چرا فعلی خلافآمدِ عادت برای جمله؟
از غلطِ دستوریِ عامدانه (مانند: «داشت میمیرد.») بگذریم که البته آن هم شیوهییست در آشنازدایی از زبان برای شعرآفرینی، یک ترفندِ شاعر آوردن فعلهاست در جملاتی خلافِ عادتشان.
برای مثال میرویم سراغ شعرهای آزیتا قهرمان در کتاب «زنی آمد مرا بپوشد». که خودِ نامِ کتاب نمونهییست از کاربرد عادتزدایانهی فعل.
سایر مثالها:
«مردی در ما سفر میکرد»
«اما نه چشمهایم را خوابید/نه لبهایم را نوشت»
«قلبت شاخهشاخه میپوسید»
«بس که مرگهایم مینشست در فراموشیات»
«نیمرخ سنگ پوشیدی»
«میان دستهایت رخ دادهام»
«تنت را درختی کشیدهام زیر سایهاش لانه/با دستی به زیر چانه»
«مینشینم روی همین پله برفی و جمله جمله یخ میزنم»
«تا از تنهایی اسبها بالا شوم»
«راه سوم را درخت/از روی منقار پرنده خواهد نوشت.»
«اما فقط میتوانم با استخوانهای تو/مردن را بر کاغذهای دریا بچینم»
«و اینجا انگشتهای ما حدس میزند/کلماتی را برای نوشتن.»
«نیمرخ دیو را نترس از نپوشیدن»
«غم از پیراهن سفید تو جلوتر نیامد»
«تنها چشم تو مرگ را معطل نوشت»
«دهان وحشیی زن را/حروف سیاه بالا میکشد»
«انگار بیابان مرا از روی ژاکتم پوشیده باشد»
«تابستان مرا اقرار کرده بود»
«شبهای بیداری اتاق راه میرود»
«خستگی/روی دویدن دهان اسب میکشید»
«پاییز دیگری انگورها را نوشت»
«درد را لیسیدهای»
«پوشیدی و اندازهات شدم»
«تا شکل پلکهای خونی بمیرم»
«در گلوی چیزها خودکشی کن.»
«عکس میریزد از رنگ پوسیدهام»
«با پرهای خیسم بخوابد»
«آسمان در برگهایش میآید»
«تابستان به دور خطهایش چشم سیاه میبافد»
«فرشته میوزد»
«در پیراهنت درختی با طناب ایستاده بود»
«ویرانهها به شکل بهار باریدهاند»
«به سمت انتها آهو میبافد»
«بر جلد این کتاب اسبی دیوانه/بالی از دویدن ریخته بود»
«شب با دقیقههای خالی/از نخ پوسیدهاش میافتاد»
«این جادهها تمام شعرهای تو بودند»
«از درختهایی که میروی دورترم»
«دریاچه را که برداری از تنت/تورها میریزند از ماهیان مردهام»
«از آن بالا پنج سالهام»
«تا پرهای غروب را بمالی به شانههای سوراخت»
«روی بلوزی که خیس و دیوانه/همیشه آبی خواهد پرید»
«حواس گیاه و عشقهای سنجاقکی/صورت را سیاه میاندازد»
«رد بوسههایی که پوشیده بودم»
دیگر این اتاق نور نمیجود»
«از فرط سنگها/بیابان قلبم را لیسیده است»
«کمی از عادتها را باید دوباره بمیرم»
«سکوت را پیاده میآمدم/تا اندازه تنت شد فراموشی/خطخط که میشدم/زیباتر مرا میمردی»
«در ملافههای آبی غرق میرسیدم»
البته که حساب کلمهبازی و شعرسازیِ زورکی از آفرینش ادبی جداست، ولی برای تمرین بدک نیست که گاه دست به چنین ارتکاباتی بزنیم، بلکه سطری رستگار شد.