گزارش نیک ۴۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«آن‌که خواهد ماند خواهد خواند

مبارک باد
آن‌چه اکنون می‌درخشد
و مبارک باد
نسیمی که از ستاره‌های دور
بر گیسوهات
می‌نشیند»

-شاپور بنیاد، قطعات، ص۱۱۶

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

20 آذر 1395

20 آذر 1395

31 خرداد 1400

31 خرداد 1400

15 فروردین 1396

15 فروردین 1396

149 پاسخ

  1. سال‌واژه‌ی من: ارتباط

    باز هم؟ ساعت 10:51. اوه چه دقیق. چه عنتربازی‌ها. طرف‌های نه برخاسته‌ بودم و دوباره برخسبیده بودم و یادم رفت ساعت کوک کنم.
    یعنی چی؟ پناه‌بر‌خدا. باز خوابم یادم رفت؟

    آهان آهان دیدم همین خانه‌ی خودمان هستیم. هنوز هم محیط و تجربه‌ی ذهنی‌ محیطی از خواب برایم عجیب است.
    یک سریالکی دیدم به نام آن‌ها قسمتی داشت که طرف ریق رحمت را سر کشیده بود ولی باورش نمی‌شد و مدام سر می‌زد به زنش و می‌ترساندش.

    توی خواب با همسرش رفتند خانه ببینند. خانه‌‌هه به نظر منطقی می‌آمد ولی درودیوارش کمی پوسیده بود و محیط عجیبی داشت. من هم گذاشتم پای این‌که کارگردان خواسته مخوف‌ناکش کند. تو نگو ما داشتیم آن‌خانه را از تجربه‌ی ذهنی روح خدابیامرز می‌دیدیم. خواب هم همین است.

    همین خانه‌ی خودمان توی خواب غریب است. شاید مهم‌ترین تجربه‌ی ذهنی از خواب همین کلمه است: «غریب» یا حتی بهتر؛ «غریبِ قریب.»
    جاییش دیدم بابا پایش گرفت به قرنیز دستشویی و افتاد و مثل جنین جمع و جا شد توی کاسه‌ی توالت. دست انداختم و بلندش کردم و دلم ریخت. انگار بابا پیر و ناتوان شده بود بی که پیر باشد.
    دلم شکست. توی خواب. خوب یادم مانده. عجیب که آدم توی خواب هم دلش می‌شکند.

    مطمئنم پل مهرشهر هم توی خوابم بود. اما دیگر یادم نیست.

    گزارش نیک دیروز را بازنویسی نکرده‌ام.
    به پست دیشبم و حرف سارا چسبیده‌ام. وقتی گفتم که هنوز الهه نیست عجبم برداشت. که از این الهه‌تر توی پست‌هایم؟ من رسما لخت‌لخت می‌گردم توی کانالم. مقابل شمایان به قول یارو.
    خواستم بیش‌تر توضیحم دهد.
    گفت از سوگ‌هایت نمی‌نویس.
    اوهوم. شاید عادت کرده‌ام به مسئله‌بینی سوگ‌هایم و عمدی‌شان را زمانی که دیگر از عاطفه افتاده‌اند و رسیده‌اند به حل‌کنی دیده‌اند.

    عمده‌ عاطفه‌ی زنده‌ام این دوسالی که آمده‌ام مدرسه معطوف سه-چهار مسئله است که خوش ندارم نسنجیده و از سر بی‌‌حرمتی و درماندگی بنویسم‌شان.
    گردوخاک‌شان باید بنشیند.

    البته نوشته‌ام. گاه‌گاهی و چون نخواسته‌ام نسنجیده بماند، به امید کاهش درصد خطای قضاوتی و شناختی، کمتر نوشته‌ام.
    چون دیده‌ام آدم‌هایی که چنین نوشته‌اند. بی هیچ شرم و سنجشی.

    از خود نوشتن راحت‌ترم شده.
    حالا اگر شب رسیده و من فکرم به سامان نرسیده باشد، آسانانه توانایی خودروایت‌گری و رخدادنگاری و از این قبیل کارها را دارم.
    بدم هم نیامده.

    مثل سگ حسن‌دله سرفه می‌کنم. البته نمی‌دانم سگ حسن‌دله سرفه می‌کرد یا نه. مثلا شدت و این داستان‌ها.
    خامه‌ی شکلاتی را نخوردم. حس کردم مزه‌ی سابق نمی‌دهد. انگار ترش بود کمی. با این‌که مثلا تازه.
    یاد بیسکوئیت مادر افتادم که مدت‌های مزه‌ی عمه می‌دهد.

    لیوان‌پافیلیه را لبالب کردم از چای کرک و بسم الله الرحمن الرحیم روز را گفتم.
    مامان جوجوها را ول داده توی هال. قیقاج می‌روند برای خودشان و جیغ‌‌جاغ می‌کنند. دم‌پری از کدام‌شان نمی‌دانم افتاده بود. یادگارش کردم.
    صبحی دو لکه‌ی عجیب قهوه‌ای کف دستم بود که هر چه می‌شستم نمی‌رفت. گوگولیدم. یکی نوشته بود به کم‌خونی ربط دارد. یاد حرف دکتر افتادم: «توی سن و سالی که شما داری… .»
    بعد یادم آمد توی گزارش نیک دیروز این را ننوشتم که:
    «تکه‌ای از رپ آهنگی را مدام زمزمه می‌کردم. بدم نیامد ضبطش کنم. ضبطش کردم. این‌که می‌گویند قسمت مهم رپ لحن است که آن احساس را منتقل کند را دوست داشتم. آ-یّهههه. لحن طرف را خوب کپی کردم. واقعا خسته نباشم. پّیشّ.»

    کوتاه‌ترین کلاس آنلاین جهان را داشتیم امروز توی کتاب‌نقد.
    اوستاد: «سلآآآم.»
    پایان. تیتراژ رفت بالا.
    به کارگردانی اداره‌ی برق.
    پوکیدم از خنده. بعدش کامنت مهدیه را خواندم و دیگر داشتم کف‌و‌خون بالا می‌آوردم از خنده. مهدیه را دوست دارم. مهدیه یک سبک زندگیست.
    صراحتش را دوست دارم. راحت است. احساس می‌کنی یک لیوان چایی کمرباریک توی نعلبکی همیشه در دست دارد و چهره‌ای پوکر و قبل هر کامنت تخریب‌گرش قند را توی دستش تکان می‌دهد و بعد سرش را و حرفش را می‌زند و یک قلپ چای می‌رود بالا.
    آی‌لاویو مهدیو.

    بعدش همین‌طور داشتم برای خودم این گوشه‌موشه‌ها بازی می‌کردم.
    دوستی درباره‌ی دوره‌ی پایه‌ی مدرسه‌ی سرزبان پرسید. دیدم چه بهتر. از الان خبرش را می‌دهم. خبر دوره‌ی پایه و اصلی را بازنویسی کردم و توی کانال هوایش کردم.

    به دوست عزیزی که سایت می‌خواست پیام دادم برای شروع کار که باک‌ها ریده‌اند ظاهرا. این را فردا قرار است بفهمم ولی الان توی بازنویسی گزارشم آوردم. آن موقع نشستم و سماق مک زدم.

    برنامه‌های جدید سرزبان را ریختم. یادم باشد از کارگاه این ماه سرزبان صحبت کنم.

    خودم برایش ذوق دارم. «پایه‌کار.» طراحی و مهندسی کارهای پایه. برای نزدیک‌سازی زمان کرونوسی و کایروسی و به زبان ساده‌اش برای این‌که برای سخت‌ترین کارها توانایی مهندسی و طراحی کاری را داشته باشیم که منجر می‌شود. نه این‌که لیست کار بدهم. دادن توانایی این مهندسی و طراحی.
    خلاصه.

    دوباره داشتم بازی‌بازی می‌کردم که رفتم تلگرام. پستی خواندم که نفهمیدم چی‌به‌چی است. فقط از این‌که یک نفر احتمالا به دلیلی از این‌که شخصی را توی کانالش معرفی کرده به فکر رفتم و گفتم شجاعت می‌خواهد و مسئولیت.
    اما نمی‌دانستم چه شده و از چه قرار است که نیلا این میزان احساس مسئولیت کرده؟

    خلاصه دیدم سارا هم توی کامنتش به این موضوع اشاره کرده که ما مسئول رفتار دیگری نیستیم و نکته این بود که هیچ‌کدام کف دست‌مان را هم بو نکرده بودیم و بینی نکردیم و بو نکشیدیم که ببینیم که قضیه از چه قرار است که کامنت‌های بعدی کرکی و پری نگذاشت به‌مان.

    این‌جور مسائل که پیش می‌آید اثبات‌پذیری و راست‌و‌دروغش با قانون است و من در این زمینه چیزی نداشتم بگویم.

    اما انگار توی وبینار بچه‌ها به موضوع اشاره کردند و خبرهایی بوده.

    اگر چنین بوده شجاعت نیلا بوسیدنی و بغلیدنی بود و هست. این‌که مقابل نقض مالکیت و سواستفاده زبان باز کنی یعنی اندِ شجاعت. اومّمّاچچچچ به نیلااااا.
    قضیه انگار داشت دهان‌به‌دهان می‌چرخید و چیزهایی هم به ما می‌رسید.

    احساس کردم شاید نیلا ترس و تنهایی را تجربه کند. رفتم و گپی زدیم و دل‌داریش دادم.
    ترسی داشت که ترسی بود منطقی. که نکند بی‌انصافی شود؟
    خلاصه.
    عجب ماجرایی بوده و کرک و پرم.
    به حق چیزهای نشنیده و ندیده.
    داشتم فکر می‌کردم این سیستم رضایتی دادن و این‌ داستان‌ها را هم یک مرد ساخته احتمالا برای این‌که بی هیچ مسئولیتی به مراد دول… چیز، دلش برسد. چی بگویم والا.

    دیروز از دو گروه چت رفتم. توی یکی که اصلا خبری نبود و بچه‌ها فعالیتی نداشتند و بعضی‌ها اصلا نبودند و سرگرم و مشغول و دور و دیگری‌ای هم انتخاب کرده‌ بودد با من حرف نزند و برایش هزار و یک قرواطوار و بهانه جور کرده بود که من ساده‌دل هم چه باورکردم و دیدم نه این خبرها هم نبود و دریغ از یه جو صداقت و من هم پرسیدم از خودم این‌جا چه می‌کنم؟

    اما خاطرات خوبی آن‌جا بود. قدردانی کردم و خداحافظی. بی هیچ حس بدی. با همان شوقی که آمده بودم و با همان مهر و دوستی. اما خب رفتم. امیدوارم توی پروژه‌ها همکاری داشته باشیم.

    از گروهی دیگر هم رفتم. قصه‌اش مفصل است. راست‌و‌دروغ‌های زیادی هم داشت ولی دیدم آن‌جا هیچ گفتگویی نیست. یکی‌شان روزی بیدار شد و دیگر با من حرف نزد و فقط گاهی طلبکارانه و بهانه‌جویانه پیام می‌داد و تظاهر می‌کرد که من را نمی‌بیند. نمی‌گفت با من حرف نمی‌زند. آن هم انتخابی.

    من می‌دانم جایی که پای الگو هست، گفتگو معنا ندارد.
    الگوها گفتگونمی‌کنند. الگوها عمل می‌کند. تکرار می‌شوند. توی الگویی افتاده بودم در مقابل خشمی منفعل که بازی راه می‌انداخت و نتیجه را به من وا می‌گذاشت.
    حرف زیاد است اما حرمتیست هنوز برای من. که دوست ندارم دروغ بگویم. که تظاهر کنم. که همان کاری که او کرد را تکرار و تلافی کنم.

    نمی‌دانم شاید روان‌زخم‌هایش بیش‌تر از تصورم بود و من زخمی از روانش را تازه می‌کردم. اما که چه؟ همه‌ی ما با آسیب‌ها و تروماهای‌مان با هم مواجه می‌شویم. دیگران که کیسه‌بوکس و دستمال پاک کردن خون زخم‌های ما نیستند. هستند؟

    شاید هم فقط بازیگر بود و بازی دوست داشت. بازی دوست داشت.
    بگذریم.

    بارش را از دوش خودم و بارم را از دوش‌شان برداشتم.

    خسته بودم از آن موش‌و‌گربه‌بازی و آن الگویی که مدام تکرار می‌کردند و می‌کنند و کاش دست بردارند.
    قطع کردم.
    قطع. کامل.

    نمی‌دانم شاید چند سال بعد با روان‌زخم‌هایی درمان‌شده و با روان‌زخم‌هایی تازه با هم روبه‌رو شویم.
    کاش اما نشویم.
    کاش.
    سوگی که ازشان بر من در این دو سال وارد شده هنوز تازه است و صلاح نمی‌دانم که کار آن‌ها را بکنم.

    می‌دانم خوبِ دیگرانی هستند و همین کافیست. ما خوبِ هم نبودیم شاید.

    خسته شدم از میزان رفاقت و صداقت و چشم‌پوشی. شاید خودشان هم ندانند که چه چیزهایی را چشم‌پوشی کردم. چون گفتنی نبود. الگو بود و الگو دیدنیست. نشان‌دادنی هم نیست. دیدنیست. باید ببینی.

    تهش رفتم دیدم گذشته‌ای نوشته: «بپرسی سرزنش می‌شوی و نپرسی هم سرزنش» و تو شاخ در می‌آوری که همین چند روز پیش پیام دادی و گپ زدید و حتی تشکر کردی بابت دقت نظر و توجهش و این‌که امکان گفتگو دارد.
    نمی‌دانی این همه شاخ‌دار از کجا می‌آیند؟
    بگذریم.
    تمام شد.
    و امیدوارم واقعا تمام شده باشد.

    خلاصه روز پر ماجرایی بود.
    اما حتی امروز هم گذشت.
    چرا هنوز به سارا پیام نداده‌ام؟
    https://t.me/channelelahehalizade

  2. امروز صبح طبق معمول ساعت ۷ صبح بیدار شدم. خودم هم اگر نخواهم بیدار شوم، تق‌تلوق‌های مادر اجازه‌ی خوابیدن بیشتر را نمی‌دهد. تا جایی که به خاطر دارم، آدمِ خواب پس از ساعت ۸ نیستم. یکی از آرزوهای زندگی‌ام این است که روزی تا ساعت ۱۲ بخوابم، یک جورایی به آدم‌هایی که تا لنگ ظهر می‌خوابند حسودی‌ام می‌شود. همیشه سحرخیز بوده‌ام. دانشجو که بودم، معروف بودم به سحرخیزی. هر کس که می‌خواست صبح زود بیدار شود، مامور می‌شدم به بیدار کردنش. بعدها که سر کار رفتم و می‌بایست ساعت ۷ صبح حاضر باشم، این بیدار شدن برایم چندان دشوار نبود. خوب بگذریم از خواب و خوابیدن.

    خانه را جارو زدم و گردگیری کردم و برق انداختم.

    شعرهایی از محمدرضا معماریان خواندم.

    فایل شاهنامه‌خوانی را از اول می‌شنوم. با خود می‌گویم، خوب نیست در این سن و سال، چیزی از شاهنامه ندانی و نخوانی. به داستان ضحاک، اهریمن و کاوه رسیده‌ام. در حین شنیدن آن با واژه‌ی «پتیاره» مواجه شدم و با جستجو، فهمیدم این واژه در شاهنامه به معانی بلا، مصیبت، زشت، ترسناک، دشمن و اهریمن بکار رفته است.

    توانیم کردن مگر چاره‌ای/که بی‌چاره‌ای نیست پتیاره‌ای
    جهانی بران جنگ نظاره بود / که آن اژدها زشت پتیاره بود
    مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست / وزین بدتر از بخت پتیاره نیست
    درخشنده زرین یکی باره بود / بچرم اندرون زشت پتیاره بود
    دو پتیاره زین گونه پیچان شدند / ز تیغ یلی هر دو بیجان شدند
    ز مردن مرا و ترا چاره نیست/ مرا بدتر از مرگ پتیاره نیست
    نباید که اندر نهان چاره‌ای / بسازد گزندی و پتیاره‌ای

    بعد از شنیدن شاهنامه ناهار خوردم. ناهار از دیروز آماده داشتیم. ناهار ماکارونی بود و پرچرب. دکتر گفته، مراعات کن و غذای چرب نخور. بعضی اوقات به سهو، توصیه‌ی دکتر از دستم در می‌رود و از این بابت عذاب وجدان می‌گیرم.

    امروز ۶ لیوان آب در فواصل زمانی نوشیدم تا شاید غذای چرب را بشورد و ببرد.

    بعد از ظهر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. وسط وبینار خواهرم زنگ زد و از وبینار جا ماندم. بعد‌ از ظهر هم بعد از مدتی گزارش نیک نوشتم.

  3. “بله آقای قبانی. ما دیر آمده ایم.”
    نزار قبانی همسرش بلقیس را خیلی دوست داشته. گمانم حتی بعد از او ازدواج نکرده. مطمئن نیستم. باید سرچ کنم. این از عادات من است. حتی راجع به چیز هایی که صد درصد اطمینان دارم هم مطمئن نیستم. شاید برای همین پیشرفت نمیکنم. به هر حال. نمیخواهم از بحث دور شوم. داشتم از نزار میگفتم. او بلقیس را دوست داشته و برایش شعر ها سروده و از این قِبَل حتی پولدار هم‌ نشده چون کدام شاعری را میشناسی که پولدار باشد؟ اما خوش به حال بلقیس. تا به حال کسی برای من یک فال حافظ هم نگرفته. خلاصه امروز خانمی کنارم نشست و بنا کرد به حرف زدن. از جامعه گفت. از تضعیف حقوق زنان. از طبقات اجتماعی. از مهریه. از طلاق. از خانه ی فلان طبقه ی خواستگارش.خلاصه زجرت ندهم. مغزم را در دیزی حرف هایش داشت تلیت میکرد. و در آن بین از این گفت که پسره ی بیچاره چه قدر باید در حساب بانک ملی اش پول داشته باشد تا او قبول کند زنش بشود. گفتم “حالا چرا بانک ملی؟”
    گفت “چون کارمند ها و بازاری ها اکثرا حساب ملی دارند.” و من اینطور بودم که وااا. چون همین چند ساعت قبلش داشتم فکر میکردم چه بد اقبالم که تا به حال عشق را تجربه نکرده ام. به راستی چرا این قدر به عشق معتقدم؟ نکند من اشتباه میکنم و در حقیقت عشق چیزی انتزاعیست و وجود خارجی ندارد. ولی یعنی نزار هم اشتباه میکند؟ بعید میدانم. شاید هم او اقبال بلند داشته و بلقیس را پیدا کرده و من اقبالم را گوشه ای گذاشته ام و راسو‌ آن را جویده. شاید هم بلقیس خوش شانس بوده و نزار را در کافه ای ،کوچه ای، شايد هم بازاری دیده و لبخندی زده و و حال نزار را ، زار کرده. شاید هم به خاطر این است که من کافه نمیروم. مادر بزرگ خدا بیامرزم میگفت کسی را که در خیابان پیدايت كند، در خیابان ولت میکند. من هم دوست ندارم عشقم را در کافه پیدا کنم تا نکند روزی در کافه ولم کند. چون در آن صورت تا ابد نمیتوانم پایم را در آن کافه بگذارم. یا در خیابانی که آن کافه هست. یا آن محله اي كه آن خيابان هست. یا حتی آن شهري كه آن محله است. و بدین ترتیب آواره ی كوه و بیابان میشوم. نمیدانم. به هر حال آن خانم محترم بعد از خوردن تلیت مغزم داشت با نقطه نظر های مادی گرایانه اش، باقی مانده ی عصاره وجودم را میکوبید و من در این فکر بودم که خدا کند حداقل او خوشبخت شود. من که با وجود اعتقادم به عشق چیزی از زندگی ندیدم. راستش یک بار عاشق شدم و او مرا نخواست. به همین راحتی. و خب اگر دنیا به کام بود که به جای باران از ابر آب انبه میبارید. به هر حال. این همه نوشتم که بگویم به پول اهمیت بدهید. به طبقه اجتماعی. به نوع حساب بانکی. به خط همراه اول رند. به دسته چک. به مدل ماشین. مثل من احمق نباشید و به عشق نچسبید. چون همان طور که نزار به بلقیس گفت :
    «افسوس ، دیر رسیده ایم، ما گل عشق را میکاویم، در روزگاری که عشق را نمیشناسد»

  4. صبح عجله داشتم که زودتر به محل کار بروم برای همین صفحات صبحگاهی ننوشتم.

    قصد داشتم به قول شاهین وقت دزدی کنم و کمی حین کار بنویسم اما آنقدر کار داشتم که یک دفعه متوجه شدم ظهر شده است. ظاهراً وقت من را دزدید بجای اینکه من او را بدزدم.

    بعد از ظهر در وبینار خانم علیزاده شرکت کردم. ادامه مقاله ابوالحسن نجفی را خواند. قبل از خواندن مقاله صحبت از کتاب شد که خانم علیزاده بر خوبی رمان شب هول تاکید کردند و اینکه این کتاب را از استاد هدیه گرفته­‌اند و برایشان جایگاه ویژه­ای دارد. همین موضوع باعث شد که من تصمیم بگیرم دوباره کتاب شب هول را بخوانم.

    در وبینار آقای کلانتری شرکت کردم. درباره واژه‌­ی روز و شعر و داستان نکاتی را بیان کرد و توصیه کرد داستان مدو مه ابراهیم گلستان را در خلوت و یک‌باره بخوانیم.

    به گزارش نیک بچه‌ها نگاهی انداختم.

    ساعت 8 تا 10 شب دخترم را برای بازی اسکیت به پارک بردم. در این حین چند صفحه از کتاب شب هول را بازخوانی کردم. هر دفعه که این رمان را می­خوانم از داستان­نویسی نکات بیشتری می­‌آموزم.

    به نظرم هرکس می‌­خواهد داستان فارسی بنویسد حتماً این رمان را بخواند.

  5. سال واژه: سکوت
    مکث هم برایم مهم است. هر که با من سخن می‌گوید. انگار عجله‌‌ی مهارنشدنی دارم برای پاسخ گفتن. مثل یک فوریت ناخاسته.

    ۱- آزادنویسی (سه صفحه)
    ۲- صبحانه و آماده‌سازی ماهر
    ۳- شرکت در لایو پاشاپور
    ۴- انتشار در تلگرام و استوری در اینستاگرام
    ۵- آشپزی(پلومرغ)
    ۶- همسایه آمد و گپ زدیم
    ۷- دندانپزشکی
    خیلی از دندانپزشکی می‌ترسم. یکی از اضطراب های بنیادین من در دندانپزشکی شکل می‌گیرد. از کودکی رفت‌و‌آمد بسیار داشتم به اینجا. نمی‌دانم چرا عادی نمیشود. انگار حالا از همیشه بیشتر می‌ترسم. تحمل صدای مته‌ها و فشارشان سخت است. از ابتدا چشم‌هایم را می‌بندم تا به آخر

  6. نیکِ وارفته

    سال‌واژه: خودآغوشی

    حدس می‌زنید چه شد؟
    دم‌دم‌های ساعت دوازده بود. مهمان‌ها گفتند یک ساعت دیگر می‌رسند. جلسه‌ی کتابنقد تا دقایقی دیگر آغاز می‌شد. داشتم لباس می‌پوشیدم بروم مطب و سریع کارم را انجام بدهم و برگردم، اما یک لحظه، فقط یک لحظه، با خودم فکر کردم اگر الان زنگ بزنم و نوبتم را جابه‌جا کنم، هم به کتابنقد می‌رسم، هم به مهمان‌ها، و عصر هم به نوبتم. چرا این کار را نکنم؟ چرا خودم را در هول‌ووَلا بیندازم؟ با عجله تماس گرفتم. اپراتور گفت اگر دیرتر هم می‌آمدم اشکالی نداشت. گفتم اگر عصر باشد بهتر است. (کاش نگفته بودم.) نوبتم را به چهار و نیم عصر جابه‌جا کرد.

    با خیال راحت نشستم که در کتابنقد شرکت کنم اما بابت قطعی اینترنت، کلاس آغاز نشده بود. کمی بعد پیام آمد که کلاس به نُه شب موکول شده است. به خودم دلداری دادم که اشکالی ندارد؛ درعوض استراحتی می‌کنم و مقدمات ناهار را می‌چینم. همان موقع مصطفی پیام داد که مهمان‌ها دیرتر می‌رسند. احتمالا اگر پنج دقیقه قبل نوبتم را جابه‌جا نکرده بودم، برق ساختمان استاد نمی‌رفت، مهمان‌ها هم نیم‌ساعت زودتر می‌رسیدند، پشت در می‌ماندند و چه آبروریزی‌ای می‌شد. از فکر و خیالِ ای‌کاش رفته بودم مطب دست کشیدم و خودم را مشغول کردم.

    داشتم به کارهای باقی‌مانده می‌رسیدم که دوباره غرق افکار آشفته‌ام شدم؛ غرق افکار دور. فکر کنم از غذا شروع شد. دستم انگار رفته بود روی حالت اتومات و تندتند کارها را انجام می‌داد. آن هم دست‌های من! که می‌گفتند تنبل خانواده‌ام چون سرد و کُند بودم. اما حالا داشتم شربت و میوه و ناهار و دم‌ودستگاهی به راه می‌انداختم برای مهمان‌ها. یاد مامان افتادم که می‌گفت: «چشم می‌ترسونه، دست انجام می‌ده.» صبح مانده بودم چطور به این‌همه کار برسم؛ هم گزارش نیکم کامل نشده بود، هم اتاق‌ها مانده بود، هم غذا و آشپزخانه. اما حالا همه‌چیز روبه‌راه بود. فقط از لحاظ ذهنی فرسوده بودم و نمی‌دانستم چطور برنامه‌ام را بچینم تا عقب نمانم.

    غذا عطر ناهارهای مامان را می‌داد. یعنی بزرگ شده‌ام؟ از کی این‌همه مسئولیت و دغدغه روی شانه‌ام قطار شد؟ رگ پایم گرفت. یاد حرف‌هایی افتادم:
    زود نیست برای واریس؟
    زود ازدواج نکردی؟
    هنوز درس می‌خونی؟
    کی بچه میاری؟
    می‌دونی چقدر نازایی زیاد شده؟
    تهران رفتی چیکار؟
    اینا چیه می‌نویسی؟
    ای چه رشته‌ایه می‌خونی؟
    راستش قطاری از این حرف‌ها را از آدم‌های مختلف می‌شنوم. آدم هرچقدر هم بگوید به کتف چپم، باز هم رسوب می‌شود ته همان کتف چپش. چه فایده؟ انگار من خودم نمی‌دانم چه می‌کنم. شاید واقعا هم نمی‌دانم، اما این وسط یکی نیست دست روی شانه‌ام بگذارد و بگوید: دمت گرم رفیق.

    دلم می‌خاست بگویم: «آره. همه‌ی اینا رو میدونم. می‌دونم زود افتادم تو زندگی. زود وارد لایه‌های عمیق‌تر و مسئولیت‌های سنگین‌تر شدم. هنوزم چپ‌دستم. محاله تو آشپزخونه مثل بچه‌توخونه‌ای‌ها گند نزنم. دستم نخوره به ظرف شکر و نمک و پخش زمین نشه. دستمال آشپزخونه نسوزه غذا ته نگیره کاسه نشکنه. آره. من ازدواج کردم وقتی جفت‌مون بچه و بی‌تجربه بودیم و هیچی نداشتیم. آره. منم حوصله‌ام سر رفته از درس و دانشگاهم که کِشدار شده و هزار مسئله این وسط پیش اومده. منم تو تهران نابلد بودم و هزینه‌های سنگینی برای مدیریت زندگی دادم. ولی تو بدون که همه‌ی اینا رو دوش خودم بوده و بیشتر از همه می‌فهمم چی در چیه. می‌فهمم حتی اگه همه چیز برعکس بود باید می‌شنیدم که درست رو تموم نکردی؟ مدرک نگرفتی؟ حالا یه سال چی بود که کم آوردی؟ ازدواج نکردی؟ چرا تهران نرفتی؟ میخای بمونی اینجا چیکار؟ برو پیشرفت کن بدبخت. برای شروع زندگی سخت نگیر. تو هم بچه‌ننه‌ای. چرا برگشتین شیراز؟ دیوونه بودین.» و هزار کوفت و زهرمار دیگر.

    راستش با اینکه می‌دانم حرف باد هواست، اما حرف آزاردهنده مثل باد بدبوست؛ بوی آشغال می‌دهد و توی دماغ آدم می‌ماند. هرچقدر هم می‌خاهم بی‌خیال باشم، باز وقتی کم می‌آورم می‌رود توی مخم. مگر آدم از زندگی چه می‌خاهد؟ اینکه تلاش کند، بیاموزد، تجربه کند، به کسی آزار نرساند و گاهی هم از آدم‌های مهم زندگی‌اش کمی حمایت ببیند. می‌دانم تاییدطلبی افراطی خوب نیست، اما خودِ تایید چه؟ نه از همه؛ از همان‌هایی که برای آدم مهم‌اند. آدم وقتی حمایت می‌شود، اعتمادبه‌نفسش بالا می‌رود و کمتر به فرسودگی می‌رسد. حالا فرض کن نه‌تنها این حلقه‌ی حمایتی کم باشد، که مدام هم باید خودت را در برابر موج‌های منفی نگه داری.

    صدای زنگ، افکارم را مثل ابر نقاشی پاره کرد. مهمان‌ها رسیدند. از بوشهر آمده بودند (هم‌دانشگاهی مصطفی که تازه ازدواج کرده است). نشستیم به گپ‌وگفت و بعد هم سفره‌ی ناهار را انداختم. چشم روی هم نگذاشته بودیم که ساعت شد سه. مهمان‌ها استراحت نکرده بودند و می‌خاستند گشتی در تهران بزنند. ساعت بیرون رفتن‌مان به ساعت مطب خورد. باید دنبال مصطفی هم می‌رفتیم.

    قرار بود فقط امشب را بمانند و صبح راهی شوند. توی روردروایسی دلم نیامد من‌من کنم. اما به این فکر افتادم نوبت مطبم را چه کنم؟ مصطفی هم مریض شده بود. صبحی گلودرد داشت و هربار زنگ می‌زدم، صدایش به‌هم‌ریخته‌تر می‌شد. نتوانستم چیزی بگویم. می‌دانید چرا؟ چون وقتی بحث مهمان وسط می‌آید، ما تا رگ خودمان را وسط نگذاریم و همه‌چیز را فرش پای مهمان نکنیم، راحت نمی‌گیگیریم. اصلا طوری این تربیت در ما ریشه دوانده که هرچه می‌خاهم با آن مقابله کنم موفق نمی‌شوم. (دینگ! اینم یه زنگ خطر که تو آزادنویسی متوجهش شدم.)

    خلاصه از قید مطب گذشتم. بند و بساطم را جمع کردم و راهی تجریش شدیم. چندباری توی راه از خستگی پلک‌هایم روی هم رفت، اما با صدای مکان‌یاب هوشیار شدم. جی‌پی‌اس‌ها در تهران خراب بودند و موقعیت‌یابی نمی‌کردند. چشمی و از روی تابلوها آدرس می‌دادم تا بالاخره رسیدیم به ولیعصر. چشمم سبز شد و دلم خنک، وقتی چنارهای سرسبز و بلند دو طرف خیابان را دیدم. سرم را تکیه دادم به پنجره و بازیگوشی شاخه‌ها را تماشا کردم که دنبال هم می‌دویدند.

    شب رفتیم امام‌زاده صالح. قرار بود شام آش سیدمهدی بخوریم که بسته بود. راه افتادیم سمت جمهوری. مهمان‌ها می‌خاستند خیابان کشوردوست را ببینند که بمب خورده بود. سر چهارراه دعوای سیاسی بود. ایستادیم به تماشا، گشتی هم همان اطراف زدیم و بعد برگشتیم خانه. ساعت یازده شد؛ نه وبیناری، نه کتابی، نه جلسه‌ی کتابنقدی.

    تازه می‌دانید سرنوشت بالش نازنینم چه شد؟ امشب که نوبت من بود، چون دم دست گذاشته بودم، یکی از مهمان‌ها برداشت و زیر سر گذاشت. بنده‌ی خدا نمی‌دانست مال من است. خب من هم که همان قضایای بکش و بمیر برای مهمان را داشتم، چیزی نگفتم. (دینگ! زنگ خطر.)

    از گشنگی چشم‌هایم داشت سیاهی می‌رفت. تا رسیدیم، تخم‌مرغ و گوجه‌ای هم زدم و سفره‌ی شام را انداختیم. بعد هم مصطفی لپ‌تاپش را آورد و تا دو نیمه‌شب نشستند خاطره‌بازی کردند و خندیدیم. همزمان پرینت کارهایش را گرفت و من هم پروژه‌ی باقی‌مانده‌ی تصویرسازی را انجام دادم. خیلی خسته بودم. انگار استخان‌هایم داشت درهم می‌کوبید اما باید انجامش می‌دادم.

    قرار شد مهمان‌ها یک روز دیگر هم بمانند. آخر شب به مصطفی ویکس و بخور دادم، دمنوشی گذاشتم و بالاخره رفتیم سمت تشک. احساس می‌کردم تمام تنم را چلانده‌اند. به فکر فردا بودم.

    الان که می‌نویسم صبح روز بعد است. تا صبح درست خابم نبرد و هی از جا پریدم. دست آخر مصطفی صدایم زد. خداراشکر غذایش را آماده کرده بودم و توی یخچال بود. رفتیم تا مترو. برگشتنی نان و سویا خریدم. از شما چه پنهان، یک جا ماشین هم به چیزی خورد، ولی نفهمیدم چه شد. پیاده شدم نگاه کردم، باز هم نفهمیدم.

    تا رسیدم خانه، مهمان‌ها بیدار شده بودند و آماده‌ی رفتن. قرار بود بروند یکی از دوست‌هایشان را ببینند. سریع بساط صبحانه را آماده کردم. رفتنی کلید را هم بهشان دادم که خیالم از بابت طولانی شدن جلسه راحت باشد. وقتی رفتند، درازبه‌دراز کف خانه افتادم. طولی نکشید بلند شدم و سویاها را ریختم توی قابلمه. داشتم هول‌هولکی یک لقمه صبحانه می‌گذاشتم توی لپم که دلم سوخت. این چه وضعش بود؟ نباید به خودم رحم می‌کردم؟ سفره را انداختم، نشستم و راحت صبحانه‌ام را خوردم. این بین، وبینار استاد را گذاشتم تا پخش شود. به فکر روزواژه افتادم. چه تمرین خوبی بود. باید حتما انجامش بدهم.

    بلند شدم به کارها برسم. صبحی دستم خورد به ظرف شکر و ریخت. اول آنجا را جارو کشیدم. بعد هرچه زنگ زدم مطب، کسی برنداشت تا ساعت یازده که بالاخره اپراتور تشریف‌فرما شدند. داشت دنبال جای خالی برایم می‌گشت. گفتم الان می‌گوید چهارشنبه. و دقیقا گفت چهارشنبه ساعت هفت. گفتم چهارشنبه کلاس دارم. بعد گفت پنجشنبه ساعت یک. این هم به زور پیدا شد.

    یادم افتاد دوستم در کارگاه چاپ می‌گفت: «خوش به حالت، هیچ دغدغه‌ای نداری.» و من نزدیک بود همان‌جا گازش بگیرم. (مثلا شوخیه.)

    خلاصه الان که در خدمتتان هستم ساعت دوازده و نیم است. غذایم آماده نیست برای شام، کوله‌باری ظرف توی سینک مانده و ساعت دو هم باید از خانه بیرون بزنم برای رسیدن به جلسه. در این فاصله یعنی همه‌چیز روبه‌راه می‌شود؟ احتمالا. درعوض نشستم و اندازه‌ی دو روز آزادنویسی کردم. اگر گزارش نیک را هم برسانم، نورِ علی نور می‌شود. راستی، گفتم کتاب جدید شروع کردم؛ شروع نکرده بستمش، چون الان آن‌قدری تمرکز ندارم. احتمالا بروم سراغ داستان‌های کوتاه. مابقی روزم باشد برای آزادنویسی و گزارش نیک بعدی. تا درودی دیگر، بدرود.👋🏻
    https://t.me/sajedeh_haqparast

  7. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت است. آنچه پیرامونم در جریان است. دوستش دارم و شاید هم ندارم. اما هست. باید با آن زیست؛ حتا به اجبار. به حکم واقعیت زندگی.
    _ صفحات صبحگاهیم به سه نرسید اما دو هم عدد مبارکی است برای من.
    _ نیمه عمرم بر فنا چرا زودتر سراغ ” شب یک شب دو”ی بهمن فرسی نرفته بودم؟
    ” بیست و یک/یک/ شصت و هفت،
    _ یعنی هزار و نهصد و شصت و هفت. تو در این تاریخ کی هستی؟ آیا همان آدم همیشه؟ همان تن باریک، که من بیشتر برهنه‌اش یادم می‌آید تا پوشیده‌اش؟ همان نگاه سبز همیشه خواستار؟ همان موی سیاه صاف؟ همان تراش و ساخت زیبا و آسان که چشم می‌تواند ببیند؟ همان بافت سخت که چشم نمی‌تواند؟ همان حرکات بسته‌ی دخترانه که سن و سال تو را کمتر نشان می‌دهد؟”
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ امروز یکم شل گرفتم. کار را ، زندگی را؛ اما خود را نه.

  8. نام سال واژه: تحرک و پویایی
    صبح به زور از جام کنده شدم.
    یه روز شلوغ داشتیم، توضیحش رو دوست ندارم بگم.
    امروز اولین روز مهد سامیار بود، رفتم دنبالش با آراد گذاشتمش مهد تا عادت کنه. آراد خیلی خوشحال بود و تمام مهد رو خر بسته بود و سامیار آروم یه گوشه‌ای نشسته بود و عروسکی در بغلش بود.
    به مربی مهد میگم بچه‌ها اذیت نکردند، میگه«چی بگم». احتمالا آراد باز شیطون بازیش اینجا کار خرابی کرده.
    ناهار خوردیم.
    کتاب خواندن رو دوباره شروع کردم.
    زبان تخصصی رشته‌ام رو شروع کردم.
    یه کمی خوابیدم.
    نویسنده ساز شرکت کردم.
    آزاد‌نویسی کردم.
    دستی به سر و روی آشپزخانه کشیدم و شام پختم.
    کلاس کتاب نقد به ساعت ۹ شب موکول شده بود،
    خیلی ساعت خوبیه، کاش استاد رضایت دهند و ساعت کلاس را به شب بیندازند.
    شام سوپ و کوکو سبزی بود.

  9. با اینکه همه برنامه هایی که برا امروز تعیین کردم تیک نخورد ولی بازده کل خوب بود. هم تونستم بخشی از پروژه رو انجام بدم هم درس بخونم هم کلاسا رو برم. ولی جدیدا دیگه تمرکز ندارم سر کلاسا بخاطر همین باید حتما ضبط کنم. جزوه به دست میرم تو وبینار ها و اخر سر هم از وبینار میمونم هم از خوندن با کیفیت جزوه. از اتفاقایی با خبر شدم که باعث شد برای چندمین بار به حرفای شیما ایمان بیارم.

  10. سلام بر امروز: هنوز در خانه‌ی ما روز مهمان است‌.

    سال واژه‌ام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    – امروز صبح، زود بیدار شدم، هرزمان مهمان دارم بیخوابی صبحگاهی میگیرم و زودتر از همه بیدار میشم.
    – حیاط رو شستم چون سگ خواهرزاده‌ام علیرضا ریزش مویِ فصلی داره و همه جای حیاط پر از مو شد بود.
    – اتفاق ناجالبی برای خانم جِنی(دُم‌جُنبانکی در میان گل‌های حیاط خونمون) افتاد، متوجه شدم از پنج تخمِ خانم جِنی فقط ۳تا زنده مونده و از بین سه تخمی که به جوجه تبدیل شدند فقط یکیشون جان به در برده.برام ناراحت کننده بود خیلی.
    – امروز لباسهای شسته شده رو توی حیاط پهن کردم چون بعد از مدتها آفتاب گرمی داشتیم که میتونست دستی به سر و روی لباسهای هغیس بکشه.
    – با علیرضا رفتیم بیرون برای خرید آرد و آذوقه‌های داخل یخچال.
    – خداروشکر خواهرم نهار خوشمزه ای برای ما پخت.
    – با خواهرم لوبیا سبز‌هایی که خریده بودم رو خُرد کردیم و آماده شد برای پختن.
    – وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم واصلا متوجه حرفهای استاد نمی‌شدم چون خواهرم داشت برای من حرف میزد، پس بیرون پریدم😐 سیستم زندگیم اصلا به فنا رفته.
    – عصر دور هم چای نوشیدیم.
    – به استارتر عزیزم که هنوز نتونستم براش اسمی انتخاب کنم غذا داد(آب و آرد) نسبت همیشگی ۱/۲/۲.
    – از سه مهمانی که آماده بودند، دوتاشونو رفتند و فقط خواهرم موند. احتمالا دختر و دامادش در روزهای پیش رو میان تا هم تیکو‌(عروس هلندیم) و هم خواهرمو با خودشون برگردونن خونه (من شمال زندگی میکنم و خانواده ام کرج).
    – دوش گرفتم و بدنم از این حالت چسبندگی در اومد.
    – شام بسیار سبکی خوردیم( گوجه، خیار، نان و پنیر).
    – از بی خوابی دارم کج میشم، پس تصمیم گرفتیم تا بخوابیم فکر کنم ساعت۱۰ شب بود.
    راستی در این مدت که مهمان داشتم و برای خرید به محمودآباد رفته بودیم به عنوان هدیه به خودم، دو‌ تا کل فسقلیِ قشنگ خریدم، اصلا مگه میشه من گلخونه یا گل فروشی برم گل نخرم؟؟
    آره میشه، وقتایی که عامر پیشم باشه و با قیافه اش بهم بفهمونه، فعلا خرید گل ضرورت نداره. ولی همین عامر کلی گل در مدت زندگیمون برای خونمون، برای من خریده، پس میبخشمش به همه‌ی اون وقتایی که با گشاده رویی گل می‌خرید.

  11. —سال‌واژه‌ام: درنگ.

    —قهوه‌ی دیروز کار خودش را کرد و تا صبح بیدار بودم. بالاخره ساعت شش توانستم با هزار ترفند خودم را بخوابانم.

    —ده دقیقه قبل از شروع کتابنقد بیدار شدم. آبی به صورتم زدم و کاسه‌ی شله‌زردبه‌دست نشستم سر کلاس. استاد تا سلام کرد قطع رفت. برقشان قطع شده بود و کلاس به نه شب موکول شد. خوشحالی را در اقصی‌نقاط بدنم حس کردم. امیدوارم ساعت کتابنقد تغییر کند. دوازده ظهر بلاتکلیف‌ترین وقت روز است.

    —خواستم کتاب بخوانم اما خواب‌آلود بودم و نتوانستم. پس دوباره خوابیدم.

    —امروز برای هزارمین‌بار بهم ثابت شد که فرهنگ مردسالای و زن‌ستیزی در جامعه نه تنها از بین نرفته است بلکه کمرنگ هم نشده. فقط چهره عوض کرده است. بزک شده است. مردِ زن‌ستیزِ امروزی در ظاهر شباهتی به اجدادش ندارد. او خودِ مجازی‌اش را در فلان تاریخ برای حمایت از زنان نارنجی می‌کند تا با این حرکتی نقابی بسازد و خود را مردی امن نشان دهد. داد حمایت از حقوق زنان سر می‌دهد و در لفظ زن و زنانگی را ارج می‌نهد. اما چون به خلوت می‌رود آن کار دیگر می‌کند. برای این مرد هنر ابزار است. دانش ابزار است. ابزاری برای نزدیک شدن به زن مدرن و فریب دادن او. سال‌ها پیش از شخصی شنیدم که دانش آدم خوب را خوب‌تر می‌کند و آدم بد را بدتر. امروز معنای حرفش را با تمام وجودم درک کردم.
    این‌ها را می‌نویسم که یادم بماند مبادا روزی نوشتن برایم به ابزار تبدیل شود. چرا که هیچ‌کدام از ما از خطا و گناه در امان نیستیم. امیدوارم که نویسندگی از من انسان‌ بهتری بسازد، که اگر چنین نباشد برایم ارزشی ندارد.

    —بعد از هزااااار سال با ساحل جلسه داشتم. شعر خواندیم. از دفتر «پشیمانم کن.» ساحل از ساحلک گفت و قرار شد ساحلک را برایم بفرستد.

    —جلسه‌ی اول کتابنقد را بودم استاد درباره‌ی تبارشناسی مفاهیم صحبت کرد و دو نسخه از داستان اکبر رادی را مقایسه کردیم.

    —اتفاقات امروز عصبی‌ام کرد. معده‌ی من هم که در تمام مسائل عصبی دخالت می‌کند. آزادنویسی کردم بلکه کمی حالم بهتر شود اما نشد. سرانجام دست‌به‌دامن «فاموتیدین» شدم.

  12. ۰۵٫۰۴٫۰۶
    سال واژه‌ام: شجاعت

    روتین پوستی رفتم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب نوشتم.
    یک صفحه آزادنویسی کردم.
    چند داستان کوتاه از کتاب گیتار خوندم.
    رخدادنگاری کردم.
    وبینار سمانه شرکت کردم.
    با سمانه حرف زدم.
    پست کانال رو هوا کردم.

    https://t.me/NajmehAsghari

  13. سال‌واژه‌ام: مطلع (محل طلوع)

    _خرید چند جلد کتاب از جمله کلیات سعدی با مقدمه ای از دکتر حسن انور
    _نویسنده ساز امروز رو هم بودم
    _اولین جلسه از کتابنقد رو هم شرکت کردم و ذوق تمرین هاش رو دارم.
    _داستان مد و مه رو خوندم، هم قشنگ بود هم دلم گرفت هم ازش یاد گرفتم هم از ذوق و نثرش حیرت کردم:
    *تاریکی اتاق همانقدر روشن است که مرده بودن تو زندگی‌ست*
    _مقدمه کلیات سعدی رو هم خوندم + چندین غزل و حکایت، اولین صفحه تصادفی رو که باز کردم این بیت چشمک زد:
    *خفتن عاشق یکی است، بر سر دیبا و خار
    چون نتواند کشید، دست در آغوش یار

  14. این‌که تو طول روز چنتا حس مختلف رو باهم تجربه کنم خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد ازم انرژی میگیره
    نگرانی همراه با حرص با مقدار زیادی غصه برای فریده برای حالش برای قلبش
    لبخند و خوشحالی برای نامه‌ی لنا
    خشم و خشم و خشم برای اتفاقایی که با نرمی راجعبش صحبت کردیم
    مهربونی و قدر دانی از شقاقیات
    درد درد درد برای اکثر اعضای بدنم
    دل گرفتگی در حد نوشتن کانال و اختصاص دادن این موضوع به یادداشت
    دیدن یه قسمت سریال جالب با انبه‌ی خوش بوی خودم و پیاز شدنم و یهو غش کردنم
    کابوس، پریدن از خاب و گفتن شب بخیر
    اولین بار گزارش نیک را شب نوشتن
    بعد از همون شب بخیر گفتنه
    نتونستم حق مطلب رو ادا کنم
    ولی روزم در مجموع یه فاجعه بود
    سخت بود
    شاید من نازک دل شدم
    ولی همه چی سخت‌تر از حد معمول شده
    با احتیاط باید باهام رفتار شه
    نازک نارنجی طور
    بیشتر شبیه هذیون شد تا گزارش نیک
    اصن که نیک نیست
    نیک اگه میخای میشه ۴شنبه تا ۵شنبه‌ی من
    نیک نبود
    خیلی یک نیک بود
    خیلی یک با دلیل خیلی یک
    همون «چی میگی آنی؟» خودمون

    ولی بازم
    خدارو شکر که الحمدلله
    وگرنه والا به خدا

    ااااا الان دارم نارنگی رو ماساژ میدم
    براش یه چیزیو تعریف کردم
    این نیک بود
    یه کوچکُ
    از دست یه گنده‌ی بی‌ادب نجات دادم

    همین

    راستی
    فراتر از عشق
    همون
    همونه که الان نفس میکشم
    وگرنه که قبر گرون شده
    تازه اگه بهشت زهرا نباشه‌ام که گرون‌تر

    پایان ششمین روز تابستون قشنگم
    تابستون قشنگم؟
    دهنتو ببند و قدر روزاتو بدون
    تابستون خیلی قشنگم

  15. – امروز بیشتر وقتم رفت پای کار. ژانگولرمم باز رفت ته صف.

    – یه سر به بانگ نیوز زدم. چند وقته نمیتونم هیچ سایتی رو ساده نگاه کنم. ناخودآگاه دنبال استخون‌بندی سایت و مدل چینش مطالبش می‌گردم. اینکه نویسنده چی رو خواسته جلوی چشمم بذاره و چه نقشه‌ای برام داره.

    – اومدم چند روز پیش دوستم بمونم. اشتباه کردیم و «هشت یار اوشن» رو دیدیم. محض رضای خدا یه مانع درست سر راه اینا نذاشته بودن. همه‌ی مشکلات درجا حل می‌شدن. حیف اون بازیگرا.

  16. شب‌ها خوش دارم دیوان ضخیمی از پارسی‌گویانِ کهن ببرم به بالینم، که می‌برم اغلب. امشب از پرسه در اشعار طالب آملی این‌ها دستگیرم شده:

    «از کشت عمر خرمن غم حاصل منست»
    «دل آتشی نکرد که دود از دهان بخاست»
    «آن بی‌سخن که هست سخن‌آفرین می است»
    «عشق را در دل من آبی و تابی دگر است»
    «دوزخ‌افروزتر از کفر من ایمان منست»
    «با وجود غم بساط عیش چیدن بهر چیست
    اضطراب آنجا معطل آرمیدن بهر چیست»
    «هر چه غیر از ریش دل در عشق تشویش دلست

    مرهمی گر هست زخم عشق دل‌ریش منست»
    «چون ابتدای عشق خوش و انتهاش نیز
    بیهوده بحث مبتدی و منتهی چراست»
    «در وصالی که شود زود میسر مزه نیست
    چند روزی به‌میان ناله و پیغام خوشست»

    اما گزارش مختصری از عملکرد امروزم:
    برگزاری سه جلسه کلاس خصوصی، هر سه مؤثر و دلچسب.
    ضبط وبینارهای نویسنده‌ساز را، به درخاست بسیاری از دوستان، از سر گرفتم. فعلن فقط صوت در کانال تلگرام،‌ یوتیوب بماند برای بعدها.
    دو بار رفتم پیاده‌روی. لامپ ادیسون گرفتم برای چراغ مطالعه، نورش آفتابی و ملایم است‌، بی‌ ذره‌ای گرما.
    جلسه‌ی پنجم نویسندگی خلاق ۷۴ عیش ناب بود. از پیرنگ حرف زدیم و ساختار داستان.
    نخستین جلسه‌ی کتابنقد هم شیرین گذشت. دیدن نام برخی دوستان بعد از مدت‌ها لطفِ این جلسه بود. بناست رو تبار برخی مفاهیم کار کنیم و یکی دو قصه‌ی اکبر رادی را ببریم زیر ذره‌بین.
    یک عالمه کار خرده‌ریز دیگر هم کرده‌ام که بماند.
    ما آیندگانیم.

  17. شنبه ششم تیر گزارش ۴۶ام.

    داستان امروز من.
    من اگر بخاهم امروزم را برای یک دختر خوشگل تعریف کنم چه میگوییم.
    _اگر طرف دختر خوشگلی باشد به تته پته میفتم و خاموش میکنم. چیزی نمیتوانم بگوییم.
    اگر بخاهم برای مادرم تعریف کنم چه میگوییم؟
    _میگوییم مامان جون امروز روز خوبی بود صبح که از خونه رفتم بیرون به حسین همسایه‌مان صبح بخیر گفتم و بعد با احمد رفتم سرکار و تا غروب کار کردم.
    مامانم میپرسد: ناهار چی خوردی؟
    من میگوییم ساندویج و یکی از همسایه ها بعدازظهر برایمان الویه آورد با نان باگت و ۳ بار سیر خوردیم.
    الویه و لطف همسایه را الکی میگوییم، میگوییم که دلش خوش باشد که مثلن من امروز گشنه نماندم. اونم چون فکر میکند من راست میگویم هر وقت نخودی عدسی کنجدی چیزی دارد بهم میدهد که ببرم برا اون همسایه ها که نامشان در گزارش من به مادرم ذکر شده.
    مادر من لطف ها را فراموش نمیکند.
    البته لازم است که بگوییم بعضی از همسایه ها واقعن به ما لطف دارند و هر از گاهی طبع ما را به «کاس همسا ای» گرم میکنند، من جمله طاهره خانم و خانواده عباس مردانی که من آقای مردانی را دایی و زنش را زندایی صدا میکنم. دوست داشتم یه کادو یا یه سوغاتی در حد برای این خانواده ها ببرم. طاهره خانم که من او را خاله طاهره صدا میکنم و زندایی فرحناز از اول کار، روزهای پی کنی و آرماتور بندی همیشه به ما لطف داشتند.
    جوش گرمای تابستان وقتی سایبانی نبود و آب خنکی نبود این همسایه به ما میرساندند آنچه را که نیاز ما بود. چایی میاوردند. صبحانه میاوردند.
    زندایی فرزانه روبروی ما یک مغازه «چرم دستی» دارد و خود کارگاهش را میچرخاند در واقع از تولید به مصرف است و او وقتی دیده بود که ما از گرما هر روز در هلاک بودیم رفته بود یک آبسرد کن ایستکول خریده بود و برای ما دم در مغازه اش گذاشته بود. هیچوقت این کارش را فراموش نمیکنم و قدر دان زحماتش هستم.
    همیشه تو فانتزی هایم میروم مغازه زندایی و یک کمربند در حد میگیرم و یک کیف اصل، سفارش یک جفت کفش و هر جنس دیگر ای هم که داشته باشد میدهم اصلنم قیمت برایم مهم نیست اتفاقن دوست دارم چند برابر حساب کنم ولی اونها احتیاجی به این پولها ندارند. دایی عباس خودش مدیر بانک و زنش هم مدیر یک مجموعه و خدایی در حد بیشتر از اینا هم هستند، خانواده بسیار شکیل و اصیلی هستند.
    جبران میکنم دایی.
    این همسایه ها از کسانی هستند که قبل از کار ساختمان هم به ما لطف داشته اند و از کسانی هستند که چون لطف زیاد کرده اند ما نتوانستیم یک کادو یا سوغات در حد بهشان برسانیم. معمولن کسانی از سوغات ننه ما بهره مند میشوند که هیچ حرکتی نزده اند، زیباترین حرکتشان میتواند یک خسته نباشید یا یک صبح بخیر باشد، شایدم یک لبخند دوستانه نه خصمانه.
    البته لازم است از همسایه بالایی دایی عباس که خانم«امری» صدایش میکنند نیز تشکر کنم که دیروز یک کلمن شربت به سیروس داده بود که ما اول نزدیک بود سر هم را بشکانیم و بشکافیم برای تصاحب کلمن اما همینکه هر کدام ۶ لیوان خوردیم جنگ و دعوا را رها کردیم و با هم مهربان شدیم. سیروس و علیرضا و نگهبان کمتر از ما خوردند و بیخیال کلمن شدند و رفتند اما من و اوس احمد بعد از خوردن نفری ۶۵ لیوان باز هم با هم دعوا داشتیم. غروب احمد رو چوب بس بود و داشت رگ آخر کاشی را کار میکرد همینکه دید من چند لیوان پشت هم خوردم خیال کرد دیگر به او نمیرسد و من تمامش میکنم و از همان بالا خودش را روی من و کلمن انداخت و در کلمن را باز کرد و با سر رفت توی شربت. اینم شانس مایه.
    از اون شربت هر چقدر خوردیم تمام نشد و امروز صبح هم از آن نوشاندیم و باز هم سر تقسیمش به مشکل خوردیم و باز احمد با دماغ به داخل کلمن شیرجه زد و من باز هم بیخیال سهمم نشدم.
    امری خانم مادر مهراب و حامد جهانپور است.
    این همسایه ها که نام بردم همسایه های مادر بزرگم بودند و الان به ما ارث رسیده ند امیدوارم لیاقت یادگار مادر بزرگ را داشته باشیم.
    مادر بزرگ من مالک تمام دنیا بود. وقتی پیشش بودی یا تو خونه اش بودی انگار تو بهشت بودی، بهشتی که تا وقتی رفت قدرش را ندانستیم. وقتی رفت فهمیدیم چی از دست دادیم. خدا رحمتت کنه داکشور. نور به قبرت بباره داکشور.
    یه پیرزن روشن فکر که روشن فکر های الان و بعد از الان جلو پایش لنگ مینداختند و میندازند. روشن فکری که همه را درک میکرد و به همه میرسید. گنجیشک ها هم روز رفتن مادر بزرگ زجه میزدند.
    داکشور را همه دوست داشتند.
    داکشور پر شکوه بود شکوهش پر از نور بود. کوهش پر از شور بود. برای همه مادر بود، ستون بود. نور به قبرت بباره مادرم.
    کشورم را دوست دارم شاید بیشتر به خاطر نام مادرم است، مادر بزرگم،«داکشور»
    شاید داکشور دا کشور بوده. دا یعنی مادر. شاید داکشور مادر ایران بود که ما او را دیدیم و از او شنیدیم.
    داکشور بعضی وقتها برای ما قصه میگفت.
    یک شب گفت«روزی میرسد که زمین میلرزد، آن روز بد میلرزد، سخت میلرزد. آن روز میارزد.
    روزی میرسد که نور نمایان میشود، آن روز شور بر پا میشود.
    روزی میرسد که گرگ ها به خیابان میایند. روزی میرسد که خرچنگ ها به خانه ها میرسند.
    روزی میرسد که هوا کم میشود. روزی میرسد که سرما گرم میشود. گرما درد میشود.
    روزی میرسد که پسر ایران میرسد، زخمی میرسد.
    نور به قبرت بباره داکشور.

    اگر بخاهم گزارش روزم را برای پدرم تعریف کنم چه میگوییم؟
    میگوییم «باوه دردتر کولم ایمرو و لطف خدا کارمو کرد و صحت و سلامت و یه سیه هتیمنه سه ریا»
    اگر بخاهم گزارش روزم را برای نویسنده ساز تعریف کنم چه مینویسم.
    مینویسم سلام بچه ها امیدوارم حال دلتون پر از نور و پر از امید باشه.
    امیدوارم هر لحظه را با عشق و با شعر سر کنید.
    امیدوارم سحر اویس حسن فرهادی پرز هایش را بزند و شفافیتش به مبینا برسد.
    امیدوارم همه بچه ها در مطالعه کردن ثمانه چیتگرها را الگو خود قرار دهند.
    امیدوارم زهره رسولی بابت خراب شدن گوشیش زیاد خودش را ناراحت نکند و مثل قبل به آشپزی کردنش ادامه دهد.
    امیدوارم کمالی عزیز هر روز بیشتر از دیروز بدرخشه و پیشرفت کند.
    امیدوارم عسل فاطمی با پیج خوشگلش بیاید و با هم یک کسب و کار راه بیندازیم.
    امیدوارم غزاله فائق pdf «مه و باد» را برایم بفرستد.
    امیدوارم نگار جون همیشه و همیشه و همیشه خوشحال و خندان باشد ولی ازش گله دارم. گله دارم چون اون هر چیزی که میخرد من بهش زنگ میزنم و تبریک میگویم ولی من تیشرت گرفتم و اون نه زنگ زد نه تبریک گفت.
    نمیبخشمت نگار.
    ۱. سال واژه ام «فروش» است و امروز با خودم فکر کردم این عسل فاطمی اگر بیاید با هم کار کنیم به حضرت عباس به سال نرسیده هر کدام یک لندکروز میدازیم زیر پایمان.
    عسل زنگ بزن بگو آق فیروز پایه ام تا همین دوشنبه بریم توکارش.
    ۲. پیاده روی نکردم. آزاد نویسی کردم. مطالعه نداشتم، داشتم ولی چند صفحه از «مردی که در غبار گم شد» و به خودم نمره ۵ و نیم را میدهم.
    ۳. امروز ظهر تو کوچه با فرغون کاشی میاوردم تو پارکینگ که تو یکی از رفت و آمد ها قیافه دو زن از دور نظرم را جلب کرد، قیافه ها آشنا میزد و من خاستم صحنه را ترک کنم و با آنها روبرو نشوم که هول شدم و فرغون چپ کرد و کاشی ها ریختند توی کوچه تا آنها را جمع کردم و تو فرغون گذاشتم زن ها رسیدند و من گیر افتادم. اول خاستم خودم را به ندیدن بزنم و مشغول کار شوم ولی آنها وایستادند و عرصه را بر من تنگ کردند.
    مادر و دختری بودنداز فامیل. دختر عشق جوانیهایم بود. مادر فامیل قدیمی هایم بود. من با این خانواده رفت و امد های بسیار و خیلی بسیار داشتم، رفت و آمد هر دو از سوی من بود آنها ۵ سال یکبار.
    دخترقد بلند و رشید و بی همتا. مادر رنگین و سنگین و با وفا.
    چه خاطراتی که با آنها دارم. آن زمان که من با اینها در ارتباط بودم کار و بارم خوب بود. وقتی مهر دختر به دلم نشست کار و بارم خور بود. کار نداشتم. بار نداشتم. من بام نداشتم.
    قبل از اینها هم بام داشتم هم شام داشتم هم نام داشتم.
    یک بار با هم سفر رفتیم. رفتیم شمال.
    شمال باران بود، باران آرام بود.
    من طبقه بالا پای پیک نیک بودم و دختر طبقه پایین پای تکنیک. تکنیک نقاشی را از بر بود، هنرمند بود. مرا دوست داشت، من پیک نیک را.
    مادرش مرا دوست داشت، من پیک نیک را.
    برادرش و خاهرش مرا دوست داشتند، من پیک نیک را.
    آن سفر دور برگردان زندگی من بود و من نمیدانستم. نمیدانستم که سر پیچ هستم و باید راه رفته را برگردم.
    کل راه رفته را سواره و پر پول گذرانده بودم و برگشت را پیاده و بدون پول.
    آن بهار خزانبهار من بود و من نمیدانستم. فکر میکردم دنیا همیشه برای من و به دل من میچرخد. خودم را بی نیاز از همه میدیدم، از زن و از دختر و از مال و زندگی و ماشین.
    یک ماه بعد از آن سفر ماشینم را از دست دادم. کارگاهم را از دست دادم. بیکار شدم. بیمار شدم. کنج خانه افتادم.
    پیچ را که پیچیدم مهر دختر در قلب من هر روز بیشتر از دیروز میشد. ۶ ماه بعد از آن سفر من ۷ دنیا تغییر کرده بودم و ۷ دنیای قبل خودم را به یاد نمیاوردم.
    نمیخاهم در مورد آن روزها حرف بزنم فقط خاستم بگوییم امروز لحظه ای که آنها را دیدم کل خاطرات آن دوران را مرور کردم و خودم را ذلیل ترین آدم دنیا دانستم. لباس هایم کثیف و پاره و پوره، سر و صورت سیمانی و ریش بلند و نامرتب و خیلی بیشتر از اینها ضعفی بود که در خود داشتم و دیدم.
    آنها وایستادند و با من حرف زدند. دختر همان خنده ها را داشت و مادر همان مادر مهربان ولی من آن فیروز قبل نبودم. مادر گله کرد که به آنها سر نمیزنم.
    این لحظه و این دیدار حالم را بد کرد و بدتر.
    ۴. غروب از حساب خودم مرغ و میوه گرفتم برای خانه و دست پر به خانه آمدم و از این بابت هزار بار خدا را شکر میکنم و بیشتر از هزار بار را برای تن سالمی که خدا بهم داده و میتوانم کار کنم و لقمه نانی در بیاورم. الهی شکر الهی شکر الهی شکر
    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
    خدایا کمکم کن یک گوشی هم بخرم. شارژرمم خراب بود خرابتر شده و چند روز است از شارژر غزل استفاده میکنم، خدایا شارژر لازمم، هندزفری لازمم که وبینار ها را با صدا گوش بدهم. لباس میخاهم. پول میخاهم. کار میخاهم. خدایا آرامش و زندگی در رفاه را برای خودم و خانوادم میخاهم.
    ۵. این پراگراف برای دوستهای نازنینمه.
    برای بچه های نویسنده ساز. برا استاد ساز. برا خودم. برا خدا. برا خود ها. برا خوب ها.
    خدایا برسان به من آنچه را که نیاز من است. خدایا هر روز بیشتر از دیروز تو را میخاهم. خدایا هر نفس را به امید رسیدن به تو میکشم، قدم هایم را برای رسیدن به تو برمیدارم، خدایا جان و جهان منی، جان و جهانم را بهشت و پر شکوه کن. الهی شکر. سپاسگزارم.
    از خدا میخاهم نویسنده ساز و بچه های نویسنده ساز نامشان جاودانه گردد و میگردد.
    برا استاد ویژه میخاهم. من برای استاد از ریشه میخاهم. اگر گفتی چه میخاهم؟
    اینجا نمیگویم فقط به خدا میگویم. خدا شاهرخم را برای من و برای کشورم نگه دارد.
    شاهرخ جان خیلی از درها به روی تو باز شده فقط خودت خبر نداری اونم واسه اینه که من را داری. صفا کن برا خودت. برو از کارگر شمالی تخمه و آجیل بخر و بخور و پوستشان را پخش کن توی اتاق خودم میایم جارو میزنم رفیییییییق، امیدوارم هر جا هستی حال دلت میزوووون میزوووون میزووووووووون باشه، میزووووووووووووووووووووووون.

  18. حلزون انگار رد داده ولی نه بهش می‌آد از بس لم داده و زل زده به گزارش نیک های بچه‌ها کش اومده
    .امروز هم واژه‌ی سالم ( پازل نویسندگی) را سر کشیدم با خاندن دفتر شعر “بوسه درمان‌ی های ویانا ” و نوشتن ۴ شعر و ویرایش آن‌ها برای نشر در شعرماهی ۱۱. کمی روی داستان کوتاهم کار کردم.
    سری به خاهرشوهر نیکم زدم. دوست داشتم خیلی بیشتر از یک‌ساعت و نیم در کنارش بمانم ولی کارهای خانه، مهمون داری شام و وبینارهای استاد مجالم نداد.
    وبینار رمان‌جا بعد از ۴ ماه وقفه‌ی جنگی امروز ساعت ۱۲ بود که به علت قطع برق برگزار نشد. با گفتن سلام استاد قطع شد و دیگر استاد نیامد. هم دلم برای پریدن استاد سوخت هم کلی برای دلسوزی‌هایش ایستاده تحسینش کردم و دعا. کلاس به ۹ شب وعده داده شد که برق محله‌مان صاف نه گذاشت و نه برداشت سر ۹ رفت و یهو دنیا خاموش شد و تا ۱۱شب هی رفت و هی اومد. امروز نویسنده‌ساز نبودم مهمونی بودم ولی هر لحظه به یادش بودم.
    بعد از چند وقت سری به کانال‌های گلی موعودی و مریم معتمدی راد و فرشته برگی زدم. بزنم به تخته خیلی کارشون پیشرفت کرده. صداقت قلم تو کاراشون موج میزد.لذت بردم. شما هم کانال دوستان رو دنبال کنید هم فاله و هم تماشا. بعد تا جایی که وقت کنم سری به کانال زهره رسولی و میترا جاجرمی می‌زنم.
    ما آیندگانیم در اینک-گانیم.
    دوست داشتین به منم تو کانالم سری بزنین.
    https://t.me/Nahid_Yousefzadeh_Shoushtri

  19. – از ابتدای روز در تنش بودم و به زن‌ها فکر می‌کردم: اگر رنجی از من به آن‌ها رسیده باشد چه؟ وای بر من.
    – یادداشتی هوا کردم و از مخاطبین رسانه‌ام، بابت معرفی بعضی آدم‌های گنده‌ی کوچک عذر خواستم.
    – فهمیدم ما زن‌ها وقتی کنار هم می‌ایستیم، از چیزی که فکر می‌کنیم خیلی توانمندتریم.
    – بعد از شفاف شدن چند موضوع مبهم، رسانه‌ی شخص نام‌نبرده پر از واکنش شد🖕🏻.
    دوستان هم برای پذیرایی کم نگذاشتند، از کیک یزدی💩 تا موووووز🍌.(بهرحال عشق و حال هزینه دارد.)
    – فهمیدم چقدر دوستان آدم‌حسابی در مدرسه‌ی نویسندگی دارم.
    – از همین‌جا به قربان‌شان می‌روم. به قربان سارا خانم یثربی، سپس چگنی،
    الهه جان علیزاده و شیما خانم صادقی،
    غزاله جان فائق و آیدا رئیسی بیبی دو عالم.
    زهره خانم رسولی که اگر تا جهنم هم باهاش برم سوخت نداده‌ام.(جمله‌ی سرقتی)
    – امروز فهمیدم حتی اگر در نوشتن هم شکست بخورم، به شناختن این لیدی‌های تمام‌عیار می‌ارزید.
    -بعد از قهوه‌ای شدن رسانه‌‌ی نامبرده، به ریش جمله‌ای که گفت نسل Z هویت ندارد، خندیدم.
    – حالا حس میکنم هم قلمم هویت دارد و هم هویتم قلم.( کات به کلوزآپ دنبلان برندینگ.)
    – دلم نمی‌خواهد از جایم بلند شوم و فقط فکر میکنم.( اگر عزیزمان شین کاف هم شین کاف را تایید کند، پرونده‌ی تنها نقطه‌ی امنی که امن میگفتمش، بسته می‌شود. خدانگهدار مدرسه‌ی نویسندگی💔)( اینجا خدا شاهده هزار بار به دل سیاه شیطان، لعنت فرستادم.)
    – یادم آمد از وقتی کودکی بیش نبودم و هنوز هم نیستم ، حرف بی منطق توی کتم نمی‌رفت.
    – ممنون از آن موجود گنده‌ی کوچولو🤏🏻، برای اینکه یادم انداخت صدایم در برابر ظلم و سیاهی هنوز پایین نیامده است.
    نلق و قول امشب؟
    شما باید اسم و فامیل و هویت داشته باشید و عواقب کامنت و فعالیت‌های خود در فضای مجازی را بپذیرید.
    نتیجه‌ی اخلاقی؟
    آفرین بعد از بلاک شدن از هزار سوراخ، با اکانت فیک سوراخ جدید نیافرینیم.

    1. یادداشتی که هوا کردید را خواندم نیلا جان. سخت نگیر .
      سخت میگیرد جان بر مردمان سخت کوش شایدم سخت گیر
      نمیدانم.

  20. 🌊 لیست کارهای مفید من در ۶ تیر ۱۴۰۵
    ۱. کتاب‌خوانی
    فصل «۲.داستان و اندیشه» کتاب داستان‌اندیشی نوشته‌ی انگوس فلچر رو مطالعه کردم.
    ۲‌. ۳۰امین کارگاه نوشتمرین
    الف) «منظومه‌ی مناجات» نوشته‌‌ی دکتر مصطفی رحیمی رو خوندم.
    به هیچ عهدی، از روزگار تهمورث
    نبوده هیچ
    چنین نیاز به انبارها دروغ و فریب
    چنین نیاز به امواج بی‌گناه هوا
    بدین همه تصویر
    بدین همه تزویر
    به ابرها سوگند
    به لاله‌ها سوگند.
    سرود وحشی بادم به یاد می‌آمد
    پیام لاله،
    پیاله،
    شقایق وحشی.
    پیام جنگل چالوس
    شکوفه‌های بهاران اصفهان بزرگ
    و بوی گرم دل‌آویز آن‌چه انسانی‌ست.
    ب) تمرین نثر ادبیِ سراسر با پرسشم رو نوشتم.
    نامه‌ی سرگشاده
    ای نامه که می‌روی به سویش، از جانب من ببوس رویش.
    ببوسم رویش؟ ببویم مویش؟ بنازم لطیف روحش؟
    تو را به بادِ صبا بسپارم، گم‌کرده‌راه نمی‌شوی؟
    به نیل بسپارمت چطور؟ غرقه در نیل نمی‌شوی؟
    تو را اگر هم‌سفرِ سیمرغ کنمت، خودت را از یاد نمی‌بری؟
    تو را با گردِ راهِ سوارِ یکه‌تاز، راهیِ شیراز کنمت،
    از عطرِ دل‌آویزِ شکوفه‌های نارنج سرمست نمی‌شوی؟
    بویِ عطرِ پیرهنِ چاکِ یار را برایم به سوغات می‌آوری؟
    دلتنگی‌هایم را یار، با سوزِ دلِ من، خواهد خواند؟
    شور بوسه‌هایم بر نامه را در دهانش مزمزه می‌کند؟
    به امید آن‌که دیدارها هرچه زودتر تازه و روشن گردد.*
    * جمله‌‌ی ثابت مرحوم پدرم در پایان نامه‌هایی که برای مادرم در مسیر بازگشت به تهران می‌نوشتند. این نامه‌ها تا پیش از رسیدن پدرم به تهران، همراه با یک جعبه آدامس موزی به دست مادرم می‌رسیدند.
    ۳. هرمز: شاهراه دریایی
    از نمایشگاه مجازی «هرمز: شاهراه دریایی» دیدن کردم‌. لینکشو براتون می‌ذارم تا شما هم مثل من لذت ببرید.
    https://explore.iranmuseum.org/HormuzExhibition
    #Journaling #روزنگاری
    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/lalehfazeli

    1. گزارش نیک
      سال واژه: تداوم
      درسته که خیلی وقتها برای نوشتن گزارش نیک به موقع نمی‌تونم آماده‌اش کنم و بفرستم، ‏
      ولی از این حرف استاد به نفع خودم استفاده می‌کنم و می‌گم یک بهتر از صفره. ‏
      یک: باید هر طور شده بود، داستان کوتاه ‌ای که داشتم می‌نوشتم رو تمام می‌کردم.
      پس تا ظهر مشغول نوشتن و ویرایشش ‏بودم، تا اینکه بهرحال تمام شد.
      وقتی داستان رو برای همسرم خوندم، تمام مدت ساکت بود و با دقت گوش می‌داد. و ‏این کارش باعث می‌شد من رو حتی موقع خوندن به شوق بیاره. ‏
      دو: خیلی خسته بودم دوشی گرفتم و کمی خوابیدم. ‏
      سه: ساعت 5 عصر به وقت وبینار:‏
      از همین اول بگم خیلی، خیلی وبینار پر مایه‌ایی بود. کلی یاد گرفتم و لذت بردم. استاد فایل صوتی اون جلسه رو در ‏کانال تلگرام مدرسه نویسندگی گذاشتند. ‏
      چهار: من چون چند بار وسط کلاس نتم قطع شد دوباره فایل رو گوش دادم. ‏
      استاد در وبینار از روز واژه صحبت کردند. بعد از تعریف روز واژه از ما خواستن یک جمله با واژه خزانبهار ‏از کتاب کشتارگاه از سعید سلطان‌پور در گزارش نیک خودمون بنویسیم. ‏
      جالبه که بگم بعضی واژه‌ها ما را به سمت نوشتن شعر و بعضی دیگه از آنها به سمت طنز و یا جملات ادبی می‌برند. ‏
      ‏ همین خزانبهار با تضاد که در معنی اون دیده میشه، جمله‌ایی شاعرانه و گاه ادبی را به ذهن ما مییاره. ‏
      این هم جمله من از واژه خزانبهار: رفتن و آمدنت خزانبهار شد، مرا زمستانی نداشت. ‏
      خیلی بهش فکر نکردم به مهارت خودتون از یک نویسنده‌ی نوپا قبول کنید.‏
      پنچ: استاد در وبینار از ما خواستند جای خلوت و حتی شده تاریک با یک چراغ مطالعه کتاب مجموعه داستان ‏کوتاه مد و مه از ابرهیم گلستان که یکی از داستانهای این کتاب به همین اسم هست را رو کامل بخونیم و قرار شد ‏نصفه و نیمه نباشه و مثل یک لیوان آب یه نفس تا آخر اونو بنوشیم. ‏
      ببخشید استاد عزیز با عرض پوزش باید بگم با این که داستان رو بی‌نهایت دوست داشتم، خستگی بر من قالب شد و عنان ‏از کف داده و خوابیدم. ‏
      شش: روز خوبی بود خداوند را شاکرم و به خودم عدد 7 رو میدم.‏
      تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار. ‏

  21. سال‌واژه‌ی من: کتاب
    امروز خوب بود. دوستش داشتم. هرچند اولش خیلی خوب شروع نشد و قطعی بی‌موقع برق و کنسل شدن کارگاه کتابنقد در ساعت دوازده ظهر زد توی ذوقمان.
    کمی آزادنویسی کردم. امتحان دادم. سومین امتحان این ترم بود. چون ساعت پنج شروع امتحان بود دیر به وبینار رسیدم و با نیم ساعت تاخیر ‌ وارد شدم اما خب باز هم وارد شدم. چون هفته قبل نتوانسته بودم در جلسه شعرماهی شرکت کنم امروز ویس کارگاه را گوش دادم. آهنگ کوش دادم و در خانه قدم زدم. عادتم است زیاد این کار را می‌کنم. نیم ساعت بعضی وقت‌ها شاید یک ساعت همینجوری توی خانه قدم می‌زنم. مخصوصا وقتی تنها باشم. چایی دم کردم تا مامان بیاید. روزگفتارم را ضبط کردم. ساعت نه در کارگاه کتابنقد شرکت کردم و بعد هم متنی نوشتم برای کانالم. جلد دوم کتاب مادران و دختران را امشب شروع کردم و الان هم از گرما دارم خفه می‌شوم.

  22. حلزون انگار واداده. ولی نه بهش می‌آد لم داده و چشماشو باز کرده و گزارش نیک ها رو می‌خونه.
    امروز هم واژه‌ی سالم ( پازل نویسندگی) رو سر کشیدم با خاندن دفتر شعر “بوسه درمانی های ویانا ” و نوشتن ۴ شعر و ویرایش آن‌ها برای نشر در شعرماهی ۱۱. کمی روی داستان کوتاهم کار کردم.
    سری به خاهرشوهر نیکم زدم. دوست داشتم خیلی بیشتر از یک‌ساعت و نیم در کنارش بمانم ولی کارهای خانه، مهمون داری شام و وبینارهای استاد مجالم نداد.
    وبینار رمان‌جا بعد از ۴ ماه وقفه‌ی جنگی امروز ساعت ۱۲ بود که به علت قطع برق برگزار نشد. با گفتن سلام استاد قطع شد و دیگر استاد نیامد. هم دلم برای پریدن استاد سوخت هم کلی برای دلسوزی‌هایش ایستاده تحسینش کردم و دعا. کلاس به ۹ شب وعده داده شد که برق محله‌مان صاف نه گذاشت و نه برداشت سر ۹ رفت و یهو دنیا خاموش شد و تا ۱۱شب هی رفت و هی اومد. امروز نویسنده‌ساز نبودم مهمونی بودم ولی هر لحظه به یادش بودم.
    بعد از چند وقت سری به کانال‌های گلی موعودی و مریم معتمدی راد و فرشته برگی زدم. بزنم به تخته خیلی کارشون پیشرفت کرده. صداقت قلم تو کاراشون موج میزد.لذت بردم. شما هم کانال دوستان رو دنبال کنید هم فاله و هم تماشا. بعد تا جایی که وقت کنم سری به کانال زهره رسولی و میترا جاجرمی می‌زنم.
    ما آیندگانیم در اینک-گانیم.
    دوست داشتین به منم تو کانالم سری بزنین.
    https://t.me/Nahid_Yousefzadeh_Shoushtri

  23. ۱. صفحات صبحگاهی
    ۲. کمی مطالعه: پیوسته می‌خوانم ولی خواندنم کم شده‌ و زود تمرکزم پَر می‌کشد. می‌خواهم فکری به حالش کنم. احتمالا ابتدای روز سراغش بروم.
    ۳. زبان خواندن: از کشو همه‌ی کتاب‌های زبانم را بیرون آوردم به امید اینکه دوباره شروع کنم. دولینگو را هم نصب کردم و اولین درسنامه‌اش را انجام دادم.
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز: استاد یک واژه جدید برایمان آورده بود، خزان‌بهار. به نظرم کل زندگی خزان‌بهار است، نه شادی آن مطلق است و نه غمش.
    ۵. گفت‌وگو: دلم گرفته بود. با مامان حرف زدم. دلم باز شد.
    ۶. آزادنویسی و گزارش نیک

  24. کلمه‌ی سال: خایه‌ی اخلاقی
    تقریبن مطمئن بودم به زودی از خجالت آب شوم با این کلمه‌ی سال انتخاب کردن و به زودی عوضش می‌کنم. حالا که گزارش نیک مرا میخاند؟ ولی راستش تا امروز هرروز حمایت بوده و حمایت.چقدر نیم‌فاصله گذاشتن سخت است. کاش یک چیزی مثل اِسپِیس فقط یک دکمه بود. باید مانیفستش را بنویسم که چرا شجاعت اخلاقی تبدیل شد و حال نسخه‌ی جدیدش چه مزیت‌هایی دارد. به زودی.

    کتاب نیستی‌شناسی مخاطب، واسازی چیستی فرم را شروع کردم. دیدگاهی که آن را از مقوله‌ی «برای چه و برای چه کسی می‌نویسیم؟، آیا وجود کسی به نام مخاطب ضروریه؟ کسایی بودن که فقط برای خودشون نوشتن؟» شروع می‌شود و تا آنجایی خاندم که فرم را از 5منظر باز میکند که سه تای اول آنها را طبیعی و دوتای بعدی را ساخته شده به دست بشر نوشته است. برای درک بیشتر خودم هم شده یک پست برای معرفی این کتاب می‌نویسم.

    دو داستانِ سنگ و آفتاب و شب از شب می‌ریخت شب از کتاب سنگ و آفتاب نوشته‌ی زیتون مصباح‌نیا خاندم. از استفاده‌ش از عناصر روزمره در بافتی خلاق لذت بردم. ساده و روان.

    یادداشت‌های روزانه‌ی جواد مجابی به اسم کارد را گذاشت زیر گلویم را تا اول مِی خاندم. حیرت‌انگیز است. اهمیت یادداشت روزانه و نثری که دارد مشتاقم کرد تا کتابی دیگر از استاد به اسم شب‌ملخ را جلوی دست بگذارم.

    مانیفست آزادنویسی را خاندم و سعی بر به کار بردنش کردم.

    در وبینار نویسنده ساز بودم و مانیفست گزارش نیک را مرور کردیم که خیلی چسبید.

    سریال I will find you را تا قسمت 4 دیدم. شروعش که با معرفی خودش بود و گسترش داستان از زندان شروع میشود. درست وسط بحران.

    شطحیاتِ شقاقیات : https://t.me/dreamdrawgrow

  25. گزارش نیک ۴۶

    سال‌واژه‌ام: فاصله

    شاهین خان می‌شود عذر مرا بپذیرید برای گزارش امشب؟
    آخر نامه‌ها ته کشید جستارها سوخت گزارش‌ها به فنا رفت مقاله ها سر زا رفت شعرها آویزان ماند.
    نوشته‌ها ناتمام،
    داستان‌ها ثلث مانده،
    قصه‌ها همه رقصان در هوا.
    حالتی بین خستگی و قبراقی رفت که هیچ‌کس به فریاد نیامد.
    وبینار سرزبان را بودم
    نویسنده ساز را نیز،
    برای کتابنقد صلوات بلند بود چرا که رستگار شد در مقابل برق.
    عضله‌های پاهایم می‌گیرند. حالم را هم. چرا؟ نمی‌دانم. شاید جایی گره و گوری بوده‌اند‌. باید کلاف‌شان را باز کنم.

    و من‌الله توفیق
    رفتم.

  26. اوووووف واق‌عن.
    هی هرشب‌هرشب گزارش نیک و سال‌واژه‌ی من شناخت است و 😭 و نیک‌هایم:

    ١. از کله‌ی پیرمردی که نور می‌تابید به تار موهایش، عکس گرفتم.

    ٢. از آب‌های نمی‌دانم‌آبک بین راه عکس گرفتم.

    ٣. از صندلی سالن ترمینال عکس گرفتم.

    ۴. از ناخن‌های قرمز الناز عکس گرفتم.

    ۵. عکس گرفتم.

    ۶. یادداشت برداشتم. یادداشت برداشتم. یادداشت برداشتم. در قالب فرهنگ‌نامه‌ یادداشت برداشتم. مثل: اتوبوس: وسیله‌ی نقلیه‌یی که کسکش‌ها با کیری صابون‌زده برای لاسیدن سوارش می‌شوند.

    ٧. از قپی و گوزگوز تشکیل شده. ٧۵% از بدن مردان سرزمینم. دو پیرمرد پشت سرمان نشسته بودند و این دو پیری از اتوبوس‌های وی‌آی‌پی سنگاپور و مالزی و سفر مکه‌شان نظر دادند تا اندازه‌ی مطلوب باغ که برای‌شان هکتار باشد. گوشی را از لای صندلی رد کردم و گذاشتم بخشی از گوزگوزها ضبط شود.

    ٨. «شب یک شب دو». خاندم تا یادم آمد علامت‌ها چه می‌کنند. باز هم مثل وقتی سولاخ چپ را می‌خاندم دلم می‌خاست ببینم فرسی در نوشته‌های دیگرش چه زبانی دارد که توی «شب یک شب دو» این زبان را. را؟ ها؟ ادامه ندارد.

    ٩. گوشیم را زدم به شارژ.

    ١٠. ناهار خوردم و خابیدم.

    ١١. بین چرت‌ها، چشم‌ گشودم برای جواب دادن به پیام‌ها و دوباره چرت‌ بستم تا آمدن پیامی دیگر.

    ١٢. یک نوبت تایپیدم.

    ١٣. منتشریدم.

    ١۴. لای فرهنگ‌واره‌ خلاق را باز کردم.

    ١۵. با اعظم هلنگ‌هلنگ رفتم حلیم‌بادمجان و نان خریدم.

    ١۶. شام هم خوردم.

    ١٧. بلاکیدم و گذشتم.

    https://t.me/elahebaseda

  27. حلزونِ بیچاره، چه کرده‌ای که بی‌خانمان شده‌ای؟ نکند تمرین‌هایت خوب نبودند و استاد به جایِ بازخورد، گازت گرفت و خانه‌ات را از چنگت درآورد؟

    سال واژه‌ام: تعهدورزی.

    امروز برای بهبود عملگرایی و تعهد بیشتر به برنامه، تغییراتی در برنامه ایجاد کردم. به جای سه کارِ مهم در روز و چهار پنج‌تا خرده‌کار در برنامه، نهایت دو کار مهم جا دادم و دو خرده‌کار. ببینیم تغییری در عملگرایی‌مان ایجاد می‌شود یا نه.

    کم‌کم دارم این را می‌فهمم، که اگر در کل یک‌ماه، فقط بتوانم یک کتاب بخانم‌هم خوب است. اگر در کل تابستان فقط یک دوره یا کارگاه را ببینم و تمرین‌هایش را انجام بدهم خوب است.

    همین که یک کارهم انجام شود خوب است. نیاز نیست حتمن در یک ماه و در سه ماه تابستان، تمام عقب‌ماندگی و آرزوهای ببست سال زندگی‌مان را جبران کنیم.

    امروز روز آخیش بود. آخیش که زود بیدار شدم. آخیش که آن بخش از پومودوروها که مربوط به تدوین بود خط خورد و آخیش که اتاق را از بیخ، زدم تمیز کردم. همه‌چیز امروز تمیز شد. اتاقم، خودم، فکرم، برنامه‌ی ماهِ چهارم سال پنج.

    شش پومودورو، متمرکز نشستم پای تدوین. دو ریلز آماده شد و فرستادم. کارفرما اصلاحیه داده، هنوز بررسی نکرده‌ام. مانده برای فردا. چون امروز را به اندازه‌ای که باید برای تدوین زمان گذاشتم. فردا دوباره به آن برمی‌گردیم.

    وبینار را بودیدم. اولش را از دست دادم، وقتی رسیدم همه داشتند کامنت خنده می‌گذاشتند و من از بحث جا مانده بودم. یکبارهم وسط جلسه، دست مادر خورد و اینترنت را از بیخ قطع کرد، پرتیدم بیرون و بعد دیگر نمی‌شد وارد شوم. پنج دقیقه پشت در ماندم و بعد نمی‌دانم چه کسی همین بلا سرش آمد و پرت شد بیرون، که من توانستم برگردم.

    وبینار امروز برایم پربار بود. با چند اسم و کتاب و فیلم آشنا شدم، که به نوبت و حوصله می‌خاهم بروم سراغشان: فرهاد غبرایی، شاپور بنیاد، فیلم راشامون از کوروساوا، کتاب سفر به انتهای شب و مرگ قسطی از لویی‌فردینان سلین.

    میانه‌ی شب، رفیقم را به چند دقیقه دیدم. دوتا بغل و یک ماچ. عجیب می‌چسبد حضور آدم‌هایی که دوست‌شان داری، حتا برای یکی دو دقیقه. حتا دَم در. برای پانزده ثانیه باهم، وسط حیاط شیشه پاک‌کنی بخندید و عکس‌هایی که گرفته‌ای را باهم مسخره کنید. که تا منتظرید اسنپ برسد و او را ببرد، ده بار بگویی خب حالا یکم می‌ماندی. اصلن امشب را بمان پیش من. بعد به این فکر کنی که باید چندباری شب را پیش هم بمانید، در همین یکی دوماه پیش رو. چون شاید بعد از آن، دیگر زمان نداشته باشید. اسنپ می‌رسد، او می‌رود و تو می‌مانی و سوالی که هنوز جرات نداری از او بپرسی. «کِی قراره بری؟»

    اتاق را که مرتب می‌کردم، وقتی رسیدم به تمیز کردن قاب عکس خالی روی میز، دوباره گفتم: «باید یک عکس پنج نفره بگیریم و این قاب را پر کنم.» هربار می‌گویم و هربار نمی‌شود. نمی‌شود یک عکس پنج نفره‌ی خوب بگیریم و این قاب پر شود. قاب را محسن برایم خریده. -برادر بزرگم یا همان شوهرخاهرم- برای تولد سال گذشته‌ام. عجب شبی بود. تئاتر اول شخص مفرد را با دوستی دیدم و بعد رفتم کافه‌ای که حالا دیگر برای ما نیست. زمانی برای ما بود. کافه بازی داشتیم. عجب یکسالی بود. یادش بخیر. رفتم کافه و دیدم خانواده برایم تولد گرفته‌اند. آن‌شب‌هم عکس پنج نفره گرفتیم، اما آن‌قدر خوب نبود که بگذارمش در قاب. نوروز که رسید، عکس گرفتیم اما باز دلم راضی نشد بیاورمش در قاب. کافه را که جمع کردیم، رفتیم شمال. آنجاهم دوتا عکس دسته‌جمعی گرفتیم، اما خوب نشد. تولد امسالم، باز عکس گرفتیم. اما نشد که نشد. ولی اینجا در گزارش نیک نوشتم، که یادم بماند در اولین فرصت، یک عکس پنج نفره‌ی خوب بگیرم و قابِ روی میزم را پر کنم.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  28. سال‌واژه‌ام: پایبندی
    روزم را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. یک هفته با قلم و کاغذ مینویسم و یک هفته با لپ‌تاپ. لپ‌تاپ را بیشتر دوست دارم. چشمم به تعداد کلمات پایین ورد می‌افتد و پانصد کلمه را میخواهم به هزارکلمه تبدیل کنم و هزار را به هزار و پانصد و الخ. با قلم و کاغذ بیش از دو صحفه نمی‌نویسم.

    بعد صبحانه رفتم نانوایی. بدم می‌آید از اینکار. ولی نگاه‌کردن به آدماها را دوست دارم. البته که سعی میکنم کمی دیرتر بروم. سر صبح آدم‌ها اعصاب ندارند، ببیند کسی بهشان زل زده، نان که گیرت نمی‌آید هیچ، گشاد گشاد برمیگردی.

    برگشتم و رفتم سراغ پوستر وبینارم. واقعا داشتن فونت زیاد هم مکافات است. اینجا دوباره برایم ثابت شد که داشتن انتخاب‌های بیشتر لزوما خوشحال‌ترمان نمیکند. فونت پرنیان را به خاطر داشتن حالتِ دوخت‌مانندش برگزیدم از میان آن همه خوبان.
    وبینار نویسنده‌ساز را ببودم.
    پیاده‌روی کردم.
    روزگفتۀ امروز را ضبط کردم.
    https://t.me/matinchapani

  29. دیشب تا صبح بیدار بودم. صبح بخاطر چالش دوستم همان ۸ بیدار شدم. حالا کی خوابم برده بود؟ حوالی ساعت ۶.
    بیداری‌ام را اعلام کردم که چالش از کف نرود و بعد خوابیدم. نمیدانم نفرینِ امجک‌های زیر باران برآورده شد یا دوستم. با درد از خواب بیدار شدم. با درد که نه. درد مرا از خواب بیدار کرد.
    کتابی که درمورد یادگیری میخواندم هم به فصل چهارم یا پنجم؟ رسید. نکته نوشتم. خلاصه نویسی کردم. تمرین حل کردم. فکر کردم. خلاصه. کندخوانی کردم. جلد کتاب نارنجی است. با خودکار نارنجی خط میکشم.
    امتحان داشتم. ساعت ۱۲. خداوند هوشنگ را برایم حفظ کند. دست تنها نمیشد.
    ظهر انگار ذره‌بین انداخته بودند روی خانه. داشتم تبدیل به یاد و خاطره‌ای دور میشدم از گرما.
    کمی در بستر word نوشتم. بعد هم پاک کردم. بی دلیل.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. حال نت از حال من هم بدتر بود. تقریبا فقط کامنت میدیدم.
    بعد هم تا نویسندگی خلاق خیره شدم به سقف. باید یک روز از بیفور افترر‌های مدرسه نویسندگی و زندگی‌ام بنویسم. حالا مبدأ تاریخی که هنوز نمیدانم. اما یکی از بازه‌‌هایِ زمانی مورد علاقه‌ام در زندگی همین روزهاست به گمانم.
    سال واژه‌ام را هنوز برنگزیده‌ام. باید کمی بنویسم درموردش. جالب است. «باید کمی درموردش بنویسم» جای «باید کمی درموردش فکر کنم» را گرفته است. افکار مکتوب را بیشتر دوست دارم.
    نویسندگی خلاق هم مثل همیشه پر مغز برگزار شد. جلسه‌یِ امروز را از تمام جلسات قبلی بیشتر دوست داشتم. شاید بخاطر حسِ خوبِ شنیدن از «شب‌های روشن» بود.

  30. سال‌واژه‌ام: نظم

    امتحان را خوب دادم، بهترین نمره‌ای که تا حالا تو فارما گرفتم. اما ۱۴ دقیقه برای ۲۱ سوال خیلی کم بود.

    نیمه‌ی اول کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق را خواندم و چند کلمه‌ای برداشتم برای کاریکلماتورسازی.

    سریال I Will Find You را تمام کردم. باز گول شخصیت‌های زیادی خوب را خوردم وگرنه که الگوی خیلی‌هایشان همین بوده‌.

    داستانکی نوشتم که برگرفته از واقعیت بود. شاید برای همین دوستش نداشتم. اما حداقل نوشتمش.

    از دو نفر شرح‌حال گرفتم. تکلیف‌هایش را موکول کردم به فردا صبح. ولی برای دوستم را خواندم و چندتا ایراد کوچولویی که به نظرم رسید را بهش گفتم.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. جلسه‌ی اول کتابنقد را هم بودم که عالی بود. ساعت ۱۲ خودم کلاس داشتم ولی شانس آوردم که موکول شد به شب.

    ویس جلسه‌ی قبلی کاریکلماتور را گوش دادم.

    برای اولین بار سعی کردم خودم سوسیس سرخ کنم. همه سوختند جز یکی. اولش تو ذوقم خورد، اما بعد یاد حرف استاد افتادم. اینکه می‌گفت حتی یکی‌اش هم خوب باشد کافی‌ است. فکر کردم درمورد سوسیس هم صدق بکند. پس همان یکی را میل کردم.

    امتیاز امروز: ۷

  31. .بیچاره حلزون. توی گرما لاغر شد. هییی روزگار.

    شش و نیم صبح بیدار باش.
    که دختر را به مدرسه ببرم.
    امتحان شطرنج داشت.
    چون ویروسی‌ شده .
    همچنان حال ندار بود.
    با معاون خانم تماس گرفتم.
    گفت که نیاد.
    دوباره خوابیدیم.
    نه و چهل و پنج دقیقه بیدار شدم.
    کمی نرمش کردم.
    صبحانه خوردم.
    ناهار درست کردم.
    برای غروب و دوستای دخترجان لازم به خرید بود.
    ولی هر جور حساب کردم، حال بیرون رفتن در این گرما را نداشتم.
    در رفت و آمد کاری، متوجه شدم پسرجان بیداره و سرش توی گوشی.
    یخه‌اش را گرفتم که: پاشو، تنبلی نکن.
    برو خریدها را انجام بده.
    راضی‌ام از خودم. شما هم راضی باشید.
    نشستم پای کتاب‌نقد که، چشمت روز بد نبینه.
    تا استاد بادی به غبغب انداخت و سلام سلامی کرد، برق ترکید.
    رفتیم تا ۹ شب.
    چقدر کتاب‌نقد خوش گذشت.
    صادقانه بگم، وقتی دوره‌های قبلی مجدد شروع میشن، حالم خوب میشه. یه حس زیبا در من شکوفه می‌زنه.

    قطع برق خونه‌ی استاد، کمکی شد که همسر، کارهای خونه را تنها انجام نده. خونه را جارو و دستمال کشیدم.همسر‌ تی‌ها را کشید.

    بعدشم دوش گرفتم. و ناهار خوردیم.

    تا وبینار پنجانه شروع بشه، نشستم پای ویس‌های شعرماهی.
    روز کارگاه، در مسیر برگشت از جنگل و آبشار ممشلم رامسر بودیم.
    حضورم سر کلاس به جان و دلم ننشسته بود.
    تمرین‌ها را مجدد همراه استاد انجام دادم.
    با اینکه تمرین یکی بود، ولی در مقایسه با تمرینی که توی ماشین انجام داده بودم، چقدر بهتر شده بود.
    بعضی تمرین‌ها را باید دوباره انجام داد تا تازه به دل بنشینند.
    بوسه‌درمانی را همراه خاندن شاهین، برای بار سوم خاندم.
    کمی در مورد تکلیفم فکر کردم.
    امروز یکی گفت: «نگفتم که دزدی کله توت‌فرنگی.»
    خوشم اومد.
    همون لحظه توی دفترم یادداشتش کردم. شاید بشه جمله‌ی اول شعرماهی.
    غروب با همسر چند تا کار بیرون از خونه انجام دادیم.
    ده دقیقه مانده به نُه رسیدم خونه و رفتم توی کتاب‌نقد. از گنجور شنیدیم تا نثرِ الماس، اکبرخان.
    به دوستان لحظه‌نویسی قول دادم از فردا، بعد از دو روز وقفه، لحظه‌نویسی را دوباره شروع کنم.

    فردا، دوباره روز توست. آنگونه بساز که دستت می‌خواهد. آنگونه بنویس که دلت می‌خواهد. آنگونه ببین که فکرت می‌خواهد.
    به امید دیدار.

  32. 1. سال واژه‌ام: استمرار
    2. آزادنویسی به شیوه استاد، گذاشتم که مغزم هرزه‌تازی کند و هرچه دلش می‌خواهد بنویسد.
    3. گذاشتن پست در کانال تازه‌ تاسیسم.
    4. رونویسی کردن از «ویلن روتشیلد» به قلم چخوف
    5. تازه از مهمونی اومدم، با اینکه خیلی خسته‌ام کامپیوتر را به برق زدم و گزراش نیک را نوشتم. یکم کوتاه شد دیگه.

    https://t.me/samanmofidi78

  33. قرار بود گُست شوم تا منطقی تر تصمیم بگیرم و تمام تمرکزم روی فکر درباره ی حال و بخشی از اینده باشد اما امروز گست نشدیم ؛ بهرحال نیمچه تلاشی کردم هرچند چیزی که باید کمتر بود اما تا حدی مفید بود
    تجربیات ۱۸ ساله خود نوشتم راجب چیزایی که عبس تشریف دارن و وقت تلف میکنن( قرار بود فقط کارایی که الان میکنم و وقتم تلف میکنن بنویسم اما قلم دستم در رفت و رفت سمت نصیحت طور و راجب کارهایی که ۱. وقتم میگیرن ۲ بهم ضربه میزنن ۳ بهتره انجام بدم و نمیدم ۴ و نباید انجام بدم نوشتم و به طور خلاصه تر و بهتر بخوام بگم کارای اشتباهی که تو این ۱۸ سال کردم و الان هم باهامه نوشتم) که شد ۵۶ مورد و مشخص شد زندگی سرشار از گوه و لجن زار داریم و البته در حال حاضر تا حدی راضی ترم چون حداقل یکی دو مورد وجود نداره توش شاید موقت باشه شاید همیشگی نمی‌دونم فعلا و دراینده باید دید
    نمیتونم بزارمشون اون ۵۶ مورد چون خطم بد بود و تند تند نوشتم و بعضی موارد شخصی ولی طبیعتا کم کم به سمت حل کردن این مشکلات میریم حتی اگر یک مورد هم درست شود خیلی تاثیر بسزایی در زندگی میذاره و البته مورد بعدی اینکه همه موارد مخرب فوری نیستند و ممکنه هیچوقتم مخرب نشن اما خب بهتره ( مستحب است) رعایت بشه یا بهتره انجام نشه( مکروه است) به طور مثال راجب پادکست بد دو سه مورد نوشتم تو اونجا که خب پادکست بد زندگیم سیاه نمیکنه طبیعتا اما چیز خوب گوش دادن خیلی بهتره( فلسفی نکنید حالت عادی تاثیری نداره تو شرایط فلسفی همه چی مخربه)
    شاید موارد دیگه هم بود اما فکرم نرسید و ننوشتم دیگه بعید می‌دونم ادامه بدم بعدا هم و همین بریم سراغ اتفاقات روز

    من تا میام گزارش نیک بنویسم میزنن نمی‌دونم چرا هم اکنون عمو ترامپ بازم زد بنظرم واسه جلوگیری از حملات بهتره سایت گزارش نیک بزنن مستقیما یا جلو من بگیرن تا ننویسم

    رفتم نونوایی نون بخرم با همون دمپایی اما شلوار عوض شده بود اما خب این ازون هم قدیمی تر هم کهنه تره فقط چون عوض کردنش راحته پوشیده بودم رفتم و نون تموم شده بود و امر کرده بودن باید از فلان نونوایی بخری و اون نونوایی یک ربع با ما فاصله زمانی داره با اون وضع آخه اینهمه پیاده روی ( تند تند بری یک ربع و دوره تقریبا واسه یه نون خریدن) و کلی هم صف وایسادم تا نوبتم بشه و یک فرد بسیار تو مخ هم اونجا بود برق هم نبود و موتور برق فقط نون میپخت و کولر روشن نبود دیگه و تو اون گرما رسما نابود شدم نون ها بسیار کوچک بودن و منم گفتم غلط کردن کوچیک پختن و زیادتر برداشتم تا عدالت رعایت شود و یاد بگیرند دزدی نکنند اما نون هایش خوشمزه بود حدی که گیر داده بودند همیشه ازونجا بخر آخه کی میتونه اینهمه راه بره تا اونجا بعد فکر کن نپزه ام
    نشستیم یک قسمت از سریال from دیدیم و حس میکنم که این فصل هم قرار نیست فصل اخر باشد
    پارسال با عجله شروع کردم گفتم ایول فصل اخرش داره میاد بزار ببینم دو فصل اول که فصل سوم اومد همزمان باهاش پیش بریم و دیدم و اناناس تقدیمم شد برخلاف حرفشون فصل سه فصل اخر نبود و وحشتناک ضعیف بود فصل سه به نسبت دو فصل اول ؛ اما خب فصل چهارم که الان داره میاد جون تازه ای دمیده تو سریال فکر میکنم فردا قسمت اخر این فصل میاید و مشخص میشود که سریال تموم میشه یا نه البته من قسمت پنجمم فعلا
    به نیت اینکه امام روز سومش بود رفتیم خیابون تا مخلوقات خدارو ستایش کنیم و ببینیم اما چیز دندون گیری نصیبمان نشد فقط دوتا چایی خوردیم و مهم تر از همه یک معما حل شد
    یک دختره هست سرکوچه مان معلم است و یک خواهر دارد بشدت حق و داف جوری که میشود استاد را جلویش قربانی کرد تا خطی رو اون نیوفتد هرچی باشد دختر است و وظیفمان قربانی شدن است ایشون یک مادر داشت که حتی دستشویی هم میبرد سرپا می‌گرفت دخترانش را و همه جا اسکورت میکرد بعد تا مردش اینا ول شدن حالا معما کجا بود نمیدونستیم رل این دختره کیه و امروز کشف شد یک پسر عشق لاتی که از دختره یک سال کوچیک تره با لباس و شخصیتی داغون واقعا خاک تو سرت برینه دختر اینهمه به خودت مالیدی( لوازم آرایشی فکر بد نکنید) لباس های داف پوشیدی مو رنگ کردی مامانت منتظر موندی بمیره تا با این رل بزنی واقعا خاک به سرت برینه دختر چرا اینهمه بد سلیقه شدند دخترا
    تا قبل این فکر میکردم مادره خنگ بود که اینا همه جا میبرد الان فهمیدم که نه میدونسته اینا ول کنه چه سلیقشون داغونه بعد یجوری بغل تو بغل راه میرفتند که انگار خیابونهای پاریسه اینجا بس کن ایرانی بس کن

    با موفقیت لباس هایم که سه روز بود رو زمین بود هم جمع کردم( مچاله کردم چپوندم تو کشو)

  34. سال واژه: پیشروی
    نمره‌ی روز: ۷
    ۱_۸ تیر امتحاناتم شروع می‌شود و من دقیقن نمی‌دانم باید چه غلطی کنم. اگر اینترنت قطع و وصل شد؟ اگر سایت بالا نیامد؟ اگر استاد ۱۰۰ تا سوال داد و ۱۰ دقیقه زمان؟ می‌خوانم اما استرس تمرکزم را مختل کرده. امروز کار مفیدی که در این راستا کردم بی‌خیالی طی کردن بود. اینطور که در هر مبحثی لنگ می‌زدم رهایش می‌کردم و می‌رفتم سراغ بعدی. تصمیم گرفتم مباحث سخت را نگه دارم تا آخرش یک خاکی به سرشان بریزم، نشد هم همان خاک را روی سر خودم می‌ریزم.
    ۲_ برای امروز اگر قرار بود یک اسم بگذارم، می‌گذاشتم روز گفتگو. با مامان، دوستم و دخترخاله‌ام چندین ساعت تک‌تک حرف زدم. برای یکی جایگاه همدل، برای یکی همدست و برای دیگری حکم تراپیست را داشتم. با مامان از گذشته‌ها حرف زدیم، از اتفاقاتی که باعث رنجشمان شد ولی هر چه که بود بالاخره گذشت و تمام شد. با دوستم غیبت همکلاسی‌هایمان را کردیم و از آتش‌هایی که سوزانده بودیم یاد کردیم. برای دخترخاله‌ام از کنکور و امتحان نهایی گفتم. که از خواندن جزئیات غافل نشود و خودش را تسلیم اضطراب نکند. با هم کلی در مورد اضطراب حرف زدیم. گفتم انگار اضطراب، آدم را دچار نوعی پیش‌داوری می‌کند. تو از نتیجه‌ای می‌ترسی که امکان ندارد هرگز در انتهای کارت دچارش شوی. از رخ دادن اتفاقاتی واهمه داری که با توجه به مسیرت هرگز سر راهت قرار نخواهد گرفت. اما شاید همین اضطراب است که نتیجه و مسیر را از شر ناچاری‌ها حفظ می‌کند.‌ از سمتی این نوع نگاه به اضطراب خالق نوعی خطای شناختی‌ مبنی بر «اگر استرسش را نداشته باشی حتمن گند می‌زنی» می‌شود.
    ۳_کتاب مد و مه ابراهیم گلستان را که استاد کلانتری در وبینار نویسنده‌ساز معرفی کرد شروع کردم. چه نثر دلنشینی. از آن کتاب‌هاست که زمین گذاشتنش تلاشی به مثابه‌ی کوه‌کندن می‌خواهد. نثر گلستان از آن نثرهای امضادار است. از او پیش از این اسرار گنج دره‌ی جنی را خوانده‌ام. از این داستان فیلم هم ساخته شده. یادم هست که این کتاب و فیلم را با دوستان حلقه‌ی پاورقی خواندیم و دیدیم.
    ۴_ آشپزی کردم و شام را در کمال آرامش خوردیم. اگر کسی سوال داشت چه پختی و نیاز به جزئیات بود باید عرض کنم زرشک پلو با مرغ پختم. زرشکم یادم رفته بود بریزم روی برنج.
    ۵_ چای دم کردم و آزادنویسی کردم. در آزادنویسی امروز به این نتیجه رسیدم که قرار نیست همیشه به نتیجه رسید. گاهی نتیجه بی‌نتیجه بودن است. (قالَ خیابانی)

  35. گزارش نیک روز ششم تیرماه چهارصد و پنج
    این روزها برنامه‌هایم یک جور عجیبی پیش می‌روند،
    از آن مدل که تو با لیست کارها از یک طرف خانه وارد می‌شوی و تا به خودت می‌آیی، ساعت از آن طرف خانه بیرون رفته است.
    نمی‌دانم ذهنم با جسمم قهر کرده یا جسمم با ذهنم،
    فقط می‌دانم یکی‌شان گوشه‌ای نشسته و اخم کرده و حاضر نیست درباره علت ناراحتی‌اش توضیح بدهد، هر بار محلش نمی‌دهم، بیشتر خودش را وسط زندگی پهن می‌کند.
    این روزها دلم بیشتر از هر چیز، خواب می‌خواهد،
    خوابی طولانی و بی‌سؤال، اما چنین امکاناتی فعلاً در اختیارم قرار نگرفته است.
    فعلاً دلخوشی من همین گزارش‌های نیک است و کانال تازه‌متولدشده‌ام که هر روز می‌روم بالای سرش ببینم هنوز نفس می‌کشد یا نه، بعد برایش یک پست می‌گذارم، پتویش را مرتب می‌کنم و می‌آیم، تا فردا دوباره بروم ببینم بزرگ‌تر شده یا هنوز همان نوزادی است که هر چند دقیقه یک بار باید چکش کنم ببینم چرا این‌قدر ساکت است.
    https://t.me/MashgheBodan
    گزارش نیک روز ششم تیرماه چهارصد و پنج
    این روزها برنامه‌هایم یک جور عجیبی پیش می‌روند،
    از آن مدل که تو با لیست کارها از یک طرف خانه وارد می‌شوی و تا به خودت می‌آیی، ساعت از آن طرف خانه بیرون رفته است.
    نمی‌دانم ذهنم با جسمم قهر کرده یا جسمم با ذهنم،
    فقط می‌دانم یکی‌شان گوشه‌ای نشسته و اخم کرده و حاضر نیست درباره علت ناراحتی‌اش توضیح بدهد، هر بار محلش نمی‌دهم، بیشتر خودش را وسط زندگی پهن می‌کند.
    این روزها دلم بیشتر از هر چیز، خواب می‌خواهد،
    خوابی طولانی و بی‌سؤال، اما چنین امکاناتی فعلاً در اختیارم قرار نگرفته است.
    فعلاً دلخوشی من همین گزارش‌های نیک است و کانال تازه‌متولدشده‌ام که هر روز می‌روم بالای سرش ببینم هنوز نفس می‌کشد یا نه، بعد برایش یک پست می‌گذارم، پتویش را مرتب می‌کنم و می‌آیم، تا فردا دوباره بروم ببینم بزرگ‌تر شده یا هنوز همان نوزادی است که هر چند دقیقه یک بار باید چکش کنم ببینم چرا این‌قدر ساکت است.
    https://t.me/MashgheBodan

  36. صدفت از هم باز شده حل‌حل؟ تو هم بدجوری گرخیدی؟
    حوصله ندارم.
    انقدری که هیچی نخوندم.
    انقدری که با آمیرزا بازی‌بازی نکردم.
    انقدری که هیچی نکشیدم و ننوشتم.
    فقط خوردمو خوردم.
    مامان می‌گه: «تو خیلی حساسی». قبلنا جیغ و گریه که نگو اینو. الان. می‌دونم. هستم. روانکاو می‌گه: «تو خیلی غرق می‌شی. می‌شی خودِ خودِ آدما. همدلی خالی نه‌ها. خود اون آدم.» راست می‌گه. غرق می‌شم. خفه می‌شم. دوباره که خودمو می‌کشم بالا باز ازسَّر غرق می‌شم.
    با خوندن یه داستان، غرق آدماش می‌شم. می‌شم همه‌ی اون آدما.
    جای تک‌تکشون رنج می‌کشم.
    یه خبر.
    خبر.
    خبر.
    تَ
    تَ
    تَ
    تَرَک‌
    آدم
    اعتماد
    امنیت
    اعتماد
    قلب
    آدم
    آدم

    آدم.

  37. سال‌واژه ‌ام ارتباط است.

    جزء برنامه‌ام بود. فوتبال. حرص خوردم. جیغ زدم. بپربپر کردم. غرغر بقیه را به جان خریدم که آرام‌تر. لذت بردم و عذاب‌ وجدان داشتم. قرارم همین بود. چرا لذت را به خود حرام کردم؟ الگوی تکراری‌ست. الگو از کجا شکل گرفت؟ درگیر چه معیارهایی هستم؟ با ربات اشتباه گرفته‌ام خود را؟ روزم را تمام شده می‌دیدم با دوساعتی که صرف فوتبال شد. چگونه تنها یک کار می‌تواند روزی را در دم سقط کند؟
    با زمزمه پرسیدیم و هنر پرسشگری خواندیم. برای حفظ روزم. پرسش‌های مفهومی ساده. به پرسش‌هایم دقت که کردم، دیدم فقط می‌پرسم. پرسش مفهومی ساده چیست؟ پرسش‌هایی که پاسخی از پیش تعیین شده دارند. قراردادی عمومی. فهم من از کتاب. روزمره را می‌جویم. پرسش‌های مفهمومی ساده در روزمره‌ی آدمی معمولی چه‌ها است؟ آزادنویسی می‌طلبد، مخصوصن در هوای خنک و زیر سایه‌ی گردو.

    نمی‌دانم چطور توی شرجی و گرما بازی می‌کنند. چطور گرمازده نمی‌شوند؟ بچه‌ها موجودات عجیبی هستند. دوازده، سیزده‌ سال، نهایت پانزده سال بیشتر نیست عجیب‌ بودن‌شان. همین که دست چپ و راست را از هم تشخیص بدهی گرفتار دوام آوردن می‌شوی.
    بل‌اخره سیر عشق را تمام کردم. یعنی تا شب تمامش می‌کنم. ده صفحه باقی مانده. تجربه‌ی جالبی‌ بود. مشناقم بیشتر از رابطه و ازدواج بدانم. هنوز هم فکر می‌کنم پژوهش در این زمینه مسیری‌ست که می‌خواهم و می‌توانم به جایی برسانمش. احساس می‌کنم این همان زخمی است که نور می‌تواند بر من بتابد از آن.
    یادداشت نیلا را می‌خواندم و مبهوت شجاعتش شدم. نیلا مرا یاد «خب می‌خواستی نری، خب می‌خواستی نکنی.» ها انداخت. چقدر به پیشنهاد کسی، به اصرار کسی کاری انجام داده‌ام و آخر نگاهی حق به حانب نسیبم شده. «من گفتم تو چرا اینکارو کردی؟» درک اینکه اعتماد کرده‌ام چقدر سخت است؟ می‌دانم هیچ چیز تضمینی وجود ندارد. اما، درد نگاه حق به جانب آن فرد از درد اصلی بیشتر است. جرئت‌مندی می‌خواهد اقرار به اشتباه وقتی کسی را به امری خوانده‌ای. به خود می‌نگرم. من چه دل‌هایی را رنجانده‌ام؟ شجاعت دارم بگویم اشتباه کرده‌ام؟ شجاعتش شجاتی دیگر می‌طلبد. با اقرار به اشتباه به جای نوازش ممکن است مورد تازِش قرار بگیری.

    بین انتخاب قیمه و ماکارونی، هیچی را انتخاب کردم. امشب شام نخورند. یک شب که هزار نمی‌شود. در روزسوال زبان و بناگوش سرو می‌شود. من هم که شیفته‌ی کله‌پاچه. سیر می‌شوم.
    امروز نشانه‌های زبان را لقمه کردیم. پیاز و آبلیمو هم بود. یکی از ویژگی‌های زبان ارتباط است. زبان باید ارتباط برقرار کند. نشانه از ویژگی برقراری ارتباط است. مثل چراغ سر چهارراه. رنگ‌های سبز و نارنجی و قرمز هر کدام نشانه‌ای است که با آن ارتباط می‌گیریم. نشانه نماینده‌ی چیزی غیر خودش است. رنگ قرمز نشانگر توقف است نه رنگ قرمز. در کلام هم کلمات هر کدام نشانگر مفهومی هستند که باعث شده با هم ارتباط بگیریم. بحث مفصل است و در این مقال نمی‌گنجد. سرزبان را جستجو کن. جای دنجی‌ست که از آن لذت می‌بری حتی اگر کله‌پاچه‌خور نباشی.

    در اندیشه‌ی بهار خزان و خزان بهار و خزان‌بهار زندگی‌م بود که از بالا دستور آمد که یک شب هزار شب می‌شود، بدو برو شام درست کن. چاره نبود. آه کشان مرغ‌ها را از فریز درآوردم. با ماکارونی به عشق ابدی‌م قیمه خیانت نمی‌کنم. هرگز. استاد و همسفران را هم با خود بردم به آشپزخانه. . لپه‌ را می‌شستم و نت برمی‌داشتم. کاغذ خیس یادگاری ششم تیر سال پنج است. فلسفیدن با گزارش نیک. پیاز رنده می‌زدم می‌نوشتم یک بهتر از صفر است، البته در مفاهیم انسانی و خدمت‌رسانی به بشریت. بشریت خیلی بزرگ است اما، از خود می‌آغازد. یک بهتر از صفر است. و صفر بهتر از یک اگر دروغ، تزویر، ریا و… باشد. پیازها سرخ می‌شدند و سیب‌زمینی خلال. استاد از مد‌ومه می‌گفت. از آداب خواندن مد‌ومه. از راشومون. شش ماهی می‌شود در صف دیدن است. چه شد که فیلم دیدن آرزو‌یم شد؟ چطور می‌توانم به فیلم دیدن برگردم؟ مسئله‌ شفاف نباشد، نیازش هم گم می‌شود میان روزمرگی.
    گوشم به پرسش و پاسخ بود و قوطی رب را باز می‌کردم. با لباس سفید آشپزی کردن که نه، حتی برای آب خوردن، بودن در این فضا اشتباه است.
    امروز گوش‌هایم تیزتر بود. حریص شنیدن. تیک‌تاک ساعت می‌رفت و می‌دویدم به کارها برسم و از نویسنده‌ساز جا نمانم. چندکارگی همیشه بد نیست ولی همیشگی بودنش می‌فرساید جسم و روان را.

    از یکشنبه شروع می‌شود هفته‌ام. زنده‌تر است زندگی. در این چند ساعت به زبان اندیشیدم. به کلام. به بیان. بیان می‌تواند از بهترین کلام بدترین‌ را بسازد. بیان نقاب است. تو انتخاب می‌کنی نقابی منفور داشته باشی یا دوست داشتنی. به فکر نقابم. چند نقاب دارم؟ منفورها کدام‌ند؟ چه نقاب‌هایی می‌توانم داشته باشم؟ یکشنبه با چه نقابی می‌آغازد؟

    داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary

  38. چه کشی اومده حلزون.

    سال‌واژه‌ام: تحرک.
    نمره روز: 10
    بله راضی ام از خودم.
    روز بیستم روزنگاری مستمر دیجیتالی. (در موبایل.)
    صبح به محض بیدار شدن پاورپوینتی امده کردم برای پایان ترم یکی از درس های دانشگاه. موفقیت آمیز بود
    بعد از اینکه سلام استاد رو در کارگاه کتابنقد از دست دادم به ثبت نام جهیدم.
    بعد از وبینار روزانه به سمت تجربه ای جدید رفتم و با دوستی جدید آشنا شدم.
    با دوست جدید دیگری همصحبت شدم و عشق کردم. مسیری جدید به سمتم باز کرد امید که بهره ببرم.
    کانال تلگرامم روز به روز بزرگتر میشه. خوشالم.
    آیدیش رو نمیذارم چون از گوگل یه راست میشه رسید به گزارش نیک و این اضطراب میده.
    اینجا چیزایی میگم که نمیخوا م تو کانالم منتشر بشه. دلم اروم گرفت وقتی فهمیدم گیابند جان هم همین تجربه رو دارن.
    با سرچ اسمم تو تلگرام زودی پیدا میشم.
    دلم میخواست گزیده گزارشی از چند روزی که نیک‌نویسی نکردم ارائه کنم که حوصله ام رفته دنبال بازی شادی.
    استاد جان الوعده وفا. امیدوارم تعداد گزارش ها از 150 هم عبور کنه جهت مشاهده کیفوری شما.

  39. دیدزدن تردد زندگی از بالکن قصری گوتیک آن‌هم توی سنگلج یا شاه‌عبدالعظیم؟ یااصلا هر محله‌ی قدیمی که بوی ریشه می‌دهد. برایم ارتباط چیزی تو این مایه‌هاست. همین قدر دور و همین قدر نزدیک. و همین قد عجیب. ازدحام جمعیتی که توی هم می‌لولند. بوی سنگگ. خنده‌ی بچه‌های که خربیس بازی می‌کنند. صدای خنزرپنزری. صدای چاقو‌تیزکن. بوق ماشین‌ها. دختران و پسرانی که از مدرسه برگشتند.

    نشسته‌ام آن‌ بالا توی بالکن. مثل یک نقطه‌ی ریز و نادیدنی. هورت، چایم را سر می‌کشم. و زاغ‌سیاه کوچه و پس‌کوچه‌ها را چوب می‌زنم. قصر پر از دالان‌های پیچ‌واپیچ است؛ دنج و تاریک و رازآلود.خودم هم نمی‌شناسم تمام سوراخ‌سنبه‌هایش را.

    یاد برادرزاده‌ام افتادم. توی بچگی وادارم می‌کرد قایم‌باشک‌بازی کنیم. همیشه من گرگ می‌شدم و همیشه او توی یک کمد قایم می‌شد و همیشه از تاریکی درز کمد با آن چشم‌های نخودی سیاه براقش زل میزد تو چشمانم. بعد میگفتم:
    -“ف” تو کمدی؟
    با هیجان جوابم میداد:
    “نیشتم نیشتم”.
    عین کبک سر در برف کون درهوا. عین شگرد من به‌ظاهر نامرئی در ارتباط. این‌طور امن‌تر است. ولو برای دلخوشکنک. درست است. درست است. ارتباط هم نقمت است و هم نعمت. اما برایم در حال حاضر توی قرنطینه ارتباط یعنی پشته‌یی از کتاب و قلمی برای نوشتن پشت یک دیوارستبر.
    کلمه‌ی روان‌پالایی روز‌واژه‌ام بود از “لولیتا” اما متاسفانه دقیق نمی‌دانم کدام صفحه بود حیفم آمد ننویسمش.

    جمله: روان‌پالایی بهتر از شعر سراغ داری وقتی همه‌ی درها به رویت بسته‌اند؟

  40. یاد‌داشت روزانه

    گزارش نیک – سال‌واژه: خوش‌زیستن

    از ورزش و درس خواندن و وبینار و بیرون رفتن و باز درس خواندن و کتاب‌نقد بگذریم و کلی و دیگه بگذریم. مهم‌ترین اتفاق امروز «برادرم جادوگر بود» بود.

    امشب گذرمون به« برادر جادوگر بود» افتاد. بار سوم بود این رمان رو می‌خواندم.

    بار اول در دفتر استاد کلانتری چیز خاصی ازش نفهمیدم و راستش را بخواهید فقط برام تابوشکن بود. اصلاً نفهمیدم؛ بالاخره جوان بودم و احمق و شاید به سطحی نرسیده بودم که بتونم درکش کنم.

    بار دوم در دفتر ماهان ابوترابی بود. یک‌نفس خواندمش؛ آن روز هم احساس کردم اولین بار است این کتاب روا می‌خوانم. خیلی چیزها ازش فهمیدم. بماند صحبت‌های پساکتاب با ماهان هم تأثیر بیشتری برای فهمیدنم داشت.

    امشب دوباره خواندمش (دو فصل اول را). باید اعتراف کنم انگار بار اولی بود که باز می‌خواندمش؛ نه اینکه فراموشش کرده باشم و یادم رفته باشه، نه، کاملاً یادم بود ولی تازه فهمیدمش. تازه فهمیدم قبلاً هیچی نمی‌فهمیدم و الان هم نفهمی بیش نیستم.

    «برادرم جادوگر بود» رمانی شاعرانه‌ست. تاریخی داستانی‌ست. یادداشت سیاسی است. برادرم جادوگر بود حس است و پراحساس. برادرم جادوگر بود برای فهمیدن نیست، برای حس کردن است. برادرم جادوگر بود منطقی نیست، احساسیه. برادرم جادوگر بود برای درک نیست، برای درده. برادرم جادوگر بود نوشته نیست؛ خشم با ادویه اندوه و غمه.

    این همه‌ چیزی است که یک نفهم فهمیده و خیلی چیزها درباره« برادرم جادوگر بود» است که برای احسان پخته‌تری قابل فهم است.

    *احسان شناسا*

  41. سال‌واژه‌ام: طلوع
    روزواژه‌ام: هوس‌خیز

    استاد عزیزم
    امیداورم خوب باشید. خوبید؟ روزواژه‌ی من چطوره؟ سلام داره. جمله که نه، ته‌تهش به ترکیب می‌رسم باهاش. قرمزی هوس‌خیز گیلاس‌ها و توت‌ها. ولی چه توصیف خوبیه، نه؟ دم کسی که این واژه رو یادم داد، گرم.
    امروز امتحان داشتم. دقیقن ساعت پنج شروع می‌شد. دلم‌ نمی‌اومد وبینارو از دست بدم. اونم بخاطر چی؟ یه درس دو واحدی. پدرمادر چند کارگی رو به‌ هم پیوند دادم. یه دستم تو جزوه دنبال جوابا می‌گشت. یه دستم از هوشنگ می‌پرسید. یه دستمم…داشت تو وبینار کامنت می‌زاشت. بله آقا، می‌زاشت. اگه من می‌زارم، اختیار ز شم با خودم. حالا شاید بگید باشه، بزار. فقط بگو چطوری سه ‌تا دست داشتی؟ چه بدونم. سرم شلوغ بود. دستم ذایید. بله. بازم اگه دست منه می‌خاد بذاعه. چیه این خط فارسی که هزار تا ز داره. ز بادسته، بی‌دسته، با دم، بی‌دم. همه جور ز.
    حالا شاید بگید باشه. ز رو قبول کردیم. امروز چرا شکسته می‌نویسی؟ اینجا دیگه شاهکار گزارش نیکه‌ ها. امروز واسه مسعود کیمیایی نامه نوشتم. می‌دونید که عاشق این خط و اینطوری نوشتنه. می‌دونید چقدر ذوق کردم؟ از نوشتن واسش بگم؟ یا از جوابی که زودی فرستاد؟ شایدم ضودی.
    بقییه‌ی روز؟ خشکی چشم و سردرد. قطره‌هارم ریختما. باور کنید. منظم‌مرتب، همه رو سر ساعت. بعد تلاش کردم واسه یکی دیگه از دوستام نامه‌ بنویسم. خیلی تلاش کردم. هی نوشتم، دیدم نه خوب نشد. یکی دیگه نوشتم. بازم دیدم اینم خوب نشد. کلن نشد که نشد. ته‌تهش که کلافه شدم، با دوستم قهر کردم. چه معنی داره، نامه نوشتن واسه کسی، انقدر سخت باشه؟ شمام کسی که هست نامه نوشتن براش، واستون سخت باشه؟ هی فکر کنید ببینید، زبان مناسب، لحن مناسب ندارید. یا مثلن ببینید، انقدر حرف زیاد دارید، که نمی‌تونید سر و تهش رو بزنید و جون کلام رو، تو چن تا جمله بگید. جووون کلام نه‌ها. اون یه چیز دیگس. مخلص کلام منظورمه. چون چقرم باید نامه رو با زت زیاد و اینا تموم کنم؟ هر کی گفته چغر دروغ گفته. حالا چقرو با کدوم ز می‌نویسن؟ بلد نبودم جفتش رو نوشتم. ببخشیدا ببخشیدا مگه کشتی گیرم؟ با دوبنده‌ی آبی؟ حالا نمی‌شه قرمز؟ لطفن اگه می‌خاید منو به کسی تشبیه کنید بگید بهروز وثوقی‌ای، چیزی، حداقل. مرسی عح.

    پی‌نوشت: اسما به هوش مصنوعی می‌گه هوشنگ. بامزه نیس؟

    دوستدار خیلی خیلی خیلی زیات شوما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  42. شده‌ام مجنونی دچارِ آتیش.
    شب‌ها منتظر می‌مانم تا آتش به سراغم بیاید.
    دوست دارم دردی که جانم را آتش می‌زند.
    به یادم می‌آورد هنوز زنده‌ام.

    «و سوختن
    در آتشی که تو بر پا می‌کنی
    لذتی‌ست
    چون روشن کردنِ سیگار با خورشید.»
    -گروس عبدالمکیان

    -روزم تقریباً خالی از دستاورد بود. فقط یک بازیِ مافیا و ساعت‌ها فکر کردن و حرف زدن درباره‌ی خابهای پریشانی که دیدم.
    حالا که شب شده‌است نشسته‌ام تا غمم فروکش کند، قدری کتاب بخانم و بخابم. و این دستاوردی بسیار خاص است. من و سکوت شب. غم. کتاب

  43. گزارش نیک

    امروز با گلی بودم. با پایان قصه‌ی شومش. بخت‌برگشته‌اش. خنگش. نفهمش. آخه اون شوهر به اون خوبی رو ول کردی رفتی با اون پیر سگ؟ نمی‌دونم ایشالا خوشبخت شین.
    باید درموردش با فرشته حرف بزنم. از نثر نویسنده‌ش بگم. از شخصیت‌پردازیش. و در آخر از خود شخصیت پرابهام و پیچیده‌ی گلی.
    آخ گلی. گلی. گلی.

    یکم درسیدم. سه تا امتحان مثل سه راهزن پشمالو از پشت پنجره بهم خیره شدند. همه‌ش تقصیر این آپ‌ساندیسم است به قول استاد.

    نرسیدم کامل بخانم. وبینار را بودم. با نثر ابراهیم گلستان شعر شاپور بنیاد کلی کیفیدم. و رفتم بیرون.

    کافه‌کتابی نشستیم. من با سارا بعد قرنی جلسه برگزار کردیم. سارا برایم از دفتر شعر پشیمانم کن خاند. درموردشان حرف زدیم. از ذوق شاعر ذوقیدیم. با دفتر شعر قبلیش، کبریت خیس مقایسه‌اش کردیم. کاملن متفاوت بود. آنقدر که می‌توانستم بگویم شاعرانشان صددرصد یکی نیست.

    بعد کتابنقد را بودیم، به حول و قوه‌ی الهی. استاد توانست ادامه‌ی سلام‌علیک صبحش را بکند بالاخره.
    آخه سوت؟ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بشود درمورد سوت انقدر حرفه‌ای نوشت. نوشتن را ول کن. بشود فکر کرد. اینطور جدی و حساب‌شده، هم از نظر جامعه‌شناسی و هم از نظر پیشینه و هم از خیلی جهت‌های دیگر بهش نگاه کرد. به چی؟ به یک سوت.

    بعدِ کتابنقد به زور احسان، برادرم جادوگر بود را خاندیم. تا فصل سومش. از همان اول می‌شد فهمید با رمانی معمولی طرف نیستیم. ابهام داشت. زبانش، نثرش خاص بود. قاتی و درهم دیده می‌شد. اما می‌کشید. پابه‌پای خودش جلو می‌کشید. کنجکاوت می‌کرد. و تو کم‌کم می‌فهمیدی قضیه از چه قرار است. یک جاهایی دلم خاست گریه کنم. بغض کنم. بایستم. هفت هشت‌بار یک جمله‌اش را بخانم. بگویم چی؟ مو به تنم سیخ می‌شد. احسان می‌خاند و من به تنه‌ی درخت خیره شده بودم. از درون فرو می‌ریختم. ساخته می‌شدم. آوارگی می‌خاستم‌. خرابه می‌شدم.

    کنجکاو ادامه‌اش هستم. می‌روم. تا بخانم. تا بیشتر خرابش شوم‌.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

  44. با صدای زنگ در بیدار شدم از خواب. صدای مادر را می‌شنیدم که می‌گفت: بله بله. گوش به زنگ بودم و فراموش نکرده بودم که کتاب سفارش داده‌ام. حدس می‌زدم که پستچی است. مادر رفت پایین بسته را گرفت. گیج‌ومنگ می‌دیدم که آمده توی اتاق و بسته را می‌گذارد روی میز، اما با دهان بسته ان‌ومن کردم و اشاره که بده به من. درازکش دستم را کشیدم، بسته را قاپیدم و گذاشتم کنارم. در همان مست‌هوشیاری خواب‌وبیدار از اینکه بسته را مثل نوزادی که به آغوش مادر بدهند گرفتم و گذاشتم کنارم، از خودم خنده‌ام گرفت. لابد مادر هم تعجب کرده بود که چند دقیقه بعد دوباره آمد، از لای در نگاه کرد و رفت.

    می‌دانستم حرفی داشت اما نگفت. از رختخواب جستم و به آشپزخانه رفتم. گفت که می‌خواست برود سبزی بگیرد اما چون قدری ناخوش است و دارد شرشر عرق می‌ریزد، باید برود حمام. اگر می‌توانم من بروم. صفحات صبحگاهی را ننوشته بودم. اما گفت که سبزی زود تمام می‌شود و چون هم نمی‌خواستم او برود و هم می‌خواستم که پیش از ساعت دوازده برگردم و به وبینار برسم، جلدی صورتم را شستم، مسواک زدم و لباس پوشیدم، قدری کرم‌مرم زدم و رژمژ و راه افتادم.

    نمی‌دانم چند وقت است، البته به جز دو روزی که درگیر جابه‌جایی بودیم، فکر کنم امروز بعد از حدود پنج ماه صبح را دیدم. آفتاب تیغ کشیده بود وسط خیابانی که هنوز هم برایم ناآشنا و تازه است. در ساختمان روبه‌رویی‌مان، زنی که موهای فرفری سیم‌تلفنی‌اش نرسیده به شانه بود، آمده بود توی بالکن و رخت می‌آویخت روی رخت‌آویز. هیبت مردانه‌ای داشت و با آن مدل مو، تا به پایین نگاه نکرد و لحظه‌ای چشم توو چشم نشدیم، شک داشتم هنوز که زن است. بازارچه به خلوتی خیابان نبود یا بهتر است بگویم تقریبن شلوغ بود. بالاخره روز شنبه‌ای بود بعد از سه روز تعطیلی. ایستاده بودم توی صف و به چهره‌ی مرد سبزی‌فروش نگاه می‌کردم. با خودم می‌گفتم یا خدا. این آدم فکر نکنم به خواست من اهمیتی بدهد. برای اینکه جنس روی دستش نماند از همه نوع بسته می‌کند و به مشتری می‌دهد. یکی به نوبتم مانده بود که صدای خانم پشت سری‌ام را شنیدم، تلفنی حرف می‌زد: ببین این آقاهه خیلی بداخلاقه. برگشتم و با لبخند گشادی نگاهش کردم. گفت بلند گفتم؟ سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. باز هم مثل اغلب همیشه‌ها پیرمردی مشتاق حرف زدن و ارتباط، در کمین بود، کنارمان. او هم در جریان قرار گرفته بود، خطاب به خانم پشت سری گفت: فکر کردم با منید. گفتم با کیه! آخه من به این خوش‌اخلاقی. نوبتم رسیده بود. چهره مرد سبزی‌فروش غلط‌انداز بود. پرسید از کدام می‌خاهم و همان را برایم پیچید و گره زد. دلم برایش سوخت. صدای زن را شنیده بود اما سر را حین کار بالا نیاورد، انگار که نشنیده.

    برگشتنی از افق کورش به سفارش مادر یک شیشه روغن گرفتم و دو بسته نواربهداشتی برای خودم. البته ماکارانی هم می‌خواست که چون مانا نبود نگرفتم (تبلیغ زیرپوستی رسانه‌ی مثلن لیبرال). همین یک شیشه و دو بسته چقدر شد؟ ۸۰۰ و خرده‌ای. من آه و فغان. حتا دختر صندوق‌دار هم آه و فغان؛ وقتی گفت ۸۰۰ و فلان‌قدر شده، شرمگین سرش را تکان داد و من هم با او، هر دو سرگردان. گفت: خستم خسته، بریده بریده. چهره‌‌ی بی‌رنگ و پلک‌های سنگینش هم همین را می‌گفت. گفتم: خسته از کار، بی‌خوابی، فکر… گفت: خسته از این وضعیت… و فکر کردم که امروز انگار قیافه‌ی همه غلط‌انداز است.

    رسیدم خانه و مشتاقانه آماده می‌شدم برای شروع وبینار کتابنقد. استاد تا گفت سلاااام… برق مکانش قطع شد و لبخند در چهره‌اش خشک. مانده بودم که چرا استاد از لبخند بیرون نمی‌آید. چند ثانیه گذشت و متوجه شدم که تصویر قطع شده است. منتظر ماندیم قدری تا اینکه اطلاع دادند که کلاس افتاد برای ۹ شب.

    شروع کردم به آزادنویسی. بیست و پنج دقیقه نوشتم و بعد از آن یک ساعت از سنگی بر گوری آل‌احمد خواندم. دبیرستان و سال‌های اول دانشگاه از این مرد چیزی خوانده بودم و حالا با این متن و با این زبان زنده دارم شیفته‌اش می‌شوم و حسرت می‌خورم که چرا این همه دور بودم و پرت از فضا. اما خب همه‌اش هم تقصیر خودم نبود. پرتی هر کسی به نظرم به فضا هم ربط دارد. باز قدری آزاد نوشتم و پراکنده.

    در نویسنده‌ساز استاد به اهمیت نوشتن گزارش نیک تاکید کردند. حقا که نیک گفتند. جوری که آدم از ننوشتن می‌شرمد. و من از ترس اینکه او امجک‌های نداشته‌اش را بالا بزند و زیر لودان بی‌باران نفرین کند، همت گماشتم به انتشار.

    بعد از نویسنده‌ساز به بهانه‌‌ی پیاده‌روی، رفتم بربری گرفتم یا به بهانه‌ی بربری گرفتن رفتم پیاده‌روی. نمی‌دانم زور کدام می‌چربد بوخودا. هر دو را عاشقم. من عاشق بربری و پیاده‌روی و نوشتنم. هر سه را.
    برگشتنی یک ساعت آزاد نوشتم.

    مریم نانکلی مقاله‌ای نوشته است درباره‌ی سنگی بر گوری که در کانالش هم منتشر کرده بود. آن را هم خواندم و برای خواندن سنگی بر گوری مشتاق‌تر شدم.

  45. من من من.. می‌نویسم. بگذار من با کلمه لاس بزنم. این کلمه است که عاشق من است. یا من عاشق کلمه.

  46. افراط‌اندیشی

    امروز به‌خاطر بازی ایران و مصر، هشت‌و‌نیم، ساعت‌کاری اداره شروع می‌شد. هفت بیدار شدم. کمی نوشتم. لقمه‌‌ی نان‌و‌پنیر گرفتم واسه خودم و پسر. آماده شدم و کمی زودتر زدم بیرون که بتوانم از مغازه‌ی سر راه خرید کنم. در حالت عادی که شش‌و‌نیم، هفت تایمکس می‌زنیم، مغازه بسته است. برگشتنی هم شلوغ است خیابان و جاپارک پیدا نمی‌کنم. هوا که گرم باشد، معمولن خرید، خودش به‌تنهایی زورش نمی‌رسد مرا بکشاند بیرون از خانه. مگر که چی بشود و چه‌خبر باشد.

    توی اداره دیدم ذهنم شلوغ‌پلوغ است. کمی نوشتم ببینم باید چی را از کجا بیاغازم و بعد زدم به دل کار.

    تا رسیدم خانه، ناهار پختم و ظرف‌های مهمانی دیروز را سر جایش گذاشتم. غذا که خوردیم، تندتند جمع‌و‌جور و شست‌و‌شو تا برسم به سریالم. یک قسمت دیدم و نیم‌ساعتکی خوابیدم.

    سرزبان و نصف نویسنده‌ساز را بودم. نتوانستم بیشتر بمانم از بس دل‌توی دلم نبود ببینم کار این بنده‌خداها به کجا می‌رسد. دو قسمت دیگر دیدم و خودم را نهیب زدم و پا شدم برسم به کارهام.

    چهل و پنج‌ دقیقه آزادنویسی کردم. راجع به کارهای فردا و درباره‌ی افراط. آن‌هم افراط در کار. از پریروز تو فکرشم. این‌که چه فاکتورهایی کاری را از اندازه خارج می‌کند و می‌برد سمت افراط؟ آخر دیدم در بازه‌ای به شکل مفرطی به کاری می‌پردازیم ولی در مجموع دارد چرخ زندگی‌مان را گرد و در کنار دیگر ابعاد زندگی، تعادل برقرار می‌کند.  چه ربطی با عادت دارد؟چه ربطی به معنا دارد؟ افراط آگاهانه است یا ناآگاهانه؟ نشانه‌ای دارد؟

  47. سال‌واژه‌ام: تمرکز
    حلزون لاکش وا رفته چرا. شایدم گمش کرده. کوجا گمش کرده؟

    صبح بیدار شدم و می‌خاستم خابم را بنویسم که رفتن به دستشویی خابم را پراند. پر پر شد خابم و دیگر ننوشتمش.

    می‌خاستم سریال ببینم آنلاین اما اینترنت و فیلتر شکن یاری نکرد و منم حوصله نازکشیدن نداشتم و بی‌خیالش شدم.

    کتابنقد شروع شد و استاد سلام داد و تمام شد. برقشان رفت. فقط در حد سلام بود.

    جور هندوستان را خاندم.

    سرزبان را دیر رسیدم و نتانستم بباشم. نویسنده‌ساز را بودم.

    با فرشتو کتاب خاندیم و نوشتیم. فلسفه و جامعه و سیاست را شروع کردم. می‌خاهم تمامش کنم اگر بتانم البته. توی کتاب نوشته بود. «برای هر سوالی فقط یک جواب درست وجود دارد.» نقل به مضمون میگم.

    فیلم روی لبه را دیدم. البته یک کمی‌اش را. تا جایی که خرس حمله کرد و داشتند فرار می‌کردند. تا همانجا نه شد و کتابنقد داشتیم.

    کتابنقد شروع شد. اینبار قطع نرفت. استاد تمرین باحالی هم پیشنهاد داد.

    بعد هم یه چیزی شد که خودم هم نمی‌دانم چرا اینطور شد و شوکه ماندم و هر چه فکر کردم به نتیجه نرسیدم. چطور می‌شود یکی یهویی بدون هیچ توضیحی یهویی لفت بدهد از گروهی که با هم داشتید. یهویی. و بعد تو ندانی که باید بروی بهش بگویی چی شد که اینجوری شد. یا درکش کنی و هیچ نگویی و بعد سر اینکه چیزی نگفتی مورد سرزنش واقع شوی و بعد اگر چیزی بگویی هم مورد سرزنش واقع شوی که چرا پرسیدی یا چرا نپرسیدی. چطور می‌شود واقعن بدون هیچ توضیحی. مگر می‌شود؟ مگر داریم؟ هعی. هنوز هم نمی‌دانم چرا به چه دلیل. چرا؟ بدون توضیح؟ حداقل یک توضیح که لازم داشت نه. یه توضیح مفصل که لازم داشت. مفصل هم نه یک کوچولو. اما اینقدر این الگو برایم تکرار شده که دیگر تعجب هم نمی‌توانم بکنم. حرفی هم نمی‌توانم بزنم و تهش می‌شوم آدمی که درکی از هیچ چیز ندارد. پس باید مثل متمدن‌ها رفتار کنم و به کسی که رفته چیزی نگویم. انتخابش در رفتن بوده دیگر. اگر توضیح می‌خاست بدهد که می‌داد. حتمن لازم ندانسته که نداده. چه بگویم. هنوز هم نمی‌دانم چرا. چرا آدم‌ها اینطوری کنار می‌گذارند خاطرات را، آدم‌ها را؟

    پستی درباره‌ی نقاشی نوشتم.

    روزگفتار هم می‌گیرم.

    https://t.me/yaddashtneda

    1. آخیی ندایی قشنگ می‌فهمم این حسی که داشتی رو. به نظرم بپرس. گاهی آدما دوست دارن ازشون پرسیده بشه. وگرنه حس می‌کنن که اصلن برات مهم نبودن. البته این نظر منه. شایدم اون آدمی که تو می‌شناسی اینطوری نباشه.

    2. شاید حالش خوب نباشه و ربطی اصلا به گروه و شماها نداره. شاید نیاز داره تنها باشه ی مدت. میگم شاید. من تو گروه دوستی‌مون ی دوست داشتم مهری‌نام. آقا این یهو از همه‌ی ما برید. بی‌دلیل. و ما هنوز به هم که می‌رسیم، در پی جواب چرایی‌اش تنها سکوت می‌کنیم

  48. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    ۱. ۸۷۱ کلمه که در ذهنم سردرگم بودند و نمی‌دانستند کجا بنشینند تا معنایی پیدا کنند، سرانجام در آزادنویسی‌ام و در قالب ۵۰ جمله، جای درستشان را یافتند.
    آزادنویسی امروز را به پیشنهاد استاد در قالب یک نامه و خطاب به یک بنده خدایی در آن سر دنیا انجام دادم. قبلا هم چند باری برایش نامه نوشته بودم، اما این بار برایم حس‌وحالی عمیق و رضایت‌بخش به‌ همراه آورد. انگار باز هم نوجوان شده‌ام و آن‌قدر خوش‌شانسم که دوباره دارم آن خاطره‌ها و احساسات را تجربه می‌کنم. راستی اگر به ما بگویند که می‌توانیم یکی از خاطراتمان را دوباره زندگی کنیم، کدام خاطره را برمی‌گزینیم؟ من به‌احتمال زیاد یک خاطره از دوران نوجوانی‌ام را انتخاب می‌کنم. چون در آن دوره، جسارت و هدفمندی‌ام خیلی بیشتر از بقیه دوره‌های زندگی‌ام بود. آن زمان‌ها پایان دردناک همه‌چیز را با امید به خزان‌بهار پشت‌سر می‌گذاشتم. اما الان می‌ترسم که نکند خزان‌‌ها ابدی باشند و حسرت بهار بر دلم بماند.

    ۲. با الهام از دختری دست‌فروش، یک اتوفیکشن نوشتم. دختر به سرطان پستان مبتلا بود و دیدنش احساسات مختلفی را درونم بیدار کرد.

    ۳. به طبیعت رفتم و وبینار نویسنده‌ساز را در آنجا شرکت کردم. کوشیدم از ساعت‌های آخری که در شمال هستم لذت ببرم و آن‌قدر به منظره‌های سرسبز چشم بدوزم که وقتی به تهران آمدم، دلتنگشان نشوم. جدیدا دل‌کَندن و رفتن خیلی برایم سخت شده است.

  49. حلزون خانه‌اش را داده به یک بی‌خانمان خودش سبک‌تر سفر کند.
    سال‌واژه: شناخت
    ۱. آزادنویسی کردم. ۴۰۰ کلمه. نه بیشتر.
    ۲. سیر خابیدم. جایزه‌ی زنده ماندنم در این روزهای سخت.
    ۳. ناهار پختم. دمی‌گوجه. کنارش خیارشور و زیتون. تجربه‌ی جدید و خوش‌آیندی بود.
    ۴. به محل کارم میوه‌های تابستانی بردم تا همکارانم هم حالی به حولی. هندوانه، زردآلو و گیلاس.
    ۵. در وبینارها شرکت کردم. قطع و وصلی زیاد داشتم به دلیل قطعی برق اما هرطور که بود ادامه دادم. به قول خانم علیزاده یا راهی خاهم ساخت یا ساخی خاهم پاخت.
    ۶. کتابنقد را شرکت کردم. هرچند له. با تتمه‌ی توانم گوش سپردم و یادداشت کردم.
    ۷. صفحاتی از کتاب سواد فرهنگی و ترویج خاندن را بنا به موضوع مورد نیازم از فهرست انتخاب کردم و خاندم. چقدر خوب است که آدم دچار وسواس از اول خاندن کتاب نباشد. با خودم هستم. مخصوصن این‌گونه کتابهای کت و کلفت را.
    ۸. با خزان‌بهار چیزی بنویس: در بهار آمدی. در خزان رفتی. چهار فصل من تکرار این خزان‌بهار است.
    ۹. آیا بهره‌وری به تعداد کارهایی‌ست که در طول روز انجام میدهیم یا به چگونه بودنمان در کارها؟ امروز نرسیدم بیشتر از اینها انجام دهم اما همینهایی هم که انجام دادم خوب است چون تمام توانم را برایشان گذاشتم.

  50. سال‌واژه‌ام: بیش‌نویسی
    ۱. بیشتر وقت امروزم به تکمیل تبلیغ نویسی دوره‌های اکسل برای مدیران مالی گذشت. وقت زیادی برایش گذاشتم و از کارم لذت بردم.
    ۲.تکلیف سایتم هم مشخص شد. مجبور به طراحی دوباره آن هستم تا بزودی بیش از این منتشر کنم.
    ۳.بعد از انتشار پستم در اینستاگرام صحبت یکی از دوستان برایم جالب بود. از نظر او تصویرسازی خوبی داشتم و این یعنی تاثیرپذیری متن.
    ۴.امشب که مجموع کارهایم را جمع‌بندی می‌کنم، از خودم راضی هستم. نه به خاطر امروز. برای مسیری که از دو سال پیش با مدرسه نویسندگی شروع کردم و الان نسخه دیگری از خودم را می‌بینم. نسخه‌ای که از دلِ خواندن‌هایم، نوشته‌هایم،‌ یادگیری‌هایم و شاگردی یکی از بهترین استادها متولد شده است.

  51. روزواژه: «بادخرام»
    بمعنی تندرونده
    «هر دو در پویه گشته بادخرام
    تا ز شب رفت یک دو پاس تمام»
    (هفت پیکر نظامی/ نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه/ ص ۲۳۷ بیت ۳۹ از تصحیح دستگردی)
    ـ صفحات صبح‌گاهی نوشت و قهوه نوشید‌. بعدش چایی خورد. گرمش شد و دوباره چایی خورد.
    ـ یک قسمت از سریال هزارویک شب دید. هنوز نمی‌داند چه نظری داشته باشد.
    ـ تصمیم دارد تمرکز بیشتری بر نوشتن داستان کوتاه داشته باشد. برای یافتن ایده صفحه‌ای سیاه کرد. چند ایده‌ای قابلیت گسترش داشتند اما چنگی به دلش نمی‌زد.
    ـ دوره‌هایی که ثبت‌نام کرده بود را دید.
    ـ رودراوی را پیش برد، با حوصله‌ی فراوان.
    ـ پیاده‌روی رفت و سری به کتابفروشی محله زد. اندکی میان کتاب‌ها پرسه زد و عناوین را خواند. یک‌سری‌ها را گشود و به شروع داستان‌ها توجه کرد. برخی آن‌قدر جذاب بودند که وسوسه‌ی خرید را زیاد می‌کردند. بعضی دیگر حتی همان کلمۀ ابتدای‌شان ملال‌آور بود. پیروزمندانه بدون خرید کتابی از کتابفروشی خارج شد. (اصلا هم ربطی به قیمت‌های عجیب و غریب نداشت!)
    ـ آه و دم را خواند‌. نثر داستان برایش عجیب است.
    ـ چند بیتی از هفت پیکر خواند. (نظامی شاعر مورد علاقه‌اش است.)
    «چارشنبه که شد از شکوفۀ مهر
    گشت پیروزه‌گون سواد سپهر
    شاه را شد ز عالم‌افروزی
    جامه پیروزه‌گون ز پیروزی
    شد به پیروزه گنبد از سر ناز
    روز کوتاه بود و قصه دراز»
    ترکیب «سواد سپهر» نظرش را جلب کرد و مدتی به آن اندیشید.
    ـ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کرد.
    ـ از حرف‌های گنده گنده‌ی فرسی رونویسی کرد.

  52. گزارش نیک: (1405.4.6)
    *حلزونی که پخش کامل رو زمین شده، احتمالا یا هوا گرم بوده یا مثل من خسته‌اس و خوابش میاد.
    3 روزه که گزارش نیک ننوشتم و دلم برا نوشتنش تنگ بود. اما شرایطش برام جور نبود که نه گزارش نیک بنویسم و نه وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم. چرا شرایط جور نبود؟ برا این 3 روز تعطیلی رفته بودیم مراغه و اونجا بودیم. روز تاسوعا رو با خفگی داشتم دار فانی رو وداع میکردم و به ملکوت اعلی میپیوستم اما خداروشکر عمرم به دنیا بود و الان کنارتونم. اما قبل از حادثه تو وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و مبینای قشنگم همراه با سحر عزیزم و آناهیتای زیبا و بعدتر لنای ناز داشتن وبینار رو میچرخوندن و دم همه‌شون گرم و خدا قوت بهشون.
    پنج‌شنبه صبحِ عاشورا هم من نذری داشتم و خرما پراکندم. و دارم تو چالش نویسندگی کاتری پیش میرم و هر روز مینویسم و تو کانالم هوا میکنم.
    (کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
    یکم تو روزگفتار تنبل شدم، اما از فردا استارتش رو میزنم و مرتب پیش میرم.
    اما میرسیم به امروز، صبح ساعت 4:30 از مراغه راه افتادیم به سمت تبریز که خواهر محترم بتونه سروقت بره دانشگاه که باخبر شدیم فوتبال ایران-مصر باعث شده ادارات و اینا امروز از ساعتِ 9 شروع به کار کنن و ما الکی عجله کردیم برا راهی شدن.
    بعد از روتین صبحگاهی، رفتم تو کار چالش نویسندگی کاتری. سال واژه‌ام، «تداوم در نوشتن» است و در تلاشم، که مثل قرص سروقت انجامش بدم.
    چالش امروز رو که نوشتن داستانی در قلمرو آسمان بود، نوشتم و تو کانالم هوا کردم. من عاشق آرایه‌ی تشخیصم و تو نوشته‌هام لذت میبرم ازش استفاده کنم. مثلا به اجرام آسمونی مثل ماه و مریخ و … جان بخشیدم و داستانی باهاشون نوشتم که اینا شخصیتای داستانم بودن و به نظرم جالب شد اما نمیدونم چرا آخرش به گزین‌گویه ختم شد ولی بدک نشد.
    از آموخته‌هام که دوست ازشون بگم، مساله‌ی رونویسی هستش. متن‌های نوشتمرین و دفتر شعرها و کاریکلماتورهای هر هفته رو رونویسی میکنم.
    و اینکه دارم هر روز سودوکو توی کتاب و رو کاغذ حل میکنم و اونیکی نیمه‌ی مغز رو فعال نگه میدارم. ساعت 12 شروع کتابنقد5 قرار بود باشه که با قطع برق منزلِ استاد کلاس به ساعت 9 شب موکول شد.
    خیلی دوست داشتم بعد از 2 روز وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم اما خواب امونم نداد و بهم غلبه کرد. بعد از بیدار شدن پیاده‌روی کردم و روتین شامگاهی. و بعد ساعت 9 شب، جلسه‌ی اول کتابنقد5 رو شرکت کردم و اینکه بین جمع دوستان بودم، لذت بردم. واقعا دلم برا استاد و بچه‌ها تنگ شده بود.
    الان گزارش نیک مینویسم و قراره بعد از 3 روز ننوشتنش، اینو کمی بعد تو سایت استاد بارگزاری کنم. و بعد جیش، بوس، لالا. شبتون بخیر

  53. سال‌واژه‌ام: حرکت

    _ آلارمم را طوری تنظیم کردم که نیمه‌ی دوم فوتبال را کامل ببینم.
    کاش همان را هم نمی‌دیدم.
    نمی‌‌دانم چرا ولی اشک ریختم.
    حس کردم این سرنوشت، سرنوشت ایران و ایرانی‌ست.

    _ آزمایش خونی که دکتر غددم تجویز کرده بود دادم.
    متصدی سوزن را در رگم می‌چرخاند و می‌گفت کمی دیگر تحمل کنی خون می‌آید.
    یاد فوتبالمان و چرخش خیار سرنوشت در ماتحتش افتادم و چشمانم دوباره خیس شد.

    _ ظهر بود و خرماپزان اما تا آنجا که نفسم اجازه داد پیاده‌روی کردم. تمرینات ورزشی روز قبل عضلات پایم را دردناک کرده و کاش مثل آن جوک قدیمی می‌شد از هفته‌ی دومِ باشگاه شروع کرد که بدن درد سراغمان نیاید.

    _ هنوز عرقم خشک نشده بود که خواهرم زنگ زد که می‌خواهد عصر بیاید پیشم.
    سه ماه گذشته را شمال بودند و از وقتی برگشته‌اند خواهرزاده‌ام را ندیده بودم.
    با آنکه خانه رو هوا بود گفتم قدمتان سر چشم.
    دو ساعت به جارو و گردگیری و جمع کردن وسایل گذشت.
    راستی بالأخره هندزفری‌ام هم پیدا شد.
    وقتی خواهرزاده‌ام را دیدم انقدر بوس و بغلش کردم که طفلکی گرخید.
    معلوم بود دلش تنگ است اما نه به اندازه‌ی دل من.
    کلی حرف زدیم و برایم کتاب خواند. آخر همین امسال کلاس اولش را تمام کرده.
    بعدش هم رفتیم پارک و تا توانست از تپه‌ها بالا رفت و مرا مجبور کرد همراهش شوم.
    می‌خواستم بیشتر کنارش باشم اما پاهای دردناکم یارای همراهی نداشت.

    _ رسیدم خانه و وبینار سمانه جان داوطلب شروع شد.
    از الان به دل‌سپرده دل سپردم.
    خوش‌حالم که انقدر خوب از پس اولین وبینارش برآمد.

    _ در کتاب نقد شرکت کردم و خیلی از موضوع این دوره خشنود شدم. این روزها که دارم روی مفهوم سوگ کار می‌کنم خیلی خوب می‌شود که معیار و سنجه‌های بهتری برایش پیدا کنم.

    _ پست کانالم را هوا کردم.

    _ روزانه‌نویسی کردم.

    _هنوز وقت نکرده‌ام چیزی بخوانم اما حتماً موقع خواب سری به داستان‌هایی که استاد از رادی گذاشت می‌زنم

  54. روزواژه: خستگی‌ناپذیری
    شعار روز: مگذار جسمِ مریض، روح و روانت را با مریضی گرفتار کند.
    عملکرد:۷/۱۰

    ـــ همیشه آنطور که توقع داری پیش برود، نمی‌رود. امروز از همان روزها بود. خسته، مریض و بی‌حال بودم. با این حال بلند شدم برای شرکت در کتابنقد. اما استاد نتوانسته بود به‌علت قطعی برق سرکلاس حاضر شود و کلاس به شب موکول شد.
    من مریضم و خواهرزاده‌ام هم بی‌حال و گریه‌کنان کم طاقت شده بود پس دکتر به دادمان رسید و البته سه ساعت گران‌بها را از دست دادیم. و به همین علت نتوانستم سر کلاس کتابنقد حاضر شوم.

    ــــ ظهر در نهایت ناتوانی جسمی پشت لپ‌تاپ نشستم و هزار کلمه آزاد‌نویسی کردم. این حس و حال جدید بود چون عدد و رقم قاطیِ برنامه‌ها نمی‌شد و عجیب به دلم چسبید.

    ـــ کمی به مغز و جسمم استراحت دادم. بعد برای وبینار سرکلاس حاضر شدم. از تمام مطالب استفاده کرده و مهم‌ترین چیزی که باید بر من اجرا شود قرار دادن رونویسی‌ در برنامه‌هاست.

    ـــ پیاده‌روی مختصری داشتم. اما آهنگ مورد علاقه‌ام را هم گوش‌دادم.

    ـــ ادامه کتاب مسافر خواندم تا آنجا که سومین قانون از هفت قانون موفقیت در دستان دیوید است.

    ـــ گزیده اشعاری از جهان ملک خاتون وسعدی را نوش‌جان کردم.

    و اما ای نیک‌خوانان عزیز، شما بسیار بسیار نیک‌نویسید، اصلا برای همین ساخته شده‌اید.

  55. صحنه‌ها/
    ۱. پتو ی گروگان‌گیر
    ۲. اصالت سیاهی خودکار بیک
    ۳. باخت سفیدی قند به خوش‌رویی چای
    ۴. طعم میوه‌ای ِ معاشرت
    ۵. آدم حساب کردن بیسکوییت کرم‌دار
    ۶. اصلاح رژ بیرون زده
    ۷. بازبینی و مراقبت از یک رابطه قدمت‌دار
    ۸. قدرت سفیدکنندگی وایتکس
    ۹. برق چشم بابت “در راه‌ها”

    تلگرام من : https://t.me/zeinaaaab_00

  56. امروز بدونِ زنگ ساعت بیدار شدم، چه لذتی داشت.
    ۱. قرص تیروئید را طبق روتین خوردم.
    ۲. دو تکه مرغ را که برای بچه های پارکینگ، گذاشتم تا بپزد.
    ۳. سبزیجات مورد نظر را از یخچال در آورده و بصورت اسلایس های نازک آماده کردم؛ کدو سبز، فلفل دلمه ای نارنجی، زرد، قرمز. قارچ های دکمه ای نیاز به اسلایس نداشتند. در آخر سینه ی مرغ را خورد کرده و در روغن زیتون تفت دادم. عاشق این غذای شبهِ شرقی هستم. راحت و سالم در عین حال خوشمزه.
    ۴. وسایل سر کار را در کوله ام جا دادم. امروز شیفت کاری ام ۱۲ تا ۲۰ بود.
    ۵. در پایان نهار را در ظرفی مناسب در کوله گذاشتم.
    ۶. به سرعت دوش گرفتم و آماده شدم.
    ۷. آب ماشین را چک کردم و کمی پر کردم آن را.
    ۸. به سمت پمپ بنزین راه افتادم. بنزین باک به پمپ های میان راه نمی رسید.
    ۹. بدون تاخیر به محل کار رسیدم.
    ۱۰. طبق روال ؛چای و کار و چای و کار و بیژن و کار و …
    ۱۱. بالخره هشت و نیم شب زدم بیرون. خدا رو شکر ترافیک نبود.
    ۱۲. به محض ورود به پارکینگ گربه های خونه زاد دوان دوان آمدند و غر غر کنان سراغ سهمیه روزانه شان را گرفتند. چاره ای نبود جز آنکه خودم را به خانه برسانم.
    ۱۳. می بایستی داروهای تجویز شده را تهیه می کردم. پس سهم گربه ها را برداشتم و همراه با کارت بانکی راهی شدم. اول غذای پیشو ها را دادم و بعد پیاده به سمت داروخانه رفتم.
    ۱۴. منتظر شدم تا نوبتم شود. داروها را گرفتم و برگشتم.
    ۱۵. دوباره دوش گرفتم.
    ۱۶. لباس ها شسته شد و پهن کردم.
    ۱۷. خوراک ” یتیمچه” گذاشتم اما اینقدر خسته بودم که به تناول آن نرسیدم.
    *خواب امانم را بریده پس بدون معطلی گزارش نیک را تمام می کنم.

  57. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    چی به خوردش می‌رود که انقدر سنگین می‌شود قلبم؟ سنگین‌ست. نمی‌دانم خاندن داستان‌های فانتزی خطرناک‌ست یا نه. به نظرم هست. هر چقدر رمان‌های جدی می‌خانی و می‌گویی که بله اینگونه است و آنگونه است و تلخ است و درد است و قابل تجربه است و است‌‌های دیگر، فانتزی هست نیست و هست نمی‌شود و هست نخاهد شد و یک شکاف عمیق می‌گذارد توی قلبِ تو و قلب‌های دیگر. چیزی که می‌دانی نیست و باورنکردنی‌ست و نخاهی زیست و نخاهد زیست، حداقل نه به آن شکلی که  تو می‌خاهیش.

    فانتزی قلبم را مچاله می‌کند و می‌تواند ۵ صبحی آنقدر فکرم را بگیرد که دیگر برنگردم به خاب. فکر کنم به اتفاقاتی که می‌توانست بیفتد. به چیزهای بی‌منطق، به حضور محقرانه‌ی خودم درون کتاب و ماجرا. و قلب. قلبی که می‌سوزد در آنچه نمی‌دانی چیست. حسرت؟ شاید همین است. از خاندن خوشی زیادِ روی کاغذ. شاید هم به خاطر گرسنگی‌ست. یا کم‌خوری. چون شنیده‌ام که تاثیر دارد روی همه‌چی. روی بدن. روی قلم. روی چی؟ نمی‌دانم.

    تنها هستم و به پر کردن تنهایی‌ام فکر می‌کنم. نه. به پر کردن خالی بودنِ این وقتِ روز فکر می‌کنم. امروز آن کمرِ کذایی دامن را تا حد توان و حوصله دوختم. حق با استادم بود. اگه از همان اول موبه‌مو طبق فیلم پیش می‌رفتم، شاید این همه کارم لنگ نمی‌زد. و حالا این، احساس خلا است؟ نمی‌دانم. شکمم قار و قور می‌کند. قار و قور؟ الکی؟ نمی‌دانم. امروز کم خورده‌ام. صبحانه را ساعت ۱۲ خوردم و به خاطر دریافت مقداری کالریِ اضافی، حس کردم شکمم سنگین شد. تصمیم گرفتم باقی روز را سبک نگهش دارم. و ناهار را حذف کردم. تنها میان‌وعده خوردم‌ در تنوع زیاد. چای، هندوانه، کراکر ماهی محبوبم، یک لقمه هم نان و کره‌ی بادام‌زمینی و چوب‌شور. جوری خوردم که از حدم تجاوز نکند. شام هم می‌خواهم تخم‌مرغ عسلی بخورم. هوش مصنوعی بهم گفت اگر ۶ونیم تا ۷ دقیقه بجوشانم تخم‌مرغ را، عسلی می‌شود. گفت بعدش هم یک دقیقه‌ای بگذارمش داخل آب سرد و سپس پوست بگیرم.

    امروز افتادم توی اینستاگرام و چند تا پیج آشپزی فالو کردم. از دستور پخت چندتایی غذا از جمله انواع کوکو و دلمه عکس گرفتم. از شیربرنج و فرنی هم همین‌طور. غذاهای سفید رنگ برایم خاص‌اند. شکیل‌اند، خوش‌استایل‌اند. می‌خواهد سوپ باشد یا فرنی. بیشتر هم توی سریال‌های کره‌ای دیدم. انگار مزه‌ی لطیفی دارند و خیلی باکلاس‌اند. چقدر من رنگ سفید را دوست دارم. از کی این همه سفیددوست شده‌ام؟ من هنوز هم قرمز موردعلاقه‌ام است اما سفید…سفیدِ عزیزم. سفیدِ شیک و آرام و خاص. این را هم دوست دارم.

    گل‌های داوودی را ولی آبی دوست دارم. هر چند نمی‌دانم قرمز و سفیدشان چه ابهتی می‌تواند داشته باشد. اصلن هستند داوودی‌های این رنگی؟ گل‌ داوودی آبی مرا یا دو چیز می‌اندازد. یکی خانه‌ی عموی پدرم توی روستا که در حیاطش نزدیک چاه، گل‌های ادریسی آبی داشت. دختری یادم می‌آید احتمالن عادله نام که باری آنجا آمده بود. گلبرگ‌های ادریسی را روی ناخن‌هایش می‌گذاشت و مثلن ناخن مصنوعی درست می‌کرد. توجه بقیه‌ی ما را هم به اینکار جلب کرده بود. و دیگری؟ شهر اشباح میازاکی. چیهیرو به دنبال هاکو می‌رفت. از میان گل‌ها رد می‌شد. دو طرفش پر از گل بود. ادریسی آبی هم جزوشان بود. پس بله من ادریسی آبی را بیشتر از صورتی دوست دارم. انگار جادویی‌ترند، مرموزتر. اما برایم سوال است چرا نامش ادریسی‌ست. در داستان‌ها می‌گویند که ادریس پیامبری‌ست جاودانه. اما چرا گل ادریسی؟ و گل داوودی، چرا گل داوودی‌ست؟

    برای بقیه‌ی کارهایی که کردم حس نوشتن نیست. نقاشی کشیدم و مثل ندا گذاشتم توی کانالم. جلد پنجم کلیدر را تمام کردم. نویسنده‌ساز شرکت کردم و کتابنقد را هم نصفه‌نیمه ببودم. و حالا، حالا می‌روم به ادامه‌ی شب برسم.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  58. از حلزون بگویم یا از «آن‌که خواهد ماند خواهد خواند»؟ برای حلزون ناراحت شدم. خانه‌اش نیست.
    امروز شنبه بود اما در این روزهای تعطیلی، شنبه و جمعه برایم فرقی ندارد و فقط از روی عدد روزها به کارها می‌پردازم. رنگ روزها انگار با محل کار و تنوع کلاس‌هایم برایم معنا پیدا می‌کنند.
    امروز به این امور نیک پرداختم:
    ۱. برای آزمون مجازی کلاسم کم مانده بود خواب بمانم. ساعت ۹:۲۹ بیدار شدم و سریع حضور و غیاب و برگهٔ امتحانی را به‌اشتراک گذاشتم. امتحان یک ساعت طول کشید. تصمیم داشتم حرص نخورم و نخوردم. فکر می‌کردم که به احتمال قوی، همه‌شان همه‌چیز را درست پاسخ دهند، جالب بود که خیلی چیزها را اشتباه کرده بودند. گرچه آزمون را راحت طرح کرده بودم اما این کلاس به من آموختند که می‌توان هیچ‌چیزی از یک درس نیاموخت، مخصوصاً آن چیز وزن شعر و عروض باشد یا تاریخ ادبیات. بچه‌های پرجنب‌وجوش و خوبی بودند اما در درس جنب‌وجوششان در حد همین حلزون صاف بود جز چند نفر. دوستشان داشتم و دارم. خدا را شکر این آزمون تمام شد و ماند نهایی‌ها.
    ۲. فیلم «جولی و جولیا» را با همسرم دیدیم. اراده‌شان را دوست داشتم و این‌که چقدر برای همه نوع کاری بستر لازم را دارند.
    ۳. دیشب خوابم نمی‌برد. داستانی از «زیر دندان سگ» بهمن فرسی خواندم.
    ۴. یادداشت عصرگاهی نوشتم همراه با کمی آزادنویسی.
    ۵. ظرف‌ها… امان از ظرف‌ها. شستمشان.
    ۶. برای برادرزاده‌ام کلاس آنلاین برگزار کردم.
    ۷. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۸. اولین جلسهٔ «کتابنقد» برگزار شد و چقدر خوب بود. این نوع نوشتن، دقیقاً آن چیزی است که بسیار دوست دارم. این نوع جست‌وجو در سرزمین زبان، اندازهٔ جهانگردی لذت دارد. سفری شگفت است.
    ۹. از گزارش‌های نیک دوستان خواندم.

  59. نیک‌نامه‌ی روز ششم ماه چهارم سال «زیبایی»
    ✓ سر و سامان دادن به کمپوست‌ها که هم تماس با طبیعت است هم تکان تن.
    ✓ مشورت دادن به دوستی برای طراحی و تکمیل رزومه‌اش.
    ✓ تشویق دوستی به کوه‌پیمایی و تن‌تکانی.
    ✓ کمک به پدر در پرداخت قبوض در به در بانک‌های از خود بی‌خبر.
    ✓ فکر کردن به رفتارهای نانیک و کریه خودم که شاید چاره‌ای اندیشم که کم‌تر ببلعند نیروی حیاتم را پیش از بیش…
    https://t.me/Fatemeh7Aseman

  60. ۶ تیر
    در مسیر سال واژه ام یعنی ارتباط، به مرزگذاری رسیدم. مرزگذاشتن در هر ارتباطی. فرقی نمی‌کند حتی در ارتباط با خودم نیز نیاز است. برای دستیابی به این امر، کتاب مرزها و رابطه ها را آغازیدم. از ملیسا اربن،ترجمه عاطفه برقعی.
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم با جان و مغز.
    ۲. کمی از پچپچه پاییز احسان طبری را خاندم. پچپچه و چکش دارکوب از واژه‌های دلپسندم شدند. نوشتن و خاندن همین است.سفر به جهان واژه‌ها. آنهم برای من که نیاز دارم از فقر در واژگان به غنا برسم.
    ۳. جهت ارزیابی از کارگاه هنردرمانی همکارم که برای دوستانی با تشخیص اسکیزوفرنی بود حضور داشتم. از تکنیک نقاشی برای شناخت احساسات و انتقال آن استفاده کرد. جذاب و هیجان‌برانگیز بود. البته نه فقط برای این گروه بلکه برای همه ما می‌تواند کمک‌کننده باشد.
    ۴. پستی در کانال تلگرامم نوشتم.
    ۵. در استوری اینستاگرامم به بهانه پست استاد نمایش‌درمانی‌ام،برایش ابراز دلتنگی نمودم.😍
    ۶. بعد از مدتی،سرانجام جسارت برای نوشتن پروتکل گروه درمانی را یافتم و امروز گروهها را مشخص کردم. دیگر اهمال کاری بی‌فایده است.☺️
    ۷. حضور در جلسه پنجم دوره نویسندگی خلاق در کنار استاد عزیز و همسفران خوش ذوق:
    اهمیت قصه و روایت🌱
    داستان خودت را بنویس اما به جای بازگویی، بازآفرینی کن.👏🏻👌🏻👌🏻

  61. گزارش نیک

    ساعت ۶ صبح به خاطر خوردن آنتی‌بیوتیک بیدار شدم. دندان‌درد بدجوری اذیتم می‌کند.
    صفحات صبحگاهی نوشتم. صبحانه خوردم و رفتم کلاس یوگا.
    امروز هر سه تنفس را کار کردیم. استاد از عملکردم راضی بود. بعد از کلاس با اینکه خیلی خسته بودم، رفتم برای خانه خرید کردم.
    دخترم شیر برنج می‌خواست، پختم. جارو زدم و دو سری لباس شستم و پهن کردم.
    در کارگاه کتابنقد شرکت کردم که کلاس به ساعت ۹ شب موکول شد.
    یک فصل از «این راهش نیست» را تمام کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. به دوست عزیزم «نغمه» که در کانادا زندگی می‌کند، زنگ زدم. خیلی‌ وقت بود حرف نزده بودیم. حالم خوب شد. سایه‌ای که از صبح روی نور زندگی‌ام افتاده بود، برداشته شد. بعد در وبینار عسل فاطمی شرکت کردم.
    شام پختم.
    در کارگاه کتابنقد شرکت کردم. استاد از سایت گنجور گفتند و بررسی مفاهیم در میان شاعران دوره‌های مختلف. شعری از رودکی خواندند که خیلی به دلم نشست:
    روی به محراب نهادن چه سود؟
    دل به بخارا و بتان تراز
    ایزد ما وسوسهٔ عاشقی
    از تو پذیرد، نپذیرد نماز

    آخر شب با همسر و دخترم رفتیم پیاده‌روی. ماجرای سلب آسایش در خیابان همچنان ادامه دارد.
    نشانی کانال تلگرام من:
    https://t.me/bargmoments

  62. 🐥🐥ماجرای امروز من و پایندگی.

    امروز می‌خواستم خودم را به بداخلاقی بزنم تا از زیر کارها در بروم. اما از شانسم پایندگی بدمصب حواسش جمع است هیچ چیز برایش مهم نیست یک آدم کلنگی عصا قورت داده است. برای خودش آرنولدی است.
    اگر یک پایت لب گورهم باشد عین خیالش نیست. دست به کتکش هم حرف ندارد. همچه می‌زند در گوشت که به اجدادت سلام کنی. تا سرم را می‌چرخوانم به کاری دیگر که خارج از چهارچوبش است، اسیدی می‌شودو یک پس گردنی همراه فریاد نسیب من بیچاره می‌شود:
    هییی الاغ فکر کردی اجازه می‌دهم آدم مقوایی شوی؟
    زهی خیال باطل بتمرگ سر جات. از دست همین کارهایش است که نصف روز را جوراب پشمی و قبا پوشیدم. نصف روز را هم یخ جویدم و از گرما دهانم را مثل اسب ابی باز گزاشتم.
    تا می‌روم کمی با موبایل جان کیف کنم انگار موی بی‌صاحابش را آتش زده‌اند صدایش در می‌آید: هی انگشت پای سگ چه غلطی میکنی؟
    خلاصه که وضعمان همین است که می‌بینید و می‌شنوید‌.
    آزادنویسی و کتابخوانی و امتحان و نویسنده خلاق و فایل صوتی وبینار و … را پشت سر گذاشتیم.
    کرگدن یونسکو را بلند خواندو تمام کرد هرچند که به زور تو پاچه مان کرد. سرش را تکان دادو گفت: عجب
    کاش ماهم وقتی قرار است کرگدن شویم بدنمان سبز شود. به نظرت ما هم کرگدن شدیم یا نه؟
    من که از خوردن شکلات خر ذوق بودم بی خبر پرسیدم هان ؟
    دیدم که از حرص موهایش یک درجه سفید تر شد. خندیدم و دندان های شکلاتی قهوه‌ای ام رو نشان دادم
    اما برخلاف آنچه انتظار می‌رفت دیگر قشقرق به پا نکرد. بزمجه‌ای گفت و شکلات هارا مزه کرد. شکلات ها گره اخمش را باز کرد. او هم می‌دانست گاهی باید مکث کرد باید لذت برد آزاد بودو شیطنت کرد.

    1. تبریک می‌گم به‌خاطر اون همه چیزی که پشت سر گذاشتی مریم مهربون. 🌼🫂🤍

  63. تنها بر سنگ گور من بنویسید
    یک جنگجو که نترسید
    اما شکست خورد.
    «نصرت رحمانی»
    _ در سال‌واژه‌ام«سکوت معنادار» توی این چند روز موفق نبودم. باز نتوانستم حرف‌زدنم را موقع نارضایتی کنترل کنم.
    – سه ساعت از اراک تا اصفهان را رانمدگی کردم.
    -پادکست فرقه‌ی دوروزی را شنیدیم.
    – یک ساعت در طول مسیر ارگ تاریخی گوگد را دیدیم. تجربه‌ی تازه‌ای از یک قلعه‌ی تاریخی برای ما بود.
    -بعدداز استراحت روزانه و خستگی چند روز خانواده‌گردی، وبینار نوبسنده‌ساز را شرکت کردیم.
    – بادداشت روزانه‌ام«رنگین‌کلام» را منتشر کردم.
    – به یاددفشت‌های دوستانم بتزخورد دادم.
    – روی یک شعر قدری کار کردم.
    – با دخترها کلاس زبان شرکت کردم.
    – مقاله‌ی این هفته «ارگ گوگد» است. از امروز تا روز انتشار در موردش می‌خانم و روی عکس‌ها و جزییاتی که دیده‌ام. جملاتی کوتاه، می‌نویسم.
    _ مشکلات بهد از مرگ پدرم تمام‌شدنی نیست. بعد از دیدوبتزدید زخم مرگ بزرگترین مرد زندگیم همیشه تازه است.
    شب بخیر

  64. ورق زدن کتاب‌های از راه رسیده‌ای که خسته‌ی راه بودند، کار نیک امروزم اگر باشد، ‌کم چیزی نیست. من اما امان ندادم تا خستگی‌شان در شود.
    نشستم به تورق‌شان با آن کاغذهای قهوه‌ای‌ و سال‌خورده‌شان. ترکیب بوی کاغذ و خاک.
    ۵ شماره از کتابچه‌‌های کهنه و قدیمی خوشه را که ورق می‌زدم، زمان برایم به عقب می‌رفت. شبیه فیلم‌ها، روی دور تندی از ساعت برنارد، من را به تاریخی می‌برند که مثلا بهمن‌محصص، داستانی را ترجمه کرده و چاپ کرده است. یا مجله‌ی نگین، به شماره سال‌های حکومت پیشین. پر از کاریکاتور و لطفیه، شعر، مونولوگ.
    افسوس خوردم که روزنامه‌فروشی‌های اکنون‌مان اراجیف می‌فروشند، یا دور از جانتان، ما یک چی،مان می‌شود.
    چطور می‌شود، یک مجله در سال ۱۳۵۴، اینقدر پربار باشد و بعد از گذشت سال‌ها تا این حد از محتوا تهی شده‌ایم.
    یک کتاب هم از جوادمجابی دستم رسیده به نام «کنار غیب‌ایستاده‌ام»، یک مصاحبه‌ای هست طولانی با او و کلی کتاب دیگر که دلم می‌خواهد همه‌شان را با تک‌تک دوستان نویسندگی‌ام بخوانم.
    و کتاب افسانه‌ی نیما‌یوشیج هم که بر خلاف ریزه‌میزه بودنش، قیمت گزافی از من سلفیده است که بماند چقدر.
    امروز تمام این کتاب‌ها را دورم چیده بودم و از هر کدام‌شان صفحه‌ای خواندم.
    با این وجود صفحات صبحگاهی‌ام را هم فراموش نکردم.
    نوشتمرین را گوشیدم، جزوات و کتاب‌های ارائه‌شده‌اش را خواندم.
    وبیکار الهه با سماجتی فراوان وارد شدم و از صحبت‌های شیما‌جان هم بی‌بهره نماندم.
    وبینار استاد و باز بحث کتاب و مقاله که عالی بود.
    و در نهایت کتابنقد.
    به هر کدام‌شان از اینها که شمردم نگاه که می‌کنم، زمان‌بر هستند و لایق زمان گذاشتن.
    و من علاوه بر این‌ها مسئولیت‌های دیگری دارم که نمی‌توانم نادیده بگیرم‌شان. و در عین حال انبوه کتاب‌های نخوانده و صفحات ننوشته‌ام افکارم را رها نمی‌کند.
    امروز وقتی کانالم را به روز می‌کردم، در دلم به این می‌اندیشیدم که مصمم‌بودنت را از یاد مبر، و از یاد نخواهم برد.

    https://t.me/manesehchtgrh

    1. ثمانه جان، درکت می‌کنم. همه همینیم به نو‌به‌ی خودمون.
      همین که دغدغه‌ی خوندنِ این‌همه کتاب رو داری، یعنی بهترینِ خودت در شرایطِ فعلی‌ت هستی. 🤍

  65. گزارش نیک
    سال واژه‌ام: آفرینش

    امروز جز کودکی که در رحمم در حال رشد است، چیزی نیافریدم. آخر، از لحظه‌ای که بیدار شدم، انرژی‌ام ته کشیده بود.

    با اینکه به اندازه‌ی کافی خوابیده بودم، ولی سرحال نبودم.

    میلی به خوردن صبحانه نداشتم؛ همه‌اش دو لقمه نان و پنیر خوردم و بعد هم تکه‌ای کیک براونی که دیشب درست کرده بودم تا شکمم به قار و قور نیفتد.

    برای ناهار هم نیازی نبود چیزی درست کنم، مقداری خورشت قیمه در یخچال داشتیم. فقط برنج درست کردم.

    اصلاً شاید همین که امروز در آشپزخانه نبودم و غذایی درست نکردم، دلیل بخشی از بی‌حالی‌ام در طول روز بود.

    همسر هم که به خانه آمد، خیلی سرحال نبود. گفت امروز از صبح تا ظهر، هزار تومان هم فروش نداشته.
    شاگردش که در مسافرت بود هم پیام داده بود که دیگر برنمی‌گردد.

    همه‌ی این‌ها یک طرف، نگرانی‌ام از بابت جابه‌جایی خانه طرف دیگر. این روزها فکرم خیلی درگیر است.

    صاحب‌خانه گفته قرار است امسال خودش در این خانه بماند، ما هم به ناچار باید به دنبال خانه‌ای دیگر باشیم.

    فکر اسباب‌کشی، آن هم در آستانه‌ی ماه ششم بارداری، برایم عذاب‌آور است. هنوز خانه‌ای پیدا نکرده‌ایم.

    مامان هم که قرار بود طلایش را بفروشد برای سیسمونی من، به خاطر افت ناگهانی قیمت طلا، دست نگه داشته است.

    امروز بیشتر از همیشه احساس بلاتکلیفی می‌کنم. رفتن از خانه‌ای که به آن عادت کرده‌ام خیلی سخت است، کاش خانه‌ی بعدی را هم دوست داشته باشم.

    کاش زودتر همه‌چیز سر جای خودش قرار بگیرد؛ تا قبل از اینکه شکمم بزرگ‌تر شود، بتوانم خانه‌ای پیدا کنم که در آن آرام بگیرم، سیسمونی دخترکم را آماده کنم و گوشه‌ای بسازم که کودکم اولین روزهای زندگی‌اش را در آن شروع کند.

    در ادامه‌ی روز کمی از کتاب «حیرت» اثر داکر کلتنر را خواندم. کتاب درباره‌ی این سؤال بود که چطور می‌شود به یک زندگی خوب دست یافت؟ یعنی همان زندگی که در آن به احساس شادی، ارزشمند بودن، تعلق به یک جمع و همچنین معنا دست می‌یابیم. پاسخ این بود: «به دنبال حیرت باشید!»

    در واقع حیرت هیجانی است که هنگام مواجهه با رازی عظیم و غیرقابل درک تجربه می‌کنیم. نویسنده، کتاب را با داستانی تلخ از مرگ برادرش آغاز کرده بود؛ اتفاقی که او را به تجربه‌ی حیرت وامی‌داشت.

    امروز برای شیرین هم دوبار برنج ریختم. این روزها وقتی می‌بینمش احساس دلتنگی می‌کنم. می‌دانم به زودی قرار است از این خانه بروم و او بارها به لب پنجره خواهد آمد و کسی برایش برنج نخواهد ریخت…

    به حمام رفتم و خواستم کمی نقاشی کنم، اما از نظر جسمی حال خوبی نداشتم. در دوران بارداری، روزهایی هم هست که بدنت با تو سر جنگ دارد و انواع مشکلات گوارشی را تجربه می‌کنی.

    و در پایان روز، در اولین جلسه‌ی کارگاه جدید کتاب‌نقد شرکت کردم. با سایت گنجور آشنا شدم و بیتی که استاد درباره‌ی عشق خواندند، بدجور به دلم نشست:

    «روی به محراب نهادن چه سود؟
    دل به بخارا و بتان تراز
    ایزد ما وسوسه عاشقی
    از تو پذیرد، نپذیرد نماز»

    و در پایان روز، ادامه‌ی سریال «شنود» را با همسر تماشا کردیم.

    به امروزم از یک تا ده، هفت می‌دهم.

  66. سال‌واژه‌ام: دوام‌یابی

    امروز شنبه‌ای واقعی بود؛ به تمام معنا خر. البته این تعبیر هم شاید در حق خر اجحاف باشد، دست‌کم از ظهر تا شب.

    بااین‌همه، صبحِ آهوییِ خوبی داشتم. زود بیدار شدم، ورزش کردم، درس خاندم، صفحات صبحگاهی نوشتم و برنامه‌ام را سبک کردم.

    ظهر، آهویی بودم که گرفتار طلسم کارمندی شد. وقتم دیگر مال خودم نبود و ناچار بودم تا ساعت پنج‌ونیم عصر در جلسه‌ای اجباری بنشینم؛ جلسه‌ای که حتا بعد از تمام شدنش هم آثار طلسمش از تنم بیرون نرفته بود.

    شب اما طلسم شکست. در کارگاه کتابنقد شرکت کردم و حالا وعده‌ی کلی تمرین هیجان‌انگیز را به خودم داده‌ام؛ تمرین‌هایی که به زودی دست‌به‌کارشان می‌شوم.

  67. ششم تیرماه 05
    سال‌واژه: ارتباط (امروز وقت نکردم به عوض کردنش بیندیشم)
    – چی بر سر حلزون اومده که فقط دو چشم ازش مونده؟ از خواهد خواند و مبارک باد شاپور بنیاد خوشم اومد.

    – ماشینمو که تو پارکینک انداختم سیم جلوشو هم انداختم که دیگه غر نزنم چرا تو این پارکینگ که برای ما افراد دارای ناتوانی هست ماشین پارک می‌کنند. می‌گن مالتو بچسب همسایه رو دزد نکن.

    – صبح رو تکالیف دانشجوها متمرکز شدم و پروپزال دانشجوی ارشد رو هم دریافت کردم که برای آخر هفته باید بخونمش.

    – اتفاقات هفته گذشته رو با صدای خفه برای همکار همدل هم‌اتاقی‌ام تعریف کردم و اون با اینکه خودش مشخص بود حالش خوب نیست گوش داد. بعضی‌ها خیلی هم دل و خوبن. خدا بهشون عزت و برکت بده.

    – با مامان جان رفتیم سیب زمینی و پیاز و گوجه فرنگی خریدیم و آمدیم خانه. یعنی برای مامان جان امروز دختر خوبی بودم. خدا را سپاس.

    – عصر با دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی گپ و گفت دو ساعته درباره‌ی احساسات و افکار و این که چیکار میشه کرد داشتیم. جلسه‌ی خوبی بود.

    – در کانال بله آرشام بهمن‌نژاد یادداشتش رو خوندم و با سه‌گانه موکب (پادشاهان پیاده، موکب رنگی پنگی . موکب آمستردام) از بهزاد دانشگر که خرده‌روایت‌هایی مربوط به زیارت اربعین است آشنا شدم و دانلودشون کردم. دارم به روایت NARRATION علاقه‌مند میشم. فکر می‌کنم روایت‌ها یک نوع جستار شخصی باشند. اگر سال‌واژه‌ام رو عوض کنم احتمالاً بزارم روایت. که هم مطالعاتم بیشتر تو این حوزه باشه و هم اینکه ببینم می‌تونم بیشتر تو این حوزه کار کنم. ممنون از استاد کلانتری و دوره زندگینامه‌شون. کیف کردم از روایت بدن‌مندی که نوشتم. چهارمین کتابی هم که دانلود کردم رمان آنجا از تیمور آقامحمدی بود.

    – عصر کمی از رودِ راوی ابوتراب خسروی خواندم. نمی‌دونم چرا یه لحظه فکر می‌کنم دارم از کتابای محمد رضایی‌راد می‌خونم. وای الان متوجه شدم لمس محمدرضا کاتب رو خیال می‌کردم برای محمد رضایی‌راد نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی فعل است. خب بیشتر از این قاتی نکردم برم. شبتون خوش.

    https://t.me/bidemajnoon9

  68. الان یادم افتاد دیشب از شدت خستگی افتادم و یادم رفت گزارش نیک دیروز رو بفرستم.🫠
    سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊
    نمره روز: ۶
    گزارش نیک:
    ۱.صبح ساعت ۸ پاشدم کلی قضیه داشتم با سایت ۳۰ book تا تونستم دوباره ثبت سفارش کنم.
    ۲.صبحانه خوردم.
    ۳.آزادنویسی انجام دادم.
    ۵.کتاب کوهنوردان راه آزادی رو شروع کردم.
    ۴.ساعت ۳ و ۵۸ دیقه کاملاً شانسی توسط داداشم بیدار شدم و خب ۴ امتحان پایان ترم داشتم. خوب بود.
    ۵.بعدش وبینار رو شرکت کردیم.
    ۶.بین وبینار و کلاس چند صفحه از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو خوندم
    ۷.کلاس نویسندگی خلاق شروع شد از اول تا آخرش کلی حس خوب بود. عاشق این بخش‌های روزم.
    ۸.دوش گرفتم و آماده شدم. چون فردا قراره برا رفیق صمیمیم تولد بگیریم و کلی سرم شلوغه.
    ۹. واقعا روز خوبی بود تا اینکه یه حس مزخرف اومد و گریبانم رو گرفت. چه خوبه رفیقم هست که باهاش درمورد اینجور مسائل صحبت بکنم و گریه کردم بابتش و خوشحالم فردا میبینمش اونم بعد از ۳ ماه… خیلی دردناکه ۴ سال با هم تو یه خوابگاه و یه اتاق بودیم الان انقدر دور باشیم.

  69. -سال‌واژه‌ام «واقعیت‌بافی».
    اما دنیا در سَرم زیباتر بود.
    -پای خاهرم پیچ خورده بود پس به بیمارستان بردمش. خداروشکر جدی نبود.
    -دفتر شعر «بوسه درمانی‌های ویانا» را خاندم. -شعری نوشتم.
    -داستانک اول از چالش ۱۲ داستانک تابستان ۴۰۵‌ام را نوشتم و در کانال هوا کردم.
    -موضوع ناراحت کننده‌ای برای برخی دوستانم پیش آمده. سعی کردم کنارشان باشم. امیدوارم شجاع باشند و از آن بگذرند.
    -کلاس نویسندگی خلاق خوب بود. موضوع پیرنگ و ساختار داستان بود. من بحث راجع به فیلم‌ها را دوست دارم. استاد چند فیلم خوب معرفی کردند.
    -این میهن چیست براستی؟
    -قرار است کسِ دیگری هم بی خداحافظی برود.
    -به باتری نیاز دارم. باتریِ آدم شارژ کن.
    -کمی آهنگ گوش می‌دهم.
    و شب بخیر.

    https://t.me/ghazalehfaegh

  70. رفتم سر کار تا کپک‌های خانه‌ماندگی این سه روز تعطیل را بشورم و سبک شوم. مدام به خودم یادآور شدم که «مراجعان را نگران، کم توجه و چغر در پاسخ‌دهی بپذیر. نمی‌شود تغییرشان داد. تلخی نکن. کارت همین است.»
    با همین فرمان موفق شدم بدون تلفات روز کاری را تمام کنم.
    هوا شدید گرم بود و ماشین کَعَنَّهو سطح عطارد داغ و کولر فوت بچه‌ی دو ساله را میمانست.
    ماسک موی خارجکی به دستم رسید که هنوز نمی‌دانم ماسک است یا شامپو و اگر ماسک است چرا کف می‌کند و اگر شامپوست چرا به کف سر نباید زد و که گفته ماسک مو نباید کف کند و اگر به کف سر نباید زد چطور ضد ریزش مو است و از این قبیل سوالات. بهتر دیدم دهانم را ببندم کف تویش نرود و امتحانش کنم. توقع داشتم فرفری‌هایم را شلاقی کند ولی از ماسک مویی که معلوم نیست شامپو است یا نه مگر چقدر باید توقع داشت. موهایم که از شامپو تخم مرغی رسیده بودند به مجهول ‌الهویه‌ی غیروطنی تازه بیشتر هم فر خوردند. ولی الحق که نرمالو شدند. کیف کردم.
    بعدش هم جوگیر، هر چه لوسیون و کرم بود مالیدم به هر جا دستم رسید و لم دادم در انتظار وبینار. کم بود یک جفت برش خیار روی چشم هایم بگذارم و یک لایه سدر و ماست روی صورتم بمالم که چون احتمال داشت وسط کار کاربردشان یادم برود و خیاره را بزنم توی ماست و بخورم، بیخیال خیار شدم.
    استاد« مد و مه» خواند و من خرذوق که بالاخره این یکی را در معرفی‌های قبلی خوانده‌ام و کیف هم کرده‌ام.
    همچنان مشغول خواندن موقرمزم. گاهی یادم می‌رود نویسنده‌اش ایرانی نیست.
    بعضی روز.ها انگشتان رها تر اند و رقصان تر. موسیقیدن چنین وقت‌هایی خیلی کیف می‌دهد.
    با دوستم حرف می‌زدیم. برایش توضیح می‌دادم که پانکراس آن عضوی از بدن که فکر می‌کند نیست. تازه پیرنگ هم میزدم که از عنوان این مانگا چنین بر می آید که طرف قاتل آدمخواری است. لوزالمعده‌ی قربانیانش را با پیاز و دوغ میزند بر بدن و داستانش ابدا ایروتیک نیست. در نهایت کاشف به عمل آمد که i wanna eat your pancreas همان “جیگرتو بخورم” خودمان است و یک ساعت داشتیم در جهل‌مان کرال پشت می‌زدیم.

  71. گزارش نیک فرح(۴۶)
    1. نرمش صبگاهی ، روغنکاری مفاصل
    2. سریال انیمیشنی رومانتیک( دیشب ندیدم تکرارش را دیدم) به نام :”عشق از میان یک منشور”
    3. به چند کتاب سرک کشیدم. ( شازده حمام در پاریس/ دفتر شعر “ بوسه درمانی‌های ویانا” و شنیدن چند غزل از مولانا با صدای دکتر سروش)
    4. رفتن از غرب تهران به شرق برای دادن ناهار به مادرم( کار نیک)
    5. نوشتن گفتگوهای راننده‌های اسنپ و من (راننده اسنپ رفت: که دخترش دکتر بود و شوهر استرالیایی داشت و پسرش مهندس معمار / راننده اسنپ برگشت: که جوان بود و طلاق گرفته بود و یک پسر ۱۴ ساله داشت)
    6. بعدازظهر فیزیوتراپی زانو در حین کار روی زانو هایم شنیدن فایل صوتی اسرار کربلا از علامه مروجی سبزواری/ و شنیدن وبینار نویسنده ساز راس ساعت۵ زمانی بود که اشعه لیز روی زانوم بود، و استاد شاهین از گزارش نیک دوستان ابتدا حرف زد.
    7. یک ساعت پیاده روی بعد از فیزیوتراپی
    8. تماشای سریال کره‌ای به نام “۱۹۹۸ “همراه با بافت کوسن گل سرخ
    9. خدا امروز برکت به ساعات روز من داده بود انگار اصلن به شب نمی‌رسیدم الحمدالله. با این نوشتن گزارش نویسی بصورت فهرست از کار روزانه‌ام هم من لذت می‌برم و هم در جمع دوستان نویسنده هستم و بابت این چالش شاکر الهی هستم.
    حلزون را چه شده است چرا صدف دورش خط صاف شده، شاید در مسیر یک رژیم قرار گرفته و عضلاتش تحلیل رفته، وبه مرض آتروفی عضلانی مبتلا شده، شایدهم صداش به سرقت رفته و عریان شده ، و شاید ها دیگر.

  72. ۱.امروز باشگاه رفتم
    ۲.پنجاه دقیقه آزادنویسی کردم
    ۳.جلسه‌ی کتابنقد رو شرکت کردم
    ۴.اما مهمترین کار امروز این بود که خواهر متاهلم اومد خونمون و بعد از مدت‌های بسیار طولانی، بدعنق بازی در نیاوردم . تو اتاقم گوشه نگرفتم و حسابی باهاش وقت گذروندم.

  73. ۱. احساس می‌کردم امروز قرار است افتضاح باشد و تا شب میان کارها هیچ‌کاره ول بگردم. ولی بجایش رفتم برای رفعِ دغدغه ذهنی‌ام. ترمی که نرفتم دانشگاه را مرخصی رد کردم و اقدامیدم برای مهارت‌آموزی تابستان.
    آمدم برای خودم نوشیدنی هدیه بخرم گفتم نه برو به خودت کار هدیه بده. چون دختر کاری‌ای هستی، نه چون باید پولت را جمع کنی. با همین دو کار کوچک روزم با حسِ شکست پایان نیافت. چون گاهی دقیقن باید همان کاری را بکنی که عقب می‌اندازی.
    ۲. تلفن زنگ زد. گفتم یکی از دوستامه. احتمالن سیما.(مدتی‌ست بی‌مخاطبم در گوشی.) برداشتم: کی بیده؟ ای وایچچ دایی مامانم. دیگه حالا من: وای ببخشید فکر کردم دوستمه‌. از دردسرهای هر روزه‌ی یک بی‌مخاطب.
    خدا نمی‌کشه که. آدمو به این روز می‌ندازه.

    ۳. مقداری از لباس من‌درآوردی‌ام را دوختم. گفتم حتا اگر خراب شود هم خلاقیت بها دارد. فدای سر خلاقیت.
    ۴. کانال‌گردی کردم و از بچه‌های نویسنده خاندم.
    ۵. لباس‌شویی‌مان اوردوزی چیزی کرده، دو بار لباس‌ها را شست و سومین بار هم می‌خاست ولی نجات‌شان دادم.
    ۶.‌ از زمستان انتظار کتابنقد را می‌کشیدم. امشب شروع شد. باید شرم را در اشعار شاعران بجویم. هرکسی مفهومی را. تا مفهوم‌پردازی برایمان جا افتد.
    ۷.مهارت روزِ خیاطی‌ام را هنوز فرا نگرفته‌ام. از میان کارهایی که آخر شب می‌گویم نکردم امروز ورزش را کردم. جایزه‌ همین بود و خدایی سرزنشِ آخر شبی را کم کرد.

  74. 1. امروز صبح مجددا به علت کساد بودن کار و کاسبی و نَمیکروبیدنِ میکروب‌ها آنکال شدم و سر کار نرفتم
    ۲. صبح ساعت هشت و نیم از خواب بیدار شدم
    ۳. همراه با مادرم رفتیم آزمایشگاه و سونوگرافی تا از سلامت خود مطمعن شویم
    ۴. پزشک سونوگرافی کارنامه‌ی اعمالمان را به دست راستمان داد؛ کلیه‌های مادرم بدون سنگ و بدون هیدرونفروز با تعدادی کیست مشاهده شد. من نیز کبدم سالم بود و چربی گرید یک کبدم برطرف شده بود. کلیه‌ها و تخمدان‌هایم کیست داشتند که وضعشان با پارسال تقریبا تفاوتی نکرده بود. تعدادی سنگ در کلیه راستم پیدا شد و کلیه چپم پاک بود. نسبت به پارسال که هر دو کلیه‌ام آبروی معدن سنگ کرمان را برده بودند پیشرفت چشمگیری بود!
    ۵. تمرین صد و بیست و چهار شعر همچنان در جریان است
    ۶. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
    ۷. برای شام دلمه‌ی سبزیجات درست کردم. آنقدر خوشمزه و لذیذ شد که بعد از شام معده‌ام از من تشکر کرد
    ۸. صورتم را شستم و مسواک زدم
    ۹. خوابم نمی آید و میخواهم از این موضوع سوء استفاده کنم و تمرین صد و بیست و چهار را ادامه دهم

  75. گزارش‌نیک
    سال‌واژه من؛ تغییر

    ۱- در کمال گس‌بختی، ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲- بعد از شستن صورتم، روتین پوستی صبحگاهی‌ام را انجام دادم.

    ۳- در حین مطالعه، چای قندپهلوی تازه‌دمی خوردم.

    ۴- بعد از خوردن ناهار، تا چشم مامان را دور دیدم، تمام ظرف‌های ناهار را شستم.

    ۵- درباره دغدغه ذهنی‌ام آزادنویسی کردم. گرچه راه‌حلی پیدا نشد، اما ذهنم سبک شد.

    ۶- بعد از چند روز بی‌خبری، به دوستانم در تلگرام پیام دادم، حالشان را پرسیدم و از دغدغه‌هایشان مطلع شدم.

    ۷- لیست کارهای فردا را نوشتم و دم دستم گذاشتم تا فردا با تیک زدنشان ذوق کنم.

    ۸- روزگفتارم را قبل از نوشتن به‌روز کردم تا برای هزارمین بار قربانی قطع شدن نت نشوم.

    ۹- گزارش نیکم را هم نوشتم و در کانال منتشر کردم.

    ۱۰- ترکیب مسواک برقی محبوبم و طعم خوش خمیردندان، نقطه پایان خوبی بر امروزم شد.

    https://t.me/shekarpannir

  76. امروز همسایه‌ی طبقه سوم مُرد. ۹ صبح بود. خبر را مامان از طریق پیامک بهم داد. در آغوش پتو یخ زدم. خانم دکتر همسایه نقش پررنگی در زندگی‌ام نداشت. اما نمی‌دانم طبق چه منطقی انتظار نمی‌رفت که بمیرد. من از بی‌محابا بودن مرگ یخ زدم.
    و به طور حیرت‌انگیزی یاد مرگ دوربرم ‌لولید امروز.
    ترس از مرگ شروع کرد به غلتیدن در تنم. اول در سینه و بعد شکم، مایع چسبناک و لزجی که حالت تهوع به همراه داشت. دستم بی‌اختیار روی بالشت شروع به حرکت کرد.
    -داری باله می‌رقصی؟
    -دارم سوگواری می‌کنم.
    -برای کی؟
    -نمی‌دونم.

    قرص‌های ضدافسردگی را می‌بلعم بعد ناهار. قرص‌هایی که روزی نخوردشان مرا داشت در چالِ مرگ می‌انداخت. قرص‌های به تعویق‌اندازِ مرگ!
    خابم گرفت. می‌گویند خاب، مرگ موقت است. ۲ ساعتی موقتن مُردم.

    ساعت ۱۷ در وبینار نویسنده‌ساز حاضر شدم. ساعت ۱۷:۱۶ دقیقه استاد خاست شعری بخاند از شاپور بنیاد که درباب مرگ فرهاد قبرایی بود. گفت شعرها و یا اثرهایی که در باب مرگ نوشته می‌شوند از همه تاثیرگذارتر هستند. به شرطی که باورپذیر و منطقی باشد.
    به مرگ خانم دکتر همسایه فکر می‌کنم. باورپذیر و منطقی؟ نه مرسی.
    البته یکبار در کلاس داستان کوتاه این موضوع روشن شد که داستان را باید با منطق داستانی پیش ببرید نه با منطق واقعیت. واقعیت تقریبن هیچگاه با رعایت رابطه‌ی علت و معلولی پیش نرفته و نمی‌رود. مرسی اه.
    استاد شعر را خاند و در حینش دوباره دستم حرکت کرد. مارپیچی. از مچ دست تا بند بند انگشتان. نقطه می‌زدند روی فضا مثل پیانیستِ درحال نواختن.
    بعد بی‌هوا پشت دستم چسبید به دیوار. خودش را مالید به فضای آبی دیوار و دیوار با سردی‌ به پوست دستم پاسخ داد.

    «نمی‌دانی که آیا عشق، سعادتی آبی‌ست یا حیله‌ی مرگ است؟»

    چقدر مطمئن بودم که مرگ را درک کردم و پذیرفته‌ام اما هنوز در بُهت هستم. نیروی قوی‌ای مرا مبتلا به این توهم کرده بود:
    مرگ در اطراف تو اتفاق نمی‌افتد!
    «مگر این اتاق
    این جهان
    با تو از مخمل‌های آفاق نگفتند؟
    که اطمینان لحظه‌ها را پریشان کردی و میان همیشه پر زدی؟»

    غروب. زیر کتری را پر زور کردم و کنار بابا نشستم. دوباره کمی درمورد مرگ ناگهانی همسایه گفتیم. تصمیم گرفتم کمی بنویسم. قبلش دلم خاست کتابی ورق بزنم. از بین چند کتابی که این‌روزها مورچه‌وار میخانمشان، کتاب نوشتن و همین و تمام را برداشتم. یادم نبود که از کدام قسمت ادامه ندادم. خطم را پیدا کردم: تا مرگ مگس!

    شبیه داروی تلخی که خودت را مجبور می‌کنی بخوری تا بلکه علاجی حاصل شود. شروع به خاندن سطرهای کتاب کردم. دوباره مایع داغ و لزجی حرکت کرد میان گلو و سینه و شکمم با فرم بی‌نهایت.
    هیچگاه فکر نمی‌کردم روزی درمورد مرگ مگس بخانم و خاندش سخت باشد!
    مارگاریت دوراس اینگونه نوشته:
    «در سکوت و تنهایی آن روز، ناگهان درکنج دیوار نزدیکم، آخرین لحظات حیات یک مگس معمولی را شنیدم و دیدم.
    تنها من بودم و آن مگس در تمام صحن خانه. پیش از آن هیچوقت به مگس‌ها فکر نکرده بودم، جز بعضی وقت‌ها، آن هم محض لعن و انزجار. درست مثل شما.
    نگاه می‌کردم تا ببینم یک مگس چطور می‌میرد. طولانی بود. با مرگ ستیز می‌کرد.
    آنچه میان من و مگس پایید اصلن زمینه‌ساز خندیدن نیست. مرگ یک مگس هم به هرحال مرگی است.
    مرگی جاری به سمت نوعی فرجام حیات، گسترنده‌ی بستر خاب آخرین است.
    جان دادن سگی را می‌بینیم، جان دادن اسب را، و چیزی بر زبان می‌رانیم، مثلن: حیوان زبان بسته…
    ولی وقتی مگسی می‌میرد آدم چیزی نمی‌گوید، به خاطر نمی‎سپارد، ابدن»
    .
    .
    .
    ۶تیر۱۴۰۵
    ماه‌گل

    1. امروز ی مگس گشتم. ۴ روز بود باهاش مدارا می‌کردم و حرف می‌زدم: «اینقد با من نکاو». ولی زبون نفهم بود. با حوله‌ی آشپزخونه کوبیدم تو سرش. روی یکی از کتاب‌های نخوانده‌ام وا رفت. دلم سوخت ولی خیی سمج و بدبدن بود. حالا که از مرگ نوشتی، بدتر عذاب‌وجدان گرفتم.

  77. سال واژه: رها کردن
    کارهای امروز:
    باشگاه
    دوش
    رسیدگی به کارهای خانه
    ناهار(قورمه سبزی)
    خواب
    آزادنویسی
    حرف زدن با زهرا جان
    کتاب نقد
    قرص مسکن
    یادداشت نوشتن
    شام
    سوال بزرگم اینه که چرا هنوز زنده ام؟
    یه کار نکرده، یه حرف نزده، یه غذای نپخته، یه جای ندیده، یه کتاب نخونده، یه فیلم ندیده و…
    اوه‌ه‌ه‌ پس معلوم شد چرا هنوز زنده ام.
    نمره‌ی امروزم برای همین کشف بزرگ میشه ۱۰
    https://t.me/NajmehFatehi

  78. گزارش نیک امروز: تهران و اکشنِ پُرستاره

    سال‌واژه: بازگشت
    اما بیشتر زندگی به سمت من بازگشت تا من به سمتش

    امروز از آن روزهایی بود که اگر پنج دقیقه دیگر هم بهش اضافه می‌شد، احتمالاً خودِ زمان می‌گفت: «ببخشید، من دیگر جا ندارم.»

    از هشت صبح، کائنات دچار ستاره‌پاشی روشن‌روز شده بود. ستاره‌ها را آن‌قدر بی‌محابا روی سرم پرپر کردند که فرصت نکردم حتی بنشینم و یکی‌شان را از روی شانه‌ام بتکانم. یک دقیقه برای خودم نداشتم.

    صبح با جیغ و داد همسایه‌ها از خواب پریدم. ایران به مصر گل زده بود. تا چشمم را مالیدم فهمیدم دقایق آخر بازی است. بعد هم فهمیدم گل آفساید بوده. یعنی هنوز کامل بیدار نشده بودم که زندگی اولین شوخیِ پاخوابی‌اش را با من کرد.

    طبق معمول، بعد از صبحگاهی نوشتن، صبح‌بخیرم را با جمله‌ای از بهمن فرسی در اینستاگرام گذاشتم. آدم باید قبل از آن‌که دنیا شروع کند به توضیح دادن خودش، یک جمله از فرسی بخواند تا بداند دنیا قرار نیست توضیح‌پذیر باشد. البته قرض گرفتن از بهمن فرسی مثل قرض گرفتن از بانک نیست، سودش را باید با فکر پس بدهی.

    کارهایم را جمع کردم و رفتم باشگاه نازنین دوستم. هم ورزش کردم، هم نازی را بعد از یک سال و نیم دیدم. بعضی آدم‌ها را که می‌بینی، عضله‌های خاطره و حال خوب بیشتر از عضله‌های بازو ساخته می‌شوند.

    هنوز از باشگاه بیرون نیامده بودم که از نشر «مون» زنگ زدند. کتابی که برای امیرعلی نوشته بودم، تأیید اولیه گرفته بود. این خبر، سوخت‌جت ریخت توی موتورِ دلِ من. یکهو احساس کردم ستون فقراتم تبدیل شده به باند فرودگاه. حالا منتظرند پروپوزال و نسخه نهایی را بفرستم. بعضی خبرها آدم را قدبلند می‌کنند، بدون این‌که کفش پاشنه‌بلند پوشیده باشد.

    بعد، گوشی دوباره زنگ خورد. یکی از همراهان صفحه‌ام بود.
    گفت: «خانم فاطمی آدرس بده، می‌خوام براتون هدیه بفرستم.»
    گفتم: «چی؟»
    گفت: «پدل‌بورد.»
    گفتم: «شوخی می‌کنی؟»
    گفت: «نه، زردرنگ شو.»

    همان لحظه مغزم رفت توی حالت ناباورپردازی. سال‌ها بود دلم پدل‌بورد می‌خواست. فقط یک مشکل کوچک داشت: هشتاد میلیون تومان قیمتش بود و جیبم همیشه با دیدنش غش می‌کرد.

    گفت: «هدیه‌ست، عسل‌خانم. به پاس زحمت‌ها و قوی بودنتون.»
    به پاس زحمت‌ها؟
    یک لحظه به خودم شک کردم. با خودم گفتم نکند این همه سال واقعاً داشتم زحمت می‌کشیدم و خودم خبر نداشتم؟ آدم گاهی آن‌قدر مشغول راه رفتن است که متوجه نمی‌شود دارد کوه جابه‌جا می‌کند.

    بعد رفتم نمایندگی، برای همان ماشینی که این روزها چشمم دنبالش است. گفتند فعلاً عرضه نمی‌شود. من هم رفتم نمایشگاه. اصولاً زندگی مرا از نمایشگاهی به نمایش‌، گاهی می‌برد. هر بار هم چیزی نمایش داده می‌شود، جز آن چیزی که دنبالش هستم.

    چون همان حوالی خانه خاله‌ام بودم، رفتم ناهار. همان خاله‌ای که سرش، خوشبختانه، هنوز روی شانه‌هایش بود و نه روی میز. دخترخاله‌ام هم بعد از یک سال از آلمان برگشته. سلبریتی است. کارگردان، مستندساز ، نقاش و نویسنده، جایزه‌های گنده‌گنده دارد، از آن آدم‌هایی که رزومه‌شان را اگر لوله کنی، می‌شود عصا. «سروناز علم‌بیگی» پیشنهاد می‌کن اسم زیبایش را گوگل کنید.
    از کتاب امیرعلی برایش گفتم.
    گفت: «طراحی‌اش با من.»
    همین‌قدر ساده. (سومین کادو را از کائنات گرفتم)

    گفت: «ما خانواده امیرعلی بودیم. این کتاب باید با عشق ساخته شود، نه فقط با نرم‌افزار.»
    بعد نشستیم ایده‌باران کردیم. قرار شد از اسباب‌بازی‌های کودکی برادرم برای طراحی کتاب عکس بگیرم.
    از گذشته گفتیم خندیدیم.
    بعد گریه کردیم.
    گاهی فاصله خنده تا گریه به اندازه یک اسباب‌بازی خاک‌خورده است. بعضی خاطره‌ها یک موجود دوزیست‌اند، هم در آبِ اشک زندگی می‌کنند، هم روی خشکی خنده.

    در راه برگشت، وبینار نویسنده‌ساز در جریان بود. پشت فرمان بودم و فقط شنونده. دلم می‌خواست وسط بحث آتش روشن کنم، اما فرمان ماشین با فرمان دل هم‌مسیر نبود.

    رسیدم خونه و مستقیم وارد وبینار ول‌گویه شدم. موضوع، دنبال کردن هدف و رؤیا بود، با حضور دو روان‌شناس و سحر فرهادی عزیز. از والد و کودک گفتیم، از کودک درون، از استعدادیابی، از آن موجود کوچکی که هنوز تهِ دلِ همه‌مان نشسته و گاهی یقهٔ بزرگسالی را می‌کشد که: «ببخشید، نوبت بازی من کی می‌شود؟»

    بعد هم وبینار کتابنقد. بعد هم جویش‌گردی در گنجور. دنبال معنای یک معنا. عجیب است، آدم هرچه بیشتر معنا پیدا می‌کند، بیشتر می‌فهمد که معنا هم قایم‌باشک‌باز قابلی است. استاد امشب آن‌قدر کلمه‌ها را جویید که اگر سعدی زنده بود، احتمالاً یک لیوان آب برایش می‌آورد.

    و حالا ساعت ۲۲:۳۳ شب است. گزارش می‌نویسم و با مامی گپ می‌زنم و از اتفاق‌های روزم می‌گویم. همین‌ها را.

    ساعت دیگر، احتمالاً من مانده‌ام و بدنی که رسماً به مرحله غش‌باشی رسیده، مغزی که هنوز در حالت اکشن‌گردی است، دلی که از خبرهای خوب برق می‌زند و چشم‌هایی که دارند با پلک‌هایشان قرارداد آتش‌بس امضا می‌کنند.

    گزارش نیک امروز همین بود، روزی که تهران، برای چند ساعت، بیشتر از آن‌که شبیه پایتخت باشد، شبیه کارخانه معجزه‌سازی بود. فقط امیدوارم مسئول شیفت فردا، کمی هم برای نفس کشیدن مرخصی رد کند.

    غششششششششششش

    https://t.me/asa_fatemi

    1. عسل‌جان چقد برات خوشحالیدم. الهی هر روزت پر از معجزه‌هایی که منتظرشونی. متاسفانه یادم رفت ول‌گویه رو بیام. خیلی شلوغم. باید ساعت بذارم

  79. امروز روز پرکاری داشتم. بسیار خوشحالم.
    _ انتشار در سایت و کانالم.
    _ مطالعه و جستجو
    _ نوشتن که جزو غذای روحم است
    _ حضور در کلاس نویسنده‌ساز
    _حضور در کتاب‌نقد استاد کلانتری بسیار لذت بردم و آموختم.
    _ شرکت در وبینار عسل جان. چقدر مفید و آموزنده بود.
    ای جاانم بچم حلزون چقدر کش اومده
    https://t.me/Andishehayeneveshtari

  80. گزارش نیک امروز
    کلمه‌ی سال: پِستانه (پستاندارِ درون)

    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    شعر خوندم.
    وبینار نویسنده‌ساز بودم.
    با سارا بازی کردیم.
    می‌خواستم شب با فرداد بازی کنم اما حالا بیمارستانم، پیش بی‌بی.
    بی‌بی همه‌اش می‌گوید: «من را ببرید خانه‌ی خودم». دارم به پیری خودم فکر می‌کنم. منی که از همین الان مرغِ خانه‌نشینم، اگر به پیری برسم؟ دروغ چرا، اضطراب دارد ناخن‌اش را می‌جود و می‌گوید:«نمی‌خوام به روزهای دورِ نیامده فکر کنم».
    روزهای دور؟

  81. سال‌واژه‌ام: نِوِشتیَت
    – بالاخره به فکرِ راه‌اندازیِ کانالِ تلگرام افتادم. به زودی تأسیسش می‌کنم.
    – چند صفحه‌ی دیگر از کتاب «نویسندگی خلاق» را خواندم.
    – در سمپوزیومِ تابستانه‌ی مدرسه‌ی نویسندگی ثبت‌نام کردم. آخ جون!
    – بی‌خود و بی‌جهت کارت بانکی‌ام مسدود شد. باید بروم بانک فردا. گرفتاری شدیما!
    – روی داستانم کار کردم. دو روز برای ارسالش فرصت دارم.
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» با روزواژه‌ی «خزان‌بهار» جمله‌ای نوشتم: خزان‌بهاری بود دلگیرتر از زمستان.
    – در کلاس «نویسندگی خلاق» شرکت کردم و بسی لذت بردم.
    – یکی از موسیقی‌های پاپِ خارجیِ محبوبم:
    «Doin’ Time» از لانا دِل رِی
    – جمله‌ای از مارک تواین:
    «هرگز با احمق‌ها بحث نکنید. آن‌ها اول شما را تا سطح خودشان پایین می‌کشند، بعد با تجربه‌ی یک عمر زندگی در آن سطح، شما را شکست می‌دهند.»

    1. لطفا وقتی زود زود کانالت رو افتتاح کردی برای ماهم لینک بزار لیلی جون🌻🌻🌻🌻🌻

  82. گزارش ۴۶ در ۰۴/۰۶

    گزارش نیک و یادداشت‌هایم، روایت مسیر مطالعه و تجربه‌های شخصی من است. اگر در این نوشته‌ها از کتاب، نویسنده، مترجم، معلم، کانال یا صفحه‌ای نام می‌برم، اشاره‌ام تنها به همان تجربه‌ای است که با آن مواجه شده‌ام. این یادداشت‌ها به معنای تأیید جنبه‌های دیگر زندگی یا رفتار صاحبان آن آثار و صفحات نیستند.

    پیوستگی را می‌میرم.
    ـ پندار قول گرفته صبح بیدارش کنم. بیدار نمی‌شود.
    چند بار حین رانندگی می‌میرم. یکبار پل فرو می‌ریزد. همه‌ی ماشینها از پل سقوط می‌کنند. من هم تسلیم می‌شوم. بار دیگر در اتوبان بابایی، جایی‌ که به تازگی باریک شده لای چرخهای یک کامیون قدیمی گیر می‌کنم. از صبح که بیدار می‌شوم در موقعیت‌های مختلف مردنم را تجسم می‌کنم.
    ـ پسورد فایل آزاد‌نویسی را فراموش کردم.
    ـ از موضوعی عصبانی شدم. به ضبط روزگفتار پناه بردم. طولی نکشید آرام شدم و از دل روزگفتارها سوژه‌ی گزین‌گویه را یافتم.
    ـ هیچ دفتر شعری نخواندم.
    ـ صوت‌‌های مربوط به پارمنیدس را شنیدم. کمی گیج شدم.
    ـ کتابهایی که سفارش داده بودم رسید. سه نمایشنامه از نیل سایمون. کلی با این جمله خندیدم:
    «این جا من صدای مترو رو از توی خود مترو بهتر می‌شنوم»
    ـ در اداره‌ی برق، پشت میزم نشسته بودم و کلاسم بخاطر قطع شدن برق استاد کنسل شد. از شما چه پنهان اداره برق هم مشمول قطعی برق می‌شود.
    ـ بعد از ماجرای افشاگری امروز، به زن بودن می‌اندیشم. زن در تاریخ. جسم زن که جویی در ستیز با اوست. لطافت این جسم آفرینشگر، جهان را می‌ترساند. شاید حتی خود زن را. حکایت‌ها و مثل‌هایی که ساخته شدند تا زن را تحقیر کند از ذهنم می‌گذرد. و زن که همیشه راه خودش را یافته یا شاید بهتر باشد بگویم راهی نو زاییده.
    ـ برای جلسه بعد کلاس نویسندگی خلاق باید فیلم ببینم جهان فیلم در باریک‌راه نویسندگی متولد می‌شود.
    ـ در کتابنقد هم قرار شد سفرنامه‌ی واژه‌ها را ورق بزنیم.
    ـ قسمت ششم آنتی‌تراپی را در کانال احمد شنیدم. آیا ما امنیت را به قیمت رنج سرکوب به دست می‍اوریم؟ البته با این موضوع که «امر سرکوب شده باز می‌گردد» موافقم.
    ـ پندار باز هم از من عصبانی ست
    ـ و این چند بیت از رودکی:
    این جهان پاک، خواب‌ْکردار است
    آن شناسد که دلْش بیدار است
    نیکی او به جایگاه بد است
    شادی او به جای تیمار است
    چه نشینی بدین جهان هموار؟
    که همه کار او نه هموار است
    کُنِش او نه خوب و چهرش خوب
    زشت کردار و خوب دیدار است

    https://t.me/My_Hand_writee

  83. از وقتی یکدانه هم خانه خریدم و خبرش همه جا پیچید ،چشمزخم های مکرری خوردم . هزار بار دکتر رفتم . فقط دوبار تخم طیور (مرغ) شیکاندم . یکی اش به اسم ننه ی جادوگر عروسمان درآمد .چشم هایش کور ، تخم مرغ بیچاره پارررتی صدا کرد و تَرکید .
    یکی اش هم به اسم یک بنده خدایی دیگر .
    اُوفتادم چنانِ انگار درختی رو پر از سار کشیدنی که افتاده باشد وخودش و سارها هم ندانند که چه شده است؟
    بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ می گویند .
    یعنیا ، یعنی یک سار پریدی که تریلر از رویش رد شده باشد .
    پدرسگگگگگ . کیه نصفه شبی داره زنگ خونه ی بابام اینارو از جاش درمیاره . تمرکزم بهم خورد 😖
    بابام چرا بعد از ده دیقه خوش بادمجونو با ملچ مولوچ خوردن ، رو به مامانم میگه بادمجوناش شیرین بود 😪
    خدا کنه همسرم زود بیاد بربم .

    🪡ماحصل واژه دانگردی ام برای واژه ی ” سار ” ؛

    خلقند شرم سار ز فریاد من که من

    فریاد می‌کنم که مرا شرم سار کرد

    خاقانی | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۳۹ – در ستایش صفوه الدین بانوی شروان شاه اخستان
    🤼🏼‍♂️🤼🏿🤼🏿‍♀️🤾🤼🏿‍♀️🤼‍♀️🤾🏾‍♀️کانال تلگرام و بله ام در همه جا آذردُخت نام دارد . پخی نیست دُمبالش نگردید .
    💩 به ویرگول من بیاید .
    آن هم آذردخت نام دارد .
    مرسی عَه .

    1. مبااااارکه خونه‌ی جدید. و‌ان‌یکاد بزن رو سر در خونت. من چشم شور نیستاااااا

  84. #گزارش_نیک۴۶
    سال‌واژه‌ی من؛ صبر

    امروز، پس از روزها، بالاخره فهمیدم از ابتدای سال برای چه واژه‌ای قدم برداشته‌ام. «صبر»؛ واژه‌ای که نه در دفترچه، که در تاروپود روزهایم تنیده شده. باید هر لحظه تمرینش کنم، هر نفس یادآوریش باشم که این واژه برای من مقدس است. من با صبر سال‌ها خاطره دارم؛ در تلخ‌ترین پیچ‌وخم‌های زندگی، او تنها همراه همیشگی‌ام بوده. امروز اما، بیش از هر روز دیگری به حضورش محتاج‌ام.
    امروز هم مثل چند روز پیش، دردی عجیب در دلم پیچید. نمی‌دانم چه نیروی ناشناخته‌ای در اعماق وجودم این‌چنین بی‌تابم کرده؛ تلخی‌ای که رگ‌های دلم را یکی‌یکی هدف گرفته و شکمم را زیر و رو می‌کند. گویی تمام ناگفته‌های روزگار، در این دل‌پیچه، فریاد می‌زنند.
    دیانا هم، انگار آینه‌ی مادرش شده؛ کسالتی گوارشی، او را هم درگیر کرده. در آن لحظه اما، خودم را مادری خوب دیدم. دو بار لباس زیرش کثیف شد و هر دو بار، بدون ذره‌ای ناراحتی، نگاهش کردم و گفتم: «کسالت داری دیگه، پیش میاد… الان میشورمش.» در آن نگاه، صبر معنا شد.
    اما امروز، سخت‌ترین آزمون صبرم، مهدی بود. هر چه گفتم، تازید و در نهایت، من مقصرِ همیشه‌ی ماجرا شدم. نه عجیب بود و نه جدید؛ پس از بیست سال زندگی مشترک، این نقش را به خوبی بلدم. تنها یک خواسته داشتم: یک کیبورد برای لپ‌تاپم. کیبورد لمسی تابو، هرگز رضایتم را جلب نمی‌کند. من عاشق صدای کلیدها هستم؛ صدایی که در ضرب‌آهنگش تمرکز جاری می‌شود. غروب بود که خواسته‌ام برآورده شد؛ شاید پاداشی بود برای صبری که در سکوت به خرج دادم.
    امروز، در میانه‌ی این همه رویداد، مطلبی درباره‌ی خودم نوشتم: «احمق مهربان». شاید عنوانی تلخ به نظر برسد، اما در دلش یک حقیقت شیرین نهفته است. من با تمام حماقت‌هایی که در مسیر عشق و زندگی داشته‌ام، باز هم خودم را دوست دارم. و این، شاید عمیق‌ترین شکل صبر باشد؛ صبری که از بخشیدن خود شروع می‌شود و تا بخشیدن تمام جهان امتداد می‌یابد.
    #۶تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #غربت
    #امواج_ذهنی_یک_ADHD

    1. چقدر سوگندجانم این حماقت‌هایی که می‌گویی برای من آشنا و ملموسه. و صبر دقیقا ناجی ماجرا، همون که در نهایت خودت را نجات می‌دی، و رضایت از خود پاداشی که با هیچ‌چیز قابل مقایسه نیست.

  85. بدان اوستا که باید بشر دستگاه چاپ بسازد از افکار ذهن. الهه آرزویش هست. آرزوی من هم. در حمام مونولوگی آمد ااز روایت روز. و الان برای رسیدن آنچه بود در حمام دارم تا حدودی با آزادنویسی می‌کنم. و خدا عاقبت شما را به خیر کند اوستا این همه گزارشو پس حقوق مرا کی می‌دهید؟
    امروز فهمیدم که یوتاب کیخا پسر نیست و امبرتو نمی‌دانم چی چی کیر دارد. امروز فهمیدم که گاسپار نوئه کارگردانی عاشق بازی‌های فرمی از طریق نوع روایت و فیلمبرداری. نور جاودان را دیدم و به خلا وارد شو را دیدم.
    امروز فهمیدم نباید در یک روز دو فیلم اروتیک دید وگرنه در طول روز تصویر بانویی سکسی که با میله می‌رقصد، در ذهنت می‌دود.
    امروز فهمیدم که بچه‌های تهران کون برخی از کارها نمی‌گذارند. مثلن کون نوشتن گزارشی با جزییات. می‌خاستم امروز در طول روز لحظه به لحظه را کنم گزارش. کردم و وسط راه پشیمان مثل همه چیزهای دیگر. مثل برنامه برای یادگرفتن طنز سیاه و فرستادن بعضی تمرین‌ها در کانال که فقط یکی فرستادم. کص‌ننه‌ام.
    امروز فهمیدم که خب چی فهمیدم؟ که غزاله نه تنها آدمی کوشنده و خوش‌ذوق هست که چیز دیگری هم هست. بیش از این هست. در نوشتن و البته یادگیری بیش از آنچه می‌پنداشتم… می‌پنداشتم؟ گمشو بابا. فکر می‌کردم که چی؟ که یادم رفت. می‌خاهم بدانم آخر از این آدم چی بیرون می‌آید.
    امروز فهمیدم که کلثوم ننه چه مقدمه‌ی طویلی دارد که خب دارد. خوش به حالش. ما که بخیل نیستیم.
    امروز فهمیدم که گور پدر « فهمیدم». مثل بچه‌ی آدم می‌گویم چه گهی خوردم: فهمیدم که برده‌ی تعهد بیرونی هستم. آخر سه روزی به خاطر شیوا دارم درس می‌خانم و حاجی پشمانم ریخت که زر زدم هنوز نریخته و من گوریل هستم.
    امروز فهمیدم که تخم بابام و کصه‌ننه‌ام هستم و الهه چه نوشته بود در آن داستان؟ به تخم باباش بود یا خودِ تخم باباش؟ ای خدا بر من پیشی نازل کن یه بچه‌ گربه‌ی ناناز ترجیحن سیاه یا سفید و سیاه باشد. اگر بالغ می‌دهی گربه‌ای پشمالو و سفید بده. عین مال اوستا که گازش بگیرم و من محبتم را با جسم نشان می‌دهم. مُدَتَکی دوست می داشتم که لپ‌های نداشته‌ی الهه را بکشم.
    امروز فهمیدم که .. مگر قرار نبود« فهمیدم» را بندازم در کوزه آبش را نگهدارم برای روز مبادا؟ روز مبادا امروز هست. فهمیدم که تنبل شده‌ام که حوصله‌ی نوشتن ندارم و در جواب به پیام‌های شخصی تا حد امکان از استیکر و ایموجی استفاده می‌کنم. نمی‌دانم چه بگویم. گاه می‌دانم اما شک دارم که آن حرف را بزنم یا نه. و خانم یاوری گاهی یادداشتی بلند برایم می‌نویسند و در آخر من در جواب فقط ایموجی متفکر را می‌فرستم. حرف نیز دارم اما بچه‌های تهران کون این جور کارها نمی‌گذارند.
    اوستا سوال: چرا با کص نمی‌توان گایید؟ چون کوتاه است؟ شاید در کتاب سکسوالیته راهی گفته که با کص بگاییم. تبعیض جنسیتی تا کجا؟ تا آن‌جای خارج. فقط با کیر می‌توان گایید هی زندگی. اوستا الان می‌گویید کجای راه را اشتباه رفته‌ام این بچه این‌قدر بی‌ادب شده؟ خودم نیز در حیرتم و دارم کم کم مثل فروید همه چیز را جنسی می‌بینم. کمی خب زر زدم من را ببخشید که من کص‌ مادرم هستم.
    باید از کارهای نیک گفت؟ نمی‌خاهم. همین است که هست. هرکس مشکلی دارد برود« خانه‌ی دوست» که کجاست؟
    می‌دانید چرا آزاذنویسیِ نیمه آزاد انتخاب کردم؟ چون من کصِ…. نه کص کسی نیستم اما دلم می‌خاهد. امروز دیگر چه گوهی خوردم؟ امروز فهمیدم که بین اروتیک و پورن مرز باریکی هست که روی آن جنگولک‌بازی در می‌آورم.امروز کاریکلماتوری دیگر نوشتم برای مسکوب. و امروز خارم گاییده شد که یادداشت بنویسم. هی چند خط می‌نوشتم و هی خط می‌زدم و دوباره از موضوعی دیگر می‌نوشتم.
    اوستا ما زنده به آنیم که همسفر ببینیم، ببوسیم و بحرفیم. ما زنده به هر فعل و انفعالاتی با همسفر هستیم. امروز فهمیدم که تو این گرمی و زیر آب جوش شانه‌ها می‌توانند بلرزند. که وقتی چشم‌هایم را می‌بندم و موهایم را می‌اندازم رو صورت؛ می‌کنم فکر که محیطم آبیِ یخیِ سرد و تاریکی‌ست. باز که می‌کنم چشم‌هایم رذ همان کاشی‌های صورتی و چه قدر از صورتی عنم می‌آید.
    چه حیف که دستگاه چاپ افکار نیست. و چه فرق بزرگی هست بین آنچه در مغز می‌گذشت و آنچه می‌نویسم .مغزم را بیشتر دوست دارم که جنون بیشتری داشت. اوستا می‌دانید از کجا باید جنون خرید؟ ادبیات دارد بهم به زور عقل می‌فروشد. عقلِ عقل هم که نه اما هر چه هست جنون را می‌دهد به وانتی.
    امروز فهمیدم که در آینده روی ابراهیم گلستان کراش خاهم زد. همان چند صفحه برای عاشقی بس بود. بعد فرستادن گزارش حتمن می‌روم می‌خانمش. تو ایوان که تاریک هست و تنها. باید در آینده بیشتر از او بخانم که گویی زبانی نیمه‌هذیانی دارد و من شیفته‌ی هاله‌ی واله‌ی هر خرِ هذیانم. با خیلی‌ها می‌خاهم ازدواج کنم مثلن با شعرهای نصرت مثلن با شرابِ بوف کور. اوستا امروز در وبینار چیز دیگری هم فهمیدم: موهای خرگوشی که با ربان صورتی بسته شده خیلی به شما می‌آید. یادم باشد از خانم جوینده یا غزاله بخاهم با هنرشان شما را در این وضعیت بکشند. و استاد اصلن خجالت ندارد. آن بحث‌های جنسیتی که گویند مرد گنده نباید موهایش را خرگوشی ببندد را بندازید دور. مثلن شما روشنفکر این جامعه‌اید. خوش به حالتان من گُه‌فکر جامعه‌ام. نه. من فقط گوه‌فکرم.
    اوستاد تا حالا از بازوی خود کام گرفته‌اید؟ آخر این چه سوالی‌ست؟ دلم برایتان می‌سوزد که این نامه را می‌خانید، داخل پرانتز الهی بمیرم بررات با لهجه‌ی شاهینی. البته اگر کامل بخانید وگرنه دل اضافه نیاورده‌‌ام که بسوزانم. اوستاد امروز به کتاب‌های… نوچ نمی‌خاهم بگویم. این‌جوری می‌شود گزارشی نیک و عادی. اجازه هست اوستاد من و نصیری از کارهای بدمان بنویسیم؟ استاد می‌شود گزارشی نانیک هم راه بیندازید تا مردم به اعمال شیطانی تشویق شوند و فساد در جامعه موج مکزیکی بزند؟ بی صبرانه منتظرم برای داستان کوتاه جدید که باز چه محدودیتی برای آزار ما آماده کرده‌اید. استاد امروز فهمیدم که می‌خاهم عکاس مهبل و دوستانش باشم. بعد با فتوشاپ چنان تغییرش دهم که هیچ کس نفهمد کص هست یا نه چنان زوم کنم که هیچ مردی آن قسمت از زن را ندیده باشد. بهتان گفته بودم ادبیات برای من یعنی خودارضایی؟ خب الان می‌گویم: ادبیات معنای خودارضایی دارد. اوستاد خیلی می‌خواهم همینجور تا خود صبح کصشر بفرمایم اما با گلستان قرار دارم.

  86. یکی از جذابیت‌های این روزهایم پیگیری حلزون است. فکر می‌کنم ما شاهد خلق شاهکار هستیم و اتفاق‌های درخشانی در راه است.
    امروز با حلزون احساس نزدیکی می‌کنم. هر دو صاف شده‌ایم.
    ۱- امروز در خانه مشغول به کار بودم. نت بسیار ضعیف بود و با هر تماس ارتباطم با سرور قطع می‌شد.
    از صبح تا بعدازظهر پاسخگوی تماس‌ها بودم و به مشتری‌ها اطمینان خاطر می‌دادم که تا شب کار را به دستشان می‌رسانم.
    الان چند ساعت است که نت قطع است و من حتا یک گزارش هم آماده نکردم.
    خب حقم است. نه اینکه بخاهم خودم را سرزنش کنم. ولی اگر طبق «ماتریس آیزنهاور»قبلن درست اولویت‌یندی می‌کردم: به ساختمانِ دفتر رسیدگی می‌کردم، یا انقدر اسیر ترس از شرایط کار و مملکت نمی‌شدم و نیروی خوبی تربیت می‌کردم الان این همه بار مسئولیت روی دوشم نبود، آن هم بدون امکانات که ندانم چه خاکی توی سرم بریزم.😄
    ولی این انصاف نیست که این همه هزینه‌ی بسته اینترنتی می‌دهم و هر جا می‌روم یا نقطه‌ی کور است یا اینترنت به طور کلی کم‌جان است.
    ۲- امروز دلم گرفت. دنیای ترسناکیست. همان مردهایی که دم از تمدن می‌زنند، دم از حمایت می‌زنن، که خود را بخشنده به نمایش می‌گذارند، پشت پرده به زن‌ها می‌گویند:«هیس. خفه شو. خودت خاستی. فیلم و عکس‌هایت را پخش می‌کنم.»
    همان فیلم و عکس‌هایی که مخفیانه از آن زن گرفته‌اند. از زنی که به خیالش لحظاتی در کنار امن‌ترین آدم زندگیش زیسته.
    و بعد دری به تخته‌ای خورده و دیده ای دل غافل آن مرد امن‌ترین مردِ زندگی خیلی از زن‌های دیگر هم بوده. شاید بیشتر زن‌هایی که در آن گروه می‌شناسدشان.
    و دردناک‌تر اینکه کسی جرات حتا بیان آنچه شده را ندارد. از ترس قضاوت. قضاوت توسط آدم‌هایی که در مسیر فرهیخته شدن و اندیشمند شدن قدم برمی‌دارند.
    قضاوت توسط هم‌جنس‌های به ظاهر روشنفکر خودش.
    من شجاعتم را جمع کردم و قدم کوچکی در این راه برداشتم. هر چند صدایم خفه شد. ولی امیدوارم. این صداها در گوش عالم جایی روی هم جمع خاهد شد و روزی جرقه خاهند زد.
    امیدوارم باسوادتر شوم، ولی بااصالت. امیدوارم حواسم باشد برای چه یاد می‌گیرم. مواظب باشم یک طبل توخالی صدادار نباشم.
    مواظب گوهرِ اصالتم باشم.

    1. تو طبل توخالی نیستی سارا.
      تو یه زن شجاعی که با سکوت نکردن، اجازه‌ی خفه‌شدن، ترسیدن و مورد سواستفاده قرار گرفتن رو از باقی هم‌جنس‌هات میگیری.
      نیلا خیلی بهت افتخار می‌کنه❤️

  87. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    بیدار می‌شوم. صفحات صبحگاهی را می‌نویسم. تمرین پرسش‌نویسی را انجام می‌دهیم. به جلسه اول کتابنقد می‌روم. کنسل می‌شود. می‌خوابم. بیدار می‌شوم. اتاق تاریک می‌شود. لامپ‌ را روشن نمی‌کنم. صدای رعد و برق می‌آید. باران می‌بارد. کنار پنجره می‌روم. باد به صورتم می‌خورد. چشمانم را می‌بندم. به صدای باران گوش می‌دهم. باران بند می‌آید. من تکان نمی‌خورم. چشمانم درد می‌کنند. چندی می‌گذرد. گوشی را برمی‌دارم. روزسوال را جا می‌مانم. نویسنده‌ساز را حضور می‌یابم. پرسش گیتا را می‌بینم. استاد از نمایشنامه‌خوانی می‌گوید. یاد «تعلیم ریتا» می‌افتم. یاد نویسندگی خلاق. یاد چند نمایشنامه‌‌ای که کنار گذاشتم. یاد آنکه نخواندمشان. به گیتا پیشنهاد می‌دهم. اگر نمایشنامه خواند، همراه شویم. دو کتابِ «سفر در انتهای شب» و «زیرمتن در فیلم‌نامه» معرفی می‌شوند. دانلود می‌کنم. میان کتاب‌ها پرسه می‌زنم. چیزی نمی‌خوانم. قسمت دوم مستر کلاس «ایران به نحو پارسی» را می‌بینم. گزارش نیک‌‌ها را می‌خوانم. ساعت نه می‌شود. کتابنقد برگزار می‌شود. شرکت می‌کنم. تمام می‌شود. شام می‌خورم. تمرینِ «کنجکاوم بدانم» را انجام می‌دهم. گزارش نیک را دارم می‌نویسم. بعدِ آن احتمالن ادامه کتاب «آزاده‌ خانم و نویسنده‌اش» را کمی بخوانم. شاید هم بخوابم.
    https://t.me/PhoenixO0

  88. بعد از چند ماه خبر تشکیل جلسه‌ی دیگری از رمان‌جا، واداشتم به نوشته‌هایم سری بزنم و دستی به سر و رویش بکشم. حسابی درگیر کم و زیاد جملات متنی شوم که در این مدت چند ماه به هیچ قیمتی نتوانستم برای تکمیل و تصحیح تکه‌های پراکنده و کج و معوجش کاری کنم. بنابراین بیشترِ خیلی از روزهای دیگر امروز وقتم به نوشتن گذاشت. متن کوتاه عطر گمشده را نیز آماده کردم.
    چند صفحه از کتاب حرف و سکوت محمود کیانوش را نیز خواندم. در وبینار نویسنده‌ساز هم حاضر شدم و بخش دیگری از تابستان ۶۲ را گوش کردم.
    نظافت هفتگی خانه امروز به سرویس بهداشتی اختصاص داشت. قبل از ظهر انجام دادم، حین کار با پدیده عجیبی مواجه شدم که شاید روزی بنویسم.

  89. دنیا سبب ویرانی او شده یا خودش

    سال‌واژه: زبان

    در پارک تند تند راه می‌رفتم. مردی با تکان دادن دست بلند بلند حرف می‌زد. تنها کنار درختی نشسته بود، با صورتی سیاه و لباس‌هایی کثیف و پاره‌. دنیا سبب ویرانی او شده یا خودش؟ شاید هر دو.
    از «قاف» تا «ق»، از «سیمرغ» تا «کلاغ» نقدی از حورا یاوری بر رمان
    «سورة‌الغُراب» محمود مسعودی را دوباره‌خانی می‌کنم.
    یاوری نوشته: «سورة‌الغُراب کتابی است که در خواب می‌گذرد اما خواب را از چشم ما می‌رُباید، ما را به بیداری، به پرسش، به شناختن و آگاهی فرا می‌خواند.»
    نویسنده چطور دیروز و امروز و فردا را به هم می‌آمیزد؟
    اگر مرغی باشم به دنبال سیمرغ یا حقیقت و هُد‌هُدی بگوید سیمرغ وجود ندارد، سیمرغ خود ما هستیم، تحمل می‌کنم یا پَرهای آن را می‌کنم؟ پیام‌آور را می‌کُشم؟ واقعن تحمل شنیدن واقعیت و حقیقت را دارم؟
    برای شناخت حقیقت باید همه چیز را شناخت؟ ممکن است یا غیر ممکن؟
    چه اصلِ‌موضوعه پیچیده‌ای انتخاب کردم اما اکثر مفاهیم به ظاهر بدیهی، پیچیدگی‌هایی دارند.
    کارگاه کتابنقدِ پنج از ظهر موکول شد به شب. برق‌رفتگی ضد‌حال دیگری در کشور گل‌و‌بلبل‌مان.
    استاد دو موضوع در جلسه اول مطرح کردند. یک: تبار‌شناسی یک مفهوم در سایت گنجور و نوشتن یادداشتی از یافتن ریشه‌های آن مفهوم انتخاب شده.
    دو: مقایسه دو نسخه‌ی یک داستان از اکبر رادی.
    قرار است کنجکاو باشیم و لذت ببریم در پرسه زدن‌هایمان.

    پنجاه صفحه از رمان «یکُلیا و تنهایی‌او» را خاندم. «تقی مدرسی» در داستانی اسطوره‌ای و نمادین، تقابل دختر رانده‌شده‌ی پادشاه اورشلیم با شیطان را روایت می‌کند.
    فیلم «شگفتی» را دیدم. دانش بر خرافه غلبه کرد. پرستار انگلیسی جان نوجوانی ایرلندی را نجات داد.

    بخشی از دفتر شعر «گوشواره‌هایم آویز ستاره» از گیسو شاکری را خاندم.
    «اندوهم را
    در ماهتابه‌ی چدنی ریختم
    از غم ترکید
    من چه جانی دارم
    سخت
    پر تحمل.»

    چه جانی دارم من که به تعویق افتادن رویاها و اهدافم را تحمل می‌کنم. پوست کرگدن پیش پوست من نازک است.
    بیست دقیقه آزادنویسی می‌کنم تا ذهنم آرام شود. برای خاب آماده می‌شوم.

  90. حلزون بی‌صدف
    بعضی‌ها چنین‌اند، انسان بی‌مفهوم، کمالی بی‌کمال.
    از امروز واژه کمال‌گرایی به زباله‌دان افکارم پیوست چون برایم تداعی وقاحت است.
    کسی که به کمال نمی‌دهد، بچه نیست. دختر شجاعی است که قدرت بیان و شجاعت دارد. هرکسی که در برابر تعرض و تجاوز سکوت کند، سهمی در آن کار و یا کارهای متعفن دارد.
    – چالش روز شانزدهم را نوشتم. روزگفتارم را صحبت کردم. لباس‌های سفر رفته را شستم و اتو کشیدم. برای ناهار مهمان مادرشوهرم بودم. با تمرین گیابند جان تمرین کردم. برای شعر چند ماهی تمرین کردم. چند صفحه‌ای بوطیقای ارسطو خواندم. در وبینار شرکت کردم. کتاب معرفی شده را صبح ساعت پنج شروع خواهم کرد. با نخشین جان صحبت کردم. برای عسل جان و مریم جوینده جان و مبینا جان صدا فرستادم. روزگفتارهای دوستان را گوش دادم و پست‌هایشان را خواندم. از وجود تک‌تکشان خدا را تشکر کردم. به کانال کمالی رفته و به پست‌هایش فاک زدم. در کتابنقد شرکت کردم و دوباره به معما پیوستم. در کتابنقد متوجه کسالت مبینا جان شدم، امیدوارم هرچه زودتر حالش بهتر شود. از آیدا سید حسینی جان تقاضا کردم به مجله حلزون بپیوندد، نیاز داشت در موردش فکر کند. دلم برای وبی‌رقص فاطمه تنگ شده است.

  91. کلمه سال: اندیشه‌نگار

    امروز روز خیلی‌ها با یک شروع زودهنگام و فوتبالی آغاز شد. ساعت شش صبح بیدار شدم  اما نه برای فوتبال برای نوشتن. تا ساعت ۸ ونیم، انگار تمام فکرهام روی کاغذ ریخت و هزار کلمه نوشتم؛ از هر چیزی که به ذهنم رسید، حتی از فوتبال ایران و مصر. درست تقریبا ۸ و رب بود، صدای همسایه را شنیدم که فریاد می‌زد «گل!». اما وقتی ظهر به آموزشگاه رفتم و با بچه‌ها صحبت کردم، فهمیدم آن شادی زودرس، به خاطر یک «آفساید» بود.

    امروز وقتم را گذاشتم تا دو دوره زبان طراحی کنم؛ یکی برای مکالمه با فیلم و یکی هم برای کودکان. برای کلاس‌های شنبه و دوشنبه‌ی بچه‌های ۳ تا ۷ سال، باید هر بار ایده‌های جدیدی برای درس دادن آهنگ انگلیسی با نقاشی و بازی و کاردستی داشته باشم که خودش کلی کار است.

    فقط یک غصه‌ی کوچک دارم؛ از وقتی کلاس‌های حضوری‌ام شروع شده، انگار زمان برایم کم شده و هی از وبینارهای «نویسنده‌ساز» و آن گفتگوهای عمیق و آموزنده‌اش جا می‌مانم. دلم برای آن لحظات تنگ شده است.

    این روزها با حافظ و شاهنامه پیش می‌روم. چند صفحه‌ای هم از کتاب‌های «خواستن توانستن نیست» ،
    “دختران و مادران” ، و “جور هندوستان” خواندم و کلمه برداری هم داشتم.

    خب، کارهای روزانه خانه و رسیدگی به نظم و نظافت هم که طبق معمول هر روز هست و بخشی از روتین زندگی‌ام است.

    ساعت نه شب شد و من، با اینکه قانونِ «دوری از اینترنت از ۹ شب به بعد» را داشتم، برای شرکت در کلاس آنلاین  کتابنقد  اقدام کردم، اما چند دقیقه از کلاس نرفته بود که آقایی آمدند و بساط کلاس را بقچه کردم گذاشتم پا طاقچه. کلاس آنلاین‌مان نشد؛ با کلاس بودن افتاد واسه همان فردا آفلاین.

    در نهایت، قبل از اینکه روزم تمام شود، گزارش کارنیک امروز را می‌نویسم، پادکست انگلیسی جدیدی هوا می‌کنم. خدا رو شکر سر شب  تکالیف بچه‌ها را  در گروه‌های بله فرستادم . یک تکالیف آنلاین مانده آن را هم چک کردم.

    روز من این‌طور گذشت…

    #گزارش_نیک
    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  92. ۱- می‌کوشم از میان گزینه‌ها، گزینه‌ای را بردارم که کمک‌کننده باشد، چون فرقی نمی‌کند که با چه توجیه یا بهانه‌ای گزینه‌ی مخرب را برمی‌داری؛ مخرب همواره مخرب است. مثلن وقتی کسی می‌گوید «چهل سال عمر من در این مملکت هدر شد.» یا «ده سال عمر من در این ازدواج از بین رفت.» دلم می‌خواهد بگویم فرض کنیم که درست باشد؛ فرض کنیم کسی یا چیزی توانسته باشد زندگی تو را مثل پشم بز بزند و تو هم مثل بز مذکور فقط نگاه کرده باشی، حالا برنامه‌ی بعدی‌ات چیست؟ می‌خواهی باقی عمرت را صرف صحبت در مورد این مراسم پشم‌زنی کنی یا می‌خواهی حواست را به پشم‌های تازه‌ات بدهی؟ این فکر چه کمکی به تو می‌کند؟

    (واقعن چرا انسان نمی‌خواهد زندگی‌اش را گردن بگیرد؟ چرا تمایل دارد ضعیف‌ترین نقش را بردارد؟ چرا ترجیح می‌دهد سیاهی‌لشکر زندگی‌اش باشد تا نقش اولی که می‌تواند سرش را بالا بگیرد و بگوید تلاشم را کردم، همینقدر توانستم؟)

    امروز برای هزارمین بار به خودم یادآوری کردم که سوال کلیدی را در برابر هر عقیده یا هر مسیر فراموش نکن؛ کمک می‌کند یا نه؟ اگر نمی‌کند دیگر هیچ عذر و بهانه‌ و حتی هیچ منطقی پذیرفته نیست، چون نتیجه‌اش می‌شود خشم و حسرت بیشتر و من دلم نمی‌خواهد درونم را از این زباله‌ها انباشته کنم.

    ۲- لطف بی‌نهایت شما از وهابیت شماست، نه از شایستگی من.

    ۳- الهی شکرت…

  93. ●کتاب «مد و مه» از ابراهیم گلستان را می‌خوانم. دومین بار است. دو سال پیش، خواندمش. زمستان بود. زمستانِ زمستانی بود. زمستانی زمستان بود، وقتی که می‌خواندمش، زمستان بود. شاید زمستان‌ترین و گرم‌ترین زمستان بود.
    ●آن‌قدر نگاهم به داستان و کتاب، تغییر کرده که انگار داستانِ دیگری‌ست.
    ●من این‌‌چنین تغییر کردم یا جمله‌های این داستان؟
    ●بوی بادمجانِ کبابی می‌آید. چه عطر ِخوشی دارد.‌
    ●این‌جا شمال است. این‌جا، آدم‌هایش زندگی را با طعم‌ها و بوهای خوشمزه، می‌آرایند.
    ●ابراهیم گلستان نوشته:
    «شیراز شهر گل و عشق است.»
    «او عطر کشتزار درو کرده را میداد.»
    ●می‌دانید که چه عطری دارد، این کشتزارِ درو کرده؟
    ●زندگی، همان خزان‌بهار است. دروغ نمی‌گویم به تو. زندگی نه خزان است و نه بهار؛ زندگی، خزان‌بهار است.
    ●شب بخیر. شب‌بخیر را از زبانِ آدمی می‌شنوید که سال‌هاست با «صبح‌بخیر» و «شب‌بخیر» قهر کرده، احساس می‌کرد، آدم‌ها برای این‌که قلبش را به دست بیاورند به او صبح‌بخیر و شب‌بخیر می‌گویند، اما حالا دیگر چنین حسی ندارد، حالا احساس می‌کند، آن‌ها هم آدم بودند و می‌خواستند قلبِ آدمی را داشته باشند که به ندرت «صبح‌بخیر» و «شب‌بخیر» می‌گوید. به ندرت و فقط به آدمی که دوستش دارد می‌گوید: شب‌بخیر.

  94. ترویج

    از گرما بلند می‌شوم. پشت سرم عرق کرده است. پنجره را باز می‌کنم. باد می‌وزد. آش دیشبی بهم نساخته است. و؟ آره، چهار و هیفده دقیقه‌ی صبح هم آدم می‌تواند غمگین باشد. آدمی که دلتنگ غم است.

    چشم‌بند رسد به فریاد. تا بیشتر خابم ببرد. نمی‌دانم چرا این ساعت سر و صدا هست توی خانه. نمی‌شود کاریش کرد.

    دوباره می‌خابم و بعد صبحانه و بعد آماده می‌شوم. باد خنکی پرده را می‌رقصاند. برای روزهای هفته برنامه‌ریزی‌ام بسیار سبک است. وقتی تلاطم احساساتم زیاد می‌شود انرژی زیادی از دست می‌رود. امروز می‌دانم که فیلم خاهم دید. اما نمی‌دانم چه قدر. یا کتاب خاهم خاند. بیشتر از این خودم هم نمی‌دانم.

    مردی نعره می‌کشد، ساعت شش و چهل و پنج صبح. خوش به حالش.
    عاو، فوتبال. المپیک است به گمانم.

    آمدم پایگاه و آقای برزگر با هیجان فوتبال می‌دید. صحنه‌ی بامزه‌ای بود. من هم نشستم به درآوردن آمار آموزش بهداشت و فرستادم. هوف.

    یک کوشولوی چهار روزه داشتم و کارهایش را کردم. دیگر مثل اوایل به خاطر نمونه‌گیری استرس نمی‌گیرم.

    حالا کارهای مانده.

    حالا کارهایی که یهویی داخل می‌شوند.

    حالا کارها ازین‌ور.

    حالا کارها از آن‌ور.

    حالا کارها زیگزاگ.

    برق استاد رفت و کتابنقد به شب افتاد. نباید خوشحالی‌ام را ابراز می‌کردم. ساده‌ام دیگر. بعد دیدم زشت می‌شود گفتم حالا آنقدرها هم خوشحال نشدم که زشت‌تر شد.

    داداشم استوری‌ام را ریپلای زده و گفته استوری سیاسی می‌گذاری؟ من که دارم نان و ماستم را می‌خورم. او که دارد نان و ماستش را می‌خورد.

    «باید با خود چنان حرف بزنیم که گویی با یکی از عزیزانمان حرف می‌زنیم.» از زندگی شجاعانه.

    خاندیم و نوشتم مقدمه‌ای بر اولین پست سایت. کوتاه. خودمانی.

    نویسنده‌ساز را ببودم. استاد شعر خاند. داستان کوتاه معرفی کرد. سوال کردیم و جواب شنفتیم.

    فیلم هم دیدم. ولی وقتی نمی‌دانم چه می‌بینم و چه می‌خانم ادامه نمی‌دهم. همین قدر کافی است.

    هوس غذاهای کره‌ای کردم شدید. دوکبوکی، نودل، واخ. واخ غذا نیست واخ است. تنها غذای شبیهی که می‌توانم دست و پا کنم ماکارونی دمی است.

    نان و پنیر و گوجه خوردم. آن هم پریده توی گلویم و دارم می‌میرم.

    مردم.

      1. ✍️✍️✍️

        گزارشی نیک

        سال‌واژه‌ام چیست؟
        چه کار مفیدی امروز انجام دادم؟

        سال‌واژه‌ام نظم است. سعی دارم هر روز در همه‌ی زمینه‌ها رعایت‌اش کنم. در کارهای خانه، خاندن و نوشتن و حتا در بازی بچه‌ها.

        به لطف امیر که ساعت ۶ونیم گوشی را کوک کرده بود تا بیدار شود و مسابقه‌ی فوتبال را تماشا کند، از جا پریدم. ذوق کرد. علاقه‌ای نداشتم، اما همراهش شدم. بین دو نیمه، رفتم سراغ دفترم. شکرگزاری نوشتم. هوس کردم هزار کلمه را هم تمرین‌ کنم، چندتایی نوشتم، اما نیمه دوم شروع شد و امیر دوباره کشاندم پای بازی. با اینکه دیشب ساعت ۲ خوابیده بود، ولی کاملن سرحال بود. من اما بعد از بازی از هوش رفتم. با صدای زنگ گوشی علی بیدار شدیم. صاحب‌خانه بود و قرار بود امروز که علی اینجاست کارگر بیاورد و دستشویی را تعمیر کنند. گفت ۱۱ونیم می‌آیند. سریع همه بیدار شدیم و بعد از مرتب کردن، صبحانه خوردیم. چون بچه‌ها اذیت می‌شدند، فرستادیم‌شان خانه‌ی پدر. کارگرها آمدند و گند کشیدند به زندگی‌ام.

        در فکر کتاب‌نقد بودم. دلم می‌خاست حضور داشته باشم. دلشوره داشتم، اما بعد که دیدم برگزار نشده کمی آرام‌ شدم و ادامه دادم به نوشتن هزار کلمه.

        چند صفحه‌ای از خشم و هیاهو را خاندم و بیشتر گیج شدم.

        ساعت ۵ وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم و بسیار کیفیدم.
        در اتاق زندانی بودم، سعی کردم از تنهایی و سکوت اجباری استفاده کنم و مدّ و مه را بخانم، اما خابم برد.

        ساعت ۹ خاستم در کتابنقد شرکت کنم. چند دقیقه‌‌ی اولش بودم، اما نتم تمام شد. کارتم رمز نداد، نتوانستم نت بخرم و از دست دادمش.

        #مینا_صابری
        #یادداشت_روزانه

        @saberi_mina403

  95. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -چشم که باز کردم، رفتم سراغ «تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ».
    -سرِ ظهر خوابم گرفت. با آلارم گوشی که روی پنج ربع‌کم بود بیدار شدم.
    -رفتم نویسنده‌ساز. با واژه‌یی آغازیدیم. «خزان‌بهار». استاد از دفتر شعر «از شکارگاه» شکارش کرد. بعد هم رفتیم سراغ شعری و گوشه‌یی از داستانی. با پرسش و پاسخ هم به انتها رسید این وبینار.
    -«تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ» هم تمام شد.
    -بعد از یک ساعت آزادنویسی، یادداشت امروز کانال را نوشتم.
    -گزارش نیک را تکمیل و ارسال کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  96. کتاب «بخور و نمیر» از «پل استر» را شروع کردم.
    اولین روز گفتارم را در کانال گذاشتم.
    برای رفع آلامم اندکی نوشتم. امروز حتی در آزاد‌نویسی هم احساس راحتی نکردم.
    یک روز بی‌کیفیت حاصل از کم‌خوابی شبانه را از سر گذراندم.
    تعدادی نمایشنامه و کتاب شعر اهدا کردم.
    زنده‌ام. به طمأنیمه‌ی قورباغه‌ها فکر می‌کنم.
    با «م» راجع‌به ماه مهر و لیبرا صحبت کردم چراکه ما مهرماهی‌ها مدتیه ترند شدیم.(می‌دانم یک دغدغه‌مند ادبیات نباید از کلمه‌ی ترند استفاده کند اما مهر و ترند بیشتر به هم نمی‌آیند؟)

  97. درود استاد کلانتری، تداوم شما را در نوشتن می‌ستایم.
    همین الان در حالی که صحبت‌های شما را از کانال مدرسهٔ نویسندگی می‌شنوم، گزارشم را می‌نویسم.
    اولین گزارش نیک من افتاده به شمین روزِ از خزان‌بهاری که روزواژهٔ امروزتان است. بهاری که خزان شد، پربارش‌ترین در چند سال اخیر بود. وقتی می‌گویم بود، قلبم منقبض می‌شود. من از بودن‌هایِ نابوده می‌ترسم.
    امروز برای اولین بار، سس مایونز درست کردم. یک سس سفید غلیظ برآمده از دو عدد تخم‌مرغ کامل، یک لیوان روغن مایع خوراکی، نیم استکان سرکهٔ سفید، یک قاشق غذاخوری شکر و یک قاشق چای‌خوری سم سفید، نمک طعام.
    باورم نمی‌شود سسی به غلظت مهرام، یا بهرام درست شود. دروغ نگویم شد بهروز و امروزم را ساخت.
    اگر بپرسید دستورش را از کجا گرفتم؟ از اینترنت.
    امروز با زنداداشم آنلاین شدم. هر روز با عزیزی آنلاین می‌شوم. یک ربع با هم حرف می‌زنیم و هم را می‌بینیم.
    پرسید: «ناهار چی داری؟»
    گفتم: «اولویه»
    گفت: «سس چی می‌ریزی؟»
    گفتم: «مهرام، گاهی هم بهروز.»
    گفت: «یادت میدم سس درست کنی. به جای شیشه‌ای پانصد تومان، با صدو بیست تومن یک شیشه سس درست کنی.»
    من هم که کشتهٔ آموزش، سریع مواد لازم را آماده کردم. طبق دستور، جزبه‌جز، ریزبه‌ریز مراحل را پیش رفتم. ده دقیقه‌ای شد سس مایونز بهروز. نه آن بهروز بازاری، که بهروز خانگی. بهروزی که گزارش نیک‌ام را ساخت.
    موسیقی پایانی وبینار را می‌شنوم. چه گوشنواز و شنیدنی… !
    برقرار و پویا باشید.
    مهتاب صادقی

  98. غرقگی

    امروز یکی از بچه ها در وبینار از تندخوانی گفت. به نظرم این تند خوانی سم است. سال واژه ام هم دوری از هر ساعت و کرنومتر و وقف کردن خودم برای کار است. پس تلاشم روی غرق شدن در کار است. تندخوانی، کندخوانی و مزه مزه کردن مطالب.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    درس امروز کلاس زبان این بود: آیا به چیزهای جادویی علاقه دارید؟ نه ببخشید، باور دارید؟ بچه ها خاطرات خنده داری تعریف کردند. یاد آن فیلم افتادم که در کلاس سمپوزیوم دیدیم.اسمش را به یاد نمی‌آورم.
    امروز ویرایش های لازم را روی مطالب سایت انجام دادم.
    خداوند هیچ بنده ای را ضایع نکند. کمی پیش خواهرم اعتراف کردم و کمی حالم بهتر شد. گفتم من خیلی احمقم؟ گفت: نه چرا احمق؟ گفتم این کار را نکن. گفت: حالا کردی دیگر، خودت را سرزنش نکن.
    می خواهم لایه های زمین را که بچه های ششم می آموزند با بخش های مختلف وجودشان مقایسه کنم و مطلبی جالب بنویسم.
    این چه حسی است که آدم مدام ترس تمام شدن دارد؟ وقتی کلاسی را دوست دارم از همین حالا غصه می خورم که تمام می شود. هنوز چندین جلسه مانده است و می گویم وقتی این کلاس تمام شد زود دوباره ثبت نام کنم.
    این بانک ها هم اعصاب نگذاشته اند. باید بروم یک حساب بلو بانک باز کنم.
    منتظر کتاب نقد پنجم هستم. از ذوق کتاب های دوره ها دیوانه می شوم.
    پیش تر شب ها مغزم نمی کشید اما حالا شب ها بیشتر کار می کنم.
    مربی عوض شده بود و من این بار شرکت کردم. به نظرم خوب بود.
    امروز در راه باشگاه فکر کردم خیابان رستاخیز گوهردشت را از همه خیابان های دنیا بیشتر دوست دارم.
    دو روز گفتار پر کردم، جالب بود.
    سالنامه ام از روز اول تیر پر نشده است.
    هزارکلمه نویسی
    چون تایپ نکردم دقیق نمی دانم اما احتمالا شش صفحه صفحات صبحگاهی و نوشتن همین گزارش نیک و مطالب سایت هزار کلمه بیشتر شود.
    واژه‌گستری
    رویم به دیوار، اصلا این بخش هنوز در من فعال نشده است. کتاب استاد را درباره کلمه برداری ورق زدم اما نه به صورت سیستم یافته.

    گزارش آموخته ها

    امروز دوباره سراغ شب یک شب دو رفتم.
    امروز در وبینار ساعت 17 شرکت کردم و دوباره فایلش را هم گوش دادم و برای همین گزارش نیک نوشتم.
    سوره الغراب را تا چند صفحه خواندم.
    امروز به اشک های آن زن آرایشگر اندیشیدم که شوهرش رهایش کرده بود. چند سالی است به این سالن می روم. هم سن من است و چقدر شکسته شده. با خودم فکر کردم چقدر سریع می شکنیم. واقعا انگار روی موی نازکی راه می رویم. نه حتی بیشتر از آن؛ زندگی بشر و روان ما به تار مویی بند است. جدی می گویم، مگر آدم چقدر جان دارد برای تاب آوردن؟ خدا به قلب آن دختری که شوهرش رهایش کرده آرامش بده.
    نمره روز
    امروز نمره ام هشت است.

  99. حلزون، آن خانه هذلولی زیبایت که راز طلایی جهان را در خود داشت چه شد.
    سال‌واژه‌ام، آگاهی است. هر وقت این بدن را درمی‌یابم، در بندبندش درد و فشار را می‌بینم. در طول روز با خودم چه می‌کنم؟
    یک روز شلوغ کاری، بدون راه‌رفتن و بدون آب خوردن، کار از پی کار و تلفن از پی تلفن، به مانند همکارانم که چشم من را دور می‌بیند؛ تلفنم را از برق می‌کشند؛ تلفن را قطع کردم تا بتوانم گزارش سه ماهه پسماند را نهایی کنم.
    فایل دوم طرحواره را گوشیدم. به خودم آمدم، وقت وبینار رسیده بود.
    هفتصد کلمه‌ای آزادنویسی کردم.
    واژه خلیدن را به جای فرورفتن خار و سوزن کم‌تر به‌کار می‌برم و دوباره یادآوری کردم، برای خودم.

  100. سال‌واژه‌ام یادگیری داستان‌نویسی به طور کامل

    امشب واقعا حالم خوب نیست، اما نخواستم از گزارش جا بمانم.
    از صبح شروع می‌کنم؛ شش و نیم بیدار شدم. نوشتم. صفحات صبحگاهی نوشتم.برای گروه مطالبی در مورد انواع شخصیت‌ها نوشتم و فرستادم.
    مطالعه کردم. چند کتاب از هر کدام پنج یا ده صفحه خواندم.
    رفتم کافی‌نت تا پرینتی از گواهینامه مهارت گرافیک رایانه را که امتحان داده بودم بگیرم. دو ساعت و نیم اونجا معطل شدم😭 آدرس سایت را اشتباهی به من داده بودند. از طرفی وزارت ارشاد هم تا ساعت دو نتیجه را تأیید نکرد‌. تنها حُسن خوبِ آنجا نشستن، فضولی کردن درباره‌ی آدم‌ها بود. پسری لاغر اندام آمد و چند فیلم و عکس به کافینتی داد تا برایش بریزد روی سی دی. گفت کاملا بی‌نقص باشد برای دادگاه می‌خواهم. صدای چیغ زن را که در موبایلش می‌آمد، شنیدم. چند برگه را که پرینت گرفت خوب نشد. از اول گرفت. آن چندتا که خراب شده بودند، پاره کرد. نه ریز ریز کرد. ذره ذره کرد و در سطل زباله انداخت. باز خیالش راحت نبود، کاغذ‌ریزه‌ها را در آورد و دوباره ریزتر کرد. در آخر انگار که خاک به دستش چسبیده باشد، دست‌هایش را تکاند و فوت کرد. به صدایش گوش دادم. معتاد بود‌. مشخص بود. صدایش خش داشت. خمار بود. خدا می‌داند که چقدر فضولی ام گل کرده بود. دلم می‌خواست آن کاغذ‌ریزه‌ها را دربیاورم و به هم بچسبانم‌. دختربچه‌ای موفرفری همراه با پدرِ کچلش آمد. برای ثبت‌نام مدرسه. متوجه شدم از زنش جدا شده و دختر بچه با مادرش زندگی می‌کند. ناراحت شدم. با خودم فکر کردم من دقیقا باید چه اتفاقی در زندگی برایم بیفتد تا جدا شوم و بچه‌ها را تنها بگذارم؟ نه من آدمِ این مدل زندگی کردن نیستم.
    اعصابم بد جور قاطی بود. برگشتم و زورکی خودم را وادار به آشپزی کردم😭
    دلم پر از غصه بود. انگار مرضی داشتم. بعد متوجه شدم که بله، مرضی دارم. مرضی که هر ماه سراغِ ما زن‌ها می‌آید و یقه‌مان را می‌چسبد🤕
    خوابیدم. داد زدم. عصبانی شدم. سرِ بچه‌ها غر زدم‌ با دخترم کلاس نرفتم. خانه که خلوت شد، نوشتم. انواع فعل‌ها را برای نشان دادن رنج آزمودم. کمی سبک شدم. در وبینار نویسنده‌ساز گوش شدم. اغلب پیام‌ها را نمی‌خوانم. حواسم پرت می‌شود. استاد واژه‌ی نو برای ما از کتاب استخراج کرد. خزان‌بهار. آخ من چقدر خزانبهارم. آنقدر آمدی و رفتی که زندگی‌ام خزان‌بهار شد. قشنگ است این خزان‌بهار. باید این واژه را مال خودم کنم.
    شعر نوشتم.
    در تلگرام پرسه زدم‌ بیهوده. بی‌انگیزه. بی‌امید. گیر داده‌ام به فعل‌ها. مرضِ فعل هم گرفته‌ام.
    راستی ما زن‌ها در روز هزار و پانصد کار انجام می‌دهیم که حتی یادمان می‌رود که به زبان بیاوریم.
    کمی خیاطی کردم. مشتری که آمد، آنقدر بی‌حوصله بودم که گفتم در راه خدا برای لباست دکمه گذاشتم. نمی‌رفت. نزدیک بود با سر بروم در صورتش. بخیر گذشت.

  101. امروز تا جا دارد می‌خابم. تا جایی که دل کندن از بالشم دشوار نباشد.

    به محض بیداری، قابلمه را روی گاز می‌گذارم. بوی روغن نیمه‌داغ در دماغم می‌پیچد. پیاز را به اندازه خرد می‌کنم، نه زیاد درشت و نه چندان ریز. پیاز قیمه را این‌جوری می‌پسندم. گوشت در حال جلز ولز است که تازه یادم می‌افتد لپه ندارم.

    نگاهی می‌کنم به مواد آماده‌ی پخته‌ شده. با افزودن مقداری لوبیا، بهترین گزینه لوبیا پلو است. می‌بینم که حتا وقتی مواد لازم را ندارم، چندان دست‌خالی نیستم. مهم همان آماده‌سازی اولیه است.

    فکر می‌کنم کاش می‌شد همین فرمول را در نوشتن پیاده کتم. وقتی پای ایده‌ای وسط نیست، کلمه‌ها را ریسه کنم و کنار هم بنشانم‌. تا مگر خودشان متنی سروسامان دهند.

    بعد از ظهر است که می‌روم سروقت یخچال. گیلاس‌های در حال پلاسیدن را نجات می‌دهم. می‌گذارمشان یخ بزنند. تبدیل شوند به اسکموی مورد علاقه‌ی نیلا، که وقت و بی‌وقت سراغشان برود.

    از دیشب کتاب «شب یک شب دو» از فرسی را می‌خانم. از همان سطرهای اول مجذوبش می‌شوم. چه روایت تازه و غریبی دارد، دست‌کم برای منی که کم خانده ام.
    تمام‌روز میان کارهایم به صفحاتش برمی‌گردم. مجسم می‌کنم آن اتاق کوچکِ پرنوری را که نویسنده به مثلث آفتابی تعبیرش می‌کند.

  102. حالا که «گنجایش این سرویس تکمیل شده است» را بالای صفحه می‌بینم که دارد بهم می‌خندد، پس بر آن می‌شوم برای نوشتنِ «گزارش نیک»: (ساعت به وقت 17/3 است).

    دارم می‌نویسم؛ که ورد هم مرا از توی خود پرت می‌کند بیرون. محترمانه یا نامحترمانه‌اش هم مهم نیست. مهم این است که این روز‌ها Not Respomdimgِ زندگی‌ام زده بالا. اما همین که امروز هم توانستم لبخند بزنم خوب است. تازه امروز که تا تهش تمام نشده هنوز. باز هم فرصت دارم بخندم. به طنز‌های اکسپلور. به خلبازی‌های خاهر‌هام و خودم. به گرمای کلافه‌کنِ از خاب پران. ساعت دوازده تا دو برق نداشتیم. داشت چشم‌هام گرمِ خاب می‌شد که برق رفت و کولر قطع شد و خاب پرید. به همین راحتی.

    بعد از نماز و ناهار، نشستم به خاندنِ کاریکلماتور‌های پرویز شاپور. یکی‌اش بی‌هوا نشست روی قلبم: «آدم‌های نابینا تصویر خود را در آینه‌ی دل‌شان می‌بینند.»

    به یکی از دوستانم که تازگی سی و نه ساله شده نوشتم: «بهت تبریک می‌گم که سی و نه ساله داری با قدرت و اراده‌ای محکم توی این دنیا زندگی می‌کنی و خاطره‌های خوب می‌سازی و هنوز تسلیمِ بی‌رحمیِ دنیا نشدی و بی‌رحم نشدی.»
    واقعا این که آدم بتواند یک سال در این جهان زندگی کند و خاطرات خوب بسازد و بی‌رحم نشود، تبریک دارد چه برسد به سی و نه سال.
    گفت که حالش با پیامم خوب شده؛ اما بیشتر حالِ خودم خوب شد با وجودِ کسی که می‌شود از این پیام‌ها بهش داد. چه‌قدر خوب است که آدم کسی را داشته‌باشد که بتواند بهش پیام‌های محبت‌دار بفرستد. خوب است که آدم کسی را داشته‌باشد که بتواند تولدش را تبریک بگوید نه از سرِ تعارف، از تهِ دل. چه‌قدر خوب است که آدم کسی را داشته‌باشد که بتواند باهاش رمانتیک‌بازی دربیاورد و مثلا آن وسط‌مسط‌های فحش‌ها بگوید «اگه پسر بودم میومدم می‌گرفتمت دیوونه».

    راستی داستانکوتاه‌های فرسی هم را خاندم. کلن آدم جالبی است بهمن. گیر می‌دهد به واژه‌ها و واژها. مثل خودم. توی جور هندوستان گیر داده به کلمه‌ی «فرودگاه» که «چرا به فرودگاه نمی‌گویند مثلن پروازگاه و مگر در فرودگاه هواپیما‌ها فقط فرود می‌آیند و پرواز نمی‌کنند؟» به راستی سؤال من هم همین است. به راستی همه‌ی سؤال‌های من از همین دست‌اند.
    مثلن چرا به فصلِ بعد از بهار می‌گویند تابستان؟ شاید چون تاب را از آدم می‌ستاند. مهم نیست. من هستم. تا تهِ امروز. و فردا را هم مهر خالق ما را بس است.

    با تشکر از خودم؛ فعلن.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  103. به نام خدا
    ـ سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    ـ امروز بامداد، پس از ثنا و دعا، قدم در دشتِ درون‌پویی گذاشتم تا سال‌واژه‌ام، «سکوت آگاهانه»، (خموشیِ هوشیارانه)، را بیشتر مرور کنم، اما انگار باز هم به ژرفای زوال فرو رفتم. بار دیگر نتوانستم نابخردیِ آدم‌ها را برتابم و سکوت کنم؛ نتوانستم زشتی‌گوییِ دیگران را نشنوم و با آن همراه نشوم.
    من با خود قرار بسته بودم، اما امروز در این قرار، نفْس بر خرد پیروز شد. دریغا! گزارش نیکم، نیز ناپسند شد.
    با این همه، هنوز چشمِ امید، روشن است؛ کورسویی در ژرفای قلبم می‌درخشد و سخن شریف حضرت مولانا در دفتر سوم را به یادم می‌آورد:
    «گفت پیغمبر که گر کوبی دری
    عاقبت زان در برون آید سری
    چون ز چاهی می‌کنی هر روز خاک
    عاقبت اندر رسی در آب پاک»
    آری، ادامه دادن، آغاز رسیدن است.
    هر بار برخاستن پس از لغزش، گامی دیگر به سوی همان سکوت آگاهانه‌ای است که با خود پیمان بسته‌ام.
    ـ امروز کمی تهی دست و تهی دل شدم؛ تهی دست از آزاد نویسی و تهی دل از احساس نیک، اما اکنون می نویسم و به خودم نهیب زده ام که باید بیندیشی و پیمان ببندی اگر قرار است بنویسی، چرا که استاد در وبینار دیروز فرمودند:« نوشتن، فقط نوشتن نیست، فکر کردن و اندیشیدن است.» پس می اندیشم و می نویسم.
    ـ امروز ،« روز واژه» که مطرح شد نگاه خلاقانهٔ قلمزنانِ خوش نهاد، چقدر خوشایند بود! چه ایده های نابی!
    من نیز نوشتم : خزانبهار زندگی، دیدنِ خود ندیدن است. شاید این هم نوعی فلسفیدن باشد و شاید مناسب گزارشِ نیکم.
    ـ استاد گزارش نیک را اینطور معنا کردند:«فلسفیدن از راه درنگ بر اتفاقات روزانه زندگی» و چه تعریف زیبایی!
    ـ ا کنون ماه وسط پنجره اتاقم نشسته است و مرا می نگرد. چه زیبا و شکوهمند است! نقره فام و درخشان ، حتی نگاه کردنش نیز آرامش پخش می کند. خدایا سپاس!
    ـ نمرهٔ امروزم : ۵ از ۱۰

  104. صبح با صدای خروس همسایه درست مثل کارتون‌های قدیمی از خواب بیدار شدم.ساعت ۹ بود تا شروع زمان کاری هنوز ۲ ساعتی زمان بود، پس آرش را بیدار نکردم. با اینکه هنوز چای در ته ظرف مانده بود اما تصمیم گرفتم چای لاهیجانی را که دیشب از سوپر مارکت محله خریده بودم، امتحان کنم. امروز انقضا شیر تمام می‌شد، پس ادای مامان‌های نمونه را درآوردم و برای رایان پنکیک درست کردم. اگر کارگرهای ویلای همسایه مشغول کار نبودند حتما قهوه صبحم را در استخر بادی نه چندان بزرگ رایان نوش جان می‌کردم. هوا به قدری دلچسب بود که تصمیم گرفتم میز صبحانه را در حیاط بچینم. بعد از صبحانه حین آماده کردن نهار، گزارش نیک ساجده جان حق‌پرست را خواندم و لذت بردم. در گزارش نیک دوستان متوجه تغییری در مدل نوشتن شدم، نمی‌دانم تنبلی این روزای من به هوا ربطی دارد یا نه اما هر وقت به شمال می‌آییم همه کارهایم را با ۱ ساعت تاخیر انجام می‌دهم. ساعت ۵ و ۱ دقیقه باوجود تقلای زیاد نتوانستم وارد وبینا نویسنده ساز شوم، پس به خواندن کتابی که چند روز پیش شروع کردم مشغول شدم، والدینی ناکامل اما به اندازه کافی خوب نوشته آلن دوباتن. روزی که کتاب را خریدم کانزاشی هم خریدم. باید اعتراف کنم کارایی‌اش از بانمکی اسمش کمتر است ، اما حداقل باعث ریزش موهایم نمی‌شود.ساعت حدود ۶ بعد از ظهر شده و باید شام را کم کم آماده کنم.

  105. سال واژه: یک روز کاری
    1. صبح ساعت چهار از خواب بیدار می شوم.
    2. ساعت چهار و بیست دقیقه روی کاناپه پذیرایی می‌نشینم.
    3. تا ساعت چهار و سی دقیقه ضد آفتاب، ریمل و کمی کرم پودر می‌زنم.
    4. ساعت چهار و سی و یک دقیقه به مقصد اسلام شهر اسنپ می‌گیرم.
    5. در راه به آسمان آبی و پرندگان و سگی که همیشه بر روی مبل کهنه ایی می نشیند، نگاه می کنم.
    6. ساعت پنج و پانزده دقیقه روی نیمکت منتظر سرویس می نشینم.
    7. 15 دقیقه وقت دارم که به کله پزی رو به رویم، مردهای سیاه پوش نشسته بر سکو و منتظر سرویس، پرندگان سیاه رنگِ در آسمان، گنجشک‌ها و قمری ها نگاه کنم.
    8. پنج و سی دقیقه سوار سرویس می شوم.
    9. ساعت شش و چهل و پنج دقیقه به کارخانه می‌رسم.
    10. کارخانه نباید تمیز باشد، باید برق بزند. دو کارگر خدماتی ام را بسیج می‌کنم که همه جا را برق بیاندازند. آشپزخانه، خط تولید، اداری، سرویس های بهداشتی، گل پیتوس روی طاقچه. همه جا را .
    11. برای دو کارمند در پروسه ی استخدام پرونده ی آزمایشات بدو استخدام پر می کنم.
    12. وبیناری برای اندازه گیری صدا و کنترل صدا در محیط کار گوش می دهم.
    13. کارخانه برق می زند.
    14. ذوق زده ام برای وبینار نویسندگی ساعت هفده عصر شاهین کلانتری.
    15. بعد از وبینار می خواهم آبراه های اداری را سم پاشی کنم.

    نمره‌ی روز: 8

  106. داشتم برای بار چندم فیلم «ظرف ناهار» یا همون The Lunchbox رو می‌دیدم.
    یه فیلم هندی که برخلاف آثار بالیوودی بیشتر به احساسات ظریف، تنهایی تمرکز کرده.
    هر بار که فیلم رو میبینم، منو به فکر فرو می‌بره. نه که فقط رو این فیلم قفلی زده باشم، کلا آثار مفهومی رو خیلی بیشتر از آثار ساده و سطحی دوست دارم و سعی می‌کنم هر از گاهی غرق شم تو اینجور فضا‌ها. این فیلم هم جزٕ دسته‌ی مفهومیه و من هر بار به یه بخشش پی می‌برم.
    اصلا به نظرم همونطور که بعضی از کتابها رو آروم آروم مزه میکنیم، بعضی از فیلما رو هم باید مزه‌مزه کنیم نه که فقط ببینیم و رد شیم بریم.
    دلم می‌خواد بیشتر در موردش فکر کنم.
    من شیفته‌ی ایلای و فرناندز شدم، دو تا شخصیت خاص تو داستان که با اینکه هر دو تنهان اما هر کدوم دغدغه‌های بزرگتری هم دارن.
    شخصیت اصلی ما یه زن خانه‌داره به نام ایلای که برای جلب توجه همسرش غذاهای خوشمزه می‌پزه اما بخاطر اشتباه تو سیستم ارسال غذا، ظرف ناهار به دست مردی میانسال و تنها به نام فرناندز می‌رسه.
    اصلا همین اشتباهه که داستان رو شکل داده و باعث میشه اونا داخل ظرف ناهار شروع به مکاتبه کنن و یه رابطه‌ی عجیب و لطیف و عمیق این میون شکل بگیره.

    تو این فیلم غذا یه وسیله‌ایه برای بیان احساسات. ایلای نمی‌توانه با همسر مظنون به خیانتش گفت‌وگو کنه، برای همین عشق، امید و ناامیدی خودش رو تو غذا و یادداشت‌های داخل ظرف ناهار می‌ریزه.
    یه عاشقانه‌ی عمیق بخاطر شناخت شخصیت همدیگه بینشون شکل می‌گیره.
    من از اینکه فیلمی میدیدم که تمام عناصر یک داستان خوب رو داشت کیف می‌کردم.
    یه چیز جالب هم نظرمو جلب کرد، استفاده از تناقض و شخصیتهای آیینه‌ای بود، اینکه ایلای اگر تو زندگی مُرده‌ی فعلیش بمونه سرنوشتی مثل مادرش یا پیرزن همسایه که ما فقط صدا و راهنماییاشو از طبقه‌ی بالا میشنویم پیدا میکنه. اینکه وقتی پدرش میمیره و خودشو بالا سر مادرش می‌رسونه، اولین چیزی که از حرفهای مادرش متوجه میشه اینه که بلاخره رنجش تموم شده و به یه آسودگی رسیده . یه جورایی فیلم داره القا میکنه که ایلای نباید برای شوهر ناسپاسش زندگیشو تلف کنه.

    به نظرم ظرف ناهار ارزش دیدن داره چون درباره نیاز انسان به دیده شدن و شنیده شدنه، حتی پیدا کردن آدمی که آدم رو بفهمه و این میون نه سن و سال مهمه نه ظاهر.
    و جالب بود که یه اشتباه کوچیک تونست مسیر زندگی دو انسان رو تغییر بده. البته این برداشت منه از پایان فیلم، چون پایانش تقریبا باز بود ولی با نشونه‌هایی میشد فهمید در نهایت ایلای با بچه خونه رو ترک کرد و فرناندز هم به دنبالش رفت.
    (محاوره‌ای نوشتن هم بد نیست، حس میکنم دارم فیلمو برا خودم توضیح میدم)

  107. گزارش نیک

    ۱-آمده‌ایم سفر. جایی نزدیک تهران. دوسه روز تعطیلی خرداد ماه. جایی زیبا با همه‌ی امکانات.
    پنج،شش تایی دفتر هم با خودم آورده‌ام و چند کتاب و آی‌پد. همه را می‌چرخانم با خودم این‌طرف و آن‌طرف. هم‌چنان آشفته‌ام و ناتوان از بیانی موجز و قانع کننده و شیرین.
    همه‌چیز حواسم را پرت می‌کند.متمرکز نیستم.
    چایی را دم کردم، قهوه هم ریختم و آمدم توی آلاچیق. این کلمه‌ی آلاچیق چه اسم دوست‌داشتنی و زیبایی‌ست. خود کلمه آرامش را تداعی می‌کند.
    صدای پرنده‌ای از دور می‌آید.« هو هو ها، هو هو ها……» یک ریتم یکنواخت. به زیبایی صدای بلبل نیست.
    باد می‌پیچد لای برگ‌های تبریزی. مثل موزیک متنی می‌ماند برای این هو هو ها. و گاهی هم صدای گاوی و سگی و کلاغ زاغی. صدای ماشینی هم که گه‌گاه می‌عبورد از جاده، پارازیتی‌ست توی این بداهه نوازی طبیعت.
    این‌جا را دوست دارم. البته بی‌حضور مگس. مگس‌های سمجی دارد. یک دست مدام به پس زدنشان مشغول است.
    همه‌چیز خوب است، اما متمرکز نیستم. خیلی چیزها حواسم را پرت می‌کند. سرِ سفره‌ی شلوغی نشسته‌ام. کتاب‌ها، کلاس‌ها، دوره‌ها، پشت سرهم. آدم را وسوسه می‌کند.
    نویسنده‌ساز، گزارش‌نیک، داستانقد، داستان‌کوتاه، ،کاریکلماتور، نویسندگی‌خلاق، شعر، واژه، …، نوشته‌های سایت و کانال بچه‌ها، کتاب، فیلم،……و حلزون.
    بیشتر از همه حلزون که چه ولوله‌ای انداخته به جان همه. پیام است که می‌آید پشت سر‌هم.
    نمی‌دانم به کدام باید بپردازم.
    اصلن من از رقابت و مسابقه متنفرم. در میدان مسابقه جا می‌زنم. کم می‌آورم. هول و گیج می‌شوم و همان اندک کار‌آییم را هم از دست می‌دهم.
    همیشه از من قدر‌تر هست. از من توانا‌تر، زیباتر، بلند‌قد‌تر، خوش‌صداتر، خلاق‌تر، پر‌روتر، و چابک‌تر و بلد‌تر.
    توی این میدان مسابقه‌ی گل و گشاد صدایی ندارم. غصه‌دار می‌شوم. آشفته می‌شوم و جا می‌زنم و کنار می‌کشم. تشویق‌ها و تایید‌ها هم همیشه به سمتِ « ترین» ها سرازیر می‌شود.
    عرصه‌ی هولناکی‌ست.
    تکلیف خِیلِ عظیمی از آدم‌هایی که مثل من هستند چه می‌شود؟ همه‌ی آن‌هایی که «تر» و « ترین» نیستند. اما هستند. حضور دارند. حرف دارند و گاه حرف‌هایشان شنیدنی‌ست.
    این بازیِ ترین را در طول تاریخ چه کسی راه انداخت؟ خیانت کرد به رهاییِ آدم‌ها. خیانت کرد به خلاقیت آدم‌ها. خیانت کرد به صداقتِ آدم‌ها.
    توی آموزش و پرورش ما هم که ماشااله. همه‌چیز بنا شده بر محفوظات و مزخرفات و مسابقه و مسابقه. و خلق«تر» و « ترین» ها.
    ما هم خواسته و نا خواسته بازیگر این میدانیم.
    گردونه‌ای می‌چرخد و راحت پرتمان می‌کند که بخوریم به در و دیوار.
    پس لذت زندگی کجاست. لذت بردن از نوشتن و خلق کردن کجاست. همه‌اش بگیریم و مغز را پر کنیم، کی پس بدهیم؟ کجا پس بدهیم؟ همه‌اش جمع کنیم، کی خرج کنیم؟ کجا خرج کنیم؟
    میدان رقابتی گیج‌کننده. حواسم را پرت می‌کند.
    ۲-مهمان داشتیم.
    ۳- گزارش نیک نوشتم.

    بدری صفایی

  108. گزارش نیک
    سال واژه: تداوم ‏
    ‏1- نوشتن داستان کوتاه.
    ‏2- خواندن قسمتی از کتاب شب یک شب از بهمن فرسی.
    ‏3-ساعت 5 عصر به وقت وبینار:‏
    اول کلاس استاد از ما خواستند از اصطلاحاتی ما از آن پرهیز می‌کنیم و خوشمان نمی‌آید، را به اشتراک بزاریم. ‏نوشته‌های بچه‌ها خیلی جالب بود. ‏
    طوری شد که استاد به مزاح گفتند« اگر کسی یهو الان بیاد داخل وبینار و کامنت‌ها رو بخونه با خودش میگه اینجا چه ‏خبره؟ » ‏
    و بعد 7 دقیقه آزاد نویسی کردیم که فوق‌العاده بود. به قول استاد فیزیوتراپی قلمی شدیم. ‏
    ‏ وبعد استاد به یکی از بچه‌ها که راجع تکراری بودن کارهای روزانه و روتین ثابت داشتن که برای نوشتن گزارش نیک ‏و…گفتند پاسخ جالبی دادند.‏
    ‏ ایشان کتاب ( حیرت از داچر کلتنر )را معرفی کردند، که شگفتنی‌های روزانه چطور زندگی ما را متحول می‌کنند ‏صحبت کردند.
    برای این کار نباید دنبال کار بزرگی باشم با نگاه و نگرش متفاوت می‌توان شگفتهای زندگی را کشف ‏کرد.
    این طور هیچ روز ما مثل روز قبل نخواهد بود. ‏
    ‏4- بعد از وبینار و خنک شدن هوا به قبرستان رفتم. ‏
    ‏5- نوشتن داستان کوتاه و چت کردن با دوستم که از مرگ همکارش ناراحت بود. ‏
    و به خودم نمره 6و نیم میدم. ‏
    ‏ تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار ‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *