«اکثر ما تنها زمانی فکر میکنیم که با مشکلی روبهرو میشویم.»
-جان دیویی
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

84 پاسخ
از صبح تا حالا به طرز بیمارگونهای از نوشتن میگریزم. بعد هزار و صد و دوازده سال و چهار روز نوشتن هنوز هم گاهی این مصیبت گریبانگیرم و میشود. و باز هم غافلگیر میشوم از اینکه میبینم چارهاش نوشتنِ تنها یک جمله است، اولین جمله لولو را چنان هلو میکند که به درماندگیات میخندی… امروز کارگاه جدید شعر شروع میشوم. در حال بازبینی مطالب جلسهی اولم… هوس نقاشیِ امپرسیونیستی کردهام. میروم روی تخت ولو میشوم و کاتالوگ آثار کامی پیسارو را ورق میزنم. در نقاشیهای امپرسیونیستی همان محوی و ماتیِ مطلوبی را مییابم که شبیه جهانیست که از رمانهای محبوبم در ذهن ساختهام. هر بار که سراغ کتابهای هنری (مجموعهی آثار نقاشی و گرافیک و…) میروم پرسشی گریبانگیرم میشود: «آیا دیدن میدانم؟ چگونه باید دید؟» میدانید که در این باب کتابها نوشتهاند از جمله کتاب درخشان «در باب مشاهده» از جیمز الکینز. بنگرید به این نکتهی نغز در پیشگفتار کتاب: «اگر لحظهای بایستیم و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کنیم، چه رخ میدهد؟ خواهید دید جهان مانند گُلی، از هم شکفتهشده و سرشار از رنگها و شکلهایی میشود که تاکنون به آنها بیتوجه بودهایم.» در باب کتابهای هنری نکتهی دیگری بیفزایم: این کتابها سبب میشوند به مفهوم مطالعه طور دیگری بنگری. آیا اینجا هم تندخانی معنایی دارد؟ نه، و تازه کُندی مزیت ببینندهی چنین کتابهاییست. این کتابها میتوانند عادت ما در مطالعهی کتابهای متنی را هم دگرگون کنند. بهتر نیست به جای آنکه خود را در مسابقهی تندخانی ببینیم، هر صفحهی اثری ادبی را مانند تابلوی نقاشی بنگریم؟ شاید آنگاه لذت حقیقی مطالعه را کشف کنیم… ناهار ناگت مرغ میخورم و خوشم نمیآید… امروز هم هوا ابریست و این به همه چیز میارزد… در «تمرینجا»ی امروز دو متن را بررسی میکنیم. زیبایی وامدار در کاستن و فشردن است. بنابراین در جانانهترین بازخوردها همهی کلمات بیکار متن را اخراج میکنیم… مطالعهی «افسانهی گیلگمش» را میآغازم، ترجمهی درخشان داوود منشیزاده: «گیلگمش خستگی ندارد، از سختیها شادتر میشود.» خودِ ماجرای کشفِ الواحِ «این کهنترین حماسهی بشری» هم افسانهایست؛ یادگاری از چهار هزار سال پیش که تازه همین دویست سال قبل به چنگ آمد… میروم پیادهروی، تند و یکروند، تنفرسا ولی جانافزا… بازمیگردم و نویسندهساز آغاز میشود. با آزادنویسی میآغازیم. از اول شخص به دوم شخص میرسیم و اوج میگیریم و در سوم شخص فرود میآییم. در پارهای از وبینار از شاعرانگی در نثر داستان میگوییم با اشاره به رمان «باغ، باغ، باغ ما» از داریوش کارگر. و در ادامه دربارهی آن فرمان معروف نویسندگی، «نگو، نشان بده» بحث میشود و این جمله از محمد بهارلو را نقل میکنم: «داستانْ هر آدمی را به عنوانِ انسانی خاص -آنچنان که هست یا میبایست باشد یا درواقع میخواهد بشود- تصویر میکند. نویسنده افرادِ انسانی را بهصورتِ گروهی، یا تودهوار، نمیبیند و پیش از هرچیز تاریخِ فردی و شخصی یا خصوصیِ آدمها را مدنظر دارد؛ حتا اگر همچون پارهیی از منتقدان و محققان ادبیات نوشتنِ داستان را گونهیی تاریخ بداند. ما در داستان با انسانِ جمعی و کلی سروکار نداریم، و هر آنچه را که میخواهیم فقط در جزییاتِ زندگیِ فردیِ آدمها میتوانیم بیابیم. داستاننویس برخلاف فیلسوف، به جزییات میپردازد و همین جزییات است که جهان را میسازد. همین جزییات است که مایهی اشتغال خاطر ما است و از طریق همین جزییات است که یک انسان را میتوان شناخت. (مجلهی گلستانه، شهریور ۸۰)»… ساعت ۱۹ کلاس خصوصی دارم. روی داستانی بلند کار میکنیم. هفتهبههفته بهتر میشود و هر سهشنبه منتظرم ببینم که شخصیت اصلی داستان چطور از پس مسئلهی بغرنجی که برای خودش تعیین کرده، برمیآیید… ساعت ۲۰ کارگاه جدید شعر افتتاح میشود. از دیدن نام همسفرانِ دوره مولکولهایم اکلیل میشود، حالا کارگاه شعر شده گردهمایی مهربانترین و خلاقترین دوستانم، به قول محمد قائد: «میل دارم حضور خودم در جهان را به اتفاق آنها جشن بگیرم. آدمهای مطبوع، مثل آینههای روبهرو، شادی را چندین و چند برابر میکنند. کسی چه میداند: شاید جهان هم از حضور ما در خودش خشنود باشد.». با مرور بیش از ۱۵۰ جمله، به این میپردازیم که سخن چگونه شعریت مییابد و در پایان نگاهی میاندازیم به پنج ترجمهی گوناگون از آغازهی شعر بلند «The Waste Land» از تی. اس. الیوت… دراز میکشم و مطالعه میکنم و شام میخورم و باز مطالعه و سپس فیلم و فکر سفر شیراز و… ما آیندگانیم.
صبح ساعتِ یک روب به شش بیدار شدم لباس مدرسه دختر ام رو اتو زدم.
بخاطری استاد هر دفعه میگه لپتاپ لکندهای هم میشه پیدا کنید!
مهام هفت صفحه آزاد نویسداری به سبکِ مه، تو و او نویسداری کردم.
بعد دخترم رو آراسته کردم فرستادم با بابا اش مدرسه، پسر ام بیدار شد مه ام چو پسر ام رو بازی بدم هدفونه زدم تو گوشهام آهنگِ شاده آوردم پسر ام وقتِ میبینه صدا آهنگ نیست ولی کسی میرقصه شوکه ور میشه او هم تن میلرزونه جاتون خالی بجا پیادهروی رقصیدم یک ساعت با پسر ام.
دگه یکم رمان ام نویسداری کردم. تن شستم یعنی بچهها آبمالی کردم. آشپزی نگو نپرس انجام دادم درکول بهایکه نمِیفهمم چرا؟ امروز خیلی شادوشنگول بودم جاتون خالی لباسها میشستم با خودم با لباسها بازی میکردم.
/ چند روزی میشه به یک سوال استاد جدیدم یا دختر عمو ام الههخانوم ای فِک وهکنم که چرا بعضی کارا انجام میدِم مثال نویسداری؟
مهام حی نگو نپرس فک کنم درسته که از بچهگی واسطِ سطحتیری خود نویسداری کنم اما از روزِ که گذارشنیک آمدم میخام بخیل باشم خوده کم نزنم جلو جمع یعنی مهام هستم شما بدانید متوجه باشید که بمه عیده ندید چو همه شما تحتِنظر دارم!
بدبخت شدم استاد ایبار میفهمه مه چه نویسداری کنم چو تکنیک شعر سپید حالت پروداکس هسته یک ضربالمثل است میگه:
( به در بگو دیوار شنووه )
درست همی تکنیک استاد از ما پروژه میخاد اما خوشبختانه بمه عیدههاای زیادی داد تا که بتونم رمانم ره پیش ببرم توسطِ تمرینِ امشب ناگفته نمانه ای تمریننه جدی گیرید دائمی هسته کیف کردم از درسِ امشب که حتمن ایهفته گازخوردِ سخت در انتظارم هسته انشاالله. از نمیفهمم بهتره!
یعنی حاظرم [ نیش زبان از استاد شنووم اما نمیفهمم نه ] ایقدر بعد تو موخ ام میره.
داشتم نقاشی میکشیدم از برکتِ معلم دخترم نقاش شدم امشب نقاشی با چسپِ ماتیکی دلم میخاد ولو برم یا دراز بکشم بخابم تا صبح هیچکس بمه مزاحِم نشه حتی دلم میخاد گذارشنیک ره نیمکاله بفرستم باز میگم صدیقه تنبل نشو سهشنبه نزدیکه استاد یاد داره که چطوری انتغام گیره.
راستی دگه استاد گفت ایقدر از گازخورد بحث نکنید نترسید به نویسداری بپیوندید تا که به گازخورد گپ زنید یعنی هر دفعه که استاد ممنوع میکنه، یک بلاای سرم میآد خدا خیر کنه!
خوب دگه باید ۵ صبح از خاب پاشم خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
امروز ساعت ۳:۴۰ شروع شد. نمیدانم دیروز بود یا امروز. یعنی آن موقع تاریکروشنا که بیهوا بیدار شدم نمیدانستم توی دیروزم یا فردا. پس دوباره خوابیدم تا فردای واقعی بیاید. دوباره ۷ بیدار شدم. هنوز سنگینی دیشب را توی تنم داشتم. شب بدی بود دیشب. مثل کسی که فهمیده یک موجود بدترکیب تا آخر عمر بیخ ریشش است ناراحت بودم. دکتر گفت سردردها میگرنیاند. میگرن هم درمان ندارد و فقط کنترل میکنیمش. یعنی باید میگرن را هم به لیست اعضای بدنم بیفزایم و گاهی که سندرم بیقرار دارد کنترلش کنم. خب، اینطوری کمتر آزاردهنده است.
توی بیمارستان رفتیم اتاق عمل و چند عمل دیدیم. عملهای پینگذاری توی دست و پا. دوستش ندارم ارتوپدی را. زیادی خشن است. از چکش و دریل و میله میترسم. ولی دارد از بیهوشی خوشم میآید. اینکه یکآدمرا که دارد زیادی جیغ و ویغ میکند را بیارامی خوب است. میتوانستم توی خوابگاه استفاده کنم از بعضی مادههاشان روی بعضیها.
از اینور بیمارستان تا آنورش را بیستبار گز کردن پیادهروی حساب میشود؟
وبینار را بودم و در آزادنویسی از دیروز نوشتم. دلم میخواست حتما دیروز را نوشته باشم. اول و دوم و سوم شخص نوشتیم و منِ اول شخص خودش را سانسور کرد. منِ دوم شخص کمی بیادب بود و دفتر را قهوهای کرد و منِ سوم شخص جامه درید. نتوانستم کنترلشان کنم. دعواشان شد.
دوباره شعر. از بودن توی دورههای شعر یک سهشنبهی خوشحال هستم. البته دیگر ماهی ندارند شعرها. شعرهای بیماهی هم میتوانند سهشنبهای باشند.
شب را رفتیم توی تراس با سارا چای و چیزمیز خوردیم و غیبت کردیم. غیبتهای جاندار. کمکم داشت عذاب به وجدانم میرسید از اینهمه غیبت که شبنشینی را تمام کردیم.
https://t.me/mahnameyeman
سالواژهام: زن.
بیدار شدم. لنزهایم را گذاشتم توی چشمم. لنز گذاشتن یعنی خاب ممنوع است. باید قبل از رفتن به درمانگاه درس میخاندم.
درمانگاه معمولی گذشت.
برگشتم خانه و دوباره رفتم پای درس.
به ن پیام دادم که اگر مساعد است فردا ظهر بروم خانهاش. گفته بود کیک میخاهد. میخاهم بپزم و برایش ببرم.
ظهر لوبیاپلوی دیروز که از قصد اضافه پخته بودم را گرم کردم و خوردم.
حینی که کیک را آماده میکردم یک قسمت سریال دیدم. کمی در اینستاگرام چرخیدم.
درس خاندم.
آزادنویسی کردم. بیشتر از دو هفتهی اخیر نوشتم.
بعد از وقفهای دوباره کلاس شعر. هنوز دورهی قبلی را گوش ندادهام. پیوند خورد با عادتسازیام و قربانی تنبلیام شد. در عنوانها تامل کردم. برای منی که خیلی وقتها کتابهای شعر را از روی عنوانشان قضاوت میکنم بسی فرحزا بود. روحم تازه شد.
بعد از کلاس باز هم نوشتم. تا جایی که دیدم دیروقت شده است.
سرم درد گرفت. مسکن خوردم.
بهمریختگی حاصل از کیک پختن را تمیز کردم و بخشی از وسایلم را برای فردا آماده کردم.
پنجشنبه را مرخصی گرفتهام و فردا بعد از کار برمیگردم پیش مامان. دلم برای مامان تنگ شده. صبر ندارم ببینمش. با فکر دیدنش خاهم خابید ولی احتمالن نتوانم به خودش بگویم که چقدر میخاستم ببینمش.
نیکنوشتاری
۵:۴۵ بیدار باش.
آماده کردن صبحانه.
راهی کردن پسرم و همراهی با او تا مترو برای رفتن به مدرسه.
پیادهروی دور دریاچه چیتگر.
جای شما خالی هوا بسیار مطبوع و آفتابی بود.
بادخنکی که میوزید، طعم گس سرمای پاییز را به پوست صورتم میچشاند.
صدای فوارههای آب آرامشبخش بود.
پرواز مرغان دریاچهای و سطح فیروزهای آب، صحنهی زیبایی شبیه پل غازیان انزلی را تداعی میکرد.
وجود دریاچهی چیتگر در نزدیکی محل زندگیام نعمتیست.
بازگشت به خانه.
مشغول امورخانه و آشپزخانه شدم.
لیوانی چای در کنار پانزده دقیقه آزادنویسی.
ادامهی مطالعهی کتاب بانویی با سگ ملوس.
شرکت در تمرین جا.
متن ( صحنه نویسی) خانم گلستانی خیلی قشنگ و خلاقانه بود.
البته نحوهی خواندن استاد شاهین هم بیتاثیر نبود.
گرچه خود استاد کلا معتقد است اگر متن خوب نباشد خوب خواندن آن هم کمکی به احیای آن نمیکند.و این متن خوبست که باعث یک اجرای درخشان در بلند خوانی آن میشود.
ناهار با پسران به صرف عدس پلوی خودم پَز.
پس ازآن کمی خواب.
شرکت در وبینار نویسندهساز. تمرینآزاد نویسی با سه شخ. مرور شاعرانگی در نوشتن داستان.
شروع رمان “شرق بهشت “نوشتهی جاناشتاین بک.
آن را تا صفحهی ۵۰ خواندم.
فیلم ندیدم.
درکتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق استاد دوباره چرخی زدم.
این کتاب را خیلی دوست دارم کارگاه آموزشیست.
تمرینی با کلمات بعنوان کلمه برداری وبکاربردن کلمات خلاق در جمله.
به دل نشست.
کلمهی گذشت رادر وسط قرار دارم و چند جملهی گزین گوی نوشتم.تکرار آموزی در گزین گوی را دوست دارم
سه تای آنها را انتخاب کردم .
فردا در کانال تلگرامم میگذارم.
فعلا شبتان نیک
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۵
امروز در خیابان…
امروز در خیابان زنی را دیدم که بیشتر وقتها می بینم. زنی سالخورده با بدنی لاغر ونحیف.
نمی دانم عقلش سالم است یا نه ،چون گاهی وقتها با لباس خانه بیرون می آید ویک بقچه زیر بغلش است .
نمی دانم ازکجا می آید وبه کجا می رود؟
نگاه پرسش گری دارد.
هروقت درخیابان او را می بینم. کلی سوال درذهنم مرور می شود.با خود می گویم ،شاید به کمک نیاز دارد.یا دردی دارد.یا چیزی می خاهد. اما هیچ نمی گوید،فقط نگاه می کند ومی رود.
دلم می خاهد بدانم در پسِ آن نگاه پرمعنا چه چیزی نهفته است؟
آیا از تنهایی فرار می کند؟ یا بی هدف برای وقت گذرانی خیایان ها را متر می کند؟
گاهی وقتها دلم برایش می سوزد که اینقد شکسته ورنجور است. وبا خود می گویم آیا لقمه نانی دارد که او را سیر کند؟ یا بیماریی دارد که اینگونه ضعیف و نحیف است.
نگاهش نگران است .انگار دردی پنهان دارد.
هروقت او را درخیابان می بینم ،آرزو می کنم که اطرافیان دلسوزی داشته باشد که همدم او باشند.
عصر که به خانه بر می گشتم هنوز به آن زن فکر می کردم. سردرد امانم را بریده بود .
مقداری غذا خوردم ودوباره یک قرص مسکن خوردم ومقداری استراحت کردم تا حالم بهتر بشود.
وقتی که خوب شدم شام درست کردم. بین شام درست کردن ،رشته افکارم به سمت آن زن رفت.وپرسه زدن هایش در خیابان ..
وبعد از آن تمرین آزاد نویسی را انجام دادم. فایل صوتی وبینار را گوش دادم.
ومقداری هم مطالعه کردم.
یکماهی میشد که اسمش رو در پیامهای پیج اینستام میدیدم. ناآشنا میزد. کارهای نوشتنم زیاد و وقت گشودن پیامهای آشنا چه رسد به غریبه را نداشتم. چند روز اخیر دیگه پیامها روزانه شده بود. از کارم زدم و پیام را گشودم. از بالا به پایین خاندمش. پیامهای اولیه از حالم و احوال خودم و خویشان پرسیده بود. از لفظ عمه خوبن( مادرم) و از کار و بارم جویا شده بود. کمکم گله کرده بود که چرا پاسخش رو نمیدهم. جملهی پیام آخرش اینکه: “تهران رفتین همه رو فراموش کردین” منو ناراحت و واداشت که روی چهرهی پروفایلش زوم بشوم. ته چهرهاش میخورد به کس دیگهای که میشناختمش. ولی چرا فامیلش با اون آشنا یکی نبود؟ از قضاوتش در موردم دلگیر بودم. و حسم خوش به این برخوردی که بعد از ۴۰ سال دوری کرده بود نبود. از اونجایی که اگه همان کسی بود که از جوونی میشناختم دور از ادب بود که همدیگه رو تحویل نگیریم. واین شد که اخلاق وجدان ناهیدی مبنی بر صلهی رحم و شاید کار واجبی دارن و …کار خودش رو کرد و سه روز پیش در پیامی بلندبالا برایش نوشتم که انگار به چشمم غریبِ آشنایید شاید هم آشنای غریبید. و خاستم که نسبت خودش رو با اون کسی که شبیهاش بود رو بگه و اینکه عکس بیشتری برایم بفرستند تا بل بشناسمش.
در جواب قطار عریضهی من که برایش نوشته بودم ایشون و بقیهی طایفه عزیزن و محترم و اینکه عمه خوبن و دیروز با برادر این آقا و خانمش تماس گرفتهام و عمه با ایشان صحبت کرده و اگه کاری داشتین بگین و اِل و بل…
آخرِ شب اون روز پیام اومد که:
_ممنون. همچنین!
همین و همین! ممنون. همچنین!؟
حالا سه روزه هر روز چند ویدئوی آبکی که تو دنیای مجازی پُر و مفت و بلاشه میفرستن و البته که باز نمیکنم نه اینکه مثل ایشون فکر کنید خودمو طاقچهبالا گذاشتهام. نه بوخودا. دلیلش همونه که در اول گفتم؛ کار زندگیم و نوشتن زیاد و وقتم کم. راستی غیرمستقیم کاشف به عمل آمد که ایشون فامیل خود را عوض کرده.
امروز از صبح گوشم تو دستمه و چهارزانو رو مبل نشسته و از تجربه و تصمیمی که از این درس باید بگیرم به خودم میگویم:
_ناهید سطل زبالهی دیگران مباش.
_به خودت و عقایدت ایمان داشته باش.
_با طناب قضاوت دیگران وقتت را هدر نده.
_تو مسئول ذهنِ بیکار دیگران نیستی.
_ و و و…
با صدای پیام اینستایش به خود مییام. خودشه. و صدای ویدئوی کذایی دیگهای. دستم رو از گوشم میکَنم و آنفالوش میکنم.
به همین راحتی
به همین سادگی 🥰
خوابم چه بود؟ داشتم میمردم؟ نه، اولش آرامتر بود. اگر میمردم، تشویشیتر میشد. آخر معمولا در خوابهایم یک جوری میمیرم. در خوابم این ویدیوهای هوش مصنوعی که تازه درآمده، پلی میشد. همینها که جای شخصیتهای خانه به دوشها، مختار و سوسانو، جومونگ و زلیخا را گذاشتهاند. اینقدر از اینها دوستم فرستاده و من تا ته دیدم که در خوابم هم میبینم. آخر سر هم موضوع عوض شد، یه مرتیکهای پیدایش شد. من وسط ابراز مهرش از صخره پریدم. خب، زن، چرا از صخره میپری؟ بگو نمیخواهم.
امروز اصلا بازده خوبی نداشت. سر اعصابخوردی سر صبح، تا عصر درگیر بودم. آخر سر هم هیچ کاری پیش نرفت. با اینکه زمان داشتم ولی حوصله امروز تمام رفته بود. نویسندهساز را بودم و نوشتم. سری پیش این تمرین را نتوانستم انجام بدهم. ولی این دفعه تا وقت تمام شود، نوشتم. نمیشد به درگیری امروز صبح فکر نکنم. پس فقط از آن نوشتم. اولشخص و دومشخص و سومشخص. در سومشخص دستم بازتر بود و راحتتر مینوشتم. آخر سر هم خط و نشان کشیدم که هر روز صبح باید فهرست اصطلاحاتی که همیشه اشتباهشان میکنم را مرور کنم. زیاد دارم روی صبح حساب میکنم. خوابنگاری و ورزش با برنامه جدید مربی از قبل صبح را گرفته بودند، حالا این را هم باید انجام بدهم.
نگاه کردن به متن روزنویسیهای روزهای گذشته جالب بود. چقدر غلط املایی. بخشی را که اصلا نمیفهمیدم منظورم چه بود. از هر روز قسمتی را برداشتم، ولی نمونههایی که در گروه بود فقط مال یک روز بود. بعد پرسش و پاسخش، همانی که مرتبتر از همه بود را فرستادم. حواسم سر وبینارهای الهه پرت است. مطالب مهمی را میگوید. چیزهایی مطرح میکند که معمولا هیچوقت به آنها فکر نمیکنم یا روی آن بخش زیرانداز انداختهام که شلوغی زیرش را نبینم. باید بعد وبینارش چند جملهای بنویسم تا ثواب کامل را ببرم.
شب دوتا انیمه دیدم. اولی «Make a Girl» زیاد جالب نبود. داستان پسر محققی بود که ربات میساخت. آخرین چیزی که ساخت یک دختر بود که نقطه شروع تغییر و دگرگونی در زندگیاش شد. صدای فیلم خراب بود، با صدای بسته نگاه کردم. اما انیمه دوم «Fortune Favors Lady Nikuko» را خیلی دوست داشتم. مامان تپلی قصه آخر فیلم اشکم را درآورد. حتما دوباره میبینمش. بعضی دیالوگهایش را دوست داشتم، میخواهم بنویسمشان.
زردزار. زرد و زار. از زبونیِ زبان ریشهسوزِ رازدار. زیستن به سوز. باختن به ساز. راز و راز و راز. زایشِ نیاز. بازی در زمین ورزش قلم. ازدحام غم. سوزنده و کبود. هرز رود. زلزله. رکود. زهرخندِ زود. زندهای نبود. آزادی خزید. زیر کرسی زمان. زخمخوردهتن. زوزهکش به جان. مینویسم از زوال. از زلالی زنندهی زغال. نیمروزنی که باز. نویسندهساز. بیمباز. آزمونبگیر. آزمونبساز. آزمایشش تراز. میپزم خوراکِ شعرِ زودجوش. زمزمهکنان. با زدودن زمختیِ بیان. عادتزدایی از زبان. زایمان. بالزن بر فراز آسمان، ابرروز. نورسوز. لمس زانوان زخمیِ وطن. ازدواجِ بیتنِ دوتن. زردزار. زرد و زار. از زبونیِ زبان ریشهسوزِ رازدار.
https://t.me/naemehsajadi
فهرستی از گزارشِ نیکم
-نوشتن صفحاتِ صبحگاهی
-پیاده روی یک ساعته
-رسیدگی به گل و گیاه
-خواندن رمان و مادران
-شرکت در وبینار وآزادنویسی
-خواندن داستان مسخ از فرانتس کافکا ونوشتن متنی برای کانالم
-شرکت در کارگاه شعر ماهی
-کلمه برداری از فرهنگواره خلاق
-خواندن دفترِشعر یک کلمه کمتر از احمد بهراد
روزم را با انرژی شروع کردم. صبحانهی هیجانانگیزی چیدم. پردهها را کنار زدم تا نور بپاشد رو در و دیوار خانه. موسیقی را با اسپیکر پخش کردم و یک دوش کوتاه گرفتم. میگویند روزی که نکوست از صبحش پیداست. نیک هم بود. حالا میگویم برایتان.
*پدرم تماس گرفت و حسابی اظهار دلتنگی کردم و حسابی قربان صدقهی هم رفتیم.
* همزمان با پختن ناهار، کتاب ماسه و خاک جبران خلیل جبران را ورق زدم. چند شعر منثورش را بلند بلند خواندم و زمزمه کردم.
“فقط در پاسخ به این سوال احساس ناتوانی نمودم که؛ تو کیستی؟”
این یکی حسابی ذهنم را مشغول کرد. بعد در مورد این موضوع آزادنویسی کردم. که تو کیستی؟ چه میخواهی؟ قرار است چه کارهایی بکنی؟ چه کردی؟ کجاها رفتی؟ کجاها قرار است بروی؟ خلاصه در آزادنویسی نیم ساعته تکلیف خودم را با خودم روشن کردم.
