گزارش نیک ۴۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«صبح‌ها وقتی چشم باز می‌کنم و می‌بینم که لازم نیست از رخت‌خواب یک‌راست راهی مدرسه شوم و سر کلاس درس بنشینم و حرف‌های معلم را گوش کنم و چشم‌های خواب‌آلود باقی هم‌کلاس‌ها را ببینم، حس می‌کنم خوش‌بخت‌ترین آدم روی زمینم.»
-وودی آلن

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

10 مرداد 1404

10 مرداد 1404

95 پاسخ

  1. امروز هم از صبح پایبند به رژیم غذایی بودم
    هفتصد کلمه تایپ کردم برای آزاد نویسی
    می خواستم کتاب بخوانم از پی دی اف هایی که فرستاد همش هشتاد صفحه بود ولی حوصله ام نکشید این روزها دلم می خواد ورزش کنم پس از روی برنامه گوشی ورزش کردم دوتا صوتی از نازلی ماهی سیاه کوچولو گوش دادم در مورد ادامه دادن و اضطراب از تجربه شخصیش بود
    در وبیناراز استاد پرسیدم چه کار کنم نویسنده خوبی بشم؟ گفتند از خوندن گزارش نیکهای بچه ها شروع کن که واقعن قلمشون حسرت برانگیزه
    استاد گفتند یک بهتر از صفره یک رو بنویس بهترش کن

  2. نیک‌نیک

    امروز دکمه‌ی نیکم خاموش بود. صبح خواب ماندم. از خواب پریدم و دیدم ساعت دویده تا یازده. بدو‌بدو (حالا نه خیلی بدو‌بدو، یکم بدو) آماده شدم. مصطفی رساندتم تا متروی نواب که زودتر برسم.

    از قضا نواب تقاطع خط آبی و بنفش است. خط آبی هم که انگار هزارتوی متروهاست؛ باید از هزار تونل و پله‌برقی و این تابلو و آن طرف رد شد تا خط عوض کرد. متأسفانه قطارم را اشتباه سوار شدم و از همان‌جا روزم به هم ریخت.

    تازه این مرحله را گذرانده بودم که حس کردم تمام کمرم خیس شده. نگو درِ بطری آبم باز شده و همه‌ی وسایلم را سیراب کرده. تند تند جای شارژر لپ‌تاپ و موس را عوض کردم، در بطری لعنتی را محکم بستم و راه افتادم.

    از گرما داشتم ذوب می‌شدم. باید کارم را قبل از کلاس پرینت می‌گرفتم. به انتشارات دانشگاه که رسیدم، «بله» از ماتریکس خارج شد. من هم که فقط فایلم را در «بله» داشتم. هرچه تلاش کردم، هرچه انتشاراتی کلیک کرد، فایل دانلود نشد.

    مجبور شدم در همان یک وجب جا، دم و دستگاه لپ‌تاپم را پهن کنم و دوباره فایل را بفرستم. اما نه، باز هم نشد. توی کیفم گشتم، کابل شارژم را پیدا کردم، فایل را فرستادم و خدا خواست و بالاخره پرینتش درآمد.

    رفتم کلاس. استاد پرسید: «تا حالا کجا بودی؟ گفتم قطار اشتباه سوار شدم و از دماغم در آمد.» استاد خندید. کارم را که دید گفت: «خداراشکر. کاش بدتر سرت می‌آمد. مگر نگفتم اینجا را فلان کن و بهمان کن؟»

    گفتم: «استاد، نفرین ندارد. همین الان درستش می‌کنم.»

    نشستم همان‌جا و یکی‌یکی با استاد اشکالات کارم را درست کردم. خلاصه پروژه را رساندم و تأییدی‌ها را گرفتم و راه افتادم.

    پاهایم به زُق‌ژُق افتاده بود. در راه رانی و شیرین‌عسل گرفتم که ضعف نکنم. اما شیرین‌عسل، انگار پودرکیک از آب درآمد بس که لِه شده بود. همان‌جا فِس شدم. هنوز کمی نگذشته بود که فائزه پیام داد احتمالا برای خادمی پذیرفته نشود. بدجور توی ذوقم خورد.

    در مترو هم صندلی خالی پیدا نکردم. خیلی سرپا ایستادم. با آن کوله‌ی سنگین داشتم خمیر می‌شدم. در راه شعر خواندم. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. باز هم آب قمقمه ریخته بود روی وسایلم. کلافه‌وار به همه‌ی بطری‌ها لعنت فرستادم.

    وقتی به خانه رسیدم، افتادم به معده‌درد. روزانه‌نویسی‌ام را انجام دادم و رفتیم به مراسم. انتشار روزانه هم داشتم.

    فکر می‌کنم هرچند روز نیکی نبود اما توانستم چندتا کار نیک انجام بدم. مثل همین گزارش نیک.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  3. میترا نعیمی
    گزارش نیک امروزم
    ۱-صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲-بعداز یک هفته آزادنویسی موفق شدم هزارکلمه بنویسم ،حس خوبی را تجربه کردم.
    ۳- صفحاتی از کتاب فرهنگواره خلاق استاد کلانتری را خواندم که کلمات (هم کاسه، زنده میری ) برام ارزشمند بودند چون جز کلماتی بود که پدرخدابیامرزم در صحبت‌هایش زیاد استفاده می ‌کرد . واقعا دلتنگش هستم.
    ۴- بیست صفحه از کتاب شب هول را خواندم . چه جملات تامل برانگیز ی دارد.
    ( زندگی آدم دیگری را زیستن. )
    (هر دومان دندان همدیگریم .)
    ۵- صبح مادرم را به خانه آوردم تا با غذای دلخواه وفیلم مورد علاقه درخدمتش باشم وبا شنیدن خاطرات خوش برادر جوان وپدر مهربانم دلش را شاد کنم .
    ۶-امروز م وبینار باران شد، اول وبینار خانم علیزاده که ظرفیت تکمیل بود ودیر رسیدم دوم وبینار نویسنده ساز استاد که کلی خندیدم. سوم وبینار خانم فاطمی که برق یاری نکرد ومجبور شدم نیمه رهایش کنم . چهارم وبینار نوشتمرین که برای خودش کلاس درسی بود . زیادی کیفور شدیم.
    ۷- به دوستی که برادرش را از دست داده زنگ زدم و دلداریش دادم ،می دانم چه حالی دارد ،آخر درد کشیده خودش طبیب است.
    ۸-لابه لای کار های خانه وپخت وپز کتاب صوتی سال های سگی ماریو بارگاس یوسا را گوش کردم. ابتدای کتابش اینگونه بود.
    (ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسویم، نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم، نقش آدمکش را بازی می‌کنیم چون درکشتن همنوعان خود بی تابیم ،اصولا از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه تولد دروغگوییم ، از ژان پل سارتر )

  4. – رکوردِ هزار کلمه‌‌ی آزادنویسی رو زدم. اعتیادآوره.

    – چند صفحه از «نویسنده‌ساز» خوندم.

    – از چخوف خوندم.

    – یه پرسشنامه رو یکم ساده‌تر کردم، بدون اینکه ساختارش به‌هم بخوره.

    – «یادداشت‌های یک پزشک جوان» رو مزه‌مزه کردم. دلم نمیاد تموم شه.

    – تصمیم گرفتم در راستای کندخوانی و مراقبه و این‌ها، «مرشد و مارگاریتا» رو با ترجمه‌ی حمیدرضا آتش‌برآب بخونم. اولین بار که چند ترجمه رو با هم مقایسه کردم، ترجمه‌ی دکتر میلانی بیشتر به دلم نشست و همون رو خوندم، ولی این یکی هم کِیف خودش رو داره.

  5. گزارش نیکولی:

    کله‌ی سحرو برخاستم. چرا؟ مامانم آمد لطف کند پنجره وا کند که خنکم رود، خوابم پرید عوضش.

    الان توی دوره‌ی «قبل ساعت یازده می‌گیری می‌کپی و جمع می‌کنی این بندوبساط قلندربازی را» هستم. خواستم بگویم: «می‌گیری می‌خوابی» که دیدم می‌گویند: «اگر سینگل می‌خوابی و یار و غار و مار و داستانی نیست که بغلش کنی، اسمش خواب نیست، کپه‌ی مرگ است.»
    واه. مردم چه اداواطوارهایی می‌زنند به خواب. حالا من هم که «دهن‌بین» نیستم و سر همین، بالشم را دودستی چنان بغل می‌کنم که گاهی صدای «عاح» می‌دهد. ای بآوبآوع.

    خلاصه. بالشم می‌گفت: «هانی یه ذره بیش‌تر بخوابیم؟» من هم لپش را ماچ‌آبدار کردم و گفتم: «عزیزم اگه نرم سر کار اخراج می‌شم. اون‌وقت کی برات اوجولات بخره؟»
    البته معلوم شد کامل از خواب بیدار نشده بودم. چون کدام اخراج؟ کدام اوجولات؟ کدام دلبر و هانی؟

    قبراق پریدم. یّاحححح. با همین صدا. رفتم دم پنجره، اکسیژن نصف شهرک را کشیدم تو و گار گلخانه‌ی دادم برای‌شان بیرون. ژانم به صبح. نزدیک‌های اشک شوق هم بودم. چرا؟ برخاستنی که با کله‌ی صبح بیاغاز یعنی بنازم آن روز را. طرف‌های یازده هم یک قیلوله می‌روم که خستگی لای درزودورزهای رسوخ‌مسوخ نکند.
    دست‌ مالیدم و نشستم پشت کیبورد و د بنویس. د آزادنویسی. هی هی هی. دیدم آی ‌دکتر پیام داده‌اند که فونت‌ها مشکل رشدی داشته و ریزریزک مانده‌اند. رفتم قضیه را راست‌و‌ریس کردم که نماند.

    کلی هم توی متمم چرخ‌و‌واچرخ خوردم. دیدم یک و هشتصد پول بالای عضویت یک‌ساله داده‌ام این‌بار و باید تا دسته بخوانمش. آن آهنگه هم که نمی‌دانم از شعبانعلی گرفته‌ام یا چون متمم می‌خواندم امر برم مشتبه شده که این آهنگه ربطی به آن‌جا دارد را گذاشتم رو تکرار و حالی‌به‌حولی.

    باز نشستم به آزادنویسی. حالا که مغزم پیچیده به بازی و فازِ «کانال‌هایت را عینهو کتاب و دفتر ببین و نگاه پروژه‌محور را استارت بزن» برداشته‌ام داشتم با خودم و النگوهای نداشته‌ام مشورت می‌کردم که ببین عشقی کانالت را دسته‌بندی کن و فلان… که ناغافل خواب بر من مستولید. گفتم خب وقت قیلوله است.

    چشم‌تان روز بد نبیند. قیلوله شد ولوله و خواب ول نکردکه‌نکرد؟ دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت. آن هم چه خوابی؟ معلوم بود اثر آن قرص «می‌گیری بکپی یا بگیرم بکپمت» بود. توی خواب بیداربیدار و دربه‌در می‌دویدم این‌ور‌و‌آن‌ور که «آقا رضا، آقا رضااااا… رضااااااا پاشوووووووو» ولی پاشم نمی‌آمد.
    حس بدی بود. توی خوابت بیدار و بی‌کار نشستی ولی هنوز نوبتت نشده برگردی به بیداری و کلی کار آن بیرون ول‌معطل تو مانده‌اند.
    خلاصه به هزار خواب‌به‌خواب و ‌خواب‌تو‌خواب برخاستم از خواب. ساعت یک. دیدم هنوز لاشعورِ خوابم. یک پرس دیگر خوابیدم تا دو.

    بعدش گفتم احساسک می‌کنم که بایستی کانالکی بزنم به نام «روزنده» و این گزارش‌های نیک‌و‌نانیک را بریزم کف آن‌جا آرشیو کنم. نوچ. خوش ندارم کف کافته‌گری بذارم‌شان.
    بایستی دفتری دیگر بالایش خرج کنم.
    القصه ناهار را زدم و پریدم و دوشکی گرفتم و آماده داشتم می‌رفتم که دیدم خاک بر سر صدام ساعت از چهار گذشته و من هنوز آماده نیستم. سریع سروته قضیه را با آهنگ پیش از شروع برنامه‌ی شادومفرح وبیکار هم آوردم و جلدی حاضروآماده نشستم پشت دوربین.

    زدیم توی کار ابولی‌خوانی. به ملت قول‌ داده‌ام بگویم زبان چیست و نیست؟ ابوالحسن نجفی را واسه شروع کار برگزیدیم از میان این‌همه خوبان. در واقع چشم بازار را کور کردیم.
    خلاصه تا تمام نشود این مقاله و مقالات دیگر، ادامه‌ی موضوع واقعیت را می‌اندازیم آن‌جا که عرب نی انداخت.
    مبینا هم آراویرا و شیکربلا آمد و برای‌مان چه آورد؟ مقایسه‌ی ترجمه. عژب کار خوبی. کاری بوسیدنی. اوماااااچ.
    عشقم مبینا، عشقم مادرش.

    بعدشم رفتم وبینار و دیدم کار بر من مستولی گشته و ترک وبینار گفتم و بعدشم گرم کردم برای جلوس‌مان با شیمسار.
    سار نبود و با شیم جلوسیدیم و مسئله‌ی اخلاقی را بررسی کردیم که تهش فهمیدیم ما چقدر گلیم و برداشت اولیه‌ی‌مان از فلان موضوع چقدر گوه.
    کلی هم از شیما راهنمایی گرفتم و ایده‌ی نگاه پروژه‌محور به کانال را انداختم وسط که شیم‌شیم استقبلات کرد و گول‌گردن(همان حلقه‌ی گل) انداخت گردنم به قول آن آقا بازیگره.

    بعدش پریدم تو جلوس با نازلی و قشّنگگگگگ سه ساعت مشکلات و درد دل‌مان را با هم کافتیم و کوفتیم و تهش یَک تمرین تپل دادمش که هم نازلی لذت ببرد هم من.

    بعدش زدم توی سرم که نرسیدم به بازنویسی پستم و تندوتند نوشتم و راستکی‌راستکی یادداشت‌نویسی تمرین کردم. که فقط یک نکته‌ی کوشولو بیندازم وسط و بابتش صحنه‌سازی کنم.
    آ-یّه.
    زد زیاد.

  6. 1- انجام کارهای منزل و خواندن 3 داستان از کتاب امیر حسین روحی به اسم تقاطع که استاد داخل سایت مدرسه نویسنده ساز برامون گذاشته بودند.
    اگر بخواهم راجع این سه داستان چیزی بنویسم هر سه شروع خوبی داشتند و ایجاد ترغیب خواننده برای ادامه داستان را ایجاد می‌کردند.
    چیز جالب در این داستان‌ها برای من آزادی و دور بودن از سانسور در نوشته‌های نویسنده در آن زمان بوده.
    روند داستان پیش رونده و دارای چالش‌هایی(مربوط به دوره‌ی زمانی خودش) بود، که این خودش دلیل دیگر برای اشتیاق در خواندنش می‌شد.
    2- ساعت 5 به وقت وبینار:
    استاد راجع باز‌خوانی و اهسته خوانی بعضی آثار صحبت کردند، که باعث میشه درک عمیق‌تر و بهتری در ما ایجاد بشه.
    مثال جالب ایشون مثل نوشیدن یک نوشیدنی باید اونها رو مزه مزه کرد، نه مثل آب یهو اونو سر کشید. و چند کتاب هم در این مورد مثال زدن کتاب خوب سنگ صبور از صادق چوبک و شب‌هول…
    3- خواندن دو داستان باقیمانده از کتاب تقاطع که این دو هم در بیان احساسات شخصیت‌ها و گفتن روایتها توسط راوی خوب بود. خیلی دوسش داشتم تا دیر وقت خوندمش تا تموم شد.
    4- روز خوبی بود. اما با خودم قرار گذاشتم از فردا روی یک داستان کوتاه که ایده‌اش تازه به ذهنم رسیده کار کنم. کار خاصی نکردم، اما بی‌انصاف نیستم. بالاخره یک کتاب رو کامل خوندم و یاد گرفتم و کلی هم لذت بردم. پس به خودم نمره‌ی 6 میدم.
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.

  7. صبح دیر بیدار شدم به همین دلیل وقت نوشتن صفحات صبحگاهی نداشتم.

    به محل کار رفتم.مدتیست می­خواهم به آقای زرگر(همکار بازنشسته) سر بزنم چون طی یکسال گذشته پدر، مادر و برادرش را از دست داد که باعث شده از نظر روحی کمی به هم بریزد.اما هنوز فرصت نشده است.

    بعدازظهر که به خانه برگشتم بعد از ناهار و استراحت به پیشنهاد همسرم برنامه منشور را از طریق فیلیموتماشا کردم. آیدین آغداشلو مهمان بهاره افشاری بود. تا قبل از این شناخت چندانی از ایشان نداشتم. عجب انسان توانمند و خوبیست این آیدین آغداشلو.

    وبینار نویسنده­‌ساز شرکت کردم. آقای شاهین از مزایای کند خوانی صحبت کرد.بعد هم ندا و فرشته از یکدیگر سوال کردند. این بخش که به وبینار اضافه شده جالب و آموزنده است و محرک برای نوشتن، حس و حال وبینار را بهتر از قبل کرده است. هر چند شاهین خودش آنقدر مهارت دارد که وبینارهایش را پرانرژی برگزار کند.

    بعد از وبینار با دخترم به چهارباغ رفتیم. از کتاب­فروشی سر درآوردیم. کتاب رود راوی را می­‌خواستم که تمام کرده بود. هاویه را خریدم.

    کتاب­‌هائی که امسال چاپ شده بسیار گران شده­‌اند. قیمت یک کتاب ۵۰۰صفحه­‌ای بیشتر از یک­میلیون تومان قیمت دارد. به نظر می­‌رسد با این منوال کتاب فیزیکی از سبد خرید مردم ایران عحذف شد.

    بعد از کتاب­فروشی قدم زنان از روی سی‌­وسه پل گذشتیم. به اتفاق بستنی نوش جان کردیم و به خانه برگشتیم.

    قرار بود برای پدرم شام ببرم که همین کار کردم.

    ساعت از 10 گذشته بود که به خانه برگشتم و بعد از صرف شام به تماشای فوتبال ایران و بلژیک نشستم و بعد خوابیدم

  8. سال‌ واژه: سکوت
    ۱- آزادنویسی
    ۲- چند صفحه از کتاب «زبان آدم»
    ۳- خوابیدم چون سرگیجه داشتم. شانس آوردم که ناهار داشتیم.
    ۴- مرتب کردن آشپزخانه و بردن پریا به کلاس نقاشی
    ۵- جارو زدن و تماس تلفنی
    ۶- تماشای فوتبال و شام

  9. نیک نامه پنجم ۱۴۰۵۰۳۳۱
    سال واژه‌‌ام: زیبایی
    دست افشانی برایم تجلی زندگی و زیباییست. برای بازگشتش به یا تولدش در تن‌هایمان می‌کوشم. نه تنها اینترنتم قطع شد بلکه سیم کارتم از دسترس خارج شد. ناامید نشدم، کوشیدم. ایستگاه دست افشانی به لطف مربیمان راهیل و لینک جدید، پیش رفته بود ولی با نصف تعدادی که ابتدا حضور داشتند و من از دوستانم و به خصوص مادر عزیزی که برای نخستین بار دعوتش کرده بودم، بسیار خجالت کشیدم. به سختی به کلاس ساعت بیستم با تأخیر رسیدم و با قطع و وصلی بسیار و گیسوانی تاب‌دار و دلی تب‌دار اما با اقتدار، داوطلب شدم و تمرینم به لطف کسرا، تصحیح گشت. سر درد را در آغوش کشیدم و به دیار خواب شتابیدم.
    به امید این‌که تلخی قطعی اینترنت و سیم‌کارت را بشورم و ببرم نیک‌نامه‌ای از آغاز تابستان ما بچه‌های مدرسه به شاهین مدرسه بخوانید.
    نامه‌ی ما به شاهین
    اسفند و بهار جنگ و عشق،
    «ای وای گویووووم» جنگ شد. ولی قرار شد جوری باشه هم شما لذت ببرید، هم ما. ما که بیشترمون زنیم و به قول دایی جان،  همدیگرُ بلدیییم. حسابی لذت بردیم، از دنبلان تا دیدار دوستان.
    خلاصه که «حبستُ بکشم قناری» حقا که شاهینی، برادر نسیمی و پسر بهاری. ✍ آسمان آغاز تابستان
    https://t.me/Fatemeh7Aseman

  10. 1. سال‌واژه من: بین مهارت و استمرار مانده‌ام، اما به نظرم استمرار شاید مهتر باشد چون موجب کسب مهارت می‌شود. به احتمال زیاد سال واژه‌ام را از مهارت به استمرار تغییر بدهم.
    2. برای اینکه خوابم تنظیم بشود در حیاط خوابیم، مزه داد. البت «نیو» اسم گربه‌ خواهرم هست، اومد کنارم خوابید و من چیزی بهش نگفتم، چون اذیت نمی‌کرد.
    3. از غزاله جان هم ممنون که در ضبط کردن صدا، پیامبری شد و بر من راه رو نمود. همچین اسماء عزیز که تمارینی در این رابطه بر بنده ارزانی داشت.
    4. حدوداً ده صفحه از بوف کور خوندم. بعضی جاهاشو نمی‌فهمم. البت باید همینجور هم باشد چون من کلاً اهل کتاب نبودم.
    5. واژه سپوختن بر سر زبانم افتاده، حال نمی‌دانم با آن چه کنم. واژه‌‌ای بود که استاد بر ما سپوخت. البت خوشحالم که کسی از اطرافیانم معنایش را نمی‌فهمد.

