«واقعاً چه لذتی دارد تنهاماندن و دوشها را از بار مسئولیتهای مختلف رهاکردن و سروصدانشنیدن و مصاحبتهای ناجور را تحملنکردن! حتی در این گوشهی خانه که ضلع غربیاش را شهرداری مزبله کرده و پر از مگس و کثافت شدهایم.»
-جلال آلاحمد، یادداشتهای روزانه (جلد دوم)، ص۲۴۹
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
105 پاسخ
لیست کارهای مفید روز:
۱.تهیهی شیک نوتلا و شیر کاکائو
۲.درست کردن نیمروی عسلی
۳.عبادت ظهر
۴.عشق بی پایان تماشا کردم.و مجذوب چهرهی گندمی و موی مشکی کمال سویدره شدم.و مجذوب چهرهی زیبای نسلیهان آتاگل..فضای خاطرات عاشقانه های رمانتیک کمال و نیهان خیلی زیبا و جالب بود.
۵.تهیهی کباب میکس به همراه نوشابهی فانتا پرتقالی
۶.شستن صورتم با فوم پرتقال ویتامین سی،و حس شادی کرم گریپ فروت بر صورتم
۷.گردنبند شهرزاد پوشیدم.
۸.گردنبند دیو و دلبر پوشیدم به همراه گوشواره های قلبی شکل
۹.با بهنام تماس تلفنی صمیمانه داشتم.
۱۰.کتاب English file خواندم و از درس تازهی پیش گویی prediction، خیلی لذت بردم.
۱۱.موهایم را افشان کردن و با گیرهی گل آن را آراستم.
۱۲.لباس طرح قاصدک آرزو پوشیدم.
۱۳.تهیهی لیوان مانکی دی لوفی/تابلوی نامی/آیینهی نامی با موهایی به رنگ نارنگی🍊/کتاب خاطرات خون آشام
– گپ و گفت مفصل با محسن کاظمی دربارهی روش شخصیاش در تاریخ شفاهی و تجربههای تازهاش. نزدیک 60 سالگی پر از ایده و انرژی و تجربهگرایی است این آدم و پر از حسرت و افسوس. کمالگراست، کمالگرای واقعی. حیف که خودش و ارزش کارهایش شناخته نشده هنوز.
– چند ساعت کلنجار حسابی با رضا حیدری برای پروژهی بازی و کتاب آداب القمار بر مبنای بررسی تطبیقیاش از نسخههای موزه متروپولیتن و موزههای رضا عباسی و مقدم. اگر کلنجارهایمان به قتل یکیمان منجر نشود خروجی کار محشر خواهد شد.
– مرور کارهایی که برای آرت بوک «فیلمی که هرگز دیده نشد» کرده ام. آنقدر ازش دور افتادهام که رشته کار از دستم در رفته.
– من ماندهام و هزار کار نیمهتمام. روزی فقط به دوتایشان سربزنم غوغا کردهام.
امروزم را با پیاده روی صبحگاهی و نرمش شروع کردم بعد هم صبحانه و نوشتن صفحه صبحگاهی ، جمله سازی ، هذیان نویسی،نوشتن از ترس هایم، گفتگو با چت جی بی تی در مورد مشکلی که داشتم و بعد هم ناهار و یه چرت بیست دقیقه ای ، تمیزی خانه و شستن ظرفها، بودن با همسر جان و بچه ها و خوردن ناهار، انجام کار مدرسه (به صورت مجازی) و حالا سر زدن به سایت شاهین کلانتری برای نوشتن کامنت و بعد هم جمله ورزی با کمک کلماتی که در سایت است
کلمه سال: خودکارآمدی
– صبح با خوندن اقتصاد شروع شد. راحت این بخش جدید رو یاد گرفتم ولی فصلی رو که نوبت عصر خوندم قشنگ اشکمو دراورد.
– لینک دهی و سروسامون دادن محتوا مونده بود سریع انجام دادم و فرستادم.
– از این به بعد دیگه موقع درس خوندن کرنومتر میذارم.
– مجبور شدم درخواست دوستی رو رد کنم. از این بابت ناراحتم.
– عکسی از گلهای لیلیوم که تازه جلو کتابخونه دانشگاه کاشته بودن رو به چند دوست ارسال کردم. همشون قلب قلبی شدن.
– به مامان تو چیدن آلبالو و توت کمک کردم. به عنوان کسی که دوتا امتحان سخت پیش رو داره زیادی ریکس بازی درمیارم. بخاطر همین به محض برگشتن دهن خودمو با اقتصاد سرویس کردم.
– بخشی از فیلم وبیناری که راجب راه اندازی مجله بود رو به مهنا فرستادم. اون روز نبود.
– وبینار شرکت کردم.
– به مقدار معمولی زبان خوندم.
– اخر شب با دنس ورک اوت کش و قوسی به خودم دادم بعدشم بیهوش شدم.
نمره روز 4
گزارش نیک
– وفتی بیدار شدم فرصتی برای نوشتن صفحات صبحگاهی نبود. پیراهنم را اتو کردم، لباس
پوشیدم و به محل کار رفتم.
– در محل کار مواردی پیش آمد که هر کدام میتواند یک داستانک باشد و محتوائی برای کانال
تلگرام که مدتی هست به آن سر نزده و محتوائی تهیه نکردم. امیدوار هستم همینطور که بالاخره گزارش نیک را شروع کردم، نوشتن کانال را هم دوباره شروع کنم.
– بخاطر اینکه شبکه بانکی مشکل پیدا کرده ما هم پرداختیها را انجام ندادیم.
– آخر وقت بچههای اداره به سالن فوتبال رفتند اما من بخاطر پارگی تاندون زانو آنها را همراهی
نکردم.
– در مسیر برگشت به خانه حواسم بود برای خرید نایستم چون کارت بانکیام بخاطر اختلالات
بانکی چند روز اخیر فابل استفاده نبود.
– بعد از ناهار و استراحت، در وبینار الهه علیزاده شرکت کردم. الهه دختر با سوادیست، قلم
شیوائی دارد فقط بعضی مواقع زیاد حرف میزند طوریکه حوصله شنونده را سر میبرد.
– موضوع وبینار معماری تفکر بود که در ادامه به مبحث واقعیت پرداخت.
– بلافاصله بعد از اتمام وبینار خانم علیزاده وبینار آقای کلانتری شروع شد.
– بعد از وبینار همراه با خانواده چای عصرگاهی نوش جان کردیم.
– بعد از چند روز توانستم به پیاده روی بروم. حدود 40دقیقه طول کشید. سعی کردم به روش
ژاپنی پیاده روی کنم.
– میخواستم کتاب خاطرات و فراموشی را بخوانم اما به درخواست دخترم به بازی شطرنج مشغول شدم.
– با توجه به کلمه سالم که استمرار است امیدوارم این نوشتن ادامه یابد و هر روز بنویسم.
-سال واژه: زن
-قبل از رفتن سرکار لباسم رو اتو کردم.
– هر چند دقیقه ای که وقت خالی پیدا کردم رو نوشتم.
– ظهر با گرسنگی بسیار برگشتم و برای خودم سبزی پلو با تن ماهی پختم و مثل همیشه اینجوری بودم که
why am i cooking soo goodd?
-یکم سریال دیدم و شعرهایی که دیروز علامت زده بودم دوباره خاندم تا تکلیف شعرماهی رو تموم کنم.
-سوهان کاری کردم و لاک خوشگل طلایی زدم به ناخنام.
-بعد از نویسنده ساز و کلاس شب برای خودم چایی دم کردم و سریالم رو ادامه دادم.
-سال واژهام: همزیستی
-هِی روزگار.
-فک کنم 7 اینا نمرهی امروز باشه نمیدونم.
-واقعن ساعت کاریم داره عذابم میده. عمیقن خستهام. تا 7 شب آخه.
-نفهمیدم چجوری به شعرماهی رسیدم.
-عزای داستانو دارم که 7 شروع میشه. ینی تو اسنپ باید برم سرکلاس.
-نارنگی مغزمو سوراخ کرده. باید ببرمش دکتر. باید واکسن بزنه. باید بفهمم چرا بالا آورد. دیشبم که همش خاب بود. مامیش بمیره خب.
-مامی خودمم با دوستاش رفته بود بیرون و پشماش از قیمت غذاها ریخته بود. البته که منم ریخت. کباب 4 میلیون. خدایا منو بخور.
-دلم سفر میخاد. کاشان ماسوله …. کردانم راضیام به خدا.
-توی آینهی اتاقو گردگیری کردم. شونصدتا عطر تاریخ منصرف گذشته انداختم بیرون. شونصدتا عطر که یادم رفته بودو دیدمو بهشون قول دادم استفادشون کنم.
-آیدا رو هزار بار لعنت فرستادم. شونهی مو پیدا نمیکردم و خدا لعنتت کنه آیدا.
-به فریده گفتم دلم فسنجون میخاد و روزی که رفتم پیشش فسنجون درست کنه.
-آخرین باری که غذا درست کردم برمیگرده به بچگیام.
-همچنان 451فارنهایت رو میخونم.
-کتاب مغز موسیقایی در خدمت بدن انسان هم میخونم.
-روزگفتارم ضبط نکردم چون موضوع ندارم.
-و حوصله.
-سایتمم کاری نکردم خاک بر سرم برینه. چون کارت ملیم خونه فریدهس.
-همین.
-خدا یار و نگه دار شما نیکیان.
سلام
بالاخره من هم خودم را از نفرین به در کردم.خیلی وقت است می خواهم در گزارش نیک نویسی شرکت کنم، اما یادم می رود که اینجا بنویسمش. کار نیک را انجام می دهم اما گزارش نیک را ننوشته ام.
کتاب طبل حلبی را برا تولد امسالم گرفته بودم دیروز شروع کردم به خاندن و از داستان خووشم می آید؛ فعلا در فصل دامنِ گشاد هستم دوستش دارم.
رودِ روای را هم شروع کرده ام برایم قلمبه سلمه است اما باز دوستش دارم، شاهین جان خیلی اسمش را می اورد.
دیروز ماشین همکارم که در اثر بی ملاحضه گی یک تاکسی خش افتاده بوذد را بردم نقاشی و قرار است برایش پولیش بکشد.
سریال دختر دیگر بنت را هم دانلود کرده ام و چند قسمت را دیدم.
تا گزارش نیک بعدی اگر بد قولی نکنم، روز خووش
حلزونمان چشم معلق شده است.
کلمه سال: آشتی
۱. صفحات صبحگاهی را نوشتم همراه با قفل شدن فعال معده.
۲. با خوشحالی مدرسه رفتم چون همکار مورد علاقهام امروز شیفتش بود.
۳. طرز تهیه کلهپاچه برای کلهی مدیر جان میخواهمممم.
زننننن؛ گیسهایت سفید شده. کمی از میزان بیشعوریت بکاهههههههه.
۴. پیگیر سازمان دهی و انتقال به مدرسهی مورد نظرم شدم که انگار مورد موافقت معاونت قرار نگرفت( بهتر است کلهپاچهی مدیر و معاون رو باهم بپزم بدهم سگ بخورد)
۵. انتشار محتوا در کانال تلگرام.
۶. خودخوان زبان و تعیین سطح زبان برای کلاس رفتن در تابستان.
راستی دوستان شما آموزشگاه یا استاد زبان خوب میشناسید که راضی بوده باشید؟ ممنون میشم معرفی کنید.
۷. خواندن زمان بیلنگر.
۸. طنابیدن
۹. قفل معده روی دزدگیر فعال شد.
۱۰. ازادنویسی به اندازهی ۳۰۰ کلمه.
۱۱. پیاده روی کوتاه.
خیلی خستم. خستم. خستم. خستم. خستم.خستم. خستم. خستم. خستم. خستم.
ولی باید آهسته باشم، پیوشته.(این شعر نیستها. آه و ناله من موقع قیلی ویلیه(اصطلاح جالبیه خوب شد پیداش کردم(هاهاهاها)))
امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
از ساعت ۷:۳۰ صبح تا حدود ۴ بعداز ظهر درگیر انجام کار اداری بودم. بیشتر روزم همانجا گذشت و راستش حس کردم کل روز از دست رفت. گرما هم بیامان بود و انرژی آدم را کامل میگرفت.
وقتی بالاخره به خانه رسیدم، آنقدر خسته بودم که تقریبن بیهوش شدم و مدتی خوابیدم.
شب اما بخش خوبی از روزم رقم خورد. در جلسهی سوم «شعر ماهی» شرکت کردم، جلسهای با موضوع «جانبخشی به ناانسان». گفتوگوها و تمرینهایش برایم واقعن دلچسب بود. همیشه برایم جذاب است که ببینم چطور میتوان به اشیا یا پدیدههای غیرانسانی جان و صدا داد و از زاویهی نگاه آنها جهان را روایت کرد.
۰۵٫۰۳٫۲۶
۱.روتین پوستی رفتم.
۲.صفحات صبحگاهی نوشتم.
۳.نجمه صبح و شب نوشتم.
۴.از وانهاده خوندم.
۵.یک صفحه آزادنویسی کردم.
۶.رخدادنگاری کردم.
۷.داستانمو نوشتم.
۸.از منزوی یه غزل خوندم.
۹.با فاطمه و سمانه از اخوان ثالث خوندیم و با کلمهی خانه ترکیب ساختیم.
۱۰.ادامهی روز موش خرما رو دیدم.
۱۱.متن کانالمو هوا کردم.
https://t.me/NajmehAsghari
سالواژهم: پایبندی
1. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
2. پروژۀ پایانی درس تصمیمگیری متمم رو تموم کردم و منو این همه خوشبختی محاله. دو هفته بود رو دوشم سنگینی میکرد.
3. قسمتی از مفهموم مرگ برای کودکان رو در کتاب «رواندرمانی اگزیستانسال/ نشر نی» خوندم.
کل مبحث 50 صحفهست و یهروزهم میشه خوند. ولی در مورد کودکان خوندن، اونم با این گفتگوهایی که باهاشون شده، وادارم میکنه خوندنش رو کندتر پیش ببرم.
4. یک ساعت خوابیدم.
5. وبینار سرزبان رو ببودم.
6. وبینار نویسندهساز رو ببودم.
7. پیادهروی کردم. شد 153 روز مداوم.
8. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
https://t.me/matinchapani
نمرۀ روز: 8
سالواژهام: طلوع
_دو سری لباس شستم
_شرکت در نویسنده ساز
_نوشتن تمرین شعرماهی
_شرکت در شعرماهی
_خواندن ۴ قطعه از کتاب شاهراه تاثیرگذاری
_خواندن ۴۰ صفحه کتاب مادران و دختران
_کلمه برداری
_خرید
_با شازده پسر:
سی دو دور خونه قانقانیش کردم
شعر خوندیم
کتاب خوندیم
اوگی اوگی دیدیم
۱. امروز مریض شدم.
۲. همهٔ کارها خوب پیش رفت و خاله لیلا سوپرایز شد.
۳. با آقای گلفروش کلی راجب گلها حرف زدیم و گفتم مدل موی جدیدش خیلی به صورتش آمده.
۴. سرم دارد میترکد. و اصلا نمیتانم بروم سراغ تمرین کارگاه نویسندگی خلاق.
۵. خدایا لطفا خوابم ببرد.😭
سلام مجدد.
یادم رفت سالواژه و نیازمندیهامو بگم.
سالواژه: نوتجربه
نیازمندیهام:
دوست دارم شغلهای مختلف رو از نزدیک ببینم. یک روز یا دو روز یا سه روز یا هرچی. مخصوصا کارهای آزاد. مثل انواع کارگاهها: بلورسازی، جوشکاری و برش سنگ و…
انواع کارخونهها مثل کارخونهی مواد غذایی و هر چی.
اگر توی تهران هستید و میتونید این فرصت رو به من بدید ممنون میشم.
چند جای دیگهم هست که خیلی دوست دارم ببینم
اینان:
مدرسهی راهنمایی و دبیرستان پسرونه زمان تحصیلشون.
کمپ ترک اعتیاد
و این گروههایی که ترک کردند و توی پارکها میشینند حرف میزنند
آخه تنهایی برم به گمونم یهجوریه و شاید اجازه ندن.
اگر میشود کمکم کنید.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. هنوز در مرحلهٔ ایجاد عادتم برای هر روز صبح نوشتن. برای من که صبحها کمانرژی ام، این مداومت در این روزها، قدمی به سوی رشد است، هر چند قدمی خیلی کوچک. همین «قدم»های کوچک سالواژهام است.
۲. از کتاب «تابستان با مونتنی» چند بخش را خواندم. در این کتاب،نویسنده آرا مونتنی را که در تتبعات آمده، کمی بیشتر توضیح داده. «تتبعات» را هم که میخواندم، درگیر ویژگیهای مونتنی در نوشتههایش شدم. شخصیت جالبی دارد. بسیار متواضع و بهدور از تعارف و تکلف است. اینکه به جزئیات توجه میکند و از میان آنها، پرسشهایی برای اندیشیدن مییابد، برایم دوستداشتنی است. چندین سال است که دریافتهام گمشدهام این نوع کتابها و متون بوده و چقدر لذت میبرم از خواندنشان.
۳. کلاس خصوصی جمعبندی در آموزشگاه برگزار کردم. مادر دانشآموز با من هماهنگ کرده و گفته بود آراز جان میآید پیشتان و من منتظر پسری بودم. وقتی دختری با کلاه کپ آمد و سراغ مرا گرفت، تازه دریافتم آراز اهوازیها دخترند نه مثل آراز ما تبریزیها پسر. این هم نکتهای بود.
۴. بعد از کلاس به پدر و مادر همسرم سری زدم. با هم غذا خوردیم. وسط غذا، یاد حرف همسایهٔ استاد افتادم که یک شام جلو افتادیم. خندهام گرفت. اما مشکل این بود که همسرم نخورد و باز عقب افتادیم.
۵. احوالم به نسبت دیروز که بسیار بد بود، بهتر بود. این را کار نیک کوچکی حساب میکنم. چون به افکار آزارنده کمتر اجازه دادم در ذهنم جولان دهند.
۶. پذیرفتم که در روز جمعه، برای آزمون تیزهوشان در مدرسهمان مراقب باشم.
۷. شاد را چک کردم و جواب چند دانشآموزم را دادم. قدم کوچکی هم برداشتم و تکالیفی را که قرار بود بفرستند، باز کردم و تأیید کردم. اگر فقط خواندن نوشتههایشان بود، دوست داشتم بخوانم اما باید چککنم و نمره هم بدهم. در شغل معلمی، از نمره دادن بیزارم و برایم بسیار سخت است. دست من بود، نه امتحان میگرفتم و نه نمره برایم مهم بود.
۸. برای کانالم یادداشتی دربارهٔ مونتنی نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۹. در آموزشگاه با یکی از همکاران همسرم دربارهٔ موضوعهای اخیر که خوانده بودیم، گپ زدیم. گفتوگوی خوبی بود. من مدتی پیش در «اطلس دل»، دربارهٔ تفاوت jealous و envy خوانده بودم، آن را توضیح دادم. جالب است که در فارسی به حسادت و غبطه ترجمه شده است اما با توجه به معنایی که ما در فارسی به کار میبریم، ترجمهٔ دقیقی نیست.
گزارش نیک و وانیک ۲:
– مثل روزهای قبل اولین کار صبح ضبط ویس شادزی بود. با موفقیت ۱۱ دقیقه درباره اهمیت نه گفتن صحبت کردم.
– قهوه را زدم و یادداشت را در فرمی نو آموختم و با کلی استرس همان لحظه انتشارش دادم. اگر تعلل میکردم، حتما از انتشارش منصرف شده بودم. پس راه عقلانی را رفتم و دوست دارم چند روزی در این فرم بنویسم؛ شاید هم ننویسم.
– ظهر بر اثر گرسنگی نزدیک بود چیپس بخورم که خودم را نهیب زدم و اهل خانه را برای نهار فراخواندم. تا این لحظه ساعت ۲:۰۱ بامداد چیپسی خورده نشد.
– برای چند خرید ضروری از خانه بیرون زدم و سر راه احوال پیرزن همسایه را پرسیدم. چند وقتی بود که دیگر نمیدیدمش.
– بالاخره لباس خریدم و حالا مادرم میتواند خیالش راحت باشد که لخت قرار نیست به مطالعه بپردازم (خانومای خوشگل، پیوی منتظرما).
– مطالب جلسه اول وبینارهای شادزی را آماده کردم(مناسب بچههای کرج نیست).
پوستر را آماده و فراخوان را هوا کردم.
– نور و دوربین و دم و تجهیزات را امتحان و برای فردا آماده کردم.
– به عقب نگریستن اورفئوس را کنارم گذاشتم تا بعد از انتشار گزارش نیک بخوانم.
فعلا خداحاااافظظظظ
https://t.me/shiimasadeghi
• پیادهروی. آزادنویسی. آزادکشی.
•انقدر که تازگی تو هپروتم، تو خوابام جدیترم.
• کشیدن و قلمگیری یه طرح تذهیبی گنده.
•حین تذهیب، آهنگهای متالم در حداکثر ولوم.
• سرزبان. نویسندهساز. شعرماهی. آقایکمالی.
•بیشتر روز به چندکارگی و خرابکاری گذشت.
– سالواژهام: هردمنویسی
– سه جلسه کلاس خصوصی. از نثر ادبی تا داستان کوتاه.
– جلسهی سوم دورهی شعر+بازخورد به تمرینهای جلسهی دوم. تمرینهای این جلسه بهوضوح بهتر از جلسهی اول بود.
– در نویسندهساز اشاره کردم به ۷ موردی که امروز به شرحِ گزارش نیک افزوده شد. پیشنهادهایی برای نیکافزاییِ گزارشها.
– هزارکلمه آزادنویسی، البته در دو نوبت. آغاز و پایان روز. از آن نوشتنهای یأسفرسا.
– یادآوری دوبارهی کارگاه داستان کوتاه جدید، ساعت ۱۹ همین چهارشنبه.
– مشتاقم اجرای روزهای پنجشنبه و جمعهی وبینار نویسندهساز را به طور دائمی بسپارم به همسفران نویسندهساز. کاش شما بچههای تحریریه مجلهی «حلزون» آستین بالا بزنید و این دو روز را اختصاص بدهید به بحثهایی در باب مجله و ساماندهی آن. البته طوری که «هم شما لذت ببرید هم من».
– باز رفتهام سراغ آثار ماریو بارگاس یوسا. لهله میزنم برای غرق شدن تو دنیای یک رمان.
– آلرژی بهاری و گربهای هر دو سرویسم کرد امروز.
– وراثِ سیهسابقه را باش. بادا که به باد روید زودتر.
– این هم از جستونوشتهای امروز.
