گزارش نیک ۵۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«اگر بعد از خواندن یک شعر
جهان برای بیست و چهار ساعت
شبیه آن شعر شود
یا بیشتر
مرا مطمئن می کند
که شعر خوبی بوده است
همین
بر نقاشی هم صدق می کند»
-الیزابت بیشاپ، ترجمه‌ی زیبا کرباسی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 خرداد 1400

29 خرداد 1400

22 فروردین 1399

22 فروردین 1399

2 آبان 1396

2 آبان 1396

21 آذر 1400

21 آذر 1400

30 آذر 1404

30 آذر 1404

96 پاسخ

  1. امروز به دوران کودکیم برگشتم. یه مطلبی نوشتم که سادگی بچگیم رو به یادم انداخت. یه شعر هم نوشتم که خیلی دوستش دارم. در وبینار شرکت کردم. صد جمله نوشتم . خیلی عالی بود. مثل بچه‌ها نوشتم. لذت بردم. بعدازظهر باز دردم بدتر شد. ولی دارو خوردم حالم خوب شد. می‌خواستم کتاب بخونم ولی نتونستم دستم خیلی درد می‌کنه حتی گوشی هم برام سنگینه. می‌زارم فردا امیدوارم حالم خوب باشه. به امید خدا.

  2. سلام خیلی خیلی قشنگ بود و یک سوال دارم آیا ما انسانها اینقدر دردمندیم؟ احساس من هم همینطور است و نمی‌توانم مثل شما بنویسم‌شان . خیلی زیبا و پر و پیمون نوشته‌ای خوش‌به حالت.

  3. سال واژه‌ی من حس مسئولیت است امروز با اینکه همه جا نیمه تعطیل بود اما کار روزانه‌ی من تعطیلی ندارد بندرت پیش می‌آید. به خودم نمره هفت می‌دهم کسی مرا یاری نمی‌کند و من هم در پی‌اش نیستم. آزادنویسی کردم و خودم را از بند آزاد کردم. واژه‌دان من خلوت است. هر روز از وبینار درس جدیدی می‌آموزم و چند خط کتاب خواندم رسانه شخصی دارم نزدیک به دوسال است که هر روز می‌نویسم هر چند ناقص و پر از عیب. سر مصدر همه‌ی امورم پیاده‌روی صبحگاهی‌ست. آدرس کانال من این است:
    https://t.me/notetoday1

  4. گزارش نیک مصدری

    سر زدن خورشید، تابیدن نور از پنجره به اتاق و بر تخت سریدن، غلت زدن بر تخت و برخاستن، تیک تیک ساعت و رو مخ بودن، خمیازه کشیدن تا آنجا که کنج حلق پیدا بودن، رفتن آرام آرام به سمت دستشویی، چرخاندن دستگیره‌ی در را محکم، پا را در دمپایی سبز کردن، صورت خود را پاک شستن، از دستشویی درآمدن، با حوله‌ی آبی و نرم صورت خشک کردن، صبحانه‌ای مقوی متشکل از پنیر و گردو با نان سنگک خوررن، صفحات موبایل را بالا و پایین کردن، گوشت خریدن و چشم‌ها از گرانی آن گرد شدن، خرد کردن گوشت و در فريزر چپاندن، شعرهایی از سهراب و فروغ خواندن، خوردن آلوچه و آب از لب و لوچه سرازیر شدن، شرکت کردن در دوره‌ی کتابنقد و از مقاله‌ی قائد مستفید شدن. ناهار خوردن و شکر خدا کردن، اخبار دیدن و شنیدن، در وبیکار الهه علیزاده شرکت کردن، پای صحبت‌های استاد در وبینار نشستن، گوش سپردن و صد جمله نوشتن، دانستن اینکه از درون همین پرت و پلاها ایده‌ی خوب درآوردن.

  5. گزارش نیک۳ با چندکی کارنیک

    صبح اساتید دانشگاه،همایش گذاشته بودند.حضور دانشجوها الزامی بود. حالا نقش دانشجو چی بود؟هیچی !ما فقط عکس خوشگل کن و جا پرکن بودیم! از آنجایی که سالن همایش بزرگ و تعداد شرکت کننده های بیرون دانشکده، چندان زیاد نیست؛ وجود دانشجو برای پرکردن سالن و به دنبال آن، عکسهای دهن پرکن استوری اینستاگرام بود.
    در آن چهارساعت، گزارش نیک دیروزم را تکمیل کردم و در سایت، به اشتراک گذاشتم. چندصفحه، درس خواندم. از یک پیشی غمگین، استوری گذاشتم که کاملا با حال و هوای آن لحظه من،هماهنگ بود. با دوستانم، غیبت اساتید را کردیم و خندیدیم. غیبت به یه جایی رسید که وجود اینستاگرام یکی از اساتید، الزامی بود. یکی از اهالی غیبت گفت که اینستاگرام آن استاد رو دارد و از من خواست که برم گوشی اش را که آن سمت سالن، شارژ بود؛ بیاورم! من هم که حس خرحمال و به دنبال اون کاهش عزت نفس بهم دست داد؛ گفتم:«نه.»خودش رفت و موبایل اش را آورد. کاشف به عمل آمد که آن استاد، اصلا ریکوئست اش را قبول نکرده بود! از نه گفتن ام، راضی بودم.
    در مترو، صندلی خالی گیر آوردم. حوصله موسیقی نداشتم؛ بجایش به صداهای اطراف گوش دادم؛
    صدای مترو، بحث مادر دختری، صدای تق تق تایپ کردن و…این راه، روشی برای کاهش استرس است. راه دیگر این است که فقط نگاه کنید؛بدون قضاوت.
    من هم همین کار را کردم؛ وقتی به فضای آزاد رسیدم؛‌ درخت ها را تماشا کردم. داخل چمن، چشمم به یک گربه سیاه سفیدی خورد که لم داده بود و آفتاب میگرفت.
    چه خوب است که فرهنگ مان، زیاد شده که یک گربه، راحت میتواند در جای شلوغ، آفتاب بگیرد؛ بدون آنکه کسی دمش را بکشد، پیشْت اش کند یا با سنگ بزندش.
    خانه.
    ناهار.
    خواب.
    چندساعتی درس.
    خواب.
    همین!

    🖊️کیاناروحانی

    https://t.me/Kaghaz_1403

  6. سال‌واژه: تحول
    امروز در تمام کش‌وقوس‌های زندگی‌م دو تا کار نیک برایم پررنگ‌تر بود.
    ۱- بعد از سه روز تحمل درد ناشی از ضربه به دست همسرم، وادارش کردم به رفتن دکتر و رادیولوژی و درنهایت با دست گچ‌گرفته برگشتیم.
    ۲- از دل‌دوده‌های پراکنده روی کاغذم پستی در کانالم گذاشتم تا چراغ این امام‌زاده که کمتر از پیش روشن است خاموش نشود.
    زنگِ خاموش

    این روزها آدم گسیخته‌ای شده‌ام.
    می‌گویند هیچ‌چیز آهن را از پا درنمی‌آورد؛
    مگر زنگی که آرام‌آرام از درون،
    جانش را می‌خورد.
    تجربه‌ی نفیِ واقعیت را زیاد داشته‌ام.
    بسیاری از شکست‌ها پیش از آن‌که در دنیای بیرونم اتفاق بیفتند، در ذهن‌م آغازیده‌اند.
    درست وقتی باورکردم که نمی‌توانم،
    که خود را کوچک‌تر از رؤیاهایم دیدم؛
    که ترس را به جای امید،
    و تردید را به‌جای تلاش انتخاب کردم.

    آن‌گاه، زنگِ فکرم آرام‌آرام به جانِ اراده‌‌ام افتاد و دست‌وپایم را پوساند.

    گرچه دنیای بیرون مطابق میل من نبود؛
    گاهی سخت،
    گاهی ناعادلانه و گاهی پرمانع بود.

    اما آن‌چه تعیین‌کننده‌ی دوامم بود؛
    شاید بیش از هرچیز،
    کیفیت اندیشه‌ای‌ بود که هر روز با آن زندگی کردم.

    زنگِ ذهنم را پاییدم.
    و یاد گرفتم اگر درون فروبریزد،
    هیچ استحکامی در بیرون نجاتم نمی‌دهد.

    این روزها باید دگرباره،
    گوش‌ها را تیز کنم.
    تا صدای قلبم، دمیدن و شکفتنم باشد.
    این روزها باید مراقب زنگِ خاموشم باشم.

    @yaddashthayemaryamgoli

    البته که روزنگاری و داستان‌خوانی و کیفور شدن از کتاب جدید استاد شاهین هم لابلای مشغله‌های امروزم بود.

    1. سلام روز شلوغی داشته‌ای اما محکم و استوار هستی به شما تبریک می‌گویم

    2. سلام دوست من گاهی در کش و قوس زندگی آدم خسته میشه. بارها برام پیش اومده. ولی در همون زمان روزنه‌ای هر چند کوچک چشمک می‌زنه. امیدوارم همیشه روزنه‌‌های زندگیت بسیار باشه.

  7. گزین‌گویه؛ کنسرو ایجاز و اعجاز و تجربه.
    پنداشته‌های شاهین کلانتری را خواندم. فکر کنم بار سومم است. جمله‌هایی روشن‌گر موتور پویایی‌ام وقتی به روغن‌سوزی می‌افتد. خلاقانه است. همشان. گرافیکش هم مینیمال و مطلوب: جنگولک‌بازی حروف، رنگ صفحه و کادرهای طلایی محصور‌کننده‌‌ی جملات. همه هم‌خوانند و در خدمت مفهوم. پی‌دی‌افش توی کانال مدرسه‌ی نویسندگی‌ست. می‌توانید ببینید. اما اینجا گلچین کردم چندتایی. صرف رونویسی و یادآوری.

    با و بی‌نوشتن
    تباهی عمر با نوشتن
    به از تباهی عمر از بی‌نوشتن

    روش شخصی
    هر وقت متوجه شدی هیچ روش
    معینی برای خوب زندگی‌کردن وجود ندارد، می‌توانی روش شخصی خودت را برای خوب زندگی‌کردن بسازی.

    هرخری
    به هر خری می‌توان به چشم منبع الهام نگریست.

    شعر ناب
    هر حرف صادقانه‌یی
    یه جور شعره

    تنهایی
    تنهایی ناب و سازنده زمانی حاصل می‌شود که دست از اثبات خود به دیگران بکشی.

    زخم
    زخم چیزی‌ست که نمی‌نویسی.

    ته ماجرا
    به جایی میرسی که راهی جز
    پرسیدن و پرسیدن و
    پرسیدن و پرسیدن
    نمی‌ماند.

    – سی صفحه “از تنها دویدن” نادر خلیلی را خواندم. خیلی وقت است که دارمش اما نشد که بخوانم. الان، درمی‌یابم چه دیر شروع کردم به خواندش. زندگینامه‌ی معمارمهندس و نویسنده‌. مبتکر گِلتافتن و سازه‌های سرامیکی.

    با موتور پنج‌سال توی کویر گشت.ایده‌ی یکتایی خاک و آب و باد و آتش(عناصر چهارگانه آفرینش) را با الهام از اشعار کهن و تکیه بر معماری سنتی کویری در سر پرورد. تا برای طبقه‌ی کم‌درآمد ساختمان‌های استوار، سبک و ضد‌زلزله بسازد و بپرهیزد از مصالح سنگین و خطرناک و پرهزینه؛ نظیر آهن و پلاستیک و بتن.

    دورچین خشتِ خامی پخته در آفتاب، آغشته به لایه‌ی نازک از کاهگل. سپس برافروختن آتشی درونش و تبدیل خشت‌ها به آجرهای پخته. این‌ها را می‌بیند. در برج‌های تپل کویری. می‌کاود و گام‌به‌گام ایده‌اش را کامل می‌کند.

    نثر کتاب روان است. گاه شاعرانه. از ویژگی‌های صحرا می‌گوید. از ایستایی و توقف زمان و تاثیر آن بر خوی بومیان. مثلن غروب خورشید صحرا در این پاراگراف:

    ” ما همگی ایستاده‌ایم و منتظریم که خورشید پایین برود. در حقیقت ما به تماشای غروب آفتاب نایستاده‌ایم، گویی در مراسم تدفین خورشید شرکت کرده‌ایم. می‌خواهیم خورشید را دفن کنیم و خورشید را کنار بگذاریم.”

    یا در این پاراگراف روند نخستین خیال‌ورزی‌های ساخت خانه‌های موزاییکی را ببینید:

    ” گلی که در دست دارم به شکل یک گوشماهی در می‌آورم و آن را نزدیک گوشم می‌برم تا شاید صدای دریا بشنوم. هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسد اگر فقط بتوانم خانه‌ایی که با این گل خواهم ساخت از داخل با لعاب سرامیک بپوشانم و بگذارم که آتش همه‌ی لبه‌های آن‌را تافته کند بدون شک نرمش و زیبایی یک گوشماهی را می‌توانم به‌وجود آورم. آن‌گاه صدای دریا را هم از آن خواهم شنید. فکر می‌کنم که اگر در برابر این خورشید سوزان با بدنی عریان به دیوارهای لعابی و آبی‌رنگ پیله‌ی خود تکیه کنم چه احساسی خواهم داشت؟ همانند حلزونی که به پوسته‌اش می‌خزد.”
    بلند بالا شد. اما حیفم آمد ننویسمش.

    پنداری امروزم بیشتر به رونویسی گذشت. کمکی هم روی کاناپه چرتیدم. بعدش هم دورهم نشینی با خانواده بی‌گپ و گفت. کمی‌هم زق وزوق که ماشالا همه پیمانه‌شان لبریز است از آن‌. والا گفتن ندارد. فعلن همین.

  8. سال‌واژه‌ام: بیَنجامیدن

    امروز از صبح درگیر چالش کتابنقد و پیدا کردن مفهوم خیال در بین شاعرا بودم و بین گنجور و لغت‌نامه دهخدا در حال رفت و آمد.
    بعد از اینکه متن و نوشتم تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم اما، سر از بله درآوردم و فهمیدم تو مسجد برای کمک بهم احتیاج دارند. پس خیلی سریع آماده شدم و رفتم.
    و باز هم به وبینار نویسنده ساز نرسیدم.
    برنامه مسجد تا ساعت ۷ طول کشید. آقای دکتر طب سنتی که اسمش و نمیدونم اومده بود تا صحبت کنه خیلی هم سرشناس بود.
    راستیتش من خیلی از صحبتاش خوشم نیمد.
    بعد از مسجد سریع اومدم خونه و نشستم پای برنامه ریزی برای تابستان و همین امشب هم شروع کردمش.
    این وسط مسطا صدایی هم ضبط کردم.بعد
    جلسه اول سطح یک کلاس طلیعه حکمت و گوش دادم و مرور کردم.
    بعد از نوشتن گزارش نیک هم میرم سراغ گوش دادن نویسنده ساز .

    باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    فاطمه سربازی
    #گزارش‌نیک
    https://t.me/Jonnevice_channel

  9. سال‌واژه: سکوت

    ۱- صبحانه و دوش

    ۲- خاندن کتاب پنداشته‌ها

    ۳- آزادنویسی

    ۴- بازی با پریا (نی‌نی بازی و کارت بازی)

    ۵- ناهاروسیروخاب

    ۶- دریاچه سقالکسار (اطراف رشت)

    ۷- تصادف کوچک با اتوبوس: داشتیم تو دور برگردون دور می‌زدیم. دنده عقب گرفت و سپرش به پشت ماشین ماخورد. اما پلیس گفت ما مقصریم چون فاصله‌ی ایمن‌و رعایت نکردیم.

    ۸- انتشار یادداشت:
    ☘خاطره‌ای پاره

    می‌کشم، پاک می‌کند
    می‌کشم، پاک می‌کند

    گریه می‌کنم

    – دوباره بکش
    می‌کشم، پاک می‌کند

    گریه می‌کنم

    – خوب نشد
    می‌کشم‌، پاک می‌کند

    دفترم سوراخ می‌شود
    کسی صدایش می‌کند
    می‌رود

    من می‌مانم‌و خاطره‌ای پاره از کشیدن

    ✍شادی صفوی

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi

    #کودکی
    #خودبیان‌گری

  10. ساعت ۶ صبح با سر و صدای اطرافیان بیدار شدم. خواهرزاده‌ام آش حلیم نذری آورده بود. خواهر شوهر خواهرم هر سال ده روز روضه‌ی خانگی برگزار می‌کنند و آش حلیم از آنجا بود. آش حلیم خوشمزه بود و خیلی چسبید. بعد از آن چای زنجبیل خوردم تا سردی‌ام نشود. خواهرم قرار است امروز صبح برود یزد. وقتی می‌آیند خوشحالم، وقتی می‌روند تا چند روز دلتنگ‌شان هستم. با رفتنشان خانه‌مان سوت و کور می‌شود و من می‌مانم با مادرم. چه می‌شود کرد باید با زندگی و روزگار ساخت و کنار آمد.

    برای دوره‌ی کتابنقد واژه‌ی «تنهایی» را برگزیدم، تا بسامد و مفهوم آن را به طور مختصر بررسی کنم. وقتی به سراغ گنجور رفتم، دیدم این واژه بسامد بالایی دارد. کمتر شاعری است که به نحوی به آن نپرداخته باشد. بالاخره تمرین را نوشتم و در کانال کتابنقد هوا کردم. هر چه بادا باد. کتف و گردنم حسابی درد گرفت. به محض اینکه برای خواندن و نوشتن سرم را پایین می‌اندازم، بعد از اندکی کتف و گردنم شروع می‌کند به سوزش و مورمور کردن. چشمانم که جای خود دارد، می‌افتند به سوزش و خارش. این‌ها سوغات دوران کارمندی‌ام است. آن روزها می‌خواستم کارها را یک تنه انجام دهم، بی‌آنکه به عواقب آن بیندیشم.

    خواهر دیگرم زنگ زد که ناهار می‌آید خانه‌مان. خوشحال شدم. ناهار قیمه نذری خوردم. امروز نذری در نذری بود.

    بعد از ظهر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. با صحبت‌های استاد در باره‌ی مصدر، جملاتی را با مصدر نوشتم. به صحبت‌های خانم الهه علیزاده با عنوان پرسش و پرسشگری در وبینار نویسنده‌ساز گوش دادم.

    1. سلام روز خوبی داشته‌ای خدا را شکر و قشنگ نوشته‌ای خواندم و لذت بردم

  11. – صبح را با آب آغاز کردم، حمامی که غبار خستگی را از تن و ذهن شست.
    – برای پوست صورتم، تاکرولیموس را چون مرهمی بر التهاب نشاندم، با اندکی خارش، اما با امید به آرامش.
    – وسوسهٔ اکسپلور را با زمان‌سنجی مهار کردم و به خودم فرصت بازگشت دادم.
    – نان لواش یخ‌زده را با چند قطره آب دوباره جان بخشیدم؛ گویی خشکی، راهی به نرمی پیدا کرد.
    – نهاری ساده و صمیمی خوردم، تن‌ماهی و نان، بی‌ادعا اما سرشار از کفایت.
    – از پوست خود مراقبت کردم و به تغییرهای کوچک آن با دقت نگاه کردم.
    – برای جسم و ذهنم از خودم سؤال پرسیدم و به پاسخ‌هایشان گوش سپردم.
    – و در پایان روز، آرام‌آرام فهمیدم که زندگی همیشه از اتفاق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود، گاهی مجموعه‌ای از مراقبت‌های کوچک، روزی معمولی را به روزی ارزشمند تبدیل می‌کند.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/draliandishmandir

  12. گزارش نیک امروز ۱۲ تیر ۴۰۵
    ۱. در غذا خوردن به رژیم غذایی دقت کردم
    ۲. ده صفحه از داستان سنگ صبور را خواندم
    ۳. صد کلمه نوشتم .
    ۴. در وبینار استاد کلانتری شرکت کردم.

  13. مغزم دیگر نای ایستادن نداشت. تصمیم گرفتم دراز بکشم و به هیچی فکر نکنم.

    گوشی رو برداشتم. بی‌هدف بین برنامه‌ها می‌چرخیدم؛ تلگرام، چند پیام، چند کانال. بیشتر از پنج دقیقه نگذشته بود که چشمم به جمله‌ای افتاد:
    نویسنده‌ساز امروز تو را صدا می‌زند.

    یک‌دفعه از جام پریدم. با خودم گفتم: همین بود؛ دقیقاً همینو لازم داشتم.

    لپ‌تاپ رو روشن کردم و وارد نویسنده‌ساز شدم. صدا رو پخش کردم. بعد رفتم سراغ کامنتا. یکی‌یکی می‌خوندم و دوباره به حرفای وبینار گوش می‌دادم.

    همون موقع صدای قل‌قل کتری بلند شد. از جا بلند شدم، شعله رو خاموش کردم، قوری رو برداشتم و کمی چای تو فنجان ریختم. آب جوش رو اضافه کردم و با فنجان داغ برگشتم پشت لپ‌تاپ.

    اولین جرعه رو که نوشیدم، حس کردم مغزم دیگر آن مقاومت چند دقیقه قبل رو نداره؛ انگار فقط به یک تلنگر کوچک احتیاج داشت تا دوباره راه بیفته.

  14. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    _از اولین نیکی های امروز جلسه کتابنقد بود استاد کتابی در باب عشق از هلن فیشر خواندند،  نویسنده خیلی گزیده از اشعار شاعران با گوناگونی تاریخی و جغرافیایی بهره برده بود.

    _از کتاب شاهراه تاثیر گذاری قطعه‌ای با عنوان شجاعت خلاقیت را خواندم:
    بورخس میگه :” شجاعت بالاترین فضیلت هاست” و در ادامه رولو می :” بدون شجاعت صفاتی مثل عشق و وفاداری تنها رونوشتی سطحی از فضیلت هاست.”

    _آزادنویسی، رونویسی، کلمه برداری هم تیک خورد‌.

    _کمی حق نوشتن هم خواندم:
    وقتی نوشتن به جای عمل صحبت کردن و عمل گوش دادن تبدیل میشود، مقدار عظیمی از هویت شخصی از آن بیرون میریزد.

    _نویسنده‌ساز را هم بودم. تمرین ۱۵_۱۵_۱۵ را انجام دادیم و استاد شاهین دو فیلم “راز‌ها و دروغ‌ها” و “مرشد” را در خلال مرور مطلبی در باب پرسش‌درمانی معرفی کردند.
    https://shahinkalantari.com/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%E2%80%8C%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%9F/
    گزیده کلمات وبینار:
    پرسا، نا‌پرسا، پرسنده‌ خویی از آرامش دوستدار

    _  برای پسر جونی چند دست لباس تابستونی خریدم‌.
    _با دوستی قرار مکالمه تلفنی گذاشتیم
    _برای نهار فردا آبگوشت بار گذاشتم.

    1. سلام چه مفید بوده‌ای امروز و ساده و زیبا نوشته‌ای. خواندم و آموختم. تشکر

  15. ـ نوشتانه. تیلیت واژه‌ها در خنکای صبح.

    ـ گیلمجان را دوباره خواندم و رونویسی کردم.

    ـ به گمانم ایده‌ای برای داستانم یافتم.

    ـ آزادنویسی.

    ـ سمیه آهنگ ورزشی انتخاب کرده که بجای ورزش نرقصم. نمی‌داند روضه‌خوانی هم مرا می‌رقصاند.

    ـ کلاس ریاضی پندار

    ـ رقصیدن . رقصیدن . رقصیدن

    ـ صبحانه خانوادگی. اینروزها فرصت با هم غذا خوردن کم داریم.

    ـ با احمد از هر دری گفتیم. جبران روزهای قطعی اینترنت و چند ماهه نمی‌شه.

    ـ با بهروز و دوستش رفتیم پنج‌شنبه بازار. یک‌کلاه جدید به کلکسیونم اضافه شد.

    ـ موسیقی کلاسیک، تصویری کمدی در خودش دارد. گاهی خیال می‌کنم روی ابری آرام دراز کشیدم طبقه شش یا هفت آسمان. در جادوی نوای موسیقی غرق هستم ناگهان نتها شروع می‌کنند به دویدن. چشمهای چارلی‌ چاپلین را می‌بینم که خلاف جهت تردمیلی غول‌پیکر بالا و پایین می‌پرد. و یک پری زیبای کوچک که سبیل‌ چارلی را کش رفته می‌خواهد چشمهای آتش‌پاره را به خانه برگرداند. یعنی بگذاردشان تو صورت چارلی. بعد هم به صدای مرتضی احمدی گوش کردم. منو سر لج ننداز می‌رم زن می‌گیرم.

    ـ هُفکه را بشنوید و برقصید. به من خیلی چسبید.

    ـ پندار حسابی‌ عصبانی بود چون دیروز روز پسر بوده و من خبر نداشتم.

  16. ۱. در دوراهی خواب و بیداری کش می‌آمدم که در نهایت بیداری پس از شکست‌های مکرر پیروز شد.

    ۲. نوشتن صفحات صبحگاهی مثل آب روان بود. کلمات به سرعت جاری می‌شدند و دست کم می‌آوردم برای نوشتن.

    ۳. یکی‌یکی پارک‌های شهر را فتح می‌کنم. این علاقه‌م به طبیعت از کجا شروع شد؟ به گمانم از دو سال پیش. گویا طبیعت نوع‌دوستی را ترویج می‌دهد و پیوندی نزدیک با نیاکان ما دارد.

    ۴. آزادنویسی کردم، زبان خواندم و کمی هم آناکارنینا.

  17. ـ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    ـ چشم‌هایم را که باز نمودم پر از صدا بودم. باید می‌نوشتم تا از دست نروم.
    ـ صبحانه‌ی کامل و سالمی خوردم.
    ـ برای پیک نیک امروز امکانات لازم را مهیا و بقیه روزم در طبیعت گذشت. حال دلم جا آمد.
    ـ از تصمیم دیروز خود راضیم، گرچه سخت بود. آفرین بر پشتکارم.
    ـ شرکت در وبینار « نویسنده‌ساز» ما که فضول نیستیم اما به نظرم استاد هم جایی بود. دیر آمد و زود رفت. خوش گذشت. حدود ۷۰ تا جمله نوشتم.
    ـ ساعتی را با فکر «چرا این پتو گرمم نمی‌کند» از محمود کیفی گذراندم.
    « آخر هفته
    خواهرم شلنگ می‌اندازد
    در ابتدای شستن حیاط
    از ته دل
    زندگی را جارو می‌زند
    مادرم
    جیب‌هایمان را
    از خوشحالی‌های انباشته شده خالی می‌کند
    ما برای شنبه
    باید ناخن‌های‌مان کوتاه باشد»
    ـ آب به قدر کافی نوشیدم
    ـ گاهی کار نیک، انجام ندادن رفتاری است که اطرافیان یا شرایط تو را ترغیب به انجامش می‌کنند. به نظرم می‌توان این موارد را نیز به گزارش نیک خود بیفزاییم. پس می‌نویسم من هیچ‌گونه نوشیدنی الکلی ننوشیدم.
    ـ چند حرکت کششی انجام دادم.
    ـ شب‌ خواب عمیقی داشتم.
    ـ نمره‌ی روزم ۷ است.

  18. ـ تا چشم باز کرد با خودش گفت: شاید دیر شده باشد. خیلی دیر. چند ورقی سیاه کرد و آهنگ زندگی را آرام آغازید.
    ـ شعر خواند، از رهی، از حافظ، از صائب.
    ـ باز هم شعر خواند از رویایی، سعدی و نظامی.
    ـ چند ورقی از هما خواند.
    ـ پیاده‌روی نرفت اما پیاده در اتاق راه رفت. جالب نبود.
    ـ با برادرش قهوه خورد، بعد از مدت‌ها.
    ـ دنیای بزرگسالی را اگر دوست داشت حتما از این گذران‌ها خوشحال می‌بود؛ نیست.

  19. ✔️صبح در کلاس آنلاین طراحی تمرین در یوگا شرکت کردم، کلام دکتر بنفشه آقایی راهگشا بود
    فهمیدم ‌که چرا پس از سالها تمرین یوگا، کلاسهایم پربرکت نبوده
    فونداسیون محکمی نداشتم
    ✔️با کاغذ و قلم خلوت کردم
    ✔️نواختن تار جز اصلی روزم است
    ✔️از صبح کلنجار می‌روم با نیروی گزارش ننویسی
    قول داده‌ام که حتمن به هم‌کلاسهای مدرسه نویسندگی بگویم که امروز چه کار کردم
    ✔️عجیب که ذهنم از وقتی که کارهای امروز را جار خاهم زد، انگشتهایم قاشق را یه آهستگی پر و خالی میکرد
    ✔️به همایش مولانا رفتم
    این بیت رو دوست داشتم
    هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
    بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
    تکرار یک فعل ، خوب کار کرده‌بود
    ✔️نت یاری نکرد که در وبینار نویسنده‌ساز باشم
    ✔️شب توی مهمانی نگاهم به ساعت بود که کی فراخان گزازش نیک بالا میاد

  20. گزارش نیک

    امتحانم را دادم. آسان بود. استاد مرا ته کلاس یک گوشه نشاند، تا بچه‌ها ازم نتوانند تقلب بگیرند.
    منم از خدا خاسته. برای خودم آن ته خلوت کردم و با آرامش سوال‌ها را حل کردم.

    بعد امتحان با احسان رفتیم رستوران کره‌ای. من هوس سوشی کرده بودم. احسانم که طبق معمول مانتی گرفت (از این پاندا کنگفوکاری‌ها). یک مرغ پرتقالی هم سفارش دادیم. خیلی خوشمزه بود. فکرش را نمی‌کردم سس پرتقال بتواند با مرغ خوشمزه شود.

    از مرز ترکیدگی رد شده بودیم. آن وسط برای نفس‌گیری یکم‌ شعر می‌خاندیم. از کتاب گزیده اشعار عباس صفاری که احسان دیروز از نشر چشمه برایم خریده بود، خاندیم.
    بعد خفه کردن خودمان هم، زوری بلند شدیم. با کشتی رفتیم کادیکوی.

    کادیکوی که رسیدیم، گفتیم تا اینجا که آمدیم حداقل چرخی هم بزنیم. کلی مغازه‌های گوگولی با وسایل عجیب‌غریب دیدیم. یکم هم خرید کردیم.
    خودمان را به نشر چشمه رساندیم. هوا گرم بود. دوتا شربت خاکشیر زعفرانی خوردیم.

    نشستیم و باز عباس صفاری خاندیم. بعد من گزیده اشعاری از محمدرضا شفیعی کدکنی یافتم. از آن هم کمی خاندیم. احسان خیلی خوشش آمد و برایش گرفتم.

    خلاصه خودمان را شعرباران کردیم. آها از بیژن نجدی هم خاندیم. کتاب «واقعیت رویای من است».

    بعد هم خانه.
    حالا پاهایم یکم درد می‌کند. خابم می‌آید. و هنوز فکر می‌کنم فردا صبح باید بلند شوم درس بخانم. ولی کاش بتوانم به خودم بقبولانم کابوس تمام شده.
    حالا وقتش است کمی با خیال راحت چشم روی هم بگذارم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

  21. سال‌واژه: تحول
    امروز با صدای نوه‌هام بیدارشدم. توی رختخواب مثل دوتا بچه‌پاندای شیطون بهم پریده بودند.
    برای جلسه‌ی سوم کتابنقد، سینی خوراکی و تبلت رو جلوی جوجه‌هام گذاشتم و هندزفری‌به‌گوش پای کتاب « چرا عاشق می‌شویم» از زبان استاد شاهین نشستم.
    بعد از ناهار بچه‌ها را با نقاشی و طراحی سرگرم کردم .راستش به کودک درون خودم هم خیلی خوش گذشت. مادر بچه‌ها از سفر برگشت و امانت‌ها را برگرداندم.
    تا همین الان با ضرب و زور قرص و مسکن و آمپول از کمردرد و زانودرد افتاده بودم.
    فقط نیم ساعتی کتاب «زمین انسان‌ها از اگزوپری» خوندم و بس.

  22. 1. سال واژه‌ام: استمرار
    2. خواندن داستان«گیلمجان» با صدای بلند البته توی سر و صدای کولر که کسی متوجه نشه.
    3. آبیاری درختان انگور به اضافه‌ی گوجه و فلفل‌ها.
    4. به کانال بچه‌ها سر نزدم، این‌روزا کمی سرم شلوغ بود. اما در اولین فرصت یه سر می‌زنم.

    https://t.me/samanmofidi78

  23. سال‌واژه‌ ‌ام ارتباط.

    پنجشنبه خوابم می‌کند

    هوا روشن است. خبری از نور زردش نیست. گوشیِ به پشت افتاده را برمی‌دارم، پنج‌ونیم صبح است. می‌چرخم به پهلوی چپ. به قوت خودش در آسمان باقی‌ست. سفید حالا. دوست داشتنی شده در غربت صبحگاهی. شاید او هم با سحر قهر است. از بودن محرومش می‌کند. از بیشتر ماندن.
    گوشی را باز می‌کنم. روی صفحه‌ی تمرین‌هاست. گزارش نیک را نفرستاد‌ه‌ام. خوابم برده. می‌خوانمش غلط تایپی ندارد. ابتدا کانال و بعد ارسالش می‌کنم در صفحه‌ی گزارش نیک.
    خوابم نمی‌برد. می‌نوردم توی تلگرام بی‌هیچ خواندنی. سراغ دایی‌جان ناپلئون می‌روم. روضه دارد. روضه‌ی مسلم بن عقیل. چقدر با دین و ایمان است دایی‌جان. برای مسلم بن عقیل هم عزاداری می‌کند. از هراس افشا شدن ترسش از دزد. طفلان مسلم به کمرت بزند دایی جان. الهی.

    خوابم می‌برد. چشم که می‌گشایم، خود را پهن کرده رویم آفتاب. کنارش می‌زنم. می‌روم تو. بغل مامان. گرم است و نرم. چیزی از گردن تا پاهایم حرکت می‌کند. آرامش.
    کره، پنیر، مربا، آبجوش را می‌برم توی اتاق. صبحانه می‌خورم و به زهرا گوش می‌دهم. از روانشناسی می‌گوید. از سختی مسیر. از اشباع شدگی. از سنگینی هزینه‌ها. از دائم التحصیل بودن. زهرا می‌گوید و من با ترس همآغوش می‌شوم. هنوز هم می‌خواهمش؟ هنوز هم متخصص شدن در رابطه مهم است؟ مهم است. می‌گمانم همآغوشی با ترس تا انتهای مسیر بی‌انتها همراهم است.

    ظهر است. ظرف‌ها مانده و کتاب‌های نخوانده. نه حوصله‌ی شستن ظرف دارم، نه خواندن کتاب. می‌خواهم غرق شوم در ذهنم. در کایروسِ زمان بیشتر خوش می‌گذرد. او آنجاست به سیاق هر پنجشنبه. پنجشنبه خوابم می‌کند. تا می‌خواهم بغلش کنم داد می‌زنند. بچه که نیستند مامور روانی کردند.

    یک‌ساعت تا نویسنده‌ساز، هر پانزده دقیقه با فاصله‌ی پنج دقیقه می‌نویسم. آزاد. تصمیم بر آن می‌شود نقشه‌ی ذهنی بکشم برای تابستان. نظم می‌خواهم و شفافیت.
    به نويسنده‌ساز می‌روم و بیشتر می‌نویسم. باید از بهره‌وری بخوانم. چیست که می‌خواهم تابستانم بهره وردارد؟ بهره‌ی چه وری؟ این‌ور یا آن‌ور؟
    استاد از گزارش‌های نیک می‌گوید و می‌روم می‌خوانم. الهه را. خود واقعی. چه دقیق از خود واقعی می‌گوید. در نسبت با موقعیت، عواطف و آدم‌ها تغییر می‌کند. کدامش واقعی‌ست و کدامش نیست؟
    خود واقعی را به پایه‌کار می‌برم. حمام می‌کنیم و آزادنویسی. آشپزی هم. نیمرو. کارهای پایه‌اند. کاری که تمرکز در آن جاری‌ست. یک کار است و چند کار. قابلیتش.
    برمی‌گردیم به عقب. معماری. از پاسخ به پرسش می‌رسیم. رانندگی و پیاده‌روی هم پاسخ‌ند. پایه‌کار.
    بهره‌وری را در کارهای پایه می‌توان جست. تابستانم چه پایه‌ای می‌خواهد؟ چه پاسخی مرا به پرسش می‌رساند؟
    شام می‌خورم. به خواب می‌روم از خستگی. دو بامداد.

    داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary

  24. میخواستم گزارش ننویسم و بخوابم، چشم روهم نذاشته کابوسی با صدای استاد دیدم. اصلا یادم نمی‌آیه چه کردم. تکلیف کتابنقد را تا جایی ادامه دادم. داستان‌ کوتاه هم برای چندتا طرح تا حدودی کم نوشتم. اولین جلسه کارگاه جذاب «پایه‌کار» الهه هم شرکت کردم که چقدر نیازش داشتم.

  25. گزارش نیک

    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    امروز صبح با کمی تأخیر به کلاس نقاشی رسیدم. چند نفر از دوستانم از لباس و استایلم تعریف کردند. این روزها به خاطر بارداری، گاهی نسبت به تغییرات بدنم نگران می‌شوم، اما همین مهربانی‌های کوچک، دلم را گرم می‌کند.

    دو هفته روی یک پرتره با مدادرنگی کار کرده بودم، اما نتیجه باب میلم نبود. استاد کمی روی کارم اصلاح انجام داد و قلقش را یادم داد. دوباره فهمیدم که مسیر آفرینش، پر از آزمون و خطاست و تنها چیزی که آدم را جلو می‌برد، تداوم است.

    استاد نقاشی‌ام جمله‌ای گفت که دوست دارم مدت‌ها با خودم حملش کنم: «مهم نیست اثرت امروز در چه سطحی است؛ مهم این است که حاصل بیشترین تلاشت باشد و یک سال دیگر در همین نقطه نمانده باشی.»

    چهار ساعت کنار دوستانم نقاشی کشیدیم، خندیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها حرف زدیم. برای هفته‌ی آینده قرار است «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایوفسکی را بخوانیم. امیدوارم میان اسباب‌کشی فرصت کنم نسخه‌ی صوتی‌اش را گوش بدهم.

    در راه برگشت، به آقای هنری، راننده‌ی همیشگی آژانس، گفتم که به‌زودی اسباب‌کشی می‌کنیم و احتمالاً دیگر همدیگر را نخواهیم دید. او سال‌ها با مهربانی پدرانه کمکم کرده بود؛ از باز کردن درِ ماشین گرفته تا جابه‌جا کردن تابلوهای سنگینم. امیدوارم در نزدیکی خانه‌ی جدیدمان هم راننده‌ی آژانس مهربان و شریفی مثل او باشد.

    عصر در کارگاه کاریکلماتور شرکت کردم و از عملکردم راضی نبودم. این هفته برای نوشتن به اندازه‌ی کافی تلاش نکرده بودم و نتیجه‌اش را هم دیدم. اما شکست، بخشی از مسیر آفرینش است؛ مهم این است که دوباره بنویسم و ادامه بدهم.

    شب هم سریال This Is Us را که یکی از دوستانم پیشنهاد داده بود دانلود کردم. گفته بود حالا که باردارم، این داستان می‌تواند همراهم باشد. واقعاً همین‌طور بود؛ آن‌قدر دوستش داشتم که یک‌شبه، بی‌وقفه، شش قسمت از آن را دیدم.

    میان دخترم و پدرش رابطه‌ی عاطفی عمیقی شکل گرفته است. همسرم هر شب با انگشتانش آرام روی شکمم در می‌زند و دخترش را صدا می‌کند. لحظه‌ای بعد دختر کوچولو تکان می‌خورد؛ انگار جواب سلامش را می‌دهد. بعد هر دو می‌خندیم.

    امتیاز امروز: ۸ از ۱۰

  26. سال‌واژه‌ام: قدم
    ۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم. اگر زمان مدرسه هم بتوانم بنویسم، خوشا من و اگر نتوانم … کاش بتوانم.
    ۲. برای داستان تازه از دیروز می‌اندیشم. گاهی چیزی می‌آید و مثل یک تابلو یا میخی در دیوار نصب می‌شود و راه را بر ایده‌های دیگر می‌بندد. دلم می‌خواهد ذهنم سوژهٔ دیروز را رها کند و به چیز تازه‌ای بیندیشد. موضوع دیروز آزارم می‌دهد چون عاطفه‌ام درگیرش است. با نوشتنش انگار رنجی را تکرار می‌کنم. همیشه برای من سخت‌ترین مرحله، پیدا کردن ایده است. این‌که کی چه می‌کند؟ می‌توانم زندگی روزمره را شرح دهم اما داستانی نمی‌شود. این «همیشه‌»ای که گفتم، تجربه‌های همین چند کارگاهی است که به لطف استاد شرکت کرده‌ام و چیزکی نوشته‌ام والا تا حالا جز یک‌بار در چهارم ابتدایی، چیزی که داستان باشد، ننوشته‌ام. اگر بگویم ذهنم با ساختن سوژه‌های داستانی مشکل دارد، استاد مرا شفاهی می‌کُشند، پس نمی‌گویم. نباید بگویم. استاد می‌گویند بنویس و بنویس، سوژه خودش گسترش می‌یابد.
    ۳. از آنجا که من هم در نوع خودم «اوزباشینا» هستم، این بار «اوزباشینالخ» را کنار می‌گذارم. استاد می‌گویند که تو فقط بنویس. آزادنویسی کن، سوژه می‌آید. شروع کردم به گوش کردن به صدای ذهنم و نوشتم و نوشتم، آزاد آزاد و در نهایت موضوعی مطرح شد که دیدم بد نیست موضوع داستانم باشد. اگر هم در داستان نتوانم بپرورانمش، موضوع یادداشت بسیار خوبی است. راستش در یادداشت یا قطعه‌نویسی خیلی توانمندتر از داستانم. داستان پاشنه آشیلم است. در یکی از تمرین‌هایی که جولیا کامرون در «حق نوشتن» مطرح کرده بود، این بود که انواع گونه‌هایی که دوست داری بنویسی، به چه ترتیبی است. برای من اولین گونه، جستار بود و آخرین، داستان، اما الان دارم داستان می‌نویسم. هنوز به قطعیت نمی‌توانم این جمله را بنویسم. بیشتر مرتکب داستان می‌شوم تا نوشتن آن.
    ۴. داستان کوتاه «گیلمجان» را دوباره با دقت خواندم.
    ۵. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. دو بار تمرین ۱۵ -۱۵ را انجام دادیم. خیلی تمرین خوبی بود. آن‌جا هم به ایدهٔ جدیدی برای یادداشت رسیدم. به همان نسبت که از ذهن گیابند جان داستان فرومی‌ریزد، از ذهن من یادداشت می‌تراود. یادداشت‌های امروز را با فونت بامزه‌ای نوشتم؛ فونت «سپیده». شبیه دست‌خط است و به چشمم دیگرگون.
    ۶. ایدهٔ جدید داستان را به همان روش کارگاه نوشتم. چندان بدن‌مند از آب درنمی‌آید، چون موضوعش، چیزی نظری است.
    ۷. شب مهمان داشتیم. چای با طعم پرتقال داشتم، برای تنوع دور هم بودن امتحانش کردیم. ملایم و خوشمزه بود. از بس چای سنگین خوردم، این‌نوع چای‌ها برایم سبک محسوب می‌شود. اصطلاح سبک و سنگین برای چای، به گمانم در خوزستان بیشتر متداول باشد. ما عموماً می‌گوییم کم‌رنگ و پررنگ یا غلیظ و رقیق. راستی چای «العطور» را بیازمایید. میهمانی از بهشت است انگار بس که هوایی‌ات می‌کند عطرش.
    ۸. یادداشتی هم در دفترم نوشتم که موضوعش چای بود. من دربارهٔ چای شاید بتوانم سه چهار صفحه بی‌وقفه بنویسم اما نه داستان. اگر بتوانم گره داستان خلق کردن را در ذهنم باز کنم، یعنی واقعاً تغییر کرده‌ام. دارم در کارگاه‌ها تمرین می‌کنم اما باید بیشتر تمرین کنم. می‌دانم و خود را ملامت می‌کنم. وای بر من.
    ۹. یادداشتی در کانالم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  27. گزارش ۵۱ام از روز پنجشنبه ۱۱ تیر.

    مینویسم. کنج اتاق مینویسم. نشسته مینویسم.
    مینویسم، من از امروز مینویسم، امروز که گذشت.
    از پنجشنبه مینویسم. در بامداد جمعه مینویسم.
    قبل از هر چیز برای جمعه مینویسم.
    مینویسم خوش آمدی ای جان من. خوش آمدی ای نام من.
    جمعه جان خوش آمدی.
    جمعه قبل از تو پنجشنبه بود. پنجشنه خوب بود پنجشنه نور بود، سر ریز و لبریز نبود ولی بود، خوب بود، کمی شور بود.
    شور از نور بود، نور در روح بود. روح در سور بود، سور بود، او در پول بود.
    امروز که گذشت من پول داشتم شاید باور نکنید ولی من بیشتر از شش ملیون پول داشتم.
    گوشت خریدم. مرغ خریدم. انگور خریدم. دوغ خریدم. هندوانه خریدم. بستنی خریدم. سیگار هم خریدم.
    برای احمد من از دور پریدم. پریدم که منجی اش باشم. پریدم و دستم را به کاشی زدم. کاشی لق شده بود. احمد خم شده بود. کاشی افتاد من پریدم. پریدم و کاشی را دریدم.
    دریدم و احمد را نجات دادم. خندیدم.
    چرا من کاشی را دریدم؟
    چرا احمد را نجات دادم؟
    چرا امروز به همسایه سلام نکردم؟
    چرا امروز دیر عصبانی شدم؟
    چرا امروز خرید کردم؟
    چرا فکر و خیالم آرام نمیگیرد؟
    چرا مدام در ذهنم من میدوام؟
    چرا سیگار میکشم؟ چرا زیاد میکشم؟
    چرا من دودی شدم، همسنگر قوطی شدم؟
    چرا میترسم. از چه میترسم؟
    چرا دیر میخابم؟
    چرا دیر بیدارم؟
    چرا از شین بیزارم؟
    من از چی بیزارم؟
    چرا مینویسم؟
    چرا کم میخانم؟
    مدتها بود که گم شده بودم. مدتها بود که دور شده بودم. وقتی به خود برگشتم برگشت نشد.
    گم شده بودم. دور شده بودم.
    من در دوری بودم و ذهنم را در خانه و آبادی جا گذاشته بودم. مدام میدویدم. میدویدم که فاصله کم شود. میدویدم که دردم از من در شود.
    درد زیاد بود غم زیادتر.
    تنها بودم. غریب بودم. علیل نبودم.
    دست داشتم. پا داشتم. شوق وصال داشتم. من باید خود را به ذهن میرساندم. باید میدویدم.
    دویدم. من هر روز دویدم. دویدم که به ذهنم برسم. که کامل شوم. که فاتح شوم. من باید خود را فتح میکردم. باید از خودم عبور میکردم تا به خودم برسم.
    سالها در پی فتح خود خود را گم کرده بودم.
    وقتی به خانه رسیدم ذهنم را نیافتم. ذهن من در ساز بود. ساز در نویسنده ساز بود. نویسنده ساز پر از راز بود. راز در آغاز بود. آغاز پر از آواز بود. آواز با پرواز بود. پرواز در ساز بود.
    من به شوق ساز و آواز و پرواز و برای رسیدن به آغاز به نویسنده ساز رسیدم، به استاد آواز رسیدم.
    رسیدم، من با خنده رسیدم. در باز شد. استاد همراز شد. شوق پرواز بیدار شد. نویسنده ساز پر ساز شد.
    استاد خندید. باده غمگین. مبینا جدی. من خنده را برداشتم. با خنده به خنده رسیدم.
    فکر میکنم. مدام به این سالها و آن سالها فکر میکنم. فکر میکنم که چرا دیر رسیدم؟
    چرا ضربه خوردم؟
    از کی ضربه خوردم؟
    چرا من دور نمیشوم؟
    چرا از فکر و خیال دور نمیشوم؟
    در گذشته به دنبال چه میگردم؟
    از آینده چه میخاهم؟
    من با این وضع موجود چطور و چگونه بسازم؟
    خدایا خداوندا تو در داستان من چه نقشی داری؟
    میخاهم به کجا برسم؟
    دوست من کیست؟
    دشمن من کیست؟
    باید به حرف و حدیث های که پشت سرم میگویند واکنش نشان دهم؟
    آیا باید مدارا کنم؟
    آیا باید فرار کنم؟
    چرا دشمن دارم؟
    چرا آن حرف را زدم؟
    آن حرف را به چه کسی زدم؟
    آمدنم بهر چه بود؟
    سوالهای که از خود میپرسم زیادند من پر از سوالم. ذهنم درگیر است.
    به ذهنم رسیدم اما ذهنم درگیر فکر و خیال است به حدی که آرام ندارم.
    تصویرها میایند. دلیرها میایند. فکر میکنم آخر دنیاست. فکر میکنم یاری ندارم.
    دورم را گرفته اند. دورم را در کوچه و خیابان گرفته اند. میگویند بترس فیروز، از ما بترس ما زیادیم تو تنهایی. بارها تنهایی مرا به رخم کشیده اند. آنها همه را خریده اند.
    خریده اند با خنده ای. خریده اند با حربه ای. عده زیادی را خریده اند.
    بیدار که میشوم و راه میفتم در راه آنها را میبینم، به مقصد که میرسم آنها را میبینم. در برگشت آنها را میبینم. در خانه خودمان آنها را میبینم. بعضی وقتها سر سفره مان آنها را میبینم.
    میخندند. به من میخندند. میگویند فیروز گیر افتادی.🖕
    فیروز اما خدا را دارد. فیروز یکتا را دارد. 😘✌💪
    سوالهای توی ذهن من را حتا الهه باستان«الهه علیزاده» هم نمیتواند ثبت و بررسی کند شاید نهایت بتواند در وبینار هایش روزی چند مورد را بررسی کند اما او که شرایط مرا نمیداند.
    الهه که نمیداند داستان من چیست.
    الهه که نمیداند این راز من چیست، نیاز من چیست.
    الهه هیچی از من نمیداند پس الهه هم نمیتواند ذهن مرا یاری دهد.
    الهه سال واژه اش«ارتباط» است، میخاهد ارتباط بگیرد اما با کی؟
    چه کسی بهتر از من. الهه با من ارتباط بگیر من خودم با الهه ها در ارتباطم. ارتباط بگیر تا کامروا شوی.
    الهه جون چنگیز قربان آن عینک خوشگلت رود تو که به پرسش و پاسخ میپردازی شب ها بعد از ساعت ۱٠ با من تماس بگیر و پرسش کن و پاسخ بگیر البته باید بسته پریمیوم بگیری.
    عینک الهه مرا یاد سارا چگنی میاندازد.
    سارا عکسش را با یک عینک دودی روی پروفایل تلگرامش گذاشته بود و خودش را جنیفر لوپز فرض کرده بود و ما را جیمی جامپ، هر چه برای او دست تکان میدادیم او ما را ریز تر از ریز میدی، سین میکرد و محل نمیگذاشت که جواب سلاممان را هم بدهد.
    همش تقصیر ممد کاظم بود. اون بود که به ما میگفت با بچه محله هاتون ارتباط بگیرید و با هم تمرین کنید من هم فکر کردم چگنی بچه محل ماست تو نگو چگنی خیلی بالاست آنقدر بالا که زیرش را نمیبیند شایدم اصلن زیر ندارد و تصور و تصویری از ریز ندارد.
    ریز را گفتم یاد باده علویی افتادم.
    باده علویی هر چه گفت سارا مرادی را از اتاق پرت کن بیرون من نکردم و باده با همان قامت ریز و گیزش همچو برسلی مرا با خشم موشش از پنجره طبقه دوم بیرون انداخت و با نعره ای همچو هالک خیابان را غرق سکوت کرد و گفت«کلییییید را بده و گمشو برو آن دهاتی که ازش آمدی»
    آن دهاتی که من ازش آمدم چنگیز دارد. آن دهاتی که من ازش آمده ام بیل تیز دارد.
    بیل را گفتم و یاد کیر افتادم ولی نمیدانم از ایشان چه بگوییم که قابل پخش باشد پس به حرمت نان و نمکی که با مادر غلام خوردم پخشش نمیکنم. فقط به خاطر مادر غلام که قلبمه♥
    پخش را که گفتم یاد برنامه «نود» عادل خان افتادم، آن پخشهایی که هر شب به انتظارش بیخاب میشدیم.
    یاد میثاقی افتادم که صندلی نداشت و ساعتها سر پا می ایستاد که بغل عادل خان دیده شود ولی چون قدرت مکیدنش خوب بود و خوب میمکید و خوب تر از خوب آب آنطرفی ها را میخورد به یک میز و یک صندلی رسید و وقتی رسید باز مکید و آب خورد آنقدر خورد که گفت«آدم جا خالی از جا خالی جا خالی تره» بیل چنگیز تو کون پدرت پدر مکیده.
    صندلی را گفتم مجدد یاد باده علویی افتادم.
    باده میخاست به من نشان دهد که ارزش صندلی بیشتر از اینهاست و هر روز مرا تنبیه میکرد.
    حق داشت چون من روی صندلی او نشسته بودم و او میخاست من بیشتر تلاش کنم تا به میز و صندلی خودم برسم.
    دمت گرم باده علویی من به چهار میز و چهار صندلی رسیدم با ۷ کامیون کتاب و لوازم دفتری و اداری و چیزهایی دیگری که آنها را هم نمیگویم چون
    به کسی مربوط نیست چون چی. چون نچی.
    فراموشت نخاهم کرد ریز بروسلی. هوداااااااا.

    نمیدانم چرا یاد فاطمه بخشیان افتادم.
    این بی معرفت ۳ ساعت تمام من را دم میدان مادر میرداماد منتظر گذاشت و نیامد، عذر و بهانه آورد و گفت«به مرگ باده اگر بیای سر سربالایی های داراباد با سر میام» دروغ میگفت بیمعرفت شوخ و شنگ مرا به بازی گرفته بود و میخاست من بچه دهاتی را دست بیاندازد، با سر که هیچ با پا هم نیامد نمیدانست من چنگیز را دارم.
    ولی به هر حال فاطمه جاش تو قلبمه. فاطمه دوستمه رفیقمه.
    پرچمت بالاست بخشیان.
    وقتی کردی یک آهنگ جدید پست کن داش فیروزت گوش کنه سر حال بیاد.
    امروز روز خوبی بود در کل. سپاس از پنجشنبه عزیز و امیدوارم جمعه نورش را به ما بدهد.
    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
    الهی شکرت میکنم بابت تمام نعمت هایی که به من دادی و از تو میخاهم هر روز بیشتر از دیروز هوای من و خانواده ام را داشته باشی. الهی شکر الهی شکر الهی شکر

    راستی شاهرخ خدا وکیلی حقمون نبود به مناسبت چاپ کتاب گزین گویه هات یه مهمانی در شان اینجانب میگرفتی و یک منقل و وافور براه میکردی.
    برو که عکساتو پاره کردم، نامه هاتو پاره کردم.

    راستی شاهرخ شنیدی بازیکنان تیم ملی برگشت‌عن، عن تو قیافشون؟
    لطفن جواب را کامنت کنید.

  28. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. تقریبا پیش‌نویس اولیه‌ی داستانم را نوشتم.
    ۲.کمی از کتاب این راهش نیست خواندم. از آدم‌هایی می‌گفت که خودخواه نیستند و به بقیه کمک می‌کنند تا اعتمادشان را جلب کنند. چنین آدم‌هایی در صدر موفقیت قرار دارند. ولی ندانستم فرقشان با آدم‌هایی که از آن‌ها سوءاستفاده می‌شود چیست.
    ۳.وبینار نویسنده‌ساز بودم و ۶۰ جمله نوشتم. کتابنقد هم بودم که از کتاب چرا عاشق می‌شویم هلن فیشر خواندیم. و دیدیم چطور شعر و ادبیات را به علم می‌توان وصل کرد. کاریکلماتور هم بودم که با دو گازخورد و دو بازخورد خوب برای من خنثی تمام شد. عالی بود.
    ۴.داستان‌کوتاه گیلمجان را خواندم.
    ۵.درس خواندم۳ جلسه. درباره‌ی اندوکاردیت و نارسایی قلبی و کاردیومیوپاتی.
    ۶.بستنیِ آدامسی خوردم.
    ۷.دو صفحه صفحات صبحگاهی هم نوشتم.

    امتیاز امروز: ۸

  29. سال واژه ام: ….
    ۱.در همسایگی ما مردی زنش را کشت. به تدریج این کار را کرد.سال ها عذابش داد.با حرف هایش. با بی‌محلی ها و کج‌خلقی‌هایش.
    حالا آن زن مرده. زن دیگری جایش را گرفته. بدون هیچ زحمتی صاحب تمام وسایلی شده که زن قبلی برای خرید هر کدامشان، التماس کرده و سختی کشیده بود.
    لباس هایش سهم عروس هایی شدند که قبل از مرگش، برایش آرزوی مرگ کرده بودند.
    حالا عروسی که بیشتر از همه رنجش می داد، عکسش را سوژهٔ پنج‌شنبه‌هایش کرده. پسری که بخاطر زنش بارها رنجش داده بود، سرخاکش می رود تا فاتحه ای بخواند.
    او در زندگی‌اش هر کاری کرد تا دوستش بدارند. اما تنها بعد از مرگش بود که دوست داشتنی شد.

    ۲.رفیقم در حالی که برش کنده‌ای از کیک گیلاس خودم‌پز را در دهانش جا داده بود، و با یک قُلپ گنده‌تر قهوهٔ خودش‌پز سعی در قورت دادنش می‌کرد، اعتراف کرد که به ناراحتی قلبی مبتلا شده. توصیه کرد که من راهی که او رفته را نروم و بخاطر حرف مردم و یک مشت زنِ نازن اعصاب و جوانی ام را تلف نکنم.
    من هم درحالی که بادقت کیک را می جویم تا مطمئن شوم اسانس به خوبی عمل کرده، به فکر فرو رفتم. فکری به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم برای اجرا کردنش به زودی اقدام کنم.
    باید کلاس بوکس ثبت نام کنم. هرکس که حرف اضافه ای زد، بی حرف پیش مشتی حواله اش کنم و تمام.
    هم او دهنش تا ابد بسته می شود و هم من دیگر دچار ناراحتی قلبی نمی شوم.
    فقط ممکن است دچار چسبندگی مفصل دست شوم.
    اصلا چطور است کلکسیون «حرف های نفرت انگیز» برای خودم راه بیندازیم.
    هر حرفی که ناراحتم کرد را می نویسم.
    شاید روزی به درد نوشتنم هم بخورد.

  30. سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    دو پومودورو تدوین را انجام دادم. نتیجه، خروجی یک ریلز بود و تحویل. احتمالن تایید خورده توی گوشش، اما هنوز مطمئن نیستم.

    سیستم را از بس ضعیف و کند شده بود، بردم پیش دوستم تا آن را سرویس کند. گفتم این دو روزِ پیشِ رو را، که اصفهان نیستم، به این بچه رسیدگی شود.

    دوستم یکی دو سوال درباره‌ی سیستمم پرسید که جواب هیچکدام را نداشتم. همیشه باعث خجالتم می‌شود ندانستن چنین اطلاعاتی و بلد نبودن زیر و بم سیستم‌ها. اما هیچوقت تلاشی‌هم برای یادگیری‌اش نمی‌کنم.

    از بس هوای اصفهان امروز کثیف و آلوده بود، در همان یک ربع اول که وارد هوای آزاد شدم، سردرد گرفتم. آن‌هم از نوع شدیدش. با خوردن دو قرص، سرپایم.

    وبینار را وارد شدم اما نشد بمانم. ده دقیقه بودم و بعد خارج شدم.

    امروز یک ساعت و ربع کتاب خاندم. حدود بیست صفحه از کتاب 1984 را خاندم‌. بعد رفتم سراغ داستان «جشن فرخنده» از جلال‌ آل‌احمد. دیروز استاد در وبینار درباره‌اش گفتند. امروز که رفتم آن را بخانم، یادم آمد کتاب «پنج داستان» جلال را، در دوره‌ی ۱۰۰ داستان کوتاه خانده بودم‌. داستان‌ها برایم آشنا بودند، اما کیف داد دوباره خاندنشان.

    عصر، به رسم پنجشنبه‌های دوسال اخیر، بیرون زدم از خانه به سمت کافه بازی. رسیدم به جمع دوستانم و آن گروه دوست‌داشتنی. تا همین یک ساعت پیش. گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم. پیش این گروه، خودِ خودم هستم و هیچ نیازی به خودسانسوری ندارم‌. همین است که شارژم می‌کند هرهفته کنار آن‌ها بودن.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  31. #گزارش_نیک۵۱
    سال واژه: صبر
    درگیر سینوزیت شدید هستم و مصرف آنتی‌بیوتیک قوی. ولی من از آن بی ظرفیت‌ها هستم که باید ببرندم بیمارستان، انژیوکت در دست هر چه دارو لازم است وارد بدنم کنند. خیر سرم دوروز است آنتی‌بیوتیک مصرف میکنم که از مصرف نکردنش بهتر است.
    روز شلوغی داشتم. دو تا جلسه سنگین و تلفن‌های سنگین. و چند خرابکاری که یکی از این خرابکاری ها، فراموش کردن جلسه ساعت ۱۵:۳۰ بود. البته با پرویی تمام برای سخن آخر وارد جلسه شدم.
    به هیچ یک نگفتم این همه خرابکاری به چه دلیل است. این همه خرابکاری زیر سر کارگاه داستان کوتاه دیشب و شاهین است. امروز و دیشب روی داستانم وقت گذاشتم. بعداز ظهر برای شاهین ارسال شد.خودم که خیلی دوستش دارم. امیدوارم دیگران و شاهین هم به اندازه من لذت ببرد.
    خودم فکر نمی‌کردم بتوانم. ولی داستانی در حدود ۲۰۰۰ کلمه نوشتم و این اولین تجربه داستان نویسی من با این حجم لغت است.
    باشگاه نرفتم تا حدود هفت و نیم کار داشتم و هفت و نیم که بچه ها و مهدی از دوچرخه‌سواری برگشتند تازه کارهای من هم تمام شدند. تا دیر وقت با مادر حرف زدیم. بچه ها خوابیدند و من در حال نوشتن گزارش نیک هستم.
    #۱۱تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #غربت
    #امواج_ذهنی_یک_ADHD

  32. ۱۱ تیر
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲.آزادنویسی داشتم. فراتر از هزار کلمه. به ندرت ذهن سفتم را شل می‌کنم. اما امروز رها نوشتم.
    ۳. جلسه مشاوره ام در جهت واژه سالم یعنی ارتباط گذشت. امروز با درمانگرم از چالشهای ارتباطیم در محیط کارم گفتم. همکاری که ایراد میگیرد و یا تحقیرانه حرف می‌زند.
    ۴. نشد در کارگاه کاریکلماتور باشم اما فایل صوتی کارگاه را گوشیدم.
    ۵. خرید خانه که معمولا به عهده خاهرم بود، بعد از مدتها به دست و پایم افتاد.
    ۶. لیستی نوشتم از برنامه و اقدامکهایم در این روزهای تعطیل و در خانه ماندن. که دیدن فیلم و بیشتر خاندن در اولویت است.

  33. گزارش نیک ۵۱

    سال‌واژه‌ام: فاصله
    روز‌واژه: موسیقی

    — شاهین کلانتری قبل و بعد کلاس‌ها موسیقی می‌گذارد. فکر کرده‌اید برای چه؟ تا دوپامین‌ بیشتری از مغزها تراوش شود. (البته این حدس من است و اگر اشتباه است آقای کلانتری ببخشند)
    حالا دوپامین چیست؟
    دوپامین هورمونی است مترشح از نورون‌های مغز هنگام انجام کاری لذت‌بخش. کارش چیست؟ در ساده‌ترین تعریف، انسان را شاد می‌کند.
    مسلمن که قصد سخنرانی در باره‌ی یک مطلب بیولوژیکی را ندارم.
    می‌خواهم در باره‌ی موسیقی بگویم. یکی از بهترین و سالم‌ترین محرک‌های دوپامین موسیقی است.
    قاصدک می‌داند وقتی با نسیم پرواز می‌کند کجا می‌رود. اگر تو هم سوار موسیقی شوی، می‌داند به کدام آدرس تو را ببرد.
    قلب‌ها با موسیقی مهربان‌تر می‌شوند همان قلب‌هایی که بایگان دوستی‌ها هستند.
    — دارم تمرین داستان‌ کوتاه فردا را انجام می‌دهم. سوژه‌ام هی بالا و ‌پایین می‌‌رود و کم و زیاد می‌‌شود.
    — جلسه‌ی سوم کتابنقد ۵ پربار بود گذشت. استاد از کتاب «چرا عاشق می‌شویم» هلن فیشر خاند.
    — کارهای خانه امروز خیلی زیاد بود. پیاده‌روی نرفتم.
    — هر کسی گزارش نیک مرا می‌خاند و نمی‌خاند، خدا نیکش بدارد. همین.

    ادرس کانال تلگرام:
    https://t.me/nahid40rasti02

  34. متوسط النیک

    سال‌واژه‌ام: حرکت

    _ صبح خود را پرشکوه می‌آغازم. صفحات صبحگاهی و شکرگزاری می‌نویسم و به سراغ لپ‌تاپ‌ می‌روم تا به ادامه‌ی جست‌وجو‌هایم در باب واژه‌ی سوگ در شعر فارسی بپردازم.
    قسمت راحت ماجرا به پایان می‌رسد و حالا باید به یافته‌هایم صورت ببخشم. دشوار به نظر می‌رسد اما امیدوارم بتوانم جستار درخور و پدر و مادر‌داری بنویسم.

    _ کتاب‌نقد را می‌شنوم و استاد از چرا عاشق می‌شویم می‌خواند.
    با شنیدنش اعتماد به نفسِ نداشته‌ام را بیش از پیش از دست می‌دهم. چقدر زمان لازم است تا بتوان چنین عمیق درباره‌ی مفهومی کلی نوشت؟
    در هر حال او هلن فیشر بزرگ است و من فاطمه ذاکر.
    تنها نقاط مشترکمان؛ ر آخر نام خانوادگی‌ و علاقه به نوشتن.

    _ برای ناهار به خانه‌ی خانواده‌ی همسرم می‌رویم. روزهایی که آنجا هستم از روتینی که برای خودم ساخته‌ام دور می‌شوم. نه به پیاده‌روی می‌رسم و نه به مطالعه. عوضش عروس نمونه‌ای می‌شوم که می‌نشیند پای دردودل مادرشوهر از همسرش.
    و به خاطر شباهت بی‌اندازه‌ی شوهرم به پدرش از صمیم قلب با او همذات‌پنداری می‌کنم و گاه دوست دارم در آغوشش بگیرم، به دوربین خیره شوم و بگویم: منم همین‌طور.

    _ در پایه‌کار الهه علیزاده‌ی عزیز شرکت می‌کنم. این اولین‌بار است که قرار است به صورت جدی همسفر مدرسه‌ی سرزبان شوم.
    از چندکارگی و کار پایه می‌گوییم.
    توضیحش کمی پیچیده‌ست اما دانستنش برای بهره بردن از زمان و زندگی موثر.

    _ دیروز کلاس داستان کوتاه را از دست دادم و آخر شب موفق می‌شوم یک ساعتش را گوش دهم. اینطور که معلوم است تمرین پرچالشی در پیش داریم.

    _ با دوستی در چت غیبت‌درمانی می‌کنیم و کمی از آلام روحیمان را تسکین می‌دهیم.

    _ روزانه‌نویسی می‌کنم.

    _ ساعت نزدیک یک است اما باید هر طور شده حداقل ده دقیقه کتاب بخوانم و ده دقیقه هم ورزش کنم. این قانون بلاتغییری است که از ابتدای سال در راستای سال‌واژه‌ام برای خودم مشخص کرده‌ام.

    _ فرصت و توانی برای تولید محتوا ندارم پس برای بار نمی‌دانم چندم، گزارش نیکم را به عنوان پست کانال غالب می‌کنم.

    فاطمه ذاکر
    #گزارش‌نیک

  35. سال واژه: کنترل خشم🎀🐊
    کروکودیل امروز مارمولکی بیش نبود. من و ربان صورتی یا به قول استاد رأفت اسلامی داریم خوب پیش میریم.
    نمره روز: ۱۰
    گزارش نیک:
    ۱. شما فکر کنین اول صبح پاشی حواست به یه موجود گوگولی باشه که تازه راه رفتن یاد گرفته😭🥹
    ۲.صبحانه خوردم. (خوبه که این عادت کم‌کم داره بر‌می‌گرده)
    ۳. دیگه با نی نی نشستیم یکم کتاب خوندیم.(هر چند که یه ذره هم براش اهمیت نداشت.🐣)
    ۴. یه مقدار از کار دانشگاهم رو انجام دادم.
    ۵.وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم.
    ۶.کمک مامان آشپزخونه رو تمیز کردم.(امروز دختر مامان بودم🥰🎀)
    ۷. امروز یه شعر از فریدون مشیری خوندم
    واقعا دوستش داشتم.
    دوست دارم با شما هم به اشتراک بذارم:
    آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
    پر کن پیاله را کین جام آتشین
    دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
    این جام‌ها که در پی هم می شود تهی
    دریای آتش است که ریزم به کام خویش
    گرداب می رباید و آبم نمی برد!
    من با سمند سرکش و جادویی شراب
    تا بیکران عالم پندار رفته ام
    تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
    تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
    تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
    تا شهر یادها
    دیگر شراب هم
    جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
    هان ای عقاب عشق
    از اوج قله های مه آلود دوردست!
    پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
    آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
    آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
    در را ه زندگی
    با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
    با این که ناله می کنم از دل که :
    آب… آب..!
    دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
    پر کن پیاله را !

    ۸. امروز با لیلی مداح صحبت کردم و عکس یه کروکودیل با ربان صورتی واقعی رو برام فرستاد.😭🥹 (لیلی واقعا دختر ناز و خوش انرژی‌ای هستش✨️🥰)
    عکس کروکودیل رو میزارم اینجا ببینین:
    https://uploadkon.ir/uploads/4b5b02_26IMG-20260702-201000-868.jpg
    ۹. بعدش نی‌نی رفت.🤕
    ۱۰. با چند‌تا از دوستام دور هم جمع شدیم و چند نفرشون چون صداشون خوب بود برامون خوندن.
    ۱۱. یه بخشی از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو خوندم
    و تمام.😊🥰
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  36. گزارش نیک “1405/4/11” تیرماه. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. ذکر گفتم.
    سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “شب‌ملخ” از جواد مجابی را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    کلاس کلیماتور یادم رفت کلن شرکت کنم. جلسه دومش خورد به روز ماساژور آنلاین گوش نکرده بودم. کلن یادم رفته بود که گوش کنم و تمرین انجام بدهم.

    دوباره داستان کارگاه داستان کوتاه خاندم.

    یک داستان نوشتم. اما بعد از خاندن داستان کارگاه به نظر آمد صبح یک داستان دیگه بنویسم. اولی که نوشتم به ساختار این داستان نمی‌خورد.

    https://t.me/speechoff

  37. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. امروز دوباره برگشتم به درس خاندن. دلم نمی‌خاهد کنار بگذارمش حتا اگر کم باشد. به‌خصوص که به نظرم در حال حاضر، باید چیزی باشد که بیش از همه برایش وقت می‌گذارم.

    ۲. کاریکلماتورهای دیگری را برای امروز برگزیده بودم اما از سارا پرسیدم و فهمیدم تمرین را اشتباه انجام داده‌ام. اندکی فشار خوردم و از اول نوشتم و ثبتیدم.

    ۳. جلسه‌ی آخر کاریکلماتور را شرکت کردم.

    ۴. از نویسنده‌ساز خیلی کم حالی‌ام شد، تقریبن رو به صفر. چون موبایلم شارژ نداشت، کمی خسته بودم و اینکه آن‌وسط‌مسط‌ها رفتم برای مامان روغن خریدم و آمدم و بعدش هم نقاشی کردم.

    ۵. دارم سعی می‌کنم به نوشته‌هایم نظم بدهم. یک کانال برای شعر، یکی برای داستان و یکی هم برای گذشته‌ی کانال ساختم. قصد دارم دو تای دیگر هم بسازم. برای کاریکلماتور و فرهنگ شخصی. گذشته‌ی کانالم را به خاطر ضعف قلمم نیست که می‌خاهم پاک کنم، از این جهت است که خیلی شخصی بود و خیلی پَرت‌ها هم تویش گفته بودم. تقریبن بیشترش را به‌عنوان یادگاری به کانال دیگری فرستادم و از کانال اصلی‌ام پاک کردم. و حالا مثل مجرمی که با گرفتن مقامی بالا سابقه‌ی کیفری‌اش را نابود کرده باشد، پاکم.

    ۶. توی مرور کانالم برای حذف سابقه‌ متوجه شدم که احتمالن تازه توی دو سه سال اخیر شروع کرده‌ام به رعایت نیم‌فاصله و جدی نوشتن. دیدم که آن موقع‌ها به نحوه‌ی بیان اهمیت می‌دادم و حالا در راهش هر روز روزگفتار ضبط می‌کنم. خاطرات بامزه هم دیدم. مثلن وقتی مادرم با دیدن بلندی ناخن‌هایم گفته بود شبیه ناخن‌های سگ شده‌اند. یا اینکه بعد از حمام و عطر و اسپری از پدرم پرسیده بودم بوی خوبی می‌دهم؟ و او جواب داده بود بوی خرس قطبی می‌دهی‌. و بین این همه، گذر عمرم را هم دیدم. رشد حلزون‌وار به کنار، عمرم در حال تمام شدن است.. مرگ بلخره از راه می‌رسد.

    ۷. فیلم «شیطان پرادا می‌پوشد ۲» را تماشا کردم. خوب بود، خوشم آمد. این روزها فیلم‌هایی که شخصیت‌ها و داستان آشنا و سرگرم‌کننده داشته باشند بیشتر باب دندانم است.

    ۸. توی کانالم انتشار روزانه داشتم.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  38. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    ۱. بعد از ۱۵ سال و با ترس و تردید فراوان داستان کوتاه نوشتم (قدمی مثبت در جهت سال‌واژه‌ام). البته اگر تکلیف کارگاه داستان کوتاه نبود، ابایی نداشتم که این ۱۵ سال به ۵۰ سال برسد. فردا باید ویراستاری‌اش کنم و تا قبل از ساعت ۷ شب برای استاد بفرستمش.
    فکر می‌کنم تنوع فعل‌ها و کلماتش کم است و همه این‌ها از پشت‌گوش‌انداختن تمرین‌های کلمه‌برداری‌های استاد نشئت می‌گیرد.

    ۲. سراغ کتاب «نان و شراب» رفتم و جملاتی را بازخوانی کردم که قبلا زیرشان خط کشیده بودم. برخی از جملات طوری بودند که انگار نویسنده، ماشین زمان داشته و یک سفر آمده این جا و آن‌ها را از روی امروزمان نوشته است.

    ۳. در کارگاه کاری‌کلماتور و بازخوردش شرکت کردم.

    ۴. آزادنویسی امروزم حدود ۳۰۰ کلمه شد. می‌دانم کم‌کاری کرده‌ام، اما ناچار بودم برای داستان کوتاه وقت بگذارم.

    ۵. گزارش نیک نوشتم. راستش نمی‌خواستم بنویسم و در سر داشتم امشب یواشکی از زیر کار در بروم، اما عذاب‌وجدان یقه‌ام را سفت چسبید و مجبورم کرد.

  39. اینجانب خواهشمند است تلگرام خود را در پی‌وی‌سی‌دی چک بفرمایید.

    گزارش نیک امروز: پیشگفتارنویسی
    سال واژه: برگشت

    امروز را به جای اسکرول کردن، اسکرولم را از روی مغزم برداشتم.

    صبح را با خرید مفصل برای شروع دوباره یک دوره زندگی مجردی و تنها آغازیدم.

    بعد از ناهار (مرغ ترش مازندرانی) وبینار کاریکلماتور. چند ساعت معاشرت با کلمه‌هایی که از بس کنار هم ننشسته بودند، قهر کرده بودند. آشتی‌شان دادیم. بعضی واژه‌ها هم هنوز لجبازند؛ بگذار باشند، هر نویسنده‌ای چند کلمه‌ی قهرکرده لازم دارد.

    بعد، با وبینار «نویسنده‌ساز» شروع شد، جایی که دوباره فهمیدم نویسنده شدن بیشتر از آنکه الهام بخواهد، نشستن می‌خواهد.

    مهم‌ترین اتفاق روز اما پیش‌گفتار کتابم بود. نشستم و برای کتاب، همان کاری را کردم که آدم‌ها برای خانه‌ی تازه می‌کنند، جلوی در، چراغی روشن کردم تا خواننده بداند وارد چه اقلیمی می‌شود.

    بعد رفتم در کوچه‌های محله‌ی شمال. همان کوچه‌هایی که انگار عجله را از ورود منع کرده‌اند. راه رفتم، عکس گرفتم، و چند بار بی‌دلیل ایستادم. بعضی منظره‌ها فقط وقتی دیده می‌شوند که مقصدی نداشته باشی.

    سیمبا هم طبق معمول مدیر بخش بازی و شیطنت بود. جلسه‌ای کاملاً غیررسمی برگزار کرد و نتیجه گرفت توپ از تمام دغدغه‌های انسانی مهم‌تر است.

    امروز یک روزه‌ی موفق هم گرفتم، روزه‌ی اینستاگرام. نه استوری، نه ریلز، نه وسوسه‌ی «فقط پنج دقیقه». مغزم بعد از مدت‌ها فهمید سکوت هم اینترنت دارد.

    شب را با «داستان ملال‌انگیز» چخوف تمام کردم، هدیه‌ی دندان‌پزشکم. احتمالاً تنها پزشکی که به جای توصیه‌ی کمتر شیرینی خوردن، نسخه‌ی بیشتر چخوف خواندن می‌پیچد. کتابی که اسمش قول ملال می‌دهد، اما از آن ملال‌هایی است که آدم را کمی عاقل‌تر از قبل می‌بندد و تحویل فردا می‌دهد.

    حاصل امروز؟
    کمتر دیده شدم، بیشتر دیدم.
    کمتر منتشر کردم، بیشتر نوشتم.
    و فهمیدم گاهی بهترین پست اینستاگرام، همان صفحه‌ای است که در دفترت پر می‌شود.

  40. میترانعیمی
    سال‌واژه‌ام:نوشت‌ورزی
    ۱-سه صفحه از صفحات صبحگاهی رانوشتم.
    ۲-تمرین کارگاه کاریکلماتور را ویرایش کردم، چندین بار فرستادم که متاسفانه ارسال نشد.
    ۳-فایل صوتی کارگاه داستان کوتاه را دوباره‌ گوش کردم . طرح اولیه داستان را نوشتم.
    ۴-داستان گیلمجان از محمود مسعودی را خواندم.
    ۵-درکارگاه کتابنقد شرکت کردم.
    ۶-خواهر جان با بچه های قدونیم قدش تشریف آورد و شام هم ماند.
    ۷-مادرشوهرخانم با چند ساک لباس تشریف آورد تا چند ماهی مهمان ما باشد،خیلی دلتنگ عروس ونوه‌‌هاش بود، دلش خواست هوایی هم عوض کند.
    ۸-برای دیدن گل روی مادرشوهرم ،دختر و دامادم به همراه دایی وخاله وشوهرخاله وبچه‌هاش برای شام آمدند که نتوانستم دروبینار خانم سیاح شرکت کنم.
    ۹-چند صفحه شب هول خواندم.

  41. می‌خاهم در ابتدای گزارش‌هایم خودم و آن روز را به چیزی تشبیه کنم.
    امروز من «نیلوفر مرداب» بودم. توضیحش هم نمی‌دهم که چرا. بگذارید برایتان تعلیق داشته باشد.

    -صبح را صبحانه نخورده آغازیدم. خاستم شامِ نخورده‌ی دیشبم احساس غریبی نکند.
    -از درِ خانه که بیرون آمدم نسیم خنکی به صورتم خورد. دلم می‌خاست در آن هوا پیاده روی کنم، اما عجوزه‌ی کار منتظرم بود.
    -به دوستی پیام دادم که به یادش هستم، گرچه ظاهرن او با من قهر است.
    -کاریدم، می‌تواند برای کار کردن استفاده شود؟ ازش خوشم می‌آید. درش مصدر ریدن هم دارد. برای من جواب است وقتی شغلم را دوست ندارم.
    -در وبینار نویسنده‌ساز شرکت نومودم. استاد باز آن تمرین ۱۵ جمله ۱۵ جمله را گفت. انجام دادم. این بار با سوال. ۱۵ سوال و در ادامه ۱۵ سوال درمورد فقط یکی از ۱۵ سوال قبلی.
    سوال انتخابی من این بود:
    «آیا هاشم از اسم انتخابی‌اش راضی‌ست؟»

    سوال‌های ۱۶ تا ۳۰ عالی شد. خیلیی سوالات قشنگی شد و دیدم دارم از جهان و منظر آن گربه نگاه می‌کنم. شاید دستی به سر رویش بکشم و در کانالم مطلبی کنمش.
    -کمی پیاده روی.
    -واژه‌ی «روشنگری» را شنیدم. زیباست. می‌خاهم سعی کنم زین پس از آن استفاده کنم. به معنی توضیح دادن و روشن‌سازی‌ست.
    -کتاب «گیلمجان» را خاندم. خیلی زیبا بود و بسیار انسانی. واقعی بود. هنوز شخصیت‌های داستانم را نیافته‌ام. باید مثل گیلمجان بنویسیم.
    -چیزهایی آموختم درباره‌ی مهارتی فکری. موضوعی که اگر بهتر بلدش بودم این چند روز اینقدر سخت نمی‌گذشت.
    -بعد از چندین روز، روزگفتار ضبط کردم. دلم برایش تنگ شده بود. برای حرف زدن. در مورد همان مهارت فکری صحبت کردم. بروید گوش کنید. مفید می‌افتد برایتان.
    -لنا گفت نامه‌ام به دستش رسیده. خیلی خوشحال شدم که خوشش آمده. برای اولین بار به کسی نامه نوشتم. خیلی حس قشنگی داشت. برایش یک نقاشی هم کشیده و همراه نامه فرستاده بودم. برایش نوشتم که من ادیب نیستم که حرف‌های قشنگ قشنگ بزنم، اما نقاشی که بلدم. پس برایش نقشی زدم و رنگی نشاندم بر کاغذ.
    -می‌خاهم «مد و مه» را بخانم. در تاریکی شب.
    -دیروز قرار بود ۵۰ روزگی گزارش نیک را جشن بگیرم، اما فلج بودم دیروز. فلجِ فلجِ فلج. اما عیب ندارد. امروز‌دیروز را جشن می‌گیرم.🥳🎉 نیم قرنی‌مان مبارک.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  42. سال‌واژه: روایت
    • ساعت 9 و 41 دقیقه بیدار شدم خوابم را تا یادم نرفته نوشتم. خوراک یادداشت روزم شد.
    • به ویس کارگاه پنجم داستان کوتاه گوش دادم کاش فردا بتوانم هزار کلمه‌ی طرح اولیه داستان را تا ساعت 19 بنویسم. دعا کنید.
    • در جلسه 3 کاریکلماتور شرکت کردم. دریغ از اینکه یکی از جمله‌هایم شبیه کاریکلماتور شده باشد. مثالی شدم برای انجام بد تمرین. البته که نوش جانم. چوب استاد کلانتری گُل است هرکی نخورد خُل است. راستی چرا توپ و تشرهای استاد کلانتری بِهِم برنمی‌خورد اما توپ و تشرهای آن بقیه را نمی‌توانم دوام بیاورم؟
    • در جلسه سوپرویژنی هم از دوستان سال بالایی موردی را توضیح داد و در گفتگو کلی نکته یاد گرفتم و با کتابهای «خردمندی بدن: تمرکز بر بدن در عرصه روان درمانی» و «وقتی بدن نه می‌گوید: بهای استرس پنهان» آشنا شدم. دومی در طاقچه موجود بود. تا دانلود کردم خواستم بخرم رایگان شد. مشعوف شدم.
    • یادداشتم را در کانالهایم با این آی‌دی می‌توانید بخوانید: @bidemajnoon9.

    1. یافتم. یافتم. گزارش نیک زینب جان را هم بله…

      دو جمله‌ای که از گزارش نیک شما چیدم این است:

      خوراک یادداشت روزم شد.
      This is perfect material for my daily journal

      چوب استاد کلانتری گُل است هرکی نخورد خُل است
      Master Kalantari’s cane is a flower’s glow; miss its sting, and you’ll never grow

      قلم‌ات همیشه سبز

  43. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    صبح باز هم دلم نمی‌خاست بیدار شوم. بعد از چند رو کم خابیدن. حالا رفته‌ام تو مرحله‌ای که دلم خاب می‌خاهد و خاب می‌خاهد و خاب.

    سریالم را دیدم طبق معمول. فیلترشکن و نت هم من را گاییدند طبق معمول.

    کتابنقد شروع شد. کلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. خاستم از استاد تشکر کنم که کاری می‌کند که حالمان خوب شود و کلی بهمان خوش بگذرد. از همین‌جا دست شوما مرسی شاهین کلانتری. خیلی وقت‌ها بوده که با حال بد وارد کلاس شدم و حالم خوب خوب شده.

    با فرشتو آمدیم کتاب بخانیم اما حرف زدیم. چرا حرف‌ها هیچ‌وقت تمامی ندارند و چه خوب است که تمامی ندارند.

    بعدازظهر با بچه‌ها قرار داشتیم. ششصد بار جایش عوض شد. محبوب که نمی‌آمد. ستاره فهمید پیاده‌روی است نیامد. الهام هم قرار نبود بیاید. من بودم و بهار. بعد یکهو الهام زنگ زد که کجایید. گفتم تو که قرار نبود باشی و کمی حرف زدیم و باز قرارمان را انداختیم همان جای همیشگی. پارک بانوان بهار. منم سریع حاضر شدم و رفتم‌. اتوبوس لعنتی مگر می‌آمد.

    رسیدم و زنگشان زدم و قبل از جواب دیدمشان. یک نفر دیگر هم با آنها بود. جلو رفتم و دست دادم و با شک پرسیدم: من تو رو می‌شناسم؟ پارسال دیده بودمش. تولد محبوب. خانه‌ی سید. از بچه‌های طب ایران بود. من که بیرون آمدم رفته بود. زیر انداز را انداختیم و ولو شدیم. طبق معمول. خنده‌ام گرفت. می‌خاستیم پیاده‌روی کنیم مثلن‌. ولی حتا نشستن هم سخت بود و ولو شدیم‌.

    دراز کشیده بودیم و آسمون رو نگاه می‌کردم و حرف می‌زدیم. داشتیم از تفاوتمان با دخترهای الان می‌گفتیم. چرا ما توی ده سال پیش مانده بودیم؟ حرف زدیم و کلی به خودمان خندیدیم. هی به من و گشادی‌ام گیر داده بودند که چرا نمی‌روی سرکار که هر چه می‌گفتم بابا دارم می‌گردم پیدا نمی‌شه قبول نمی‌کردند. تهش هم الهام گفت باید برای تولدت نخ سوزن هدیه می‍اوردم. گفتم الانم دیر نشده. کلی هم برای اینکه تولدم را یادش نبود به بهار گیر داد که چرا بهم نگفتی.

    وقتی پارک می‌رویم یکی از خوراکی‌هایی که می‌خوریم برگ‌های بنفش بوته‌های پارک است. اسم باکلاسش به قول بهار بوته‌ی زرشک زینتی همچین چیزی بود. اینقدر ترش و خوشمزه‌اس که اصلن اوفف. هروقت ما جایی می‌شینیم شاخه‌های آن طرف بی‌برگ می‌شوند. ایح ایح ایح.

    بهار داشت از چهار دانه موی سفیدش می‌گفت. الهام یه نگاهی بهش کرد و بعد یه نگاه هم به من که حداقل جلوی این چیزی نگو. بهار هم گفت ندا برو موهاتو کامل سفید کن بعد می‌شی پیرزن جوون. الهامم آمد درست کنه گفت نه می‌شی جوون پیر. خب این چه دوستایی من دارم خب. هی به من میگن پیر. تف.

    وقت برگشت هم با بهار پیاده آمدیم. می‌گفت پیاده‌روی تند و دستم را می‌کشید دنبال خودش. منم تقریبن داشتم می‌دویدم همراهش که گفتم بابا بسه من پیاده‌روی می‌خام مغزم آروم شه.

    بابای کردم با بهار و بقیه راه داشتم برای خودم میامدم که یهویی دیدم یک مردی زیر بوته‌ها درازیده. کرک و پرم ریخت اما خودم را به ندیدن زدم.

    برای شارژرم تبدیل گرفتم. راستی شارژر لپ‌تابم را هم شکستم. البته من نشکستم. دیدم شکسته. اما من شکستم دیگه‌. ولی خوشبختانه با زور و زحمت شروع به شارژ کرد.

    رسیدم خانه و کمی بعد با فائزو و نصیرو صحبت کردم. اینبار فقط من گفتم و گفتم و گفتم. آن دو تا فقط گوش دادند به حرف‌هایم. هر چه می‌گفتم تمام نمی‌شد که هی حرف جدیدی می‌آمد. هی خشم جدید.

    ساعت یازده و نیم بود که دیدم ای وای پست و‌ گزارش مانده با فائزه بای‌بای کردم. نصیرو کمی زودتر رفته بود. آمدم و پستم را نوشتم.

    روزگفتار هم می‌گیرم.

    https://t.me/yaddashtneda

  44. خودم را تکه تکه میان مسئولیت‌هام تقسیم می‌کنم

    بعضی روزها آنقدر مسئولیت و آمدوشد دارم و آنقدر موضوع برای نوشتن یادداشت روزانه‌، که نمی‌دانم در مورد کدام‌شان بنویسم.
    ساعت شش‌ونیم از خاب بیدار می‌شوم.
    دیشب کارگاه داستان‌کوتاه بودم و باید داستانی حداقل 1000کلمه‌ای برای جمعه قبل از ساعت 19 آماده کنم. سه ساعت پی‌درپی تایپ می‌کنم و پاک می‌کنم و تایپ می‌کنم.

    دو ساعت را در باشگاه پای دستگاه ساق پا و جلوران و خیاطه و… تقلا می‌کنم عضلات چهارسر و ساق پا را بپرورم بلکه بار اضافه از دوش زانوهام برداشته شود و فقط اسباب جمع‌وباز شدن باشد نه تحمل وزن.

    آشپزی کردم.
    دوقلوها فردا آزمون مدرسه‌ی نمونه دارند، باید همراهی‌شان کنم.
    از ساعت 4 تا 5:30 را روی تخت فیزیوتراپی گذراندم.

    به وبینار نویسنده‌ساز نصفه‌نیمه رسیدم. گوشم به استاد بود و دست‌هام مشغول جمع‌وجور کردن لباس‌هایی که دیشب شسته بودم و از شدت گرد و خاک توی اتاق خشک‌شان کردم.
    دخترها را بردم عکس پرسنلی بگیرند.
    مدارک بچه‌ها را جور می‌کنم که فردا 7:30 باید مدرسه باشیم. حسنی قرار است فردا به مکتب برود😁

    فردا مهمان دارم و فرصتم برای ویرایش قصه و.. کم. مجبورم به گازخورد استاد تن بدهم.

    بعضی روزها، تمام هنرم اینست: از پسِ روز بربیایم.

  45. ✓در ابتدای این گزارش اذهان می‌کنم دلتنگ خواندن باشگاه مشت‌زنی هستم.
    ✓اخیرا یک کتاب روزشمار به اسم «بیداری» می‌خوانم. اگر راستش را بگویم دوره‌ی خاندن کتاب و مطالب امیدوارانه را از سر گذرانده‌ام چرا که آن‌ها را در دوازده سالگی شروع کرده‌ام. بیداری را ورق زدم و اسم های آشنا هم دیدم مثلا«چهار میثاق».
    کتاب زندگی «زندگی‌ام را دوست داستم» از «ابی فبیاشی» هم دو سه صفحه خاندم برای ادامه مرددم.
    ✓هم‌چنان درگیر تماشای « پزشک جزیره » هستم. بنظرم جزیره می‌تواند عشق را تسریع کند. جایی هم دلیلی خاندم که محیط های آبی عشق را تسریع می‌کنند اما چرایش را فراموش کردم.
    ✓موهبت امروزم را مکالمه با خانوم م. می‌دانم.
    ✓دست آخر خود را در تله‌ی خریدی ناخواسته انداختم.
    ✓در این چندروز چندبار روزگفتار فرستادم و نیامد.

    1. نوشته‌ات پر از عشق و حس خوب بود.

      جملاتی که دوست داشتم را هم به انگلیسی می‌نویسم :
      . جزیره می‌تواند عشق را تسریع کند
      An island can accelerate love
      محیط‌های آبی عشق را تسریع می‌کنند
      Blue environments accelerate love
      خود را در تله‌ی خریدی ناخواسته انداختم
      I fell into the trap of an impulsive purchase

      قلم‌ات همیشه سبز

  46. سال‌واژه‌ام: بیَنجامیدن

    بعد از کلی عقب انداختن و صد البته سهل‌انگاری به نوشتن برمی‌گردم.
    دلیلش هم جنگ، امتحان، کلاس مجازی و جزوه‌نویسی. دست آخر هم من موندم و جزوه‌های نصفه‌نیمه و گوش مصنوعی.

    امروز دوتا امتحان دادم و عوض هر دو، اندازه ده تا امتحان نوشتم (نمی‌دونم چرا استاد‌های عزیز، ما دانشجوها رو مقصر این اتفاقات اخیر دونسته و طوری سوال طرح کردن که انگار برای شوهر‌ننه‌شان سوال طرح کردن)

    قبل از دو امتحانم، جبرانی کلاس برق‌رفته چهارشنبه را با بچه‌های نقدی و استاد برگزار کردیم.
    انصافن که کتابنقد همش گوشتهههه.

    بعد از خواندن اون کتاب استاد کلانتری که اسمش یادم نیست اما یه چیزایی تو مایه‌های حرف زدن بود شروع کردم به ضبط کردن صدام و تا الان که دومین صدا رو ضبط کردم هنوز موفق به گوش دادنش نشدم.
    خیلی بامزه وسط گفته‌هام در حین ضبط کردن به این جملات ناب برخوردم:
    (نویسنده ساز و یادگیری زبان ناهار و شام مغز محسوب میشه پس همون اندازه که بدون ناهار و شام نمیتونی طاقت بیاری بدون این دو هم نباید طاقت بیاری)
    و نتیجه اینکه ان‌شاءالله از این بعد در نویسنده ساز پلاس شوم.

    باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

    1. سلام فاطمه جان. متن بامزه‌ای بود. چند جمله‌ای را که دوست داشتم به فارسی و انگلیسی می‌نویسم:

      انگار برای شوهر‌ننه‌شان سوال طرح کردن

      As if they were doing us a real favor by making it this hard

      ناهار و شام مغز محسوب میشه
      they’re the basic, non-negotiable fuel your brain needs to function
      (اونا سوختِ پایه و غیرقابل‌مذاکره‌ای هستن که مغزت برای کار کردن بهشون نیاز داره.)

      باشد که جز بینجامیدگان باشم
      May I be among those who find their way to the end

      قلم‌ات همیشه سبز

  47. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی
    – سومین جلسه‌ی کتابنقد. از هلن فیشر گفتم و پژوهش‌هایش در باب عشق. اینکه در کتاب معروفش «چرا عاشق می‌شویم؟» چطور در عین بیان مطالب علمی از اشعار گوناگون بهره جسته است.
    – هوا به‌طرز بی‌تربیتانه‌ای گرم است. ولی چندان نمی‌رنجم من.
    – واپسین جلسه‌ی کارگاه کاریکلماتور. یک عالمه جمله‌ی خوب شکل گرفت تو این کارگاه که بزودی منتخبش را همینجا خاهید خاند. علاوه بر باهم‌نویسی، از جدولی گفتم که برای تشخیص گزین‌گویه از جملات عادی یا جفنگ ساخته‌ام. خوشا که شوق‌انگیز بود.
    – رفتم پیاده‌روی. سری به هم به کتابفروشی زدم. حاصل: «یادداشت‌های آدم زیادی» از تورگنیف. به به. داستانی در قالب محبوب من، یعنی یادداشت روزانه. از آغاز کتاب:
    «آیا آغاز نگارش یادداشت‌های روزانه دو هفته پیش از مرگ، مضحک نیست؟»
    خاندنش که تمام شد، ازش می‌گویم برایتان تو نویسنده‌ساز.
    – در وبینار نویسنده‌ساز باز هم با روش «۱۵-۱۵» نوشتیم. یعنی اول ۱۵ جمله آزادنویسی کردیم، و سپس ۱۵ جمله‌ درباره‌ی یکی از جملات مرحله‌ی اول نوشتیم. این‌بار دو نوبت تمرین کردیم و دومی یکسره در قالب پرسش بود، و بحث کشید به پرسش‌گری و سبب شد سری بزنم به بایگانی وبلاگم و یکی از نوشته‌های ده سال پیشم را برای بچه‌ها بخانم. صوت وبینار را توی کانال تلگرام مدرسه نویسندگی بشنوید.
    – کاغذپاره‌هایم را سامان بخشیدم.
    – گربه‌بوسی برقرار.
    – کتاب گزین‌گویه‌هایم، «پنداشته‌ها» را بازنشر کردم توی کانال. در مرور دوباره بیشتر به دلم نشست. گرافیکش را هم دوست دارم. دم مرتضی عباسی گرم.
    – این ترجمه‌ی زیبا کرباسی از شعر دیوید لی‌ مورگن را هم داشته باشید:
    «می‌پرسد زیباترین موسیقی ی جهان چیست
    زیباترین موسیقیِ جهان اتفاقی‌ست که می‌افتد
    و آن تویی
    آن‌چه هستی
    آن‌چه همه‌ی ما هستیم
    موج‌هایی جادویی در اقیانوسی بیکران
    وقتی که محدود نیستی به فرزند یا نوه و نتیجه‌ی کسی بودن
    محدود نیستی به خواهر برادر عمه خاله دایی یاعمو جانت
    تو کودک لایتناهیِ این دقیانوسی»
    – ما آیندگانیم.
    – کانال تلگرام من:
    https://t.me/tardidar

    1. سلام به استادی که با جادوی واژگانش، شوق نوشتن را در رگ‌های ما جاری کرد و افق‌های زندگی‌مان را به رنگِ زیبایی درآورد.

      دو مورد از جملات شما را به انگلیسی ترجمه خواهم کرد تا تمرکزم را هنگام خواندن مطالب افزایش دهم.

      «آیا آغاز نگارش یادداشت‌های روزانه دو هفته پیش از مرگ، مضحک نیست؟»
      Is it not absurd to begin keeping a diary a mere two weeks before death?

      کاغذپاره‌هایم را سامان بخشیدم.
      I organized my scraps of paper

      قلم‌ات همیشه سبز

      1. زنده باد. چه عالی عاطفه جان.
        البته اولی جمله‌ی من نیست، نقل قول از تورگنیفه.

        1. بله درست می‌فرمایید 🥰

          حاصل: «یادداشت‌های آدم زیادی» از تورگنیف. به به. داستانی در قالب محبوب من، یعنی یادداشت روزانه. از آغاز کتاب:
          «آیا آغاز نگارش یادداشت‌های روزانه دو هفته پیش از مرگ، مضحک نیست؟»

  48. سال‌واژه: رها کردن
    امروز با کتابنقد شروع شد و داستان عشق. این‌که چگونه یک پژوهشگر همه‌جانبه به این مفهوم زیبا پرداخته است؛ کتاب «چرا عاشق می‌شویم؟» از هلن فیشر. در عین حال که از خوانش جناب کلانتری لذت می‌بردم، درد عمیقی هم در وجودم احساس می‌کردم. به نظرم عشقِ بدون درد و رنج را تا به حال کسی تجربه نکرده است.
    هم‌زمان به کارهای خانه هم رسیدگی می‌کردم. ترغیب شدم به سراغ طاقچه بروم و بیشتر از این کتاب بخوانم. پژوهشی چشمگیر به نظر می‌رسد؛ با آن‌همه شعر و افسانه و داستانی که در آن آمده، انگار کشف ارزشمندی نصیب خواننده می‌شود.
    عصر خبر ناگواری شنیدم؛ مرگ دختری ۱۴ ساله که در خواب سکته کرده بود. نتیجه‌ی کالبدشکافی هم این موضوع را تأیید کرده بود. از خودم پرسیدم آیا او از عشق چیزی می‌دانست یا بدون درک این موهبت بزرگ از دنیا رفت؟ واقعاً بزرگ‌ترین شکرگزاری این روزهایم باید برای بیدار شدن صبحگاهی باشد.
    برای نوشتن داستانکی چند ساعت وقت گذاشتم، البته با کمک هوش مصنوعی. او مثل یک سردبیر سخت‌گیر مدام از نقطه‌ضعف‌های داستان می‌نوشت تا بالاخره به این نتیجه رسید که برای انتشار آماده است و دیگر نباید دستکاری شود. بعد به سراغ گنجور رفتم و دنبال ریشه و سابقه‌ی واژه‌ی «اضطراب» گشتم؛ بیشتر متن بود تا شعر، از جمله بخش‌هایی از تاریخ بیهقی.
    بعضی از عادت‌هایم را باید رها کنم. گاهی پرحرف می‌شوم و امروز تلاش کردم این عادت را کنترل کنم.
    به خودم نمره‌ی ۱۰ از ۱۰ می‌دهم. برای امروزم خیلی تلاش کردم؛ برای این‌که در برابر حال بد، فقط زار نزنم و زندگی کنم.
    به‌نظر می‌رسد این روزها حال حلزون هم چندان تعریفی ندارد. انگار کلافه شده. حالا از چه نمی‌دانم.

    https://t.me/NajmehFatehi

  49. امروز نگاه کردم توی آینه موهای نورسته؛ جلوی سَرم، سیخ. سه‌چهار‌سانتی شده. از هجده‌سالگی موهام شروع کرد به سفید شدن. بعد چندسال جلوی سرم یک دسته موی سفید داشتم عینهو پشمک حاج عبدالله. البته بیشتر رنگش می‌‌کردم و همین حالا هم. هنوز دو هفته نگذشته، نوک‌ریشه‌ی سفید بدجوری می‌زند تو ذوق؛ کنار موهای تیره‌.

    همین دو‌سه‌ماه پیش بود. حوصله‌ی رنگ کردن نداشتم. گفتم اسپری مشکی بزنم، یک‌سانتی رویید، رنگش کنم. جلوی میز توالت بود. اسپری مشکی با طرح خانمی سانتیمانتال با موهای کوتاه پرپشت تیره. عینکم کجاست؟ دم دست نیست رویش هم انگلیسی نوشته آن‌هم ریز‌مورچه‌یی. زدمش به جلوی سر. کف کرد. گفتم لابد تاریخ گذشته‌ است. با دستم پاکش کردم. رو تخت مشغول خواندن کتاب شدم.

    این بوی بد چیه؟ مثل گنداب فاضلاب. رایحه‌ی تندی نسیم‌وار می‌آمد زیر بینی‌ام و جلدی می‌رفت. خیالاتی شدم بابا.

    عادت دارم موقع خواندن با انگشتانم لابه‌لای موها بازی‌بازی کنم. حس خوبیست وقتی ریشه‌ی موها را ماساژ می‌دهی و کتاب می‌خوانی. انگاری تمرکزت دوچندان می‌شود. از سویی درد سنگینی موهای بلند را می‌کاهد.

    همین کار را هم کردم. وای این چیه؟ اولش چندتا چندتا از لای انگشتان فرورفته در موهایم، تارهای هشتاد سانتی از ریشه سست‌شده آمد توی دستم. بعد یک مشت از موهای کز‌خورده‌ی سوخته. وحشت‌زده پریدم تو دستشویی. موهای جلوی سرم را شستم. بله بوی جوی مولیان آمد همی بوی موبر نامهربان آمد همی.

    درست به پهنای یک شیرینی نارگیلی کچل شده بودم. عجب سرعتی؟ نکبت اگر موی زائد بدن بود نمی‌برد. آخ موی نازنینم چه خون‌دل‌ها خوردم تا برسد زیر تونم. سراسیمه پریدم تو اتاق خواهرم.

    مرا که دید چشمانش گرد شد. وقتی باند مگس‌کوپترِ روی سرم را دید، شوک‌زده زد زیر خنده. من هم مارمالاد گریه و خنده: “مرده‌شور این موبر تو ببره آخه کدوم الاغی روی موبر عکس موی پرپشت زنو می‌کشه.”

    گیرم من احمق. گیرم من گاو. اگر یک آدم بی‌سواد بود چه؟ از طراحی یا پیکتوگرامِ به‌جاست که کاربرد محصول را می‌‌فهمد. آخر مرد یا زن یا تِرنس ناحسابی، کی برای موبر، کله‌ی پرمو می‌کشد که یادآور تافت است یا تقویتی یا رنگ مو یا هر کوفت‌وزهرماری غیر از واجبی.

    این‌جاست که تمایز گرافیست از اُسکُولیست آشکار می‌شود. و انگیزه‌ی قتلی در نهان شکل می‌گیرد. بعد می‌گویند چرا قاتل شدی؟ حالا فکر کنین اگر ماده‌ی غذایی بود یا محصولی خطرناک. چقدر ناپختگی و نابلدی طراح می‌توانست خطرساز و جبران‌ناپذیر باشد.

    شدم این سامورایی‌های فیلم‌های کوروساوا از من به شما پند. به طرح یا پیکتوگرام هیچ محصولی اعتماد نکنید. مگر این‌که برندی معتبر باشد. ولی بازم حتما رویش را بخوانید.

    من که ناگزیر مو از چپ ستاندم و بنشاندم راست محض پوشاندن سر کچل. بدین‌گونه گرویدم به راسته‌ی طاس‌کَلگان که گفته‌اند خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

    -برای جمعه فسنجان پختم. قرنطینه اگر حسنی داشت همین بهترشدن آشپزی‌ام است. مووووچچچ به دست و پنجولم.

    -بازم از راهبری زندگی درون با شهود درونی خواندم. همین‌طور چند برگ آغازینِ “تنها دویدن” از نادر خلیلی. مقالات شمس را هم دانلود کردم. تو موود خواندش نبودم تا… نمی‌دانم.

    قبلنا باید یک کتاب را کامل می‌خواندم تا بعدی. اما به تجربه دریافتم گاه باید نوکی به دو یا چند کتاب زد. بیشترش را پیشنهاد نمی‌‌کنم. این تنوع خوانش از بار کسالتِ یکنواختی می‌کاهد‌. اگرچه این روش برای هر کتابی جوابگو نیست. بستگی به حس‌وحالمان دارد و نوع کتاب. نسخه‌یی یکسان نمی‌شود پیچید برای همه.

    -دعای این روزم: خدایا به من درک و درایتی ده تا دیگران را مرحم باشم و قدرتی ده تا کمک‌یارشان. آنگاه که روزنه امیدشان کور و دل‌هاشان ملتمس نور.

    خدای به من دریا دلی ده که بی‌منت ببخشم و خدمت کنم و مباد خدمتی در پی منفعتی با بیگاری از مریدی از پی مرادم و مباد تزویر و ریایم که به سود خویش قلب کس بشکنم و بنشانم جایش سنگ.

    روزواژه:
    “خویشتن‌پایی” ازش خوشم آمد. داشتم دیدَکی می‌زدم کانل فلسفه را: یادداشتی درباره‌ی آرتور شوپنهاور، دیدمش، پسندیدمش.

    -جمله: عاشق شد همان چس‌مثقال، خویشتن‌پایی شد خویشتن‌گایی.

  50. گزارش کار نیک فرح ( ۵۱)
    ✔️بعد از صبحانه برای چک کردن کارت عابر بانکم به بانک تجارت سر شهرک غرب رفتم.
    ✔️بعد به کلینک و یا خیریه امام علی رفتم. آزمایش خونم را به دکتر عمومی نشان دادم. داروهای روتین همیشگی را برایم نوشت. ویزیت ۳۶۰ هزار تومان و چون من بیمه خدمات درمانی هستم ۲۶۰ هزار تومان شد. دارو ها را یک قلم نداشت ، و بقیه را داروخانه با بیمه حساب کرد که شد حدودن ۵۰۰ هزار تومان.
    ✔️خرید سبزیجات،
    ✔️پخت کوکو سبزی با سبزی تازه خرد شده.
    ✔️استراحت و نماز و ناهار
    ✔️دیدن فیلم و بافت کوسن.
    ✔️ورق زدند چند کتاب در دست مطالعه
    ✔️ساعت ۳ اسنپ گرفتم و فیزیوتراپی اتیه رفتم. هنوز پادرد و زانو درد دارم
    ✔️گوش دادن سخنرانی دکتر مکری با عنوان « اگه راست میگی بگو» خیلی جالب بود مدتیست که از سخن های دکتر مکری استاد عزیزم غافل شدم.
    ضمن فیزیوتراپ و کار روی زانوهایم ، “سمینار نقد علمی روان درمانی تحلیلی” را هم گوش دادم. عجب اوضاع بی‌‌ریحتی روانپزشکی در دنیا داره.سیاست دارویی امریکا و روانپزشکی سیاسی و سود جویی های شرکت ها داروسازی و داروپخش اوضاع وحشتناک و غیر انسانی را دارن طی میکنند و جز عوامل درگیر عامه مردم بی‌خبرند. حتی مجله DMS5 مجله روانپزشک معروف امریکا که حرفش برای همه روانپزشکان و روان‌شناسان کشورها حجت است پشتش جریاناتی است که مغزم هنگ کرد.
    ✔️وبینار نویسنده ساز هم مثل هر روز شرکت کردم. اما ۱۵ جمله را ننوشتم و روی یک جمله هم تمرکز نکردم که ۱۵ جمله هم در آن باب بنویسم. چون در راه آمدن به خانه پیاده روی کردم. وقتی رسیدم خانه وبینار تمام شد.
    چه حیف سعی میکنم فردا صبح این روش نوشتن را امتحان کنم ان‌شالله.
    ✔️عصر در خانه کمی اخبار دیدم.
    ✔️کمی کتاب ورق زدم. دفتر شعر « دوردست » را برای همسرم خواندنم. درحالی که قصر شیرین ، کرمانشاه بدنیا آمده و تا کلاس اول هم آنجا بوده اما کوردی نمیدونه.
    ✔️نوشتن روزانه نویسی از ا اهم کارهای روزانه من است و خدا خیر به لیلا ناصری بده که پارسال چالش با جزییات نوشتن روزانه نویسی را برپا کرد و منم عادت کردم که با جزییات بنویسم یادش بخیر . باید بهش یک پیامک بدم و حالش را جویا شوم. آن شالله.

    1. سلام فرح جان. سخنرانی دکتر مکری «اگه راست میگی» رو کجا گوش دادی؟ من هم از فن‌های سینه چاک دکتر هستم. ایشون دکتر برادرم هم بودند. ممنون میشم بگی کجا بود این سخنرانی. مث

  51. زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.
    زخم‌هایی مثل: امتحان نهایی.
    گاز‌خورد‌ها.
    انتشار روزانه.
    نفس کشیدن.
    روزگفتاریدن.

    زخم‌هایی مثل: داستان کوتاه بنویسی در دو روز.
    داستانت شبیه پورن باشد.
    نتوانی به شخصیتت عمق بدهی.
    نتوانی به صورت طبیعی جملات بلند و تو در تو بنویسی.
    شک داشته باشی به زبان داستانت.

    زخم‌هایی مثل: مادربزرگت سکته کند و شماره‌‌ی عمه‌هایت را نداشته باشی.
    بخاهی بهشان خبر دهی تا برینی در سفرشان و مادرت نگذارد.
    بستنی یخیت لهیده باشد.
    ابرپرسش‌ها را بی‌دقت و سرسری انجام دهی.

    زخم‌هایی مثل: چند روز بخاهی مد و آه بخانی و نشود.
    وقت نکنی تمام گزارشات و کانال‌ها را بخانی.
    چند روز از انتشار انیمه‌ای بگذرد و نبینی.
    فقط چندتا شعر از رحمانی بخانی و دیگر هیچ.

    زخم‌هایی مثل: شاش داشته باشی و آب قطع.
    بپزی از گرما و کولر خاموش که پمپ در حال تعمیرست.
    تشنه باشی و نتوانی بنوشی از ترس شاش‌.

    زخم‌هایی مثل: تهران باشی و نتوانی کلاس حضوری بروی.
    تنها راهت هم به همسفرتر شدن جواب ندهد.
    از عشق‌هایت دور باشی و به دشمنانت نزدیک‌.

    زخم‌هایی مثل: گربه نداشتن و بعضی‌ها سومی‌ هم تازگی‌ها بگیرند.
    دوست دختر نداشتن که همان را هم بعضی‌ها ندارند.

    زخم‌هایی مثل: بی‌ربطی تمام به جهان اطرافت
    همین« زخم‌هایی…» پی در پی و رو مخ.

    زخم‌هایی مثل: وقتت را با آزادکشی هدر دهی

    زخم‌هایی مثل: بی‌پریودی تخمدان چپت چند روز درد کند.

    https://t.me/hphp137

    1. اوهوم
      من همسفرِ همدرد توام هیچ نخور غم، هادی
      هر ناله که گفتی همه‌شان نوش‌ترین‌ست در این عالم و افلاک.
      من هم نه نوشتم، نه کتابی از انبوه کتابم کم شد
      تنها دلکم خوش شده بر بودن و این خود چه گران‌ست.
      دلداری‌ دهنده‌ی درددار.

    2. عالی‌ای😂 این شروع و ادامه دادن این شکلیتو خیلی دوست داشتم. بازی با جمله‌ی اول یا حتا قصارها.

  52. حلحل‌هام ته کشیده.
    ۱. امروز زل زدم به گیلاس‌ها. ترکیب رنگ‌های پوستشون. بعد مینداختمشون بالا. توی حلقومم.
    ۲. دارم برمی‌گردم خونه. با آنا و شقاقی رفته بودیم یه گالری نقاشی. از تن بود نقاشی‌ها.
    بعد رفتیم کتاب‌فروشی دِی. تزییناتش خیلی ناااز بود. یه جاکلیدی دیدم عین لیوان جدید استاد.
    دوتا پرنده‌ی آبی کوچولوی مگنتی گرفتم. کتاب هم خریدیم. یکی از کتاب‌هام، کتاب شعر «خاک» است از محمدعلی سپانلو،:
    ‍مرزهای سرزمین خویش را تا مرگ می‌راندیم

    روز کوتاهی که خبس و خسته می‌رویید

    1. روزهایی که کتاب می‌خره آدم، روزهای عزیزی‌ست سحرجانم.

  53. سال‌واژه: استمرار
    دم استاد گرم
    نوشتن سال‌واژه کمک می‌کند کم نیاورم
    چهار مطلب باید آماده کنم برای بیستم تیرماه
    که یکی و نصفیش آماده شده
    امروز به جز لحظات سختی که نمی‌شود با شما در میان گذاشت و حاصلش رنج روحی و سردردی غلیظ برای من است، به خواندن و نوشتن گذشت
    نوشتنی با هدف و ارزشمند.
    راستی با دوست نازنینی طرح مشکل کردم در باب کانال تلگرامی‌م و الحق که ایده‌‌اش جانم را آرامش افزود.
    امتیاز امروزم ۸ است
    برقرار باشید و موفق دوستان من

    1. سلام شکوه جان خوشحالم گزارش نیکت رو خوندم

      می‌دونم که می‌تونی موفق بشی و مطالبت رو آماده کنی.

  54. سال‌واژه‌ام: نِوِشتیَت
    امروز حسابی نوشتم و کِیف کردم.
    – چند صفحه از «درک حضور دیگری» خواندم.
    – حدودِ صد جمله در وبینار «نویسنده‌ساز» آزادنویسی کردم.
    – داستان کوتاه جدیدم که برای کارگاه است را تقریبا تمام کردم.
    – داستانک نوشتیم با بچه‌های گروهِ داستانک. به گروهمان می‌بالم. اعضایش و ناخدایمان، همه درجه یک هستند.
    – چون در وبینار سوال‌نویسی کردیم، تصمیم گرفتم گزارش امروز را با این جمله از یادداشت‌های کِرت وانه‌گِت به پایان برسانم:
    «?What are people for»
    https://t.me/LailyMaddah

  55. سال‌واژه من: تغییر

    ۱- به محض بیدار شدن، صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. بعد هم چون دلم نمی‌آمد از بالش خنکم دل بکنم، نیم ساعتی در تختم خرغلت زدم (بلاتشبیه).

    ۲- حس خواندن رمان را نداشتم، برای همین گپی دونفره با صادق جان هدایت برگزار کردم. با خودم هم عهد کردم تحت هر شرایطی سر این قرار حاضر شوم.

    ۳- تنظیم نمک غذای ظهر به من واگذار شد و من، در حالی که با خودم فکر می‌کردم «کی توی این گرما عدسی می‌خورد؟»، مأموریتم را به نحو احسن انجام دادم.

    ۴- خریدهای مامان را به داخل خانه آوردم و سر جایشان گذاشتم.

    ۵- در وبینار جمله‌نویسی، تمرین‌ها را به سبک و سیاقی که استاد گفته بودند انجام دادیم و عجیب چسبید.

    ۶- آزادنویسی انجام دادم و بالاخره به نتایج خوبی رسیدم. اگرچه نتیجه، همان چیزی که دلم می‌خواست نبود، اما می‌دانم باید این مسیر را ادامه بدهم.

    ۷- از آنجایی که شب قبل، روزگفتارم به خاطر اینترنت خیلی دیر ارسال شده بود، امشب زودتر دست به کار شدم و همان اول شب آن را فرستادم.

    ۸- کانالم را به‌روز کردم و بعد هم بازی اتریش و اسپانیا را تماشا کردم.

  56. سال‌واژه‌ام: زن
    صبح را با نوشتن آغازیدم.
    باروبندیلم را جمع کردم که بعد از کار برگردم خانه.
    توی جاده غیبت کردیم و آهنگ گوش دادیم.
    به هیچ کلاس و وبیناری نرسیدم. رفتم بیرون خرید. هم شلوار خریدم هم مواد‌غذایی مورد نیازم. کلی پیاده‌روی کردم. شام هم خوردیم و بعد برگشتیم خانه.
    الان از خستگی در حال تلف شدنم. ولی به دلمه‌پزان فردا که فکر می‌کنم حس می‌کنم شب خوبیست.

  57. ۱. برای نوشتنِ هزار کلمه، روش هفت دقیقه خواندن و هفت دقیقه نوشتن را پیش گرفتم. اولین کتابی که سراغش رفتم وقتی کلاغ‌ها عشق می‌خورند بود؛ کتابی که مرا یاد بیداد سکوتِ فرشته کوثر می‌اندازد، چون هر دو درباره‌ی نشستن بر سوگِ کسی‌اند. روایتش چندصدایی است و من از زبان کتاب چنان لذت می‌برم که دوست دارم جرعه‌جرعه نوشیده شود. تصمیم گرفته‌ام تا آخر امسال سه‌چهار بار دیگر هم بخوانمش. دو فعل تازه هم از دل کتاب به دایره‌ی لغتم اضافه شد: ناشزه بودن و اماله کردن.
    جمله‌های کتاب:
    «ناشزه بودن وقتی که جهان بر نریت استوار است، ایستادن در برابر گسترش بیهوده‌ی جانوری به نام آدم است.»
    «می‌خواستی راه و روش زیستن در این جهان نکبت‌زده را به سپهر نیز اماله کنی.»

    ۲. هفت دقیقه‌ی دوم را گذاشتم برای PDF آداب کلمه‌برداری از شاهین کلانتری. وسط خواندن، ساعت هوشمندم ویبره رفت و مرا به راه رفتن تشویق کرد؛ یاد نویسندگانی افتادم که ساعت‌ها می‌نوشتند و برای رهایی از درد پشت، قدم می‌زدند.چند جمله از مقاله‌ی کلانتری خیلی به دلم نشست:دالان‌های تلاش معاش را پشت سر می‌گذارم.پشت میزی باز نشسته رسوب می‌کنم.در کلاف‌دام‌های روزمره دست‌وپا می‌زنم.زیستن عمر خود را جویدن و دور ریختن است.دشنه‌ی غروب را در پشت روز فرو می‌کند.

    ۳. ره‌آورد خواندن مقاله برایم وسوسه‌ی سوزان نوشتنِ گزارش روز بود.

    ۴. بعد یاد احمد محمود افتادم؛ زمانی که همسایه‌ها را خواندم، چقدر با جهانش همراه شدم. همین شد که در طاقچه گشت زدم و با کتاب هم‌سایه با بیگانه‌ها برخورد کردم و نمونه‌اش را خواندم.
    در کتاب آمده بود:
    «بهانه‌ی او برای تحمّلِ زندگیِ کسالت‌باری… تنها نوشتن بود.»
    و جمله‌ی معروفش:
    «من ترجیح می‌دهم آبگوشت اوین را بخورم… من این‌جایی هستم؛ اگر بروم می‌میرم.»کتاب درباره‌ی داستان‌های کوتاه احمد محمود بود؛ یادم آمد بسیاری از نویسندگان قدیم فقط شش کلاس سواد داشتند و درگیر سیاست بودند، چون فضا مجال اندیشیدن می‌داد؛ بر خلاف امروز که آدم‌ها «بل‌قربان‌گو» بار می‌آیند.کلیپی از نقد احمد شاملو را به یاد آوردم؛ مجری‌اش متعصب و بی‌منطق بود و مرا یاد آدم‌هایی انداخت که این روزها زیاد می‌بینم: چسبیده به افکار خیالی، ناتوان از دیدن رفتار خود. آزادی را مسلح می‌کنند و پشت نام شهید و امام پنهان می‌شوند.با خودم فکر کردم شاید حقیقت همیشه روشن نیست؛ شاید اگر احمد محمود امروز دستگیر می‌شد، اعدام می‌شد و هیچ داستانی از او نمی‌خواندیم.به سابقه‌ی محمود نگاه کردم: ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۱ مسئول روابط عمومی سازمان زنان ایران بوده. با خودم پرسیدم امروز چه کسی در چنین سازمانی منصب دارد؟ اصلاً چنین سازمانی هست؟ یا همه‌چیز به «چادر و چارچوب و لقمه‌ی نان‌پنیر نذری» تقلیل یافته؟در پایان، یادم آمد که احمد محمود در زمانه‌ی خود فردی ناهنجار بود؛ پس از کودتای ۲۸ مرداد دستگیر شد و در سال ۱۳۸۱ پس از ۵ دهه نوشتن در تهران درگذشت.

    بعد از نوشتن هزار کلمه، چند کار دیگر هم انجام دادم: ورزش کردم، کمی فردوسی و حافظ خواندم، شام پختم و کارهای نظافتی خانه را هم انجام دادم. بخشی از روز هم صرف تصحیح تکالیف آنلاین و دادن مشاوره برای آماده‌سازی آزمون PTE شد؛ و به دوره‌ی کتابنقد به طور آفلاین گوش کردم.

    ۵. وبینار نویسنده امروز واقعاً چسبید. اول جلسه ۱۵ جمله نوشتیم و بعد ۱۵ جمله درباره‌ی یکی از همان جمله‌ها. بعد رفتیم سراغ نوشتن ۱۵ سؤال و قرار بود در سؤال‌ها دنبال تداعی باشیم. چند سؤال من این‌ها بودند:
    [  ] چرا بچه‌ها مثل دیوها وارونه عمل می‌کنند؟ (مثلاً وقتی می‌گویی نکن، بدتر همان کار را ادامه می‌دهند.)

    [  ] ایرج تهماسب که دیوی را معرفی کرد، الان کجاست؟
    [  ] آدم چطور از جوانی تا پیری، آتش درون‌اش را روشن نگه دارد؟
    [  ] چرا مادرها روحیه‌ی حمایتگری بیشتری دارند؟

    بعد از بررسی دو نوشته‌ی قدیمی استاد—یکی با عنوان سؤال‌درمانی و عنوان دیگری که یادم نیست—۱۵ سؤال دیگر نوشتیم. این بار سؤال‌هایم درباره‌ی خودِ سؤال پرسیدن بود و سه سؤال آخرم این‌ها شدند:
    [  ] آیا «سؤال‌درمانی» وجود دارد؟
    [  ] سؤال پرسیدن در حین کتاب خواندن، چقدر به درد حاشیه‌نویسی می‌خورد؟
    [  ] قبل از شروع یک تجربه‌ی جدید، سؤال پرسیدن چقدر شجاعت بیشتری به آدم می‌دهد برای اقدام کردن؟

    ۶. در پایان وبینار، خانم زینب قهرمانی پیام دادند که گزارش نیک من را خوانده‌اند و به سایت و کانالم رسیده‌اند. آقای حسن اسکندرزاده هم لینک کانال تلگرام آموزش زبانم را خواستند؛ همان کانال یادگیری انگلیسی با پادکست.تصمیم گرفتم از این به بعد، حداقل پنج گزارش نیک بخوانم و بعد از سایت خارج شوم؛ انگار این کار مرا در مسیر نوشتن نگه می‌دارد.

    ۷. آخرین کار هم دیدن فیلم Romancing the Stone بود و روزم را با همان حال‌و‌هوای ماجراجویانه‌اش تمام کردم.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

    https://t.me/atefeqorbaney

    1. عاطفه

      تو این جمله‌ات «[ ] چرا بچه‌ها مثل دیوها وارونه عمل می‌کنند؟ (مثلاً وقتی می‌گویی نکن، بدتر همان کار را ادامه می‌دهند.)» تازه فهمیدم دیوی ایرج از دیوسانان بوده است. از خواندن یادداشتهایت لذت می‌برم. خانم معلم بی ادا و ادعا.

      1. سلام زینب قشنگم. از بالا شروع کردم آمدم پایین دنبال گزارش روزت گشتم به چشمم نخورد. چند‌تا کامنت برای بقیه گذاشتم و تا آخرین گزارش نیک که متل خانم چیتگرها بود رفتم. عجب قلمی داره خانم چیتگرها.

        دوباره از بالا برگشتم بالا و چشمم دنبال اسم شما بود که این پیام‌ات را دیدم.

        ممنون مهربان دوست نویسنده‌ی من

  58. امروز خیلی داستانی بود
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح که پا شدم، نشستم پای «گیلمجان». داستان کوتاهی از محمود مسعودی که قرار است الگوی داستان‌ کوتاه‌های کارگاه پنجم شود.
    -از شخصیت‌هایش نوشتم. از تاثیر جملات شروع. راوی و نوع روایتش.
    -نوشتم و رسیدم به شخصیت‌های خودم. رابطه‌ و گفت‌وگو و ویژگی‌های‌شان.
    -نسخه‌ی اولیه‌ی داستان کوتاه را در ۱۰۰۰ کلمه نوشتم. فردا نوبت بازنویسیِ اول است.
    -نفسی تازه کردم و رفتم پیش بچه‌های داستانک. زهرا جان احمدی چارچوبی داد و نشستیم پای نوشتنش. اولین نسخه‌ی داستانکی ازش بیرون آمد که چکش‌کاری بسیار لازم دارد.
    -یادداشت کانال هم که شد گزارش نیک.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

    1. سلام زهرا جان. خدا قوت.

      دو جمله‌‌ات خیلی به دلم نشست:

      «امروز خیلی داستانی بود».
      اولین نسخه‌ی داستانکی ازش بیرون آمد که چکش‌کاری بسیار لازم دارد.
      The first draft of the micro-story is done, but it needs a lot of work

      قلم‌ات همیشه سبز

  59. 🩵لیوان من می‌نویسد.
    🩵او یک نویسنده است.

    قرار بود لب‌هایم را ببوسد. می‌خواستیم باهم قهوه و چای بنوشیم دست در دست. در گرمای تابستان سر بکشیم نوشیدنی را، سرد سرد .
    اما آنطور که میخواستیم پیش نرفت. حادثه ای رخداد و هرچه رشته بودیم را پنبه کرد.
    دستش را از دست داد. هر دو غم می‌خوردیم اما غصه دستش را برنگرداند. به وقت نوشیدنی داغ بی اختیار مرا می‌سوزاند. چون دست نداشت ظرف شویی تردش کرد و لابه لای ظرف ها گم می‌شد. کم کم میل نوشیدن با او فروکش کرد. دیگر نمی‌توانست در آشپزخانه همراه ظروف باشد. افسرده شد. او را به اتاقم فراخواندم. اشک در چشمانش حلقه زد. می‌ترسید ترکش کنم. حق را هم به من می‌داد. نمی‌توانست کارش را درست انجام دهد و خود را بیخود و بیهوده می‌پنداشت.
    اما من مسئولیت جدیدی به او دادم. افسرگی را از قلبش پراندم. قلم ها و مداد هایم را به دستش سپردم . خندید با قلبش. دوباره به زندگی برگشت قدرتمند. تصمیم گرفت برای قدردانی در کارش بهترین باشد.
    هر روز که می‌نوشتم کنارم بود. نقش که می‌زدم بر صفحه، در رنگ بازی شریکم می‌شد. به مداد ها بوسه می‌داد. بعد از خستگی حاصل نوشتن مشت و مالشان می‌داد. مداد ها به او علاقه مند شدند. آنها برای تشکر کلماتش را دردو دل هایش را در دفترم نوشتند. او با اصرار مداد ها مشتاق تر شدو هر بار اینچنین در نوشتن شریک شد.
    لیوانم بدین شکل نویسنده شد.

  60. دیروز خواستم گزارش نیکم را با تمرین ۱۰۰ جمله تلفیق کنم و حدود ۶۰ جمله تا عصر نوشته بودم اما از بد روزگار داخل ورد سیو نشد. دوباره نوشتنش برایم سخت بود. همین شد که رهایش کردم امروز اما تصمیم گرفتم هر چند تا که توانستم جمله بنویسم.
    1. صبحم را طبق عادت همیشگی با موسیقی شروع کردم.
    2. ویندوزم که بالا آمد کتاب من پیش از تو جوجو مویز را خواندم.
    3. کتاب جوجو برایم جذابیتی ندارد و فقط از روی کنجکاوی می‌خوانمش
    4. نه نحو جملات ترغیبم می‌کند نه شخصیت‌ها و اتفاقات
    5. سراغ آشپزی، حرفه‌ی تحمیل‌شده‌ام رفتم و ناهار و شام را همزمان با هم پختم.
    6. با سرخ کردن مرغ و درست کردن سس پاستا پادکست رادیو راه را پلی کردم.
    7. در چهارمین قسمت از این اپیزود، مجتبی شکوری از یک تاریخ امیدبخش صحبت کرد.
    8. او گفت چیزی که انسان را از دیگران موجودات متمایز می‌کند همکاری است.
    9. همکاری به ما کمک می‌کند بیرون از فریمی که برایمان تعریف شده فکر کنیم، به یکدیگر اضافه کنیم و آگاهی کسب کنیم.
    10. او گفت توی این هم‌آفرینی کنار یکدیگر می‌توانیم علم را پیشرفت دهیم و تمدن بشر را بسازیم.
    11. یک چیز جالب دیگر هم گفت؛ اینکه ما در طول زندگی، بیشترین قرابت را با کسانی حس می‌کنیم که شبیه ما هستند.
    12. قبل از رسیدن خانواده برای ناهار، شب‌یک، شب‌دو فرسی را باز می‌کنم و نوکی به آن می‌زنم
    13. جملات این کتاب را نباید هورت کشید، باید مزه‌مزه کرد.
    14. برای همین است که یه هفته فقط ۶۰ صفحه از آن را خوانده‌ام.
    15. امروز باید با توجه به الگوی گلیم جان، داستانم را بنویسم.
    16. از همان لحظه‌ای که قرار شد شخصیت‌هایم را پیدا کنم، ایده‌ای در ذهنم شکل گرفت
    17. با اینکه می‌دانم نوشتن این داستان، ممکن است سوبرداشتی از خود من باشد اما می‌نویسمش.
    18. ورد را باز می‌کنم.
    19. ذهن و قلبم را رها می‌کنم و می‌گذارم کلمات خودشان بنشینند روی صفحه.
    20. می‌دانم که فرصت برای بازنویسی دارم؛ پس به خودم سخت نمی‌گیرم.
    21. یادم می‌افتد یادداشتی برای کانالم ننوشته‌ام.
    22. فوری دست به کار می‌شوم.
    23. می٬نویسم و پاک می‌کنم.
    24. تا یک یادداشت باب‌میلم شود دست نمی‌کشم.
    25. عصر است و خواب‌آلود شده‌ام
    26. به جای خواندن می‌نشینم پای تی‌وی
    27. قسمت ۵ پیدایت می‌کنم را می‌گذارم
    28. از استاد کلانتری ممنونم برای معرفی این فیلم
    29. هیجان زیادی دارم برای رسیدن دیوید به خواسته‌اش.
    30. با او همذات‌پنداری می‌کنم و دلم می‌خواهد حقش را بگیرد
    31. می‌آیم سراغ داستانم
    32. می‌نویسم و پاک می‌کنم
    33. جملات را عوض می‌کنم
    34. باز هم به دلم نمی‌نشیند داستان
    35. فکر می‌کنم هنوز یک چیزی کم است درداستانم
    36. فکر می‌کنم بگذارمش برای فردا
    37. داستان گلیمجان را دوباره و دوباره می‌خوانم تا ایده‌ای بیاید در ذهنم
    38. می٬روم سراغ چند داستان دیگر
    39. کالبدشکافی‌شان می‌کنم داستان‌ها را
    40. ریزبه‌ریز عناصر، استعاره‌ها و جملات را در ذهنم بالا و پایین می‌کنم
    41. خیلی وقت است داستان ننوشته‌ام و انگار قفل کرده مغزم
    42. باید بروم آزادنویس کنم تا ذهنم باز شود و جملات جدید بیاید در سرم
    43. فعلن گزارشم را کامل کنم و بفرستم و بعد بنشینم کار کنم روی داستان
    44. در کل از عملکرد خودم راضی‌ام
    45. با اینکه نوشته‌هام سرو سامان نداشتن اما من تلاشم را کردم برایشان
    46. به قول دوستان ما آینده‌گانیم شاید بشود یک روزی نوبت‌مان

  61. سال‌واژه‌ام: انتشار

    در حال بی‌هوشی‌ام. چشمانم می‌سوزد. می‌خواهم پیش از آن یادداشت و گزارشم را بنویسم که دستم از گور خواب بیرون نماند.
    امروز کتابنقد بود و کاریکلماتور و نویسنده‌ساز، یکی از یکی باقلواتر.‌

    پیاده‌روی نرفتم. نیک نیست اما می‌نویسم که یادم باشد نرفتم.

    حمام کردم و شام خوردم و ظرف شستم و نفس کشیدم با چاشنی صفحات صبح‌گاهی و ول‌نگاری. ول‌نگاری یا ولنگاری! مسئله این است.

    نمره امروزم ۴ با ارفاق ۵، که تشویق شوم نمره‌ام را بالا ببرم.

  62. ۱- پدرم زندگی‌اش را حسابی کاویده بود و محض رضای خدا یک ویژگی مثبت در خودش یافته بود تا بگوید که من هم شوهر بدی نبودم در زندگی. یافتن همین یک ویژگی یک سال و نیم از او زمان گرفت که من تصور می‌کنم آن هم سفید‌نمایی ذهنش است، چیزی شبیه پول‌شویی. البته حق هم دارد انقدر تقلا کند، چون هر طرف سر می‌چرخاند فقط خوبی‌‌های همسرش را به یاد می‌آورد. ناچار شده است آستینی برای خودش بالا بزند. حالا راضی نبودیم شما تا آن سال‌ها در گذشته پیش بروی برای یافتن این یک ویژگی، همان که چشم‌های آبی داری برای مادر کافی بوده. آنقدر با خواهرم به این تلاش او خندیدیم که رسمن دل و روده‌ای باقی نماند. اما از حق نگذریم چشم‌هایش بی‌همتاست؛ اقیانوس را در آن‌ها دارد. مادر هم اشارات نازکی به گول‌خوردنش کرده بود،‌ وگرنه هر طور حساب کنی نباید به ایشان بله می‌گفت. (گل به خودی)

    ۳- دشوارترین تماس تلفنی زندگی‌ام را گرفتم؛ آنقدر دشوار که بعدش قهوه‌لازم شدم. اگر سیگاری بودم احتمالن باید چند نخ پشت هم می‌کشیدم تا آرام بگیرم. بعضی دردها هستند که اگر انسان بتواند به آن‌ها کمر راست کند به‌حق شایسته‌ی نشان شوالیه است. این آدم گرفتار یکی از این دردها شده است. برایش دعا کردم و برای همه‌مان؛ «پروردگارا، ما را ساده‌کن برای آسانی‌ها.»

    ۳- یک بخش تازه به یکی از سایت‌ها افزودم.

    ۴- انتخاب عکسِ شخصی برای وب‌سایت در نظرم کار دشواری است، درحالیکه در شبکه‌های اجتماعی اصلن این‌طور نبودم. یا آنجا را جدی نمی‌گرفتم یا اینجا را زیادی جدی می‌گیرم. بالاخره یکی انتخاب کردم برای سایت جدید تا کمی زنده‌تر و واقعی‌تر شود.

    ۵- یک ویدئوی دیگر به ثمر رسید.

    ۶- انگار دلپیچه و اسهال به صورت وایرلس منتقل می‌شود. امروز به من رسید. مثل عطاری‌ها که برای همه‌ی دردها عنبر نسارا تجویز می‌کنند من هم کیسه‌ی آب‌گرم تجویز می‌کنم برای تمام دردها؛ حتی تألمات روحی.

    ۶- الهی، مرا بیدار نگه دار تا فراموش نکنم قدردان بودن را؛ این احساس ناب متعالی که هر بار به آن آغشته می‌شوم روئین‌تن می‌گردم. ناچیز می‌شود در نظرم هر چیزی که شبیه دغدغه می‌نموده. منفک می‌شوم از تمام ناتمامی‌ها و ناامیدی‌ها. الهی مرا یاری کن تا شخصیتی قدردان داشته باشم؛ مثل کسی که شخصیتی مهربان دارد؛ مهربانی آنقدر در او پررنگ است که رنگ شخصیتش رنگ مهربانی شده است و من کاش بتوانم قدردانی را این‌چنین پررنگ نمایم که من به قدر ده زندگی غنی هستم برای قدردان‌بودن و اگر نباشم بی‌انصافم، ضعیفم، نابخردم.

    ۷- الهی شکرت…

  63. مهم ترین کار مفید امروز من:
    خود مراقبتی بود‌. روز پر تنشی را پشت سر گذاشتم. یک یاد در خاطر موجب شد تا در اوج ناراحتی و خشم، مواظب خود باشم. تصویر ” جینجر” پسرک نارنجی ام، من را در میان همین جهنم با ثبات نگاه داشت.
    امروز را فقط دوام آوردم. مفید ترین کار همین بود.
    از شدت ناراحتی، برای سردرد لعنتی ام قرص خوردم و خوابیدم. به وبینار نرسیدم. هوا تاریک شده بود که بیدار شدم. کتری گذاشتم برای چای، نمی دانم چرا در هر حالی حکم مرهم را دارد‌.
    بعضی روزها اگر بتوان دوام آورد، دستاورد بزرگی است.
    …💫🌱🐱

  64. ۱-می‌خواهم بنویسم، نوشتنم نمی‌آید. نه که حرف نداشته باشم، دارم. اما دنبال حرف‌های خوب خوب می‌گردم. حرف‌های حال‌خوب‌کُن. نه که چیز‌های حال‌خوب‌کن نیست. هست. امّا چیز‌های حال‌بد‌کن هم کم نیست. و زورشان خیلی زیاد است. هر‌چه سعی می‌کنی از دستشان فرار کنی و رویت را بر‌گردانی و نادیده‌بگیری‌شان، نمی‌شود. خیلی چیز‌ها غم می‌چکاند توی دلت و نمی‌گذارد راحت باشی، خوش باشی.
    کسادیِ کار و کاسبی‌ها و ابروهای درهم‌رفته و قیافه‌های خسته و عصبی و چشم‌هایی که نگرانی تَهشان دو‌دو می‌زند، در دور‌و‌بَرَت، از دور تا نزدیک، به دل‌آشوبه‌ات می‌اندازد. بیماریِ سرطانِ خواهرت و مشکلات دارو و درمانش که دردی‌ست روی درد. می‌شود دلت را به درد نیاورد؟ و تو هیچ‌کاری نمی‌توانی بکنی.
    خدا را شکر که خواهرم روحیه‌ای عالی و قابل ستایش دارد و برای زندگی‌اش جانانه می‌جنگد.
    به‌درستی، روی دیگر سکه‌ی این‌همه درد، شکر‌گزاری و دیدن همه‌ی داشته‌هامان است که بی‌شمارند.
    درد و اندوه همیشه از گوشه و کنار سرک می‌کشد و حال آدم را می‌گیرد. ما قدرت زیادی در بازدارندگی‌شان نداریم. بیشترین کاری که می‌توانیم بکنیم کنترل و مدیریت خودمان واحساساتمان است. و بالابردنِ توان و ظرفیت پذیرشِ خودمان. و یافتن راهکار برای حل مسئله در هر شرایط.
    خلاصه اینکه امروز گفتنی‌هام جنسشان ای‌جوری است.
    ۲-امروز صبح زود آزمایش دادم. لطفِ هنر‌کارت شاملم شد. یک روز قبل تماس گرفتند و امروز آمدند به خانه‌ام. خون و ادرار گرفتند که ببرند بیازمایند ببینیم چه‌مان است. همه‌چیز روبه‌راه است یا نه. نمونه دادم اما به درستیِ کارشان خیلی اعتماد ندارم. از برخوردشان بعد از اینکه ثبت و ربط انجام شد و نمونه را گرفتند متوجه شدم.
    از آن کارهایی بود که بی‌مطالعه‌ و بی‌فکر پذیرفتم. تحت تأثیر تبلیغات و بازاریابیِ ایشان و تنبلی خودم. که صبح ناشتا، آزمایشگاه رفتن برایم شکنجه است و ماتم می‌گیرم.
    ۳-وای باز پیامِ همراه اول آمد. تازه قبض پرداخت کردم، دوباره پیام آمد. چی میخان از جون من. اینا کاری ندارن جز اینکه دم به‌ساعت از من پول بگیرن. همون پیل، پیلِ زور. نمیشه یه بارم پیام بدن که میخان پول بدن. فقط گرفتن خوب بلدن. والله
    ۴-رمانِ «خاما» را امروز تمام کردم و نقدی بر آن نوشتم که در کانالم خواهم گذاشت.
    ۵-ساعت ۵ در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. کتاب « داروی معجزه‌گر» از رولددال ترجمه‌ی لیلی برات‌زاده معرفی شد. کتابی برای کودکان که برای بزرگسالان هم جالب است.
    ۶-ساعت ۷ تا ۸/۳۰ کارگاه داستان کوتاه داشتیم. و خواندن داستان کوتاه و جذاب « گیلمجان» از محمود مسعودی توسط آقای شاهین کلانتری، که چه زیبا خواندند و صحبت راجع به آن و نیز تمرین کارگاهی.
    ۷-تهیه شام
    ۸-نوشتن گزارش نیک و ارسال
    ۹-و ارسال مطلب برای کانالم

    بدری صفایی

  65. روز واژه ام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    سلام و خداحافظ بر امروز

    • نمره ای که به خوددوستی خودم میدم ۳ هست.
    امروز به دعوت همسایه برای خوردن چای لبیک گفتم، با اینکه خجالت می‌کشیدم، اما دوست داشتم با آدمهای جدیدی در این روستا آشنا بشم.🫖
    امروز بر فکر غلط ذهنیم مبنی بر اینکه اگر نان تُستم بد بشه خواهرم چی میگه غلبه کردم و نان تست عالی درست کردم.🍞
    امروز برای خودشناسی قدمی برداشتم و با خودم تنها شدم.👣
    پس من لایق نمره‌ی ۳ در خوددوستی هستم.✅

    • امروز به دیدن تایماز در باغ مهندس رفتیم حالش خیلی بهتر بود، با مهندس طرح رفاقت ریخته باهم میرم ماشین سواری و در طول شبانه‌روز دوبار غذا میخوره.
    کمی در باغ موندیم با خانم و آقای مهندس دور هم چایی نوشیدیم، خوشحالم که دایره آشنایی‌هام در دنیای واقعی اونم در شهری که شهر من نیست، در یک روستا، داره بزرگتر میشه. فهمیدیم که اسم سگ ژرمنشون اسکافیلد نیست بلکه اسکوپیِ.🐶

    • امروز با خواهرم فیلم (انولاهولمز ۳) رو دیدیم، برای سرگرم شدن چیز خوبی بود بنظرم، در همین حد.🎬

    • در خلال دیدن فیلم مراحل آماده سازی خمیرِ نان رو هم انجام میدادم، ظرفهای ایجاد شده رو هم می‌شستم.

    • امروز چندین سوال در باب خودیابی و خودکاوی از ایوا پرسیدم و پاسخهاش منو خیلی به فکر فرو برد.🤖

    • امروز فکر کردم داستان کوتاهم رو چطور بنویسم تا فردا قبل ساعت۷ شب در سایتی که استاد اعلام کردند هم رسان کنم. استرس گرفتم.

    • با خواهرم رفتیم خرید داخل روستا و یه جورایی پیاده‌روی هم محسوب میشه.🛒

    • الآنم نشستم به داستان کوتاهم فکر میکنم و دوست دارم شروعش کنم.

    ☁️ شبتون بهشت🌛

  66. سال‌واژه‌ام، آگاهی
    امروز صبح وقت دکتر غدد داشتم، بعد از دکتر و داروخانه، رفتم آرایشگاه و بعد هم خرید جزیی که برای سفر لازم داشتم.
    ناهار را گرم کردم.
    وسائل سفر را جمع کردم. ساعت سفر عقب افتاد.
    وبینار شرکت کردم. وبینار جالب بود، درباره‌ی جمله‌نویسی و سوال‌پرسی.
    یک سوالی طرح شد؛ راجع به اینکه بیش‌تر دوستانتان در چه سنی هستند. من نیمه دوم سال به دنیا آمدم و یکسال دیرتر مدرسه رفتم. و باعث شد با بچه‌های کوچک‌تر باشم. حتی در خانه هم بچه بزرگ بودم و با دو تا خاهر کوچک‌تر بودم. معمولن هر جا هم می‌روم در هر کلاسی یا مسافرتی و …، معمولن افرادی که می‌آیند کم‌سن‌تر از من هستند و هم‌سن و سالانم اغلب ازدواج کرده‌اند. و برنامه‌های دیگری دارند. نسل‌های جدیدتر را بیش‌تر قبول دارم و بیش‌تر ازشان یاد می‌گیرم. فکرهای روشن‌تری دارند. با تکنولوژی بیش‌تر آشنایی دارند. به نظر من در هر زمینه‌ای بهتر و بروزتر هستند.
    گزارش نیک را هم به عنوان آخرین کار نیک قبل از رفتن به سفر انجام دادم.
    متأسفانه در این کشور کار کردن در زمینه‌ی محیط‌زیست و نوشتن درباره‌ی آن یک کار سیاسی است.

  67. تا حالا در مرداب افکارت وا رفته‌ای؟ از همان مرداب‌هایی که هرچه تقلا کنی که به درآیی، بیشتر فرو می‌روی. بیشتر چیزی از درون تو را هورت می‌کشد. می‌بلعد تو را از ته. و سرت در دادوبیدادی برای کمک، دست تکان می‌دهد و تو باز نمی‌فهمی چه می‌شوی.
    گاهی منجلاب می‌شود زندگی و تو مجبوری درونش نفس بکشی و جالبی‌اش آنجاست که نفس می‌کشی و نمی‌میری. زنده می‌مانی در پاتلاقی‌که مانده‌ای.

    سال‌واژه‌ام: مصمم‌بودن است.
    و چه سنگین هم هست این سال‌واژه.
    نمی‌دانم آن دمی که گزیدمش، فکر نکردم به وزن سنگینش؟
    به ضعف شانه‌هایم؟

    چرا، فکر کردم. اما چاره‌ای نبود و جز جاده‌ی خستگی‌ناپذیری‌ام، جاده‌ای برایم نمانده است‌.
    اما سخت است.
    کفش‌هایم پاره.
    کفاشی بلدم؟ با کفش‌هایی که زوارشان در رفته است، انتظار گامیدن بیهوده نیست؟

    امروز از آن روزهایی بود که خراب شد. قشری از آدم‌ها، روزخراب‌کنند. صفت‌شان همین است. جز این نمی‌توانند باشند، شاید هم می‌توانند و به ما که می‌رسند تِررررررررررر.

    با قلقلک نسیم‌ کولر، روزنه‌ی چشم‌هایم قیژقیژکنان، باز می‌‌شود.
    عقربه‌ها همچنان می‌رقصند. رقصی مسخره و تکراری. حمالی ثانیه‌ها را تیک می‌‌زنند.

    صدای جوشیدن آب در کتری، شبیه سرخ‌شدن بادمجان‌ها در روغن است. این صدا دل‌نشین‌تر می‌آید و بوی زندگی می‌دهد.

    می‌نشینم تخم‌مرغ‌های آب‌پز را از پوسته‌ی سخت‌شان جدا می‌کنم. دلم می‌خواهد یکی همین کار را با من کند. هرچند روزگار پوستم را کم‌کم می‌کند، نیم‌اش را کنده و نیم دیگرش را هم خواهد کند. نیازی به یادآوری ندارد.

    دخترم راهی تهران است. تمرین دارد. در دریاچه‌ی آزادی. لعنت به جنگ که ویران‌گر است. بعد از مدتها دوباره باید تمرین‌هایش را بیاغازد. دلشوره‌ای شیرین، ته دلش را می‌زند. پندی مادرانه آرامش می‌کند و می‌رود، سوار بر قایق امیدهایش، پارو به دست و گریز پای.

    می‌دانم یک کار واجبی دارم. فکر می‌کنم؟ همه‌چیز مرتب است. اما در ذهنم کسی هشدارم می‌دهد، از پُری مغزم‌ست یا از خالی بودن حافظه؟ هر کدام باشد نتیجه فرقی ندارد، کلاس داستانقد را دو دستی تقدیم باد فراموشی کرده‌ام. عجب! از من بعیدست. این را هم گردن زوار پاره‌ی کفش‌هایم می‌اندازم.

    عقربه‌ها هنوز می‌رقصند. تیک‌تاکی تکراری که از صرافت نمی‌اندازد‌شان.
    به آنها می‌سپارم، به هنگام ورود کاریکلماتور، دست و جیغ و هورا را با هم بزنند تا باد سارق بهراسد و گورش را گم کند.
    سوار کلمه‌ها می‌شویم و گزین‌گویه‌ها.
    جملاتم، خجالتم دادند. عقربه‌ها خندیدند.
    به کفش‌هایم وعده می‌دهم، بدوزم‌شان. راه سخت‌ترست. پاره‌گی افاقه نمی‌کند. کفش‌هایم می‌خندند و امیدوارم می‌کنند. نجوا می‌کنند برایم سال‌واژه‌ام را صدبار با آهنگی مخصوص خودشان.

    یکی می‌‌آید و هوار می‌کشد. معلوم نیست برای چی؟ بیهوده بهانه می‌گیرد. خسته می‌کند. هر کس کنارم بود، نفهمید چرا؟
    روزخراب‌کن است. از صدایش خوشش می‌آید. رید به صدای سرخ‌شدن بادمجان‌ها،
    به صدای امیدواری کفش‌های زوار در رفته.
    به خنده‌ی مسخره‌ی عقربه‌ها.
    به وبینار و به تمام سوال های بی‌جواب.
    بغض می‌کنم. به خودم نهیب بی‌خیالی می‌زنم. شبیه عقربه‌ها. چه بی‌خیال می‌رقصند، بی‌احساس.

    بی‌حس می‌شوم. آب سرد سرد سرد می‌نوشم.

    برای سی نفر سوپ پخته‌ام. روانه‌ی خانه‌ی مادرشوهرم می‌شوم. مهمان دارد. کمکش می‌کنم. بی‌ریا و بی‌توقع. ذهنم مدام جمله‌هایم را دید می‌زند. به شاهین‌مان فکر می‌کنم، به سال ۹۵، ۹۹، به سوال، به استمرار. به سال‌واژه‌ام، به فریاد‌زدن‌های روزخراب‌کن.

    دوباره برمی‌گردد به آشپزخانه و سوپ و کمک. مادرشوهرم طفلی مریض است. قلبش را عمل باز کرده است. همانی که خیلی طلا دارد. نگاهش می‌کنم، از ضعیفی‌اش دلم می‌شکند. روزگاری چاق و فربه بود و طلاهایش به ابهتش می‌افزود. چه نازک و نهیف شده است. دیگر هوس طلاهایش را ندارم. کاش روزگار کمتر بی‌رحمی کند با آدم‌هایش.

    گریه می‌کنم. دلم از صداها می‌هراسد. از فریاد. از نامهربانی‌ها.
    و می‌نویسم. از من، از استاد، از سوال،از مدرسه و دخترانش. از غصه‌ها که قصه‌هایی تلخند. از داد. از فریاد.

    https://t.me/manesehchtgrh

    1. وای خانم چیتگرها چقدر عالی بود. از روی متن‌تون یک بار رونویسی می‌کنم. خیلی دوست‌داشتنی بود خدا به خودتون دخترتون و همه‌ی عزیزانتون سلامتی بده 🥰

      کفاشی بلدم؟ با کفش‌هایی که زوارشان در رفته است، انتظار گامیدن بیهوده نیست؟
      Do I know the art of the cobbler? Is it not futile to hope for a journey in shoes with worn-out soles?
      قشری از آدم‌ها، روزخراب‌کنند. صفت‌شان همین است. جز این نمی‌توانند باشند، شاید هم می‌توانند و به ما که می‌رسند تِررررررررررر.

      There’s a certain breed of people who are just day-wreckers. That’s their defining trait. Maybe they can’t be any other way, or maybe they can—but by the time they get to us… KRAKKKKK.”

    2. سلام خیلی خیلی قشنگ بود و یک سوال دارم آیا ما انسانها اینقدر دردمندیم؟ احساس من هم همینطور است و نمی‌توانم مثل شما بنویسم‌شان . خیلی زیبا و پر و پیمون نوشته‌ای خوش‌به حالت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *