جملهی خودتان را در بخش نظرات همین صفحه ثبت کنید.
فقط ۱ جمله
موضوع: بدن
اطلاعات بیشتر: دربارهی جزییات چالش جملهورزی
چند نمونه:
اسطوره بدن انسان است.
-آرتور آداموف
هیچ زیبایی و زشتیای بزرگتر از زیبایی و زشتی تن آدمی نیست.
-محمدعلی اسلامی ندوشن
بدن جهان را میبلعد و خود به دست جهان بلعیده میشود.
-میخاییل باختین
تن ما حقیقت بیرحم ماست.
-موریس بلانشو
بدن آشکارترین شکلِ عینیتیافتنِ سلیقهی طبقاتی است.
-پییر بوردیو
ویژگی یگانهی تن حرکت است نه اندیشه.
-موریس مرلوپونتی
بدن انسان بهترین تصویرِ روح انسان است.
-لودویگ ویتگنشتاین
هر یک از ما پیش از آنکه یک آگاهی باشد، بدنی به شمار میرود که جهان را دریافت میکند و شکل میدهد.
-موریس مرلوپونتی
بدن آسیب گذشته را فراموش نمیکند.
-زیگموند فروید
برخی از جملههای برگزیدهی چالش امروز:
بدن، آغوشیست که هرگز انکارم نمیکند.
-ساجده حقپرست
زبانِ بدن، زبانِ داستان است.
-علی ابارشی
بدن، همان عاشق وفاداریست که در ژرفای خیال دنبالش میگردی.
-ماهگل مرتضایی
بدن انسان، استخان گیتی است.
-یوتاب کیخا
روح از بدن میگوید و بدن از روح مینویسند.
-مریم ابراهیمی
بدن، رازهایی را میداند که نمیدانی.
-ستایش عبدی
بدن، رخت آویز روح است.
-ائلمان زرگر
بدن نقشهی جهانیست که در آن زندگی میکند.
-ثمانه چیتگرها
تمام مشکلات فقط تا زمانی آزارندهاند که بدنم را در حال خورده شدن توسط کرمها تصور نکرده باشم!
-یاسمین خوشحال دهدار
بدن، کارخانهی تبدیل نان و آب و شکر به عشق و جنون و شعر.
-نگار افروشه
ادبیات، تنِ زندگی است.
-مرتضی مهراد
هر لمس، جملهایست که جهان با بدن ما مینویسد.
-ساجده حقپرست
بدن سازیست در انتظار نوازنده.
-دارمان محبی
71 پاسخ
بدن، زندانبانِ روح است، گاه لطیف و همراه و گاه خشن و مانع.
تن آدمی شریف است اگر نَفْس بگذارد.
بدن اولین تبعیض قائل شده به هر انسانیست.
رهبر همهی انقلابها، بدن است.
بدن ارکستری سمفونیک است و ذهن آهنگساز. هر ساز با جوانی یا کهنگی خود به شکل خودش مینوازد.
بدن نمونه ای از عالم بیکران است که جان جهان را در خود جای داده است.
روزنه های تنم محتاج سر کشیدن کوزهٔ سرد زندگی است.
بدن نمونه ای از عالم بیکران است که جان جهان را در خود جای داده است
رابطهی انسان با بدنش، کیفیت بودنش را در زندگی رقم میزند.
چشمها الماسهای بدن اند.
هر لمس، جملهایست که جهان با بدن ما مینویسد.
بدن سازیست در انتظار نوازنده.
بدن با جنبشها، ضربانها و انقباضهایش روح را ترجمه میکند.
بدن آفریده شد تا بتوان روح کسی را بوسید.
بدن فیزیک روح است.
بدن، درِ جهان است و دیوارش.
بدن، روح مرا در آغوشش محکم میفشارد زمانی که روزگار، باران درد بر آن میبارد.
بدن خانه یک بار مصرف جان است
بدن بیمار، کشور چنگزدهای میماند که شهروندانش آشفته و بیقرارند.
بدن، شکنجهگاهِ روح است.
بدن، آغوشیست که هرگز انکارم نمیکند.
بدن چه زیبا و چه زشت فانیست ولی روح ابدی
بدن، مرکب روح است و آرامش را در همسویی خود با ذهن میجوید.
بدن، دفترِ خاموشِ تجربههاست؛ هر ورقش، روایتی ناگفته دارد.
« زبانِ بدن، زبانِ داستان است.»
بدن، همان عاشق وفاداریست که در ژرفای خیال دنبالش میگردی.
بدن سختافزار محدودی است که دستوپای نرمافزار را میبندد.
بدن، کارگاه ترجمهی روح است.
بدن ماندن من است، در آنجا که نمیمانم.
بدن؛ سهمِ ارثِ زمین.
بدن انسان، استخان گیتی است.
بدن سالم دستپخت روح سالم است؛ با ترکیبی از خودشناسی و آگاهی و چاشنی تلخی روزگار.
بدن رحمی است که تو را حمل میکند
بدن تنها دارایی است که قبل مرگ همه چیز است و بعدش هیچ.
روح از بدن میگوید و بدن از روح مینویسند.
آنهنگام که بدناِمان از گرمای عشق اَلُو گرفت، راز عشقاِمان نیز گشوده شد.
در بدن، انسان حقیقتی را ملاقات میکند، حقیقتی نامزدوده و با این همه، همچنان حاضر.
بودن از بدن آغاز میشود.
بدن، رازهایی را میداند که نمیدانی.
بدنش را متعلق به خود نمی دانست از بس دیگران بر آن زخم به جا گذاشتن.
«موهای شکلاتیام، پودر کاکائوییست که روی قهوهی موکای بدنم مینشیند.»
بدن نمایشنامهّای به کارگردانی من را در صحنهی زندگی بازی میکند.
بدن، رخت آویز روح است.
تن, جایی است که همیشه غریبهای به نام «خود» در آن ساکن است.
ذهن خلاق حرکت را دوست دارد و حرکت بدن را.
بدن، ایستگاهی است برای قطارِ اندیشهها.
بدن، دیواریست که روح را به ماده سنجاق کرده است.
بدن نقشهی جهانیست که در آن زندگی میکند.
وقتی جنگهای ذهنی بیپایان است، بدن تسلیم میشود.
بدن بلندگویی برای افکار، گفتار و رفتار است.
شهر ِ بي انتهاي ِبدن هاي ِ آرميده به من آموخت كه ذهن دروغ گويي قهار است.
یک بار هم تاج پادشاهی را از سرت بردار و از بدنت بپرس چقدر تو را دوست دارد.
بدن، کشتارگاه افکار.
بدن، تابوت روان است
تمام مشکلات فقط تا زمانی آزارندهاند که بدنم را در حال خورده شدن توسط کرمها تصور نکرده باشم!
بدن، کارخانه ی تبدیل نان و آب و شکر به عشق و جنون و شعر.
بدن سلولی مختص، روح های بیدار است!
بدن روکش روح و روان است.
درود استاد جان
نوشته دوستان چالش ۱۰ روزه، روز سوم و چهارم برای من به نمایش نمیاد.
اگر بدن زبان باز می کرد، احتمالا به خوبی ما نمی توانست دروغ بگوید.
میگن مردا بدن، پس چرا این همه جراحی بدن؟
بدن را باید با چشمان بسته دید و با چشمان باز نوشت.
بدنم، بهتر از هر کسی با روحم آشناست.
بدن؛ جسمِ بی جانِ عروسکی است که زوزهی روح، ۲۱ گرمی به آن افزوده است.
بدن پاچهخوارِ عالم بالاست.
در بدن، درختی است که دیدن و نوشتن و خواندن و شنیدن و تفکر و آموختن و خلق کردن، به برگهای این درخت روشنایی میبخشد.
ذهن جنایتکاریست که صفحه بدن را پاره پاره میکند.
ادبیات، تنِ زندگی است.
بدن، صفحهای باز شده از کتاب روح انسان است.
سلام جناب کلانتری، در مورد تاریخ نویسی ، یعنی مورخ شدن بصورت حرفه ای چه آموزشی رو باید شروع کرد و چه مسیری رو باید بریم؟ و آیا آموزشی در سایت شما برای این مورد هست؟
سلام هومن جان
تو یکی از جلسات نویسندهساز، حضورت رو یادآوری کن تا در این رابطه گپ بزنیم.