سال واژه: تداوم
کامپیوتر کوچولوی من( سرفیس ) از روز قبل حالش خوب نبود تا اینکه فهمیدیم دیگه بند نافهاش توان غذا دادن به اونو نداره و باید عوض بشه .
پس قرار شد یک روز در دفتر آقای مهندس بستری بشه تا فردا با سلامتی کامل برگرده. پس من به سراغ برادر بزرگ ایشون (لپ تاپ) رفتم و فقط یک سری از کارهامو به کمک اون تونستم انجام بدم .
واقعن که راست گفتن بزرگان :« فلفل نبین چه ریزه ،بشکن ببین چه تیزه.»
بعد هم کمی کتاب خوندم(چیزهای تیز از گیلیان فلین)
و اما بعداظهر به وقت وبینار همیشگی:
استاد وقتی راجع سال واژه صحبت کردند که قرار شد در گزارش نیکهامون هم نامشو ذکر کنیم به نظرم ایدهی جالبی اومد و تصمیم گرفتم من هم اسمشو «تداوم »بزارم دلیلش برای خودم مشخصه اما برای شما هم میگم شاید دوس داشته باشید بدونید.
«تداوم » برای من این معنی رو داره که از کاری که دوسش دارم دست برندارم.
موقع انتخابش یاد کتاب پیرمرد و دریا افتادم.
درسته که ما در زندگی خیلی جاها محکوم به ادامه دادن هستیم. اما اگر شجاعت شکست رو داشته باشیم و با این تفکر زندگی کنیم و ادامه بدیم که پیروزی از ناکامی ها و تداوم در تلاشه که به دست مییاد انوقت که اوضاع عوض میشه.
دیگه چیز خاصی به ذهنم نمیرسه که جدید باشه و بخوام براتون بگم.
فقط اینکه کلا میتونم بگم روز خوبی داشتم .
حالا میرسیم به بخش نمره دادن به خانم زهره بیکی با توجه به انتخاب خوب شما در اسم سال واژه و کارهای خوب دیگه که انجام دادید و اینکه میدونیم که از گازخورد هم خوشتون نمییاد پس یک راست میریم سراغ نمرهی شما و اونو 7 اعلام میکنم.
تا گزارش نیک بعد خدانگهدار
ما از حضورتون همیشه غرق لذتیم.☆
عزیزمی زهره جان.
1_ صفحهی صبحگاهی و شکرگزاری نوشتم.
2_ کانال چندتا از دوستان را خواندم و روی پست زهره رسولی قفل کردم. دلم خواست من هم چالش را انجام دهم. یاد آهنگ بیکلامی افتادم که اوایل دههی بیستسالگی عاشقش بودم. به دنبالش گشتم و به خودم آمدم و دیدم در کانال رمانی هستم که همان سالها نوشته بودم.
تا بخواهید زرد و خز بود. تازه آن وقتها با نیمفاصله و علائم نگارشی هم کاملا بیگانه بودم و همین خزترش کرده بود. انقدر مشغول خواندنش شدم که فراموش کردم میخواستم از احساسی که از آهنگ میگیرم بنویسم.
3. باز هم از انسان در جستجوی معنا خواندم و یادداشتبرداری کردم.
4. برای ناهار رفتم خانهی خالهام. دیروز هم خانهی خاله بودم اما خالهای دیگر. من آنقدر خاله زیاد دارم که میتوانم هر روز هفته به خانهی یکیشان بروم و تکراری نباشند.
با نوههای خاله نقطهبازی کردیم. فکر نمیکردم برندهی بازی شوم اما بار دیگر فهمیدم شرافت و صداقت، در نهایت پیروز است و جرزنها همیشه برنده نیستند.
5. در مسیر بازگشت به خانه پیادهروی کردم.
6. با سارا ذوالفقاری از کتابهایی که خواندیم حرف زدیم.
7. با سمانه داوطلب و نجمه اصغری از اخوان ثالث یک شعر طولانی خواندیم و با کلمهی خانه ترکیبات تازه ساختیم.
8.برای شام مرغ زعفرانی پختم جایتان خالی از خوشمزگی مزهی چلوگوشت میداد.
9. روزانهنویسی کردم
10. با موضوع چالش زهره رسولی داستانکی نوشتم و در کانال هوا کردم.
چقدر خوشبختم که از روز اول افتتاح کانال نویسندگی رفیق و همراهمی.😍
گزارش نیک روز سهشنبه، بیستوششم خردادماه چهارصد و پنج
۱. صبح با کمی ورزش و کشوقوسهای نیمهجان شروع شد همان مدل بیدار شدنی که بدن هنوز در حال چانهزدن است و ذهن میگوید ۵ دقیقه دیگه… ولی بالاخره کوتاه میآید. بعد هم چند خط یادداشت صبحگاهی نوشتم تا ذهنم از حالت شلوغ و درهم، کمی بیاید روی حالت قابلتحمل.
۲. چند صفحه از داستان صدای مرغ تنها را خواندم جایی بین کلماتش گم شدم، نه کاملاً پیدا، نه کاملاً گم… همان حال خوبِ آرامِ بیدردسر که آدم را از سر و صدای زندگی کمی دور میکند.
۳. بعدش وقت گذشت در کنار مادرم و بچهها ترکیبی از حرف، خنده، رفتوآمدهای بیهدف و انرژی تمامنشدنی بچهها که انگار باتریشان هرگز تمام نمیشود. من هم بین این هیاهو، نقش آدم بالغی که وانمود میکند همه چیز تحت کنترل است را بازی کردم 😄💛
سالواژه: ویلویلی
۱. رفتم کلاس خیاطی و درس جدید گرفتم. اکثر زحمتایی که دیروز کشیدم رو باید بشکافم از اول بکشم.
۲. چرهای درس خوندم.
۳. سریال friends تماشا کردم.
۴. نوشتم و جوجو رو هم با خودم بردم که تنها نباشه.
۵. پارچههای دوختهنشدهم رو نگاه کردم و حس خوب گرفتم.
۶. یکمی کلیدر گوش دادم. دیگه آخرای جلد چهارشم.
۵. یادداشت کانالم رو نوشتم.
۶. روزگفتار گرفتم.
۷. کتاب درباری از خار و رز و تموم کردم و میتونم جلد دوش رو استارت بزنم.
۸. یکم با دوستام معاشرت کردم.
۹. نویسندهساز شرکت کردم.
۱۰. فیلم نحوهی اتفاق افتادن سونامی رو هم تو آپارت دیدم. (کار مفیده؟)
🌷لیست کارهای نیک من در ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
۱. کتابخوانی
بخش دوم داستان «هما» به قلم دلنشین کاظم رضا را خلاصه کردم.
۲. دورهی ۷۴ام نویسندگی خلاق
مطالعهی منابع درسیِ جلسهی سوم:
استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم (ص ۱۱ از ۲۳)
۳. روابط بینالملل
با Muhammad Ejaz، پاکستاناوشاقلاری، که ساکن لندن هست، چتیدم. الان هم دارم میروم واتساپ با هم بچتیم.
به من گفت هر سوالی دارم بپرسم ازش و تعارف نکنم:
You can ask me anything
You ask a question, I will answer
این اطلاعات را توانستم به دست بیاورم:
۱. مسلمونه ۲. متولد ۲۱ آذره ۳. سیونه سالشه ۴. جامجهانی نمیبینه ۵. باشگاه نمیرود ۶. امروز هم روز آفِشه
جواب این سوالها را که به من داد، برگشت گفت:
Are you going to make my ID card? 😅
You are asking me about my birth details 😅😂🤣
من هم گفتم:
Who was that who said, “Ask questions, I’ll answer them”?
اعجازم گفت:
You can ask whatever you want 😄
الان پیام داده:
Busy?
سالواژهی من: نظم
۱.چندتا کاریکلماتور نوشتم که یکی دوتاشون بد نبود به نظرم.
۲.وبینار نویسندهساز بودم.
۳.چندتا هفت دقیقه آزادنویسی کردم چون امروز بیشتر نیاز داشتم هی عملکردم رو ارزیابی کنم و تو مسیر بمونم.
۴.هرچی درس خوندم فهمیدم. این درسی بود که میتونستم توش غرق بشم. پر داستان بود.
۵.کتابی که گم کرده بودم پیدا کردم.
۶.حرفهای شب امتحانی زدیم!
۷.ظرفها رو بالاخره شستم.
۸.امتیاز کلی ۶.۵ میدم به امروز طبق معیارهای شب امتحان.
https://t.me/lineswriter
سالواژهی من: کتاب
حموم رفتم.
فیلم romancing of stone رو دیدم و خیلی خوشم اومد.
توی وبینار شرکت کردم.
یکم از کتاب به تصرفدرآمدگان رو خوندم و تمرین شعرماهی رو انجام دادم.
تو جلسهی شعرماهی شرکت کردم.
روزگفتار ضبط کردم.
بیشتر از این جون نوشتن ندارم ولی کارام کمتر از اونی بود که فکرشو میکردم.
حلزون چرا انگار داره تبخیر میشه؟🥲
مارال عزیز از کجا دانلودش کردی فیلم رو؟
سال واژه: گفتوگو
همین آغاز شاهین به تو قول میدهم. غلطتایپی به نصف کاهش دهم. با زدن عینک با چشم مصنوعی.
۲آموزش های طراحی سایت را پیگیری شدم.
فهمیدم شرکت میهن وب هاست کنترل پنل فارسیام ارائه میدهند
مستند مجلهی نیایورکر را دریافت کردم اما ندیدم
در شعر احساس میکنم روبه افولم. چون شعر شبیه نثر شده است و ایجاز آن اندک.
نمیدانم از سایت خانم علوی چرا چگونه سر بر آوردم.
خیلی خوشحالم پیشرفت دوستانم را میبینم. من مثل خانم آهنگری خراب رفقاتم یا با کسی دوست نمیششوم یا اگر بکشم حاضرم برای رفخا مایه بزارم که برای بسیاری از خیشاوندگان دوز با اشتراک پرمیوم قابل دسترس است
حلزون جان حباببازی میکنه.😍
آدم وقتی زیاد بترسد.
آرتا و آوین، امروز مهمانِ خانهشان بودند. ساعتِ 9 صبح بیدار شد. آنها با ذوق خاله را در آغوش گرفتند. صبحانه را آماده کرد.
به قولی که دیشب به خودش داده بود، عمل کرد. دفترِ سفید و خودکاری که نارنجی مینویسد را برداشت. درِ اتاقش را بست و صفحهی صبحگاهیاش را نوشت. سه صفحهی کامل نوشت. تا میتوانست خودش را زیر سوال برد. به خودش خُورده گرفت.
همانجا قول داد که اهمالکاریش را از پنجره به بیرون پرت کند.
تمام این سه صفحه را در آرامش نبود. بچهها تاب دوری از خاله را ندارند. هر پنج دقیقه درِ اتاق به بهانهای باز میشد و حرفی رد و بدل میشد. در نهایت بچهها کنار خاله روی تختش نشستند.
بازی مسابقهی سکوت، بازی زیباییست برای مواقعی که بچهها ساکت نمیشوند و گنجشکوار جیکجیک میکنند.
نوشتنش که تمام شد. به سمت آشپزخانه رفت تا ناهاری بپزد. امروز که دخترش نیست، فرصتی شد تا برای پسر استامبولی درست کند.
بچهها پفیلا و چیپف را در کابینتِ خوراکیها دیده بودند، یهویی گشنه شدند. خاله جان هم برایشان ریخت.
سیبزمینی را ریز کرد و در روغنِ داغی که در ماهیتابهی قرمز رنگ آفتاب میگرفتند ریخت تا طلایی شوند. هویج و پیازها هم خورد شدند.
مداد رنگی و دفتر نقاشی به بچهها دادتا سرگرم شوند و در آشپزخانه نَپلکند. اما آنها حالا خاله را هم میخواستند تا نقاشی بکشد. رنگها را خود به اختیار بر بستنیها و تفنگ و ماشین پلیس و فیل کوچولو زدند.
در دنیای رنگی خاله فیل میتواند بنفش باشد به جای خاکستری و تفنگ میتواند قرمز باشد به جای سیاه.
به هر شلوغیِ بود تا دوازده ونیم خاله استامبولی را آماده روی شعلهی کمسویی گذاشت تا دَم بکشد.
ساعت یک مادر بچهها آمد و آنها را به خانه برد.
بعد از صرف ناهار، خاله جان، دفترش را باز کرد.مدادرنگیها را روی میز ریخت. دو تا طرح حلزون برای مجلهی مجازی مدرسهی نویسندگی کشید. رنگشان کرد. در گروه تبادل ارسال کرد.
نمیداند که رای میآورد یا نه؟
ولی خاله حالش خوب است از رنگکاری، از کشیدن طرحهایِ خاصِ حلزونی، از نوشتن صفحهای صبحگاهی و مهمتر صفحهی عصرگاهی هم نوشته است.
طبق روالِ پنجِ عصرانه، در وبینارِ شاهین نشست. از سالواژه شنید. از فهرست جدید که شاهین برای گزارشِ نیکِ روز آماده کرده شنید.
امروز اولین روز گفتارش را هم در کانالش هوا کرد، شاهین گفته.
کانالِ دوستان را در گروهِ مجله آپلود کرد.
شام را که آماده کرد. خیارها و گوجهها را نگینی کرد و با آبِلیمو و نعنا خشک سالاد شیرازی را به بوم کشید.
فوری پرید در کارگاه شعرماهی. درس امشب تشخیص بود. یک حس بازیگوشی در ادبیات که به جان شیرین مینشیند.
شاهین ما را با دو تکلیف شعر تا جمعه تنها گذاشت و رفت.
از دو تکلیف شعریاش باز هم یکیش که تشبیه باید،میبود، نبود. این هایکو خاله را رها نمیکند. از جانش چه میخواهد، نمیداند.
اما، شعر ترکیبکنایهای، نمرهی قبولی آورد و به جانِ شاهین نشست.
نُهونیمِ شب در جلسهی شور والدین به همراه شوهر خاله شرکت کرد تا پاسی از شب. برای کمپ سه روزه در هفتهی دوم تیرماهِ بچهها برنامه ریزی کردند.
از آلبرکامو، متنی خانده شد و گفتوگو کردند. آلبر جان معتقد بود که «آ زوهایی که به آن نرسیدی در طی سالیان به شکوه رویا تبدیل میشوند.»
آدم وقتی که زیاد بترسد، کمکم یاد میگیرد آرزوهایش را هم سانسور کند.
خاله فکر کرد شاید دلیل بسیاری از کارهای انجامنشدهاش، نه تنبلی، که ترس بوده است.
این را امروز از شهرنوش پارسیپور در کتاب زنان بدونِ مردان خانده بود و همان جمله مصمماش کرد به اهمالکاریهایش پشت کند.
خاله فاطمه خیلی کارش درسته.😍
۲۶ خرداد
سالواژهام کشف است و من امروز لذتِ بییاریِ کسی راندن را کشف کردم. امروز دانستم که حتی در شرایطِ سخت هم میتوانم، از پسِ پرداختن به رشد برآیم. این منم که باید به دیگران یاد بدهم، به من و خاستههایم احترام بگذراند. این منم که بدونِ اندیشه به قضاوت دیگران، باید راهِ خودم را در پیش بگیرم. همان راهی که درست میدانمش.
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. چندخط بود. اما همان چند سطر باتریِ فحشم را فعال کرد و شارژِ آغازیدن روزم را خالی.
۲. پستی هوا کردم توی کانال. از فیلمِ درخت گلابی وحشی نوشتم. از رابطهی سینان با پدرش. از رابطهای که شبیه است به من و پدرم. من هم مانند سینان بیزارم از شباهتم به پدر. نکند من هم تسلیم شوم و مانند پدر؟ کندن چاهِ ناقصِ پدر را نمیخاهم.
۳. آزادنویسی کردم، بسیار. یکی از دفترهایم تمام شد. سر از پا نمیشناختم برای نوشتن توی دفتر جدید.
۴. باز هم به تنهایی رانندگی کردم. چندباری برای دندهعقب رفتن ماشین را خاموش کردم. اما بالاخره از پسش برآمدم.
۵. نقاشی کشیدم. هم برای یکی از بچههای فامیل. هم برای خودم در گوشهای از دفترِ جدیدم.
۶. ده صفحه از کتابِ خسروخوبان را خاندم.
۷. کنایههای یکی را به جان نخریدم برخلاف همیشه. جوابش را دادم. نمیخاهم خوب بودنم را بزنند به اسم خریتم. راستی مگر میشود کسی همیشه خوب باشد و دیگری بد؟ ارتباط سالم، چه بینِ عاشق و معشوق و چه بینِ اعضای خانواده، مانند قطبهای مخالف آهنرباست. یکی منفی است و دیگری مثبت. تفاوت دارند با هم. هر کدام از سرزمینی دیگرند. اما میآیند جلو به همان میزان که دیگری. پس هر دو سو خوبند که خوب جلو میرود و جذب اتفاق میافتد.
گزارش نیک ۳۵
این روزها جای خالی خیلی از آدمها در زندگیام حس میشود. نه اینکه نباشند، بلکه انگار فاصلهها بیشتر شدهاند. گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشد دست از اصرار بردارم؛ آدمهایی که خودشان نمیخواهند بمانند، هرچقدر هم که دوستشان داشته باشم، ماندنشان به زور، خودش نوعی رفتن است.
امروز روزی شلوغ و بیوقفه بود. از اول صبح تا شب، سرم میان لپتاپ و موبایل بود و کارها پشت سر هم میآمدند. اما عجیبترین دستاورد روز، ربطی به کارهای دیجیتال نداشت؛ یک خورشت کنگر-نعناعجعفری بینظیر پختم که عطرش تمام خانه را پر کرد، اما من حتی یک قاشق از آن نخوردم. نه بیاشتهایی، بیشتر بیمیلیِ عجیبی که این روزها همراهم است.
تلفنهایم زیاد بود، پرین را ندیدم. مادرشوهرم امروز حسابی احساساتش قلیده بود و انتظار داشت ساعت سه بعدازظهر، درست در گرمترین ساعت روز، مثل آدمهایی که از خانه بیرونشان کرده اند، بچه ها را زیر بغل بزنم به منزلشان برسانم. که البته مهدی مثل همیشه قاطعانه وتو کرد و مهمانی به شش عصر موکول شد.
آنقدر کار داشتم که امروز نویسندهساز را از دست دادم. نه اینکه نخواستم شرکت کنم، بلکه آنقدر خسته بودم که حتی اگر شرکت میکردم کل وبینار چرت میزدم به هر حال آنقدر خسته بودم که حال غصه خوردن هم نداشتم. وقتی وارد منزل پدرشوهر شدم، آرزوی تمام وجودم یک تخت خواب بود، ولی هوای اتاقها آنقدر گرم بود که انگار پا به تنور گذاشتهام. خوابم نبرد.
استخوانهایم این روزها درد میکنند؛ دردی آشنا و کهنه. از پلهها که بالا میروم، پاهایم یاری نمیدهند. رطوبت این منطقه، تمام مفاصلم را به قرچ و قروچ انداخته، انگار که استخوانهایم میخواهند از هم جدا شوند و هر قدمی را با اعتراض همراه میکنند.
شب، موقع برگشت، مهدی جلوی باشگاه ورزشی بانوان ماشین را نگه داشت. ناگهان یقهٔ خانمی را گرفت که تازه از باشگاه بیرون آمده بود و پرسید: «راضیاید؟» خانم بیچاره هاج و واج مانده بود و ما را نگاه میکرد؛ غافلگیر شده بود از این برخورد ناگهانی. بعد مهدی با اصرار مرا به داخل باشگاه فرستاد که شرایط را بپرسم. از فردا قرار است هر روز مرا به باشگاه ببرد؛ به نظر او، تمام مشکلات خونی، تنفسی و استخوانیام با ورزش حل میشود. شاید حق با او باشد. این را هم امتحان میکنم، شاید بالاخره یکی از این راهها به بهبودی ختم شود.
امشب اما، در میان تمام خستگیها، با فرزانه حرف زدم. همانطور که حرف میزدم، یادم آمد که او باید صبح زود سر کار برود، اما باز هم صبورانه گوش داد. داشت به پرحرفیهای بیپایان سوگند هایپر گوش میداد و من هم در کنارش، از رویاها و فانتزیهایم تندتند حرف میزدم. گویی دلم میخواست تمام آنچه را که در این روزهای شلوغ و بیراه جمع کردهام، یکجا خالی کنم. او ماند و شنید، بدون اینکه عجلهای داشته باشد یا حوصلهاش سر برود. این حضور ساده، برای امشب کافی بود.
الان اما در حال نوشتن مشقم هستم، با چشمانی که از خستگی بسته میشوند و بدنی که فقط التماس خواب دارد. امشب را به خواب میسپارم، به امید فردایی که شاید کمی سبکتر باشد.
سالواژهام ارتباط است. ارتباط است. ارتباط.
یک دقیقه به بامداد است. ستارهها را مینگرم و نسیم خنک جگرم را خنک میکند. صدای قورقور قورباغه و قانقان موتور میآید. واق سگ هم به جمع صداها پیوست.
قصد نداشتم بنویسم. حوصلهاش را نداشتم. ساعت از صفر گذشت. دلتنگم. دلتنگم؟ بیشتر غرتنگم. تا قبل از ده لبخند روی لبم و توی دلم. الان مچاله شده و چروکهایش افتاده بر پیشانی.
حاشیه نروم بگویم چه کردم و چه نکردم. گزارش نیک دوشنبه را که مینوشتم خوابم برد. تا صبح خوابیدار بودم که ننوشتهام و دست اخر پنج بامداد تکمیلش کردم و سردردم را به سحر جان توضیح دادم و خوابیدم.
ربع ساعت از ده گذشته بود که مادر بیدارم کرد. چقدر میخوابی دختر. هر چه توضیح بده که یک روز با سحر هماهنگ کردهام بیفایده است.
خلاصه از توجیح مادر ناامید گشتم و به سراغ زمزمه رفتم. با دست و روی نشسته پرسیدیم و خواندیم. بدون ریکاوری خواندن جالب نمیآید. البته یادم است چه خواندیم. چند صفحه از هنر پرسشگری. پرسشهایی با جواب قطعی. پرسشهایی با جواب سلیقهای. پرسشهای مناقشهای. به پرسشهایم اندیشیدم. من چه جنسی میپرسم؟
بعد از اندیشیدن به پرسشها یکونیم کیلو سبزی پاک کردم. سر و ته ترهها میگرفتم و به چند قسمت پنج تا دهسانتی تقسیم میکردم. نعنا و ریحان را از ساقه جدا و ساقهی شاهی را کوتاه میکردم. سبزی پاک شد اما به سفرهی شام رسید. با آبگوشت لذیذ میچسبد حیف که دوغ نداشتیم. شما هم دوغ دوست دارید؟ ناهار رشتهپلو بود و خیارماست. ماستوخیار. آبدوخبار. هر چه شما میگویید این بشر، بله بشر. این بشر اصل موضوعه که نه اصل زندگیم است. بهقول الا بوسداشتنی است.