  11. -بغض
    -بغض
    -گریه
    -گریه
    -گریه
    -گریه
    -بغض
    -بادِنوبان
    -بغض
    -گریه
    -بغض
    -هات‌داگ
    -لبخند
    -لبخند بیشتر
    -بغض
    -بغل
    -گریه
    -بغض
    -فیلم کوتاهِ «شهروند»
    -گریه
    -بغض
    -بغل
    -بیهوش
    -حرف (خیلی کم)
    -بغض
    -گریه
    -خاب
    تابستونم مبارک❤️

  12. حلزون میکروسکوپی گشته.
    سال‌واژه: آشتی
    ۱. صفحات صبحگاهی را با خرچنگ قورباغه‌ترین حالت ممکن نوشتم.
    ۲. مثلن به خودم رسیدم و صبحانه شیر توت فرنگی درست کردم.(آخه زنننن کی ۷صبح شیر توت فرنگی می‌خوره؟؟؟)
    ۳.امروز شیفتم بود و در مدرسه بودم که به آنی از لحظه، بخشنامه وزارتی آمد که نمونه‌دولتی‌ها تبدیل به مدارس عادی شوند.
    خب مسلمان‌ها یا زودتر بگویید یا بگذارید سال بعد. فردا اولین روز ثبت‌نام است. الان چه غلطی کنیم ما؟
    ۴. هزار کلمه آزادنویسی پشت سیستم مدیر داشتم که چه‌قدر خفن بود هم به خاطر صندلی چرخدار ش که هی می‌چرخیدم و هم صفحه دسکتاپ که تصویر بانو بیلی آیلیش بود( مدیرجانمان بیلی آیلیش را نمی‌شناسد و فقط از چشم‌های آبیش خوشش آمده😂)
    ۵.نشسته بودیم و آب خنکمان را می‌خوردیم که فریاد سرایدار مدرسه کل حیاط را برداشت. بنده خدا در حال نصب کردن آینه بزرگ خوابگاه، دستش سر می‌خورد و آینه روی دستش فرود می‌آید. کل زمین را خون برداشته بود و سریع بردنش اتاق عمل.
    تنها نقش مفید من در مدیریت بحران این بود که یک دستمال را محکم بالای دستش ببندم که خونریزی کمتر شود.
    ۶. معلم قدیمیم به مدرسه آمد و چند ساعتی با هم حرف زدیم اما حرف‌هایی زدم که بهتر بود، نزنم. خب دختر قرار نیست که سفره‌ی دلت را جلوی همه باز کنی. اهههه.
    ۷. زبان خواندم و تلاش کردم لغات جدید بیفزایم یه دانش زبانی.
    ۸. مطلب در تلگرام منتشر کردم و تشکر از مرضیه جان یار محمدی با نظرات زیبایش.
    ۹. پیاده روی روزانه که امروز حدود ۳ کیلومتر شد.
    ۱۰.خواندن کتاب” با شما نبودم”
    ۱۱. و دیدن فوتبال ایران و بلژیک. چرا نگاه کردم؟ نمی‌دانم. چیزی فهمیدم؟ نه. نتیجه؟ به دایره‌ی فحش‌هایم افزوده شد.

  13. گزارش نیک ۳۱ خرداد
    سال‌واژه: استمرار
    نوشتن صفحات صبحگاهی به حالت
    ‏angry birds

    تا ساعت یک در اداره‌ی کوفتی اسناد بودم.

    چند اتود صفحه‌ی اول برای نشریه حلزون زدم و فرستادم.

    روی موضوع جدید پست وبلاگی کار کردم.

  14. سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد
    وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد
    گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
    طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد
    مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش
    کاو به تأییدِ نظر حلّ‌ِ معمّا می‌کرد
    دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست
    واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
    گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟
    گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد
    بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود
    او نمی‌دیدش و از دور خدارا می‌کرد
    این‌همه شعبدهٔ خویش که می‌کرد اینجا
    سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا می‌کرد
    گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
    جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
    فیضِ روحُ‌القُدُس ار باز مدد فرماید
    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد
    گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پیِ چیست
    گفت حافظ گله‌ای از دلِ شیدا می‌کرد

    گزارش نیک ۰۵/۳/۳۱

    -خطالب به دوست عزیزی که غزل بالا را امروز تفسیر کرد: امیدوارم لسان‌الغیب امشب بیاید به خوابت و خودش غزلش را تفسیر کند. من فقط می‌دانم این غزل درمورد کون و کردنِ این و آن نیست. حتی به نظر من عرفانی هم نیست. در ستایش گوهری‌ست که در درون هریک از ما وجود دارد و نباید در جهان بیرون دنبالش بگردیم. چیزی که خودمان داریم. قدرتِ شخصِ من و شما. باتشکر، رییس انجمن حمایت از حافظ. (می‌فهمم شوخی کردین. منم دارم شوخی می‌کنم. جدی نگیرین و نگین دختره چه جوگیر و لوسه‌.)

    -رفتم کلاس رفع اشکال شیمی.

    -پادکست شنیدم.

    -نقاشی کشیدم.

    -نویسنده‌ساز بودم.

    -برای زهرا هادی نامه نوشتم.

    -فیزیک خواندم.

    ـ‌جان من وقتی اکانت تلگرام‌تان را عوض می‌کنید به دوست‌های‌تان بگویید. امروز فهمیدم دوستم قهر نبوده فقط اکانت عوض کرده بود که جواب نمی‌داد.

    #گزارش‌ـ‌نیک
    https://t.me/shivanotes

  15. ۰۵٫۰۳٫۳۱
    سال واژم: شجاعت

    روتین پوستی رفتم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب نوشتم.
    رخدادنگاری کردم.
    داستانم رو تموم کردم.
    چند صفحه‌ای سیر عشق خوندم‌.
    سه تا آزادنویسی کوتاه کردم. (یکیش با سمانه.)
    دورهمی کتابخونی داشتم دیشب، رفتم.
    یه غزل از منزوی خوندم.
    با سمانه حرف زدم (چند دقیقه‌ای هم باهم کتاب خوندیم.)
    پست کانال هوا کردم.

    https://t.me/NajmehAsghari

  16. نیک اگر بنگرم

    سال‌واژه: خودآغوشی

    _ اولین و ساده‌ترین قدم برای نزدیک شدن به سال‌واژه‌ام شاید این باشد که ماهیتابه و قابلمه‌های داغ را با دست برندارم؛ که بعد مثل نقره‌داغ‌شده‌ها هجوم نبرم به فریزر و سرخی سوختگی‌ها را در یخ فرو کنم. خب دختر، دستگیره را گذاشته‌اند برای همین وقت‌ها، نه برای دکور!

    _ امروز حسابی درگیر بودم. میگ‌میگ‌وار در آشپزخانه می‌چرخیدم. از فردا تا آخر هفته فرصت هیچ تمیزکاری و پخت‌وپزی ندارم. اول کوله‌باری ظرف شستم، بعد کُمپوت سیب بار گذاشتم برای دل‌ضعفه‌های بعد از رسیدن به خانه، غذای دو روز را آماده کردم، صبحانه‌ها را جور کردم و رولت خرما را برای مراسم امشب به راه انداختم. شب خسته و کوفته افتاده بودم روی کنارفرشی‌ها و داشتم هِرهِر به مصطفی می‌خندیدم. بیشتر خنده‌ی عصبی بود. محل کارش قرار است تغییر کند و ده ایستگاه به مسیرش اضافه شده. داشتم دلداری‌اش می‌دادم و نقشه‌ی مترو را باز می‌کردم. گفتم کو؟ کجاست این محلاتی؟ اینهمه ناراحتی ندارد که… غصه نَ…خ…ور… دیدم ته خط آبی است. مگر می‌شد جمع‌وجورم کرد؟ مصطفی می‌گفت خداوکیلی به جایی رسیده‌ایم که رد داده‌ایم. خیلی سعی کردم همدردی کنم، اما نشد. واقعا راه‌حلی برای این یکی ندارم. خدا به خیر کند.

    _ آخرین موکاپ طراحی هویت بصری را زدم. امیدوارم فردا تأیید بخورد و تا ژوژمان خلاص شوم. به این فکر می‌کنم معادل فارسی موکاپ چه می‌شود؟ مثلا نمونه‌ی نمایشی یا نمایه‌ی کاربردی؟ گذشته از موکاپ، در گرافیک خیلی بی‌خود و بی‌جهت (یعنی به جهت فیس و افاده) از عبارت‌های انگلیسی با نوشتار فینگلیشی استفاده می‌کنند؛ حتی در مناسبات رسمی. خیلی از این حرکت بیزارم. در حالی که معادل‌های فارسی‌شان هم رایج‌اند و هم خوش‌آوا. خدایی واژه‌ی هنر با این زیبایی و آهنگ کجا، آرت کجا.

    _ همیشه به وبینار الهه علیزاده نمی‌رسم و پشت در می‌مانم. موضوع وبینارها که درباره‌ی زبان و واقعیت پیش می‌رود را خیلی دوست دارم. معمولا با صدای ضبط‌شده دنبال می‌کنم. امروز هم گوش سپردم تا عقب نیفتم.

    _ به وبینار نویسنده‌ساز رسیدم. هر لحظه بیشتر از قبل بابت پاک کردن اینستاگرام احساس رضایت می‌کنم. اول به خاطر امتحانات پاکش کردم، اما بعد فهمیدم دلم می‌خاهد وابستگی‌ام را، چه کاری چه درسی، از آنجا کم کنم. بدم می‌آمد که با هر قطعی اینترنت همه چیزم روی هوا برود و بخشی از زندگی‌ام معلق بماند. برای همین به راه‌اندازی سایت فکر کردم؛ هم برای کار، هم برای نوشتن. حتی می‌توانم مجموعه عکس‌هایم را بهتر منتشر کنم. پلتفرم‌های جایگزین مثل لینکدین هم می‌توانند برای پروژه‌های کاری بستر مناسبی باشند؛ چون آن‌قدر تمرکززدا نیستند. برای منابع گرافیک هم که سایت‌های خارجی و پینترستِ پدربیامرز هست. حذف کردنش خیر بیشتری از نگه‌داشتنش داشت. از طرفی حس می‌کنم وقت بیشتری برای کتاب خاندن پیدا کرده‌ام و می‌توانم جدی‌تر و متمرکزتر اهدافم را پیش ببرم.

    _ مسخره می‌شدم بابت کندخوانی. همیشه احساس بدی داشتم. همه تندتند کتاب می‌خاندند و سراغ بعدی می‌رفتند و من هنوز در کتاب اولم مانده بودم. می‌گفتند مگر می‌خاهی کتاب را رشته‌رشته بجوی؟ بعد سوژه می‌شدم که ساجده تا دو سال دیگر هم یک کتاب تمام نمی‌کند. اما دست خودم نبود. کتاب را که باز می‌کردم دلم می‌خاست همه چیز را مزمزه کنم؛ اسم‌ها، رنگ‌ها، شخصیت‌ها، گِراها. البته وقتی کتابی را تمام می‌کردم، بیشتر از بقیه در ذهنم می‌ماند. بعدها که بحث تندخانی باب شد، بیشتر احساس ناکافی بودن می‌کردم. اما کم‌کم فهمیدم ملاک فقط زیاد خاندن نیست، هرچند زیادخانی ارزشمند است. ملاک توشه و اندیشه‌ای‌ست که آدم می‌تواند بردارد. حالا من هزار کتاب هم بخانم، اما کمثل الحمار یحمل اسفارا بشوم، چه فایده؟ خلاصه امروز خوشحال شدم که دیگر احساس ناکافی بودن در مطالعه نمی‌کنم؛ هرچند میل به کمال رسیدن در آن را دارم. احساس می‌کنم در دیدن هم همین‌قدر به جزئیات حریصم. حتی در شنیدن. برای همین وقتی فیلمی پخش می‌شود، باید همه‌ی صحنه‌ها و شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها را مو به مو بدانم. امروز فهمیدم این مزه‌مزه کردن، دیگر ویژگی بدی نیست.

    _ تصمیم گرفته‌ام برای اینکه به گزارش نیک برسم، هر دم از روز که کاری را انجام دادم بنویسم. معمولا از ظهر به بعد دیگر آدمِ خودم نیستم و وقتم تنگِ تنگ می‌شود. برای همین باید فکری می‌کردم تا آن زمانی که در شب می‌خاهم به نوشتن اختصاص بدهم و نمی‌شود، در طول روز خردش کنم.

    _ راستی دیروز با لادن رفتیم وبینار و گفت‌وگوی لذت‌بخشی بود. حضور ارزشمند استاد، حضور حمایتگر لادن و حضور مهربانانه‌ی همسفران عزیزم، بهترین هدیه‌ی دیروزم بود. امروز هم فرشته برگی و ندا احمدی آمدند و گفت‌وگوی دوست‌داشتنی داشتند.

    _ امروز درباره‌ی صفحات صبحگاهی نوشتم و در کانال منتشر کردم. خوشحالم که الان هم توانستم دوباره گزارش نیک داشته باشم.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  17. دعا خاندم.
    ذکر گفتم.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    بخشی از کتاب درخت‌بی‌مغز از آموزه‌های سیذارتا گوتمه را خاندم.
    سپاسگزاری بعد از غذا.
    https://t.me/speechoff

  18. گزارش نیک ۴۰

    سال‌واژه: فاصله
    با نوشتن گزارش نیک از تنبلی شبانه‌نویسی «فاصله‌» می‌گیرم.

    روزم خوب بود. من نمی‌دانم چرا معیار خوب و بد هر روزم متفاوت است. گاهی خسته هستم ولی خوبم. گاهی بدون خستگی حال بدی دارم.
    تولد دخترم بود. با دوستش کافی‌شاپ رفتیم. دو ساعتی که آن جا بودیم محو فانتزی‌های دکوراسیونش شدم. نگران این که این همه هزینه با این همه کافی‌من و باریستا و گارسن، برگشتی دارد؟ فکر کردم با این همه زرق و برق خب دیگر اسمش کافی شاپ نمی‌شود رستوران هم نمی‌شود، کاباره یا کلاب یا دیسکو چیزی باید نامید‌شان‌. البته بدون رقص و خاندن آواز.
    کافه تریاهای زمان ما پر از آرامش بود. جا‌هایی دنج که بیشتر با نور‌های آباژور روشن بودند. موزیک،ملایم بود. محلی برای دور شدن از هیاهوهای روزمره بود. خلاصه که کافی شاپ‌های امروزی خودشان هم نمی‌دانند چه ملغمه‌ای شده‌اند.

    الهه علیزاده در وبینار سرزبان مقاله‌ی ابوالحسن نجفی در باره‌ی زبان را خاند.

    داستان اول از مجموعه تقاطع امیرحسین روحی را‌ خاندم. نظرم را بعدن جدا می‌نویسم.

    به هر جان کندنی بود گزارش نیک را نوشتم.

    روزگار به کام.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  19. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی.
    – بازپرسه در چخوف، چخوف‌ها. داستان‌هاش هیچوقت دلم را نمی‌زند.
    – از غربتِ کدام واژه برایم شعری آورده‌ای؟
    – کلاس خصوصی با دوستی که ذوقش هردم‌افزون. گپی درباره‌ی پیرنگِ دو فیلم «افسانه‌ی سنگ» و «اسلحه‌ی مرگبار».
    – چرا گاهی دوست دارم فقط پرسش بنویسم و نه هیچ چیز دیگر؟
    – گفت‌وگویی نیک با دوستانی نیک و نیک‌آتیه.
    – تو وبینار امروز نویسنده‌ساز از تجربه‌ی اخیرم در مطالعه‌ی بسیار کُندِ برخی کتاب‌ها گفتم. آهسته‌خانی به مثابه‌ی نوعی مراقبه. چه نکوست اگر نیم ساعت خیره شوی به نیم صفحه‌ی کتاب. اینجاست که خاه‌مخاه اندیشه هم صورت می‌بندد. در بخش دوم وبینار فرشته برگی و ندا احمدی با هم مصاحبه کردند و صفا نمودیم. دم هر دو عزیزِ خبیث گرم.
    – آه سرزمین ذلت‌خیز.
    – بهله، ناصرالدین شاه هم گزارش نیک می‌نگاریده. این پاره‌اش را داشته باش:
    «رسیدیم به سیلابِ بزرگ و می‌راندیم؛ یک‌دفعه از عقب صدا بلند شد که: های خوک، های خوک. معلوم شد خوکی است از عقب سوارها و ما می‌آید. ما برگشتیم دیدیم جمعیت زیاد است نمی‌گذارند خوک پیدا شود. بناکردیم به فحش دادن؛ هی پدرسوخته‌ها هی زن قحبه‌ها رد شوید بروید یک‌طرف خوک بیاید. سوارها دست‌پاچه شده‌اند؛ ما متصل فحش می‌دهیم. بعضی سوارها یک‌طرف می‌روند، یک‌دسته طرف دیگر می‌رفتند و باز خوک پیدا نمی‌شد. خودمان راندیم به یک‌طرف، دیدیم یک خوک مادهٔ بزرگ از عقب سوارها به کون یابوها چسبیده و می‌آید. این شعر به خاطرمان رسید: صید از پی صیاد دویدن مزه دارد.» (شعبان ۱۳۱۰)
    – می‌رویم که از فردا کارگاه «نوشتمرین» تازه را بیاغازیم.

