از فصلِ پنجم سال که بنویسی
از چهارمین ضلع مثلث
یا از ضلع پنجمِ مربع
از پلکهای بلندِ چشمی در میان چشمانت
یا ماجرای روز سی و دوم ماه
و ساعت بیست و پنج
یا سی و سومین حرفِالفبای فارسی
به شعر میرسی، به داستان، به ادبیات. شاید.
نوشین عقیقی سروده بود:
فصل پنجم
فصل منزوی شدن لحظهها
فصل لرزیدن نیلوفرها
فصل بلاتکلیفی خورشید
فصل عزلت نشستن پروانه
در لجنزار متعفن یک شکست
فصل خوابآلودگی خمیازههای یک تردید
فصل پژمردن نرگس
در دستهای حادثهی تکراری خشکسالی
و توقف در قهوهای زمین
و توقف بیهودگی
در فصل پنجم
آینه را روبهرویم نهادم
تصویر زنی در مقابلم ظاهر شد
که در نگاهش بیتفاوتی یک سرگیجه
و در دستانش خستگی یک سرخوردگی
و دالانی که در آن باد نمیآمد
با انگشتهایم روی آینه مینویسم
خدا حافظ
بخار یک نفس
کلامم را متلاشی میکند*
بهترینها ایدهها در انگشتانِ سومین دستت نهفتهاند.
*شاید فصل پنجم، ص۵۰ و ۵۱