سیر عشق خواندم. تعلیم و تعلم. آزادنویسی کردم بعدش. دربارهاش هم کلی با فاطمه صحبت کردم، ذاکر. ولی حالا الکن شدهام. بیلنگر و شهرزاد خواندم. کبرا سعیدی. رونویسی کردم.
در روزسوال پرسش این بود که زبان من چیست؟ من با چه زبانی دنیا را میسنجم؟ یادداشت کوچکی برایش نوشتم. زبانم چیست. به لطف تمرین چشایی سارا چگنی نصف نانی خوردم چه با نفس چه بینفس نان برایم شیرینمزه است.
در نویسندهساز هم استاد گفت از مسائل و دغدغههای خود بگویید. خب استاد جان چه بگویم؟ دنبال شغل و درامدم ولی بیمهارت. شغلی هست که مرا با بیمهارتیام بپذیرد؟
بالاخره بیخیال عشق شدم و دارم روی ازدواج دقیق میشوم. مشخص نیست چرا الکن میشوم وقتی به سیر عشق میرسم؟ میخواهم بتوانم مثمرثمر باشم در زندگی زوجها و کسانی که تصمبم به زوج شدن دارند. زوجها را دوست دارم. جالبند برایم.
هایکو خواندم جای شما خالی استاد. هایکو را هم چون زوجها دوست دارم. الان میگوید دوست داشتنم را بگذارم درب کوزه؟ نه نمیگذارم. هایکو را خدایان فرستادهاند برای الهام من.
کاریکلماتورکی نوشتم و یادداشتکی و الان چهلوپنج دقیقه از بامداد گذشته. هنوز هم صدای قورقور و قانقان میآید به علاوهی سوت زنجره.
دیگر همین. حوصلهی نوشتن نداشتم. حوصله میداشتم چگونه میشد؟ نمیدانم. هنوز هم دلتنگم. غرتنگ. مچاله.
بامداد بخیر.
داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary
سه شنبه ۲۶ خرداد
بعد از گذشت ۵ سال دوباره راهم به بستنی پدر خوب افتاد. شب راهم به اونجا افتاد. امشب راهم افتاد.
میخام گزارش امروزم رو ثبت کنم، ۳۵امین گزارشم رو.
سه شنبه ای که آخرین دقایق بودنش رو نفس میکشه.
کاری به صبح و بیدار شدنم ندارم. اصلن معنی نداره بیام از بیدار شدن و بیمار بودنم حرف بزنم.
۱. واقعن چه لذتی دارد تنها ماندن در محیطی که هیچ تعلقی به آن نداری و صبح تا شب را سر کردن با کسانی که هیچ درکی از تو ندارند و تو هم از آنها. یا مشغول کارهای بیهوده و ولگردی های طاقا فرسا و کل کل های بیخودی با بیخود های بیخودی. نمیدانم شب و روزم را چگونه شرح دهم و چگونه به خود بقبولانم که آری من زنده ام و نفس میکشم.
دروغ است من نه زنده ام نه نفس میکشم. دور خودم را من قفس کشیده ام. نه در خانه و نه در صحرا یا در خیابان و بیابان، به هیچ عنوان من هیچ لحظه ای را نفس نمیکشم.
چطور بکشم وقتی دور خودم را قفس کشیده ام وقتی خودم را در قفس پیچیده ام. مجبورم بکشم. مجبورم تریاک و سیگار و درد بکشم. مجبورم.
قفس است برای من جایی که نتوانم نفس بکشم. بیداری نداریم اینجا، اینجا بیداری حکمش مرگ است. اینجا باید بخابی. اینجا باید بمالی. حق نداری اینجا بنالی.
نمیمالم، من در اینجا نمیمانم.
چرا بمانم. چرا بمانم در جایی که باید بمالم. چرا ننالم. چرا. هر چند من با مالیدن هم کارم درست نمیشود. حکمم صادر شده.
چرا یاری ندارم. چرا راهی ندارم.
میخاهم نفس بکشم. میخاهم از فکر و خیال خام و خراب دست بکشم.
میخاهم زنده باشم. میخاهم زندگی کنم.
کاری ندارم. راهی ندارم. من اینجا هیچ سامانی ندارم.
اینجا هوا تنگ است. تنگ اینجا پر از سنگ است. این تنگ سرد است. بودن در اینجا مایه ننگ است. پر از رعب و وحشت است.
در محاصره ام، دورم را گرفته اند.
شب و روز در دید رسم، در تیر رسم.
میخاهم زنده باشم. میخاهم زندگی کنم.
صبح ظهر عصر شب در محاصره ام. من در حصرم.
یاری ندارم. دلداری ندارم. در روز تنگ همراه وفاداری ندارم. من همراه ندارم. تنهام، تنهای تنهای تنها.
هیچ کاری از دستم بر نمیاید. عمری دویدم برای این روز که همراهی و همجانی داشته باشم. ندارم.
تیک تاک تیک تاک.
زنگ به صدا آمده، آنها بیدارند. من هم بیدارم هم بیمارم. من بیم دارم.
آنها بیدارند و دور من حلقه زدند. آنها میخاهند من را در لحظه زنند. آنها زیادند. آنها دسته دسته اند، آنها در لحظه اند و در یک کارند.
من بیدارم و بیم دارم.
بیم دارم از تنهایی. بیم دارم از تنهایی.
بیمارم چون بیم دارم، چون تنهام. چون گوشی ندارم. هوش دارم ولی هم کوش ندارم. هم کوش میخاهم.
میخاهم از این بلاد فرار کنم ولی میترسم که در راه باشم در تعقیب باشم و تنها باشم و .
چه دویدن ها که بی حاصل بود چه پریدن ها که بی شاکر بود.
پریدم و پریدن ها که برای همچین روزی یاری داشته باشم همراهی داشته باشم. بی پر پرواز پریدم. برای این روز پریدم. این روز آمد و من بی یارم.
همش تقصیر جلال آل احمد بود. خاستم از متن او رونویسی کنم به اینجا رسیدم. به بی یاری رسیدم.
ضرب المثلی شنیدم جدیدن که اولین بار است به گوشم خورده.
«برای آنکه نگرید ممه ای در کار نیست»
شاید این نوشتن از بی یاری نتیجه گوش دادن و تاثیر همین جمله است و شاید این گریه من بود و بوده.
یعنی من گریه کردم. یعنی من ممه میخاهم؟
بله درست است اینجانب ممه لازم است.
خودم با پای خودم به کجا آمدم. چرا آمدم. دلیل آمدنم چه بود. من که از اینجا و حال و هوای اینجا با خبر بودم.
من که میدانستم چه در انتظار من است.
آری میدانستم. میدانستم و آمدم. آمدم چون چاره ای نداشتم. خانه داشتم ولی آرامش نداشتم. کتاب داشتم ولی پول نداشتم. آشپزخانه داشتم ولی خوردنی نداشتم. خیار داشتم. گوجه داشتم. نان داشتم ولی هر روز حوصله این را نداشتم.
تعقیب داشتم. گریز داشتم ولی گوشی برای شنیدن حرفهایم نداشتم.
غریب بودم. تنها بودم. در وقت تنگ راه در روی نداشتم. پولی در وقت اورژانسی نداشتم.
پناه داشتم. مداد داشتم. قابلمه و یخچال داشتم ولی خاب نداشتم.
تخت داشتم. پتو داشتم. بالشت داشتم ولی سری برای همسری نداشتم.
حمام داشتم. ایوان داشتم. فکر و خیال هم داشتم.
خانواده داشتم ولی آغوش گرمی نداشتم.
حرف من زیاد است نباید اینجا حرف بزنم ولی همش کار این آل احمد است و این ضرب المثل. شایدم کار خدا است.
۲. نیازمندیها:
من فیروز هستم یک زندانی درخاست کار دارم. درخاست میکنم از آنکه میتواند کاری به من بدهد یا برای من فراهم کند. لازم است بدانید که کلمه سال من فروش است مطمئنن در این حیطه خوب میتوانم موثر واقع شوم.
من مینویسم. اگر کسی باشد به من خط بدهد و یکی چون من را بخاهد من شبانه روز پای کارش هستم. من با کامپوتر و لب تاب در حد «چپ کلیک و راست کلیک» بلدم و واردم و حرفه ای. جوری چپ را به جای راست میزنم که خود ادیسون که مخترع کامپوتر هم بوده نمیتواند مثل اینجانب بوکوند ولی من میکونم. دیگر چیزی بلد نیستم، تایپ میکنم اما فقط یک انگشتی ولی با همان یک انگشت اگر کمی آرامش خاطر داشته باشم میتوانم تا ۱٠ هزار کلمه هم بنویسم. من مینویسم. من پتانسیل نوشتن را دارم. من دارم. من ساز نویسنده ساز را به همراه دارم. گوشزدهای استاد را با خود دارم. وبینار نویسنده ساز را دارم. صاحب ساز را دارم. کل کتابخانه استاد را دارم. قلم و خودکار و کاغذ و امید استاد را دارم.
خیالم راحت باشد و درآمدم در حد خوب، گل میزنم، هر چه که تا بحال خوب بوده را شوت میکنم. من میکنم. من بوکونم. بو میکونم. من خوب موکونم.
کار میخاهم آیا کسی هست به من کار بدهد.
از بس اینجا درگیرم که برای فرار میخاهم به اربیل عراق بروم. در هیچ نقطه و یا شهری آرام ندارم جز جایی که برای یک نویسنده جوان مهیا و در امنیت باشد. در سکوت باشد. هر کس صدای مرا میشنود بداند و آگاه باشد که من از خدا میخاهم که کاری باشد با درآمد خوب که همین فردا خیلی سوسکی و حرفه ای اینجا را ترک کنم و به لوکیشن مورد نظر کوچ کنم.
به خیالتان رفتن به اربیل برای من راحت است؟ آخر دنیاست برای من. من کمک میخاهم.
آیا کسی هست به من کمک کند؟
خدایا برسان به من آنچه را که نیاز من است. الهی برسان به من آنچه را که نیاز من است. سپاس سپاس سپاس.
سپاسگزارم.
۳. امروز بو کشیدم.
۴. امروز در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
خیلی خوشحالم که سایت واژه دان را پیدا کردم هرچند هنوز واردش نشدم ولی دم مرام استادم کرم که زحمت معرفیش رو کشید.
۵. امروز یه دوست دعوتم کرد شمال و بهش گفتم«دنگ من رو هم حساب میکنی تا بیام» بهم خندید و گفت«الحق که لری. ویلا ویلای خودمه اجاره ای نیست، خودم برات غذا میپزم انگشتاتم باهاش بخوری. میبرمت بازار برات خرید میکنم» که من مانع شدم و گفتم«به حضرت عباس اگه بخای از این کارا بکنی عمرن نمیام باهات» گفت«جان من پس حداقل اجازه بده یه پاکت سیگار گلد برات بگیرم» و چون جون خودش رو قسم داده بود گفتم«فقط یه پاکت»
خیلی شیرینه این دوستم، از اون دوستاست که لواسون و لویزان و استان و پایتخت به نام دوستاش میکنه و من داشتن همچین دوستی افتخار میکنم.
۶. امشبم که به زور با بچه ها رفتم بستنی خوری و شب گردی و شهر گردی و به قول خودشان من ضد حال بودم برایشان. مقصر خودشانند که ساعت ۱۱ شب راه افتادند و من هم میخاستم گزارشم را بنویسم و این شد که ضد حال آنها بودم.
در آخر لازم است به عرضتان برسانم که اینجانب همه شما را دوست میدارد و به خداوند یکتا میسپارد.
کانالم
https://https://t.me/AbiAbri1
سالواژه: شناخت
1. باشگاه رفتم. بدی نبود.
2. چون ناهار نداشتیم رفتیم خانهی مادربزرگ بچهها. گاهی از این کمکها میگیرم و خیلی هم میچسبد.
3. دوش گرفتم. لباسها را شستم و همینطور ظرفهای از دیشب مانده در ظرفشویی را.
4. وبینارسرزبان را شرکت کردم. بعد از وبینار به سوال مطرح شده فکر کردم. «من با چه زبانی جهان را میسنجم؟» و هنوز پاسخش را نیافتم. میابم بالخره.
5. وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. گسترش ایدهی نوشتن گزارش نیک روزانه برایم یادگیری داشت. روز اول صرفن نوشتن کارهای نیکی بود که در طول روز انجام میدادیم. حالا ایدههای جالبتری هم به آن اضافه شده که نشان میدهد تمرکز روی یک موضوع چقدر میتواند گسترشخیز باشد. با سایت واژهدان آشنا شدم که چقدر جذاب است.
6. شام کتهکتلت درست کردم. آقای همسر و پسر فوتبالدوست که از باشگاه آمدند حسابی خوشحال شدند.
7. 5 صفحه شب هول خاندم. «ابراهیم خان چندان در ده نمیماند. باید به شهر بازگردد و به کارهای اداریاش برسد. اخبار مربوط به ملی شدن صنعت نفت را از رادیو شنیده است و دیگر در ده بند نمیشود. وقتی که خانواده همه میروند، من، به اصرار میمانم. من میمانم و نانا و آقابزرگ.»
8. آغلامیانا مَمه یوخ. پس به آقای مدیر پیام دادم و درخاستی که به تعویق میانداختم را مطرح کردم. یا شانس و یا اقبال که به ما مَمه تعلق بگیرد یا کلن مَمهسیز شویم. خدایا گریه از من، مَمهش از تو.
9. بازهم نتوانستم روزگفتار ضبط کنم. آنقدر این را مینویسم تا بشود.
https://t.me/zohreyousefha
نمره روز : ۳🤕
یاری جستن: وقتی توی نوشتنتون به بنبست میرسید چیکار میکنید؟
مثلا من مینویسم مینویسم مینویسم یهو میرسم به بنبست
دقیقا جایی که کلمات زندانی میشن تو مغزم
گزارش روز سهشنبه:
۱.صبحانه خوردم
۲.مطالعه ۵۰ صفحه از کتاب جامعهشناسی نخبهکشی
۳.مرتب کردن اتاق
۴.شرکت در وبینار ساعت ۵
۵.سر زدن به مادربزرگ
۶.آزادنویسی
۷.کلنجار رفتن با تکلیف جلسه سوم کارگاه نویسندگی خلاق (آخرشم گریه ام گرفت)
آدرس کانال تلگرام بنده:
https://t.me/symphonieverte
کلمۀ سال من «عدم همذات پنداری»
1.مثل هر روز با صدای اذان مسجد محله بیدار شدم. امروز موذن سلیم موذن زاده بود.
2. دو روزه سرگیجه دارم، نمیدانم چرا محتویات مغزم شناور است و با هر تکانی گیج میروم.
3. بعد از دو روز استعلاجی آماده شدم و سرکار رفتم. نمیدانم از کی دیگر ترسی از بیرون رفتن ندارم. قبلن خیلی استرس داشتم.
4. اولین نفریام که توی حوزه کاری خودم حاضرم. کورمال کورمال در اتاق را باز کردم. حدود سه هفته پیش، از حسابرسی آمده و اتاقی را از واحد ما در اختیار ایشان دادهاند وی از آن روز در اتاق را قفل و زدند به چاک میگن «حالا حالاها هستند و هر وقت دلشان بخواهد سری میزنند.» همکارم معصومه بی جا و مکان و بی سیستم شده است. برای انجام کارهایش پشت سیستم هر یک از ما که نباشیم مینشید.
5. باز هم سرگیجه دارم یک حالت تلوتلو خوردن، مثل کسی که مست کرده باشد. معصومه دومین نفر بود رسید، حین جمع کردن وسایلش همان اول صبحی حالم را گرفت.
– دیروز مادری مراجعه کرده که برای معالجه و خرید آمپولهای بچۀ یازده ماههاش که پنج آمپول به قیمت تقریبن پنج میلیارد میشده است، بدتر از آن اظهار نظر یک عده «بچۀ یازده ماهه چه میفهمد این همه پول نمیارزد خرجش بکنن.» دو هفته پیش هم پسرجوانی برای درمان مادرش مراجعه کرده و تقریبن دو میلیارد خرج درمان مادرش میشد و گفته بودند: «مادرش پیر است.» «مرگ خوبه اما فقط برای همسایه.»
– منصوره یکی از همکارمان به بیماری صعبالعلاجی مبتلا شده است و یک ماه است که در بیمارستان و خانهاش بستری است خبرداد که مادرش گفته «تومور دارد». ببین یک سنگ کیسه صفرا به کجا رسید؟
6. هم اتاقیام قرار نبود امروز بیاید، چون دخترش امتحان مجازی داشت. گویا دوتا امتحان آخری را نگرفتند و قراره نمرات کلاسی را برایشان حساب کنند.
7. از نالیدن مخصوصن وقتی کاری از دستم برنمیآید متنفرم. آبدارچی از صبح با خندههای هیستریک و بیان بعضی جملات نامعلوم به خاطر لهجۀ عجیبی که دارد و تنها فهمیدم «گرانی است، قرار بود آب و برق و گاز مجانی باشد، چرا آمریکا نمیزند و چرا فلان است چرا بهمان است» یک فنجان چایی برایمانآورد.
8. نمیدانم چرا همیشه در مقابل تغییر مقاومت است. برنامۀ نرمافزاری نوشته شده که در کلیه استانها باید اجرا شود کلاس آموزشی و تفهیم هم گذاشته شده ولی باز هم کارها سنتی و مثل سابق جریان دارد. علت این احمال اول مقاومت در مقابل تغییر و بعد آموزش نابجای افرادی که از سیستم استفاده میکنند بیان میشود. کاری که در تمام حوزههاز زندگی و کاری خودمان مشاهده میکنیم. افرادی که باید از برنامه استفاده بکنند آموزش نمیبینند یا آنهایی که آموزش میبینند کار را بعلت شلوغی کارشان به نابلدان میسپارند.
9. از جنگ رمضان به بعد بطور منظم نتوانستم بنویسم و یا بخوانم و یا تمرینهایی را درست و به موقع انجام بدهم. هم دوره نقاهت عمل دیسگ گردنم بود و هم یک نوع سردرگمی.
10. بعداز برگشت از کار سه ساعت خوابیدم. شاید علتش داروهایی باشد که برای اعصاب دستها و گردنم دکتر داده.
11. هر روز سعی میکنم اگر خواب امانم بدهد توی وبینارهای ساعت پنج بعدازظهر شرکت کنم.
12. توی جلسه شعر ماهی شرکت کردم. از اینکه بچهها خوب مینویسند غبطه خوردم و تحسینشان کردم. سالها پیش بعلت دلسرد شدن رویابافی و آرزوهایم را پیش «واقعیت» و «همینی که هست» قربانی کردهام و حس شعر گفتن و اصلن فکر کردن در من نیست.
13. الان که این گزارش را مینویسم ساعت از نصف شب گذشته و بازهم خوابم میآید ولی میخواهم قبل از خواب به دیوان جیبی کوچک و سبک حافظ یک نگاهی بکنم که هر وقت دستم میگیرم یادم میافته این هدیه روز مادر برادر کوچکترم برای مادرم است. «مادرم پنج کلاس بیشتر سواد ندارد.»
14. از آنجا که روزها و ایام من همیشه یکنواخت است و بیشتر مواقع همینطور میگذرد از نوشتن «گزارش نه چندان نیک معذورم.»
«امیدوارم استاد این را به حساب بیتوجهی به توصیه برای نوشتن هر روز گزارش نیک نگذارند.»
دیروز که در وبینار صحبت از سالواژه شد، با خودم فکر کردم در این سه ماه گذشته چه کلمه یا ترکیبی را به عنوان فصلواژه همراه داشتهام؛ احتمالن همان بتواند سالواژهام هم باشد.
این سه ماه را روی تنددور(x2) مرور کردم؛ میان همهی سکانسها، بیش از هر چیز«دوام» توجهم را جلب کرد. البته دوام را نیاورده بودم؛ آن را پیدا کرده بودم. بله، سالواژهی من «دوامیابی» شد.
پیشترها کارها را به راحتی شروع میکردم و معمولن هم خوب پیش میرفتند، اما در میانهی راه رهایشان میکردم و سراغ کار دیگری را میرفتم. از ابتدای امسال انگار با خودم عهد کردهام که یا شروع نکنم، یا اگر شروع کردم، به پایانش برسانم. به شکلی عجیب، همهی کارهایی را که آغازیدهام ادامه دادهام.
گزارش نیک امروزم هم مربوط به همین دوامیابیهاست:
-درسنامهی «مجاز» را خاندم و چند تست مرتبط با درسنامهی قبلی زدم که از نتیجهاش راضی بودم(دوامیابی در مسیر مطالعه برای کنکور ادبیات)
-متن روزانهی کانالم را نوشتم و سهبار بازخانی و ویرایش کردم تا برای انتشار آماده شود(دوامیابی در تصمیم انتشار روزانه در رسانهی شخصی)
-فیلم سینمایی «Palm Trees in the Snow» را تماشا کردم(دوامیابی در تصمیم دیدن دو فیلم سینمایی خوب در هفته)
-چند شعر از دفترشعر شام بازپسینِ نادر نادرپور خاندم.(دوامیابی در شعرخانی)
یکی از شعرها را اینجا هم مینویسم تا انگِ تکخانی به پیشانیام نزنید:
«دری به جنون»
شبها که بر حریق افق باد میوزد
خاموش مینشینم چون برف، زیر ماه
در من، پرندگان سیه، بال میزنند
بر بالشان، ترشحی از خون شامگاه
خواب سپید من،
در زیر بالهای شب آغاز میشود
از خواب من، دری به جنون باز میشود
آنجا، زنی برهنهتر از مرگ، گاهگاه
در کوچههای حادثه فریاد میکشد.
من همچنان خموشم، چون برف، زیر ماه…
لینک کانال تلگرام
https://t.me/ashoftekarimi
سالواژه: تمرکز
صفحات صبحگاهی.
خاندن ادامهی کتاب «به تصرف درآمدگان» از مهدی سرباز و جستجو برای یافتن کنایه یا ترکیب.
تلاش برای نوشتن شعر برای تمرین شعرماهی.
سرزبان و نویسندهساز را نبودم.
بیرون رفتم. با بچههای راوک. ریحانه ربانی و مهلا حصاری. رفتیم کوهسنگی. اولین بار بود که کافه کتاب نرفتیم. داشتم فکر میکردم این گرما رو چطور تحمل کنیم که تا پایم رسید به کوهسنگی. آسمون قلمبه قرنبه قلنبه هموم رعد و برق زد. و ریحان که آمد بارون هم شروع شد. رفتیم و رسیدیم به مهلا توی پارک بانوان. چایمان را خوردیم و رفتیم زیر باران. راه رفتیم. آهنگ گذاشتیم. رقصیدیم. مسخرهبازی در آوردیم. خیس خالی شدیم. حرف زدیم. مهلا میخاست برود نیشابور. میرود تا مرداد. بغلش کردیم و بای بای.
شعرماهی را توی اتوبوس توی راه و توی خانه شرکتیدم.
بازخورد شعرماهی را بودم و گازخورده نشدم.
استاد شما هم مثل اون پیراهن آبیه( اسمش رو بلد نیستوم) هستین. موهای الانتون شبیه اون رفته. پهلوانان رو موگوم.
در رابطه با کلمهی سال هم که هیچ کار نکردوم امروز. ( فقط له جلد کتاب« شور زندگی» نگاه کردم.)
https://t.me/yaddashtneda
گزارش نیک ۲۶ خرداد:
سالواژهام: تخصص
نمره امروز:۶
و
۱. چند یادداشت از رضا بابایی خواندم و این گزینگویه: «آسمانِ پرندگان، زمین است.»
۲. فصل یازدهم و دوازدهم تفکر نقاد هم تمام شد و مانده دو فصل دیگر.
۳. یادداشتِ «کافکا و رشک» از فابیو مورابیتو را رونویسی کردم.
– خدا بخیر بگذارند جلسهی بازخوردِ فردا را! پیشاپیش حدسهایی میزنم خودم!
– وقتم بسی تنگ است. قولِ دیروزم را مینویسم و میروم.
* از مقالهی «شور» نوشتهی رِیموند کاروِر، به درخواستِ «نیویورکتایمز ریویو» :
«اگر بگویم هر آنچه خواندهام در من تأثیر گذاشته است همانقدر غیر دقیق است که بگویم گمان نمیکنم از هیچ نویسندهای تأثیر گرفته باشم.»
«… و این هم به اعتقاد من درست است که این شخصیت با حقانیتی تصادفی به داستان من راه یافت؛ حقانیتی که آنقدر حواسم بود که به آن اعتماد کنم.»
«یکی از چیزهایی که یاد گرفتم این بود که باید خم شوم و الا میشکنم. و نیز یاد گرفتم که میشود در عین حال هم خم شد و هم شکست.»
«… بارها و بارها به من میگفت که وقت گفتن حرفی که میخواهم بزنم چقدر مهم است که کلمات درست را به کار ببرم.»
* از مقالهی «نوشتن» نوشتهی رِیموند کارور، به خواستهی توسولوتاروف و استیوبرگ:
«مسئلهی استعداد نیست. استعداد دور و برمان زیاد پیدا میشود. اما نویسندهای که نحوهی نگاه خاصی دارد و این نحوهی نگاه را به گونهای هنرمندانه بیان میکند، این نویسنده شاید گهگداری پیدا شود.»
«لزومی ندارد که نویسنده کلک بزند یا ادا و اطوار در بیاورد یا حتی باهوشترین آدم عالم باشد. گاهی باید بتواند با پذیرفتن خطر احمق جلوه کردن، فقط بایستد و با حیرتی مطلق و ساده و با دهان باز به این یا آن چیز – به غروب یا به کفشی کهنه – نگاه کند.»
«هرچه باشد فقط همین را داریم، همین کلمات، و بهتر است آنها را درست به کار ببریم،…»
* مصاحبهی رِیموند کاروِر با «پاریس ریویو» :
~ مصاحبهگر از کارور میپرسد که آیا در خانهاش در واشینگتن احساس راحتی بیشتری میکند، کارور پاسخ میدهد:
«نه، من هر جا که باشم خوب است. همین خوب است.»
~ مصاحبهگر از کارور میپرسد که آیا شخصیتهای داستانهایش سعی میکنند کاری بکنند که اهمیت داشته باشند؟ کارور پاسخ میدهد:
«گمانم سعی میکنند. اما سعی کردن و موفق شدن دو موضوع مختلف است.»
~ کارور در آخرِ پاسخش به پرسشی که مربوط به میزان استفاده از زندگیِ خود در داستانهاست میگوید:
«بهترین حالتش اندکی زندگینامهی خود به همراه تخیل بسیار است.»
~ کارور در بخشی از پاسخش به پرسشِ «توصیف کنید چطور داستان مینویسید» میگوید:
«من گاه یک داستان را بیست تا سی بار مینویسم. هیچوقت کمتر از ده دوازده بار نیست.»
– در آخر، دوست دارم گزارش نیکم را با دو جملهی بسیار زیبا که کارور در مقالهی «نوشتن» از دیگران نقل کرده به پایان برسانم.
«ایوان کانل یک بار گفت زمانی میفهمد که کارش با یک داستان کوتاه تمام شده که آن را میخواند و ویرگولهایی را برمیدارد و بعد باز آن را میخواند و ویرگولها را سرجایشان میگذارد.»
و اما این جملهی آخر که از راویِ داستانِ «ایزاک بابل» نوشتهی دوموپاسان هست:
«هیچ آهن آبدادهای نمیتواند قلب را چنان بشکافد که نقطهای که در جای درست گذاشته شده است.»
*اصلاح: داستانِ «گی دو موپاسان» نوشتهی ایزاک بابل.
😐
اسم سال واژهام تحرک .
صفحات صبحگاهی.
شرکت .
ناهار.
پیادهروی .
نویسنده ساز .
خواب.
شعر ماهی.
فیلم با شام.
خواب.
راستی همان موقع به واژهدان سرک کشیدم . نامم را سرچیدم و کیفور شدم از این سایت نازنین.
علاه بر معانیی که میدونستم (خوشایند- شایسته-گوارا … ) این ها هم دستگیرم شد: خوش- خوشگوار- سازگار- نوش
(خوش به معنی بوسه ام هست!)
جالبهه جالبهههه.
۱. از روزهایی که هشت و نه بیدار شوم خوشم نمیآید ولی اندازه خابیدن مجبورم کرد هشت بیدار روم.
۲. آنقدر در رسیدنِ به کلاس عجلیدم که زیرانداز را فراموشیدم. از آن بدتر ماشین را برای مامان گذاشتم و با اسنپ رفتم. توی ماشین فهمیدم کلید همراهم است و مامان هم ماشین را از کف داده. ولی ورزش خوب بود. عالی بود. برعکسِ دیروز که انرژیام منفی بود مثبتم کرد. دستم رسید به انگشتانِ پا. امیدوار شدم.
۳. رکوردِ اعصارِ تلفنزنیام را زدم. نه به موقعی که ده دقیقه اذیتم میکرد نه به امروز که دو ساعت و پنجاه دقیقه حرفیدم. هرچند وقتی دوستت شهری دیگر است چارهای نیست. کارِ نیکم گفتوگو با دوست بود.
۴. دوش گرفتم و رفتم وبینارِ سرزبان. نهایت تا پنج دقیقه به چهار ظرفیت است. آخرین نفر پریدم تو. شانسم دوباری که بیرون افتادم جایم پر نشد. الهه پرسید زبانِ شما چیست؟ به این فکریدم که زبانِ من از نیازم میآید. نیازی که در نوشتههایم تمنایش میکنم چیست؟ با چه زبانی ابرازش میکنم؟
۵. خیلی یهویی با ندا و الهه رفتیم کوهسنگی. هرکدام خوراکیای برداشتیم و بهم پیوستیم. من فلاسک برداشتم. نصفه آبش خالی شد. توی کولهام، روی دستم و کفِ ماشین. حالا باران هم زد. خیسِ آب رسیدم به ندا. باهم، مهلا را یافتیم. رفتیم چس مثقال پارکِ بانوانِ کوهسنگی. بهتر از هیچیست. حداقل خلوت بود و ملخ نداشت. گوشهای آهنگ گذاشتیم و زیر باران رقصیدیم. اسکولبازی درآوردیم. امروز روزِ دوستان بود.
۶. چه عجیب که در طولِ روز بارها حالت تغییر میکند و وقتی ثبتش می کنی متعجب میشوی. حالا که شب شده باز سخت شده. فعلن رنده بماندیم.
https://t.me/ReyhaneRabani
واقعا چه لذتی دارد. فزاینده. ادما به دردسرایی که میدن، نمی ارزن.
– بخاطر همصحبتی با دوست قدیمی دیرخوابیدم و دیر پاشدم. اصلا قابل توجیه نیست ولی لذت بخش بود.
-دوش گرفتم و بعدتر؛ از همصحبتی با استاد عزیزم سرخوش شدم.
سعی بر این دارم که تعادل رو برقرار کنم نه از زخم کسی خیلی غمگین نه از محبت کسی خیلی شاد نشم. اما هنوز کامل موفق نشدم. چطور میتونم از معاشرت با انسان های خوشکیفیت سرخوش نشم.
-بعد از وبینار رفتم پیاده روی نطلبیده. پای دخترعمه رو هم به ماجرا کشیدم.
انگار امروز از همون اول اولش، روز معاشرت بود.
-متن های غیرمعمول تو کانال تلگرامم نوشتم و هوا کردم. بالاخره خجالت و گذاشتم کنار و زیر نوشته هام امضا زدم. (اسم)
روزنویسیم رو منتشر کردم. اضطراب؟ سلام میرسونه.
-از گزارش بعدی حتما توجه میکنم به “چند پیشنهاد” الان میرم به سوی مسواک و لالا. شب شما عالی و پرتغالی.
مامانم گل سرخ خریده خشک کنه کل خونه بوی حرم مطهر بوده. بوش هجوم وحشیانه داره. دارم خودمو کنترل میکنم وگرنه از ظهر روانی ام از بوی گندش. دلم بوی هیچی میخواد. شب من حرمیه.
-سالواژهی من «واقعیتبافی».
تصمیم گرفتم توی سرم زندگی نکنم و برای تحقق آرزوهام و چیزهایی که دوستشون دارم تمام تلاشم رو بکنم. و باید بگم تا اینجا که اواخر سومین ماهِ بهار هست عالی پیش رفتم. هر روزش رو زندگی کردم. با حالِ خوب، با حالِ بد، واقعیت بافیدم.
-به امروزم نمرهی ۸ رو میدم. چون دوتا ویدئوی خوب توی یوتیوب دیدم. با آدمها مهربون بودم. پیاده روی کردم. وبینار نویسندهساز رو شرکت جستم. شعرم مقبول افتاد. روزگفتارم رو ضبط کردم. داستانکم رو توی کانالم پست کردم.
و دو نمره کم میکنم چون فرصت نکردم خطی کتاب بخونم و هنوز تمرین نویسندگی خلاق رو ننوشتم روم سیاه.🤦🏻♀️
-در مورد یاری جستن. هنوز نمیدونم چی باید بگم. شاید بیشترین چیزی که الان بهش نیاز دارم یه کلبه یه جاییه که از آدمیزادا دور باشه. درختا باشن و پرندهها و مِه و من و پشههایی که حتمن نیشم میزنن. آخه گروه خونیم +O. حشرات از نمودنِ من لذت میبرند. دلیل تنفرم ازشون هم همینه. خاک بر سرشون برینه.
آها یه چیز دیگه اگه کسی میتونه روز رو بیشتر از ۲۴ ساعت کنه.
-هزار کلمه نویسی. فرصت کنم مینویسم. اما فععک نکنم فعلنا بتونم.
-واژهگستری:
«کورشاپرک» = خفاش
«پرسته» = معبود
«سکسکی» = تپش قلب
«گش» = قلب – زنجیر – یوغ
-آموختهها:
•اصلیت تفکر نقادانه رو فهمیدم و راجع بهش روزگفتار ضبط کردم.
•فهمیدم چطور زیرنویس فارسی بعضی ویدئوهای یوتیوب رو تو گوشی بیارم.
«حلزونِ چشم چران، چشمهایش را به چرا برده»
شو خووش.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/ghazalehfaegh
«غزاله فائق» را هم فارسی سرچ کنید پیدا میشود.
گزارش کار نیک فرح (۳۵)
✔️سالواژه فرح دیالوگ و گفتگو دو نفره (در صلح و آرامش.)
چند بار از صبح زود بعد از نماز بیدار شدم.
✔️نوشتن خوابها و رویاهایم
«خواب خانم دکتر مجتهد وبچههاشونو دیدم . رفتم خونه آنها در سن دیوگو امریکا . دیوار بالا سر آنها، بالای سر تخت خواب پسرانش لق بود و متحرک. گفتم تو رو خدا مراقب بچهها باشید این دیوار متحرک شده و خطرناکه.»
ساعت یکربع به ۸ خودم را از تخت خواب کندم. مثل هر روز قرص کم کاری تیرویید را ناشتا با یک لیوان آب ولرم خوردم .
✔️خواندن دفتر شعر “به تصرف درآمدگان” مهدی سرباز (سهشنبها شعر با شاهین دارم و باید تکالیفم را انجام بدم حتی اگر در قسمت جای تمرینها برای استاد نفرستم.)
✔️در آوردن چند کنایه از آن برای تمرین کلاس شعر ماهی دوره یازدهم جلسه سوم
✔️نوشتن چند سطر شعر که کنایهای در آن باشد. دو قطعه نوشتم. راضی نیستم از کارم پس شاید پست نکردم.
گرفتن اسنپ برای رفتن به شرق تهران
اسنپ اول برای رفتن به خونه مادر ( پژو ۴۰۵ نقرهای )
آخر که داشتیم میرسیدیم، پرسیدم مسیر خوبی را آمدید . گفت نقشه سه مسیر داد و من این را انتخاب کردم. بعد گفت من راننده نبودم و نیستم، ، بازنشسته ارتش هستم. درست وقتی بازنشسته شدم و خواستم استراحت کنم، افسردگی عارضم شدم. چند بار بیمارستان بستری شدم از بس که گریه میکردم. دکترهای بسیاری مراجعه کردم اما افسردگیام بدتر و بدتر شد تا دکتر غلامحسین حسنی من را راهنمایی کرده که: «باید کار بکنی، و ذهنت را مشغول کنی که فکر های ناراحت کننده و بد به سراغت نیایید.»
خیلی قشنگ افسردگیاش را مطرح کرد. ازش تشکر کردم بخاطر مطرح کردن بیماری روحیش و آدرس دکترش را هم داد.
ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه، چه جالب . ساعت روندی ست.با مادر نماز خوندیم و ناهار را گرم کردم . مرغ و با سبزیجات پخته، که کدو سرخ شده هم از خونه برایش آوردم که کنار مرغ و پلو خورد
اسنپ دوم( پراید سفید )
در برگشت به خونه، راننده میکس آهنگهای غمگین زیبا و جالبی گذاشت و منم با هر آهنگی گاهی گریه کردم و گاهی در رویا و تداعی فرو رفتم.
✔️ساعت سه به برج D رسید. در سالن اجتماعاتش مراسم برقرار بود سری زدم. خانمی مرا دعوت به شرکت کرد. آمدم طبقه خودمون. وسایل و لباسهای مادر که برای شستوشو آورم را در خانه گذاشتم. چیزکی خوردم و به مراسم روز اول محرم در سالن اجتماعات رفتم.تا ۴/۵ سخنرانی شنیدم. ( موضوع: عاشورا حادثه نبود، و نیست بلکه عقلانیت در قیام امام بود.و )
✔️شرکت در وبینار نویسنده ساز
✔️دیدن فیلم
✔️شرکت در کلاس شعر ماهی دوره یازدهم ساعت ۸ تا ۹ ، بازخورد شعر دوستان تا ساعت ۲۲:۴۵ ماشالله استاد شاهین امشب شعر های عالی بود نه تنها گاز خورد نداشتیم که سراسر “ماچ خورد” “بوس خورد” “ لیس خورد” بود.
و من استرسم کاهش پیدا کرد در طول بازخورد شعری امشب الحمدالله.
سالواژهام ارتباط است و دقیقترش از رابطهات بگو. دیروز توی تمرین کاریکلماتورم نوشتم: « 22- سالواژه، واژهای که یکسال ولت نمیکند.»
صبح چند تا شکلات کانفتی که مامان جان از مشهد آورده بود را بردم و به همکارانم تعارف کردم. با همکار و دوستجانم که همکلاسیام هست برای احساس فرسودگیاش همدلی کردم. هر دو گاهی به خودمان میگوییم پیری و معرکهگیری. آخر توی دههی سوم شغلی هم آدم فیلش یاد دکترا گرفتن میکند. آن هم توی این شرایط که هی به جنگ میخوری و ترم کش میآید. داری سال سوم دکترایت را میپیمایی اما نه پروپزالی دفاع کردهای نه امیدی هست که در آیندهی نزدیک آزمون جامع بدهی. اما در عین حال خوبیهایش را هم به خودم یادآوری کردم. با همکار و دوست قدیمیام کمی در پابمد سرچیدیم. بعد از ظهر با خوش وبش با ثنا و آرمین و مامانشان که خواهر وسطی است گذشت. عصر هم با دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی دربارهی خشم و خطاهای شناختیاش گپ و گفتیدیم. شب به دیدن «من فحش میدهم» که مرتضی مهراد معرفی کرده بود گذشت. سپس یک یادداشت روز یادداشتیدم. حالا هم میروم نقد فیلم را در وبلاگ آقا مرتضی بخوانم. امروز احساس میکنم سالواژهام را زیستیدهام.
-چهارصد و پنجاه میلیلیتر خون اهدا کردم.
-قرآن خواندم(قصه ابراهیم و شکستن بتها و سرد شدن آتش بر ابراهیم. ابراهیم برای من نماد کسانی است که به تفکر خودشان که از نظر خودشان حق و حقیقت است آنچنان باور دارند که حاضر اند با همه جامعه مبارزه کنند و هزینه بدهند.)
-غزلیاتی چند از مولانا خواندم.
– کمی کتاب “ارزش میراث صوفیه” را مطالعه کردم.
-پادکستی از کانال مهران روشن داخل یوتیوب دیدم.
-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
-در ساخت و جوشکاری سایهبان کولر به داییام کمک کردم.
-با چت جیپیتی درباره مسئله ازدواج گفتگو کردم.
-نمره نگارش آزمون پایانی بچهها را داخل سامانه سیدا ثبت کردم.
۱. شب گذشته سر وبینار تحلیل صلاحیتهای استاد صالح مختاری ساعت ۸ خوابم برد تا ۳ صبح که بسیار هم سرحال بیدار شدم و دانستم که تا صبح خواب بیخواب است و چون نمیتوانستم چراغ را روشن کنم، شروع کردم به شنیدن صوتهای دوره کوچینگ پیشرفته سطه ۲ و ۳ که باید آماده شوم برای امتحان فنی حرفهای که بسیار مزخرف و سختگیرانه تر از İcf که امتحانش در مرداد ماه است و حجم مطالب بسیار. خوبی امتحان سخت İCF آن بود که بلافاصله بعد از اتمام دوره بود و مطالب یادم بود اما اکنون بیش از ده ماه گذشته و مطالب برای امتحان تستی و مزخرف فنی خرفهای فراموشم شده است.
۲. تا ساعت ۶ صبح ۴ جلسه را شنیدم و یک نکتهی مهم را کشف نمودم و آن اینکه مطالب بسیاری را فراموش کردهام که در کلاس عنوان شده است. آنچه در جلسات کوچینگ استفاده میکنم و کارآمدند و البته کافی را استفاده میکنم و دیشب دریافتم بسیاری از نکات ریز و باز هم مهم را فراموش کردهام و انگار اصلن نشنیده ام. و متعجب از آنم که منی که در کلاسهایم ششدانگ حواسم هست و تمام موارد را یادداشت میکنم چگونه بعضی نکات را انگار بار اول است که میشنوم. این از آن تجربههایی بود که به حافظهی کوتاه مدتم نباید اطمینان کنم و بس.
۳. کلاس ۶ صبح کوچینگی بیپایان به خاطر ایام محرم تا دهم تعطیل کردید. این مسخرهترین دلیل برای تعطیلی وبینار بود. مگر در این وبینارها چه گفته میشود که برای این ایام مناسب نیست؟
۴. به جایش در این یک ساعت کتاب «مادرم پیش از من» را ویرایش نمودم و بخشهایی را کم و زیاد که نتیجه، رضایتبخش بود برایم.
۵. ساعت هشت پیامی از یکی از دوستان که قصد همراهی در وبینار راه هنرمند جمعه را دارد دریافت نمودم و برای ساعت ۱۲ ظهر پیشنهاد صحبت و تبادل نظر داده بود که پذیرفتم.
۶. در کانال تلگرام و بله برای مخاطبانم بخشی از رمان موشها و آدمها را به اشتراک گذاشتن از صحنهی قتلی که جان اشتاین بک با نوشتن از زمان و سکون آن صحنهی قتل را بسیار جذاب و قابل تامل و شاهکار میسازد و دلیل ماندگاری اش بعد از ۸۸ سال و موجب نقد در جمعی ۴۵ نفره از اساتید و دانشجویان دورهی دکترای جامعهشناسی اکنون ایران گردیده است.
۷. شنیدن دوره سطوح انرژی استاد شاه حسینی و نکتهبرداری
۸. یادداشت روزانه نویسی ۲۰ دقیقه
۹. رونویسی از کتاب «با عشق» کورت ونه گات از طاقچه بینهایت که نامههای عاشقانه او به نامزدش است که بعد همسرش میشود و آنچنان جذاب است که من در هر فرصتی که حالم خوب نیست مرورش میکنم.
۱۰. مشاوره ازدواج دادن به یک جوان درماندهی افغانی
۱۱. سرزبان الهه
۱۲. نویسنده ساز
۱۳ . کوچینگ نوجوان با دکتر رضا دیرباز
۱۴. وبینار محمد شاهان کمالی. به علت طولانی شدن جلسه دکتر دیرباز نیمساعت دیر رسیدنم که افسوس میخورم.
۱۵. آماده کردن یک مقاله برای گذاشتن در سایتم تا فردا تکمیل و منتشر کنم.
۱۶. امروز را به روزم از ده میتوانم ۹ بدهم. فقط یک مورد را نتوانستم طبق برنامه انجام دهم که انشاالله فردا.
لینک کانال تلگرامم.
https://t.me/mahro1402
لینک سایتم
WWW. Mahnazrouhani.ir
ـ دیشب از کامنتهای نیک دیگران به سالواژه رسیدم. به گمانم سالواژهی من «تجربه» باشد.
ـ از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم یک صفایی به کتابخانهی خاکگرفتهام بدهم. نمیدانم از روی تقدیر بود یا اتفاق اما خالهام از آن سر دنیا، برلین، تماس گرفت و گفت یک نفری را میشناسد که برای کودکان و نوجوانان سیستانبلوچستان کتاب میبرد تا بخوانند و آنها هم بسیار کتابخوانی را دوست دارند. از تماس خالهام که گذشت به کتابخانهام نگریستم و تصمیمم را گرفتم. امروز، روز وداع با کتابهای ارزشمند نوجوانیام بود. همانهایی که من را از زشتی مدرسه و دنیای بیرون دور میکردند. شاید کسی در جایی با خواندن دوباره کتابهایم خیال کند؛ چراکه از نظرم خیال، بزرگترین راه نجات است.
ـ در حین گردگیری کتابها و جابهجاییشان چند کاریکلماتور نوشتم. بعد از آن تصمیم گرفتم به شروع هر کتابی که بر میدارم توجه کنم.
ـ خیال کردم.
ـ مادر را به دکتر بردم.
ـ زنده ماندم.
ـ امروز دستکم کوشیدم کم در اندوه و تباهی غرق شوم.
ـ غرق نشدم.
ـ امشب قرار است پس از خوابیدن خانواده دوباره زندگی را از سر بگیرم.
اهداء کتابت عالی بود عزیزم. به امید رنگی شدن دنیای خاکستری بعضی کودکان.
توجهت به شروع کتابها هم خیلی خوب بود. منم باید این کار رو بکنم.
آفرین. 👏🏻
واژهی سالم شهامت است که تا اینجا با خریت پیش رفتهام. گویا خط باریکی بین شهامت و خریت است که من هنوز دوز مناسبش دستم نیامده و نمکش را زیاد میریزم اما اصلا هم بامزه و نمکی پیش نمیرود.
گامیدن را یک راند در خانه کردم و راند بعدی را بعد مهمانی.
یک یارویی در مهمانی بود که قسمت جوگیر وجودش زده بود بالا و با لحن آنهایی که اول اسمشان «آ» است ده، بیست دقیقهای جمعیت را مورد عنایت قرار داد. وقتی به صدای حروفی مثل «س » یا «ش» میرسید، مصیبتی بر مغز و گوش جمعیت وارد میکرد که یزید بر سر جمعیت نیاورد.
چند وقت پیش لاله خانم تمریناتی برای گرم کردن صدا نوشته بودند در نیک نوشتشان. آنها را انجام دادم. اعتراف میکنم هنوز شهامت تمرین صداسازی را ندارم.
فایل کتابم را که برای چاپ مشغول آماده کردنش هستم، به مادر نشان دادم. داستان کودک است. درموردش مغرور نیستم اما دوستش دارم. چهار داستان در یک کتاب است اما داستانهای نسبتا قویای است. موضوع و فضای خوبی هم دارد بیاغراق. مادر میگوید هر کدام را یک کتاب کنم اما نگرانم که هزینهاش برای خریدار زیاد شود. دلم میخواهد بچهها داستانهای جدید و بهتری بخوانند.
حرف نگرانی شد. دوست دارم در حلزون نقشی داشته باشم اما نگرانم مسئولیتم را خوب انجام ندهم. شاید اگر تجربهای داشتم از نگرانیام کم میشد. بههرحال احتمالا نقش خواننده را برعهده بگیرم و از اینکه کار دیگری نکردم پشیمان شوم اما شهامتم هنوز به اینجا نرسیده. هنوز مرز بین خریت و شهامت دستم نیامده دیگر. نمیخواهم به جای شهامت در حلزون خریت کنم.
آقای دکتر شاهین کلانتری به بخش گزارش نیک. آقای دکتر کلانتری به بخش گزارش نیک. آقای دکتر منتظریما.
• کمی فیزیوتراپی قلمی.
• کمی از کتاب دکتر شاپور، فوق تخصص کاریکلماتور.
• تمرین کارگاه پرسش نجاتبخش. نسبت به سایر تمرینها زمان کمتری طلبید.
• به سمینار خانم دکتر علیزاده، متخصص زبان، برفتم.
• به سمینار شما بیامدم. آقای دکتر میبینم که تازگی صندلی را سفت چسبیدهاید. شما که بهتر از هر کسی میدانید، نشستن لاکتیک اسید میسازد. بعد هم به بافت باسن مبارکتان آسیب میرساند.
• دو روز پیش در سمینار خانم دکتر علیزاده سرپرستاری به نام ملائی قالبی دادند: فلان ترجمهی فلان است. من هم باهاش چند ورقه کاریکلماتور درست کردم. قرصها نیز متنوع:
ـ بیمه بیمهمه است.( صرفن بازی زبانی و بیمنطق)
ـ گازخورد دادن خبر از عقدههای کودکی میدهد.( بیشتر جملهای علمی. گروه مطالعاتی آزمایشاتی در این زمینه انجام دادهاند. مسئلهای ثابت شده است. میتوانید مقالهشان را در کتابخانهی بیمارستان بیابید.)
ـ زنان برای صبحانه از کیر، شیر میدوشند.
بله آقای دکتر در قرصهای بالا هیچ نشانی از ترجمه نیست اما قالبِ سرپرستار راه به چنین جاهایی داد.
• یکی از ورقهها را در داروخانهام به فروش بگذاشتم.
• به داروخانهی همکاران سر بزدم.
• از سوژهای در حالات مختلف عکس گرفتم. باید به رادیولوژیست نشان دهم. من که بهیار هستم و نمیدانم کدام استخانها شکسته. در مورد رابطهام با رادیولوژی روزگفتاری بگرفتم.
• به سمینار خانم حافظیان برفتم. با وجود دانشجویی در مطب همکاران مشغول به کار است.
• دقایقی به محیط توجه بکردم. توصیهای از رییس بخش بنایی و تاسیسات بیمارستان، خانم نصیری. از پنجرهی ساختمان روبهرویی زن و مردی را در حال لقاح دیدم. چه خوب که درسهای دانشگاه را به صورت عملی آموزش میدهند.
• به سمیناری برای کنکور هنر برفتم. بله آقای دکتر من شهریارم. از پزشکی به هنر و ادبیات تغییر کاربری میدهم. به موجب سمینار جو مرا بگرفته. میخاهم به همسفری که میدانم همپایه و همرشتهام هست پیام بدهم برای دوتایی درس خاندن. ملتزم به تعهدی بیرونی. نمیخاهم.
پینویسه: به خیالتان بازی تمام شده؟ خیر. به قول شاعر اگه رفع بلا کردی فکر کردی خیال کردی. اگه تو دفع شر کردی این رو بدون ضرر کردی.
این هم آدرس داروخانه:
https://t.me/hphp137
– حسابش از دستم در رفته، که چندین روز است که با گیابند صفحاتصبحگاهی مینویسم. بعد بالافاصله پُست جدید کانالم را که چالش جالبیست هوا میکنم.
و بعد کلاسهای ساعت یازده صبحی دختر بزرگم شروع میشود، به همین سبب مجبور میشوم کوچکم را از مرحله خارج کنم.
– سالواژهی امسالم را بخاطر ارتباط عاطفی با داستانکوتاهنویسی، «داستانخویی» گذاشته بودم.
– قدمی در جهت بهبود مجله مدرسهنویسندگی برمیدارم. امروز لیست کانالها را یادداشت کردم، علاوه بر کانال شعر، حدودا ۳۲۰ عدد کانال نویسندگی داریم.
برای کانالهای بسته شده هم ناراحت شدم و سوگواری کردم.
– حس میکنم شور ترکیبسازی را درآوردهام:دی
مهملسرا، گورقصر، مارشارژر (به جای سیمشارژر)، جادهکده، لیزپارچه (کلیه پارچههای لیز از جمله: ساتن، ابریشم، حریر)، خوشههای خشم(این دیگه برا بکه).
– امروز با خواهرم قسمت جدید مورتال کومبات را دیدیم. نمیدانستیم کاتانیا شاهزاده بوده، وگرنه در دوازده سالگی اینقدر به آن به بیچاره مُشت و لگد حواله نمیکردم. (امیدوارم انتظار نداشته باشید چیزهای خوبی یاد بگیرم. که مثلا چه شود؟ اخیرا در حد توانم از فلسفهورزی میگریزم و رابطه مناسبی هم با صنف طبیبان ندارم. امیدوارم در داستان کوتاه بعدی بتوانم به پزشکی در حد بیماریهای مقاربتی بتجاوزم.)
چنانچه از افراد پدوفیلی و متجاوز نمیترسید میتوانید عضو کانالم شوید:
https://t.me/deldoudeh
😅 عاشقتم زهره . کلمات ترکیبیت،تمِ داستانات و و و همه عالیان.😘 و چه خوب که داری مجله رو اداره و مدیرت میکنی مرسییییی قربونت برم ❤️
مرسی که هستی قلبکه من.😘
سالواژهی امسال من: دمبهدم مشغولی
1. آزادنویسی کردم. هیچ عملی به اندازهی نوشتن ذهن شلوغ و پر سر و صدایم را آرام نمیکند.
2. کمی خواندم. وای! چرا هیچ از «نازنین» داستایوفسکی نمیفهمم. اولین بار است که با چنین راوی مواجه میشوم. تازگی دارد برایم.
3. نامه نوشتم. اما پستش نکردم. چراکه دوستم حال خوشی ندارد. استبداد و نادانی دیگر بیش از همیشه در افغانستان بیداد میکند.
4. درس گوش کردم و آموختم. بخاطر عزاداری رهبر ، امتحاناتمان به تعویق افتاد. نمیدانم خوب است یا بد. از استرس سیمهای مغزم دارد پاره میشود.
5. به عیادت عمهی مادرم رفتیم. بگذارید کمی برایتان بگویم. 3تا پسر دارد. تأکید میکنم پسر. دختر ندارد. بندهی خدا نایِ راه رفتن ندارد و بخاطر سکتهی قلبی یک طرف بدنش دیگر توان قبل را ندارد. حالا هم دستش شکستهاست. باز خداراشکر شوهر خوبی دارد. خدا چنین شوهری را قسمت ما هم کند. دلم برایش کباب شد. میدانید خیلی دردناک است که محتاج کسی باشی… شکر ت خدا.
6. در وبینار نویسندهساز و سرزبان الهه جان علیزاده شرکت کردم. دقت «سارا چگنی» عزیز دو عدد شاخ را در کلهام کاشتهاست. سارا امروز حقیقت بسیار عجیبی را برایمان فاش کرد. «بویایی در چشایی تأثیر دارد.» میگویید نه، امتحان کنید. یک تکه نان را با گرفتن دماغتان بخورید. چه مزهای میدهد؟
7. استاد جان من امروز نقش یک مبلغ را برای مدرسه بازی کردم. شما و مدرسهی نویسندگی را به یکی از همکلاسیهای راهنماییام معرفی کردم. استعداد و علاقه به نوشتن دارد.
این هم از آنچه امروز بر من گذشت.
تا درودی دیگر، بدرود.
هنوز فکر خاصی نکردم جز اون ۷ دقیقه تو وبینار همونم نصفش داشتم برگه میاوردم پس سال واژه ام شاید تو اینده عوض بشه اما فعلا علی الحساب سال واژه من : بازسازی
به لطف ژنرال نیوکسل کل شب روزم بهم خورد و تازه ساعت ۶.۳۰ صبح خوابیدم علنا مهلت کار خاصی باقی نمیموند به بزرگی خودتون ببخشید اگه کویره متنم امروز واسه جبران میرم ازادنویسی کنم
راستی یه پارتنر میخوام که باهم شروع کنیم زبان خوندن اگه کسی در حال خوندن هست یا میخواد شروع کنه بهم بگه
کار های نیکی که امروز انجام داده ام :
سال واژه ی من : آفرینش
۱-دیشب زودتر از همیشه خوابیدم و امروز ۸:۳۰ صبح کاملا پرانرژی و سرحال از خواب بیدار شدم. حواسم پرت شد و یک ساعتی را در گوشی پرسه زدم اما بعد به خودم آمدم و برنامه ی روزانه ام را نوشتم.
۲-برای ناهار تصمیم گرفتم برنج و قلیه ماهی درست کنم. یک غذای اصیل و مقوی جنوبی. برنج را خیس کردم. ماهی هارا مزه دار و سرخ کردم و قلیه خوشمزه را بار گذاشتم که عطرش حسابی خانه را پر کرد.
۳-چون دیشب همه ی ظرف هارا همسر شسته بود، تصمیم گرفتم همان لحظه که آشپزی میکنم همزمان ظرف هارا بشورم که جمع نشود، گوجه ها را هم شستم و توی سبد سبزیجات گذاشتم، کابینت را دستمال کشیدم و انبه هارا شستم و توی سبد میوه گذاشتم.
۴-امروز متوجه شدم در عکس سونوگرافیام، دخترم دستش را توی دهنش گذاشته و دارد مک میزند. این صحنه بسیار دلکش و ملیح بود. (مشخص است این دو واژه را از سایت واژهیاب کش رفته ام یا بیشتر توضیح دهم؟😁)
۵-کتاب صوتی پروژه شادی اثر گریچن رابین را به پایان رساندم. نکات خیلی مفیدی یاد گرفتم و برایم ثمربخش بود. مثلا در بخشی از کتاب اشاره شده بود که اگر روزانه لیست غذاهایی که میخوریم را یادداشت کنیم، باعث میشود بیشتر به نوع تغذیه خود اهمیت دهیم. ناخوداگاه با این جمله به فکر گزارش کارهای نیک روزانه افتادم که باعث میشود، بهرهوری مان را در طول روز افزایش دهیم.
۶-امروز صفحات صبحگاهی نوشتم. بیشتر سعی کردم از حواس پنجگانه ام کمک بگیرم و صحنه ها و صداهای پیرامونم را توصیف کنم. این کار کمک میکند در نوشته هایم ترقی کنم.
۷-امروز برای دخترکم نامهای نوشتم. با مشاهده اولین صفجه دفتر و خواندن نوشته هایم، چشمانم پر از اشک شد. اولین روزی که شروع به نوشتن در این دفتر کرده بودم، احساساتم کاملا متفاوت بود، نه جنسیت کودکم را میدانستم و نه حتی حرکاتش را حس کرده بودم. حالا فکر میکنم نوشتن روزانه ی این نامه ها شاید یک روز بتواند به کتابی تبدیل شود. کتابی که به او هدیه خواهم داد و ارزشمندترین چیزیست که از دوره بارداری ام به یادگار خواهد ماند.
۸-استاد کلانتری عزیز دیروز از «سالواژه» صحبت کردند، انتخاب واژهای برای سال جدیدم، هرچند سه ماه از شروعش میگذشت، هیجانانگیز و جالب بود. به این منظور مطلبی که در سایت نوشته بودند را مطالعه کردم و دریافتم که باید ابتدا اهداف مهم سالم را بنویسم.
با نوشتن ۵ هدف اصلیام یعنی ۱-پیشرفت در نقاشی ۲-مادر شدن ۳-پیشرفت در نویسندگی ۴-داشتن خانهای مرتب و درست کردن غذاهای متنوع ۵-روابطی خوب با همسرم، خانواده و دوستانم.
پی بردم که بهترین واژه برای امسالم میتواند واژه ی «آفرینش» باشد. چون هم اکنون مهم ترین دغدغه ام آفرینش کودکی سالم است و در کنار ان همزمان در نقاشی و نویسندگی درحال خلق کردن هستم.
من در اشپزخانه و چیدمان خانه هم درحال افرینشام. در روابطم با خانواده و دوستانم هم عشق و محبت را میآفرینم.
پس واژه ی آفرینش را از امروز به بعد سر لوحهی کارهایم قرار میدهم و در این زمینه تلاش میکنم.
۹-سه ساعت نقاشی کشیدم؛ کار کردن روی موهای پیرزن، یکی از سخت ترین مراحل کار بود که خوشبختانه تاحد قابل قبولی از پسش برآمدم.
۱۰-تعدادی کاریکلماتور نوشتم، برای اینکار هم از سایت واژه دان کمک گرفتم.
۱۱-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
۱۲- برای میان وعده مقداری میوه خوردم تا ویتامین های لازم برای کودکم فراهم شود.
۱۳-به امروزم از یک تا ده، نه میدهم. چون تقریبا به همهی کارهایم رسیدم؛ فقط تولید محتوا نکردم.
سال واژه من سلامتی بود و هست.
در همین راستا قدمهایی برای پزشکی برمیدارم. هفته دیگه را هم گذاشتم یک روز روزه آب بگیرم. روزههای پاکسازی را میخاهم در برنامهام بگنجانم. چون ماساژور جدیدی که میآید طرز کارش و تکنیکهاش خیلی متفاوته.
نمره روز را چون مدتیست مثل قبل معیار روز را انجام نمیدهم به آن ترتیب. تصمیم گرفتم دوباره مواردی را تعیین کنم.
در بخش یاری جستن اگر شخصی از برنامههای گوشی سر در میآورد بگوید. چون گوشی جدیدم را گویا تنظیماتش دچار مسله هست.
امروز کتاب درخت بیمغز از آموزههای سیذارتا گوتمه را خاندم.
جملهای از کتاب:
“در آیین بودا معنی اصلی کلمه “مطالعه”، مشاهده و بررسی بیوقفه ی آنچه در جان برمیخیزد، چه خوشایند و چه ناخوشایند است.
امروز نویسندهساز شرکت کردم. دوره شعر و بازخوردهها. شعرها خیلی خوب بودند البته زحمت استاد بزرگوار کلاس که کشیدند برایمان.
ذکر گفتم. سپاسگزاری بعد از غذا.
نیایش.
مریمبانو صنعتی
https://t.me/speechoff
درود.
از ساعت ۷ تا حدود یک روی ویرایش نهایی مقالهم کار کردم. منابع تاریخی را خامدم و مقابسه کردم.
شبگفتاری دربارهی موضوع مقاله «میرعماپ حسنی» منتشر کردم.
یادداشتهای تلگرامی دوستانم را خاندم وکامنت نوشتم برایشان. الگوی یک پیراهن دکلته را کشیدم و برش زدم و به مرحلهی پرو رساندم.
به کلمهی سالم فکر کردم «سکوت، مطالعه». خیلی هم در سکوت موفق نبودهام اما بهانهی خوبیست برای خودکنترلی پرگویی.
دوستان عزیزم من به مطالعه و نوشتن از آثار تاریخی علاقمندم. اصلن برای تینکه بتوانم از نوشتن کسب درآمد کنم رفتم یراغ مقالهنویسی ولی چندان موفق نبودم. اگر پیشنهادی دارین که بتواند به من کمک کند با کمال میل میپذیرم.
ارادتمندم
* حلرون امشب الهام گرفته از گلدونی هست که تو دفتر اکتاویو پاز ه فقید بود.*
تا به حال شب گزارش نیک ننوشتم چون نمیدانم تا شب میشد چکارها کرد. از شعرماهی آمدهام. میخاهم آن چرخهی معیوبِ روزانه گزارش نوشتن را بشکنم. امروز به کلمهی گزارش فکر میکردم. با اینکه نوعی بازخاست توش حس میشود ولی به معنای نیکش خبر دادن از کار نیکی هست که انجامش دادی. که ترویجش هم نیک است. به کلمهی سالم نیز بازاندیشیدم. پس از کمی رهانویسی از «شجاعت اخلاقی» که به گمانم نوبمعابانه و صوبِر بود به «خایهی اخلاقی» تغیر کرد. این کلمه را از کتاب «در باب شجاعت از جفری اسکار نشر بیدگل» که از گاه به آن نوکی میزنم یافته بودم. فردا داستان کوتاهی میخانم و شعری. شاید چیزکی مشق باز ی و خطخطی هم باشد. مینویسم که انجامش دهم. اگر ندادم فردا انجام شدهاش را گزارش خاهم داد. با خایهی اخلاقی راحتترم و علیالخصوص که دنبلان نهفتهای در خود دارد به خوش رویی و نیکخویی دعوت میکند.
https://t.me/dreamdrawgrow
*شعر امشب را مرا یاد آن وبیناری انداخت که وقتی با خانم آهنگری و خانم فرهادی خانهاش بودیم بالا آمدیم. درست از جلویش. هر سه روی تکه سیمانی بلوکی.*
کلمهی سالت رو میپسندم شقاقیات😂👌
خیلی یکهویی هم دلم اون خودکار بتنی سیمانی رو خاست از اون کتاب فروشی (روشنا) که همون روز رفتیم.
تا هفتهی آینده اگر رفتم تهیهاش میکنم😎
۱- فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه، حلزون به این کوچکی و دهها ایدهی تازه در هوا. ایدههایش نوزادست و به زودی بزرگ میشود. این حلزون از خانهی نشریه زهره رسولی آمده است.
۲- سبکدوشی آدم را سبکروح میکند. در این گزینگویه معنی مزبله را نمیدانستم که فهمیدم، جای نجاست.
۳ـ واژهی سالم «جراتمندی»ست. سر پیری و معرکهگیری. چند سالیست که سالواژه دارم. واقعن یک سال این کلمه به همراهم بود و به من خط میداد. سال اولی که آغازیدم سالواژهداری را نامش تلاش بود. سال دوم تغییر بود و سال سوم آموزش و سال چهارم مرور و سال پنجم آهستگی و امسال جراتمندی.
۴-صبحها آزادنویسی میکنم. در ورد نه، با قلم و کاغذ مینویسم. کاغذ کاهی را کیلویی میخرم و یا علی مدد و میآغازم.
۵- امشب معنی کلمهی مزبله را آموختم. جای نجاست.
۶- حتمن به سایتم سری بزنید. تقریبن شش سالی میشود که سایت دارم. با چنگ و دندان آن را نگهداشتم. ابتدا آقای قائدی برایم آن را ساخت، بدون هیچ کمکی. یادم میآید آن موقع پسرم سربازی بود. به مرخصی میآمد از گوگل سرچ میکرد و به من میآموخت. وقتی اصول کامپیوتر را هم بلد نباشی میشود نور علا نور. من خانهی سایتم را بسیار دوست دارم. اگر دستم در آب و آتش بود در آن مینوشتم. کتاب داستان زندگی چند سالهم را در آن مینوشتم، تمام زندگیم.golnesamoudi.ir
۷- تازگیها به جمعی کتابخان در شهرمان میروم. تجربهی تازهیی برای من است. جمعی که هیچ کدامشان را نمیشناختم. کتاب هنر خوب زندگی کردن را موشکافی میکنند.
۸- در کانالم از همه چیز میگویم و مینویسم. نام کانالم نوشتزار است. مثل گندمزار جایی که پر از واژه است.
http:s//t.m/golnesasher
حمایتهاتون خیلی برام ارزشمنده خانم موعودی عزیزم.🥰
گلی خانم دوستداشتنی، سایتتون خیلی قشنگه. انرژی زلال و دلنشین شما توش جاریه و آدم لذت میبره از گشتن توی وبسایت شما. حلزون روی گوجهسبز هم خیلی بامزه و جالبتوجه بود. ❤️🥰
گزارش نیک: (1405.3.26)
تصمیم گرفتم از امروز یه طوره دیگه به نوشتنِ گزارش نیک نگاه کنم. از گفتن تکرار وروتین رد میشم و اشاره به نماز و صبحانه و این مخلفات نمیکنم و میرم سراغِ اصل مطلب که هم استاد لذت ببره هم مـــــن.
راستش امروز یکم منگ بودم از وقتی از خواب بیدار شدم اما با تمام اینا بعد از ورزشهای تخصصی با توپ و کش مینیلوپ کمکم ویندوزم بالا اومد و از منگیِ اول صبح بیرون اومدم.
پیادهروی کردم و هوایی به کلهام خورد و دیگه شدم ندای همیشگی. شاید یه کوچولو سرما خوردم و اون منگی از اونجاست که نشات گرفته بود.
نشستم به خوندن شعرهایی از «احمد احمدپور» و بعد از سایت استاد راجع به مثالهایی از آرایهی کنایه و فرقش با استعاره خوندم.
کمکم ذهنم آماده شد که شعری بتراوشد و هم من رو خوشحال کنه هم خودشو. چند سطری نوشتم و بعضی اضافهگوییهاش رو حذف کردم و اما در نهایت استاد تو جلسهی بازخورد فرمودن که شعرت بیشتر قصار و سخنِ حکیمانهاس و باید بیشتر از اشعار شاعرای دیگه بخونم تا راهمو پیدا کنم.
تو گروهِ نشریهی حلزون مطالب رو خوندم و نظراتمو دادم و کارایی که میتونم انجام بدم رو تو بخش تقسیمکار تیک زدم و از امروز شروع کردم به کارایی که باید بکنم. گروه خیلی خوبی شده و پر از همسفرای با تجربه و دانای راهن که باید از دانششون استفاده کرد.
تو وبیکار الهه علیزاده صحبت از واقعیت همچنان ادامه داره و سارای چگنی عزیم امروز مهمان وبیکار بودن و مارو با ارتباط زبان و مزه و بو با آزمایش خوردن نون با بینیِ بسته، راه رو ادامه دادیم. تو دورهی نوشتمرین ثبتنام کردم و مطلع هم شدم که کارگاه کتابنقد از یک تیرماه شروع میشه و براش کلی ذوق کردم.
راستش برای اینکه پشت در وبینار نویسندهساز نمونیم، همزمان با شروع وبیکار الهه، میریم تو وبینار نویسندهساز و زنبیلامونو میزاریم که خیارمون تخت باشه. بعد که کارمون با الهه تموم میشه، به وبینار استاد کلانتری ملحق شدیم و از گزارشات نیکمون گفتن و این تداوم راه رو بسیار مسرتبخش و امیدوارانه توصیف کردن. و از اینکه چند مورد جدید و سالواژهمون رو تو گزارشمون اشاره کنیم، بهمون گفتن.
مثلا من سالواژهی من در شروع سال «تداوم در نوشتن» بود و تا الان بهش پایبند بودم و همینطور میخوام ادامه بدم امیدوارانه. بخش دیگهای که گفتن هزار کلمه نویسی بود که دارم تو روزنوشتهای کانالم و آزادنویسیهای روزانهام تلاشمو میکنم. و مورد دیگهای که قرار شد تو گزارشات نیکمون ازش حرف بزنیم واژهگستری از سایت واژهدان بود که از فردا میخوام تو برنامهی روزانهام بگنجونمش. و مورد آخر هم گزارش آموختهها بود که دارم تو کتاب آگاهانه زیستن با ارزشها کندوکاو میکنم و آموختههام رو به صورت روزگفتار تو کانال تلگرامم به اشتراک میزارم.
)کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
بعد از وبینار وارد کلاس یوگا شدم و تمرینات کششی و تعادلی انجام دادیم و بعدش تو خونه پیادهروی کردم. ساعت ۸ وارد جلسهی سوم از شعرماهی دورهی ۱۱ شدم و استاد برامون از آرایهی تشخیص و جانبخشی به اشیا گفتن و این آرایه از محبوبترین آرایههای زبان فارسی بوده و هست برای من.
و بعد از وارد مرحلهی بازخورد تمرینهای جلسهی دو شدیم وامروز واقعا کار همهی همسفرام عالی بودن و از تکتکشون لذت بردیم. بعد از جلسهی بازخورد هم برنامهی فردا رو با چیدن کلمات تو جملههایی تو دفتر بولنت ژورنالم نوشتم. الان دارم گزارش نیک مینویسسم و بعد از هوا کردنش میرم که بخوابم. راستش امروز نتونستم گزارش نیک ضبط کنم و آزادنویسی کنم. به خاطر همین یکم ناراحتم ولی قطعا فردا جبرانش میکنم. شب عالی متعالی
قربونت برم که تو نشریه هستی.😘
هم استاد لذت ببرن هم من:)))) کاملا انگار این جمله صدا داره.
خدا نکنه.😘
دقیقاااا جمله صدا داره 🙃🙂
سال واژه:ارتقا
نمره روز:۴ چون روی هم رفته به چهار کار از برنامه بلندبالای روزانه امرسیدم
۱.صفحات صبحگاهی
۲.دو غزل حافظ
۳.شرکت در وبینار
۴. تمرین قطعه اسپنیش رومنس
مصرعی از حافظ خوانی امروز را پسندیدم و در کانالم قرار دادم
اگر مشتاق بودید https://t.me/ygn_chh
۱- صفحات صبحگاهیام را نوشتم و هرچه در ذهنم رفتوآمد میکرد روی کاغذ خالی کردم.
۲- مدتی را به خواندن اخبار، نتایج فوتبال و حواشی ریز و درشتش گذراندم و سر از ماجراهای تازه تیمها درآوردم.
۳- در حالی که مامان مشغول آشپزی بود، دست به کار شدم و هرجا از دستم برمیآمد کمکش کردم.
۴- کبوتر سفید مهمانمان را با کمک مامان پر دادیم و تماشای پروازش حس قشنگی به روزمان داد.
۵- مطالعه رمان جدیدی را شروع کردم و کمکم وارد دنیای شخصیتها و ماجراهایش شدم.
۶- با خواهرم درباره کتاب «تئوری اُکت» و تأثیراتی که روی من گذاشته صحبت کردیم و چند نکته جالب و کاربردی را هم با او در میان گذاشتم.
۷- برای اینکه ذهنم کمی خلوتتر شود و حال بهتری پیدا کنم، سراغ آزادنویسی رفتم و هرچه در دلم بود روی کاغذ آوردم.
۸- کمی در اینستاگرام چرخ زدم و چند دستور غذای وسوسهکننده را برای روزهای بعد ذخیره کردم.
۹- به پارک فسقلی محلهمان رفتم و در میان درختها و هوای آزاد، قدمی زدم و نفسی تازه کردم.
۱۰- سوسک نگونبختی را که در آستانه له شدن بود نجات دادم و مسیرش را به سمت امنتری هدایت کردم.
۱۱- در جمع کوچک و صمیمی دخترانهمان حسابی کلهپاچه بار گذاشتیم و یک بحث مفصل و تمامعیار راه انداختیم.
۱۲- روزگفتارم هم متعاقباً در همین کانال منتشر خواهد شد.
۱۳- کانالم را به روز رسانی کردم و خوشحال شدم که یک کار مهمم را به سرانجام رساندم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. درس خواندم و تست زدم.
۳. ظرف شستم.
۴. وبینار معماری تفکر و وبیناری مربوط به هنر شرکت کردم.
۵. تمرین مثلثوال را انجام دادم.
۶. ساعت به ساعت روزم را ثبت کردم. (Tracking)
۷. در زمان استراحتم با خالههایم صحبت کردم.
سلام
تمرین مثلثوال چی هست؟ در نوشتار تعدادی از دوستان دیدم ولی در گوگل چیزی عایدم نشد
حبابچشمهای حلزون به عقب پرواز میکنند. توی گذشته دنبال چیست حلزون؟
۱. به تمرین شعرماهی حسابی اندیشیدم و تق، ارسال کردم.
چند جمله و شعر هم این وسطها خلق شد که گذاشتهام واسهی کانال. شاید. چنگ خاصی به دل نمیزنند.
۲. هر وقت غذا کلهپاچه است اخ و اوخها میکنم.
آنوقت همیشه نفر آخریام که از سفر میکَنَندَم. چسی چسی چسی.
امروز هم از همان وقتها بود.
بله دقیقا از همانهایی هستم که رقص نه نه. بعد باید ده گردن کلفت بِکِشَندَم پایین.
۳. طرح زدم و طرح زدم.
۴. شعرماهی خوش گذشت با اینکه استاد، لجی بود.
۵. هر آلبالویی که میانداختم بالا، به این میاندیشیدم که خب حالا شد چند کرم؟ که توی رودهام میلولد؟
گزارش نیک ۳۵
سالواژهی من: فاصله
فاصله چیست؟ فاصله را چگونه میبینیم؟ فاصله میزانِ دوری دو یا چند چیز است؟ فاصله خط است؟ مرز است؟ یا مسیر بین دو نقطه یا دو متحرک است؟
فاصله مسافت بین دو آدم یا دو شیء است؟ جدایی و دوری چطور؟
مینویسیم که فاصلهی دست و مغزمان کم شود.
کلاس میرویم که چیزی بیاموزیم تا فاصلهی جهل و دانشمان کم شود.
با انسانهایی گرم و صمیمی میشویم تا فاصلهی غریبگیها کم شود…
-در بارهی مفهوم کلمهی فاصله باز هم مینویسم.-
این قطعی اینترنت با همه بدیهایش، پرسهگردی در اینستاگرام را از سر من یکی انداخته. کمی که اینستا را باز کنم یک جور عذاب وجدان میگیرم.
الهه علیزاده در وبینار سرزبان گفت که بعضی وقتها ما توان انجام دادن کاری را داریم اما حال و حوصلهاش را نداریم. چون ذهن لایههای زیادی دارد.( نقل به مضمون)
دقیقن با حال و هوای امروزم همخوانی داشت.
ساعت ۳ ناهارم را پختم. به گلدانهایم آب دادم. یخچال فریزر را مرتب کردم. گردگیری خانه که انجام شد حالم بهتر شد. پیادهرویام فقط در خانه بود.
«گزیدهی اشعار» جواد مجابی را خواندم
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم.
جلسهی سوم شعرماهی بود باضافهی بازخورد تمرینها.
https://t.me/nahid40rasti02
همهی اینها که شاهینجانمان قطار کردهاند، خوب است. خوب است که ما هم قطار کنیمش. ذوقش هم هست ولی خواب مجالم را برده است کدام گوری نمیدانم.
مختصر و مفیدش این میشود:
۱. کلمهی سالم مصمم بودن است. صبر و مداوت در کار. خستگیناپذیری و ناامید نگشتن. امید که یادم بماند لحظهبهلحظه.
۲.نمرهی روزم: ۴. ننگ بر من.
۳. در زمینهی یاریجستن، در گل ماندهای هستم که نگو. هلمنناصرینصرنی؟
۴. هزارکلمه را ننوشتم.
۵. در واژهدان دنبال کلمهی غزمیت بودم که نبود.
امروز بیشتر روزمرگیهایم بود. وبینار و شعرماهی.
شعرماهی به کمرم بزند با این شعرهای غزمیتم. البته اصل مصمم بودن اصل ابتدایی است و نباید فراموش کنم.
https://t.me/manesehchtgrh
1- وارد ساختمان بیمه شعبه 13 که شدم مرا شوت کردند به شعبه 15 و آنجا کارت قرمز نشانم دادند و با گفتن “سیستم ها خراب است برو شنبه هفته بعد بیا” از شعبه اخراجم کردند.
2- یک داستانک در مورد مهاجرت نوشتم و توی تلگرام منتشر کردم. همسرم که از در، آمد تو گفت: عالی بود. خیلی قشنگ نوشتی . کلی ذوق زده شدم.
3-امروز کتاب زنگها برای که به صدا درمیآیند را تمام کردم ولی بلد نیستم نقد کنم پس فعلا تا شرکت در کلاسهای کتابنقد دست نگه می دارم.
4-سایتم امروز خطا میداد و نتوانستم چیزی منتشر کنم برای ایران سرور تیکت زدم.
امروز از 10 به خودم 3 میدهم.
درود
۲۶ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. فراتر از سه صفحه همیشگی رفته.
۲. به دو دوست قدیمی پیام احوالپرسی فرستادم.
۳. برای کاویدن خلق ملول این چند روزه ام، حسابی نوشتم.
۴. پنج صفحه از رمان شب هول را خاندم. جمله منتخب امروز از این رمان: چشمهایی خواب زده که در زمینه صورت به گودی نشسته است.
۵. جزوه دوره نویسندگی خلاق، بخش پیوند واژه ها را خاندم. و تمرین جمله نویسی داشتم.
۶. هنوز جمله هایم تا نزدیک شدن به کاریکلماتور، فاصله دارند اما همینکه مسیر نوشتن مرا درگیر خاندن بیشتر و بهتر میکند خوشحالم.
۷. امروز بعد از مدتی گوش دادن موسیقی را از سر گرفتم.
(استاد کلانتری عزیز ببخشید امکانش هست خواهش کنم به دوستان نویسندگی بفرمایید لینک کلاس و تمرین کارگاه کاریکلماتور رو مجدد برام بفرستن. شرمگینم برای این حواسپرتی که بدون ذخیره کردن پاکشون کردم)
۱- من کاملن همذاتپنداری داشتم با آقای قاسمیفرد، به نظرم باید کلمهی سالام را بگذارم گوز شور، چون اولن کلمهای که انتخاب کردهام در ذات گوز شور به حساب میآید و با اینکه دائمن برایش قدم برداشتهام اما فاصلهی معنادار و مضحکی با آن دارم و دومن این که این یکی کلمه نیازی به زحمت ندارد و از قبل محقق شده است. فعلن بهتر است در موردش سکوت کنم.
۲- دو ساعت از گوشی بیخبر بودم و وقتی باخبر شدم دیدم ۹۳ پیام در گروه تنبلان ردوبدل شده است که این کاملن با تنبلبودن منافات دارد. وقتی هم که نگاه کردم دیدم یکی از تنبلها کلی عکس سکسیجنایی فرستاده است و اخبار رابطهاش را به گوش آن یکی تنبل که ایران نیست و به خاطر نبودن اینترنت از اخبار جا مانده بوده رسانده است.
۳- تنبل آنجا کلاس نقاشی میرود و عکسهایش را برای ما میفرستد. روی چوب هم نقاشی میکند که من این یکی را بیشتر دوست دارم. من واقعن در نقاشی بااستعدادم، در حدی که انگار فلجم. مغز و دستم همزمان از مدار خارج میشوند وقتی تصمیم میگیرم یک چیزی بکشم. میگویند اگر به هنری که در آن استعداد نداری بپردازی خلاقیتهایت شکوفا میشوند، بله، درست، اما استعدادنداشتن با وضعیت افلیجبودن من فاصلهی زیادی دارد. همین حلزون امروز را من از رو هم نمیتوانم بکشم.
۴- پیادهرویِ قشنگ.
۵- فکر کنم قسمت اول ویدئو را تا فردا خروجی بگیرم. امشب میخواستم تمامش کنم اما بعید میدانم دوام بیاورم پای کامپیوتر.
۶- با خواهرم در مورد «تداوم» صحبت کردم و کمک کردم برای ایدهای که در ذهن دارد دستبهکار شود.
۷- نمرهی روزم ۷ است.
۸- در واژهدان جدید هم چرخیدم، خیلی بهتر شده است.
۹- الهی شکرت…
سالواژهام «بیشنویسی» است. از اول سال در اوج جنگ متولد شد و تلاشم هر روز حتی یک کلمه بیشتر نوشتن، بیشتر خواندن، بیشتر منتشر کردن و بیشتر ارتباط داشتن با قلم به دستان است.
امروز ۲۶ خرداد ۱۴۰۵:
۱. قربان صدقه خودم رفتم با فکر کردن به سالواژهام. قربان صدقه چشمانم که در این سه ماه بیشتر از سال پیش خواندند. قربان صدقه دستانم که بیشتر از سال پیش «داستان» نوشتند، حتی در جنگ. قربان صدقه گوشهایم که بیشتر از سال پیش دل به وبینار نویسندهساز سپردند. فقط یک چیز مانده، آن هم انتشار بیشتر است تا در راه نیک خود روانتر حرکت کنم.
۲. قربان صدقه پایم رفتم با کمپرس یخ تا مرهمی بر درد کشیدگیاش باشم برای زیادی ورزیدنش در باشگاه.
۳.قربان صدقه دندان پایینیام رفتم که هفته پیش یکساعت تمام حفاری دستان دندانپزشک را تحمل کرد. همدردش شدم با ماساژ و کمپرس آب گرم تا بعد از این مدت با من به توافق صلح برسد و بیشتر آرام بگیرد.
۴. در مسیر بیش بودن، مقاله آموزشی امروزم را تکمیل کردم. خوشحالم که اینبار قرار است عکسهای اختصاصی که وقت زیادی برای تهیه آنها میگذارم، با کلمه معادلسازی شوند. هر ۴ تصویر، ۲۶۱ کلمه. جالبترش اینجاست که خودم هم موقع نوشتن چیزهای بیشتر در مورد موضوع مقاله یاد میگیرم.
۵. برای ساخت عکس شاخص مقالهام با هوش مصنوعی، بیش از اندازه وقت گذاشتم. در مسیر بیشنویسی کار نیکی نبود. اما لازم است نحوه نوشتن پرامپت برای تولید عکس را بازنگری کنم.
۶. بخش اول کتاب صوتی «از سیمرغ تا سیمرغ» را گوش دادم. نکته جذاب کتاب،اجرای آن به شکل یک تئاتر صوتی بود با چند گوینده. همان منظومه منطقالطیر عطار که روایتی از شعرهای کتاب است. یک کلمه برایم جالب بود: «پرندهی افسر به سر» که همان هدهد است.
۷.تمرین پذیرش کردم. نامهای به دوستی نوشتم. تشکر بهخاطر هر آنچه از او یاد گرفته بودم و در آخر خداحافظ.
۸. راستی، روزم را با همراهی مادر به آزمایشگاه برای چکاپ سالانه شروع کردم تا شب را خوب بخوابم.
نوش جانم باشد، املت ترکیبی با ذرت پخته امشب. قربانِ کل اعضای بدنم که لذت فراوان بردند از این ضیافت.
عالیه، محشره، بینظیره، خدایا شکرت!
کلاس زبان عالی بود. فیبی بوفی درونم یه ثانیه بعد پرسیدنِ تلفظِ جدیدترین کلماتِ قرن باز یادش رفت. درس امروز: کلمات نیاز به تمرین و تکرار دارند. توی خانه تمرین کن لطفن، احمق جان. بعد کلهم را گرفتم بالا که انگار من نبودم که یکشنبه از هفت تا دَه به خودم فحش دادم و گریستم. بعد هم هرچی به ذهن مُشَوَشم آمد را پرت کردم توی کانال. وا! (نوعی از خود درگیری را مشاهده میکنید.)
اما این روزها مثل یک سال گذشته، مامانخانوم را بیش از هرچیزی، دوست میدارم. اُمیدبخشترین چیزی است که بهش فکر میکنم و از ته قلبم دوستش دارم. قسمتی از وجودم که فیبی بوفی نیست، میداند که او مهمترین آدم زندگیام است.
امروز عکس نگرفتم. یک مدل نون خریدم که کاش ازش عکس میگرفتم. فروشنده گفت خوشمزه است. بود. مواد داخلش شکر نداشت. به نظرم گردو بود و شکلات تلخ. قبل وبینار حالم را جا آورد. به طرز عجیبی هم به موقع رسیدم به اجرا. حین اجرا به این فکر کردم که اگر باده این سه جلسه را آمده بود چندتایی گازخوردِ بینظیر میگرفتم. مثلن اینکه پایه موبایلم کج است یا اینکه پسزمینهام نباید نامتقارن باشد و اینکه قبل اجرا بیشتر روی خوانش کار کنم. اما سرش شلوغ بود. بوفِ کور را تمرین و اجرا میکرد. همیشه حواسش به من هست. شیرینبانوی خودم است خب.
امروز روز خوبی بود. توی راه ریچل هالیس شنیدم. داشت درمورد نقش روتین صبحگاهی میگفت. گفتم حالا که در رقص صبحگاهی شکست خوردم، شاید صبحها دوچرخهسواری کنم. البته به شرطی که بابا پنچرش را بگیرد. صبح اتاقم کاملن از تمیزی و نظم برق میزد. راضیام کرد. شب هم شامی پختم. هشتک Couch potato نباشیم.
بَس نیست؟ تکالیف زبانم را هم انجام دادم خب. وا. از من چه توقعها دارید. حالا یه امروز برای کنکور نخواندم خب. مرسی، اَه.
https://t.me/shivanotes
گزارش نیک: روز لعنتی و خستهکننده
۱. صبح را با باشگاه تازهتأسیس دخترخاله آغاز کردم. باشگاهی با اسم پرطمطراق و دستگاههایی که انگار آمدهاند به آدم یادآوری کنند هنوز عضلاتی در بدنش وجود دارد. کمی ورزش کردم، کمی فیلم گرفتم، کمی تبلیغ ساختم و نقش واحد روابط عمومی، فیلمبردار، کپیرایتر و ورزشکار را همزمان بازی کردم.
۲. بعد همراه مادرم راهی بازار میوه و ترهبار شدیم. آنجا بود که تقدیر تصمیم گرفت برایم یک سکانس اکشن تدارک ببیند. هنگام پارک کردن خودرو تصادف کردیم و آینه ماشین توسط رانندهای دیگر شکست. ابتدا عصبانی شدم. خیابان را بستم. مردم عصبانی شدند. به من فحش دادند. من به پلیس زنگ زدم. همه در نقش خودشان ظاهر شدند.
۳. اما وسط آن هیاهو ناگهان یاد امیرعلی افتادم؛ کسی که دیگر در این دنیا نیست. همانجا فهمیدم که زندگی کوتاهتر و بیارزشتر از آن است که آدم برای یک آینه شکسته، اعصاب و وقت و جان خودش را خرج کند. به راننده گفتم: «قرارمان سر پل صراط.» او خندید. من هم خندیدم. گفتم حلالم کن، حلالت میکنم. دعوا تمام شد و جهان از یک جنگ جهانی کوچک نجات پیدا کرد.
۴. تنها خسارت واقعی این تصادف آن بود که به جلسه نویسندهساز نرسیدم. بعضی وقتها آینه را میشود عوض کرد، اما زمان را نه.
۵. بعد از آن خریدهای خانه را با مادرم انجام دادیم. تهران هم طبق معمول روی دور تند بود؛ شهری که انگار ساعتهایش را با موتور جت کوک کردهاند.
۶. خواستم هزینه کارگاه داستان را واریز کنم اما بانک صادرات همچنان در حال اجرای پروژه ملی «خرابی مستمر» بود. چند روز است که سیستمش کار نمیکند و اعصاب من را مثل نخ پوسیده کش میدهد.
۷. بعضی روزها واقعاً سؤال مهم زندگی این است که چرا همهچیز با هم روی اعصاب آدم راه میرود؟ انگار جهان جلسهای تشکیل داده و تصمیم گرفته امروز را اختصاص بدهد به امتحان کردن صبر من.
۸. فضای خانه هم این روزها سمی است. سه نفر آدم عصبی زیر یک سقف زندگی میکنیم و هر بحث کوچکی قابلیت تبدیل شدن به یک تراژدی یونانی را دارد. موضوع میتواند فقط تمیز نشدن زیر میز باشد اما ناگهان به پرتاب تابلو به سمت برادر ختم شود. منطق مدتی است خانه ما را ترک کرده و آدرس جدیدی هم نداده.
۹. بیش از پیش احساس میکنم باید بار و بندیل را جمع کنم و به شمال فرار کنم. بعضی وقتها مهاجرت نه یک رؤیا، بلکه یک اقدام دفاع شخصی است.
۱۰. جویای کتابهای خریداری شدهام از استاد شدم. پاسخی ندادهاند. فیروز گفته. بود خودم از استاد پیگیر شوم. خب دنیا به آخر نرسیده؛ هنوز کتابهای نخوانده زیادی دارم که با نگاه سرزنشآمیز از قفسه نگاهم میکنند.
۱۱. با این حال منتظر ماندن همیشه روی اعصاب است؛ حتی وقتی عجلهای وجود ندارد.
۱۲. در میان همه این آشفتگیها، نشریه حلزون و گروهمان منظمتر شدهاند. این یکی از همان دلخوشیهای کوچک و واقعی است؛ چیزی که آرامآرام شکل میگیرد و آدم را امیدوار میکند.
۱۳. امشب هم قرار است بروم سراغ «جور هندوستان» و چند ساعتی در جغرافیای دیگری زندگی کنم.
۱۴. پادکست تازهای به نام «کوزی» پیدا کردم. گفتوگومحور است و مصاحبههای خوبی دارد. گوش دادن به آدمهایی که حرفهای جالب میزنند، گاهی بهترین راه فرار از شلوغی ذهن است.
۱۵. محرم دوباره رسیده و من هم دوباره به سراغ مطالعه فلسفه عاشورا رفتهام. بعضی پرسشها هر سال برمیگردند؛ نه برای اینکه جوابشان را پیدا کنیم، بلکه برای اینکه هر بار از زاویهای تازه به آنها نگاه کنیم.
۱۶.چالشی برگزار کردم درباره دلخوشیهای کوچک و یادداشتش را در کانال تلگرامم گذاشتم. ذوقیم میکنید با پیوستن به این چالش.
https://t.me/asa_fatemi
جمعبندی:
امروز روزی بود که با ورزش شروع شد، با تصادف از مسیر خارج شد، با بانک خراب حرصم داد، با تنشهای خانگی خستهام کرد، اما در پایان باز هم چند دلخوشی کوچک برایم باقی گذاشت: آشتی به جای دعوا، رشد آرام حلزون، یک پادکست خوب، چند کتاب نخوانده و پرسشهایی که هنوز ارزش فکر کردن دارندشاید همینها کافی باشد برای اینکه فردا را هم شروع کنیم.
دایاناسور، شاگرد مخبوب استاد کلانتری، گزارش میدهد:
• امروز ، متاسفانه، دریافتم حتی بیدغدغهی امتحان هم، نمیتوانم تا لنگ ظهر بخوابم.
نه اینکه تا لنگ ظهر خوابیدن نشان افتخار و خفانت باشد، نه. فقط خیلی زجر آور است خستهباشی و خوابت نبرد.
صبحم را با ولگردی در شبکههای اجتماعی آغازیدم. و (صدایم را پایین میآورم تا استاد نشنود)، اما خیلی کیفداد.
بعدش یکساعت و ربعِ تمام، من و دوستم، بیربطترین مباحث عالم را بههم گره زدیم و تهش با حس رضایت خداحافظی کردیم.
قبل از وقتِ ناهار، رفتیم «وبینار هدایتتحصیلی سمپاد»
و همانقدر که از اسمش پیداست بیخود و بیفایده بود.
جالبیاش آن بود که ترامپ و نتانیاهو و آیتاللهخامنهای هم بهعنوان مهمان حضور داشتند و بهرهها بردند.🤣
مدام میاندیشیدم اگر استاد بود، چه ایرادها که نمیگرفت.
پساز ناهار و روخوانی «آمادگی دفاعی» بهسبک روزنامهوار؛ طی حرکتی انتحاری، موهایم را بهسبک استاد کلانتری کوتاهیدم.
میبینید چه تاثیرپذیرم؟ اصلا محالاست استاد شاگردی داشتهباشد که انقدر او را اسوهی خود بداند.
حتی در مدل مو.
برای همین، عجیب است اگر من شاگرد محبوب ایشان نباشم! شکینیست که هستم.
الان، درحالیکه با نوکِ موهای کوتاهم ور میروم، نشستهام و فکر میکنم چهکار دیگری کردهام، اما چیزی بهذهنم نمیرسد.
فردا روز جدیتری خواهم داشت. قولمیدهم.
شبخوش.
(دوستان عزیزم. اگر تجربهی شمعسازی دارید، ممنون میشم باهام به اشتراک بذارید. استاد از معایب خجالت گفتن و منم پررو پررو اینجا نوشتم. ناز بیانتون.)
و اما امروز:
صبح پستچی آمد و من اما نرفتم. یعنی تنم توی حمام بود و غیر قابل حمل. پستچی هم «کون لقش»گویان گذاشت و رفت.
سقف بالای سری که برای کتابهای نوباوهام سفارش داده بودم، پَر شد.
ساعتی بعد دوباره تماسکی با او گرفتم، محض منتکشی.
گفت: «فردا بیا و ببر تحفهات را.»
افتادم به التماس بیشتر. او هم افتاد به دلسوزی: «فردا دوباره میآیم. فقط صابمردهات را بردار.»
صابمردهام؟ مَنکُشی فدای سرش بود اما کتابها؟ یک روز بیشتر زیر باران سقفی بیپناه میمانند.
حالا شاید بگویید باران سقفی دیگر چجورش است و من هم باید بگویم که نمیدانم. شاید همسایهای چیزی شاشید روی سرمان.
به پیادهروی رفتم و علافی افتاد به دنبالم. هرچه «ک» در بدن داشتم و داشت، حوالهی درازیاش کردم. از رو نرفت.
شمارهاش را روی کاغذی که بیشتر به کارتهای تبلیغاتی میمانست، به دستم رساند. (به دست همه میرساند؟)
من هم گفتم بکند آنجا که باید.
بدبیاری سوم اما آنجایی بود که لپتاپ را روشن کردم. نشستم به آزادنویسی و بهبه.
دَهَش شارژ بود و نَوَدَش گوز.
خوراکش را به سوراخ دهانیاش فرو کردم و چنگی به ریسمان دفتر آزادنویسیام زدم. تعداد بازماندههای آن هم چنگی به دل نزد. یک صفحه آخر؟ بخورد توی سرش.
از بد روزگار زاپاسش هم رفته بود به خدمت نکتهمکتههای اسطورهای.
من ماندم و جمال تایپکُن گوشی.
چه نوشتم؟ همین کافشرها که خاندید.
-سالواژهام «تدریس» است. در راستای تحققش هنوز هم پِی کار میگردم. این مدرسه، آن مدرسه.
-سر صبح پیادهروی کوچکی داشتم.
-عصر، بعد از چند ماه با زهرا (رفیقم) رفتیم بیرون. تا چشم کار میکرد گوربا بود.
همه راهراه. همه پلنگی. همه کوچولو.
دوست داشتم بپرم پایین و همه را برای خودم جمع کنم.
ولی زهرا نگذاشت. گفت از این گورباها زیاد هست. ولی زیاد نیست. به خدا که نیست. محلهی ما فقط گوربای سیاهسفید دارد. یک نارنجی هم دارد که زیادی چاق است. خیلی رفتوآمد نمیکند تو محل.
تازه همان سیاهسفیدها هم چند روزیست گموگور شدهاند. دلم حسابی لَک زده برایشان. کجا رفتید پشمالوهای تودلبرو؟
-یادداشت کانال را هوا کردم.
-گزارش نیک هم تیک خورد.
https://t.me/ZahraKordevaly
بعد از پست گذاشتن در اینستا، این گردابِ آدمخوار و ول گشتن در فروشگاهی که ته ندارد، نمره ۷ از ده نمره را نمیگیرم، چون ولگردی جزو کارهای مفید محسوب نمیشود.
حال میرسیم به پیاده روی، این نمره را به ورزش کردنم در ابتدای صبح میدهم و این استمرار ناپیوسته در ورزش که میهمانان این چند روزم آن را خدشهدارتر کردند، حالی به آنها ربط ندارد، آدمی دنبال بهانه که باشد، خودش با پای خودش چهار نعل میآید. بهانه را میگویم.
نمایشنامه خوانی، راستش اصلا تا الان به گمانم نمایشنامه نخواندم، کتاب صوتی زیاد گوش دادهام که البته از نظر استاد به آن کتاب خوانی نمیگوید بلکه از بهنام بانی گوش دادن بهتر است.
راستش استاد کلانتری نمره دادن های من با شما تفاوت بسیار دارند.
من وقتی صبح بموقع بیدار بشوم و شب هم بموقع بخواب رفته باشم یکی از امتیازها را دریافت میکنم.
دفتری دارم برای ثبت روزنگاریها که در آن جایی برای شکرگزاری گذاشته ام، امتیاز این قسمت برای امروزم صفر است.
مهمانان من رفته اند و من لیست بلند بالایی از کارهای خانه برای خودم ردیف کردم که انحامغ بخش اعظمی از آنها امروز تیک خورده است و اینجاست که بخش بزرگی از امتیاز را به خودم میدهم.
بگذریم من امتیاز ۷ را لایق خود میدانم، پس حرفی در آن نیست.
و اما برای استاد کلانتری: سپاسگزاری بزرگم در این مدت کوتاه آشنایی با شما برای شماست، شمایی که به وسعت من افزودید، زمانیهایی که در وبینار سپری میکنم از لحظات خوب روزِ من است. و تمارین و مطالب خواندنی از بهترین تکالیف من.
یاد گرفتن از شما، روح و ذهن من را بزرگ کرده است نسبت به آنچه بودهام.
اما….. سال واژهی من، قطعا یکی از آنها (خود دوستی ست)من آدمی نبودم که خویش را بر دیگری در خیلی مسائل ارجح بداند، خویش را بفهمد، قبول کند، و آنچه که هست را بپذیرد.
سال واژهی بعدی من، (خلق ثروت) از توانمندیهایِ من است،
این مَنی که عاشقِ یادگیری و جستجوست، عاشق خلق کردن، اما نتوانسته از لحاظ مالی زنی آزاد باشد با همهی توانمندیهایش.
ساعت۲۱:۲۰ دقیقه
من خوابآلودم ولی دوست دارم جزئیات امروزم را به ترتیب خط کنم. پس تلاش میکنم اینطور باشد.
۱) صبح ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم، گوشی دست گرفتم تا ببینم پیامی دارم.
۲)تلاش برای ورزشِ همیشگی، اما حوصله ام کشش ندارد.
پس بسنده میکنم به بیست دقیقه ورزش پایین تنه و سینه.
۳)امروز لباسشویی بسیار کار دارد چون باید ملحفه ها و پتوهای مسافرتی را بشویید و خشک کند و بموقع تحویلم دهد، از او راضی هستم که کمک حالِ من است.
• الان که مینویسم از بیرون خانه صدای نالهی از دور میآید، به گمانم مسجد محل صوت غمناکی بمناسبت ۱ محرم پخش میکند. حواسم را غم میگیرد.
۴) صبحانه میخوریم، الویهای که برای مسافرانی آماده کرده بودم عالی بود و به جانم چسبید.
۵)با لیلی گلستانی حول محور مهمانان عزیز وجوانم جاجینگ کردیم و او(لیلی) امنیت من است.
جاجینگ کردن با او چسبید. راجع به کلمهی سال حرف زدیم، راجع به بچه کلاغ روی پشت بامشان.
کلمه ای بانمک و جدید از او کشف کردم(حالم کثیف میشه)
۶)جاروبرقی کشیدن کل خانه.
تی کشیدن سرامیک ها.
گردگیری وسایل چوبی و سطوح دیگر.
۷) خوردن قهوه در وقت استراحت و ادامهی الباقی کارها.
۸)ما لیلی گلستانی را ول نخواهیم کرد، آدم شنونده را باید چسبید و من هم مثل عَشَقه به او میچسبم، کَنِه نه، دقت کنید من عَشَقه هستم.
۹)آخ خیلی خواب آلودم، چقدر نوشتن کشدار شد.🥱😴
سریع بگذریم…
نهار آماده است، میرویم آنتراک.
۱۰)باران میبارد، زود باش پتوها را از حیاط جمع کن.
۱۱) باران امروز حیاط خانه را شست، دستش درد نکند.
۱۲)باران قطع شد و مجددا پتوها را پهن میکنم، آسمان مرا آچمز کرده.
۱۳)میخواهم در این هوای ابری بخوابم، تیکو از روی قفسه بدو بدو میآید تا روی پاهای من جایش را پیدا کند، او که هیچوقت مرا داخل آدم حساب نمیکند، با این حال دوستش دارم.
۱۴) زیاد چرخیدم نشد بخوابم.
۱۵) وبینار شروع شد، استاد نامم را خواند، شکوفه ای در قلبم باز شد، باعث تعجب است، مگر قلب من درخت داشت؟🤔
۱۶) ظرفها در طی وبینار شسته میشوند.
دلم میخواست نان میپختم اما وقت ندارم.
استاد دلم میخواهد بیشتر برایتان بنویسم تا خودتان به من بابت اینهمه کار ۲۰ بدهید، اما خسته ام و خواب دستم را گرفته و ول کن نیست.
تا همینجا بسنده میکنم.
۱. سال واژهام؟ دقت.
برای پل بستن به جهان «درون» و جهان در حال حرکت «بیرون.» تیغ برندهای که به من قدرت میدهد تا با نگاه تحلیلگر به اطرافم بنگرم.
۲. با زمان محدودی مواجهم. میان وسوسهی آزادنویسی و لایحهنویسی تنها یک راه دارم. هیچ ارتباطی با منطق خشک و کلمات الزامآور با لطافت ادبی نمیبینم.
۳. پناه میبرم به اتاقم. لبخند میزند منزوی. زل میزنم به عکسش. شاعرِ عشقهای عمیق. کتاب را باز میکنم.
شبی که میگذرد با تو بیکران خوشتر
که پای بند تو، وارسته از زمان خوشتر
۴. جناب شجریان سوزناک میخواند. بین واقعیت و خیال پرسه میزنم. قاعده «اهم بر مهم» را خوب میدانم. قاعده همان دوست داشتن است و «اهم» همان لحظهای که در آن هستم.
۵. برای ستون حقوقی نشریه ادبی «حلزون» پیشدرآمدی مینویسم.
۶. چند واژهی جدید یادداشت میکنم؛
رنگابه
خوشنفس
بذروار،
هوشباخته
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
درود
اول از همه کلمهٔ سال من، «یارگیری» است. قبل از تحویل سال انتخابش کردم. چون میخواستم در مسیر نوشتن بیشتر کند و کاو کنم و هدفم این بود که اصول داستاننویسی را کامل یاد بگیرم.
امروز خیلی پر کار بودم. کلی نوشتم.
صبح که بیدار شدم، شعر قیصر امینپور خواندم و شعری هم نوشتم. بعد صفحات صبحگاهی نوشتم.
بعد میخواستم بروم و مطلب کوتاهی برای سایتم بنویسم که یک ساعت و نیم بعد که به خودم آمدم، دیدم مقالهای کوتاه نوشتهام. بدون اینکه به خودم سخت بگیرم و همهٔ آن کلمات قلبی بودند. مقاله را هم ویرایش و منتشر کردم.
در کانالم لینک گذاشتم.
بعد رفتم سراغ خیاطی که دخترم آمد و دعوتم کرد به دیدنِ فیلمی ترسناک😵💫 مومیایی ۲۰۲۶. از ترس نزدیک بود بشاشیم به خودمون😭
نهار درست کردم.
در مورد فیلم مطلبی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
راستی یادم رفت تمرینی هم برای گروه فرستادم.
چند صفحه از کتاب ضربه را خواندم.
خیاطی کردم.
متن دوستی را خواندم و ایرادش را گفتم.
چند مطلب از کانال دوستان خواندم و کامنتمی گذاشتم.
شام درست کردم.
پای درددلهای یکی از مشتریهایم نشستم😐
لینک کانال تلگرام: https://t.me/giyabanb
لینک سایتم:
http://giyabandebrahimzadeh.ir/wp-admin/post.php?post=1977&action=edit
دیشب وقت خواب آنقدر صدای نوحه بلند بود انگار در اتاق خاب برای من میخاند. خاب از سرم پرید . چشمهایم را بستم. آنقدر ستاره و گوسفند شمردم. تا صدای اذان شنیدم. فکر کردم اشتباه میکنم. ساعت ۳ شب یعنی صبح شده است.
پیامکی اشتباهی آن موقع شب به عزیزی فرستادم که اشتباهی برای عزیزی دیگر رفت. هاج و واج ماندم. من طاقت بیخابی ندارم. ساعت ۹ صبح با سردرد بیدارشدم.
_ انتشار پست در سایت و کانالم
_ مطالعه که چند خط، و یک صفحه هم نوشتم.
_ رو موج دوم در اوج بالای سوگ رفتم. ولی حواسم به خودم هست.
_ با خاهرم تلفنی صحبت کردیم. پرواضح است این روزها جز رویا خاهرم که جایش خالیست و دیگر او را نداریم حرفی زده نمیشود.
_ رفتن به پیاده روی
_ حضور در کلاس در پارک و آلارم لو باطری گوشی و پرت شدن از کلاس و در به رویم بسته شد.
_ پرسه در پاساژ برای خرید یک شومیز مشکی
_ چک کردن کانالهای دوستان
_ انتقال آموختههایم از طریق تلفن به عزیزانم. کارهای حالخوب کن.
_ مینویسم و مینویسم.
یکی مرا با جارو و خاکانداز جمع کند. تا حالا به خاکانداز فکر نکرده بودم. آشغالجمع کن_ همهکاره_
خاکروبه_ جاروبرقی سنتی.
جام موفقیت را سر میکشم هر روز یک جرعه
سال واژهام را انتخاب کردم با همین جمله .
🩷🩷🩷🩷پایندگی سال واژه ام به نیکی
امروز باران وحشیانه بارید انگار هرگز دیگر نخواهد رفت
چندی بعد باران رفت انگار اصلا هیچ بارانی در کار نبوده است .
گزارش نیکم را مینویسم در این نوشتنها سال واژهام را به رخ میکشم.
رستاخیز کلمات در بخش تکالیف را خواندم .
کوشش کردم . برای کتابت تمرین سوم ، نویسندهی خلاق شدنم .
بین خودمان بماند کمی گریه زاری کردم .
گاهی باید به غمها سر زد و گریه شان کرد با اشک هاریختشان و پاکشان کرد .
تا در تو نمانند و در تو دفن نشوند.
همین حالا که مینویسم با دست راستم ، دست چپم در واژه دان میگردد .
در وبینار شرکت کردم اما در میانه اش اتصالم همانند کلاغی شوم پر کشید و غم خوردم .
وقتی برگشتم استاد خداحافظی کرد غمتر خوردم. ☹️
تمرین خط کردم باید سال واژهام را هر روز زنده نگه دارم .
کتاب هایم را خواندم کمکی از هر کدام .در اینجا هم سال واژهام را چون بیرقی برافراشتم.
بیرق را با طناب از واژه دان بیرون کشیدم.
۱.مدتی از ادبیاتی که همیشه دنبال میکنم فاصله گرفتم، یک کتاب ادبیات نوجوان را شروع کردم اسمش «تابستان دیوانه»است.
۲.به سال واژه فکر کردم. باید انتخاب کنم اما یک واژه برای کل سال، آن واژه باید خیلی دلم را بهدست آورده باشد.
۳.امروز چند صفحه نوشتم. بعد از مدتها، آن نوشته را دوست داشتم و بارها خواندمش. متأسفانه امکان انتشار نبود.
۴.پیادهروی کردم.
۵.به این فکر کردم واژه جنگی مورد علاقه ام چیست؟ استخبارات.
این کلمه را وقتی کودک بودم در کارتونی چیزی شنیده بودم. امروز به استخبارات فکر میکنم.
۶.فکر میکنم امروز از آخرین کانال خبری لفت بدهم. بهجای آن کانال معاشرت های یگانه با پسرهای ایتالیایی را بخوانم.
۷.به کیم گفتم آن بخشی از من که خود را دوست دارد را از او یاد گرفتهام.
۸.در پروسهی دوخت چیزی باب دلم بودم اما لایی کم بود و ماسید.
۹.شب شده. متاسفانه حوصله پرداختن به کامنت های پسرهای بیادب تریدز را ندارم. من خوش ندارم آنها را تربیت کنم اما اخیرا فکر میکنم بهتر نبود اختصار نویسیها را به جای بهتری ببرم؟
۱۰. در وهلهی آخر امروز، جام جهانیام. بله! همین جهانی که نسبتاً فروپاشیده و از گربههایی که خودشان را لوس کردند اما من نوازششان نکردم معذرت میخواهم.
https://t.me/setabdi
https://t.me/Tokyoset
یک حلزون خسته با چهارده چشم.
سالواژه: کلمهای بود که امسال از آقای کلانتری، در اسفندماه شنیدم. هرچند هر سال اهدافی را برای سال جدیدم تعیین میکردم؛ ولی امسال با راهنماییهای آقای کلانتری، به یک تکواژه رسیدم. سالواژهای که برگزیدم؛ “آگاهی” بود. البته هر نوع آگاهیی، نه آگاهی از نوع یادگیری مهارت و دانشی که تا الان به دست آوردهام، آگاهیی که مربوط به صدال دل است و سطح انرژیم را بالاتر از درگیریها و احساسات منفی این دنیا ببرد.
یادآوری بهموقعی بود؛ برای این واژه، چون بعد از اتمام دورکاری و وصل شدن اینترنت، دوباره درگیر زندگی روزمره شده بودم و این سالواژه به تدریج کمرنگتر شد و احوال روحیم بدتر.
برای این واژه مطالبی هم شنیده و خوانده بودم. و هفت عملکرد را بهش اختصاص داده بودم؛ شکرگزاری و لبخند زدن، سکوت، برگشت به بدن، زیبا صحبت کردن، تمرکز و تنفس، عطف نقاط منفی به یادگیری و نقاط مثبت، نه گفتن.
ولی وقتی قرار شد که به روزمان نمره بدهیم و حتی نیکیهای روزمان را یادآوری کنیم؛ به کل هرچه یادگرفته بودم؛ از یادم رفت. و همینجا از آقای کلانتری، تشکر میکنم؛ که چکیده بهترین آموزهها را همیشه بااخلاص در اختیار هر شخصی که به جمعشان وارد شود؛ میگذارند.
از آنچه گفتم، شاید بیشتر برگشت به بدن و نه گفتن را از ابتدای سال انجام دادم. توجه به بدن، ذهن ما را از درگیر شدن در افکار بیهوده و درگیر مسائل ذهنی شدن بازمیدارد.
امروز برای من روز خوبی بود. اما الان که این متن را مینویسم، واقعن خسته و بیحوصله هستم. از اول صبح، چندتا نامه باز کردم، که خستگی روزهای قبل را از بین برد. دادسرا روی گزارشم، حمایت و اقدامی کرده بود که بعید بود و خوشحالکننده. و همچنین نامه دانشگاه علوم پزشکی ایران، که در پشتیبانی از نامهای که نوشته بودم، به مراکز بهداشت اعلام کرده بود. بعد هم ارباب رجوعی داشتم که از من و همکارم به خاطر راهنمایی کوچکی، خیلی ازمان تشکر کرد. صورتجلسه کارگروه را با کمک رئیس نهایی و برای فرمانداری ارسال کردم. مجوزها را بررسی کردم.
ورزش صبح و عصرم را انجام دادم. ولی عذابوجدان دارم که امروز خیلی سرگرم فضای مجازی شدم.
در وبینار مدرسه نویسندگی، هم شرکت کردم. مطالب خوب آقای کلانتری و خانم مولائی را شنیدم و لذت بردم.
از ده موردی که برای امتیاز دادن در سایت قرار داده شده، دو مورد تمرکز بر کیفیت خواب شبانه و تغذیهی سالم، مواردی هستند که راجع بهشان زیاد میخانم و عمل میکنم. به جای پیادهروی، هر یکساعت سعی میکنم، صد قدم بردارم. و بعد از ناهار و شام هم حداقل پنج دقیقه قدم بزنم. امروز به پیام خانم سندگل هم جواب دادم.
شاید بتونم بگم امروز به خودم هفت میدهم.
من به سه دلیل در جمع شما هستم. در واقع به خاطر سه هدف مختلف، هربار آقای کلانتری را پیدا کردم. نوشتن به عنوان راهکاری برای بهبود روحیه و روان، نوشتن به عنوان یک کار دوم، و آموزش تولید محتوا، شرکت در جلسات حلقه چخوف و وبینارها، برای در ارتباط بودن و دوستی با افرادی که مثل من نوشتن، بخشی از روتین زندگیشان است، تا بتوانم در این راه دوام بیاورم. و در این اهداف به کمک شما نیاز دارم.
آخرین موضوعی که دیروز و امروز داشتم راجع به آن میشنیدم؛ آشنایی با مفهومی به نام زویی در مقابل بایوس است. یعنی زندگی کردن در مقابل حالت بقا و زندهمانی. خود واقعی بودن و بیان حقیقت و احساسات در مقابل ترس. کسب امنیت درونی به جای تأیید گرفتن از دیگران. روبهرو شدن با درد به جای فرار از درد. مواجههی سالم و امن با خودمان. دوست داشتن خود و دیگران. حد و مرز گذاشتن. حضور داشتن. توانایی خودمراقبتی. توانایی درخواست کمک کردن.
🩷🩷🩷🩷جام موفقیت را سر میکشم هر روز یک جرعه
سال واژهام را انتخاب کردم با همین جمله .
🩷🩷🩷🩷 پایندگی ، سال واژه ام به نیکی.
🩵🩵🩵🩵امروز باران وحشیانه بارید انگار هرگز دیگر نخواهد رفت انگار میخواهد تا ابد بماند.
چندی بعد باران رفت انگار اصلا هیچ بارانی در کار نبوده است .
باران با سال واژهام هیچ ارتباطی ندارد .
گزارش نیکم را مینویسم در این نوشتنها سال واژهام را هر روز به رخ میکشم.
رستاخیز کلمات در بخش تکالیف را خواندم .
کوشش کردم . برای کتابت تمرین سوم ، نویسندهی خلاق شدنم .
بین خودمان بماند کمی گریه زاری کردم .
گاهی باید به غمها سر زد و گریه شان کرد با اشک هاریختشان و پاکشان کرد .
تا در تو نمانند و در تو دفن نشوند.
همین حالا که مینویسم با دست راستم ، دست چپم در واژه دان میگردد .
در وبینار شرکت کردم اما در میانه اش اتصالم همانند کلاغی شوم پر کشید و غم خوردم .
وقتی برگشتم استاد خداحافظی کرد غمتر خوردم. ☹️
تمرین خط کردم باید سال واژهام را هر روز زنده نگه دارم .
کتاب هایم را خواندم کمکی از هر کدام .در اینجا هم سال واژهام را چون بیرقی برافراشتم.
بیرق را با طناب از واژه دان بیرون کشیدم.
۲۶ خرداد ۱۴۰۵…
موومان یکم😄:قبل بیدار شدنِ تربیت شدهام راس ساعت ۴:۴۵، با خوابی از دوستی در دوران لیسانسم بیدار شدم و حسی دوگانه همون اول روز پُرم کرد. پرت شدنم به ۲۰ سال پیش و شادی مرورش در کنار غمِ گذر زندگی و دلتنگی برای هر انچه که دیگه دور شدن. توی این دلتنگیها خیلی خیلی دلتنگ بابام شدم. بابایی که چند ماهه باهاش قهرم ولی مثل سگ دلتنگش هستم (با اشک مینویسم…)
دیگه روزم شروع شد. ساعت ۵ اِیاِم 🤭
مدیتیشن. زبان. قهوه ساعت ۷:۳۰
رفتن سرِکار… امروز دقت کردم که اصطلاح «سرکار رفتن» در فارسی چقدر خوبْ معنیِ واقعیِ کار کردن در ایران رو میرسونه. سرِ کار نمیریم بلکه سرِِکار میریم. اصلا شایدم همینه و کل زندگی سرکاری بیش نیست. بگذریم.
تموم شدن فست ۱۳ ساعتهای که قرار بود ۱۶ ساعت باشه. ساعت۱۰😎 با خوردن ماست پروتیین و سویا بین، فستم رو گول زدم که اینا نه تنها کالری خاصی نداره که مفیدم هست چون منبعی غنی از پروتیین هستن🤥
ادامه کار تا 🕛
تماس بادوستی که خوابش رو دیدم بعد سالها و کلی خوشحالی دوطرفه و مرور گذشته و صحبت از وضع موجود زندگیمون و قراری برای دیدنِ هم، اگر برم شیراز، که منم فعلا قرار نیست برم. با شیراز و با بابام چند ماهه که قهرم اما مثل سگ دلم برای هر دوشون تنگ شده.😔 🍀
خوندن فصل ۸ کتاب «خواستن، توانستن نیست» و کیف کردن و نوشتن راهکارهاش برای پیاده کردن توی کارم و مسیری که دارم براش تلاش میکنم (….T).
خوندن فصل محافظهکاری از کتاب ایدئولوژیهای سیاسی رابرت اکلشال و تقریبا ۱۰٪ فهمیدن. 🫣🧐
ساعت ۱۴ و بازم پروبازی (protein )با سفیده تخممرغ و روغن زیتون و پنیر و نون پروتیینه نان سحر و شیر و کمب بعد سیب و زردالو .
🥚🍞🍎🥭🫒🥛
ذوق دیدن یار و شنیدن صداش توی خوونه
تمرین و تمرین و تمرین برای ساعت ۱۷… 👩🏿💻🦾
نقطه
*من یک جمعبندی بین ساعت ۱۷ تا ۱۸ از روزم دارم و سانس بعدی شروع میشه تا موقع خواب.
تا حالا راضیام و همه تیک خوردن جز وبینار استاد شاهین کلانتری که با وصل شدن نت و شروع کار اصلیم, معمولا از دستشون میدم و با کمی دیر رسیدن دیگه کسی درو به روم باز نمیکنه 🫡
موومان دوم: خوندن کتاب تفکر انتقادی و نکته جالبی که از تمایل ادمها به قدرت و رسیدن به خواستههاشون میگه از طریق خودمحوری که این خودش از دو راه سلطهگری (قلدری) و یا سلطهپذیری (چاپلوسی) انجام میشه و تفاوت ادم معمولی با متفکر اینه که بدونه آیا برای رسیدنهاش داره با خودمحوری پیش میره یا نه!؟👌🏿
یکم ریزه خواری و انجام کارهای بانکی و به گربه حیاط غذا دادن و ویدیو گرفتن از خودم (گفتگو با خودم) و کمی پیگیری اخبار توافق و ایکسگردی و دانلود چند موزیک جدید از جمله اهنگ جدید تتلو و قفلی زدن روی اهنگ «رنگ مسی» از ONEDAM
و سر زدن به سایت شاهین کلانتری و برای اولین بار نوشتن گزارش روزانه …
20:23…
🫵🏿🧠💄👣
بابا یادت باشه من دلتنگت هستم. 🫀
۲۶ خرداد ۱۴۰۵…
موومان یکم😄:قبل بیدار شدنِ تربیت شدهام راس ساعت ۴:۴۵، با خوابی از دوستی در دوران لیسانسم بیدار شدم و حسی دوگانه همون اول روز پُرم کرد. پرت شدنم به ۲۰ سال پیش و شادی مرورش در کنار غمِ گذر زندگی و دلتنگی برای هر انچه که دیگه دور شدن. توی این دلتنگیها خیلی خیلی دلتنگ بابام شدم. بابایی که چند ماهه باهاش قهرم ولی مثل سگ دلتنگش هستم (با اشک مینویسم…)
دیگه روزم شروع شد. ساعت ۵ اِیاِم 🤭
مدیتیشن. زبان. قهوه ساعت ۷:۳۰
رفتن سرِکار… امروز دقت کردم که اصطلاح «سرکار رفتن» در فارسی چقدر خوبْ معنیِ واقعیِ کار کردن در ایران رو میرسونه. سرِ کار نمیریم بلکه سرِِکار میریم. اصلا شایدم همینه و کل زندگی سرکاری بیش نیست. بگذریم.
تموم شدن فست ۱۳ ساعتهای که قرار بود ۱۶ ساعت باشه. ساعت۱۰😎 با خوردن ماست پروتیین و سویا بین، فستم رو گول زدم که اینا نه تنها کالری خاصی نداره که مفیدم هست چون منبعی غنی از پروتیین هستن🤥
ادامه کار تا 🕛
تماس بادوستی که خوابش رو دیدم بعد سالها و کلی خوشحالی دوطرفه و مرور گذشته و صحبت از وضع موجود زندگیمون و قراری برای دیدنِ هم، اگر برم شیراز، که منم فعلا قرار نیست برم. با شیراز و با بابام چند ماهه که قهرم اما مثل سگ دلم برای هر دوشون تنگ شده.😔 🍀
خوندن فصل ۸ کتاب «خواستن، توانستن نیست» و کیف کردن و نوشتن راهکارهاش برای پیاده کردن توی کارم و مسیری که دارم براش تلاش میکنم (….T).
خوندن فصل محافظهکاری از کتاب ایدئولوژیهای سیاسی رابرت اکلشال و تقریبا ۱۰٪ فهمیدن. 🫣🧐
ساعت ۱۴ و بازم پروبازی (protein )با سفیده تخممرغ و روغن زیتون و پنیر و نون پروتیینه نان سحر و شیر و کمب بعد سیب و زردالو .
🥚🍞🍎🥭🫒🥛
ذوق دیدن یار و شنیدن صداش توی خوونه
تمرین و تمرین و تمرین برای ساعت ۱۷… 👩🏿💻🦾
نقطه
*من یک جمعبندی بین ساعت ۱۷ تا ۱۸ از روزم دارم و سانس بعدی شروع میشه تا موقع خواب.
تا حالا راضیام و همه تیک خوردن جز وبینار استاد شاهین کلانتری که با وصل شدن نت و شروع کار اصلیم, معمولا از دستشون میدم. 🫡
موومان دوم: خوندن کتاب تفکر انتقادی و نکته جالبی که از تمایل ادمها به قدرت و رسیدن به خواستههاشون میگه از طریق خودمحوری که این خودش از دو راه سلطهگری (قلدری) و یا سلطهپذیری (چاپلوسی) انجام میشه و تفاوت ادم معمولی با متفکر اینه که بدونه آیا برای رسیدنهاش داره با خودمحوری پیش میره یا نه!؟👌🏿
یکم ریزه خواری و انجام کارهای بانکی و به گربه حیاط غذا دادن و ویدیو گرفتن از خودم (گفتگو با خودم) و کمی پیگیری اخبار توافق و ایکسگردی و دانلود چند موزیک جدید از جمله اهنگ جدید تتلو و قفلی زدن روی اهنگ «رنگ مسی» از ONEDAM
و سر زدن به سایت شاهین کلانتری و برای اولین بار نوشتن گزارش روزانه …
20:23…
🫵🏿🧠💄👣
بابا یادت باشه من دلتنگت هستم. 🫀
بنظرم سراغ بابات برو. برو شیراز
وقتی من خودم را نمیبینم، تو چه نوری در من میبینی؟
تا به حال به سالواژه فکر نکرده بودم. اما این روزها مدام یک کلمه در ذهنم جلوه میکند: «درخشان».
نمیدانم چرا این واژه اینقدر به من چسبیده است. شاید چون سالهاست مشغول تلاش کردن، دوام آوردن و از نو آغاز کردن هستم؛ اما کمتر پیش آمده که احساس کنم واقعاً میدرخشم.
من همیشه آدمِ ادامه دادن بودهام. در روزهای سخت به خودم امید دادهام. هر وقت زندگی سنگین و طاقتفرسا شده، دست خودم را گرفتهام و قدمی دیگر برداشتهام. با این همه، هیچگاه آن حس عمیق و روشنِ درخشیدن را تجربه نکردهام.
نه اینکه بخواهم از کسی پیشی بگیرم.
نه اینکه بخواهم نسخهای بهتر از خودم شوم.
نه حتی اینکه بخواهم به موفقیتی بزرگتر دست پیدا کنم.
فقط دلم میخواهد بتوانم با تمام وجود، نور خودم را ببینم و آن را باور کنم.
امروز به دوستی گفتم احساس میکنم به یک معجزه نیاز دارم.
بیدرنگ گفت:
«تو خودت معجزهای.»
از شنیدن این جمله خوشحال نشدم؛ شگفتزده شدم.
اگر معجزهام، چرا خودم آن را نمیبینم؟
اگر نوری در من هست، چرا این همه سال از نگاه خودم پنهان مانده است؟
با خود اندیشیدم که شاید هیچکس نتواند خودش را به تمامی ببیند. شاید از همین رو به دیگران نیاز داریم. نه برای اینکه به ما ارزش بدهند، بلکه برای اینکه آن بخشهایی از وجودمان را ببینند که از چشم خودمان دور ماندهاند.
شاید درخشش چیزی نباشد که در تنهایی کشف شود.
شاید درخشش در نگاه کسانی زندگی میکند که ما را دوست داشتهاند، کنارمان ماندهاند و شاهد عبورمان از فصلهای گوناگون زندگی بودهاند.
از همینجاست که این سؤال در ذهنم شکل گرفته است:
وقتی من خودم را نمیبینم، تو چه نوری در من میبینی؟
شاید پاسخ این سؤال معجزهای نباشد که یکشبه همهچیز را تغییر دهد.
اما شاید تکهای از آینهای باشد که سالها در جستوجویش بودهام؛ آینهای که کمکم کند خودم را اندکی روشنتر ببینم.
و شاید در پایان این سال، «درخشان» برای من معنایی تازه پیدا کند:
نه بیشتر شدن.
نه جلوتر رفتن.
نه تبدیل شدن به کسی دیگر.
فقط دیدن نوری که از همان ابتدا در من بوده است.
https://t.me/NajmehFatehi
سالواژه ی امسال من : سیبل 🎯
گزارش نیک امروزم :
دوش دیدم که کبر و ریا باز مرا زاییدند
گِل آذردخت بسرشتند و به میخاره زدند
قشنگ فکر کردم که اسممو چی بگم که بدونند من کی ام ؟ اسمم اسم ِکدومیک از بچه های نویسنده ساز باشه که قشّنگ معروف باشه؟
آذردُخت
اِ.چرا اندفه دختش یه جوری شده؟
ُدُختش به اسم و فامیلم خوب دوخت نمی شه . گفتم دوخت . راستی چرا هر سال احساس می کنم روز خیاطو باید به خودم تبریک بگم ؟ مگه من خیاطم و مگه من اصا خیاطی می کنم ؟ اصا مگه امروز روز خیاطه که اینو می گم ؟
تمام اینها هم توهماتی جز روایت های خودساخته خودم برای خودم نیست .راستی خوب شد الهه جان علیزاده هنوز خیلی کوشولو اند و گاز گرفتنشان زیاد درد ندارد . وگرنه دیروز وقتی منو مریم سعادت جان داشتیم در وبیکارشان ،غیبت فاطمه نادریان جان را می کردیم ، از ترس اینکارو نمی کردیم . من در جواب گفتم : اِ. اونروز نرفت از وبینار ؟ من اگه بودم از کره ی زمین می رفتم .
عجیب نیست امروز ببشتر از یکبار عبارت کره ی زمین تو زندگیم تکرار شده ؟
یکبارش هم جلوی درب موکب محرّم بود .همون موقع که دیشب ، مانتوی سفید پوشیده بودم و سه ساعت داشتیم با ستایش و خواهرش و خالهِه ، جلوی آخوند، وِرور حرف می زدیم . خواهره می گفت این آخونده اومده بوده توی مدرسمون و گفته بوده کره ی زمین گِرد نیست ، صافه .
نگاهی به آقای آخوند انداختم ، سن و سالش کمتر از نوه ی نداشته ام می شد ، نه گذاشتم و نه برداشتم ، همراه با اشاره ی سر گفتم همین این ، اینو می گی ؟
دو مرد سیاه پوش سن و سال دار که داشتند فقط باهاش صحبت می کردند ، گوش هایشان جنبید .
ستایش چاق و هجده ساله ، لب هایش را گاز گرفت و گفت شکل کره ی زمین گرده ولی صاف به نظر می رسه . فقط حرکت چشمهاش پشت عینک و موقع گفتن این جمله .
خدابود .
ساکتِ ساکت شدیم .
انگار مادرشون اسم هاشون رو جا به جا گذاشته بود ، صورت ِ سوگند شبیه ستایش پروردگار بود و ستایش انگار قسم یاد کرده بود بزرگتر از سنش باشد .
جلّ الخالق . جلّ الخالق . جلّ الخالق
ماشالاه به هردوتاشون .
خالهِه چشماش قیچ بود و مثل همه که وقتی دارن با من حرف می زنند ، چون پلک راستم گرایش پَرش به سمت بالا داره ، خود بخود و آینه وار تیک می گیرند ، خیلی بیش ، چشم راستش جلوی من ،(محسوس) می قیچید و پشت لبخندهای شیرینش پنهان می شد.
صدای وروِرمیثاقی می آید . فوتبال تمام شده و بله من هم از خواب پریدم . بخت برنگشته ،از شدت خوشحالی بعد از تساوی (اونجور که من در لحزه فهمیدم ) ، به غلَیان در آمده و حاصلش چیزی نشده جز از خواب پریدن من . فردا حساب آقای همسر را می رسم .
#فُراصَتی=گُگُوه بود.
#آذردوخت
#الهه علیزاده نی نی _سایت
لیست کارهای امروزم
۱)دندونم آبسه کرده برم یک بند انگشت نمک بذارم روش
۲)فردا باید حتما گزارش نیک دیروز آقای فیروزو بخونم .
۳) فعلا (عذر می خوام) کپه ام را قرار بدهم .ساعت ۷ممیز۵۶ مین صبح است.
۲۴ ساعت چرا عقبم؟ الان اینها برای گزارش نیک ۳۵ اند که فراخوانش هنوز استاد هوا نفرمودند . تا آخر شب هزار و یک اتفاق میفته ، اونها رو کجا باید بنویسم ؟وای دَدَم .
📍اینجاست که میگن تو خاورمیانَه هر چقدر بدوی باز عقبی ها .
🌼 گزارش نیک دیروز ِفیروز رِ خوندم . چجوری برگردم به تنظیمات اولیه ی کارخانه فقط خدا می دونه .
وبینار استاد تمام شد .
🧷”گوُه” رو تو واژه دان سرچ کردم .
واژگان سره :
گوه ، گه ، سرگین ، دوره شده ،چمین ، پیخال
واژگان مترادف دو تا بود :
۱) سرخاب :
غازه ، سرخاب ، گلگونه ،آوا ، آواز ، صدا ، گوه
۲)کنج :بیغوله، زاویه کنار ، گوشه ،گوه ، نبش ، چین ، شکن ، کنجل ، قوز ، قوزدار ،گوژپشت
کانال تلگرامو چجوری با خط کج میهاید ؟من فقط با ادساین بلدم 🥴 .
بخدا که اگه بخواید .
یکجوری ام که فکر کنم باید امشب هم برم سه ساعت جلوی موکب و با زن ها وِ وِر کنم .
یکعدد شب بیدار مانده و شب درست نخوابیدتون .
🏆جهانی زده به کمر .
۱.وعدهی صبحانه:پنیر/نیمروی بلدرچین/چای
۲.وعدهی ناهار:پلو/مرغ
۳.دوش گرفتن
۴.تهیهی گلدان مسجمهی آدم و تزیین آن با گیاه رنگی صورتی/نارنجی
۵.تماشای سریال عشق بی پایان
۶.خوابیدن زیر پتوی طلایی و در آغوش گرفتن خرس قهوه ای
۷.غذا دادن به پرندگان
۸.غذا دادن به حلزون 🐌
۹.عبادت صبحگاهی،خواندن غزل حافظ و دو صفحه از قرآن