    1. 🚀🐌حلزونِ کارگاه نوشتمرینِ ما،
      مثل «تئو»،
      یه موتور توربو تو دلش داره؛
      که با یه شتابِ باورنکردنی
      مهارت‌های نویسندگی‌مونو
      می‌بره تا مرزِ بی‌نهایت🚀🐌

    2. سلام استاد جان
      همه داستانِ نیک و پرآیینتان یک‌ور و خوک دیدن آن شاه معلوم‌الحال ور دیگر.
      🌷🌱🌷

    3. وای چقدر به گزارش نیک ناصرالدین شاه خندیدم روحش ان‌شاالله از من نرنجد

  20. سال‌واژه‌: ارتباط.
    صفحات صبحگاهی یک صفحه
    پختن ناهار. تاس کباب.
    حرف زذن با فاطمه.
    پنج تا مرغ تیکه کردم.
    پادکست ادب جدایی از انسانک دو بار شنیدم.
    کارگاه سوال‌کافی را مرور کردم.
    نوشتم دو بار.
    15 دقیقه نیویورکر حوصله‌م نشد ادامه بدم.
    فوتبال دیدم. شیر دات حلالت بیران.
    همینا کافیه. شب بخیر.
    داروگ مامانم که نمی‌شناسید. https://t.me/sarazolfaghary

  21. سال واژه تو را وامی‌دارد بنویسی یا حال خرابت؟ شاید هر دو. بز آوردی. یک عمر است بز می‌آوری و خودت را شبیه آدمهای شنگول نشان می دهی. همین است که شبیه منگول‌هایی.
    صبح را با ته‌مانده‌های شب قبل شروع می‌کنی. روزت را با مالیاتچی‌ها سر می‌کنی. میانه روز خودت را به قهوه‌ نطلبیده مهمان می‌کنی. دلجویی می‌کنی از عمو فرخ که جدی بودن دیروزت دلگیرش کرده.(جماعتی هستیم ما که نپرس. پا را از گلیم درازتر می‌کنیم. به رویمان که می‌آورند تریش قبامان ترک برمی‌دارد. بعد هم زیر لب غرولند می‌کنیم نرم و آهسته بیا تا مبادا ترکی بردار.) باری شیرینی کدورت‌های عمو فرخ را می‌شورد.
    دیرتر از معمول راهی خانه می‌شوی، مدرسه برای فوتبال امشب دورهمی گذاشته تا بچه‌ها به این بهانه کنار هم باشند. عجله می‌کنی، خروجی اول را به اشتباه می‌پیچی. کلافه‌ از خودت دیر ترمز می‌گیری.
    ـ آهای خانم چکار می‌کنی، حواست کجاست.
    زن بیچاره می‌خواهد سفر برود. مقصری، مدارک می‌دهی، شماره رد و بدل می‌شود. خداحافظی می‌کنی تا شاید برسی به قول و قرارت. ملال شُرشُر از تنت می‌ریزد. تماس می‌گیرد.
    ـ برای بیمه کروکی نیاز داریم.
    لوکیشن می‌فرستی. تا رسیدن پلیس با هم گپ می‌زنید. از برنامه‌ی سفرش می‌گوید. دلت برای شیرینی صدا و ملاحت لبخندش غنج می‌رود.
    بهروز و پندار می‌رسند. زودتر میلاد رفیق بهروز آمده. سربه‌سر می‌گذارد:«این که نشد تصادف»
    پندار می‌گوید مطمئنم موقع تصادف به وبینار شاهین گوش می‌کردی. درست می‌گوید.
    پلیس کروکی می‌کشد. جدا می‌شوید. رد پای ملاحت صدایش در ذهنت می‌نشیند.
    در مسیر مدرسه، سری به دهکده بازی و اندیشه می‌زنی. کتابی از رولد دال می‌خری. پندار هم که عاشق دن گاتمن است دو کتاب از سری مدرسه‌ی پر ماجرا می‌خرد.
    روی زیرانداز مدرسه نشسته‌ای. در هیاهو بچه‌ها غرق می‌شوی. معلم‌ها پیش‌بینی بچه‌ها را در تنگی بزرگ جمع می‌کنند. معلم فارسی خودش را معرفی می‌کند و تو شرمنده از اینکه در هیچ‌کدام از دیدارها حضور نداشته‌ای.
    غرق تماشای بچه‌ها شده‌ای. تمام جان‌های رفته‌ات بازمی‌گردد از هیاهوی شوق‌انگیز بیش از پنجاه پسربچه.
    مسابقه شروع می‌شود بیشتر بچه‌ها فریاد می‌زنند دو یک می‌برد. بهروز می‌گوید احساس می‌کنم وسط مرغداری نشسته‌ام.
    گرچه گاو روزت پی در پی زایید، فدای خنده‌ها و شوق پندار که غرور و خجالت مانع از بروزش می‌شود.

  22. امروز برای چنددهمین بار طی سالهای برباد رفته، مجبور بودم با پوشه‌ای از مدارک پرنویس و کم‌نویس وارد اداه‌ی لازم‌الحضور شوم. به خیال خودم اینبار با دست پر رفته بودم و بهانه‌ای برای سنگ قلاب کردنم نداشتند. ولی مگر می‌شود. این مسیر هزار توی پرچاله‌چوله هربار یکجور خفتم را می‌گرفت؛ حتی به ناحق. و حالا با اعمال سلیقه‌ای جدید باید کفش آهنی دیگری به پا می‌کردم و میرفتم سراغ آموزش و پرورش. تغییر مدارک، ارائه مدارک، گرفتن حکم، انتظار برای اجرای حکم و دست آخر چه؟ هیچ. شاید گرفتن یک لیسانسِ درِپیت که برای پرکردن کیف مدارک مناسب‌تر خواهد بود تا راه انداختن کسب و کار. ویزیتوری بیشتر مهارت کلام می‌خواهد و گسترش دایره‌ی انسانی. و ما بعد از عبور از مسیری سخت و چندساله، دیگر نه توانی برای گفتن داریم نه حوصله‌ای برای بودن کنار دیگران.
    آیا اینها می‌تواند نیک نویسی ید نیک اندیشی محسوب شود. اگر نه، عذرخواهم. بضاعت امروز من همینقدر بود.

  23. سالواژه ی امروزم : گُهههه
    گزارش نیک امروزم مربوط می شه به تصویر گزارش نیک دیروز .
    یک نوشته ی داستان نشده براش نوشته بودم . کات به کلوز آپم که از هوش مصنوعی کمک گرفتم . گزارش نیکمُ در اون قالب نوشتم . که رفته بودم دندانپزشکی و ….
    میذارمش اینجا 🌻:
    بیر حکایه ( هekayə) اولمایان یازی
    «ایل‌بیز دیش‌هَکیمی‌نین یونیتینه اوتورموشدی.
    دیش‌هَکیمی اَلینی آپاردی دیش اِتینه.
    قاتی ساری ایرین بیردن فیشقیردی چولَه، سینی‌نین اوستونه دامدی.
    ایل‌بیزین آغزی آچیخ قالیبدی، گؤزلری ده قورخودان حدّه‌نن آرتیخ چیخیبدی بیرون؛ اله بیل آغری تا قابیغینین ایچینه‌جَن کئچیبدی.»
    یازار :آذردوخد
    امشب که آقای همسر داشتند فوتبال نگاه می کردند . گزارشگرِ گفت : شیر ِ دا حلالت !
    من شنیدم شیردال حلالت .
    مغزم رگ به رگ شد . از همسرم که پرسیدم چی گفت ؟
    گفت :همون شیر مادر حلالتِ خیابانیه .
    “دا” یعنی مادر .
    پرسیدم ؛ یعنی این بازیکنه از دا که توی “کتاب دا ” بود شیر تناول کرده؟
    نیک شد که .
    نیک تر از خواب شیخ حسن

    🌻کانال تلگرامم خصوصیه :
    https://t.me/+r96l0j_Iu38yNWVk

  24. ـ صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ـ در کتابفروشی پرسه زدم و کتابی خریدم.
    ـ چند صفحه‌ای رودراوی خواندم.
    ـ چند کاریکلماتور نوشتم.
    ـ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و استاد به کندخوانی اشاره کردند. راستش به گمانم یک ماهی باشد که سر رودروای هستم و به جمله‌ها و دیالوگ‌ها توجه می‌کنم. دنیای داستانی نویسنده را عمیق‌تر در می‌یابم. برای من تجریه‌ی جدیدی‌ست که قرار است در کتاب‌های بعدی نیز تکرارش کنم.
    ـ داستان کوتاهم را پیش بردم. خودم خیلی دوستش دارم‌ بزرگترین چالشم بر سر دیالوگ‌هاست. چه‌طور از زیرمتن استفاده کنم؟ چه‌طور جمله‌ها را با دقت کنار هم بچینم که داستان پیش برود؟
    خودم احساس می‌کنم به کلی دیدم نسبت به داستان‌سرایی دگرگون شده است. امید که بتوانم مفاهیمی که مدنظر دارم را در داستان بگنجانم.
    ـ امروز به واژه‌ی «آگاهی» بسیار اندیشیدم.
    ـ مطلبی برای کانالم نوشتم که فعلا تنها آغاز و پایان دارد!
    ـ گمان نکنید امروز به گرمای سگی فحش ندادم.
    ـ امروز حوصله‌ی چندانی نداشتم اما توجهی به آن نکردم. راستش دیگر حوصله‌ی بی‌حوصلگی‌ام را ندارم. دنیا همین چند روز است و من دیگر ۲۴ سالم نمی‌شود پس گور بابای ناراضی سگ. (با خودم هستم..)

  25. سال‌واژه‌ من: شناخت

    ١. یک چسه آزادنویسی کردم.

    ٢. خوشه‌یی کشیدم از روز ایده‌آلم.

    ٣. در فکریدن به روز ایده‌آلم دوباره رسیدم به مثلثِ خاب، آزادنویسی، ارتباط. ارتباط که می‌گویم آن روی دیگرش خلوت است. الان مصلحت مملکت در آن است که خاب، آزادنویسی، خلوت.

    ۴. عکس استوری کردم.

    ۵. در کانال تلگرامم یادداشت‌ و روزگفتار منتشریدم.

    ۶. روزسوال را بودم. با الهه ابتدای مقاله‌یی درباره‌ی زبان از ابولی‌حسن نجفی را خاندیم و با مبی‌نو دو ترجمه‌ را مقایسه‌ایدیم. این‌طور بود که زبان اندر زبان شد.

    ٧. بخشی از جمله‌های «حرفای گنده‌گنده» فرسی که کاهین شلانتری در کاریکلماتور ٢ بهمان داده را خاندم. خاندم اما دلتنگی‌ام برای فرسی بیش از این‌هاست. توی چنین مواقعی سوالم می‌آید که من دارم چه گهی می‌خورم ‌که نمی‌خانم؟ من باید خلوت بخورم. هیچ‌کارگی‌های ریزه‌ریزه. نه نه، لازم نکرده برنامه‌ بریزی، فقط باز کن. پی‌دی‌اف را. و چیز. بگذار جلوی چشمت. بگو یک صفحه. چیزی هم که من می‌خاهم تنها یک صفحه‌ است. و حتا کم‌تر از آن. پس چه مرگت است که می‌گویی دلتنگی‌ات بیش از این‌هاست؟ به‌ خرطوم شما مربوط نیست.

    ٨. نویسنده‌ساز را بودم. این بودن‌ها واقعن‌ برایم مهم است. مهم است ولی مهم هم است. چون یک روز نباشی، ممه‌‌گان جهان جابه‌جا می‌گردد و بی‌خبر می‌مانی. انی وی. استاد از کندخانی گفت و من شیفته‌ی یادآوری کندخانی‌ام. و بلایان عالم زیبایی، احمد اند برگ، عرصه‌ی گفت‌وگو را گستراندند. چون بودن‌شان را می‌ضبطیدم، نمی‌توانستم کامنت بنویسم اما لبخندیدم و خندیدم و لبخندیدم. با دیدن و شنیدن‌شان. گوگولی‌‌های مهربان بوستداشتنی. ست کرده بودند. این را خیلی خوووووشم آمد. ببوسم‌شان.

    ٩. پست تمرین را در سرزبان‌آباد گذاشتم. نصحیت من به نوه‌گانم این است که وقتی کارها تلنبار می‌شوند، از آخر یعنی از همان جایی که هستند بیاغازند و بی‌خیال از صفر و از اول و از پایه و این‌ها شوند. اگر جای ابهام دارد حرفم برای نوه‌گانم، مشکل از خودِ بی‌ننه‌بزرگ‌‌شان است.

    ١٠. برای خندق بلای خاهرانم شام پختم و بار دیگر ثابت شد: مهم نیست من چقدر نمک بزنم، غذا می‌خاهد که بی‌نمک شود.

    ١١. همسفران د بیا کارگاه نوشتمرین را ثبت‌نام کردند و د بیا لینک رساندم.

    ١٢. خونسردیم را حفظ کردم. طحال آتنا گل کاشته. گل‌کیست. خونسردیم را حفظ کردم. می‌کنم. پیش می‌آید. خیلی دارد پیش می‌آید ولی زندگی محل پیشامدهاست. نصیحتی دیگر برای نوه‌گانم. حالش را ببرند. در حالی که من گایش را می‌برم. (چسناله را داشتید؟)

    https://t.me/elahebaseda

  26. —سال‌واژه‌ام: درنگ

    —صفحات صبحگاهی نوشتم.

    —شعر نوشتم و کمی از کتاب سکو‌ها خالیست را خواندم.

    —کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق را خواندم. سه تا واژه انتخاب کردم و با آن‌ها کاریکلماتور نوشتم.

    —تراپی رفتم و قبل و بعدش کلی پیاده‌روی کردم تو ایی شرجی تو ایی گرما و هلاک شدم. سری هم به کتابفروشی زدم.

    —در یوتیوب گشتم و یک ویدئوی آموزشی دیدم.

    —چند صفحه از کتاب بوطیقای جهالت خواندم.

    —دوباره شعر نوشتم.

    https://t.me/sarachegenii

  27. کلمه سال: ویل‌ویلی

    یک:
    رفتم کلاس خیاطی. استاد گفته بود هر چه تا الآن دوخته‌ام ببرم برایش. دیشب که نگاه کردم دیدم اکثر چیزهایی که دوخته‌ام ناقص‌اند. یکی دکمه ندارد و پس‌دوز نشده، دیگری خشتکش چرخ نشده، آخری کمرش وصل نشده و آخری هم در تلاش‌های ناموفقم و شکستن سوزن‌هایم، رها شده. اما چه می‌کردم؟ یکی که کامل بود. برادرم گفت یک‌شبه نمی‌شود ماهر شد. گفتم نمی‌خواهم دعوا بشوم. گفت آن هم شیرینی کار است. راست می‌گفت؟ شاید راست می‌گفت. لباس‌هایم مثل رمان‌هایی بودند که زمانی می‌نوشتم. چند وقت پیش دوستم پرسید که تا به حال رمانی را کامل کرده‌ام؟ و جوابم نه بود. همه در حال چرخیدن هستند. گربه‌ای که سوپ‌فروشیِ گوشت آدم داشت و می‌خواست شاگردی را به فرزندی بگیرد، پری‌ای که بال‌هایش را بریده و دزدیده بودند و خودش را در سرزمین آدم‌ها می‌یافت، دختری که اسیر جاودانه‌ی سپیدمویی شده بود و محکوم زندگی کردن با او بود به دلیلی که نمی‌دانست و بقیه. همه محکوم‌اند به ولو ماندن و تمام نشدن تا وقتی که خدای دنیای‌شان تکانی به خودش بدهد. و آن خدا من هستم که همه‌شان را به حال خودشان واگذاشته‌ام. اما سر خیاطی، استادم سرزنشم نکرد. گفت اصلاحات را بهتر انجام داده‌ام و ایراداتم را بهم گفت و خواست که نیمه‌ها را تمام کنم. درس آستین گرفتم و برگشتم. سر راه یک نان بربری هم گرفتم. فقط یکی.

    دو:
    آزاد نوشتم. نه فقط آزادنویسی. از روی قسمتی از  کتاب «حرف‌های گنده‌گنده» رونویسی کردم. از جمله‌های خوب فُرسی در کتاب:
    «اگر روز دیرتر شروع می‌شد، از آن بیشتر خوشم می‌آمد.»

    سه:
    تلفنی با دوستم صحبت کردم و از امروز برایش گفتم. از کلاس خیاطی و از پارچه‌ای که چشمم را توی بازار گرفت و خریدم اما یک چیز براق و سفید است و توی مجلس عروسی، بهتر است مهمان نپوشدش. می‌گویند عروس باید سفید بپوشد نه دیگران. من این رسم را از کره‌ای‌ها یاد گرفتم. زن‌ها معمولن سعی می‌کنن توی عروسی‌ها لباس رسمی بپوشند. مثلن کت و شلوار مشکی‌. معتقدند عروسی روز درخشش عروس است و بقیه نباید با زیاد توی چشم کردن خودشان، این جلوه را از او بگیرند. اما من خیلی لباس سفید دوست دارم. از نظر دوستم که عکس پارچه را برایش فرستادم لباسی با این رنگ و طرح مشکلی نداشت. اما باز هم نمی‌دانم.

    چهار:
    مادرم صبح کمی مریض بود برای همین هم آش ماست درست کردم. هر چند حالش خوب شد اما بعدن ازش خورد و خوردم. محبوب جفتمان است. وقتی می‌گویم آش ماست یک چیز پرمخلفات منظورم نیست. منظورم مقدار کمی برنج و مقدار فراوانی آب است با قدری نمک که پخته می‌شود و با ماست سرو می‌شود، همین.

    پنج:
    تا شب کار را برایم سخت نکرده، قدری درس می‌خوانم. درازکش می‌خوانم. عیبی ندارد. اتاق خودم گرم است. به‌هم‌ریخته است و در حال حاضر نایی برای لی‌لی به لالای درس خواندن ندارم.

    شش:
    فیلم «office romance» را می‌بینم. از آن فیلم‌هایی‌ست که توی سریال‌های کره‌ای رُسش را درآورده‌اند. سریال‌های کره‌ای با بازیگرهای خوشکل و لباس‌های خوشکل و دنیای صورتی و تکنولوژی کیوت. نه مردهای پشمالو و منشی‌هایی که توی محل کار زایمان می‌کنند و خواهر‌های لات مسخره‌ی زندانی و حرف‌های رکیکی که همه دوست دارند. احتمالن فیلم‌هایی مثل «eternity» و «it ends with us» را بیشتر دوست داشته‌ام. این را نه زیاد.

    هفت:
    خیلی کم از نویسنده‌ساز را بودم. برای خرید رفتم بیرون و وقتی که برگشتم، مشغول خواندن «درباری از مه و خشم» شدم. داستان به بخش‌های مورد علاقه‌ام نزدیک می‌شود و دوستش دارم. دنیاهای جادویی، قدرت‌های جادویی، تصور جاهایی که وجود ندارند. زیبایی. پیروزی. همه‌ی چیزهایی که در تصورات دخترانه‌ام دلچسب هستند.

    هشت:
    پست‌های متنی و صوتی کانالم را هوا می‌کنم و باز کتاب می‌خوانم.

    لینک کانالم:
    https://t.me/havirism

  28. سالواژه ی امروزم : گُهههه
    گزارش نیک امروزم مربوط می شه به تصویر گزارش نیک دیروز .
    یک نوشته ی داستان نشده براش نوشته بودم . کات به کلوز آپم که از هوش مصنوعی کمک گرفتم . گزارش نیکمُ در اون قالب نوشتم . که رفته بودم دندانپزشکی و ….
    میذارمش اینجا 🌻:
    بیر حکایه ( هekayə) اولمایان یازی
    «ایل‌بیز دیش‌هَکیمی‌نین یونیتینه اوتورموشدی.
    دیش‌هَکیمی اَلینی آپاردی دیش اِتینه.
    قاتی ساری ایرین بیردن فیشقیردی چولَه، سینی‌نین اوستونه دامدی.
    ایل‌بیزین آغزی آچیخ قالیبدی، گؤزلری ده قورخودان حدّه‌نن آرتیخ چیخیبدی بیرون؛ اله بیل آغری تا قابیغینین ایچینه‌جَن کئچیبدی.»
    یازار :آذردوخد
    امشب که آقای همسر داشتند فوتبال نگاه می کردند . گزارشگرِ گفت : شیر ِ دا حلالت !
    من شنیدم شیردال حلالت .
    مغزم رگ به رگ شد . از همسرم که پرسیدم چی گفت ؟
    گفت :همون شیر مادر حلالتِ خیابانیه .
    “دا” یعنی مادر .
    پرسیدم ؛ یعنی این بازیکنه از دا که توی “کتاب دا ” بود شیر تناول کرده؟
    نیک شد که .
    نیک تر از خواب شیخ حسن

    🌻کانال تلگرامم خصوصیه . لینکشو میارم اینجا

  29. سال‌واژه‌ام: نظم

    امروز تو کلاس انتقام گرفتیم. وقتی بچه‌ها می‌رن شرح‌حالشونو بخونن استاد ازمون می‌خواد نقدش کنیم. یکی از بچه‌ها همیشه ایرادهای الکی می‌گرفت.
    تا که خودش رفت. ما هم یکصدا برا هر جمله‌اش ایرادی پیدا کردیم.

    داستان اول مجموعه داستان تقاطع رو کامل کردم. خیلی خوب بود. آخرشم درست حدس زده بودم.

    به پادکست‌های ۶ دقیقه‌ای بی‌‌بی‌سی گوش دادم.

    متاسفانه کلاس سمیوعملی دقیقا رو تایم وبینار بود. ولی اونم دوست دارم. چندتا معاینه یادگرفتیم و سوال‌هاشم بلد شدم.

    نه‌آدمی رو تموم کردم. تازه فهمیدم یک‌جور خودزندگی‌نامه‌ست.چیزی که بیشتردرموردش دوست داشتم صداقت زیادی راوی بود. خیلی از حقایقی رو که از خودمون پنهان می‌کنیم می‌گفت. تو صفحه‌های آخر بازی تقسیم‌بندی کلمات به خنده‌دار و تراژیکم جالب بود. تو یه بازی دیگه خیلی دنبال متضاد کلمه‌ی جنایت بود. در نهایت به اینجا رسید که شاید مکافات متضادش باشه.

    آزادنویسی کردم.

