«وقتی که پرندگان سبکخیز واژهها
از شاخهی زبان تو پرواز میکنند
وقتی که خندههایت، غوغای شور و نور
در قلب شبگرفتهی این تنگنای سرد
رنگینکمان همهمه میبندد
و چشمهای پاک تو
این چشمههای مهر
با شوق کودکانه میخندد
در قلب من
دست سحر،
زمان را
بیدار میکند
صبح و ستاره، صخره و دریایی
زیباییای دلاور، زیبایی»-سعید سلطانپور، در کشتارگاه، ص۱۵
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
96 پاسخ
گاهی که درمورد شخصیتهای تاثیرگذار کودکی و نوجوانیام صحبت میکنم، حسی عجیب به سراغم میآید. مخاطب با نگاهی سردرگم محو در تخیلاتم میشود درحالی که او را با خودم به عمقِ جانِ آن شخصیت میبرم.
گاهی حس میکنم در دورهای زندگی کردهام که کمتر کسی از چیزهایی که از آنها متاثرم تاثیر پذیرفته. شاید این بخاطر همزاتپنداری من با آن کاراکترها باشد.
«امیلی» شخصیت اصلیِ داستانِ پرورشیافتهی ذهنِ خلاقِ « لوسی ماد مونتگومری »، دختری خیالپرداز و در سودای نویسندگیست.
همان که بیشتر از «آنیشرلی» شیفتهاش هستم، همان که ردِّ بازتابِ شخصیتِ نویسنده در او جلوه کرده و حسابی مرا سر ذوق میآورد. نوجوانی تنها و بدون پدر و مادر اما پر از تخیل.
امروز شروع به خواندن اولین جلد این مجموعهی سه جلدی کردم «امیلی در نیومون» و با خواندن چند سطر از آن، غرق شدم در دورانی که سریال این مجموعه را میدیدم.
حتی بیشتر از «جودی ابوت» دوستش داشتم. نمیدانم چرا، شاید بخاطر شوقی که به نویسندگی داشت، شاید هم تنهاییِ خاصش، یا شاید برای تخیلی که فقط خودم خوب درکش میکردم، هرچه بود هنوز هم عاشقش هستم، به همان شدت، با همان شوق.
🪽نِویسَمیر
۱. سال واژه ام «کودکوار درخشیدن» است و سختتر از آنکه فکرش را میکردم. اما با جدیت در تحقق آنم.
۲. ساعت چهار و نیم با صدای عجیب اره کشیدن بر جسمی فلز مانند بیدار میشوم و حیران که کیست که در این ساعت چنین میکند. هوا رو به روشنایی است و سکوت و فقط صدای پرندگان. گوش تیز میکنم تا دریابمش و متوجه میشوم صدای یک پرنده است و عجیب شبیه اره کشیدن بر فلز که کنار پنجره ام نشسته و علت وضوح صدایش همین است. نمیدانم چه پرندهای است. تا به حال نشنیده بودم. پانزده دقیقه بعد انگار میرود. شاید ماموریتش بیدار کردن من بود. بسیار کنجکاوم که نام این پرندهی جانآزار را بدانم. در شمال پرنده زیاد و صدایشان از وقتی چشم میگشایم تا پایان شب به راه است. و من عاشق همینم. از کودکی عاشق صدای طبیعت بوده و هستم.
۳. نیم ساعتی مدیتیشن میکنم تا سبک شوم و حس بد، از خواب پریدنم را رفع کنم.
۴. صفحات صبحگاهیام را مینگارم.
۵. کتاب صد سال تنهایی را که دیروز با متنی از گابریل گارسیا مارکز در کانالم گذاشتم که گفته بود تمام کتابهایش بر اساس واقعیت است و ترغیب شدم برای بار سوم بر این اساس که واقعیت است، بخوانم و طاقچه بینهایت هم دارد، را که دیروز شروع و تا صفحه ۴۶ خاندهام را ادامه میدهم. ۲۰ صفحه که میخوانم و رئالیسم جادویی نهان در آن و خیالاتش را که میبینم حیران از گفتهی مارکز در مورد کتاب میشوم. اما حتمن تا پایان خاهم خاند.
۶. بخش ۱۹ زندگینامهی «مادرم پیش از من» را در کانال تلگرامم میگذارم . و بخش ۵۳ را در کانال بله.
۷. کتاب «تغییر و خلاقیت» از ویل ادواردز را که برای معرفی در وبینار امروز راه هنرمند و تکمیل مطالبم است را یادداشت میکنم و بخش تعریف خلاقیتش را در کانال تلگرام و بله میگذارم.اپلیکشن طاقچه را به این علت دوست دارم که میشود بخشهای منتخبت را با هایلایت به اشتراک بگذاری.
۸. ساعت وبینار« راه هنرمند جولیا کامرون» که از ۱۱ صبح به ۱۲ با نظر دوستان حاضر در جلسهی هفته پیش تغییر کرده را در کانالهایم مجدد اعلام میکنم.
۹. جلسهی پنجم راه هنرمند را ساعت ۱۲ تا ۱۳ برگذار میکنم. و از همراهی فعال شرکتکنندگان بسیار خرسند و شارژ میشوم. وویس جلسه را در کانال ویژهی وبینارهایم دانلود میکنم.
۱۰. جلسهی کوچینگ مژده جان را برگزار میکنم. که از احساس مفید بودن جلسهاش انرژی بسیار خوبی، من هم میگیرم.
۱۱. وبینار نویسنده ساز را شرکت میکنم. و لذت میبرم و حالم بهتر میشود. کاش مثل قبل ضبط و در کانال مدرسه نویسندگی گذاشته میشد. گاه دوباره شنیدنش مفیدترش میکند.
۱۲. دو وبینار بعد از ظهرم لغو شده است و یکساعت قبل از وبینار اعلام شده (عدم آشنایی ما ایرانیها به آداب اجتماعی و اهمیت قابل نشدن به ارزش وقت دیگران را نادیده میگیرم) و فراغتم را غنیمت میدانم.
۱۳. پنج کاریکلماتور متعهد شدهی روزانه ام را مینگارم. (چه حس خوبی میدهد مزه مزهی انجام تعهدات روزانه پس از انجامش)
۱۴. دو شعر را که فیالبداهه با خواندن کتاب «ستاره در شن»میرزا آقا عسکری در ذهنم میجوشد را مینگارم و در کانالم میگذارم.
۱۵. مدت هاست دریافتهام گاهی گویا هیچ چیز در دست تو نیست، حتی ساعتهای روزت. چون جمعهها را در طی هفته همیشه سعی میکنم خالی نگهدارم. اما گویا نمیشود، که نمیشود، که نمیشود. حتی اگر در طی هفته سخت تلاش کنی که خالی کنی. گویا گاهی هیچ چیز در دست تو نیست. آیا تجربهاش را داشتهاید؟
لینک کانال تلگرامم «برای تو یا من»
https://t.me/mahro1402
لینک سایتم
http://WWW.mahnazrouhani.ir
سال واژه: استمرار در تولید محتوا
امروز فیلم نیویورکر را دیدم و دربارهاش یادداشتنویسی کردم، هرچند نشد کامل ببینمش.
فیلم پر از نکته بود، از آن دست آثاری که نمیشود سرسری از کنارشان گذشت و مدام آدم را وامیدارند چیزی بنویسد.
بخش دیگری از روز به مهمانداری گذشت و برای همین کار نیک دیگری انجام ندادم.
چند فصل اول «نام گل سرخ» را خواندم.
_ حدود ساعت ۳ و نیم از خواب برخاستم. نزدیک به زمانی که خیلیها تازه به بستر میروند. کولهام را شب قبل بستهبودم. فقط یک کنترل نهایی نیاز داشت. یکساعت بعد در جاده میراندم؛ به سمت سر زندگی. پیمایش نزدیک 7 ساعت طول کشید. دوباره راندم تا خانه. گرمای آفتاب دیوانهکننده بود. از یکجایی به بعد فقط گاز میدادم تا به زنده بمانم.
_دوش آب خنک و ناهار و یک نیمچه استراحت تا شروع وبینار “نویسنده ساز”
_عصر با مادر چای نوشیدیم. به او یک نکته از کارکرد گوشی موبایلش را آموختم. خوشحال شد.
_ شام مقوی و کاملی خوردم.
_ دریافت پیامی از ناکجاآباد.
_ مطالعهی چند صفحه از رمان “آناکارنینا”
_ دیدن فیلم “mercy” در حالتی نیمه خواب و بیدار.
_ آخرین بار که ساعت موبایلم را نگاه کردم ۱۰:۱۰ بود. دیگر چیزی به یاد نمیآورم.
سالواژه: شناخت
۱. هزار کلمه آزادنویسی کردم. چقدر برایم لذتبخش است با کیبورد نوشتن.
۲. دستی به سروگوش خانه کشیدم. راستش برایم تمیزکاری خانه با آزادنویسی فرقی ندارد. هر دو ذهنم را آرام میکند.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. مبینا جان واژههای مغزبازکن آورده بود. بالندگی، آبرومندی، کورسو، ملال، برافروخته، تشنه، سوخته، نازکدل، نالان، مبهوت، تسلی، سرمستی، جانبخش، پناه، پروا. دقایقی آزادنویسی کردیم. در ادامه از نمایشنامهنویسی صحبت شد. خانم فرهاتی و آهنگری هم سوال و جواب راه انداختند. این بخش را دوست دارم. با لنا جان هم آشنا شدم و خوشحالم که دوستان درجهیکی در نویسندهساز پیدا کردهام.
۴. تا از این بیشتر کچل نشدم پاشم پسرها را ببرم پارک تا هم من لذت ببرم هم اونا.
۵. شب مهمانی در باغ عموقلو دعوت بودیم. جایی که دسترسی به آنتن و اینترنت ندارم. البته به سختی گاهی میشود وصل شد. با اینحال گزارش نیکم را نوشتم و امیدوارم ارسال شود.
۶. در روزهای تعطیل نمیتوانم روتین خاندن و نوشتنم را نگه دارم. بیشتر باید با اعضای خانواده وقت بگذرانم. این هم بخشی از زندگیست.
نیمه شب، با دوستم بازیای جالب انجام دادیم. یک اتفاق مهم یا جایی که همیشه باهم میرفتیم را تو نوت گوشی مینوشتیم و دیگری بعد از سوال پرسیدن حدس میزد کدام روز را نوشته.
-دم دمای صبح، پس از کلی بحث با دوستم دربارهی دغدغههایش، وقتی میخاستیم بخابیم، طی اتفاقی غیر منتظره بلند شدم، شروع به نقاشی کشیدن کردم و همچنان با او حرف میزدم. اشتراک دنیای هنری خودم با یکی از دوستانم که کمی از این دنیا دور است، احساسی بسیار خاص داشت. اینکه به هنگام نقاشی کشیدن کسی کنارم باشد هم حس جدیدی بود که انگار همیشه به آن نیاز داشتم. حس زندگی کردن با دیگری و مجموع تمام این احساسات فوقالعاده بود و آن لحظه، یک لحظهی طلایی بود.
-در پی آن هیجانی که از بابت نقاشی کردن و بازی جالبمان دریافت کرده بودم، دیگر نمیتوانستم بخابم. دوستم خابید و من غرقِ خاندنِ خاطرات هجده سالگی که در چنلی برای خودم نوشته بودم، شدم.
-بعد از آن هم هیجانم بیش از پیش شد و در آخر وقتی دیدم پدر مادر دوستم هم میخاهند برگردند، تصمیم به یک پیادهروی صبحگاهی گرفتم. هشت و نیم صبح، نخابیده، از خانهی دوستم تا خانهی خودمان پیاده برگشتم. هوا خُنک و پُر مهر بود. چقدر خیابانهای خلوت را در آن ساعت دوست داشتم و البته کمی از خلوتیاش ترسیدم.
-نُه صبح رسیدم. تا یازده و نیم همچنان درگیر آن هیجانِ مُفرط بودم. دلم نمیخاست بخابم اما میترسیدم تمام چرخهها بهم بخورد. آخرش ساعت یازده و نیم خابیدم تا شیش عصر.
– باقی روزم جز ماشینگردی با دوستم، حرف زدن راجع به دانشگاه با دوستانم، متن کوچیکی که نوشتم و تحلیل دردهایم لطفی ندارد.
پی.نوشت:میدانممم که این چرخهی خواب مُخرب است و اصلن یک روتین نیست. فقط ماجراجوییای وسوسهانگیز است که هرسال، ناخودآگاه دو سه باری در دامش میٱفتم.
۰۵٫۰۴٫۰۴
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه و شب نوشتم.
رخدادنگاری کردم.
نامه نوشتم.
دو غزل از منزوی خوندم.
با سمانه حرف زدم.
پست کانال هوا کردم.
https://t.me/NajmehAsghari
امروز حلزون استتار کرده!
صفحات صبحگاهی نوشتم. روزهائی که تعطیل است و فرصت دارم صفحات صبحگاهیام بیشتر میشود.
یک داستان از هاویه نوشته ابوتراب خسروی خواندم. چنگی به دل نزد.
بعد از صبحانه سراغ رمانم رفتم. یکونیم صفحه نوشتنم. حین نوشتن متوجه یک اشتباه در این قسمت از رمان شدم. اشتباهم این بود که از دید قهرمان داستان این قسمت را ننوشته بودم.
عجب!
خوب شد الان متوجه شدم.
یک داستان کتاب سبز پری نوشته پرویز دوائی خواندم. قلم دوائی را از خسروی بیشتر پسندیدم. البته از هیچکدام زیاد کتاب نخواندهام. باید از هر دو بیشتر بخوانم.
در وبینار شاهین شرکت کردم. مبینا بجای شاهین وبینار را اجرا کرد. درباره نمایشنامه صحبت کرد.
شب دخترم را برای بازی اسکیت به پارک بردم. حین بازی او چندتا گزارش نیک و چند صفحه از کتاب «مردی که در غبار گم شد» نوشته نصرت رحمانی را خواندم.
شب قبل از خواب کمی آزادنویسی کردم. چون آزادنویسیام را تند مینویسم خطم خوب نیست و همین موضوع سوژه خنده و شوخی با دخترم قبل از خواب شد.
سالواژهام: ارتباط
مامان و بابا رفته بودند قم. هر سال میروند.
به دو قصد. مراسم آیینی و سلامواحوالپرسی با خاک مامانبزرگ و بابابزرگ.
من و میم هم خانه بودیم.
سرصبحی زینگزینگ که مامان را خیالجمع کنم که نه گاز باز مانده نه در باز مانده نه من لبهی تراس نشستهام و شهر در امنوامان است.
خوابم نبرد دیگر. طرفهای هفت-هشت بود.
بلند شدم. چایکی زدم و جوجو را آوردم ناناسش کردم. تهتغاری خانواده را. شاید هم بابای خانواده را.
تازهتازه از خواب پراندمش. وقتی خوابند زیاد دید میزنمشان. تماشای موجودی کوچک و پرپرو که نفس میکشد و پف میشود و میشود توپی از پر را دوست دارم. ایستاده هم میخوابند. یک لنگ بالا. سر هم یا توی پر یا مثل بچههای خوابآلود گردنشان میافتد وری.
چشمشان تندتند زیر پلکشان میجنبد. خواب میبینند؟
ترک پلک هرکدام را میشناسم. شکل چشمشان را میسازد. فندقو چشمانش گرد و کمکی رو به بالا. لیلیخانم چشمهای بادامی. ساجدهشهلا گاوچشم و کشیده. درشت. سوزوکی جیکتارو نخودچشم و گرد. شُتِیتو هم گرد و خنگ.
پاهایش گرم است. بوسبوسه میکنمشان.
گزارش نیکی مینویسم این هوااااااااا. تازه کونم نکشید وگرنه دیتیل بیشترتری هم داشت. روز پرفکرداستانی بود.
دیروزی گفتم امروز همه چی بس فقطططط مطالعه و مطالعه و مطالعه.
دارم رساله میخوانم. رسالهی توضیحالمسائل نه. رساله. یَک Essayِ مفصل. مفصل که ببینم تز طرف چه میگوید و چطور کار میکند؟ تا اینجای کار عیبوایراد بزرگی نتوانستهام از تویش دربیاورم.
دنبال گافی بزرگ میگردم ولی خب طرف چون سلسلهمراتبی نوشته و تفکر سیستمی زده پس کار، من هم لازم دارم خیلیخیلی سیستمانه و منتقدانه نگاهش کنم.
کل دیروز نشستم و ریزبهریز خواندم. کلهم اجمعین شصت-هفتاد صفحهای خواندم. چرا عدد گفتم؟ که یادم بماند وقتی میروم ادامهاش را بخوانم کجاها باید بگردم؟
فردا سری به رسالهی منطقی رفیق جینگم خدابیامرز ویتگنشتاین میزنم. اسمش را دوست دارم. لودویک. مثلا بخواهی ناناسانه صدایش کنی اینطورکی میشود:
«لودویکَکَم.» اگر هم بخواهی بد صدایش کنی میگویی: «کَکَم.»
نوشتن گزارش نیک گاهکی سخت است. چون دارم زیاد و لحظهبهلحظه مینویسم تقریبا.
نمیدانم باید به جای یادداشت توی ورد و دفتر، همانموقع که مینویسم بیندازم تو کانال روزندگی و آخر شبی بریزمش کف سایت اوستاد یا چی؟
این هم کار بدی نیست. دارم بهش فکر میکنم.
که فایلی باز توی روزندگی باز کنم هر روز و همانجا بنویسم. اینطورکی دیگر اندِ مستندنگاری و گزارش میشود.
حالا ببینم چه میکنم.
بوی پیازسوخته آمد. کار میم بود.
آب گذاشت بجوشد و گفتم آماده شد خبر بده. گفت یکی-دو دقیقهی دیگر جوش آمده. ربعساعت بعدش رفتم دیدم هنوز سماور میجوشد. تهش هم میخندد که من گفتم که خاموش کن. زن حسابی تو یک ربع این جوشیده خاموشش نکردی؟ خلاصه.
گوجههارا با نظموترتیب نگینی کردم و محتویات املت را آماده و ادویه کچاپ و طعمدهنده و بلونمیدانم چیچی که فلفل است را اضافه و سر قاشق هم زردچوبه و کو تخم مرغها؟
یکی مانده بوده و میم زده بود توی گویش.
دیگر طرفهای ظهر بود. به مایعخوشمزهی گوجه نگاه کردم گفتم چه کنم؟ سه تا رشتهسوپی لانهپرندهای یا رشتهبیگودی انداختم توی ماهیتابه و آب ریختم رویش و گذاشتم بشود خوراک. هوم. خوشمزه بود. چسبید.
هوا بس گرمناک رفت. رفتم سر ِدِیت هرروزه با کولر که آبیاری دستیاش کنم. به خیابان نگاه میکردم. همه جا آرام بود. مسجد محل هم حتی.
ماشینهایی بودند البته. که مراسم برگزار کنند و قیمه یا قرمه با بدهند دست خلقالله و تمام.
یادم گرفت به حرف الههئکم که عکس بگیرید. همینطوری. هر روز.
لباسها را مامان روی رختآویز تراس گذاشته بود. دادمشان دست میم.
پیرمردی دستپشتگرفته و سرپایین وسط چهارراه راه میرفت. خود سوژه بود. حالش را خریدار بودم.
جستم و گوشی و چیلیک و عکس.
ده دقیقهای به نهای که نگفتم فکر کردم. که چرا به راحتی نگفتم: «دلم نمیخواد.» اصلا به قدری مهم بود که بگویم؟ نمیدانم.
یادم گرفت به خوشحالیِ رفتنم و جایی دیگر یافتنم، برای دوستی یا بهتر بگویم آشنایی. که ترجمهی حرف مثلا مودبانهاش این بود: «خدا رو شکر شرت رو کم کردی، من دیگه طاقت نداشتم ستارهی مجلس نباشم.» حرفش همینطوری بود. آدم بدفازی بود.
کون لقش.
توی گزارش نیک دیروز ساعت وبینار شیما را جا انداختم. ساعت ۱۹ دوستان. ساعت ۱۹.
نشستم و کارگاه جدید مدرسهی سرزبان را به سروانجام رساندم. رونماییاش بماند شنبه. انشاالله.
باز هم کتاب خواندم.
نویسندهساز را نتوانستم باشم، چون باید کتاب میخواندم.
کلا دیروز بهانهام «چون باید کتاب بخونم» بود.
مامان و بابا برگشتند از قم. معمولا نذری هم میآورند. آش قمیییی. مزهی عجیبی میدهد. انگار فلفلدلمه زدهباشند تویش.
مامان گفت خانمی داشت میپرسید که چه سبزیای میزنید توی آش که مزهاش فرق دارد با آشهای دیگر؟
ولی خب مامان تا همینجایش را شنیده بود. مرسی واقعا.
تعریف کرد که دستهای عزادار دیده همه سیاهپوست. مال کجا؟ نیجریه.
یادم هست وقتی نوجوانیم عاشورا میرفتیم قم، ملیتهای مختلفی میدیدم.
مامان گفت شاید مال حوضهی علمیه بودهاند.
چه بدانم؟
عصری که باز کولر را آبیاری میکردم چند چیلیک دیگر رفتم. ایده زد به ذهنم. من هم که عکاسی موضوعی و موضعی میکنم. دوست دارم هم عکاس نور باشم.
ایدهی مجموعهی «چهارراه.» خانهی ما سر چهارراه است. جان میدهد برای جمعآوری سوژهی عکس. آن هم در ساعات مختلف روز.
باز هم کتاب خواندم. باز هم. باز هم. باز هم.
فونت سایت اوستاد هنوز کسالت داشت. رفتم چند خط کدئین دادمش خوب شد.
باز هم کتاب خواندم.
با شیمسار یک نمونهی موردی را که هر سه میشناختیم به عنوان «چگونه فقدان دستگاه فکری از ما یَک فقره کانفورمیست میسازد» نقدوبررسی کردیم.
بعدش دیگر شل کردم و آبگوشتکی زدم و فیلکش را انداختم بالا و ریق خواب را سر کشیدم.
شیلترفکن هم وصل نشد بروم چهارتا مانگای زرد بخوانم.
آ-یّه.
زد زیاد.
https://t.me/channelelahehalizade
سالواژهام: پایبندی
1. کل روز را پای سیستم بودم.
2. پیادهروی کردم.
3. صفحات شبانگاهی نوشتم.
4. روزگفتۀ امروز را ضبط کردم.
5. دیگر حالم از این فهرستنویسی بهم میخورد، این خودروایتگری را باید شروع کنم از یک جایی.
https://t.me/matinchapani
ـ در طبیعت صبحانه خورد و صفحات صبحگاهی نوشت. به «سبز» اندیشید و نگریست.
ـ از حرفهای گنده گنده فرسی رونویسی کرد. هنوز کاریکلماتور نوشتن برایش سخت است اما دستکم کوشش میکند. راه دیگری نیست؛ دیگر نمیتواند پشت بهانهها پنهان شود.
ـ بیشتر روز را روی داستان کوتاهش کار کرد. دیالوگنویسی کرد. اگر یادش بماند حتما باید از استادش بپرسد چه طور دیالوگنویسیِ هدفمند، تمرین کند؟
ـ باز هم از رهی خواند. چه گیری به این بنده خدا داده است.
ـ دلش نمیخواهد به تهران بازگردد. اما دستِ او نیست. از فرصتهای باقیمانده نیک بهره گرفت.
1. سالواژهام: استمرار
2. آزانویسی کردن
3.شرکت در مدرسه نویسندگی که گرداننده آن مبینا جان بود، خوش گذشت.
4. ضبط کردن صدای خود از خلاصهی جلسهی امروز
غمگینم، مثل مردی که قبل از عشقبازی می فهمد، وسیله پیشگیری ندارد.
– هنگام کمک رسانی به بچه یکی از همسفرانم که داخل رودخانه گیر کرده بود، گوشیام داخل آب افتاد و جانش را تسلیم کرد. باید پیام مهمی را از طرف مریم جوینده جان به عسل جانم میرساندم که نشد. باید پست چالش امروز را تا ۱۲ظهر هوا می کردم که نشد. شدشد نشدنشد ولش کن.
– در راه بازگشت به خانهام، دلدارم، تبریزم هستم.
آخی عزیزم.
چقدر ناراحت شدم و غمگین.😢😢😢
جان و روحت سلامت باشه زهره جانم.
رسیدن بخیر باشه. همیشه به سفر🩷🩷
گزارش نیک:
سال واژهام: پازل نویسندگی( خاندن، آزاد نویسی، ویرایش و انتشار )
سالهاست این پازل رو زیست میکنم. و تا ته زندگی و مسیر نویسندگی نیز محتاجشم.