* خانه را تمیز کردم در حد معقول و بعد به سراغ تحقیق در مورد موضوع خودمراقبتی رفتم. موضوعی که باید در کلاس امروز ارائه میکردم.
* ناهار را خوردم چپه شدم روی تخت. انگار یک آمپول بیهوشی تو گردنم فرو کرده باشند.
*چشم که باز کردم ۴ و نیم عصر بود. قهوهای به بدن زدم و حاضر شدم برای کلاس حضوری آموزش خانواده. امروز مربی نبود و قرار شد تدریس و نظم کلاس به دست من انجام شود.
*یکی از دوستانم هدیهای کادوپیچ و بیمناسبت به دستم داد و من درست شبیه کودکی ذوق کردم. خیلی وقت بود کادو نگرفته بودم و حسابی کیفور شدم.
*همسرجان پایان کلاس به دنبالم آمد و در کافهای دنج و صورتی، لاته خوردیم و حرف زدیم. بعد هم یک پک لوازم آرایشی که برایم خریده بود را به من داد و من ذوقم از گرفتن کادوهای بیمناسبت بیشتر شد و حالم شبیه خری بود که به آن تیتاپ دادهاند. (خب چیه؟ کادو دوست میدارم🥹)
*تازه نگم برایتان که گفت نگران شام نباشم و خودش زحمتش را میکشد. (این یکی دیگر ذوق ندارد؟ 🫢)
* در مدتی که همسرجان مشغول آشپزی بود، دو فصل مادران و دختران را خواندم و در گروه همنویسیمان اعلام کردم.
*بعد هم شعری که شب قبل، در عالم خواب و بیداری نوشته بودم را در کانال منتشر کردم.
*داشتم از تلگرام بیرون میآمدم که پیام گروه نویسندهساز را دیدم. دست جنبانیدم و روزنوشتی نوشتم و گذاشتم در گروه.
*در انتهای شب با پسر جان یک قسمت از سریال انیمه شیطان یا زنده را دیدم که بعدها برایتان از موضوع جذابش میگویم.
سهشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
در مطب سونوگرافی نشستهام؛ روی صندلیهای قرمزِ بههمپیوسته.
از نشستن طولانیمدت کمرم درد میکند، درست در مهرههای سمت چپ کمرم.
لیلیا هم تکان میخورد. دخترکم امروز استراحتی نداشته.
یک ساعتی مانده تا نوبتم شود و خیلی خستهام.
چند دقیقه پیش اتفاقی افتاد که ناراحتم کرد.
در کافه بودم و داشتم غذا میخوردم که پسرکی با جعبه آدامس وارد شد. گفت:
«خاله، لطفاً یه آدامس ازم بخر.»
گفتم: «دونهای چنده؟»
گفت: «صد.»
گارسون نزدیک شد و اعتراض کرد که چرا دوباره آمده و مزاحم مشتریها شده. پسرک گفت میخواهد از من خرید کند. گفتم: «باشه، برو بیرون، میام ازت میگیرم.»
بیرون که رفتم، گفتم نمیدانم پول نقد همراهم هست یا نه. گفت کارتخوان دارم. بعد رمز را پرسید و تا به خودم آمدم، دیدم سیصد هزار تومان کشیده.
گفتم: «من فقط یکی میخواستم.»
گفت: «ولی من سه تا میفروشم.»
با اینکه سیصد هزار تومان پولی نبود که برای من ارزش خاصی داشته باشد، از اینکه از اعتمادم سوءاستفاده کرده بود، خیلی ناراحت شدم.
گفتم: «کارت خیلی زشت بود. من فقط یکی میخواستم. دیگه هیچوقت ازت خرید نمیکنم.»
با بیتفاوتی نگاهم کرد و رفت.
حالا در مطب دکتر دارم به او فکر میکنم. دیگر ناراحت نیستم؛ فقط دلم میسوزد.
به کودکهایی میاندیشم که هر روز جعبهای در دست دارند و شاید کمکم یاد میگیرند برای رسیدن به خواستههایشان باید از راه دوز و کلک وارد شوند.
به نسلهایی از امثال او فکر میکنم که هر روز تکثیر میشوند و آیندهی روشنی پیش رویشان نیست.
و این سؤال ذهنم را درگیر میکند:
چگونه میتوان به آنها کمک کرد؟ با خریدن آدامس بیشتر؟
یا اصلاً راه نجاتی وجود ندارد؟
وقتی ریشهاش را دنبال میکنم، حتی پدر و مادرهایی را هم میبینم که شاید خودشان قربانی فقر، نابرابری و شرایطی هستند که انتخابشان نکردهاند. زنجیرهی پیچیدهای است؛ آنقدر پیچیده که نمیدانم از کجا باید بازش کرد.
بگذریم.
امروز صبح، تازه بیدار شده بودم که همسرم تلفن کرد. گفت دو سه روزی قصد دارد برای بازدید از نمایشگاه لوازم خانگی به تهران برود، البته اگر من مشکلی نداشته باشم.
گفتم اشکالی ندارد. مامانم و مادرش هستند و من هم هنوز فکر نمیکنم درد زایمانم شروع شود.
قبل از ظهر با کیسههای خرید به خانه آمد، ساکش را بست و رفت.
ناهار را که برنج و ماهی بود، سه نفری دور میز خوردیم. جای خالیاش حس میشد و انگار خانه کمی سوت و کور بود.
امروز که به حمام رفتم، موهایم آنقدر کوتاه شده بود که بهراحتی توانستم بشورمشان و سشوار بزنم. واقعاً راحت شده بودم. حتی دلم برای موهای بلندم تنگ نشد.
انگار به این تغییر نیاز داشتم.
بعدازظهر حاضر شدم و به کلاس بارداری رفتم. امروز در گروه هفتههای بالا ورزش کردم. کمی سختتر و جدیتر بود.
در کلاس بعدی که تئوری بود، لیلیا دوباره شروع کرد به چرخیدن. اصلاً آرام و قرار نداشتم. شکمم سفت شده بود و انگار برای او جای کافی نبود.
دلم میخواست در آغوشش بگیرم و آرامش کنم؛ اما تا وقتی در شکمم است، کاری از دستم ساخته نیست. همانطور با دستم نوازشش میکردم.
کلاس دربارهی روند زایمان بود؛ دربارهی عواملی که کمک میکنند بفهمیم زمان زایمان نزدیک شده است، مثل انقباضهای منظم، تغییرات دهانه رحم، پاره شدن کیسه آب و علائم هشدار.
خانم مسیحپور گفت:
«فرض کن تو دکتری و من مادری حامله هستم. نصف شب سراغت میآیم و میگویم فکر میکنم نزدیک زایمانم باشد. درد زیر شکم و کشالههای رانم اذیتم میکند. چه جوابی میدهی؟»
گفتم:
«عزیزم، اول باید معاینه بشی و الگوی دردها و انقباضهات رو بررسی کنیم. اگر انقباضها منظم و شدیدتر نمیشن و علائم هشدار دیگهای هم نداری، ممکنه دردهای تمرینی باشن. میتونی استراحت کنی، دوش آب گرم بگیری و مایعات کافی بخوری؛ اما اگر دردها منظم و شدیدتر شدن، کیسه آب پاره شد، خونریزی داشتی یا حرکت جنین کم شد، باید برای بررسی مراجعه کنی.»
ماما کلی تشویقم کرد و گفت:
«تو برای خودت یک پا دکتر شدهای!»
بعد پرسید:
«حالا اگر درد در بالای شکمش بود چه جوابی میدادی؟»
گفتم:
«میگفتم عزیزم، وقتشه معاینهات کنم. بعد باید دفعات و فاصلهی دردها رو بررسی کنیم و ببینیم دهانه رحمت چه وضعیتی داره.»
از آزمون با موفقیت خارج شدم!
اما لیلیا همچنان تکان میخورد و سکسکه میکرد و شکمم منقبض شده بود. مامای جوانی که کارآموز بود کنارم نشست و دستش را روی شکمم گذاشت تا برای دردهایم زمان بگیرد.
گفت نگران نباشم و دخترم خودش را جمع کرده و دارد فشار میآورد.
بعد پرسید:
«هفته بیستمی؟»
گفتم:
«نههه! من ۳۶ هفتهام.»
با تعجب گفت:
«وای! تاحالا تو این هفته شکم انقدر کوچولویی ندیده بودم.»
خندهام گرفت و گفتم:
«همه میگن. کلاً شکمم خیلی بزرگ نشد.»
برعکس، دخترم خیلی فعال است و حسابی جنبوجوش میکند.
در انتهای کلاس، خانم مسیحپور دست روی شکمم گذاشت و گفت:
«این دیگه انقباضه. حسابی سفت شده شکمت. شاید بهتره معاینه بشی.»
گفتم که فردا نوبت معاینه دکتر دارم.
گفت:
«پس نتیجهاش رو بهم خبر بده.»
بعد از کلاس ماشین گرفتم و مستقیم به مطب سونوگرافی دکتر قبادی آمدم.
گفت دو ساعت دیگر نوبتم میشود.
خیلی گرسنه بودم. برای اینکه وقتم بگذرد، به رستورانی در نزدیکی مطب رفتم و یک پیتزای فیتکس سفارش دادم. با آنکه خیلی کوچولو بود، نصفش را بیشتر نتوانستم بخورم.
برای مامان و مادرشوهر هم از اسنپفود غذا سفارش دادم.
و بعد هم ماجرای آن پسرک آدامسفروش اتفاق افتاد.
حالا در مطب همچنان در انتظارم.
دخترکی کوچولو روی صندلی جلوییام دائم مامان و خالهاش را اذیت میکند. حوصلهاش سر رفته. خیلی شیرین است.
یک لحظه لیلیای خودم را تصور میکنم و اینکه قرار است از این به بعد همهجا کنارم باشد.
دخترک کوچولوی من.
کمتر از نیم ساعت دیگر صدای قلبش را میشنوم. شاید بتوانم چهره و دستها و پاهای کوچولواش را هم ببینم. البته حالا آنقدر بزرگ شده که گمان نمیکنم جزئیاتش خیلی واضح باشد.
همین که وزنش را هم بفهمم، خیالم راحت میشود.
دقایقی بعد، دختر کوچولو با یکی از مراجعهکنندهها همکلام میشود.
میپرسد:
«اسمت چیه؟»
مراجعهکننده اسمش را میگوید و بعد اسم او را میپرسد.
دخترک جواب میدهد:
«ملینا.»
یک لحظه «لیلیا» میشنوم.
برای اینکه مطمئن شوم، میپرسم:
«اسمت چیه؟»
میگوید:
«ملینا.»
اگر واقعاً لیلیا بود، خیلی تعجب میکردم.
کمی با هم همکلام میشویم. میگویم که چقدر زیباست و چه پروانه و گل کاغذی زیبایی در دست دارد.
آن را به سمتم میگیرد و میگوید:
«یکیش برای تو باشه؟
فقط وقتی خواستم برم ازت میگیرم.»
به مهربانیاش لبخند میزنم.
گوشیام زنگ میخورد. سعید است.
زنگ زده و نگران است که بهموقع به خانه بروم و مراقب خودم باشم. میگوید همین که رسیدی خانه بهم پیام بده و وقتی اسنپ میگیری مواظب خودت باش.
نوبتم میشود.
گوشیام فقط ۱۱ درصد شارژ دارد. نگرانم که نتوانم اسنپ بگیرم. همین که وارد مطب میشوم، از همکار دکتر میخواهم اگر شارژر آیفون دارند، کمی گوشیام را در شارژ بزنم تا بتوانم ماشین بگیرم.
با مهربانی قبول میکند و خیالم راحت میشود.
دراز میکشم و لباسم را بالا میزنم.
دکتر قبادی مایعی لزج روی شکمم میریزد و سپس با دستگاه سونو وضعیت لیلیا را بررسی میکند.
ابتدا سرش را میبینم و سپس دستهای کوچولواش را که مشت شدهاند.
دکتر به همکارش اطلاعات میدهد و او یادداشت میکند.
وزنش ۲ کیلو و ۷۰۰ گرم است.
در دل خداراشکر میکنم.
قلبش در بهترین حالت ممکن میتپد و طول سرویکسم ۳۸ میلیمتر است.
همهچیز نرمال و عالی است.
دخترکی سالم و فعال.
ناگهان گوشیام زنگ میخورد.
با شنیدن صدای زنگ، لیلیا سریع دستش را تکان میدهد و آن را به سمت صورتش میبرد.
دکتر میخندد و میگوید:
«نگاه دخترت! تا صدای زنگ گوشی مامانش رو شنید، بیدار شد و دستش رو سمت صورتش گرفت.»
کلی ذوق میکنم.
میدانستم نوزاد در شکم مادر صداهای اطراف را میشنود و میتواند به صداها واکنش نشان دهد، اما تا این لحظه چیزی شبیه این را از نزدیک ندیده بودم.
انگار برای اولین بار، یک تکه از دنیای بیرون را با او قسمت کرده بودم.
از دکتر و همکارش و منشی تشکر میکنم و با لبخندی بر لب از سونوگرافی خارج میشوم.
اسنپ میگیرم و به طرف خانه برمیگردم.
صبر ندارم زودتر درباره وزن و وضعیت سلامتیاش به مامان، مادرشوهر و همسرم خبر بدهم.
به خانه که میرسم، به همسرم پیام میدهم.
سریع زنگ میزند و جویای حال دخترش میشود.
درباره واکنشش به زنگ تلفن و وزنش حرف میزنم و هر دو میخندیم و ذوق میکنیم.
امشب تنها شبی از بارداریام است که بابایی کنارش نیست، اما همچنان به او فکر میکند.
کمی با خواهرشوهرم تصویری حرف میزنیم.
از موهایم تعریف میکند و میگوید:
«خیلی بهت میاد.»
بعد از زایمان میگوییم و اینکه تصمیم دارم، اگر خدا بخواهد، دخترکم را طبیعی به دنیا بیاورم.
امروز وقتی به ماما گفته بودم:
«یعنی از پسش برمیام؟»
گفت:
«چرا برنیای؟ بدنت برای همین ساخته شده.»
و همه گفتند: این همه زن زایمان طبیعی کردهاند، ما هم میتوانیم.
در کلاس زایمان، یکی از مادرها خیلی چاق است و با وجود وزن سنگین خودش و کودک تپلی که در شکم دارد، قصد دارد طبیعی زایمان کند و همه حرکات ورزشی را با تمام وجود انجام میدهد.
وقتی او را میبینم، کلی انگیزه میگیرم و با خودم فکر میکنم اگر او میتواند، من که سبکتر و کمسنترم شاید حتی راحتتر از پسش بربیایم.
بودن در این جمع خیلی روحیهام را بالا میبرد و شاید بهترین انتخابم در بارداری، گرفتن ماما همراه و شرکت در کلاسهای بارداری بود.
حالا خودم را مادری آگاه میبینم؛ مادری که میخواهد تمام تلاشش را بکند تا دختری سالم به دنیا بیاورد.
دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.
به قدرتی که خدا در وجودم قرار داده ایمان آوردهام.
همستر زیادهگو میگوید:
امروز روز شلوغی داشتی، دخترجان.
ساعتها بیرون از خانه بودی. ورزش کردی، در کلاس نشستی، درباره زایمان یاد گرفتی، انقباضهایت را حس کردی و ساعتها منتظر سونوگرافی ماندی.
بدنت خسته است.
اما امروز یک چیز تازه هم به دست آوردی: اطمینان.
لیلیا را دیدی. قلبش را شنیدی. وزنش را فهمیدی. دستهای کوچکش را دیدی که مشت شده بودند و بعد، با صدای زنگ گوشی مامانش، دستش را به سمت صورتش برد.
امروز دوباره فهمیدی که او همین حالا هم بخشی از این دنیاست؛ فقط هنوز چند هفتهای مانده تا از پشت صفحه سونوگرافی بیرون بیاید و واقعاً در آغوشت قرار بگیرد.
شاید لازم نیست همه چیز را از همین حالا بدانی.
لازم نیست از تکتک دردها بترسی.
تو میتوانی یاد بگیری، مراقب خودت باشی، از بدنت کمک بگیری و برای آمدن دخترت آماده شوی.
و باقی راه را بسپاری به خدا.
او تا اینجا کنارت بوده؛ تا پایان بارداری هم کنارت خواهد بود.
امروز، برای اولین بار، خودت را فقط زنی که منتظر زایمان است ندیدی.
خودت را مادری دیدی که میتواند از پسش بربیاید.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۸
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۰
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۷۸ از ۱۰۰ 🌱
https://t.me/zahraghasemi_channel
صبح ساعت ۷ رفتیم بیمارستان. ساعت نزدیک یک بود که کارمان تمام شد و برگشتیم خانه. توی این فاصله که علاف باید میایستادم تا نوبتم بشود یاد بیژن افتادم که میگفت در هر شرایطی ببین چه امکان و فرصتی در اختیار داری. الان وقتی که مثل ریگ بیابان هدر میرود. پس رفتم بیرون. توی کوچه پس کوچهها راه رفتم. رفتم. رفتم. آنقدر رفتم تا مغزم خفه شد. آخه لامذهب ول کن نبود. بدون وقفه غر میزد. من چه گناهی به درگاه خدا کردم که همش دنبال دوا و درمان عزیزانم هستم. گوه بگیرد در و پیکر این زندگی سگی را که از زمین و زمان بدبختی میبارد. هی غر زد منهم هی راه رفتم. کمکم ساکت شد. حالا نوبت نفیسهی قصهگو بود که مرا ببرد به دنیای خیال و داستان پشت پنجرهها و درها را برایم تعریف کند.
وقتی آمدم خانه از خستگی نابود بودم. دلم هیچ کاری نمیخواست جز ولو شدن. ولو شدم و آخرین صفحههای سنگصبور را خواندم. نمیدانم چرا این کتاب را که میخوانم گریهام میگیرد. خواندم و تمام شد و حیرانم. گاهی اوقات احساس میکنم بعضی از نویسندهها هکر بودهاند و جهان و هستی و کائنات را هک کردهاند وگرنه چطور میشود که اینگونه نوشت؟ خدا کند منهم بتوانم زمانی هکر بشوم و این مغز دست و پا بستهام را هک کنم.
ساعت ۶ سینهخیز رفتم سر یوگا. دو ساعت خودم را کشیدم و چلاندم.
ساعت ۸ رفتم سر کلاس شعر. عنوانها. یکی نوشت سرنامها. برام غریب بود این کلمه. علاوه بر غریب بودن نمیدانم چرا خوشمهم نیامد. حسی مثل درود و بانو را داشتم. وسطهای کلاس احساس کردم موجودی به اسم سرماخوردهگی آمد و روی سرم نشست و هی سنگین و سنگینتر شدم. سریع سوپ درست کردم و یک عالمه آب و لیمو و عسل و اینها. وسط اینهمه کار وقت سرما خوردن ندارم.
مثل اکثر شبها رفتم توی بالکن و به گل و گیاههایم آب دادم. با یک پاتیل دمنوش نشستم کنارشان و باهم به شجریان گوش دادیم. بیهمگان بهسر شودبیتو بهسر نمیشود.
دوباره کلی وافل درست میکنم. سرشوقم. یادم میآید ترفندها و رمز و رموز وافل را. چند مدل و چند مزه.
مینشینم به خواندن گزارشهای نیک. نمیرسم برای همهشان. ده دوازدهتایی هر روز میخوانم. چقدر هر کداممان گونهای داریم برای دستپنجه نرم کردن با زندگی. این زندگی چقدر شکلهایش متفاوتست. خانهبهخانه. کوچهبهکوچه. خیابانبهخیابان. شهربهشهر. چقدر آدم و چقدر زندگی و چقدر فرق. این دلهامان هر کدام جوری میتپد و هر کدام سازی میزند. آسمان گرگیجه نمیگیرد از اینهمه زندگی؟ از اینهمه دلدل تپیدنها؟ اینهمه داغ، اینهمه گریدن و اینهمه رقص؟
ساعت ۸ونیم صبحست.
میخواهم یک ۲۵دقیقه بنویسم و شارژ شوم به سبک وبینارهای روزانه. اما دلم ضعف میرود. بعد از صبحانه مینویسمش.
امروز درد دوباره نشانه گرفته و هوس کرده بماند در دست و شانهام. چه میخواهد؟ زبان گرفتمش که بنالد. اما نمیگوید؟
دکتر اما میگوید: «تنش داری. شل کن. رها کن. اینهمه در پی کنترل کردن روزهایت نباش. در پی جبران گذشته نباش. این درد، دردیست ماحصل اضطرابها و دلواپسیها».
دیگر نگفتمش که مدام میدوم تا بلکه جبران کنم گذشتهی پایمالم را. مگر میشود رها بود. سعی میکنم عضلاتم را ول کنم تا کمی از درد بیفتند. مگر میشود؟
بلند میشوم و چایی میریزم.
قبل از صبحانه تا چاییام از داغی بیفتد ورزشم را انجام میدهم. حرکات تاندولی دست. ۵۰بار به اطراف و ۵۰بار دوارنی. طفلک دستم. نازش را میکشم و میگویم تا من را ببخشد. چه کردهام با این تن؟
نشستم به خواندن و خواندن.
و برای بار دوم ۲۵دقیقهنویسی نشد که بشود.
باید بروم دنبال دخترکو برسانمش استخر. ناهار را باید داخل ماشین بخورد. کوچک هم که بود، همین اش بود و همینکاطه از مدرسه، به استخر. تازه ریزهمیزه بود و میرفت زیر و مایو را هم همانجا داخل ماشین تن میکرد. اما الان که نمیشود.
کلاس دیگری داشتم و به تمرینجا نرسیدم. تمرینجا را دوست دارم.
تا وبیکار الهه شروع شود، شبیه دیوانهها شروع کردم به تمیزکاری. آن هم کشوی مزخرف ادویهها آخر؟ شستم و تمیز کردم و بعدش از ردیف بودن ادویهایها کیفم کوک شد.
آن که تمام شد، ۲۵دقیقه آزادنویسی. بدک نبود. انگار با کلمات برای خودم جشنپتو گرفتهام. تا این حد بمباران و گلبهخودی؟
دورهی شعر جذابتر از دورههای پیش بود یا من بالاتر آمدهام و حس بهتری دارم؟
فرقی نمیکند. نتیجه یکیست.
انصافا مطالب جالبی ارائه شد و شبم را ساخت.
دیگر بروید چیزی ندارم بگویم.
https://t.me/manesehchtgrh
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
درسم نیامد. مبحثی بود پیچیده و نیاز به تفکر عمیق. ساعت یازده شب انرژی اندیشیدن ندارم. امروز تا ظهر کلاس بودم. زنان جالب است. کاش فیزیوپات هم همینقدر جالب بود. زنان حتی اساتید جالبی هم دارد. استاد نوری عزیزم. امروز بچهها دوباره گفتند شبیه نوریام. گل از گلم شکفت. فرزانه میگفت: نوری وجهای دارد دارک و منطقی و گیرا. طهورا میگفت: غمگین است. هم نظر بودیم. زنیست مقتدر و بالغ و در عین حال انگار حامل غمیست پذیرفته شده.
طهورا اضافه کرد: مائده یکم بیشتر زندگی کنه و پختهتر شه مثل نوری میشه.
و دوباره گل از گلم شکفت. اینکه مردم با این صفات یادم کنند برایم خوشایند است.
صبح با طهورا به زاویه خوردیم. حرفی زد زشت. آنقدر زشت که حتی دوست ندارم تکرار کنم. راجع به ماجرایی بود که اخیرا اتفاق افتاد. ناراحت شدم و عصبی و کنترل کردم تا همان لحظه سکوت کنم.
انتهای روز اتاق را جارویی کشیدم و تصمیم گرفتم حالا که آرامم صحبتی کنیم.
قدم زنان روانهی حیاط خوابگاه شدیم و بیپرده گفتم که از حرف صبحش ناراحتم. شوکه شد، مکثی کرد، در آغوشم کشید و پشت سر هم عذر خواست. صحبت کردیم و کردیم و کردیم و ناگهان فروپاشید. قلبم درد آمد. پروانهی بیپناهی شد توی آغوشم به دنبال ذرهای سکون.
خسته بود. این زندگی نکبتی برای روحیاتش زیادی سخت است. من هم همینطور طهورا جان.
در سکوت گوش دادم و در آغوش هم ماندیم.
و در تمام طول آن لحظه به این اندیشیدم که صحبت با آدم شنونده، شفاست.
زینب برامان شام پخت. محبتی بود که از هماتاقیها پرت میشد سمتم. عاشق این جمع گرمم. مواقع نیاز برای هم پناهیم.
تلاش کردم درس بخوانم ولی خاموشم. گوشی دست گرفتم و نوشتم به نیت گزارشنیک. سعی کردم رخدادک بنویسم ولی نشد. قلمم جدیدا خشکیده. درگیر درس و دانشگاه و زندگی ماماییام. در تلاشم انتظاراتم را بکاهم و به همین که شب هر طور شده روزم را گزارش میکنم کفایت کنم. میترسم از مسئولیت شدنهای الکی. دوست دارم نوشتن را زندگی کنم نه این که بنویسم تا زندگی کنم. دومی میشود وسواس و خودخوری و عدد و اندازه. میشود سال کنکور و مسئولیت و افسردگی و سرزنش.
در هر صورت. در تلاشم برای بهتر شدن. حرکت کردن. روانهی زندگی بودن و در پس همهی تلاشهام نمیدانم آیا حرکتمب درست است و من بالاخره به کجا میروم؟
https://t.me/ravaanehh
زرا اونی سلام.
دوست دارم گزارش نیکم را برایت بنویسم. چند روزیست درست با هم حرف نزدهایم. نمیدانم دقیقا چند روز. اما مدرسه که شروع میشود معمولا تا دوباره به ثبات برسم کمی کمرنگ میشوم. غرقم و غرقم.
زرااونی هندل کردن مدرسه و خواب، نوشتن و کتاب، کارهای خانه و ورزش و ارتباط با خانواده و اطرافیان گاهی خیلی دشوار میشود. و من بزرگسالی را میخواهم بخوابم. اما تلاش… تلاش؟
زرااونی مدرسه را دوست دارم. وقتی زنگ اول وارد کلاس میشوم سلام بلند بچهها حالم را جا میآورد اول صبحی. اینکه برنامهای را پیش ببریم با هم. اینکه بعضی بچهها چقدر خوب میفهمند و چقدر بامزه و دوستداشتنیاند، امیدوارم میکند و دل دل میزنم که تا کِی خواهیم رفت؟ تا کِی خواهیم بود اینجا؟
زرااونی امروز زنگ اول ریاضی داشتیم و برای بار پنجم ماشین ورودی_خروجی را درس دادم. عجیب نیست؟ هی هر سال از اول. ولی خسته نمیشوم. چون هر بار بچهها شکل دیگرند. هر سال کامل شبیه سال قبل نیست. هیچوقت.
زنگ دوم علوم داشتیم و هنر. درس خوراکیها آشناست برای بچهها. هنر هم نقاشی اختاپوس و وال کشیدم روی تخته توی دریا. راستش فکر میکنم نقاشی بچههای امسالم جالب نیست. باز هم باید دید چه میشود.
بچهها دیگر تعطیل شدند و زنگ آخر جلسهی اولیا داشتیم. هیچوقت یادم نمیرود اولین جلسهها چقدر استرس داشتم و دستانم میلرزید. اما حالا عادی شده صحبت کردن در برابر بیش از سی مادر که براندازت میکنند حسابی. بین همهی آن مادرها یکیشان بود که طلبکار نگاهم میکرد و مدام میخواست دستور بدهد. که اینکار را بکن و آنکار. من هم با یک ببخشید اول جملهام حرفم را بهش زدم که من معلمم و میدانم چه بگویم و چهکار کنم. فکر میکنم برایش کافی باشد که دیگر دست از سرم بردارد.
زرااونی در راه از سهشنبهبازار خرید کردم و وقتی رسیدم خانه حالم بهتر بود از دیروز و پیروز. در مدرسه هم سرحالتر بودم. اما بعد از ناهار کم کم خوابم گرفت. اول اهمیت ندادم. کتاب خواندم و نوشتم. دراز کشیدم روی زمین و مینوشتم که بین کلمات خوابم برد.
بیدار که شدم کمی حرصم گرفته بود ولی خب چه میشد کرد؟ کارهایم مانده بود اما گفتم اشکالی ندارد تند تند انجامشان میدهم. رفتم سراغ آشپزی. هویجپلو درست کردم. جایت خالی. روی دور تند بودم. غذا را که دم گذاشتم، ظرفها را که شستم، ساعت هفت و نیم شده بود.
زرااونی نمیدانستم گوشهی کدام کار را بگیرم. چون ساعت هشت کلاس شعر داشتم. خوشحال بودم که یک هفته فاصله انداخت استاد و حالا دوباره با شوق سراغش میروم. ورزش را از بین کارها برگزیدم. جلسه دوم را باز کردم توی اپتیت و انجامش دادم. حالم را بهتر کرد. ورزش که تمام شد زود پریدم توی کلاس.
سهیل هم آمد خانه و دوباره رفت آرایشگاه. من بودم و کلاس. تا وقتی که برگردد. برگشت و با کلاس شام خوردیم و دوتایی گوش میدادیم. گاهی میخندیدیم و امروز سهیل میگفت استادتان چه حرفهای خوبی میزند. برایم جالب است که او هم به کلاسم گوش بدهد هر چند اهل شعر نباشد.
زرااونی جمع و جور کردیم و ظرفها را شستم و کلاس همچنان بود. کلاس که تمام شد قسمت دوازده مظنون را دیدیم. تو دیدیاش؟ یادم نمیآید. فقط میدانم مرجان دیده و به پیشنهاد او نگاه میکنیم و سهیل هم دوستش دارد. بیشتر از من.
زرااونی بعد از فیلم آمدم سراغ کارهای ماندهام. کمی شعر نوشتم. و حالا برای تو مینویسم. اصلا خوابم نمیآید با اینکه دوازده شب شده. البته حالا که فکر میکنم، کمی خوابم میآید.
زرااونی چرا من همیشه چالش خواب دارم؟ همیشه دوست دارم بیشتر بخوابم. سیر هم نمیشوم. ویتامین و آهن و از اینجور چیزها هم میخورم اما تغییری حاصل نمیشود. گاهی فکر میکنم خب شاید واقعا بدنم به روزی ۹ ساعت خواب احتیاج دارد و وقتی کمتر میخوابم خسته و بیحال میشوم. چون در تابستان که روزی نه، ده ساعت میخوابیدم، مشکلی نداشتم. البته آن موقع مشکل دیگری داشتم اینکه چه ساعتی بخوابم و چه ساعتی بیدار شوم.
زرااونی فکر میکنم در تمام زندگیام با خواب درگیرم. میترسم وقتی پیر شوم به بیخوابی مبتلا شوم برعکس حالا. خواب بیخیال من نخواهد شد انگار.
بیست و ششمین نامهام به تو
از روزهایی با بوی مدرسه
گزارش نیک
۷:۴۲ شب است. بگذار از موئلفههای بیآغازم. اگر یادداشتهای من را خاندی باشی برایت پرسش میشود مولفههای دیدگاهساز کدام است. برای درک اینکه بدانی کجا استادهای و نظر میدهی. چرا بدانی؟ «سودیشکًجیست» سودیش آنجاست. که در گفتوگوهای روزمره با دیگری میفهمی او از چه زاویه به موضوع نگاه میکند. اگر همزبانی بیاموزی ( به خودم میگویم در آغاز) میتوانیم در فکر دیگری نور بیاندازیم. که جاهای نادیدنی را ببنید بعد نظر بدهند. سه موئلفه ها میگویم زیرمجموعههایش بماند برای فردا. زمان و مکان و صحنهی دید.. برگردیم به اینور. اینروزها کراش زدم روی «فرهنگ مدارا محمد مختاری» گفت بازخوانی فرهنگ چنانی که تمرینی برای انتقاد است تمرین برای مدارا نیز است. نقلبه مضمون در ادامه میگوید آنچه که برای انتقاد از فرهنگ و دیگری نیاز است. «انتقاد از خویشتن خویش است.» فهم من اینطور جمله را دریافت کرد» که مگر میشود منتقد خوبی باشیم. اما نتوایم خودمان را نقد کنیم. من اگر لجنهای توی سرم بیرون نکشم. آبهای زلالی که از کنارم میگذرند. از دستم قرار میکنند. فرصت برای رابطهساختن، شغل مناسب، جایگاه اجتماعی مناسب و بسیار از چیزهای دیگر. این انتقادخویشتن خویش » محصول «پرسش و خودکاوی شجاعانه است. صادقانه (خطاب به خودم) پرسش هزینه دارد. ریختن و نودگی هزینه دارد. وقتی به نقد فکر میکنم. یادآور صحنهای است برای شخص من، که جملاتی از جنس غرولند یکی بر سر دیگری، مصیبت کاش در این سطح بماند. پای فراستی گرامی میآید. کاش این آخریش باشد که نیست. حالا به جای رسیده است. که همه حرف میزنند. کاش کسی پیدا شود بپرسد «هیس! اول بپرسید بعد حرف بزنید.
علی آراسته
#نیکروز
@aliarastehfard
سه شنبه ۱۴ مهر
گزارش نیک ۱۴۷
سال واژه ام تغییر
به گزارش نیک می اندیشم که فرصتی ست برای اندیشیده زیستن و دوری جستن از رفتار خودکار
عادت زدایی اساس اندیشیدن است، سقراط چه می کرد؟راه می افتاد توی کوی و برزن و خرمگس وار می رفت رو مخ مردم چطوری؟
با پرسش، پرسش هایی که افراد را وامی داشت به بازاندیشی در باره ی هر چه بدیهی می پنداشتند.
ما گزارش نیک می نویسیم تا زیر دست و پای روزمرگی له نشویم، تا رفتار اتوماتیک از ما عمله ی ظلم نسازد، تا به شر و تاریکی سواری ندهیم.
از گزارش نیکِ *استاد کلانتری*
مطالعه کتاب
جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی:
سلوچ ژنده، بی پاپوش و بی کلاه،کپان خر مرده اش را روی شانه ها می کشید و در این خشکه سرما که یوز در آن بند نمی آورد گم می شد و مرگان نمی دانست مردش کجا می رود! اول کنجکاو بود که بداند اما کم کم رغبتش را از دست داد.می رفت که می رفت بگذار برود.
گسترش واژگان هر روز سه واژه:
آکادمی=نام باغ و سبزه زاری بوده در آتن که افلاطون در آن جا تدریس می کرده، اکنون انجمنی از سرآمدان علوم و فنون را می گویند که برای تحقیق در مسائل علمی و ادبی تشکیل شود.در فارسی فرهنگستان گفته شده
آکاژو=درختی است از درختان جنگلی آمریکا، چوبش به رنگ سرخ و دارای موج های زیباست برای ساختن اشیاء چوبی گرانبها به کار می رود.
آکو=جغد،بوم، آگو هم گفته شده
در قرن نهم پیش از میلاد شاعری نابینا به نام هومر در یونان پا به عرصه ی ظهور می گذارد که دو منظومه ی ایلیاد و اودیسه در جهان ادب از او یادگار است.در ادوار بعدی نه تنها سبک هومر مورد تقلید قرار می گیرد و سی و سه منظومه از دیگران به نام سرودهای هومری نامیده می شود بلکه از روش وی در قرون وسطی و قرون جدید شعرای بیشتر کشورهای اروپا پیروی می کنند.
*کیفیت تطور ادبیات*
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در درآمد.چنانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد، جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد برنگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت:
کنونت که امکان گفتار هست
بگوی ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسد
به حکم ضرورت زبان در کشی
کجاوه=جایی است که برای سفر کردن می ساختند و بر پشت شتر یا ستور دیگری می بستند.به عربی آنرا هودج می نامند.
جلیس= همنشین
مداعبت=شوخی و مزاح
بساط ملاعبت=به معنی خیمه و فرش،در اینجا به معنی خوشی و انبساط آوردن است.
*دیباچه ی گلستان*
حفظیات مادرم:
گل سرخ و سفیدُم کی می آیی
بنفشه، برگ بیدُم کی می آیی؟
تو رفتی موسم گل ها بیایی
گل عالم تموم شد کی میایی؟
سهم روزانه ام را نوشتم.
قدمتان روی چشم هایم حبیبان خدا، منت می گذارید و قدم رنجه می کنید می آئید اما من وبینار نویسنده ساز را چه کنم؟۲۵ دقیقه نوشتن هایم می سوزند و دود می شوند می روند به هوا
پیاده روی کردم آب کافی نوشیدم.
فواید نوشیدن آب:
💦کمک به بهبود خلق و خو
💦کمک به افزایش انرژی
💦کمک به کاهش وزن سریع خصوصا در افراد چاق
شرکت در نوشتن گزارش نیک را به فال نیک می گیرم.تقریبا چهل روز است می نویسم و ۴۰ روز عدد مقدسی ست همان چله که برای ترک عادت و یا تغییر عادت مناسب است گرچه بعضی ۲۱ و بعضی دیگر ۶۶ روز را برای ایجاد عادات خوب در نظر گرفته اند.
نمره ام ۶
صبح کمی زودتر از روزهای گذشته بیدار شدم. از قدیم، زمانی که این ماسماسک هوشمند آمد توی زندگیام، رویای بیدار شدنی بدون چک کردنش را داشتم. هیچ میسر نمیشد، اگر هم میشد، یک روز بله، صد روز نه. از روزی که گزارش مینویسم، یعنی یازده روز است که صبحها پس از بیدار شدن، بلافاصله تخت را ترک میکنم تا از وسوسههای ابلیسِ درونم، دور بمانم.
گزارشم را شروع کردم که همین را بگویم، تاثیر نیکی که گزارش بر زندگیام میگذارد. انگار با بهایی خُرد -به قدری که توی جمله یا جملات کوتاهی، آخر شبها بچپانیشان توی متنی کوتاه- عادتهای خوب میخری و تن میکنی.
مقالهای با عنوان «حسد از دیدگاه مولانا و آدلر» خواندم. جالب بود. احتمالاً فردا اینجا درموردش چیزهایی میگویم.
طبق عادت این چند روز، شعرکی نوشتم و چند متن کوتاه.
درس هم که خواندم. کتاب هم.
چند کار ریز عقبافتاده داشتم که انجامشان دادم. تأثیری که اینکار بر روانم دارد از هزاران قرص اعصاب بالاتر است. لذت میبرم از برداشتن بارشان از دوشم.
راستی همینجا و حین نوشتن، موضوع مقالهی فردایم جور شد، ارتباط چک نکردن گوشی پیش و پس از خواب با سطح کورتیزول بدن.
دیگر چه؟ نخودچه. برویم بخوابیم به جهت تنظیم خواب.
هان اضافهتر کنم که اینروزها خیلیها در مورد گزارشها بازخورد میدهندم، میگویند از خواندشان لذت میبرند. و من هم ذوقمرگ میشوم. همیشه به این مرگها.
۱۴ مهر| شمارهی یازدهم
گزارش نیک چهل و هفتم را بنویسیم؟بله حتما.
گفتگوی درونی من با ذهنم زمانی که می خواهد من را از نوشتن منصرف کند ولی من که اجازه نمی دهم.
من خیلی پرروتر از این حرفایم.
امروز روز مهمی بود برایم.
کل هیات مدیره هلدینگ به شرکت آماده بودند و قرار بود جلسه برگزار کنند.
من که هنگ کرده بودم و نمی دانستم چه کار کنم.
ضربان قلبم بالا رفته بود و فشارم افتاده بود.
ماشین به ماشین آمدند داخل محوطه شرکت.
از haval گرفته تا تارا.
صحبت ها کردیم و استرس ها کشیدیم.
خلاصه که ماجرا ختم به خیر شد.
وبینار نویسنده ساز شروع شد.
اول وبینار آزادنویسی کردیم در ۲۵ دقیقه.
داستان را با من شروع کردم و با تو ادامه دادم و باشما به پایان رساندم.
بیشتر برون ریزی کردم.
وقتی از خودم می نویسم حس می کنم که پرنده ای شدم که در آسمان آزادانه پرواز می کنم.
استاد با گازخوردهایش آمده بود.
گازخوردها روز به روز بیشتر و پرباتر می شوند.
استاد جان کمی از شدت بازخوردها کم کنید.
بالاخره یک قدم به شفاف بودن تصمیم برای آینده نزدیک شدم و اقدام کردم.
درخت پرسه میزند بر صفحهی ذهن کلاغ.
چیزی شبیه ماندن میان دو @ بود انچه در خوابم گذشت. تصویری مات و تیره که راهبند رویاست.
تمام مسیر بهروز از ADHD گفت و رنجهایش. رفتارش شبیه روزهاییست که تازه پانکراسش استعفا داده بود از انسولین. حق هم دارد. ما تربیت نشدیم برای فهم و پذیرش نقصهامان. تنها ترسندگانیم کاملنما.
همان ساعت همیشگی. 6:30. قارزدن جمعیت کلاغان. رگی از تن خورشید میرسد به حصار زرد رنگ روبهرو. آن سوی پنجره روی شاخههای حصار کلاغی قارقارش را میپراند به هوا. شبیه روزهای دیگر نیستم. دستم نمیخیزد به نوشتن. چه رسد به آزادنویسی. ناگزیر از هجوم کلاغان صبحگاهی مینویسم تا راه برم به پرسش از من.
گفتگویی به ضرورت. نه چندان روشن کننده. نه حتی نجاتبخش. شاید به خیال من.
حوصلهم به حد کافی آب و جارو میشود پشت میز کار چه رسد به جلسات اداری. استیکرهای گرد و رنگی به کارم میآید شروع به تزئین میکنم میز مدیر و فلاسک چایی را.
نرسیده میروم سروقت پخت و پز که فارغ باشد ذهنم فارغ سر کلاسها.
وبینار نویسندهساز با آزادنویسی شروع شد. 25 دقیقه نوشتن. با ضمائر اول، دوم و سوم شخص نوشتیم. خودمان را.
کمی هفتاد سنگ قبر را ورق زدم. چند مرتبه سنگ شهاب را خوانم. دوباره. باز هم.
از کلاسی جدا نشده وارد کلاس شعر میشوم. لذت همراهی با دوستان شاعر در کنار استادجان. شاید با تمرین اولین جلسه کمی مهارت عنواننویسی را آموختم.
از شعر میرسی به رقص و غرق ضرباهنگ نفسهای ساز.
گزارش چهل
سال واژه: تبدیل
رند شدن اعداد گزارشهایم را دوست دارم.
لالایی دیشبم غرهای حق و درددل خاله و مادرم بود.
خواهر داشتن چطور است؟ میتوانم حدس بزنم اما دقیقا نمیدانم.
صبحانکی خوردیم، برای دخترخالهام که از مدرسه آمده بود سیب زمینی سرخ کردم و بعد راهی خانهی مادربزرگ در روستا شدیم.
برنجها خداحافظ
امروز در رژیمم برنج نبود. اما کمی برنامهام را اینور آنور میکنم تا بتوانم از فسنجان مخصوص مادربزرگ نهایت لذت را ببرم. ها حداقل تا ۸ روز دیگر از برنج خبری نیست. سهمیهام تمام شد. اینجا هم اعلام کردم و والسلام.
بعد از ناهار کمی با پدر رزیدنت ایول بازی کردیم. حل کردن معماهایش لذت بخش است و گاهی حرص درآور.
با پس زمینهی نم باران راهی شدیم تا دخترخالهام را از کلاس تئاترش برگردانیم. پنجشنبه اجرا دارد. نمیدانم تماشایش قسمت ما میشود یا نه.
هوش واقعیام هنوز کار میکند
خالهام قصد داشت پوستر تئاتر دخترش را استوری کند. مادر صدایم کرد که چتجیپیتی را بیاور تا کمی برای متن استوری لفاظی کند. من هم با خودم گفتم چرا هوش مصنوعی وقتی هوش واقعیام کار میکند.
دو جملهی ساده نوشتم در کوتاه ترین زمان ممکن.
دهان خالهام باز ماند و مادرم لبخند زد. گفت: نمیدونستم تو از چتجی بهتری. بله باز هم در دلم خری غلت زد از ذوق. اینها فقط از نتایج کوتاه مدتِ زیستن در این جمع بینظیر مدرسهی نویسندگی است.
در مغازه یک عروسک اژدهای با نمک نظرم را جلب کرد. با خودم فکر کردم گاهی مثل یک بچه زندگی میکنم و گاهی مثل یک سالمند. زمانم چندان متعلق به سن خودم نیست، مخصوصا بعد از دانشگاه.
در گزارش قبلیام به اعجاز لیمو اشاره کردم و حالا کدو. خیابانها و سوغاتسراها پر از کدو شدهاند. ناخودآگاه یاد هالووین میافتم.
با کدو ککه پختند و با چای لاهیجان عصرانهمان را ساختند.
بقیهی روز هم گذشت و حالا ولو در تخت به این فکر میکنم که امروز به جز گزارشم چیزی ننوشتهام.
خرید سوپرمارکتی را بهانه کردم تا چند دقیقهای پیادهروی تند داشته باشم. صرف اینکه چرخه بچرخد.
همین.
فردای همگی نیکی افزون.
امروز ساعت چهار عصر به دفتر”اتحادیه صنف شیشه و آینه تهران” خواندهشدم. برای اولین جلسۀ انتخاب رشته در همان ساختمانِ اجارهایِ متروک و فرسوده. تاریک، سرد، شلوغ، پر از گربه و اضطراب. تا هشت اونجا بودیم. 20تا انتخاب آزاد رو ثبت کردیم و منتظرِ انتخابهای سراسریام.
دردناک ترین بخش امروز کنار گذاشتنِ کامل فرهنگیان بود. چرا؟ چون خانوادم تصمیم گرفتن از تهران برن. پس من باید خوابگاه بمونم که البته چون دیپلمم برای همینجاست، بهم خوابگاه نمیدن و البته اینکه فرهنگیان بومیگزینیه و تو شهرِ جدید نمیتونم انتخابش کنم. ادبیات هم کنار گذاشتهشد. بهدلیل عدم وجود بازار کار و آیندۀ روشن. چی ماند؟ حسابداری، روانشناسی-مشاوره، مدیریتها و همین رشتههای دوست نداشتنی. واقعا نمیدونم چرا اینهمه اتفاق باید دقیقا در سالِ نحس کنکور من بیوفته.
امروز کلی بحث کردم. امروز کلی گریه کردم تو حموم. امروز هم دندوندردِ بعد عصبکشی رو تحمل کردم. امروز خیلی دشوار بود.
بنده حسابی خسته و مستأصل شدم. توان ادامه ندارم.
ای خالق خلق رهنمایی بفرست
بر بندهٔ بینوا نوایی بفرست
-ابوسعید ابوالخیر
سال واژه: ساده
تا لنگ ظهر توی خاب به سر میبردم که آخرش با صدای بچهها که انگار زنگ ورزش داشتند و مشغول فوتبال بازی کردن بودند، بیدار شدم. توی کانال وبینار نویسندهساز دیدم گفتهاند تکهای از روزنویسیتان را توی کانال بگذارید. شیوهی روزنویسی را هم گذاشته بودند. وارد آن که شدم، نگاهم به کتابی افتاد که استاد داشت به صورت روزنویسی مینوشت. قبلن هم قسمتی از آن را خانده بودم به سراغ حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب هم رفته بودم. امروز هم انگار توشهای برایم داشت.
از «کلمهبرداری» و «آنافورا» شنیده بودم، امروز برای اولین بار انجام دادم. از کتاب فرهنگوارهی استاد کلماتی برای خودم برداشتم. توی طول روز هم اگر کلمهای برایم جالب بود، مینوشتم.
به تمرینجا هم رفتم. چه خوب بود که با خاندن متنهای دوستان، هم اگر اشکالی داشتم رفع میشد، هم با شیوههای مختلف زبان آشنا میشدم.بهتر درک کردم که هنر نویسنده فقط جملهای خوب و روان نیست، بلکه هماهنگ بودن آن با باقی جملههای متن است.
و باز هم با هم هزار کلمه توی وبینار نوشتیم. با ضمیر اول شخص، مثل بچهای خطاکار، اشتباهی که کرده بودم را گفتم. توی دوم شخص دعوایش کردم. توی سوم شخص هم چارهای جستم برای کمتر اشتباه کردن. از خانه زدم بیرون، کمی پیادهروی کردم. خوب بود هوا کمی خنک شده بود. وقتی هم به خانه برگشتم، لباسها را کندم، پریدم زیر دوش، با شستن تن خستگی را کندم و انداختم دور. حالا هم بیست و پنج دقیقه میخاهم به سراغ شبهول بروم.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
خیلی زود از خاب بیدار شدم. موهای آشفتهام مثل آبشاری از روی سرم پیچ خورده و آویزان بود. از شیشهی خاکگرفتهی پنجره به آسمان زل زدم. ابرها مثل پرهای توی بالش، در آسمان رها بودند. انگار از شکاف بالش تمام پرهایش بیرون ریخته بود. چه آبیِ غریبی داشت آسمان. به همدمم قهوه پناه بردم و در گرمای تنِ فنجان خودم را در آغوش کشیدم. برگههای کتاب را ورق زدم و اندیشیدم. اصلن چرا کتاب میخانم؟ چرا قهوه میخورم؟ چرا میخابم؟ چرا بیدار میشوم؟ چرا موهایم را رها میکنم؟ چرا موسیقی کلاسیک دوست دارم؟ چرا آسمان آبیست؟ چرا واژهها روی برگه، سیاهاند؟ چرا عاشق قدم زدنم؟ چرا وقتی راه میروم، اینهمه به همهچیز عمیقتر نگاه میکنم؟ چرا در پیادهروی اینهمه اندیشهی فلسفی در ذهنم شکل میگیرد؟ چرا نوشتن برایم مثل قدم زدن است؟ چقدر سؤال دارم… کتاب را بستم و شروع کردم به نوشتنِ اندیشههایم. فقط در نوشتن خودم را بازمییابم. فقط در نوشتن همهچیز جواب دارد و فقط در آنجاست که دنیا، دنیاست. نوشتم و به پاسخ بعضی از سوالهایم رسیدم اما برخی مثل همیشه بیجواب ماندند. قوطیِ شعر را باز کردم. در این مدت چندتایی شعرک نوشته بودم. آنها را مرور کردم. همه عاشقانه بودند. فکر کردم چرا کل زندگیام به عشق پیوند خورده. مضمون تمام نوشتههای اخیرم را مرور کردم. همه عشق است و دلتنگی. از عشق به نوشتن بگیر تا عشقهای دیگر. داستان دختری که عاشق نوشتن بود و این عشق او را به چیزی بزرگ و همیشگی پیوند داد. داستان و عشق به داستان تنها چیزی نیست که مرا تعریف میکند، اما بزرگترینشان است. بعد شعرهایی از نیما و فروغ خاندم. لطافت و خیال هر دو را دوست داشتم. آن نرمیِ عجیبی که میان واژههایشان جریان دارد و گاهی بیآنکه بفهمم، دستم را میگرفتند و با خود میبردند جایی دور. بعد صحبت با تنها دوستم، «کیمیا». دوستیای از جنس کتاب و اندیشه. از سختیهای دیروز گفتم و از دغدغههایش گفت. گذر زمان را حس نکردیم. گفت، من او را یاد شخصیت کتاب «آلوا» از رنه روزان میاندازم. کمی از محتوای کتاب گفت. کنجکاو شدم آن را بخانم. من هم فکر میکنم کیمیا بیشتر شبیه «آنهشرلی» است. این را هنوز به او نگفتهام. نگاه خیلی عمیق و زیبایی به دنیا دارد و خیلی مهربان است. جالبیاش اینجاست که هنوز او را از نزدیک ندیدهام، اما خوب میشناسمش. بعضی از آدمها را میشود هر روز ندید اما تا همیشه دوست داشت. فکر میکنم ارتباط با اندیشه اینگونه باشد. اول عاشق اندیشههای یکی میشوی و کمکم عاشق خودش با تمام جزئیاتی که دارد. با تکتک نقصها و ویژگیها و هر آنچه که او را «او» میکند و میان میلیونها آدم متمایز میکند. بعد وبینار بود و آزادنویسی. غرق در موسیقی، اصلن متوجه گذر زمان نشدم. فکر کردم فقط یکی دو دقیقه گذشته که مهلت تمام شد و دیدم چند صد کلمه تایپ کردهام در حالی که دستم تازه داشت گرم میشد. استاد از کتاب «باغ، باغ، باغ ما» از داریوش کارگر خاند و من غرق شدم در خیال. نوشتههای خوب را که خوب بخانی، حق مطلبشان ادا میشود و مفاهیمشان آرامآرام به جان مینشینند. در خیالم نویسندهاش را پشت سر استاد تصور کردم. ایستاده بود با چهره و ژستی خاص، استاد را تحسین میکرد و انگار میگفت: این است، باید اینگونه خاند… بعد نوبت پیادهروی بود و توجه به جزئیات. گربهی سفیدی دیدم که همان لحظه عاشقش شدم. دوستداشتنی و ناز بود. بغلش کردم. حس عجیبی داشتم. انگار که از ازل گربهی من بوده است. در گوشش نجوا کردم: «فردا همین ساعت، همینجا میبینمت.» از بغلم پایین پرید، پشتش را به من کرد، دمش را تکان داد و رفت. در میانهی راه سر چرخاند و نگاهم کرد. بعد دوباره راه افتاد. امیدوارم دوباره ببینمش. بعد کلاس شعر بود و چه عنوانهای خیالانگیزی از دفترهای شعر جاری بود. هر کدام بخشی از تخیلم را به چالش میکشید. در عمقشان غرق میشدم و چه لذتی داشت تصورشان. هر عنوان چیزی در دل خودش داشت. نکتهای کوچک که میتوانست دری را به سمت خیال باز کند. شاید روزی من هم یاد بگیرم که چطور شعر بسازم. شاید باید از همین عنوانها شروع کنم. بعد از جلسه چند عنوان نوشتم. باید هر روز تلاش کنم تا بهتر شوم. در همین میان، شعرکی به خیالم زد و آن را در قوطی شعر انداختم. قوطیام تقریبن پر شده است. شاید میان این همه خطخطی، یکی دو شعر هم پیدا شود. یک حلزون با بالهای کوچک روی دفتر مداد رنگی، با آبرنگ کشیدم. مقوای نازکش از آب باد کرده بود، اما دوستش داشتم. شاید همین چیزهای کمی کجومعوجاند که بیشتر شبیه خیال میشوند. کمی از بیژن نجدی نوشتم. از حسی که به نوشتههایش دارم و از درک و دریافتم از داستانهایش. صبح از روی دو داستان نخست «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» رونویسی کردم. در نوشتن چیزی برایم روشن شد که با خاندنهای مکرر روشن نشده بود. انگار بعضی نوشتهها را باید با دست خاند. باید واژهها را دوباره نوشت و مزهمزه کرد تا مثل غذا جا بیفتد. حتمن در موردش خاهم گفت. ادامهی «شب یک شب دو» را خاندم. از وقتی پای بیژن نجدی به کلبهام باز شده، فرصت نکردهام از بهمن فرسی بخوانم. حسابی از دستم شکار بود. این روزها قلمهای بینظیر میخانم و غرق میشوم در ادبیاتِ خالص. در همان جایی که کلمه، دیگر فقط کلمه نیست و هر جمله میتواند تو را تا همیشه در خیال غرق کند. کمی هم از گلستان خاندم.