    تو چهارمین روز فرجه‌ام و هنوز شروع خاصی نداشتم برا امتحان. عجیبه برا منی که نسبی خرخونم.
    امتیاز امروز: ۶
    https://t.me/lineswriter

  30. سلام!
    سال واژه:کنترل خشم🐊🎀
    خشم متمایل به صورتی (صرفا جهت اینکه استاد ازم نترسن)😇
    نمره روز: ۴
    امروز اولین باری بود که بعد از انتخاب سال‌واژه خشمگین شدم و متأسفانه نتونستم قدمی در جهت رسیدن بهش بردارم🤕
    گزارش نیک:
    ۱.صبحانه نخوردم،حتی خشمم را هم نتونستم فرو بخورم😔
    ۲.کل روز مثل مرده کف اتاق دراز کشیده بودم
    ۳.بعدش یک دفعه به سرم زد که بازنویسی تمرین جلسه سوم را انجام بدم. از خشمم نوشتم و خب در انتها احساس بهتری داشتم.
    ۴.وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم.
    ۵.قرار پیاده‌روی با دوستم را کنسل کردم.
    ۶.کتاب جامعه‌شناسی نخبه‌کشی رو تموم کرد و توی بهخوان درموردش یادداشت نوشتم. فردا کتاب مردی که در غبار گم‌شد رو شروع می‌کنم.
    امروز علاوه بر اونی که عصبی و خشمگینم کرد خودم هم کل روزم رو خراب کردم😫
    کانال تلگرام بنده:
    https://t.me/symphonieverte

  31. ۱. صبح زود خواهرم رو بردم دکتر تا آزمایش‌های معمول سالیانه رو بده.
    ۲. ناهار پختم.
    ۳. ظرف شستم.
    ۴. نقاشی کشیدم.
    ۵. با سمانه داوطلب عزیزم حرف زدم.
    ۶. وبینارهای معماری‌تفکر و نویسنده‌ساز رو شرکت کردم.
    ۷. با خواهرم سریال دیدیم.
    ۸. تمرین مثلثوال رو انجام دادم.

  32. حلزون‌مون رفته کلاس اول و سحر جان شده معلمش.🤩
    امروز، روزی سحرخیز ی بود. ۶ونیم صبح بیدار شدم.‌ پیازها را خراشیدم. سرخ‌شان کردم. گوشت‌های تکه‌تکه شده را کنار‍ِ پیاز ریختم. آخرش شد خورشت کرفس دلچسب.
    تا دختر بیدار شود و چای دم‌کشی کند، صفحه‌ی صبحگاهی ام را نوشتم. هنوز تا این ساعت فرصت تایپش پیش نیومد.
    تا مدرسه رفتیم برای آزمون ژیمناستیک. دختر را که به مدرسه سپردم، مارکت رفتم و خرید کردم.
    بعدش هم نانوایی سنگکی.
    دوباره خانه. چند تایی کار انجام دادم. رفتم دنبال دختر و از مدرسه به خانه آمدیم.
    سر راه پیش خیاطم که دوستِ قشنگمِ، رفتیم. پارچه برای دوخت تحویل دادیم.
    بعد از ناهار مادر و دختری، پیش آرایشگرم رفتم. موهام رو چتری زدم🤗
    بعد هم دکتر. که خدا رو شکر مشکل معده‌ بعد یه ماه حل شده. فقط گفت: «دور از استرس و عصبیت باش».
    گفتم: « چشمممم». ولی فکرررر نکنم😁.
    برگشتم، چهار ونیم بود. دوش گرفتم و آماده شدم برای وبینار. در گوشی یه چیز بگم: وسط وبینار خوایم برد. یه لحظه اسمم رو شنیدم. چشام باز شد:«خانم بخشیان خوش قلب، نوشته حلزون گنج پیدا کرده».🥰
    مرسی استاد، محبت دارید. 🤩🤩 دیگه خوابم پرید.
    دوستان عزیزی اومدن و حالم با دیدن و شنیدن صداشون، هنرهاشون خوووب شد اصلن.
    امروز چند تا داستان در نشریه حلزون همراه با کمک نخشین جان ویرایش و آماده چاپ در مجله کردیم.
    شام هم برای حندقِ بلای بچه‌ها، پیتزای مرغ درست کردم.
    فوتبال ایران رو دیدیم با آروزی برد بلژیک که نشد.
    بلژیکی‌ها خیلی استرس داشتتد و خوب بازی نکردند.
    یک داستانک نوشتم. بزودی در کانال میذارمش.
    فردا عازم سفر هستیم. به گیلان منزل مادربزرگ جان.

  33. امروز از صبح بیدار شدم و ادامه چالش خانم زهره رسولی را رفتم.
    یکی از آزمون‌هایم را بلاخره به سرانجام رساندم.
    یک کامنت هم همان اول بسم الله گذاشتم.
    یک نکته خیلی جالب هم گفتید آن هم اینکه گزارش را در طول روز بنویسم و باز هم یادم رفت بنویسم. خاک تو سرم.
    زور زدم کاریکلماتور بنویسم.
    🌭

  34. سلام. الان من که معلمم دربارهٔ این نقل قول چه بگویم؟ دوران دانش‌آموزی را بسیار بیشتر از دوران معلمی دوست دارم. یادم نمی‌آید یک روز با ملال مدرسه رفته باشم. در آن دوران، همیشه عاشق مدرسه بودم‌. الان هم دلم برای بعضی دانش‌آموزانم تنگ شده. گرچه شاید آن‌ها حوصله نداشته باشند مدام بنویسند و بشنوند.
    و اما نیکانه‌های امروز من:
    سال‌واژه‌ام «قدم» است و تمام این امور نیک، قدم‌های کوچکی هستند به سوی بهتر شدن.
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. کم‌کم دارم این را به عادت تبدیل می‌کنم. از این لحاظ راضی‌ترم تا از غنای مطالبم.
    ۲. کاری بسیار بزرگ انجام دادم. مدام داشتم از این موضوع فرار می‌کردم. بله، نمرات دانش‌آموزان را محاسبه کردم و وارد سایت کردم. بر خلاف همیشه که بسیار دقیق نمره می‌دهم، به قول دانش‌آموزانم با دست باز نمره دادم. در جنگ همه‌چیز رواست، نه؟
    ۳. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد دربارهٔ گزارش نیک دیروزم گفتند که جملهٔ آغازینم عاطفه‌ای شعرگونه دارد. من در مواجهه با اندوه‌هایم، تنها سلاحی که دارم اشک و کلمه است. می‌گویم سلاح، چون اندوه‌ها به مبارزه برمی‌خیزند والا من آدم جنگ و نزاع نیستم. گاهی فکر می‌کنم اندوه به نقطه‌ای از ذهن یا دلم می‌رود که گنجینهٔ کلماتند یا شاید دفینهٔ کلمات. در لحظات دیگر، در برابر آن گنجینه گنگ‌تر و کورترم.
    ۴. در آموزشگاه تدریس خصوصی داشتم. دو ساعت بود. خوش گذشت چون بهانه‌ای هم بود که از خانه خارج شوم. انگار آدم دیگری شده بودم.
    ۵. پیش‌تر شاهنامه را شروع کرده بودم. به دلیل قطعی اینترنت ماند. چون مدام از واژه‌یاب استفاده می‌کردم و بعد خودم حاشیه‌نویسی می‌کردم. سه دفتر اول را خوانده بودم اما از دفتر اول به بعد علامت‌گذاری و حاشیه‌نویسی و واژه‌جویی را انجام نداده بودم. امروز دویست و پنجاه بیت از دفتر دوم را بازخوانی کردم.
    این ابیات را دوست داشتم:
    «بیا تا جهان را به بد نسپریم
    به کوشش همه دست نیکی بریم
    نباشد همی نیک و بد پایدار
    همان به که نیکی بود یادگار
    همان گنج و دینار و کاخ بلند
    نخواهد بُدن مر تو را سودمند
    سخن ماند از تو همی یادگار
    سخن را چنین خوارمایه مدار
    سخن را سخن‌دان ز گوهر گزید
    ز گوهر وُرا پایه برتر سَزید
    تو ای آن‌که گیتی بجویی همی
    چنان کن که بر داد پویی همی»
    این بیت را هم به عنوان یک آرزو و دعا بسیار نیک دیدم:
    «همیشه تن آزاد بادت ز رنج
    پراگنده رنج و پُرآگنده گنج»
    ۶. موضوعی دربارهٔ دوران فریدون در شاهنامه به نظرم جالب آمد و در یادداشت امروز کانال نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  35. ساعت چهار و ربع عصر
    امروز صبح با صدای مامان بیدار شدم: «قهوه می‌خوری؟» از جا جَستم. کمی از روی «حرفهای گنده گنده‌» نوشتم. وقتی از نوشتن خسته شدم، سراغ بازی با ماهی رفتم و خط‌خطی کردم. نتیجه‌اش را خیلی دوست داشتم.
    می‌بینید جمله‌هایم چقدر ساده‌اند؟ اما این سادگی انتخاب من نیست. سست‌نثری‌ام است. باید خیلی تمرین کنم. من دارم می‌روم فضولیِ عکاسی. برایتان می‌نویسم چه شد.

    ساعت هشت شب
    دستیار عکاسِ پاره وقت دارد برایتان می‌نویسد. در تراس لمیده‌ام. انتظار آماده شدن غذای بعدیِ شف را می‌کشم.
    اول کمی بارکشی وسایل را کردم. دستیار نور بودم و گوبو نگه داشتم برای کنترل نور، خسته‌کننده‌ترین بخش کار همین است. مقواهای مشکی نگه می‌داریم تا از شدتِ نور بکاهیم. رفلکتور هم نگه داشتم جهت داشتن نوری صاف و طبیعی. یک عالمه فیلم‌ و عکس از پشت‌صحنه‌ گرفتم.
    به همه‌ی غذاها ناخنک زدم. دریافتم اگر عکاسِ غذا شوم به زودی زنی فربه می‌شوم. بعد از اینهمه پرخوری هنوز به غذای بعدی چشم دارم. غذایی که انتظارش را می‌کشم آلبالو پلو است. شما هم شغل تازه‌ای هست که بخواهید بیازمایید؟

    ساعت ده شب
    اگر عکاس غذا بودم فربه نمی‌شدم. چون غذاهای خوشمزه‌ی عکس‌ها معمولن نیم‌پز اند. خدایا ممنونم که امروز استثنا بود و همه‌ی غذاها کاملن پخته و خوش‌مزه اند.
    دریافتم در آشپزی غذا سرعت عمل حیاتی است. سس ممکن است در بشقاب پخش شود یا با کم شدن حرارت رنگ غذا تغییر کند.
    روغن به چهره‌ی غذا برق می‌افزاید، اما نباید روغن را با فرچه به غذا افزود. اثر کشیده شدن فرچه روی غذا، دیده می‌شود چون.

    ده دقیقه پس از 00:00
    مهم‌ترین درس عکاسی برای بار هزارم: به کارت‌های حافظه اعتماد نکنید.
    در آخرین لحظات، همه‌ی عکس‌های امروز با رم خداحافظی کردند.‌ اما هیچ روزی نباید صفر باشد. پس تا آنجا که ممکن بود عکس‌ها را تکرار کردیم. تا ده دقیقه‌ی پیش مشغول عکس گرفتن بودیم. حالا سرمست از غذاهای خوشمزه و خسته از تلاش کم‌حاصلم روز را به پایان می‌رسانم.
    می‌دانستید مسمومیت با تینر می‌تواند خیلی خطرناک باشد؟ اما من زنده‌ام.

    پی‌نوشت: انقدر دلمه خوردم که هر لحظه ممکن است، بترکم. اگر صدای انفجار شنیدید، نترسید.

    دوستدار شما، لنا

  36. درودها. شب بخیر

    نیمه‌ی اول سال که باشد، برای بیدارشدن از خورشیدعقب می‌مانم. روزم ۶:۳۰ با بدرقه‌ی همسر شروع می‌شود.
    _با یکی از خاطراتم دو روز است کشتی می‌گیرم‌و امروز داستانکی طنز آلود منتر کردم.
    _مادر خوب‌بودن کار دستم داده و امروز جلسه‌ی شانزدهم فیزیوتراپی زانو را گذراندم.
    _کتاب «درک اجبار اکنون» را در فیزیوتراپی و عصر خاندم.
    -مدرسه‌ی بچه‌ها بودم. باید دنبال مدرسه‌ی برای پایه‌ی هفتم باشم که خود هفت‌خان رستم است برای مادر امروز.
    -وبینار را شرکت کردم.
    -کلاس زبان با دخترها بودم.
    -وقتی نقدکی در مورد داستان تقاطع فرسنادم استاد ازم خاستند کاملنر بنویسم، دوبارهذقصه را خاندم و نکته‌برداری کردم و با آموخته‌های کلاس داستان‌کوتاه سنجیدم و برایتان می‌فرستم.
    https://t.me/marzie_yarmohamadi/1511

  37. امروز را دیرتر شروع کردم. دقیقا از ساعت ۴عصر.بعد ازینکه چند دقیقه‌ای زیر دوش آب سرد ایستادم تا جریان خون را به مغز‌و بدنم بازگردانم .
    قبل از آن چه ‌‌میکردم؟نپرسید
    پس از آن چه شد ؟
    کتاب خاندم (این روزها سرگرم خاندن کتاب شب هول هستم)
    سمینار نویسنده ساز ‌ را ببودم
    ۹ لیوان آب را نوشیدم
    برای هفت سامورایی(گربه‌هایم)غذای خشک و تر تهیه کردم و عن و گوهشان را پاکسازی کردم.
    یک مینی سریال جنایی-راز‌آلود به نام girl friend دیدم که بسیار دوست داشتم .ایده اینکه قصه را یکبار از منظر قاتل و یکبار از جانب مقتول ببینی ‌و در شرایطی هر رو را مخق بدانی و یا برعکس از هردو بابت اشتباهاتشان خشمگین شوی ،بسیار جذاب بود .

  38. سال‌واژه: هردم مشغولی
    ۱. آزاد نویسی
    ۲. خواندن یک داستان کوتاه از چخوف
    ۳. شروع مطالعه‌ی “هزار خورشید تابان” از خالد حسینی
    ۴. شرکت در وبینار سرزبان الهه علیزاده
    ۵. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
    ۶. درس خواندن
    ۷. شعر خواندن
    ۸. حضور در عزاداری محرم
    چخوف، ساده اما پرمایه می‌نویسد. طوری روایت‌پردازی و توصیف می‌کند که ملالی به خواننده دست ندهد.
    به حق، او صاحب سبک در داستان‌نویسی است و حرفی برای گفتن دارد.
    زنان افغانستان هنوز هم در محدودیت و تعصب‌های کشنده زندگی را می‌گذرانند.
    نویسنده‌ای که از درد جامعه خود بنویسد، بنظرم به بهترین شکل ممکن دِین خود را ادا کرده‌است.
    به قول بهرام بیضایی:
    ما که به قدم کاری نمی‌کنیم، شاید به قلم کرده باشیم.

  39. سال‌واژه‌ام «واقعیت‌بافی» واقعیت می‌بافم.
    -نمره‌ی امروز ۹ به دلایل پایین.
    – امروز مثل بچه‌ی آدم صبحونه خوردم.
    – به همکارم که مضطرب بود دیر برسه اطمینان و آرامش دادم که مشکلی نیست.
    – برای خودم یک جوراب خریدم که طرح روش چندتا خَر بانمک داره.
    – دوبار قهوه خریدم و هر دوبارش بهم چسبید.
    – با گوشی یه اتود برای طرح پیشنهادی جلد مجله زدم و برای دوستان فرستادم.
    – گرما مریضم می‌کنه.
    – عصر رفتم دوش گرفتم و زیر دوش کلی گریه کردم. هرچی فکر کردم دقیقن چی باعث گریه و ناراحتیمه به جواب مشخصی نرسیدم آخه خیلی چیزا بود. به این نتیجه رسیدم که دلم گرفته بوده خیلی.
    – بخش ۵ کتاب «فلسفه‌ی اعتماد به نفس» رو خوندم و برداشتی که ازش داشتم رو تو روزگفتارم به دوستام گفتم.
    – فیلم راشومون را امشب می‌بینم.
    – ممنون که فونت سایت رو بزرگ‌تر کردین.
    -من هم وودی جان، من هم.🤝

    والا من حلزون نمیبینم. چشم چپ یه جغده که انگار ما مجبورش کردیم بیاد گزارش نیک بخونه.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  40. سال‌واژه‌ام:دوام‌یابی

    — در جلسه‌ی جمع‌بندیِ همکاران، گزارشم مورد تحسین مدیریت و نگاه‌های حسدمالِ همکاران قرار گرفت.

    — از کلمه‌ی «دانه» شعری در ذهنم جرقید؛ در اسنپ نوشتمش و در کانال گذاشتم.

    — با دوستم حرف زدم و بعد از عذرخاهی‌های پی‌در‌پی‌اش، تصمیم گرفتم او را ببخشم. بلخره لذتی که در جبرانِ پس از بخشش هست، در انتقام نیست.

    — در کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» گشت‌وواگشتی زدم و‌ برای تمرین کاریکلماتورنویسی، کلمه‌چینی کردم.

    — از شمس لنگرودی خاندم:
    «من و امیدهایم را به تو می‌سپارم
    از مرز که گذشتم به من برگردانی.

    امیدم را به وطن بازگردانیدی
    و مرا جا نهادی.»

  41. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    امروز در وبینار خانم علیزاده دوست عزیزی از پسر پنداشتن من گفت و من هم از چند و چون نامم گفتم.
    الهه نصیری گفت یوتاب اسطوره‌ای‌افسانه‌ای است و من الاغ‌مانند ذوق کردم.
    ساعاتی را با داستانک سر کردم. یکی نوشتم و یکی خاندم.
    چرا دموکراسی‌ها نمی‌میرند را خاندم. گول نامش را خورده بودم.
    وقت مصاحبه‌ای را تنظیم کردم. این‌بار هم اگر نشود و یا نیمه‌پاره بشود، خودکشی رواست. به افسانه سوگند!
    نمره‌ی روز: شش
    (اگر گزارش گشادتری می‌نوشتم هفت حلالم بود.)

  42. سال‌واژه‌ام : تمرکز

    صفحات صبحگاهی را نوشتم. بعد از دو روز. خاب خاب بودم و نفهمیدم چی نوشتم اما چسبید.
    درد رفت خونشون.
    یکم کار کردم. کار خانه.
    سریال دیدم چند بار در روز و بلخره سریال را تمامش کردم.
    کتاب «شور زندگی» را خاندم.
    با فرشتوک صحبت کردم. سوال نوشتیم. البته دیشب هم نوشتیم. آمدیم سر و سامان بدهیم. هر چند دقیقه یکبار اینجوری بودیم که این چه کاری بود.
    توی نویسنده‌ساز با فرشتو وصل شدیم( اولین بارم بود توی نویسنده ساز وصل می‌رفتم) و صحبت کردیم. مصاحبه‌طور. می‌لرزیدم و می‌خندیدم و حرف می‌زدم و اصلن یادم نیست چه گفتم. ولی خوب بود. با اینکه استرس داشت و هول شده بودم اما خوب بود و خوش گذشت. کامنت‌ها را می‌خاندم و نمی‌خاندم اما تمام که شد وبینار همه را خاندم و ذوقیدم و کلی خندیدم.
    بعدش هم با فرشتو صوبت کردیم باز و هی گفتیم وای چی گفتیم چی نگفتیم و جیغ و داد به قول فرشته.

    https://t.me/yaddashtneda

  43. -سومین تمرینِ «نویسندگی خلاق» را نوشتم. هنوز کار دارد. اصن حالم بد شد.
    -مینی سریال «هیولای فلورانس» را دیدیم.
    -داستان کوتاه «تخته سنگ» از آبکنار را قبلا در مجموعه داستان «عطر فرانسوی» خوانده بودم. نگاهی انداختم دوباره.
    -داستان «راه بازیافته» را خواندم، از مجموعه داستان «تقاطع» نوشته‌ی امیرحسین روحی.
    -چند صفحه از نمایشنامه‌ی «پاتوغ پولشری» خواندم، به روایت محمد رحمانیان.
    مجالی اگر بود، در موردِ همه‌شان صحبت کردم شاید.
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم.
    – روی داستانِ جدیدم کار کردم.
    -جلسه‌ای طولانی با بچه‌های گروهِ داستانکِ مجله داشتیم. داستانک‌ها را باهم خواندیم تا نقد و بررسی‌شان کنیم. قرار شد با رأی‌گیری، بهترین‌ها را برای مجله بفرستیم. کِیف کردم، عجب بچه‌های خوش ذوقی.
    -امیدوارم تنها دیوانه‌ای نباشم که حتی گزارش نیکش را هم ده بار می‌خواند و وانویسی می‌کند (یاد متنی افتادم که خانم ملائی در یکی از وبینارها برایمان خواند. چون اسمش را یادم نیست و می‌ترسم اشتباه نقل قول کنم، نمی‌توانم بگویم چه بود.)