صبح ساعت ده دقیقه به ۷ رو اشتباهی ده و ۳۵ دقیقه خاندم. از بس کار نوشتنی داشتم هولهولکی، نه ورزشی نه دعایی نه نوشتن صبحگاهی با خوردن صبحونه ای مختصر شروع به نوشتن شعری کردم که داشت از ناف درونم میجوشید و بالا میومد. بعد یه ساعت کلنجار رفتن با شعر و پس و پیش کردنش بلاخره به تورم افتاد. فاتح از به چنگ آوردنش تازه متوجه ساعت شدم. هنوز هم دوریالیم نیفتاد و از همسر خاستم باطری اونو عوص کنه گفت نخابیده که! ولی چند ساعت بیداریم کلی از کارام رو جلو انداخت.
دم ظهر یه ساعت خابیدم و نیکی این چرت سبب دوام آوردنم تا الان که حدود ۱۲ شبه شد.
ظهر برای استقبال به خانهی خواهرم رفتم که حدود ۵ ماهه واسه جنگ از تهرون رفته و امروز برگشته بود. نیکش تو این بود که فکر نکنه کسی منتظرش نبوده. خاهره و عزیز. تازه دعای خیر مادرمو که فهمید رفتم اونجا برا خودم خریدم.
امروز عاشورا بود. تا یه دهه قبل تو این روز نذر داشتم که اصن اجاقگاز رو برا پختن غذا روشن نکنم و غذای نذری میخوردیم. اگر هم نبود شده نون و پنیری به بچهها میدادم ولی محال بود در خانه شعلهای روشن شود. الان دیگه سالهاست که از نذری و خوردن اون واسه شفای دردا و رزق و روزی ناامیدم. آخه کی تا الان با این آشا زنجیر پاره کرده؟ در واقع به قول حضرت فروغ باورم ناید که عاقل گشتهام.
دو سه روزه اثاث کشی پسر بود و ساعتها نگهداری از نوه. با وجود سختی کلی باهاش دوییدم و خندیدم. آخه منِ هزار کیلویی رو واسه هر کاری بلند میکرد هر چی میخاست میگفت : هودت( خودت) برو بیار. من هُستم.( خستم) بايد این مغز بادوم ها رو داشته باشین تا بدونید من چی میگم. هم ورزش بود هم عشق.
تا خاب بود حموم رفتم و دفتر شعر سکوها خالیست رو خوندم.
پیدیاف کتاب(فرهنگواژهی زبان فارسی) خوشگل و مامانی و جدید استاد کلانتری رو دستم گرفتم و سریع رفتم اون فصلی که استاد از از کاریکلماتورهای دوستان دوره در کتاب نام برده بود رو دیدم. اسمم نبود . دمغ شدم. میدونم چرا چون بعد از قطع اینترنت کلاسها در سایت استاد برگزار میشد و تمرینهایم بعد از کلی تلاش و وقت گذاشتن یا میپرید و بدست استاد نمیرسید یا اشتباهی جای دیگه ارسال و باعث میشد دقیقهی نود تمرین رو سمبل کنم و بفرستم. (بدون ویرایش، چون معمولن کپی اونا رو نداشتم که از روش اصلاحشون کنم) . حالا از بخت بد صاف همون تمرینی رو که استاد در کتاب از دوستان نشر کرده بودند به همین سرنوشت دچار شد وگرنه خداوکیلی میانگین بازخورد هر سه کاریکلماتم در جلسات هفتگی دوره متوسط رو به بالا بود
باید تلاشمو بیشتر کنم تا باز شود، دیده شود و حتمن پسندیده شود.
سالواژهام: طلوع
_بالاخره office romance را بین کارهای خانه دیدم چون دیدنش تمرکز بالایی نمیخواست.
_۴ اپیزود از تربیت بدون فریاد دکتر یاوری
_۱۱ عنوان از کتاب “چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟”
_۲ عنوان از کتاب شاهراه تاثیرگذاری
_کلمه برداری
_امروز با پسر جونی رفتیم شهر کتاب، میخواستم چند جلد کتاب جهت آمادگی ذهنی برای پوشک گرفتن بگیرم، امان از قیمتها! نشر پرتقال قیمت ۹۰ درصد کتاب ها رو ۴ برابر کرده بود، اما نشر مهرسا (تا حدودی) و نشر شهر قلم هنوز افزایش قیمت نداشتن، حدود ۱۰ جلد کتاب برای پسر جونی گرفتم از بینشون “پوملو، فیل فیلسوف” چشمم رو گرفته بین کتاب ها با موضوعات مشابه هم بیان متفاوتتری داره و هم تصویرگریش خلاقانهتره.
_پسرم رو پارک بردم، نمیخواست از سرسره دل بکنه، هر چی تکنیک یاد گرفته بودم برای متقاعد کردنش به کار بردم، ولی دو سه سالگیه و لجبازیهاش! بالاخره برخلاف میلم به زور بغل و وعدهی “نام نام” آوردمش از پارک.
_ با پسرجونی برای اولین شام دو نفرهی مادر پسری رفتیم بیرون
_نویسندهساز امروزم بودم، جای استاد خیلی خالی بود، روی ماه مبیناجان ملایی رو هم میبوسم که سنگر رو به شایستگی حفظ میکنه.
_برای نهار جمعه هم قرمهسبزی بار گذاشتم.
سال واژه: پیشروی
نمره روز: ۵/۵
۱_ آزادنویسی کردم. اینبار برای خودم یک چالش تعیین کردم تا در مورد یک موضوع متمرکز بنویسم و خیلی از این شاخه به آن شاخه نپرم. تا حدودی موفقیتآمیز بود ولی از آنجا که پراکندهگویی را در آزادنویسی ترجیح میدهم دو هزار و ۵۶۷ کلمه هم به این شیوه نوشتم. (از آمار دقیقی که دادم سیمهایم ریخت. اینم بگم که سیماها چون سیمن سیماشون میریزه و لا غیر. ههههه😒)
۲_ با مشکل اضطرابم دست به یقهام. آزار محض شده است. تازگیها هم دست رویم بلند میکند. تپش قلب و تنگی نفس. مدتیست که حتا نوشتن و قدم زدن هم چاره نمیشود. با این وضع گرانی و مهریهای که از جانم باید بدهم توان طلاقش را ندارم. باشد که او از من جدا شود. (ایشالله یه روزی اضطراب اکسم بشه.)
۳_برای شام آشپزی کردم. کتلت مرغ پختم با سیبزمینی سرخ کرده. سفره را بردم حیاط پهن کردم. چقدر هم که هوا گرم شده و چقدر شام در نسیم ملایم چسبید. (کی بود میگفت میخواهم چند کیلو لاغر شوم، من که نبودم.)
۴_ بخشی از کتاب «شناخت طبیعت انسان» از آلفرد آدلر را خواندم. این هم جمله محبوب امروزم از این کتاب: «در نظر ما، تنها چیزی ارزشمند است که مناسب هدفمان باشد. بدون درک درست از هدف نهفتهای که تمام انسانها در پی دستیابی آن هستند، شناخت واقعی رفتار فرد غیر ممکن است و تا زمانی که کل فعالیت او تحت تأثیر هدفش باشد نمیتوانیم همهی جنبههای آن را ارزیابی کنیم.»
– سالواژهام: هردمنویسی.
– یکی-دو تا از مطالب سایت را بازنویسی کردم، از جمله دستی به سروگوش مطلب «آزادنویسی چیست؟» کشیدم. ولی هنوز کار دارد.
– «گزارش نیک» را در منوی سایت هم آوردم تا دسترسی به گزارشهای پیشین سهلتر شود.
– بخش تازهای به بدنهی اصلی گزارش نیک افزودم؛ شاید بینجامد به نوعی مانیفست.
– با مهمانهایم سری به طبیعت زدیم و شعری خاندیم و عکسی گرفتیم.
– اینترنت نداشتم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم، زحمتش افتاد گردن بچهها. دمشان گرم.
– بعد رفتن مهمانها، هزار کلمه نوشتم، نوشتنی. در قالب نامه. اما خطاب به ناانسان. داشتن مخاطبِ مشخص یکباره نوع نوشتنت را دگرگون میکند، حالا این مخاطب آدم باشد یا غیرآدم فرقی ندارد.
– فیلم دیدم، اما نپسندیدم که بخاهم اسمش را ببرم. حالا دارم قسمت اول یک مینیسریال را میبینم. کارِ این یکی گمانم به معرفی برسد.
– بازگشتهام به داستانهای نویسندهی محبوم. لذت مطالعه در بازکشف است.
– این یادداشت شهرام رحیمیان را هم داشته باشید که از ماهیت دیالوگمندِ رمان میگوید:
«در ادبیات داستانی هر مونولوگی تنها تک گویی نیست و هر دیالوگی هم تنها گفتگو نیست. اول اینکه هر رمانی مونولوگی طولانی است چون شخصیت ها تراوشات ذهن نویسنده اند و با اراده او و انتخاب جمله های او به سخن می آیند. اما مونولوگ موثر تک گویی محض شخصیت هم نیست چون اغلب نویسندگان بزرگ در همان مونولوگ نیز دیالوگی ضمنی ایجاد می کنند برای کشف تناقضات شخصیت و در واقع شناخت او. این است که اگر نویسنده ای رمانی بنویسد پر از اعترافات یا تنها درددل کند با خواننده، حدیث نفس نوشته اما موفق به نوشتن رمان خوب نشده، حتا اگر زبان نوشته اش عالی باشد. ما وقتی از رمان یا موسیقی یا شعر یا نقاشی یا… لذت می بریم که شناختی هر چند سطحی و حداقلی از آن هنر داشته باشیم وگرنه بین باباکوهی حجازی و آبشالوم آبشالوم فاکنر نمی توانیم تفاوتی قائل شویم.»
بالاخره دیدمش. بعد مدتهای مدید. بعد غیبت صغری و کبری و اصغر و اکبر. نمیدونم سرنوشت بود قانون چسب بود چی بود که ما دوباره به هم جذبیدیم. خود خودش بودا. خود خودش همینی که هست بود. خوبیاش همینی که بود بود شایدم بهتر. بدی که نداره. اگر داشته باشهام زیر لحاف خوبیاش گم میشه. پیرَنساحلیش خوشگل بود. نه مثل خودشا. اصلا شاید خودش پیرَنَرو خوشگل کرده بود. ژَذاب یه کیلو ام چربی اضافه نکرده بود.
نشستم فایل جلسات گوش دادم. نوشتم. فکر کردم و فکر کردم که فکر کردم. پسری بیدار شد و من دیگه فکر نکردم که فکر میکنم و با فکر کردنِ فکرنکردن ننوشتم. نوشتنم قطع شد. فرمان که میده انگار مهمون زنگ درو میزنه یا صابکار دستور میده و غرم میزنه که چرا نمیجنبی.
یکی از داستانای چخوف خوندم. نوشتم. شرح دادم. حدس زدم. گمان بد و خوب بردم. هذیان سراییدم. برای شخصیتهای کممو رنگپردهی روسی سبیل کشیدم. نیومد بهشون. هر کسی دید گفت اصن این تیریپا رو چه به سبیل؟ سبیل قداست داره یه زمان گرو میذاشتنش.
کی رو دیدی؟ موندم تو آمپاز که
سالواژهام: طلوع
قدیمها آدمها چطور برای هم نامه مینوشتند؟ خیلی سخت است روی کاغذ شیک و پیک بودن. آن هم روزگاری که با دوات مینبشتهاند.
امروز نامهی کاغذی نوشتم برای دوستم. سعی کردم نامه کوتاه کنم و روده درازی نکنم در نامهاش.
حالا مثل کسی که نامهای را پست کرده، با ذوق منتظر نشستهام تا بخاند. وقتی گزارش نیک مینویسم هم همین ذوق را دارم. اما حالا بیشتر.
به نامهها کم اعتقاد شده بودم. اما دو دوست نیک سر رسیدند و بیآنکه خبردار شوند، دوای دردم شدند.
آنا و غزاله، آنا دیروز در روزگفتارش گفته بود به نامه نوشتن برایم فکر میکند. غزاله هم امروز برایم نوشته بود که دوست دارد بنویسد.
میشود قربان شما بروم که یک روزی تصمیم گرفتید مدرسهی نویسندگی را راه بیندازید و من، بشوم صاحب چنین دوستانی؟
امروز در وبینار نبودید. جایتان خالی بود؟ بود. اما حس نمیشد جای خالیتان. مبینا و آنا و سحر بودند و بودند و چه پر بودند. پر از دانش و ایده و عشق.
لنا هم بود. چشمتان را دور دیده بود👀.
با مبینا از نامهها گفت و از فهرستها پرسید. چندتا هم تپق زد. کسی نشنید فکر کنم.
امروز نامهی یکم و دومِ شب یک شب دو را خاندم و سیاه مشق کردم. کتاب دعوتم میکند به بیشتر خاندن و من ناز میکنم برایش. این بار میخاهم خیلی مکث کنم دربارهاش، خیلی.
کلمه هم برداشتم، اما میان کاغذپارههایم گم شد. یادم هم نماند چه برداشتم. هر چه میگردم پیدایش نمیکنم. کجاست کاغذ یادداشتم.
یک لیموشیرین بازی هم درآوردم و خانهی آقای شب یک شب دو را روی کاغذم کشیدم. همان مثلثی که وترش منحنی بود. یادتان هست؟
در خانهاش کجا بود؟
وتر منحنی شیشهای است. پس در نیست. اتاقها هم احتمالن یک ضلع را کاملن پر کردهاند. پس میماند فقط یک ضلع. منطقی است. نه؟
امروز میخاستم طراحی کنم و نکردم. از سالواژهام طلوع، چه خبر؟ به شما سلام میرساند و هزار سال نوری از من دور است. خبر خوش دیگرم این است که پارتنر زبان یافتم امروز.
اگر اعترافی کنم قول میدهید به کسی نگویید؟ امروز شعری از جامی در ذهنم میپلکید. «جهان نیست جز سادهوَش نامهای» بارها از رویش نوشتم و یکیشان را در کانالم هوا کردم. بیخیال اعتراف نمیکنم. بهتان نمیآید رازم را نگه دارید. حتمن میگوییدش.
امروز در سایت مدرسه هم پرسه زدم. پیشنهادهای «چیکسنت میهای» را خاندم. قصد عمل کردن بهشان را داشتم؟ نه راستش. اما که به سه مورد از چهار موردش عمل کردم امروز.
اگر خاندههایم انقدر در کارهایم اثر گذارند در سایت مدرسه چادر میزنم از فردا.
فدامدای شما، لنای پرحرف.
https://t.me/lenaamirii
سالواژهام: نظم
فصل اول کتاب این راهش نیست را تمام کردم. دربارهی این بود که ویژگیهای بد در سطوح پایین نرمال، اما همچنان نرمال، و جنون خفیف در انسان موفق ویژگی خوب حساب میشوند. مثل وسواس یا کمالگرایی.
آزادنویسی کردم. از کتاب «حرفهای گندهگنده» بهمن فرسی خواندم و از روی چندتایشان نوشتم.
در وبینار نویسندهساز بودم.
قسمت سوم سریال I Will Find You را دیدم.
پادکست به زبان انگلیسی گوش کردم.
بعدظهر یک ساعتی خوابیدم. مامانم حسابی ترسیده بود.
درس خواندم.
دخترخالهی کوچکم را بغل کردم چون واقعا دلم برایش تنگ شده بود.
امتیاز امروز: ۸
گزارش نیک:
سال واژهام: پازل نویسندگی( خاندن، آزاد نویسی، ویرایش و انتشار )
سالهاست این پازل رو زیست میکنم. و تا ته زندگی و مسیر نویسندگی نیز محتاجشم.
صبح ساعت ده دقیقه به ۷ رو اشتباهی ده و ۳۵ دقیقه خاندم. از بس کار نوشتنی داشتم هولهولکی، نه ورزشی نه دعایی نه نوشتن صبحگاهی با خوردن صبحونه ای مختصر شروع به نوشتن شعری کردم که داشت از ناف درونم میجوشید و بالا میومد. بعد یه ساعت کلنجار رفتن با شعر و پس و پیش کردنش بلاخره به تورم افتاد. فاتح از به چنگ آوردنش تازه متوجه ساعت شدم. هنوز هم دوریالیم نیفتاد و از همسر خاستم باطری اونو عوص کنه گفت نخابیده که! ولی چند ساعت بیداریم کلی از کارام رو جلو انداخت.
دم ظهر یه ساعت خابیدم و نیکی این چرت سبب دوام آوردنم تا الان که حدود ۱۲ شبه شد.
ظهر برای استقبال به خانهی خواهرم رفتم که حدود ۵ ماهه واسه جنگ از تهرون رفته و امروز برگشته بود. نیکش تو این بود که فکر نکنه کسی منتظرش نبوده. خاهره و عزیز. تازه دعای خیر مادرمو که فهمید رفتم اونجا برا خودم خریدم.
امروز عاشورا بود. تا یه دهه قبل تو این روز نذر داشتم که اصن اجاقگاز رو برا پختن غذا روشن نکنم و غذای نذری میخوردیم. اگر هم نبود شده نون و پنیری به بچهها میدادم ولی محال بود در خانه شعلهای روشن شود. الان دیگه سالهاست که از نذری و خوردن اون واسه شفای دردا و رزق و روزی ناامیدم. آخه کی تا الان با این آشا زنجیر پاره کرده؟ در واقع به قول حضرت فروغ باورم ناید که عاقل گشتهام.
دو سه روزه اثاث کشی پسر بود و ساعتها نگهداری از نوه. با وجود سختی کلی باهاش دوییدم و خندیدم. آخه منِ هزار کیلویی رو واسه هر کاری بلند میکرد هر چی میخاست میگفت : هودت( خودت) برو بیار. من هُستم.( خستم) بايد این مغز بادوم ها رو داشته باشین تا بدونید من چی میگم. هم ورزش بود هم عشق.
تا خاب بود حموم رفتم و دفتر شعر سکوها خالیست رو خوندم.
پیدیاف کتاب(فرهنگواژهی زبان فارسی) خوشگل و مامانی و جدید استاد کلانتری رو دستم گرفتم و سریع رفتم اون فصلی که استاد از از کاریکلماتورهای دوستان دوره در کتاب نام برده بود رو دیدم. اسمم نبود . دمغ شدم. میدونم چرا چون بعد از قطع اینترنت کلاسها در سایت استاد برگزار میشد و تمرینهایم بعد از کلی تلاش و وقت گذاشتن یا میپرید و بدست استاد نمیرسید یا اشتباهی جای دیگه ارسال و باعث میشد دقیقهی نود تمرین رو سمبل کنم و بفرستم. (بدون ویرایش، چون معمولن کپی اونا رو نداشتم که از روش اصلاحشون کنم) . حالا از بخت بد صاف همون تمرینی رو که استاد در کتاب از دوستان نشر کرده بودند به همین سرنوشت دچار شد وگرنه خداوکیلی میانگین بازخورد هر سه کاریکلماتم در جلسات هفتگی دوره متوسط رو به بالا بود
باید تلاشمو بیشتر کنم تا باز شود، دیده شود و حتمن پسندیده شود.
گزارش نیک یک نویسندهی نانیک
– حلزون را از کادر خارج نکنید. باتشکر.
– سالواژهام «تعهدورزی»
– چرا آدم باید با خودش چنین کند؟ که اشتباههایی را برای بار صدهزارم تکرار کند و خودش را باز بکشد در منجلابی از فکر و خیال؟ که چرا کردم و چرا چنین شد و حالا چه کنم؟ و هربارهم بیشتر از دفعهی پیش نداند چه کند.
چون بههرحال ایدههایش برای مقابله با آن مشکل بیشتر شده، زاویه دیدش نسبت به موضوع عوض شده و همهی اینها باعث میشود که حالا گیجتر باشی که باید چه کنی با مشکلی که سالها است آن را میشناسی؟
– پردهی فکرهایم را پاره کردم که به فکر بیشتر نرسم. امروز وقت فکر نبود. وقت عمل بود. باید کار سه ماهه را، در هشت ساعت جمع میکردم و تحویل میدادم. موفقهم شدم.
از ساعت ده که بیدار شدم، اول صفحههای صبحگاهی را سیاه کردم. البته سبز کردم، آنهم با ماژیک. بعد رفتم سراغ صبحانه و بعد از مدتها حلوا ارده خوردم. از من بعید است چیزی جز چایی و بیسکوییت خوردن. بعد سیستم را روشن کردم و گاومان زایید. طبق برنامهای که در صفحههای صبحگاهی چیده بودم، پیش رفتم.
اول لوگویی که دیشب نصفه رها کرده بودم را تکمیل کردم. بعد رفتم سراغ تحقیق دربارهی ده لوگوی معروف و نمادهایشان و طراح و کاربرد و هرآنچه که دربارهی خاهر و مادر و عمهی لوگو میشد پیدا کرد. بعدتر رفتم سراغ طراحی عکس خودم، به روش طرح شاپرک. بعد همان طرح را، بردیم در قالب دایره و سپس مراحل طراحی و اجرا را نوشتیم و یک کاتولوگ کامل درست کردیم. حالا وقت طراحی اسم و فامیل خودمان، طبق یکی از فونتهای موجود بود. آن را هم طراحیدیم و اجراییدیم و تمام.
کار آخر، یک تایپوگرافی بود، که چون از خستگی چشمهایم هیچچیز جز چایی را نمیدید، متن تایپوگرافی چنین انتخاب شد: «به چای دعوتت کنم یا به باقی عمر؟» این را هم طراحی کردیم و اجرا.
بعد وقت درست کردن یک پیدیاف از تمام این کارها بود. در آخر، بارگذاری در سایت و ثبت در گروه و کوفت و زهرمار و استاد میشود دست از سر کچل ما برداری؟
هووووووف. بلخره تمام شد. و اینجا بود که دوستم گفت: «خب تو که میتونی تو هشت ساعت، کار سه ماه رو جمع کنی، چرا گذاشتی انقدر کارهات جمع بشه روهم؟» منهم گفتم حرفای مامانم رو تکرار نکناااا. او هم ساکت شد.
– وبینار امروز را استاد نبودیدند. مبینا آمد که جلسه را بگرداند. انصافنهم خوب از پسش برآمد. نشد مثل کلیپهای اینستاگرامی که میگوید وقتی مامانم خونه نیست و مهمون میاد. بعد چایی را در پارچ ریخته و میوهها را از جیبش درمیآورد و شکلاتها را میریزد روی میز جلوی مهمان. شد همانی که باید باشد و از مبینا انتظار میرفت. که شاگرد خوب استاد است و درسهایش را خوب خانده. خوب حرف میزند و خوب کتاب معرفی میکند و نظم جلسه را در دست میگیرد. خلاصه که استاد، کار را به کاردان سپرده بود.
– به ساعت هفت عصر که رسیدم، مردهای بودم در بدن یک جاندار. روح نداشتم. جسم تکان نمیخورد. دلم میخاست به عالم و آدم فحش بدهم. کمیهم دادم. بعد یک ساعت در اکسپلور گشتم و همزمان گردن و شانههایم را ماساژ میدادم تا کمی درد و سوزش آنها کم شود.
– بعد بیست صفحه از کتاب 1984 را خاندم. این کتاب را، دوستی به من قرض داد. گفت خریده و حجم زیادی دارد. نمیداند آیا واقعن خوب است که آن را شروع کند یا نه. -خب پس چرا خریدی؟- گفت من بخانم و به او نظر بدهم. به نظرم بخانم و نظرهم بدهم، منتها برای مُزد کار، کتاب را دیگر به او پس ندهم. نظرتان چیست؟ -خودش نمیتواند نظر بدهد. چون یکبار در کامنتها نمک بازی زیادی درآورد و او را از صفحهی کانال محو کردم. بله دموکراسی اینجا حرف اول را میزند.-
– بعد از چند روز دوری، امروز دوباره روزگفتار را ضبط کردم. زیاد طولانی نشد، اما خب من برگشتم. دربارهی: امروز که کارِ سه ماه را در ۸ ساعت جمع کردم. | پنج دقیقه پنج دقیقه کتاب خاندن است که کتابها را تمام میکند، نه یک روز نشستن و از صبح تا شب خاندن.
– خلاصه که امروز سخت شروع شد و سختتر ادامه پیدا کرد. گفتم برای ادامه دادن، کمی خوراکی سفارش بدهم بیاید و بخورم تا پرخوری عصبی امروز را هم تیک بزنیم و آرام شویم. -معتاد- آقای پیکی آمد، زنگ را زد و گفت سفارش را آوردهام. گفتم میشه بذارید داخل آسانسور، گفت بله. بعد دیدم خیلی سریع از خانه رفت بیرون، در واحد را باز کردم چک کردم دیدم در آسانسور چیزی نیست. آقای پیکی خیلی شیک، بسته را گذاشته بود پشت همان در خانه و رفته بود. خلاصه که چون عصبیتر شدم، پرخوری را بیشتر کردم و همین حالا در جوابش دو جوش اندازهی سر خودم، وسط ابروهایم دریافت کردم.
– تازه قرار هفتگی با دوستانمهم این هفته کنسل شد و کل خستگی روز را به تنم گذاشت. منهم گفتم حالا که شما نیستید و هرکدام برای خودتان یک برنامه چیدید، منهم برای خودم بروم. ایرپاد در گوش رفتم شهر را تابیدم. آهنگ گوشیدم و با او همخانیدم. آرام شدم و برگشتیدم.
– برویم بخابیم که فردا روز سختتری است. باور نمیکنید؟ سگ خورد، فردا روز سختتری است، به شرط چاقو!
خدانگهدار.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
کتاب رو پس نده به نظرم مریمجانم. منم دارم اون کتاب رو. بدک نیست.
به این فکر میکنم که این هفته کارِ نیکِ درخوری انجام ندادهام.
انرژیام ته کشیده بود. میدانم که باز برمیگردم ولی خب. تا برگردم…
امروز پادزهر خواندم.
نگاهی به یک کتاب درمورد طرحوارهها انداختم.
نگاهی به یک کتاب درمورد یادگیری انداختم. یک فصلش را خواندم.
درمورد جیرجیرک تحقیق کردم. چرا؟ چون جیرجیرکی در این حوالی بی امان مینوازد.
روزگفتار امشب هم اختصاص داده شد به آقای جیرجیرک. به اینکه این سر و صداهایش برای اعلام حضوری در محفل نسیان است. هولبازی تا کجا؟ ۴۸ ساعت است که بیوفقه میجیرد.
فکر میکنم که کمی گزین گویه گوییدم: «جیرجیرکِ مجرد میجیرد.»
ساعت ۳ شب زیدیِ جیرجیرک خواب هفت پادشاه میبیند و این انتر خان با صدایش آرامش ما را خراشیده.
اصلا تخم جیرجیرک ماده را شاید ملخ خورده؟ نمیدانم.
امیدوارم هر چه زودتر به مراد دلش برسد. چون دل ما که برایش ریش شد. ایش.
از قضا صدای جیرجیرک رو من خیلی دوست دارم
بچه که بودم، تو حیاط میخوابیدیم. و توی باغچه جیرجیرکی هر شب میخوند. من به چشم لالایی بهش نگاه میکردم. الان البته نمدونم اعصابم میکشه یا نه.
آخی. منم کم سن و سال بودم حوصلهم بیشتر بود ولی الان واقعا صداش رو مخم بود🌝😂
اسما جون در مورد جیرجیرکها به چیز جالبی هم رسیدی؟
بله بله. در روزگفتار به اشتراک گذاریدم.
به این فکر میکنم که این هفته کارِ نیکِ درخوری انجام ندادهام.
انرژیام ته کشیده بود. میدانم که باز برمیگردم ولی خب. تا برگردم…
امروز پادزهر خواندم.
نگاهی به یک کتاب درمورد طرحوارهها انداختم.
نگاهی به یک کتاب درمورد یادگیری انداختم. یک فصلش را خواندم.
درمورد جیرجیرک تحقیق کردم. چرا؟ چون جیرجیرکی در این حوالی بی امان مینوازد.
روزگفتار امشب هم اختصاص داده شد به آقای جیرجیرک. به اینکه این سر و صداهایش برای اعلام حضوری در محفل نسیان است. هولبازی تا کجا؟ ۴۸ ساعت است که بیوفقه میجیرد.
فکر میکنم که کمی گزین گویه گوییدم: «جیرجیرکِ مجرد میجیرد.»
ساعت ۳ شب زیدیِ جیرجیرک خواب هفت پادشاه میبیند و این انتر خان با صدایش آرامش ما را خراشیده.
اصلا تخم جیرجیرک ماده را شاید ملخ خورده؟ نمیدانم.
امیدوارم هر چه زودتر به مراد دلش برسد. چون دل ما که برایش ریش شد. ایش.
شب بر همگان خوش✨
آمده ام ۴۴امین گزارش از پنجشنبه ۴ تیر را بنویسم و رد کنم برای نویسنده ساز.
قبل از هر چیز میخاهم از غزاله فائق عزیز تشکر کنم زیرا این بانو عزیز و محترم زحمت کشیده و فایل pdf «تقاطع» را برای اینجانب فرستاده. غزاله مرسی که هستی.
بالندگی یعنی داشتن دوستهایی مثل غزاله. میبالم به خودم که همچین دوستی دارم💐
غزاله امشب «راه باز یافته» را خاندم و با گلی آشنا شدم و فکر میکنم من اگر در این داستان بودم بی شک همان باغبانی میبودم که سرخ میبودیدم. خوب شد نبودیدم.
چند باری من هم سرخ بودیدم اما باغبان نبودیدم.
۱. سال واژه ام«فروش»
میفروشم من قرار است بفروشم اما نمیدانم چه باید بفروشم. مهراب برادرم میگوید: کاشی بفروش. آجر بفروش. سیمان بفروش.
سیروس میگوید: فیروز سیگار بفروش. پیاز بفروش. گوجه بفروش.
مادرم میگوید: فیروز در مغازه من بایست و بالشت بفروش.
پدرم میگوید: تریاک بفروش، بخر بفروش.
مهرداد نمیگوید چیزی بفروش، میگویید: بیا پایین بابا بیا پایین سرمان درد گرفت، تو به درد هیچ کاری نمیخوری، هیچی نفروش.
هما خاهرم میگوید: هر چه میخاهی بفروشی بفروش فقط شرف نفروش. وطن نفروش. ستم نفروش. فیروز هر چه میخاهی بفروش، فقط مادر نفروش. خاهر نفروش. ساحت نفروش. فیروز هنر داری هنر بفروش. قلم داری قلم بفروش. فیروز قلب را نفروش.
من چه بفروشم.
نمیدانم چه بفروشم. فروختن خرید میخاهد. خرید پول میخاهد. من پول ندارم. من رو ندارم.
کم رو هستم. نمیتوانم بساط راه بیندازم و پیاز بفروشم نه اینکه تا به حال نفروخته باشم، فروخته ام، بارها و هر بار به مدت چند روز چرچی گری کرده ام اما خدا شاهد است در همان چند روز افتضاح ترین چرچی و بازاری دنیا شناخته شده ام.
یادمه برا فرار از کارگری به پیشنهاد یکی از دوستهایم به خیار فروشی رو آوردم، در آن روزها که از همه چی بریده بودم چرچی گری کور سوی امیدی بود برای من که دیگر نمیتوانسم کار سقف و تیرچه انجام دهم. روزهای اول میخاستم این بازار را فتح کنم و ۵ تا تره بار بزرگ تر از حشمت فردوس راه بیندازم اما همینکه رفتم رو رینگ، ریدم.
برای فرار از شلوغی رفتم سمت آبادی ها. معمولن چرچی ها به جاهای شلوغ میروند اما داش فیروز از شلوغی فراری بود. آبادی هم که میرفتم سر هر کوچه که دو تا زن بود من خاموش میشدم و از آبادی رد میشدم و آخر آبادی خیلی تند و موشکی ۲ «جار» میزدم«خیاره خیار» بعد به حضرت عباس جوری گاز میزدم و صحنه را ترک میکردم که چند بار میگ میگ در نامه هایی که به اینحانب داد ابراز ارادت خود را به من رساند. لامصب انگار تو قرار داد کاسبی ازم تعهد گرفته بودند که با مشتری جماعت چشم تو چشم و حرف تو حرف نشوم. سر آخر هم غروب به غروب از ترس چهره برافروخته بابام وقتی متوجه شود که چیزی نفروختم میرفتم لب رودخانه و هر روز بیشتر از ۲٠٠ کیلو خیار را آنجا خالی و از خود جدا میکردم از ترس پلیس+۲٠.
البته یک ترس اساسی که داشتم این بود که وقتی تو بلندگو محصول خود را معرفی میکنم به جای «خیار» نگویم«کیار»
۲. امروز مطالعه داشتم آزاد نویسی هم در حد یکی دو صفحه. امروز با خودم قرار بسته بودم که اصلن بیرون نروم اما پدر و مادرم مگر میگذارند: پاشو پاشو امروز دهمه محرمه تو این روز فقط یزید میخابه. من هم اگر بخاطر وبینار نبود همان ساعت ۴ و نیم هم بیدار نمیشدم. میخابیدم تا فردا ولی من دلم پر میکشید برا اینکه یک بار دیگر استاد و بچه ها را ببینم ولی ندیدم، استاد را ندیدم. شاهین کلانتری دات کام را ندیدم. من رو نگو رفته بودم این همه میوه و تشکیلات برا وبینار امروز گرفته بودم، حیف این همه احساس که من خرج این شاهرخ مسکوب میکنم. شنیدم رفته تو کار مس بعد پیش ما میگه خدا شاهده من علیلم و ذلیلم و از این حرفها. به خیالش من باور میکنم. بابا با هر که آره با ما که دیگه نمیشه قولبونت بلم. من که خودم بودم، دیدم پشت صحنه چه خبره. دیدم دستت با کدام گنده ها تو بهترین بیزینس ها تو یک کاسه است. مس که چیزی نیست تو کار طلا و الماسم هستی. به حضرت عباس بخاهی روداری بکنی پرونده الماست را رو میکنم تا از این به بعد میدان بیفتد دست مبینا ملایی و تو را به وبینار هم راه ندهد. آنوقت میای و به من زنگ میزنی و میگویی فیروز جان عزیزت من را با خودت ببر سر مزرعه خشخاش ولی بدان و آگاه باش چنگیز اینجاست، جوری اینجاست که ناجور اینجاست.
۳. امروز با خودم خیلی حرف زدم و فکر کردم.
فکر کردم دلیل اصلی خیانت دیدن من و خیلی از خصلتهای بدم نازک دل بودنم است. این نازک دلی دست خودم نبوده نمیدانم از کجا نشات گرفته. اگر بخاهم میتوانم علت را پیدا کنم اما نمیخاهم. نمیخاهم چون رسیدن به جواب درد دارد.
بیشتر ضربه های که میخورم از این است که میخاهم آبرومند باشم و آبرومندانه زندگی کنم و عده ای همین را ضعف من میدانند و از این راه به من حمله میکنند.
دلم سوخته این سوختگی با آب هم برطرف نمیشود.
تشنه ام. هر بار بیشتر از ده بار من تشنه ام. تشنه. تشنگی چیست؟
در فکر که فرو میروم و بیشتر اطرافیان را در نظر میگیرم به باتلاقی میرسم که در آن شروع به دست و پا زدن میکنم، هر بار نالان و حیران از باتلاق افکار بیرون میایم. به راستی شاید این دنیا دیگر به درد نمیخورد.
مات و مبهوت میشوم وقتی از یکسری که خودی هستند ناخودی میبینم. خودم را تسلی میدهم. به خودم امید میدهم و میگوییم: فیروزم خدا با ماست. فیروز وفا با ماست.
ما بی وفایی نکردیم. ما بی خدایی نکردیم. هر جا زیر دست بودیم خیانت نکردیم. هر جا با دست بودیم به بی دست سنگ نزدیم. خدا با ماست. خدا با ماست.
میخاهم بی پروا باشم. میخاهم بی پروا سوی خدا در پرواز باشم. ملال چیست من ملال را نمیخاهم. سرمستی و باده و زیان را نمیخاهم. من اصل میخاهم. من دست میخاهم. میخاهم با خدا باشم، یار خدا باشم، جان خدا باشم.
سپاسگزارم از خداوند بزرگ و یکتا و سپاس از نویسنده ساز.
به جمعه عزیز خوش آمد میگوییم و ازش میخاهم مثل یک برادر خوب آرامش و شور و نورش را به ما برساند، الهی شکر الهی شکر و الهی شکر.
حیف اون خیارا نبود ریختی تو آب فیروزخان.
فیروز جان رفیق کاری نکردم. سرت سلامت باشه.🙌🏻
هما، خاهرت درست میگه به حرف اون گوش کن.
مملکت گیجه، تو نکبت فرو رفته. بهتر میشه اوضاع. هیچ وقت هیچی تا ابد تو نکبت نمونده.
در آخر، مگه نگفته بودی میخای روزگفتار ضبط کنی پس چی شد؟
اصلن تو برو تو زمین بذار صدای طبیعت بیاد، صدای باد بیاد. بشین اونجا و منظرهای که میبینی رو واسه ما بگو.
زیادم فکر نکن. اینو کسی بهت میگه که فکر کردن داغونش کرد. اگه میتونی کاری رو انجام بده اگه نمیشه هم مثل همون خیارا بریزش تو آب بره.
– سالواژهام: نِوِشتیَت
– ساده کردنِ روتینهای مراقبتیِ پوست و مو و فلان از بهترین تصمیماتی بود که گرفتهام.
– دیروز که دوستم به دیدنمان آمده بود، برایم یک باغِ شیشهایِ کوچک و دَر دار (تِراریوم) آورد. خیلی ناز است. گذاشتمش بالای کتابخانهام کنارِ «رعنا». رعنا گیاهِ آپارتمانیِ قشنگم است که امیر دو سال پیش برایم خرید. خیلی خیلی دوستش دارم. امیدوارم از اینکه دوستِ جدیدی پیدا کرده خوشحال باشد.
-دیشب چقدر ایده به ذهنم آمد برای نیکنویسی! همه را یادداشت کردم. اما برای تبدیلِشان به یادداشتهایی کامل و یکدست – مثلا در قالبِ گزارشِ نیک – Overwhelmed میشوم و نمینویسمشان. خیلی دوست دارمها، اما فکر میکنم ولش کن، کوتاه از همین امروز بنویس و بقیه را بگذار برای داستانهایت (البته داستان هم ماجراهای خودش را دارد!) با خودم فکر میکنم مگر توی دیوانه که برای نوشتنِ کوتاهترین متن هم ساعتها زمان میگذاری، وقت میکنی برای نوشتنشان در نیکهایت؟ کدام را اول بنویسی؟ «مهمترین» را؟ یا آنکه الآن دلت میخواهد؟ نکند همه را ننویسی و حقِ نوشته نشدهها پایمال شود؟ اگر نوشتی، نکند بیانَت تُهی باشد و گند بزنی به نهادِ موضوع؟ نکند دوباره دو ساعت وقت بگذاری و بنویسی و آخرش احساسِ پوچی کنی و پاکش کنی؟ (همین را مثلا؟) تبدیلشان به داستان برایم سادهتر است انگار.
اما میخواهم خودم را مجبور کنم تا در نیکها هم ازشان بنویسم. گزارش نیک، شده یادداشتهای روزانهی من (بعدا در مورد مفهومِ گزارش نیک برای خودم و به طورِ کلی مفصل صحبت میکنم.) خلاصه شاید نتوانم به بهترین ترتیب بنویسمشان یا شاید نتوانم حق مطالب را کامل ادا کنم. اما واقعیت این است که ذره ذره، بهتر از هیچ است.
البته که نوشتنشان در داستان را هم سادهتر میکند.
– میخواستم از موسیقی بگویم، خیلی هم مفصل. میخواستم از موسیقیهای مختلفی که دوست دارم و یا جدیدا شنیدهام بگویم. اما چون امروز در فازِ گَُهگیجه هستم، فعلا فقط به یک اثر اشاره میکنم. یکی از موسیقیهای کلاسیکِ محبوبم «مرثیه» است، از موتزارت.
-داستانکوتاه «مه دره و گرد راه» از مهشید امیرشاهی را خواندم. چقدر نثرش را دوست دارم، و دیدگاهش را.
«خط آسفالت جاده مثل یه خط اشک توی صورت خاکی دشت دویده بود.»
-در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم.
-فیلم و ویدئو زیاد دیدم امروز، از بعضیهایشان میگویم.
در یوتیوب ویدئویی دیدم مربوط به تماسی غیرِمعمول در سال ۲۰۲۱ با پلیسِ آمریکا. یک راننده، نصفهشب وسط جاده، انسانی عجیب با سَرِ خونی دیده. مَردِ خونی، کنارِ جاده ایستاده بوده و همین که ماشین را دیده، بهش زل زده. راننده از کنارش گذشته و همینطور که میرانده، با پلیس تماس گرفته. وسط تماسش، ناگهان صدای گُرومپی میآید و مرد فریاد میزند: «پرید روی ماشینم! انسان نیست! انسان نیست!» (ما خودمان یک بار در پارک لَویزان…بگذریم، بماند برای بعد) مرد با حرکات ماشین موجود را پرت میکند پایین و چند کیلومتر جلوتر توقف میکند تا پلیس بیاید. پلیس و نیروهای تجسسِ مختلف میرسند و ساعتها همه جا را تا شعاعِ چند کیلومتری میگردند. اما چیزی پیدا نمیکنند. تا همین جا کافیست. چون هدفم این است که برسم به اصطلاحِ بامزهای که هَنا (یوتیوبره) در بخشی از ویدئویش بهکار برد. هَنا داشت تمام حالات ممکن را بررسی میکرد: اگر راننده راست گفته، آن موجود انسان بوده؟ چرا خونی بوده؟ چرا رفتارش انقدر عجیب بوده؟ چطور ناگهان کمی جلوتر ظاهر شده و پریده روی ماشین؟ یا حیوان بوده؟ شاید هم موجودی فراطبیعی؟ یا تصادفی نادر از چند چیزِ مختلف؟ اگر راننده دروغ گفته، آیا تحتتاثیر مواد توهمزا بوده؟ یا شاید میخواسته در شبکههای اجتماعی جلب توجه کند؟ هَنا در پاسخ به پرسشِ آخر گفت: «اگر رانندههه پِیِ معروفیت در شبکههای اجتماعی بود، قاعدتا باید *خودش* ویدئو رو پخش میکرد. در حالی که پلیسها این کار رو کردن. حتی وقتی در سال ۲۰۲۴ ازش درخواستِ مصاحبه کردهن، به سختی قبول کرده.» در ادامه گفت:
«He’s not a clout goblin.»
منظور اینکه: «این رانندهه از اون بختکهای هَوَلِ توجهِ مجازی نیست.»
«Clout Goblin» به نظرم بامزه آمد.
دو فیلمِ سینمایی هم دیدم؛ «راشومون» از آکیرا کوروساوا و «Tow» از استفانی لاین.
دربارهی «راشومون» جدا از زیباییهای هُنریاش میخواهم بگویم. داستان با چند روایتِ مختلف جلو میرفت و آدم را نگه میداشت تا ببیند بالاخره کدامشان واقعیت است.
فقط مطمئن نیستم چرا پایانش چند دیالوگ از فیلم «پرِستیژ» به کارگردانیِ کریستوفر نولان را برایم تداعی کرد. من به تداعی اعتیاد دارم انگار!
«Tow» برگرفته از یک داستانِ واقعی بود. زنی که بیخانمان شده و فقط یک ماشین دارد که آن را هم به ناحق از دست میدهد. اما تصمیم میگیرد هر طور شده ماشینش را پس بگیرد. در این فیلم، عاملی که ما را با داستان همراه میکند، هدفیست که این زن دارد.
از دیدن همهشان لذت بردم.
– دو روز است که روی داستانِ جدیدم کار نکردهام. فقط چهار روز برای ارسالش فرصت دارم (عجب نیکی بود، رگ به رگمون کردی.)
-گاهی که لبهایم ساکتاند اما ذهنم پرحرفی میکند، کلمات به نفس تبدیل میشوند. ریتمِ تنفسیام در اینجور مواقع تند میشود.
– I feel like I’m haunted by words.
ریچارد رایت – اگر اشتباه نکنم دربارهی نوشتنِ «عطش آمریکایی» – میگوید: «زورآزمایی با کلمات، لحظههای مرا گرانبار میکرد.»
– نمیدانم به امروز چند میدهم، ببخشید.
– دوباره با حافظ تمام کنم؟
«ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایهی نقد بقا را که ضمان خواهد شد»
امروز را تمامن بودم. پر. در همه جا. درس خاندن نمیخاستم اما بودم. فکم سه متر میآید پایین از مقایسهی این دو روز. کاملن مثل هم. امروز اما بیشاپور و کاریکلماتور. دیروز اما قبل و بعد وبینارها تجسم ملال. فرق اما آزادنویسی. دیروز زد به جاده خاکی و هنر و ترکید کاغذ. امروز نوچ. چرا؟ چون امروز نوچ و دیروز کردهام ابراز؟
یادداشت همسفران. پر از پروانه و لاله.
از فرشته: چشمهایش یک رمان هست که میخاهم بخانمش. ( بابا خیال رررِ.)
از نصیرو: کاش زمان را پریود بودم.( بابا ایول الله.)
همتان اسپند و تخممرغ لازم.
از چند کتابی چند خطی رندوم خاندم. مثل چپِ فرسی.
از زمان پرسیدم. در روزی پر از بودگی چه جوابی دهم جز زندگی کردن؟ پرسیدم چند نوبتی. باریش زندگی دیدن. در نویسندهساز پاسخم شعربافی.
پرسه در دفترهای شهروز مو قشنگه. هر شهروزی هم نه. رشیدشان. از خاطره و گریز:
… و نسیم را که کودک بازیگوش جهان هست.
من با نسیم رفتهام تا دوردستان
تا خاب در هم خزهی پرسنگ. …
جریان تداعی پشمریران است. افتادتم یاد نسیم. مادر دوستی در دبستان. به کتابهایم قسم با این شعر یک جماعتی یاد یک کس افتادهاند: یاد خارِ بنده خدایی.
یادداشتی از کراشم، داشنُصی. رفته بود شهر نو و نالان که ای خدا چرا کششی به کون این جنده ندارم؟ زهر مارت. تریاکی هستی و میخاهی شُرشر منی پس بدهی؟
کاریکلماتور ول دادم در کانال.
روزگفتاریدم از صنعت انیمه. از مانگاکاهایی با ذهن و نقاشی ماچ اما پردازشی کیر.
از دفتر بازگشت پسر گمشده شعری در کانال هوا کردم تا ملت ببینند که شهروز فقط موهایش قشنگ نیست.
از حرفهای گنده گنده رونویسی کردم. از نصی و کوچ و کویرش شعرکهایی خاندم.
پنجره عقبی را دیدم بلخره. چند چیز مورد توجهم: زمان و مکانی محدود. بعد شروع موقعیت. مردی پاشکسته که همسایهها را از بیکاری دید میزند و میفهمد ای وای گویوم یکی قاتل است. فضولی و شجاعتش هم منطقی و متناسب با شغل عکاسیش.
گزارشات امروز چه قدر باهام پیازبازی کرد. هوسخیز فکر به رمان همسفران. چند نفری اما هوسخیزتر. مثلن نصیرو. گیابند خانم به عشقم نظر یافته. در گزارشش از شعر نصرت گفت. شعری از زن. آقفیروز جملهای نوشته بود که هنوز هست در ذهنم: چند روز است که دنیایم را ندیدهام. اولن الهی بمیرم بررّات. دومن غمت نباشد ستون. بیتو وبینار صفا ندارد. داردها. اما کمتر. همه همین هستیم. بیمدرسه مردهتر از همیشه. زندگی اگر هست، در کامنت همسفر.
آزادنویسی پربرکت. ایدههایی کصمزه و سم. باده کافهای بخرد. به خاطر مشغلههایش من آنجا را بچرخانم. هر کافهای هم نه. بیش از قهوه شراب بدارد. کتاب بدارد. بیش از کتاب، مقاله و جستار و نسخ و مسخ از حافظو. سهشنبهها هم شیوا از صبح تا شب تربیون را میگیرد دستش را و از حافظ میگوید. ملت مست هم برایش دست میزنند. تازه هر کسی هم اجازهی دخول ندارد. فقط جماعت شاعر و نویسنده. آن هم تنها جدیها. همسفران میآیند اینجا تمرین شعرماهی را انجام میدهند. با می عارف میشوند و از هر گازخوردی به دور. مورد داشتیم طرف در کافهی ما شعر سروده به اوستا نشان داده گفته تاریخ ادبیات فارسی به قبل و بعد این شعر تقسیم میشود. به خدا. همسفران هم که اشتراک پرمیوم دارند و قدمشان رو تخم چشم اوستا. انتظار ندارید که از خودم مایه بگذارم؟
پدرم تکلیفش با خودش معلوم نیست. مرد تو در کدام سپاهی؟ از عزاداری میآید یزیدانه کولر را خاموش میکند. تو این گرمی تو این شرجی.
نویسندهسازی پربرکت. اول کمی آزادنویسی. بعد مبینا بلبلانه مقالهای از سایت خاند. در مورد کتابی که خانده بودم. که چند ماه پیش زده بودم دوباره بهش سر. که سال پیش معرفی کردید. که در انباری بود. در کتابفروشی که هست یادم فضایش را. پرنور و سفید. در کنار کتاب سازدهنی و بوکمارک و امثالهم داشت. شعبهی افق. بعد سحر و آناهیتا با مصاحبه تریبون را از مبینا فتح کردند. حسودیتان شد اوستا؟ چه روزی را از دست دادید. حالا بیشتر حسودیتان شود. آخر جلسه کیوتُالْلِنا آمد. بزنم به تخته عروسک، گوگولاسیون، نازنازی. به قول برگو یک نَمه شبیه آیو. بس است دیگر. بیش از این از دختر مردم نگویم. حرفش نامه و نامهبازی به هم. چه از این بهتر که هم قلم ورزیدهتر شود و هم دل به همسفر نزدیک؟ مقالهی بالا بعد از جلسه خاندم.
کامو: زندگی کردن آسان نیست اما مذهب هست، هنر هست، محبت دیگران هست.
از آزادنویسی در نویسندهساز خیالکی آمد و کردمش شعر. شر. ریدمان. صرفن به دلیل خیال یا خلاقیت و مثلن تصویر و بازی زبانی یک متن شعر است؟ چیست مرز نثری شاعرانه با شعری نو؟
در طول روز گزارش نیک نوشتم. پس از چند روز مثل قبل دوباری در کاغذ تر و تمیز کردم و بعد وارد گوشی.
به دومین ابرپرسش گفتم سامولی علیکم: از معنا چه میدانم؟ فهمیدم دانشم جسته گریخته. تنها ارتباط« معنا». با سومین ابرپرسش هم حال احوال کردم: چرا نمیخاهم دانستن از زندگی فامیل و خانواده حتا اگر هم گویند خود، میگویم خفه؟ برای جواب بهش بازگشتم به تمرینم در کارگاه. فقط مسئلهی توجیه نیست. کلن هیچ نمیخاهم دانم ازشان که ادامهاش به درازی تصمیم کبرا.
کمی با در حال و هوای جوانی عشق و حال کردم. مسکوب گفت:« پارسال دوست امسال آشنا.» راست میگفت. چند روزی ازش بیخبر.
پردهی دوم اشباح را تمامیدم. صحنهی آخر مطمئنن بیننده را در وقفهی پردهها کشته. ابتدا آلوینگ تصمیم میگیرد رازی را گوید که تنها ما میدانیم و کشیش. سه ساعت طول میکشد تا مقر آید. مقر هم که میآید پرورشگاه آتش میگیرد. حتمن زیر سر انگستراند هست. عمدی یا غیر عمدی. به لطفش فهمیدم نظریهی بمب هیچکاک. چیزی میدانیم که شخصیت نمیداند. منتظر که کی میفهمد و چه واکنشی خاهد داشت.
کمی عکس و مکس. دیروز بعدش ملول و امروز نوچ. میخاهم بتجربم دیدن از چشم دوربین را. دوربین نگاهش تمیزتر و شفافتر. عکسی از درز دیوار را با فتوشاپ کردم رگهای طلا بر زمینهای سفید. باید بروم در کارِ تبدیل لولو به هلو.
فهمیدم که باید. آینههای دردار را در غرقگی، در بازخانی فهمید.
کمی گپ و گفت با خانم یاوری از زمان و توان و راه داد مقدارکی به اینور و آنور. به هنر و کودک.
سکسوالیته. بودم مدتی ازش دور. از هر کتاب غیرداستانی. بحث از انحرافات جنسی و ریشهی کلماتی مرتبطه. هی زندگی. رجالهای شبش را با سکس تمام میکند و ادببازی بیدوستدختر مثل من هم با خاندن از سکس.
4 تیر
۱. داری از خونه پدری برمیگردی اما دلت جا مونده مخصوصا برای پناه کوچولو که از وقتی به این دنیا اومده داره جداشدن رو زیادی تجربه میکنه.
۲. به خودت میگی اگر نوشتن نبود، اگر مدرسه نویسندگی نبود، جرعت نوشتن پیدا نمیکردی. اونوقت همه غصههات به سنگ تبدیل میشد.سنگین میشدی و ملی حرکت نمیداشتیم.
۳. میدونم که خوشحالی. حداقل تونستی از مسیر رفت و برگشت این سفر کوتاه، برای دیدن فیلم بهرهای ببری.
۴. فیلم راشمون تو رو درگیر کرده.
معیار حقیقت،درستی و نادرستی از کجا پیداشون میشه؟
۵. پاتوغ پولشری برات جذاب بوده. مخصوصا این جمله هاش:
همه زندگیمون از ترس شرمنده شدن میدیم به باد فنا.
آدما الکی، الکلی نمیشن.
تسلیم شدن به سرنوشت گهشون.
۶. مقاله جدید آزادنویسی استادت، یادآوری به جایی شد تا این فیزیوتراپی قلمی رو جدیتر پی بگیری.
۷. دمت گرم که روز آخری پناه رو هم پارک بردی هم کافه تا براش خاطرات خوبی بسازی.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. به کانال دوستان نویسنده سر زدم و چندتا از متنها را خواندم.
۳. فیلم مثلث غم را که قبلا دانلود کرده بودم تا نیمه دیدم. (از لیست پیشنهادی فیلم توسط استاد)
۴. آزادنویسی کردم.
۵. کمی کتاب خواندم.
۶. شام درست کردم.
۷. تولد دوستی را تبریک گفتم.
نمرهی امروز: ۶ از ۱۰
کلمهی سال: ویلویلی
-پسزمینهی لپتاپم را سیاه کردم. سفید نوشتم. سیاهسفید فکر کردم. سفیدی چیزهای خوب، سیاهی خودم. به تصمیماتی که ضعیف گرفتمشان. به اینکه نمیخاهم ضعیف باشم اما هستمش. هستمش چون نَهَستنش غرامت دارد. و من خیلی اهل خرج کردن نیستم. نه در این مورد بهخصوص.
پنداری آن قرار بود غولتشنکنندهای که برای برگزیده بودم، آنقدرها هم موثر نبود. یا اقلن در مورد من، چندان موفق نبود. در این حد خدمتم میکند که میگوید فکر کن، بنگر، بازبنگر. حرف برادرم یادم میآید. میگوید بوکسورها توی زندگی هم در مقابل سختی مقاومترند. چون بوکس ورزش نفسگیریست و در آن، طاقت را باید آورد.
جسم خودم را بازبینی میکنم. نشانی از قدرت نمیبینم. خوراکیهای خوشمزه را دوست دارم. به سه وعدهی اصلیام و میانوعدهها وابستهام. زیاد اهل تکان خوردن نیستم. ذهنم هم شلمشوربایی که ناظمش حال ندارد. نتیجه: این جسم ضعیف است.
مگر روحسازی پرچالشتر از جسمسازی نبود؟ پس کلاه که اینطوری، پسِ معرکه سماق میمکد. جسم روی همهچیز تاثیر دارد. اگر این نبود حلال و حرامِ لقمهها مهم نبود. کمخوری و کمخابی هم. زیست امروزی میگوید خوب بخاب، خوب بخور و کارهای خوب دیگر هم انجام بده. مثلن مطالعه. سوال: چقدر مطالعه لازم است تا یک ذهن لاغر چاق شود؟ ذهن لاغرِ لوس؟
جسم سختیکشیده و ذهن کارکرده قویست. چون توی ناز و نعمت نیست. پوستش نارک نیست. کلفت است. گردنش هم. و آن وقت شاید، شاید از مرگ نترسد. شاید از تصمیمات غولتشن نترسد. شاید باید با همینها شروع کنم. با سختی دادن به جسمم. با لایه دادن به پوست نازکم. با فشار. اما میتوانم؟ میتوانم؟
-بیشتر از همیشه الگوی خیاطی میکشم. شاید دندانگیر نباشند اما برای هنوز من طول میکشد. حفظشان نیستم. مجبورم هر بار از اول فیلمها را چک کنم و همراهش بکشم. اما هر طور که بود امروز تا حدی تمام شد و حالا برای تاپشلوارک و یک مانتو با یقهی مردانه، الگو دارم.
-کتاب میخانم. تا حدی میگذارم خفهام کند. به بخشهای مورد علاقهام رسیدهام. نمیدانم جلد بعدی را هم همین قدر خوب پی میگیرم یا نه.
-داخل کانالم پست گذاشتم و اجازه دادم به زندگیِ تکراریِ خودش ادامه بدهد.
-مادرم یکسری لباس برای اتو گذاشت. اتوشان زدم. از وقتی میز اتویم به راه شده و ارواح شکمم خیاط شدهام، دیگر اعتراضی به خرده فرمایشاتشان نمیکنم. هم آنها لذت میبرند، هم من چیزی برای نوشتن دارم.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
انتهای شب، شد آنچه شد. باید مینوشتم. یاد رها افتادم. رها و نوشتن و کیبورد. دخترک و رنج. رها.
کاش اسمم رها بود.
باید مینوشتم اما ترسیدم. میدونم قراره چی بنویسم.
از زیباییهای امروز دیدن مبینا در باب نویسنده ساز بود.
دو قسمت پزشک جزیره دیدم و وای از دوست پسر تراز.
امروز قرابت معناییام، تمکینم نمیشود.
بخشی از من را نمیتوانم امشب به گزارشم بیاورم.
https://t.me/setabdi
گزارش نیک
سالواژهام: نوزیستی
گزارش نیک به من زل میزند و من به آن. گزارش نیک چشمغره میرود. من دیده نمیشوم. حرف نمیزنم. گزارش نیک صبحش شب شده. شبش صبح. جیغ میزند. من خابم. گزارش نیک روپایی میزند.
صبح آبشار دماغ قطع شده بود.
ظهر و عصر اینگلیسی بود و اینگلیسی. چت جیپیتی. چهارتا رایتینگ.
سه به چهار که شدم، شب شده بود. حمام. بعدم بیرون.
لب دریا، دو صندلی لش و چای و دونات. کمی بیسکوییت شکلاتی.
شعر خاندیم. از آنهایی که فرشته فرستاده بود. احمدرضا احمدی. و به «روزی…» رسیدیم.
روزی آمده بودی
که من تمامی نشانیها را
نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانهها را گم کردی
به من نگفتی
همسایهها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی که بیرون از خانه باران است
من پنجره را بستم
همسایه ها دیگر ترا ندیدند.
که پیر شدی
همسایه ها می گفتند:
اگر بود
صندلی ها را به خاطر می آورد.
ما پیر نشدیم
ولی از پله ها دیگر بالا نرفتیم
و نان را به خانه ی ما
می آوردند
من یاد دایی کاظمم افتادم. قصهی دایی را گفتم. عکس آخرین صفحهی شعرش را جستم. اما حتا او هم به یاد داییام وفا نکرده بود.
گفتم مترادف مظلوم، دایی کاظم است. مترادف، مرام، مترادف معرفت.
و بعد خابم میآمد و خابم میآید و حالا
خابم میبرد.
روزی، یکی از این روزها
زود
خیلی زود
خابم میبرد.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#یادداشت
نیک گزارش ۴۴
سالواژه: فاصله
ناهید خانم صبح که از خاب برخاستند فهمیدند لنگ ظهر شده است. آفتاب تا سینهی تخت و فرش آمده بود. ساعت چند بود؟ پنج دقیقه از یازده گذشته بود. ای خدایی گفتند و پریدند بالا.
جبران بیخابی شب را حالا درآورده بوند. چقدر هم خابهای گوناگون دیده بودند. رویاها در خاب از شرق به غرب زده بود و از شمال به جنوب و بالعکس. خابهایی را تماشا کرده بودند که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد.
خب بعد چه کردند؟ چه نکردند؟ فیالفور صبحانهای خوردند و دست به کار آزادنویسی شدند. آزادنویسی برایشان از پختن ناهار هم واجبتر است. بعد هم رفتند سراغ آمادهسازی ناهار.
— ناهید جان در ادامهی روز نوشتن جستاری را که شروع کرده بودند تقریبن تمام کردند. جستاری در بارهی «قصد و هدف انسان» با «ماهیت ذاتی اشیاء»
— بعد از ظهر کتاب «بوسه درمانیهای ویانا» را مطالعه کردند و بعد چند خط شعر نوشتند.
— وبینار نویسندهساز را شرکت کردند. مبینا ملایی از مجموعه جستار «حرف من دوتاست» ترجمهی محمدرضا ترکتتاری گفت. بعد آناهیتا و سحر فرهادی عاشقانههایشان را سؤال و جواب کردند. لنا امیری هم در آخر آمد. همهی دختران مسلط و با استعداد.
— ناهید جان عصر عاشورا پیادهروی کردند. رفتند و برگشتند.
دمدمههای شب که شد چندین بار توی دلشان گفتند: «میشود آیا یک غذای نذری گیرشان بیاید؟» خداوند عالم گواه است یک ساعت بعد دو پرس استانبولی نذری با دو عد کیک روی میز آشپزخانه بود.
ناهید جان به خدا گفتند: «ای کاش یک چیز خیلی بزرگ و گران از تو طلب کرده بودم.» اما باز شکر به جای آوردند و آرزوی برآورده شدن حاجات و نیات بانی غذا را کردند.
— شب است و خاب پشت در چشمهای ناهید خانم منتظر است. اما چشمها که بالش را ببینند گریزان میشوند؛ یک قانون نانوشتهی عذابدهنده.
تا گزارش بعدی بدرود.
آدرس کانال تلگرامhttps://t.me/nahid40rasti02
سالواژهام تابآوری دوبارهی دوباره یادآوری
صبحانهی نیک:
چیدم … برچیدم.
مابین (…) صدا زدم. خ پایین نیامد مطابق معمول و گفت:
-نمیخورم.
نزدیک ظهر آمد:
-میخورم.
غریدم:
-پیش از ظهر؟
غرید:
شیر و عسلی بس تا سرِ ظهر.
ظهر نیک:
– “م”چندبار بگویم موقع غذا دستت را تکان نده. میروی رو اعصابم.
باید با چیزی ور برود. که نرود. اینطوری ورز میدهد مختابم.
بعدظهر نیک: داستان دوم تقاطع؛ “به سوی تنهایی” را خواندم. نیمهشب چهارشنبه تمامش کردم. راوی اول شخص:
پسری کو ندارد نشان از مادر
جز درازی قامت و زشترویی پدر
مادرش گرچه خوشبر و روست و اشرافیتبار
میزند بامچه تو سر پدر و پسران هربار
پسر، غصهدار پدرِ بیچنگوموش
در هوای ممهبازی با مادرش مدهوش
این طرف تنهایی آن طرف شیدایی،
میکند دوستش با شادپور رویایی
پسری زیبا و ثروتمند و افسونگر
همه رامدست و پاچهخارش عین خر
روزی شادپور میخواهد از او
برود به خانهاش محض گفتگو
راوی میگوید به شادپور ترسان
مادرم فولاد زرهی دیو سیر شدی از جان.
شادپور گفت لاف زنان و خندان
هیچ دردی نیست که نباشمش درمان
با هم رفتند اندرون خانهی پسر
رشوه داد رام کرد دایهی عبوس خر
مادرش ناگاه به خانه آمد و شد مات
دید بَروروی آن جوان رشید هات
دونگاه ناگاه همتلاقی شد
مادره ناگاه حال به حالی شد
شادپور نیز دلش قیلیویلی رفت
سوی زیبایی لیلی رفت
مادر ترشروی رفت تو خلاب
جاش آمد حوری گلگلاب
قر و قمبیل نازککردن صدا
وای ددموای مُردم از این ادا؟
پسرک فکش خورد به زمین
مادرم نیست هست این ثمین؟
شادپور خوشکرده جا آنجا پلاس
آینهی دق شوهرِ بیکلاس
بعد آن خانه شد پر سوروسات
پسرک شاد شادپور شاد مادر شاد
از حسد آب میشد پدر. پسر میدید
چون به نعفش نبود شتر دیدی ندید
عاقبت دقمرگ شد بیچاره مرد
سر خاکش گریست شادپور ز درد
مبتلا بود بدرد عشق چون مردهمرد
عشق و حسرت اندرونش در نبرد
گرچه ناز بود سفره رنگین گاهی آغوش
ضربدر دونت تاچ زیرِ ناف زن همچنان سرپوش
ناجی ماند بر دلش شاید استسقا گرفت
شد شهید راه کُس توی قبر ماءوا گرفت.
راوی ما هم از فراغ یار سو به تنهایی صحرا گرفت
این هم فشردهی داستان به شکل منظوم آرکائیکزده. هرچه کردم نظمش حماسی شد و سرید بهدوران شاهوزوزک. چاره نیست بگذریم.
تقاطع؛ نثرش قدیمیست. پرتشبیه، مناسب زمانهی خویش. اما حوصلهسربر نیست که هیچ؛ ذوقذوقی میشوم که بعدش چه؟ آهان یالا بعدش بعدش؟؟
امیرحسین روحی لایه لایه مثل پیاز شخصیتها را باز میکند. شگردش؛ دستودلبازی در تشبیهها و جملههای دراز توصیفی اما مناسب و بهجا. مورمورمان میشود: وا اوه عجبا من هم همین حس بینام حبابگون را داشتم. توک زبانم بودها ولی نای جستن نداشت. تا خاست بجهد، پوکید. انگار اصلن نبود.
حسی و فکری نه این وری نه آنوری. پس کداموری؟ شخصیتها هم گیجاند. نمیدانند چهمرگشان است. وضعیتی و موقعیتی تقاطعپذیر و بینام. فقط حسش میکنند. فقط نویسنده میداند و میتواند بیطرفانه آنالیزشان کند.
مامانبلوریِ زیبا کیست؟ عنقمنکسره؛ عزراییل شوهر و پسران ناباب میلش یا ماستوارفته، فرشتهی بیمانند جلوی شادپور اصیل. ارتباط جنسی بینشان؟ نه بابا. اما محبت عشقی شبههبرانگیز بینشان، بله. مادر و پسرند؟ نه. عاشق و معشوقند؟ نه. همینطور شخصیتها سرگردانند و ما هم سرگردانتر( از فضای محسوس و بینام).
اهه. اوههه بازم ضربهی ناگهانی. مرگ غیرمنتظره بیتوضیح شادپور. چه شد؟ اینرا کجای دلم بگذارم. امیرحسین: “فوتینا دیدی دیدی گولیدمت. ورق آس را قایم کردم محض گرخیدن جناب”.
باز هم ضربهی ناگهانی. کَمَکی اغراق سانتیمانتال. مثل داستان قبلیش. آخر امیرحسینجان؛ زارپ. کشتن جوان مردم با این وجنات و کمالات به خاطر ناکامی در سانفرانسیسکو. آن هم در یک جمله، تمام.
شادپور همچین بِبوگلابی و بیچنگوموش نبود که بگوییم هرچه موسی دید از کوه تور دید. بازم اگر راویِ زنندیده بود یک چیزی. نمیدانم چرا آقای روحی شخصیتهای داستانش مثل “بارباپاپا” شکل عوض میکنند. دمامه میشوند یا شهید راه ک… باری سگ خورد منم با لذت خوردم یعنی خواندم. مقبول افتاد. ولو با ضربهی ناگهانی چون پتک.
شُکر شِکر نیک :
نیناناش خانی برای درخت انار پشت پنجرهی راه پله.
انتخاب پوزیشن دختر گاوچران بر عضو شریف خدا با ریتم فرازوفرود. که فرودش در خاورمیانه بیشتر محسوس است. البته بسته به سلیقه میتوانید پوزیشنهای دیگر را برگزینید. چه بسیار است راههای رسیدن به خدا.
گزارش نیکم بیشتر شد تفکرات نیک. باقیش برای بعد. بروم داستان آخر تقاطع را بخانم، شاید با شوکضربهیی کوبندهتر. با اینکه باورمندم برای ما در این دیار شوک پشمپیلش ریخته.
سلاااام!
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊
کروکودیل صورتی امروز آروم بود.
نمره روز: ۹
گزارش نیک:
۱.صبح بابا از خواب بیدارم کرد که انقدر نمون تو خونه میپوسی آخر بیا بریم قبرستون یه سری به اموات بزنیم😊
آره دیگه خلاصه من صبحونه خورده نخورده آماده شدم رفتیم سینه قبرستون.
۲.کارهای دانشگاه رو انجام میدادم.🤕
۳.وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. استاد نبود ولی مبینا و چند تا از دخترای خوشگل اومدن و کلی صحبت کردن و ما کلی لذت بردیم.
۴. بعدش رفتم پیادهروی و کلی از مصاحبت با اون دوستم لذت بردم.
۵. بعدش با دوستان کتاب (مردی که در غبار گم شد) رو تموم کردیم و من یه یادداشت بلند درموردش نوشتم.
۶.روز واقعا خسته کننده ای داشتم فقط دوست دارم زود بخوابم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژه ی امروزم :خلوص
(سال واژه های من زیادند )
اگر بیماری مرا نکشد، روزی و در جایی نیکی هایتان ذوقجبین مرگ زده کشم می کند .
صف نذری در نیاورانگ :
تا امروز برای مردم پایینشهر گریه می کردم ، اما از دیروز که سه ساعتی در صف نذری نیاوران ایستادیم ، اول برای پایین شهر و بعد برای بالای شهر گریه خواهم نمودیه .
شما ها کی هستید ، چرا انقدر خوبید .چرا انقدَر گوناه دارید ؟
بعد از جنگ چرا اینقد گوگولی شدید ؟
کدومتونو باید بوسید ؟
کجاهاتونو ؟
با جلال ها
با جبلویت ها
نیاوران چقدر ترک داره🤔
حالا همسرم چرا اون وسط می گه چقدر شبیهِ کلانتری اینجا می بینم 🤔؟
نی نیه چرا ، بغل مامانش ، دست می نداخت عینک منو از وسط برداره 🤔؟
اینجاشو شیخ حسَنان رسیدگی کنند .
تا وقتی با استاد آشنا نشده بودم ، هیچ وقت اینقدر فصیح و بلیغ ترک بودنمُ از درون نستوده بودم .
و مَردم .
به نظرم همه ی بالا و پایین دستی ها خوبند ، پس همگی ترکند . (نظریات آذر )
🌙 حَامُوسِي ✨
-سالواژهام «واقعیتبافی».
-نمرهی امروز ۹ به دلایل پایین.
-نمایشنامهی کافه پولشری رو خوندم. خیلی قشنگ بود و دید خوبی از راوی و مونولوگ نویسی بهم داد.
-ویس جلسهی آخر نویسندگی خلاق رو دوباره گوش دادم و تمرینش رو نوشتم و فرستادم. اولش خیلی خشن نوشتم، بعد که خوندمش دیدم شاید خشونت کلامیش آزاردهنده باشه پس سعی کردم نفرت از شخصیت رو در قالب شخصیت و نگرشش نشون بدمو نه فقط با اعمال و حرفهاش. تا ببینیم نظر استاد چیه.
-فیلم The Monster 1994 رو دیدم. استاد قبلن معرفی کرده بود. خیلی خندیدم. در لحظات سخت باید به تورم فکر کرد.😅
-اهل چُرت زدن نیستم و ناوارد. ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر بود و گفتم چرتی بزنم تا نویسندهساز. چشم.باز کردم ۵:۰۸ دقیقه بود. اما خودم رو رسوندم. استاد نبود مبینای شخیص و دوستداشتنی بود. از کتاب «حرف من دوتاست» گفت و چند خطی از آن را خاند. سحر و آنا آمدند و سوال بازی کردند و از روز اول آشناییشون گفتن. لنای قشنگم آمد از فهرست فهرستهای خلاق گفتند و از نامهنویسی.
-داش فیروز کتاب «تقاطع» رو میخاست براش تو تلگرام فرستادم. بهم گفت خیلی مَردم. چطورش رو نمیدونم اما داش فیروز حتمن میدونه.😄
-صبح نوشتهی لنا جان رو خوندم راجع به نامهنویسی. من همیشه نامهنویسی رو دوست داشتم. نوشتهی لنا جرقهای شد که در روزگفتارم از اهمیت و ارزش نامه نویسی بگم. قراره با لنا با هم نامهبازی کنیم.😍
-از چالش تابستانهام، امروز یک شعر کوتاه نوشتم.
-فهمیدم مادرشوهرِ دخترخالهام میگه «روغن همسایه غازه» چرایش رو نمیدانم اما به نظرم بامزه بود. زن بانمکیست و تلفظ اشتباه زیاد داره اما دوست داشتنیست.
-دیدم که به عناوین سایت «گزارش نیک» اضافه شده. کار نیکی بود.
-استاد همهجور حلزونی کشیدی جز حلزون حاملهی من رو هااا. اصن قهرم.
کانال تلگرامم، روزگفتارام بد نیست. بیا مشتری میشی رفیق:
https://t.me/ghazalehfaegh
گزارش نیک امروز: نبود
سال واژهام: بازگشت
یعنی اگر ناظران رسمیِ نیکی بخواهند بررسی کنند، احتمالاً چیزی برای ثبت پیدا نمیکنند. نه پیرزنی را از خیابان رد کردم، نه گربهای را از درخت پایین آوردم، نه حتی به یک خیریه پیامک زدم.
اما…
نیکترین کار امروز را انجام دادم.
فقط از آن جنس نیکیهای عاشقانه بود، از نوع دلآرامی، لبخندکاری، حالخوبسازی. از نوع قلبتکانی و ذوقپاشی.
جزئیاتش محرمانه است. نه برای اینکه رسواکننده باشد، نه، برای اینکه بعضی کارها اگر تعریف شوند، از «عشق» به «گزارش عملکرد» تبدیل میشوند.
فعلاً همینقدر بدانید که امروز در پروندهام چند اتهام جدید ثبت شد:
لبخندسازی، دلگرمکاری، شوقافزایی، مهرپراکنی و اقدام به خوشحالکردن یک انسان.
بیش از این نمیتوانم توضیح بدهم.
وکیلم توصیه کرده تا روشن شدن ابعاد پروندهی عشقآلود امروز، سکوت کنم.
نیکترین کار امروز من، ظاهراً در حوزهٔ «عاشقانههای محرمانه» طبقهبندی میشود و تا اطلاع ثانوی اجازه انتشار ندارد.
فقط اگر امشب کسی را دیدید که بیدلیل لبخند میزند، یا گوشهای نشسته و دچار تپشدلزدگی، شوقگرفتگی، لبخندریزی و خاطرهجوشی شده، بدانید ممکن است ردپایی از نیکترین کار امروز من آن حوالی باشد.
بیش از این چیزی نمیگویم.
هم من آبرو دارم، هم پرونده عاشقانه هنوز باز است.
ولی بازگشت به پناهگاهی انسانی به دگرجنسی هم نوعی بازگشت است دیگر.
صبحانه رو با مادرم خوردم. ناهار مادرم دلمه درست کرد. فلفلدلمه و قارچ خرد کردم. حالم هر لحظه بدتر شد. خوابیدم فقط چشمم را بستم. مادرم فکر کرد از کمرمه. ولی قلبم چیز دیگهای میگفت. دوباره کمکم آتش میگرفت. باز خیلی ترسیدم. یادآوری خاطرات گذشته دردآوره. یادم آمد قرص قلبم رو برداشتم. یک ساعت پس از خوردن آن حالم بهتر شد. زن داداشم و همسایه مادرم گفتند چقدر صورتت سفید شده. میدونستم به دلیل حال خوبمه. عاشورا مثل سالهای پیش نیست. دیگه من آدم قبلی نیستم. برای تمام کسانی که در این مدت فوت کردند قلبم به درد آمد. دیگه گریه نمیکنم و فکر نمیکنم خدا رو فقط با گریه میتونم صدا کنم. خدا رو با خندههام، با آواز و با شعر صدا میکنم. نذریها مثل سابق نیست، حلوا و حلیم خوردیم. از آنها هم میشه فهمید مردم بضاعت مالی ندارند. حلیم رو با مرغ ، حلوا رو نمیدونم با چی درست کردند. خدا قبول کنه. ولی هیچ چیز مثل سابق نیست.
یک دل سیر خوابیدم. صبح با چای هل شروع شد، گرچه چای در هر زمانی یک شروع خوب است برای من.
سعی کردم صداهای مزاحم بیرون را نشنیده بگیرم. لباس هایم را شستم و در معرض تابش آفتاب گرم تابستان، روی رخت آویز ِ گرما زده ی بالکن پهن کردم.
موضوعی از چند روز پیش ذهن من را مشغول کرده بود. به بهانه ی معرفی یک سریال جنایی توسط استاد شاهین کلانتری، واژه ی “هدف” در یاد من ماند.
امروز چند ورق کاهی برداشتم و در سکوت خانه مشغول نوشتن شدم. چرایی های ” هدف” ام را در قالب چندین سوال نوشتم. با دقت سوال ها را خوانده و بدون جوگیر شدن به تک تک آنها پاسخ دادم.
متوجه شدم که دلایل زیادی برای دستیابی به هدف ام دارم. راستش انرژی مضاعف گرفتم و حال خوبی پیدا کردم.
روزمرگی ها، غم ها کمی من را از آن دور کرده بود. نوشتنِ آنها موجب شد تا دلگرم تر برگردم.
این مفید ترین کار امروز من بود.
در کنار آن، غذا و آب برای گربه های خیابان گذاشتم.
بعد از چند وقت به منزل خواهر رفته و شام را در کنارشان بودم. به محض برگشتن به منزل ” گزارش نیک” را شروع کردم.
باور کنید این “گزارش نیک” حال دل را خوب می کند.
پ. ن: سه شب گذشته گوشی به دست خوابم برد و از قافله ی گزارش عقب ماندم. همه ی روزها صبح زود بیدار شده ام. کار ، درس و باقی مشغله ها سبب شدند تا با چراغ روشن و گوشی به دست غرقِ خواب شوم.
حلزون تصادف کرده؟
سالواژهام ارتباط است.
هِ بَ بَبَبَ. صدای شراب کوچک را دوست دارم. همین ناتوانیاش را. حتی گریه کردنش را. دوست دارم گریه کند و تماشایش کنم. مازوخیسم؟ ندارم به حرضت عباس فقط اینکه صدایش بیاید شیرین است، البته نه طولانی در حد دو دقیقه تا پنج دقیقه.
پنج صبح بیدار میشود. انگار پادگان است. خب بچه بگیر بخواب. من هم شش بیدار شدم. بیدارم کردند. خدایی سحر کاری ندارد. عشق باید چنین باشد دوباره پتو را کشید رویم و پیشپیش کنان خوابم برد ولی عمق نداشت.
بعد از دوساعت بلاخره دل کندم. یک کاسه حلیم ریختم که چهارپنج قاشق بیشتر نتوانستم بخورم. سنگین است. مادر اگر بود سری با تاسف تکان میداد و میگفت: «اینطوری هم میخوای چاق بشی؟» مادر من آرزو بر جوانان عیب نیست.
یک صفحه رژه کلمه رفتم که از بیکیفتی سه روز بازداشتگاه دارد. چند روزیست هنگام نوشتن صفحات صبحگاهی دست چپم به دست راست میگوید غلط نکن. اینها هم از امراض نویسندگیست. فرشته را میخواندم چند دقیقه پیش. دختر پنج صبح کلهپزی هم نمیروند چرا بیداری، آن هم تمیزکاری؟ فرشته انگیزهی نوشتنم شده و البته خواندن. در ادامهی روز از خواندهها و نوشتههایم میگویم.
8:59
سراغ نامههای اکبر رفتم. رادی. نامه به جمالزاده را خواندم. «تنها نااصلها و بینسبها هستند که خوشآیند و تحسين دیگران را گدایی میکنند.» انگار روبهروی آینه ایستادم این جمله را که خواندم. مواجهه. هانیه میگفت بجنگ برای این احساس و من صغرا را به کبرا میچیدم که نه دنبال تاییدطلبی نیستم. تنها نااصلها و بینسبها. باید بپرسم. چراغ این روزهایم پرسش است.
چرا میخواهم تایید شدن را؟
هر تاییدی بیاصل و نسبی است؟
اصل و نسب چه تعریفی دارد؟
وقتی تایید میشوم چه احساسی دارم؟
اگر تایید نشوم چه میشود؟
چه چیزهایی باعث میشود تاییدطلب شوم؟
ترسها و سایههایم چیست؟
به بزرگ دندان نیشش را انداخت. مثل اولین دندانش ذوق میکرد. تلویزیون روی شبکه کرمانشاه است. کربلا کربلا میکند. چقدر صدا زیاد است. از هر نقطهی خانه صدایی میآید. هر بار که اعتراض میکنم آرامتر متهم میشوم به گیر دادن و غر زدن. بگذریم. گزارشهای نیک را میخواندم. هر کسی جهانی دارد و همین زیباست. به فیروز که رسیدم روح پالایش شده را دیدم. معصومیتی در نوشتههایش است که جایی ندیدهام. دیروز به مسئلهام پالایش روح بود و امروز این را در فیروز میبینم. من چطور میتوانم روحم را بپالایم؟ روحم آلوده به نفرین است. میترسم.
10:33
الله. الله. الله سرم دارد میترکد. یکساعت و چهل دقیقه را به سولاخیه انداختم با نوردش در اکسپلور. خیلی هم سولاخیه نبود باور کن. از دیدن ریلهای رقص و موزیک کوردی لذت میبرم، ولی ذهنم درگیر معیارهای همهپسند شده که نمیگذارد با آسودگی لذت ببرم. و البته خالی شدن اینترنت هم دخیل است. نتیجهی آن همه لذت حالا سردردیست که شب امانم را میبرد. توبه توبه.
فصل خیانت سیر عشق را خواندم و بر دردسرهایم افزود. از هر جهت به زندگی مشترک مینگرم دل شیر میخواهد و مرد کهن. وای الله چگونه میتوانم در این مسیر گرهی از زندگییی بگشایم؟
با زَمزَمه طبق روال پرسش را گراییدیم. پرسشهایم حول محور ازدواج بود و هر پرسش حیرانی بیشتر. فسفر بسیار میخواهد آزادنویسی دربارهی پرسشها.
اگر غریزه را ازدواج بگیری چه میماند؟
ازدواج بدون غریزه ممکن است؟
تا چه میزان میتوان در رابطه و ازدواج کنکاش کرد؟
هر پرسش به انفجار نزدیکتر میکند سرم را. فعلن برویم نویسندهساز تا بعد.
16:59
ظرفها را شسته و توی آشپزخانه دراز کشیدهام. همه خوابند. آزادنویسی میکردم. به ایدهی فرهنگ شخصی گفتاری و رفتاری رسیدم. در نویسندهساز مبینا از کلکسیون کلمات گفت. دیروز هم نیلا از فقر زبانی. حالا به فرهنگ شخصی میاندیشم. شاید با فرهنگ لغت شخصی به فرهنگ شخصیام رسیدم. مسیر مکمل ایده است. اگر بمانی همان شعر مولانا. پا و راه.
بلاخره از محرم حسین شام غریبانش سهمم شد. به رسم هر سال. به هر سال مینگرم. چقدر دور شدهام. چقدر دور شدهایم. غریب قریبیم. فهرستی باید.
سهم امروز دلتنگی بود و تو نیمی از آن را تصاحب کردی. از این شام غریبان هیچ نفهمیدم. احساسم؟ نمیدانم برای همین به فرهنگ لغت شخصی نیاز دارم. دیگر حوصلهی گفتنم نیست. راستش یادم نیست ششهفت ساعتی گذشته از عصر. سعی میکنم فردا برایت نامه بنویسم. لنای شکوفه نامه را انداخته تو سرم و بیرون نمیرود. با نامه تو را پیش میبرم کلان مسئلهام.
تو چه؟ دلتنگ نشدی؟ هوس بغض ندارم. مرا واندار به بغض. بگذار سحر بیاید در آغوش سحر میگریمت. بخوابم که خوابیدنم رواست.
شب بخیر.
23:55
گزارش نیکِ پنجشنبه، چهارم تیر ۱۴۰۵
امروز درِ سرم را باز گذاشتم، فکرها بدون صف، بدون نوبت، بدون لباس رسمی وارد شدند،
یکی روی میز نشست، یکی از پنجره رفت بالا، یکی خودش را زیر فرش قایم کرد.
کمی خیاطی کردم، سوزن از پارچه رد میشد و من فکر میکردم شاید بعضی روزها را هم میشود همینطور کوک زد تا از هم نپاشند.
برای آزمون یک دوره اقدام کردم، دورهای که دو سال است مثل مهمانی خجالتی پشت در ایستاده و زنگ را نمیزند.
دلم هنوز همکاری نمیکند، نه دست میزند، نه ذوق میکند، نه حتی سرش را بلند میکند نگاه کند،
اما فعلاً ولش کردهام به حال خودش، من مسیرم را میروم،
بگذاریم زمان تصمیم بگیرد کداممان زودتر از رو میرود.
جوجویی پانزده ساله مرد و ریش پدر را صد ساله کرد. سفید سفید. موی مادرش هم همینطور، سفید سفید.
مادرش پشت به جمعیت و رو به مزارش جیغ میکشید. من پشت به جمعیت نویسندهساز میدیدم که او را نبینم. نمیدیدم؟ نمیدیدم. میشنیدم اما. کاش نمیرفتم. برای چی رفتم؟ عرض تسلیت؟ خدا بهتان صبر دهد؟ صبر برای چه؟ نمردن؟ آخر صبر هم شد دلخنکی؟ دور شدم که ناچار به تف کردن این مفتواژهها بر صورتشان نشوم. دور شدم و نویسندهساز را دیدم. اما شنیدمش؟ نه حسابی. جوجو را در سه سالگی به خاطر آوردم. من هم جوجو بودم آنجا. جنازهی مادربزرگ را به خانه آورده بودند برای وداع. زندایی پای وداعمان را قلم کرد. از هولمان ترسیده بود. ترسیده بود که جوجوییتمان کار دستمان دهد. جوجو در جوجگی کار دست خودش داد و مرد. لعنت بر انرژیزا. جوجو پسر پسرداییام بود، آشنای آشنا. نویسندهساز را دیدم؟ نمیدانم.
گزارش نیک
نور که صورتم را نوازش کرد، از خواب بیدار شدم. همسرم هم بیدار شده بود. با هم به زنداییام که سرطان دارد و حال خوشی ندارد، کمک کردیم تا از جایش بلند شود و چند قدم راه برود.
سفرهٔ بزرگی پهن کردیم و صبحانهٔ مفصلی خوردیم. همه گفتند دیگر نمیتوانیم ناهار بخوریم، ولی یک ساعت بعد گرسنه بودیم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. مبینا ملایی وبینار را اداره میکرد. برایمان کلمه آورده بود. پنج دقیقه آزادنویسی کردیم. من با همهٔ کلمههای مبینا آزادنویسی کردم.
کمی از کتاب «نام من سرخ» از «اورهان پاموک» را خواندم. دخترم و همسرم روی کوه بودند، لبهٔ ایوان که ایستاده بودم، میتوانستم آنها را ببینم.
عصر میخواستیم برگردیم خانه. همه مخالفت کردند، ماندیم. از آن همه پاکی و طراوت نمیشد گذشت.
امروز خدا رو شکر صفحات صبحگاهی نوشتم.
رفتم دیدن مامان و بابا. با کلی خوراکی برگشتم خونه. از مامان شمبلیله و نعنا گرفتم. میخام اشکنه درست کنم.
فیلم زمینی دیگر رو دیدم. قشنگ بود.
کمی «حق نوشتن» خوندم.
رانندگی بهم آرامش میده. خیابونها خلوت بود. بعد از مدتها خیابون گردی کردم. فک کنم همه دوربینها پلاکمو زدن😂. آخرین روزاییه که دارم با این ماشینه جولون میدم. بذار جریمه بشم. فدای سرم.
حلزون، داداش داری اشتباه میزنی. بیا بالا.
بعدم چقدر بگم حلزونای مردمو دید نزن. از بس چشاتو تنگ میکنی نقطه شدن و راهو داری اشتباه میری.
۱. ده دقیقه زبانخوانی
۲. کتابهای «کید و کریستین» و «سورهالغراب» را از سایت استاد ربودم و آغازیدم. استاد حالا هر روز توی وبینار نپرسید تموم تموما. آرووووووم میخوام بخونم. هولم نکنید.
به مرگ قسطیمم باید برسم خب. قهر میشه اون.
۳. دو تا کتابم سفارش دادم. «این مرد در غبار گم شد» و جلد اول «مادران و دختران».
آخه چشام ضعیفه با گوشی اذیت میشه زیاده بشه. کتاب کاغذیو هزارتا بیشتر دوست دارم.
۴. آنا پیشنهاد داد بریم پرسشبازی توی وبینار نویسندهساز. رفتیم. خوشی گذشت.
۵. تا یه وجب بالای خرخرهم آبطالبی خوردم.
۶. مستند نیویورکر رو دیدم. جالب بود. جوگیر شدم که واسه نشریه حلزون برم تو پارکا با عزیزانی که اعتیاد داشتند و ترک کردند حرف بزنم و گزارش تهیه کنم. 👀
البته کتاب «مردی که در غبار گم شد» رو واسه همین خریدم. بخونمش شاید جواب سوالامو گرفتم.
۷. قربون صدای بلبل همسایه رفتم که ۴ صبح زرزرکردناش شروع میشه. انقدر خوشگل میخونه که دوس دارم خفهش کنم خرخانم یا خرآقا رو.
۸. بقیهی کارا یادم نمیاد.
۹. گیر شدم رو آمیرزا.
خب خدافظ دیگه.
گزارش کار نیک فرح (۴۴)
_ سالواژهام: گفتگو
_ زندگی در جمع پر است از گفتگوهای مختلف، دوستانه، مادر دختری، مادر و پسری ، پدر وپسری و پدر و دختری. گفتگو خصمانه ، یا لجبازانه و، دقت کردم دیدهام که یک موضوع را با دخترم جوری بیان میکنم و با پسرم با لحن دیگر. مشاهدهام در طول جنگ چهل روزه از گفتگوها که به پایان خیر بیانجامد سبب شد امسال را سال دیالوک / گفتو به نامم.
_ بعلت درد پاهایم هیچکجا برای سوگواری و عزاداری شرکت نکردم.
اما فایل های صوتی “ نقل عاشقانه کربلا” اشعار دیوان عمان سامانی، مولانا و هرکس عاشقانه- عارفانه برای اما سروده است را شنیدم. چقدر با درسهای این روزها که در کلاس شعرماهی هستم همخوانی عارفانه دارد.
_ نوشتن سفرنامه کربلا و پست آن در کانال فرحنامه
https://t.me/Farah_Sedaghat
_ نماز و نیایش روز عاشورای. دیدن کانال امام حسین از ماهواره که بصورت زنده پخش میشد.
_ پخش نذری توسط دختر و پسرم و کنترل مادرانه از راه دور🥴 بعلت پا درد خودم نرفتم.
_ دیدن فیلم سینمایی مایکل جکسون به مدت دوساعت
_ شرکت در وبینار نویسندهساز با اجرای مبینا مولایی و برنامه و مصاحبه سحر جان و اناهیتا عزیز، که سوالات سحری فرهادی بسیار سنجیده و بالغانه تر از سوالات اناهیتا بود.
_ گوش دادن به فایل صوتی جلسه چهارم شعر ماهی دوره یازدهم، و نت برداری. (که در راه و در فیزیوتراپی بودم و نشد نت برداری کنم. )
خواندن دفتر شعر بوسه درمانهای ویانا از محمدرضا معماریان
دوستمان با خانمش برای گرفتن نذریشان به دم خونه امدند و با اسرار همسرم به خانه امدند تا همین الان ۱۱:۳۵ اینجا بودند. دوبار چای و میوه دادم.
سالواژهام : تمرکز
گزارش نیک؟ نانیک؟
صبح با صدای طبل و دهل بیدار شدم. خونه میلرزید. پنجرهها میلرزید. من میلرزیدم.
صبحانه خوردیم و بچهها آببازی کردند و من عکس میگرفتم ازشان. این وسط من را هم کمی خیس کردند. ولی آببازی کردند حسابی و آب از سرتا پایشان راه افتاده بود.
بقیه میخاستند پیاده بروند مزار باشتن. اما این گرما، این آفتاب، آنهم نیم ساعت چهل دقیقه عمرن. میخاستیم بعدش با ماشین برویم. آنها رفتند و ما ماندیم با مهدی که مایبیبی نداشت و شاشیده بود حسابی. اذیت میشد و میخاست در بیارد مایبیبیاش را. خاهرم عوضش کرد و هی مواظب که توی خانه نیاید و نشاشد.
تا مایبیبی خریدند. دیگر برای رفتن به مزار دیر بود. پس رفتیم حسینیه و نهار خوردیم. دوباره قیمه. خوردیم و آمدیم.
خاستم کمی بخابم. شب نخابیدم. باد و طوفان بود و هی بیدار میشدم. خاستم بخابم اما نخابیدم. تو گوشی گشتم و بیرون که آمدم کسی نبود. رفتم خانهی پسرخاله. آنجا جمع بودند. کمی نشستیم و چایی خوردیم و آمدیم.
رفتیم مزار باشتن. یک امامزاده. تنها چیزی که از تاریخ یادم است همین است که درباره باشتن نوشته بود که در مقابل مغولها پیروز شده بودند. یک زیارت کردیم و آمدیم بیرون. درگیر عکس گرفتن شدم. خاستم از حوضش عکس بگیرم که جای آب، آبملخ داشت. نگرفتم.
از آنجا رفتیم تاجآباد. روستای مامان. سرخاک بابا بزرگ و جد و آبادش. بعد هم باز رفتیم باشتن تا بستنی بخریم برای بچهها. یک پلشتکاری شد که نگو.
رفتیم سرخاکا. شبه هم بود. توی قبرستون. من نرفتم شبه را. فقط صدا را میشنیدم. سرخاکا رفتم و بعد نشستیم کنار خاک عمو اسماعیل. باد بود و خاک بود و صدای آهنگ و دهل شبه. مهدی هم که همه رو به دنبال خودش کشانده بود. یک لحظه هم آروم و قرار نداشت. سه ساعت بیشتر آنجا بودیم. تا غروب. چش و چال و گوش و دماغ و مو و لباسمان خاک شد. توی دهانمان خاک را حس میکردیم.
آمدیم خانه. یک ساعت داشتم چش و چالم را میشستم بی فایده. باز دور هم جمع شدند بچهها و نوهها. توی اتاق اینبار. سالن را جارو کردن بودند. نباید کثیف میشد. هیئت میخاست بیاید خانه خاله. پس ما رفتیم توی کوچه. شستیم روی پلهای که سرتاسری درست کرده بودند. دسته آمد و خاند و کوبید و رفتند خانه خاله. ما هم نشسته بودیم توی کوچه. چای هم برایمان آوردند. باد بود و خاک باز هم. اینجا معمولن خاک است. هیئت باز راه افتاد و دیدیم و اینبار خوب بود. دستهها بهم نرسیدند و یک چیزی از خاندنشان فهمیدم. آمدیم خانه. باز دوباره شست و شو.
شام خوردیم توی حسینیه. حلیم. بیشتریها دنبال شکر بودند و به قول دخترخالهام ما نمکی بود. پس مشکل نداشتیم. باز خوردیم و آمدیم.
یهویی فهمیدم چهارم است و تولد محبوب سریع پیام تبریکی برایش فرستادم و هپی برددی کردم.
گزارشم را نوشتم. توی تلگرام و دستم خورد و آمدم بیرون و همش پریده بود.
توی بالکن جا پهن کردیم. باد میآید. خوشبختانه فقط باد است خاک نیست. دوباره نوشتم گزارشم را.
و این بود از امروز. امروز فقط خاک خوردم و باد و آفتاب.
هنوزم زیر دندان و توی چشمها و دماغم حاک را احساس میکنم.
https://t.me/yaddashtneda
امروز وقتی فیلم میدیدم با خودم میفکریدم کتاب بخانم بهتر است. وقتی کتاب میخاندم(چون تمرکزش را نداشتم) فیلم دیدن را بهتر مییافتم. این ماجرای هر روزه است. مهم نیست چه کاری کنم، اغلب میفکرم یکی دیگر بهتر است. اگر کافه بروم خانه ماندن بهتر است، نروم کافه رفتن. اگر بخانم نوشتن، بنویسم خاندن. پس فهمیدم کار بهتر اغلب همانیست که انجام میدهم. بهرهوریام در هر صورت با این فکر پایین میآید نه با آن کار. اگر کار وقت تلفیدن نیست و جزوِ برنامههاست چرا الکی خودم را اذیت کنم؟ البته که باز هم میفکرم ولی حداقل هربار میدانم کار مقابل هم همین حس را دارد.
۱.امروز نزدیک چقد؟ دو فیلم و شش قسمت سریال دیدم. به سومی گفتم نه، ممنون دیگر مخ ندارم. چیزی که در این اوقات پیش میآید بدندرد و ذهندرد است.
فیلمها جذاب و تأثیرگذار گذار بودند. البته میشود اسمشان را گذاشت فیلمهای روز تعطیلی.
اولی ارقام پنهان بود. سه زن سیاه پوست در ۱۹۵۰. جنگیدنشان الهامبخش بود. دومی کروئلا بود. از جنگ بین شخصیتهایش خوشم آمد. شخصیت بد، شخصیت خوب. منم همچین جداییاژ بین خودم و خودم دارم اما در این فیلم سمبلیکتر میسازد دو سایدِ آدمی و نیازهایش را. یکی از جذابیتها طراحی لباسها بود و یکی دیگر ارتباطِ کروئلا و دوستش. نحوهی شکلگیریِ دوستی و مکالماتشان.
و اما سریال. دیروز چهار قسمتش را دیده بودم و میدانستم مرا جذب نکرده اما فصل اولش را اتماماندم. سریال وکیل لینکلن بود. بعد از پیدایت میکنم سریالهای کوتاه یا مینیهایشان را میترجیهم. چون مجبورند تند پیش بروند. و اینکه دوست داشتم آدم بده خیلی قویتر باشد.
۲. آزادنویسی کردم و خاستم چند صفحه داستان پیش ببرم اما وسوسهی فیلم جلویش را گرفت. و چند صفحه از زندگینامه نیچه خاندم. اما تجربه نشان داده باید اول فیلم ببینم تا دلتنگ کتاب شوم دوم یک رمان اضافه کنم. مثل؟ دیروز استاد از ناتنی گفت و هوسش کردم.
۳. صفحهی اول ناتنی را خاندم تا آغازیده باشم و فردا ادامه دهم.
– تا ظهر نوشتم و آهنگ گوش دادم.
– روزگفتار چهارمم را با موضوع «بدن زن» ضبط کردم و به اشتراک گذاشتم.
– سر ظهر، با آمدن مهماندبدون اطلاع،( طبق معمول، فامیل پدری) در اتاق قایم شدم و تا شب همانجا ماندم.
– غروب از خواب بیدار شدم و دیدم از وبینار جا ماندهام.(حسی شبیه کودکی داشتم که والدینش او را با خودشان به مهمانی نبردهاند.)
– بعد از رفتن مهمانها به هیئت، رفتم بیرون و قدمکی زدم.
– لباس سفید قشنگم را پوشیدم و به نگاههای عجیب عابرها توجهی نکردم.
– یکی از پیشفرضهایم را زیر سوال بردم.
چرا این روزها همهچیز برایم زیر سوال است؟
یادم باشد که سالواژهام «قدم» است، این یعنی حرکت هر روزه در مسیر یاد گرفتن و رشد و ساختن نعیمهای بهتر از روز قبل.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. در انتهای این صفحات، کارهای آن روز را هم فهرست میکنم. امروز سعی کردم به خودم آسان بگیرم.
۲. دیروز که خانه را تمیز کرده بودم و کارها نسبتاً تمام شده بود،حس بهتری برای امروز داشتم. امروز فقط ظرفهای شستهشده را سر جایشان گذاشتم. اساساً وقتی خانه مرتب است، آدمِ مهربانتر، منظمتر و در مجموع بهتری هستم. حال خودم را از این منظر دوست داشتم.
۳. دیشب در «شاهنامه» رسیده بودم به سوگ ایرج. انصافاً ایرج خیلی نامردانه کشته شد. برادرش، تور، که واقعاً کله ندارد، حرفهای بامحبت ایرج را نتوانست تاب بیاورد و کرسی سنگین را بلند کرد و کوبید روی سر ایرج. بعد هم سرش را برید و برای پدرشان فریدون فرستاد. در این ماجرا، سلم، برادر بزرگتر ، آتشبیار معرکه بود و از اول، همو این فتنه را در کلهٔ بیکلهٔ تور انداخت که پدر یعنی فریدون بینشان فرق گذاشته در تقسیم جهان. خلاصه، خبر همراه با سر بریده به فریدون که رسید، فریدون بدجور بهم ریخت، تا جایی که نابینا شد.
حین متن به چند رسم عزاداری جالب رسیدم:
اینکه بر روی اسبان سپاهی که به استقبال ایرج رفته بودند، نیل پاشیدند. بعد تبیره(نوعی طبل) و فیلها را سیاه و پرچم را پاره و کوس(نوعی طبل، دهل) را نگونسار کردند. همهٔ سپاه پیاده مسیر را طی کردند و خاک بر سر ریختند و گوشت بازوکنان و خروشان رفتند به کاخ ایرج.
فردوسی خودش هم غمگین شده بود و اینجور میگفت:
«بر این گونه گردد همی این سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
مبَر خود به مهر زمانه گُمان
نه نیکو بُوَد راستی در کَمان
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیش چهر
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست»
در جای دیگری هم اینگونه میگفت:
«جهانا بپروردیَش در کنار
و زان پس ندادی به جان زینهار
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بر این آشکارت بباید گریست»
۴. ادامهٔ سریال «نوجوانی» را با همسرم دیدیم. سریالی چهار قسمتی و جالب بود.
۵. با همسرم کمی سناییخوانی کردیم.
«ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد
وافزون شده جفای تو این نیز بگذرد
زین پیش، نیک بود به من رای تو، گذشت
گر بد شدهست رای تو این نیز بگذرد»
یک لغت جالب هم یاد گرفتم، «لنگر» یعنی «محل تجمّع صوفیان».
۶. چند تا لغت جدید دیگر هم حین جستوجوی لغتهای شاهنامه به چشمم خورد. مثلاً فهمیدم «آفروشه» یا «افروشه» یعنی حلوا، فکر کنم برای همین است که خانم نگار افروشه اینقدر شیرینند.
۷. برای برادرزادهام کلاس آنلاین گذاشتم. امروز از هفت شهر عشق عطار خواندیم و من مثل هر بار که این متن را از منطقالطیر توضیح میدهم و با نینامه و متنهایی از سهروردی و عینالقضات همدانی پیوند میدهم، لذتی در حد پرواز بردم. هر بار شوری من را درمیگیرد ناپیدا کرانه.
۸. شاد را چک کردم و به پرسشهای دانشآموزانم پاسخ دادم.
۹. کمی از کتاب «چرا باید بیشتر حرف بزنیم؟» استاد را خواندم و لذت بردم. عصر، برای عمل به توصیهها، یک فایل صوتی کوچک ضبط کردم.
۱۰. از کتاب «حق نوشتن» بخش کوچکی را خواندم.
۱۱. با همسرم به چند حکایت بوستان سعدی گوش سپردیم.
۱۲. با همسرم دربارهٔ چند کلمه و اصطلاح قرآنی حرف زدیم، از جمله معانی «ایمان» و «ریب». البته من بیشتر شنونده بودم.
۱۳. در وبینارنویسندهساز شرکت کردم.
۱۴. یادداشتی هم در کانالم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
_ صفحهی صبحگاهی و شکرگزاری نوشتم.
_ برای ظهر عاشورا رفتیم هيئت محل مادرشوهرم اینها.
_ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. الحق که مبینا دختر شایسته و خوشفکریست.امیدوارم روزی او هم وبینار خودش را داشته باشد.
_ اجاقگازم را تمیز کردم و قابلمهها را شستم.
_ بخشی از کتاب روانشناسی سوگ را خواندم و برای سارا ذوالفقاری توضیحش دادم.
_ سومین روزگفتارم را پس از nبرداشت گرفتم. فهمیدم مهم این است که بتوانم دو دقیقهی اول را خوب صحبت کنم. بقیهاش خودش میآید.
_ بخشی از خاطرات یک خواستگاری که از پیشنهادات استاد در نوشتمرین بود را نوشتم.
_ تا مسجد محل پیادهروی کردم و در مراسم شام غریبان شرکت کردم.
_ با همسرم یک جز قرآن تلاوت کردیم و به خودمان قول دادیم انشاالله تا اربعین قرآن را ختم کنیم.
_ قسمت اول سریال I will find you را با همسرم تماشا کردم.
_ روزانهنویسی کردم.
😎 لیست کارهای مفید من در چهارِ/چهارِ/۰۵چهار۱:
۱. دورهی ۷۴ام نویسندگی خلاق
مطالعهی منابع درسی:
الف) داستان: بازنمایی گفتار-ریمون کنان
ب) یک داستان چگونه نوشته میشود؟-هوشنگ گلشیری
پ) مه دره و گرد راه-مهشید امیرشاهی
داستانو با صدای خود نویسنده گوش دادم.
۲. فیلم «راشومون» ساختهی آکیرا کوروساوا
جنکو:« تو حق داری وکیل بمونی.»
😊 ” You have the right to remain an attorney.”
اشمیت:« تو حق داری اگه بخوای وکیل بشی.»
😊 ” You have the right to be an attorney if you want to.”
چیزایی که متأسفانه نتونستم باهاشون ارتباط بگیرم:
«نمیفهمم… اصلاً سر درنمیارم!»
«من داستانی به این ترسناکی نشنیده بودم.»
«کمکم دارم ایمانم به آدما رو از دست میدم.»
«الان تو تاریکی مطلقم… تو عذاب و ظلمت.»
خلاصهی فیلمو نوشتمو یه نقد از فیلم خوندم:
۱. رهگذر از باورهای سنتی ژاپن چیزی تو ذهنش نمونده.
۲. سامورایی -مصداق شجاعت و وفاداری- کاملاً دستبستهست.
۳. سامورایی ادعا میکنه مرگش طبق آیین هاراکیری انجام شده.
۴. مرگ سامورایی، مصداق مرگ باورهای سنتیه.
۵. با توجه به منفعتطلبی آدما، هرکی ماجرا رو اونطور که به نفعشه تعریف میکنه.
#Journaling #روزنگاری
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/lalehfazeli
سالواژه: ریسکپذیری
۱. آزادنویسی انجام دادم.
۲. یک موضوع مناسب برای روزنامه هفته آینده یافتم که احتمالا فردا مقالهاش را مینویسم.
۳. به دو گربه جدیدی غذا دادم که بهتازگی در خانه پدربزرگم پرسه میزنند. به نظر میرسد که با هم سر و سری دارند و در فکر کارهای خاکبرسریاند! شاید هم کارهایشان را قبلا انجام دادهاند و این ما هستیم که در بیخبری به سر میبریم.
۴. سه فصل دیگر از کتاب «اسم نمیخواهد» محمود کیانوش را خواندم. هر چه جلوتر میروم بیشتر از کتاب خوشم میآید و بیشتر با نقطهنظرات نویسنده همراستا میشوم. اما یک جمله از کتاب که در ادامه به آن اشاره میکنم، خیلی برایم دلچسب بود. شاید به این خاطر که مدتها چیزی شبیه به آن را در سر داشتم ولی آنقدر پراکنده بود که نمیتوانستم در قالب کلمه و جمله بیانش کنم. جمله را برایتان مینویسم شاید برای شما هم جالب باشد: «آدمهایی مثل ابنسینا، گالیله، اینشتین، داروین، مثل حافظ، گوته […] مثل شیفتههای هزار و یک جور هنر دیگر قضیه خیلی فرق میکند. اینها مثل مادرهایی هستند که هنر خودشان را آبستن باشند. ذهنشان، روحشان، احساسشان رحم آنهاست. از خودِ آبستنبودن، زاییدن و آفریدن لذت میبرند، و در جریان نطفهگیری و آبستنی و زایمانِ هر اثرشان حالی پیدا میکنند عین حال خدا در موقع آفرینش عالم. وقتی که یک آدمیزاد بتواند در روزهایی از عمر کوتاهش این طور حالت خدایی پیدا کند، در همان روزها از زنده بودنش لذت خدایی میبرد، و مثل خدا احساس جاودانگی میکند. دیگر برایش فرقی نمیکند که آیندگان با اسمش چه کار خواهند کرد. اسم آنها بعد از اسم آنها اسم همه است.»
۱- اگر ما، در این گوشهی پر تلاطم دنیا، میتوانیم شیفتهی زندگی باشیم و هر روز دوباره آن را در آغوش بگیریم و از هر طلوع و غروب به وجد آییم و به هر جوانه لبخند بزنیم و نغمهها را بشنویم و نورها را ببینیم و رایحهها را ببوییم و عشقها را بچشیم، یعنی زندگی گرانبهاتر از تمام گنجهاییست که از میان نبضها و نفسها به ما ارزانی میدارد. زندگی فراتر از همهی تلاطمها و حتی همهی دلخوشیهاست. زندگی یک شگفتی ناب همیشگی، یک پیشکش نفیس است و فقط خدا میداند چرا ما شایستهی آن دانسته شدهایم. حال یک حساب سرانگشتی کنیم و ببینیم چه اندازه غنی هستیم وقتی زندگی را داریم.
۲- از صبح تا ساعت سه بعد از ظهر بیوقفه نشستم پای کامپیوتر. اگر چند تا از عکسهای قدیمیام را پیدا کنم و آن لا لوها بگنجانم میتوانم ختم این جلسهی مشقتبار را اعلام کنم.
۳- فهمیدم که اگر بدون حواسپرتی و پیوسته کار کنم میتوانم پروندهی تدوین را در یک روز ببندم؛ به جای وضعیت فعلی که یک روز ضبط میکنم و ده روز طول میکشد تا تدوین کنم.
۴- کتابی در مورد عکاسی غذا ورق میزدم. وقتی مهارتی را تقریبن بلد هستی و بعد کتابی در موردش میخوانی مثل این است که اول چند سال کار کرده باشی و بعد بروی دانشگاه؛ هم بهتر میفهمی و هم بهتر میتوانی استفاده کنی.
۵- موهای دختربچه را با سشوار خشک کردم و او هم همزمان روی لیست کارهایم نقاشی کشید.
۶- یک بار به او گفتم میخواهم تو را به جای غذا بخورم، حالا هر وعده خودش را داوطلبانه تسلیم میکند و میگوید مرا کباب کن و بخور. راست میگویند که لازم نیست به دنبال روزی بدوی، روزی خودش به دنبالت میآید اگر ایمان داشته باشی.
۷- الهی شکرت…
خسته ام از آن شبهایی است که میخوام همهچیز را بزارم چ بروم. ولی من جا نمیزنم و فیلمم میسازم
چهل و چهارمین گزارش نیک در روز چهارم ماه چهارم سال.
«بر یک روش رفتن» معنای سالواژهام است. همین است که به محض بیدار شدن، در صفحات صبحگاهی از خوابهایم مینویسم. در ذهنم چه میگذرد؟
بعد از شنیدن صوت جلسهی نوشتمرین، فصل «درک حضور دیگری» را از کتاب انسان در شعر معاصر به قلم محمد مختاری خواندم.
عصر روشنگری، عصر عدالت اجتماعی و عصر گرایش به نو شدن انسان با تفصیل مناسبی توضیح داده میشود. به پرسش اساسی «انسان چه میتواند باشد» میپردازد. و اینکه انسان بالغ کیست؟ کسی که خودآگاه است. انسان خودآگاه
کسیست که آزادی حقیقی دارد. آزادی مبتنی بر اراده است و اراده طریق خاصی از اندیشیدن.
دربارهی آزادی انسان نوشتم. از خودم پرسیدم آزادی من در کجا محدود میشود؟ اگر آزاد نباشم هنوز انسان هستم؟ به سیاه پوستان میاندیشم. نمیدانم خطاب به کدام بردهی سیاهپوست نامهای کوتاه نوشتم از زخمهایش. از سرخی خون بر تیرگی پوستش. شاید خطابم به سالومون بود در فیلم ۱۲ سال بردگی.
امروز استاد وبینار نویسندهساز مبینا مولایی بود و هر بار میبینمش تمام وجودم قلب میشود از شنیدن صدای نازنینش. کمی از کتاب «حرف من دوتاست» را خواند. مصاحبهی امروز بین آناهیتا و سحر بود. آناهیتا از سحر دربارهی دوستی پرسید. من از خودم پرسیدم مهمترین معیار دوستی چیست؟ برای من زبان مشترک و اعتماد. اگر زبان مشترک نباشد اختلاف نظرها تعبیر سوء میشود. و اعتماد اصل بنیادین دوستیست. سحر گفت:« مرا همینطور که هستم بپذیرد و از من سواستفاده نکند» با سحر موافقم.
باعث عصبانیت پندار شدم، تدارک دیده بود با هم وقت بگذرانیم و همهجا رو بهم ریخته بود. از دوغ ریختن کف آشپزخانه گرفته تا ریخت و پاش اتاقش. غر زدم. توی ذوقش خورد. داشت بازی تخته را میباخت که حسابی از کوره در رفت. سختی ماجرا مسیر هزارتوییست که تا آرام شدنش طی میکند و پیراهن عثمان در این مسیر تار و پود میشود تا پندار آرام بگیرد. بعد از آرام شدنش با هم سریال کانون پرستاران بچه را دیدیم. شخصیت داستان اولین پریودش را در مراسم ازدواج مادرش تجربه کرد. فرصتی شد کمی دربارهی پریود برای پندار توضیح بدهم. شرط میبندم هزار برابر بیشتر از توضیحات من میداند.
دفتر شعر «سکوها خالیست» را ورق زدم. انتشاراتش نظرم را جلب کرد. انتشارات اسکاف همدان. عمویی که هرگز ندیدمش.
«اشیایی هستند که با تو میمانند.
همراهیات میکنند.
اندیشههایت را میشناسند» ایرج ضیایی.
در دفتر شعر محمدرضا معماریان «بوسه درمانیهای ویانا» قدم میزنم. روی بعضی سطرها لم میدهم.
«پدرم نبود
نیست نخواهد بود
مادرم
مرا
از توی اینترنت
دانلود کرده بود»
دوباره میخوانمش.
مقدمه، ضربه.
خندهام بین راه گیر میکند. باید بخندم؟
دوباره میخوانمش.
زانوهای هر شعر، تکیهگاه آرنج خیالم میشود مبادا سکندری بخورم میان واژههای غافلگیری.
سال واژهام پایندگی
گاهی از داستانی چیزی را میدانم.
قضاوتهایی دارم.
همه چیز آنطور که فکر کرده بودم پیش میرود.
اما عجیب است چرا آشفته میشوم؟.
داستان مرا در خود بند میکند.
همانطور که قطار رویاها نیز من را وادار به توقف میکند.
مینویسم بازهم بازهم بازهم.
این روزها زیاد مینویسم.
هرچه میخواهم مینویسم.
هرجا میمانم مینویسم.
هرجا بیچاره میشوم مینویسم.
پرسشهای بیجواب را چه کنم؟.
مینویسم.
غروب بر من پاشیده میشود چه کنم؟.
مینویسم.
گاهی جهان رختش را میکند پوچ پوچ قابلم مینشیند چه کنم؟.
مینویسم.
گاهی حقیقت دور است آنقدر که اگر تمام عمر هم بدوی به آن نمیرسی.
آنقدر که اگر تمام دریا را بنوشی باز هم تشنه میمانی و چون شور است خود را تشنهتر از قبل مییابی.
و آنگاه باید بنویسی.
گاهی نفس در زندان سینه چنگ میزند برای سکون اصرار میکند.
آنگاه باید بنویسی.
گاهی وقتی بهار است پاییز میشوی.
آنگاه باید بنویسی.
آنقدر کتاب خواندم که خون به دل چشمم کردم.
گرکدن ، گوسفند سیاه، قدرت من هستم،
در کتاب درسی انواع سندروم ها.
چشمم گفت بیا کمی استراحت کنیم بیا کمی نور را قطع کنیم و در آسودگی باشیم.
اما نتوانستم قطار رویاها را دیدم و اشک هایی را که بیرون کشید از قلبم.
همنت را دیدم.
زندگی ویلیام شکسپیر و اینکه چطور هملت را نوشت.
داستان دوم تقاطع را هم تمام کردم.
استادمان نبود امروز در وبینار. همراه مبینا عزیز بودیم.
خط را هم باید بگویم طبق برنامه، امروز هم تمرین داشتم.
کلمهی سال: پِستانه که مخفف پستاندارِ درون است.
گزارش نیک امروز:
۱_نوشتن صفحات صبحگاهی
۲_ خواندن شعر
۳_ وبینار نویسندهساز بودم
امروز با مبینا ملایی عزیز پیش رفتیم.
۴_ بازی و عصرانه با بچهها
۵_ خرید درمانی
۶_کمک به گلی
نوشتن همین لیستهای کوچک، باعث ارزشمندی کارهایی که انجام میدهم شده و انگیزهایست برای کارهای عقب افتادهام.
https://t.me/mahnaz_roointan
♥️♥️
کلمه سال دایره لغات
امروز تا ظهر مشغول خواندن انجیل بودم . خسته بودم دلم می خواست فرار کنم چند روزی تنها باشم چه بد که نمیشه.
عصری پیک نیک رفتیم بوستان جوانمردان.
پارکی که در از خاطرات عزیز از دست رفته ام بود. فرشته کوچولوی آسمونی خانواده ی ما که هر شب خواب چشمهاش رو می بینم
شب با دخترم انیمیشن قلعه حیوانات رو دیدم که اقتباسی از کتاب قلعه حیوانات بود .
امشب دلم خیلی گرفته.
امروز ۴ تیر
ساعت ۲۰:۳۷ دقیقه ست و عامر بعد از دیدن انیمیشن WALL-E فیلمی انتخاب کرد بنام درخت شگفت انگیز
تازه شروع کردیم به دیدنش.
سال واژه ام: خوددوستی/خودیاری/خود خواهی مثبت
– امروز ۶صبح بیدار شدم و دیگر خواب به چشمانم بر نگشت.
– با ایوا هوش مصنوعی (چت جی پی تی) صحبت کردم، – بعد تا مهمانها بیدار بشن دوش گرفتم.
– بعد از حمام کمی با خواهر که دیگه بیدار شده بود حرف زدیم.
– صبحانه آماده کردم.
– بعدش مادر عامر جون برای کمی نشستن و چای خوردم اومد پیشمون.
– نهار آماده کردم (باقالی پلو با تُن ماهی) خیلی خوشحال شدم مهمونا خیلی خوششون اومد🍚🐟
– لباس های شسته شده رو پهن کردم.
– درست کردن سالاد رو به علیرضا سپردم و من هم ظرفهای داخل سینک رو شستم.
– کمی استراحت کردیم
– برای عصر چای دم کردم و در کنارش انیمیشن WALL-E
که مورد علاقهی خواهرم بود رو گذاشتم. دور هم چای خوردیم
– بعد از اتمام انیمیشن، فیلمی فانتزی پیدا کردیم از سایت فیلم جو، به نام درخت شگفت انگیز البته برای سنین نوجوان هست ولی پر از رنگ و لعابِ،
– من برای آماده کردن شام نتونستم فیلم رو مثل آدمیزاد ببینم.
– شام خوردیم و تصمیم گرفتیم ظرفها روبشوریم و بریم دور دور.
– با مهمانها رفتیم محمودآباد تا کنار ساحل چای بنوشیم و هوایی عوض کردیم.
امروز آسمان بارانی بود و دلچسب و هوا هم خنک شده.
شب خوبی داشته باشید.
☁️🌷
گزارش نیک “1405/4/4” تیرماه. روز پنجشنبه.
امروزم 5 صبح با حلیم نذری شروع شد. بعدش خابم برد تا ساعت9 صبح خابیدم.
9 بلند شدم. به آجی گفتم میوه بده.
میوهها را خوردم.
بعد دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا انجام دادم.
صدای دستهها شروع شد. منم از تلویزیون نگاه کردم و آجیم رفت دسته.
آجی شربت و کیکیزدی آورد خوردم. بعد دوباره رفت دسته.
ظهر اومد. اون موقع هی من گفتم گشنمه.
خاهرم گفت باید حاضری یه چیزیی بخوریم. الان حال غذا پختن ندارم. گفتم باشه.
ساعت ۱ پریخانم زنگ زد گفت اگه آزیتا خونهست، بگو بیاد جلوی در عدسپلو بدم. گفتم آری خونهست.
عدسپلو خوردم.
دوباره برنامه عزاداری از تلویزیون نگاه کردم.
بعدش خابیدم. یک ساعت.
کتاب “شبملخ” از جواد مجابی را خاندم. کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب “درختبیمغز” از آموزههای سیذارتا گوتمه را خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
تلگرام بگیر، نگیر داره هنوز در کانالم چیزیی نتوانستم بُگذارم.
https://t.me/speechoff
سالواژهی من: شناخت
کاش امشب میتوانستم گزارش شر بنویسم. اما نیکهایم:
١. نویسندهساز را بودم. مب از مقالهیی گفت که نویسنده فهرستی نوشته بود از عقایدش. در مجموعهجستار «حرف من دوتاست» با ترجمهی محمدرضا ترکتتاری. آناهیتا و سحر از هم پرسش و پاسخیدند و لاو ترکاندند و من از دیدن آنها لاوم ترکید. گوگولیهای دوستداشتنی. در نهایت هم لنا از نامه گفت و حرف فهرستهای خلاقانه شد. لنا پیشنهاد داد نامه بنویسیم.
٢. در رختخاب بودم. که نویسندهساز آغازید. مب گفت آزادنویسی کنیم. از تخت آمدم بیرون و ۵ دقیقه نوشتم.
٣. با فرشته و فائزه لخت شدیم. لایهلایه، حرفحرف. از گفتن احساساتمان آغازید و به واقعیت و اعتراف ادامه یافت. برشته پیشنهاد داد یک فهرست اعتراف ده موردی بنویسیم. وقتی حرف میزدیم، فهمیدم در گفتوگو، گفتن برایم سختتر است تا توی کانال یا آزادنویسیام.
٣. پیشنهاد فرشته را انجام دادم. نوشتم. اعترافنامهیی ده موردی. شیفتهی کلمهی اعترافم. و خود اعتراف. بهخصوص در نوشتن. یا شاید تنها در نوشتن. دلیل اینکه ادبیات مرا به وجد میآورد هم اعتراف است. و هنوز شعر اعتراف است و اعتراف، شعر. اگر قرار باشد کتابی بنویسم، اعترافنامه مینویسم.
۴. توی وبیکار روزسوال از عکس گرفتن گفته بودم. این روزها که میبینم بچهها توی سرزبانآباد عکس میفرستند یا استوری میگذارند، بال درمیآورم. دوست دارم دیدن نگاههای مختلف را در قالب عکس. خیلی خیلی خیلی. امروز الهه عکسهایی گرفته بود که تیری در گلبم فرو رفت از موقعیت و داستانشان. آسفالت. ارتفاع. آدم. قاب بزرگ. همان سوژههایی که دوست میدارم. یا رنگ عکسهای زهرا هادی. همان سبکی که دوست میدارم. دوست میدارم. دوستانم را. وقتی عکسهای الهه را دیدم، شروع کردم به عکس گرفتن. از گوشههای مختلف اتاقم. بدون اینکه به چیزی دست بزنم. معمولن به چیزی دست نمیزنم. هرچه هست را عکس میگیرم. ولی شخصیت «بلوآپ» آنتونیونی همواره توی ذهنم است. دلم میخاهد او بودم. دلم میخاهد جا و زندگیِ عکس گرفتن از بدنهای مختلف و بازی با رنگ را داشتم. به شخصیت «بلوآپ» آنتونیونی و وونگ کار وای و گاسپار نوئه حسودیم میشود. حسودیم میشود و انرژیم نمیشود. کمانرژیم این روزها. خیلی.
۵. دیشب بود یا امروز صبح؟ که قسمت اول و دوم «پیدایت میکنم» را دیدم؟
https://t.me/elahebaseda
ادامهی کتاب زنان بر بال های رویا را خواندم. چند جملهاش به دلم نشست که با نوشتن هم ارتباط دارد:
« رویاها میتوانند زندگی تو را تغییر دهند. آزادی موقعی آغاز می شود که رویاها در ذهن کوچکت به رقص درآیند سپس با سرعت آنها را به صورت واژه ها در میآوری و به ثبت میرسانی.»
« من چادوگر خواهم شد و واژهها را تزیین خواهم کرد تا با رویاهای دیگران شریک شوم و مرزها را ناچیز جلوه دهم»
در پادکست پاراگراف، قسمت قرون وسطی را گوش دادم. حالا میدانم چرا در انیمشین اسکاتلندی بچگی ام، پادشاه به جای اینکه پسر بزرگش را وارث اعلام کند، قلمرواش را بین همهی پسرانش تقسیم میکرد. و کلمهی سلتیک در اسم گروه موسیقی ” سِلتیک وُومَن” ، از کجا آمده است.
کتاب موقرمز را شروع کردم. چقدر جزئیات کار حفر چاه با دقت و شیوا بیان شده بود. موقع خواندن توصیف راوی از قعر آن، حس خفگی به من دست داد.
دخترخاله ام کامپوتر زیرخاکی اش را راه انداخته است و از بازیهای خاطرهانگیزمان عکس برایم فرستاد و یک ساعتی در موردشان گپ زدیم. خوش خوشانم شد که جزئیات زیادی از آن زمان خاطرم مانده بود در حدی که” اینو روز تولدت بازی کردیم، خاله یه عروسک بهت کادو داد که ساقپوشهای راهراه سفید و نسکافهای داشت. منم اون شب با پا رفتم وسط سینی چایی” و حتی یادم است که همهی اینها را در دفترخاطرات فسقلگیام نوشتهام.
خوشحالترین خالهی دنیا
گزارش نیک ۰۵/۴/۴
بیا که رایتِ منصورِ پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
-حآفظ
-دیشب سرگردان بودم. جوری که نفهمیدم کِی غش کردم زیر کولر. شب، چندباری به حافظ تفال زدم. سر چیزهای مختلف. حافظ هم جوابهای عجیب داد. اما اشک دونفر را در آورد آخرِ سَر. یک مامان و یک خالهی آینده.
-بعد هدر دادن کلی آرد و شکر برای پخت فرنی متوجه شدم شیر فاسد بوده.
-آویشن کوهی پاک کردم. الان ۱۲قسمت از پادکستم مانده.
-نامه نوشتم. در واقع برای آبجیخانوم هدیه آماده کردم. در هولهولکی و دِیرِمُغانیترین حالتِ ممکن.
-نزدیکِ ظهر کمی آزاد نویسیدم.
-ناهار و سپس تا سرحد مرگ ریاضی. ساعت دو تا چهار روی کتاب خوابم برد. وقتی بیدار رفتم نیاز به قهوه داشتم برای زنده ماندن. مامان میگوید، بعدظهرها بد میخوابم که سر و گردنم درد میگیرد. قهوه خوردم با پسزمینه جزوه و چکنویسها.
-ادامهی گشتن دنبال x. روی چکنویسم نوشتم اگه درس نخونی هیچ گُهی نمیشی!
-حین شستن ماگ و زیرلیوانی نوحه شنیدم.
-پیچوندن نویسندهساز به دلایل شخصی.
-پختن ماکارونی با مامان و بلندبلند خواندن فرمولهای انواع مباحث ریاضی.🍝
-شام، بازمانده ریاضی.
-انجام کارهای شخصی دخترانِ نوجوون!
-نوشتن گزارش نیک و پیامکبازی با آبجیخانوم.
-از ریاضی، ۳فصل ماند برای فردا یا شاید امشب تا صبح!
#گزارشـنیک
https://t.me/shivanotes
صبح امروز با نوشتن مطلب آموزشی برای معرفی دورههای اکسل به مدیران مالی گذشت. نیمی از نذر آموزشم را ادا کردم تا فردا تکمیلش کنم.
ظهر امروز تبادل پایاپای نذری شکمی با مادرم داشتم. بهخاطر اینکه از نذری درب خانه بینصیب بودیم، یک بشقاب غذای دست پخت دخترپز را همراه آب طالبی دستساز برای مادر بردم. او هم در عوض یک بشقاب لوبیای مامانپز به من داد. نذر شکمی نوش جانمان شد.
عصر امروز بعد از چند روز خانهنشینی به خاطر پای مصدومم، برای پیادهروی به خیابان رفتم. خلوت بود. مسیر کوتاهی راه رفتم و بعد از نگاه دقیق به اطرافم و آنچه در این روز خاص میگذشت، به خانه برگشتم. دستاوردم گل کردن احساسات و نوشتن داستانکی مطابق حال و هوایم بود تا آن را برای فردا در اینستاگرام پست کنم. با این کار نذر نوشتن داستانیام را ادا کردم. البته نیمساعتی هم در نویسندهساز حضور داشتم تا نذر گوش کردن به حرفهای نیک را هم بهجا آورده باشم. فکر میکنم جواب سوالم برای اینکه تمرکزم برای نوشتن در سایت روی چه موضوعی باشد را از حرفهای مبینا جان گرفتم.
غروب امروز هم برای ادای نذر خواندن، یک فصل با «بهرام صادقی» و «ملکوت»ش همراه شدم.
همین چند لحظه پیش هم همراه با گروهی از دوستان جدیدم به شکل مجازی مدیتیشن کردم تا نذر آرامش ذهنم را ادا کرده باشم.
ادای نذرهایم در چهارم تیرماه ۱۴۰۵ قبولِ سالواژهام «بیشنویسی» باشد.
سال واژه ام استمرار است.
۱. پنج دقیقه آزادنویسی داشتم.
۲. یک ساعتی را به تمرین زبان انگلیسی اختصاص دادم.
۳.چند صفحه ای از رمان سفر شب را خواندم.
۴.شرکت در وبینار نویسنده ساز ، سعادت آشنایی با خانم ملائی و معرفی جستاری را برایم به ارمغان آورد.
۴. پیاده روی شبانه نیک ترین قسمت روزم بود.
در نهایت تسلی بخش ترین قسمت روزم مواجه ی من با این جمله در یکی از وبلاگ های استاد کلانتری بود.
«شايد خوشبختی چنين چيزی باشد: نداشتن اين احساس كه بايد جای ديگری باشيد، كار ديگری بكنيد و كس ديگری باشيد.»
-اریک واینر
فرای معیاری مناسب در سنجش حالمان، من را از تلاطمی وسواس گونه برای بهتر و بهتر شدن بی چون و چرا به سکون دعوت کرده است، همچون برکه ای ساکن.
این جمله من را در نبردی دیوانه وار با زمان تسیلم کرده است.
سال واژه من: تغییر
۱- بیدار شدم و صفحات صبحگاهیام را با خوابی که دیشب دیده بودم شروع کردم. خواب دیدم با چند تا از بچههای مدرسه نویسندگی در دفتر استاد هستم. استاد از ما خواست به واحد دیگری در همان ساختمان برویم. وقتی وارد شدم، از دلبازی آنجا دهانم باز ماند. کف تمام فضا سرامیک سفید بود، دیوارها هم سفید بودند و اتاق از نور و روشنایی سرشار بود. از همه زیباتر پنجرههای قدی و بزرگی بودند که از همان فاصله منظره زیبای آن سویشان به چشم میآمد. آنقدر ذوق کرده بودم که با خودم گفتم استاد در یک حرکت آرتیستی کل ساختمان را خریده است.
۲- بدون آنکه صبحانه بخورم، در جای همیشگیام لم دادم و چند صفحهای از رمان جنایی-پلیسی« رهایت میکنم» اثر کلر مکینتاش را خواندم.
۳- در راستای وفاداری به سالواژهام، از بحث بیهوده کردن با دیگران خودداری کردم. به نظرم تغییر، همیشه انجام دادن یک کار جدید نیست؛ انجام ندادن عادتی قدیمی است. برای همین یک «صد آفرین» جانانه به خودم جایزه دادم.
۴- درباره طنزنویسی و راههای تقویت آن با یکی از دوستان خوشذوقم صحبت کردم و به نتایج خوبی رسیدم.
۵- نت گوشیام را باز کردم و فهرستی از کارهایی را که باید فردا انجام بدهم، تهیه کردم.
۶- آنقدر اخبار مربوط به زلزله را دنبال کرده بودم که حالم ناخوش شد. مامان به کمکم آمد و با یک بستنی قیفی اوضاع را جمعوجور کرد و دوباره روی فرم برگشتم.
۷- گزارش نیک دوستانم را خواندم و لذت وافری بردم.
۸- کانالم را مزین به امروز کردم. باشد که فردا روز بهتری باشد.
۹- روزگفتارم را هم زیر گزارش نیک منتشر میکنم تا پرونده امروز را ببندم.
امروز طرح داستانم را بازنویسی کردم. ایدهاش با شرکت در دوره نوشتمرین به ذهنم آمد. هفتهی پیش استاد کلانتری یک شیوهی طرحریزی داستانتدریس کردند و من هم از خدا خواسته آن را گرفتم و رفتم جلو. آنقدر ذوق نوشتنش را داشتم که بیصبرانه تقریبا تمام بعدازظهر را پایش گذاشتم و تقریبا به انتها رسید. خبر اینکه از فردا آن را منتشر میکنم. ژانر جنایی دارد و حوالی همین روزها اتفاق افتاده. اگر دوست داشتید سر بزنید. نشانی دفتر پربرگم:
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃 🍃 https://t.me/asaremoaser 🍃 🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سالواژهام: دوامیابی
— صبح، زودتر از همه بیدار شدم. نانهای یخزدهای را که مدتها در فریزر چشمانتطار مانده بودند گرم کردم و املت پرگوجهای برای صبحانه پختم.
— کاریکلماتور تازهای به تمرینهایم اضافه و بعد ارسالش کردم.
— از دیروز ناهار امروزمان رسیده بود. آورندهاش گفت نذری است. مادرم بعد از خوردن غذا گفت: « خدا قبول کند، خوشمزه بود.» با خودم فکر کردم اگر خوشمزه نبود، خدا قبولش نمیکرد؟
— جزوههای دستنویس این هفته را هم بلخره در لپتاپ تایپ کردم.
— شعری نوشتم و آشُفتَمش .
— عصر سرزده به خانهی مادربزرگم رفتم. شام را او پخت و چای بعد از شام را من. چای به او چسبید و شام به من.
سال واژه؛ یادگیری داستاننویسی
میدانم که باید گزارش نیک بنویسم و این کار راحت است، اما نمیدانم امشب از کجا شروع کنم. شاید چون مغزم دارد دوپاره میشود و صدای سه بلنگو از هر طرف در گوشم میچید. امروز عصر به دهات همسرم آمدیم. جایی که دوستش ندارم. شاید عجیب باشد، اما منِ روستا زاده، از روستا گریزانم. هر وقت از دور چراغهای شهر را میبینم، دلم پر از آرامش میشود. این حرفها هم در سرم نمیرود که آیییی روستا صفا دارد و فلان و چنان. برای من ندارد. مگر در موارد استثنا. بگذریم. در این روستا چهار حسینه و مسجد باهم میزنند و میخوانند. اصلا وضحی شده مضحک. یکی نیست اینها را به راه راست هدایت کند که آقا همه باهم یکجا جمع شوید و عزاداری کنید. آخر یعنی چه که هر کدام برای خودش میزند و میگرید؟
یکی از مداحان گرامی صدایی چنان تیز و ناخوشایند دارد که دوست دارم استخوان گوشم را دندان بگیرم که دیگر نشنوم.
صبح با حالی بسیار بد از خواب بیدار شدم. چون خوابهای وحشتناکی دیده بودم. خواب بچگیهای خواهر بزرگم. باهم بازی میکردیم و کسی که خیلی دوستش دارم، از دور به من نگاه میکرد. این لذتبخشترین بخش خوابم بود. اما وقتی بیدار شدم حالم بد بود. اما هر طور که بود، صفحات صبحگاهی نوشتم.
برای گروه در لحظه نوشتن تمرین فرستادم و نکاتی دربارهٔ پیرنگ نویسی😁😁 بله من هم کمکم دارم مدرس قدری میشوم و روی دستِ استاد بلند میشوم🤣 استغفرالله توبه.
یادداشتی نوشتم با خشم. نمیدانم که کتابم را برده و دیگر قصد پس دادنش را ندارد 😭 من کتابم را میخواهم. امام از این حافظهٔ چسکی که عرضهٔ به خاطر سپردن یک موضوع کوچک را هم ندارد.
برای دخترم شلواری سه سوته دوختم. یعنی سرعتم چنان بالا بود که فکر میکردم حتما خرابش میکنم، اما نشد.
کمی مطالعه کردم.
دفترهای قدیمی را زیرورو کردم و دیدم چقدر نکات مثبت در آنها یادداشت کردهام.
حالا دیگر آنقدر خوابم میآید که قادر به نوشتن نیستم. شبتون خوش.
مبدا امروز: نویسندهساز
-سالواژهام: تدریس.
-هفت ساعت مانده به نویسندهساز بیدار شدم. سریع تهماندهی بستهی اینترنت را استفاده کردم که حیف نشود.
-شش ساعت مانده به نویسندهساز، روی پروژهی جدید کانال کودکم کار کردم.
-پنج ساعت مانده به نویسندهساز، ناهار زدم.
-چهار ساعت مانده به نویسندهساز، «تیغهی انحرافی سولاخ چپ» را آغازیدم.
-سه ساعت مانده به نویسندهساز، ماسک تخم کتان درست کردم برای موهام. بعد از چند ماه.
-یک ساعت مانده به نویسندهساز رفتم دوش گرفتم.
-نیم ساعت مانده به نویسندهساز از حمام پریدم بیرون. موها را خشک کردهنکرده رفتم سر وبینار.
-به محض ورود به نویسندهساز، روی ماه مبیناجان ملائی را دیدم. اول از کلمهبرداریاش گفت. «جانبخش»، «پناه» و «پروا» را به لیستم اضافه کردم.
با هم ۵ دقیقه آزادنویسی داشتیم. شاید هم ۷ دقیقه.
سری به مقالهی جدید سایت زدیم و مبینا خواست لیستی از عقایدمان بنویسیم.
تازه سحر و آناهیتا هم وصل شدند و گفتوگو کردند. خیلی کِیف داد.
آخر سر هم لنای عزیز آمد و برایمان از نامه گفت. راستراستی دلم خواست نامه بنویسم. شاید همین روزها نوشتم. اما برای کی؟
رفیقم زهرا؟
نجمهجان؟
شاید هم برای شما بروبچههای کانال.
لنا از فهرست هم گفت. فهرستهای خلاقانه.
-نیم ساعت بعد از نویسندهساز، تو نوت گوشی فهرستی باز کردم. «عنوان داستانکها».
-یک ساعت بعد از نویسندهساز، نشستم پای تکمیل گزارش نیک. دوست دارم گزارش نیک امروز را تو کانال هم بگذارم.
-دو ساعت بعد از نویسندهساز، چرخ زدم تو کانالهای تلگرامی دوستان.
-دو ساعت و نیم بعد از نویسندهساز، شام زدم بر بدن.
-سه ساعت بعد از نویسندهساز، «تیغهی انحرافی سولاخ چپ» را ادامه دادم.
-چهار ساعت و نیم بعد از نویسندهساز، یادداشت کانال و گزارش نیک را منتشر کردم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
میترا نعیمی
گزارش نیک امروزم
۱-صفحات صبحگاهی رانوشتم.
۲-درمراسم تشییع جنازه یکی از آشنایان شرکت کردم.برای شادی روحش خواندن نماز شب اول قبر و قرآن را واجب دانستم.
۳-صبح زودنتوانستم در مراسم هرساله عاشورا ی حسینی محل شرکت کنم چون دیشب دیروقت از خانه مادرشوهرجان که تازه از بیمارستان مرخص شده به خانه رسیدیم .
۴-به مزار پدر مهربان وبرادرجوانم برای دردل کردن رفتم ، بعد به سراغ مادرهمیشه دلتنگم رفتم.
۵-برای دلجویی کردن از دوستی که تازه برادرش را از دست داده حلوای زعفرانی درست کردم وبه خانه اش رفته تا شریک غمش باشم .
۶-دروبینار شرکت کردم .
۷- ۵۰ صفحه از شب هولم را خواندم وجملات مهم را یادداشت کردم.
حلزون، با خود چه میکنی؟!!
امروز از صبح تا پاسی از عصر ، به آببازی و کبابخوری و تنقلاتخوری و بستنیخوری در سَموش* گذشت.
از آنجا برای دوستان نویسندهسازم در لحظهنویسی و گپِ مجله، فیلم کوتاه از طبیعتِ زیبا و پر از آرامش فرستادم.
سَرریز خانه که شدیم، ظرفهای بازمانده را شستیم.
همه به خودشویی رسیدند غیر از من.
من دراز کردم رویِ فرش و بوسه درمانی ویانا را خاندم.
بقدری لذت بردم که تمامش را تمام کردم.
برای شام، کچلیک* تازهچین از بابل شهر آورده بودند را سرخ کردیم. با مقداری گوشت کوبیده از شب قبل مانده بود، خوردیم.
تعدادی از بچه فسقلها ورق بازی کردند. پسرها با پلیاستیشن فوتبال کردند.
فردا مرخصی تمام میشود راهی دیار خود میشویم.
سالواژه: ارتباط
– گزارش نیک دیروز رو باز کردم و گزارش نیک استاد رو خوندم.
– محو حلزون شدم که تنهاش شده شبیه ماری که داره به دم خندانش نگاه میکنه. شایدم چشمای حلزون به خاطر شعر سلطانپور گنجشک سبکخیز شده بودن چه بدونیم والا.
– تمرین 2 نوشتمرین 30 رو نوشتم و جستار درک حضور دیگری رو از محمدمختاری خوندم. باید جدی جستار بخونم. شاید سالواژهام رو هم عوض کردم و گذاشتم جستار.
– تو وبینار نویسندهساز از مبیناجان ملائی دربارهی مجموعه جستار حرف من دوتاست شنیدیم. استاد نبود.
– شروع کردم دیدن مینی سریال پیدات میکنم. هیجان داره. خوشم اومده. دم استاد گرم.
– امروز زیارت عاشورای کامل رو خوندم. برای همسر جوان دوست جوان که مرحوم شده و بابای استادم نماز لیلهالدفن خواندم. به این امید که من هم مردم کسی برای من بخواند. خدا جفتشون رو رحمت کنه و با صلحا و شهدا محشور کنه. مرگ برای من پایان زندگی نیست فقط انتقاله.
– می رم دو قسمت دیگه از سریال ببینم.
– آها داشت یادم میرفت از کتاب برای امروز کافی است هم چند یادداشت خوندم و از رمان رود راوی ابوتراب خسروی.
حلزون، دیگر شباهتی به حلزون ندارد.
سالواژهام آگاهیست. و رسیدن به آن با آزادنویسی، حدود 700 کلمه نوشتم.
هرچند خستگی روزهای قبل در تنم بود، لباس و کفش خاکیام را شستم.
ده صفحه از داستان “کارد زیر گلویم گذاشته بودند” را خاندم.
وبینار شرکت کردم. جای استاد خالی، امروز با حضور مبینا، سحر، آناهیتا و لنا خیلی خوش گذشت. صحبتهای مبینا، جرقهای برای نوشتن مطالب تلگرامم روشن کرد. نحوه آشنایی سحر و آناهیتا، تأملبرانگیز بود.
برای سفر بعدی با خاهرا برنامهریزی کردیم. دیگه این دفعه قسمت شود برویم سوباتان. ماه پیش زن و شوهری که در سوباتان اقامتگاه بومگردی داشتند؛ به علت گازگرفتگی فوت شدند.
ورزش کردم. هرچند ورزش کردن را دوست دارم، ولی بعضی وقتها شروعش با تنبلی و سختی همراه است.
خدا را شکر فردا هم تعطیل است و میشود استراحت کرد.
امروز یک آموزشی دیدم که به اهمیت نوشتن کارهای روز، قبل از خاب اشاره داشت. و اینکه به بهبود خاب کمک میکند.
تشکر از آقای کلانتری که این گزارش نیک را پیشنهاد دادند.
متضاد واژهی خستگی، نستوه را جستم، که کمتر در گفتار و نوشتارمان به کار میرود.
بالاخره بعد از مدتها وقفه، پست جدیدی در کانالم، با موضوع سگ، هوا کردم..
ترویج
میخاهم ساعت پنج و چهل و یک دقیقهی یک روز تعطیل اتاقم را تمیز کنم. پشمهایتان کز. اتاقی که طویله را میماند، بلانسبت من.
چه حس عجیبی است خلوتی این موقع از صبح. صدای گنجشک از بیرون میآید. کانالها هم خاب. آدمها. حتا جغدها هم این ساعت خابند.
عطسه، آلرژی، آبریزش بینی، نمیخام، نمیخام، نمیخام.
«دلم خیلی چیزا میخاد، چشاتو واس نقاشی». به چشمهایش فکر میکردم. رمان. چشمهایش یک رمان است که میخاهم بخانمش و ببوسمش. هفت و نه دقیقهی صبح. الان خب من چه کار کنم؟
عاشوراست. علیزابت پستی نوشته بود که دوستش میداشتم. و سوال که غم همیشگیام چیست؟ به خاطر چیست؟
میخاهم کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟» را بخانم.
خاندم.
خرداد پارسال بود که برای خودم ضبط میکردم. نتی نبود برای انتشار و آن ویسها از صادقانهترین حرفهایی بود که میزدم.
این ایده که دربارهی موضوعی که میخاهم حرف بزنم فراوان ویس بگیرم را دوست داشتم.
پنج کلمهای که زیاد میگویم و حذفش کنم در روز برای حواسجمعیام به کلمات.
«باشه، نمیتونم، کار، سلام، خوبم.» ببینم چه میشود. هولولولو.
ادامهی تمیزکا… مرتب کردن اتاقم.
میخاهم در طول روز گزارش را کامل کنم. وای، هی به آن کلمات نگاه میکنم.
اَخی، مداد نوکیام را یافتم. لای یک کتاب شعر. اصلن آدم باید گاهی چیزی را گم کند برای ذوق پیدا کردنش. وی اصلن هم به روی خودش نمیآورد که چهار ماه است آن قسمت از کتابخانه را جابهجا نکرده است.
اتاق تمام رفت. صبحانه بر بدن زدن. هندوانه و پنیر و نان؟ ترکیب عاشقانهام. بعد عین سوسول ها با چنگال نه ها، قاشق بزنی بر جگر زلیخاییاش.
اعتراف میکنم دلم برای غم تنگ میشود. نه اینکه شادی را دوست نداشته باشم، ابدن، اما غم چیز دیگریست. غم و دلتنگی. حتا نمیدانم دقیقن دلتنگ چه ها هستم. بنویسم لیست دلتنگی؟
دلتنگ او.
دلتنگ احساس پیروزی و موفقیت آن سال.
دلتنگ معنایی که ۴۰۳ دست و پا کرده بودم و کار میکرد.
دلتنگ نظم و تلاش.
دلتنگ حس رسیدن.
دلتنگ سرمای زمستان.
دلتنگ حس بعد از خاندن و نوشتن انشا.
چه قدر دلتنگ احساسم. اصلن مگر میشود دلتنگ چیز دیگری بود؟ دلتنگ آدم هم که میشویم دلتنگ احساسی که با او داشتیم میشویم. و شاید آن آدم دیگر نباشد. میگردم، آنقدر میگردم که یا احساسی را بازیابم، یا احساسی را بازسازم. زندگی احتمالن همین باشد.
دلم برای نوشتن نامه تنگ شده است. مینویسم. نوشتم. اما نفرستادم فعلن. دقت که میکنم ساده مینویسم و خلاقیت زبانیام کم شده است. چرا؟ چرا این حس را دارم؟
شاید بهتر باشد یک تیتر بنویسم برای گزارشها. تمرین تیترنویسی باشد.
حالا بروم سراغ سایت. یعنی چندتا از کارهایی که نوشتم را تیک میزنم؟
سایت هم باحال است ها. المنتور را دوست دارم بیشتر بشناسم.
مامان به بابا میگوید که این نه تاسوعا میداند چیست نه عاشورا، نه خدا نه پیغمبر، نه تلویزیون میبیند، همسنوسالهایش را دارم میبینم دیگر. این که میگوید من هستم دوستان. مثل آن دوستی که توی وبینار گفت رفتیم بیرون دختر نبود، خب ما هم رفتیم پسر نبود. سالها پیش. نچ.
اما دلم حلوای تر را میخاهد. مامان بلد نیست ولی، نچنچنچ، نه خدا نه پیغمبر، نه حلوا. ربط گوز به شقیقه؟
حمید و امالبنین ناهار مهمان ما بودند. قرار شد فلش بیاورند برای فیلمها. باقیاتالصالحات امروزم.
حوصلهام به شدت سر رفته است. شاید بخابم. شاید فیلم. شاید کتاب.
این فیلم را که نگاه میکنم با خودم میگویم مردن چه راحت است. گلولهای و تمام. یک زندگی تمام میشود. چگونه بعضیها عین آب خوردن آدم میکشند؟
از این حجم احساسات متغیرم حیرت میکنم. گاهی میاندیشم که واقعن چگونه دارم سکان رفتارم را هدایت میکنم؟ حس خلبان یا ملوان را دارم در یک دریا یا آسمان طوفانی. و سوالم اینکه یعنی بقیه هم اینگونهاند یا شدتش برای من عجیب و غریب است؟
کتاب «زندگی شجاعانه» را ادامه دادم. شرم مردان و شرم زنان. نکات عجیبی برایم بود. اینکه من میتوانم آسیبپذیری یک مرد را بپذیرم؟ چیزی که وقتی کسی را دوست دارم از او میخاهم. خودت باش. صمیمی باش. چه قدر ترسناک و ریسکی که نتوانی نه؟ نتوانی بپذیری. خشم یا گوشهگیری و انزوا. نتیجهی این فکر که من نباید احساساتی باشم. خدایا، چرا اینقدر پیچیدهایم؟
رفتم دوباره سراغ سایت. یکچیزهایی دستگیرم شد اما مغزم دیگر نمغزید.
با فائزو و نصیرو گپ زدیم طولانی. حرفهای عمیق و برخاسته از درون. احساس رهایی. واقعن حرف زدن دشمن شرم است.
توی نویسندهساز مبینا از باورهایی که داریم پرسید و کتاب «حرف من دوتاست» را معرفی کرد.
سحر و آناهیتا هم با هم مصاحبه کردند و خوچ بگذشتندی.
رفتم بله را چک کردم دیدم بله، آمار میخاستند و ندیدم و نفرستادم. شنبه ایژالا.
شاید بروم سراغ فیلم. شاید کتاب. شاید خاب.
https://t.me/Fereshteh_bargi
خیلی دوست داشتم متناتون را
سال واژه: رها کردن
امروز را با تمیزکاری خانه شروع کردم. حوصلهی کتاب خواندن نداشتم، اما سعی کردم چند صفحهای بخوانم. چند صفحه از کتاب «عشق کافی نیست» مارک منسن را خواندم. در مورد احساسات نظر عجیبی دارد. میگوید احساسات مثل سگی است که باید یاد بگیری تربیتش کنی؛ وگرنه هر جا بخواهد تو را با خود میکشاند. از نظر او، احساسات ما را از دیدن حقیقت محروم میکنند.
راستش وقتی به این بخش رسیدم، احساس کردم حرفش دیگر چندان به من مربوط نیست. الان دیگر احساسی نمانده که بخواهم رامش کنم. همهچیز به انتهای خودش رسیده و چیزی شبیه بیحسی به جا گذاشته است؛ بیحسی نسبت به آنچه در حال رخ دادن است. برای همین ترجیح دادم چند صفحه جلوتر بروم.
در بخشی از کتاب نوشته بود: «ضربهی روحی کل ماجرا نیست؛ تازه شروع کار است.» این جمله بیشتر توجهم را جلب کرد. شاید چون بیشتر از هر چیز، به وضعیت این روزهایم نزدیک بود.
منسن پیشنهاد میکند ضربهی روحی را مثل زلزله ببینیم. همه میدانیم زلزله چگونه میتواند شهری را ویران کند. حالا تصور کنید زلزلهای به قدرت هفت ریشتر درون ما را از هم پاشیده باشد. در لحظهی اول گیج میشویم. هنوز عمق فاجعه را درک نکردهایم. میان گرد و خاک و آوار ایستادهایم و نمیدانیم دقیقاً چه چیزی را از دست دادهایم.
بعضیها میگویند آنچه ما را نکشد، قویترمان میسازد. من هیچوقت این جمله را باور نداشتهام. منسن هم باور ندارد. ضربهی روحی لزوماً ما را قویتر نمیکند. بیشتر ما را وادار میکند به همهچیز شک کنیم؛ به آدمها، به باورهایمان و حتی به خودمان. هر چیزی که بدیهی به نظر میرسید، ناگهان زیر سؤال میرود.
اما نمیشود تا ابد میان ویرانهها ماند. دیر یا زود باید تصمیم گرفت. آیا شهر را از نو میسازیم و این بار آن را بر پایههای محکمتری بنا میکنیم؟ یا ترجیح میدهیم زیر آوارش دفن شویم؟ این انتخابی است که هیچکس نمیتواند به جای ما انجام دهد.
برای من، بخشی از این بازسازی در حرف زدن از درد اتفاق میافتد. ترجیح میدهم درد را با دیگران شریک شوم. نمیخواهم آدمی خوشمشرب و مثبت به نظر برسم، در حالی که مشکلات از درون خردم کردهاند. سهیم کردن دیگران در درد شخصی، به من کمک میکند آن را به معنا تبدیل کنم. از زوایای مختلف به آن نگاه کنم و دست از سرکوب خودم بردارم.
شاید درد هیچوقت کاملاً از بین نرود، اما وقتی بتوانم دربارهاش حرف بزنم، دیگر فقط باری برای تحمل کردن نیست. به بخشی از تجربهی زندگی تبدیل میشود؛ چیزی که میتوانم آن را بفهمم و در نهایت با آن زندگی کنم.
بنابراین رها کردن رنجها، چیزی است که به آن نیاز دارم.
نمرهی امروزم ۱۰ است.
تفسیرم از چارتها عالی بود. نکتههای جدیدی یاد گرفتم.
https://t.me/NajmehFatehi
پنجشنبه است و عاشوراست. دیشب دلدرد داشتم. مامان زنگ زد که فردا صبح بیا بریم با بچهها آسدجمال. در پرانتز بگویم که در قزوین یک خانهای هست به نام خانهی آقاسیدجمال، اینجا بیشتر از ۲۰۰سال است که دوازده روز اول محرم، پذیرای عزادارهای حسین عزیزمان است. از دوران صفویه به بعد. تکیهها نوبت به نوبت وارد میشوند و یک سینهزنی مفصل و بیریا انجام میدهند و میروند و دستهی دیگری میآید. از بعد از اذان صبح نوحهخوانی شروع میشود و صبحانه و ناهار هم میدهند. غوغاییست برای خودش.
ما هم که از اول ماه هیچ نرفته بودیم، مامان گفت فردا بریم؟ عاشوراست. گفتم حالا ببینم. دلم درد میاید.
امروز صبح خواهرم با بچهها و مامان راهی آسدجمال بودند. زنگ زد گفت، اگه میای بیام دنبالت. گفتم برید، التماس دعا، من حال ندارم.
همانطور درازکش، گزارشنیک دیروز بچهها را میخواندم و پاسخ هم میدادم. در دلم برایشان آفرین و باریکالله فرستادم. دلم برای بعضیهاشان سوخت و برایشان آرزوی بهبودی کردم.
ساعت ده صبح شد. هنوز از جا کنده نشدهام. کتاب اسماعیل فصیح کنارم لمیده و التماس میکند تمامش کنم. محال نمیکنم.
دلم شور کتابهایی را میزند که خریدهام.
هنوز به دستم نرسیده است.
خطاب به آقای شاهین پزدهندهی کتابهایش، عرض کنم که بنده پریروز ۲۹تا کتاب خریدهام و منتظرم تا بیایند.
نکند نیایند و از کف بروند؟
آهی نکشد شاهین؟
کتاب تقاطع هم میانشان هست. یک نسخه، با جلدی مندرس و داغان که برایم به اندازهی صد کتاب نو ارزش دارد.
باز من چندرغاز پول جمع کردم و ریختم تو حلقوم کتابهای ناداشته.
رفتم سراغ واژهدان ببینم این چندرغاز چیه و ریشه در کجا دارد؟
واژهدان از من گیجتر با چارتا چشم ورقلبمیده کلمه را پایید و از آن سر در نیاورد. گفتم حالا سکته نکن، میروم و از گوگل میپرسم.
برای چندمین بار است که واژهدان، واژه را نمیداند. این پس چه واژهدانی است؟
گوگل هم تنها معنا را گفت و نوشت چندرغاز یا شندرقاز هر دو درست است و معنای کهنگی و ناچیزی دارد و عموما برای پول به کار میرود. نفهمیدم ریشهاش از کجاست؟ برایم جالب است و بیشتر باید سرچش کنم.
هنوز پشت بر بالین چسبیده بودم که دخترکم آمد و گفت نذری حلیم آوردن، اگه میخوری بیا بخوریم.
من که دلدرد داشتم، اما گفتم میام خوشگلم. رفت و بعد از او بلند شدم و آبی به صورت زدم و گفتم شاید حلیم امام حسین درد دلم را تسکینی باشد.
گلدانهای طفلیام را آب دادم و کلی ماچ و بوسه نثارشان کردم و گفتم برای من دعا کنند. اعتقاد دارم گلها میفهمندم. من دنیایی با گل و گیاه دارم که نگو و نپرس. بر خلاف شاهین عزیزمان که علم نگهداری آنها را ندارد، من دورهای در یوتیوپ گذراندهام.
آب تنگ ماهیقرمز کوچکمان را عوض کردم و چندتا یخ نقلی تویش انداختم تا نوک بزند و یخ کند و حال.
دلم پیش مامان بود. کاش رفته بودم. اما روضه رفتن حال میخواهد که من نداشتم.
اولین قسمت سریال «پیدایت میکنم» را دیدم. سریال جدید جدید است. محصول ۲۰۲۶. معمولا فیلمهای پیشنهادی استاد تاریخشان به ماقبلترها برمیگردد. اما خب این خیلی دستبهنقد و تازه بود. جذبم کرد و امید که ادامهاش را هم ببینم.
غصهی والیبال را میخورم. سه، دو از فرانسه باختیم. فرانسه تیم قویای نبود، سرویسهای بچههای ما جاندار و عالی بود. اما چرا باختیم؟ هیچجای این مملکت دلخوشمان نمیکند. ورزش هم سردردی از ما دوا نکرد. آن از فوتبال و این هم از والیبال. دلم برای جوانها و نوجوانهایی میسوزد که به عشقِ بُرد مینشینند به تماشا. ذوق کردن هم انگار گران شده است و به این راحتیها مفت چنگمان نمیشود. طفلی ایران.
لباسهای شسته را پهن میکنم و در این فکرم که اگر تهران بودم حتما با بچههای مدرسه دمخورتر میشدم و کلاسهای حضوری را بیشتر درک میکردم. تئاتر بادهجان و دیگران را میرفتم و میدیدم. حتما میرفتم. میدانم که حتما میرفتم.
حتما برای استادِ کتاببازمان، کتاب هدیه میبردم. از همان نایابها که شاید نداردش. حتما یک کارهایی میکردم.
مثلا شاید خودم را بیشتر به مبینا ملائی میچسباندم و ریق سبزرنگی از داناییاش را سر میکشیدم و بیشتر از او یاد میگرفتم.
و پهن میکردم لباسها و باز فکر میکردم، مسئولیتها تو را از آرزوها دور میکند آیا؟
آیا آرزوها محکومند به فنا شدن؟ آیا وجدان، خود را در ماجرای خواستههای آدمی کنار میکشد و تنها به وظایف میپردازد؟
دوباره اندیشیدم، مثلا من اگر تهران بودم، تمام این ۲۹ کتابی را که خریدهام، با ذوقی فراوان به شاهین عزیزمان نشان میدادم تا او هم با من ذوق کند.
من اگر تهران بودم خیلی از الانم بهتر بودم آیا؟ یا توفیری نمیکند؟
به خیالم فرق میکند. اینجا از مدرسه دورم و این دوری من را دورتر میکند. شاید اگر لاقید و مجرد بودم دوری مجالم میداد، اما اکنون، بار مسئولیتهایم من را در خودشان فرو بردهاند و گاهی تنها مجبورم دَمی سر بلند کنم و سر بیاسایم میان کتابها و وبینارها و قلمهایم، شاید نفسی تازه کنم، آنگاه با چشمانی خیرهخیره و باز میبینم فرسنگها از هممسیرانم فاصله دارم.
دور مانده و دورم.
پای رفتن دارم اما و امید هم بیشتر. کلمهی سالم هنوز همان مصمم بودن است. از پا نیفتادن. نلرزیدن و استمرار.
یک صفحه ترکی تمرین کردم. کند پیش میروم. اما میروم. حالا این ترکی خواندن قرار است چه گُلی به سر من بزند خدا میداند و بس. خودم هم نمیدانم.
میآیم پای لبتاب و ۱۰۰۰کلمهام را لفچهلفچه تایپ میکنم. هزارکلمه نمیشود البته.
لفچهلفچه را در واژهدان میجویم و نمیگوید. لال است انگار؟
تنها یک مصرع برایم رو میکند: چو پیری اشتری لفچه آویخته.
آرزو میکنم خاک بر سرش بریند.
سایت فیلمکو را زیرورو میکنم. میسرچم. انبوهی از
فیلمها را روی چشمهایم بالا میآورد. محال نمیکنم. دنبال فیلمهایی هستم که در مدرسه نامآور شدهاند. چندتایی هستند و چندتایی هم نه.
دوش میگیرم. یاد صحبت استاد میافتم و فعل گرفتن برای دوش. چه فعلی بود خوبتر بود؟ دوش را اگر نگیریم چه کارش کنیم؟ شاید در قدیم کسی آلتی دوشمانند را برای فرد مورد نظر میگرفته است و از آن آلت آب سرازیر وی میشده است و اینگونه دوشگرفتن شکل گرفته باشد.
یک کانال شخصی برای گزارشهای نیکم کاشتم. هر روز آبیاریاش کنم شاید درخت پرباری شود روزی. حیف نبود از روزگاری که رفت و خطی از آن برجای نماند؟
حالا ماهی را هر وقت از آب بگیرم تازه است. زین پس گزارشهای نیکم در صندوقچهای بایگانی میشوند که هم دلم خوش باشد، هم حواسم جمع.
وبینار را شاهین عزیزمان، به مبیناجانمان واگذار کرده بود. میگویند گویا اینترنتِ استاد همراهش نمیآمده است و نقنق میکرده است. شاید هم او، حوصله نداشته که بیش از اینها ناز نت را بکشد.
موضوع مبینا جالب بود. فهرست لیستی از آن عقایدی که در سالهای بزرگسالیِ ما، دستخوش تغییری قرار نگرفته است و همچنان پاپرجا و مانا مانده است.
کتاب جستارهایی از جولینبارنز را معرفی کرد با نام حرف من دوتاست.
بعد سه تا از نازنینرفیقان مدرسهی نویسندگی را دیدیم، سحر فرهادی، آناهیتا آهنگری و لنا امیری.
هرچند جای شاهینجانمان خالی بود، اما به نیکی گذر شد و مفید.
در ادامه خواندن کتاب، شام و در نهایت خواب.
https://t.me/manesehchtgrh
که سالواژهام هنوز «مشقبازی»
۱. کار مفید تکرارشونده ام، تا روزی که زندهام: بیدار شدم.
۲. مشتی دوای مکمل غذایی راهی حلق نمودم.
۳. قدر نصف روستا قدم زدم.
۴. با درخت گیلاس حرف میزدم، فهمیدم آلبالوست. آلبالوی کله گنده ای بود.
۵. از پارسال تا حالای زندگی را مرور کردم (پارسال این وقت جنگ ۱۲ روزه تمام شده بود). برای چند وقت بعدی (چند وقت؟) نقشه و خیال جور کردم. چرتکه کردم که چقدر بها بپردازم و چگونه.
۶. آنقدر نوشتم که دیگر مدادتراش یاری نکرد.
۷. آنقدر خاندم که چندبار خابم برد.
۸. فردا هم نه، از شنبه دیگر تنورزی و این قرتیبازیها.
فیلم هم نمیبینم که نمیبینم.
تئاتر تماشا شده روزمرهی غیرقابل عرض زندگیم.
چطور فکری برای تئاتراه کنم؟
کلمهی سال من اندیشهنگار بود؛ اینکه بتوانم هرچه را به آن فکر میکنم، بیواسطه روی کاغذ بیاورم. یک ساعت آزادنویسیِ صبحگاهی، درست از لحظهی بیدار شدن، کمک کرده این رؤیا کمکم واقعی شود.
حافظخوانی هم، چه بعد از نوشتن و چه میان نوشتن، کلمات تازه و زیبایی به من میآموزد؛ انگار زبانم را نرمتر و ذهنم را بازتر میکند.
به روزم ده میدهم؛ از وقتی کارهایم را لیست میکنم، تعهدم به انجامشان بیشتر شده و روزهایم شکل روشنتری گرفتهاند. با اینهمه، چند روزیست حالوهوایم سنگینتر است. بخشیاش از همان روزهای سرخ زنانه میآید، اما بخش بزرگترش از حس ناتوانی. اینکه آزادی را دوست دارم، دربارهاش حرف میزنم، اما در عمل کاری از دستم برنمیآید. امروز برای کمی آرام شدن، نمایشنامهای از اکبر رادی، لبخند با شکوه آقای گیل، را در کتابراه گوش دادم و همانوقت چند طرح ساده از زن کشیدم برای این که تا آخر نمایشنامه متمرکز بمانم. بعد کمی ورزش کردم، آهنگ ” شد خزان گلشن آشنایی” را بارها و بارها گذاشتم، با هایده چرخیدم و گریه هم آمد؛ بیدعوت، اما لازم.
در وبینار نویسندهساز، مبینا از لیست کردن گفت و بخشی از کتاب حرف من دوتاست را خواند. همانجا فکر کردم شاید وقتش باشد لیستی بنویسم از چیزهایی که هنوز به آنها باور دارم.
گفتگوی سحر و آناهیتا را هم دوست داشتم.
ایده اینکه از شخصیتهای داستانها بنویسم و ببینم دوست داشتم جای کدامشان باشم و چرا، بعد این گفتگو به سرم افتاد؛ و اینکه دوست خوب چه ویژگیهایی دارد؛ چون پیدا کردن دوست برایم همیشه سخت بوده و تنهایی سهم بیشتری داشته.
لنا هم کمی از نوشتن نامه حرف زد. این ایده که گزارشنیک را به سبک نامه مینویسد در دلم نشست؛ شبیه همین که حالا برایت مینویسم.
اینها را نوشتم تا بدانی هنوز مینویسم، هنوز تلاش میکنم از دل روزهای سخت چیزی برای ادامه پیدا کنم.
نیکنامهی چهارم ماه چهارم سال «زیبایی» سال واژهام
✓ انجام کاری که چندین ماه عقب میانداختم و کمتر از دو ساعت زمان برد.
همین یکی برای احساس نیکوکاریام کفایت کرد.
https://t.me/Fatemeh7Aseman
سالواژه: شناخت
1 صفحات صبحگاهی نوشتم.
2. نصف فیلم روبان سفید را دوباره دیدم. وقت نکردم تمامش را ببینم.
3. بچهها را بردم استخر باغ عموقلوجان( پسرعمو جان) اما خودم شنا نکردم چون دوست داشتم در وبینار سرزبان و نویسندهساز شرکت کنم.
4. فایل جلسهی اول کاریکلماتور2 را دوباره گوش کردم و جزوه نوشتم. کمی هم تمرین جملهنویسی کردم اما از جملههایم راضی نیستم. راستش فکر نمیکردم گزینگویه نوشتن اینقدر کار سختی باشد.
5. به خانهی پدری سر زدم. برای خاهربزرگه که آنجا بود و امروز تولدش بود آواز و رقص اجرا کردم. مامانجان به عادت تاسوعای هرسالش سعی کرد حالم را بگیرد اما بازهم تیرهایش به سنگ خورد چون برای من خوشحالی خاهرم مهمتر بود.
6. ظرفهای شام مهمانی را که زیاد بود تنهایی شستم. هیچ خدازدهایی به کمکم نیامد. بله، ای وای گویوم.
7. از یک روز تعطیل در کنار تمام مسئولیتهای تعطیلیبرندار چه انتظاری داری؟ لابد میخاهی شب هول را هم خانده باشی؟ آزادنویسی هزارکلمهایی هم کرده باشی؟ تمرینات کاریکلماتور را هم ثبت کرده باشی؟ پست تلگرامی هم هوا کرده باشی؟ به خودم دلداری میدهم که همهچیز را میتوان داشت اما نه همزمان. به قول مادربزرگ عزیزم که دیگر در میان ما نیست: سابا دا آلّاهین گونودو( فردا هم روز خداست).
چه شیرین نوشتید.
ایوایگویوم ترکیه؟ یعنی چی؟