«در جایی که دروغگویی، نه تنها هرازگاهی، بلکه نهادینه میگردد؛ کسی که به سادگی از آنچه هست میگوید، پیشاپیش کنشگری را آغازیده، حتی اگر بههیچرو چنین چیزی پیش چشم نداشته باشد.»
-هانا آرنت، حقیقت و سیاست (راستی و شهروندینگی)
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
108 پاسخ
نیکدیروزگزارشم
سالواژه؛ استمرار
۷/۵ صبح، با آلارمِ گوشی، خوابآلود و خسته از تختخواب جدا می شوم.
دهم تیرماه تولد خواهر است.
از صبح یادِ خودم نگه میدارم که تبریک بگویم.
۱۴۰۱ دهم تیرماه جشن تولد گرفت حضوری. تبریک گفتیم و کلی بزن و بکوب.
از ۴۰۱ به بعد، هرسال با پیام و تماس تصویری تبریک گفتیم.
امروز مادربزرگم.
بدین سبب کلاس پیلاتس تعطیل.
ناهار قیمهپلو میپزم.
عصری میروم پیادهروی.
بدونگوشی،
تا جستارم را بپرورانم.
و پرورید.
شب ایدههای نو را مینویسم.
و از نوشتن لذت میبرم.
باز هم،
ناراضی از زمان خواب،
چراغها را من خاموش میکنم.
خسته بودم.
خسته هستم.
۹ تیر ۱۴٠۵
سال واژه:ترس
فروغ فرخزاد چه زیبا گفت:
من از تاختن نمی ترسم من از باختن نمی ترسم
من از تاختن برای باختن احساس می ترسم.
ترس واژه ی غریبی است برای منی که از همه چیز ترسیده ام حتی از آقا جان هاشم استاد(تصور اینکه تو خواب بلیسدم). وقتی اسم هاشم میاد یاد یه مرد سبیل کلفت سنگین وزن میوفتم. اسم یه گربه اونم هاشم مویرگهای مغزمو منقبض میکنه.
۱. ساعت ۱۱ از خواب پریدم جوری به ساعت چپ چپ نگاه میکردم که گویی ارث پدرم و ازش طلب دارم بماند که او هم کم لطفی نکرد و خودش به خواب زد.
۲.تا کتری قل قل کنه کمی خونه رو مرتب کردم.
۳.بعد از صبحانه تراپی درمانی کردمو یه رج فرش بافتم.
۴.هول هولکی ظرفای ناهار و شستم تا به وبینار استاد جانم برسم.
۵.استاد داستان کودکانه ای (البته نه اون کودکانه ای که تصورشو میکنید)با لحنی خیلی جذاب برامون خوند. همین قدری براتون بگم که توصیه های مادر بزرگ جرج شگفت انگیز بود شاید با خوردن کلم همراه با کرم موافق نبودم اما با معقوله ی بزرگ نشدن چرا.
۶.عصر برخلاف جهت بادی که مرا به خانه هول می داد به پارک رفتیم.
۷مادر جان کمی کسالت داشت. تشخیص من دکتر مشکل معده بود اما تشخیص خود دکتر مشکل قلبی بود و برامون یه شب بیداری تو بیمارستان تجویز کرد.
بماند که صبح به تشخیص من ایمان آورد و برگه ترخیص را مهر زد.
سال واژه :ترس
فروغ فرخزاد چه زیبا گفت:
من از تاختن نمی ترسم من از باختن نمی ترسم
من از تاختن برای باختن احساس می ترسم
ترس واژه ی غریبی است برای منی که از همه چیز ترسیده ام.از تنهایی، شلوغی. دویدن ونرسیدن.از دست دادن و نبودن،از تمام موجودات زنده حتی از آقا هاشم ملوس استاد.(تصور اینکه هاشم مرا بلیسد).
۱.ساعت ۱۱از خواب پریدم طلبکارانه ارث پدرم را از ساعت می طلبیدم او هم کم لطفی نکرد و خود را به خواب زده.
۲. زیر کتری را روشن کردم، تا کتری قل قل کند کمی خانه را مرتب کردم.
۳.یک رج از فرشم را بافتم.
۴.وبینار استاد راشرکت کردم و توصیه های مادر بزرگ جرج را ملکه ی ذهن کردم. شاید با خوردن کلم و کرم موافق نبودم اما بزرگ نشدن را چرا.
۵. بدون در نظر گرفتن هوای ناملایم، بچه ها را پارک بردم.
۶.حال مادر جان کمی نا خوش بود و به تشخیص من دکتر مشکل معده بود اما تشخیص خود دکتر ناراحتی قلب بود و یک شب بیداری در بیمارستان را برایمان تجویز کرد .
بماند که صبح به تشخیص من ایمان آورد و برگه ی ترخیص را مهر زد.
روایت امروزم
صبح را با نوشتن گزارشهای نیک جامانده آغازیدم. گذاشتمشان توی تلنگر و سایت شاهین خان.
رفتم موسسهی یوگا. امروز آجر و بند، حسابی دهان خستگی عضلاتمان را آجر کرد و به بند کشمکش کشیدشان.
بعدش رفتم داروخانهی سجاد آمپول پوکی استخوان مادر و خواهرم را بگیرم. پس از معطلی، مسئول پذیرش گفت:
«نه خارجیاش موجود است و نه داخلی. بروید هلال احمر بگیرید یا ۱۹۰ زنگ بزنید.»
بور و بدترکیب برگشتم. پیاده رفتم کوچهی تلفنخانه، توی خیابان سپه کیفهایم را که داده بودم اندک دوخت و دوزی رویشان شود، تحویل بگیرم. دو تا کمربند چرم عسلی و مشکی هم خریدم. این روزها بستن کمربند روی شلوار یا دامن مد شده. خواستم از مد عقب نمانم.
عرق از سر و رویم شره میکرد. هی بدوبیراه به تابستان و گرمی تیرماهش گفتم تا به خانه رسیدم.
آنیتا امروز سفارش آبدوغ خیار داده بود. توی این اوضاع قاراشمیش آبدوغخیاری، نظر بدی نبود و از اتفاق حسابی چسبید و دل و جگرمان را خنک کرد.
آبدوغ خیار به تازگی توی شماری از کافیشاپهای اصفهان به عنوان عصرانهای پرطرفدار در فصول گرم سال، سرو میشود.
البته بعد از خوردن این متاع به جای ناهارمان، قدحاش را زیر سرمان گذاشتیم و تختهگاز خوابیدیم تا پنج عصر.
با صدای آلارم گوشی بیدار شدم. رفتم توی «وبینار نویسندهساز.»
امروز استاد از«هاشم» برایمان گفت. هاشم اسم گربهی دوستداشتنی شاهین است.
امروز ساعت ۱۹ پنجمین کارگاه «داستان کوتاه» است. باز برنامهام برای شرکت در کارگاه جور نبود. قسمت نشده ثبتنام کنم.
توی وبینار «مبینا مولایی» هم برایمان صحبت کرد.
ساعت هفتونیم بعدازظهر ماهه آمد خانهمان. زنگ آیفون همسایه کناری را اشتباه زده بود. زن همسایه گویا از خواب پریده و حسابی عصبی شده بود. یحتمل مأمور پست یا اسنپ هم هرازگاهی زنگشان را اشتباه میزند که اینقدرعصبانی بود.
باید سفارشش کنم زمانی که قصد استراحت دارند، آیفونشان را قطع کنند.
البته شمارهی زنگمان را مجدد سر جایش چسباندیم. باشد که دیگر زنگ خانهی همسایهمان اشتباهی زده نشود.
ساعت نزدیک هفت و نیم از موسسهی نینوا پیامم دادند که فردا ساعت نهونیم صبح کلاس جبرانی دارم. غیرمنتظره بود. درست و حسابی تمرین نکرده بودم. باید تا پاسی از شب برای تمرینها بیدار بمانم.
همسایهی بغلی را چه کنم. چارهای نیست بیصدا با ایرپاد تمرین میکنم.
حالا پس از اتمام تمرینهای کلاس فردای نینوا، گزارش نیک امروزم را مینویسم، باشد که رستگار شوم.
۱۴۰۵/۴/۱۰
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
سال واژه :ترس
۱. فروغ فرخ زاد چه زیبا گفت:
من از آغاز نمی ترسم، من از پرواز نمی ترسم
من از آغاز یک پرواز بی احساس می ترسم.
۲. ساعت۱۱ از خواب پریدم طلبکارانه به ساعت خیره شدم او هم نامردی نکرد ومرا به یک رقص دو نفره مهمان کرد.
۳.زیر کتری را روشن کردم تا قل قل کند کمی خانه را مرتب کردم.
۴. اندکی گره، اندکی فرش بافتم.
۵. عصر، پارک، هوای کمی ناملایم، صدای دلنشین استاد و داستانش، مادر بزرگ بد خلق و رسپی کلم وکرم.
۶.مادر جان به خاطر درد معده به بیمارستان رفت اما دکتر تشخیص داد ناراحتی قلبی دارد و بستری شد.
۷.دوباره واژه ی دردناک ترس، ترس از دست دادن دماغم را صورتی کرد وچشمانم را بارانی.
۸.ساعت نزدیک ۲نصفه شبه و من در حال قدم زدن وسط سالن بیمارستانم و گزارش نیک می نگارم.
و ناگفته هایم :
پاییز که میگذرد
ناگفته هایم زیر انبوهی از سرما قندیل میبندد.
شب خوش.
سال واژه: هدف
بعد از صبحانه و دارو خوردن تصمیم گرفتم کوفته درست کنم.
کمرم خیلی درد میکرد ولی میخواستم ایرج رو خوشحال کنم.
جای همه دوستان خالی کوفتهها خیلی خوب از آب در اومد.
ساعت چهار ناهار خوردیم. منتظر شدم ایرج بیاد.
معده درد گرفتم و دارو خوردم. وای خوشحال بودم که ایرج خوشحال شد.
وبینار را هر طور بود شرکت کردم.
داستان کوتاه فوقالعاده بود. داستانی که چند روز پیش با ایرج حرف زدم.
استاد هم عالی آن رو خوند.
زندگینامه نویسی هم تمام شد البته باز میشد تمام خاطرات را نوشت ولی در حال حاضر خیلی خوشحالم.
1-به اس مس خواهرم جواب دادم که بیشتر از 8 میلیون نمیتونم قرض بدم
2-صفحات صبحگاهی نوشتم 3 صفحه
3-به تنهایی خودم فکر کردم و ترسیدم
4-قبض های مامان پرداخت کردم
5- ریس نبود و اینستا گردی کردم تا جایی که اینترنتم ته بکشه
6-با یکی از دوستان خوش بش کردیم و یه قرار ول گردی گذاشتم
7-با اقای کوهی راجب شوهر کردن حرف زدیم
8-به مامان فکر کردم که در 62 سالگی هنوز بچه های خرش گاو نشدن
9-خودم رو ماچ کردم ودر آغوش گرفتم
10-ساعت 6 وقت دکتر دارم امیدوارم مورد جدی نباشه
وسلام
گزارش نیک :
– امروز صبح زود یک تماس از یک دوست داشتم…..
– آماده کردن چمدان برای رفتن به مشهد.
– آماده کردن دو عدد ساندویج برای خودم و همسر.
– حرکت قطار با تاخیر نیم ساعتی.
-در قطار یکم نوشتم ولی خیلی سخت بود. پس بیخیال شدم.
-خیلی دوست دارم به وبینار ساعت ۵ برسم به هتل.
اما با این تاخیر بعید میبینم ولی بهرحال اگه خدا بخواد به کلاس ساعت ۷ شب میرسم . کلاس داستان کوتاه که خیلی براش ذوق دارم.
-الان داخل قطار بدون انتن در حال نوشتن گزارش نیکهستم. به اولین جایی که برسم میفرستمش هوا بره تو سایت مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری.
-مسافرت از شهر ما تا مشهد تقریبا ۸ساعت با قطار طول میکشه. تا اینجا که هوا ابری و خنک بود.
بعدش هم که کلا هوا خنک میشه. و این جای شکر داره.
– به مناظر بیرون هرچی نگاه میکنی تغییر خاصی حس نمیبینی. یک طبیعت یکنواخت که هرچه جلو میری انگار همان نقطهی شروعی.
قرار شده برادر شوهر وهمسرشون با هواپیما از تهران بیان مشهد و ما همدیگر رو اونجا ببینیم .
– داخل قطار یک نفر صندلی جلو موبایلش روضه پخش میکنه و صندلی اخر هم هایده ما هم از وسط هردو فیض میبریم.
الان هم برامون نسکافه و چای آوردن که من همینطور که گزارش نیک رو مینویسم جاتون خالی دارم میخورم.
چیز جالب دیگه که خواستم براتون بنویسم اینه که چند نفر دارند توی قطار مافیا بازی میکنند و الان به اوج خودش رسیده خدا به خیر کنه چی بشه.
– بقیهی گزارش نیک رو میزارم برای بعد از رسیدنم به مشهد.
روزه واژه: برگ پوش
در این شهر مخوف و ابری نبودنت را برای هردویمان میزان، به یک اندازه برگ پوش کرده است.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار
در جایی که دروغگویی، نه تنها هرازگاهی، بلکه نهادینه میگردد؛ کسی که به سادگی از آنچه هست میگوید، پیشاپیش کنشگری را آغازیده، حتی اگر بههیچرو چنین چیزی پیش چشم نداشته باشد.»
-هانا آرنت، حقیقت و سیاست (راستی و شهروندینگی)
در نگر من: قبل از آنکه جرئتی داشته باشم تا از آنچه هستم بگویم، نیاز دارم بدانم که کیستم. با نوشتن دریافتم که کیستم. زیرا همهنگام با آن پندارههای درونیم روشن میشوند. «نوشتن»آینهای است که با آن خودم را پیدا میکنم.
۱- آزادنویسی
۲- یادداشت نویسی در تلگرام و استوری اینستاگرام
۳- صبحانه و تمیزکاری
۴- بردن پریا به باشگاه
۵- نهار و ادامهی کارهای خانه
۶- رفتن به کلاس پیلاتس
از ۵ کار ۲ را انجام دادهام: ۲ از ۵.
(آزادنویسی، انتشار، مطالعه، بازی با پارسا و پریا)
سلام دوست عزیزم من هم با آزادنویسی خودم را پیدا کردم و فهمیدم به چه چیزی نیاز دارم. خوشحالم که تونستم انجام بدم. میبینم در مدرسه نویسندگی دوستان هم مثل من هستند. موفق باشی دوست عزیزم
تاریکی هم ابدی نیست. چشمت روشن حلزون.
سالواژه: شناخت
۱. زودتر از بچهها بیدار شدم. رفتوروب همیشگی خانه را انجام دادم. صبحانه را آماده کردم. سیبزمینی و تخممرغ آبپز. بقیه هم باید به خاطر من صبحانهی ورزشکاری بخورند.
۲. صبحانه خوردیم. رسا با من آمد باشگاه. هرچند که شاید کار سختی به نظر برسد اما از بودنش کنارم لذت میبرم. در او کودکی خودم را میبینم. همیشه دوست داشتم تا جایی که میشود آدمهای جدید ببینم و فضاهای جدید را تجربه کنم.
۳. دوش گرفتم. ناهار را آماده کردم. کوکوسبزی با گوجه و خیارشور. بچهها هوس کرده بودند. ناهار را خورده نخورده رفتم کتابخانه.
۴. برای بچههای کتابخانه دو کتاب را بلندخانی کردم. یکی “دنیا را بلرزان کوتیکوتی” و دیگری ” یک گرگ و سه بزغاله”. در کتاب دوم از آنها پرسیدم: چه قصه(ها)ی دیگری بلدند؟ تمرین کردیم که قصهها را تغییر دهیم.
۵. ویدیوی آموزشی راهاندازی نرمافزار کتابخانه را دیدم.
۶. انیمهی اَتک آن تایتان را با ده ساله دیدیم. انیمهی جالبیست. مرا به سمت خودش میکشد. فعلن ۸ قسمتش را دیدیم. بشر چگونه میتواند از ترسهایش عبور کند؟ وقتی با خود ترس بارها روبرو شود کافی است؟ انگار بشر برای عبور از ترسهایش به چیز دیگری هم احتیاج دارد. معنا.
۷. از صبح بوی قورمهسبزی در حیاطمان پیچیده بود. دلم خاست اما فرصت نداشتم درست کنم. شب، موقع برگشتن به خانه مادر تماس گرفت و ما را برای شام دعوت کرد. آرزویم برآورده شد. شام قورمهسبزی مامانپز بود. در اینجا هرگز نمیگویم کاش چیز دیگری خاسته بودم. قورمهسبزی در آن لحظه همهچیزم بود.
گژرش صبح باشد برایتان نیک.
دوره شعر ۱۱ تمام شد وچسبید
نگران دوستی هستم امیدوارم مشکلش حل بشود
آزادنویسی کردم از پیرنگ نوشتم. و در آینده چه برنامهای برایش دارم
در وبیکار سرزبان در مقاله ابولحسننجفی با مفهوم نشانه شناسی اشنا سدیم. و اینکه یک مفهوم میتواند چند نشانه داشته باشد.
سالواژهام که است. فکر کنم باید یه حرکتی برای این سالواژه بزنم مثلا تماس تصویری چبزی.
سال واژهام: پازل نویسندگی
ساعت ده با صدای دستگیره ی درِ عنتر بیدار شدم. ۵ صبح خابیده بودم. وبینار کاریکلماتور رو مرور میکردم. وقتم کم و کلاسها فشرده. همسر بود که برای خرید و بانک رفتن راهی بیرون شده بود و بر خلاف تلاشش برای آهسته بستن در بیدارم کرده بود. با غُرغُر و بدون دعا و نرمش و خوردن چاشت یه راست سراغ شعر و اصلاح کردن تمرین جلسهی ۴ رفتم. حدود ۱۲ ظهر شعر، چهار جلسه رو در سایت استاد هوا کردم.
بعد هم که خوردن صبحونه ای و تدارک پختن ناهاری و تلفنهای سرخ، سبز، آبی گلابی هرروزه. ( جریان این کُدهای نوشتنیم رو با خوندن گرارش نیکهای قبلیام ملتفت میشین. کلن دو وعده صبح و عصر غذا میخورم).
ساعت ده دقیقه به ۴ پریدم وبینار الهه علیزاده. بدم میاد پشت در کلاس بمونم. آخه ظرفیتش سی نفره. چند جلسهست در بارهی واقعیت زبان و زبانشناسی میحرفند.
چند دقیقه قبل از تمام شدن کلاس الهه پوزش و تشکر و خداحافظی میکنم و میرم نویسندهساز استاد. ظرفیتش ۱۵۰ نفره ولی زود پر میشه و اگه به موقع نرسم باید پشت در کفشا رو بهصف کنم که البته با دیدهی منت انجام میدم.
۶ و نیم که تموم شد شال و کلاه کردم واسه پیادهروی و دیدن دلنیا. رفتم. دلنیا چند روزه مهد میره و تو راه خابیده و هنوز خاب بود. بیدار که شد با یه من عسل خورده نمیشد. تلافی ندیدن از صبح تا شب پدر و مادرش رو میخاست دربیاره. کاش انقده پول داشتم که حقوق ماهیانه ی دخترم رو هر ماه میدادم تا بشینه خونه ور دل دخترش و خودم و برامون ادای مادری و دختری در بیاره. آرزو بر پیران که عیب نیست. میدونم نمیشه. اونا هم از صبح تاریکی تا بوق شب میرن و خسته برمیگردند تا نصف شب باید کارهای روزشون رو بکنند و چند ساعتی خاب که نه غش کنن تا دوباره روز از نو و روزی از نو و تازه هشتشون گرو نهشون باشه.
داشتم میگفتم دلنیا فقط با صدای استاد شاهین تو کلاس شعر بود که کمی آروم شد و با کلکل های استاد با من و پیامهای پاسخم در جوابش که بلند تکرار میکردم و بعد مینوشتم شروع به خندیدن و شام خوردن کرد. استاد رو از نوزادی میشناسه. با صداشون بزرگ شده.
راستی راستی ظاهرن همهی تمریناتم موردپسند استاد قرار گرفت کمی دیگه تو کانالهای شعر و نوشتههایم هواشون میکنم. خدا رو شکر.
۱۲ برگشتنم به خونه بود و نوشتن گزارش نیکم تا نیمه شب.
تازه میخام سراغ اینستا برم. بیانصافیه اگه نتونم نیم ساعت تو این فضا بگردم. نباید ببینم دنیا به دست کی میگرده و با من و خودش چندچنده؟ تازه خوندن کانال و گزارش نیک دوستان پیشکش. دوستتون دارم.
_ ما آیندگانیم.
#گزارشنیک
اینم کانالم:
https://t.me/Nahid_Yousefzadeh_Shoushtri
سلام من هم شما را خیلی دوست دارم و از خواندن گزارش نیکنان لذت بردم.
سال واژه ام: در حال بروزرسانی🤔🫤
۱.صبحم معطر به عطر اشعار سیمین شد.اشعار سیمین بوی گل نرگس میدهد.
۲.برای یک مریض بینسخه، دَوای بانسخه جوریدم.
۳.دیشب لیوان محبوبم را با بی رحمی میان ظرف های نشسته رها کردم.صبح به هوای نوشیدن چای با لیوان محبوبم، مجبور شدم یک سینک ظرف بشویم.
۴.شب آدرس خوایم را گم کردم.لابهلای نقاشی های یک کتاب داستان دنبال مسیر خوایم گشتم.دو سه صفحه از کتاب مانده بود که آدرس خوابم را پیدا کردم.ترسیدم دوباره گم شود.کتاب را رها کردم و خوابیدم.
۵.گاهی مهربانی آنقدر قدرت مند می شود که انتخاب های آدمی را دگرگون می کند. مهربانی دلیل این شد که با صبر و حوصله هفت قسمت فیلم کره ای ببینم،آن هم بخاطر رفیقم…
سلام پگاه جان از تمام نوشتهات عطر محبت و مهربانی به همه جا پخش شد.
دیروز رویایی بود
دیشب رویایی بود
24 ساعت رو ابرا بودم
اصن شاید کل دیروز خاب بودم
دیروز روحم زندگی کرد
همین.
دخترم خوشگلم، عزیز دل مادر عالی نوشتی.
۱-چند صفحه از کتاب کلیات ادبی را خواندم در مورد بدیع لفظی بود مثل واج آرایی، تکرار کلمه در شعر و…
۲- ستون سفرگاه واژهها را که رها کرده بودم دوباره راه انداختم. درباره واژه «آهنگ» و ریشه و تاریخش نوشتم. توی کانال تلگرام و سایت منتشر کردم.
۳-دو شعر از فروغ را خواندم و واژه یا عباراتی که به نظرم جالب بود جدا کردم و با هر کدام چند جمله ساختم. یکی از عبارات «خاکستر تبدار» بود.
۴-به پادکست جا فکری گوش کردم در مورد ذهن آگاهی بود.
به خودم از ۱۰نمره ۶میدم.
گزارش نیک “1405/4/9” تیرماه. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه شعر شرکت کردم.
امروز بعد از صبحانه سرم درد گرفت. نتوانستم کتاب بخانم یا کاری انجام دهم. ناهار خوردم خابیدم تا نویسندهساز.
پاشدم دیدم ماساژور چند بار زنگ زده و پیام داده. صبر کردم خابم بپره. تا بهش زنگ بزنم.
سردردم بیشتر شد.
نمیدانم چرا سر تمرین فرستادن شعر میشود تمرین نمیرود. مشکل چیه. ماندم. گزارشنیک با همین ایمیل میفرستم.
اما چطور میرود. فقط سر تمرین شعر نمیرود. هفته پیشم نرفت.
اعصابم خورد شد دیگه. بازخورد بقیه را هم گوش نکردم.
از اعصاب خوردی امشب گوشی را کتک زدم. چند بار با دست زدم روی صفحهاش.
گزارش نیک امشبم نرفت.
دیشب هر کاری کردم نیامد. صبح زدم آمد. دلیلش اینست.
https://t.me/speechoff
_ یادم نیست دیروز صفحات صبحگاهی نوشتم یا نه؟ نوشتم؟ نوشتم.
_ امروز خوشاخلاقتر از دیروزم. اندکی به ذهنم سامان دادم. در تقلایم که واقعیت را از دل خیالاتم بیرون بکشم.
_ آراسته به محل کارم آمدم. در حالی که دلم دورکاری و آشفتگی زمان کرونا را میخواست.
_زمانی از روزم را با” شب یک شب دو ” بهمن فرسی گذراندم.
_ ” گزارش نیک” روز قبلتر را هوا کرده و از زحمات بیشائبهی استاد در ترغیب ما به نیکنویسی در زیر ناودان قدردانی نمودم.
_ به قدر کافی آب نوشیدم. در تعجب از آدمهایی که در طول روز آب کافی نمینوشند. چگونه ادامه میدهند؟
_ معاشرت با همکاری که بیشتر اوقات از نیش زبانش میهراسم. گفتگویمان خوب پیش رفت. به نظر میرسد به یک تعادلی با هم رسیدهایم.
_ تا شروع وبینار ” نویسنده ساز” 31 جمله نوشتم. نیمه بیشتر آن هذیان بود. اما مهم نوشتن است؛ حتا اگر هذیان باشد.
_ نمیدانم واقعن دارم مریض میشوم یا اینطور به نظرم میآید؟
_آخرین چیزی که از دیشب به یاد دارم این است که جوان از کودکیش میگفت و من درد «زاوش » را به جان میکشیدم.
روزی نیک در جوار مادر
سهشنبه نوبت تهتغاری است در خدمت مادر باشد. صبح زود با همسرجان روانه میشویم. دیروز برایش از آبادچی چادگان، سبدی توت آوردهام و مامان عاشق توت.
صورت نرم و چروکیدهاش را با آن گونههای برجسته میبوسم. از دیروزمان میپرسد و برایش میگویم. دلم میگیرد که مادر توان همسفر شدن ندارد. استخوانهای آسیبدیده و پوک، نای سفر را از او گرفتهاند. قبلترها ویلای توانیر آمده و با فضایش آشناست. از حجم آب پشت سد زایندهرود میپرسد. نگران خشکسالی است. مطمئناش میکنم وضعیت آب کمی از پارسال بهتر ولی هنوز مطلوب نیست. اینهم از برکت بارندگیهای سال گذشته است و مدیریت منابع هیچ. در این خطه گویی تنها روش مدیریت، گران کردن قبض آب و برق و گاز است و دیگر هیچ.
سری به باغچهی حیاط خانهی پدری میزنم. ریحان و تربچهها سربرآورده و تنها مونس درخت زیتون شدهاند بر خاک برهوت باغچه.
ساعتی بعد برایش بشقابی توت میآورم. مامان میوههای شیرین دوست دارد و به میوههای ترش از جمله پرتقال ترش، نگاه هم نمیکند. کلیپ وایرال شدهی اینستا را نشانش میدهم. همان که پیرزنی بیدندان ترشی گوجهسبز را مقابل دوربین تست میکند. ابتدا مدل بلاگرها بهبه و چهچه و بعد سگرمههایش را توی هم میکشد و با دستش ته ماندهی ترشی گوجه را از دهانش درمیآورد. فکر کنم با این تبلیغ صاحب صنف ترشیفروشها ورشکست شده باشد.
مامان با دیدن کلیپ غش میکند از خنده. میگوید این بیچاره هم مثل من با ترشی میانهی خوبی ندارد.
خانهی مادر پرآرامش است البته اگر زنگ تلفنش بگذارد. خانهاش به زنگخور ۱۱۸ میگوید: «زکی».
ظهر برایش ماکارونی میپزم. برخلاف بیشتر سالمندان، مادر میانهاش با ماکارونی خوب است.
ساعت پنج عصر همه درخواب بعدازظهر و من در وبینار «نویسندهساز». شاهین کلانتری از خودکشی پسر یالوم میگوید و قضاوتهای کورکورانه و سرشکمی بعضی را تیرباران میکند.
چندین جمله میریزیم وسط و با حفظ محتوا با استفاده از واژههای مترادف و تغییر ارکان جمله ودیگر ترفندها، تغییرشان میدهیم. بعد خودش جملهای وسط میگذارد برای تمرین تنوع در نوشتن.
آنیتا از کلاس میآید دنبال من و پدرش. با نوشین، دخترعمهاش، میروند باشگاه نزدیک خانهمان. در سکوت خانه، نوشتنم میآید. گزارشهای نیک جامانده روزهای پیشین را قلم میزنم. میفرستم توی کانال تلنگرنوشته و سایت شاهین.
سری به گزارش نیک همسفران میزنم و ایدههای نو میگیرم.
مینشینم پای تحلیلهای سیاسی شبکههای خبری. حال تهوع میگیرم. هول میکنم.
همسر با نان سنگک به دست میآید. نیمرو با نان داغ، طعم کباب کوبیده میدهد.
پدر همیشه میگفت: «وصفالاعیش، نصفالاعیش.»
شما حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
فوتبال نروژ و ساحل عاج با پیروزی نروژ به پایان میرسد. این روزها جام جهانی همه را میخکوب تلویزیون کرده. تیم ملی فوتبال ایران هم پس از تساویهای مکرر بدون گل با ادامهی جام خداحافظی و به ایران برگشت. قلعهنویی، مربی تیم ملی گفته بود گویی خدا سر ناسازگاری دارد با او.
نمیدانم شاید آمریکاییها در کلیساهایشان برای حذف تیم ملی ایران شمع روشن کردهاند. به قول خودشان حضور تیم ایران در این روزهای پرتنش در آمریکا، برایشان خوشایند نبوده و هر لحظه منتظر اقدامات تروریستی بودهاند.
این نیز بگذرد و چه خوب که همه چیز گذراست.
۱۴۰۵/۴/۹
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
امروز حلزون آروم و شسته و رُفته انگار تو هشتی خونهش نشسته و رهگذرون رو تماشا میکنه. خانمی شده واسه خودش. دوست دارم ببوسمش.
سال واژهام: پازل نویسندگی
ساعت ده با صدای دستگیره ی درِ عنتر بیدار شدم. ۵ صبح خابیده بودم. وبینار کاریکلماتور رو مرور میکردم. وقتم کم و کلاسها فشرده. همسر بود که برای خرید و بانک رفتن راهی بیرون شده بود و بر خلاف تلاشش برای آهسته بستن در بیدارم کرده بود. با غُرغُر و بدون دعا و نرمش و خوردن چاشت یه راست سراغ شعر و اصلاح کردن تمرین جلسهی ۴ رفتم. حدود ۱۲ ظهر شعر، چهار جلسه رو در سایت استاد هوا کردم.
بعد هم که خوردن صبحونه ای و تدارک پختن ناهاری و تلفنهای سرخ، سبز، آبی گلابی هرروزه. ( جریان این کُدهای نوشتنیم رو با خوندن گرارش نیکهای قبلیام ملتفت میشین. کلن دو وعده صبح و عصر غذا میخورم).
ساعت ده دقیقه به ۴ پریدم وبینار الهه علیزاده. بدم میاد پشت در کلاس بمونم. آخه ظرفیتش سی نفره. چند جلسهست در بارهی واقعیت زبان و زبانشناسی میحرفه.
چند دقیقه قبل از تمام شدن کلاس الهه پوزش و تشکر و خداحافظی میکنم و میرم نویسندهساز استاد. ظرفیتش ۱۵۰ نفره ولی زود پر میشه و اگه به موقع نرسم باید پشت در کفشا رو بهصف کنم که با دیدهی منت انجام میدم.
۶ و نیم که تموم شد شال و کلاه کردم واسه پیادهروی و دیدن دلنیا. رفتم. دلنیا چند روزه مهد میره و خاب بود. بیدار که شد با یه من عسل خورده نمیشد. تلافی از صبح تا شب ندیدن پدر و مادرش رو میخاست دربیاره. کاش انقده پول داشتم که حقوق ماهیانه ی دخترم رو هر ماه میدادم تا بشینه خونه ور دل دخترش و خودم. آرزو بر پیران که عیب نیست. میدونم نمیشه. اونا هم از صبح تاریکی تا بوق شب میرن و خسته برمیگردند تا نصف شب باید کارهای روزشون رو بکنند و چند ساعتی خاب که نه غش کنن تا دوباره روز از نو و روزی از نو و تازه هشتشون گرو نهشون باشه.
داشتم میگفتم دلنیا فقط با صدای استاد شاهین تو کلاس شعر بود که کمی آروم شد و با کل کل های استاد با من و پیامهای پاسخم در جوابش که بلند تکرار میکردم و مینوشتم شروع به خندیدن و شام خوردن کرد. استاد رو از نوزادی میشناسه. با صداشون بزرگ شده.
راستی راستی ظاهرن همهی تمرینات موردپسند استاد قرار گرفت. خدا رو شکر.
۱۲ برگشتنم به خونه و نوشتن گزارش نیکم تا نیمه شب.
تازه میخام سراغ اینستا برم. بیانصافیه اگه نتونم نیم ساعت تو این فضا بگردم. نباید ببینم دنیا به دست کی میگرده و با من و خودش چندچنده؟ تازه خوندن کانال و گزارش نیک دوستان پیشکش. دوستتون دارم.
_ ما آیندگانیم.
#گزارشنیک
اینم کانالم:
https://t.me/Nahid_Yousefzadeh_Shoushtri
سالواژهام: مَطلَع
_صبحم تا ظهر به چرخیدن در اداره و پیگیری امور اداری گذشت.
_در ادامه با پسرجون بازی کردم و با هم کلی کتاب خوندیم، چند روز قبل براش از شهر کتاب “اسمش چیه؟” رو خریدم، خیلی وقت بود که دلم پیش این کتاب بود و بالاخره با قیمت قبل پیدا کردم و خریدم، در بین کتابهای کودک مجموعه ارزشمندیه که ۶ شاعر و ۱۳ تصویرگر روش خیلی باسلیقه کار کردن.
کتاب خانم بخشیان عزیز رو هم برای پسرم سفارش دادم. 😍
_با همسرم ۳ اپیزود از I will find you رو هم دیدیم، بالاخره موفق شدم برای فیلم دیدن با خودم همراهش کنم.✌
_نویسندهساز امروز رو هم شرکت کردم، حقیقتش هیچوقت فکرش رو نمیکردم که نسبت به آدم هایی که ندیدمشون و خیلی نمیشناسم یا معاشرت خاصی باهاشون ندارم تعلق خاطر پیدا کنم، اما باید بگم به دیدن اسمهاتون توی نویسندهساز عادت کردم و وقتی نیستید غیبتتون کاملا حس میشه (ایکاش استاد ظرفیت وبینار رو یه ریزه 👌بالاتر میبردن).
_جلسه آخر شعر ماهی رو نتونستم شرکت کنم و شعرمم فرصت نشد ارسال کنم، گزارش بچهها از شعرماهی رو هم که خوندم بیشتر دلم گرفت که نبودم😔.
_بعد از حدود یکسال با دوست دیرینم قرار گذاشتم، خیلی حالم خوب شد، نمیدونستم که تا این حد به یک دیدار با دوستی امن احتیاج دارم.
_چند صفحه از کلیات سعدی رو تورق کردم و حظ بردم.
_شام درست کردم.
_برای کتابنقد کل دیشب رو تا همین حالا روی تبارشناسی ۱۸ واژه در شعر فارسی تحقیق کردم از بینشون به ۴ واژه رسیدم و روی یکی تفحص بیشتری کردم ولی هنوز خیلی کار داره، امیدوارم نتیجهاش مورد قبول واقع شود.
۰۵٫۰۴٫۰۹
سال واژهام: شجاعت
روتین پوستی رفتم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب نوشتم.
نماز خوندم.
سه صفحه آزادنویسی کردم.
۱۵ صفحه از کتاب شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی خوندم با همراهی سمانه.
دو صفحه شعر از نادر نادرپور خوندم.
با سمانه و فاطمه از نادرپور خوندیم و با کلمه ریشه ترکیب ساختیم.
پست کانالم رو هوا کردم.
https://t.me/NajmehAsghari
سالواژهام: طلوع، دارم طلوع را میبینم.
دلم میخاست امروزم را، درازِ دراز، کشدارِ کشدار، موبهمویِ موبهمو، برایتان بنویسم. اما دچار یبوستْقلمی شدهام. پس میفهرستم:
-در نشست مجلهی کوچه، مبینا را دیدم. خوشتیپِ خوشتیپ.
-شروین حسینی را شنیدم. از رابطهی معماری و نقاشی گفت. رابطهای تنگِ تنگ. البته رابطهشان از رنسانس به بعد گشاد شده است گویا. هر کدام جداجدا رشد کردهاند. شروین میگفت حالا روزگار وصل دربارهشان است.
-دربارهی کلیسای نورِ تادائو آندو گفت: «خورشید هر روز نقاش این مکان است.»
-رضا عابدینی را شنیدم. با پرسش آغازید. و در قدم اول، گفت وقتی از نقاشی حرف میزند، از کدام نقاشی حرف میزند. و وقتی از معماری حرف میزند، از کدام معماری. در کاغذ یادداشتم نوشتم: «رضا عابدینی عجیب میاندیشد.»
-دفترش را ورق زد. این جمله را برایمان خاند: «ما نمیدانیم آنچه هنر مینامیم، ارزشهایش را از کجا میآورد.» گفت دغدغهی او هم رسیدن به معیار است، برای صحبت از هنر.
-«من نمیدونم چرا وقتی از سرحدِ یه هنری حرف میزنیم، میگیم به شاعرانگی رسیده. چرا نمیگیم نقاشانگی؟ چرا نمیگیم موسیقانگی؟» البته گفت میداند و ریشه در یونان باستان دارد. این بخش خیلی مفصل بود.
-«ما آدمها چیزا رو از طریق فرم میفهمیم. نت فرمه، صدا فرمه، کلمه فرمه»
-ماه را تماشاییدم. درختان بید جنون را هم. از امشب ماه، کمکم میکاهد.
امروز پُرِپُر بود از اسبابِ اندیشیدن. یکعالمهی یکعالمه آزادنویسی کردم. تهمههای نشست بحث آفرینش شد. شروین به ما اشاره کرد و گفت: «این بچههام یه روز آفریده شدن.» اگر شما بودید، احتمالن برایش توضیح میدادید، چه طوری. پرجزمیاتِ پرجزمیات.
پینوشت: امیدوارم گزارش نیکها را نخانید. میشود نخانده تایید کنید؟
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
– سالواژهام: «هردمنویسی»
– در پاسخ به دوستی گفتم: «دلبستهی نوشتن باش، نه نوشتههایت.»
– رفتم پیادهروی. کشف خیابانهای و کوچههای نادیده.
– سریال «Behind Her Eyes» به دلم نشست. اگر به قصههای رازآلود علاقه دارید این یکی حسابی سرگرمتان میکند.
– خوشحالی از رشد چشمگیر دوستی که بهتازگی دورهی خصوصی را با او آغازیدهام.
– آخرین جلسهی یازدهمین کلاس شعر. شعرهای بچهها آنقدر خوب بود که بعد از یکساعتونیم بازخورد حس کردم ساعتها غرقِ دیوانی از شاعری شگفتانگیز بودهام.
– باز هم این سخنِ آنری میشو: «مینویسم تا خود را درنوردم.»
– ترمالِ ناجوانمردانهی عمر.
– ما آیندگانیم.
– کانال تلگرام من:
https://t.me/tardidar
از دمی شنیدم از استاد که یک جمله بنویسید و آن را کلمات را باهم بازی بدید به این فکر تا اعلانم چرا به فکر خودم نکنجید
اینجوریزیاد دنبال موضوع نمیکردم هر روز یک موضوع گذارش نیک مینویسم چه قشنگ و پر هدف از اعلان شروع کردم به امید اینکه گذارش نیک خوبی باشه مثلن اینو ببین استاد
۱:
در به دالان زدن شِکوه ندارد
شکوفه نمیکند ژاله
۲:
مکر ژاله شَکوفه کند در به دالان زنی شِکوه ندارد
۳:
شِکوه نکند شَکوفه نروید ژاله در به دالان زنی
۴:
اوف زدستت کلافه به قلم سیهمین شدهام
ژاله ریزد شَکوفهای نیست برگریزان همه را پَرزد به زمین احاطه کرد
شَکوهاِی ندارد دیدی
سر به دالان نزن!
۵:
اشتیاقت به دلتنگی شَکوهای نیست
برگ را ببین زمین احاطه شده است زدستِ ژاله
چو شَکوفه نکند همه در هم ریزد
زدند سربه دالان شِکوهای به تقدیر ات نیست!
۶:
سکوت و آهات دامن گیر شود
سربه دالان نزنیآههه
۷:
شعور نداری وانهایست
به دالاننزن سرِخود، شِکوهای برایت نیست
۸:
فریاد به هوسات گرفتار شدی
ژاله روتوبت دارد به خودت میخورد
شَکوفه نکند شِکوهای نیست در به دالان سرِ خود نزن
۹:
خلوتکن ببین تمسخر شدهای
َشکوهای نیست خودت به سرت آوردی
به سرِ خود در دالان نزن
۱۰:
گوچیکم بشمار ببین پندم ره
هواطوفانی کند ژاله
بزند همه جا خودره
شَکوفه ندهد
سربهدالان زدند چه فایده
نیست شِکوهای
پس زمینهی حلزون شکلی است که انگار قرار است عکس 3×4 بگیرد.
سال واژهام: تعهدورزی
گامیدهام تمام افکارم را و به جایی نرسیدهام. بس نمیکنم خودم را. هنوز فکر تازه در مخم میریزم و افکار هولناک برداشت میکنم. نکند همهچیز اشتباه باشد؟ گامیدن در کوچه پس کوچههای ذهن را باید تمام کنم، همینجا. اما باز میآیند و مرا با خود میبرند.
زیر دوش میایستم، آب سرد تمام بدنم را آرام میکند، جز مخم. او هنوز کار میکند. پرتوان. به آنچه نباید فکر کند، فکر میکند.
دست مخم را میگیرم و برایش برنامه میچینم. که بیا از حمام که درآمدیم، بنویسیم و کتاب بخانیم. بعد به جای کل روز که خانه نبودیم و نشد کاری کنیم، بیدار بمانیم و تا صبح جبران کنیم. قبول میکند. همهچیز زیر دوش آب سرد، راحت بهنظر میرسد. شب را به موقع خابیدن و صبح را زود بیدار شدن، آسان است. خاندن یک کتاب در یک نشست کاری ندارد. اینکه با کل خستگی روز نخابی و بنشینی پای ادیت، شدنی است. اما دوش که بسته میشود، حوله که به دور تنم میپیچد، گرما که به جانم میرسد، میگویم خاب. فقط خاب. چشمهایم سنگین است. حتا برای نوشتن همین چند سطر گزارش نیک.
امروز نتوانستم بیشتر از ده دقیقه در وبینار باشم. مجبور شدم آنجا را ترک کنم به مقصد جایی دیگر. واجب بود. باید میرفتم و کاری را به سرانجام میرساندم. نیاز بود. سر و سامان دادن به موضوعی. به شعرماهیهم نرسیدم. یکجورهایی کل دوره را نرسیدم. باشد برای دورهی بعد؟
به آن همه دوره که تهیه کردهام و هیچوقت ندیدم یا مثل همین شعرماهی، نصفه نیمه دیده و گذراندهام فکر میکنم. عجب. در انتهای سال گذشته، دو قرار با خودم گذاشتم:
1.تا دورههای قبلی را ندیدهای، دورهی جدید ثبت نام نکن. (که زد و جنگ شد و اینترنت قطع. چه میشد کرد؟ به فایل دورههای قبل دسترسی نداشتم. چون به تلگرام دسترسی نداشتم. پس رفتیم سراغ دورههای درحال برگذاری و این شد که باز افتادم در دام خودم که دورههای بیشتر ثبت نام کنم و انبارداری را بیاغازم.)
2.وقتی سه کتاب، از کتابهای موجودم را خاندم حق خرید کتاب جدید دارم. (نمیدانم چهشد اما به این یکیهم عمل نکردم. از ابتدای سال تا به اینجا ده دوازده جلد کتاب خریدهام و شش تای دیگرهم در پست است و دو سه روز آینده به دستم میرسد. اما فقط شش جلد کتاب خاندهام. یعنی اگر قرار بود به قولم عمل کنم فقط باید دو کتاب میخریدم. اما خب وقتی استاد میگوید فلان کتاب یا دیگر چاپ نمیشود یا اگر بشود حداقل 3 تومان میرود روی قیمتش، وسوسه میشوم که آن را تهیه کنم.)
فردا حداقل جلسهی هفتهی پیش کاریکلماتور را ببینم و تمرینها را انجام بدهم. شاید این دوره را به سامانی برسانم. یا شایدهم به ساسانی.
از اینکه آدمهایی که به آنها هیچ مربوط نیست، دائم ازم بپرسند کجا بودهای و با کی بودهای و با چه رفتهای و با چه برگشتهای؟ کلافه میشوم. نامربوط بودن را درک نمیکنند انگار. و من این را درک نمیکنم که این اطلاعات کجا، به چه درد شما خاهد خورد.
این روزها کمتر به اینکه دیگران چه فکری دربارهی فلان موضوع میکنند، فکر میکنم. این روزها کمتر به درست و غلط از نظر دیگران فکر میکنم. انگار بلخره پذیرفتهام که فکر دیگران برای خودشان است و فکر من برای من. پذیرفتهام که درست و غلط هرشخص، بسته به نوع زندگیاش فرق میکند.
امروز چندتا از گزارش نیک بچهها را در سایت خاندم. نوشتههای ندا سلیمیفرد و مبینا ملایی را در کانالهایشان خاندم. نظریهم ثبت کردم برای هرکدام. باید داستان کوتاههای تازه را هم سری بزنم و بخانم و نظرکی ثبت بنمایم.
امروزهم روزگفتار ضبط نکردم. برادر محترم برای اذیت و آزار، فرمودند: «همینهایی که مینویسی را بگو و ضبط کن.» گفتم: «وا. تکراری؟» فرمود: «آره بابا کسی که بهت گوش نمیکنه. کسی که تو رو نمیخونه » دیگر دربرابر اذیت و آزارهایش سر شدهام. -البته بعضی از آنها هنوز درد دارد. باید قویتر شوم.- باز خوب است برادرم، به استاد و بلاهایی که سر خاهرش میآورد گوش نکرده. وگرنه حالا حالاها راه داشتم تا سِر شوم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
گزارش ۴۹ام
الان که میخاهم گزارش سه شنبه نهم تیر ماه را بنویسم ۲۵ دقیقه از بامداد چهارشنبه را پشت سر گذاشته ام.
امشب دیر از سر کار آمدم و وقتی هم آمدم مهمان داشتیم و تا الان خایه نکردم دست به گوشی بشوم. مهمانمان نازک نارنجی بود و من نیز حوصله قهر کردن ها و گله هایش را نداشتم و ندارم است.
امروز یعنی دیروز یعنی سه شنبه اینطور گذشت که:
صبح گوشیم رو بیصدا بود و من متوجه تماسهای احمد نشدم و از سرویس جا ماندم. سرویس این روز های من پسر عمویم است که اوستایم نیز است البته ما میگوییم«اوسا».
بعد از اینکه از احمد جا ماندم بیشتر از نیم ساعت لب جاده منتظر ماشین ماندم، ماشین بود زیاد بود ولی ناز میکردند و من و مهران فکر کردیم حتمن من مرده ام و راننده ها مرا نمیبینند اما خداروشکر به چشم یکیشان آمدم و از قضا خوب و خوش آمدم. یک دنا ترمز کرد و من عشق کردم طوری که یادم رفت با مهران خداحافظی کنم.
راننده یک دختر با کلاس بود که نفهمیدم بچه کجاست. مرا سوار کرد و بعد از سوار شدن دیدم دختر است و کمی با کلاس تر نشستم. دروغ چرا میخاستم جوری خودم را به او نشان دهم که پیش خودش بگویید «وای عجب پسری» و شماره ام را بگیرد و ما با هم دوست شویم و او هر روز صبح بیاید مرا سر کار ببرد و من در صندلی شاگرد برایش چایی بریزم و وقتی رسیدیم به من بگویید فیروز قول بده مواظب خودت باشی و من به او قول بدهم و بگوییم«فقط به خاطر تو».
دروغ گفتم. راننده یک مرد میانسال کچل بود. دختر باکلاس توهم نویسنده است. نویسنده اینروزها همه را مورد پسند خود میبیند و دلش میخاهد. دلش میخاهد این دلتنگی پایان بگیرد. من دلتنگم، دلتنگ یارم اما امیدی به پایان این دلتنگی نیست. دیگر امیدی به پایانش ندارم. دلتنگی مرا پایانی نیست. نیست انگار هیچ پایانی بر دلتنگی من نیست. فکر میکنم در سرنوشتم نوشته اند امیدی به پایان دلتنگی اش نباشد. امید ندارم که روزی تمام شود دلتنگیم. از رسیدن به پایان دلتنگی نا امید شدم. دلتنگی دیگر برای من عادی شده، هیچ امیدی به پایانش در من نمانده. نا امید نا امید شدم. پایان این دلتنگی برای من مگر در خاب، آن هم بعید میدانم. بعید میدانم روزی فارغ از دلتنگی شوم. دلتنگم، دلتنگ یاری که یار باشد. دلتنگ نامی که نام باشد.
کچل ها را زیبا میبینم. زیباها را سیما میبینم.
میبینم فرح با من شده. میبینم طرف در من شده.
میبینم هاشم شفق شده. میبینم ناظم با نظم شده.
میبینم، من اینروز ها دنیا را در تن میبینم. میبینم رویا دارم. میبینم نیاز دارم.
پیاز دارم. من اینروزها فقط پیاز دارم. پیاز نیاز ندارم ولی دارم، زیاد دارم. من به نیاز نیاز دارم.
یک بار تو کلاس سمپوزیوم یا فیلمنامه بودیم استاد یک فیلم کمدی با حال گذاشت برامون. اون فیلم دو تا بازیگر نوازنده داشت که همان ابتدای فیلم تحت تعقیب باند های مثلن مافیا قرار گرفتند و مجبور شدند لباس زن به تن کنند و با زن ها به مسافرت روند و در این مسافرت یک مرد میانسال عاشق یکی از آن دو نوازنده شد، ابتدا سعی میکردند واقعیت را پنهان کنند تا معشوق از دست نرود و بماند و اینها از او برای فرار استفاده کنند ولی بازی جوری پیش رفت که مرد عاشق با اینکه فهمید طرف مرد است و لباس زن پوشیده باز شجاعانه پای عشقش ایستاد و گفت«صد تومان میدهم امشب مال من باش»
من اینروزها حاظرم دویست تومان هم بدهم حتا به کچل ها.
_اینها ر گفتم که بدانید من نیاز دارم، فردا فرح نیاید بگویید من عاشقت بودم و تو با چند پیاز دیگر به من خیانت کردی.
فردا یکی نیاید بگویید تو خباثت کردی. در وا کنی من میام تو. در وا نکن تا نیام تو. بیام بد میشه. بیام درد میشه. کم میشه، از وجودم در تو حل میشه.
من دکتر نیستم ولی کار بلدم.
_امروز احمد از من پرسید پسر عمو اگه ازت بخاهم یک خاطره را برایم تعریف کتی، تعریف میکنی آیا؟
«حتمن عاموزا»
گفت«ماجرای «من» را بگو»
تعجب کردم و گفتم«تو این ماجرا را از کجا شنیده ای»
گفت«بیشتر از ۲٠ بار در ۲٠ جای مختلف و در ۲٠ جمع مختلف شنیده ام، حالا دوست دارم از خودت بشنوم»
برایش گفتم:
من دوران نوجوانی یک ماه قبل از عید به هر بهانه که جور میکردم خودم را به تهران میرساندم تا هم یک ماه از تیرچه و آرماتور بندی خلاص شوم هم اینکه در تهران بهم خوش میگذشت، همش خاب و همش صفا. کار تعطیل بود مگر به وقت نیاز.
بعضی روزها از طریق بچه محله هام میرفتم نظافت خانه ها.
یک روز رفتم مولوی، وقتی آدرس خانه را پیدا کردم چند دقیقه ای مانده بود به ساعت ۹ صبح، زنگ در را زدم و از پشت آیفون یک زن جواب داد و گفت«من دو نفر خاستم، صبر کن اون یک نفر هم بیاید و بعد با هم بیاید تو»
چند دقیقه گذشت که محمد پسر همسایمون اونجا ظاهر شد و بعد از اینکه فهمیدم نفر دوم محمد است خوشحال شدم چون من گوزی از شستن دیوار و شیشه و خیلی چیزهای دیگه سرم نمیشد و معمولن تو کار بیشتر از ۲٠ بار به دوستهام زنگ میزدم و سوال میپرسیدم.
با محمد خیالم راحت شد که هست و هوایم را دارد.
رفتیم تو شروع کردیم به کار. هر کدام به یک اتاق رفتیم و موقع تعویض آب و کف من را صدا میزد که بیا موقع تعویض آب و شستن توری و دستمالهاست.
من تو دستشویی عوض میکردم و مشستم محمد تو حمام.
حمام و دستشویی روبروی هم تو یک راهرو باریک بودند. تو یکی از این تعویض ها عروس خانه که به همراه جاریش آمده بودند کمک مادر شوهر آمد دم در دستشویی و آرام و وسوسه انگیز گفت«اگر میخاهی از من استفاده کنی زودتر کارت را بکن تا دوستت هم استفاده کند»
آقا من بچه آبادی، تریاکی، سیگاری، با شلوار کردی، سیاه و سوخته، برق چشام پرید و هاج و واج ماندم که چکار بکنم. نفس نمیتونستم بکشم. آب دهانم خشک شده بود.
تو اون لحظه هزار بار دنیا دور سرم چرخید. فکر میکردم اومدم ترکیه و الان باید جم تی وی را توی دستشویی پیاده کنم. خدا شاهده نزدیک بود قلبم منفجر شود. نمیدانستم چه گوهی باید بخورم. یک بار خاستم مثل چواری گردنش را بشکانم اما خداروشکر خودم را کنترل کردم و نشکاندم گردنش را.
چواری پسری است که نامزد دارد و در طول نامزدی هیچوقت خلوتی با نامزد نداشته و یک روز به طور اتفاقی در باغی این فرصت و این خلوت نصیبش میشود. چواری مثل من هول میکند و از بس نمیداند چطور از این فرصت استفاده کند دستش را دور گردن بانو میاندازد و فشار میدهد و میگویید حالا گردنت را بشکانم و میشکاند.
عروس خانم که بیشتر از ۴٠ سال داشت وقتی دید من نزدیک است مثل مبینا اسهال شوم با انگشت اشاره زیر کاسه روشویی را نشان میداد و پشت سر هم میگفت«من من» انگشت اشاره مایع شوینده «من» را نشان میداد و من بیچاره برای استفاده از من دیگری آماده شده بودم»
وقتی نگاهم به راهرو افتاد محمد را دیدم که او بدتر از من و مبینا اسهال شده بود. تو نگو اون هم شنیده و این صحنه را بصورت زنده دیده.
محمد ماجرا را به گوش احمد و بقیه رسانده بوده.
و الان من یک ماجرای «من» دارم که در آبادی مچرخد و فیگور میگیرد.
خدا شاهده اون زن مرا دست انداخت. خدا شاهده اینکار را از قصد کرد با من. لعنت بر پدر و مادرش. کثافت به اون خون کثیفش بزنند که با فیروز خان بازی کرد.
مثلن این پدر سگ که با من بچه آبادی اینکار را کرد اگر من از کنترل خارج میشدم و از من اش استفاده میکردم تکلیف چه بود، آیا من گناهکار بودم؟ آیا من بیمار بودم؟
نبودم. من نبودم. بیمار نبودم. اگر بیماری بود او بود نه من.
من جوانم و مثل همه جوانان دلم میخاهد از منی استفاده کنم و بار ها کنم منتها به زور که اینکار را نمیکنم اما همین من بیگناه ممکن است فردا در دادگاه به جرم تجاوز محکوم به لیسیدن شصت پای کسی شوم.
زوری نیست.
ما یک ضرب المثل داریم در زبان لکی که میگویید«تا دته نوشی بوری، کوره نمکه یه کار زوری»
یعنی تا دختری راه را برای پسری باز نکند و عشوه ای برای او نیاید پسر کار زوری را انجام نمیدهد وسلام نامه تمام.
در طول تعریف کردن ماجرای من برای احمد، احمد به حال زار من میخندید و با صدای بلند قهقهه سر میداد و سرش را به کاشی ها میکوبید و میگفت«فیروز این بشکه دوغاب تو دهانت» من هم قبول کردم.
گفتم «احمد اگر تو جای من بودی چکار میکردی؟»
گفت«همان اول میاوردمش تو دستشویی و منم را در منش میکردم»
_خداروشکر سه شنبه حالم بهتر بود. خداروشکر که پدرم هم حالش خوب بود. الهی شکر الهی شکر و الهی شکر.
کم کاستی هست، همیشه هست اما خدا هم هست. خدا با من است. خدا در من است. خدا جان و تن من است الهی جان و جهان من باش و امید و آرامش را هر روز بیشتر از دیروز به من برسان. الهی شکر الهی شکر و الهی شکر.
ساعت ۳ بامداد است. ترجیح دادم حضور داشته باشم حتا این موقع…
مطلبی که از ” هانا آرنت” آورده شده بود را چند بار خواندم. لذت بردم و فکر کردم. به هر راستی ای که نگاه می کنم این مطلب را در دل خود دارد. شاید بهتر باشد “هانا آرنت” بخوانم.
نقطه ی عطف امروز، رونمایی از ” هاشم”🐱، گوربه ی نارنجیِ تازه وارد به زندگی استاد کلانتری.
فقط چرا هاشم…
از همین فرصت استفاده کنم تا بگویم به عنوان صاحب دو گربه ی دوست داشتنی، گربه های نارنجی رسمن در یک لیگِ دیگه هستند. این حقیقت را از وقتی “جینجر” پسر نارنجی ام را به سرپرستی گرفتم، درک کردم.
همین و تمام…
دو تا داستان کودک از احمدرضا احمدی خاندم. از تجربهی کوچولوشدگی خیلی لذت بردم. بیست صفحهای هم از کتاب تصویم بیهدفی را خاندم.
حین پیادهروی خانگی با گربه آزادگویی داشتم. از هذیان شروع شد تا پیشنویسهای جدید برای یادداشت.
وبیکار فوقالعاده الهه و سارای عزیز. نویسندهساز و شعرماهی هم مثل همیشه خوشمزه بود.
محبوبم!
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست.
شما میروید، من میمیرم.
شما میآیید، من زنده میشوم.
همه میگویند خوب است، عشق است، تو عاشقی. نمیدانم شاید راست میگویند، من عاشقم.
شما نیستید، من خاموش میشوم. شما که میروید، من میمیرم، باز میگردید، زنده میشوم.
#محمد_صالح_علاء
#گزارش_نیک۴۹
سالواژه: صبر
چند روز است دوباره افتادم به جان کتاب محمدصالح علاء. بیش از آنچه که باید به جانم مینشیند. تمام جملاتش را هر بار که میخوانم انگار مانند فال حافظ زندگی تو را تعبیر میکند. وقتی به واژه هایش فکر میکنم با خودم میگویم چقدر ساده ابراز عشق میکند. آیا همینقدر ساده و واقعی که مینویسد همینقدر هم در واقعیت میتواند ابراز عشق کند؟!
هر چه هست باب نگاه من مینویسد. دلم میخواهد بدانم وقتی این جملات را نوشته، حال خوبی را تجربه میکرده با حال بود و توخورده؟!
این احترام عجیبی که در نوشته هایش به معشوقه اش میگذارد عجیب شیرین است.
آدمها وقتی افسردگی به سراغشان میآید متفکر میشوند، بیشتر در خود غرق میشوند و دنیا را پیچیدهتر از واقعیت میبینند.
امروز روز متفاوتی بود. از صبح دویدم ولی خروجی چشمگیری نداشتم. آرد برنجی که دیشب آماده کردم هنوز زبر است. باید دوباره آسیاب شود آنوقت نارینِ نارین میشود. فرنی صبحانه بچه ها را با همین ةرد برنج زیر درست کردم که البته استقبالی هم از آن نشد.
عزیزی بعد از مدتها با من تماس گرفت. انگار خیلی وقت بود حرفی بین ما رد و بدل نشده بود. البته من بی حوصله بودم و این روزها به خواست و اراده خودم با کسی حرف نمیزنم آن هم تلفنی. فکر کنم حال گیری بود برایش. احتمالا پس از تماس با من یاد مصیبتها و قرض و قوله هایش افتاده و هزار بار به خودش گفته کاش تماس نمیگرفتم. البته من عادت ناله ندارم ولی لازم نیست آدم ناله کند، مخصوصا من که وقتی سرحال نیستم از دبی کلماتی که از دهانم خارج میشود کاملاً مشخص است یک دردی، مرضی، چیزی دارم که نمیخواهم در موردش حرف بزنم. این روزها شاید مرض من بی مرضی باشد، البته این بی مرضی هم از نگاه بیرونی به من است. خودم حال بی مرضی ندارم. طولانی حرف نزدیم فکر کنم از ابتدای مکالمه متوجه شد که من هم مثل او و البته به مراتب افتضاح تر از او تسلیم زندگی شده ام و روزمرگی میکنم. در هر صورت دو چیز هرگز از سبک حرف زدن من حذف نمیشود: لبخند و در اوج مصیبت، ذکر مصیبت با جوک و لطیفه که لبخندهای مرا تایید میکند.
تلفن را دوست ندارم. تلفن و تماسهای تصویری بوس و بغل را به خاطرات تاریخی آدمها بدل کرده. از پاندمی کرونا به بعد هم کلا حکم مکروه دارد اگر کسی را محکم بغل کنی.
از دستنوشته هایم خیال کرده بود من هر روز و هر لحظه جلسه دارم. من اگر هر روز و هر لحظه جلسه داشتم همینجا خودم را در جنگلهای انبوه هیرکانی گم و گور مینمودم. گفتم نه نه من حال و حوصلهی جلسه دارم و نه دیگران حال و حوصلهی بی حوصلگی های من را.
ناهار را به موقع حاضر کردم. مهدی امروز شبی خون زد و سر ناهار برگشت. از نظرش از روزی که دانشگاه نمیروم به فرمول جدیدی در آشپزی دست یافتهام که خطا ندارد و این فرمول در خورشتهای حاوی نعناع-جعفری در حد جایزه نوبل آشپزی جایگاه پیدا کرده.
بعد از ناهار دلم میخواست کمی استراحت کنم ولی دوستی جوان به من تلفن زد.که من را از کسالت و بی حوصلگی درآورد. اون تنها کسی ست که مرا :سوگند جونم» خطاب میکند. او دوست جوانی ست که دو نسل با من اختلاف سنی دارد و من برایش الگو هستم. همیشه سعی میکنم او را متوجه ویژگی های خویش بکنم. ویژگیهایی که من در سن و سال او نداشتم و او در روزهایی که به سن امروز من برسد به مراتب سوگندِ بی همتایی خواهد بود. آخر تماسهایش حتما میگوید: بوس بوس و این اوج مهربانی او به زنی ست که وارد میانسالی شده و این واژه های عاشقانه را دارد از یاد میبرد و او هر بار یادم می آورد که عاشقانه ها میتواند در ساده ترین واژهها جاری شوند.
بعد از تماس این دوست عزیز، عزم باشگاه ورزشی کردم. الان از تمرینات یزیدوار مربی ورزشیام، له و باشه هستم. بعد از پنج ماه دوری از ورزش شاید حقم باشد که درد عضلانی نگذارد امشب را نیز چون دیشب نخوابم. یه روز باید مفصل در مورد باشگاه ورزشی بانوان بنویسم.
شام را سرو کردم و با انبوهی قرص و دارو راهی رختخواب شدم. ساعت ۴۶ دقیقه بامداد با رفت و آمد دیاکو و دیانا و مکالمهشان با مهدی بیدار شدم. خیس از عرق بودم. خانه ختم بود اما من عرق داشتم. از در اتاق بچه ها رد شدم دیانا خوابیده بود اما دیاکو عزادار در تختش نشسته بود. وارد اتاق شدم و گفتم دیاکو جان چرا نخوابیدی؟ گفت موبایل دیانا زنگ خورد، بغض داشت. امشب اولین سالی بود که مامی وسط تختشان نخوابیده بود. بچه های من هیچوقت نباید تا وقتی من زنده هستم با بغض بخوابند. نیم ساعت طول کشید تا بغض در فضای عشق مادری هضم شود و خوابید.
انگار که یادش رفته باشد مادر امشب کسالت داشت و نیاید کنارشان بماند.
آدمیزاد موجود عجیبی ست. موجودی چقر و قدرتمند، که اگر نبود نسل بشر تا حالا منقرض شده بود.
#۹تیر۰۵
#سوگندستاره
#غربت
#امواج_ذهنی_یک_ADHD
اولین حلزون، مسافر کهکشان راهِ شیری، حلزون ماست.🥰
سال واژه ام: سامان
۱. ساعت ۹ بیدار شدم؛ روز هم انگار منتظر بود تا چشم باز کنم و خودش را روی سرم خراب کند.
۲. فریناز را رساندم باشگاه. ورزش او، دوی استقامت من.
۳. رفتم اداره پست تا کتاب را برای دیبا بفرستم؛ اما آدرس، نیمهکاره بود و شمارهای هم نداشتم. کتاب ماند، من ماندم، پست هم ماند. بعضی سفرها از نیمهراه برمیگردند.
۴. رفتم خانهی پدر. خواهرزادهها را برداشتم و دوباره راهی باشگاه شدیم تا فریناز را برگردانیم. امروز بیشتر از ماشین، کیلومترها رفتوآمد کرده بودم.
۵. بعد هم خودم را تشویق کردم؛ یک جفت صندل روفرشی خریدم. گاهی پاداشهای کوچک، حالِ آدم را از کفِ زمین تا سقف میبرند.
۶. عرشیا زنگ زد؛ ماشین میخواست. ماشین هم امروز انگار از خودم شلوغتر بود.
۷. به خانه رسیدیم. گرسنههای خواهر را با پفیلا و تخمه آشتی دادم تا نوبت ناهار برسد.
۸. فریناز کارتون اسب تکشاخ گذاشت و من هم چند دقیقهای مهمان دنیای شاخهای رنگین و خیال شدم.
۹. ناهار را آماده کردم.
۱۰. اتاق را جارو زدم؛ گردها رفتند، فکرها هنوز سرِ جایشان بودند.
۱۱. نشستم پای دفتر و خودکار. یادداشتی برای گلستان نوشتم. بعد لپتاپ را روشن کردم، یادداشت را به Word سپردم و برای زهره فرستادم. بعضی نوشتهها اول با جوهر نفس میکشند، بعد با کیبورد.
۱۲. گزارش روز دوستان را خواندم. برای داش فیروز کامنت گذاشتم و تهِ دلم آرزو کردم هرچه میخواهد، روزی راه خانهاش را پیدا کند.
۱۳. داستان جدیدم در سایت استاد هوا شد؛ بهزودی در کانال هم بال میزند.
۱۴. وبینار پنجانه برگزار شد. با جملهها کلنجار رفتیم؛ گاهی ما جمله را میسازیم، گاهی جمله ما را.
۱۵. شبنشینی در پیش بود. میز میوه و تنقلات را چیدم؛ میز هم مثل آدمها، وقتی پر از مهربانی باشد، دیدنیتر است.
۱۶. از ساعت ۸ تا ۹ کلاس شعر ماهی داشتم. استاد از دفتر شعر شاعر کورد، ریوار آبادانان، خواند؛ دفتری که هم کوردی داشت و هم فارسی. بعضی ترکیبها هنوز در ذهنم راه میروند: «فرزندِ نگاهِ تو، ماه»، «پنجدیواری»، «اندوهانِ ناگهان»، «قطرههای اندوه» و «کولهبارِ هیچ». بعضی شعرها خوانده نمیشوند، آرام در آدم زندگی میکنند.
۱۷. درست وقتی که بازخوردها رسید، مهمانها هم از راه رسیدند و من هنوز نمیدانم چقدر گازگازی شدهام! احتمالاً فردا ویسها در سایت و کانال هوا میشوند و من هم با «اَرَرَرَر» و «عرعرعر» به استقبالشان میروم! خدایا، خداوندا، به فریادِ دلُم رَس. اینجا دیگر فقط باباطاهر عریان میتواند مرهم این دلِ مضطرب باشد.
۱۸. در شبنشینی، صحبت به غیبت و ریشههایش رسید؛ اینکه از کجا جوانه میزند و چه چیزهایی پشت آن پنهان است. گفتوگوی پرباری بود و جای فکر بسیار داشت.
۱۹. و آخرِ شب، هدیهی زیبای دوستِ قشنگم. باز هم شرمندهام کرد؛ نه فقط با هدیه، با یادآوریِ این حقیقت که بعضی آدمها، خودِ مهربانی را کادو میکنند.
سلام
خیلی زیبا نوشتید خانم بخشیان عزیز. همش عالی به ویژه« بعضی شعرها خوانده نمی شوند، آرام در آدم زندگی می کنند.»👏👏👏👏
سلام فاطمه جان
اولین نوشتاری است که از شما میخانم.
چه دلنشین نوشتی عزیزم
چه خوب نوشتی فاطمهجانم. وبینار پنجانه چیه؟ راه نداره ما هم بیام؟
گزارش نیک امروزم در غالب ۵۰ جمله
۱ سال واژه ام پایندگی
۲ با فریاد ساعت به بیداری پریدم
۳ چای را هورت را کشیدم همراه یک جفت خرما
۴ دفتر و دستک هایم را برای شرکت در آزمون فراهم کردم
۵ در آزمون شرکت کردم
۶ آزاد نویسی داشتم
۷ دیروز ۵۰ جمله نوشتم امروز میخوام بیشتر بنویسم
۸ امروز هوا از دیروز گرم تر است
۹ صدای جیر جیرک ها میآید
۱۰ خاک ها را به دهان جارو برقی ریختم
۱۱ جارو برقی پرشد و در سطل زباله استفراغ کرد
۱۳ لوبیا هارا پختم
۱۴ یک لیوان بزرگ شربت آناناس همراه یخ زیاد نوشیدم
۱۵ خوندن چند صفحه از کتاب قدرت من هستم
۱۶ ما اغلب اشتباها عملکرد خود را با هویت خود یکی میکنیم شاید شکست خورده باشید اما شکست خورده نیستید
۱۷ شکست یک اتفاق است هویت شما نیست
۱۸ واژهی جوال را جستوجو کردم
۱۹ واژه ورطه را یادداشت کردم
۲۰ زیر واژه هول آور خط کشیدم
۲۱ با دوستانم صحبت کردم
۲۲ اثر مرکب خواندم
۲۳ در وبینار شرکت کردم
۲۴ میخوام مرگ مگس درست کنم
۲۵ مژه های طبقه بالا و طبقه همکف چشمم جدالی داشتند
۲۶ با ریش سفیدی صلح برپا کردم بر چشمم
۲۷ به تنهایی ناهار خوردم
۲۸ مادر از درد دندان خانه را ترک کرد
۲۹ ظرف ها دستم را بوسیدند
۳۰ برای دختر عمویم کمی کتاب خواندم
۳۱ او آرام خوابش برد
۳۲ به خانه مادر بزرگ جهیدم
۳۳ کمی بوف کور را خواندم
۳۴ بسیار واژه های جدید یافتم
۳۵ در میان انگشتان پایم خنکی لم داده است
۳۶ از دو کاریکاتور کپی کردم
۳۷ یک مداد پرنده کشیدم
۳۸ تمرین خط کردم
۳۹ برای انتخاب رنگ لباس مدادم تردید داشتم
۴۰ بالاخره رنگ آبی را برگزیدم
۴۱ فرنی نوش جان کردم
۴۲ یک گل بنفش رنگ از حیاط به خانه آوردم
۴۳ روز را در ۱۰۰ جمله نوشتن دشواری داری
۴۴ غروب شد و گیس پرده ها را باز کردم
۴۵ روشنایی روز به پشت کوه ها خزید
۴۶ با مادر بزرگ و بچه ها خیار و نودل خوردیم
۴۷ گزارش نیکم را نوشتم
۴۸ شام را پاره پوره خوردم یکم اینجا یکم آنجا ۴۹ کمی قدم زدن شبانگاهی داشتیم
۵۰ گزارش نیکم را از دفتر به تلفن همراه انتقال دادم
۵۱ آنقدر به آسمان زیبای شب نگاه کردیم که گردنمان درد آمد
۵۲ ستاره هارا دیدیم
۵۳ ماه اندکی با لطافت بر ما تابید سپس پشت ابر ها پنهان شد.
۵۴ تاب خوردیم
۵۵ مرور خاطرات کردیم
۵۶ باهم خندیدم
۵۷ کاش میشد در حیات بخوابیم
۵۸ امروز جملاتم از دیروز بیشتر شد
۵۹ خواب بر دوشم نشسته است
۶۰ شب بخیر
ظرفها دستم را بوسیدند😄✨✨
سلام خانم ابراهیمی عزیز.
گزارش نیکتونو با لذت خوندم. سرشار از زندگی، آگاهی و امید بود. بسیار آموختم
قلمتان پایدار💐
سلام مریم جان
نوشتن گزارش نیک در ۵۰ جمله را دوست داشتم. چه روز دلانگیز ی داشتید.
مریمجان مرگمگس چیه؟
خوب مینویسی.
چه تدبیر هوشمندانهای برای گزارش نیک و ۱۰۰ جملهی روزانه
و چقدر تشبیهات به دلت نشست
– من نمونهی بارز آن آزمایشهای روانشناسی اجتماعیام که میگفتند: هرچه تعداد اعضای یک گروه بیشتر شود، مسئولیتپذیریِ هر عضو کمتر میشود. وقتی کمتر بودیم، گذاشتن گزارش نیک، حتی در ساعتهای آخر، برایم مسئلهای ناموسی بود و نمیخواستم تعداد پیامها از حدی پایینتر بیاید. حالا که از صد نفر رد شدهایم و هر روز رکورد میزنیم، خیال میکنم حتماً دیگران حواسشان هست و گزارش من هم خیلی واجب نیست.
– «بیلنگرِ» بهمن شعلهور را در رمانجا شروع کردیم. نسبت مشکوکی بین پزشکی و نویسندگی وجود دارد. انگار موقع نسخهنویسی، داستاننویسی هم یادشان میدهند.
– به چند صفحهی آخر «یادداشتهای یک پزشک جوان» رسیدم. فقط یک مشکل دارم؛ برای شبهای بعد دیگر بولگاکفی نمانده. راستی، او هم پزشک بود.
– برای سایت خیالیام، که فعلاً بیشتر به وعدههای افتتاح پروژههای عمرانی شباهت دارد، رفتم سراغ جزوههای کارشناسی. یادم افتاد چه چیزهای نابی، خارج از برنامهی درسی، از استادها یاد گرفتیم؛ مثلاً زبان عشق گاتمن. کارشناسی برایم رنگ بیشتری داشت. در این دانشگاه جدید انگار خاک مرده پاشیدهاند.
– چنل خانم قاسمیزادگان را در تلگرام پیدا کردم. برای اطمینان، «خسرو خوبان» را سرچ کردم. بعد که نوشتههایی دربارهی نینی دیدم، هویتشان تأیید شد. حالا فقط باید عملیات اقناع را طوری پیش ببرم که آخرش خودشان به این کشف بزرگ برسند: «مهرگان» هم اسم دختر است، هم پسر؛ و اصلاً گزینهی دیگری برای نینی وجود ندارد.
– صفحات صبحگاهی نوشتم.
– از وقتی که چشم باز کردم عطسه عطسه عطسه. از همه جایم آب میریخت. فشار همه جانبه. آلرژی خر است. من دیگه خستم.
– در نویسندهساز شعرهایی خوانده شد از دفتر؟ «کاش». یک نفر هم از برنامهریزی پرسید که من حس همان مرد زردپوش کمینکرده را گرفتم. انتظار داشتم که پرده از راز یک برنامهریزی اسرارآمیز برداشته شود و از فردا بتوانم همهی غلطهای نکرده را جبران کنم، اما استاد گفتند که گزارش نیک بنویسید. بله، گردن نهادیم الحکم لله.
– دو ساعت توی حمام بودم.
– آخرین جلسه شعرماهی هم تمام.
– آخرهای شعرماهی نگار آمد. با خودش چیپس و پفک آورده بود. گفتم ترک کردم اما به خاطر تو یک شب هزار شب نمیشود.
– ولنویسی هم داشتم.
حلزون بر مدار کهشکان راه شیری حرکت میکنه؟
ارتباط است سالواژهام. برنداشتهام برایش تا به امروز قدم موثری. قدم موثر چیست؟ خود موثر چیست؟ از سالواژه چه توقعی دارم؟ چه شد که ارتباط را برگزیدم از میان این همه خوبان؟
میبرد مرا به کودکی ماه
فکر کنم امشب هم نمیگذارد بخوابم. بیشتر از دویست میخورد نور زردش. تا یک ساعت دیگر بالای سرم را میگیرد و نورغره میرود تا صبح.
میگویند تماشای ماه نشانهی عاشقی است. مربی گفت امروز، ارجحیت دارد نشانه بر زبان. به تعداد آدمیان معنا دارد هر نشانه. میاندیشم به ماه و معناهایش. چه معنایی دارد برای من؟ عاشقی نیست والله. میبرد به کودکی ماه مرا. دوست داشتم آسمان و متعلقاتش را. ساعتها حرف میزدم شبهای تابستان با آنها. نئونی شده ماه حالا. عصبانیست و نگاه میکند خیرهخیره. تغییر داده روزگار او را هم.
خیانت نکرد امروز. بیدار شدم در آغوشش. سحر. اما تکرار شد برای من دومینو. چک افسری خواباندم و پرداختم به خودم. ویدیو دیدم دربارهی روانشناسی و فکر کردم به آن. دشوار است انتخاب برایم. برابر است کفهی ترازو. ذخیرهی یکسال یا یکسال تلاش؟ مشخص میشود تا جمعه.
واژهنویسی بود آزادنویسیام. چقدر کم میدانم در لحظه. میخواهم ادامهاش دهم. تمرین روزانه. میبرد راه به جایی در بلندمدت. و کاریکلماتور بود ثمرهی امروزش.
میخواهم مثمرثمر باشم. بیلنگر را تمام نکرده، آغازیدم داییجان ناپلئون را. روز عاشقیست سیزده مرداد؟ از کچا آمده این نحسی؟ چرا سیزده؟ چیست خرافهی پشتش؟ شاید هم علتی دارد و معلولی علمی یا فسلفی.
داییجان که بود چه کرد؟ فرزند ارشد خانواده. کسی که فکر میکند بهواسطهی سنش خواهر و برادرهایش را خداست. در جنگ نیشابور و ممسنی مشقاسم تیر خورده را روی کول انداخته و حیف نتوانست نجات دهد سلطانعلی را.
رسید بالای سرم ماه. روا نیست خوابیدنم اینطور، اما میخواهم تجربهاش کنم پس از چند سال تابستان را روی ایوان.
چشمهایم را میبندم
نورغره میرود ماه
بازیگوشانه
داروَگم.https://t.me/sarazolfaghary
سال واژهام:خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت
الان داشتم فکر میکردم هرروز به میزان خوددوستی خودم یه نمره ای بین ۱تا۱۰ بدم.
تو این مدت که گذشت خوددوستی من نمره ۰ رو از آنِ خودش کرده، ولی امروز تا نمره ۲ پیش رفتم شایدم۳ و فکر میکنم این پیشرفت محسوب میشه. بازم خداروشکر.
صبح ساعت۶ متوجه شدم به مرخصی اجباری ماهانهی طبیعت زنانه دعوت شدم که قبلا با نشانهها بهم خبر داده نشد بود، شایدم من انقدر مشغول مهمانداری بودم که توجه نکردم بهش.
امروز به تایماز سری زدیم و خوشحال شدم که بهتر از دیروز بود و زوزههای دل تنگی نمیکشید و با اسکافیلد دوست شده.
خیلی برام جالب بود که نمیذاشت سمت اسکافیلد بریم یا بهش توجه کنیم، همهی توجه ما رو برای خودش میخواست و حس میکردم داره به اسکافیلد فخرفروشی میکنه. از ذوق مرگیش خیلی ذوق کردم، مثل یه توله شده بود، ورجه وورجه میکرد و مدام دورِ من و خواهرم طواف میکرد.
روزِ پر دردی داشتم در حد فلج شدنِ پاهام، چاره اش موشکِ فریاد رَسِ شیافِ که تو این وقتا به دادم میرسه، اما نگهش داشتم تا یکساعت قبل از بیرون رفتن استفاده کنم.
خواهرم ماکارونی بچه دوست پخته بود و کودک کوچولوی درونِ ساره و عامر کلی چشماش قلبی شده بود.😍🍝
بعدازظهر با خواهرم رفتیم بازار سرپوشیده چهارسوق و امروز کلی به من و خواهرم خوش گذشت، خواهرم برای من، دخترش و پسرش کادو خرید، خریدامون رو خیلی دوست داشتیم، من هم برای عامر هدیه خریدم تا اونم شاد بشه.
برگشتیم خونه و دیدیم عامر هم از هایپرخرید کرده.
شام نذری خوردیم، شیر آش دست پخت مادرشوهرم بود که فوق العادهست و خواهرم تا حالا شیر برنج به این خوشمزگی نخورده بود و اونم چشماش قلبی شد.
در آخر هم فیلم (The Help) رو برای دومین بار با خواهرم دیدیم که بسیار پیشنهاد میدم ببینید.
القصه امروز روز درد، کادو، خوشمزگی و لذت بود برام.
از خدا متشکرم بخاطر تجربه تک تک لحظه های امروزم.☁️💝
شبتون بهشت 🌟
– عاقا، موسیقی. توانمند است موسیقی…
شیفتهی موسیقیِ اول وبینار شدهام! همان دیروزیه. امروز هم بود. دانلودش کردم و صد بار پشت هم گوشش دادم. افراطیام من. در همه چیز. در «نوشتن» هم. در «نوشتن» اما خودم را قانع میکنم که دارم افراط را جای درستی خرج میکنم. هر چند میدانم که «نوشتن»، زندگی کردن است، نه فقط نوشتن. بگذریم.
دوباره از همان سپاسهای فراوان از آقای کلانتری که این موسیقی را به من رساند. موسیقیِ اصلی سریالِ «Succession» است (که ندیدهام) و آهنگسازش نیکلاس بریتِل.
Succession (Main Title Theme)
از موسیقیِ بیکلام بگویم. میدانی، تو را میکِشد در خودت و بعد، میبَرَدَت فراسوی تو. ناگهان، نشستهای روی صخرهای، زیر آسمانِ شب. داستانِ کاملی را زیستهای، کشمکشها را گذراندهای. بهتزده مینگری به اطراف اما، میدانی.
موسیقی تمام میشود و پلک که میزنی، داری در اتاقت راه میروی.
یک آلبوم بیکلام با سبک آلتِرنِتیو راک که به نظرم شاهکار است:
The Bones of a Dying World» » از گروه If These Trees Could Talk
– سالواژهام: نِوِشتیَت
– با روزواژهی «برگپوش» نوشتم:
گفت: «دردم را، با انتقام برگپوش خواهم کرد.»
– ویدئوی جالبی در یوتیوب دیدم، درمورد عطری عجیب. عطری که بویی غیرمعمول دارد. بوی باروت، خون، آهن، پوست و گوشت، بتادین، پوسیدگی، گُلِ خشک… نامش «Inexcusable Evil» است، از شرکتی روسی که عطرهایی با رایحههای غیرمعمول تولید میکند.
اکثرِ افراد این عطر را نمیپسندند و با بوییدنش احساسِ افسردگی میکنند، احساسِ خفگی و درماندگی. عجیب نیست. اما برخی، این عطر را نه یک رایحه برای خوشبو شدن، که اثری هنری میدانند. اثری که شلیک میکند، زخم میزند، میپوسانَد و میکُشَد و در آخر، گُلی بر قبر میگذارد. تداعیای از داستانِ جنگها شاید.
بین حواس، بو را فراموش میکنیم. با اینکه شاید هیچ حسی به اندازهی بو میخکوبمان نکند، حافظهمان را لمس و نوازش نکند.
– در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. رقصاندن جملات را خیلی دوست دارم. اصلا نمیتوانم بدونِ این رقص. مگر میشود یک جمله را صد جور ننوشت؟ حتی اگر آخر، برسی به همان جملهی اول.
– با بچههای داستانک، برای پنجشنبه شب جلسه گذاشتیم تا باهم داستانک بنویسم.
– «مَدّ و مِه» را خواندم؛ یک تیغ، گوشهی اتاق، در روشنتاریکی. نثر ابراهیم گلستان خب، عجب نثریست. و دیدگاهش و بیانِ دیدگاهش. داستانش، زنجیریست که جلو میبَرَدَت. اما اساسش، صرفا جلو رفتن نیست. لمسِ حلقههای زنجیر است تا انتها. اساسش همجنس بودنِ حلقههاست با حلقههای قبلی و اشتراک ظریفی که حلقهها در نهاد دارند. باید لمسشان کنی تا دریابی. آن وقت، شاید بتوانی شط را در مه ببینی.
با جملاتی از این داستان، گزارش را تمام میکنم:
«من رخت کندم رفتم برهنه روی تخت یک لحظه گوش دادم دیدم که غیر خواب هیچ چارهای نبود.»
«شب سنگین و خیس بود.»
«و هر چه بود رفت، و دیگر نبود، و گیجی تهی شدن ناگهانی بود،…»
«…و من در این میانه میان غریبهها مبهوت.»
«تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانهست. میماند. […] تلخی تصویر واقعیت است. تصویر روی شیشهی مات تو، وارونه، کوچکتر از واقع.»
«…این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زودرس ارزان؟»
«…یک پنجره چه فایده دارد؟ من شط میخواهم روشن.
من چشم میخواهم بینا.»
«تاریکی را هم باید به چشم دید. برای دیدن، روز کافی نیست، چشم میخواهد.»
«من از شکاف این حقارت مستولی بُعد زمانی بودن را میبینم، و میجوشم.»
«…اینجا بودنِ اینجا حالیست مطلقا مربوط به نحوه و اندازه وجود آدمها.»
«باید بود. بی بته بودن، در واقع، نبودن است.»
«من حس میکنم که بیدارم اما دارم دیروز میبینم.»
«با آن بود، از آن بود، آن بود.»
«اشکال در شب نیست. اشکال در نبودن نور است، و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظار صبح باید داشت.»
https://t.me/LailyMaddah
گروه داستانک؟
من شبیه سنجابی میمونم که دنبال فندقهاش میگرده. هر کانال و گروهی که مفیده، شاخکام میجنبه و میخوام ازش سر در بیارم.
اگه میشه منم عضو بشم
گزارش نیک ۴۹
سالواژهام: فاصله
—امروزم به تمرین شعر گذشت. نیم ساعت مانده به شروع کلاس ارسالش کردم.
—ناهار پختم.
—بیمحلی به لباسشویی کردم. از بس صدایش بلند است.
— غذای سامی و راکی ( سگهای خانهمان) را آماده کردم و خودم برایشان بردم. سامی و راکی توی حیاط خانه دارند.
—از روی «دفترچهی خاطرات و فراموشی» محمد قائد رونویسی کردم.
— کمی پیادهروی کردم و شکلات تلخ خریدم.
— الهه علیزاده از ابوالحسن نجفی در بارهی زبان برایمان خواند. سارا چگنی هم آمد و از مزهها گفت.
— وبینار نویسندهساز امروز پر و پیمان بود.
— آخرین جلسهی شعرماهی ۱۱ بود. این ۵ جلسه خیلی زود گذشت.
—حرفی ندارم جز حال خوب برای شما و یک خواب راحت برای خودم.
ادرس کانال تلگراممhttps://t.me/nahid40rasti02:
سالواژه: ویلویلی
کبوترای شهری (شکسته):
پرندهها. کبوترای شهری که حمله کردن به دونهها. دونهای اونجاست؟ چی ریخته شده رو زمین؟ نمیشه که بشه شعر؟ نمیشه که بشه شعر؟ نمیشه که بشه شعر؟ که دود و ترافیک، که گرمایی که بهش عادت ندارم با یه پرنده ترکیب شه؟ پرندههایی که از جنگل مهاجرت کنن به شهر و گیر کبوترای زشت شهری بیفتن؟ چجوری باید شعر امروزو بنویسم؟ یکی از شعر قدیمیام؟ چقدر وقتم تلفه. وقتم شده مثل کبوتر شهری. کبوتر که بهش میاد پرندهی ارزشمندی باشه اما تو گرما و دود شهر تلف میشه. قداستش از دست میره. پرندگیش رو از دست میده. راستی راستی شهر همهچیزو از آدم میگیره؟ آب و دونش میده و سیاه و کثیفش میکنه؟ اگه نه پس چرا گنجشکَکای توی روستا اوج دارن ولی کبوترای شهری انقدر دودبهسر و خاکبرسرن؟ گناه داره اینجور بگم؟ حیوون خداست و گناه داره، نه؟ گناه داره وقتم. حیوونکی خداست اونم. گناه دارم منم. حیوون در-تلاش-برای-متمدنشدن خدام منم. گناه دارم منم. گناه داره بابام. گناه داره وقتمون. وقتمون رو دون کردیم و پاشیدیم. بعد فهمیدیم هنوز اعلام نکرده بودن بپاشین. پس اون دونایی که مونده رو باهاس نگه داریم تا وقتی که دوباره بگن بپاشین. دوباره باهاس بپاشیم. دوباره باهاس بپاشیم. تو این گرما، تو این شرجی. تو این گرما و شرجیِ شهری. تو این گرما و شرجیِ شهریِ لعنتی.
کلمهغلتان (سالم):
میغلتم لای کلمات. لول میخورم میان هذیانیات و خاب، خاب میخاهد ببردم با خود. نمیگذارم و وقتی میگذارم مجبورم که نگذارم آن گذاشتن از دست میرود و بیداری. بیداری و جو. بیداری و شیر. بیداری و تبدیل شدن به همان کبوترهای شهری پرخور. بیدار شدن و شکستن آنچه چسبیده بودیاش. که ثابت کند بهت که امروز روز تو نبوده. و تو کمخاب و پرخوراکی امروز. و میشکنی. یک چیزهایی میشکند و استرس هم سنگ میپراند سمت شکستنیهات که نشد، نتوانستی، دیدی؟ دلت میسوزد برای خودت؟ میترسی؟ حق میدهم به تو. باید میخابیدی. باید میخابیدی. باید میخابیدی. نخابیدی و نابود شد. نابود شد پس بیخیال. فکر فردا را به یاد بیاور. فردا. شروع تازه. چقدر از اول؟ این همه از نو ساختن درت نیاورده از پای؟ چقدر از اول آخر، چقدر از اول؟ وول زدی لای کلمات تا شعر شوند و نشدند. حالا باید وول بزنی لای شعر. خاک بر سرت با این وول زدنهات.
خانهی آرزوها (سالم):
دعوتم امروز. خانهی آرزو. دوست دارم بگویم خانهی آرزوها. مثل کلیدر که میبینم گلمحمد و کسوکارش را صدا میکنند «گلمحمدها». برای آرزو از گلمحمد گفتم. آرزو همیشه مشتاق شنیدن داستان است. خیالی باشد یا نباشد، شنونده بودن آرزو واقعی واقعیست. میگویم برایش. میگویم که گلمحمد با چشمِ کورِ بازش زیورِ شوهرمرده را گرفته. زیوری که سنش از خودش بیشتر است و حالا صاحب بچه هم نمیشود. و گلمحمد یکهو به خودش میآید و میبیند که این همه مدت دختردایی جذابی داشته که نمیدانسته هست. دختردایی هم نامزدی دارد توی زندان. اما گلمحمد و دختردایی توی صحرا خاک توی سر هم میکنند و فوری میروند برای ازدواج. میگویم، میگویم که یک شب گلمحمد و احتمالن فامیل میروند برای دایی جوانشان دختری که خاطرخاهش است را فراری بدهند. همان شب هم داییشان تیر میخورد و میمیرد و از گوشهی دیگر، خاهر خودشان هم با یک گدا از خانه فرار میکند به قصد ازدواج. آرزو هم برایم تعریف میکند. از داستانی واقعی. از مردی که پسرش را صرفن چون با زن پولداری ازدواج نکرد طرد کرد و به نوههای خودش هم بیتوجه ماند. از مرگ بدش. از اینکه مدتی مرده بود و توی خانه افتاده و بو گرفته بود اما کسی نمیدانست. از اینکه عاقبت همان پسر جنازهاش را یافت. و میگوید حتا توی مراسم ختمش هم بوی جنازه مردم را اذیت کرده. و از داستانهای دیگر. آرزو فقط خوب نمیشنود، خوب هم تعریف میکند. ماجرا توی دهانش ماجرا میشود.
فرنیخوران (سالم):
آرزو یادداشت کانالم را خانده بود. نوشتههای طولانیتر وشخصیترم را بیشتر دوست دارد. خانده بود که دستورپخت فرنی را اسکرین گرفتهام و خانده بود که غذای سفید و کلن رنگ سفید، به نظرم شیک و پیک است. برایم فرنی درست کرده بود. دو رنگ. زرد ملایم و سفید. رویش را سفید گذاشته بود تا شیکیِ رنگ سفید چشمم را جلا بدهد. خوشمزه بود. لطیف و خوشمزه. خودم هم سفید پوشیده بودم امروز. آرزو گفت پیراهن قشنگیاست. خوب است که توی یک پیراهن سفید یک چیز سفید شیک خوردم، نه؟
یکمی خیس شده موهای صافت (سالم):
عکس دخترهایش و دوستشان را نشانم داد. چند تایی را که به نظرم بامزه بودند لایک کردم برایم بفرستد. گفتم شاید دختر کوچکش را کشیدم. و او گفت آخرین نقاشیای را که توی کانالم گذاشتم دیده. ترسناک به نظرش آمده. اما به هر حال گفت میفرستد و من هم اینجا مینویسم که یادش بیاید. وقتی عکسها را میدیدیم رشد موها را مقایسه کرد. گفت دوست بچهها پارسال موهایش را کوتاه کرده و حالا حسابی بلند شده. گفت موی صاف اینگونه است. بعد هم گفت که دختر بزرگش خودش را اینطور دلداری میدهد که برای فرفریها آهنگ میخانند اما برای موصافها نه. تکذیب کردم. نصفه نیمه آهنگ «یکمی خیس شده موهای صافت» را یادم آمد. سرچ کردیم توی نت و گذاشتیم یک بار پخش شود برامان.
منچ (شکسته):
امروز خوب شیش آوردم ولی یکلازم بودم. دور اولو که با قدرت شروع به بازی کردم باختم. به خاطر یک. آخه یک؟ دور دومم باختم. شاید به خاطر همهی عددا. بچهها پاهاشون رو کرده بودن توی پیراهنشون و جوری نشسته بودن که حرکت براشون سخت بود. وقتی حرکت میکردن یاد فیلم «خشت و آینه»ی ابراهیم گلستان میافتادم. یه سکانسکی توی شیرخارگاه داره که بچهها سوار دیگهای مسی شدن. یه صحنهی عجیب و سورئال. در هر صورت باختم. وسطای منچ دیدم ساعت نزدیک ۸ شبه. رفتم و شعری که از بعدازظهر روش کار میکردمو راست و ریس کردم. آخرشو مونده بودم. چند بار برای دوستم خوندم و با توجه به متن شعر گفت: «لعنت به نیامدنت.»
منم همونو گذاشتم پایان شعر و استاد هم گفت که پایان جالبی داره. جالب بود. شعرم در نهایت شد این:
«ما داریم راه میافتیم و تو
آدمبزرگانه خمیازه میکشی
لمیدنت ساعت را نفس انداخته
اما گلّهی شناور نصیحتهات
هرگز به گوشمان نخاهد رسید
ما داریم راه میافتیم و تو
هر قدر زمان را خستهتر کنی
همکناریات راحتتر
از کنارمان عبور میکند
ما داریم راه میافتیم و تو
دیگر هیچگا…
آه…لعنت به نیامدنت»
خردهها (شکسته):
دیر برگشتم خونه. جلسهی بازخورد شعرماهی رو شرکت کردم. و همون بین، لباسامو اتو کردم، یهسریشونو شستم و یهسری دوختنیها رو هم یکم قبلتر از همهی اینا دوختم. یادداشت و روزگفتار توی کانالم گذاشتم و با نوشتن این گزارش، کارام تمومن، تموم.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم. چون دیروز به معجزهاش پی بردم.
شش صفحه از نسخهی قدیمی و نسخهی جدید «جاده» را کنار هم خواندم و مقایسه کردم. خیلی طول کشید، اما کیفیت خواندنم بهتر شد.
کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. فهمیدم دزدهای دریایی درواقع به دنبال عدالت بودهاند.
وبینار نویسندهساز را بودم. بعدش سعی کردم جملهای را به چند شکل بنویسم.
درس خواندم و تو کلاسها گوش دادم. تو کلاس عملی اضطراب کمتری داشتم.
چندتا آهنگ شاهکار یافتم.
امتیاز امروز: ۸
1-شب بیدار بودم.
2-نه و نیم تا یازده و نیم صبح خوابیدم.
3-چرخی در کانالهای مدرسه زدم.
4_امروز نوبت شعرماهی بود.
5-کتاب هفته را دانلود کردم بخوانم و بعدش هم شایدموفق شوم بسرایم.
6-ستاره از شرکت آمد و گفت عمو را دیشب بیمارستان بستری کردند.
7-به محض شنیدن حالت خفگی به من دست داد.
8- بعد از شنیدن خبرهای بد دچار آپنه تنفسی میشوم.
9-مدتیست آسنترا پیدا نمیشود و این موضوع حالم را بدتر میکند.
10-با بابا رفتیم بیمارستان، راهمان ندادندگفتند فقط بستگان درجه اول.الان پسرش پیشش است.
11-این را که گفت مغزم سوخت پسرش تازه یادش آمده پدری هم دارد.
12-فهماندن اینکه برادر جزء بستگان درجه یک است به نگهبان غیر ممکن بود.
13-بالاخره توانستم آسنترا گیر بیاورم نفسم به زور بالا می آمد.
14-ساعت 5 از بیمارستان حرکت کردیم.
15- در راه برگشت با ایرپاد به وبینار گوش دادم.
16-نمی توانستم ریسک کنم و جلوی پدرم از بلندگوی ماشین مطالب غیرقابل پیش بینی استاد را پخش کنم.
17-در حال رانندگی وسط وبینار مادرم زنگ زد.
18-گوشی به دست در حال گوش دادن به وبینار نان بربری هم خریدم.
19- یک گوشم به وبینار بود و یک گوشم به گفتگوی با پدرم.
20-غروب کلاس شعرماهی داشتیم.
21-به حدی شعرهای این جلسه عااالی بود جای آن دارد که به عنوان مجموعه شعر بچه های مدرسه چاپ شود.
22-اولین دوره شعریست که شرکت کرده ام.
23-اسم شعرماهی خیلی قشنگ است اما در این دوره ماهی اش را حذف کرده اند.
24-استاد در کلاس گفت خانواده های شما در کنار شما چه حسی دارند.
25-هیچ حسی ندارند چون یا در کلاسیم یا مشغول خواندن و نوشتن.
26-بیشتر وقت بچه های مدرسه در هر کجا هستند در راستای کلاسها و برنامه های نویسندگی تعریف می شود.
27-استاد گفتن یک کانال تلگرامی جدا برای شعر داشته باشیم.
28-بااین اوصاف باید بسیار بِشِعرَم.
29-زمان مصاحبه دوره نویسندگی خلاق به نوشتن داستان جدید هم فکرنمیکردم بیشتر دنبال بازنویسی بودم.
30-باچه اعتماد به سقفی دم از شعر هم میزنم.
31-بارالها استاد با خواندن شعرهایم به کلمه افتضاح و درجه آن اکتفا کند.
32-معبودا ما را از گازخوردها در امان دار.
33-حلزون امشب در زیبایی آسمان گم شده.
34-دیگر به اسماء یارایی نیازی ندارم.آسنترا خریده ام.
35-باآسنترای مدرسه نویسندگی(اسما) ممکن است اُوِر دوز شوم.
36-اگر کسی نیاز داشت فعلا میتوانم اسما را به او قرض دهم.
هرگز فکر نمیکردم به چیزهایی علاقهمند شوم که روزی از آنها فراری بودم. اما زمان چهها با آدم نمیکند. یکی دو روز است که بند کردهام به موسیقی فولکلور عاشیقها. بیشتر «آپاردی سیلر سارای» را میشنوم و «امان امان» را. تازه متوجه قصههایی میشود که در دل همین نغمههای عاشیق خوابیده است. اکثر این نغمهها روایتگونهاند. مثلن عاشیق طبیعت بکر زادگاهش را آمیخته با خاطرات کودکیاش توصیف میکند یا داستان یک عشق را روایت میکند. بچه که بودم نمیفهمیدم پشت چهچهی عاشیقها چه کلماتی پنهان شده. در واقع خود حرفشان را نمیتوانستم از میان آواها تشخیص دهم، معنا که سر جای خودش. همین اتفاق باعث شد توی آزادنویسیام بنویسم: «میل به داستان همیشه قرار نیست آدم را سمت اتفاقات و رمانها بکشاند، گاهی داستان در نت یک ساز و در چهچهی یک عاشیق آشیانه دارد.»
من یک عادتی دارم، وقتی نسبت به چیزی شوق نشان میدهم مایلم درموردش کتابهایی هم پیدا کنم و بخوانم. در واقع سعی میکنم شوقم را برای حفط شدن با مطالعه تغذیه کنم. امروز رسیدم به کتاب «افسانههای آذربایجان» نوشته صمد بهرنگی. آهنگ «آپاردی سیلر سارای» راغبم کرد به خواندن این افسانهها.
مادربزرگ، قصهی سارای را همیشه برایم تعریف میکرد. مادربزرگ همیشه قصهای نو در چنته داشت. مادربزرگ حتا یک بار هم قصهی تکراری نگفت. قصههای مادربزرگ آن زمان فقط برایم قصه بودند، بهانه بودند برای خوابیدن، الان ولی حسرتاند و خوشحالی. حسرت برای از دست دادن قصهگویم و خوشحالی برای قصههایی که در کودکی شنیدم ولی زمان از خاطرم پاکشان نکرد.
سارای دختر زیبایی بود که دل در گرو جوانی فقیر داشت. خانوادهی دختر، بهویژه پدرش، با این عشق مخالف بودند و در نهایت سارای را به ازدواج مردی ثروتمند درمیآوردند. عاشق که به وصال نمیرسد، آواره و سرگردان میشود. سارای هم از این ازدواج اجباری خوشبخت نمیشود. در برخی روایتها، برای فرار از این سرنوشت خود را به رودخانه میاندازد و سیلاب او را با خود میبرد. عاشق که میرسد، دیگر دیر شده است و با حسرت میخواند: آپاردی سیلر سارای. (سیل سارای را با خود برد.)
مادربزرگ صدای خوبی نداشت ولی لحنش سوز غریبی داشت. بچه بودم اما عشق را میفهمیدم و از دست دادن را حتا بهتر از عشق درک میکردم. یادم هست همیشه میپرسیدم: «پس بالاخره عاشقِ سارای چه شد؟» مادربزرگ میگفت: «آوارابالا آوارا قالدی.» یعنی بیچارهی آواره آوارهتر و سرگردانتر شد. میگفتم: «مگر قبل از دست دادن سارای آواره بوده که حالا آوارهتر باشد؟» میگفت: «عشقه دوشن اله آوارادی بالا.» یعنی فرزندم کسی که به دام عشق میافتد ذاتن سرگردان و آواره است.
چه روزهای شبرینی بود. میدانم که این شیرینی کفاف تلخی از دست دادن قصهگویم را نمیدهد ولی خاطرهها همیشه حسرتبار نیستند، گاهی مایهی آرامشاند. که به هر حال من این را زیستهام، هر چند دیگر تمام شده و هرگز تکرار نخواهد شد. خلاصه میخواهم دل بدهم به نوای عاشیقها. خدا را چه دیدی، شاید به فکرها و اتفاقات قشنگتری منجر شد. مثل همین خاطراتی که امروز از مادربزرگ برایم تداعی شد.
سالواژه: ریسکپذیری
دیشب خواب معلم ادبیات سال دوم و سوم دبیرستانم را دیدم. متاسفانه دقیق یادم نمیآید که چه خوابی بود. اما همان خواب باعث شد که خاطرات آن دوران، بهخصوص زنگهای ادبیات، بر تمام ساعتهای امروزم سایه بیندازد. در آن دو سالی که معلممان بود، شاید فقط دو سه بار به ما درس داد. فکر میکنم از درسدادن خوشش نمیآمد، انگار بیشتر میخواست چیزهایی یاد بگیریم که نظام آموزشی از ما دریغ میکرد. مثلا در کلاس از کتابهایی که خوانده بود، حرف میزد. حتی بعضی وقتها برایمان داستانهای غیر درسی میآورد و با صراحت از رابطه عاشق و معشوق میگفت، همان معشوق مدنظر خودمان نه معشوق معنوی و خدایی.
کلاسهایش بوی زندگی واقعی میداد و همین برایم جذاب بود. پیش خودم میگفتم درس را میشود بهتنهایی یاد گرفت، ولی این حرفها را نمیتوان جای دیگری شنید.
یک روز در حضورش از دهانم پرید که میخواهم نویسنده شوم. انتظار داشتم مثل معلمهای ادبیات قبلیام، با دیده تحقیر به من بنگرد و بگوید: هنوز زود است برای این حرفها بچه. اما او با خوشحالی لبخندی زد و قرار شد که نوشتههایم را برایش ببرم تا نظر دهد. بهخاطر ترسهایم آنقدر در نشاندادن نوشتههایم دستدست کردم که سال بعدش از مدرسهمان رفت. ولی تا زمانی که در مدرسهمان بود، نکتههای مهم نویسندگی را برایم توضیح میداد و مدام تشویقم میکرد که بنویسم. بعد از این که رفت، سالها به فکرش بودم تا اینکه روزی فهمیدم استاد ادبیات خواهرم در دانشگاه است. با شور و شوق به او پیام دادم. هم مرا و هم رویای نویسندگیام را بهخاطر داشت. دوباره قرار شد نوشتههایم را که حالا دیگر در نشریه چاپ میشدند، برایش بفرستم. این بار دغدغهها و دلمشغولیهای دیگرم نگذاشت که چیزی ارسال کنم. بهعلاوه از این هم خجالت میکشیدم که دریابد با آن همه اشتیاقی که قبلا داشتم، حالا خودم را گم کردهام و در نویسندگی اصلا جدی نیستم. اما باز هم مثل قدیم هر جا در نوشتن به مشکل میخوردم، به او برمیگشتم و او سوالی را بیپاسخ نمیگذاشت. سرانجام زمانی که تصمیم گرفتم به شکل جدی بنویسم، سراغ پروفایلش در تلگرام رفتم تا از او کمک بگیرم. اما وقتی عکس پروفایلش را دیدم بهیکباره چیزی درونم فرو ریخت. چند روزی میشد که از دنیا رفته بود.
اما گزارش نیک امروز از این قرار است:
۱. نصف روزم صرف آپدیت وبسایتها شد و طوری چشمانم درد گرفت که از محدودیت جسمیام بهستوه آمدم. بهراستی چرا گاهی بین مغز و جسم تعادلی وجود ندارد؟ مثلا مغز میخواهد کار کند ولی جسم خسته میشود.
۲. در وبینار نویسندهساز حضور داشتم. مثل همیشه، جملههای مهم را در فایل وردم نوشتم.
۳. آهنگهای درخواستی مادرم را دانلود کردم تا موقع رانندگی و آشپزی حوصلهاش سر نرود. البته اول قرار بود پلیلیستش فقط آهنگهای هایده باشد، اما وسط کار جای خالی حمیرا، لیلا فروهر و مهستی را هم حس کرد! تازه میخواهد یک لیست دیگر از خوانندگان مدنظرش ارائه دهد. خدا بهخیر کند!
۴. آزادنویسی انجام دادم، البته خیلی دیر.
۵. گزارش نیک نوشتم.
ـ صفحات صبحگاهی نوشتم.
ـ پیادهروی رفتم و کتاب «نوشتن گفتوگو در ادبیات داستانی» را خریدم تا بخوانم.
ـ آزادنویسی جانانهای داشتم.
ـ با دوست سفر کردهام صحبت کردم. از آن سر دنیا هنوز هم آنقدر به من نزدیک است که به راحتی مرا از زشتی دنیا دور میکند.
ـ کتاب «آه و دم» را پیش بردم.
ـ با آنکه اصلا رمقی نداشتم، گزارشی هرچند کوتاه و گزیده نوشتم.
گزارش نیک، سهشنبه نهم تیرماه ۱۴۰۵
سال واژه:جسارت
کار نیک امروز تقریباً به طور کامل به بخش «خدمات حملونقل و پشتیبانی کودکان» اختصاص داشت صبح، رساندن و برگرداندن از کلاس بسکتبال، عصر، رساندن و برگرداندن از کلاس ژیمناستیک و در فاصله بین این دو مأموریت مهم، میزبانی از یک دوست کوچک و بازیهای پرهیاهوی کودکانه.
اما مهمترین اتفاق روز، بیتردید، پایان یک همکاری طولانی و تاریخی بود. بعد از حدود یک هفته مذاکره، تشویق، وعده، جایزه و تلاشهای دیپلماتیک، یکی از اعضای کوچک خانواده بالاخره تصمیم گرفت به عنوان یک شهروند مسئول، شخصاً به دستشویی مراجعه کند و رسماً با پوشک خداحافظی کند.
پوشک با چمدانی در دست و چشمانی اشکآلود صحنه را ترک کرد و ما برای نخستین بار احساس کردیم شاید واقعاً بشود به آینده امیدوار بود. 😄
https://t.me/MashgheBodan
سالواژهام: استمرار
میخاهم در ابتدای گزارشهایم خودم و آن روز را به چیزی تشبیه کنم.
امروز من «گوش» بودم. شنیدم صحبت آدمهای نازنین را. آنها که گوشی برای گفتنِ دردِ دلشان میخاستند.
-صبح کمی زودتر از خانه بیرون زدم. پاهایم هوس راه رفتن داشتند و سرم هوای فکر نکردن. گرما هم بود و از بالا به پایین نگاهم میکرد. فاکی نشانش دادم و قدم زدم.
-استایلی زدم چنان خفن که خود نیز قربان قد و بالای خودم رفتم. امروز هرکه مرا دید گفت چه خوشتیپ. زیبایی پراکنیدم.
-نامهی لنا جانم را پست کردم. ذوق دارم نظرش را بدانم.
-نیلوفر (شما نمیشناسیدش)، آمد محل کارم. دلش پر از درد بود طفلک. حرف زد بسیار. امیدوارم موقع رفتن سبکتر از آمدنش شده بوده باشد.
-ناهار نخوردم. نشد. به جایش قهوه نوشیدم. دارم قهوه زیاد مینوشم؟
-شغل چرا درونش حروف آشغال را دارد؟؟
-وبینار نویسندهساز هم که بودم. میدانید. جمله ورزی کردیم. چسبید.
-با دوست عزیزم صحبت کردم. او را دعوت به آرامش کردم. تصمیمات جدی به تحلیل جدیتر نیاز دارند. دوستت دارم. کمی آرام باش جانِ دلم.
-جلسهی آخر شعرماهی بود. چه زود گذشت. شعرم نسبتن مقبول افتاد. شعرهای دوستانم را ندیدید. یکی از یکی بهتر. کیف کردیم کیف.👌🏻😍
-کانال شعر زدم. شاید آدرسش را هم به زودی به شما بگویم.
-دوستم گفت به صحبت با من نیاز دارد. به سوی او شتافتم. البته از پشت تلفن. صحبت کردیم. گفت صحبت با من حالش را بهتر کرده. پروانهها در دلم عربی رقصیدند.
هروقت که میتوانم با بودنم حال کسی را خوب کنم، زندگی برایم قابل تحملتر میشود.
برای او با تمام وجودم آرزوهای خوب میکنم. قلب برای تو❤️
-نظری سریع بر اینستای منحوس انداختم. دیدم غلام خان استوری گذاشته. ننه، از هاشم بود. غلام خان عکس آخرش خیلی قشنگ بود. عاشقش شدم. هاشم را میگویم البته. سوء برداشت نشود خدایی ناکرده. 😂😍
-فهمیدم کسی رفته است پیشِ دعانویس و بخت فیلم دیدنهای ممتد من را بسته. تسلیم. تکه تکه میبینم. مارتین ایدن بیچاره چند روز است که منتظر من است.
-جملهی ابتدایی صفحه عجیب بر دلِ ما نشست.👌🏻
-راستی فردا ۵۰ روزه میشویم. میخاهم عددهای رُندِ نیکگزارش را جشن بگیرم. گیلی گیلی🎉🥳
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
گیلی گیلی😍😍
باحال بود غزاله جان😄😄
منم جمله ابتدایی رو دوست داشتم. یادم رفت تو گزارشم بنویسم.👏🏻👌🏻
سلام خانم فائق عزیز.
ماشاءالله به اندیشه نابتون. چقدر خلاقید!
👏👏👏
این جمله تونو خیلی دوست داشتم :
« شغل چرا درونش حروف آشغال را دارد؟»
واقعاً چرا؟!😐
سالواژهام: زن
_ شش صبح بیدار شدم. دستورو نشسته فایل ژوژمان س را ساختم و ارسال کردم تا یادم نرود.
_ صبحانه فقط قهوه خوردم. آزادنویسی کردم. بعدش رفتم بیرون با آدمها سروکله بزنم. آدمهای حسابی و ناحسابی.
_ وقتی برگشتم شکمم جیغ میکشید. یخچال و کابینتها را زیرورو کردم تا غذایی یادم بیاید. آمد. پاستا درست کردم. حین درست کردنش آهنگ گوش دادم. ظرفهای جامانده از دیشب هم شستم. حین خوردنش در اینستا اسکرول کردم. بعد از خوردنش هم ظرفها را چیدم توی سینک برای فردا.
_ یک قسمت از سریالم را دیدم. نخاستم ادامه بدهم.
_ نویسندهساز رفتم. تمرینهای شعرماهی را ویرایش کردم و بدون دلیل محکمهپسندی یکی را ارسال کردم. بچهماهیها خیلی خوشذوق و استعدادند. دلم میخاهد دوستشان باشم اما کامنتی نبودنم کمکی نمیکند به برقراری ارتباط.
_چنلِ تازه زدن برای شعر باعث شد سری به چنل که چه عرض کنم، تابوت نوشتههای قبلیام بیندازم. دیدم بیشتر از ۵ ماه شده چیزی ننوشتهام. در آنجا هم دستی تکان دادم. باشد که استمرار.
نیکواژه
گزارش نیک
سالواژهام: حرکت
_ نوشتمرین گوش دادن، شیرینی صبحم شد. از میان تمام تمریناتی که این یکسال یاد گرفتهام نوواژهسازی برایم حکم خوردن باقالیپلو با گردن را دارد. همانقدر دلچسب و لذیذ.
_ سری به کتاب رنج و التیام که دیروز در کتابنقد معرفی شد زدم. ترجمهی قائد، شیوا و خواندنی بود اما کتاب بیشتر به درد روانشناسان میخورد تا کسانی که به دنبال التیام رنجهایشاناند.
_ دستی به سر و گوش خانه کشیدم و ظرفها را شستم.
_ برنامهی قطارها را برای تعطیلات پیش رو چک کردم و متوجه شدم تا اطلاع ثانوی هیچ راه بازگشتی به تهران وجود ندارد.
با تمهدیداتی که اساتید اندیشیدهاند بهترین راه لذت از تعطیلات خانه ماندن است.
_ تا مطب دکتر پیادهروی کردم و آزمایشاتم را نشان دادم. کارنامهام نمرهی قبولی گرفت اما ویتامین Dام راهی تا مردود شدن ندارد و باید برایش معلم تقویتی بگیرم.
_ در مسیر، سری به فرهنگسرای فردوس زدم تا برنامهی کلاسهایش را ببینم. دبستانم نزدیکش بود و برای اردو زیاد میرفتیم آنجا.
آنوقتها نامش فرهنگسرای دختران بود. راستی چرا تغییرش دادند؟ یعنی در این شهر بزرگ نام یک فرهنگسرا هم به ما نمیرسد؟
_ کتاب عاداتی برای التیام را آغازیدم و یادداشتبرداری کردم.
به گمانم در مسیر #سوگپذیری از کتاب قائد سودمندتر باشد.
دانستههایم را در ویس با سارا ذوالفقاری به اشتراک گذاشتم و او هم برداشتش را گفت و مرا به گفتههای شیما صادقی ارجاع داد. باشد که در فرصتی سراغ راهکارهای شیما بروم.
_ جایتان خالی برای شام یک ماکارونی پرملات و پر ادویه پختم که هم خودم لذت بردم هم همسرم.
_ با سمانه داوطلب و نجمه اصغری شعری از نادرپور خواندیم و با واژهی ریشه ترکیبات تازه ساختیم.
یک خبر بیاهمیت برای شما و هیجان انگیز برای خودم. یک دفترچهی کامل را از نوواژههایم پر کردهام و امشب دومینش را افتتاح کردم.
_ در دفتر فهرستهایم، لیست اتفاقات و مکالمات جالبی که این چند روزه داشتهام را نوشتم.
از آن روز که مبینا دربارهی اهمیت فهرستها صحبت کرد یک دفترچهی درازقامت خریدهام تا لیستهایم را بنويسم. به گمانم اگر روزی خواستم داستاننویسی کنم این فهرستها در جزئیاتنویسی نجاتم دهند.
_ روزانهنویسی کردم.
_ گزارش نیک را دوباره به جای پست کانال غالب کردم.
سالواژه ی هرروزم :سلامتی
۱)امروز یک سوسک را نکشدم ، گرفتمش و ا ز پنجره انداختم بیرون .
۲)برای عروسمون قیافه نگرفدم و اونم تا می توانسد عن بازی و لوس بازی در آوَرد .
۳)پای درد و دل و مقایسه بازی های خواهر کوچک ِ متاهل و مرفه ام نشسدم و له و داغان و مسموم ام .
۴) بخش ۳۳ بیهقی را از گنجور داندول کردم و برای دوستانم فرستادم تا فردا تو جلسه ی نقد راحدتر از رویش بخوانند .
۵) وبینار استاد شرکت نمودیم .
۶)وبیکار الهَه نیز هم .
۷)چریدم و خزیدم در خانه ی پدری ام .
واژه دانگردی ام کلمه ی “مَغاک “بود :
گفت بلندان به مغاک اندراند
پاک نهادان ته خاک اندراند
مرده دلانند به روی زمین
بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی
صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنان که پراکندهاند
گر چه به تن مرده به جان زندهاند
مرده دلی بود مرا پیش ازین
بسته هر چون و چرا پیش ازین
زنده شدم از نظر پاکشان
آب حیاتست مرا خاکشان
جامی ازین مرده دلان گوشه گیر
گوش به خود دار و ز خود توشه گیر
هر چه درین دایره بیرون توست
جامی
جانز، حلرزون بنفش ر.
سالواژهام: شناخت
هوم؟
_شعر. شعر بود. جلسهی آخر این دوره. دلت تنگید؟ دلم تنگید. دوست دارم کیر در دلم کنم. چرا دلتنگی را دوست ندارم؟ چون بهنظرم بیخود میآید.
_بیخود. به رابطه میاندیشیدم. شیما در «مدار» گفته بود الگویی که در رفتار دیگران میآزردتان را بجورید. بیربطی. در ارتباط، بیربطی میآزردم. چیزی که به من و ما مربوط نباشد. میزند به سرم.
_تحمل. کمتحملم؟ دوست دارم کمتحمل باشم. چه لازم کرده تحمل کنم؟ اما. تحمل میکنم. دوست دارم کمتحمل باشم.
_شعر. شعر بود. جلسهی آخر این دوره. شعرهای کوتاه خاند. از دفتری که شعرهایش کردی بود و فارسی. قرار شد یک شعر دو سطری بنویسیم در قالب دیالوگ. بازخورد بود. بعدش. الاهی بمرم. برای تکتکشان. اگر میگفتند آبدعا خوردیم که اینجوری خوب سرودیم، به آبدعا ایمان میآوردم و میخوردم. و بعدش. رفتم سراغ کانال شعرم که امشب حرفش بود. دو شعری که امشب نبشته بودم را گذاشتم تویش. تویش: ذخایر شعری.
_باز رفتم سراغ کتاب «سکسوالیته». باید بدانم. میخاهم بدانم. دربارهی چیزهایی که رد و میلِ نوشتنشان را میبینم. بعد. نوک زدم. به این کتاب و آن کتاب. استاد گفت بود سه کتاب دارد در دستش همیشه. میخاستم سه کتاب انتخاب کنم. ولی بیشتر میخاستم. فحش مرا باز میکند. زنیکه، سهتا را میخانی که بیشتر میخاهی؟ زنیکه میخاهد نوک بزند. بزند. زنیکه میچاخاند. سه کتاب را انتخاب میکنم: دوبارهخانیِ «بیلنگر»، «تیغهی انحرافی سولاخ چپ»، «نامکانها». باز هم هر گهی که دلش میخاهد بخورد. خانم. زنیکه هم خودتی و اول و آخرت. واهای. یاد طرف افتادم که میگفت «جنده چیه مگه؟ من افتخار میکنم اگه بهم بگن جنده.» حالا زنیکه که چیزی نیست.
_دهان اینها هم شده عنریزی. کافیست تلویزیون را روشن کنی. الان هم فاطمه تلویزیون را روشن کرده و خودش معلوم نیست کدام گوریست. عن است که میریزد. در گوشم.
_شعر. شعر بود. شعر دلم خاست. خلوت و شعر خاندن و شعر نوشتن. شاید جمعِ چیزی باشد که این روزها میخاهم. تنهایی. تنآیی. خیال. کلمه. نوجویی. اینها. شعر. اینها که در شعر.
https://t.me/elahebaseda
میترا نعیمی
سال واژهام:نوشت ورزی
-امروزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغازیدم.
-تمرین دوره شعر ماهی را ویرایش و ارسال کردم ،انتظار گازخورد حسابی از استاد را داشتم که دقیقا برعکس شد .
-همچنان شب هولم را می خوانم و بعضی از پاراگرافها را رونویسی میکنم.
-دروبینار نویسنده ساز شرکت کردم .
-همراه شنیدن صدای استاد در کارگاه شعر ماهی برای مهمانان شام پختم و حسابی از تعریف استاد کیفور شدم ،به سفارش استاد کانال تلگرامی برای نوشتن شعر ساختم.
گزارش نیک
سالواژهام: نوزیستی
دروغ گفتم. اولینکاری که گفتم امروز صبح بلند شوم میکنم، رونویسی شعر نبود. هی به تعویق انداختم. گفتم حالا این یک درسم بخانم بعد، حالا ناهار بخورم بعد، حالا… حالا و کوفت. نرسیدم که. نتوانستم. از عشقبازیِ امروزم افتادم.
ولی نه، یکم رقصیدم. آن مابین کمی بخیهام هم درد میگرفت. ولی محلش نگذاشتم. عشقم را کردم. میدانی چقدر دلم برای رقص تنگ شده بود؟
از عمل آپاندیسم به اینور نرقصیده بودم. بدنم را هم طبق معمول گرم نکردم. کمرم درد گرفت. نمیدانم چندبار دیگر باید یک عضلهام را ناقص کنم تا یاد بگیرم گرم و سرد کنم.
وبینار را نصفهنیمه بودم. باید درس هم میخاندم. ولی به تمرین رسیدم. یک جمله انتخاب کردیم و آن را به چند مدل نوشتیم. سخت بود. ولی عضلات قلمم را سفت میکرد. پیشتر هم این تمرین را میکردم. اما یادم رفته بود. دوباره باید انجام بدهم.
هیچی نخاندم جز درس. فقط اسم یک مشت قرص و چندتا ویدئوی رقص به خوردِ مغزم دادم. (لااقل آن زمانهای پرسهزنی تو اینستا را کتاب میخاندی خره)
امروز وقت دکترم هم بود. یک سر رفتیم بیمارستان. روی تخت نشستم و خودم را داشتم برای شکنجهای که به سراغم میآمد آماده میکردم. یک چشمم را بسته بودم که بخیههایم را دید و گفت این که جذبیست. پاشو برو.
آنموقع باید از خوشحالی جیغ میکشیدم. ولی دکتره انقدر بداخلاق بود که حس کردم باعث اتلاف وقتش شدم. پس زیاد ابراز خوشحالی نکردم و مظلومانه از اتاقش بیرون آمدم.
کثافت گفتم یک کرم برای جای بخیهام هم بنویس، ننوشت.
بگذریم. فردا آفتاب شش صبح منتظرم است. باید یک امتحان جاماندهی دیگر را بروم بدهم. آخ آپساندیس تو چه کردی با ما.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#یادداشت
امروز جاری بودم.
استمرار سالواژهام هست و از فردا فقط؟
استمرار.
ما آيندگانیم و
اوقات بهخیر.
گزارش نیک :
سال واژهام: آفرینش
۱-امروز ۹:۳۰ صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهیام را با چشم های نیمهباز نوشتم و به سختی تختخواب را ترک کردم؛ یک روزهایی هم هست که انگار کل انرژیات ته کشیده، امروز از همان روزها بود.
۲-برای ناهار سبزیپلو با ماهی و سیب زمینی درست کردم.
۳-سهم برنج شیرین را ریختم و چشمم به گربهای افتاد که روی سایهبان خانهی رو به روییمان خوابیده بود؛ آنقدر توجهم را جلب کرد که نشستم و درموردش نوشتم و در کانالم گذاشتم.
۴-با مامان تلفنی حرف زدم، برایش از خانهای که اجاره کردهایم و به زودی قرار است اسبابکشی کنیم گفتم؛ شکمم را نشانش دادم و کلی قربان صدقهی نوه آیندهاش رفت.
۵-امروز سه ساعت نقاشی کشیدم؛ فردا هم دلم میخواهد بیشتر نقاشی کنم. این دوهفته انقدر کار کردهام که کم کم نتیجه کار دارد راضیام میکند.
۶-بخشی از کتاب صوتی «تولستوی و مبل بنفش» زا گوش کردم. خیلی جذبم نکرده، فقط چون قول دادهام به استادم که بخوانم، هرطور است تا فردا تمامش میکنم.
۷-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۸-برای شام، اسنک درست کردم.
۹-فیلم سینمایی Spartan 2004 را تماشا کردم، مهیج و جالب بود.
۱۰-بخشی از کتاب «فیل در تاریکی» قاسم هاشمینژاد را خواندم.
۱۱-به امروزم از یک تا ده، نه میدهم.
امروز خوشگذشت. حلزون هم خوشحالست. مصممبودنم ریشه دوانده بود و با من میدوید.
دلم به مدرسه گرمتر بود. به شاهینی که استادست.
دلخوش وبینارها و وبیکارها و بچهها بودم امروز.
دلم باز گرمترست به دورهها.
و باز دورهها و پایبندیام ریشه میدهد.
درک میدهد و نوعی از شعورست که با من میدود.
و من همهشان را دوست دارم. حتی کسی را که بازی میدهد احساسم را. حتی اگر گنگ و بینتیجه بمانم در بنبست قضاوتها.
بیخیالی را دوست دارم. شعر را دوست دارم.
شعرماهی را، کشف واژههایش را دوست دارم.
📝 چشم شقعایقی
از صبح چشمانم می سوزد. از گرمای هواست، باد پنکه یا دود عودِ هضم شده در چاهِ عمیق مردمک… نمیدانم. ولی برای علاجش هم کاری نکردم! حتی دامنکی به وسعت دشت گلهای شقایق به آن زدم:
-مدتی را بی هدف اسکرول کردم،
-چندساعتی سرم را فرو کردم توی کامیپوتر و پلک نزدم،
-جلوی تلوزیون به قصد تماشای فیلم “پیامهای صوتی برای ایزابل” لش کردم و بیشترِ دوساعتِ فیلم را مثل “نمیدانم چه حیوانی” عر زدم.
و الحق که با استمرار میتوان کاسهی سفید چشم را به رنگ همان شقایقهای خونین نقاشی کرد!
شخصیت اصلی فیلم، جیل ، دخترکی شیرینیپز در شهر سانفرانسیسکو است که پس از مرگ ایزابل، خواهرش، پیامهای صوتی طولانی به شماره قدیمی او میفرستد. این پیامها درباره زندگی آشفته کاری، روابط عاشقانه و روزمرگیهایش هستند. پسندیدمش.
حین تماشای فیلم به این اندیشیدم که اگر فرصتی بود تا برای عزیزان از دست رفتهمان پیام صوتی بفرستیم چه میشد؟ اگر او جوابمان را نمیداد چه میکردیم؟ -تخیل است دیگر، گاهی پرواز میکند به قصد ساییدن روح و خراشاندن دل-.
یا مثلا اگر قرار بود فقط به یک پیاممان پاسخ دهد، چه سوالی از او میپرسیدیم یا چه میگفتیم؟
من احتمالا فقط میپرسیدم: بابا حالت چطور است؟ و واقعا انتظار شنیدن هیچ جوابی جز “خوبم” را ندارم، چرا که اگر آنجا هم بد باشد، ایندنیا و این دلتنگی و این بیپدری اصلا ارزشش را ندارد.
بهرحال که پیشترها، از بین هزاران اسباب ارتباط یکطرفه با رفتگان؛ من راه خودم را یافته بودم. مدتی است برای پدرم با سرخط “بابای من سلام” نامه مینویسم. و این بابای من را جوری مینویسم که یادم میرود برای دو فرزند دیگر هم پدری کرده و برای یک چندصدنفر شاگرد علاقه مند به فنون رزمی، مربی گری.
صدای شاهین کلانتری مدتیست در گوشم شنا میکند:
“یادگیری پناهگاهی برای ذهن ماست در بحرانی ترین شرایط. لااقل به واسطه یادگیری آدمی میتواند قدری امید به روح و قلبش تزریق کند و این امید واقعی است چرا که برایش قدمی برمیداری و چیزی به خودت اضافه میکنی و امید واهی نیست.” از گفتهاش خوشم آمده. یادم میآید روزهایی را که بابا وقتی آن ریسمانِ حیاتبخشِ متصل به زندگی را نازک مییافت، به کتابها و مجله ها و ویدیوها و نوارهایش پناه میبرد…
عادتم شده که از بابای رفتهام بنویسم. ای کاش خسته نشوید.
#فرشته_حکمتنیا
https://t.me/fereshtehhekmatnia
#گزارش_نیک
انتشار در کانال و سایتم
_ پرسه در سایت تحقیقی
_ مطالعه کانال دوستان
_ حضور در نویسندهساز
_ دیدن جناب هاشم در استوری که چقدر هم کیف داد.
_تحقیق برای مقاله سایتم
استاد من این روزها حواس درستی ندارم. این گزارش رو یه جایی در هزارتوی سایتتان ارسال کردم🙈
وااای حلزونمون امشب زیر آسمون پرستاره قدم میزنه. ✨️
https://t.me/Andishehayeneveshtari
سالواژهام: ریل گذاری
احساس میکنم نوشتن گزارش نیک، گامی مهم در ریلگذاری است.
روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
تمرین کتاب «حق نوشتن» را انجام دادم.
مراقبه کردم.
فیلم deep water را دیدم.
مادرم را بردم دکتر، بعد هم دخترم را کلاس بسکتبال.
برای شام کتلت درست کردم.
نان خریدم.
داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
از روی «دفترچه خاطرات و فراموشی» محمد قائد رونویسی کردم.
۱- در یکی از بمبارانهای جنگ اخیر من مصدوم شدم، نه از خود بمباران که البته خانه مثل زلزلهای چند ریشتری میلرزید و سنگها به شیشهها میخوردند، اما بیشتر از عجله و حواسپرتی خودم؛ چون ناگهان همه جا تاریکی مطلق شد و محاسبات من در مورد جای دیوار غلط از کار درآمد و با سمت راست صورتم چنان با دیوار برخورد کردم که تا همین چند وقت پیش هم ورم داشت، کبودی که دیگر بماند. تمامش برای این بود که نگران پدرم شده بودم و میخواستم از حال او خبر بگیرم. (البته برایم درس عبرتی شد که در هر شرایطی باید اول از سلامت خودت مطمئن شوی تا بعد بتوانی به دیگران کمک کنی.) اما من همواره نسبت به مراقبت از همه کس و همه چیز خودم را مسئول دانستهام و وقتی نمیتوانم از عهدهاش برآیم گرفتار عذابوجدان میشوم. زیرمتناش این است که خودم را خداتر از خدا تصور میکنم؛ آگاهتر، مسئولتر، هشیارتر، مهربانتر، یا حتی فکر میکنم این کار از من «آدم خوبی» میسازد که میتواند مدعی خیرخواهی باشد یا حتی قهرمان زندگی کسی. نقابهایی که شکل قشنگی دارند به مراتب آسیبزنندهترند، چون سالها طول میکشد تا زیرمتن واقعی آنها را دریابی و من متأسفانه خیلی از این نقابهای قشنگ دارم که قاعدتن نیک هم نیستند.
۲- بالاخره خروجی گرفته شد و تمام.
۳- گوگوش میخواند «اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه، نفس منو بگیر. برای یکی شدن اگه مرگ من بسّه، نفس منو بگیر.» آهنگ دشواری است؛ هم برای بهخاطر سپردن و هم برای همخوانی. ملودی ویژهای هم دارد که در خاطر میماند.
۴- گاهی اوقات حس میکنی گیر افتادهای، انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نداری. در این مواقع به خاطر بیاور دهها بار قبلی را که تصور میکردی دیگر هرگز چیزی تغییر نخواهد کرد اما تغییر کرد.
۵- الهی شکرت…
سالواژه:تحول
هر روزم را با امید به آینده شروع میکنم.
اما کدام آینده؟
آیندهای که گورستان امیدهای سقطشده بود؟
آیندهای که پردهی ابهام بر سر آرزوها کشیده بود؟
تمام بدنم درد میکرد.
شاید از بیخوابی شب قبل بود؛ وقتی با دیدن کابوس از خواب پریدم و پروانهی آرامش از چشمان و ذهنم پر زد به بالکن.
هرگز نیمهشب، بالکن مرا به خود ندیده بود.
سکوت مطلق، نقطههای روشنِ خانهها در دلِ تاریکی،
کبوترهای درهمتنیده لبهی بالکن،
و زلزدن به چشماندازی که غرقِ خاطراتم کرد.
بهراستی اگر درِ اتاقِ خاطرات را از خانهی ذهن آدمها تخته کنند چه میشود؟
پدرم آمد جلوی چشمم.
یک لحظه دلتنگش شدم؛
با تمام زخمهایی که از سَبک رفتاری و گفتاریاش بر جانم نشسته بود.
کت و شلوار، کراوات و جوانی،
لبخند و شادابیاش میخکوبم کرد.
فقط نگاهم میکرد.
نگاهی پر از صدای دلش.
چه میخواست از من؟ چه کاری در حیاتش نیمهکاره مانده بود که اینطور ملتمسانه وراندازم میکرد؟ نمیدانم.
عرق سردی بر پیشانیام نشست.
آتش درونم را لیوان آبی خنک، خاموش نکرد.
گرگ و میش صبح بود. اشیا رنگ میگرفت. و من هلاک خوابی که از سرم پر کشیده بود.
دنبال نقطهی امن و آرامشی میگشتم که تلفنم پراندم. مادربزرگم بعد از یک دوره سختِ بیماری آلزایمر و بعد هم زندگی نباتی فوت کرده بود.
راهش دور و دستم کوتاه از دلجویی دلم و دلهایی که از فقدان مادربزرگ شکسته بود.
محبتها و عشق ورزیهایش را مزمزه کردم و اشکم سرازیر شد.
سراغ نوههایم رفتم و مثل همیشه لبخند و صدایشان روح تازهای در وجودم دمید.
دو سه ساعتی در کنار آنها، تسکین ملالم بود.
سردرد امانم را بریده بود.
روتین نوشتن روزانهام، آنهم با جزئیات بیمارگونه به تاخیر افتاده بود.
وبینار نویسنده ساز همیشه انگیزهی نوشتنم را میافزود.
تنها پناهم را جستم. فشار اضطرابآورم را با نوشتن تخفیف بخشیدم.
بیاشتهایی و سوزش معده، فاصلهای شد میان من و آشپزی و پرسه در کشوهای فریزر.
حرف زدن با کسی که مثل خودت باشد، شنوندهی رازها و رمزهای زندگیات باشد، بزرگترین موهبت است. پس رفتم پیش خالهام.
همان خالهای که تمام این سالها زخمهای دلمه بستهی نبودن مادرم را مرهم شده بود.
یاد تعهدم به گزارش نیک افتادم.
کار نیک، حرف نیک، نگاه نیک.
مه غلیظ واژهها آهسته روی کاغذ نشست.
رنگ پشتِ صحنه آقا یا خانم حلزون را دوست میدارم🙂
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم و یادداشتی هم برای کانالم. آزادنویسی کردم و جالب بود. به جای جمله از کلمه استفاده کردم. مثلا برای هر حسم یک کلمه انتخاب کردم. تمرین شعر هم انجام دادم. از صبح دلم میخواست شعری بنویسم اما نشد و نتوانستم.
عصر بعد از وبینار فایل نوشتمرین را گوش دادم و با آن تمرین کردم. عالی بود. کلی هم خندیدم. مثلا برای مسترِ آزاری، کلمهای که در فهرستم پیدا کردم، مشتری بود. مشتری آزاری😂
کلا کلمههای جالبی در فهرستم بود که با ترکیب کردن خندهدار میشدند. چه تمرین خوبی است، تمرین جمله نویسی به شکلهای مختلف.
یک فایل صوتی دیگر هم گوش دادم و نکته برداری هم کردم.
دیشب هم گزارش جالبی نوشته بودم که پاک شد😭
با دخترم کارتون عشق از میان یک منشور را نگاه کردم. البته سریالی است. خیلی جالب و قشنگ است. بیشتر در مورد هنر نقاشی است. گاهی شخصیتها جملههای درخشانی میگویند. بعضی از برنامههای کودک، زیبا و سرگرم کنندهاند و نمیتوانم نگاه نکنم.
احساس میکنم هنوز حرفهای زیادی برای گفتن دارم، اما فراموششان کردهام.
میدانست در برابر جهان به این بزرگی تنهاست.
خوابید.
رضابراهنی
_امروز قصه بودم. داستانکی نوشتمو کیفور شدم.
_یفرنامهی ناصرخسرو را گرفته بودم قدری کتابگردی کردم.
_چند ساعتی در کتابهای تاریخی دنبال اطلاعات در مورد ارگ ناریخی گوگد گشتم تا اندک اطلاعاتی برداشتم.
_دو ساعت باشگاه، عضلاتم را تربیت کردم.
_آشپزی و استراحت و کلای زبان با دخترها، زمان را به ۱۹ رساند.
تازه یادم افتاد امروز باید میرفتم فیزیوتراپی🙃
_هر آنچه از مقاله نوشته بودم را غربیل کردم.
شب بخیر
سالواژهام: تمرکز
اولین کاری که کردم چک کردن گوشی بود. فقط برمیدارم ساعت را ببینم. اما نت روشن میشود تلگرام باز میشود. پیام میخانم و میدهم. بعد سراغ فیلترشکن و بعد هم یه دور اینستا را میچرخم. هعی این چه وضعش است.
همینطور داشتم میچرخیدم که یادم افتاد امروز سهشنبهاش و شعرماهی و تمرین. آمدم تمرین انجام بدهم که دیدم سرگیجه و حالت تهوع دارم و یادم آمد که بله از دیروز ظهر چیزی نخوردم. نمیدانم چرا باید بمیرم تا غذا بخورم. یعنی به مرگ بیافتم که غذا بخورم. غذا پخیدم و خوردیدیم با خاهرم.
همیشه این برایم سوال بود که نوشتن چی دارد که دوستش دارم؟ چه چیز نوشتن را دوست دارم؟ و یه عالم جواب داشتم و دادهام. امروز اما این سوال را داشتم که از چه چیز نوشتن بدم میآید؟ چه چیز نوشتن را دوست ندارم؟ از چه چیز نوشتن میترسم؟ میترسم نوشتههایم آسیب بزند به کسی و قلب بشکند. و من ندانم و نفهمم. میترسم بنویسم از قصد اینکه آسیب بزنم و قلب بشکنم. بدانم و بفهمم. نوشتن ترسناک است. نویسندگی ترسناک است. میتواند کلمهها خنجر کند. اما باز هم دوستش دارم. هزار دلیل دارم برای دوست داشتنش و یک دلیل برای دوست نداشتنش اما همان یک دلیل هم یک دلیل است و بزرگ است و ترسناک. یعنی چند بار با نوشتههایم قلب شکستهام؟
آمدم تمرین شعرماهی را انجام بدهم. باید کتاب میخاندیم. «بوسهدرمانیهای ویانا» را. و بر اساس تاثیری که گرفتهایم شعر بنویسم. خاندم. تاثیر نگرفتم. اما گرفتم. خاب گرفتم. فرشتو میگوید دوباره بخان و نصیرو میگوید رونویسی کن. اما من خابم میآید. خاب. تاثیرم خاب بود.
سعی کردم نقاشی بکشم همان چیزی که آرزو ارجمند گفت را آفتابگردانی که ابر را بغل کرده. فقط خطخطی کردم بعد میکشمش خوشم آمد. البته قاصدکش قشنگتر است. یکی دیگر از بچهها زهرا سلیمانی هم چیزی گفته بود. اما سخت بود. قاصدک رنگکاری که با یه سطل رنگ قاصدکهای غمگین را رنگ میکند. باید بهش فکر کنم شاید بتوانم بکشمش.
خابیدم و خاب بودم یک ربعی که سمانه زنگ زد و یادم افتاد که نگار را قرار است بیارد و ببرمش باشگاه و بیارمش. باز گیج و منگ زدم در خاب که زنگ در را زدند و نگار آمد. ازش پرسیدم میخاهد چه کند. بنویسد یا نقاشی کند که انتخابش نقاشی با تبلت بود. شوبوری بو را کشید. اردک عروسکیام را. فسقلی خودش نرمافزار اسکچ بوک را یاد گرفته اینقدر که سیخ سیخش کرده.
توی نویسندهساز بودم و غرق که یکهو نگاهم به ساعت افتاد که پنجونیم بود. سریع از جا پریدم و حاضر شدم و نگار را هم گفتم حاضر شود تا ببرمش باشگاه. خوشبختانه نزدیک است باشگاهش. توی راه شنیدم نویسندهساز را. رفتم و برگشتم و جملیکی نوشتم. فقط به نوشتن جمله رسیدم به بقیهاش نه.
جلوی ناراحتیام را بگیرم که به خشم تبدیل نشود.
شعرم را نوشتم و دیدم عه یکساعت شد و باید بروم دنبال نگارومون. داشتم فکر میکردم چقدر بچه داشتن سخت است. هی باید ببریاش بروی دنبالش. زمان ما که این چیزها نبود. خودمان میرفتیم و میآمدیم.
رفتم و آوردمش و شروع کردم به ویرایش شعر و یه ربع مانده به کلاس ارسالش کردم.
سمانه هم زنگ زد که به نگار بگویم نمازش را بخانم. بعدش هم پیام داد که خاند یا نه. این همه سختگیری آیا واجب است برای بچهی نه ساله؟ تازه ساق هم پوشیده بود توی راه. لباس کاراتهاش تنش بود و شاید قد چهار انگشتش دیده میشد اما ساق دست پوشیده بود. میگویم خودت دوست داری یا مامانت گفته بپوش میگوید خودم.
شعرماهی شروع شد و نگار هم کنارم وول میزد و نقاشی میکشید. کلاس را گوش میدادم و چای درست کردم.
بازخورد شروع شد. شعرها همه عالی. استاد هی تعریف میکرد از بچهها و میگفت همه خوب هستند امشب. من هی میگفتم به من برسد به بد میرسد. خدا را شکر رسید و بد نبودم. رفتم تا غذا بیاورم. به نگار گفتم لقمهای بخورد که اگر تند بود، تخممرغ برایش بپزم. خورد و تند نبود برایش خوشبختانه. کی حال داشت وسط بازخورد تخممرغ بپزد؟ من بازخوردها را گوش میدادم و او هم گوش میداد و به هر عکسالعملم غشغش میخندید.
کلاس تمام شد و ادامهی گزارشم را نوشتم. نکار باز هم دارد نقاشی میکند. بهش گفتهام قلم را فشار ندهد و نمیدهد. بچهی خوبی است. خیلی بود که اینجا نیامده بود. و خیلی بیشترتر که شب را اینجا نیامده. امشب فکر کنم باز قرار است نخابم. بچه که کنارم باشد صد بار از خاب بیدار میشوم. کوچک و بزرگش فرقی ندارد.
دیشب داشتم با نصیرو فائزو میچتیدم که روزگفتار یادم رفت. امشب اما شاید بگیرم. البته کنار نگار خندهام میگیرد. خب روزگفتاری هم با طعم خنده داشته باشم. با گریه داشتم. با جیغ جیغ و ترس از ملخ هم. با خنده هم باشد. هم؟
https://t.me/yaddashtneda
چه کارهایی کردم امروزززز…؟
چیده بودم یک برنامهی خفن و پرپیمون. دیروز. هیچی خوب پیش نرفت. امروز. یعنی رفت اما به یه صرات دیگه. مثل بیشتر برنامهریزیهایی که برای زندگی کردم و کوکو یکهو شد شیشانداز. لابد سادهلوحانست که بگم من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود. مسئله جبر و اختیار رو اینا. حوصلهی بازکردنش و ندارم؛ این وقت شبی. همینقد بگم امروز برنامم پیش نرفت. مقالات شمس نخوندم. کلی کار خونه ریخت روسرم.
– وبینار الهه علیزاده دیدم. وسطهاش رسیدم. پشتبندش وبینار نویسندهساز. بعدش هم بازم کارهای متفرقهی ضروری که باب میل هم بود و هم نبود.
آخرشبی هم میخوام بقیهی مد ومه را بخونم. چشمامم داره از خواب میسوزه.
آهان دوتاسهتا مطلب از وبسایت آقمعلم خوندم
یکیش راجع به مقایسهکردن با کی خوبه… ذهنم خطخطیه. عنوانها یادم میره. همیشه این جوریم. باید یاداشت کنم که نمیکنم. تند و تند نوشتم مختصر، مفیدش و نمیدونم.
خوابم میاد خوابممیاد خواب…😌😇
گزارش نیک یعنی
امروز خود را چگونه گذراندهاید؟
جواب:
تقاطع
را تمام کردم. هنوز دارم فکر میکنم که دلم باید بیشتر برای کوکب بسوزد یا پری؟
و جواب میدهم که احمد.
نویسندهساز را بودم. استاد یک جمله نوشت و ما با شکلهای مختلف نوشتیمش:
ناامیدم به پایان دلتنگیام.
خارج از جمله واقعا ناامیدم. یکی دارد ته دلم میگوید
غلط کردی که ناامیدی.
یادداشت کانالم را نوشتم.
به زهرا گفتم: ازت خوشم میاد. چون خیلی محکمی.
فهمیدم که در وجودش نوری درخشید. ولی بعدش خنداخند گفتم که الکی گفتم و جوگیر نشو. ولی الکی نگفتم. واقعا خوش به حالش. ارادهاش از من محکمتر است. چه عیبی دارد گاهی یک واقعیت مثبت دربارهی یک نفر را بگویی و کسی را جوگیر کنی؟
https://t.me/mahdeyekazemiii
گزارش کار نیک فرح در قالب صد جمله:
1. ساعت ۷ بیدار شدم درد کم دارم.
2. دوباره خوابیدم بعد از چند نرمش در تختخواب دوباره خوابیدم.
3. الان ۸ صبحه دوبار دستشویی رفت.
4. از دیروز داروهای زخم معده را شروع کردم.
5. از بس دل دارم و گاز معده و روده ام زیاد است.
6. نیمه شب از درد سر دلم بیدار میشم.
7. صبحانه میخورم.
8. ناهار کباب تاوهای میپنگونم که برای مادرم هم ببرم.
9. انشالله امروز حموم ببرمش خوب میشه.
10. دیگه فعلن تا جدایی دایمی من مادرم را باید حمام ببرم.
11. فرشته گور مرگش نمیاد 😊
12. از بس تلخ زبانه هیچکس ازش راضی نیست.
13. بعد از پخته شدن کباب تاوه اسنپ گرفتم.
14. امروز اسنپها به شرق تهران نمیرن.
15. چرا؟ این مسیر شلوغه.
16. چون در بزرگراه حکیم، مصلا را آماده تشیع جنازه مقام معظم رهبری میکنند.
17. ترافیک زیاده، همه کس این مسیر را نمی رود.
18. اپلیکیشن اسنپ در موبایلم از کار افتاد.
19. لیلا برام اسنپ گرفت.
20. اسنپ امروز رفتْ، به خونه مادرم ساینا بود.
21. راننده هم مردخوبی بود.
22. کولر هم درحد بنز روشن کرد.
23. از راههای خلوت مسیر را رفت.
24. به حرفم گوش داد.
25. از مسیرحقانی پارک بانوان تا خواجه عبدالله رفت.
26. به خانه مادر رسیدم
27. هنوز اذان نشده مادر سر سجاده نشسته،
28. کباب تاوه هنوز گرمه ، فقط پلو داخل یخچال را گرم میکنم.
29. مادر دل درد دارد.
30. هنوز میگه مشکل بیرون روی داره، اما قرصها که براش از داروخانه خریدم، خوب بوده.
31. بعد از نماز ، ناهار خوردیم.
32. کمی کلیپهای خنده دار اینستاگرام بهش نشان دادم.
33. از کلیپ کودکان و رقص و آواز بچهها خوشش میآید
34. مادرم آماده میشود برای رفتن به حمام.
35. چقدر سخته که آدم آنقدر پیر میشود که حتی نمیتواند لباسهایش را از تن بدر کند.
36. ماندهام چگونه است، کهاز پیری به کودکی میرسیم
37. خدایا منو خیلی پیر نکن که برگردم به دوران کودکیم.
38. مادرم گاهی گریه میکند.
39. وسواسی که همیشه داشت دیگه ندارد.
40. فقط میخواهد کسی او را بشورد و بغل کند و به بیرون بیاورد.
41. لباس به او بپوشاند. اما من توان و انرژی کافی ندارم.
42. فقط من نیرو کمکی او هستم.
43. با واکر به حمام میرود.
44. آنقدر آهسته میرود عین یک کودک تاتیتاتی میکند، مبادا به زمین بیفتد.
45. بعد از حمام که تا تخت خوابش ۵ قدم راه نیست خسته و وا رفته کنار تخت مینشیند انگار کوه کنده است.
46. حمامی که سرجمع نیمساعت طول کشید.
47. دوبار شستوشو سر، دوبار لیف و تمام.
48. مراسم حمام با کرم نرم کننده به تمام بدن تمام میشود.
49. حتی او دیگر قادر به پوشیدن لباسهایش نیست.
50. بدنش را با حولهاش خشک میکنم.
51. می گوید پاهایم را هم خشککن.
52. موهایش را شانه میزنم .
53. روسری مخصوص حمامش را به سرش میاندازم.
54. لباسهایم را به تنش میکنم.
55. روی تخت میخوابد تا پشت کمرش را کرم مخصوص بزنم.
56. داره پوست از هم وامیرود و شروع یک زخم بستر خفیف را نشان میدهد.
57. از بس که مدام نشسته روی صندلی ، و راه نمی رود به این ناحیه پوست هوا نمیرسد.
58. کرم مخصوص را مثل لایهیی روی پوست را پوشش میدهم.
59. تا او استراحت کند خودم حمامش را میشورم.
60. لباسهای خیسم را عوض میکنم.
61. ابجوش میگذارم تا خستگی حمام مادر به در رود.
62. او میل به چای ندارد.
63. او بستنی میخواهد.
64. ماندهبودم بستنی ازکجا بیاورم.
65. خودش گفت تو فریز بستنی داریم.
66. درست عین یک کودک شیطون اما ناتوان در انجام کارهای شخصیاش شده است.
67. از خدا خواستم که توانایی کمک به او را داشته باشم.
68. ماندهام او کودک مناست یا من بچهاویم.
69. او مادرمن است و یا من مادر بیصبر اویم.
70. وقتی فکر میکنم چقدر انسان زبون و ناتوان میشود، پس از چه روی آنقدر سرکش و نافرمانی میکند.
71. دیروز وبینارنویسنده ساز شاهین کلانتری را در فیزیوتراپی شنیدم.
72. پیاده روی خوبی بعد فیزیوتراپی داشتم کرد.
73. در پیاده روی شنیدم نوشتن صد جمله را استاد شاهین قرار از سر بگیرند.
74. من هنوز ویس های آن دوران را ذخیره دارم.
75. روزانه نویسی امروز را با صد جمله آغازیدم.
76. با تاخیر، دوستان دیروز این کار را در حین وبینار انجام دادند.
77. منم الان قضاشو بجا میاورم.
78. و صد جمله ام را تایپ میکنم.
79. الان بوی کباب تاوهای خونه را پر کرده.
80. کارهای روزانهام ا به خاطر رفتن به پیش مادرم زود و سریع انجام میدهم.
81. ناهار زود آماده میشود.
82. گاهی از شبها خورشها را روی شعله کم میذارم تا آرام بپزد و جا بیفتد.
83. یک ظرف کوچک هم برای مادر میبرم.
84. هر روز خونه مادر میرم و برنامه زندگیام را با او تنظیم کردم.
85. ساعت ۱۱ با اسنپ میرم.
86. بستگی به روز تهران داره.
87. گاهی خلوته و از غرب به شرق بیست دقیقه طول میکشه.
88. گاهی پر ترافیک و نیمساعت تا سه ربع در راهم.
89. گاهی راننده درونگرا و گاهی برونگرا و اجتماعی.
90. هر رانندهای داستانی برای خودش دارد.
91. علاقهمندم داستانشان را بشنوم.
92. اسنپها جدیدن همه کولر ماشین را روشن میکنند.
93. این هوای خنک هم برای خودشان لذت بخشه و هم برای مسافرانشان.
94. به قول استاد شاهین هم اونا لذت می برن و هم مسافرین.
95. کانالم را تغذیه کردم.
96. مطلب روانشناختی در مورد سالمندان گذاشتم.
97. وقت خواندن کتاب با تمرکز را نداشتم.
98. خونه مادرم چند صفحه از کتاب شازده حمام جلد یک را برای مادرم خواندم.
99. او هم بیاد گذشته افتاد و خاطرهای تعریف کرد.
100. فکر کنم این روش خوبه که مادرم خاطره گذشته را به خوبی به یاد بیاورد.
روزانه نویسی ام را جمله به جمله در فواصل روز می نویسم.
عصر در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. استاد شاهین از دفتر شعر “ کاش” از: محمد باقر کلاهی اهری شعر خواند.
کمی استراحت کردم. امروز تو ترافیک بخاطره تهیه و تدراک مراسم تشیع رهبر خیلی ماندم. کمی تلویزیون دیدم. نماز خواندم.
به کلاس شعر ماهی جلسه آخر رسیدیم. چقدر زود گذشت، ۵ جلسه مثل برق و باد گذشت. شاعر نیستم اما عاشق شعر و شاعران کشورم هستم.پسرم از طبقه اش پیش ما شام بود. چای خورد وقتی دید باز خورد طولانی شد و منم آمدم در اتاق خودم با غرغرو به خونه خودش رفت. دیگه استاد شاهین شده هووی بچه های من😊
این صد جمله نویسی آزاد را برای روزانه نویسی و گزارش نیک بیشتر می پسندم. من چند سبک را امتحان کردم از این روش بیشترتر خوشم آمد. البته در قالب سوم شخص هم نوشتن روزانه نویسی و گزارش نیک را انجام دادم که لذتبخش میشود.
حلزونمان با آسمان شب عکس گرفته انگار، مثل عکسهای قدیمی که به دوربین یا شاید هم عکاس مینگریستند، انگار که به آینده یا آیندگان چشم دوختهاند.
و اما امروز:
۱. شب نتوانسته بودم خوب بخوابم، پس دیر بیدار شدم اما صفحات صبحگاهیام را نوشتم. آیا باید برای ایجاد عادت صبحگاه نوشتن، باید بسپارم «ناوداندرمانی» کنند؟ یا همین «قدم»های کوچک و پیوسته کافی است؟ آخر سالواژهام «قدم» است.
۲. دفتر دوم شاهنامه را همراه با لغتها و چندینباره خواندن تمام کردم.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و در چالشهای نوشتن شرکت کردم. رقصاندن ارکان جمله بسیار جالب و دوستداشتنی بود. استاد میگویند مدام تمرین کنیم، در یک ماه تغییر را حس میکنیم. با خودم اندیشیدم چالشی سی روزه بگذارم برای این موضوع. یک جمله در هر روز و نوشتنش به انواع حالتها و ساختارها. من که به محورهای جانشینی و همنشینی علاقهٔ زیادی دارم، میشود آزمود.
۴. در طول روز چندین یادداشت نوشتم که بسیار لذتبخش بود. این روزها روانتر از قبل و حتی عاشقتر از پیش مینویسم.
۵. از میان یادداشتهایم، مطلبی برای کانال برگزیدم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۶. با همسرم دربارهٔ کیفیت روح و بیزمانی آن صحبتهایی کردم که به هزاران سؤال جالب ختم شد. من اینگونه موضوعها را سالها در ذهنم میچرخانم و میگردانم و گاه، در لحظهای یا جایی، شاید سطر کتابی یا کلام کسی، پاسخ را مییابم اما این پاسخها هم شروع پرسشهای جدیدند. این بیت عطار را دوست دارم:
«تو پای به ره درنه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت»
به نظرم درگیر کاری یا فکری شوی، راههایی را هم مییابی. استاد کلانتری هم همیشه توصیه میکنند: «کمی اینجاها باشید، دستتان میآید.»
۷. برای برادرزادهام کلاس آنلاین گذاشتم.
۸. برای موضوعی که مدتی است ذهنم را به خود مشغول داشته، نقشهٔ ذهنی کشیدم. راهگشا بود. دریافتهام که عاشق نقشهٔ ذهنیام. همان موقع که استاد کلانتری توضیح دادند، رفتم دنبال این موضوع و متوجه شدم برای فهمیدن موضوعی یا تصمیم گرفتن یا نوشتن مقاله چقدر مفید و روشنگر است. برای من که همیشه جزوههایم را با نمودار مینوشتم، یاد گرفتن جزئیات این روش، بهسان هدیه بود. از استاد کلانتری سپاسگزارم که آن را به ما آموختند. همان موقع کلاس مجازی داشتیم و به دانشآموزانم هم یاد دادم.
تو بی حس ترین حالت و تو بهترین شرایط یک اتفاقی میوفته که لازم نیست بری موبر و تیغ بخری یا پاشی بری لیزر
( کاری نکردم کرده باشمم حوصله نوشتن نیست گیر ندید)
گزارشِ نیکوکارِ پارهوقت
دیشب ماه کامل بود. پرده را کشیدم. ماه عشوه میریخت و میرفت و من مات. نفهمیدم که چطور خوابم برد. دستم زیر سر و چشمم خیره به سقف. گاهی نیم نگاهی به ماه. ای ماهِ جهان به یارِ من میمانی.
بیکلامِ فراق. آخرین دقیقههایش. صدای تصادف. صدای مرگ. فراق.
صبح از اینکه بیدار شدم تعجب کردم. توقع نداشتم. بگذریم.
دستی به سر و روی اتاق کشیدم.
مامان کار داشت. کمک رساندم.
کتاب خواندم.
وبینار نویسندهساز را هم بودم. امروز واقعا در حد کبریت آتش سوزاندم. البته که بیخطر. دست و بالم بسته بود در واقع. دستم بندِ خرید کتاب بود. بانو مریم ابراهیمی چوچیخ یادآوری کرد کلیات سعدی را. یادم آمد سفارشم را ثبت نکردم.
جملهای برای امید به پایان دلتنگی نوشتم. زهره خانم خوششان آمد. احتمالا با آن جمله کمی بازی کنم.
دورهیِ استاد میم را باز کردم و دیدم. ۳ تا. ویدیوی استاد ب را هم دیدم. رمزی نیست. حوصلهیِ نام بردن و توضیح ندارم. حوصلهیِ خیلی چیزها را دیگر ندارم. (پیر؟ خودتی. به قول استاد هفت جد و آبادته. آرّرره.)
باقیِ نیکیها را هم فرشتهیِ شانهیِ راستم مینویسد.
شب همگی بخیر.
قشنگ نوشتی کبریت بی خطر
ستارهی نیکیگزارش امروز شرکت حضوری در نشست ادبی مجلس رندان است. با خواندن از متون کهن، صحبتهای اهل فن در مورد آن. همچنین داستان کوتاه خالو نکیسا از نویسنده بومی روانشاد ایرج صغیری و نقدهایی از ادیبان محفل. بعدِ نشست از کتابفروشی داخل فرهنگسرا کتاب کوچهابرهایگمشده از کوروش اسدی را به سبب نامآشنایی نویسنده خریدم.
نکویی مکرر روزانه آماده کردن ناهار و همزمان گوش کردن کتاب صوتی، امروز هم بخش دیگری از تابستان ۶۲ اسماعیل فصیح را شنیدم.
برگرداندن دانشجودختر از دانشگاه و در مسیر خرید ماهی کخو برای قلیه همچنین پارچه پیژامه. آیا پسر راضی به پوشیدن ماماندور میشود یا همچنان شلوارهای کلفت بیرون را در این گرمای تابستان ترجیح میدهد.
چند صفحه از کتاب حرف و سکوت محمود کیانوش خواندم ولی امروز جز این گزارش چیزی ننوشتم. البته وبینار نویسنده ساز هم شرکت کردم.
سالواژه: شفقت
۱- امروز کمی قد کشیدم.
۲- از ژرفترین رازهای زندگیم در حضور برادرم پرده برداشتم. و چقدر مرد است برادرم. مثل کوه پشت سرم.
۳- شرکت در شعرماهی عزیزم. و دوستانم چه جادو کرده بودند امشب.
سالواژهام: ارتباط
امروز پس از مواجه شدن با درخاست بیشرمانهی مدیر شرکت، تمام راه را پیادهروی کردم و گریه. بیچاره زنیتم.
جلسهی دوم نوشتمرین را از نو گوش دادم زیرا در طول کلاس اینترنت مدام قطع میرفت. عجب گنجی است این «مصدرآرایی»
صد سال تنهایی خاندم. زبان هم خاندم. تمام این کارها را با استرس و گریه انجام دادم.
کاش میتوانستم با جزئیات بیشتری بنویسم.
🥺🥺❤️❤️
۴۹ در ۴/۹
«پیدرپی بودن» زیستواژه است. مگر نه اینکه زیستن، همین ثانیههای کوچک پیدرپی است. مگر نه اینکه همین دمهای کوچک مرا از دستان ناپخته قابلهای سر میز این دقایق نشانده؟ چرا ناپخته؟ چون دیوارش کوتاه است و من دلم میخواهد ناپختگیام را به دوش او بیاویزم.
نوشتن برایم بیرون آمدن از ذهن است. در ذهنم اسیرم. گاهی چنان اسیر که چشمانم را پشت درهای بسته یک فکر جا میگذارم. وقتی مینویسم، انگار دوباره میبینم.از نو. قلم قابلهام میشود. مرا از زهدان وهم و واهمه بیرون میکشد.
صفحات صبحگاهی با شمیم شروع شد، چه خبر از پازلهایش؟ چه خبر از آدمها؟ چه خبر از ما؟ از سرخی قلبهایمان؟ و عاطفهای که در چشمهایمان میدود؟ و گاهی پلکهایمان را به هم میفشاریم تا بیرون نریزد.
– موزاییکهای خیابان، مربعهای زرد رنگ بود. زرداخرایی پوشیده از برفهای خیس. کفشهای سارا برای راه رفتن روی کاشیهای زرد و یخزده نبود. دستش توی دستهایم بود تا به ماشین برسیم. گرچه افت و خیز داشتیم رسیدیم. سوار شدیم. گاهی خیابان خوابهایم برفیست.
ـ [قمر میخواند. با لحن غربت زنی شجاع.](https://ecotopia.ir/episode/52-qamar-ol-moluk-vaziri/)
ـ تماشای بازی زبان و زمانه در واژه شوخ، برگاشت، نشاخت
یکی نامور شاه را تخت ساخت
گهر گرد بر گرد او در نشاخت(فردوسی)
عنان را بپیچید و برگاشت روی
برآمد زلشکر همی هایوهوی.(فردوسی)
پیشم آمد بامداد آن دلبر از راه شکوخ
با دو رخ از شرم لعل و با دو چشم از سحر شوخ(رودکی)
ـ ورزش
ـ شعرهای دوستان شهد بود، شهد ناب.
https://t.me/My_Hand_writee
چیزی برای نوشتن ندارم. پس مینویسم.
حوصلهی آزادنویسی هم نداشتم. پس نوشتم.
روش یکی از کارهایم را بهبود دادم. نتیجه چسبتر شد به دل.
خواندم، نوازیدم، گوشیدم.
کتانیهای سفیدم را با وایتکس سابیدم. چرکهایش مردند.
مطلب کانالم را همرسانی کردم.
امروز یک سوسک کشتم. وقتی در دستشویی را باز کردم. چشمم به آن خورد. به سرعت به سمت من دوید. ترسیدم و دمپاییام را هولکی از پایم درآوردم و محکم زدم فرق سرش. بیچاره در جا مرد. نمیخواستم بکشمش. از کشتنش ناراحت شدم. از خود پرسیدم با حیوانات و جشرات رابطهام چطور است؟ دوستشان دارم یا بیتفاوتم؟ میبینم مثل برخی زیاد قربان صدقهشان نمیروم، اما دوست هم ندارم آسیبی به آنها بزنم.
در گنجور گشتی زدم تا ببینم واژهای که انتخاب کردم چقدر در بارهاش شعر سروده شده و مفهومش نسبت به امروز تغییر کرده است یا خیر. شاید واژهی دیگری را انتخاب کنم.
در وبیکار و نویسندهساز شرکت کردم.
شب کلاس شعر داشتیم و دفتر شعر زیبایی خوانده شد. در بازخورد، شعرم رستگار نشد و از این بابت مغموم شدم، در حین بازخورد، خواهرم چشمغرهی ناجوری بهم رفت که مفهومش این بود که شورش را در آوردی بلند شو بیا شام بخور. من هم کلاس را به قصد خوردن شام ترک کردم.
اوسکلونتر لطف فرموده و این را و نه قبلی را تایید بنمایید. بیکاز یادم نرفته برای قبلی عنوان بگذارم. افزون بر این نوشتهی زیر مطلبی اضافهتر دارد که ز زیاد برفته در قبلی بنویسم.
گزارش منحرفالدوله
بیمیل جنسی هم باز باید چیزهایی را کرد. حتا بدتر چیزهایی بکنندت و به ارگاسم نرسی.
امروز تواقف را کردم.
استراحت را کردم.
هضم را کردم.
آزادنویسی را کردم.
امروز نه برنامه چیدم و نه او مرا چید. عکس چیدم در عوض. از درزی شبیه به چشم و دهان. فتوشاپش را کردم. میدوستم گاه و بیگاه نگاه به عکسهایم. میگوید بهم که من آزاد هستم، که با همهی دزدها هنوز هنر دارم. ولو شخصی و کوچک. به لطف الههست. هر دو الهه. الههی پرسشگری بود که سرزبان را راه انداخت، که نصیرو را مهمان کرد. نصیرو بود که تمرین عکاسی از محیط داد، که بعد از چند هفته هنوز انجامش میدهم. بیشتر روزهای هفته.
گزارش دیروز لحظه به لحظه اما جزییات کم. باید از تداعیها و افکار مدد جویم. سالواژه را مورد فکر کردم. به گمانم یافتمش. متاسفانه کمی بیادبانه است. خیلی. هنوز تایید نشده ولی: کونیدن. فلسفهاش هم بماند بعدن. به پندارم ادبیات منحرف درونم را دارد به بیرون میکشاند. در گزارشات و یادداشتهای شخصی مرز نامشخصی بین پورن و اروتیکست. باید در نوشتههای دیگر، مثلن داستان کوتاه یا تمرینهای دوره، سهکس فقط وقتی باشد که محتوا اجازه میدهد. نوشتن و صحبت از مسائل جنسی مرا میکند آزادی. شاید چون فقط تابوست. هر چند در نگرم دلیل غیرکلیشهی دیگری هم دارد. با فحشنویسی و فحشگویی هم احساس آزادی مییابم.
نقاشی را کردم. هیچ اسپرمی پیش تخمکی نرفت. با ابن حال نه من کاندوم داشتم و نه او قرص خورده بود.
سرزبان را میخاستم بکنم. او مرا کرد. بخشی کوشولویی از مقاله را خاند. چه بحث ژذابی. نشانهها.
رفتم خانهی مادربزرگم. قفل را کرده بود و کلید بیفایده. چراغ خانه خاموش. میدانستم مریضست و لابد خاب. یک ساعت و نیمی صبر را کردم. نشستم بر پله. خوشبختانه طبقهای تک واحدی و مزاحم پزاحم یخ. حین انتظار نویسندهساز را کردم. چه قدر میبوسم تازگیها ابتدای جلسه را: خودارضایی با دفتر شعر. آخرش معلوم شد رفته خانهی دخترش. خب زن مثل همیشه کرکره را میبستی!
کاریکلماتور خاست مرا بکند. نتوانست. من هم خاستم. نتوانستم. کمی بازی با جنده و دِه جنها. نتیجه هم چیزی بیشاز حد نامستقیمگو. شاید باید در کانال بکنمش. شاید اینجور بفهمم غیرمستقیمگویی واقعن زیادست یا خیر.
کاری پایه برای درس طراحی کردم. به شیوا هم گفتم. خدا را چه دیدی؟ احتمالن به دردش میخورد. برای چک کردن که آیا پایهست یا نه بیشتر با آزادنویسی مقایسهاش را کردم تا سنجههای روزسوال.
فهمیدم باید به دقت از« کصننهات» استفاده را کنم. وگرنه بعد از چندماه یا یک سال مثل بقیه بار فُحشایی خود را از دست میدهد. فقط وقتی به شدت لجی شدم از آدمی شقی.
متوجه شدم نوشتههایم زندگی ندارند. در مننویسی هم از افکار و احساساتم فراتر نمیروم. سوالی این وسط: چرا اصلن باید زندگی باشد؟ نبایدی که برایش وجود ندارد اما باید چطور؟
حساب یوتیوبم پرید و حسابی جدید درست را کردم. حالا تا یک هفته باید الکی مطالب مورد علاقهام را سرچ کنم تا اکسپلور از کثافت در آید. مشکل اینجاست وقتی هم که مثلن مینویسم مثلن تئاتر باز کصچرت میآورد: تئاتر امیرمقاره. یعنی چی؟ کم ریده بود به صنعت موسیقی؟
میخاهم با همسفران همسفرتر شوم. خیلیها میخاهند. دیروز پریروز هم زهرا خانم در گروه کتابخانه وویس داده بود برای دوستیابی. شجاعت و صداقت را. کوشولوکارهایی هم انجام میدهم اما چه فایده؟ ارتباط خودش آپولو هوا کردنست. حالا چه برسد به ارتباط در مجازی. راههایی دارم. راه همیشگیام. راهی که لزومن موفقیتآمیز نیست: سوال کردن ازش در مورد مطلبی که به گمانم دوست دارد. مجازی هم این وسط مانع. نمیشود که یهو بپرم پیوی طرف و مثلن بپرسم: هی فلانی امروز فروزان در پادکستش چی گفت و نظرت در موردش؟
آلت نداشتهام خسته شد. هی بکن و بکن. کان نیمداشتهام پاره شد. هی بشو و بشو.
الان هم بروم داستان کوتاهی بخانم از منحرفخان یعنی داشسامان.
آدرس کانال منحرفالدوله: https://t.me/hphp137
سالواژه: روایت
• کتاب ناداستان یا روایت؟ با عنوان دوم معنای پنهان یک واژه از آزاده جهانداری به دستم رسید. مقدمه را خواندم.
• فصل شعر را از زبان حقیقت گفتگوی اکبر جباری خواندم. چیزی که فهمیدم: در شعر خیال نه وهم ابزار ارتباط با وجود است. خوشبحال استاد و دوستان شعرماهی.
• کمی هم از طرحوارهدرمانی و رودِ راوی خواندم/
• تولد شیوا کاظمی را تبریک گفتم.
• گاهشمار نوشتم.
درود
۹ تیر
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. آزادنویسی داشتم. نمیدانم درست یا غلط اما نیاز بود در آزادنویسیام نامهای به حملههای میگرنم بنویسم. برای کنارآمدن با آن کمکم میکند.☺️
۳. چون حجم کارم زیاد بوده، آزادنویسی را در چند بخش انجام دادم. سه بخش ۳۰ دقیقهای. کیف کردم.
۴. امروز با دوستم بهار کلی سناریو برای کارگاه کودک نوشتیم و با هم تمرین کردیم. کار تعاملی و مشارکتی یکی از برنامههایم برای گسترش سال واژه ام یعنی ارتباط است.
۵. از فرهنگ واژگان استاد، واژه دوریگزین را انتخاب نموده و چون خاطرات کودکیام را یادآور شده، کلی درباره این ویژگی آن دورانم نوشتم.
۶. در پچپچههای پاییز با احسان طبری، قدم زدم:
در پاسداری اندیشه خود چروکیدهام. ما مانند زرافگان برای جویدن برگها گردن نکشیدهایم. آخر در این کهکشانها چیزی را میجوئیم. از بوزینگی تا آدمیگری.
بیمیل جنسی هم باز باید چیزهایی را کرد. حتا بدتر چیزهایی بکنندت و به ارگاسم نرسی.
امروز تواقف را کردم.
هضم را کردم.
آزادنویسی را کردم.
امروز نه برنامه چیدم و نه او مرا چید. عکس چیدم در عوض. از درزی شبیه به چشم و دهان. فتوشاپش را کردم. میدوستم گاه و بیگاه نگاه به عکسهایم. میگوید بهم که من آزاد هستم، که با همهی دزدها هنوز هنر دارم. ولو شخصی و کوچک. به لطف الههست. هر دو الهه. الههی پرسشگری بود که سرزبان را راه انداخت، که نصیرو را مهمان کرد. نصیرو بود که تمرین عکاسی از محیط داد، که بعد از چند هفته هنوز انجامش میدهم. بیشتر روزهای هفته.
گزارش دیروز لحظه به لحظه اما جزییات کم. باید از تداعیها و افکار مدد جویم. سالواژه را مورد فکر کردم. به گمانم یافتمش. متاسفانه کمی بیادبانه است. خیلی. هنوز تایید نشده ولی: کونیدن. فلسفهاش هم بماند بعدن. به پندارم ادبیات منحرف درونم را دارد به بیرون میکشاند. در گزارشات و یادداشتهای شخصی مرز نامشخصی بین پورن و اروتیکست. باید در نوشتههای دیگر، مثلن داستان کوتاه یا تمرینهای دوره، سهکس فقط وقتی باشد که محتوا اجازه میدهد. نوشتن و صحبت از مسائل جنسی مرا میکند آزادی. شاید چون فقط تابوست. هر چند در نگرم دلیل غیرکلیشهی دیگری هم دارد. با فحشنویسی و فحشگویی هم احساس آزادی مییابم.
نقاشی را کردم. هیچ اسپرمی پیش تخمکی نرفت. با ابن حال نه من کاندوم داشتم و نه او قرص خورده بود.
سرزبان را میخاستم بکنم. او مرا کرد. بخشی کوشولویی از مقاله را خاند. چه بحث ژذابی. نشانهها.
رفتم خانهی مادربزرگم. قفل را کرده بود و کلید بیفایده. چراغ خانه خاموش. میدانستم مریضست و لابد خاب. یک ساعت و نیمی صبر را کردم. نشستم بر پله. خوشبختانه طبقهای تک واحدی و مزاحم پزاحم یخ. حین انتظار نویسندهساز را کردم. چه قدر میبوسم تازگیها ابتدای جلسه را: خودارضایی با دفتر شعر. آخرش معلوم شد رفته خانهی دخترش. خب زن مثل همیشه کرکره را میبستی!
کاریکلماتور خاست مرا بکند. نتوانست. من هم خاستم. نتوانستم. کمی بازی با جنده و دِه جنها. نتیجه هم چیزی بیشاز حد نامستقیمگو. شاید باید در کانال بکنمش. شاید اینجور بفهمم غیرمستقیمگویی واقعن زیادست یا خیر.
کاری پایه برای درس طراحی کردم. به شیوا هم گفتم. خدا را چه دیدی؟ احتمالن به دردش میخورد. برای چک کردن که آیا پایهست یا نه بیشتر با آزادنویسی مقایسهاش را کردم تا سنجههای روزسوال.
فهمیدم باید به دقت از« کصننهات» استفاده را کنم. وگرنه بعد از چندماه یا یک سال مثل بقیه بار فُحشایی خود را از دست میدهد. فقط وقتی به شدت لجی شدم از آدمی شقی.
متوجه شدم نوشتههایم زندگی ندارند. در مننویسی هم از افکار و احساساتم فراتر نمیروم. سوالی این وسط: چرا اصلن باید زندگی باشد؟ نبایدی که برایش وجود ندارد اما باید چطور؟
حساب یوتیوبم پرید و حسابی جدید درست را کردم. حالا تا یک هفته باید الکی مطالب مورد علاقهام را سرچ کنم تا اکسپلور از کثافت در آید. مشکل اینجاست وقتی هم که مثلن مینویسم مثلن تئاتر باز کصچرت میآورد: تئاتر امیرمقاره. یعنی چی؟ کم ریده بود به صنعت موسیقی؟
میخاهم با همسفران همسفرتر شوم. خیلیها میخاهند. دیروز پریروز هم زهرا خانم در گروه کتابخانه وویس داده بود برای دوستیابی. شجاعت و صداقت را. کوشولوکارهایی هم انجام میدهم اما چه فایده؟ ارتباط خودش آپولو هوا کردنست. حالا چه برسد به ارتباط در مجازی. راههایی دارم. راه همیشگیام. راهی که لزومن موفقیتآمیز نیست: سوال کردن ازش در مورد مطلبی که به گمانم دوست دارد. مجازی هم این وسط مانع. نمیشود که یهو بپرم پیوی طرف و مثلن بپرسم: هی فلانی امروز فروزان در پادکستش چی گفت و نظرت در موردش؟
من این نوشته رو دوست داشتم زهراجان✨✨
به من هم حس آزادی داده. شاید چون در خودم هنوز جسارت آزاد نوشتن اینجور متولد نشده.🙃
دمت گرم👏🏻👏🏻
صبح بود. سر کار بودم.
شب قبل دیر خوابیده بودم خیلی دیر، چشم بسته رفتم سر کار.
ظهر رفتم خانه و کمی خوابیدم.
وبینار الهه بودم و.
وبینار استاد بودم و.
دفتر شعر رو خوندم و.
شعر نوشتم و.
جلسه شعر استاد بودم و.
بازخورد شعر هم بودم و.
چت با بچز هم به راه بود.
✓سال واژه: ماراتن معکوس.
✓بالاخره« بخور و نمیر» زندگینامهی «پل استر» تمام شد.
بعد جایی اشاره کرد مدتی «لیدیا دیویس» همسرش بوده و باهم فعالیت ترجمه و نویسندگی انجام دادهاند. کتاب « نمیتوانم و نمیخواهم» از دیویس یکی از کتابهای موردعلاقهام است و هربار مطالعهاش مرا یاد خودم میاندازد. حالا متوجه شدم همسر استر بوده. گمان نکنید یگانه همسرش بوده چراکه بعدتر جدا شده و استر عاشق شده است. همچنان زوج ادبی موردعلاقهام کارور مرحوم و همسرش هستند.
✓آزادنویسی کردم.
✓در وبینار نویسنده ساز حاضر شدم.
✓اگر تا پایان شب یک فایل کتاب آپلود کنم از خودم راضی هستم.
✓از یک ریجکتی ناراحتم و ممکن است خوابم نبرد. کاش خوراک ماهیها شوم. امیدوارم فردا بنویسم ریجکت نشدم.
(امروز پرامپت chatgpt هستم، همهی آدمها را شبیه هم میبینم.)
گزارش نیک
صبح زود بیدار شدم؛ طبق قراری که یکشنبه با دو دوستم برای روزهای فرد گذاشته بودم. قرار بود شب قبل به هم خبر بدهیم و صبح در میعادگاه حاضر باشیم تا با هم بزنیم به دل پارک لاله. انگار صد نفر ساعت ۴:۳۰ صبح بالای سرم بودند تا خواب نمانم. سریع حاضر شدم و یادداشتی برای همسرم نوشتم و پشت در ورودی چسباندم، تا اگر بیدار شد و مرا کنارش ندید، نگران نشود. هرچند قبلاً گفته بودم که صبحهای فرد برای پیادهروی میروم، اما خب، «فراموشی» میهمان ناخواندهای است که گاهی روی مغز لنگر میاندازد و هزار فکر و خیال به سر آدم میآورد.
به ایستگاه رسیدم، اما خبری از آن دو خواهر نبود. چند دقیقهای منتظر ماندم، اما خبری نشد. به ذهنم رسید از خانمی که آنطرفتر منتظر سرویس بود، گوشیاش را امانت بگیرم. تازه یادم افتاد که شمارهشان در گوشی من است و گوشیِ بیچارهام جا مانده روی میز آرایش در اتاق وسطی! صبح قبل از بیرون آمدن، پیامی داده بودم که دارم میروم، ولی پاسخی نیامده بود؛ با خودم گفتم بیش از این مصلحت نیست وقت را تلف کنم و با لباس ورزشی در خانه بمانم.
رفتم سمت آن خانمِ چادری و با خجالت گفتم: «عذر میخواهم، منتظر دوستانم بودم ولی نیامدند؛ میخواهم زنگ بزنم، میشود از گوشی شما استفاده کنم؟» با احترام گوشیاش را به دستم داد و گفت: «خواهش میکنم، بفرمایید.» شمارهی همسرم را گرفتم تا بگویم اگر دو ستانم تماس گرفتند، به آنها بگوید که رفتهام پارک تا معطل نشوند. همسرم گفت: «اشکالی ندارد، تو نمان، برو.» گوشی را پس دادم، تشکر کردم و با گامهای کشیده و سرعتِ مناسب، راه افتادم. از اینکه تلفن همراهم را نیاورده بودم، احساس پیروزی میکردم. در خانه اول صبحی عادت ندارم سمت گوشی بروم، اما اگر همراهم باشد، به بهانههای مختلف وسوسه میشوم سراغش بروم.
خودم را به پارک لاله رساندم. دستهجات مختلف ورزشی با لباسهای خاص در حال شکلگیری بودند و داشتند باندها را برای پخش موسیقی آماده میکردند. خودم را به گروه وسطی رساندم که زودتر از همه شروع میکنند. تازه کارشان را شروع کرده بودند. دمبل نداشتم، اما برای اینکه دست خالی نباشم، بطری آب را به جای دمبل در دست گرفتم. خوبیِ این گروه، متحدالشکل نبودنشان است؛ هر کسی با هر رنگ لباسی ورزش میکند. من هم که لباس ورزشی خاصی ندارم، میتوانستم مثل یک ناشناس در انتهای گروه جا بگیرم و «بیشکلیام» زیر سؤال نرود.
ورزش که تمام شد، روی صندلی نزدیکی نشستم. تکوتنها بودم؛ اگرچه تنهایی هم عالمی دارد، اما وقتی ذهن آدم خودش را برای همراهیِ دو نفر آماده کرده باشد، کمی بهانهگیر میشود و مدام اینطرف و آنطرف را نگاه میکند. دفتر و قلمم را بیرون آوردم؛ البته دو ورق آچار کاهی برده بودم با سه خودکار. دلم میخواست دوستانم هم مثل یکشنبه، کنارم بنویسند و حس خوبی از این کار داشتم. امروز تنهایی نشستم به نوشتن و جرعهجرعه آب نوشیدن.
نوشتم؛ با کمی غرغر از اتفاق اول صبح، بیخبری از دوستان و آنهمه دوندگی. حتی خودم را جای همسرم گذاشتم که صبح به آن زودی بیدار شده و همسرش از خیابان زنگ زده که: «اگر فلانی زنگ زد، بگو رفتهام پارک ملت!» خب، واقعاً چه کار عجیبی بود! نوشتم و نوشتم؛ دلم سبک شد و سرم آرام گرفت.
کمی بعد چرخی در پارک زدم و ساعت ۷ به سمت خانه برگشتم. هوای خنک و تیرماهیِ صبح، واقعاً بهشتی بود. آرام در را باز کردم و سراغ گوشی رفتم. دیدم پیام دادهاند و عذرخواهی کردهاند که دیشب تولد بودند، دیر خوابیدند و در نهایت خواب ماندهاند. پاسخِ همسرم هم کوتاه بود: «سلام، من رفتم.»
چای و صبحانهای با همسرم نوش جان کردیم و نشستم همین ماجرا را برای کانال «کشکول خاطراتم» در بله نوشتم و اول صبح فرستادم.سری به «گزارش نیک» زدم و دیدم نوشتهی دیروزم چاپ شده است. چندتایی از نوشتهها را خواندم و واقعاً لذت بردم؛ چه اتفاق جالبی است این گزارشنویسیِ روزانه! برای من نوعی دورهمی و مرور خاطراتِ روز است.
امروز به پیشنهاد همسرم، یک غذای محلی پختم؛ قوچانیها به آن «قاتقِاُو» میگویند و ما به آن میگوییم «کَلجوش». عجب خوشمزه شده بود! حساب کردم و دیدم دوازده قلم مواد غذایی برای این ناهار صرف شده: از هرکدام کمی؛ ماست خشک گوسفندی، چند قاشق کشک مایع، گردوی خرد شده، روغن و کرهی محلی، دوغ ترش، قره قروت، زردچوبه، پودر نعناع، پیازداغ، آب و کمی چوب شیرینبیان که هم طعمش را شیرینتر میکند و هم خاصیت دارویی دارد.
بعد از ناهار، چشمانم سنگین شد و چند دقیقهای چرتی زدم. خیلی دوست داشتم در کارگاه شاهنامهخوانی شرکت کنم، اما نشد؛ باید پولی جابهجا میکردم و با این گرفتاریهای بانکی، مجبور شدم حضوری بروم پای دستگاه خودپرداز.
برای پسرم که از باشگاه بدنسازی برمیگشت، شام مقوی درست کردم و این درست همانجایی است که با رژیم غذاییِ خودم در تضاد است. امشب ناپرهیزی کردم؛ این همان وسوسهی همیشگی است که «فقط یک مزه کن!» و مگر میشود مزه کرد و سیر نشد؟ در نهایت، قرصم را خوردم و نشستم به نوشتنِ «گزارش نیک». در همین حین، پادکست «نویسندهساز» را گوش میدادم و از ابراز محبت استاد بابتِ گزارشنویسیام حسابی انرژی گرفتم. نوشتن، لطفی است که در حق خودم میکنم؛ نوعی تمرین برای بهتر شدن. از ایدهی اثرگذار شما هم بسیار سپاسگزارم.
حالا در انتهایِ گزارش، صدای مرحوم شهریار در فضا پیچیده است؛ چه سوزناک «حیدر بابا» را میخواند… صورتم غرقِ اشکهای سوزانی شده که بیاختیار از چشمانم سرازیر است.
سلام خانم صادقی عزیز
گزارش نیک شما یک روز زندگی است با همه فرازها و فرودها ؛ لحظه های به ظاهر ساده رو چه زیبا آراستید !👏👏👏
خواندم و بهره ها بردم هم در آشپزی هم در واژه پزی
نگاره قلمتان همواره درخشان
سلام، چه خوب که صبح ها پارک می روید و ورزش می کنید. اگر پارک لاله می روید. به من نزدیک هستید، ولی یکجا نوشته بودید پارک ملت.
-سالواژهام: تدریس.
-صبح بیدار شدم. زنگ زدم کاریابی دانشگاه. خاموش بود باز.
-هر چی سعی کردم بخوابم، خوابم نبرد دیگر.
-گالریتکانی کردم و فیلم و سریالهای اضافه را حذف کردم.
-گوشی را سر پنج ربعکم کوک کردم. دوباره چک کردم، بعد خوابیدم.
-بلاخره رسیدم به نویسندهساز.
-بعدِ نویسندهساز، نشستم پای آزادنویسی. یادداشت کانال را صید کردم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سال واژه من: تغییر
۱- بیدار شدم. هنوز اهالی خانه خواب بودند. من هم از فرصت استفاده کردم، دفترم را زدم زیر بغلم، رفتم نشستم توی هال و صفحات صبحگاهیام را نوشتم. سکوت خانه برای نوشتن غنیمت بود.
۲- از آنجایی که مثل همان چشمآهویی دوستداشتنی تو گل مانده بودم، بعد از مدتها یک شکرگزاریِ پروپیمان و خداپسندانه نوشتم، شاید گشایشی شد و ذهنم کمی سبکتر.
۳- بعد از نوشتن، حوصله خواندن رمان «رهایت میکنم» را نداشتم، برای همین در ادامه روز قبل چند صفحهای از «بوف کور» را با تمرکز بر نثر هدایت خواندم.
۴- ساعتی بعد از ناهار، چای تازهدم ریختم و با خانواده چای خوردیم و گپ زدیم.
۵- باقیِ روز با سردرد گذشت، اما با فرا رسیدن شب بالاخره توانستم صدجملهنویسی را انجام بدهم.
۶- بعدازظهر، خواهرم را کمک کردم تا مایلوی بلا را، که ساز ناسازگاری کوک کرده بود و نمیگذاشت قلادهاش را برای رفتن به پارک ببندد، راضی کند.
۷- شب، در حالی که لقمه نان و پنیرم را میخوردم، فوتبال نروژ و ساحل عاج را تماشا کردم.
۸- بین دو نیمه فوتبال، تا سوت شروع نیمه دوم زده شود، فرصت را غنیمت شمردم و کانالم را هم بهروز کردم.
کانال تلگرام: https://t.me/shekarpaniir
به نام خدا
حلزونک آرام می خزد و شب در چشمهایش ستاره می نشاند.
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
۱. بیداری و هوشوَری در بامدادان.
۲. یادکردِ یزدانِ پاک.
۳. آزادنویسیِ بیدرنگ » در ده دقیقه با موضوع «کمک»
۴. فشردهنویسیِ کتاب (چرا باید زیاد حرف بزنیم؟ )؛ آموختن و به کار بستن.
۵. خواندن کتاب گلگشت خاطرات از ایرج پزشکزاد و جملهبرداری از آن؛ این هم یک نمونه:
«با جیب خالی، دستِ گشاده داشتیم.»
۶. غوطهوری در خیال و اندیشیدن به این پرسش:«چه شود اگر بشود؟»
۷. پیادهروی در لابهلای درختان و از نَفَسِ پاکشان سودها جستن.
۸. شرکت در کلاس «نویسندهساز» و خوانشِ استاد «کاش…» را و سرخوش شدنِ همگی.
۹. امروز آموختم:«ایده مهم نیست؛ مهم، چگونگی پرداختن به ایده و فرم دادن به آن است.»و نیز:
«به نوشتن دل ببندید، نه به نوشته.»
۱۰.و انجام تمرین زیبای بیانِ یک جمله با مفهوم واحد به شکلهای گوناگون،
نمره ام:۶
شب، شیرین و آسوده باد!
حلزون در زمین خیس بارانخورده در شب همچون ماه تابان میدرخشد.
سالواژهام: آگاهی
میشنوم مداوم تا در مسیر باشم. تمرکز کنم بر رفتارم تا مگر به تعادل برسم.
نمرهی روز: سرکار رفتم و باقی را آساییدم. در وبینار شرکت کردم. مثل همیشه جالب بود، به ویژه یادگرفتن روش تقزدن.
راجع به واگذار کردن قستمی از کارم به کارشناسان دیگر با رئیس صحبت کردم و نتیجه گرفتم.
شام دال عدس خوردم. از غذاهای مورد علاقهام.
امروز پستی در تلگرام هوا کردم.
سعی کردم با در لحظه بودن و پایین آوردن سرعت کارهایم و به خود سخت نگرفتن در انجام همهی کارها، یک کم حالم را بهتر کنم.
کانال تلگرام: https://t.me/armaghannevesht
۱. ساعت 5 باز با صدای اره بر آهن کشیدن بیدار شدم، البته نه با حیرانی که کیست این موقع که چنین میکند، بلکه با حیرانی از شباهتش به اره بر فلز کشیدن بودنش. آن هم صدای یک پرنده. مطمئنم که حتمن جثهاش نیز بدون شک اندازهی گنجشک است. فقط چند دقیقه بعد از بیدار شدنم میرود. کم کم دارم مطمئن میشوم که ماموریتش بیدار کردن من است. 😄😍
2.صفحات صبحگاهیام را مینویسم.
هنوز خوابم میآید دیشب تا 2.30فیلم میدیدم. از فیلمهای داستانی آموزش زبان انگلیسی(هنرپیشهی زن و مردش خیلی خوشگل بودند. و من بخاطر آنها دیدم و البته آموزش زبانم) حدود پنج روز است که با جدیت میبینم.
۴. هندز فری را در گوش میگذارم و وویس جلسات دورهی سطح سه را مرور میکنم که خواب مرا درمیرباید. در خواب هم در حال شنیدنم و در جایی شلوغم که پدر و مادرم نیز هستند مادرم چیزی میگوید که نمیشنویم هر چه میگردم تا صدای موبایلم را کم کنم نمییابمش. میخواهم هندزفری را ازگوشم در آورم میبینم که نیست و به دنبالش میکردم و انگار در کلاسم.
۵. ساعت هشت با صدای بلند نازی، نازی دوستم بیدار میشوم که از حمام داد میزند که زیر کتری را خاموش کن نسوزد. بلند که میشوم چون ناگهانی از خواب پریدهام و زود برخاستهام سرم گیج میرود و دوبار نزدیک به افتادنم. بر حماقتم که با سرعت بلند شدهام لعنت میفرستم و گاز را خاموش میکنم و دوباره به رختخواب باز میگردم. از دوباره خوابیدن بعد از بیدار شدن سحرگاهان بیزارم، چون حالم را بد میکند. بدنم سنگین میشود و تا شب حالم بد. مخصوصن که با صدای بلند و داد زدن و ناگهان بیدار شدهام.
۶. ساعت ۱۱ وبینار معرفی «نوشتن بدنمند» ماهگل مرتضایی را شرکت میکنم. هر چند آنگونه که فکر میکردم نبود، اما تجربهی جالبی بود.
۷. بعد از ناهار دولینگوی ترکی استانبولی میخوانم.
۸. پنج کاریکلماتورم را مینویسم و دو شعرم را.
۹. در کانال تلگرام زندگینامهی مادرم پیش از من را هوا میکنم.
۱۰. وبیکار و بعد نویسنده ساز
۱۱. وبینار معرفی یک ارز دیجیتال و ارسال نظرم بنابر درخواست شأن.
۱۲. یادداشت روزانه
۱۳. کتاب صد سال تنهایی مارکز و عجیب که امروز و دیروز و پریروز نتوانستم از طاقچه بخشهای دوستداشتنی کتابهای در حال خواندنم را شیر کنم. گویا شیر کردن را برداشته است.
۱۴. دوباره فیلمی داستانی به زبان انگلیسی از یوتیوب دیدن تا اکنون.
۱۵. بیخوابی به سرم زدن تا اکنون و شنیدن کتک خوردن سگهای خیابان توسط نامردمان احمق و رنج کشیدن از رنجشان تا اکنون که ساعت ۱:۳۰ صبح است.
۱۶. مثلن امروز را قصد کرده بودم خالی کنم برای ویرایش کتابم که فقط نیم ساعت انجامش دادم.
نمره به روزم ۶ است امروز.
https://t.me/mahro1402