  44. کم کم دارد از این گزارش نیک نوشتن‌ها خوشم می‌آید. خیلی کم کم.
    ۱. دیشب تا صبح بیدار بودم. خوابم نمیبرد که. کتاب دست گرفته بودم و کلمه مزمزه میکردم. سر برگرداندم دیدم نور سفیدی از کنار پرده بیرون زده. صبح شده بود. ساعت کاری پرنده‌ها شروع شده بود. به قول اینستایی‌ها: جیک جیکو زهرمار من هنوز نخوابیدم 🙁
    ۲. کم خوابیدم. با اینکه کلاس نداشتم اما از سر صبح بیدار بودم و دور خانه راه میرفتم. روتختی‌هارا انداختم توی ماشین لباسشویی. شست. انداختم روی بند.
    ۳. دوباره کتاب خواندم. جرعه جرعه.
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. از وسط. درمورد کندخوانی بود. جالب بود چون کندخوانی کشف جدیدم بود. با اینکه کندخوانی برایم احساس «تنبلی کردن» را دارد اما خب عالمی دارد. شاید هم مثل قبلترها دوباره برگشتم به تندخوانی.
    ۵. روزگفتار ضبط کردم. درمورد حنجره و صدا. ۱۰ دقیقه صحبت کردم. رکورد خودم را شکستم.
    ۶. فکر میکنم اگر بیشتر از این صحبت کنم ریاکاری باشد. شبتان بخیر.

    1. منم مثل خودت چرا همش تا صبح بیدارم؟ 😅🤦🏻‍♀️
      خسته نباشی اسما جان. 🤍

  45. می‌دانم می‌شود.
    می‌شود از ته به سر بنویسم.
    بنویسم منِ غیرفوتبالی، الان از صدای فریادِ شوق‌آلودِ همسرم که گل‌گل می‌گفت، دویدم سمت نشیمن و منتظر ماندم و صحنه آهسته‌ی گلِ طارمی به بلژیک را دیدم.
    البته، گلی که آفساید از کار درآمد.
    چطور این‌قدر متفاوت و متنوعیم را نمی‌دانم.
    آدم‌هایی پای صفحه‌نمایش مشغولِ فوتبالیدن و عده‌ای در هیئتِ خیابان بالایی مشغول عزاداری.
    با استمرار فراوان می‌نشینم پای تایپ روزمره‌گی‌های امروزم.
    قبل از گل‌دیدن و گل شنیدن، شام سرو شد و کلی سبزی برای دمنوش سبز را شستم و ضدعفونی کردم.
    قبل‌تر تر تر….
    با خواهرم راجع به وضع جسمی مادر صحبت کردیم.
    حیف نمی‌شود به آدم‌ها فیکساتور نگهدارنده‌ی سلامت زد.
    نمی‌شود، چون چنین فیکساتوری ساخته نشده.
    این هم آرزو باقی می‌ماند مثل آرزوی داشتنِ ماشین زمان.
    عصر امروز فقط به پختن کیک گیلاس نگذشت.
    قبل و بعد از کیک‌پزان، مشغولِ خواندن کانال دوستانم در تلگرام بودم.
    در حالی که اندیشه‌مند در خصوص شکر نعمت، که نعمتم بیفزاید.
    هر کانال، خانه‌ی امیدی بود که جلوی درش را با سلیقه آب و جارو کرده بودند ، تا من وارد و با متنی جذاب پذیرایی شوم و این خودِ نعمت است.
    از آنجا که هر رفتی آمدی دارد، بعد به نوشتن متن امشب برای کانالم پرداختم.
    قبلش، با دوستان عزیزم در گروه تلگرام، تعاملی و خوش و بشی داشتم.
    روحم از وجودشان در وجد است.
    قبل‌تر
    احوالپرسی تلفنی با مادر بود.
    او برایم از خواب‌های دیشبش گفت.
    خواب‌هایی که می‌توانند تبدیل به داستان شوند.
    خب آنقدر عقبکی رفتم که رسیدیم به زمان سرو ناهار ، خدا می‌داند امروز چقدر شستم و جمع و جور کردم و خسته شدم.
    نصف روز را از من بپذیرید.
    تا درودی دیگر بدرود.

  46. آمده ام گزارش و عملکرد امروز شنبه ۳٠ خرداد را مختصر و مفید بنویسم و گوشی را کنار بگذارم لامپ را خاموش کنم و بگیرم بخابیم.
    بگیرم؟ کی را میخاهم بگیرم.
    نمیگیرم، من غلط بکنم کسی را بگیرم. بگیرم تا چه شود؟ بگیرم تا بمیرد. نمیگیرم، من نگیرم. به کیرم که ملیحه شوهر نداره. به بیلم که روزنامه سحر نداره.
    نداره. اینجا روزنامه سحر نداره. سحر اینجا وقت نداره. وقت داره وفق دار.
    آره اینجا خوبها را به دار میدهند خیط ها را به بام.
    قیمه ها ریخته تو ماستها.
    اینجا میثاقی ها عادل ها را دیس میکنند. اینجا میثاقی به جایی رسیده که آبش را دیگری و دیگران میخورند.
    اینجا قرنطینه قرن هاست تیره.
    دیگه به درد نمیخوره، این دنیا دیگه به درد نمیخوره.
    ما خیلی با حالیم.
    اینجا عادل و خادم همتا ندارند. هیچ ناشری وفا ندارد.

    ۱. خسته ام. سرم درد میکند. فردا ۵ صبح باید دم در باشم که با سرویس بروم.
    فردا وبینار را نمیبینم. اینجا هیچ مرامی نمیبینم. فردا از اینجا میروم. میروم به دیار باقی. فردا شب گزارش کوتاهی مینویسم و میفرستم.

    ۲. باید به خودم نمره روزم را بدهم.
    به عملکرد خودم نمره ۷ را میدهم و به کوشش تنم و اعضای تنم نمره کامل میدهم.

    ۳. امروز در درونم جنب و جوش بود. امروز خوش بود. خوشه بود. گوشه بود. توپ شه بود.
    سر درد هم بود.
    ۴. وبینار نویسنده ساز و «چوبک» اسم کوچک چوبک یا صادق است یا کاظم است یا باقر است شایدم عازم است.
    امروز دو عزیز دوست داشتنی در صحنه داشتیم:
    _نفر اول سرکار خانم ساجده حق پرست دانشجوی گرافیک و یکی از خوبهای کلاس و شاعر خوش فکر ما که گویا نقاش قابلی هم هستند. اتفاقن یک سر ریز به کانالش زدم و تو ۳ پست آخر یه تصویر دیدم که اگه خداوکیلی کار خود ساجده باشه همین فردا چنگیز و میفرستم خاستگاری دختر عموی مادر زن همسایشون.
    ساجده یه دوره راه انداخته که ۶٠ دقیقه تو را از باید ها و نباید های این دوران مثلن بزرگسالی دور میکنه و میبردت وسط بچگی هات و نقاشی هات.
    بعضی وقتا آدم حاظره هر چی داره بده ولی دو دقیقه برگرده تو اون حال و هوا و اون دنیای بچگی. ۶٠ دقیقه یک عمره.
    بهت قلم میده کاغذ میده و دفتر میده. ساجده بهت باور میده.برو نخیل تا روئیتش کنی.
    ما همه مون بچه ایم.
    یک کتاب پیش ساجده دارم باید بفرستدش وگرنه.
    _وگرنه چی داش فیروز؟
    هیچی دادا خاستم لاتیش رو پر کنم.
    آره داشتم میگفتم یک دختر بد دهنیه این عسل فاطمی که اصلن گفتن نداره. دیروز زنگ زده میگه
    _عسل چی میگه داش فیروز؟
    هیچی دادا، عسل هیچی نمیگه تو بخاب.
    لادن شایانفر رو شما چطور آدمی میبینی آقا فیروز؟
    _از من نشنیده بگیر ولی شنیدم تو کار نثر. شنیدم شعرشم حرف نداره. یه روز تو دفتر مدرسه نویسندگی داشتم جارو میزدم که از تو اتاق استاد صداهایی شنیدم. آروم تیز کردم ببینم چه خبره که استاد داشت با سر دسته کلفت های شهر حرف میزد و میگفت«ببین کلفت این لادن رو خودمون کشفش کردیم، لادن با خودمون بزرگ شده. لادن سهم ماست، حق ماست، لادن خاهر ماست.
    کلفتی که آنطرف خط بود دست از کمرش گرفت و گفت«آخ بمیرم برات که کمرم را شکاندی حداقل آیدی کانالش را بده بهمان که استاد گفت«گپ» لادن شایانفر آیدیشم تو کانال مدرسه است»

    مصاحبه کردن و سوالها را از ۶ماه پیش آماده کرده بودند.
    من اگه با یکی مصاحبه کنم اصلن از این سوالها نمیپرسم که شعر چی، قلم چی. من میگم ببخشید ساعت چنده. ببخشید شمارتون چنده.
    خداروشکر که مصاحبه نمیکنم. الهی شکر الهی شکر الهی شکر.
    سپاسگزارم از خداوند عزیز و رحمان و بزرگ که به من خدا داده. خدایا شکرت الهی شکر الهی شکر الهی شکر.
    خدایا سلامتی آرامش و نور و شور را هر دم بیشتر درمن و خانواده ام کن. جند خانواده دارم، هر چه دارم را تو از نور و سور و عزت و آرامش پر کن. الهی شکر

  47. امروزم از آخر به اول
    1. به حلزون جان خیره می‌شم چرا خودش رو مچاله کرده؟ هنوز خوابش می‌اد؟ جمله‌ی وودی آلن هم جالب بود آخر مرخصی گرفته‌ام و فردا خانه‌ام. سردرد دارم نتیجه مصرف داروی هورمونی و گرمای امروز.
    2. یکی از اساتیدم که همکارم هم است پروپزال اصلاح شده را که دیروز فرستادم را خوانده و نظر مجدد داده. ذهنم خواست غر غر کند عقل گفت هیس بنگر چه نظرات سازنده‌ای دادند. تشکر کن. سپاسگزاری کردم.
    3. برقهایمان دو بار رفت و آمد. آن شب یک محافظ برق سوزانده هنوز جایگزینش نکردیم خدا بخیر کند. شام را با نور شمع نوش جان کردیم.
    4. یادداشتی درباره‌ی مقامهای زیارت عاشورا خواندم و بعدش زیارت عاشورا و سایر اعمال مذهبی و معنوی
    5. با دوستی جلسه درمان داشتم من درمانگر بودم ولی به قول یالوم توی این جلسات خودم هم درمان می‌شوم. روی خطاهای شناختی متمرکز بودیم.
    6. کمی فرهنگواره خواندم و چند جمله‌ای هم نوشتم.
    7. توی وبینار نویسنده‌ساز چشممان به فرشته برگی نازنین و ندا احمدی روشن شد. سایت نداجان را دیدم و از نقاشیهایش لذت بردم. به استاد گزارش کتاب بازیافته را دادیم. در جواب خستگی و این غرها شنیدیم که بهتره مزه مزه کنیم و مزه کندخوانی را هم بچشیم البته که در دور اول تندخوانی و معمولی خوانی خوب است و کندخوانی و مزه مزه کردن برای دورهای بعدی است.
    8. صبح سرکار کمی از کتاب بازیافته را خوانده بودم عصر تمامش کرده بودم. داستان روایت قدیمی گلی خانم بود و تصمیماتش. حالا گلی خانم کی بود که نمی‌دانم چرا یاد گلی ترقی افتاده بودم بروید کتاب کتابش را از کانال تلگرام استاد دانلود کنید.
    9. خب سردرد دارم و می‌روم بخوابم/
    10. سال‌واژه من از رابطه‌ات بگو و رابطه و ارتباط است.
    11. در پناه خدا شبتون بخیر.

    1. زینب جانم درود
      مبهوت شدم
      صبحی که دارم نوشته شما را می‌خوانم
      تعجب آمد کنارم نشست
      من هم مثل شما
      داستانِ دیروز را عقبکی نوشته بودم.
      از ته به سر
      باقی بقایت دوستم
      بی‌دردسر و سردرد
      🌸💓🌸

      1. سللام شکوه جانم خوشحال شدم که داری اینجا هم می‌نویسی. هر شب لیست را نگاه می‌کنم و گزارشت را می‌خوانم
        قربانت: زینب

  48. سال واژه‌ام : آفرینش
    امروز دوباره حوالی ساعت ۷:۳۰، ساعت بیولوژیکی بدنم زنگ خورد و بیدار شدم، اما کوشش نمودم که نسبت به آن بی‌تفاوت باشم و آنقدر چشم هایم را بسته نگهدارم که دوباره به خوابی عمیق فرو روم؛ اما نمی‌دانم چرا در همین حین آهنگ «یه مردی به سن من عاشق بشه» ابی در ذهنم پلی می‌شد، دلم می‌خواست جد و آباد ابی عزیز را مورد لطف و رحمت خود قرار دهم ولی خب حیف که مودبم! .
    بالاخره ساعت ۹:۳۰ ساعت بیولوژیکی تخلیه مثانه‌ام هم به صدا در آمد و این یکی را نمی‌توانستم خاموش کنم، پس بیدار شدم.
    برای ناهار تصمیم گرفتم باقالی‌پلو با مرغ درست کنم، اخر چند روز پیش همین غذا را از آشپزخانه خریدیم ولی جز انبوهی روغن و بی‌مزه بودن، چیزی عایدمان نشد. اصلا هرچیزی که در خانه پخته شود، خوشمزه تر و باکیفیت‌تر است.
    مرغ هارا مزه دار کردم و در کمی روغن و کره سرخ کردم، بعد به آن مقدار فراوانی پیاز خلالی و فلفل دلمه اضافه کردم و کمی زعفران و نمک و ابلیمو و رب و فلفل و گلاب و تمام . عطرش تمام خانه را پر کرد.
    بعد از ۵ ماه تازه با زعفران آشتی کرده‌ام، آخر در این ماه ها دیگر بچه بزرگ شده و خطر سقط شدن خیلی کم است.
    در کنارش هم باقالی پلویی بار گذاشتم که بیا و ببین.
    خوشبختی اگر خوردن باقالی‌پلو با مرغ خانگی نباشد، پس چیست؟
    برای صبحانه هم یک املت کوچولو درست کردم که دخترکم گرسنه نماند. میوه هایی که دیشب همسر خریده بود را هم در سینک ریختم و همه را شستم و خشک کردم و داخل میوه‌دان چیدم.
    امروز نگذاشتم هیچ ظرفی در سینک بماند، خلاصه تا به اینجای روز وضعیت خانه و اشپزخانه خوب و برقرار است.
    در این میان مامان هم زنگ زد و نیم ساعتی تلفنی حرف زدیم، صدای بابا هم می‌آمد که تازه از سرکار آمده بود. بابا قضیه مردی را تعریف کرد که به تازگی در طاقچه خانه‌اش آینه‌ای ۱۴ میلیونی نصب کرده، اما حالا بخاطر لوله ی کولر که دقیقا در دیوار پشت آینه است مجبور است آینه را بشکند و حسابی ضرر کرده. بابا طبق معمول گفت همه این‌ها دست خداست، خیریتی بوده حتما . همینکه این ضرر مالی بوده و به جانشان نزده باید خداراشکر کنند.
    کارهایم که در اشپزخانه تمام شد، نیم ساعتی نقاشی کشیدم. بعد هم تصمیم گرفتم مقداری سالاد فصل درست کنم تا سفره رنگین‌تر شود.
    ناهار که خوردیم روی کاناپه دراز کشیدم و شروع کردم به خواندن داستان اول کتاب تقاطع از امیرحسین روحی ، استاد کلانتری دیروز معرفی کرده بودند و قرار بود بخوانیم و درموردش صحبت کنیم.
    زبان خودمانی کتاب برایم خیلی شیرین بود، سبک زندگی و دغدغه های متفاوت گلی هر خواننده‌ای را مجاب می‌کرد که کتاب را رها نکند و با لذت بخواند. دوستش داشتم.
    برای عصرانه مقداری شیرانبه درست کردم و نیم ساعت دیگر نقاشی کشیدم.
    بعد از ان دیدم که شیرین، کبوتر قشنگم هنوز کنار پنجره نشسته، وارد وبینار نویسنده‌ساز شدم و با هم به سخنان استاد کلانتری گوش سپردیم.
    بعد از ان وارد اینستاگرام شدم و یک ساعت درگیر گذاشتن استوری بودم که ارسال نشد و فقط وقتم را تلف کردم.
    یک ساعت دیگر نقاشی کشیدم و همزمان کتاب صوتی «زندگی با تمام وجود» اثر برنه بران را گوش کردم. برای شام هم کتلت درست کردم و در پایان شب ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.
    به امروزم از یک تا ده ، هشت می‌دهم چون آنقدر که انتظار داشتم سرشار از شوق نبودم.
    اما زندگی همین است دیگر، هرروز احساس متفاوتی داری.
    قبل از خواب تصمیم دارم نامه‌ای به دخترم بنویسم شاید حالم را بهتر کند .
    شب و روزتان بخیر.

  49. بیدار شدم. به زور. خالی از همه چیز.
    گاییده شدم با آموزش و پرورش. چند بار. در چند نوبت.
    ناامید شدم از کاریکلماتورهایم. هر روز بیش از پیش.
    خاندم. کم. نوک زدم. کم. تف بر من.
    قرینار رفتم. نصفه. ای وای بر من.
    روزسوال رفتم. نت برداری نکردم. لنعت بر من
    نویسنده ساز رفتم. روح یافتم با دیدن دو حوری. درود بر آن‌ها.
    مثلثوال نوشتم. درود بر من.
    با پیام‌هایی از مدرسه و همکلاسی روح رفت. فاک بر آن‌ها. از گاییدگی‌هایم گفتم برایشان. خندیدند. آیا من جوکم؟
    یادداشتی هوا کردم. کصشر محض.
    روزگفتار گرفتم. چسناله.
    سردردم را بوسیدم.
    داستان کوتاه کارگاه چهار را قالب فایل هوا کردم. واقعن چرا؟
    با ملال در آمیختم.
    گزارش نوشتم. نیک نه. تنها گزارش. گزارش گایش.

  50. _ انتشار در کانال و سایتم
    با اینترنت خراب فقط توانستم مطالعه کنم و همچنان ترجیح‌م خاندن‌ست. البته کههر روز می‌نویسم.
    مهمان بچه‌ها هستم. امشب ووپی رو گول می‌زنم بیاد اول پیش من بخوابه. انقدر بوسش کردم که گردنش را برای بوسیدن بالا می‌گرفت.
    چشمش به من که می‌افتد هرکاری مجازست انجام دهد. به قول بچه‌ها؛ بچه خرابکنم.
    https://t.me/Andishehayeneveshtari

  51. نه شب خوابم مثل بچه‌ی آدمیزاده، نه روز مثل بچه‌ی آدم بیدارم.
    شب خوابم نمی‌بره، روز خواب‌آلودم.
    هر چه شب رشته می‌کنم روز پنبه میشه.
    لیست بلند‌بالایی می‌نویسم، اما مُجری، خواب است.
    همین دیگه. تا صبح خواندم و نوشتم و خواب نیامد. ۴ عصر آمد.
    و چقدر خواندم و این دفتر و کتابها را زیر و رو کردم.
    دفتر شعر ایرج ضیایی را خواندم. کیومرث منشی‌زاده را خواندم.
    داستان راه بازیافته از مجموعه داستان‌های تقاطع امیرحسین روحی را در کانال تلگرام خواندم. توی این داستان به نظرم آنچه خیلی بارز است، تاثیر عمیق اختلاف طبقاتی، و مکالمات ذهنی دائمی حاصل از آن و باورهایی بوده که سال‌ها با وجود نزدیکی گلی به خانواده‌ی ایدال، بر این فاصله تاکید داشته است. سایه این باورها همیشه بر زندگی این زوج سنگینی می‌کند و مقایسه و حسرت به بار می‌‌آورد و تمام زندگیشان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
    نامه‌ی گلستان به چوبک در باره‌ی فروغ را خواندم و شنیدم. می‌دانستم پشت آن چهره که همیشه می‌گریخت از بیان حسش به فروغ، غوغاییست. اندوه و عشق و سرگشتگی‌اش را پس از فروغ از پس تک‌تک کلماتش می‌شد حس کرد.
    امروز از واژه‌ی مشعشع، به معنای نورانی و درخشان و پرتو‌ افشان، و واژه‌ی مشطّط به معنای راه‌راه، رونمایی کردم. چرا این واژه‌ها به ذهنم آمد نمی‌دانم. خودشان‌را در شعرم چپاندند.
    خواب‌آلود سبزی‌پلو با ماهی درست کردم. رویایی شد. چون خواب بودم.
    بعد از چرت بعد‌از‌ظهر دوش گرفتم
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. اسامی کسانی که کار فرستاده بودند خوانده شد. اما با اینکه به موقع کارم را فرستاده بودم اسمم خوانده نشد. بعد از سمینار هم کارم را در میان گزارش‌های امروز ندیدم. شاید کارم هم در رویا گم شده باشد.
    بعد از سمینار آلابیرا کردم و راه افتادم و کلی پیاده‌روی کردم.
    بعد توی کافه‌ی قشنگی که تازه افتتاح شده نشستم و کلی نوشتم. گزارش نیکم را هم همین‌جا دارم می‌نویسم. به تنهایی کافه رفتن و نوشتن در کافه را خیلی دوست دارم.
    ساعت ۸/۵ شب است. شاید تا آخر شب خیلی کارهای دیگر هم بکنم
    امروز باید گل‌ها را آبیاری می‌کردم. یادم باشد که وقتی به خانه برگشتم حتما به یاد لب تشنه‌گان باشم.
    ساعت ۹/۵ پسرم آمد دنبالم و رفتیم به یه دورهمی یه‌هویی و تا آخر شب آنجا بودیم و جای شما خالی
    گزارش نیکم را همین‌جا هوا می‌کنم. امیدوارم رویایی نشود.

    بدری صفایی

  52. درود سال واژه من، یادگیری اصول داستان نویسی است.
    دیشب اشتباهی گزارش نیکم رو در ۳۸ گذاشته بودم🙃 من چقدر از همه چیز عقبم. شیطونه میگه کپی کن و اینجا بذار.
    امروز هم روز شلوغی داشتم و الان مثل جنازه افتادم رو‌ مبل و خودم رو وادار به نوشتن این گزارش نیک می‌کنم.
    صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. اما جالب بود که طرح داستان نوشتم.
    بعد چندین کتاب ورق زدم و عکس گرفتم برای دوستانم در گروه لحظه نویسی.
    تمرین هم گذاشتم.
    داستانک نوشتم.
    خیاطی کردم.
    نهار درست کردم که خیلی سخت بود.
    با دخترم قایم باشک بازی کردم. خب چون خسته بودم زیاد حال نمی‌داد. اما کوتاه بیا نبود و می‌گفت حتما باید بازی کنی. چقدر دلم برای بچه‌ها می‌سوزه، اما در عمل هم کاری نمی‌کنم.
    جارو کشیدم و تمیزکاری کردم.
    داستانی که استاد گفتند رو خوندم.
    پادکست جافکری گوش دادم.
    با دوستی تماس گرفتم.

  53. خرداد عزیز خدانگهدار من قدم در یکسال بزرگتر شدن گذاشتم و از گذر عمر میترسم، از تمام چیزهایی که میخواستم نشد و از اینکه نکنه فرصتی برای تجربه‌شون نداشته باشم.
    سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی

    بیداری در ساعت ۴:۱۵ صبح من و عامری هردو بیدار شدیم، خوابمان نبرد تا ساعت ۵:۲۰، مجددا خوابیدیم تا ساعت ۹ صبح. گمان نکنید تیکو ساکت بود، مگه میشه؟؟؟
    ایشون رفته تنظیمات کارخونه تا درست شدنش زمان لازمه.
    ساعت ۷ صبح بیدار باش داد منم گذاشتمش داخل حمام تا هم اون بخوابه هم من( با لحن استاد کلانتری).

    – امروز به لطف الله لایتناهی ورزش هم کردم اما قبلش از اونجایی که تو خونه هستم هی به خودم میگم: بزار اینارو انجام بدم میرم ورزش میکنم، خلاصه که تعداد کارها زیاد شد.
    – آوردن تیکو از حمام به پذیرایی (پیش خودمون) و باز کردن در قفسش.
    – فیلم گرفتن از جوجه های خانم جِنی (پرنده ای که لابلای گلهام تخم گذاشته) برای ساخت پُست.
    – چیدن نعناهای قشنگ از باغچه‌ی نقلی حیاطمون.
    گرفتم چند عکس برای نوشتن استوری.
    – خوردن صبحانه(همون همیشگیه محبوبم گوجه/خیار/پنیر)
    – قرار دادن پست در کانالم.
    – گوش دادن و کشف یک موسیقی جدید و اشتراک گذاریش در کانال موسیقیم. تا حالا اسم گروه راکوب به گوشم نخورده بود امروز آهنگی ازشون شنیدم که خیلی دوستش داشتم.
    – پختن نخودهایی که از شب قبل با نمک فراوان خیسانده بودم برای گرفتن بادهای موصمیش😁، به یاد نخودهایی که در خیابان های شیراز می‌دیدیم ولی هیچوقت جرات نکردیم ازش بخوریم. بسیار خوشمزه شده بود جای شما خالی.
    – شستن لباسها، البته لباسشویی عزیزم شست و پهن کردنشون
    – دوش گرفتن
    – همسایمون نذری آورد چقدر خوشحال شدم، هرسال دو بار نذری میاره و من منتظرترینم براش بقدری برنجاش نرم و خوش نمک و خوشمزه‌ست، خدا قبول کنه از هردومون. از من بخاطر لذت بی اندازه و انتظار، از همسایه بخاطر نیت و نذرش.
    – نذری همسایه باعث شد نهار خودم بمونه و خورده نشه.
    – همزمان با خوردن نهار در وبینار نویسنده ساز بودم.
    – بعدش رفتم حیاط رو شستم
    – ظرفهای عصر و‌شب توسط عامری شسته شده و ظرفهای صبح تا ظهر رو هم من شستم.
    – به استارترم غذا دادم امروز روز سومش بود
    – روزگفتار در کانالم گذاشتم
    – امروز دنبال یه فیلم خوب بودم ولی چیزی نیافتم و تلویزیون رو خاموش کردم
    -در یوتویوب در حال چرخ زنی بودم تا روشِ پخت نان حجیم رو می‌دیدم.
    – دیگه رسیدم به آخرای شب و دیگه نمیتونم بیدار بمونم.
    در رابطه با نمره بگم که امروز به خودم نمی‌دونم چند بدم.

  54. ۳۱خرداد
    ۱.صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. تمرین بازنویسی شده جلسه سوم دوره نویسندگی خلاق رو فرستادم.
    ۳.بعد از ساعت کاری به دوست قدیمی سری زدم که مدتی تو لاکش رفته و پنچر شده.
    ۴. تا برسم خونه فایل کارگاه کاریکلماتور ۲ رو گوش دادم و از جمله های دوستان لذت برده و از منابع متنوع استاد کیفور شدم مخصوصا کتاب فرهنگواره خودشان.
    ۵. از تمرینات ورزش دعوت کردم که برای ساختن بدن سالم به کمکم بیان.
    ۶. عصر خیلی بی حوصله و غمگین بودم و نمی‌دونم چرا . فعلن ولش کردم تا بعد با نوشتن برم شخم بزنمش.

  55. ✨️ لیست کارهای مفید من در ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
    ۱. کتاب‌خوانی
    مقدمهٔ کتاب «داستان‌اندیشی» نوشتهٔ انگوس فلچر رو خوندم.
    ۲. دورهٔ ۷۴‌ام نویسندگی خلاق
    تمرین ۳ گزین‌گویم رو برای بار دوم بازنویسی کردم و فرستادم.
    ۳. دورهٔ ۷۴‌ام نویسندگی خلاق
    منابع درسی جلسهٔ چهارم رو مطالعه کردم:
    ۱. درس‌برگ
    ۲. پاتوغ پولشری
    ۳. آئورا
    ۴. تخته‌سنگ
    #Journaling #روزنگاری

  56. اول باید بگم، وودی آلن، تو هم؟
    – صبحم با کسخلانه‌ترین صفحات‌صبحگاهی آغاز شد.
    https://dl.toolschi.com/view.php?f=e56fce5d6f6d70c0.jpg
    https://dl.toolschi.com/view.php?f=98141ce78ed4ec85.jpg
    – یادداشت کانالم و بعد تکلیف ایده‌نویسی با گیابند جان. (با خودم عهد کرده‌ام یادداشت کانالم قبل دوازده هوا شود.)
    نخشین عزیزم یادداشت کانالم را ویراستید و بسیار از ایشان آموختم.
    – مریم جوینده‌جان و غزاله‌فائق‌جان بر جلد مجله طرح‌های زیبایی می‌افکنند. داستان‌کوتاه‌ها و داستانک‌های مجله به لطف دوستان عزیزم، زهرا احمدی‌، زهرا سلطانعلی‌زاده، سعیدسیف، زهرا هادی و سایر عزیزان در حال پخت و پزند. زحمت بخش رخدادها به دوش فاطمه‌ذاکر عزیزم، سمانه داوطلب نازنین و سایر عشق‌جانان می‌باشد. نخشین جان و فاطمه‌جان به بچه‌ها در ویراسته کردن مطالبشان یاری می‌رسانند. عسلکم همیشه و هر لحظه در کنار من و دوستان هستند. و تنها استاد را در جمعمان کم داریم. عذرشان موجه و عمرشان طولانی باد.
    – در وبینار شرکت کردم، چون تقاطع را در صفحه ۱۰۰ بودم نظری ندادم.
    – به گروه داستانک مجله سر زدم، زهرا احمدی جانم نظرسنجی گذاشته بودند و من هم سه نظر به ثبت رسانده.
    – رژ جلفی زدم و به پارتی وبیرقص فاطمه یاوری‌جان شتافتم. اسکای روم طاقت آن‌‌همه زیبایی را نداشت، پس به گوگل‌میت مهاجرت کردیم. موضوع آزادرقصی بود، چیزی مثل آزادنویسی، بسیار لذت بردم. اما بعد از اتمام جلسه، غم عجیبی گلویم را می‌فشرد، سر غمم را با اتوکشیدن گرم کردم. تلفیق غم و اتوکشی حس زیبای وصف‌ناپذیری داشت. دلم می‌خواست ساعت‌ها به همان حال خودم بمانم.
    – کلمه روزم «تحجر»:
    ارتجاع، جمود
    تاریک‌اندیشی، سخت‌شدن، سنگ شدن، سفت شدن
    واپسگرایی
    https://t.me/deldoudeh

  57. ترویج که کلمه‌ی سالم است.

    صبح کلاس بازآموزی نوجوان و جوان و مدارس بود. باز هم شاخص‌های پایین. طبق تجربه‌های قبلی تصمیم گرفتم ساندویچی ببرم که ضعف نکنم. (میزان اهمیت به شاخص‌ها. خب خداوکیلی این چندکارگی پدر من را در آورد. چه کار کنم؟) چای و بیسکوئیت. الان با چای و بیسکوئیت چی کار کنم؟ شما هم گاهی حالتان از هر چی هله‌هوله‌ است بهم می‌خورَد؟

    با فاطمه رفتیم بازار و کمی چرخ زدیم و چیزمیز گرفتیم. همان چیزمیز یک‌چهارم حقوقم را چیزمیز کرد و به جیزویز افتادم.

    دیروز با ندا حرف زدیم که احمدو بیا این مصاحبه را انجام بدهیم. با نصیرو و فائزو نشسته بودیم به طرح سوال و آن لابه‌لا هم حرف می‌زدیم مدام. امروز هم با ندا دوباره صحبت کردیم. می‌خاستیم خیلی کوتاه جواب بدهیم و بریم سوال بعدی ولی نمی‌شد. فقط می‌دانم خیلی خوش گذشت بهمان و یک گفت‌و‌گوی بوسیدنی و گازگرفتنی بود. می‌توانیم برای بچه‌هایمان تعریف کنیم بعدها که آره با خاله ندا وصل شده بودیم و لباس‌هایمان هم با هم ست بود.
    خیلی کامنت‌ها را نمی‌دیدم ولی بعدن که خاندم اکلیل‌ها پاشید از گلبم و دلم می‌خاست برای یَک‌یَکشان بنویسم «ژوووون، قلبانت، فدایی داری ستووون.»

    بعد با ندا کمی جیغ کشیدیم.

    وبینار رقص خانم یاوری بودیم و مهمان داشتند و آزادرقصی و به‌به.

    با فائزو هم یک‌دور غر زدیم درباره‌ی کار.

    اولین داستان از مجموعه داستان تقاطع را خاندم. «راه بازیافته».

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  58. راستی یادم رفت بگم. وودی آلن گل گفته.
    حلزون انقدر محو خانم مایو پوشه که از خطوط دفتر داره سقوط می‌کنه.

  59. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -دل سپردم به موسیقی.
    -اینستاگرام نریختم تا حالا. کار نیک حساب می‌شود؟
    -بل‌اخره رسیدم به نویسنده‌ساز.
    -بعدِ نویسنده‌ساز، مستقیم رفتم گروه «داستانک حلزون‌ها». از زیر مجموعه‌‌های نشریه‌ی حلزون. دو ساعت و نیم به چکش‌کاری داستانک‌ با دوستان گذشت. خوش گذشت اما چه کنم که چشم برایم نمانده دیگر.
    -در راستای کندخوانی کتاب‌ها، می‌خواهم «شب هول» را از نو بیآغازم.
    -یادداشت کانالم نصفه مانده، فردا نسخه‌ی کامل را هوا می‌کنم.
    -گزارش نیک را هم نوشتم.
    https://t.me/ZahraKordevaly
    |زهرا کردوالی|

  60. اگر گمان کردید حلزون یک چشم شده. سخت در اشتباهید. حلزون داره روبه‌روش رو نگاه می‌کنه و چشم دیگرش پشت این چشمشه که ما می‌بینیمش. تئوری‌م واقعا ستودنیه. حالا داره به چی نگاه می‌کنه؟ بنظرم یه حلزون‌خانم رو دیده که داره توی دریا با مایو آب‌تنی می‌کنه.
    ۱. رفتم مدرسه. خرحمالی کردم. خیلی از بچه‌هامو دیدم. وسایلی که پیشم داشتن رو تحویلشون دادم و کارنامه‌شون.
    کلی بغل‌بازی کردیم. خیلی بامزه‌ن خرای گاو نفهم من. هااااهااااهاااا.
    ولی رسیدم خونه مرررردم از خستگی. سردرد و پادرد امونم بریده همین الانشم.
    ۲. یه شعر نوشتم واسه شعرماهی و چندین صفحه از کتاب شعر هفته رو خوندم.
    ۳. سعی کردم کاریکلماتور بنویسم. خیلی جالب نشدن. فقط یک جمله‌ش بدی نیست.
    ۴. نقاشی کشیدم و براش متن هم نوشتم.
    ۵. رفتم ایستگاه رقص فاطمه یاوری جان خوش‌رومون‌.
    ۶.کیسه‌ی نقاشی بچه‌هامو آوردم ببینم چه‌ خبره؟ دلم کلی تنگ شد. خنده و اشک باهم.
    ۷. وبینار نویسنده‌ساز و آقای کمالی رو شرکت کردم. فرشته و ندا خیلی ناز بودن.
    ۸. ۱۰ دقیقه زبان خوندم با اپلیکشن جدیدی که ریختم توی گوشیم.
    ۹. آمیرزا بازی کردم. ذهنمو فعال می‌کنه‌ پیدا کردن واژه‌ها. خیلی دوسش دارم.
    ۱۰. با یکی از دوستای قدیمی‌م که خیلی دوسش دار چت کردم. ۱ سالی بود که از هم بی‌خبر بودیم.
    ۱۱. می‌خوام فیلم ببینم بعد از اینجا. یه فیلم کمدی که استاد معرفی کردن.

  61. ۱- به نقشه‌ی داستان کوتاه نگاه می‌کنم و به قصه‌ی «راه بازیافته» از مجموعه‌ی «تقاطع» می‌اندیشم؛ شخصیتی که آنقدر به گذشته احساس تعلق‌خاطر می‌کند که نه تنها حاضر است امروزش را نابود کند بلکه تقریبن هیچ‌گاه هم احساس پشیمانی نمی‌کند. او تصور می‌کند چیزی را در گذشته جا گذاشته‌ است که اگر برگردد هنوز دست‌نخورده همان‌جاست و وقتی به آنجا برمی‌گردد خود را مستاصل و بلاتکلیف می‌یابد؛ وضعیتی که می‌کوشد با روابط و حضورش در خانه‌ی اربابی تعدیل کند و همین سبب شکل‌گیری عقده‌ای شاید پنهان برای انتقام‌جویی می‌گردد اما شخصیت آنقدر مصمم نیست که بتواند دست به چنین اقدامی بزند. داستان از نقطه‌ی خوبی شروع می‌شود و تصمیم‌ شخصیت برای بازگشت به گذشته کشش لازم را در ابتدای قصه ایجاد می‌کند. شخصیت در دو نقطه، یکی ابتدای قصه و یکی انتهای آن، تصمیم‌های جدی می‌گیرد و در حدفاصل این دو تصمیم، به قول راوی گرفتار عدم‌تمامیت است که شاید همین امر سبب تاب‌آوری او هم می‌شود. ملالی که گاهی سعی می‌شود در زندگی شخصیت نشان داده شود با شیوه‌ی زندگی او جور درنمی‌آید، گویی راوی بعضی جاها سعی می‌کند به ما بقبولاند که شخصیت دچار ملال‌زدگی است، درحالیکه او از موقعیتی که در آن است راضی به نظر می‌رسد. اما پایان‌بندیْ شالوده‌ی قصه را تا حدی متزلزل می‌‌کند؛ هم به لحاظ شخصیت‌پردازی و هم پیرنگ؛ شخصیتی که از ازدواج دوری می‌کرد ناگهان تن به ازدواج با شخصی از طبقه‌ی پایین‌تر می‌دهد و همراه او از خانه‌ی اربابی می‌رود درحالیکه تمام این سال‌ها را طی کرده بود تا در آن زندگی جایگاهی داشته باشد و تازه حالا با مرگ پسر ارباب این جایگاه می‌توانست بیشتر هم تثبیت بشود. انگار هدف شخصیت که از ابتدا برایش تعریف شده بود ناگهان از یاد رفت؛ این همه از این آغوش به آن آغوش رفتن‌ها و ماندن‌ها بابت چه بود پس؟ نمی‌شود گفت منتظر بود پسر ارباب بمیرد تا دلش خنک شود، مگر خودش او را کشته بود؟ یا مثلن به دنبال عشقی واقعی بود. در واقع تغییر موضع شخصیت قابل باور نبود و با روند کلی قصه همخوانی نداشت.

    ۲- به دوست، همکار و استاد قدیمی‌ام که از قضا عکاس-نویسنده هم هست پیام دادم و حالش را پرسیدم. وقتی چنین حرکتی از من سر می‌زند احتمالن یعنی مرگ را به خودم نزدیک می‌بینم.

    ۳- آیا این موی تازه یک عکس نیاز ندارد؟ به خدا که دارد و به خدا که عکاس‌ها از بعضی جنبه‌ها مظلوم‌ترین اقشارند؛ تا کی سه‌پایه و تایمر و تنظیمات و بدبختی؟ گاهی هم فیگور و عشوه و لبخند و توقع. باید حال این دوست عکاسم را بیشتر بپرسم.

    ۴- امروز فهمیدم آدم‌ها دلخوری‌هایشان را بار چمدان‌هایشان می‌کنند و با خود به کشوری دیگر می‌برند و سی سال درِ چمدان را باز نمی‌کنند، مبادا دلخوری‌ها را هوای رفتن بردارد. قلب انسان تحمل این چمدان سنگین را ندارد. بگذاریمش زمین.

    ۵- مردها با هم می‌روند کافه که چه کار کنند؟ نه اینکه نباید بروند اما شخصن ترجیح می‌دهم مردها را با زن‌ها ببینم تا با مردها؛ هم شکلش قشنگ‌تر است و هم احتمالن نتیجه‌اش.

    ۶- فکر می‌کنم به یک نفر آدرس غلط دادم و برای اینکه عذاب‌وجدان گریبانم را نگیرد سعی نکردم صحتش را دریابم. (شرم بر من باد. چه چیزش نیک است که می‌گویم؟)

    ۷- پدر از حافظ خواند:
    «کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیست
    در رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست»

    ۸- پیاده‌روی ضروری بود، حتی با وجود گرما. ساختمان‌ها از خورشید بالاتر رفته‌اند، از این روست که می‌توانند جلوی خورشید را بگیرند.

    ۹- پرنده نشسته بود پشت پنجره و نوک می‌زد به شیشه.

    ۱۰- الهی شکرت…

  62. سال‌واژه: پژوهشیدن
    فصلی دیگر از زندگینامه‌ی نیچه را جلو بردم. زیاد ماندن با کتاب‌ها وقتی تنوع را بکاهند آزاردهنده می‌شود گ. برای همین امروز آئورا آمد وسط.
    ۱. ساعت سه کوک کرده بودم چهار بیدار شدم. خوزد توی ذوقم. سه را بیشتر از چهار دوست دارم چون هم لذتِ نیمه شب را می‌بری هم لذتِ سحرگاه را. اغلب یکی‌شان از دست می‌رود و من نیمه شب را پای صبح قربانی می‌کنم.
    ۲. دوباره‌خانی آئورا را آغازیدم. می‌خاستم در یک نشست بخانم اما ورزشم مزاحم بود. تصمیم گرفتم در سه باره‌خانی یک نشستی‌اش کنم. می‌خاهم از آئورا بنویسم و دوست دارم چند بار بخانمش تا احساسم از هربار خاندن را بفهمم و بگویم دوم شخص چه تأثیری در من دارد؟
    ۳. فصل اولِ آئورا را بلند خاندم. نفسم گرفت. ولی چه احساسِ متفاوتی داشت. نمایشی‌تر دیدمش. بیشتر به فیلپو اهمیت دادم و با او وارد خانه «واردم نشو» شدم‌. اگر آئورا را بخانید شما هم به خانه همین حس را پیدا می‌کنید.
    ۴. ورزشِ امروز از نظر ذهنی بیشتر از بدنی سخت بود.
    ۵. دو ساعت خابیدم. عجب حالی داد. خاب نیم ساعته برای روزهای شلوغ خوب است اما بعدش سردردی و در تمنای خاب. دو ساعت کامل می‌کند خابت را و می‌گویی گور بابای همه چیز. اما آن تمناها این خابه را جذاب‌تر می‌کند.
    ۶. در سرزبان و نویسنده‌ساز شرکتیدم‌. مبینا در سرزبان مهمان بود و ندا و فرشته در نویسنده‌ساز. داشتم به دنیای مختلفِ آدم ها می‌فکریدم که چه تنوعی دارد و دیدنِ ترکیبشان چه حالی‌. به تنوع، گفت‌وگو و تخصص فکریدم.
    ۵. دیشب مستند نیویورکر را دیدم و در چند زمینه برایم الهام‌بخش بود. اول اینکه وسط فیلم بیشتر نکته‌ها را نوشتم. دوم اینکه امروز رفتم سراغ کتاب هیروشیما. سوم هم سردبیر مجموعه و سرحالی‌اش در شصت و پنج سالگی بود. یکی از دلایلش به نظرم کار و روتین هر روزه‌اش بود.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  63. سال‌واژه: پیشروی
    نمره‌‌ی روز: ۷
    حلزون امروز خیلی عجیب و غریب است. شکل «ها» یا «هن» به نظر می‌رسد. این هم عاقبت حلزونی است که از دست‌های یک نویسنده زاده می‌شود. اگر یک حلزون حیوان خانگی یک نویسنده شود عاقبت بازگشتش به سوی کلمات است.
    ۱ـ دو سه روزی حالم خوب نبود. مریضی چسبانده بودتم به تخت. امروز ولی با وجود تتمه‌ی درد از جایم بلند شدم و رفتم پیاده‌روی.
    ۲ـ سری به باغ زدم و میوه چیدم. از اینکه دیدم یکی از درخت‌های آلوچه خشک شده خیلی ناراحت شدم.
    ۳ـ چند روز پیش رفته بودیم میهمانی. میزبان از بس مودب بود که آدم وسوسه می‌شد هر چه فحش در دایره‌ی لغاتش دارد بگذارد کنار. تازه همه‌ی درها را هم اول من می‌فرمودم و آنها بعدِ من از در می‌فرمودند. اسیر ادبشان شدم. امروزم که اصلن فحش و محش به خودم و بختم ندادم. پس تا اینجا موفقم.
    ۴ـ امروز به خودم اجازه دادم بعضی از آدم‌ها را دوست نداشته باشم. همیشه نسبت به احساسات منفی دافعه دارم و همین باعث می‌شود حالت ضد‌ونقیضی پیدا کنم. از چند نفر سخت رنجیده‌ام اما هر چه می‌شد نمی‌توانستم بد نگاهشان کنم. امروز دیگر تیر آخر بود. شکستن خیال بود. گفتم بی‌خیال. من دیگر نمی‌توانم همان احساس قبلی را خرج این آدم‌ها کنم. وقتی می‌فهمی یک نفر آنطور که فکر می‌کردی نبوده چه رنجی می‌کشی.
    ۵ـ ۲۳ صفحه از کتاب «چهره عریان زن عرب» نهال سعداوی را خواندم.
    ۶ـ عصر به طرز غریبی احساس ناامیدی حس کردم. رفتم در حالت فکریدن و زل زدن به سقف. دیدم نه، کارساز نیست. ۳ هزار کلمه آزاد‌نویسی کردم. بهتر نشدم ولی خب، از انجام کارهایی که از دستم برمی‌آمد دریغ نکردم. ولش کنم خودش بهتر می‌شود.

  64. امروز در آزادنویسی‌هایم به جمله‌ای رسیدم که احتمالاً از خیلی از مدل‌ها و نقشه‌های ذهنی و چارچوب‌هایی که در این سال‌ها ساخته‌ام، توصیف دقیق‌تری از وضعیت این روزهایم است:

    «سیستم تنفس برای بررسی سیستم تنفس.»

    چند ثانیه به آن خندیدم. بعد کمی نگران شدم. چون بیشتر از آنکه شبیه طنز باشد، شبیه گزارش عملکرد مغزم بود.

    بخش بزرگی از زندگی‌ام را مدیون سیستم‌سازی‌ هستم. با سیستم‌سازی و برنامه‌ریزی بارها جلوی ضررهای بزرگ را گرفتم و سعی کردم شرایط را تا جای ممکن پیش‌بینی‌پذیرتر کنم. با ساختن جدول‌های مالی، آرشیوها، برنامه‌ها و ثبت و بازنگری الگوها توانستم حتی در بدترین شرایط هم راهی برای عبور از محدودیت‌ها پیدا کنم. بارها روش، محصول، مواد اولیه‌، راهکار و منابعم را عوض کردم. اگر محدودیت‌ها همکاری بیشتری می‌کردند، احتمالاً خود محدودیت را هم عوض می‌کردم.😅

    اما در آزادنویسی امروز دریافتم گاهی سیستم‌سازی وارد قلمروی عجیبی می‌شود. جایی که دیگر سیستم برای حل مسئله ساخته نمی‌شود، بلکه برای بررسی سیستم ساخته می‌شود. چیزی شبیه همان «سیستم تنفس برای بررسی سیستم تنفس».

    چند روز پیش برای اولین بار در آزادنویسی‌هایم سراغ طنز رفتم، اتفاقی که برای خودم هم عجیب بود. با اینکه آدم شوخی هستم، هیچ‌وقت خودم را طنزنویس نمی‌دانستم. نه اینکه طنز را دوست نداشته باشم، بیشتر به این دلیل که تصور می‌کردم مهارتی در آن ندارم. اما در وبینارهای روزانه و با چیزهایی که طی این سال‌ها درباره‌ی طنز، ضربه و ساختار از شما یاد گرفته بودم، تصمیم گرفتم این قالب را هم امتحان کنم.

    چیزی که انتظارش را نداشتم این بود که طنز به من حسی از آزادی بدهد که حتی در شعر هم کمتر تجربه کرده بودم. می‌توانستم به خودم بخندم، بدون اینکه به خودم توهین کنم. می‌توانستم خودم را زیر سؤال ببرم، بدون اینکه خودم را محاکمه کنم. برای ذهنی که سال‌ها منتقد درونی‌اش فقط دو حالت داشته، بازجویی و بازجویی با مدارک بیشتر، این کشف کوچکی نبود.

    کم‌کم این ایده در ذهنم شکل گرفت که طنز فقط برای خندیدن نیست. طنز همزمان که می‌تواند حالم را بهتر کند، قواعد صلب ذهنم را هم زیر سؤال می‌برد و تبدیل به منتقدی می‌شود که به جای حمله کردن، مشاهده می‌کند. طنز به جای اینکه بگوید «تو اشتباهی»، گاهی فقط می‌گوید: «ببین چه موجود عجیبی هستی.»

    فکر می‌کنم سال‌ها بخشی از حق خودم را از خودم گرفته بودم. خودم را از آزادی، رهایی، بازیگوشی و حیاتی که در طنز وجود دارد محروم کرده بودم. البته منظورم از طنز صرفاً خنده و شوخی نیست. برای من طنز بیشتر نوعی بازی با مفهوم است، نوعی نقد که به جای تخریب، زاویه‌ی دید را عوض می‌کند. چیزی که همزمان به تو اجازه می‌دهد از خودسرزنشگری و خودترحم‌گری فاصله بگیری و در عین حال مدام خودت و پیش‌فرض‌هایت را زیر سؤال ببری. همین ویژگی است که برایم جذاب شده و دلم می‌خواهد در آینده بیشتر آن را تجربه کنم.

    امروز همچنین شعری از نیما یوشیج می‌خواندم که مرا به یکی از شعرهای خودم برد، شعری که دو سال پیش، در فروپاشی کامل نوشتم. امروز که به آن نگاه می‌کنم، می‌بینم به بازنویسی نیاز دارد و مفهوم شعر برایم تغییر کرده است، اما هنوز چیزی در آن برایم زنده است، حسی از امید و سرسختی که هر روز با زمزمه کردنش برای خودم زنده می‌کردم.

    آن شعر برای من تصویر مزرعه‌ای سوخته بود. جایی که روزی خانه‌ای بوده، محصولی بوده، زندگی‌ای در جریان بوده و بعد در یک چشم برهم زدن همه چیز از بین رفته است. آن روزها زندگی برای من شبیه همان مزرعه بود. خرمنی سوخته، سیلویی سوخته و زمینی که چیزی جز خاکستر در آن باقی نمانده بود.

    و بعد:

    در پایان شعر آفتاب روی زمین پهن می‌شد و خود آفتاب جای محصول را می‌گرفت. زمینی که انتظار می‌رود سرد، مرده و کرخت باشد، زیر گرمای خورشید دوباره جان می‌گرفت. کاری که آن شعر برای من انجام می‌داد، نوعی آشنایی‌زدایی از خورشید بود. آشنایی‌زدایی از چیزی که هر روز می‌بینیم و دیگر عظمتش را احساس نمی‌کنیم. از این واقعیت ساده که زمین هر روز دوباره گرم می‌شود و خورشید هر روز دوباره آن را در آغوش می‌کشد.

    برای من خورشید نماینده‌ی این امید بود که تا وقتی روزی وجود دارد، می‌شود دوباره ساخت. می‌شود دوباره کاشت. می‌شود زیر آفتاب نشست، گرم شد، تجدید قوا کرد و دوباره به فردا فکر کرد. این شعر را در پریشان‌فکری بلند بلند می‌خواندم. شبیه ذکری عجیب از آن نیرو می‌گرفتم.

    اما امروز شعر نیما یک قدم جلوتر رفت.

    «در شب سرد زمستانی
    کوره‌ی خورشید هم‌، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد.»

    و این برای من تکان‌دهنده بود. چون ناگهان مرکز ثقل امید در ذهنم جابه‌جا شد. در شعر من امید از خورشید می‌آید، از چیزی بزرگ، باشکوه و فراگیر. اما در شعر نیما امید از چراغ می‌آید، از نوری کوچک، انسانی و نزدیک. و انگار خود نیما منبع امید است.

    شاید همین کافی باشد که شعر زیبایی‌های عادی‌شده‌ی زندگی را دوباره به ما نشان دهد. اینکه از خورشید، از امید، از نوشتن، از ادامه دادن و از زندگی آشنایی‌زدایی کند. اینکه کمک کند شگفتی‌های گمشده در عادت را دوباره ببینیم.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز فرشته برگی و ندا احمدی حضور داشتند. از ذوق و هنر و گفت‌وگوهای دقیق هر دو بسیار لذت بردم. یکی از نکاتی که فرشته به آن اشاره کرد و عمیقاً با آن موافق بودم، از دست رفتن عادت انتشار در دوران قطعی اینترنت بود. با اینکه در آن مدت همچنان می‌نوشتم، اما امروز بیشتر از همیشه احساس می‌کنم نوشتن در خلوت با نوشتن در جلوت یکی نیست. انتشار تو را مجبور می‌کند دقیق‌تر فکر کنی، به منابع رجوع کنی، استعاره‌های بهتر پیدا کنی و به متن ساختار بدهی.

    در این جمع درخشان، بارها شگفت‌زده شده‌ام از نثر و شیوه‌ی تفکر نویسندگان جوان و گاه نوجوان. خواندن یادداشت‌های روزانه‌ی دوستان استانداردهایم را بالا می‌برد. به من یادآوری می‌کند که مخاطب می‌فهمد، هنر را می‌شناسد و معیار دارد. همین باعث می‌شود خودم را جدی بگیرم.

    امیدوارم روزی برسد که عادت انتشار به هیچ دلیلی از بین نرود و این یادداشت‌ها راه خودشان را به مخاطبان بیشتری پیدا کنند.

    اگر قرار باشد علاوه بر سال‌واژه، روزواژه هم داشته باشم، روزواژه برای من نماینده‌ی مهم‌ترین کشف یا دستاورد آن روز خواهد بود.

    و اگر بخواهم برای امروز یک روزواژه انتخاب کنم، آن واژه «آشنایی‌زدایی» است.

    چون امروز دوباره توانستم به جادوی آفتاب و چراغ نگاهی نو بیندازم.

  65. _ امروز هم خیشتن‌داری پیشه کردم و کسی را نکشتم. به کسی هم آسیب نرساندم. حداقل خودم اینطور تصور می‌کنم. احتمالن میل به خونریزی از فردا در من کاهش می‌یابد.
    _نوشتن صفحات صبحگاهی
    _ انجام مشق شب: خواندن بخشی از داستان ” تقاطع” از امیر حسین روحی
    _ امروز حسین آقا از شرکت رفت. از او به خاطر حسن اخلاقش سپاسگزارم.
    _ عدم توجه به صحبت‌هایی که بوی مشمئز کننده‌ی غیبت را در تن خود دارد.
    _ به‎قدر کافی آب ننوشیدم اما تا هنگام خواب جبران می‌کنم.
    _برگزاری یک جلسه‌ی مفید کاری
    _ تعمیر درب آپارتمان
    _ شب تصمیم گرفتم ادامه‌ی کتاب امیر حسین روحی را بخوانم. تلگرام باز نشد. استاد گفته بود که کتاب را در سایت هم می گذارد. به صفحه‎ دانلود کتاب سر زدم؛ نبود. از آنجا که میل به انجام یک کار نیک دیگر در من شعله می‌کشید با خود اندیشیدم حال که تا اینجا آمده‌ام کتاب دیگری بردارم.” با شما نبودم ” بهمن فرسی را باز و چند صفحه‌ای از آن را خواندم.
    _ حدود 40 دقیقه در اینستا پرسه زدم. از این بابت متاسفم. آگاهی به اشتباه و اعتراف به آن هم یک کار نیک است.

  66. گزارش کار نیک(۴۰) فرح
    1. روزانه نویسی در فواصل روز
    2. خواندن کتاب تقاطع از امیرحسین روحی داستان کوتاه: « راه باز یافته» جالب بود نقد روان‌شناختی لازم داشت دختر قهرمان داستان که زن پسر راننده‌ای ارباب خانواده ثروتمند شد. که امریکا رفته بود و دکتر شد. و آمد و از همه دخترای ارباب او را که دختر کلفت خانه بود را انتخاب کرد.، خلایی در وجودش داشت ، حس آن کمبود او را به طلاق کشاند . البته پسر راننده هم روان آزرده‌اش باید مورد بررسی قرار بگیرد . رویهم رفت داستان جالب،‌کلی و بدون جزییات بود. رگ و بی‌پرده نوشتن نویسنده در آن دهه از شاخص های نویسندگی آن دوره بود.
    3. کار نیک امروزم خونه مادرم رفتم و برایش ناهار بردم. باهم چند کلیپ خنده دار دیدیم.
    4. در برگشت با اسنپ به خونه، ادامه فایل‌های صوتی اسرار کربلا را گوش دادم
    5. فیزیوتراپی جلسه دوم هم با گوش کردن فایل صوتی بخیر گذشت.
    6. ساعت ۴ که از فیزیوتراپی برگشتم به آخرین جلسه عزاداری و به بخش آخر پذیرایی در سالن اجتماعات برج D رسیدم.‌ نذری قیمه عصرونه روزیم شد. الحمدالله.
    7. شرکت در وبینار نویسنده ساز. مصاحبه دوستان نویسنده‌ام فرشته‌جون برگی و ندا جون احمدی عالی بود. حظ کردم.
    8. دیدن اخبار و شنید تحلیل‌های سیاسی آبکی.
    9. دیدن قسمتی دیگری از سریال “لوپین” (۲۰۲۱ )
    چقدر نوشتن این چالش در چهل روز عالی بود . البته من خیلی بیشتر می نویسم سعی کردم خلاصه‌اش را اینجا بذارم .ممنونم استاد شاهین این چالش ها برای من خوب و جالب هستند.. و سوال اینکه که چرا چالش هذیان‌گویی ادامه پیدا نکرد.

  67. برای کلمه‌ی سال، «رها کردن» را انتخاب کرده‌ام.
    امروز با جلسه‌ی مشاوره شروع شد. دکتر می‌گفت دچار سوگ شده‌ام. می‌گفت هر چیز ارزشمندی را که از دست بدهی، سوگی به جا می‌گذارد. به او گفتم مگر ما غیر از این کاری هم می‌کنیم؟ مگر زندگی چیزی جز از دست دادن‌های پی‌درپی است؟
    هوا به‌شدت گرم شده است. وقتی به خانه برگشتم، اول از همه به زهرا جان خبر دادم. حال و حوصله نداشت و دمغ به نظر می‌رسید. بعد خوابم برد.
    برای ناهار، تخم‌مرغ و سیب‌زمینی به دادم رسیدند. کوکوی سیب‌زمینی درست کردم، هرچند اشتهای چندانی نداشتم.
    عصر، نویسنده‌ساز را گوش دادم. گزارش‌های نیک مرور شد و درباره‌ی کتاب «شب یک، شب دو»ی فرسی صحبت شد. استاد نسخه‌ی اصلی کتاب را دارند؛ همان چاپ قدیمی با فونت فردوسی. فرسی تحصیل را رها کرده و به نوشتن پرداخته است. این رمان را هم در طول پنج سال نوشته. موضوع جلسه امروز کندخوانی بود؛ این‌که الگوریتم‌های فضای مجازی چگونه ما را می‌شناسند و در حلقه‌ی خود محاصره می‌کنند. صحبت به کتاب و مزیت‌هایش هم کشیده شد.
    بعد از نویسنده‌ساز دوباره خوابم برد. وقتی بیدار شدم دوش گرفتم و با زحمت خودم را از خانه بیرون کشیدم. میان هیاهوی خانواده، یادداشت روزانه و گزارش نیک را نوشتم.
    امروز با وجود خستگی، اندوه و بی‌اشتهایی، جریان زندگی را نگه داشتم.

  68. گزارش نیک امروز: الاغی که کتاب حمل می‌کند

    امروز در وبینار «نویسنده‌ساز» نشسته بودم و به قفسه‌های کتابم فکر می‌کردم. به کتاب‌هایی که خریده‌ام، ورق زده‌ام، زیرشان خط کشیده‌ام و بعد رهایشان کرده‌ام. به گوشی‌ام که بیش از شاید صد جلد کتاب اشغال کرده و به همراهم زندگی را دور می‌زند. مثل مسافرانی که از ایستگاه زندگی من عبور کرده‌اند بی‌آنکه پیاده شوند.

    استاد حرفی زد که تا عصر در سرم چرخید. یاد آیه‌ای از سوره جمعه افتادم، همان آیه‌ای که می‌گوید بعضی‌ها کتاب‌ها را بر دوش می‌کشند، اما چیزی از آن‌ها در جان‌شان نمی‌نشیند. مثل الاغی که بار کتاب حمل می‌کند و از معنای هیچ‌کدام خبر ندارد.

    امروز حس کردم گاهی من هم همان مسافرم. نه از سر نادانی، از سر شتاب. کتاب می‌خوانم برای تمام کردن، نه برای ماندن. جمع می‌کنم برای داشتن، نه برای فهمیدن.

    شاید دانایی از تعداد کتاب‌های خوانده‌شده نمی‌آید، از تعداد جمله‌هایی می‌آید که جرئت کرده‌اند زندگی ما را عوض کنند.

    دلخوشی کوچک امروزم همین بود، اینکه میان انبوه کتاب‌ها، لحظه‌ای مکث کردم و از خودم پرسیدم: کدام کتاب را واقعاً زندگی کرده‌ام؟

  69. حلزون به نماد اطلاعات تبدیل شده در سطح آموزش.
    سال‌واژه‌ام؛ آگاهی، است و موارد زیر را در جهت رسیدن به آن، تعیین کردم، تا بتونم به برنامه روزانه‌ام بیافزایم:
    زیبا صحبت کردن، آرام و درست صحبت کردن، بدون توبیخ، بدون زخم زدن و بدون طعنه زدن،
    تنفس عمیق، به مدت پنج دقیقه در طول روز و پس از آن حداقل به مدت پانزده دقیقه آزادنویسی در عصر،
    تبدیل بحران و چالش‌ها، به فرصت و نقطه عطف، تبدیل مشکلات به پله‌های صعود و رشد،
    نه گفتن و دوگانه نزیستن، عذرخاهی کردن اگر اشتباه از من بوده است، نترسیدن،
    نوشتن با موضوع شکرگزاری به مدت پنج دقیقه، هر شب قبل از خاب،
    تمرین تمرکز در هر لحظه برای هر کاری که انجام می‌دهم و تمرین سکون حداقل به مدت ده دقیقه قبل از خاب،
    برگشت به بدن، دور شدن از فضای ذهن، و اسکن بدن قبل از خاب،
    کارهایی که علاوه بر کارهای بالا برای امتیازدهی به روزم باید انجام دهم:
    تغذیه درست (حذف نان، حذف شیرینی، خوردن صبحانه پروتئینی و …) و فستینگ (از ساعت 7 شب به بعد چیزی نخوردن)، نوشیدن آب از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر هر یکساعت، بعد از 100 قدم
    در معرض نور صبحگاهی قرارگرفتن در نیم‌ساعت اول پس از بیداری، برای خاب بهتر در شب
    مدیتیشن
    عدم تماشای اخبار و محتوای آزاردهنده
    پیاده‌روی بعد از هر وعده غذایی
    ورزش کردن
    پاکسازی فضای خانه
    خودشناسی
    ولی آنچه در واقعیت اتفاق می‌افتد؛ امروز رفتم اداره، دیدم صبحانه‌ام را جاگذاشته‌ام، ماشین را زودتر از همکاران دیگر هماهنگ کردم، رفتم دنبال کارشناس بهداشت و با هم رفتیم کلانتری تا مأمور بگیریم برای اجرای رأی دادسرا، بعد هم به اتفاق رفتیم، ایستگاه پسماندی که هفته قبل من و نماینده بهداشت اجازه بازرسی نداده بود. محل را بازرسی و صورت‌مجلس کردیم. ولی نه به همین راحتی، کلی حرف شنیدم. طرف خیلی پررو بود و با مأمور کلانتری هم دوست بود. ولی به هرحال کارم را پیش‌بردم.
    بعد هم رفتم سونوگرافی و نخوردن آب را از اول صبح جبران کردم.
    با تندخانی حدود سی صفحه‌ای از داستان تقاطع را خاندم. پنج دقیقه‌ای آزادنویسی کردم.
    در وبینار راجع به کندخانی صحبت شد و به سوال خانم فاطمی در خصوص حجم زیاد کتاب‌ها، با تأیید نظر جواب داده شد. چه خوب که خانم احمدی و خانم برگی را هم دیدم.
    برای شام دو تا تخم‌مرغ با روغن زیتون سرخ کردم و با چهار قاشق کینووا پخته و یک عدد خیارشور خوردم.
    کمی ظرف شستم و قدم زدم. و این متن را نوشتم.
    دلشوره به نظر کلمه‌ی جالبی است به معنی دل‌آشوب، دل‌آشفته، دل‌مشغول.

  70. سلام روزآگاه.
    سلام ۳۱ خرداد عزیزم.
    کم حالی، چه کاری از دستم برمی‌آید؟.
    ۳۱ خرداد: راستش را بخواهی در رابطه با ملاقاتم با مریم کمی اضطراب دارم.
    اگر می‌شود برایم کمی از ملاقاتمان بگویی تا خیالم راحت شود.
    این کار درستی نیست اما چون دوست ندارم در آتش اضطراب بسوزی به توخواهم گفت تا آرام بگیری.
    در ابتدا تو و مریم با یکدیگر صبحانه خواهید خورد. مریم دو صفحه آزاد نویسی انجام خواهد دادو تو هم در انتخاب واژه‌ها کمکش خواهی کرد.

    مریم داستانِ گلی از امیرحسین روحی را برایت‌ خواهد خواند و تو درباره گلی کنجکاوی خواهی کرد.
    او برایت حق نوشتن را می‌خواند و تو زیر این جمله در کتاب خط خواهی کشید.
    «نوشتن کد بانوی روحی است همه چیز را مرتب می‌کند.»
    سپس در ایوان خانه‌شان با هم چای خواهید نوشید و گپ خواهید زد.
    به مریم کلمه تسلسل را پیشنهاد خواهی داد و خودش هم کلمه نبوغ آسا را انتخاب خواهد کرد و هر دو را در دفترچه‌اش خواهی نوشت.
    با مریم در وبینار شرکت خواهید کرد
    کتاب کرگدن را برایش خواهی خواندو و چون او نمی‌تواند به تنهایی لامپ اتاق را عوض کند به او کمک خواهی کرد.
    در کلاس استاد حقیقی شرکت خواهید کردو استاد به شما خواهد گفت که جلسه آخر است.
    مادر مریم برایتان از باغچه پشت خانه‌ فلفل بچه‌های سبز می‌آوردو شما از خوردنش لذت خواهید برد. او درس می‌خواندو تو برایش تست درست میکنی تا مرور کند.
    بخشی از سریالی که تکالیف نویسنده خلاق است را تماشا خواهید کرد و تو از موسیقی متن سریال خوشت می‌آید.
    متن های زیبای دوستان مریم را خواهید خواند و برایشان تشویق خواهید فرستاد.
    باهم با دختر عمه‌ی۵ ساله اش تاب خواهید خوردو سپس تو و او باهم در شالیزار قدم خواهید زد.
    مریم کمی غمگین می‌شود. اما تو را همچنان دوست خواهد داشت و به تو ابراز علاقه می‌کند.
    نگران نباش تو و او لحظات خوبی را سپری خواهید کرد.
    قطارِ تاریکی می‌آید و عازم رفتن می‌شوی مریم تو را می‌بوسد همدیگر را در آغوش می‌گیرید و در زمان بی عدد، صفر صفر صفر صفر
    به کنار من خواهی برگشت.

    سال واژه‌ام پایندگی .

  71. گزارش نیک

    حلزون حلزون منو به گزارش نیک برسون

    داستان روشنفکر کند ذهن چخوف را خواندم و در موردش نوشتم.

    داستان مهشید امیرشاهی را تا نیمه خواندم‌.

    کتری را از سوختن نجات دادم‌.

    کارهای روزمره را انجام دادم.

    امروز نعش‌کش خودم بودم و یک هانیه دیگر را به قبرستان هانیه‌ها اضافه کردم.

    بین نظرات مختلف و تناقض‌های افراد صاحب‌نظر در مورد استعداد چلانده شدم. ممدرضا شعبانعلی می‌گفت من با این جمله که همه می‌توانند هر کاری انجام دهند مخالفم و بعضی‌ها واقعا نمی‌توانند‌. باید بری تجربه پیدا کنی و به حالت غرقگی یا فلو برسی. من خیلی از کارها را امتحان کردم و هیچ کدام برایم حالت فلوملو نداشت. از طرفی ترسیدم اگر مال نوشتن نباشم چه می‌شود‍؟ بعد از چهار ماه نوشتن وضعیت مطلوبی دارم؟ نمی‌دانم،اطلاعی ندارم‌.

    امروز استاد در مورد فیلم مورد علاقه‌ام صحبت کرد و گفت این خشونت عریان دارد و بازاری است و چیزی به آدم اضافه نمی‌کند و من نتم ضعیف بود و نتوانستم بنویسم که «الرین اریماسین. یودون گویدون کینارا» که بعد خودم به مضمون فیلم فکر کردم و دیدم چیزی جز مسخره بازی نداشت.

    هر چی بیشتر تجربه متخصصان را گوش می‌دهم بیشتر یه این پی‌میبرم که جایگزینی هوش مصنوعی توی خیلی‌چیزها کیکه واگعی نیس.

    نکات وبیکار را نوشتم.

    ولاگی از زندگی یک وکیل خانم دیدم و دارم به این حکم نزدیک می‌شوم که منو چه به وکالت من اگر وکیل شوم از آن وکلای بدبخت بی‌پول خواهم شد.

  72. سال‌واژه: شفقت
    نمره روز: 0
    1- شرکت در وبینار نویسنده ساز
    2- در مسیرم به محیط توجه کردم
    3- چیزکی در کانال گذاشتم
    4- باآراسته عزیز صحبت کردم
    5-به خستگیم توجه کردم و گفتم گور بابای کار و مشتریام. زود میرم خونه و می‌خابم
    6-هر چیم یک روز مزخرف باشه، هر چیم حالم خوب نباشه، حتمن یه جمله برای گزارش نیک نوشتن پیدا می‌شه. حیف نیست نبینمش؟ حیف نیست ننویسمش؟ مگه زندگی جز همین روزایی نیست که داره می‌گذره. بالاخره یه زمانی می‌رسه که اوضاع بهتر میشه. دوباره بدتر میشه. همینه دیگه. پس هر چیم یه روز جهنمی باشه بازم تلاش می‌کنم گزارش نیکو بنویسم. یه حسی بهم میگه فردا روز بهتری خاهد بود. پس الان به تمام احساس‌هایی که درونم شناوره اجازه‌ی حضور می‌دم.

  73. گزارش نیک: (1405.3.31)
    دیروز زیاد سردماغ نبودم.شاید از گرمازدگی بوده یا سرماخوردگی. فیلم و کتاب و بخور و بخواب. حس ضبط روزگفتار و نوشتن گزارش نیک هم نداشتم. امروز سر نویسنده‌ساز گفتم استاد دارم جای شمارو میگیرم… منظورم این بود که دارم انگار سرما میخورم و علایم خفیفش مشخصه.
    سال‌واژه‌ام دو روزه رو هواست و منم رو زمین و نای بلند شدن و گرفتنش از هوا و پایین آوردنش رو ندارم. صبح با تمام اینها رفتم سرکلاس ورزش تخصصی و کلی ورزشهای سنگین انجام دادم ولی اون بی‌حالی هنوزم دست از سرم برنداشت. رفتم سراغ چای سبز و قهوه، یکم بهتر شد انرژیم و رفتم روزگفتارمو نظم دادم. یکم آزادنویسی کردم و روز اول از چالش نویسندگی سی‌روزه‌ی «کاتری» رو نوشتم ولی باید ویرایش کنم.
    آخرین روزگفتار مربوط به کتاب«آگاهانه زیستن با ارزش‌ها» رو تو کانال تلگرامم هوا کردم.
    شانس مایه دو روزه تایم وبیکار الهه علیزاده برقا قطع میره و بی‌نصیب میشم از لایوش و وویسارو بعد گوش میدم.
    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و استاد از کندخوانی کتاب‌ها صحبت کردند که کمک کننده برای درک بهتر از کتابه. این کاری بود که من از وقتی خوندن شب هول رو شروع کردم داشتم انجام میدادم و با اشاره‌ی استاد به این نوع خوندن کتاب، متوجه شدم روشی که در پیش گرفته بودم درست بوده.
    کلاس یوگا شرکت کردم و از اونجایی که امروز روز جهانی یوگا هست کلی تمرین سلام بر خورشید انجام دادیم. همچنین امروز مصادف با انقلاب تابستانه و بلندترین و گرم‌ترین روز سال هست و داریم تو گرما ذوب میشیم.
    ساعت 7 قرار بود وارد ایستگاه رقص بشیم که به خاطر قطع و وصلی‌های نت قشنگمون، از اسکای‌روم به گوگل‌میت مهاجرت کردیم و ساعت 7:37 دقیقه شروع کردیم به گرم‌کردن و رقصیدن.
    گزارش نیک دارم مینویسم و بعد شام و اینا و لالا.

    (میدونم بی‌حال بود ولی انرژیم پایین بود و رو به سرماخوردگی و تواما گرمازدگی هستم. عذر تقصیرِ مرا بپذیرین استاد.)

  74. حلزون این سیم‌ها برق داره . مراقب باش.
    سال‌واژه: شناخت
    1. برای اولین بار در ورد آزادنویسی کردم. هزار کلمه. البته هزاروسیزده‌تا.
    2. صبح زود یک جلسه داشتم که خداروشکر خاب نموندم.
    3. خودمو انداختم تو باشگاه. درم بستم.
    4. دوش امروز را با آب سرد گرفتم. روز داغی بود.
    5. ناهار مامان‌پز را با پسران نوش‌جان کردیم. بعد باشگاه الویه آخه؟
    6. در وبینار سرزبان و نویسنده‌ساز شرکت کردم. با اینکه امروزخیلی خسته بودم اما با اشتیاق در وبینارها شرکت کردم. مبینا از تفاوت دو ترجمه گفت. استاد از ظرافت‌های کندخانی.
    ۷. در ایستگاه رقص تنی جنباندم.
    8. شب هول را مزه‌مزه میکنم. « رویش خود به خود هر ساقه و برگ، حجم هندسی ناآشنایی آفریده است که در عین ناموزونی، هماهنگ است. اینجا، از قرینه‌سازی و همگون‌سازی خبری نیست. هر درخت یگانه است. هر برگ و هر شاخه شکلی یگانه دارد. هیچ‌چیز رشد خودبه‌خود آنها را باز نداشته است. اینجا از دست نظام‌بخش آدمی خبری نیست.»
    https://t.me/zohreyousefha

  75. ✓اولین باره که راجع‌به حلزون می‌نویسم، فکر می‌کنم حلزون تازه فهمیده تو ایران به دنیا اومده و رفته تو خودش.
    ✓ناگاه متوجه شدم فونت کامنت حین نوشتن هم بزرگ شده.
    ✓امروز بسیار نوشتم. چند هزار کلمه. از خود راضیم.(با تغییر مکان نوشتن بهتر می‌توانم بنویسم) یادم نیست کدام نویسنده بود. در اتاق‌های هتل می‌نوشت. گمانم فرزند داشت و نمی‌توانست کار کند. در همه‌ی این سال‌ها کوپه های قطار هم جای خوبی برای نوشتنم بوده‌اند هرچند معدود . یک زمانی در مترو یا آتلیه‌های دانشکده معماری هم. حالا نه.
    ✓امروز کتابی از «جومپا لاهیری» خواندم.
    ✓در جلسه‌ی امروز وبینار حضور داشتم،موضوع بسیار برایم جذاب بود. با یک وقفه برگشتم و ظرفیت اجازه نداد.
    ✓می‌توانم از امروز به‌عنوان تابستان دیوانه یاد کنم. روز آخر خرداد مرا ذوب کرد. بعد جایی خواندم امروز خورشید در بیشترین حالتش در آسمان بوده.
    ✓شب پاستا درست می‌کنم با پنیر گودا.(بهرحال که مادرم فکر می‌کند این‌ها آشپزی نیست هرچند اخیرا خوراک مرغ را هم آشپزی تلقی نمی‌‌کند. احتمالا هرچه من درست کنم آشپزی نیست.)
    ✓امروز را طبق عادت وبلاگی خلاصه می‌کنم: پرواز گروهی پرنده‌ها، ابر کولومبوس، کارامل، سوراخ اتوبوس، جایزه‌ی ادبی بی‌ادبی، کلسیم، خاطرات ژنو. آنکراش.
    ✓کلمه‌ آموخته: سورچرانی.
    ✓امروز سورتمه‌سوار سرازیری‌‌ام.
    یکی از جذابیت‌های گزارش نیک برایم این است که هرکسی درخور ذهن و روحیاتش آن را ثبت می‌کند و گزارش‌ها از خلاقیت های مختلف تراش می‌خورد.

  76. سلام. این اولین باری است که تصمیم گرفته‌ام گزارش نیک بنویسم. این اولین باری است که می‌خاهم با افتخار بگویم که امروز هیچ کار نیکی نکرده‌ام. شاید با این کار کمی به سالواژه‌ام نزدیک شوم شاید.
    سالواژه‌ی من «شجاعت» است.
    صبح، بعد از این که یک شبِ پر از گرمای کلافه‌کننده را با موفقیت پشت سر گذاشتم از خاب بیدار شدم. صبحانه را که اگر می‌توانستم از وعده‌های غذاییِ کل دنیا حضفش می‌کردم خوردم. بعدش با خاهرم کمی دعوا کردم. حسابی خطخطی بودم و اگر کسی رویم خط می‌کشید خطخطی‌اش می‌کردم. (الانم هستم با افتخار)
    بعدش هم رفتم سمتِ برمودای اکسپلور. همیشه وقت‌هایی که حالم خوب نیست می‌روم اکسپلور و اولین کلیپی که آمد را به عنوان فال در نظر می‌گیرم. از این کار به شکل مسخره‌ای لذت می‌برم. (باز هم با افتخار).
    بعد از ناهار، نشستم به خاندن. طبق معمولِ این روز‌ها کتاب تنها دلیلِ استقرارِ من در این جهان شد. توی تقریبا دو ساعت دوتا از داستان‌های «تقاطع» را خاندم. کتابی که دیروز استاد توی نویسنده‌ساز معرفی‌اش کردند. (با سپاس از استاد).
    بعدش رفتم یک چیزکی خوردم و طبق معمول دیر؛ اما به نویسنده‌ساز رسیدم. هنوز یک دقیقه نگذشت که شارژ لپتاپم پرید و من از هم نویسنده‌ساز و هم از خودِ لپتاپ به شکل نامحترمانه‌ای پرت شدم بیرون. لپتاپ را زدم به شارژ و با چند تقه‌ای که به در زدم وارد وبینار شدم.
    بعدش هم نشستم به خلوت‌نویسی و تا می‌توانستم در نوشتنِ احوالاتِ ناخوبم اقرار ورزیدم تا دلم خنک شود.
    حالا هم که اینجام.
    بعدش هم شاید بروم پیادهروی.
    بعدش هم خاب.
    راستی دیدنِ جام جهانی را قبل از خاب یادم رفت بگویم.
    به امید روز‌های پر از بهتر.

  77. گزارش نیک
    سال‌واژه: زبان

    چرا «زبان» برایم اهمیت دارد؟ چون
    «زبان مهمترین ابزار برای درک واقعیت است.»
    امروز الهه جان در سر‌زبان، بخشی از مقاله‌ی «زبان چیست» ابوالحسن نجفی را خاندن.
    «زبان‌شناسی علم زبان است و زبان عالی‌ترین دستگاه تمثیلی (سمبولی) بشر است که خود زیر‌بنا و تعریف کننده فرهنگ است و وجه ممیز بشر از دیگر جانوران.»

    امروز به روز خود ۸ امتیاز می‌دهم. معیار یک روز ایده‌آل: پیاده‌روی، آزادنویسی، مطالعه، بازخانی، رونویسی، حضور در وبینارها، تماس با یک دوست، دوری از شبکه‌های اجتماعی، نوشیدن آب کافی، خاب با کیفیت.
    استاد کلانتری در وبینار، تند‌خانی را به نوشیدن آب و کند‌خانی را به مزه‌مزه کردن آب‌میوه تشبیه کردند.
    در دوباره‌خانی کتاب «سِفر دولاب» بهمن فرسی، روی کلمه‌ها و جمله‌ها مکث می‌کنم و لذت بیشتری از مطالعه می‌برم. چه واژه‌های خلاقانه‌ای ساخته است.
    سه جددداً: از مجدداً گرفته شده و به معنای بار سوم است.
    عَرقچا: سرما‌خوردن ناشی از قربان‌صدقه باشد.
    کودنقلاب: پرداخته‌ایست بر پایه کودتا و انقلاب، خیز و غلیان‌های این روز و روزگار.
    میدیاجات: در جمع به صنایع تولید و نشر جعل و شایعه و اکاذیب گفته می‌شود.
    (استاد می‌گویند نترسید و ترکیبات عجیب بسازید.)
    داستان «راه باز یافته» از امیرحسین روحی را خاندم. داستان معمولی از مردم معمولی بود. حسادت بین دو دوست قدیمی، مقایسه دو ازدواج و دو طبقه اجتماعی، برایم جذاب بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *