چهها که نمیکند این «که»، که گاه مانع فصاحت است و گاه مایهی آن.
حساسیت من به «که» با نوشتههای محمد قائد شروع شد و این حرف او که مشوقم بود در زدودنِ «که»های اضافی»:
«پس از سالها ویراستاری، اکنون استدعایم از ناشر کتاب و ویراستار مطبوعات این است که دربارهٔ رسمالخط بحث نکنیم چون به نظرم موضوع بینتیجهٔ مهملی است و گرچه ارتکابم از کمبود ”را“ و ”که“ رنج میبرد، مرحمت فرموده اجازه دهند رنج ببرد.»
تا آنکه با سخنی از آزاد عندلیبی قدری به تردید افتادم:
«معرفی میکنم… یکی از قربانیان نثر ژورنالیستی دو سه دههٔ اخیر: ”که“. سه واج که آخریش تلفظ هم نمیشود. یک لحظهٔ صوتی: کـِـ. یک فروکشِ آنیِ ریتم و پرتابِ دوباره به پیش. یک اتصال کوتاه در زنجیرهٔ پُرسرصدای جمله. و به همین اندازه مظلوم. تنهاتنها یا در ترکیب با لغاتِ دیگر دستکم چهاردهپانزده معنا دارد. بله، دستکم! در معادلسازی و در لحنسازی برای داستان و روایت کارراهانداز است. چفتوبستِ جمله را معمولاً محکم میکند. گاه در ایجاز جمله مؤثر است. وقتی متن زمزمه شود یا بلندبلند خوانده شود نقشِ کلیدیاش را توازن و تعادلِ خودِ جمله نشان میدهد. طنینش در ذهن شدیدتر است از طنینش در بیان و شاید یک دلیلش همین است که مترجممؤلفِ همروزگارِ ما معمولاً از قلمیکردنش اکراه دارد. ناآشنایی با سابقهٔ نثر کلاسیک و معاصر فارسی هم در این ”کهگریزی“ مفرط بیتأثیر نیست. مُشتمُشت معادلهای لغوی و ساختهای نحویِ قلمانداز از قِبل حذف یا زوال این آچارفرانسهٔ بهتماممعنا در متنها برآمده و چشم را میزند. من ترجیح میدهم که رسانه پایش را از روی گلوی نثر نویسندگان بردارد. برنداشت، قلمش میکنم! هر کجا مختصات نثرِ بیبیسیزده میبینم بوی زوال و گسستگی از جریان تپندهٔ نثر مدرن فارسی را میشنوم. زیرنویسهای سیماصدا و بیبیسی و شرکا وهنِ زبان و نثر فارسیست. این نثر باسمهای دستکم دو دهه است که متاستاز کرده و به متنهای غیرخبریِ فارسی نیز سرایت کرده است. گرفتنِ بینی همیشه تنها راه نیست که. گاهی باید درسته کیسه کرد برد گذاشت سر کوچه. پای از زانو به پایین سیاهشده را محضِ یک انگشتِ سالم حفظ نمیکنند. میبرند میاندازند دور.
پیشنهادِ آنیای که معمولاً به نویسندهمترجم میدهم: هروقت که در ”نوشتنِ که“ مردد شدید جمله را بلندبلند بخوانید ببینید که ریتمش در بیان بهتر است یا در ذهن. وُ بعد تصمیم بگیرید. که نثرِ ما ”بیکه“ مباد!» (منبع: فیسبوک نویسنده)
سپستر گشتم دنبال نمونههای بد و خوب استفاده از «که»، و دیدم بدک نیست امروز دو تایش را بگذارم سر سفرهام با شما:
بنگرید به مطلع داستان «دلواپسِ کهرم» که «که» به آن لحنی شاعرانه بخشیده است:
«دلواپس کهرم. که تن نداد. که گریخت. که زخمی است.»*
ببینید فرهاد حسنزاده با هنجارگزیری در نحو و تکرارِ «غلط» و خلاقانهی «که» چگونه طنز آفریده:
«من که اولش خونآشام نبودم که. بعدش خونآشام شدم که.
آنهم نه به خاطر دوستی با دوستان ناباب که، نه بهخاطر بیسوادی و فقر فرهنگی که، فقط به خاطر انکار و طردشدن از جامعه که، و از همه مهمتر به خاطر انتقام که.»**
تمرین:
پارهنثری بنویسید با بسامد بالای «که». سپس بلندبلند بخانیدش. ببینید که به چه میانجامد افراط در «که» ورزیدن.
*حسن فرهنگفر، ص۷
**خاطرات خونآشام عاشق، ص۷