این یک جستار گروهی است. دوستان خوشفکر من در پاسخ به این پرسش: «چرا باید زندگی خودمان را بنویسیم؟» هر یک از منظری نگریستهاند که دیدنیست:
فاطمه ذاکر:
کسی میخواهد به نوشتن زندگینامه دعوتت کند که همیشه مرگ برایش گواراتر از خوانده شدن دفترچه خاطراتش بودهاست.
حالا چه شد که تصمیم گرفت پا روی باورهایش بگذارد و داوطلبانه پردهی اسرار زندگیاش را پایین بکشد؟
تداوم در نوشتن به من آموخت که قلمم از زندگی زیستهام جدا نیست و در مسیر نویسندگی گریزی از بیان تجربههای شخصی وجود ندارد.
من ناخواسته بارها در نوشتههایم خودافشایی کردهام و از این قلم زدم که چه پیشامدهایی «من» امروز را ساختهند.
از این نوشتهام که «چه» باعث شد نوجوانی که دوازده ساعت از روزش را پای کنکور میگذاشت تا در بهترین دانشگاه درس بخواند حالا تنها چیزی که از رشتهاش در خاطرش مانده تفاوت مال منقول و غیرمنقول باشد؟
یا «چه» شد که مادری که گمان میکرد افسردگی پس از زایمان او را خواهد کشت، درست یکسال پس از غم از دست دادن کودک پانزده ماههاش هنوز زنده است و دارد از این مینویسد که چرا باید زندگینامه نوشت؟
اولینبار که به نوشتن زندگینامه فکر کردم لحظهای بود که برای بار هزارم پی بردم که من صاحب یکی از ناپایدارترین زندگیهای جهانم.
زندگی من پر از داستانهای شنیدنی است که گرچه هنوز خیلیهاشان پایان بازی دارند اما بازگو کردنشان خالی از لطف نیست.
من هستهی مرکزی داستانهای بسیاری بودهام که پر از نقطهی اوج و سقوط (کلمهی فرود کُنه مطلب را ادا نمیکند) بودهاند.
داستانهایی که به راحتی میشد دو فصل سریال ملودرام نود قسمتی از رویشان ساخت اما به دلیل حافظهی نه چندان خوبم الان به یک فصل سی قسمته تنزل کرده است.
اگر بخواهم به یکی از فواید زندگینامه اشاره کنم این است که با نگارشش دژی مستحکم در برابر غارتگری به نام حافظه میسازی و خاطراتت را بیمه میکنی.
بله قبول دارم. نوشتن زندگینامه و یادآوری روزهای سخت میتواند تا حد مرگ آزاردهنده باشد اما نمیتوانم منکر این شوم که چقدر برای نوشتن از لحظههای خوب و به یادماندنی قلقلک میشوم.
زندگینامهنویسی شیرجه زدن در استخر خاطرههاست. گاهی گرمایی لذتبخش نصیبت میکند و گاه سرمایی استخوانسوز.
نمیدانم شاید هم بشود گفت خودزندگینگاری، صحنهای از تئاتر است. نشانت میدهد که کجا بازیگردان بودهای و کجاها بازیگر.
از خود نوشتن همیشه تو را با آیینهی واقعیت رودررو میکند و شاید هم روزی نشانت دهد در تمام زندگی فقط یک «تماشاچی ساده» بودهای.
به گمانم بزرگترین دستاورد نگارش زندگینامه در این باشد که جورچین اتفاقها، احساسات و تصمیمها را کنار هم میچینی و از روبرو به تصویر کاملی که «تو» را ساختهاند مینگری.
حالا که نقاط ضعف و قوتت را بهتر شناختهای فکر نمیکنی وقتش رسیده باشد که آینده را آگاهانهتر رقم بزنی؟
اگر خودزندگینامهنگاری برای یک نفر سودبخش باشد، آن فرد خود تویی. وقتی سرگذشتت را مینویسی یک فهرست کامل از
«ریشه»ی ترسها،خشمها،موفقیتها و انتخابها را پیش رو داری که میتوانی با ارائه به رواندرمانگرت حداقل بیست جلسه تراپی جلو بیفتی و با تسریع در بهبودت نجاتبخش جیب و روان اطرافیانی باشی که به خاطر رابطه با تو کارشان به روانشناس کشیده میشود.
شاید ناجی بودنت در نزدیکانت خلاصه نشود و بتوانی چراغی در زندگی چند غریبه هم روشن کنی.
احتمالاً فقط یک آدم معمولی باشی با یک زندگی معمولیتر.
حدس میزنم از آن دست زندگیهایی داری که هر چند وقت یکبار قصد میکنی از ادامهاش انصراف بدهی یا از آنها باشی که با تصمیمهای اشتباه گاه و بیگاهشان آیندهی خود و دوروبریها را به خاک سیاه مینشانند.
نکته همینجاست. تو میتوانی همانی باشی که لقمان حکیم گفت؛ مثالی برای ادبآموزی از بیادبان.
ممکن است جوانک بیست و پنج سالهای حالا در همان نقطه ایستاده باشد که تو در همین سن ایستاده بودی.
ممکن است همان مسیری را پیش رو داشته باشد که تو مقابل خود میدیدی.
شاید او با خواندن از اشتباهات به بنبست خوردهات، راه درست را پیدا کند و تو فقط با نوشتن از «خود»، تبدیل به یک قهرمان شوی.
در نهایت، زندگینامهنگاری به دنبال یافتن و ساختن قهرمان نیست؛ به دنبال یافتن راهی برای گم نشدن در تهرخ تاریخ است.
نوشتن از زندگی زیسته یعنی من هم روزگاری جایی در این کره خاکی داشتم و میان همین آدمها زندگی کردهام.
چیزی ارزشمندتر از «زندگی» برای نوشتن وجود ندارد. چه بهتر که آن زندگی از آن «تو» باشد. پس بنویس و حضورت را برای این جهان، جاودان کن.
الهام آجودانی:
چرا باید زندگینامه خودم را بنویسم؟
جوابش ساده است، چون دوست ندارم بنویسم. اگر هم روزی نوشتم، دو حالت بیشتر ندارد، یا خیلی شجاع شدهام یا دیوانه. البته احتمال سومی هم هست و آن گذر زمان است. مثل چند سال قبل که اعتراف کردم، خرابی تلویزیون خانه کار من بوده، نه از سر خرابکاری، بلکه فقط کنجکاوی کودکانهای بوده که بدانم اگر هشت دکمه فیزیکی تلویزیون را یکجا فشار بدهم، چطور میشود!
روزی که فهمیدم، همه کارهای خوب و بدم در زمان خودش علتی داشته که نگرش و رفتار مرا شکل دادهاند. روزی که فهمیدم علت و معلول فقط در کتاب دینی نیست، همه زندگی من، اطرافیان و جامعهام مانند دومینویی به هم متصل است.
شاید نوشتن زندگینامه برای شخصی مثل ادیسون گفتن از موفقیتها و تلاشهایش باشد، برای برخی هم مثل بوکوفسکی، نوشتن از شکستهای پیدرپی و پذیرش آن باشد.
اما آن چیزی که برای من در نوشتن زندگینامه در مقیاس بزرگ و آشکار و روزانهنویسی در مقیاس کوچک و نهان اهمیت دارد، دیدن زندگی واقعیام باشد.
ما گاهی چنان در افکار و تفسیرهای خود غرق میشویم که زندگی را نه چنان که هست، بلکه آن چنان که دوست داریم یا ترجیح میدهیم میبینیم. ذهن ما همانقدر که میتواند راهنما و گرهگشای ما باشد، همان اندازه هم توان ایجاد توهم و فریبمان را دارد. این کار ذهن صرفا از سر بدفهمی یا ناتوانی نیست. گاهی ذهن میخواهد که ما را از گزند تلخی واقعیت برهاند. مثل مادری که حرف نگرانکنندهای را میشنود، سختیاش را در درونش هضم میکند و چنان تلطیفشده و ملایم به فرزندش میگوید که آب هم در دلش تکان نخورد.
این تاویل خودخواسته ذهن، روی دیگری هم دارد. وقتی که زندگی را درست نمیبینی، انگار که زهری را رقیقشده مینوشی، این زهر آرامآرام در وجودت رخنه میکند، به زهر عادت میکنی، به همزیستی با آن خو میگیری، در خواب خرگوشی میروی و روزی به خودت میآیی که زهر تمام وجودت را گرفته
است. هوشیاریات مدتها قبل به تاراج رفته و از تو جز سایهای که قدرت عکسالعملی ندارد، به جا مانده است.
برای من به شخصه نوشتن روزهایم و زندگینامه و حتی ترویج آن، دعوت دیگران با دیدن زندگیشان با همه زیبایی و زشتیاش است.
افسانه امامجمعه:
یادم میآید خواهرم در روزهای آخر عمرش یک روز به من گفت: اگر فرصتی پیدا کنم، کمی توانمند شوم و بیماری رهایم کند اولین کاری که میکنم نوشتن زندگینامهام است. دوست دارم همه تجربیاتم را در مسیر زندگی بنویسم تا رهنمونی برای دیگران باشد.
این حرفش تا روزها در ذهن من بازی میکرد. واقعاً زندگی سراسر مشقت او چه چراغراهی بود برای سایرین. مگر نه اینکه نوشتن زندگینامه راهی برای فهمیدن هویت، معنا و مسیرزندگیست؟
در همان دوران بیماریاش هم، اگر درد و ناتوانی اجازه میداد، نوشتن برایش آرامشبخش بود و به تخلیه روانیاش کمک میکرد.
با خود اندیشیدم که نوشتن از خود و نوشتن از شکستها، تجربیات و نقطهعطفهای زندگی برای کسی که مسیر مشابهی دارد میتواند الهامبخش باشد. ما وقتی از خودمان مینویسیم الگوها، تصمیمها و تغییرات زندگیمان روشنتر شده و چهبسا راهی هموارتر برای آینده برایمان میسر میشود.
آنچه در طول زندگی اتفاقاتی پراکنده بهنظر میرسد در نوشتن و بیرون ریختن احساسات به یک روایت معنادار و جریاناتی دومینووار و سلسله مراتبی بهم متصل مبدل میگردد که میتواند برای نویسنده الهامبخش و برای خواننده روشنگر راه آینده باشد.
خواهرم اگر قبل از بیماریاش شروع به نوشتن کرده بود شاید حتی میتوانست راه ورود بیماری را به بدنش هم مسدود کند. شاید با بهم وصل کردن قطعات بهمریخته پازل زندگیاش به نتیجهای مثمرثمر برای رهایی و آرامش ذهنی خود میرسید که منجر به سلامت جسم و روانش میشد.
سارا یثربی:
آنوقتها که جوانتر بودم فکر میکردم روزی زندگینامهام را خاهم نوشت. زندگی انسانها مانند اثر انگشتشان منحصر به فرد است. دوست داشتم اثر انگشتم را در دنیا به جای بگذارم. انتخاب منی که وارثی ندارم نوشتن زندگینامه بود. نوشتن زندگی که بر من آسان نگرفت.
دور از حاشیه سرم در لاک خودم بودم. اما کائنات این سر به راهی را نمیپسندید. تصمیم گرفته بود دگرهایی از من بیرون کشد. و هدفش را با سختترین مسیرهای ممکن محقق کرد. شاید هم من زیادی زباننفهم بودم، باید هر بار میمردم تا قَدَم در مرحلهی بعد میگذاشتم.
روز تولد بیست سالگی وقتی در انتظار تشکیل پروندهی درمانم بودم با خودم فکر کردم زمانش رسیده. اگر زنده بمانم زندگینامهام را خاهم نوشت. فراز و نشیبهایم را مکتوب خاهم کرد. آن زمان جوان بودم و خام. آن دوران آسانترین دورهای بود که میگذراندم.
مرحلهی بعد چالشی سختتر از سرطان در انتظارم بود. چالشی که باور و ایمانم را نشانه گرفته بود، همان طنابی را که در چالشها بهاش چنگ میزدم. در این مرحله دیگر چیزی نداشتم که به آن چنگ بزنم و خودم را نجات دهم. یاد گرفتم روی پای خودم بایستم.
ولی مردود شدم. چون درس چیز دیگری بود. موضوعِ درس ایمان بود. ایمان به خود. پس لازم بود مرحلهی دیگری برایم در نظر بگیریند. و باز هم مرحلهای دیگر. و حتا باز هم مرحلهای دیگر. و نمیدانم هنوز چند مرحله مانده. شاید بینهایت. شاید تا رسیدن به کمال برایم طرح و برنامه دارند. تا ابد.
آن وقتها میخاستم بنویسم تا خودم را برملا کنم. آنچه بر من گذشته بود. تا شاید روزی کسی من را بخاند و با خود بگوید:«پس من تنها نیستم. یک نفر دیگر هم طعم آنچه با آن دست و پنجه نرم میکنم را چشیده.». تا فریادم را در عالم بگسترانم که:«آهای تو، تویی که شاید سالها و کیلومترها از من دوری، تنها نیستی. من با قلبم در کنارت هستم.». شاید میخاستم برای تنهایی خودم کاری کنم. شاید رنج تنهایی آنقدر برایم سخت بود که میخاستم تنها کسی باشم که آن را زندگی میکنم.
بزرگتر که شدم دیگر رغبتی به نوشتن زندگینامه نداشتم. برای چی باید مینوشتم. مگر من تنها کسی بودم که زندگیم پر از چالش بود. مگر کسی هست که چالش نداشته باشد. اصلن کسی که چالش نداشته باشد مگر آدم است. پس برای چه باید مینوشتم. میخاستم سختیهای زندگیم را به رخ چه کسی بکشم.
حالا حتا اگر هم مینوشتم چه جذابیتی داشت. مگر آدم موفق یا مشهوری شده بودم که دیگرانی دوست داشته باشند زندگینامهی مرا بخانند. به نظر عاقل شده بودم. به خودم آمده بودم. به اینکه دست بردارم از این تمنا. نه، زندگینامه نوشتن برای من نبود.
میدانید من هنوز خیلی چیزها را نمیدانم. هر چقدر هم که یاد بگیرم باز هم خیلی چیزهای ندانسته برای کشف کردن باقی میماند. هنوز بینهایت زاویه باقی مانده که از منظرِ آنها به دنیا نگاه نکردهام.
حالا باز هم میخاهم زندگینامه بنویسم. این بار نه برای برجای گذاشتن اثری ماندگار، نه برای فرار از رنجِ تنهایی. این بار دلایلِ دیگری دارم.
این بار مینویسم تا گذشته را به یاد بیاورم. دوباره مرورش کنم. پررنگترها و کمرنگترها را. از نو بنگرم. دوباره حقیقتشان را برداشت کنم. چه رنجهایی که شاید واقعیت ندارند و اسیرشان هستم. چرا رها نشوم؟ چرا شِبهِ زنجیرها را از پایم باز نکنم.
این زندگی مرمت میخاهد. ستون میخاهد. دیگر جوان نیستم و توان ندارم. اما سرمایه که دارم. میخاهم از دلِ گذشته ستونهایی بیرون بکشم. خانهام را روی آن بنا کنم. شاید اگر خوب بنگرم در میان تخته سنگهایی که پشتِ سرم رها کردهام چند ستون محکم پیدا کنم و جایگزین این شبهِ ستوهای بیجان کنم. شاید هم بفهمم اصلن اهل خانه نیستم. حالا که زنجیرها را رها کردهام بیخیال خانه شوم.
راستش خیلی هم آسان نیست. نگاه بیطرفانه به گذشته و آنچه باورش کردهام. شجاعت میخاهد. گاهی دلم میخاهد چشمانم را ببندم. که نبینم. که نگویم. که کسی هم نفهمد. چرا نمیخاهم کسی بفهمد؟
این همان سوالیست که اگر جوابش را بیابم امتحان این مرحله را قبول میشوم و به مرحلهی بعد میروم.
مریم فداکار:
از کودکی بارها خواستم بنویسم. در فیلم ها و کارتون های کودکی ما معمولا در انتهای هر قسمت شخصیت اصلی داستان که معمولا یک دختر بود یادداشتی از وقایع روزانه خود می نوشت. همیشه دوست داشتم من هم این کار را انجام بدهم اما چون دلم نمی خواست کسی نوشته هایم را بخواند هرگز این کار را نکردم و این آرزو چون گنجی در سینه ام ماند. سال ها گذشت و ماجراهای بسیاری برایم رخ داد که هر کدام برای نوشتن یک جلد کتاب مجزا کافیست. بحران های زیادی را پشت سر گذاشتم. افراد شرور بسیاری سر راهم سبز شدند و برایم مشکلات فراوانی ایجاد کردند. به هر کاری دست زدم آن راه را بر من بستند. با هر کسی مرتبط شدم آن فرد دوست من نبود بلکه بلندگوی مزاحمان من بود. بر اثر استرس های فراوان از نظر روحی تخریب شدم. آنقدر زندگی به من سخت گرفت که خانه نشین شدم بعد از خانه نشینی بیماری پشت بیماری به سراغم آمد. مشکلات مالی هم به آن اضافه شد بیماری و مرگ چند تن از عزیزانم فشار زیادی به من وارد کرد. مشکل حافظه پیدا کردم مثل انسان هایی که در اثر یک تصادف حافظه شان به کل پاک می شود شده بودم. خواهرم به من می گفت فلان اتفاق که افتاده بود و ماجرا را برایم تعریف می کرد اما من یادم نمی آمد. در این شرایطی که گیج بودم رانندگی هم بسیار مخاطره آمیز بود. یک بار به خیال اینکه در شانه خاکی جاده پارک کرده¬ام روی آسفالت جاده ایستاده ام و راننده ها به سرعت از کنارم رد می شوند و بوق می زنند. دیدم اوضاع خیلی خطرناک شده و با این وضع نه تنها جان خودم بلکه جان دیگران را هم به خطر می اندازم. از همان جا پیش یک روانپزشک رفتم.
دکتر از من نوار مغز گرفت نقشه رنگی رنگی مغزم را به من نشان داد و گفت این مناطق قرمز که می بینی یعنی استرس و تقریبا سه چهارم مغز من قرمز بود. دکتر گفت آنقدر به مغزت فشار آمده که مغزت نسبت به خاطرات بد واکنش نشان داده و می خواهد آنها را فراموش کند و به همراه آن خاطرات بد همه چیز را فراموش کرده است. این عکس العمل طبیعی مغز است که برای بقا تلاش می کند. یک مشت دارو داد.قرار بود سه تا شش ماه دارو بخورم که هنوز هم باد از گذشت چند سال همچان داروها ادامه دارد.
کلافه بودم از وضعیت جسمی و روحی خود، روزها در اتاقم فکر می کردم و فکر می کردم. دور و بر خودم کسانی را می دیدم که به زور دیپلم گرفته بودند و یک شب هم برای درس، بی خوابی نکشیده بودند اما من تمام عمرم تلاش کردم رشته های مختلف خواندم و الان بیکار بودم. بیکار و خانه نشین و هیچ کاره. اما آنها بدون زحمت به کار و درآمد خوبی رسیده بودند. فکرم درگیر بود. چرا اینگونه شده و اشکال کار من در کجاست؟
دیدم اشکال کار من در این است که فقط درس خواندم و مهارتی نداشتم اما آنها درس نخواندند و مهارت آموختند و با همان مهارت به کسب درآمد رسیدند شروع کردم به شرکت در کلاس های مختلف که از قضا هم¬زمان با کرونا و شروع کلاس های آنلاین بود. کلاس های متعددی شرکت کردم و به دنبال کسب مهارت خودم را خفه کردم. این فکر رهایم نمی¬کرد که چه کاری مناسب من است؟ من برای چه حرفه¬ای آفریده شدم؟
روزی به¬طور اتفاقی یک تکه از سخنرانی ماریا پیر را در اینستا دیدم. می گفت باید ببینید در دوازده تا چهارده سالگی به چه کاری بیشتر از همه علاقه داشته اید و بیشتر سراغش می رفتید همان کار مناسب شماست و علاقه واقعی شما که بهتر است به همان کار بپردازید. خودش مثال می زد که خودم در این سن بسیار کتاب می خواندم و الان نویسنده هستم.
کوتاه و پرمغز، تاکنون این¬همه کتاب خواندم و سخنرانی گوش دادم. تا الان از کسی چنین سخن راهگشایی نشنیدم.
اینجا جرقه ای در ذهنم خورد. من هم دیدم اینگونه بودم و بسیار کتاب می خواندم. عاشق کتاب خواندن بودم و هستم اما هرگز به نویسندگی به طور جدی فکر نکرده بودم. به دنبال کلاس های نویسندگی گشتم. در اینستا به پیج مدرسه ی نویسندگی رسیدم. با کلاس های استاد شاهین کلانتری آشنا شدم. از آنجا بود که وارد کلاس ها شدم. در کلاس نویسندگی خلاق شرکت کردم و همین طور کلاس های مختلف را ادامه دادم تا الان که به کلاس زندگینامه نویسی رسیدم. با دوستان جدیدی آشنا شدم. مهمترین حُسنشان این بود که با گذشته¬ی من ارتباطی نداشتند. هر چیز و هر کسی که نشانی از گذشته¬ام داشته باشد برایم ثمری جز استرس و فشار مخرب بر حافظه ندارد.
یادم می آید زمانی آنقدر به من سخت می گذشت که می گفتم چطور زندگی کنم و چطور روزها را بگذرانم تا عمرم تمام شود. اکنون پس از طی چند سال حضور در کلاس ها می بینم حالم چقدر بهتر شده و امیدوارتر به زندگی شده ام. هیچ ذوقی برای زندگی و زنده بودن نداشتم. حتی روی کلاسهایی که شرکت میکردم نمی¬توانستم تمرکز کنم. بخش زیادی از کلاس حواسم پرت بود و حرف استاد را نمی¬فهمیدم. در تنهایی خود غرق بودم و از هراس ضربه¬ی جدید علاقه¬ای به دوستی با کسی نداشتم.
اما اکنون دوستان بسیار خوبی دارم که هر روز و شب در وبینارها و کلاسها در کنار هم می¬اموزیم و لحظات قشنگی داریم. همه را برادر¬وار و خواهر¬وار دوست دارم. انسانهای شریفی که تلاش میکنند رشد کنند و به رشد بقیه کمک کنند.
پس از نوشتن یک مطلب و ارسال آن به کلاس احساس می کنم زنده ام و نفس می کشم و شادی عمیقی در قلبم حس می¬کنم. به عنوان کسب درآمد به این کار نگاه نمی کنم البته شاید برخی بتوانند از این راه کسب درآمد داشته باشند.
می توانم در یک کلام بگویم زمانی فکر می کردم دنیا به آخر رسیده و توان ادامه زندگی را ندارم اما اکنون شوق زندگی به من برگشته و تمام وقت در حال خواندن و نوشتن و شرکت درکلاسها هستم.
بارها خواستم شروع به نوشتن زندگینامه ام کنم اما فکر کردم شاید به درد کسی نخورد یا اینکه خواندن غم ها و رنج های من برای دیگران چه فایده ای می تواند داشته باشد. اما اکنون می توانم بگویم برای هر کسی که به انتهای خط رسیده تنها راه ادامه دادن نوشتن است.
تمام اتفاقاتی که موجب تلخی ذهن و روان او شده را بنویسد و تا زمانی که همه را روی کاغذ نیاورده دست به هیچ اقدامی نزند.
فکر می کنم نوشتار درمانی بهترین راه برای برگشت به زندگیست و امیدوارم کسانی که در ارتباط با جوانان و نوجوانان خصوصا آنها که دست به خودکشی زده یا چنین قصدی دارند حتما از این روش است استفاده کنند. البته من قصد خودکشی نداشته و ندارم.
همچنین برای درمان فراموشی بسیار بسیار سفارش به نوشتن شده. یکی از راه های ورزش مغز برای بازیابی حافظه نوشتن وقایع روز گذشته و یادآوری مجدد آنهاست.
به نوشتن روی کاغذ تاکید زیادی شده. این هماهنگی ذهن و قلم و نوشتن روی کاغذ خود یک تمرین برای تقویت کارکرد مغز است. مثل پیاده روی برای تقویت عضلات می تواند مغز را تقویت کند.
نوشتن و بالاخص نوشتن زندگینامه غیر از منفعت برای روح و روان خود فرد برای خوانندگان نیز می تواند موثر باشد.
چون انسان ها یک بار فرصت زیستن دارند و چقدر برایشان مفید خواهد بود که زندگی نزیسته خود را در زندگی دیگران ببینند، از اشتباهات آنها درس بگیرند و راه های برون رفت از بحران ها را از زندگی آنها بیاموزند.
یادم می آید در کتاب فارسی کلاس اول ابتدایی شعر کتاب را می خواندیم؛
«من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان
با آن که بی زبانم »
واقعا بهترین دوست کتاب است و نوشتن.
تا زمانی که کتابی برای خواندن دارید و قلمی برای نوشتن، هرگز تنها نیستید و هرگز در زندگی شما بن بستی نخواهید بود.
مهرداد شقاقی:
چرا نباید زندگینامهام را بنویسم؟
-میبینی؟
-همینکه زندگینامه یک ژانر است، نه مو به موی واقعیت زیسته؟ اصلن چرا باید زندگینامهام را بنویسم؟
از همان بدو تولد که از شکم مادر زاییده میشوم سر صدایم گوش دنیا را کر میکند احتمالن. بعضیها میگویند به خاطر جدا شدن از بند ناف است یا از جانِ مادر یا «خود»م که میدانم بخوربخاب تمام است و دنیا دار مکافات. به هر دلیل اعتراض و خاستهام را به گوشش میرسانم. احساس توجهی که میخاهم و یا نیازی که دارم. کمی بعد دریافتم صرف خط کشیدن روی کاغذ برایم کاری شگفتانگیز است و حالا تو میخاهی بدانی چرا باید زندگینامهات را بنویسی؟
اگر سر و صداهای آن طفل نو پا را، همان خطخطی های روی کاغذ در نظر بگیری، کلمه آن داستانهایی است که از اولین «بابا» یا «مامان»ی که با احساساتت آمیخته شده میگویی و بعد هم اسامی، غذاها، حیوانات و افعال و غیره. و بعد با همین احساسات و کلمات زندگی میکنی و زندگیات با همینها عجین میشود. و بعدتر دیگر «اسم»ِ یک شخص برایت یک کلمه نیست و «خرس» برایت تداعیکنندهی خاطرهای تلخ یا «قرمهسبزی» خانهی مادربزرگ را به یادت بیاورد. وقتی مینویسی کارمایهی اصلی که «کلمه» باشد را به کار میبندی و فرصتی برای ابراز دیگر بخشهای «خود»ت که پنهان ماندهاند، سوگهایی که نکردهای یا احساساتی که تلنبار شدهاند فراهم میشود. این فضا که «از زمان گفتن تو به زمان شنیدن من» است را ارزش روایتگری میگویم. هر انسان که منحصر به فرد است میتواند با دیدن دوبارهی زندگی زیستهی خود، روایت خیش را از نو بیآفریند و با بستن زخمهایی که سرباز بودند، با شفقت برای شفای آن دست به کار شود. رفته رفته، قدرت همدلی و همذات پینداریاش با دیگران افزایش میابد و با قدرت پذیرش، خوددوستی سالم و اعتماد به نفسی که به دست آمده تعریف تازهتری از زندگی را خاهد زیست.
میبینی؟
اول شخص خطاب به خودم شروع کردم و بعد از کمی بگومگو و لغزیدن به سوم شخص، دارم خطاب به تو به پایان میبرم. چرا که سرشار از شاخه بودن این ژانر خود صحه بر ارزش خودروایتگری میگذارد.
ندا سلیمیفرد:
جواب برای سوالِ چرا باید زندگیِ خودمان را مکتوب کنیم و از تجارب و خاطراتمان بنویسم برایم کمی دشوار بود. شروع اینکار شاید برای خیلیهایمان در ابتدا جالب به نظر برسد، اما وقتی تصمیم جدی به این کار میگیریم، ترس سراغمان میآید که از کجا شروع کنیم و اصلا چرا باید اینها را بنویسیم و بقیه بخوانند. ترس از قضاوت دیگران قطعا مانع این کار میشود و شهامت نوشتن از خودمان را از دست میدهیم. شروع این کار اعتمادبهنفس و شهامت میخواهد. وقتی قلم در دست میگیریم و میخواهیم زندگیمان را روی کاغذ بیاوریم گیج میشویم و با چیزهای درهم برهم مواجه میشویم که هیچ نظمی ندارند. و زمانی که همین چیزهای درهم برهم ذهنمان را روی کاغذ میاوریم، میبینیم که چیزهایی به آن وقایع اضافه کردهایم که اصلا در واقع اتفاق نیافتادهاند و اینها را ما خودمان میسازیم و به آن اضافه میکنیم. این چیزهایی که میافزاییم شاید از دید سوم شخصی است که حالا به آن وقایع نگاه میکند و برداشت و قضاوتش از آنهاست. این سوم شخص الان خود ماییم که آن واقعه را از سرگذراندهایم ولی الان از دور ایستادهایم و راجع به آن نظر میدهیم.
میتوانم از این گفتهی خودم شاید نتیجهای بگیرم؛ که الان با دید بهتر و جامعتر و حتی درستتری خودمان را میبینیم. با اینکار داریم واقعبینانه و با عقل الانمان به چیزهایی که از سرگذراندهایم، نظر میکنیم.
اتفاقات و خاطرات تلخی که تجربه کردهایم یا از سرگدراندهایم را با دید الانمان بررسی میکنیم و روی کاغذ میاوریم. شاید آنها دیگر به نظرمان چندان هم تلخ و دشوار نیایند، و برایمان گذری سریع و ساده باشند که در زمان وقوعشان به شدت برایمان تلخ و ناخوشایند بوده و موجب آزارمان شدهاند. اما اکنون که به آنها مینگریم تازه متوجه میشویم که هیچ چیزِ اتفاقیای در این دنیا رخ نداده است و در پس آن دلیلی و زمینهای داشته و دارد. اتفاقاتِ زندگیِ ما هم بدون دلیل نبودهاند و دلیل وقوع تکتکشان خود ما و انتخابهای آن زمانمان بوده و است و در واقع سازندهی اصلیِ زندگیمان،خودمان بودیم و هستیم.
تمام این تفکرات که ما درواقع سازندهی زندگیِ خودمان هستیم، با نوشتن از خودمان، به شناخت هویتمان و دلیل زندگیمان کمک میکند. علاوه بر این دیگران را هم در مورد خودمان آگاهتر میکنیم و خودمان را بیشتر به آنها میشناسانیم. یادآوری و مکتوب کردن زندگیِ خودمان از طرفی هم باعث میشود مسیر رشدو تعالیای را که گذراندهایم و سختیها و موانعی که در این مسیر بودند را هرگز فراموش نکنیم. شاید دانستن آنها برای دیگران جذابیت داشته باشد شاید هم باعث اذیتشان شود، اما وقتی تصمیم میگیریم که آنها روی روی کاغذ مکتوب کنیم؛ تصمیمی که آن هم با ارادهی خودمان بوده است را باید با صداقت مکتوب کنیم.بله، باید صادقانه در این مسیر قدم بگذاریم و دیگر حق این را نداریم که بخشی را کم و زیاد کنیم، چون اینطور هم به خودمان توهین میکنیم و هم به زمان و شعور خواننده.
در ضمن اگر در حال نویسندگیِ داستان کوتاه یا رمان هستیم و یا خوانندهای به این کار مشغول است، امکان دارد هر اتفاق و هر چیزی که در زندگینامه مینویسیم، ایدههایی برای داستان کوتاه یا رمان را به ما میدهند که با پر و بال دادن به آن میتوانیم گسترسش دهیم.
اما اگر ننویسیم چه میشود؟ به نظر من اگر ننویسیم تجربههایی که کردهایم بیصدا از بین میروند. ما با نوشتن آنها از محو شدنشان جلوگیری میکنیم و مانع دست به دست شدن و تغییر و تحریفشان میشویم. شاید به گمان خیلیهایمان تجربیاتی که داشتیم اصلا مهم نیستند و قابل نشر و مکتوب کردن نیستند، اما اینها چیزهایی هستند که ما از سرگذراندهایم چه کم چه زیاد و یا چه باارزش و چه بیارزش. نوشتن همین تجربیات صادقانه باعث میشود به خودمان عشق بورزیم و قدر خودمان را بدانیم که آنها را پشت سر گذاشتهایم. با نوشتن از زندگیِ خودمان، نمیخواهیم منتقد یا سرزنشگر خودمان باشیم یا غرور بورزیم که من چنین و چنان کردم. نوشتن از زندگیِ خودمان باعث میشود آن تجارب حفظ شوند و بیصدا نمانند. یک دلیلش این است که، امکان دارد روزی برسد که بخواهیم در آینده چیزی از گذشته را به یاد بیاوریم و برای کسی نقل قول کنیم، اما حافظهیمان یاریمان نکند. و دلیل دیگرش هم، همان است که قبلتر اشاره کردم، اینکه نگذاریم آن تجارب ناپدید و یا تحریف شوند. برای کمک به این همکه چیزی از گذشته فراموش نشود بهتر است روزانهنویسی از خاطرات و وقایعی که برایمان اتفاق میافتد داشته باشیم و به آنها نظم ببخشیم و درهمبرهم رهایشان نکنیم.
با تمام اینها، وقتی کسی زندگینامهی ما را میخواند، قطعا درسی میتواند از آن بگیرد؛ چه بد باشد چه خوب. همچنین راهی جدید جلوی پایش روشن میشود؛ پیدا کردن مسیر درست یا غلط که شاید نخواهد تجربهای از من را تکرار کند. شاید هم الگویی باشیم برای خیلیها. از کجا معلوم.
نوشتن از خودمان، به حل چیزهایی که تجربه کردیم کمک نمیکند یا رنجمان را از بین نمیبرد و زندگی را بهتر نمیکند، چون زمان هیچگاه به عقب بازنمیگردد. از طرفی هم، ما بانوشتن اینها نمیخواهیم دادگاهی تشکیل دهیم و خود را مواخذه کنیم و یا حتی از خودمان قدیسی بسازیم و پرستش کنیم و با آن فخر بورزیم.
میخواهیم رها کردن را به خود و دیگران بیاموزیم و ترس را کنار بگذاریم و شهامت روبهرو شدن با خودمان و حتی قضاوت بقیه را نشان دهیم. میخواهیم وقایع را با صداقت تمام مکتوب کنیم. چون صداقت در دیدن خودمان و چیزهایی که از سرگذراندهایم اینجا از آن نظر مهم است که همهی انسانها به صداقت نیاز دارند. و این صادقانه بیان کردن به درد همه میخورد نه فخرفروشی یا ملامت خود. فقط باید بیان کرد آن هم صادقانه. همین.
نگار افروشه:
«ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچههای خاطراتاند.»
— بهمن فرسی، *شب یک، شب دو*
شاید از نظر من آن باشد که دوگانهای را تجربه خواهی کرد؛ دوگانهای از عظمت و پیشپاافتادگی در زندگی. تصور کن یادآوری شبی را که فردای آن میخواستی طلاق بگیری. وقتی مینویسی: «ثریا در شبی که فردایش میخواست طلاق بگیرد زارزار گریه میکرد.» جملهای سرد و تکراری به نظر میرسد. کدام زن یا حتی مرد است که با سوگ و بیماری و درد شبی را سحر نکرده است؟ اما اگر تو ثریا باشی چه؟ عظمت آن لحظه تو را در مینوردد. احساسی که با یادآوری آن شب تجربه میکنی موجی درهمتنیده است که در تنت هم جاری میشود. حالا در میان همین نوشتنها، از عظمت دردی که داری تا سرمای جملهای مختصر، تعادلی به دست میآید و از این دیدگاه کمی التیامبخشتر خواهد بود؛ تجربهی تو.
با نوشتن زندگینامهی خود، الگوها را پیدا میکنی؛ الگوهای لغزشها، اشتباهات و یا حتی الگوهای مفید و اثربخش و ذوقافزا. درمییابی که در چه لحظههایی بند را به آب میدهی، یا در چه شرایطی و با چه همراهانی و یا به چه هوایی شرایط رشد فردی برایت فراهم میشود.
یکی از عادتهای ذهنی، نظمبخشی است. وقتی مطلبی یا چیزی قالب داشته باشد، برخورد با آن آسانتر خواهد بود. حالا دلیل آفرینش قالبهای قلبی و دایرهای کیک را دریافتی؟ ما با نوشتن به این تجارب و این زندگی قالب دایرهای و قلبی میدهیم؛ بسته به پنجرهای، دیدی، زاویهای و یا حتی راویای که به آن داستان مینگریم.
تمام کار علم و آگاهی این است که از کلیگویی فاصله میگیرد و تعریف دقیق برای واژهها و مفاهیم برمیگزیند. شاید ما در ذهنمان خود را فردی زیادی بااستعداد بدانیم، یا زیادی خنگ و دستوپاچلفتی و بیلیاقت؛ اما وقتی مینویسیم، درمییابیم که در زندگی همیشه هم خیلی بااستعداد یا دستوپاچلفتی نبودهایم و اینکه حتی اگر بودهایم، زندگی بخشهای مختلف دارد. شاید در درسمان موفق نبودیم، شاید شغل دلخواه خود را پیدا نکردیم، اما در عوض مادر نمونهای بودیم. شاید هیچگاه مادر نشدیم، اما در عوض تجارب دیگری را به دست آوردیم. با هزینهها و فرصتها بهصورت عینی آشنا خواهیم شد. پس حالا این کتابِ زندگی بخشهای متفاوت دارد.
بهعنوان کسی که سالها در جلسات درمانی شرکت میکنم، یکی از تمرینهای مهم درمان آن است که زندگی خود را به بازههای پنجساله تقسیم کنی و خاطرات بد یا دردآور خود را بنویسی. این را در زندگینامه میتوانی ببینی. اما شاید خوبیاش این باشد که در این مسیر از افراد و اساتید تأثیرگذار و لحظات اثربخش هم یاد میکنی. یکی دیگر از تمرینهای درمان آن بود که تصور کن هفتادساله هستی و میخواهی داستان زندگیات را به دیگران بگویی؛ چه میگفتی؟ چه دستاوردهایی داشتی؟ این تمرینی بود برای واکاوی و انتخاب ارزشها. زندگینامهنویسی سفر در زمان است؛ مصاحبهای با خودِ آیندهی شماست.
ذهن ما عاشق خطاهای شناختی و تحریف واقعیت است. اگر مدام از خودت زندگینامه بنویسی، اشراف بالاتری از خودت داری، گرچه این ممکن است با موضوع یادداشتهای روزانه همپوشانی داشته باشد. مثلاً در حال حاضر در اردیبهشت ۴۰۵ هستیم. اگر بخواهیم از احساسات خود بنویسیم، از تجربیات خود بنویسیم، یافتههای دقیقتری را ثبت میکنیم تا شش ماه، شش سال یا شصت سال دیگر در موردش نوشتن.
در نهایت، دورهی زندگینامهنویسی برای من مجالی شد که با کتابهای خوب آشنا شوم، فهرست بنویسم، بدن را بپذیرم و چالشهای بدنیای را که همیشه با آن درگیر بودهام و هستم بپذیرم. در نهایت، مکمل حیرتانگیزی برای روشن کردن برنامهها در زندگی و چشماندازهاست.
فریده جوریکی:
چرا باید زندگی خود را بنویسیم؟
فکر میکردم هرگز شهامت آن را پیدا نکنم که بتوانم زندگی خودم را بنویسم. باز کردن زخم های کهنه و به یادآوری آن دردناک است. ولی بعد از نوشتن پارهای از آنها احساس مطلوبی به من دست داد.
گویا زخمها میخواهند بسته شوند و در گذشته بمانند.
با اینکه زندگی خود را کامل ننوشتم ولی مطمئن هستم که با نوشتن به اشتباهات خود پی میبرم.
فهرستی از مطالبی که هم اکنون در نظر دارم بنویسم.
۱. قضاوت کردن و مسخره کردن انسانها فقط به خاطر رنگ پوست و ظاهر و حتی قومیت او
۲. اتفاقاتی که در کودکی میافتد و نقش آن در آینده او
۳. انقلاب که آغاز تمام تحولات جامعه است و تاثیر آن بر روی نوجوانان مثل من
۴. جنگ، جنگ کلمهای که از آن متنفر هستم. در مورد جنگ ایران و عراق و تمام اتفاقاتی که برای ما رخ داد.
۵. وضعیت دختران و برخورد خانواده در زمانی که من زیستم البته در سطح خودمان و خواستههای خانواده از آنها
۶. مشکلات خانوادههای کم درآمد و خانواده شهدا و جانبازان در رابطه با مسکن که لازمه زندگی هر فردی است. نگاه دیگری به این افراد که در جنگ آسیبهای زیادی دیدند.
در آخر زندگی هر کسی داستانی است که باید خوانده شود.
داستان زندگی من شاید تجربیات و نکتههایی داشته باشد که برای دیگران مفید باشد. البته در درمان خودم هم نقش به سزایی دارد.
سارا ذوالفقاری:
میپرسی چرا. چرا باید زندگینامهی خودمان را بنویسم؟ زندگی من چه چیزی برای نوشتن دارد؟ مگر من شخص مهمی هستم که زندگیام را ماندگار کنم؟
بوف کور را خواندهای؟ «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.» زندگی درههای رنج و قلههای شادی است. درههایی که میتواند تو را در شکافش فرو برد و نیستت کند و قلههایی که ارزش درهها را به تو مینمایاند، به آن شرط که از آن عبور کرده باشی.
من، تو، ما چه داریم جز زندگیمان؟ با چه تعریف میشویم؟ کیستی و چیستیمان را چگونه بیان میکنیم؟ من، تو، ما چه داریم جز زندگیمان؟ زندگیست که ما را میسازد و ماییم که زندگی را میسازیم. شخصیت مهمی نیستم. نیستیم. اما. میتوانیم باشیم؟
مهم چیست و مهم کیست؟ نمیخواهم از آن دست شعارها بدهم که اگر خودت را باور داشته باشی میتوانی قلهها را فتح کنی. کاری ندارم به زرد و بنفشش اما تو خودت را باور کن. شعاری شد نه؟ اما باور کن که میتوانی ماندگار باشی بدون آنکه تو را زنی آلفا و مردی آلفا بشناسند.
قربانت گردم مگر جز این است وقتی دوستی، آشنایی یا حتی غریبهای را در صندلی کناری مترو میبینم شروع میکنیم به گفتن سرگذشتمان؟ چرا چنین میکنیم؟ غیر از این است که همدل میخواهیم؟ همدلی که ما را قضاوت نکند با عکس منتشر شدهمان در قله و بودنمان در شکاف درهها را ببیند و رنجمان را انکار نکند.
برای چه میخوانیم و میشنویم و میبینیم از دیگران؟ میخواهیم بدانیم که تنها زینب ستمدیدهی عالم نیستیم. کسی و کسانی هستند با شرایط مشابه ما که از درهها گذشتهاند و به قلهها رسیدهاند. و همین است که امید میبخشد به دل و گرم میکند زانوان منجمدمان را برای حرکت.
حالا میدانی چرا باید زندگینامهمان را بنویسم؟ ارزشش را درک کردی یا هنوز هم زندگیات را فاقد اهمیت میدانی؟ اگر چنین است میخواهم از آقای فرهنگ شادزاد برایت بگویم که از فیلسوفی یونانی نقل میکند که حتی اگر تک چشمی باشد در مقعد خر و دنیا را از آنجا نظاره کند چنان وجودی را به نبودن ترجیح میدهد. و هر آنچه برای یونانیها خوب باشد برای شادزاد هم خوب است.
شادزاد کیست؟ شخصیت اصلی رمان بیلنگر کَمکی جستجو کنی نام نویسنده که از برجستههای ایران است و جدوآباد فرهنگ دستت میآید. فرهنگ در زندگینامهاش با تمام مرارتها زندگی را ارزشمند میداند. بخوان عزیز جان. سیصد صفحه زندگینامهاش را بخوان و به نقل به مضمونهای من اکتفا نکن.
من، تو، ما چه فرهنگ شادزاد باشیم پسر رییس دیوان عالی کشور چه خود معمولیمان همه به عنوان یک واحد انسانی زندگی کردهایم و تجربهها داریم و هر تجربه ارزشمند.
بیا از منظر دیگری نوشتن زندگینامه را بررسی کنیم. با مرور زیروبم زندگی چیزهایی را درمییابیم که سالها تلاش کردهایم بفراموشیم و سالهاست که فراموشیدهایم. یادآوری تلخیها ممکن است دوباره جگرت را از اعماق بسوزاند، اما همین که پیش میروی روزهای شیرینت تداعی میشود و نفسی عمیق به عمق جگرسوختهات میکشی همراه با لبخند رضایت.
جان جانان، من، تو، ما با نگاشتن نامهی اعمالمان دلیل میآوریم و میآفرینیم برای تصمیماتمان و همین میتواند چرکی را از دلی بزداید و پیوند رابطهای را از نو مستحکم کند.
قربانت گردم نوشتن زندگینامه حقیقتهایی را عيان میکند که جسارت مواجهه میخواهد. اگر در مواجههی رویه و آستر دوام بیاوری زخمهایت التیام و روحت جلا مییابد.
فاطمه یاوری:
برای پاسخ به پرسش چرا باید زندگی خودمان را بنویسیم؟ لازم میدانم دو پرسش دیگر مطرح کنم.
نوشتن زندگینامه چه فرصتهایی برای ما دارد؟
نوشتن زندگینامه چه ریسکهایی برای ما دارد؟
پاسخ به این دو پرسش، انتخاب را برایمان آسانتر میکند.
بیش و پیش از هر چیز میخواهم به خودم یادآوری کنم که رسیدن به یک نقطه از زندگی با تمام ویژگیهایش، تحول، رشد، شکست، سقوط و هر آنچه مینامیمش، نمیتواند حاصل یک مورد، مثل ثبت زندگینامهی ما باشد. مثلاً منی که پانزده سال سوم زندگیم را به کشف خودم با روشهای گوناگون آموزش و تجربه، پرداختم. نمیتوانم بگویم تنها تحریر زندگینامهام، سبب فلان اتفاقات شد. با این حال برای اینکه پاسخم را بیابم، میخواهم تجربهی خودم را مرور کنم.
زمستان ۱۴۰۳، با عشق به سرودن و نگاریدن، در دورهی سوم شعر مدرسهی نویسندگی ثبت نام کردم. تازه با مدرسه آشنا شده و تنها در یک کارگاه چند ساعته به نام «نوشتن از نوشتن» و چند وبینار نویسندهساز، شرکت کرده بودم. در همان چند ساعت کارگاه، به موضوع نوشتن در زندگیم از زاویهی تازهای نگاه کردم. جلسهی دوم دوره که هنوز نامش «شعر ماهی» نبود، شاهین کلانتری عزیز گفت: «پروژهی پایانیمان، نوشتن زندگینامهمان به شعر است.» بین جلسهی دوم و سوم، هشتاد درصد آنچه در نهایت زندگینامهام، نام گرفت را نوشتم. انگار کلمات پشت در، منتظر این تکلیف بودند که بریزند بیرون و این فرآیند، بسیار برایم خوشایند بود. و همراهی مریم جان معتمدی راد، همدورهای نابم که آنچه مینوشتم را برایش میخواندم و او تشویقم میکرد، ذوقم را بیشتر کرد. داشتم به پتانسیلهای تازهای در خودم پی میبردم. به سالهای سختی رسیدم؛ نوشتنم برای چند روز متوقف شد. رنجش را در آغوش گرفتم و ادامه دادم. با این که در این سالها بارها همهچیز را مرور و درسها و احساساتم را نگاشته و کنکاش کرده بودم. ولی همچنان دشوار بود. به پروندهای نیمهباز رسیدم. رابطهی عاطفی مردهای که چند سال یک بار، با دیداری فرصتی به آن میدادم و پذیرش مرگش هنوز برایم ناممکن مینمود. ولی با نوشتن، انجام تمریناتی که در موسسهی به سوی تعادل آموخته بودم، مدیتیشن و دریافتهای شهودیام، انگار آماده شدم برای تجربهی نسخهی تازهای از حس رهایی که همهی اینها با علاقهی من به اعداد و بازی با آنها گره خورد و با اعدادی واقعی که از کشفشان، شگفت زده بودم، نوشتم:
پس از چهارهزار و چهارصد و چهار روز از آشنایی با او
وقتی چهل و چهار ساله و چهار ماهه بدمُ
از قضا، ماه هم بود نو
آزاد شدم ز بند و شد، تازه به تازه نو به نو
بدو گفتم برو
تا چهار چهار چهار، صد و چهل و چهار روز جلوست
اینها همه شاید که پیام کائناتست به مُ
از حال من اگر پرسی بگویم که نکوست
چرا که حال نکو در قفای فال نکوست…
و اینگونه پروندهای نیمه باز برایم بسته شد، پس از این رهایی، تنها برای ماندن آخرین خاطرهی خوش. زادروزش را در کنار هم گرامی داشتیم، زیرا زادروزها برایم ارزشمندند، زیاد.
پروژهی پایان دوره به دلیل کم بودن زمان، به نوشتنی کوتاه به جای بلند، مبدل شد و من تنها کسی بودم که هم بلندش را نوشتم و هم کوتاه و هم از آن کلیپی پانزده دقیقهای درست کردم. شاهین عزیز بازخوردی از آن کلیپ به من ندادند ولی ارسال آن برای دوستان و آشنایان بسیاری، لحظات متفاوت و هیجانانگیزی برایم خلق کرد. هر مرحله از آن یک پوستاندازی داشت. خودافشایی در امنترین جا، مانند مشاوری که سالها مرا میشناخت تا دوست دبیرستانی که بیست سال ندیده بودمش، همکاران قدیمی و … رهایی از ترس قضاوت دیگران و رو به رو شدن با آن. حیف، نزدیک سه ماه است در ایران، اینترنت نداریم. نمیتوانم جملاتی که شنیدم و خواندم را دقیق با گوش دادن به ویسها و خواندن متن هایشان بنویسم. یادم هست، مریم جان گفت: بی اغراق بگویم میتوانم چندین بار به آن، گوش دهم و خسته نشوم، فاطمه جان این زندگی توئه و…
چندین دوست گفتند که بیش از یک بار به آن گوش دادند و از احساساتشان برایم گفتند. مثلاً : «فاطمه اجازه دارم برای مامانم و خواهرم هم بفرستم؟ فکر میکردم بعد از این همه سال که همدیگرُ ندیدیم و حرف نزدیم، حرف زیادی برای گفتن نداشته باشیم ولی با شنیدن زندگینامت فهمیدم که چقدر حرف داریم با هم.»
همهی ما به نوعی تجربههای درونی شبیه به هم، حتی در ظاهر متفاوت داریم. عشق و فراق و کامیابی و ناکامی و…
انگار بسته شدن آن پروندهی باز و پروندههای بازبینی شده، در مغزم فضای خالی ایجاد کرد. مانند خالی کردن حافظهی گوشی که سبب افزایش سرعت پردازشش میشود.
دوستیهایی را برایم ژرفتر، دوستان تازهای به زندگیام هدیه و آشنایانی را به دوستانم بدل کرد.
پوست اندازی مرحلهی بعدی، انتشارش پس از صد و چهل و چهار روز یعنی در همان روز موعود چهار چهار چهار، در کانال تلگرامم بود. آنجا که آشنایان و فامیلی هستند که هرگز در مورد مسائل خصوصیام چیزی نمیدانستند و من هم علاقهای نداشتم بدانند. ولی از آن هم رها شدم و باز بازخوردهای دلنشینی گرفتم. میدانم که: «هر کسی از ظن خود شد یار من…» ولی این واقعیت، از ارزش و اصالت این روابط برایم نمیکاهد.
یکی از ژرفترین تجربهها برایم، که رنگ و طعم و بوی تازهای به زندگیام بخشید از این قرار است.
او زندگیام را نخوانده و گوش نداده بود ولی به گمانم لااقل درصدی از آن ابراز کششش، به فضای خالی که امکان و اجازهی ورود انسانهای تازه به زندگیم را فراهم کرده بود، مربوط میشد.
قسمتی از نامهای به او که در «داستانک یک سلام» نوشتهام:
یادت هست؟ ده دوازده روز پیش بود. بندرعباس را برایت فرستادم.
بنددر عبا سی چی میسوزه؟
سی بندی که سیچهل ساله در گلو دوزه
دوزی که سی بازی روزگار میبازه
آتش آسمان
سی: به معنی «برای» در گویش بختیاری
به عنوان یکی از همین مردم که با او احساس همبستگی داشتم. حالم را پرسیدی و پرسیدم و از کوششت برای حال خوب گفتی و پس از شش روز، از کششت. همان روز که فکر کرده بودم حالا که خشم و غم را خواندهای، پرندهنگری شاد هم بنیوشی. که بیانصافی نکرده باشم و شاید من هم در کوششت شریک شوم. شاید، وگر نه میدانم که آماتورم و انتظار ندارم، تأثیرگذاریم عجیب و موجب تعریف و تمجید گردد.
با مهرت برایم نوشتی که صدای خوبی دارم و چرا هیچ نمیدانی از من؟ برایت نوشتم که سال مهسا شناختمت و از صفحهی دوست قشنگم، فرزانه. حیف شد که آن ویسهایت را پاک کردم. همانها که خودت را بیشتر به من شناسانده بودی. من هم از خدا خواسته البته با اجازه و احترام، شعر زندگینامهام را برایت فرستادم. بین مریض این دیوانه هم نیوشیدی و با هم از دیوانگی گفتیم.
همان شب، دوشنبه ساعت ۲۳:۰۶ پانزدهم اردیبهشت سال چهار، با جیلی به دیدارم آمدی و در محلهی مشترکمان، به بستنی سنتی زعفرانی باب میلم، مهمانم کردی. اصلاً احساس غریبگی نداشتم؛ با اینکه خاطرم نیست پیش از آن حتی ویدئویی از تو دیده باشم. همان عکس و صدا بود و همان احساس همبستگی. پیچیدیم در خیابان بچگیت. خانهی پدر و مادریات، مدرسهات، کوچهی عزیزانت، تحولاتت، تحولاتم. کوتاه بود ولی کافی. پیاده شدم و قرار بود نگاهم کنی، سرم را که برگرداندم رفته بودی. خندهام گرفت و چند ثانیهای افکاری در سرم رژه رفتند.
وارد خانه شدم، لباسهایم را کندم و تنم را در آینه ورانداز کردم. احساسی در من برانگیخته شده بود و واژگانی در ذهنم. «شیمی ما به هم میخوره.» پس از سالها همچین احساسی را با مردی تجربه میکردم که کیف داشت. پیام دادی و از آنجا که شفافیت مانند صداقت از ارزشهای بنیادینم است؛ در مورد کوچه و سر و خنده گفتم و گفتی چه بر تو گذشته. تا اینجا عالی بود. کودکانه، بالغانه، زلال و ژرف. نمیدانم به خانه رسیده بودی یا نه، که صحبت از شیمی و فیزیک بالا گرفت. چقدر ما در گفتگوهای علمی تفاهم داشتیم. و چه لذتی بردیم از این تفاهم و صمیمیت.
…
«داستانک یک سلام» و دفتر شعر «بمباران آسمان سالمان» و حتی قربینار* «ایستگاه رقص» از پیامدهای آن اتفاق و اتفاقات شیرین و تلخ پس از آن هستند.
هماکنون من احساس میکنم به تجربهی زندگی با یکپارچگی وجود، نزدیکتر شدهام. در نوشتن بیپرواتر، تمرکزم بیشتر و رهاترم، در ابراز وجود و بیان کمبودها و پربودهایم؛ و در خودعشقورزی، این مهارتی که به باور من، کیمیاگری در زندگیمان را ممکن میکند، ماهرتر.
ناگفته نماند، بعضی از دوستانم، محل گربه هم به آن نگذاشتند که اتفاقاً همین پذیرش انتخاب آنها، و همچنان دوست داشتن آنها. خود، یک مرحلهی بلوغ است.
حالا پاسخ به پرسش دومم، اینکه نوشتن زندگینامه چه ریسکهایی برای ما دارد؟ مثلاً:
✓ همان حال بدی که من چند روز دچارش شدم و ممکن است برای دیگرانی، حادتر و طولانیتر شود.
✓ از دست دادن لحظهی حال، که میتوانستیم خاطرات نو بسازیم به جای پرداختن و مرور گذشته.
✓ راه دادن دیگران به حریم شخصیمان و سختتر شدن مرز گذاری هایمان با دیگران و…
برای پرداختن به این موارد نیز، تجربههایی دارم و پرسشهایی متفاوت و پاسخهایی نیز نوشتهام که شاید در قالب یک جستارک نگنجد.
هماکنون کنجکاوم مقالهی «خاطره، تاریخ و فراموشی» که امروز الهه جان علیزاده در وبینار رایگان روزانه سرزبان، به آن اشاره کرد و قرار است به آن بپردازد را بخوانم. جستجو کردم و چندین سایت، در صفحهی گوگل نمایان شدند؛ هیچ کدامشان باز نشدند. دچار ملال شدم و یادم آمد که الهه گفت: «ملال، به دنبال خاطرهایست که به ما معنا ببخشد.» شاید نوشتن زندگینامه معنای تازهای به زندگیمان ببخشد و به قول فرشته برگی نازنین، ملالها را به بلال تبدیل کند.
چیزی که این روزها کمی امتحانش کردم و مایلم ادامه دهم، نگاشتن ادامهی زندگیم است. با همان فرمان نگارش گذشته، پیش روم و رویاها و اهدافم را شفافتر کنم. به گمانم وقتی زندگی گذشتهیمان را بنویسیم برای ترسیم آینده نیز خلاقتر خواهیم شد.
* اگر اشتباه نکنم نام «قربینار» را شیما صادقی عزیز روی «ایستگاه رقص» گذاشت.
ناهید راستی:
واقعن چرا باید از زندگی خودمان بنویسیم؟ چقدر دل و جرأتش را داریم که خودافشایی کنیم؟ چقدر توانایی داریم که به کوچکترین اتفاقاتِ زوایای درونیمان ناخنک بزنیم، بیرونش بیاوریم، سبک سنگینش کنیم و از خودمان اجازه بگیریم تا بتوانیم روایتش کنیم. چقدر؟
گیرم که نوشتیمش، به چه دردی میخورد؟ برای خودمان را کاری ندارم، آیا دیگران برایش تره خرد میکنند بعد از شنیدنش یا خواندنش؟ آیا نباید منتطر شلیک خنده یا پوزخند احتمالیشان باشیم؟
پس چرا با این که اینها را میدانیم اما باز هم مینویسیم؟
پس چرا نویسندگان بزرگ به زندگینامهنویسی آن همه بها دادهاند؟ در آن چه کشفی کردهاند که آن قدر مقبول افتاده است؟
بعد از خاندن بعضی از زندگینامهها متوجه شدم که وقتی انسان از روایت کردن خود حرف میزند، منظور فقط تعریف کردن خاطره یا شرح زندگی نیست بلکه تلاشی است برای فهمیدن اینکه «من چه کسی هستم»، «چه بر من گذشته» و «چرا اینگونه زندگی میکنم»، است.
فهمیدم انسان بدون روایت، پراکنده و گسسته میشود. تجربه دارد، اما معنایی برای آن پیدا نمیکند. برای همین روایت کردن از خود نه یک کار تجملی، که ضرورتی انسانی است.
فهرستی از دلایلی که برای روایت کردن از خود، اهمیت دارند را به طور خلاصه مینویسم. هر چند که این فهرست میتواند ادامه داشته باشد.
۱- هویت
هویت چیزی ثابت و آماده نیست که از ابتدا درون انسان گذاشته شده باشد. ما خودمان را در طول زمان و از طریق تجربهها میسازیم. اما تجربهها تا زمانی که به زبان نیایند، خام و بینظم باقی میمانند. وقتی کسی از ترسها، شکستها، مهاجرت، عشق، تنهایی … خود حرف میزند، درواقع میان اتفاقهای پراکندهی زندگیاش ارتباط ایجاد میکند.
انسانی که نتواند خودش را روایت کند، معمولن احساس از هم گسیختگی و بیمعنایی را تجربه میکند.
۲- مقاومت در برابر فراموشی
اگر انسان خودش را روایت نکند، دیگران او را روایت خواهند کرد و روایتِ دیگران همیشه دقیق، منصفانه یا انسانی نیست. تاریخ پر است از انسانهایی که صدایشان حذف شده چون امکان روایتِ خود را نداشتند.
روایت کردن، نوعی دفاع از موجودیت خویش است. وقتی کسی از رنج یا تجربهٔ شخصی خود حرف میزند، اعلام میکند: «من وجود داشتهام، درد کشیدهام، و زندگی من ارزش شنیده شدن دارد.» به همین علت، خاطرهنویسی، ادبیات شخصی، یا حتی سخن گفتن ساده دربارهٔ زندگی، میتواند عملی انسانی باشد.
۳- مسئلهٔ درمان و رهایی روانی
بسیاری از دردهای انسان زمانی عمیقتر می شود که در سکوت باقی بمانند. تجربهای که روایت نمیشود، اغلب به شکلی مبهم و آزاردهنده در ذهن باقی میماند. گروهی از روانشناسان معتقدند انسان زمانی بهتر با رنج کنار میآید که بتواند آن را به زبان بیاورد.
روایت کردن، دردهای جسمی و آشفتگیهای درونی را به ساختار تبدیل میکند. به همین دلیل است که انسان بعد از گفتنِ یک درد، گاهی احساس سبکی میکند.
پس روایت از خود، فقط انتقال اطلاعات نیست، نوعی کاهش کسالتهای بدنی و نظم دادن به آشوبهای ذهنی هم هست.
۴- ایجاد همدلی میان انسانها
انسانها معمولاً تصور میکنند دردشان منحصر به خودشان است، اما وقتی روایت دیگری را میشنوند، متوجه میشوند که رنج، فقدان، سوگ، طلاق، … تجربههایی مشترکند. روایت کردن از خود، پلی میان انسانها میسازد. ادبیات، سینما و حتی گفتوگوهای روزمره بر همین اساس شکل گرفتهاند. ما از طریق روایتِ دیگری، بخشی از خودمان را هم، کشف میکنیم. جامعهای که در آن انسانها نتوانند خودشان را روایت کنند، بهتدریج جامعهای سرد و بدون همدلی خواهد شد.
۵- مقابله با سطحی شدنِ زندگی معاصر
امروزه اکثر مردم، کوچک و بزرگ، دسترسی آسان و سریع به تصاویر و اطلاعات دارند؛ ساعتها در شبکههای اجتماعی حضور دارند، اما کمتر واقعیت خودشان را بیان میکنند. آنچه نمایش داده میشود اغلب «تصویرِ مطلوب» است، نه «حقیقتِ موجود».
روایتِ واقعیِ خود، برخلاف این نمایش سطحی، نیازمند صداقت و تأمل است. انسانی که خودش را روایت میکند، به ناچار با ضعفها، تناقضها و ترسهایش روبهرو میشود. معلوم است که این کار دشوار است، اما از او موجود آگاهتری میسازد.
۶- امکان مقاومت در برابر پوچی
اگر زندگی فقط مجموعهای از اتفاقهای تصادفی باشد، انسان بهسختی میتواند رنج را تحمل کند. اما روایت، میان گذشته، حال و آینده پیوند برقرار میکند و به زندگی نوعی انسجام میدهد. حتی اگر این معنا کامل یا قطعی نباشد، خودِ تلاش برای معنا دادن، اهمیت دارد.
انسان با روایت کردن، صرفن زندگیش را تعریف نمیکند بلکه آن را تفسیر میکند.
۷- ثبت حضور انسان در جهان
هر انسان تجربهای دارد که هیچکس دقیقن مانند آن را زندگی نکرده است. حتا سادهترین زندگیها نیز ارزش روایت شدن دارند زیرا بخشی از حقیقت انسانی را نشان میدهند.
نتیجه:
روایت از خود، نوعی مسئولیت است. هر انسان تجربهای یگانه از جهان دارد که هیچکس دیگر دقیقن آن را تکرار نمیکند. سکوت کردن دربارهی آن تجربه، به معنای از دست رفتن بخشی از حقیقت انسانی است.
نقاشیهای روی غارها، نوعی روایت از خودِ انسانهای اولیه است. داستانهای افسانهای، رمانها، دفترهای خاطرات، اعترافات شخصی، همه تلاشی بوده برای روایت کردن از خود و اثبات وجودی خود.
نوشتن از خود فقط سخن گفتن دربارهٔ زندگی نیست؛ تلاشی برای فهمیدن، رهایی یافتن، درمان شدن و انسانی ماندن هم هست.
فرشته برگی:
من زندگی خودم را مینویسم تا یادم نرود زندگی کردهام.
من دارم زندگی میکنم؟ شاید پرسشی باشد بعد از یک آزادنویسی غمناک. وقتی به چیزهایی فکر میکنم که دوستشان ندارم. به ملال وحشتناکی که از روزمرگی است یا احساس درجا زدن و مردن. وقتی حس مردگی به سراغم میآید میبینم که در آخر برمیگردم به نوشتن از زندگی. به زندگینامه.
من دروغگوام؟ شاید پرسشی باشد بعد از یک آزادنویسی ترسناک. وقتی مواجه میشوم با واقعیتهای تحریفشدهای که به خورد خودم دادهام. وقتی به ترس از زیستن با دروغی به اندازهی همهی عمرم میاندیشم میبینم که در آخر برمیگردم به نوشتن از زندگی.
بیخیال. این حرفها زیادی کلیاند. کمی عمیق برویم.
دفترم را بازمیکردم و مینوشتم که امروزم چگونه گذشته است. نوشته بودم از خودم متنفرم و خوبی کاغذ این است که مشخص میکند کی گریه میکردی و مینوشتی. اگر نمینوشتم شاید این احساسات و اتفاقات را یادم میرفت و اگر یادمان برود که زندگی کردیم، زندگی هم ما را فراموش میکنید؟ نه. ننوشتن شبیه سر را توی برف کردن است، عین کبک. مینویسم تا تغییراتم را ببینم. روندم را ببینم. تاریخم را ببینم. زندگینامهی من تاریخ من است.
بیخیال. عمیقتر. عمیقتر یعنی زندگینامهایتر. چرا باید زندگی خودم را بنویسم؟
چون به فراموشی میل دارم و به یادآوری نیاز؟
چون عمق میخاهم؟
من فقط کنجکاوم که بدانم چه بلایی سرم آمده است و هربار که مینویسم بیشتر میفهمم این پوست به ظاهر سالم زیرش تاول چرکی حاصل کفشزدگی است.
عاح. اصلن اسم زندگینامه میآید یاد بدبختیهایم میفتم. حالا من که در کار انکار رنجهای زیستهام نیستم ولی انگار چسناله حال میدهد، حالا رنج چسناله نیست ها، ولی خب. شاید نباید اسمش را بگذارم زندگینامه. جیندگینامه بهتر نیست؟ روایتهایی از به گا رفتنهای پی در پی. خیر سرش اسمش زندگینامه است.
پارازیت نینداز. چرا باید بنویسیم؟
خب من ننویسم تو مینویسی عمهننه؟ من یادم برود تو یادت میماند که فرشته برگی در تاریخ گوز گوز گوز داشته چه گهی میخورده است؟ حالا شاید بگویی مگر مهم است؟ نه تو مهمی. من معمولی مهم نباشم، چه کسی مهم است؟ منی که بدون قصد انتشار مینویسم شاید، برای دل خودم مینویسم شاید. این متنها جان میدهند برای انتشار بعد از مرگ توسط یک دوست کسکشتر از خودم، چون من هم همینکار را میکنم صد در صد. من ننویسم چه کسی میداند در این ایام چه گذشته بر معمولیترین جوان خاک بر سر ایرانی؟
شاید بگویی مگه مهم است؟ خب مادرپدر همین کارها را کردیم که زندگیمان بوی دنبلان سوخته میدهد. من زندگینامه مینویسم چون باید زندگی مهم باشد و دلبندم، انگار که مهم نیست و این همان ملال خفهکننده است. پوچی و بیمعنایی و حوصله سر رفتگی.
در هر بگاییای گفتم که میگذرد، نگذشت، مینویسم تا بگویم نمیخاهم فقط بگذرد، میخاهم در چگونگیاش سهیم باشم، و اصلن میدانم که میخاهم چگونه بگذرد؟ میدانم که چه گذشته و چه بلایی سرم آمده است؟
مهدی اسماعیلزاده:
پیش از پاسخ به پرسش «چرایی زندگینامهنویسی»، اول باید به یک تعریف شخصی من از زندگینامه را بررسی کنیم. زندگینامه در واقع شرح وقایع یک فرد است که به تحریر درآمده. پس تفاوتش با گزارشنویسی چیست؟ شاید زندگینامهنویسی شرح وقایع یک فرد با بیان احساس او به مسائل است؛ که در این صورت زندگینامه چیزی جز آمیزهای از دلنوشته و گزارشنویسی نیست.
خب، چرا ما در زندگینامه تمام وقایع زندگیمان را یکبهیک نقل نمیکنیم و فقط به برخی مسائل میپردازیم؟ شاید چون برخی مسائل مهمترند. چه چیزی باعث میشود مهمتر باشند که به رشتهٔ تحریر درآیند؟ تأثیرشان در آینده و یا واکنش فرد.
اینجاست که تفاوت زندگینامه با گزارشنویسی آشکار میشود. در زندگینامهنویسی علتها و واکنش فرد به وقایع پررنگ میشود و در نهایت هم تأثیرات اعمال فرد و یا حوادث دیگر بررسی میشود. پس خلاصه بگویم: زندگینامه شرح واکنش افراد به حوادث زندگی و تأثیرات و نتایج رفتارشان است.
خب، حالا حادثه چیست؟ هر اتفاقی که به میل یک فرد در زندگی نباشد.
مردم دلایل مختلفی برای زندگینامهنویسی دارند. بعضی فقط برای سرگرمی و وقتگذرانی زندگینامه مینویسند. عدهای دیگر برای ثبت تجربهشان برای آیندگان زندگینامه مینویسند. به این صورت که اگر فرد انسان موفقی باشد و در مقابله با حوادث به خوبی عمل کرده باشد، زندگینامهاش درواقع پندنامه است؛ و اگر فرد در زندگی فقط شکست خورده باشد، زندگینامهاش عبرتنامه است.
عدهای دیگر هم زندگینامه مینویسند تا خودِ واقعیشان را پیدا کنند و یا وارد نوعی سفر معنوی شوند. اما دلیل واقعی من برای نوشتن زندگینامهام نه آگاهی دادن به مردم است و نه سرگرمی. شاید انگیزهٔ فرعی من برای زندگی نامه نویسی تمرین نویسندگی باشد، اما دلیل اصلی من برای زندگینامهنویسی، اعتراض به حوادث و اعمالی است که از خودم و دیگران سرزده، اما در زندگی فرصت کافی برای اعتراض به آنها را نداشتهام. خلاصه میتوان زندگینامهٔ من را نوعی اعتراضنامه به بخش های مختلف خودم ودنیا نامید.
علی سوخکی:
برای نوشتن ، هزار دلیل است و برای ننوشتن، هزار و یکبهانه. تویی که دومینوی بهانهها را پی میگیری یا دلیلها را.
اما دلایل:
۱. زندگی نانوشته، ارزش زیستن ندارد و زندگی نزیسته، ارزش نوشتن!
۲. راز بهزیستی در بهنویسی است.
۳. صرفا جهت مباهات به آیندگان:
تا آیندگان بدانند چه موجودات ارزشمندی روی این کرهی خاکآبی، گامیدهاند.
۴. جلوگیری از ربایش موفقیتهای شخصیمان:
پیش از آنکه بقیه موفقیت ما را به نام خودشان ثبت کنند، باید آن را نوشته و به ثبت ملی برسانیم.
۵. سبقت گرفتن از اجل:
زندگیت را بنویس پیش از آنکه، زندگی تو را بنویسد؛ چرا که زندگینامه ننوشته، هیچ غلطی ندارد.
پس زندگیات را بنویس؛ پیش از آنکه پیک مرگ، نامت را بر سر دیوار محله بکوبد و سرت را به سنگ لحد.
۵. برای ثبت تقشهایم در زندگی:
نوشتن زندگینامه، دادن تریبون است به تکتک افرادی که هر روز در حال زیستن آنهاهستم تا ثبتشان کنم. چرا که یک نام دارم و هزار نقش؛ گاهی دکتر میشوم و گاهی مهندس. گاه کودکم و گاه پیرمردی غرغرو.
۶. یادگاری از من در این گنبد دوار بماند.
۷. شاید برخی حیوانات آینده ، با سواد شوند و قصد ادامهی تکامل داشته باشند و نیاز به یک منبع دست اول برای صعود به لیگ بشریت.
۸. آجر کردن نان بتسازان و افزایندگان جمعیت کلاغها:
تا روایت دست اول از شخصِ شخیص و جسمِ جسیمام بماند و آیندگان، بت نسازند و یککلاغ را چهلکلاغ نکنند!
۹. برای سرعت بخشیدن به پژوهش دیگران تا مجبور نباشند کلی به این در و اون دیوار بزنند تا روایت سالمی از زندگی مرا گیر آورده و مکتوب کنند. بنده به فکر دگران، پس خوشبحال دگران!
تا سهم داشته باشم در پیشینه مقالات پژوهشگران. تا در مقدمه بنویسند: “با تشکر فراوان از جناب سوخکی که پیش از وفاتشان، به فکر ما بودند و با مکتوبیدن بیوگرافیشان، دست محققین را از پوست گردو بیرون کشیدند و در خمره عسل فرو کردند. روحش شاد و قلمش پر رهرو باد.”
۱۰. جهت تکمیلِ نسخِ خطیِ موزهها برای هزار سال بعد، چرا که من حتی به فکر تأمین خوراک فرهنگی آیندگان نیز هستم.
۱۱. برای اینکه یک نمونه درخشان و کمیاب از زندگینامهنویسی در اختیار آیندگان قرار گیرد و نوادگان کلانتری در وبینارهای نویسندهساز در هزاره چهارم میلادی در اختیار نوقلمان بگذارد، البته اگر استاد دم به تله دهد.
۱۲. برای تبلیغ آمار موفقیت شرکتکنندگان هنرجویان شاهین جهت جذب مشتری.
در واقع هدف اصلی اینه که کمکی کنیم تا شاهین یه لقمه نون حلال ببره سر سفره!
۱۳. برای ارضای حس فضولی آیندگان
۱۳. دست رد زدن به سینهی کوهسازانِ از کاه
۱۴. تیپا زدن به دروغپردازانِ تاریخ و کژنگاران کموِجدان
۱۵. ضربه شست نشان دادن به کژپژوهان.
۱۶. برای دوختن دهان بیخردان و پانسمان سمبوسهها و جراحی تومورهای بدخیم و بخیه زدن تکهشکستههای دل و سرم زدن به پیکر نحیف زندگانی
۱۷. کلاس گذاشتن برای بقیه و افزایش فرهنگ کلای جامعه:
برای اینکه فرصت ندارم حالاتم را واو به واو و وآن به آن برای بقیه شرح دهم.
لذا چکیدهی زندگینامهام را تقدیماش میکنم تا هم در وقتم صرفهجویی شود و هم آمار مطالعه بالا برود. کلاس هم دارد، برای طرف کلاس میگذاری؛ کلاس چگونگی نگارش زندگینامه به طور غیر مستقیم!
زهرا قاسمیزادگان:
زمانی که استاد کلانتری در وبینار نویسندهساز، از برگزاری دوره ای جدید به اسم زندگینامهنویسی برایمان سخن گفت، جرقهای در ذهنم زده شد.
با خودم گفتم این دقیقا همان چیزیاست که در نوشتن به آن علاقهمندم.
پس بیدرنگ ثبتنام کردم.
اما واقعا نوشتن زندگینامه برای من چه اهمیتی دارد؟
وقتی به گذشته خود فکر میکنم، احساس میکنم هرآنچه که امروز هستم حاصل تجربیاتیاست که در زندگی کسب کردهام.
همانطور که جرج سانتایانا، فیلسوف،شاعر و رماننویس اسپانیایی میگوید:
آنان که سرگذشت خود را به یاد نسپارند محکوم به تکرار آن هستند.
نوشتن زندگینامه باعث میشود با دید عمیقتری زندگی خود را بررسی کنیم و از تکرار اشتباهات خودداری کنیم.
علاوه بر این، با خواندن زندگینامه دیگران نیز، تجربیاتی را میآموزیم که تا به حال کسب نکردهایم.
اینکه اشخاص دیگر، از چه زاویهای به زندگی و مشکلات خویش نگاه میکنند میتواند سودمند باشد.
رفیقم میگوید ولی تجربههای زندگی آدمها متفاوت و منحصر به فرد است، من با یک آدم قاتل هیچگاه نمیتوانم همذات پنداری کنم.
اما من فکر میکنم در همهی زندگیها فراز و نشیب وجود دارد.
خواندن استقامت، پایداری و حتی مصلحتاندیشی کسی که زندگیاش را روایت کرده، میتواند هنگام روبهرو شدن با مشکلات، برای ما دلگرمکننده باشد.
ممکن است بپرسید، خب اگر کسی که زندگینامهاش را مطالعه میکنیم، شخصیت الگویی نباشد چه؟
اگر منظورتان شخصی مثل هیتلر هست که فکر میکنم خواندن زندگینامه آدمی که با انتخابهای اشتباه در زندگی، باعث انحطاط زندگی خود و دیگران میشود هم نوعی تجربه مثبت است.
اما اگر منظورتان آدم های منفعل باشد که فکر نمیکنم کسی زندگینامهشان را بنویسد، مگر اینکه نویسنده سعی داشته باشد با نشان دادن ملال در زندگی آن شخص، خواننده را به عدم بیتحرکی در زندگی تشویقکند.
اما فقط مسئلهی تجربهآموزی نیست. به گمانم دلیل دیگری هم وجود دارد: جذابیت قصه.
آدم ها از گذشته تا به حال، فارغ از نوع تفاوتهایشان، تقریبا همگی به داستان علاقمند هستند.
داستان باعث میشود، مفاهیم زندگی را بهتر درک کنیم و بهخاطر بسپاریم.
برنامهی گهواره را باز میکنم و نوشته های پیدرپی زنی توجهام را جلب میکند.
تا ساعتهای پایانی روز چشم از صفحهی گوشی برنمیدارم، زمان از دستم خارج شده و میبینم هنوز درحال خواندن ادامهی داستاناش هستم.
زنی ۲۳ ساله است که سرگذشت تلخ زندگیاش را در پست های مختلف روایت میکند؛
اینکه بعد دوسال پیشگیری به وسیله قرصهای ضدبارداری، تصمیم به بارداری میگیرد و ناگهان در سونوگرافی متوجه غدهای ده سانتیمتری در رحماش میشود.
وقتی پزشک ها متوجه سرطانی بودن غده میشوند، حکم برداشتن رحم و تخمدان صادر میشود.
زن که کم سن است و کودکی ندارد، در برابر برداشتن رحم مقاومت میکند تا درنهایت دکتری پیدا میشود که تصمیم میگیرد با برداشتن تنها یک تخمدان، زن را درمان کند.
چون با داشتن تنها یک تخمدان هم میشود بچه دار شد؛ البته نه به صورت طبیعی، فقط به کمک روش IVF .
سپس ادامه داستان پرماجرایش را میخوانم .
با سقط های مکررش اشک میریزم و با خبر بارداری دوبارهاش لبخند میزنم.
اما بعد از سهسقط پیدرپی که هرکدام مربوط به ایستقلبی بودهاند،در آخرین بارداریاش با آزمایش آمینوسنتز متوجه میشود فرزندش سندروم داون دارد و حالا نمیداند که کودک را نگهدارد یا سقطاش کند.
وقتی آمار بازدید و تعداد نظرات را نگاه میکنم، متوجه میشوم داستان زندگی چقدر آدم هارا همراه میکند. مثل اینکه تعداد زیادی از آدمها مثل من بیدار ماندهاند و منتظر شنیدن ادامهی ماجرا هستند.
شاید اگر داستانش را نخوانده بودم انقدر عمیق درکاش نمیکردم.
گاه خودم را که هماکنون باردارم، به جای او تصور میکنم، آیا من هم میتوانستم انقدر سختیهارا تاب بیاورم؟
آدمها ذاتا تمایل به شناخت یکدیگر دارند و زندگینامهها این امکان را فراهم میکنند.
هربار که تصمیممیگیرم زندگینامه خودم را بنویسم متوجه میشوم که این کار جرأت بسیار میخواهد. خودروایتگری معمولا سخت ترین نوع زندگینامهنویسی است.
زمانی که شما شخصیت و زندگیتان را عریان کنید و در دید مخاطبان قرار دهید، قطعا آدمهای زیادی پیدا میشوند که قضاوتتان کنند.
مثلا درمورد داستان آن زن، در بخشی از متنش خواندم که با اسباب کشی به خانهای جدید متوجه میشود خانه جن دارد؛ خیلی وقتها دختربچه ای را با موهای بلند در خانه میدیده و یک روز متوجه میشود شخصی در خانه با آرنج هایش به شکمش فشار میآورد.
هیچکس حتی همسرش حرفاش را باور نمیکند اما بعد که به دکتر میرود میبیند هردو کودکی که در رحم داشته، ایست قلبی کردهاند.
با اینکه در خصوص این موضوع تاکید بسیار کرده بود که چیزی جز حقیقت نمیگوید ولی برای من دیدن جن در خانه نوعی توهم بود.
مشاهده کردید که من هم ناخواسته او را قضاوت کردم؟
یا در پایان دلنوشته هایش وقتی در برابر سقط کودک سندرومی مقاومت میکرد، با خود گفتم چرا آدم وقتی شرایط مساعدی برای بچه دار شدن ندارد انقدر تلاش کند؟ آیا به سرپرستی گرفتن بچهای از پرورشگاه کار عاقلانهتری نیست؟
اما با یادآوری اینکه من جای او زندگی نکردهام و حق اظهار نظر ندارم، درنهایت تمام این قضاوتها را دور میریزم و میزان صبر و قدرتاش را در زندگی تحسین میکنم.
آیا همینکه شجاعت بیان صادقانه زندگیاش را داشت، به اندازه کافی قابل تقدیر نبود؟
عدهای میگویند نوشتن زندگینامه خود، خاصیت درمانی نیز دارد.
مثلا افراد مسیحی که با اعتراف کردن پیش پدرروحانی احساس آرامش و سبکی میکنند، یا افرادی که با بیان زندگی خود پیش رواندرمانگر، به مرور درمان میشوند، نمونه های خوبی هستند.
نوشتن از خود بخشی از انرژی های منفی نهفته در وجودمان را تخلیه میکند و با شفاف شدن همه چی در نهایت حس بهتری پیدا میکنیم.
با همهی این استدلال ها، هنوز مطمئن نیستم که شجاعت لازم برای خودروایتگری را دارم یا نه، اما فکر میکنم، زندگی هر آدمی ارزش روایت کردن را دارد و حیف است بدون نوشتن داستان زندگیام، زندگیام را ترک کنم.
شاید خواندن روایت زندگی من، حداقل برای یک شخص، نقطه عطفی در زندگیاش باشد.
سامان مفیدی:
در واقع نمیدانم که چرا زندگی نامهی خودمان را باید بنویسم. شاید اتلاف وقت باشد و خودمان را خسته کنیم یا فرد مشهوری نباشیم که به دیگران این رغبت را دهد که زندگینامهی ما را بخوانند.
دیگران به پشمشان هم نیست که به ما چه گذشت. به نظر میرسد که مردم بیشتر دنبال زندگینامهی افراد موفق یا مشهور باشند یا حتی دنبال فردیاند که زندگی کیسه بوکسش کرده باشد.
گور بابای دیگران، نیازی هم نیست که دیگران بدانند که به ما چه گذشت. شاید بیشتر به درد خودمان بخورد تا دیگری. برایم جالب است که به چه علت، این یا آن واکنش را در گذشته انجام دادهام. شاید باعث شود که رفتارم را تغییر دهم یا اصلاح کنم، یا حتی تکرارکنم.
از کجا معلوم، شاید زندگی نامهی من به درد یکی بخورد و بتواند مشکل یا دیدگاهی را برایش تغییر دهد. ممکنم هست گیر فردی بیافتد که نتها رفتار ناشایست ما را الگو بگیرد و در قبر ما را بلرزاند.
شاید باید زندگی نامهی خودمان را بنویسم. چون اگر به درد دیگری بخورد چه بهتر، اگر هم فقط به درد خودمان بخورد، بازم بد نیست. چون باعث میشه که رفتار گذشته را تحلیل کنیم و در آینده بهتر با دیگران برخورد کنیم. این موضوع به نفع دیگران هم هست.
اما اگر برای کلاسش، زندگینامهی خودمان را بنویسم و تحلیل نکنیم چی؟ موارد بالا نقص میشوند. شایدم هم نقص نشود چون بلاخره یه چیزی نوشتیم هرچند که چرت و پرت نوشته باشیم، بلاخره فکر کردیم، کندوکاو کردیم. لاقل این به ما کمک میکند که مغزمان را ورزش دهیم. بازم به نفعمان است.
اگر هدف از نوشتن زندگینامهنویسی تمرین دادن مغز باشد، شاید راهکارهای بهتری هم برای ورزش مغز وجود داشته باشد. لاقل زندگینامهیمان را شاید استاد بخواند، یا نه شاید سرش شلوغ باشد و سرسری رد شود. اصلاً همینکه اسممان را میخواند کافیست. اگر قرار به خواندن اسم باشد چه لزومی هست که زندگینامهی خودمان را بنویسم. خوب اسممان چندبار پشت هم تایپ میکنیم تا استاد بخواند.
خوب اینجوری هم نمیشود بلاخره یه چیزی باید بنویسم که غر بزند.
نگار کردانی:
بله، من هم مثل همهی آدمهای معمولی از خود پرسیدهام که چرا باید زندگیام را بنویسم؟ مگر این زندگی چه دارد برای نوشتن یا چه کار شاقی انجام دادهام. متعجبم از خودم اما گفتم؛ چند روز پیش به برادرم گفتم قصد دارم زندگی مادر را بنویسم. او با لبخند و لحنی شیطنتبار گفت: «مگه مامانی چی کار کرده؟ نه، من میخوام بدونم نقطهی عطف زندگی مامانی کجاست؟». همانطور که سعی میکردم خنده مانعم نشود، حرفهای استادم را طوطیوار تکرار کردم که: هر کسی زندگی خاصی دارد چون هر آدمی خاص است. گفتم آن دیگر بستگی دارد به هنر نویسنده و چگونه گفتنش؛ که زندگی را برای مخاطب خواندنی کند. گفت: «احسنت» و به افتخار نویسندهی احتمالی که من باشم، کف زد.
اینطور که معلوم است خوب بلدم لالایی بخوانم اما… نه، میخوابم شاید روزی دری به تخته خورد و از زندگی خود سردرآوردم و زندگینوشتم سری شد میان سرها و دیگرانی از آن بهرهمند شدند. اما راستش باور به بیمانندی هر آدم و زندگیاش برایم کافی نبود. دنبال دلیلی میگشتم تا خانه را از پایبست محکم کنم، مبادا آوار شود روی سرم و تلمبارویرانهای تحویلم دهد کنار دیگر ویرانههای به سرانجام نرساندهام.
کدام قصار بود که از استادم شنیده بودم؟ میگفت هر آدمی اگر هفت سال زندگی کرده باشد، به اندازهی تمام عمرش چیز برای نوشتن دارد یا قصه برای نوشتن دارد. نمیدانم. خب اگر فقط تا هفت سالگی زندگی کرده باشد که به دار باقی شتافته و در دار فانی نیست که بخواهد قصه و چیز بنویسد. در دار باقی میشود، میتوان قصههای این زندگی را نوشت؟ جسم نداریم که، بدون جسم چطور میتوان نوشت! بگذریم. یادم نمیآید آن قصار را اما صورت دیگر هم این است که منظور از هفت سال، زندگی واقعن زیسته یا کیفیت و پرمایگی آن مدنظر باشد. چنانچه مثلن انسانی چهل ساله که به واقع تنها هفت سال از این چهل سال را زندگی کرده باشد، از چهل سال به بعد همین هفت سال برای باقی عمرش کافی است که بتواند به ملاعبه با نوشتن بپردازد و فرزندانی خلف بزاید. در نوشتن احتمالن با افزایش سن و کهولت از کار افتادگی در کار نیست و آدمی بلکه بارورتر هم باشد. یادم نمیآید آن قصار را اما همین دریافت اندک گمانم به دادم رسید؛ هفت سال زندگی بسته به کیفیت آن، برای نوشتن قصه و چیز کافی است.
قصه قصه. من میخواستم قصه بنویسم اما چرا موفق نمیشدم؟ از وقتی که به خاطر دارم در خلوت خود بیگانه نبودم با نوشتن اما چرا حالا که عزم آشنایی کرده بودم او این همه با من غریبگی میکرد؟ چرا حالا با اینکه برای شناختنش میآموختم اما او روی خوش نشانم نمیداد؟ من نه تنها نمیتوانستم قصه بنویسم که از نشان دادن پاراگرافی کلمه که از من بیرون آمده ابا داشتم. کمالگرایی، نابلدی، باید بیشتر بخوانم و وقت برای بروز و ظهور هست، اگر چه بیتاثیر نبود اما مخفیگاه خوبی بود. مشکل کار در همان نشان دادن بود. من از دیدن دست و پای بچه سوسکهایم و از اینکه سیاهی آنها، بازتاب تاریکی درونم باشد، به وحشت افتادم و از قضاوت ترسیدم. پس نوشتن نبود که با من غریبگی میکرد، این من بودم که دست و پای خودم را بهخاطر تصورات ذهنی محدودم به زنجیر کشیدم. من میخاستم قصه بنویسم اما نمیتوانستم و نمیخواستم خودم را ببینم چون دیدن و چگونه دیدن را نیاموخته بودم.
تصمیم گرفتم زندگیام را بنویسم چون بارها شنیده و خواندهام و حالا میدانم که آدمی چیزی ندارد جز خودش برای نوشتن. تصمیم گرفتم زندگیام را بنویسم تا مادهی خام جمع کنم برای نوشتن آدمهایی که من نیستند اما مناند. تا اینجا ناباورانه کلی نخود و لوبیا و برنج و دیگر خامجات دستگیرم شده است و فکرش را نمیکردم که اگر بخواهم آنها ببینم و بیرون بیاورم این همه فزونی بیابند. من زندگیام را مینویسم تا دیدن خودم، تا دیدن بیاموزم. چگونه دیدن و ترکیب این مواد هم بماند به وقتش. آسیاب به نوبت.
غزاله فائق:
نوشتن اینکه چرا باید زندگینامهی خودمان را بنویسم، سخت تر از نوشتنِ خود زندگینامه است.
چون دلیل و چیستی هر موضوعی از نگاه و منظر هرکس متفاوت است. برخی شاید زندگینامه نویسی را راهی برای اثبات وجودی خودشان بدانند. و برخی دیگر با ترس از اینکه فراموش شوند دست به نگارشِ زندگینامهی خود بزنند. یا حتی میتوان از این دید هم به آن نگاه کرد که نگارشِ زندگینامهی ما شاید بتواند مرجع و یا دلگرمی برای شخص خاننده باشد. که برای برخی که زندگی پرباری دارند، متنِ زندگینوشتشان پر است از افتخارات و هیجانات و برای برخی دیگر که زندگی سادهتری پیشه کردهاند تنها بتوان به اندک روایات و خاطراتی بسنده کرد.
از نظر من زندگیِ هر انسانی شبیه به کتابیست. و خاندن هر کتاب – حتی آنهایی که مطلب غنی و به درد بخوری هم ندارند – میتواند مطلبی آموزنده برای ما داشته باشد. به قول زندهیاد اکبر رادی: « آثار بد را با همان حوصلهی خاندن آثار خوب میخوانم. به این علت که یادبگیرم که چگونه نباید نوشت.»
وقتی از کسی بخاهید که زندگینامهاش را بنویسد، او را مجبور میکنید که زندگی خودش را زیر و رو کند. و لابهلای هجمهی خاطراتش به دنبال موضوعی بگردد. انگار که با او به زیرزمینِ خانهاش رفتهاید و او یکی یکی اشیاء را برمیدارد، برخی که خاک گرفتهاند را تمیز میکند و سرجایشان میگذارد. برخی را به شما نشان میدهد و راجع به آن توضیحی میدهد. و از کنار برخی بدون هیچ توضیحی میگذرد. حتی بعضیها را بر میدارد و جایشان را تغییر میدهد.
بنابراین انسان ها در نوشتنِ زندگی نامهی خود دچار وسواس هستند و شاید ما واقعن نمیتوانیم ادعا کنیم زندگینامهی کسی را میدانیم. چون آنها – افراد – تنها بخشهایی را که دوست دارند و به شیوهای که میخاهند را عنوان میکنند. خودِ من و شما هم همینطور. هیچکداممان نمیخاهیم تمامِ زیر و زِبَرِ زندگیمان را برای دیگران بازگو کنیم.
پس در نگارشِ زندگینامهی خودمان، لابهلای لحضه هایی که به خاطر میآوریم به دنبال مواردی میگردیم که:
– از نظرمان جالب و تاثیرگذارند
– بامزه و خندهدارند
– آموزنده هستند
– گفتنشان برای ثبت واقعهای تاریخی موثر است
و به همین شکل مواردی دیگر.
و عمومن از کنار لحظههای معمولی گذر میکنیم. اما شاید گفتن و نوشتنِ همین لحظهها و مواردِ به ظاهر معمولیِ زندگی، بسیار جالبتر و تاثیرگذارتر باشد. مثلن کدام یک از این دو روایت برای شما جالبتر است:
– اینکه من وقتی هفت سالم بوده و ظهرها یواشکی به پشتبامِ خانهی مادربزرگم میرفتم و دزدکی از شیشههای آبغورهاش مینوشیدم. – البته جا دارد از دقت نظری که نسبت به تناسب نوشیدن به خرج میدادم تا همهی شیشهها به یک اندازه از سرشان کم شود از خودم تعریف کنم .–
– یا دانستن اینکه برای آزمونِ کنکور چه کتابهایی خاندم و نزد کدام اساتید کلاس رفتم؟
البته که هردو دارای ارزش هستند. اما در نگارشِ خودزندگینامه در ابتدا باید تصمیم بگیریم که میخاهیم خاننده با کدام وجه زندگی ما آشنا شود. میخاهیم از افتخارات علمی و مدارج تحصیلیمان بگوییم یا دوست داریم با تجربهها و درسهایی که در زندگی کسب کردیم آشنا شود؟ یا حتی ممکن است دوست داشته باشیم از لحظههای سادهای که به نظرمان آنها را زندگی کردهایم برایش صحبت کنیم – که البته چون نمیتوانیم در زندگینامه نویسی با خاننده صحبت کنیم باید برایش بنویسیم- و حتی میتوانیم از همهی اینها بنویسیم و صد البته که اگر نمیخاهیم آشِ شلهقلمکاری تحویلش بدهیم، باید گفتههایمان را به بهترین شکل چینش و دستهبندی کنیم. که این خود مستلزم داشتن اندک سواد و مهارتی در نگارش است.
لاله فاضلی:
در جلسهی اول، همین پرسش را با بیانی دیگر از استاد کلانتری پرسیدم: «رسالت ما از نوشتن خودزندگینامه چیست؟». نکند جرقهی این تصمیم استاد، از پرسش من زده شده باشد؟. خودم کردم؛ حالا هم با عزمی راسخ، وارد چالش جستارنویسی میشوم. هزار و سیصد آفرین به این اعتماد به نفس!.
بخشی از کتاب «تقویم بیهدفی» را سه بار خواندم. با دقت و نکتهسنجی. سعی کردم تکنیکهای جستارنویسی را یادداشتبرداری کنم. باید طوری بنویسم که شما باور کنید، ذهنم همین حالا درگیر فکر کردن است. میخواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم و با جملههای پیچ در پیچ عمداً شما را گیج کنم. یک لحظه. فکر بکری به ذهنم رسید.
در میان ژانرهای خودروایتگری، ژانر اعتراف بیشتر از همه توجهم را جلب کرد. برای همهمان پیش آمده: مادربزرگ یا پدربزرگی، یکهو تمام تجربهی سالهای زندگیاش را در یک جملهی کوتاه و تاثیرگذار خلاصه کرده است. مثلاً میتوانم تجربههایم در دانشگاههای علوم پزشکی آزاد، شهید بهشتی و تهران را در یک پاراگراف خلاصه کنم. تجربههای تلخ و شیرین. گاهی شاید لازم باشد، هشداری بدهم:« تجربههای تلخ من خطرناکاند. مثل همان تابلوی ترنهوایی در شهربازی اِوین، اگر بیماری قلبی دارید، چند پاراگراف بعدی را بیخیال شوید». از آن آدمهاییام که پند و اندرز میدهند، حتی وقتی گوشی برای شنیدن نیست؛ حالا هم میخواهم اشتباهاتم را بیسانسور تعریف کنم. خاطراتِ نقاطِ عطفِ زندگیام، با تمام جزئیات، هنوز در ذهنم زندهاند. حالا میخواهم در آرامش امروزم، رابطههای علت و معلولیشان را کشف کنم. در سکوت مطلق.
آن روز قهرمان زندگیام من بودم. آن روز، خدا را ملاقات کردم. آن شب، آخرین رکعت نماز مغربم ناتمام ماند. آن شب، معصومیتم را از دست دادم. آن شب دیگر پدر نبود. آن شب، تمام عکسهای گالری لپتاپم را پاک کردم. آن شب، آرزوی مرگ کردم.« کمک در دسترس است. اگر افکار خودآزاری یا خودکشی دارید، تماس بگیرید و با پشتیبانی مدرسهی نویسندگی ارتباط برقرار کنید. شما با فردی صحبت خواهید کرد که آموزشدیده است و به حرفهایاتان گوش میدهد و از شما حمایت میکند. متشکریم». دیروز، پنجشنبه، در مراسم سالگرد پدرم، از مادرم و برادرم خواستم با سنگ به سنگ قبرم ضربه نزنند. حساسیت شدیدی به صدا دارم. مادرم از این حرف من ناراحت شد.
باورم نمیشود درباره ی ژانر روایت جنگ هم حرفی برای گفتن داشته باشم؛ از جنگ دوازده روزهی ایران و اسرائیل تا درگیری ایران و آمریکا بر سر تنگهی هرمز در ماه مبارک رمضان و نوروز ۱۴۰۵. نیمه شب، سرهنگ نیروهوایی، گرفتارِ موجِ انفجار، پس از مصرف یک ورق هالوپریدول پنج میلیگرم، به من پیام داد. روزبه از این ماجرا ناراحت شد. از اتفاقهای هیجانانگیز زندگیام خواهم گفت؛ باور نخواهید کرد: گروگانگیری در فیروزکوه، حملهی تروریستی در افسریه و استودیوی تاتو.
سال اول ورودم به واحد علوم دارویی بود که با «جول» آشنا شدم؛ جول سوباچ، با دکتری انفورماتیک بایومدیکال از روتگِرز. مسیحی است، اما چند سالیست در اسپانیا آیین بودا میآموزد.« در سکوت یک درخت بنشین؛ او بی هیچ کلامی، راه آرام بودن را به تو میآموزد». جول، اهل کانکتیکات است و در لسآنجلس و فیلادلفیا هم زندگی کرده است. حقیقتاً آشنایی با او بود که مرزهای فکریام را گستردهتر کرد. یک بار به من گفت، من و او در یک ماتریس زندگی میکنیم. و جالبتر از همه، غذای مورد علاقهاش، قورمه سبزی است؛ طعمش را در لسآنجلس چندین بار چشیده است.
اجرای عدالت در حوزههای مختلف، برایم بسیار مهم است. در زندگی همواره در برابر ظلم و زورگویی ایستادهام و بارها تهدید شدهام، اما پشیمان نیستم. ساعت دو نیمه شب، وقتی استاد کلانتری به سه طرح داستان کوتاههایام بازخورد میدهند و میگویند:« نقطهی قوتت فضاهای متفاوتی است که میسازی؛ ذوقت تحسینبرانگیزه. سه نقطه. روحیهت شگفتانگیزه، نگاهت جهانی و گستردهست. این شگفت انگیزه». بعد آرام اضافه میکنند:« تو موجود غریبی هستی، جادویی». خودتان قضاوت کنید: آیا اتفاقات تلخ گذشته دیگر میتوانند برایم اهمیتی داشته باشند؟
مهشید خوشآموز:
شاید نوشتن زندگی خودمان برای خودمان جالب توجه نباشد، ولی شاید برای دیگران جالب باشد. من همیشه علاقمند بودم بدانم همسن و سالانم در هر سنی چه میکنند؟، هرچند که معروف نباشند و زندگی سادهای داشته باشند. در کشورهای دیگر زندگی چگونه است؟ در گذشته زندگیها چگونه بوده است؟
در عصر حاضر اینقدر پیشرفت تکنولوژی و علم سرعت گرفته است که حتی تفاوت زندگیمان برای نسل بعد و قبل از ما هم بسیار تعجببرانگیز است. وقتی از سختیهای زندگی صحبت میکنیم غالباً فراموش میکنیم که خیلی از امکانات زندگی امروزه حتی در دهههای قبل بیبهره بودیم.
همیشه این موضوع ذهنم را درگیر میکند که در عصر حاضر، میتوانیم در جاهای مختلف دنیا همزمان، گذشته و حال و آینده را ببینیم؛ هم زندگی مردم در کشورهای بسیار پیشرفته که در فکر سفر به کرات دیگر هستند و همزمان مردمانی که هنوز در قبایلی دور از تمدن زندگی میکنند. و چقدر جالب بود که از هر کدام زندگینامهای برای خواندن داشتم.
هرچند معمولاً دوست داریم در زندگی دیگران سرک بکشیم و زندگیشان را سبک و سنگین کنیم؛ شاید نوشتن از زندگی خودمان هم، ما را به تعجب وادارد و حقایق نهفتهای را برایمان آشکار کند. نمیدانم در کجا خوانده بودم یا شنیده بودم؛ فردی از یک مشاور راهنمایی میخواسته و درخواستش را در یک ایمیل برای مشاور میفرستد؛ مشاور که گویا خیلی سرش شلوغ بوده و حوصلهی پاسخ دادن نداشته از آن فرد میخواهد بیشتر درباره مشکلش توضیح دهد. بعد از مدتی دوباره فرد جوابی نمیگیرد و دوباره ایمیل میزند و مشاور هم بدون خواندن متن میگوید که بیشتر بنویسد و توضیح دهد؛ این موضوع بیش از چهار بار تکرار میشود؛ در نهایت مشاور ایمیلی دریافت میکند که حاوی پیام تشکر است که با شرح مشکل، به راهحل پی برده است.
بعضی وقتها دوست داریم نقش یک والد یا یک معلم یا یک راهنما را برای افراد کمسن و سالتر از خودم داشته باشم. در زندگی خودم، افراد نزدیک یا همکارانی بودهاند که اطلاعاتشان را از من دریغ کردهاند؛ حتی همکارانی را به یاد میآورم که با رفتن از اداره سوابقی زا از بین بردهاند و همکار جدید را دستخالی گذشتهاند و همواره غریبههایی که با گفتن از خودشان راهنمای من شدند. نوشتن زندگینامه میتواند انگیزههایی را در دیگران بیدار کند.
در بعضی کشورها رسم است که در مراسمی که برای متوفی برگزار میشود؛ نزدیکان شرحی از زندگی فرد و تأثیری که در زندگیشان داشته را برای مدعوین بازگو میکنند و حتی بروشورهایی چاپ میشود و به حضار داده میشود. ولی چقدر بهتر است افراد را قبل از مرگشان بشناسیم و از وجودشان بهره ببریم.
ما آخرین نسل بشر نیستیم وقتی نسلهای بعدی بتوانند زندگینامه ما را بخوانند چقدر برایشان غریب و تعجببرانگیز و عبرتآموز خواهد بود. کسانی که از خود رندگینامهای به جا نگذاشتند، به خفتگان خاموش خاک پیوستند.
زندگی هر کسی بازتابی از افراد و اجتماعی است که در آن میزیسته است و خواندن هر زندگی دیدی از آن اجتماع در اختیارمان میگذارد. آثاری که از گذشتگان به جا مانده همیشه مایه حیرت است. چه خوب بود که از زندگیشان بیشتر میدانستیم. کتابخانههایی که سوزانده شدند، فرهنگهایی که از بین رفتند، جزو ایکاشهای زندگی من است. اگر دسترسیمان به گذشته بیشتر بود و راجع به پزشکی، معماری، مهندسی و خیلی چیزهای دیگر بیشتر میدانستیم؛ الان در جایگاه دیگری بودیم. در سفری که به بوشهر داشتم، در موزه تاریخ پزشکی بوشهر، راهنما دربارهی پزشکی توضیح میداد که اولین پزشکی بوده که توانسته عمل تغییر جنسیت را به نحوی انجام داده که توانایی جنسی برای فرزندآوری حفظ شده بود ولی به خاطر بداخلاق بودنش، دانشجویانش نتوانسته بودند علمی را که داشته به طور کامل ازش یاد بگیرند.
داشتن زندگینامهای از افراد مختلف، میتواند دید ما را به دنیا گسترش دهد. هر شخصی در شرایطی به دنیا میآید و زندگی میکند که خاص خودش است؛ امکانات و استعدادهایی که در اختیار داشته و همینطور محدودیتها و کمبودهایی که داشته شرایط زندگیاش را متفاوت از دیگری میکند. زندگی هر فرد نحوه مواجههاش با این موقعیتها، تصمیماتی که گرفته و نتیجهای که به دنبال هر تصمیم را گرفته نشان میدهد. با خواندن زندگی افراد میتوانیم با هر فرد همراه شویم و بنگریم اگر خودمان در موقعیت مشابه بودیم؛ چه رفتاری میداشتیم.
آنچه بیشتر از علمی که امروز بکار میبریم جالب است؛ اندیشه، تجربه و رفتاری است که منتج به این علم شده است. هرچند زندگی معمولی هم داشته باشیم؛ باز تجربیات ارزشمندی داریم از باورهایی که به مرور تغییر کردهاند، و میتواند برای دیگران مفید باشد. از مسیرهایی که در زندگی رفتیم و به نتیجه نرسیدهایم و یا رسیدهایم. چطوری با شرایط اجتماعی و تغییرات آن سازگار شدهایم؛ هرچند در کشوری مثل ایران، بازگو کردن هر موضوعی در ارتباط با جامعه باعث دردسر است.
بعضی اوقات در موقعیتهایی قرار گرفتهام که حرفهایی از دیگران، به ویژه همکارانم پشتِ سر خودم شنیدهام که باعث حیرتم شده است در حالی که فقط گوشهای از زندگی من را میدانستهاند و قضاوتم کردهاند در حالی که اگر خودم اصل موضوع را برایشان میگفتم؛ آن حرفها را نمیشنیدم هرچند هم میگفتند باور نمیکردند و دوست داشتند برداشت خودشان را داشته باشند.
ما در عصر تکنولوژی و ارتباطات زندگی میکنیم و اطلاعات در مورد زندگی افراد و جوامع مانند گذشته در ابهام نیست. عکس، فیلم، اینترنت و رسانه، اطلاعات زیادی در اختیارمان میگذارد ولی تمام این اطلاعات سطح زندگی انسانها را به ما نشان میدهد و ما را در جریان درونیات فرد و آنچه بر روان افراد گذاشته نشان نمیدهد. به یادآوری خاطرات تلخ گذشته و درک کامل احساسات تجربه شده، میتواند علت احساسات حال ما را برایمان واضحتر کند و به جریان درمان زخمهای روانمان کمک کند. بیان و یادآوری آنچه بر ما گذشته، میتواند به ما نشان دهد؛ معمولاً چه طرحوارههایی در زندگیمان وجود داشته و متوجه بشویم کجا باید مچ این رفتارهای طرحوارهای را بگیریم. میتوانیم با داستان زندگیمان مثل یک رواندرمانگر برخورد کنیم و متوجه خطاهای پنهان زندگیمان بشویم. در کتاب “راه هنرمند” نوشتهی خانم جولیا کامرون، تمرینی وجود داشت که در بازههای پنجساله، از ابتدای زندگیمان، متنهایی بنویسیم و همین تمرین باعث شد؛ با خیلی از احساسات سرکوب شدهام مواجه شوم و نوشتن دربارهی خودم، قسمتی از زندگیم شود.
محبوبه صداقتی:
دیروز یکی از دوستانم از زمانی میگفت که درگیر تماشای پورن بوده. از پروسهی تغییر رفتارش و اینکه الآن به افرادی که درگیر خودارضایی هستند کمک میکند زندگی سالمتری داشته باشند. همان لحظه از خودم پرسیدم من اگر جایش بودم، حاضر بودم اینطوری توی جمع اعتراف کنم؟ اصلاً اگر همچین چیزی را بلند بگویم همیشه جلوتر از پیشانیام واژه «پورن» خودنمایی نمیکند؟
صبر کن… نکند فکر کردی من هم پورن میبینم؟ (ببین چطور بلافاصله دستوپایم را گم کردم). نکند خواهرم این واژهها را بخواند و آبرویم برود؟ نکند واقعاً این چیزی که ازش میترسم، هستم و دارم انکارش میکنم؟ همسر آیندهام دربارهی من چه فکری میکند؟
شاید برای همین باید زندگینامهام را بنویسم. باید آن را همه جای شهر پخش کنم تا انرژی و زمانی که صرف سانسور میشود، جاهای دیگر، دردی دوا کند. شاید آنوقت صفحه اصلی سایت را به دلخواه خودم تغییر دهم. من از آن آدمهایی هستم که حتی وقتی از کاری سر در نمیآورم، از خیر پول نمیگذرم. بلد نیستم؟ یاد میگیرم. (بین خودمان بماند، چینش طراح قبلی همان مثالِ «بده ۶»های آقای کلانتری است. صبر کن! نکند طراح سایت اینها را بخواند؟)
احتمالاً تو هم فکر میکنی این آدم چقدر تشنه توجه است. راستش این را نوشتم تا قبل از اینکه تو مرا قضاوت کنی، خلع سلاحت کنم. اصلاً الکی وانمود کردم که از پول پروژهها نمیگذرم؛ چون به غیر از همین یکی، دیگر پروژهای در کار نیست.
همین الان یاد چیزی افتادم. امروز «قارهی هفتم» را دیدم؛ فیلمی از میشاییل هنکه. داستان خانوادهای از طبقه متوسط، که زندگی ظاهراً بهسامانی دارند (آرام باش، فیلم خوب مشمول لایحه اسپویل نمیشود). بیست دقیقه اول، زندگی روتینشان را نشان میدهد که غرق عادتها شدهاند؛ صبحانه، مدرسه، کار، پمپ بنزین، خرید، مهمانی.
یک روز خداحافظی میکنند که بروند استرالیا -قاره هفتم. اما امان از دل غافل؛ به جایش خودشان را توی خانه حبس میکنند و کاسهکوزهها را شروع میکنند به شکستن. حتی شیلینگها (که حالا دیگر ورقپارهای بیش نیست و جایش را به یورو داده) را پارهپاره میکنند و بعد هم آخرِ سر، هر سه خودکشی میکنند.
شاید تو هم مثل من داری میپرسی چرا. آخر چرا؟ وحشتناک است. اگر از مشاورم بپرسم حتماً میگوید خدا را گم کردهاند، معنا را گم کردهاند. انسان بینهایتطلب است و هر چقدر هم ملک و مال داشته باشد، راضیاش نمیکند. آدمی باید خوشی را از مفهومی بینهایت بگیرد. من هم به تقلید از او همین را میگویم: خدا را گم کردهاند. معنا را.
شاید با خودت میگویی: «بس است عرفان نادیدنی! کمی پایینتر بیا روی زمین. بیا کنار ما. دست از تکرار تقلیدوار بردار.» اصلاً همین تیغ سانسور ما را کشانده سمت چیزهای ناملموس. اصلاً چرا شبیه آن سگ ولگرد شدهام؟ چه ربطی اینهمه به زندگینامهام دارد؟
آهان، یک چیز دیگر هم یادم آمد: کتاب «انسان در جستجوی معنا». دکتر ویکتور فرانکل میگوید اگر انسان معنایی داشته باشد -اعم از چیزهای دیدنی و نادیدنی، مثل زنی که عاشقشی یا خدا- سختترین شرایط را هم سپری میکند. ولی اگر معنایی نباشد، در بهترین شرایط هم خودت را گم میکنی. حالا فهمیدی؟ برای این است که دارم زندگینامه را مینویسم؛ تا میان این همه کدهای المنتور و واژههای روی پیشانی و ترس از قضاوت خواهر و همسر آینده، آن «معنایِ» پنهان را پیدا کنم؛ قبل از اینکه بخواهم تمام شیلینگهای زندگیام را پارهپاره کنم.
نیلا شفائی:
از میان گفتگو خود و آینده
چطور میشود با حال و آینده خود روبهرو شد؟
اهمیت نوشتن و خواندن زندگینامه، ورای مسایل ادبی یا تاریخی، در یک کارکرد ذهنی مشخص خلاصه میشود: امکان خروج موقت از محدودیتهای زیستی و ادراکی.
وقتی زندگینامه مینویسیم یا میخوانیم، دیگر در زندان حواس پنجگانه و محدودیتهای فیزیکی خود محبوس نیستیم. ما میتوانیم درد، شادی، یا حیرت یک کاشف قطب شمال، یک موسیقیدان نابینا، یا یک زندانی عقیدتی را تجربه کنیم از جایگاهی که متعلق به ما نیست. این یعنی افزایش تعداد زوایای دید در دسترس، بدون جابهجایی فیزیکی.
وقتی ما امروز از زندگی خود مینویسیم، یک نسخه از خودمان را روی کاغذ میاوریم. ده سال بعد، وقتی همچنان مشغول همین ثبت هستیم، آن نسخهی قبلی دیگر ما نیست. زبان تغییر کرده، سبک زندگی، محل سکونت و ایدئولوژی. آنچه روی کاغذ مانده، متعلق به شخصی است که دیگر وجود خارجی ندارد. ما به جای یکی بودن، حالا یک رشته پیوسته از خودهای گوناگون هستیم که مستند شدهاند. این مستندات به ما امکان میدهد مسیر تغییر رادقیق و قابل ارجاع ببینیم.
بنظر من: زندگینامهنویسی، فقط ثبت «آنچه بود» نیست، بلکه خلق «آنچه میتواند تا ابد باشد» است.
زندگی به خودی خود پراکنده و آشفته است. نوشتن آشفتگیها، یک مَنِ منسجم میسازد که قابلیت سفر در تاریخ را دارد.
این «مَنِروایتی»، از «مَنِزیستی» قدرتمندتر است. چون میتواند مرگ را به تعویق بیندازد و از محدودهی جسم و زمان تقویم، فراتر برود و در یک لحظه خواندن، هم در کودکی سوژه است، هم در میانسالی او، و هم در زمان حال خودش.
نوشتن زندگینامهی خود در بازهی زمانی طولانی، عملن یک گفتوگوی بیننسلی با خود است. ما با نوشتن، از «من امروز» در برابر قضاوت یا فراموشی «من فردا» محافظت میکنیم و این یک شهادت مداوم است.
زینب قهرمانی:
نوشتنِ زندگی، بیش از آنکه ثبت گذشته باشد، نوعی مواجهه با خود است. آدم تا ننویسد، دقیق نمیفهمد چه چیزی بر او گذشته، چه چیزی در او مانده و چگونه رنجها، شکستها، دلبستگیها و ترسهایش به بخشی از هویت او تبدیل شدهاند. حافظه، برخلاف آنچه تصور میکنیم، انبار منظمی از وقایع نیست؛ حافظه مدام حذف میکند، جابهجا میکند، تحریف میکند و حتی از نو میسازد. زندگینامهنویسی تلاشی است برای ایستادن مقابل این فرسایش؛ نه برای رسیدن به حقیقت مطلق، بلکه برای نزدیک شدن به روایتی که بتواند زندگیِ زیسته را قابل فهم کند.
در بسیاری از متون مربوط به خودنوشت و زندگینامه، از جمله آنچه در «ادبیات من» آمده، نوشتن از خود صرفاً بازگویی اتفاقات نیست، بلکه نوعی «بازنمایی گذشتهی فردی» و «بازگشت به خود» است. این تعبیر مهم است، چون نشان میدهد نوشتن، بیشتر از آنکه محصول حافظه باشد، محصول جستوجو است. انسان هنگام نوشتن، گذشته را از دل اکنون بازخوانی میکند. در واقع ما هرگز گذشته را همانطور که بوده به دست نمیآوریم؛ فقط میتوانیم ردّ آن را در ذهن، بدن، زبان و احساسات امروزمان پیدا کنیم. به همین دلیل، زندگینامهنویسی بیش از آنکه احضار گذشته باشد، احضارِ نسبتِ ما با گذشته است.
شاید مهمترین دلیلِ نوشتنِ زندگی همین باشد: آدم بدون روایت، خودش را گم میکند. زندگی وقتی نوشته نمیشود، به مجموعهای از تجربههای پراکنده تبدیل میشود؛ تکههایی نامرتب از درد، لذت، اضطراب، فقدان و روزمرگی. اما نوشتن، میان این تکهها رابطه ایجاد میکند. نه اینکه الزاماً همهچیز را منسجم و روشن کند، بلکه دستکم نشان میدهد چه چیزهایی در زندگی ما تکرار شدهاند، چه زخمهایی مدام بازتولید شدهاند و چه میلهایی پنهان ماندهاند.
هرماینی لی در بحث زندگینامهنویسی، بر این نکته تأکید میکند که زندگینامه شکلی از تاریخ است. این جمله فقط یک تعریف نظری نیست. معنایش این است که تجربهی فردی، بخشی از حافظهی جمعی است. تاریخ فقط جنگها، حکومتها و وقایع بزرگ نیست؛ تاریخ، زندگیِ آدمهایی هم هست که اضطراب، عشق، بیماری، تنهایی، مهاجرت، فقر یا امید را تجربه کردهاند. وقتی کسی زندگی خودش را مینویسد، در واقع دارد بخشی از تاریخِ زیستن در یک زمان و مکان مشخص را ثبت میکند. حتی جزئیترین خاطرات شخصی هم میتوانند حاملِ حقیقتی تاریخی باشند.
اما مسئله فقط ثبت کردن نیست. اگر قرار بود زندگینامه صرفاً بایگانی خاطرهها باشد، ارزش ادبی و انسانی چندانی نداشت. اهمیت نوشتنِ زندگی در این است که انسان از خلال روایت، به تجربهی خودش معنا میدهد. معنا چیزی نیست که از قبل در زندگی وجود داشته باشد و فقط کشف شود؛ معنا اغلب در فرایند روایت ساخته میشود. بسیاری از تجربهها تا وقتی نوشته نشوند، صرفاً دردند، یا آشفتگیاند، یا حس مبهمی از فقدان. اما وقتی به زبان درمیآیند، امکان فهم پیدا میکنند. زبان، رنج را حذف نمیکند، ولی آن را از وضعیت خام و بیشکل بیرون میآورد.
به همین دلیل است که در بسیاری از روایتهای خودنوشت، بدن اهمیت پیدا میکند. بیماری، فرسودگی، تغییرات جسمی، ترس از مرگ یا تجربهی درد، فقط امر زیستی نیستند؛ اینها تجربههاییاند که نگاه انسان را به خودش و جهان تغییر میدهند. بدنِ رنجور، حافظه تولید میکند. آدم در مواجهه با آسیبپذیریِ خودش، ناگهان به زمان، گذشته و فناپذیری حساس میشود. نوشتن در چنین لحظههایی فقط ثبت واقعه نیست؛ نوعی مقاومت در برابر محوشدن است. انگار انسان میخواهد بگوید: «این درد وجود داشته، من آن را زیستهام، و حالا میخواهم آن را به زبان بیاورم تا از سکوت خارج شود.»
در «ادبیات من» به این نکته اشاره میشود که نوشتن از خود، همیشه نوعی انتخاب است. ما همهچیز را نمینویسیم؛ انتخاب میکنیم که چه چیزی گفته شود، چه چیزی حذف شود و چه چیزی برجسته بماند. همین انتخابهاست که زندگینامه را تبدیل به ساختنِ روایت میکند، نه فقط گزارش کردنِ واقعیت. در نتیجه، زندگینامهنویسی بیش از آنکه بازتاب کامل زندگی باشد، تفسیرِ زندگی است. آدم هنگام نوشتن، ناچار میشود دربارهی خودش تصمیم بگیرد: کدام تجربه تعیینکننده بوده؟ کدام رابطه هنوز در ذهنش زنده است؟ کدام فقدان هنوز تمام نشده؟
از اینجا میشود فهمید چرا خواندنِ زندگی دیگران هم اینقدر اثرگذار است. وقتی کسی زندگی خودش را صادقانه مینویسد، خواننده فقط با یک فرد روبهرو نیست؛ با امکانی برای شناختِ خودش روبهرو میشود. ما در رنجهای دیگران، ترسهای خودمان را میبینیم؛ در شکستهایشان، بخشی از شکستهای خودمان را؛ و در حافظهی آنها، خاطرات فراموششدهی خودمان را. به همین دلیل، بعضی کتابهای خاطره یا زندگینامه، بیشتر از بسیاری از متنهای نظری، انسان را تکان میدهند. چون تجربهی زیسته، پیش از آنکه مفهوم باشد، حس است؛ و حس، مستقیمتر عمل میکند.
زندگینامهنویسی همچنین با مسئلهی هویت گره خورده است. هویت چیزی ثابت و یکدست نیست؛ مدام در حال بازسازی است. انسان در طول زندگی، نقشهای مختلفی را تجربه میکند و هر تجربه، تصویری تازه از او میسازد. نوشتن کمک میکند این تغییرات دیده شوند. کسی که زندگیاش را مینویسد، در واقع دارد مسیرِ تبدیل شدنش را ثبت میکند. این ثبت، لزوماً به معنای رسیدن به یک نتیجهی روشن نیست. گاهی حتی برعکس، نوشتن باعث میشود آدم بیشتر به ابهامهای خودش آگاه شود. اما همین آگاهی هم ارزشمند است، چون مانع از آن میشود که انسان زندگیاش را صرفاً تحمل کند، بیآنکه آن را بفهمد.
یکی دیگر از دلایل اهمیت زندگینامهنویسی، مسئلهی فراموشی است. فراموشی فقط از دست دادنِ خاطره نیست؛ گاهی نوعی حذف شدن است. تجربههایی که نوشته نمیشوند، بهمرور محو میشوند، نه فقط از حافظهی فردی، بلکه از حافظهی جمعی. به همین دلیل، نوشتن میتواند نوعی حفظ کردن باشد؛ حفظِ صداها، جزئیات، آدمها و لحظههایی که در روایتهای رسمی جایی ندارند. بسیاری از زندگیها هیچوقت وارد تاریخ رسمی نمیشوند، اما این چیزی از ارزش آنها کم نمیکند. اتفاقاً زندگینامهنویسی اغلب از همین نقطه اهمیت پیدا میکند: از نجات دادنِ تجربههایی که ممکن بود کاملاً خاموش شوند.
در این میان، خاطرهنگاریِ مربوط به جنگ، فقدان و مرگ جایگاه ویژهای دارد. مثلاً وقتی خاطرات شهید نوری در «تکسوار» ثبت میشود، مسئله فقط بازگوییِ زندگی یک فرد نیست؛ نوعی تلاش برای حفظِ تجربهای انسانی در برابر فراموشی است. خاطره در اینجا فقط مادهی خام روایت نیست؛ بخشی از حافظهی جمعی است. این نوع نوشتن نشان میدهد که زندگینامهنویسی میتواند پلی باشد میان امر شخصی و امر تاریخی.
با این حال، نوشتنِ زندگی همیشه با خطر همراه است؛ خطرِ خودفریبی، اغراق، سانتیمانتالیسم یا تبدیلِ رنج به نمایش. شاید به همین دلیل است که نوشتنِ خوبِ زندگی کار دشواری است. چون نویسنده باید بتواند میان صداقت و روایت تعادل برقرار کند. نه خودش را قهرمان کند، نه زندگی را مصنوعی و تزئینی بنویسد. زندگینامه زمانی ارزش پیدا میکند که بتواند پیچیدگی انسان را حفظ کند؛ یعنی نشان دهد آدمها همزمان میتوانند آسیبپذیر، متناقض، ضعیف، امیدوار و سرگردان باشند.
نوشتنِ زندگی، در نهایت، تلاشی برای ساختنِ پیوستگی است. انسان بدون روایت، در معرض پراکندگی است؛ روزها میگذرند، تجربهها دفن میشوند و رنجها بینام باقی میمانند. اما روایت، میان گذشته و اکنون رابطه ایجاد میکند. این رابطه لزوماً آرامشبخش نیست، اما امکانِ فهم را فراهم میکند. و شاید زندگینامهنویسی دقیقاً از همینجا اهمیت پیدا میکند: نه بهعنوان هنری برای زیبا کردن گذشته، بلکه بهعنوان کوششی برای قابلتحمل و قابلفهم کردنِ زندگی.
سهیلا جوکار:
در مطب پزشک جراح لثه، تابلویی به دیوار بود.
«نخ دندان برای همه ضروری نیست. مگر کسانی که میخواهند دندانهای سالمی داشته باشند.»
پس برای نوشتنِ زندگی خودمان بایدی در کار نیست. مگر اینکه بخواهیم بگویم:
۱. گفتتیهایی را که نمیتوان به زبان آورد.
۲. بدون سانسور گفتن ونوشتن.
۳. مواقعی که دوست نداریم با دیگران درددل کنیم.
۴. سبک کردن سنگینی دل و ذهن.
۵. بنویسم چه کسی بودم. چه کسی هستم.
۶. عشق به خاطرهبازی.
۷. گفتن از عصری طلایی و چیزهایی که دیدیم و تجربه کردیم و کیفش را بردیم. برای نسلی که هیچ از آن نمیداند.
۸. شاید هم یک نوع مرض برای یادآوری نداشتنها، دلخوریها، از دست دادنها…
سحر فرهادی:
که سوم شخص شوم و از دور سحر ببینم.
۱. چهها را ساده میانگاشتمو فاجعه بودند؟ چرا سادهشان میاندیشیدیم؟ چرا پیشپاافتادهشان نمیدانم حالا؟
۲. چهها را فاجعه میانگاشتمو ساده بودند؟ چرا فاجعه میدانستم؟ الان فاجعه نمیدانم چرا؟
۳. اگر بازگردم، انتخابم همانهاست؟
اگر همانهاست، چرا؟
اگر نیست، چرا؟
۴. کدام خاطرهها، مکانها و اشخاصی از حافظهام به کلی پاک شدهاند؟ چرا؟
۵. کدام خاطرهها، مکانها و اشخاصی را به سرعت به یاد میآورم یا مدام در خواب میبینم؟ چرا؟
۶. اغلب، اوقاتم را چگونه گذراندهام؟ چرا؟
۷. اغلب، خلق غالبم چه بوده است؟ چرا؟
۸. چه میشد که تصمیماتی یهویی میگرفتم گاهی؟ نتیجه غالبا مطلوب بود یا…؟
۹. چه وقتهایی خشم دیوانهام کرده؟ چرا؟ چه کردهام؟باز هم همان کار را میکنم اگر برگردم؟ حالا چه میکنم؟
۱۰. الگوی روابطم را میابم. چه ویژگیهایی را میپسندم و کدامها را نه. چرا مدام با افرادی با ویژگیهای غالبِ مشابه، ارتباط میگیرم؟ نیازم چیست؟
۱۱. حواسی را یاد آورم که خوشم میکردند و کنند حالا شاید.
۱۲. حواسی را یاد آورم که بیزارم میکردند و حالا خودم را عادت دادهام اما بیزارم هنوز.
باید سر عادت بمانم باز؟
چرا بدانم؟ حالا که، آگاهانهتر تصمیم گیرم و برگزینم، شااید.
آینهی عبرتِ خودم شوم، خودم
شاید.
۱۳. سوژههای متفاوتی برای قصهنویسی صید میکنم.
۱۴. شاید یادآوری برخی خاطرهها، مکانها، آدمها، نگاهها، لمسها، بوها شعرم بیرون نهد.
میاندیشم
زندگی معمولیام، غیرمعمولیهای بسیاری دارد که میتوان از آنها نوشت.
آناهیتا آهنگری:
۱. چون زندگی بدون نوشتن بهسرعت فراموش میشود.
بسیاری از لحظهها در ذهن ماندگار نیستند.
نوشتن به ثبت و حفظ تجربهها کمک میکند.
۲. چون نوشتن کمک میکند زندگی را بهتر بفهمیم.
نوشتن باعث روشنتر شدن تجربهها میشود.
بازنگری در آنچه گذشته.
۳. چون حافظه همیشه دقیق و کامل نیست.
خاطرات تحریف میشوند.
برخی جزئیات حذف یا اغراق میشوند.
نوشتن ما را به واقعیت نزدیکتر میکند.
۴. چون نوشتن به شناخت بهتر خودمان کمک میکند.
نوشتن، لایههای پنهان احساس را، آشکار میکند.
دلیل برخی واکنشها مشخص میشود.
نوشتن زندگینامه، نوعی خودشناسیست.
۵. چون نوشتن باعث تخلیهی ذهنی و آرامش میشود.
فشار ذچرا باید زندگی خودمان را بنویسیم؟
۱. چون زندگی بدون نوشتن بهسرعت فراموش میشود.
بسیاری از لحظهها در ذهن ماندگار نیستند.
نوشتن به ثبت و حفظ تجربهها کمک میکند.
۲. چون نوشتن کمک میکند زندگی را بهتر بفهمیم.
نوشتن باعث روشنتر شدن تجربهها میشود.
بازنگری در آنچه گذشته.
۳. چون حافظه همیشه دقیق و کامل نیست.
خاطرات تحریف میشوند.
برخی جزئیات حذف یا اغراق میشوند.
نوشتن ما را به واقعیت نزدیکتر میکند.
۴. چون نوشتن به شناخت بهتر خودمان کمک میکند.
نوشتن، لایههای پنهان احساس را، آشکار میکند.
دلیل برخی واکنشها مشخص میشود.
نوشتن زندگینامه، نوعی خودشناسیست.
۵. چون نوشتن باعث تخلیهی ذهنی و آرامش میشود.
فشار ذهنی کاهش پیدا میکند.
نوعی نظم دادن به درون است.هنی کاهش پیدا میکند.
نوعی نظم دادن به درون است.
و در آخر خاطرات بخش بزرگی از مناند.
مهسا اعتصامنیا:
وارد خانه میشوم. خانه سبز پدری. صندلی برمیدارم. زیر درخت انجیر مینشینم. نقطه امن من. گویی شبیه ماشین زمان برایم عمل میکند. مهسای ۷ ساله را میبینم. مهسای ۱۸ ساله. مهسای ۲۵ ساله. تکهای کاغذ برمیدارم. شروع میکنم به نوشتن. ناگفتهها یکی پس از دیگری ازهم سبقت میگیرند. راحت روی کاغذ مینشینند. فکر میکنم برای چه مینویسم از مسیرم؟مهسای ۷ ساله که دیگر برنمیگردد. میبینم شاید برنگردد اما کلماتم مرهمی برای زخمهایش است که روی تنم به یادگار گذاشته. میبینم مهساهای دیگری هم هستند. دوست دارم هرجا که احساس تنهایی کردند از گم کردن مسیر، کشف کردن خودشان ترسیدند، کلماتم دستشان را گرم بگیرد، فشار بدهد و بگوید: «من کنارتونم.»
زندگی ام را بالا پایین میکنم. دنبال دستاوردها و شکستها نیستم. نه اشتباه نکنید.فقط اسکن میکنم ببینم اگر قرار باشد دوباره برگردم اول راهِ ندانستنهام دلم میخواست چه بشنوم؟ همه از موفقیتهاشان تعریف میکردند. دانشگاه، زندگی مستقل همه و همه چقدر هیجان انگیز است. اما رنگهای تیره داستان مخفی میماند. از زندگی خود خواهم گفت چون دوست دارم نشان بدم پالتی از رنگ تمام احساساتی را که تجربه کردم. شادی، غم، ناکافی بودن، شوق، ماجراجویی. شاید داستانم شبهای تاریک عدهای را سریعتر صبح کند.
اوایل مینوشتم چون قلبم سبک میشد، ذهنم رها. احتمالا فکر کنید چه خودبزرگبین اما میبینم دوست دارم داستانهای من، نگاه من، شاید بخشی از تاریخ زمانهام شود. تا تجربیاتم توسط بقیه هم زیست بشود.
روزی یکی از استادانم، از جراحهای قلب نامدار، کتابی بهم هدیه داد و گفت: «مکتوبش کن. از مسیر پزشک شدنت بنویس. بنویس وگرنه فراموش خواهد شد.» به خاطر سپردم اما گاهی وسط کش و قوس داستانت هستی، نای نفس کشیدن هم نداری چه برسد به نوشتن. نوشتههایم بیشتر شکل و شمایل دلنوشته داشتند. تخلیه احساسات. الان که آرام گرفتم، تکههای پازل بیشتری را پیدا کردم. میتوانم قلم بردارم .آهسته دنیابم را خلق کنم. نتیجه را نمیدانم. اما قلبم را به تپش میاندازد و این نشان زنده بودن خوشحالم میکند.
شکیبا اسکاف:
برای پاسخ به این سوال ابعاد مختلفی به ذهنم میرسد. شاید در یک طبقهبندی کلی بتوان گفت زندگی نامه دو بعد فردی و اجتماعی دارد که شخص در فردیت خود محیط پیرامونش را نیز بیان میکند و امکان آشنایی با جهانی که زیسته را برای خوانندگان فراهم میکند. هر بار که به آدمی نگاه میکنم برایم جالب میشود که بدانم «او بودن» چگونه است. یعنی جهان از نگاه او چگونه شناخته میشود و زندگینامه دریچهایست به روی جهان از منظر روایتگری که خودش و جهان پیرامونش را در کنش و واکنش رویدادها بیان میکند. شناختی که از مسیر احساس، ادراک، کنش و واکنش جهان به واسطهی او گذر کرده و اکنون به بیان رسیده.
راوی یک زندگینامه، خود را در محیط پیرامونش درک میکند. بنابراین میشود گفت زندگی نامه تاریخ است و جغرافیا، جامعه شناسی ست و روانشناسی، فرهنگ است و مذهب، اقتصاد است و سیاست. تصور کنید شخصی تصمیم بگیرد در زندگینامه اش روند نرخ اقلام و کالاهای مصرفیش را بنویسد. بنابراین ما با اقتصاد یک دورهی زمانی خاص در یک جغرافیای خاص مواجه خواهیم شد. همچنین میدانیم اقتصاد یک جامعه محصول عواملی نظیر تولید، عرضه، تقاضا، سیاست، روابط بینالملل، فراوانی و .. است.
پس وقتی زندگینامه مینویسیم فردیت خود را در اجتماع بیان میکنیم. فردیتی که متأثر از روابط رسمی و غیررسمی، فرهنگ، مذهب، اقتصاد، تکنولوژی، آموزش و پرورش، رسانه و… است. شاید بتوان گفت زندگینامهی هر شخص نقشهی راهی ست که او پیموده و میتواند دیدگاه سودمندی به خوانندگان بدهد. نقشهی راهی که میتواند نگاهی نقادانه نسبت به روند وقایع ایجاد کند. حتی با دیدی ژرفتر زمینهساز تغییرات بنیادین در نگرش خوانندگان شود. میدانیم واکنش ما برخاسته از نگرش ماست و جهان ما برساختهی نگرش ما. خاطرات آنه فرانک یکی از آن نمونههایی ست که در عین سادگی ژرفایی دارد که خواننده را به تأمل در خودش و جهان پیرامونش وامیدارد. و چهرهای از جنگ را به ما نشان میدهد که شاید کمتر به آن پرداخته شده. با این حساب آیا انتشار زندگینامهی صاحبان کسب و کار در زمان قطعی اینترنت چیزی را تغییر خواهد داد؟ من فکر میکنم زندگینامه نویسی میتواند یکی از روشهای تأثیرگذار برای تغییر جهانمان باشد.
با این اوصاف شاید نوشتن زندگینامه وظیفه است نه انتخاب.
مریم حاجیکریمی:
میخاستم بگویم زندگیام را مینویسم تا بماند برای آیندگان. تا تجربههایم را منتقل کنم به دیگری. اما بیا روراست باشیم و دست برداریم از این جواب کلیشهای پشتِ تریبونگونه. میخاهم بنویسمش، چون شدهام شبیه ماهیای که از تنگش افتاده بیرون و برای ذرهای هوا لهله میزند. برای ذرهای اکسیژنِ نو. برای دل کندن از بوی کهنگی پیچیده در آبراهههای مغزم. که اگر ننویسم، خفه میشوم.
هیچوقت گمان نمیکردم روزگاری دست بزنم به نوشتن زندگینامه. من، همان کسی بودم که دوست دوازدهسالهام هیچ نمیدانست از زندگیام. چون میترسیدم از گفتن. هراس داشتم حتی از نوشتنشان. اگر کسی میفهمید مادرم مریض است، چگونه میتوانستم دوباره به چشمهایش نگاه کنم؟ اگر کسی در مدرسه میفهمید بابا زن گرفته، با من دوستی میکرد؟ اگر کسی میفهمید که؟
میدانستم که همه چیز را میدانند. اما احمقانه خودم را زدهبودم به نفهمی. از خودم قلکی ساختهبودم با دیوارهایی از آجرهای سرد سکوت. دردها را از سوراخ گلو میدادم پایین و توی دلم انبار میکردم، مثل مورچهای که دانههای تلخ را برای زمستانِ بیپایان ذخیره میکند.
اما قلک، یکجایی لبریز میشود. مگر نه؟ قلک من هم شکست. نه با چکش، که از فشارِ خودِ غصهها ترک خورد. غصهها، گلبول قرمز شدند و با خونم جریان یافتند در همهی جای بدنم. زمین خوردهبودم از این همه سنگینی. جایجای بدنم زخم بود. چرکین. از هر طرف خون فواره میزد، چاههایی که از بیابانِ سینهام فوران کردهبودند.
با چسب زخم کدامیک را بند میآوردم؟ بتادین توی یخچال کفافِ ضدعفونی همهی زخمها را میداد؟ کدامیکیشان بخیه نیاز داشت و کدامیکی را باید سوزاند؟ چگونه میتوانستم جلوی این خونریزی را بگیرم، وقتی دستانم پر از زخم بودند؟
اما صبر کن. مگر باز هم میخاهم احتکار کنم غصهها را؟ کرایهی انبار دل گران اسن و من دیگر توانِ اجارهاش را ندارم. آن به قیمت آرامشِ روانم.
پس تصمیم گرفتهام، بنویسم. فریادها را بیرون برانم از شیار به شیارِ سلولهایم. مثل بیرون کشیدن علفهای هرز از باغچهای که سالهاست آب ندیده. تا بیابم الگوی پنهان زندگیام را. بشناسم دردی که هر سال پیراهن عوض میکند و نونوارانه چنگ میزند به بندِ دلم. میتوانم؟ اگر کسی زندگیام را بشنود و مسخرهام کند، چه؟ شاید انگشت بگذارد روی زخمهایم و بخندد. شاید بعد از نوشتنشان، عذابوجدانِ برونریزی بشکند مرا. مثل کسی که راز همسایه را فاش کرده باشد.
اما میخاهم دل کنم. میخاهم خالی شوم، مثل استخری که بازش کردهاند تا آب کهنه بیرون بریزد و جای آن را هوای تازه بگیرد. همسایهمان میگوید دلت را خالی کن. جایی نگهدار برای غصههای دیگرت. تو جواتی و زندگیات مانده هنوز. گوش می دهم به حرفش و میخاهم جایی بماند برای تحمل دردهای نو.
اما اگر مرورشان کردم و بههم ریختم، چه؟ اگر تلخیها گلویم را خراشیدند و توانم را گرفتند، چگونه تاب بیاورم این جراحتهای دوباره را؟
نمیدانم. اما یک چیز را خوب فهمیدهام. یکبار جان دادن، بهتر از هرثانیه جان دادن است و نوشتن، شاید همان یکباره جان دادن باشد. شاید قلم، همان چاقوی جراحیای باشد که آلودگی را از تنِ جان بیرون میکشد. شاید کاغذ، همان سفرهی سفیدی باشد که میشود تمامِ تلخیها را روی آن چید، نگاه کرد، نفس کشید و بعد آهسته قدم گذاشت بر صفحهی سفیدی دیگر. خالی تهی. بدون رنجِ گذشته.
ثمانه چیتگرها:
خب چرایی این پرسش از کجا میآید و بایدش از کجا؟
اصولا هر پرسشی که با «چرا» میآغازد، تنها یک پاسخ ندارد و بسته به شرایط افراد، پاسخها متفاوت است. مثلا اگر شما برای رویدادهای فیزیکی، چرا بیاورید؛ هزارجور دلیل و اگر وجود دارد که تا شرایط چه باشد و جواب آن چرایی؛ چه از آب در بیاید.
همینطور هست در ریاضی و باقی علوم حتی فلسفه. شما در جواب چرایی در باگهای فلسفی تنها یک پاسخ از فیلسوف نمیشنوید؛ که چه بسا پای چندین علت و معلول در میان باشد.
حالا اینکه ما «چرا باید زندگینامهی خود را بنویسیم؟» هم خودش یک سوالی هست که ممکن است، خودش زیر سوال باشد.
مثلا:
آیا اینکه ما باید زندگینامهمان را بنویسیم، اساسا؛
تاثیری در زندگی خودمان دارد؟
تاثیری در زندگی دیگران چه؟
چرا باید مرور خاطراتی کرد که عمری تلاش کردهایم فراموششان کنیم؟
چرا باید خودمان را گوشهای گیر بیندازیم و از آن بالا خود را به چالش بکشیم که چنین و چنان؟
اینکه ما قلم در دست بگیریم و ساز نوشتن کنیم که؛ «ای آقا بیاد بخوانید و ببینید من چه آدمی بودم و چهها که بر سر من نیامد و چه سختیها که نکشیدم و چه ظلمها که از نامهربانان دوران ندیدم و غیره..»، خب چه دردی از ما دوا میکند؟
آیا مظلومنمایی میکنیم و ترحم میخریم؟
یا مثلا میخواهیم درس عبرتی باشیم برای آنان که ما را میخوانند؟
یا شاید هم میخواهیم بگوییم از دماغ فیل افتادهایم و شما اگر در شرایط من بودید، عمرا مثل من تاب میآوردید.
اما اگر بخواهم مثبتتر نگاه کنم و به چرایی این پرسش بیندیشم، تنها یک جواب مورد قبول برای خودم مییابم و آن هم، این است:
شما با نوشتن زندگینامهتان، یک رزومه برای خودتان نوشتهاید. یک رزومه شبیه رزومههای کاری برای استخدام. و این نه تنها بد نیست که خیلی هم بجا و پسندیده است، اما به شرطهها و شروطهها.
۱. شما حق ندارید با نوشتن رزومهی عمری که از سر گذراندهاید، افسردگی و افسوس دامنتان را بگیرد و کاسهی چه کنم و چرا به دست بگیرید و خودتان را فحش و لعنت کنید که خاکبرسرت با این زندگی که کردی و عمری که به فنا دادی.
۲. حق ندارید؛ کینه و تنفرتان نسبت به بانیان ناکامی شما، در شما جان بگیرد و آه سرد از نهان برآرید و نفرینهای کهنه را تازه کنید.
۳. قرار نیست دردهای گذشتهتان، روزگار حال و آیندهتان را خراب کند.
۴. حق ندارید؛ گوشهای بنشینید و رزومهتان را با اشک نظاره کنید که اگر اینکار را میکردم اینگونه میشد و اگر اینکار را نمیکردم، آنجور.
۵. حق ندارید خودتان را مذمت کنید و از زندگی بیفتید.
اما؛ پس این رزومه چه بدرد میخورد؟
خب مشخص است که بدردی نمیخورد. این رزومهی یک عمر زندگی شماست. این روزها و ساعتهایی است که ممکن است، الان برای تکتک اتفاقاتش، به خود آفرین بگویید یا خود را ملامت کنید.
اما ما همگی باید بخاطر داشته باشیم؛ این رزومه، ارزشی به بهای عمر ما دارد. عزیز است و باید قدرش را بدانیم. عمری بوده است، هدیهی خداوند به ما.
نشان میدهد که تاکنون هر کاری که کردهایم یا نه، در زمان خودش بهترین کاری بوده است که از ما برمیآمده است، پس انجام دادهایم.
و اگر کاری که اکنون تصور میکنیم اشتباه بوده و انجام شده است؛ ایرادی ندارد، این فکر امروز ماست. در آن زمان و در آن موقعیت، شرایط اینگونه باید میبود.
خیلی جاها درس گرفتیم، رشد کردیم، بلند شدیم، شکستیم، عاشق شدیم،…
در کل میخواهم بگویم ما ثانیهبهثانیهی عمرمان، آنچه از دستمان بر آمده، کردهایم. به اندازهی عقلمان و به قد فهممان.
امروز عقل ما گونهی دیگری میاندیشد، با عقل امروز عمر بیچارهی دیروزمان را زیر سوال نبریم.
شاید بشود درسهایی برای آیندهمان بگیریم و راه را بهتر طی کنیم، اما باور کنید آنقدرها هم که فکر میکنیم تفاوتی نمیکند.
بله، این رزومه و نگارش زندگیای که از سر ما گذشته است، شاید روزی به کار کسی هم بیاید، اما بیشتر از همه برای خودمان است، برای دل ما، برای قدمهایی که رفتهایم و شبهایی که صبح شدهاند و صبحهایی که ناگهان شب.
داستانی که خواندنش، تنها برای خودمان، هرقدر هم تلخ باشد، شیرین است و دلپذیر. چون تو آن را زندگی کردهای، تو رفتهای و تو اکنون اینجایی چون آنروزها را تو آمدهای.
این نظر بنده است. حالا خود دانید.
کدام متنها برایتان الهامبخشتر بودند؟
17 پاسخ
آنای عزیزم «چون زندگی بدون زیستن به سرعت فراموش میشود».
لاله جانم «آیا اتفاقات تلخ گذشته دیگر میتوانند برایم اهمیتی داشته باشند؟» وقتی چنین آدم جادوییای شدهاید، گمان نمیکنم.
مهسای اعتصامنیا «نگاه من، شاید بخشی از تاریخ زمانهام شود»
سحر عزیز من «زندگی معمولیام، غیرمعمولیهای بسیاری دارد که میتوان از آنها نوشت»
آقای سوخکی «برای ارضای حس فضولی آیندگان» بگویم…حواسم به مورد دوازدهم هم بود.
فرشتهی زیبا «مینویسم تا بگویم نمیخاهم فقط بگذرد، میخاهم در چگونگیاش سهیم باشم».
تمامی نگارندگان این جستار، نگاه و قلم هر کدامتان منحصر به فرد است. وقتی کنار هم میخانم و از نوشتهای به نوشتهی بعد میروم مجذوب این تنوع میشوم. انگار بخش مهمی از جهانِ دوست داشتنی اطرافم را یکجا چیدهام.
با تشکر فراوان از گرداورندهی عزیز این نوشتهها.
سلام به همسفرای عزیزم
ممنون از همهتون که وقت گذاشتین و جستارها رو خوندین. سپاس از همه بابت کامنتای دلگرم کنندهتون. ❤❤❤😍😍😍
تکتک متنها خودویژه و بسیار الهامبخش بودند. من سعی کردم رویکرد هر نویسنده را در دو سه جمله خلاصه کنم که قطعن دربرگیرندهی تمام آنچه مدنظر آنها بوده نیست اما به من کمک میکند تا با نگاهی اجمالی به یک جمعبندی نسبی از تمام نگرشها برسم. متن خانم نیلا شفائی از منظری متمایزتر به این موضوع نگاه کرده بود که برای من جالب بود و متن خانم سلیمیفرد نگاهی منطقی و چندجانبه به موضوع داشت.
(حالا با این همه دلیل قانعکننده چرا زندگی خودمان را ننویسیم؟)
فاطمه ذاکر:
مشاهدهی تصویر کاملی از خودت با تمام نقاط ضعف و قوت که کمک میکند آینده را آگاهانهتر رقم بزنی و همزمان از تحریف زندگی توسط حافظه جلوگیری میکند و در عین حال رد حضور تو را در این جهان حفظ مینماید.
———–
الهام آجودانی:
دیدن زندگی واقعی و دعوت از دیگران برای دیدن زندگی واقعیشان با تمام زیباییها و زشتیها.
———–
افسانه امامجمعه:
انسجامبخشی به اتفاقات پراکنده و تبدیل آن به روایتی معنادار که برای نویسنده الهامبخش خواهد بود و برای خواننده روشنگر راه آینده.
———–
سارا یثربی:
مرور تمام تجربیات گذشته برای فهم حقایق نهفته در آنها و جداسازی سره از ناسره با نگاهی بیطرفانه به آنچه گذشته است. تجربیاتی که میتوانند حکم ستونهایی برای بازسازی زندگی انسان را داشته باشند.
———–
مریم فداکار:
بهجاگذاشتن ردپایی برای افراد دیگر تا زندگی نزیستهی خود را در زندگی دیگران ببینند و شیوههای بیرون آمدن از بحرانها را از آنها بیاموزند که در عین حال برای نویسنده بهترین طریق برای بازگشت به مسیر زندگی در عین تمام دشواریها و ناامیدیهاست.
———–
مهرداد شقاقی:
دیدن دوبارهی زندگی زیسته سبب بازآفرینی روایت فردی و یافتن راهی برای شفای زخمها میشود و در بلندمدت با ایجاد نیروی پذیرش، خوددوستی و اعتمادبهنفس کمک میکند تا فرد تجربهی تازه و متفاوتی از زندگی به دست آورد.
———–
ندا سلیمیفرد:
نگریستن به تجربیات گذشته با آگاهی امروز و با نگاهی واقعبینانه که سبب میشود دریابیم در پس تمام رخدادهای زندگیمان انتخابهای ما حضور داشتهاند و ما سازندهی زندگی خودمان بودیم و این چیزیست که هویت ما را میسازد و در ضمن دیگران را به شناخت درستتری نسبت به ما میرساند، اما لازم است این مسیر را صادقانه طی کنیم.
———–
نگار افروشه:
یافتن الگوهای تکرارشونده در زندگی و دستیافتن به دیدی از بالا نسبت به کلیت زندگی به منظور جلوگیری از تکرار الگوهای مخرب و کمک به تکرار الگوهای مفید.
———–
فریده جوریکی:
کمک به بستن زخمهای گذشته و دستیافتن به شفا، پی بردن به اشتباهات گذشته و به جا گذاشتن ردپایی مفید برای دیگران.
———–
سارا ذوالفقاری:
بیان حقایقی که مواجهه با آنها نیاز به جسارت دارد و همین جسارتورزی در مواجهه با آنها سبب التیام زخمها میشود.
———–
فاطمه یاوری:
ایجاد رهایی، تمرکز و بیپروایی در پرداختن به خود با تمام داشتهها و نداشتهها که سبب عشقورزی به خود خواهد شد و همین مهارت نقش عنصر کیمیاگر را در زندگی بازی خواهد کرد.
———–
ناهید راستی:
ایجاد معنا برای آنچه انسان تجربه کرده است که این تجربه، تجربهای یگانه است و نپرداختن به آن به معنای از دسترفتن بخشی از حقیقت انسانی است.
———–
فرشته برگی:
عبور از یک «ناظر صرف» بودن در زندگی و سهیمشدن در چگونه زیستن با دستیابی به این ادراک که اصلن زندگی چه بوده و من میخواهم چه باشد و تمام این مسیر یعنی من زندگی کردهام.
———–
مهدی اسماعیلزاده
ایجاد فضایی برای اعتراض به حوادث و اعمالی که از خود و دیگران سرزده اما شاید فرصت کافی برای این اعتراض در طول زندگی فراهم نشده است.
———–
علی سوخکی:
نوشتهی آقای سوخکی موارد زیادی را شامل میشد که چه طنز قشنگی هم داشت اما تقریبن نمیشد آنها را خلاصه کرد.
———-
زهرا قاسمیزادگان:
روایت زندگی به شکل یک قصه سبب میشود مفاهیم زندگی را بهتر درک کنیم و امکان این ادراک را برای دیگران نیز فراهم آوریم. همانطور که ما دوست داریم دیگران را از طریق قصههایشان بشناسیم.
———–
سامان مفیدی:
نفع فردی و جمعی برای نویسنده و سایرینی که میخوانند از طریق درک علت رفتارها و یا اصلاح آنها.
———–
نگار کردانی:
نوشتن زندگی چگونه دیدن را به آدم میآموزد و سبب میشود انسان خودش را ببیند و دریابد که چیزی جز خودش برای نوشتن ندارد.
———–
غزاله فائق:
زندگیِ هر انسان شبیه به کتابیست و خواندن هر کتابی، حتی اگر پرمایه و غنی هم نباشد، چیزی برای آموختن به ما دارد، پس دیگران هم از خواندن کتاب زندگی ما خواهند آموخت.
———–
لاله فاضلی:
با فاصلهگرفتن از نقاط عطف زندگی و در فضایی آرام میتوان رابطهی علتومعلولی آنها را از طریق نوشتن کشف کرد و برای رسیدن به این نتیجه باید از سانسور دوری کرد.
———–
مهشید خوشآموز:
زندگینامهی ما تصویر خوبی از آنچه امروز در جریان بوده در اختیار آیندگان قرار میدهد، همانطور که خواندن زندگینامهی گذشتگان دید ما را به دنیا گسترش میدهد و سبب میشود به درک بهتری از شرایط زندگی آنها برسیم.
———–
محبوبه صداقتی:
یافتن معنای پنهان زندگی که امکان تابآوری در هر شرایطی را فراهم میآورد و این مستلزم عبور از مرز سانسورهاست.
———–
نیلا شفائی:
خواندن زندگینامهی دیگران امکان خروج از محدودیتهای زیستی و ادراکی و دستیافتن به زوایای دید بیشتر در زندگی را فراهم میآورد و از سوی دیگر به نویسنده امکان میدهد مسیر تغییرش در زندگی را به شکلی دقیق رؤيت نماید و از همین مدخل زندگیاش را آنطور که میخواهد خلق نماید.
———–
زینب قهرمانی:
یکپارچه کردن تجربههای زیستهی پراکنده و یافتن رابطهی میان آنها که سبب معناسازی برای این تجربهها میگردد و در نتیجه مسیری برای فهمیدن زندگی فراهم میسازد.
———–
سهیلا جوکار:
متن خانم جوکار تقریبن خلاصهای از تمام موارد قبلی بود.
———–
سحر فرهادی:
نوشتن زندگینامه سبب ایجاد خودشناسی عمیقی میشود که علت انتخابها و رفتارها را برای نویسنده مشخص میکند و کمک میکند آگاهانهتر تصمیم بگیرد و انتخاب کند. زندگی با تمام معمولی بودنش جنبههای غیرمعمول بسیاری دارد که ارزش نوشتن دارند.
———–
آناهیتا آهنگری:
نوشتن زندگینامه کمک میکند به جلوگیری از فراموشی، فهم بهتر زندگی، شناخت بهتر خود و تخلیهی ذهنی و آرامش.
———–
مهسا اعتصامنیا:
امکان خلقکردن دنیای خود از طریق قلم که قلب را به تپش میاندازد و احساس زندهبودن را در انسان ایجاد میکند.
خانم کاشانکی عزیز، چقدر خوشحال شدم نظر ارزشمندتون رو خوندم. حضورتون دلگرمیه، سبز باشید همیشه🤩✨
سلام خانم کاشانکی ممنون که با دقت جستارم رو خوندید و یک جملهاش رو که به نظرتون چکیدهی جستارم بود رو به اشتراک گذاشتید. ممنونم
چرا زندگینامهی خودم را مینویسم؟
زندگینامهام را مینویسم،چون زندگی برای من همیشه مجموعهای از رنگها بوده است،رنگهایی که هر کدام در لحظهای از مسیرم متولد شدند و معنایی تازه به بودنم بخشیدند.
از همان آغاز تولد عاشق زندگی در لحظات رویایی بودم لحظاتی به رنگ صورتی،یا به رنگ قرمز گیلاسی.
روزی که پزشک شدم فرشتهای بی بال شدم،هالهای سفید مرا در بر گرفت.
ایستاده میان انسانها با مسئولیتی روشن و پاک.
زمانی دیگر رنگ زندگی ام قهوه ای شد گرم و آرامبخش در کافهای کوچک میان عطر کروسان پنیر،رولت دارچینی و بخار خوش قهوه…لحظهها آرام بود و دلنشین.
وقتی به دریای جنوب پیوستم دورم آبی شد.
موجها پشت سرم خروشیدند و صدای آب مانند نوایی در جانم پیچید.
روزی دیگر طلایی شدم.گویی خورشید مرا با مهری عاشقانه در آغوش گرفت،نور در من جاری شد و خود را با جواهرات طلا آراستم،همچون برگی از شبدر که در روشنایی میدرخشید.
گاهی رنگم سیاه بود اما سیاهی روشن از جنس مهتاب.
ماه مرا عاشق خود کرده بود و من عاشق ماه.با لباس مشکی در خیابانها قدم زدم و با کیف پزشکی مشکیام راهی دانشگاه شدم،در سکوتی پر از نور ماه.
و آن روزها که به رشتهی مهندسی رفتم و نواختن پیانو را آغاز کردم.ناگهان جهان پر از باغی از شکوفههای گیلاس شد.
در میان آن شکوفهها خود را همچون پرنسسی دیدم با موهای خرمایی،پرنسس باغی سرشار از گل،جایی که قلبم حبابهای قلبی به رنگ گیلاسی آرام آرام شکل میگرفتند و من عاشق شدم و قلبم مربای گیلاس شد.
شاید به همین دلیل است که زندگینامه ام را مینویسم.
برای ثبت این رنگها
برای نگه داشتن لحظههایی که هر کدام تکهای از روح مرا ساختهاند.
اکثر دستنویسهای ارزشمند شما دوستان عزیزم را خاندم، بسیار گریستم. لذت بردم. به خود میبالم که دوستانی چنین توانمند، امیدوار، پرانرژی، خوشذوق دارم.
نویسندههای فوق العاده.
درود به دوستان نویسنده
از متنهای نوشته شده لذت بردم. همواره بدرخشید دوستانِ جان✨️✨️✨️👌🌹
فاطمه ذاکر، سارا یثربی، سارا ذوالفقاری ، مهشید خوشآموز
من بعد از نظرهای دوستان از خودم خجالت کشیدم. در ابتدا از تمام دوستان معذرت میخواهم . تمام عزیزان نویسندهی فوقالعادهای هستند. و از داشتن دوستان با استعداد با نوشتههای عالی که خیلی چیزها یاد میگیرم افتخار میکنم. امیدوارم همگی در تمام مراحل زندگی موفق باشید.
سلام، ممنون که وقت گذاشتید و خواندید. خوشحالم که برایتان جالب بوده.😘
درود به همهی همسفران عزیز عالی بودین.
چقدر خوندن متن خانم اعتصامنیا، حس جالب و خوبی داشت.
خب آره سوال من هم هست چرا باید زندگی نامه مان را بنویسیم ؟ چرا باید کوس رسوایی مان را بکوبیم و به گوش اقلیم و ادم برسانیم تنها یک راه است که میتوانیم از آن طریق زندگینامه مان رابنویسم ان هم این است که قسمت های اصلیش را سانسور کنیم و حذف کنیم .
همان قسمت هایی که ته ته دلمان تا ابد میماند و هیچ گاه نباید پرده ازآن برداشت
اوج زندگی یک زن لحضه دلباختنش است مخصوصا اینکه به آن عشق دست نیافته باشد.. چرا باید این را در فصل های زندگی نامه اش بنویسد که همسرو فرزندانش بخوانند؟یا دوره ای اززندگی که همسرش معتاداست و بی اهمیت به او، و او دل میبندد به مرد دیگر یا نه چراباید کودکی سخت و فقیرانه را روی قلم وکاغذ بیاوریم و خشاب اصلحه همسروخانواده اش را پرکنیم یا صحنه های سختی که در زندگی زناشویی ازسرگذرانده ایم که مثل معجزه یا کابوسی تلخ بود،
از زخم هاو نامهربانی های مادر و پدری خودخواه که درزندگی حک نشد بلکه تراشیده شد،
ازناپختگی هایمان بگوییم ؟ زندگی پُراست ازواقعیت های جذاب و شنیدنی است که تمامی ندارد وبرملاکردنش یا شجاعت میخواهد یا دیوانگی .
سلام بر نور عزیز.
مقصود الزاما انتشار زندگینامه نیست. دلایل نوشتنش برای خودمان حتی؟ بدون چاپ و انتشار و اشتراکش با دیگران.
فاطمه جان
طرز فکر و قلم جادوییات همیشه من را غافلگیر میکنم. همیشه بیطرف و بدون پیشداوری مینویسی، این اخلاق پسندیده از خودت به دیگران تعمیم پیدا میکند، الان که جستار شگفتانگیزت را میخوانم، باران پر رعدی میبارد اما پرندهها از رو نمیروند و مرتب آواز میخوانند. نمیدانم قیاس خوبیست یا نه، تو مانند پرندگان زیر باران، باران پر رعدی. گمان نمیکردم زندگی کردن و از زندگی نوشتن یک نفر اینقدر دلانگیز و روحنواز باشد.😍
الهام عزیزم
نوشتن چنین جستاری ، خود جسارتی عمیقتر میطلبد. من خودم جسارت مواجهه با خودم را ندارم، چه برسد به درست دیدن آن. شاید هم از زهر رقیقشدهای که گفتی نوشیدهام. با این وجود جستار چشمنوازی بود، اما شاید میتوانستی معلولهای کاربردیتری ارائه دهی.🥰
افسانه جان
سوگ خواهر عزیزتان در بندبند جستار به چشم میخورد، چنانچه پیداست، قرار است در آیندهای نه چندان دور، زندگینامهی پرمایهای از خواهر نازنینتان بخوانیم.❤️
سارای بانمک
خودت را ندیدهام، اما نثرت میگوید:«این قلم متعلق به یک دختر بانمک و پر انرژیست.» در نوشتن هر چیزی پرقدرت عمل کردهای و از پس جستار هم به خوبی برآمدهای. من در قدرتافروزیات ستونهای فولادی بسیار میبینم. تشبیه زندگی به اثرانگشتان، متفاوتترین تشبیهی بود که خواندهم. سارای دوسداشتنی، زندگی بر همه سخت میگیرد، فقط رنگ پالت سختیها متفاوت است. لذت بردم.🥰
مریم مهربانم
با جستارت دلم راه میرفت، که چگونه یکی دیگر هم مثل من از کوه اضطرابها به دشت سرسبز مدرسه نویسندگی شتافته.(عمر استاد کلانتری طولانی باد.)
برایت خوشحالم که صندوقچه گنج آرزوهایت را گشودی.🤩
مهرداد خان
به جستار هوشمندانهای قلم گذاشتید. از مبدا بررسی کرده و به زخمهای باز رسیدهاید. تنها سوالم از جستارتان این است. آیا زندگینامهنویسی، زخمهای سرباز را میبندند؟ یا به گونهای دیگر نمایان میکنند؟🌸
ندای نازنینم
ترس از قضاوت را قبلا هم با هم مکاتبه کرده بودیم. به راستی گذر از این مرحله از جنگ با هفتخوان هم سختتر است.(حداقل برای من.) اما ادامهی جستار بینقصت گواه از رسیدنت، به جواب حس قضاوت است. ارزنده پنداشتن خودمان و حفظ تجارب. و غلط پنداشتن خودافشایی با دادگاهی شدن. دوبار خواندم و هربار مطلب جدیدی از جستارت آموختم.😍
نگار عزیزم
مطلب قالبدهی به نوشتن و زندگی را دوست داشتم.
جستارت جستار معلمیست که شاگردانش را تشویق به نوشتن از خود میکند،(میشود گفت خودنویسی؟) شاید من هم از خودم بنویسم، تا بلکه همین دستوپا چلفتی بودنهایم کمرنگ جلوه کنند.😁😍
خانم جوریکی نازنین
اگر زندگینامهای از خودتان بنویسید، اولین خواننده خواهم بود. با نکاتی که ذکر فرمودین، مطمئنم زندگینامهی شما، منبع اصلی خاطرات نگفتهی فراوانیست😍.
سارای مهربان
سوالات متعدد جستارت، مخاطب را به فکرکردن وا میدارد و چندین و چند هزار جواب از آنها زاده میشود. تمثیلی که از بوفکور آوردهای و جملهی: «یک واحد انسانی زندگی کردهایم.» خیلی جالب و خلاقانه بود.😍
فاطمه جان
خیلی مشتاق بودم در وبینارهایت حضور داشته باشم، متاسفانه آدرس و اطلاعاتی از وبینارهای شما ندارم. جستارتان فرم جالبی دارد. با خواندنش، داغ دلم بر بیاینترنتی و کمبود رابطه تازهتر شد. به چندین موضوع با ابعاد متفاوت پرداختهاید که درنگ بسیار میخواد.😍
ناهید عزیز
فهرست دلایلی برای خودروایتی بسیار جالب و آموزنده بود. به تک مسائل ذکر شده به روشنی پرداختهای و جای هیچ علامت سوالی باقینمانده.🌸
فرشته نازنین
خودزندگینامهنویسی، به جهت مشاهده تغییرات زندگی، دلیل بهتری برای انجام این کار به نظر میرسد. جیندگینامه آخه؟😂
دوستان خوشقلمم، جستار ارزشمند تکتکان را خواندم، برای به درازا نکشیدن پیامم همینجا کوتاه و مختصر از به اشتراکگذاری جستارهای تاثیرپذیرتان تشکر میکنم. دم همگی گرم.😍
چرا باید زندگینامهی خودمان را بنویسم
زندگینامه زنگ تاریخ است و تاریخ زندگینامه و چه حیف قلمها ننوشتند هر زندگی را و آدمی محو از بودگیاش که یک جای تاریخ خالیست از آدم و کدامهای زمان بی آدم که آدم بعد آدم و آدم ندانست که بینوشت خاطره از تاریخ میرود و چون نگاشت بیفلک هم بماند یاد و چون گوش فلک از آدم پر، بیخط به هر فلک هم نماند یاد و در تشر بیکیستی آدم که از کدامهای دهر میآیی و هر آدم در نبشت خویش تا هیچ نیفتد از قلم که هر نگارندهای را خوانندهای باشد که بیآن سرگردان به تکرار و همان شد که ایزد گفت دریاها بیمُرکب از کاتبان آدم و هی یاد آدم که دهر کی خالی از شاه و گدا و تاریخ نه بار آدم به دوش که به موازاتش در رشد و خندد آدمی که عجیب آشناست در کجاهای تاریخ و آدم هی در پرسش چرا هیچ نیاید به خاطرش و هی ریش ایزد گیرد که بیثبت صدقی نیست و ایزد در تشر که وی را نعمت قلم داد به هر قِسم که بیشکل نشود تاریخش و آدم باز بار کاهل که به چه کارش آید و دهر بیاثر از او که زبانها نه راویان دیدهها که هر چه شنیدند و کاتبان به سنجش عیار که کمر به کذب و هرزه نبندند و اما باز آدم بیخطا نباشد و قلم بیعصمت و باز بینبشت کدام عیار سنجد و راست نشود جدا از کذب و باز به دو لب آویزان که چه گذشته بر آدم و در انکار ندانستگیاش که بودگیاش را صدقی نیست و ایزد دلش خون که بیخط خطا از آدم نرود و کاش آدمی نمانَد از قلم و هر سر گرم به خواندن آن و باز خندد چه نیاز به آن دو ملَک که آدم خود کاتب خوب و غلطش باشد.
زهرهی عزیزم. اومدم تو این صفحه تا جستار همنویسامو بخونم و ازشون الهام بگیرم که نظر پرمهرت رو دیدم. اینکه وقت گذاشتی برای تک تکمون نوشتی نشان از قلب بزرگت داره. و الحق هم که زیبا نوشتی. به امید دیدار روی ماهت هستم. میبوسمت