🌳
زنگ آزادی. نوشتن مفیدترین کلاس روز. چند تکه کاغذ و خودکار صورتی. مینویسی و مینویسی. نزدیک اشکی و به در نگاه میکنی. جابهجا میشوی. رو به پنجره و اشک مینویسی. ریز ریز. به سطل میریزی تکههای صورتی شکستهات. صبح لبت صورتی بود و به صورتت نمیآمد. آینه را بوسیدی. کل روز مخت هزارتکه بود. تکهای در جاده و سگی مرده، تکهای در خانه و حیاط آفتابی، تکهای در بهار و بهار، تکهای در تو. مشغول کار. کتاب ده بردی سر کلاس یازده و درس دو گفتی عوض درس یک. سرزنش شدی و تفمال آینه. نصرت رحمانی* بهدست اما زمان بلعیدت. تو را ربود و تا شب تکهای نابخشودنی. در دوری و ناامیدی. شب پس از دوش به خود آمدی. هزارتکه شد کلمه و کلمه و کلمه. وبینار گوش دادی و زنده شدی. زندهای که مینویسی و مینویسی. شبتر که میتابد باز فکری میشوی:
بازی بچهفرشتهایست شب و روز
با بادکنک خورشید
با بادکنک ماه؟
*به دخترم گفتم:
-دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش.
دوباره دخترکم گفت:
کیست؟
کیست؟
گریست!
حریق باد مرا سوخت
سوخت
آبم کرد.
حریق هیچی و پوچی!
حریق بیهدفی تشنهی سرابم کرد.
هنوز میسوزم
هنوز….
من از ریزش به یاد اشک میافتم
به یاد بارشی پیگیر
درد، آوار.
به یاد التجا در این شب دلگیر.
https://t.me/NarjesAzimii
سال واژه ام «فروش»
همه کارهای لیست را به سرانجام رساندم امشب. از ده به خودم ده میدهم. ولی این فقط کمیت است نمیدونم کیفیت داشت یانه. بعضی وقتها که به تهش فکر میکنم میگویم خب که چی؟ ولی اگه هر کار دیگهای هم میکردم باز هم همین سوال را از خودم میپرسیدم. پس به این سوال فکر نمیکنم، چون ته این سوال به هیچ جا نمیرسد. قرار گذاشتهام هر روز از خودم بپرسم چقدر از امروزم لذت بردم؟ چقدر حال کردم؟ چقدر زندگی کردم.
با این ایده حالم خوب است امروز لذت بردم از زندگی. صفحات صبحگاهی نوشتم. خسرو خوبان خواندم. یک متن از سال گذشته بازنویسی کردم. یک قسمت از خوانش کتاب نام تمام مردگان یحیاست را توی یوتیوب اپلود کردم. متنی که نوشته بودم در پاسخ به نامه دکتر خانلری را توی سایت اپلود کردم. متن روزگفتار را آماده کردم . ۲۵دقیقه نوشتم و توی دوره شعر شرکت کردم. دیگه چی از این بهتر.
ناهمگون و ناهمگن و ناموزون و نامیزون و نامیمون
تند تند میگم و میرم؛ چون دوست ندارم امروز مهم جلوه کنه. دوست ندارم تمام این روزهی اخیر مهم جلوه کنن. وقتی با جزئیات بیشتری از هرچیزی میگی، اهمیت اون بیشتر میشه. فکر کنم واسه همینه که حتی عادیترین شحصیتهای یک داستان برام مهم و جالبن؛ چون نویسنده میدونه اونا رو چطوری معرفی کنه.
ساعت یازده بود که من بیاهمیت بیجزئیات، رسیدم تالار هنر، پلاتوی یک. کاگردان امروز نبود. مدیر صحنه بودن، آسونتر و بیاسترستر از همیشه گذشت. اینکه میگم مدیر صحنه، فکر نکنید کار شاقیه. هنوزم من بیاهمیتترینم.
و بعدش ساعت سه رسیدم خونه. با اعصابی مفلوک و بدنی کوفته. هر دفعه به خودم قول میدهم بعد از برگشتن از تمرین تئاتر با یک شات قهوه، بیخیال چرت دو ساعته بعد از ظهر بشوم. اما به طمع تنبلی، باز میروم و روی تخت ولو میشوم. کمی مردان بدون زنان نوشتهی شهرنوش پارسیپور میخوانم و حول و حوش ساعت چهار خوابم میبرد. در حالی که گوشیام را روی ساعت پنج برای وبینار نویسندهساز کوک کردهام، ساعت شش با حالی نزار از خواب بیدار میشوم.
تا ساعت هشت، وقتم به تماس و ارتباط مجازی و…با مشاوره تحصیلی هدر میرود. و البته، تلاش به روش قربتیبازی برای راضی کردن خانواده که مقداری از پول نداشتهشان را برای مشاور تحصیلی من بزنند.
همیشه بعد از پول گرفتن از خانواده اعصابم خطخطی میشود. احساسات خوبی که نسبت به خودم داشتم هم خط میخورند. برای گریز از حس «من غیر قابل تحملم» آلیس در سرزمین عجایب بازمیخوانم.
و یکسری کارهای دیگر میکنم که حال بازگو کردنشان نیست.
عجیب است که هنوز بعد از نوشتن، عصبیام. عصبیام و میخواهم گسسته شوم و پراکنده و و زیر ماسههای ساحل، پنهان.
پ.ن: اوه، یکمش رو شکسته نوشتم و یکش سالم. خواستم یکدستهشان کنم، ولی گفتم چرا؟ مگر من اینروزها یکدست و هماهنگم که نوشتههایم یکدست و هماهنگ باشند؟
سال واژه: تحول
صبح اصلن دوست نداشتم برم اولین جلسه از دور دوم فیزیوتراپی دستم.
آخه اگر قرار بود خوب بشه با همون ده جلسه خوب میشد دیگه. دختر جوان فیزیوتراپیست که از شاگردان قدیم خودم بود با دیدنم پرید تو بغلم.
نمیفهمم. آخه دیدن معلم قدیم توی مرکز درمانی ذوق و خوشحالی داره؟
اونم وقتی میدونه خودش باید به جونم ارتعاش برق و لیزر و کوفت و زهرمار بندازه.
از درد بیحوصله بودم اما دلم نیومد نسبت به محبتش بیتفاوت باشم.
منم پابهپاش گفتم و خندیدم.
تا قبل از وبینار تمرینجا گیج و خسته و گرسنه بودم.
یک کتاب داستان کودک خوندم و با بشقاب غذام نشستم پای وبینار.
نقد موشکافانهی استاد رنگ و لعاب خاصی داشت و مثل یک معلم دلسوز و پرتجربه زیر اشتباهات متنها خط قرمز میکشید.
مسکن خوردم و آزادنویسی کردم.
برگشتم به نوجوانی و خاطرات دایی مرحومم.
شاعر و نویسنده و ویراستار بود.
البته که راحتگو هم بود. به زمین و زمان و دنیا فحشهای «ک دار» میداد.
دلتنگش شدم و آرزو کردم کاش زنده بود.
هروقت سراغ دفتر شعرش میرم به عمق تنهایی و زندگی پرملالش بیشتر پی میبرم.
زاویهدید « من، تو، او» تحول شیرین و متفاوتی تو آزادنویسیهام ایجاد کرده. دم استاد شاهین و وبینارهای خلاقانهش گرم.
تلفنی با نوراجانم حرف زدم. ویروس گرفته و امروز مدرسه نرفته بود. اولین بار بود میگفت: «مامان مریم اینجا نیا.»
– چرا؟
+ میترسم شما هم ویروسی بشی.
بازم دلم غش و ریسه رفت براش و شکرگزار داشتنش شدم.
دو ساعتی با پسرم چای خوردیم و گپ زدیم.
هنوزم شرمندهست از شکستن در.
من یادم رفته بود. اما اون به هر بهونهای دنبال عذرخواهی و جبرانه.
بعد از روزنگاری پیشنویس داستان کودک دیگه ای رو تو آبنمک خوابوندم. شاید دوسه روز دیگه برم سراغش.
دو تا کتاب داستان کودک خوندم و شمع تلگرامم رو با گذاشتن پست کوچولویی روشن کردم.
دستم درد میکنه و دیگه توان ادامه تایپ ندارم.
بماند که آشپزی و کارهای خونه هم دمارم رو از هفت جدم بیرون کشیده.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صفحات صبحگاهی نوشتم با برنامهی روز.
سارا را بردم کلاس.
منجوقدوزی کردم تا ظهر. سهبار منجوق زدم دوباره کندم؛ پدر انگشتم درآمد.
عصر خوابیدم تا وبینارنویسندهساز. چند دقیقه دیررسیدم. بدنم لمس از خواب بود و گیج بودم، همراه با بقیه نوشتم. البته نه به شیوهی دیروز. دریوری نویسی بود بیشتر.
غروب کمی توی حیاط قدم زدم. لامصب هنوز گرم است.
شب رفتم خرید، تا آمدم نصف جلسهی اول شعر را از دست دادم.
باز دوباره کمی با منجوقها ور رفتم.
شام بچهها را دادم.
روی یک شعر کوچک کار کردم.
https://t.me/mahnaz_roointan
قرارمان امروز این بود که من صبح مغازه را باز کنم و تا ساعت 9 و نیم به جای علی همکارم بمانم و او بعد از ظهر جبران کند. برای همین صبح ساعت بیدار شدم و آزادنویسی کردم به مدت نیم ساعت و ساعت 8 سر کارم حاضر بودم. علی هم مطابق معمول با تاخیر آمد آن هم نیم ساعت. به قدری عصبانیت در چهرهام پیدا بود که از دور بنای عذرخواهی را گذاشت. رفتم تعمیرگاه لوازم خانگی و کتری برقی را گرفتم. سر راه یک کلید برق گرفتم تا کلید شکسته اتاق خواهرم را تعویض کنم. توی راه خانه برایم پیامک آمد. دیدم علی است که دارد دلجویی میکند.
سر راهم کتری را دادم علی و رفتم خانه سراغ «دیوید کاپرفیلد» و 10 صفحه غرق زندگی دیوید شدم. ناهار خوردم و خوابیدم. بیدار که شدم 50 صفحه از کتاب «زندگی از دریچه حواس پنجگانه» را مطالعه کردم. در این کتاب خواندم که خانم روبین پس از یک بیماری چشمی به نعمتی که تاکنون داشته واقف میشود و سعی میکند بعد از این بیشتر دقت کند بر حواس پنجگانه. امروز در بخش بینایی این کتاب بستریام و نکات مفیدی آموختهام. قسمتی از کتاب که درباره لوگوهای شرکتهای مختلف صحبت کرده و کشف تصاویر پنهان درون آنها برایم جذاب بود. کتاب عکسهای سیاه و سفید ولی واضحی دارد و به دوستان توصیه میکنم بخانند و ببینند. قسمت جالب توجه دیگر کتاب عبارت «غریزهی زاغی» بود که به علاقه انسان به جمع کردن چیزهای مختلف اشاره میکند، مثل جمع کردن عتیقه، برگ، پروانه، سکه و تمبر و غیره. میبینم خودم به جمعآوری کتاب و نوشتافزار علاقه دارم. پس غریزهی زاغیام به این سمت است. مطالعه را پایان دادم و طبق قرارمان با علی، ساعت 5 بعد از ظهر در محل کارم حاضرشدم. کمی از وبینار را شنیدم. استاد کلانتری کتاب جدیدی معرفی کردند به نام «باغ، باغ، باغ ما» که دانلود کردم، 12 صفحهاش را خاندم و گذاشتمش در صف انتظار. با کتری برقی تازه تعمیر دو مرتبه چایی درست کردم و بار سوم ساعت 10 شب که دلم چایی خاست کتری روشن نشد. ساعت 11 تعطیل کردم و آمدم خانه. شام خوردم و کتاب «فرهنگ گفتاری و توسعه نیافتگی اجتماعی در ایران» را ورق زدم. شگفتزده شدم وقتی به فصل 3 رسیدم، آنجا که به مشکل امروز صبح من با همکارم یعنی وقتناشناسی اشاره میکرد: «در ایران و کشورهای عربی نیز وقتشناسی چندان اهمیتی ندارد و زمان کمیتی نیست که به دقت اندازهگیری شود». دکتر حمید یگانه نویسنده کتاب مینویسد طبق نظریه ادوارد تایلور هال، برخی جوامع دارای یک نوع ادراک مدوّر از زمان هستند و زمان برایشان به دقت قابل اندازهگیری نیست. مانند ایران، کشورهای خاورمیانه و بسیاری از کشورهای آسیایی و آمریکای لاتین. در طرف مقابل ادراک خطی است که تمایز مشخصی بین گذشته، حال و آینده وجود دارد و در کشورهای غرب و شمال اروپا دیده میشود.
باید به آنچه درباه زمان و اهمیت آن خواندم و دربارهاش نوشتم عمل کنم. پس تا فرصت هست گزارش نیک را اینجا به پایان میرسانم تا قبل از نیمه شب در سایت بارگذاری کنم.
نمره روز 7
صفحات صبحگاهی و خوابم را نوشتم.
با همسرم صبحانه خوردیم.
سریال «صد» را دیدم.
کانالم را به روز کردم.
به کانالهای دوستان سر زدم.
ناهار پختم و ظرفها را شستم.
پیادهروی رفتم. خیلی دنبال ایده میگشتم، چیزی گیرم نیومد.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. آزادنویسی کردیم. نوشتن با سه زاویه دید تجربهٔ خوبی بود. انگار خودم را از منظرهای مختلف میدیدم و راحتتر مینوشتم.
سیزده صفحه از «قمارباز» را خواندم.
صد جمله آزادنویسی کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
هیولای عذابوجدان
سالواژهام: نظم
صبح تو کلاسها گوش دادم. بحث از PUD بود و روشهای تشخیص. و کلاس بعد استادش نخواست که شرححالم را بخوانم. کل ترم قبل هم نخواست. چه خوب.
رسیدم اینجا و کمی استراحت و From. بالاخره فارما را آغازیدم. جلسهی اول تمام.
وبینار نویسندهساز را هم بودم. آزادنویسی کردیم با راوی اول و دوم و سوم شخص. وسطها یادم میرفت و برمیگشتم به من.
بعدش رفتم زیر باران و قدم زدم. احتمالا فردا اگر سرماخوردم بیربط نباشد بهش. اما من خواهم گفت که هست.
کمی دیگر درس خواندم و آهنگ گوش دادم.
و داستان کوتاهی خواندم از آلنپو. گربهی سیاه. اصلا مثل چخوف داستان معمولی آدمهای معمولی نبود. راوی اول شخص بود. دیوانه هم بود. پس غیرقابلاعتماد بود. همین جالبش میکرد. گربه شد نماد عذابوجدان و آخرسر تا جایی پیشرفت که خودش را لو داد. هیولای عذابوجدان.
همین. هوای امروز را دوست داشتم. پاستیلهای قلبی آلبالویی که تو جیبم نگه داشتهام را نیز. سردرد پایان کار را نه. هربار اینیستا میروم خبر بدی را میبینم. هربار فکر میکنم هان چی. با غمی که فقط میتوانم بعدش سکوت کنم. مثل پایان ضربهای آلنپو. اما دومی بیشتر همراه تعجب بود. توی جهان داستانی تقریبا ترسناک.
به رسم همیشه صفحات صبحگاهی را نوشتیم.
در دانشکدهای جدا تربیت بدنی داشتیم. رفتیم و دیدیم تیشرتمان در منزل جا مانده.
استاد لطف کرده و حاضری زد برایمان و گفت اینبار را از جلوی چشمانش مرخص شویم. دست از پا درازتر برگشتیم.
آمدیم خانه اندازه ده دقیقه نفسی تازه کردیم و تصمیم بر آن شد با پدر بیرون رویم.
اندازه چهل دقیقهای پیاده روی کردیم.
بعد ما رفتیم دانشگاه و پدر خانه.
سبک شناسی نثر داشتیم.
خوشمان آمد.
جدیدن به جستار و مقاله و نقد علاقه نشان دادیم.
مقایسه میان دو متن درا دوست داریم.
بعد از کلاس به خانه آمدیم.
هرچند نویسنده ساز را خاب ماندیم اما خابمان چسبید.
دائی جان ناپلئون را تمام کردیم.
قسمتی از خود را درون داستان جا گذاشتیم.
به قدری پایان یافتن کتاب تاثر برانگیز بود که نه صفحه آزادنویسی کردیم.
باشد که جز بینجامیدگان باشیم.
https://t.me/Jonnevice_channel
قبل از آلارم گوشی بیدار شدم. آرزو کردم ساعت هشت باشد تا بتوانم باز هم بخوابم. اما ساعت نهونیم بود. بلند شدم که صفحات صبحگاهی بنویسم. اما آنقدر بیحال بودم که دوباره دراز کشیدم. گوشی را برداشتم و تلگرام را جوریدم.
ساعت یازده شد. الهه نبود و با شیما جلسه را آغاز کردم. سه فصل دیگر از کتاب «شکست بخورید و برخیزید» را خواندم.
نویسنده میگوید برای رسیدن به موفقیت آرزو کردن کافی نیست، باید تصمیم گرفت. زیرا آرزو در ذهن شروع میشود و همانجا میماند. اما تصمیم با عمل همراه است. ضمن اینکه موفقیت هزینه دارد و باید هزینهاش را پرداخت. و اگر سیستم داشته باشیم میتوان این هزینه را به حداقل رساند. همچنین میگوید برای موفق شدن باید خودخواه بود. وگرنه به گروه احمقها یا آنهایی که سربار جامعه هستند ملحق میشویم.
منظور او از خودخواهی وقت گذاشتن برای داشتن تناسب اندام، تغذیهی سالم، پیادهروی، خواب کافی و… است. در کوتاهمدت شاید این رفتارها خودخواهی محض به نظر برسند، اما در بلندمدت علاوه بر خودمان اطرافیانمان و اجتماع نیز از آنها سود میبرند. چون که ما با حال بهتری با آنها ارتباط میگیریم.
شیما پیام داد که در تماس دیگری است و بدون اینکه یکدیگر را ببینیم توی گروه چت کردیم و بایبای.
بعدش دستبهکار آشپزی شدم و شستن ظرفها و ناهار. نوهی همسایهمان هم در این مدت اعصابم را سایید. از بس که با موتور کوچه را بالا و پایین کرد. اگر از همسایهمان خجالت نمیکشیدم، تا حالا صدبار بهش توپیده بودم و کاری میکردم که دیگر پایش را توی این کوچه نگذارد.
تمرینجای امروز را هم ببودم. بعدش کمی آزادنویسی کردم. سپس به زهره پیام دادم و تولدش را تبریک گفتم. به همین بهانه چرخی کوتاه هم در اینستاگرام زدم. امروز بیشتر از سایر روزها نوشتم. هم چند نوبت آزادنویسی کردم. هم چندتا از نوشتههای قبلیام را بازنویسی کردم. شاید حالا آمادهی باشند.
در نویسندهساز باز هم مثل دیروز از سه زاویه دید نوشتیم. دوستش دارم اینکه از بیرون خودم را میبینم خوشایند است. بعدش استاد از «داریوش کارگر» برایمان خواند. بعد هم پرسش و پاسخ. طولانیتر از هر روز.
دوتا شعرک و سهتا بیت نوشتم. یکی را نگه داشتم و باقی را دور ریختم. جلسهی اول دورهی شعر شروع شد و استاد عنوان چند دفتر شعر را بررسی کرد. بعد هم چند ترجمه از شعر را مقایسه کردیم.
پیام را گذاشتم و گزارش نیک هفتم مهر را ویرایش کردم و در گروه نویسندهساز گذاشتم. جلوس امشب را هم کنسل کردم.
«قرنطینه»ی «فریدون هویدا» را میآغازم امشب.
روز معرفی کلوبها
روز سختی بود. سهشنبهها اینطور است. سه درس سنگین باهم داریم. از شش صبح بلند میشوم و تا عصری دانشگاه هستم. پنجونیم به خانه میرسم.
تازه در فکرش بودم سختترش هم کنم. بالاخره کلاسهای استادم در این استودیوی جدید باز شده. از هفتهی دیگر شروع میشود. و فقط سهشنبهها دارد.
روز معرفی کلوبهای دانشگاه بود. آهنگ و رقص بهپا بود. جمعیت زیادی در سالن غرفهها جمع شده بود. آدمها در هم میلولیدند. آن میان، کسانی بودند بروشور بهدست. داد میزنند میخاهید عضو کلوب ما شوید؟
بازیهای مختلفی درست کرده بودند. غذا و شیرینی میدادند. دیدن این صحنهها مرا خوشحال میکرد.
هیچکس آنها را زور نکرده بود که اعضای کلوبها شوند و برنامههای مختلف بچینند. کسی هم برای این کارها بهشان پولی نمیداد.
خودم پارسال میان همین جمعیت بودم. یکی از همین بروشور بهدستها. میکوشیدم برای کلوب رقصمان عضو جمع کنم. بعد از کلاسهایم شاید تا دیر وقت میماندم فقط برای این کار. بدون اینکه در مقابلش انتظار چیزی را داشته باشم.
اما امروز از کنار غرفهی کلوب رقصمان با احتیاط رد شدم. خجالت کشیدم جلو بروم. نمیدانم چرا. بعد از مدت زیادی که نبودم حالا انگار بین ما دیوار بزرگی کشیده شده بود.
رفتنه به دانشگاه تئوری شعر را خاندم. و پادکست زبان گوش دادم.
برگشتنه اما سردرد عجیبی داشتم. فقط توانستم آزادنویسی کنم.
شب به تمرین رفتم. بیست دقیقه ورزش و یک ربع رقص.
حالم را خیلی بهتر کرد.
پیش از خاب، خاندن مقاله را فراموش نمیکنم. نکات جالبی برای نوشتن دارد.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
سالواژه: شوق زندگی
دیشب را با این نیت خابیدم که صبح هر وقت خاستم بیدار شوم. ساعت ۹:۳۰ صبح بیدار شدم. استخانهایم جان گرفت. بخاطر تمرین دیروز عضلاتم به شدت درد داشت. بلافاصله ایرپاد را گذاشتم و مدیتیشن کردم.
با بچهها از صبح در پارک بودم. دور آبنما چرخیدن و خودشان را خیس و گلی کردند. تاب و سرسرهبازی کردند و نان شیرمال و بستنیقیفی خوردند. جانی در بدنم نماند.
ساعت ۲:۱۰ خودم را به تمرینجا رساندم. لیلا باز هم گل کاشت با نوشتهی غلام. عالی بود. بعد از تمرینجا رخدادکم را ارسال کردم. همانی که از دیشب مانده بود.
دوباره با بچهها بودم تا بعدازظهر که کمی دراز کشیدم. ریتا را بردم کلاس و کمی دیگر به دنبالش میروم. اگر بتوانم دوباره چخوف میخانم و کمی از آشفتهبازارم دور میشوم.
حال نوشتن گزارش نیک را ندارم. تلگرام هم دارد برایم مثل اینستاگرام میشود در حد خفیف. شاید فقط بعضی زمانها را مشخص کنم که به آن سری بزنم.
یک جای کار میلنگد و هنوز پیدا نکردم. یک چیزی در برنامهام کم یا زیاد است. گیجم و گیجی میبینم. چون من گیجم اینطور میبینم دنیا را یا واقعن خیلیها این گهگیجهگی را دارند؟ نشخار ذهنیام زیاد است. میخاهم همان ذکر هواوپونوپونو را جایگزین کنم و هی یادم میرود. ده سال قبل بود که آشنا شدم. مدت زیادی با نیت حاجت گرفتن میخاندم. مثل امام رضا که میروی و دخیل میبندی. حالا نگو که این خبرها نیست و تهش باز هم خودتی و خودت. خیلی سال نخاندم و الان مدتیست ذهنم را درگیر کرده و میدانم باید کاری برایش کنم. تا جایی که فهمیدم این کارها یک شفافیت به ذهنت میدهد و بیشتر صدای قلب و ذهن را جدا میکنی و تصمیم میگیری. تصمیم؟ واقعن خودم تصمیم میگیرم؟
سال واژهام: تحسیــن
۱.ساعت هفت صبح ناخودآگاه از خواب پریدم. با تکرار چند جملهی انگیزشی خودم را متقاعد کردم که دیگر به تختخواب برنگردم.
۲. یک عالم کار بیخاصیت انجام دادم که مجبور به انجامشان بودم. در این میان مدام دلم میخواست، بخوانم یا بنویسم. بالاخره دو سه خطی نوشتم.
۳. دو راهی جدید زندگیام. تصمیمگیری سخت و چالشی. فکری که کل روز درگیرش بودم و آخر هم به نتیجهای نرسیدم. شاید فردا…
۴. در اوج خستگی کتاب داستان را آوردم تا برای مهدی بخوانم. دیدم گوش نمیدهد. برای خودم خواندم.
۵. لیموناد در فریزر ماند و یخدربهشت شد.
ماجراهای پارک
امروز پرشور بود. با ندا، مهلا و عاطفه قراریده بودیم پارک. از استاد خاستم یک بروم بیرون. هنوز هم میترسیدم دیر برسم. قبول کرد. ساعت دوازده و پنجاه و نه دقیقه کیف انداخته بودم روی دوشم. یک رفتم بیرون. حس کردم با چشم تأیید میکند. چون دقیقهها مهم بودند وقتی برای رودروایسی نبود.
رفتم خانه. غذا را برداشتم. دامن پاییزیام هنوز آماده نبود. زودتر از بچهها رسیدم. با اینحال بخاطر ترافیکِ مصنوعی یک ساعت در راه بودم. استرس دیر رسیدن داشتم و دیدم در ترافیک ماندهام. آهنگ در گرما جواب نمیداد. پادکست رخ گذاشتم. زندگینامهی رضاشاه نظرم را جلب کرد. بعدش اپیزودهای قاجارش را دیدم. زندگینامه ناصرالدین شاه، محمدشاه و احمدشاه. یادم آمد کنفرانس انقلاب مشروطه دارم و پادکستلازمم.
خوشحال از عدو و سبب خیرش پادکست گوشیدم.
تا بچهها بیایند نشستم وسط پارک به پسدوزیِ دامن. من بودم، سکوت، آواز پرندگان و سوزنی که میدوخت. کوشیدم خلوتخاهیام را براورده کنم.
بعدش تا بیابیم هم را ساعتی طول کشید. در سراشیبی روفرشی انداختیم. در سراشیبی نهار خوردیم. حتا در سراشیبی رقصیدیم.
عکسگیری دراماهای خودش را داشت. عکس پاییزی گرفتیم و حسابی خندیدیم. من هم میخاستم در عکسگیری آزاد باشم، کنترل از دست دادم و واقعن آزاد شدم. رفتم توی بوتهها. بچهها هم زحمت کشیدند و ثبت لحظه کردند. عکسها به درد پهلویش میارزید.
شدیدن معتقد به عکس خاطرهدار.
یافتن دستشویی آخرین مأموریتمان بود، که شکست خورد. از پارک بانوان بیرون زده بودیم و به پارک آقا خانم ورودیده. انقدر خلوتراه بود که ترس و هیجان بر ما مستلی شد اما از رو نرفتیم و تا نیمهی پارک رسیدیم. وقتی از رو رفتیم که در نقشه دیدیدم همان میزان راه لازم است برای دستشویی. پا از دست کوتاهتر خلوتراه را برگشتیم. سفر کوتاهمان با آرزوی سفری طولانی در ماشین و سکوت پایان یافت.
https://t.me/ReyhaneRabani
هممثبت و هممنفی
امروز صبح را بهخودم استراحت دادم. دلم نمیخاست بیدار شوم. بدنم بیحال بود. هنوزهم. فکر کنم دارم سرما میخورم. ته گلویم یکجوری است. سردردهای این چند روزهم، از همین بابت بوده انگار. الانهم سردرد دارم حتا. همان دیشب، کلاس امروز صبح را کنسل کردم. نمیتوانستم بیدار بمانم و تمرین کنم. دیدم با این اوضاع، صبحهم بیدار نمیشوم زودتر از ساعت نُه برای تمرین. گفتم از روز قبل لغو کنم کلاس را که کسی برنامهاش بهم نریزد اول روز.
صبح را با صفحههای صبحگاهی و نوشتن خابهایی که دیده بودم شروع کردم. بعد اتاق را مرتب کردم. دوباره شده بود جایی که شتر با بارش گم میشود. رفته بود روی مخم بینظمیاش. نمیتوانستم متمرکز کار کنم.
کمی کار کردم تاظهر. بعد ناهار را خوردم و آمدم به وبیکار دیروز گوش کنم که باز خابم برد. بعد بیدار شدم و نشستم پای وبیکار امروز. اول از قیمتهای نجومی کتابها گفتیم که هفتگی میرود روی آنها. بعد از ساز و کار فرهنگ، مذهب و گروه همتایان گفتیم بر دیدگاهمان. دوست دارم بحثهای وبیکار را. مغزم را میچلاند و بعد بازش میکند.
رفتیم وبینار. بیستوپنج دقیقه آزاد نوشتیم. باز مثل دیروز. اول به زاویهدید اولشخص، بعد دومشخص و بعدتر سومشخص. امروز گیج نزدم دیگر. راحت نوشتم. در دومشخص، یکعالم توصیه دادم به خودم. پند نوشتم خودم را. کیف داد. انگار در بیستوپنج دقیقه، خودم را از سه جهت مختلف دیدم. خودم را بررسیدم. بعدهم پرسیدم از استاد که اگر تمرکز کنم مدتی را روی خاندن آثار یکنویسنده آیا تاثیر مثبتی دارد یا محدودم میکند؟ و شنیدم که خب چرا خودت را بیندازی در یکزندان؟ متفاوت بخان اما تمرکزت روی یکنفر را هم نگهدار. از داریوش کارگر شنیدیم. بعدهم استاد کتاب «باغ، باغ، باغ ما» را گذاشت در کانال بهعنوان ضمیمهی وبینار. چندین و چند کتاب دیگرهم از داریوش کارگر پیدا کردم در باشگاه ادبیات.
از سعدی خاندم باز. کیف کردم با یکی از غزلها زیاد. از روی همان نوشتم. برای دوستیهم خاندمش. همان غزلی را، که میگوید:
«مقدار یار همنشین، چون من نداند هیچکس
ماهی که برخشک اوفتد، او قدر داند آب را»
یا در بیت آخر که مینویسد:
«سعدی چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر من میروم؟ او میکشد قلاب را»
بعد کمی از کاریکلماتورهای جواد مجابی را خاندم باز. خوشم آمد از چندتایی و بیایید شماهم بخانید:
«امروزه به دنبال عقل رفتن خیلی دیوانگی میخاهد.» «کسی که مدتها به طناب بیندیشد، لاجرم روزی خود را با آن بدار خاهد زد.» «میان حرف و عمل، فاصله اندکیست که تنبلی آنرا پر میکند.»
دلم میخاست بروم پیادهروی و چقدر هنرمندانه بهانه تراشیدم برای خودم که نروم. خاکبرسرم بریند با این هنرمندیام. از امروز سرما خوردهای و بیحالی و کارهایت زیاد است و به پیادهروی نمیرسی بهانهها را شروع کردم، تا رسیدم به کج بودن آسفالت شهرک و تنگ بودن کفش و کوتاه بودن شلوار. نرفتم آخرش. پشیمانم حالا.
روزگفتار ضبط کردم امروز. خوشحالم بابتش. دربارهی دانشگاه گفتم و بچههایی که بههمهچیز اعتراض دارند. که از هیچکاری خوششان نمیآید و فقط غر میزنند. دربارهی یادگیری تکنیکهای کوچکی گفتم که شاید بهتنهایی هیچ باشند، اما هنر ما همین است که فکر کنیم و یادمان باشد کجا از آنها استفاده کنیم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi/550
همین چند دقیقه پیش از طریق پستی کشف کردم میتوانم با دهان بسته حرف بزنم. برای زرا یکی دوتا ویدئومسیج دادم و هردو افتادیم بهخندههای شیشهپاککنی. عجیب شده بود ویدئوها. انگار که من فقط بالبخند نشسته بودم و کسی کنارم داشت حرف میزد.
حیوانکی داشت به دیوار اتاق راه میرفت همینحالا. یکدفعه چشمم خورد به کنج دیوار و دیدم چیزی شبیهبه خرخاکی دارد تند تند میآید بهسمت میز. کشتمش. با کاغذ. یادم آمد به بچگی. هروقت خرخاکی میدیدم، خاهرم میگفت نکش آن را. اگر بکشی تمام بدنت بهخارش میفتد. همیشه میکشتم و همیشه نگران بودم نکند بدنم بیفتد بهخارش؟ مثل همینالان. موفق نبود خاهرم در منصرف کردنم برای نکشتن حشرهها و حیوانات.
شام را خوردهام. چای را هم. میخاهم نمایشنامهی «نقطه نقطه نقطه» از بهمن فرسی را بخانم و بخابم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
– وقتی داشتم مقالهٔ دوستم را سئو میکردم متوجه شدم اگر حافظهمان را از دست بدهیم، در تصور آینده هم به مشکل میخوریم، چون تصور آینده با تصویرهایی ممکن است که در گذشته تجربهشان کردیم. حتی پژوهشهایی در جهتش انجام شده.
– هزار و سیصد کلمه آزادانه نوشتم. وقتی از خواب بیدار شدم دلم پر میکشید برای نوشتن. نمیدانم چرا. فکر میکنم به خاطر این بود که مغزم تشنهٔ منظمشدن بود.
– انتقاد دیگران نباید باعث شود که آدم از خود واقعیاش فاصله بگیرد. این را به خوبی میدانم اما باز هم متزلزلم و همیشه به خودم شک دارم.
– چند دقیقهٔ اول وبینار نویسندهساز را خواب ماندم.
– در این فکرم که یک جستار بنویسم. چند جملهای نوشتم ولی پاکشان کردم. شاید در ذهنم موضوع آنقدر که انتظار دارم، پخته نشده.
– «بگذار سرعتم را کم کنم و برایت بگویم دقیقا چه حسی دارم». این جمله را در فصل ششم «رها و ناهشیار مینویسم» خواندم. این فصل دربارهٔ به تصویرکشیدن جزئیات در نوشته است. نویسنده معتقد است که جزئیات به نوشته جان میدهد و خواندنش را لذتبخش و منحصربهفرد میکند. کمی از خواندن این فصل حوصلهام سر رفت چون جزئیات داشت!!!
– خواهشاً به هیچ وجه سراغ فیلم سینمایی Nightcrawler نروید.
https://t.me/zahrahabibi9626
خواب تکراری میبینم. هر بار صحنه متفاوت اما موضوع یکیست. اینبار کف حیاطِ دخترخالهی مادر بود. آفتابه را گذاشته بودند وسط حیاط، کنار حوض. و آب دماغ از شیر آب سرازیر بود. نمیشد. هرآن ممکن بود سعید یا بابای سعید بیایند بیرون. یا اصلن از پنجره نگاه کنند. آخر توالت اوپن؟ خلاصه که نیمساعت معطل کردم و آخرش هم هیچ.
در راه تایچی تلهگرام را باز میکنم. گزارش نیک شاهینخان را میخوانم و به قول دوستمان «اُه لالا» شاهینخان در حال سفر به سرزمین «آفتو جِنگ» است.
باز هم آش «ملاقه». باز هم مرور کارهای روزانه.
امروز دوباره درد دارم. بدیش این است که منشا درد را هم نمیدانم. هر دو خیلی شبیه به هماند.
به همهی کارهای ریز و درشت میرسم که دوباره سراغ مقاله نروم. ولی چارهای نیست، شتریست که در نهایت باید درِ خانهاش بخابم. چون او که خبر مرگش تکان نمیخورد. یکجا تمرگیده. من باید بروم سراغش.
قبل از شروع کارهای ناخوشایند میروم سراغ آزادنویسی. بیش از هفتصد کلمه در مورد دختری که بیرون «ساختمان ساعت» رهایش کرده بودم داستان مینویسم. اینبار در سالن رقص تنهایش میگذارم تا شاید دوباره به او برگردم.
یک لیوان آنتیاکسیدان درست میکنم که بنشینم پای مقاله اما کارهای داروخانه مجال نمیدهد. وقتی سرانجام برمیگردم پای لپتاپ میبینم که هنوز حدود یک ساعت وقت دارم برای انجام کار مقاله. مهلت تماس با وزارتخانه را اما از دست دادهام.
در داروخانه نمیتوان یک پومودورو پشت هم کاری کرد اما حداقل توانستم عنوان و چکیده را، ویرایش که نه، بازنویسی کنم.
ادیتور ژورنال ایمیل زده و بابت «روشنگری» از من تشکر کرده و خواسته که مقاله را دوباره ارسال کنم ولی یک کلمه نگفته که ما غلط زیادی کردهایم و عذرخواهی میکنیم. حالا که من مقاله را فرستادهام برای یک ژورنال دیگر، تشکر تو به درد عمهات میخورد.
بعدازظهر موهایم را روغندرمانی میکنم و تا روغن به خورد مو برود، رمان میخانم. کمکم دارد از زاوش خوشم میآید. او را شبیه جوانی پدر تصور میکنم. با همان قد و قواره و سبیل و دستهای مردانهاش. با همان تیپ و سیگار گوشهی لبش. با سرتقی مخصوص خودش و شاعرانگی و عاشقپیشگیاش. و صد البته که حتمن باید اضافه کنم منهای هَول بودنش.
آب سرد است. آبگرمکن مشکل پیدا کرده. از حمام میپرم بیرون و خودم را پتوپیچ میکنم. علیرضا ناهار میپزد؛ لوبیاپلو به سبک خودش.
دورهی شعر را در رفت و آمد بین بیماران میشنوم و حرامش میکنم. باید فایل صوتی را بشنوم. از دیدن اسم لیلا بین اسامی بچهها خوشحال میشوم. سحر رحیمی را اما ندیدم.
شبم طبق معمول به ظرف شستن میگذرد اما برای کارهای دیگر زیادی خستهام.
دقت که میکنم میبینم گزارشهایم صبحها پروپیمانتر است و هرچه به شب نزدیکتر، کمنویستر.
«میتوانی آنقدر خسته باشی
که خواب را
که کابوس را
حتا مرگ را
پس بزنی؟»
– حسین منزوی
من خواب را از فرط خستگی بسیار بارها که پس زدهام. شاید مرگ را هم. که میداند؟
https://t.me/Darang_Farzaneh
امروز خانه بودم. مثل دیروز. اما دیوانه نشدم مثل دیروز. بالاخره کارهای ارائهام تمام شده بود و برگشتم به این که که بودم و چه میکردم.
اول روز به کارهای خرده و عقبافتاده گذشت. ظرف شستن و لباس جمع کردن و مرتب کردن.
بعدش رفتم سراغ پیام و ایمیل و فرستادن فایل به این طرف و یادآوری به آن طرف و از این کارها.
بعد از ناهار دیگر گفتم بنشینم پای کار و بار اصلی خودم. باید پرایمر طراحی کنم. قطعهای ژنی برای تکثیر ژنهایی که میخواهیم. دورهاش را قبلاً گذرانده بودم و رفتم مرورش کنم.
نیم ساعت نگذشته بود خوابم برد. اصلاً بدنم خسته بود. مثل اوایل مریضی. فرقش این است که من الان در اواخر یک مریضی هستم. انتظار بهتر شدن دارم خب.
نیم ساعت بعد از خواب بیدار شدم و دست و پایم خواب رفته بودند و نشستم تا درست شدند و آبی زدم سر و صورتم و دوباره برگشتم پای کار.
چند ساعتی کار کردم و حالم بهتر شد. اولش یادم نبود چیزی، ولی بعد که دوره کردم یادم آمد.
دوست داشتم ادامه بدهم ولی تصمیم گرفتم بقیهی روتینهایم را انجام دهم که زودتر بخوابم. دیر خوابیدن زمان بیشتر بهم نمیدهد.
https://t.me/f_mahmudpur
این گزارش به صفتهای کمتری راه نداد.
☆امروز دو اتفاق افتاد. نوشتهام در مجلهای چاپ شد و شعرماهی ببودم. اولی تجربهای شیرین و مهم بود. یادم افتاد که نوشتن چقدر جدی است، وقتی قرار باشد که کارَت در معرض دید و قضاوت آدمهایی غیر از خودت باشد. اگر مخاطبانت فراتر از کانال یا جمع شناسات قرار بگیرند، کار انگار جدیتر است. ولی راه همچنان همان است. مگر فرقی دارد که مخاطب تنها خودت باشی یا تمام کرهی زمین؟ به هر حال باید پشت ماشین تحریر یا کاغذ یا لپتاپ بنشینی و «خونریزی کنی».
ولی حالا خودمانیم، نویسندهای که متنش میلیونی مطالعه میشود چه احساسی دارد؟ احساس قبل از نوشتن منظورم نیست، زیرا که هنگام یا قبل از نوشتن، اندیشیدن به اتفاقات بعدش، فقط ذوق را کور میکند و قلم را خشک. ولی وقتی مارکز «صد سال تنهایی»، آن شیرهی چندینسالهی جانش را به دست چاپ سپرد، چه افکار و احساساتی داشت؟ این یکی دغدغهی من نیست، ولی به آن فکر میکنم. فکر کردن هنوز قدغن نشده.
چیزی که هست، امروز فهمیدم که انتشار اندیشه در قالب کلمات _یا اصلن هر نوع نوشتهی دیگری_ یک بُعد مسئولیت دارد. ما نسبت به افکارمان، نوشتههامان و گفتارمان مسئولیم. مسئولیم که وقت خود و مخاطب را نکُشیم، که کسی را از ادبیات متنفر نکنیم، که بهترینهای خودمان را با دیگران همرسان کنیم، نه هر پاره نوشتهای را.
☆ دورهی شعر. یک گوشهی کلاس کز کرده بودم و فقط گوش میدادم و میخاندم. چرا این تجربه اینقدر غریب بود؟ چیزی به این ترشی و گسی و شوری نچشیده بودم. چند تا شکلات هم لایش گذاشته بودند. خوشمزه بود؟ نمیدانم. وقتی نوزاد را برای اولین بار، به جای شیر مادر، سِرِلاکش بدهند دهانش خوشمزه میشود؟ وقتی عقاب، جوجهاش را از لانه و نوک کوه به صخرهها پرتاب میکند، جوجه ذوق پرواز دارد یا ترس سقوط؟ حسها و جوابهای من هم چیزی مابین اینهاست. فعلن باید تمرینورزی کنم. تمرین اول توی مخم رفته و ۱۰تایی جمله نوشتهام.
نمیدانم که شعر گفتن انتخابم هست یا نه.
☆از کتاب؟ شروع «چنین گفت زرتشت» به ترجمهی داریوش آشوری. اگر نیچه قول بدهد که تا آخر کتاب همینطوری قصه بگوید و آشوری هم قول بدهد که تا آخر به همین پاکیزگی ترجمه کرده باشد، من هم قول میدهم که با همین حوصله و دقت، آرام کتاب را مزه کنم. مطمئنم که هر سه سر قولمان میمانیم، وگرنه قصد جسارتم نیست.
☆ سپاسگزار بودنم.
تشریف بیاورید درخت تماشا کنید: https://t.me/asaremoaser
امروز صبح از خواب برخواستم در حالیکه در عمیقترین خوابِ پاییزی به سر میبردم.
صبحانه و چای را که خوردم، از انرژی تمیزکاری بهره گرفتم. هیچ چیز به اندازهی تمیزی و نظم و مرتب کردنِ وسایل در خانه به انسان روحیه و حسِ زندگی نمیدهد.
بعد خستگی ناهاری مختصر گذاشتم.
دیوان اشعار فروغ را برداشتم و ساعتی به خواندن مقدمهی آن از «شجاعالدینِ شفا» مشغول شدم. سرنوشتِ شعرا و نویسندگان گاهی غمانگیز و تراژدیکتر از آثار آنها است. شاید این ماجراها در زندگیِ اغلب آدمها رخ میدهد اما این هنرمند است که به آن از دید هنر مینگرد و به آن حادثه و اتفاق بُعدِ فلسفی و شاعرانه میبخشد.
سالها پیش این مجموعهی کامل اشعار فروغ را خریدم. امروز دوباره برداشتم و خواندم. واقعا شعر فروغ، زنده و تازه و زیبا و موزون است و البته جسورانه.
بخشی از فایلِ حرف و سکوت را خواندم.
_ورزش کردم.
_بخشی از کتاب «محبوب ویتگنشتاین» از دیوید مارکسن را خواندم. چهقدر حس غریب و در عین حال نزدیک داشت. تصاویر میآمدند و میرفتند. مثل حسم که هی نزدیک میشد و دورتر از مت میرفت.
_خرید کردم.
_آزادنویسی کردم. لابهلایش متنی برای داستان انتزاعی شکل گرفت. خودبهخود آمد. وقتی بهش فکر میکنم، متنم دل به شخصیت میدهد. او را تنگ در آغوش میگیرد و ازش حرف میزند.
_به کانال دوستان سر زدم. بعضیهایشان را ایموجی زدم و بعضیهایشان را متنی فرستادم.
_کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» را خواندم.
_در راه سالواژهم، شعر خواندم. از حافظ. چهقدر حس غریب و در عین حال نزدیکی داشت. مرا برد به قدیمها. شاید به زمان خودش. کلمهی «سیماندام» را به دایرهی واژگانیم اضافه کردم.
متنی هم در این باب نوشتم و در کانال تلگرام هوا کردم.
_قبل از گزارش نیکنویسیم، فهمیدم که سه روز است گزارش ننوشتم. اُف بر من. اُف. البته اُف زیاد نه. چون فکر میکردم یک هفته است که ننوشتم اما دیدم نه. کمتر است. پس، اُفِ کمتر بر من. بله. همینی که هست.
https://t.me/elireine
-مثل حلزون توی تصویر از خستگی دستوپاهام توی هم گره خوردهاند.
-صبح تا ظهر را باز عم روس مقاله کار مردم نکند برداشت اشتباهی در کارم باشد.
-ناهار بچهها خورش کرفس بود. خوشمزهترین خورشکرفس دنیا.
-ساعت یکونیم دراز کشیدم و یکساعتی از خستگی درآمدم.
– معرفی کتاب بادبادکباز را نوشتم.
-کمی تظافت مردم و گلبرگ را آنطرف شهر بردم کلاس.
شیش تا نهونیم توی حیاط آموزشگاه کتاب «دو دنیای گلی ترقی» را میخاندم. تا برسم خانه دهوربع شد.
یادداشتهای دوستانم را میخانم و برایشان کامنت مینویسم.
شب بخیر
باید بخابم
راستی مقالهی امروز را پر این سایت بخانید
https://marziehyarmohammadi.ir
سهشنبه ۱۴ مهر
امروزش رو با شعر آغازید و رفت سراغ ادامه
« درختها به خانۀ بخت میروند» و انتخابش شعر «مناقصه» شد:
«واژهها رو به پایان اند
عشق را میخورد در ناودان
نمکیها کپک میخورند
چارراه با عینک دودی آدامس میجود
آفتابها حضورم را نمیدانند
من آخرین فرعونام
پیمانکار جادههای جهنم»
آزادنویسی کرد یکساعت کامل و بیوقفه نوشت. چند صفحهای از کتاب «پنج زبان عذرخواهی» خاند.
جلسۀ کاری با همکارش داشت. کوتاه اما کاربردی. در گفتگوهای امروزش همه کوشش این بود تا به کلماتی که در تعامل با دیگری میگزیند، دقت و آگاهی داشته باشد و بر حسب عادت و واکنش خودکار نباشد.
حین مسئولیت کاری، رونویسی از غزل حافظ رو انجام داد.
در پاسخ به همکاری که از او پرسید از نوشتن خسته نمیشی، گفت: اگر ننویسم خستهام. نوشتن از فشار یکنواختی و تکراری بودن زندگی، میکاهد.
از مسکوب خاند. در حال و هوای جوانی:
«گفت که فقط از یک چیز بدش میآید، دورویی. وگرنه رودرو ایستادن و دعوا کردن را دوست دارد. خیلی بیشتر از سکوت.»
به دلیل جلسه کاری نشد که امشب در کارگاه دوره ۱۴ شعر باشد.😔
خلاصهای از ۱۴ مهر:
_ چندین ساعت در مورد نظام مردسالارانه صحبت کردم.
_ طبق برنامه پیش نرفتم.
_ با گوشی بازی و یوتیوبگردی کردم.
_ الان هم خسته هستم. خوابم میآید.
امروز: ۴/۱۰
امروز کلی تلاش کردم که شعرم بیاد، نیامد که نیامد. شعر که زوری نمیشود. باید حالی شوی تا کمی طبع ادبیت بالا بزند. طراوشی صورت گیرد تا شاید شعرکی پدید آید، البته اگر نامش را شعر بتوان نامید.
آراد و منو مشقهایش.
آزادنویسی.
پبادهروی.
– صبح رفتم به ادارهی پست خستهی محلی با دو کارمند خانم که بودنش در این نزدیکی نعمت محسوب میشود. یادم نمیآید آخرین بار کی چیزی را پست کرده باشم. من و بعضی از دوستانم تابستانها برای هم نامه مینوشتیم و در صندوق پست میانداختیم. هنوز نامهها را دارم. وقتی بزرگ شدم فهمیدم که از نظر فاصله بسیار به هم نزدیک بودیم، اگر نامهها را با دست میبردیم جلوی خانه تحویل میدادیم سنگینتر بودیم. اما کیفش به همین پستکردن و منتظر ماندن بود.
– او گرفتار دردی چنان بزرگ است که هر نوعی از دلداریدادن مسخره مینماید. بیهوا پیام داد و گفت فقط به من پیام بده، آنقدر خرابم که میترسم کار دست خودم بدهم. من هم بیوقفه پیادم دادم، دهها و دهها پیام، اصلن نمیدانم چه مینوشتم فقط مینوشتم که او را وصل نگه دارم. دلش نمیخواست حرف بزند فقط میخواست بخواند. من باید مینوشتم تا یک نفر زنده بماند و حالا باید برای خودم بنویسم تا زنده بمانم. نوشتن تنها شیوهایست که برای زندهماندن بلدم.
– صد و بیست کیلومتر رفتوبرگشت برای کسب یک تجربهی جدید که قرار بود مفید باشد اما اتفاق عجیبی سبب شد که آن تجربه محقق نشود. من به نشانهها معتقدم و میکوشم حواسم پی آنها باشد. مثلن همین اتفاق عجیب برای من نشانهای بود از اینکه دیگر نباید آنجا بروم. همان لحظه تصمیم گرفتم و تمام.
– کافهدرمانی هم که قرار بود درد این شکست را تخفیف دهد منتهی شد به سگلرز زدن.
– کیسهی آبگرم خون یخزده در انگشتهایم را گرم میکند و به جریان میاندازد.
– پودر جدیدی که برای ماشین ظرفشویی کشف کردهام در حد معجزه تمیز میکند.
– پروردگارا، شما فرمانروای جهانیانی؛ این جهان و هر جهان دیگری که هست. اگر به فرمانروای کشور دسترسی داشتیم چه کارها که نمیتوانستیم بکنیم، حالا تصور کن که به فرمانروای جهانیان دسترسی داریم. از او درخواست میکنیم و او اجابت میکند. چه خوشبختیم ما.
– الهی شکرت…
ویلویلی
– رفتم مدرسه و سه تا کلاس درس دادم.
– برگشتم خونه، فسنجون خوردم و کارنامهی شاگردم رو آماده کردم.
– یه کارنامهی گربهای براش آماده کردم که خوشش اومد.
– بعدازظهر کلاس خصوصی برگزار کردم.
– زنگ زدن و ازم تشکر کردن که درسش خیلی بهتر شده و زمان کلاس رو هم گذاشتت عهدهی من.
– شام هوردم و توی دورهی شعر شرکت کردم.
– لباسهام رو شستم و آویزون کردم.
– چالشعر روزانه رو انجام دادم.
– چقد خابم میاد.
دیشب جان کندم تا خوابم برد. بینیام کیپ نبود ولی نمیتوانستم نفس بکشم. گلویم درد و سنگین بود. گاز معدهام زیاد بود. بالش زیر سرم را بلند انتخاب کردم ولی همین که چشمم گرم میشد یکهو میپریدم. نمیدانم کی خوابم برد. برای همین صبح بیدار شدن، آسان نبود.
به هر حال نشستم و سه صفحه آزادنویسی کردم و بعد هم چای گذاشتم و صبحانه خوردم و زدم بیرون.
همین که ماشین را درآوردم با خودم گفتم حالا که دیرم شده، چه سه دقیقه چه سی دقیقه. بنزینزنی امروز را را به فردا مگذار. خلاصه که بنزین ماشین را چاق کردم.
همزمانی پریودی و سرماخوردگی نارواست. توی اداره دلدرد هم اضافه شد به گلودرد. دو تا مفنامیک خوردم و تا اثر کرد خیلی اذیت شدم. به ذهنم رسیده بود نیایم اداره ولی تازه از مرخصی برگشته بودم و حس میکردم زشت است دوباره طلب مرخصی. آخر وقت اداری که همکارم گفت اگر نیاز داری استعلاجی بگیر و فکرش را نکن که تازه از مرخصی برگشتهام و نبودهام و چه و چه، کلی انرژی گرفتم. اصلن حالم چند درجه بهتر شد.
به چند تا از کانال دوستان را سر زدم و برایشان پیام گذاشتم.
چند تا نامهی اداری پاسخ دادم. لیست مرداد و شهریورِ استفادهکنندگان از پانسیون را گرفتم از مسئول امور عمومی. دو تا حکم تداوم طرح صادر کردم و یک حکم تغییر عنوان. این آخری برای سرپرستار اورژانس بود. دیروز حکم را زده بودم ولی حق مدیریت ننشسته بود و برای سوپروایزر سیستم پیام گذاشته بودم و دیده بود و جواب نداده بود و باز صبح یادآوری کردم. مسوول اورژانس چندبار رفت و آمد با لبخندی بر لب. جالب که زنگ هم نمیزد. این همه راه میآمد تا اتاق ما و خودی نشان میداد تا مثلن یادآوری کند به من که پیگیر کارش باشم. کارش که انجام شد، رفتم داروخانه قرص سرماخوردگی بگیرم که دیدم دارد از اورژانس میآید سمت داروخانه. دیگر خیالش را راحت کردم و این هم ختم به خیر شد.
امروز با ساجده و ناعمه کلی گپ زدیم. برنامههای مطالعاتی را تنظیم کردیم برای آینده و به این فرمبازی چهارشنبه سر و شکل تازه دادیم. دغدغهی من و ساجده این است که بتوانیم دستی هم به نوشتن جستار ببریم. ناعمه وارد است .گفت کمکمان میکند. یک برنامه چیدیم ولی هیچ عجلهای برایش نیست. آهسته و پیوسته پیش میرویم. ساجده گروهمان را تاپیکبندی کرد و از اینکه هر فعالیتی دستهبندی شد انگار جان تازه گرفتم. چقدر نیاز به نظم حس میکنم. از کی اینجوری شدم. از بینظمی و پراکندگی خیلی درهمبرهم میشوم.
شبنم دیشب پوستری از یک کارگاه برایم فرستاده بود و هر دو برداشتمان این بود که برای تصویرگری کتاب است. بیوی کانال و پستهای بالا و پایین را گشتیم و نام و نشانی از برگزارکننده و مدیر کانال نیافتیم. متعجب بودم که چرا اثری از اسم شخص نیست. به شبنم گفتم این اشخاص که بیهویت دوره برگزار میکنند چه فکری میکنند؟ نمیتوانم اعتماد کنم. صبح دیدم بیخیالش نشدهام. دوباره دقت کردم و دیدم که آن پایین پوستر آیدیش را نوشته و پرس و جو کردم و دیدم دورهی تصویرگری کتاب کودک نیست. در نویسندهساز به استاد پیام دادم امکان دارد کارگاهی برای تصویرگری کتاب کودک برگزار کند؟ گفت که میشود در این زمینه کارهایی کرد و فکری برایش میکند.
هزار کلمه آزادنویسی در نویسندهساز به شکل من، تو ، او انجام شد و هربار حس کردم جور متفاوتی کنار خودم بودم و دیدم و روایت کردم.
حمام کردم . لباس مدرسهی پسر را شستم.
مژگان صبح بهم زنگ زد و ملیحه هم غروب. کلی خوشحال شدم. خودم هم با داداش احوالپرسی کردم. گفت خدا را شکر بهتر است . انشاله من هم خوب بشوم بروم کمی سرو سامانشان بدهم.
این دوره شعر را شرکت نکردهام. به این امید که بتوانم از منابعی که معرفی شده در دورههای قبل چیزی بخوانم. این سطحی گذشتن رو اعصابم است. محتاج عمیق شدنم. دلم میخواهد فرهنگواره فارسی خلاق و آن کتاب واژهسازی که دوره پیش استاد بهمان داد را پیش ببرم. هر کدام دنیایی از امکانند. خوشبختانه توی این گروه که با ساجده و ملیکا و حمیده داریم دوستان خیلی جدیاند و چالش شبی یک شعرک در جریان است و همین عالی است. از این جهت که ارتباطم با شعر حفظ میشود آسودهخاطرم.
به آیدا پیام دادم که آخر هفته زمانی مشخص کنیم برای نوشتن دیالوگ مشترکمان. گفت اگر حالت خوب نیست بگذار برای بعد. گفتم میدانی که چقدر در جریانش میخندیم و سورپرایز میشویم و صفا میکنیم. برای 5شنبه قرار گذاشتیم ولی ساعت را بعدن هماهنگ میکنیم.
هرچه خواستم برخیزم بروم ناهار سادهای دستوپا کنم برای فردا، دیدم نمیتوانم. استعلاجی میگیرم.
تئوری شعر خواندم و نوریعلا از نوآوری هادی خرسندی گفت. کتاب «آیههای ایرانی» را از باشگاه ادبیات دانلود کردم و چند شعرش را خواندم:
یارآمد و گفت یک رباعی بسرا
نوسوژه و ناب و اختراعی بسرا
گفتم بده بوسهای که وصف تو کنم
گفتا که ولم کن، اجتماعی بسرا
الهی
کسی گزارش دیشب را نخوانده باشد که اشتباه ارسال شد.
مادربزرگ بازی درآوردمو، اینجوری شد.
نوخواهی، سالواژهی آیندهام و استمرار مال امسال
امروزم اینطور گذشت.
صبح با پادرد از خواب بیرون شدم.
خوابی که خودِ کوچکم کنار بزرگسالِ اینک، داستان میبافت.
کدام تکرار را روایت میکرد.
یادم نیست.
او عاشق قصه گفتن است.
عاشق سهچرخهسواریست.
به هنگام یکدانگی و دردانگی.
خوشحالتر اما، وقتی دیگر است.
کنار برادر و خواهرهاش.
باور نمیکنی؟
باور کن.
عاشق خواندن است.
خواندن کتابِ داستان، شعر. روزنامه و کیهان بچهها.
عاشق پخت و ساخت است.
کیک و حلوا،
عاشق کفش بندی تابستانیست.
هر بند به رنگی.
سبز و زرد و قرمز و نارنجی و سفید.
زندگی دشوار نیست، سادهست به شکلی.
چه خوب که سخت نمیگیرد.
به خاطر پادرد، پیاده نرفتم.
بیشتر نوشتم.
خیلی خواندم.
داستانی، از بوشهر گرم و خاکآلود.
لرزیدم، از ترس و سرما.
از کنار بانک مرکزی گذشتم.
ارزش پول خواست خفهام کند، ضربه فنیش کردم.
به ورزش و تربیت بدن، علاقهمندم.
کشتی بلدم.
انجیر کیلویی فلان تومن و پستهی تازه بهمان تومن.
همت یعنی چه؟
هزار میلیارد تومن.
با پادرد بروم بخوابم
شب خوش
https://t.me/ghesehaye_shokouh
ساعت 22 و 7 دقیقه است. از آخر به اول مینویسم که امروزم چگونه گذشت. دارم به پادکست وبینار نویسندهساز امروز گوش میدهم. آزادنویسیام را ساعت 19 انجام دادهام. استاد کلانتری از رمان «باغ، باغ، باغ ما»ی داریوش کارگر خوانده و به پرسشها جواب داده.
جلسهی اول دورهی شعر 14 را ساعت 20 شرکت کردم و تلاش کردم خوب هم به صحبتهای استاد گوش دهم. به گمانم پیش از شاعر شدن باید شاعرانه دید. امیدوارم بتوانم برای نوشتن تمرین دوره تلاشم را بکنم. رفتم کانال دورههای شعر 3 و 4 را دیدم. لینک کتابخانهی کارگاه شعر را تازه دیدم. عضو شدم. دمِ سایفون لپتاپم گرم که وصل شد و توانستم 20 تا از فایلهای کتابخانه را دانلود کردم. دوباره بهتر است روزگفتارهایم را از سر بگیرم و به فایلهای پیدیاف کتابهایی که دارم سری بزنم و از آنها حرف بزنم.
از صبح توی دانشکده بیحوصله بودم. سینوزیتم همانجور است. عفونی نیست و به تشخیص مامانم حساسیت است. از هوش مصنوعی پرسیدم اگر سینوزیت ناشی از حساسیت باشد چه باید کرد؟ نسخه پیچید که شستشوی عمیق و بخور اسانسهای تند ممنوع. فقط بخور آب گرم ساده و مدیریت وضعیت بدن در نماز و استراحت. اسپریهای کورتونی هم تجویز کرد. ولی دلم نمیخواهد داروهای اینچنینی مصرف میکنم. ناهار که خوردم مُسکن خوردم و رفتم ساعتی چرت بزنم و پاشم برای وبیکار. پا شدم و لپتاپ را روشن کردم و حتی لینک را هم زدم که بروم وبیکار. اما بیحوصلگیام شدید بود. لپتاپ را در حالت خواب قرار دادم و رفتم توی تختم دو تا بالشِ زیر سرم را مرتب کردم و با گوشی رفتم وبیکار. فقط اولش را شنیدم که الهه علیزاده میگفت سردرد دارد و جلسه امروز کوتاهتر خواهد بود. از تعهدش خوشم آمد که با همهی خستگی و سردردش پای وبیکارش هست. حالا که دارم پادکست وبیکارش را گوش میدهم میبینم نتوانسته کوتاه صحبت کند. شاید فعالیت خاصیتش همین باشد. شاید اگر من هم بیحوصلگی را تاب آورده بودم آنلاین در وبیکار و وبینار شرکت میکردم و هی دنبال وقت برای جبران نبودم. الهه دارد از سازوکار مکان «فرهنگ، مذهب و گروه همتایان» بر دیدگاه میگوید. در آخر صحبتش پیشنهاد مطالعهی این یادداشتش را میدهد: « روایت سیاسی و اجتماعی | داستانی نو، دنیایی نو، آیندهای نو در ۳ گام.» یک پاراگرافی میخوانم. یک بندی از یادداشتش را میخوانم و نشاندارش میکنم برای سر فرصت.
نمیدانم چرا باز یاد خبرهای «طاعون» افتادم. این بار گویا بازی به اسم «روسیه» است. گرچه معلوم است که پشت سر همه با همند.
در دانشکده شیوهنامهی ارزشیابی تکوینی مجازی را جمعوجور کرده و به مدیر EDO فرستادم. کمی مطالعه درسی داشتم. در جلسهی دفاع پروپزال دانشجو شرکت کردم. دمش گرم چه اسلایدهایی طراحی کرده بود و چه ارائهی مسلطی داشت.
از «لمس» محمدرضا کاتب خواندهام. حالا آماده میشوم که بخوابم. برای ساعت 3 بامداد بلیط دارم بروم تهران و دانشگاه محل تحصیلم. دنبال کارهای دفاع پروپزالم هستم.
1405.7.14
قهرمانی
#گزارش_نیک
او خیلی دیر بیدار شد. ولی همچنان کمر و پاش درد میکنه. نمیتونسته درست راه بره. شوهرش او را دید گفت: «امروز دوباره باید بخوابی.» نمیخواد بخوابه. از زمانی که مادرشوهرش رو دیده میترسه. تا شوهرش دور میشه راه میره. چند قدم برمیداره باز درد سراغش میآد. به روی خودش نمیخواد بیاره. دو هزار قدم راه رفته بازم بد نیست. ناهار تنها بود. سالاد الویه تو یخچال داشت همون رو خورد. در تمرینجا شرکت کرد. شام برای دخترش پخت . بعضی از کتابها رو میخونه تمام عقایدش زیر سوال میره.باورهایش رو دیگه نمیتونه قبول کنه. غیر از خدا بقیه چی؟ باز مثل قدیم درگیر این کتابها شد. نوع کتابها رو باید عوض کنه.
در وبینار متنی نوشت: « خود و دخترانش رو در آسمون آرزوها پیدا کرد. در کنار استخری به جستجوی آرزوهایش بود. آب آبی که انعکاس رنگ آسمونه. درخشش عجیبی داشت همراه با نور خورشید. درختان چتری بر روی آنها انداختند و باد چتر رو به حرکت در آورد. مثل فراعنه که کنیزها با بادبزنهای بزرگ آنها رو خنک میکردند. آب بازی بچههایش رو میدید و دعواهای شیرینشان. خوشحال بود که خیالش رو با کلمات بر روی کاغذ آورد.»
در شعر ماهی شرکت کرد با خودش قرارگذاشت هر روز سی عنوان بنویسه و بهترینها رو برای دوشنبه انتخاب کنه و در سایت تمرین بذاره.
«راه گریزی نیست از هر جاده بگریزی
راهت میافتد بر صراط مستقیم مرگ»
«نازنین مرادی»
من که خابیده بودم سر شب، من چرا خاب زیاد برد مرا؟ ها؟
کل صبح کسلاتن کسلونه کسلان بودم. آن چیزی هم که میخانی غلط است و کِسِل است و کِسِل است. شاید هم درست میخانی و من اگر بودم اشتباه میخاندم.
بعد از کار، پیادهروی. دلم میخاهد زیادهروی در پیادهروی. اما گرسنه میشوم و برمیگردم.
تمرینجا را با پزیدن ناهار میشنیدم. چندکارگی خوب نیست ولی خب. البته فقط باید ماکارونی را میپختم، موادش آماده بود. خیلی خوشمزه شد. آویشن مزهی بهشت میدهد به ماکارونی و پیتزا.
در تمرینجا به این اندیشیدم که؟ جزئینگاری خوب چیست؟ البته استاد بارها خانده و مثال آورده، میدانوم ولی خب.
گفتم کتاب بخانم. کمی «تمرین» را خاندم و دیدم نه، خابم میآید.
تا پنج خابیدم و بعد دیدم عه خاب ماندهام. تا رفتم نویسندهساز دیدم شروع نشده نوشتن و تمرین اول و دوم و سوم شخص است و نوشتم.
آه بله. برای کسی که در فضای نوشتن نیست شاید عجیب برسد که اینقدر پیگیر این باهمنویسیها هستم. برای من چند سال پیش عجیب که هیچ، دور از ذهن به نظر میآمد که اینگونه ولع نوشتن داشته باشم. اما چه شد که این شد. بیشترش لذت است و بخشی هم درد که آن هم لذت است. خودآزاری ندارم نه، ولی دیدن تغییر و تبدیل درد به چیزی بهتر برایم لذتبخش است. مثلن رنج عشق که آنقدر مینویسی و میبینی تا نمینوشتی نمیتوانستی به این زبان برسی و آنوقت خوشحال میشوی از این رنج و چه بدانم، برای من که اینطور است، که دردها ارزشمندتر میشوند.
بعد نقاشی کشیدم. روزگفتاریدم. با ندا کلی صحبت کردم. شام امروز و ناهار فردا را پختم. تمرین گروه نویسندهساز را فرستادم.
کمی به مسئولیتها فکر کردم که چه قدر مانده و هق. فردا چه قدر کارها پشت سر هم است و هق.
گزارش نیک ۱۴۷فرح در استان گلستان ، شهر بندر ترکمن
ساعت ۸ بیدار شدم با هوای خنک صبحگاهی شهر گرگان، که دخترم در پنچره روبه باغ گیاهشناسی را باز کرده بود.
دیشب چند ساعت بیدار بودم، ابتدا چند بخش از کتاب شبیک شبدو را خواندم. تا روی کتاب خوابم برد.
بعد از صبحانه در سالن شیشهای باغ گیاهشناسی هتل با اسنپ به بندر ترکمن رفتیم. نیمساعت در را ه بودیم.هزینه رفت تا بندر ترکمن ۲۰۰ هزار تومان شد.( که از اسنپ غرب به شرق تهران ارزونتره نرخ اسنپ در این شهر ) و تا اسکله آن ما را برد ، چون محمد زانوش درد میکرد، چه راننده های اسنپی جالبی این شهر دارد همه با محبت و مهربان دخترم توسط اسنپ برایش انعام پرداخت کرد. همه تحصیل کرده و اهل حرف و سخن.
سوار قایق موتوری شدیدم و در خلیج گرگان نیمساعت ما را چرخاند به جزیره آشوراده برد . اینجا ۶۰ درصد خاویار صادراتی تولید میشه ، اما از سال ۶۸ که جزیره نصف بیشترش زیر آب رفته بخاطر طغیان روی “ولگا” خالی از سکنه شده . مرد قایقرانی گفت من در این جزیره “آشوراده” رشد کردم. حتی قایقهایی آنها را به شهر بندر ترکمن برای مدرسه و درس میبرده را نشانمان داد.
در این سفر با قشر بسیار محروم اما فرهیخته آشنا شدم. امروز یک لحظه دلم فرو ریخت برای مردم کشورم که در حالی که زمین دارند ولی کم آب انها را عقب نگه داشته، هوا عالی دارند، اما بهرهبرداریشان از هوا خوب کم است. پول دارند اما جنگ باعث شده مرزهای بسته بشه و خرید و فروش و تجارت لطمه ببیند و و و و های بسیاری که جگرم را سوزاند.
مرد قایقران گفت که عمق پیشروی آب در این بندر دومتر بیشتر نیست، ما را به قسمت جوجه فلامینگوهای تازه رشد کرده برد و گفت در ماه آذر این ها که الان سفیدند، صورتی میشوند . جلالخالق چه عظمتی چه حکمتی.
نیمساعت مثل برق گذشت من میخواستم تا شب روی این خلیج با مرغابیهای وحشی سیاهرنگ ، با فلامینگوهای سفید مثل برف و اردکهای رنگوارنگ در حرکت باشم. بابت این نیمساعت سه میلیون دادیم. البته که من میخواستم بیشتر کرایه بدم.
بعد از اسکله تا بازارچه بندر ترکمن، با محمد و لیلا پیاده آمدیم. چقدر کیف داد. اما( محمد همسرم که مینکس پاش در فوتبال سالها پیش آسیب دیده الان در پیاده روی های طولانی دچار ناراحتی میشه. البته خودم هم دست کمی از او ندارم اما من پرو هستم وگشتن و چرخیدن با درد را انجام میدم تا یکدفعه کلهپا بشم.
در بازارچه بندرترکمن که در دوقدمی اسکله بودساعت ۱۱ به بعد، نیمساعت پیاده روی کردیم کلی خرید کردیم. البته محمد در گوشهای در هوای مطبوع خلیج گرگان نشست. اینجا نزدیک مرز کشور ترکمنستان است. و کلی پارچه و وسایل خونه از سر مرز میآورند. اما جنگ سبب کسادی کار و بار و تعطیلی مغازه ها و فروشگاه شده.
اذان ظهر که شد ، مثل مکه و مدینه کسب و کا را بیشتر کسبه رها کردند و به مسجد برای اقامه نماز رفتند. بیشتر سنی مذهباند و راننده اسنپ کفت اهل دروغ و قسم خوردن و ریاکاری هیچکس در این شهر نیست.
امروز در شهر متروکه شده بندر ترکمن در رستوران کاسپین غذای ترکمنی ، “چکدرمه “ و ماهی کفال سرخ شده به سبک ترکمنها خوردیم. جاتون خالی.
بعداز برگشت به هتل روزانه نویسی کردم.
من دیگه تصمیم گرفتم فقط ایران گردی کنم بشرط عمر و سلامتی و پول فراوان😊
اسنپ از بندر ترکمن تا هتل ما ۲۰۰ هزار تومان گرفت . عجب رانندهایی همه فرهیخته و لیسانس و فوق لیسانس، این راننده دبیر بعلت کمی حقوق دوسال بیشتر معلم نبوده و انصراف داده رفته ترکیه برای کار یدی که پول و مایه توش زیاد داره. بدی کار در کشور خارجی اینکه که نه بیمه داری و نه امنیت اما او می گفت ترکمنی و زبان ترکی بلده و آنها روابط خوبی باهاش دارند، ولی دو سوم پول یک کارگر ترک را بهش میدهند. حالا می خواد لیسانس داشته باشی یا نداشته باشی.
همسرم محمد ازش پرسید دوسال دبیری پولش کم بود ، گفت حقوق کم بود و من جوانم الان پول در نیارم کی باید خونه بخرم. گفت مدارس اینجا الان بی معلم اند ولی او کار خوبی در “ انکارا” داشته ، سه ماه کارگری در خارج و سه ماه اسنپ در ایران .
این جنگ همه را در به در و بیچاره کرده. چه باید کرد.
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز
اول شخص آزاد نویسی کنید / بعد دوم شخص / بعد سوم شخص( که خودم را از دور ببینم. )
تمام وبینار را درراه خونه دخترعمه پدرم که از قضا زن عمویم هم هست ، در اسنپ بودم و نشد ۲۵ دقیقه آزاد نویسی داشته باشم . بعد از سالهای فامیلهای پدری را در یک فضای خیلی عاطفی و گرم و با محبت دیدم.
براشون هدیه روسری بردم. و موقع خداحافظی انگشتر نقرهای که مال کربلا بود را از دستم در آوردم و در درست دخترعمه پدرم که الان حدودن ۸۶ سالش بود کردم. خیلی خوشحال شد.
آنقدر سرگرم فامیل ها پدری بودم که در اسنپ برگشت یادم آمدم کلاس شعر دوره ۱۴ از ۸ شروع شده . بیخیالش نشدم ، چون عاشق شعر هستم پس سریع وصل شدم و از ساعت ۸:۳۰ به گروه “شعر شبهای سهشنبه با شاهین” پیوستم. الهی شکر .امشب نماز شکر خواندم. که به همه چیز به نحو عالی رسیدم.
و اما از کاریکاتور حلزون امشب :
امشب حلزون همه تن چشم شده خیره به دنبال کسی
شوق دیدار کسی لبریزش کرده از عشق کسی
مراقب باش حلزون، حذر کن از عشق کسی
بلاخره دارم میروم به خانه. خانهی عزیزم. دلم برای دیوارهای بوسیدنیات تنگ شده. صبح را مشغول بستن چمدان و وسایل بودم. و از آنجایی که کل فردا را در جادهام، درِ دکون را باز کردم و یک تِک راندمش تا ساعت ۷ و چهل پنج دقیقه. یه غذایی هم آن وسط خوردم جهت زندهماندن. وقتی ددلاین نزدیک دارم که از قضا همیشه مصادف با بدوبدوهای قبل سفر است، ح حواسش بیشتر به من هست. ماساژم میدهد. برایم غذا میخرد. غر نمیزند. کمی کمتر حبازی درمیاورد. خلاصه که همتیمی خوبی است. وبینار را هم وسط کار کردن گوش میدهم. بچهها مینویسند و من لیاوت میکنم. امروز جلسه اول کلاس شعر بود. ساعت ۸ پریدم تو کلاس. چقدر به این کلاس نیاز داشتم. چقدر از شعر گفتن و نوشتن و شاعرانه دیدن و تمرین شعر کردن لذت میبرم. از خاله خداحافظی کردیم، وسایل را چپاندیم در ماشین. زود باید بخوابم که خانه منتظرم است. ای کاش چشمانم را میبستم و باز میکردم و روی تختم بودم. ۱۲ ساعت راه، طولانیست مخصوصا که ح حین رانندگی نمیگذارد پادکست گوش بدهم. وگرنه ۱۲ ساعت میتوانستم چیزهای جدید بشنوم و یاد بگیرم. مهم این است که در راه خانهام حتی اگر لازم باشد، با رپ هد هم میزنم.
گزارش نیک – ۱۴ مهر
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
دیشب خاب دیدم و یادم بود که به خاطر بسپارم، اما صبح که بیدار شدم، در سرم فقط یک صفحهی سفید میدیدم.
بعد از نوشتن صفحهی صبحگاهی و بیست و پنج دقیقه یوگا، به پیادهروی رفتم.
برای صبحانه نان بربری، خامه و شیره خریدم.
از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
من و صلاح و سلامت کس این گمان نَبَرَد
که کس به رند خرابات ظن آن نبرد
یک صفحه از روی کتاب زندگی با حواس پنجگانه نوشتم.
یک کلاس آنلاین یوگا داشتم.
بعد از چند ترم، تازه بچهها زبانِ یوگا و اصطلاحاتم را یاد گرفتهاند.
《 مثلن صاف بنشین انگار که یک نخ از سقف به تاجِ سرت وصل شده، طول ستون فقرات را بلند کن، ناف و زیر ناف را فعال کن》
دو تا بیست و پنجدقیقه تار نواختم. سپس بیست و پنج آزادنویسی کردم.
کتاب بیلنگر به پایان رسید. شخصیتها و زمان داستان، جهانشمول است و در هر مکان و زمانی قابلیت ارجاع دارد.
بهگونهای از مسائل اعتقادی، سیاسی و مذهبیِ ایران سخن به میان میآورد که خاننده طرفدار هر گروهی که باشد، در لحظه توقف میکند و میپرسد یعنی درست آمدم؟ درست انتخاب کردم؟
هیچکاک و آغاباجی را خاندم، چهقدر خوب علتها و معلولها را سرِ هم میکند.
در نویسندهساز یک داستان با شیوهی 《من، تو،او》 نوشتم.
با سه رنگ بنفش، نارنجی و سبز.
از کودکی گفتم که در لحظهی انفجاری در جنگ، سه مداد نارنجی و سبز و بنفش در دستش بوده، کودک اول شخص بود، دوم شخص مادرش و سوم شخص معلمش.
پس از هزارکلمهنویسی، رخدادکم متولد شد:
نیمهی دومِ نویسندهساز را گوش میکردم، آقای فرزانهفر، همسایهی طبقهی سوم، با مشت و لگد در را کوبید و گفت 《خانوما تو رو خدا کمک کنید، حال خانم نقاش به هم خورده و افتاده روی زمین》.
یک شلوار و پیرآهن پوشیدم، گوشی را برداشتم و با مادرم دویدیم. خانم نقاش، لختِ مادرزاد و بیهوش روی زمین افتادهبود.
خانم ترکان در حالیکه داشت به زور آبقند توی دهانش میریخت گفت 《این چرا لُخته؟ آقای فرزانهفر چه کارَشه که ما رو صدا زد؟ شوهرش کجاس؟》
در کمدها به دنبالِ پتو میگشتم و صدای آقای فرزانهفر را میشنیدم که میگفت 《خانم صدقیان تو رو خدا بهش نوشابه بدین، قندش افتاده، اورژانس تو راهه》
از همنگاهی با خانم ترکان، میگریختم. بدون هیچحرفی، همعقیده بودیم که آقای فرزانهفر با خانم نقاش، خلوت کردهبودند که ناگهان و در حین ارتکاب جرم، حال خانم نقاش به هم میخورد و باقیِ ماجرا.
اورژانس رسید، همزمان با سایر همسايگان و دختر آقای فرزانهفر. دختر گفت که 《 آقای نقاش به بابام زنگ زد و گفت سه ساعته به موبایل مریم زنگ میزنم و جواب نمیده. حتمن دوباره حالش به هم خورده، بازم بدون اینکه چیزی بخوره انسولین زده، در رو بشکن و با همسایهها برو تو》
وقتی که خانم نقاش به هوش آمد، گریه میکرد و سراغ پسرش را میگرفت.
وقتی که پتوها را دورش صاف و صوف می کردم، اشک من هم درآمد. در لحظهای که نزدیک بود خانم نقاش از دست برود، من داستان خیانت و دلیل لختبودنش را با جزئیات در ذهنم شاخ و برگ میدادم.
در یک وبینار در مورد گیلکمش شرکت کردم. برای نخستینبار با اسطورهای آشنا میشدم.
خانم رسولیان از خودشیفتگی گیلکمش گفت و با روانشناسیِ یونگ، تحلیلش کرد.
بیست و پنج دقیقه تمرین یوگا داشتم.
تسلیبخشیهای فلسفی، زیرمتن و پرندهبهپرنده را هم خاندم.
در ساعتهای باقیمانده از روز، تار خاهم نواخت.
صبح بود و خوابآلودگیاش.
همکاری نان سنگک گرفته بود و صبحانه چسبید.
بعد هم کار بود و بیحوصلگی. اتفاقی قیمت دلار و طلا را دیدم و تنبان بیحوصلگی کش آمد تا ظهر .
ظهر تلفنی با خواهرم گپ زدیم و کمی بهتر شدم. صحبت کردن گاه مثل کدئین میماند.
کمی دوستنوازی کردم و بعد نوشتههای تلگرام را خواندم.
تندوتند کارهای خانه و کلاس پسرک را انجام دادم تا به کلاس امشب برسم.
دورهی جدید شعر را بودم. در کارگاه شعر یکی از جملههای روزمره و سادهی امروزمان را انتخاب کردیم و بعد کمی غیرمعمولش کردیم. بازی قشنگی بود. غلغلکم داد. و حالا گویا بین زمان گذشته و حالِ افعالم در رفتوآمدم.
شعر لایهی دیگری از زیستن است. گوشهی نویی از کهکشان. امشب تصمیم گرفتم بیشتر تمرکزم را بر شعر بگذارم و هرز نپرم. البته که داستان کمکی شعر است و این رابطه دوطرفه.
اما به نظرم اگر شعر قوی باشد آنوقت نثر را هم میتوان ملوستر نوشت.
آخر شبم همراه است با تست استعدادیابی آموزشوپرورش، عطسههای آبکی و بیژن جلالی که میگوید:
زندگی من
چون حباب صابون
است
که کودکی آن را
باد میکند
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
شعرکهای ریوار ئاودانان.
اتمام داستان چگونه کار میکند. فصل رئالیسم و شخصیت نیازمند بازخانی
فقدان معلم مساوی با نامه نوشتن برای شیوا.
حوصله سر رفتن در مدرسه علتی برای هردمنویسی.
کاریکلماتورخانی هیچ وقت نشود فراموش.
شیوا فرهادیسم است. شاخهای از فرهادیسمها که معتقدند به ابهام و سوال در پایان. در مورد قهرمان من هم جزو این شاخه.
داستان کوتاه با کمال تاسف دارندهی پاراگرافهای بلند اما نه به بلندیِ داستایوفسکی. با کمال تاسف نامش.
ایوانووف چرا چنین است؟ من خرم یا که جدی جدی وضعیت تعادل و الباقی زیر پوستیست؟
رمان راه رفتن. بضاعت دارد و حرفهای گنده گنده نمیزند. پنهانش میکند لا به لای چرتگوییها.
پس از مدتها روزگفتاری چه ارتباطی دارد با پس از مدتها شانه زدن موها؟
امروز چهقدر شبیه چهارشنبهها است.
طرزیخانی برابر است با فهم در جزٔ و عجز در کل.
روزنویسی که بیشتر آغوشیدمش از روزنویسیهای این ماه.
ای وای گویومهایم ترجمهی ریدن در خطاطی است.
صدای تپتپ به معنای تایپ صدجمله است.
تِپ خالی هم به معنای پنج جملههایی از غروب است.
گیس کندنهایم نشانی است برای فهم زیست. هم زیست و هم زیست.
لبخند و کمر درد پشت سیستم خبر از کار با ایلسترتور میدهد.
ریاضی به دست گرفتنم بیارتباط نیست با خوردن کلهام با سنگ. همان سنگ معروفی که تانجیرو شکاندش.
شرمساریام معلولی است برای فرستادن گزارش نیک به عنوان یادداشت کانال.
نوشتن در ۰۰:۰۰: از روزی که گذشت.
بیدار شدن در خانه پدری: صبحانه حاضر است.
نوشتن صبحگاهی: خابی که دیده بودم یادم بود اما روی کاغذ نمیآمد! تا میخاستم بنویسم میپرید! فردا هم سعی میکنم و فرداهای آینده، شاید شد.
غرغرهای بچهای که نمیخواهد مدرسه برود و رساندن بچهای که دیرش شده بود: نرفت و رسید.
بازگشتن به پناهگاه خانه: مرتب و به روز شد.
خاباندن بچه گلودردی: به زور قربانصدقه.
یوگا و شارژ بدن: جانفزا.
نشستن پای برنامههای روزمره: انجام شد.
دوستی را گم کردن: خودش نمیخواهد پیدا شود.
فهرست را مرور کردن: یادآوری بایدنبایدها.
جادوی یک شعر: کارکرد زن را گلشیری اینجا چه خوب فهمید و من نه در شعر که در جهان هم زن حسابی را موجودی میبینم که خلائی را نمایان میکند و مردی باید که با پر کردن آن خلاء، جهان را جای بهتری برای زیستن میکند.
زن خانه بودن: ۱۱:۴۰ تا ۱۵ در آشپزخانه.
مادر بودن خالص و مخلص: تا ۵ تکالیف کلاس پنجمم را انجام دادم. شعر هم حفظ کردم.
قران خواندن: ایمان آوردن و پرهیزکار بودن و باز ایمان آوردن و باز پرهیزکار بودن؛ یعنی نو شدن، تکرار نو شدن. تکرار پویا. تکرار بیملال و رسیدن به ایمانی که ایمان قبلی نیست و پرهیزکاری که پرهیزکاری قبلی نیست.
خودکاویدن: پایبندم به غم و شادی میکُشم. گرفتارم به رنج و گنج بر باد میدهم.
از بیهدفی، پرنده به پرنده میروم تا جنس دوم و از پراکندهخوانی کیفور میشوم.
سلام
گزارش نیک دوستان را خواندم،یکی از کارهای روزانه ام است. یاد میگیرم از روزم چطور استفاده کنم، خاطرات گذشته ام رابه یاد میآورم. وبینار را ۲۵ دقیقه بودم . شب خوبی دردوره شعرماهی گذراندم .کلمات هرروز برایم عین آدمها شخصیت پیدا میکنند،
من به سبک بروتالیسم خواستمت
من به سبک رئالیسم نخواستمت
تو به سبک رمانتیسم خواهان ماندی
تو به سک سورئال هواخواهی
او به سبک اوشگولیسم وفادار است
او به سبک خنگلویسم غمبان است.
مولاناشون میگه:
چه برانی چه بخواتی
چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی
با خودم روز بشینم
از خودم، شب نگریزم
با سروصدا بیدار شدم ساعت ششونیم. هر چه کردم نشد که باز بخابم. رفتم سراغ شعرهای بیژن الهی و خاندم. خاندم و غرقیدم.
داشتم فیلم میدیدم که سردرد گرفتم.
میخاستم بروم بیرون با بچههای راوک قرار داشتیم. نمیدانستم بروم یا نه سردردم داشت بیشتر میشد. دلم تنگ شده بود برای بچهها. نازلی آمده بود مشهد. مهلا آمده بود. قرصی انداختم بالا و راه افتادم.
توی خانه سرد بود و فکر میکردم بیرون هم سرد است. میخاستم لباس گرم بپوشم که خدا رو شکر نپوشیدم. از خانه که رفتم بیرون آفتاب شبیه به تابستون میتابید. چون سر درد داشتم راه طولانیتر بود. یک ساعت شبیه به سه ساعت گذشت. گوشی را هم نمیشد نگاه کنم. سرگیجه میگرفتم. پس بیشترتر کش آمد.
رسیدم و با مهلا رفتیم طرف پارک بانوان. حالا واردش شدیم نمیدانیم ریحانه کجاست. پارک بانوانش زیادی بزرگ بود. ما از یه در وارد شده بودیم و ریحانه از در دیگر. گفتیم لوکیشن بفرست تا پیدایش کنیم. کلی راه رفتیم تا بهش رسیدیم. بعد هم جایی مستقر شدیم. آن همه زمین صاف را ول کردیم رفتیم روی خاک و سنگ و شیب نشستیم. عاطفه هم رسید. نازلی هم میخاست بیاید که انتخاب رشتهاش بود و نشد که بیاید. چون نازلی آمده بود قرار گذاشته بودیم و نازلی نتوانست بیاید. نهار خوردیم و رقصیدیم و خوش گذراندیم.
تاریک شد هوا و قبل از بیرون کردن خودمان آمدیم بیرون. وسایلها را توی ماشین گذاشتیم و گفتیم برویم دستشویی پیدا کنیم و پیاده روی هم بکنیم. همین طور برای خودمان رفتیم. هیچکس نبود و تاریک بود و ترسناک. دیدیم دستشویی دور است و از آدمها هم به دور هستیم. بی خیال شدیم و برگشتیم سمت ماشین. ریحانه ما را تا پارک رساند. با مهلا و عاطفه. میخاستم بروم دستشویی که دیدم عه اتوبوس آمد و پریدم سوارش شدم.
تا رسیدم خانه هشت بود. امروز سهشنبه بود و شعر بود و من نبودم. این اولین دورهای بود که نیستم. حس عجیبی دارد. هعی. دلم تنگ شد برای شعر که.
سردردم همچنان هست. برقها را خاموش کردم بلکه شاید بتوانم بخابم. باید بخابم. دیشب نشد بخابم. فردا میخاهم بروم کار کنم. کار یک هفتهای. توی پارک بودیم که سودا زنگ زد و گفت نیرو میخاهیم برای یک هفته میتوانی بیایی؟ گفتم میتوانم بیایم. قرار شد فردا بروم.
https://t.me/yaddashtneda
۵/۷/۱۴
سهشنبه
۱.صبح
چشم که باز کردم خودمو زیر گل مانسترا دیدم که مثل نخل روم سایه انداخته بود. اتاق بنده پر از گل و گلدونه چون وقتی دایره ارتباطات با آدما کم باشه رو میاری به دیگر موجودات زمین. اگه بهشت واقعی باشه اتاق من بهشته البته که نهر و حوری و شراب و عسل کم داره.
صبحونه نونِ سیب خوردم باید و حتما پشماتون بریزه از بس که ترکیب سیب و دارچین و نون خونگی فوقالعادس ماچ بهش.
از آموزشگاه باهام تماس گرفتن. فردا به عنوان کارآموز تکنسین آزمایشگاه باید کار کنم خدا بخیر بگذرونه ی جوری برای خودم برنامه ریختم که وقت تنفس ندارم از این ور هم دیوی که گفتم همراهمه. همه عملکرد و پتانسیل بنده از فیلتر افسردگی رد میشه. فیلترشکن دارین؟
گه بهش و کلی فحش دیگه که جایز نیست بگم چه خوب که امروز دیو کمرنگه و من میتونم بنویسم و بشاشم
۲.سرکار
۳.چرت عصری کنار دیو.
۴.تراپی
سالواژه: شناخت
خانه بهم ریخته. به حال خود رها شدهست. مثل فرزند ناخلفی که آق والد شده. به همهی کارهایم همزمان نمیرسم. سرماخوردگی 5 ساله کمی پیشرفت کرد و نشان خروسک گرفت. کاش میشد یک روز تنها در خانه میماندم. بدون هیچ صدایی. نمیشود. پس برمیگردیم به همان روالی که هست. باشگاه میروم. سلامتی و چابکی اولویتم است. فرشها شسته شده. یه لنگه پا به کتابخانه تکیه زدهاند تا خانم خانه خودش را به برق زده و تمیزکاری اساسی کند. دلم بوی تمیزی میخاهد. اما جانش را ندارم. حوصلهاش را هم نه. از اینها برای فاطی تنبان در نمیآید. ملحفهها، لباسها و ظرفها را میشویم و پهن میکنم. حال ناهار درست کردن ندارم. خداروشکر بچهها میروند خانه مادربزرگشان. کمی آش از دیروز مانده. همان را میخورم. چنان خابی مرا گرفته که نمیتوانم لبیک نگویم. گور بابای کارهایی که هرگز تمام نمیشوند. کمی دراز میکشم. آلارم سرزبان در فضا میپیچد. در وبیکار شرکت میکنم. چه جالب الهه هم مثل من سرش درد میکند. اما تسلیم نمیشویم. ادامهی ماجرای دیدگاه و فرهنگ، مذهب و همتایان. هنوز برایم خوب جا نیوفتاده. اما میدانم با صبوری مشکل حل میشود. وبینار نویسندهساز را شرکت میکنم. آزادنویسی با تکنیک من،تو و او حالم را بهتر میکند. بعد از وبینار سی دقیقه پیادهروی میکنم. باز هم بهتر شد. برای پسرا ذرت بخارپز درست میکنم و سریع به شعرماهی میپیوندم. شرکت در این دوره یکی از آرزوهایم بود. تاکنون شعر و شاعری را نیازمودهام. کودکی کردن، رها بودن و آفرینش ادبی از نوع شعر برایم جالب است. این دوره را به خودم هدیه دادم. بروم یک فیلم ببینم و بعد لالا. میخاهم فیلم پستچی 1994 را ببینم. برایش ذوق دارم.
امروز کارآموزی به من مراجعه کرد که وکیل سرپرستش باشم. او مرا انتخاب کرده بود و من مردد بودم بپذیرم یا خیر. در نهایت موافقت کردم.
به پیادهروی نرسیدم. چند کار بود باید انجامش میدادم.
موکلم هنوز جلسهی دعوای طلاق توافقی تشکیل نشده از من پرسید میتواند برای ازدواج مجدد آزمایش خون و سایر مقدمات عروسیاش را فراهم کند. چه پاسخی داشتم، جز آرزوی خوشبختی.
وبینار امروز بیستوپنج دقیقه از سه زاویه خود را نوشتم. دوم شخص سرزنش کردم. اما به سوم شخص از دور دیدمش افتخار کردم.
دوره قصهریزه را مرور کردم. هر بار به نکات تازهای از داستانکنویسی میرسم.
روزم را با اشعار نادرپور به پایان میرسانم.
https://t.me/sorayaahmadiani
گزارشنیک” 1405/6/14″ مهر. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”فیل در تاریکی” از قاسم هاشمینژاد خاندم.
یک فیلم دیدم.
اما اسمش یادم نماند.
یکی از فیلمهایی بود که استاد بزرگوار گفته بودند.
هر چی به نوشتههام نگاه کردم یادم نیامد که نیامد.
هر چی موضوع را زدم تا اسمش بیاید نیامد.
نویسندهساز شرکت کردم.
دوره شعر را شرکت کردم.
آخرش هم خابم برده بود.
دوباره فردا باید گوش کنم.
پریخانم سوپ داد که با خوردنش تا سلام بر حضرت عزرائیل رفتم و برگشتم.
نمیدانم چرا مرغها را در سوپ با استخان میگذارد میپزد.
خودش نوه کوچک دارد، نمیدانم نیلا چطوری سوپ را میخورد.
استخان رفت وسط گلوم گیر کرد و نه پایین میرفت نه بیرون میآمد.
بعد از مدتی رفت پایین.
امروز یک استخان قورت دادم.
بعدش آجی گفت صورتت سرخ سرخ شدهست.
حضرت عزارییل هم لبخندزنان رفت.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
گزارش نیک ۴۴
زیر آفتاب نه، شبیه مجسمهی یخی بودم که با میلهی آهنی کوبیده میشود و به هزاران و یا شاید میلیونها تکه تبدیل شده و هر تکه، جایی دور از دیگری میافتد.
این حسم بود وقتی شنیدم خبر را.
اما باید بود. چیزی بود که باید میشد. فصل نه، کتابی بود که تمام شد و کتابی دیگر آغاز. از همان نویسنده.
باید اینها را مینوشتم تا بتوانم برسم به «گزارش نیک».
صبح با آزادنویسی دردناکی آغاز شد که آرامبخش بود.
«جنگ آخرالزمان» خواندم.
ورزش کردم.
قدم زدم.
سیگار بیشتر از روزهای قبل کشیدم. دوباره کم میکنم.
دوباره آزادنویسی کردم. دوباره دردناک بود. دوباره آرامبخش بود.
با «یوسا» به نیمهی کتاب رسیدم.
نمیدانم چند روز زمان میخواهم تا به حال قبل برگردم. اما برمیگردم. میدانم.
جلسهی اول «شعر» برگزار شد. عالی بود. مخصوصا با حالی که داشتم، بیشتر جذاب بود. شعر بیشتر از همیشه به دلم نشست.
میدانم که امشب خواب ندارم. میخوانم و مینویسم تا بیهوش شوم.
به امروز نمره نمیدهم. هنوز گیجم که بتوانم خوبی یا بدی روز را تشخیص دهم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
ساعت هفت و پنجاه و یک:
دیشب در سایت گزارش نیک نوشتم «هستم و زندگی میکنم» همین و بس. خسته بودم. از چه؟ از هیچی. آری گاهی انسان از هیچ آنچنان خسته میشود که حال کاری کوچک مثل نوشتن از روزش را ندارد.
صبح امروز با صدای اذان بیدار شدم. ساعت چهار و یازده دقیقه بود. هوا تاریک و سرد. وضو گرفته و نماز و قرآن خواندم. سپس به سراغ گزارش نیک رفته و یک ساعتی را آنجا گذراندم. این مدت که گزارش دوستان را میخوانم قلم هر کس به دستم آمده. به گفته ی خانم سیدحسینی اگر ندانم متنی که در حال خواندنش هستم از کیست,قطعا از نوع نوشته و گاه موضوع مطلب تشخیص میدهم. نمیدانم دیگران هم میتوانند نوشتههای مرا بشناسند یا نه. وسایل را جمع کرده، به خود رسیده و لباسها تازه جمع شده از بند را تا کردم. سرد بودند؛ آنقدر که وقتی روی پایت میگذاشتی از یک سو از سرما باید فرار میکرده و به پتوی نرم پناه میبردی و از سوی دیگر سردیش دلپذیر بود و خوشایند.
صفحات صبحگاهی نوشتم. چند صفحه؟ نمیدانم چقدر با خط بریل آشنایی دارید؛ اما هر اندازه که شما مینویسید در خط ما دو برابر میشود. سه صفحه را به حساب خط خودم که حدودا یک و نیم صفحهی خط شما میشود نوشتم.
دراز شده روی تخت و به حرفهای مامان و بابا از راه دور گوش میدهم. بحث زعفران و میزان کاشت و برداشت. حواسم به سمت دیگر میرود، موتورها در حال رد شدنند. بین هر دو موتور شاید یک دقیقه هم فاصله نیفتد. یاد موتور قدیمی بابا میافتم. تقریبا پنج یا شش ساله بودم. آن زمان گاو داشتیم و هر روز برایشان علف میآوردیم. یک روز که سر زمین بودیم موتور خراب شد و دیگر روشن نشد که نشد. آن را همانجا گذاشته و نمی دانم چطور برگشتیم. چند روز بعد که بابا تعمیرکار پیدا کرد، رفت که بیاورد موتور را اما در عین ناباوری دید که جا تر است و بچه نیست. این شد که موتور بی خداحافظی با ما از پیشمان رفت.
مامان صدایم میکند برای چای خوردن. بعد از چای به اتاق بر میگردم که مامان میگوید: «شیر نمیخوری» میگویم: «بعدا می خورم» و دفتر جملهدان را بر میدارم. دفتری است که جملات دوست داشتنی را مینویسم درونش. چند جملهای خواندم تا به جملهی «تقریبا همیشه کسانی که برایشام ملالآوریم برای ما ملالآور اند.» از فرانسوا دو لا روشفوکو رسیدم. به نظرم جملهی پر مغزی است. به اندیشیدن دربارهاش میرزد.
صبحانه کره و مربای خانگی خورده. سپس در بارهی این نویسندهی فرانسوی کمی تحقیق کردم. شناختن نویسندگان، نه تنها نویسندگان بلکه تمام مردم جهان را دوست دارم. چه بر آنان گذشته و چه تجربههایی داشتهاند؟ این سوالی است که هر کس را میبینم در ذهنم شکل میگیرد. شیر را هم خوردم. دو جنبه از کتاب «حکمتها» از همین نویسنده را در کانال منتشر کردم.
الان ساعت بیست و دو و پنجاه دقیقه است. از ظهر کار مفیدی نکردم. استرس انتخاب رشته نگذاشت. با دوستم در همین باره کل روز تلفنی یا با پیام حرف زدم. حالا هم خود را به خودت سپرده تا ببینم فردا چه میشود.
۱۴-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
باغ درون
ــ وارد آشپزخانه میشوی، بوی ادویهها دماغت را قلقلک میدهد. پنجرهی آشپزخانه باز است و نسیمی سرد و پاییزی تنت را میلرزاند. در حالی که دور آشپزخانه میچرخی چشمت میافتد به دیگ بخار. برق میزند. رنگش خاکستری تیره است. تصویر خودت را روی سطح صیقلی شدهاش میبینی. سرت کوچک است آنقدر که تصویر دستانت هیچ تناسبی با آن ندارد. دوتا گیرهی دیگ بخار تو را یاد گوشهای مادربزرگ میاندازد. نه به نرمی گوشهایش البته. چشمانت را میبندی. به آرامی دستانت را میبری بالا و لالههای گوشش را لمس میکنی. دستت در هوا معلق میماند. چشمانت را باز میکنی اثری از مادربزرگ نیست. مادربزرگ دو قطره اشک میشود و میچکد روی زمین و رخنه میکند کف آشپزخانه.
ــ این چند سطر بالا ماحصل خاندن چند صفحه پیدیافیست که مستحق بودیم و استاد به زکاتمان داد. از باغ درون خوشم آمد. همین امروز فرداست که سفارشش بدهم. تا برسد دستم حداقل یک ماه طول میکشد. نوشتن همین چند سطر انرژی روانی زیادی از من گرفت. نمیدانم بخاطر تازهکار بودنم است یا، یا چیاش را نمیدانم. هر چه که هست این خستگی ذهنی مرا به استراحتی حداقل نیمساعته دعوت میکند
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
☘️سهشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵
آلارم گوشیام ساعت ۵ صبح به صدا درآمد. محلش ندادم. گرفتم خوابیدم. یک ساعت بعد بیدار شدم. فهرست کارهای روزم را نوشتم. در باغِ دیوان خواجه گشتی زدم و غزلی چیدم:
دیشب به سیلِ اشک ره خواب میزدم
نقشی به یادِ خط تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهی محراب میزدم
هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست
بازش ز طُرّهی تو به مِضراب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخِ مهتاب میزدم
چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم
بر کارگاهِ دیدهی بیخواب میزدم
کمدم را مرتب کردم. به تلّی از کاغذ سامان دادم. نگاهم افتاد به کتابهایی که بهتازگی خریدهام. دلم غنج رفت برای تکتکشان.
یکیدو ساعت صرف خواندن «خاطرات و فراموشی» محمد قائد کردم. در کتابخانه. کتاب را به پایان رساندم. کلی جمله و کلمه یادداشت کردم. فردا باید به کتابخانهی علامه امینی بَرَش گردانم.
پیادهروی کردم از خانه تا باشگاه و از باشگاه تا خانه. پارک بهشت سهشنبهها تعطیل است. تمرینات امروز با توپ پیلاتس و کش لوپ بود. کش لوپم را جا گذاشته بودم. امروز لباس سفید پوشیدم. با همان جواب سفیدِ گلْصورتی که دیروز خریدم. سفید که میپوشم عمیقاً احساس آرامش و رهایی میکنم.
در سایت مدرسهی نویسندگی از حاشیهنویسی خواندم:
«کتاب با حاشیهنویسی روح و تشخص پیدا میکند.»
«حاشیهنویسی نشانهای از احترام ما به کتابهاست.» کموبیش حاشیهنوشتهایی در کتابهایم دیده میشود.
در ادامهی پرسهزنیهایم در مدرسهی نویسندگی، کتابخریدن و کتابخواندن را دیدم. چشمم این جمله استاد را گرفت:
«شکار هر روزهی من کتاب است. روزی که شکار نکنم گرسنه میمانم.»
در آزادنویسی خودم را از زوایای مختلف دیدم و نوشتم: اول شخص، دوم شخص، سوم شخص.
از پاسخ استاد به پرسشم دریافتم که باید سبد مطالعهی متنوعتری داشته باشم. گزارش نیکم را نهایی کردم.
پایانبخش روزم وعدهی من با چخوف است و داستانکوتاههایش.
شب خوش🌱
_ نمره ی امروز ۷ از ده
_ سال واژه مشاهده گری است.
«جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت»
پذیرش آرامش دهنده خواهد بود.
_ نگارش صفحات صبحگاهی
کمی فحش کمی ناسزا با چاشنی نفرت نوشتم به جهت آرامش درون.
_ امروز به نظافت خانه مشغول بودم، حسابی سانت به سانت فرش ها و پرده ها را جارو زدم،بسنده نکردم حتی بعضی جاها دیوارها را جارو کشیدم، تا استاندارد زناگی رضایت بدهد تمیز شده است. راستی قبلترها از شستن سرویس بهداشتی متنفر بودم، از وقتی شنیدم، خواهر دیگری با دقت و رغبت می شست، موثر در نظر افتاد.
بدن گرم وعرق کرده از فرصت استفاده کردم و چند حرکت ناموزون انجام دادم. بعد استحمام و پذیرایی با چای و کلوچه خرمایی.
_ فاخته ها در خانه تردد دارند و حیاط را زلخی، چِغی می کنند مخصوصاً بالای در حیاط می نشیند هم از کوچه و هم از داخل چِغ چِغ می ریزند.
فعلاً فرصت ندارم امروز اتمام حجت کردم اگر داوطلبانه نکوچید، می گیرمتون، در قفس می کنم، می برمتون خارج از شهر رهایتان می کنم، زل زل نگاه کردند، نمی دانم چرا فرد کنارهم بودند سه تا پنج تا ویکی وجمعن شمردم بیست به بالا بودند.
مطالعه و ادامه یاد داشت برداری
عصر دفتر رفتم و دو کارآموز به جمعمان اضافه شده، هردو جدی و آقا یکی شهرستانی است و روز اول کاری گفت میشود شب ها در دفتر بخوابم، قبول نکردم، رابطه ما کاری است، دفتر محل کار است.
در برگشت به خانه هرچی فکر کردم چه طور می توانم مشکلش را حل کنم چیزی به ذهنم نرسید.
و برای گزارش نیک ۱۴۷ سوت پایان زدیم.
۱. رخوت غم دیروز حضوری پررنگتر از صبح و بیداری داشت.
۲. برعکس دیروز امروز با کسی در ارتباط نبودم. نه اینکه کسی را نبینم و صحبت نکنم ولی ارتباط عمیقی نداشتم.
۳. لابهلای کتابخواندن مزاحم داشتم و من هم که دنبال بهانه، برای همین چیزی نخواندم.
۴. نوشتم. نسبتا زیاد هم نوشتم ولی نوشتهای بدردبخور نشد. البته فعلا.
۵. باران بارید ولی متوجه باران نبودم. فکرهای بیهودهای در سرم میچرخید و من باید یکی یکی درگیرشان میشدم و این کلافگی را تمام میکردم.
۶. به سختی گزارش را نوشتم.
متاسفانه امروز در خواب سر ظهر زیاده روی کردم و به وبینار نویسندهساز نرسیدم،
ترجیح دادم پیادهروی عصر را از دست ندهم در این هوای نیمه پاییزیِ بهاری.
و خوردن آب اناری خنک به وقت نشستن در پیاده رو و نگاه کردن به عجلهی آدمها در دنبال کردن زندگی.
پس همهی نوشتن امروزم شد یادداشتکی کوتاه در کانال تلگرام.
به هر حال نسبت به کسی که حتی یک کلمه ننوشته است برتری دارم
اینطور نیست؟
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
📝 #گزارش_نیک ۱۴۷
سر ظهر بیدار شدم دیشب خواب های عجیب و متفاوتی می دیدم؛ مانتو شلوار ست سبز یشمی راه راهم را پوشیدم و جفت در ورودی مدرسه پیاده شدم؛ ساعت اول هنر بود آن هم با همان کلاس یازدهم انسانی که هفته پیش طعنه های زیادی جلوی جمع بهم زده بودند با آرامش و بدون جلب توجه وارد کلاسشون شدم با تعجب سر و صدا کردند ما هنر نداریم نهایی هستیم نمی رسیم هنر نمی خوایم و…با آمدن مدیر آرام شدند و چند سوایی را راجب ماهیت هنر و… توضیح دادم ساعت تفریح کمی چای نوشیدم و اطراف را قدم زدم و به امور دانش آموزان رسیدگی کردم ساعت آخر با درس تاریخ دهم انسانی گذشت خلاصه نویسی هایی هم روی تخته نوشتم قرار شد گروه کلاسی در ایتا بزنند تا نمونه سوال تشریحی امتحانی بفرستم سوال همیشگی دانش آموزان آخر ساعتکلاس: خانم ازدواج کردین؟و جواب همیشگی من:خیر؛ با ماشین همکاران برگشتم منزل و بیست صفحه از کتاب جای خالی سلوچ را ادامه دادم و بعد صرف شام ۳ ساعتی مدنی(فیلم آموزشی) و آیین دادرسی مدنی (تست با ماده خوانی) مطالعه کردم و برای برادرم قبل خواب قصه کوتاهی بلند خوانی کردم و قسمت دوم سریال کره در میان قدم ها را هم با ساب فارسی تماشا کردم خوب شد یادم افتاد چالش داستانک ماه داشتم باید قریب الوقوع چیزی بنویسم و بفرستم؛ امروزم اینگونه گذشت.
۱۴مهر۱۴٠۵ مریم باقری
@Maryamwriter_2
شروع روز با چالش سلامت مغز. حداقل بیست دقیقه هر روز، در ابتدای روز. خیلی حالم بعد از این چالش بهتر است.
به پیشنهاد مادرم، از سالاد الویه دیروز، برای صبحانه بردم.
امروز هم سرکوچه، اتوبوس را گیر آوردم و سوار شدم. از خوششاانسی دوم، یک صندلی خالی در قسمت خانمها، منتظرم بود.
یک مأموریت کاری سه نفره رفتیم. بازدید اول، بررسی رهاسازی فاضلاب خام یکی از مجتمعهای مسکونی و پاسخ به نامهی دادسرا. و دومی بررسی رفع آلایندگی یک واحد آبکاری، و تصمیمگیری برای خروج از لیست صنایع آلاینده.
خریدم را از دکاپست تحویل گرفتم.
گوش دادن به یک لایو روانشناسی و یادآوری این که، برای حال خوشمان وابسته به کسی یا چیزی نباشیم.
گوش دادن به ادامهی فایلهای درسی کپیرایتینگ. هفته اول را کامل شنیدم و لذت بردم. «از هر طرف روی، چون راه روی، راهبری.»، جملهی مجوزی از سهروردی، که در دوره شنیدم.
با دوستی صحبت کردم. و وارد وبینار شدم. 25 دقیقه با همراهان نویسنده، کیبوردفرسایی کردم. مثل روز قبل شروع با من، سپس تو و ادامه با او. این تمرین، من را به عمیقترین احساساتم میبرد. تندتر مینویسم. به او که میرسم، درشتدرشت، گریه میکنم. بعد از تمرین احساس سبکی عجیبی داشتم.
برای مادرم وقت دکتر گرفتم.
گزارش نیک | امروز یک پله رو به بالا
اکنون یعنی حدود ساعت هشت شب، تصمیم گرفتهام بخوابم. تصمیمی که از نظر عقلانی کاملاً درست است و از نظر بدن، فعلاً با آن در حال مذاکرهام.
دیشب کلاً نخوابیدم، چون صبح باید زود بیدار میشدم و برای عکاسی کتابم قرار داشتم. روزهایی که صبح قرار کاری دارم معمولاً از ترس بیدار نشدن نمیخوابم. قرار انجام شد، عکاسی انجام شد و کتاب یک قدم دیگر از «بالاخره یک روزی» به «دارد واقعاً اتفاق میافتد» نزدیکتر شد.
با این حال بیخوابی، عجیب است که هنوز کلی انرژی دارم. ظاهراً در روزهایی که آدم یک کار مثبت و واقعی انجام میدهد، انرژی از حالت معمولی خارج میشود و تبدیل به سوخت جت میشود! همان انرژیای که شب قبلش خواب را به رسمیت نشناخته، اما امروز برایش پروندهی کاری باز کرده است.
وبینار نویسندهساز شرکت کردم و پس از آزادنویسی کمی با داریوش کارگر و روخوانی استاد حالی برده و قبل از خواب هم بناست کمی دن کیشوت بخوانم.
رسیدهام به بخش دیوانبیگی و خلبازیهای دن کیشوت دیگر رسماً از حد «خیالپردازی» عبور کرده و وارد محدودهی خلعقلناپذیری شده است. ولی آدم وقتی چند صفحه با او میماند، کمکم شک میکند مشکل از دن کیشوت است یا از خوانندهای که هنوز او را جدی میگیرد!
مجلهی شمارهی اکتبر نیویورکر را هم ورق زدم و چند داستان کوتاه مرور کردم تا رسیدم به مقالهای دربارهی «باربارا کینگ سولور» که به نظرم خواندن و نوشتنش اینجا خالی از لطف نیست:
این بخش از مقالهی The New Yorker دربارهی باربارا کینگ سولور، بیشتر از اینکه صرفاً زندگینامه باشد، دربارهی ترس از شروع کردن و اضطراب نویسنده در برابر صفحهی اول است.
کینگ سولور، با آن همه شهرت و جایزه و سالها نویسندگی، هنوز برای شروع هر رمان با یک صد صفحهی پیش از صفحهی اول دستوپنجه نرم میکند. میگوید گاهی صد صفحه مینویسد تا تازه بفهمد صفحهی اول کتاب کجاست. حتی بعد از دهها سال، هنگام شروع هر کتاب با خودش فکر میکند: «این قرار است افتضاح شود.»
بعد هم جملهی قشنگتری دارد: شاید چیزی که نویسندهها اسمش را Writer’s Block گذاشتهاند، در واقع Writer’s Fear باشد. ترس نویسنده.
این قسمت برای من جالب بود. اینکه حتی نویسندهای در این سطح هم ممکن است از صفحهی سفید بترسد، از اینکه کتابش را دوست نداشته باشند، از اینکه موفق نشود، از اینکه بعد از یک موفقیت بزرگ نتواند دوباره همانقدر خوب بنویسد.
پس شاید نویسندگی، برخلاف تصور ما، بیشتر از آنکه مسابقهی «چقدر خوب مینویسی» باشد، مسابقهی چقدر میتوانی از ترس بد نوشتن، باز هم بنویسی باشد.
باربارا کینگ سولور، نویسندهی مشهور آمریکایی، میگوید شروع کردن رمان برایش همیشه سختترین بخش نوشتن است. او برای رسیدن به صفحهی اول، گاهی صد صفحه مینویسد، روزی هشت یا نه صفحه، و روز بعد همهچیز را از نو شروع میکند. او در این مرحله دنبال صدای درست، لحن مناسب و چیزی است که خودش آن را مثل رگهای نقره در دل معدن توصیف میکند.
جالبتر اینکه با وجود سالها تجربه و موفقیت، هنوز هنگام شروع هر کتاب فکر میکند:
«این مزخرف خواهد شد.»
او برای هر کتاب چیزی شبیه «منفی صد تا صفر» دارد، صد صفحهای که نوشته میشوند تا بالاخره به نقطهی شروع واقعی برسد.
رمان جدیدش، Partita، حتی شروع دشوارتری داشته و سرانجام با سه آغاز متفاوت شکل گرفته، بخشهایی با نامهایی برگرفته از موسیقی کلاسیک: اوورتور، پرلود و آلِماند. خود داستان نیز با موسیقی و زندگی یک پیانیست پیوند دارد.
باربارا کینگ سولور در مزرعهی بزرگش در جنوبغربی ویرجینیا زندگی میکند، جایی آرام و دور از هیاهو، میان درختان، حیوانات و طبیعت. او شخصیتی بسیار درونگرا دارد و میگوید از کودکی همیشه آرزوی داشتن قدرت نامرئی شدن را داشته است، آرزویی که البته با شهرت بسیار زیادش در تضاد است.
او اکنون نویسندهای بسیار مشهور است، آثارش بیش از بیست میلیون نسخه فروش داشتهاند و جوایز مهم ادبی متعددی گرفته است. رمان Demon Copperhead نیز در سال ۲۰۲۳ جایزهی پولیتزر را برد و بیش از یک سال در فهرست پرفروشها ماند.
اما موفقیت همین کتاب برای خودش تبدیل به یک مشکل تازه شد.
بعد از Demon Copperhead، کینگ سولور ایدهی کتاب بعدی را داشت، اما نمیتوانست بنویسد. خودش ابتدا نام این وضعیت را writer’s block، یا انسداد نویسنده میگذاشت، اما بعد اصلاحش کرد:
«فکر میکنم در واقع باید اسمش را ترس نویسنده گذاشت.»
او نگران بود خوانندگان کتاب جدید را دوست نداشته باشند، کتاب چطور بفروشد و موفقیت کتاب قبلی تکرار شود یا نه. یعنی دقیقاً همان چیزهایی که معمولاً نویسندهها وانمود میکنند برایشان مهم نیست.
و نکتهی جالب اینجاست که چیزی کاملاً غیرمنتظره ــ یک پست در Substack ــ سرانجام دوباره او را به نوشتن برگرداند.
ساباستک یک پلتفرم برای انتشار نوشته، خبرنامه، مقاله، یادداشت شخصی و گاهی پادکست است. نویسندهها میتوانند در آن صفحهای شبیه یک مجله یا وبلاگ شخصی داشته باشند و نوشتههایشان را برای مخاطبان منتشر کنند.
و در نهایت نکتهی مهم برای نویسندهها:
به نظرم جذابترین حرف کینگ سولور همین است:
نویسندهی حرفهای هم از صفحهی سفید میترسد. تفاوتش این نیست که نمیترسد. تفاوتش این است که یاد گرفته با نوشتنِ بد، به نوشتنِ خوب برسد.
آن «صد صفحهی قبل از صفحهی اول» شاید اصلاً دورریختنی نباشند، آنها همان مسیر رسیدن نویسنده به صدای واقعی داستان هستند.
و حالا من، بعد از یک شب بیخوابی، یک عکاسی موفق، وبینار، دن کیشوتِ خلعقل، چند داستان کوتاه و باربارا کینگ سولور، میروم ببینم آیا بالاخره میتوانم با این سوخت جت، هواپیمای مغزم را روی باند خواب بنشانم یا نه.
***** راستی دوستان اگر کسی کار گرافیک انجام میده در حد معمولی و اجرا برای دستیار اصلی طراح کتابم «مسلط به ایندیزاین و دورکاری» لطفاً به من پیام دهد*****
https://t.me/asa_fatemi
باز هم زود بیدار شدم تاثیر داروهای سرماخوردگی سبب شد ریتم بدنم بهم بخورد و همانطور که حالم را خوب کرد عواقب آن الان خودش را بروز میدهد و بی خوابی و بد خوابی است. بعد سالواژهام یادم آمد و تمامی کارهایم را بر مبنای آن انجام دادم از اول صبح روز سه شنبه بگویم که دست و صورتم را شستم و وضو گرفتم حالم سر جابش آمد و نماز را به دقت خواندم و دعا کردم و برای مردم آرزوهای خوب کردم سراغ نوشتن رفتم نیم ساعت پیوسته نوشتم و پیاده روی کردم کمی آهسته راه رفتم. برای ناهار فکری کردم و بعدازظهر خرید کردم و در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم اما بیست وپنج دقیقه ننوشتم چون امروز صبح یک ساعت نوشته بودم و سوژه هم برای یادداشت روزانه پیدا کردم. با برادرم حرف زدم و بعد داستانسرایی کردم. با خودم خیلی کلنجار میروم و آن خود ذهنیام بسیار فعال است حتی نمیگدارد بخوابم ایگوی لعنتی. برایم زمان متوقف شده و تکرار میشود گاهی هم به سرعت و به دلخستگی میرود داستان نویس ماه را برای آن گروه نوشتم و در گروه وبینار نویسنده ساز یک نوشته نشر دادم به خودم نمرهی هفت میدهم. همهاش همین بود. به کانال تلگرام بیایید و بخوانید. 👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیسهشنبه، چهاردهم مهر۴۰۵
روزی که با تلخیِ زهر آغاز شد و به شیرینیِ عسل پایان گرفت.
صبح که چشم گشود، صدای پای بیمارستان و عمل در ذهنش پیچیده بود؛ صدای انتظار، نگرانی و خبری که نمیدانست چگونه خاهد بود.
به بیمارستان نرفت، اما تمام روز در انتظار گذشت. زمان، شکل همیشگیاش را از دست داده بود. دقیقهها کش میآمدند و هر لحظه، به اندازهی یک سال طول میکشید.
ظهر که شد، زندگی بیاعتنا به نگرانی او، مسیر خودش را میرفت. کارهای روزمره منتظر نمیماندند. کاری باید انجام میشد، چیزی باید سر و سامان میگرفت. زندگی همین است؛ درست همان وقت که آدم دلش میخاهد لحظهای دست از سرش بردارد، بیشتر گریبانش را میگیرد.
پس دست به کار شد.
کاری را از پیِ کاری دیگر انجام داد، بیآنکه ذهنش واقعن در آنجا باشد. بخشی از وجودش درگیر اتاق عملی بود که خودش آنجا نبود؛ اتاقی که پشت درهای بستهاش، سرنوشت همسرش را رقم میزد.
ساعت سه عصر شد.
بدنش از گرسنگی میلرزید، اما خودش نمیفهمید چه مرگش شده است. گوشی، لرزش دستش را نشان میداد. با خود گفت شاید از استرس باشد. حتی احساس گرسنگی هم نداشت؛ نگرانی، اشتهایش را هم با خود برده بود.
با این حال، ناهارش را خورد و دوباره به دنیای نوشتن برگشت.
اما نوشتن هم از او روی گردانده بود.
کتابها گوشهای کز کرده بودند و به او نگاه میکردند. انگار میدانستند امروز حال و حوصلهشان را ندارد. سکوتشان سنگین بود؛ آنقدر که گویی صدا از سنگ درمیآمد، اما از کتابهایش نه.
قلم را کنار گذاشت.
دیگر فقط کتاب و قلم را از خود دور نمیکرد؛ انگار دستش به زندگی هم نمیرفت.
ناگهان فکری از میان آن همه آشفتگی گذشت:
اگر برنگردد، آن وقت او اینجا مشغول چه کاری است؟
همین سؤال، برای لحظهای همهچیز را متوقف کرد.
هیچکس زندگی او را تضمین نکرده بود.
هیچکس به او قول فردا را نداده بود.
آدمها چنان از فردا حرف میزنند که انگار فردا سندی قطعی در دستشان است. برای هفتهی بعد برنامه میریزند، برای ماه بعد تصمیم میگیرند و کارهای مهم زندگی را به «بعدن» میسپارند؛ غافل از اینکه «بعدن» همیشه در اختیار آدم نیست.
امروز، شاید تنها چیزی بود که واقعن داشت.
به کارهای نیمهتمامش فکر کرد؛ به حرفهایی که باید میزد و نزده بود، به کارهایی که باید تمام میکرد و مدام به فردا سپرده بود.
با خودش گفت اگر به زندگی برگشت، خودش هم باید به زندگی برگردد؛ نه فقط به زندگی روزمره، بلکه به کارهایی که مدتهاست در دست دارد و به تعویق انداخته است.
باید زودتر تمامشان کند.
نباید همهچیز را به فردا بسپارد.
ساعتها سپری شدند.
او از ساعت دوازده تا چهار عصر در اتاق عمل بود و خبری نمیرسید. چهار ساعت، فقط چهار ساعت؛ اما برای کسی که پشت درهای بستهی اتاق عمل منتظر است، چهار ساعت میتواند به اندازهی یک عمر طول بکشد.
سرانجام، حوالی چهار و نیم عصر، خبری رسید.
او برگشته بود.
به زندگی برگشته بود.
و شاید شیرینترین خبر آن روز همین بود: برگشتن یک انسان از مرزِ ترس و بیخبری به آغوش زندگی.
وقتی سرگرم گفتوگو بودند، به او گفت:
«هیچ معلوم نیست فردایی در کار باشد. باید چند کار اساسی زندگیمان را هرچه سریعتر انجام بدهیم. حتی باید جایی برای خاکسپاریمان در نظر داشته باشیم. مرگ خبر نمیکند.»
حرفش تلخ بود، اما آن روز تلخیِ مرگ را از نزدیک لمس کرده بود.
آن روز فهمیده بود مرگ همیشه با صدای بلند وارد زندگی نمیشود. گاهی فقط یک تلفن است، یک اتاق عمل، چند ساعت بیخبری و دستی که از استرس میلرزد.
و بعد، وقتی خبر خوب میرسد، آدم تازه میفهمد زندگی چه موهبت بزرگی است.
این هفته، مرگ تلنگری جانانه به آنها زده بود.
شاید خوب بود که این تلنگر به تن یکی از آنها خورده بود؛ تا دیگران هم بیدار شوند.
تا بفهمند بعضی کارها را نباید به فردا سپرد.
بعضی حرفها را باید امروز گفت.
بعضی آدمها را باید امروز دوست داشت.
بعضی دلجوییها را باید امروز انجام داد.
و بعضی کارهای نیمهتمام را باید امروز به پایان رساند.
چون زندگی، برخلاف تقویم، تضمینشده نیست.
سهشنبه با زهر آغاز شده بود و با عسل به پایان رسیده بود.
اما چیزی که از آن روز برایش باقی ماند، نه ترس بود و نه حتی خاطرهی چند ساعت انتظار.
یک یادآوری ساده و بیرحم بود:
زندگی فرصت است، نه وعده.
و مرگ، برخلاف زندگی، برای رسیدنش وقت قبلی نمیدهد.
مرگ هر لحظه در کمین است.
مرگخبر نمیدهد.
ehteramkarami@
سال واژهام پایندگی
خواندن، لذتناک، پریشان.
نوشتن، فراوان، بیسروسامان.
چشم ِخون آلود، خستگی.
موسیقی، گردو، بستنی.
پیادهروی، چای و خرما.
ضعفِ اینترنت، صوت تمرینجا.