گزارش نیک ۳۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«شکوه و شکر تو از عشق سزد زانکه به دهر
دل تنگ تو ازو و خاطر شاد تو ازوست»
-طالب آملی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …
  4.  پیشنهادی به گزارش‌ نیک‌نویسان: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 تیر 1402

11 تیر 1402

114 پاسخ

  1. درود بر استاد که به نظر من شما برای من خدای نویسندگی هستید و اینکه من یک کمال‌گرایی عملگرا هستم اما این متن برای من بسیار مفید بود که همه‌ی کارهایی که دوست دارم را در یک روز انجام ندهم چون انرژی زیادی صرف آن میکنم و در نهایت بهره‌وری پایین می‌آید.
    و چقدر این قوانین مختص امروز من بود چون داشتم به خودم میگفتم امروز پوستر طراحی کردم و بیشتر وقتم صرف آن شد. حالا بدوئم برم زبان بخونم، بعدش بنویسم حالا کدوم دخترمو بنویسم. به خودم میگم هر روز هفته را به یه کاری اختصاص بدم اما بعدش میگم آخه بعصی‌هاش که زیاد هم هستن باید هر روز انجام بشن.
    ممنون استاد جان خیلی عالی و مفید بود
    باید برنامه‌ریزی کنم، هر چند گاهی با یک بچه‌ی کوچیک و دست تنها، واقعا بدون بهانه میگم سختههه.

  2. کلمه سال: تاب‌آوری مادرانه
    1. نوشتن یادداشت روزانه و به اشتراک گذاشتن در کانال تلگرام.
    2. مطالعه‌ی چند صفحه از کتاب” زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند.
    3. گوش دادن به حرف دل دخترانم و پیشنهاد دادن به آنها برای نوشتن سر فصل خبرهای مهم کشورمان در این مقطع خاص( نوعی تاریخ نگاری و خاطره نگاری)، تا سالها بعد چیزی دقیق‌تر برای گفتن با فرزندانشان داشته باشند.شاید لازم شد روزی مثل من، هراس فرزندان‌شان را کمتر کنند.
    4.گوش دادن به فایل صوتی خلاصه کتاب ملت عشق از یوتیوب.
    5.بو دادن آرد‌هایی که قرار بود به مایع کتلت اضافه کنم تا طعم بهتری به آن‌ها بدهد و استفاده از کمی رازیانه بعنوان ادویه، و جار زدن این دو ترفند به دوستان و همکارانم .
    https://t.me/fvahid46

  3. وبینار
    درس
    کتاب
    آهنگ خوب
    آب توبه زیر باران
    لذت بردن از بوییدن
    پرنده. باران. غذا. عطر.
    عدم اینستا گردی.
    قهر کردن با گوشی.
    بغل کردن خودم و خانواده و پرنده ام.
    همینا
    خوابم نمیاد میخوام فیلم ببینم
    پس با اجازه اوستا و دوستا 🌌💝

  4. کلمه‌س سال: شناخت کودک
    نمره‌ی روز: ۹
    نیازمند‌ی‌ها: کمک کنید تا دامنه‌ام را تمدید کنم. چون دامنه‌ای منقضی شده است و ایمیلم عوض شده است. اما شناسه دامنه را دارم. اگر کسی می‌داند بگوید چه کنم.

    امروز صبح یک ساعت ده صفحه از ذهن شگفت انگیز کودک خوندم، بخش‌های مهم یادداشت شد. چکیده ویس گرفتم و نقشه ذهنی‌ام برایش کشیدم.
    بعد سرکار تا ساعت یک.
    بعد ولو روی تخت بعدم ماکارانی خوشمزه‌ی مانده‌ی دیروز را خوردم.
    بعد وبینار الهه و دلپیچه‌ی واقعیت انگاری.
    بعد وبینار استاد و گزارش نیک و وسوسه‌ی گزارش نیک
    بعد کار روی شعر، در کردن شعری کنایه‌‌ای. همراه با خواندن دفتر شعر به تصرف درآمدگان.
    بعد زنگی به پدر و مادر برای روشن‌سازی قلب‌شان.
    بعد جلسه شعر.

  5. متن گزارش نیک دوستان عزیز را که می‌خوانم غبطه می‌خورم که کاش من هم فرصتی بیشتر داشتم تا می‌توانستم برنامه‌های روزانه‌ام را بهینه‌تر سازم.
    بگذریم استاد کلانتری عزیز‌. سرت را درد نیاورم. این هم گزارش نیک و بد بنده:
    ۱. امروز صبح استثنائا پیش از زنگ ساعت بیدار شدم. چرا استثنا؟ سوال خوبی است. چون عادت دارم ساعت که زنگ می‌خورد به اعلان بیدارباش، با چشمانی که کرکره‌ی پلک‌هایش همچنان پایین است صدایش را خفه می‌کنم و بعد مدتی فروماندن در رختخواب به هزار تقلای جان کندن از جا بر می‌خیزم. اما از قرار معلوم امروز کبکم سودای خروس خواندن داشت. چونان پلنگی تیزپا از جایم جستم و شال و کلاه کردم و پیش به سوی محل کار. روز کاری سختی بود. تنها یک بار صندلی‌ام مجال برخواستن به نشیمنگاهم داد.
    ۲. با جسم و ذهنی فرتوت به خانه بازگشتم. کمی استراحت به بدنی نیمه‌جان پیشکش بدی نبود. بعد صرف ناهار کمی زبان خواندم و وبینار نویسندگی شرکت کردم. دیروز غیبتی ناروا داشتم. چون خستگی در کردن بعد کار همانا و به خواب رفتن و از خواب پریدن و نگاهکی به ساعت انداختن و عقربه ساعت را روی ۶.۵ دیدن همان. این شد که دیروز از جلسه استاد محروم شدم. اما امروز به هر تقلایی جلوی خوابم را گرفتم.
    ۳. بعد اتمام وبینار درجا بار و بنه را بستم و رهسپار باشگاه شدم. قبلش یک تکه گوشت چرخ‌کرده از فریزر در آوردم تا برگردم یخ‌اش آب شده باشد. به محض برگشت، تنی به دوش سپردم و بلافاصله پخت شام. ماکارانی با ته دیگ سیب زمینی ساده‌ترین و دم دستی‌ترین غذاست در اوج شلوغی برنامه‌هایم.
    ۴. سپس مشغول اصلاح و ویرایش متن امشبم در کانال نوپایم شدم. این هم لینکش:
    https://t.me/rooznegar_for_me

  6. الف- ساعت دوازده شب خواب‌مرگ بودم اما بیدار که چشمم افتاد به صندلی. رو به آسمان نشسته بود و هی بی‌دندان حرف می‌زند که: «هِش هِش، با من شطرنژ باژی می‌کنی ژَوون؟» صندلی‌ها بازنشسته‌ به دنیا می‌آیند انگار. شعرش کردم و توی کانال ماهی‌شوریده و اینستا فرستادمش. و صد البته برای ندا ژانم.

    ب- فهرست دسته‌بندی مطالب سایت استاد را ساختم که آقای کلانتری سر نم‌ چی، «مطالبش» شوخی کردند و هی به کرجیدگی‌ام اشاره می‌کردند و من هی نمی‌فهمیدم قضیه از چه قرار است و ملت به چی می‌خندند و حدس زدم چیز خوبی نباشد پس استاد را واگذار کردم به یحیی به حق همین شب عزیز. که دوست. دوست. دوست. دوستی قضیه را برایم گفت.

    پ- به فهرستن فکر کردم. برای دسته‌بندی و نظم‌بخشی به ایده و برنامه و کارهایم.

    ت- به مسئله‌ی زبان و پرسش اندیشیدم و این‌که چقدر عجیب که انسان در نهایت اسیر زبان است در بیان و شاید حس و ادراک بتواند از این چرخه تمایزی بی‌زبانانه قائل شود اما زبان. زبان است که مرز می‌گذارد. همان‌طور که رفیقم ویتگنشتاین اشاره کرد که: «زبان ما، مرزهای جهان ماست.» مثلا الان کمی آسوده‌خاطرترم که چرا نیم‌توانم ادراک محیطی‌ام و اتمسفرش را بیان کنم و همین پذیرش امکان تلاش بر گسترش زبانی را توی ذهنم به جرق‌جوروق انداخته است.

    ث- آهنگ‌های کنشی یونزو را مرور کردم. آهنگ‌های دیگر و آهنگ‌هایی دیگر را.
    ج- باز هم به مسئله‌ی فرم و بیان فکر کردم. منظورم هم بزک‌دوزک زبانی نیست. منظورم راحتی در بیان است. فکر می‌کنم راحتی در بیان از آن‌جا می‌آید که انگار با شلوار کردی یا شورت مامان‌دوز نشسته‌باشی تویت. به فاصله‌هایی که با «خودم» در نوشتن دارم فکر کردم.
    چ- بابت ننوشتن گزارش‌های نیک قبلی افسوس خوردم اما یادم آمد هنوز این گزارش سر جایش است.

    ح- ساعت شش صبح، اینا خوابیدم و بارها از خواب پریدم و غش کردم تا نزدیک‌های سه بعدازظهر و بعدش دست‌جنباندم برای آمادگی وبیکارم.

    خ- مهمان امروز وبیکار «مبینا ملائی» ژیگرم بود که چقدر سخت است شنیدن و دیدنش بدون اسیروابیر شدنش. مبینا بنا را بر ترجمه و فارسی‌اندیشی گذاشته و امروز برای‌مان مقدمه‌ی کتاب دیالوگ نوشته‌ی پیتر وومک را خواند و از دقت نظر مترجمش که چرا گفتگو را معادل یا ترجمه‌ی «دیالوگ» قرار نداده. کیفور شدیم و به‌مان فرمی هم برای تمرین داد که:
    … ترجمه‌ی … است(فلان‌چیز، ترجمه‌ی فلان‌چیز است).

    د- خودم هم توی وبیکار از مسئله‌ی «چرایی سختی تشخیص واقعیت مستقل از ذهن» و اهمیتش صحبت کردم و رسیدیم به زبان و این‌که چرا بیش‌تر از واقعیت، اسیر روایت‌های خودساخته هستیم و این روایت‌خودساخته برای نویسنده شاید امتیاز باشد اما نه همه‌جا و قسمت سنجه‌هایی برای تشخیص واقعیت از روایت‌ خودساخته را آغازیدیم.

    ذ- مقدمات دومین کارگاه فکریشه را برآورد کردم که فردا اطلاعیه‌ی ثبت نامش را بریزم کف سایت. کرورکرور ذوق دارم برای این کارگاه.

    ر- توی سررسید صورتیه چیزکهایی یادداشت‌ کردم که عادتم بگیرد به ایده‌نویسی دستی.

    ز- توی وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و چقدر دوست داشتم که آقای کلانتری روی کامنت یکی از دوستان مکث کردند و برای روشن‌سازی موضوع حسّابی و پروپیمان وقت گذاشتند.

    ژ- با نازلی جلوس رفتیم و درباره‌ی اهمیت چیستی‌شناسی و تشخیص مرز صحبت کردیم.

    س- پستم را نوشتم و هنوز معتقدم توی مرزهای نوشتن غور می‌کنم و پذیرش قربانی در نوشته برایم سخت است. که روایت‌گری کنم یا تحلیل و یا…؟ و سخت است پذیرش قربانی برای رسیدن به فرم‌ها.

    ش- با شیما و سارا جلوس رفتیم. نازلی گفته بود جمع دوست‌داشتنی‌اش جاییست که بتواند سکوت کند. بدون جبر حرف زدن. من هم نازلی. من هم. سارا و شیما چنین امکانی را می‌دهندم. قدردان‌شان هستم.

    زد زیاد.

  7. صبح در کلاس روانشناسی سرای محله شرکت کردم که در باره مثبت اندیشی بود و مفت نمی‌ارزید در عوض ساعت بعدش کلاس مقابله با استرس بود که به شدت مفید بود به خاطر وجود مدرسش
    پیاده روی کردم و مطالعه
    خواب بعد از ظهر باعث شد ده دقیقه دیر به ویبنار نویسنده ساز برسم. او هم نامردی نکرد و در رو برام باز نکرد همش می‌گفت ظرفیت تکمیل است.
    بالاخره با تلاش مستمر ۴۵ دقیقه‌ای توانستم وارد شوم و از صحبت‌های استاد کلانتری فیض ببرم.
    ناگفته نماند که دیروز هم همین بلا سرم آمده بود. در عوض امروز ویس استاد را گوش دادم و pdf مرغ تنها از مهشید امیر شاهی را خواندم و‌کیفور شدم.
    باقی‌اش قابل عرض نیست. بدرود

  8. – صبح توی خودِ آزادنویسی تصمیم گرفتم سفیر آزادنویسی شم. دوست دارم به همه بگم انجامش بدن. خیلی خوبه لامصب

    – مانیکور کردم. گیره‌ی پری دریایی نداشتن، به نگین رضایت دادم.

    – عصر، یعقوب نه تنها نذاشت به نویسنده‌ساز برسم، که تازه پرروپررو وسط کلاس می‌گفت اگه صدا وصله “یک” بذارید.

    – خوره‌ی سایت افتاده به جونم. غروب یکم باهاش سر و کله زدم. کیف می‌ده حسش شبیه حل کردن ریاضیه.

    – فهمیدم پیشی‌م حرف می‌زنه. خیلی واقعی اسم مریم رو می‌گه.

    ساعت هشت و نیم که آخرین کلاسم تموم شد همونجا روی جزوه خوابم برد.

  9. 1. آزادنویسی کردن.
    2. خواندن سه داستان از کارگاه 4 و خلاصه‌ی آنها را ضبط کردن
    3.خواندن کتاب سیخونک، برخی از کاریگلماتور‌ها باحال بودند.
    4. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و رسیدن به این نکته که ما ابتدا باید بفهمیم حرف طرف مقابل رو با خوب گوش‌کردن و بعد می‌توانم نظر یا نقدمون را روانه‌اش کنیم.
    5. خواندن 10 صفحه از بوف کور
    6. نگاه‌ انداختن به کانال بچه‌ها
    7. پیاده‌روی دور باغچه و آبیاری درختان انگور
    8. خواندن زندگی‌نامه‌ی ندا سلیمی‌فر

  10. گزارش نیک ‏
    از اونجایی که انجام دادن کارنیک هر چند هم دیر انجام بشه خیلی بهتر از اینه که اصلا انجام نشه.‏
    ‏ پس با عرض پوزش این بار هم نتونستم گزارش نیکم رو به موقع بفرستم. میدونید چون دیشب هرچی فکر کردم چیز ‏خاصی که بشه راجعش نوشت پیدا نکردم چون خیلی از کارها تکراری و مثل روزای قبل بودند. ‏
    و تنها تفاوتش در این که روز پاچه‌‌‎‌ گرفتنم و احساسی شدن و اینجور داستان‌ها بود. اما خواستم ‏قوی باشم و نزارم که هورومون‌ها موفق بشن البته که کار سختی بود اما خداروشکر بالاخره خانواده از دستم جان سالم ‏به در بردند.‏
    ‏ اخر شب هم مثل ماههای دیگه درست مثل زنهای باردار هوس شیرینی کردم که اون هم به حول قوه الهی در منزل گز ‏اصفهان بود پس دو عدد از اونها رو با چای خوردم و این مشکل هم رفع شد.‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار ‏

  11. امروز.

    باید بروم و تقویم را نگاهی کنم تا بدانم چندم است. این هم از مزایای تابستان و وضعیت حافظه‌ام هست.

    آن روزها که مجبور بودم از شش صبح بیدار شوم و بروم سر کلاس، یا نه صبح بیدار می‌شدم و کلاس تشکیل می‌دادم؛ مجازی بودیم دیگر. گمان نکردی که مجاز هم من شش بیدار شوم؟ گیریم من اصلاً بیدار؛ تو بگو خانواده‌ها را چه کنم که گویی نه کار دارند و نه زندگی و تا لنگِ ظهر دل به خواب می‌سپارند.

    بگذریم از غیبت والدین بچه ها؛ بروم و دست به دامنِ تقویم‌جان شوم. (او می‌گوید امروز: ۲۵ خرداد. همچنین دوشنبه‌ای از ۴۰۵ هست.)

    امروز اما نطقم کبکش خروس می‌خواند. و اما تو بگو یک قلم در خانهٔ ما یافت نشود! تو بگو باورت می‌شود؟ یه قلم هم یافت نشود! چه باورت شود و چه نشود، یافت نمی‌شود؛ چرا که در خانه‌مان فقط یک نفر با قلم و کاغذ سروکارش هست، آن هم منم که این روزها خدا مرا زده و در تابستانِ عمرم به سر می‌برم.

    داشتم می‌گفتم امروز حالم ناجور نیست. گمان نکنی آن‌قدرها هم جورِ جور باشد، ولی خب سمت چپ سینه‌ام تیر نمی‌کشد. چپ یا راست؟ یا خدا، گاهی یادم می‌رود که قلبم کدام سو جا خوش کرده.

    بگذار نگاهی بیندازم؛ لعنتی نمی‌زند که! نکند مرده‌ام و خود خبر ندارم؟

  12. _ صبح که از خواب برخاستم گیج بودم. اما به هر جان کندنی بود صفحات صبگاهیم را نوشتم.
    _ یک جلسه‌ی کاری طولانی را از سرگذراندم. از خروجی آن چندین مورد کاری مهم را جمع کردم.
    _ این روزهاحس شعف را کمتر تجربه می‌کنم. (شعف را از فایل واژگان احساساتم برداشتم.) شعف برای من حس شادی آمیخته به سبک بالی است. شعف شادی است که با آرامش در آمیخته و این روزها آرام نیستم.
    – در پایان روز ساعتی را در حاشیه‌ی طبیعت گذراندم و با حس بهتری به خانه برگشتم.

  13. -بیدار شدم.
    -کتابام نیومد. خیلی ناراحت شدم واقعی.
    -دلم برا فریده زیادی تنگ شده.
    -مث چی کار کردم ولی دریغ از 1 تومن فروش.
    -تو وبینار قری با خانومای قری شرکت کردم و واقعن بامزه بودم.
    -انگشترمو پیدا کردم. (صب دوباره گمش کردم و دوباره پیداش کردم. خیالتون راحت الان دستمه.)
    -روزگفتار ضبط کردم به حق چیزای نشنیده. ولی خودم عاشقش شدم. آخه میخاستم یک‌مین روز گفتارم خیلی یک باشه.
    -حموم رفتم. اجازه بده هیچی از موهام نگم:)
    -عاشق یادداشت شقاقی شدم. کلن قلمشو خیلی دوس دارم.
    -روز گفتارای فرهاتو همشونو گوش دادم. خیلی عقب بودم ازشون.
    -وکلن از نظر جسمی خیلی زیاد خسته بود و بیهوش شدم.
    -قبل از لالا کردنم با خدا حرف زدمو بهش گفتم مچکری که متوسلت شدم و رو سفیدم کردی.
    -این دفعه ترجمه‌ی دعای توسل خوندم.
    -خلاصه همینا.
    -حالا من کانالمم میذارم محض/محظ/مهز احتیاط.
    https://t.me/its_hitaa

  14. * حلزون به طول دراز کشیده عرض قاب را.*

    1) در مورد هشتمِ گزارش نیک بیست و نهم، به گزارش نیک‌ِ شانزدهم پیوند داده‌ام که شکست مینویسم. دیشب اولین پستش را هوا فَضادم. https://t.me/dreamdrawgrow
    2) دو دفتر شعرِ اکبر اکسیر که از کتابخانه گرفته بودم را خاندم و فردا پسش میدهم. از دفتر «بفرمایید بنشینید صندلی عزیز!»: برزیل!برزیل! شعر، مرا/ و فوتبال و قهوه تو را زرد کرده است/آه از گلی که به دیرک بهار اصابت کرد/می‌نشینم تا دقیقه‌90/شاید این بار/داور که دست به جیب شد/به شاعران زرد جهان/مجموعه‌ی شعر مرا در بیاورد.
    3)از روی دو شعر سعدی که ضرب‌المثل شدند رونویسی کردم.«چگونه شکر این نعمت گزارم/که زور مردم آزاری ندارم» و «چو دی رفت و فردا نیامد به دست/حساب از همین یک نفس کن که هست»

  15. ۱- رفتم دندانپزشکی. خیلی اضطراب داشتم. از بچگی یکی از ترس‌های من دندانپزشکی بود. نکه فکر کنید دنیای کودکی من پر از چیزهای ترسناک و دردآلود بود. فقط همین یکی نگرانم می‌کرد.

    ۲- برگشتم، قهوه خوردم‌و آزادنویسی کردم.

    ۳- حوصله‌ی تمیزکاری نداشتم و ناهار هم داشتیم.(فک کن)

    ۴- یه جلسه‌ی کاری داشتیم با پاشاپور درباره‌ی کمپین آشنایی با سایتشون.

    ۵- گزارش نویسی از جلسه و فرستادن در گروه همکاران.

    ۶- ناهار و بارگذاری مقاله‌ی موسسه در سایت.

    ۷- خاب‌و بردن پریا به کلاس نقاشی و شرکت در وبینار نویسنده ساز. دیگه زود وارد میشم که پشت در نمونم.

    ۸- با چت جی‌پی‌تی حرف زدم درباره‌ی موارد کاریم در موسسه بعنوان «ویراستار محتوای سایت». بعد نظرش‌و راجع به دستمزدها پرسیدم. چون می‌خام قراردادن و تجدید کنم.

    ۹- خواهرم زنگ زد. گفت نونو مرده. داداشم یه طوطی کوچولو ناز داشت. خیلی ناراحت شدم. وقتی خواهرم تعریف می‌کرد گریه‌ام گرفت. دیده بودنش بچه‌ها کلی باهاش بازی می‌کردن. دلم براش تنگ شده. فکر نمی‌کردم اینقدر تجربه‌ی غلیظی باشه: مرگ حیوون خونگی.

    shadisafavi.ir

  16. _ از کله صبح تا دم دمای ظهر رونویسی از لغت رو انجام دادم. یه دوساعتی هم شب مشغول بودم. بالاخره تموم شد. ولی برا درست کردن بخش اصلیش 2 ماه دیگه اقدام میکنم.
    – بخشی از شیت روتکمیل کردم.
    – نویسنده ساز شرکت کردم.
    – سعی کردم به مهنا کمک کنم لینک پست ها شو کوچیک کنه ولب تو گوشی او ن همه چی فرق داشت.
    – به ملیکا از ارشیو کانال جزوه های دانشگاه چیزایی که میخواست رو فرستادم.
    – با کارآموز قبلیم حرف زدم و براش آروزی موفقیت کردم.

  17. امروز هم مثل روزهای دیگر با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع شد، اما تجربه‌ی نوشتن برایم بهتر از همیشه بود. حس می‌کنم کم‌کم دارم به همان حالتِ «نوشتن بدون سانسور» نزدیک می‌شوم، اگر از موضوعی ناراحت باشم، عصبانی باشم یا حتا خوشحال، همان‌طور که هست روی کاغذ می‌آید.

    بعد به باشگاه رفتم، فضایی که واقعن دوستش دارم. امروز در حین تمرین، ناگهان جرقه‌ی نوشتن یک بخش جدید برای مقاله‌ی سایتم به ذهنم رسید. سریع گوشی را برداشتم، ریکوردر را باز کردم و برای خودم یک ویس گذاشتم تا ایده از دستم نرود و بعد از باشگاه بتوانم به آن بپردازم.

    بعد از باشگاه برای انجام کاری اداری رفتم که حدود چهار ساعت طول کشید. بعد از آن مستقیم به دفترم رفتم، یا بهتر است بگویم «آتلیه‌ی خط»، و ‌مقاله را تا حدی پیش بردم.

    روش نوشتنم معمولن این‌طور پیش می‌رود:
    اول درباره‌ی موضوع کتاب‌هایی می‌خوانم. بعد سعی می‌کنم آزادانه برداشت خودم را بنویسم و موضوع را از نگاه و تجربه‌ی شخصی خودم روایت کنم. در مرحله‌ی بعد متن را بازنویسی می‌کنم و با نقشه‌ی ذهنی و ساختار کلی مقاله تطبیق می‌دهم.
    مرحله‌ی سوم برایم مرحله‌ی دقیق‌تر کار است، یک فایل ورد باز می‌کنم و متن را پاراگراف به پاراگراف می‌نویسم. گاهی برای نوشتن پاراگرافی سه یا چهار نسخه‌ی متفاوت می‌نویسم تا در نهایت آن جمله‌ای را انتخاب کنم که بیشتر به چیزی که در ذهنم هست نزدیک باشد.
    📌کانال تلگرام:
    هنرنامه | مریم جوینده
    https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/164

  18. ۰۵٫۰۳٫۲۴
    ۱. روتین پوستی رفتم.
    ۲. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۳. نجمه صبح و شب را نوشتم.
    ۴. با فاطمه ذاکر و سمانه داوطلب شعر شکافی کردیم. (نصفش نبودم البته.)
    ۵. به یک دوست سر زدم.
    ۶. داستانم را نوشتم.
    ۷. رخدادنگاری کردم.
    ۸. یک پندک‌ برای خودم نوشتم.
    ۹. متن کانال را هوا کردم.
    ۱۰. بخشی از کتاب وانهاده را خاندم.
    ۱۱. با سمانه حرف زدیم.
    ۱۲. دو آزادنویسی کوتاه کردم.

    @NajmehAsghari

  19. 1. تو کتاب «رواندرمانی اگزسیتانسیال» در مورد مفهوم مرگ در کودکان خوندم.
    مکالمه‌ای بین دکتر و بچه نظرم رو جلب میکنه.
    بچه: دیشب یه زنبور مرده پیدا کردم.
    دکتر: معلوم بود مرده؟
    بچه: کشته بودنش. یکی پاشو گذاشته بود روش.
    دکتر: همون‌جوری که آدما میمیرن؟
    بچه: اونام میمیرن، ولی مث آدما نبود اصن.
    دکتر: فرقشون چیه؟
    بچه: آدما میمیرن زنبورا هم میمیرن. ولی آدما رو میذارن تو زمین و این اصن خوب نیست.
    دکتر: یعنی چی خوب نیست؟
    بچه: زنبور بعد یه عالم وقت زنده میشه. ولی آدمه نه. نمیخوام در موردش حرف بزنم.
    دکتر: چرا؟
    بچه: چون دو تا پدربزرگ زنده دارم.
    …
    دکتر: تو هم زیاد عمر میکنی؟
    بچه: صد سال.
    دکتر: بعدش چی میشه؟
    بچه: شاید بمیرم.
    دکتر : همۀ آدما میمرن.
    بچه: آره منم مجبورم.
    2. ‌کارفرمام ددلاین پروژه رو گفت و کم مونده ‌بود بگم: «یکم بنداز عقب‌تر. تا هم شما لذت ببرید هم من.»
    3. دو ساعت خوابیدم.
    4. وبینار نویسنده‌ساز رو بودم.
    5. پیاده‌روی کردم.
    6. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
    https://t.me/matinchapani

  20. اون بالا استاد کلانتری پرسیدن امروز چه کار مفیدی انجام دادید؟
    راستش من چند روز هست مهمانداری میکنم و کلا از روتین شخصیم خارج شدم بغیر از وبینار ها که هرروز شرکت میکنم بلطف خدا،
    ۱) کار مفید امروزم این بود که صبح زود که بیدار شدم، همه خواب بودند و من به آشپزخانه‌ی بهم ریخته رسیدگی کردم، وبعدش شروع کردم به انجام ورزش بمدت یکساعت و ده دقیقه، خیلی راضی هستم از خودم که بهانه نیاورد.
    ۲)غذاهای بسیار دلچسب و خوشمزه ای درست کردم که همگی تا آخرش رو خوردند و من خیلی خوشحال شدم.
    ۳)عصر، وقتی خونه خلوت و ساکت شده بود، وبینار شرکت کردم و باعامر کلی به برخی کلمات استاد خندیدیم و با خواهر استاد (بانو نسیم کلانتری و همسر ) آشنا شدیم،
    معرفی فیلم خیلی بهم چسبید چون من خیلی دیدن فیلم رو دوست دارم،
    ۴)امروز استراحت کردم وقتی مهمانهام رفته بودنددریا، تا هوایی عوض کنند .
    ۵)امروز سه دست بازی کردیم، دو دست کارت بازی(هفتِ خبیث)
    و یکبار بُرد گیم(جامایکا) خیلی بهم خوش گذشت.
    ۶)خوراک لوبیا برای صبحانه گذاشتم.
    ۷)سیب زمینی برای الویه‌ی فردا آماده کردم تا داخل یخچال خنک بشه.
    ۸)لباسها رو آخر شب رو راحت آویز پهن کردم.
    و الان در ساعت ۲:۴۹ دقیقه صبح فردا گزارش نیک می‌نویسم.

    روزتون قشنگ🌷

  21. امروز برایم مثل همین حلزون کش آمد تاجایی که دست به وقت‌کشی زدم.
    1- صبح دو ساعت زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. دیدم هنوز مست خوابم. داشتم وسوسه می‌شدم که دوباره به بالشم پا دهم ولی یکی خواباندم پس کله‌ام و بلند شدم. مامان که خودزنی‌ام را دید طوری نگاهم کرد که انگار از زاییدنم پشیمان است.
    2- آشپزی کردم. پاستای موردعلاقه‌ام را پختم. گفتم ظرف زیاد کثیف نکنم برای همین ملات پاستا را در همان ماهیتابه‌ای که با هم میکس‌شان می‌کنم درست کردم. فهمیدم عیارم در آشپزی زیادی چشمی است. سس کم آمد. از نو قابلمه‌ی دیگر ی برداشتم و سس درست کردم. امیدوارم از این به بعد حداقل در آشپزی خلاقیتم را گِل بگیرم.
    3- به پیشنهاد ریحانه در وبینار فاطمه یاوری شرکت کردم. 15 دقیقه‌ای حضور داشتم. تا می‌خواستم بفهمم چی به چیست زارت، برق رفت.
    4- در ترکی یک ضرب‌المثلی هست که می‌گوید سنگ فلان چیز یا فلان کس را انداخته‌ام. یعنی بیخیال یک چیز یا شخص شده‌ام و کلن ولش کردم. (…داشینی آتدم). و من امروز مدرسه یولداشمین داشنی آتدم. (امروز سنگ دوست دوران مدرسه‌ام را انداختم.) رهایش کردم و بیخیال ادامه رفاقتمان شدم. یک دفعه‌ای نبود. سالها بود که داشتم به این فکر می‌کردم که دیگر نقاط مشترکی نداریم. و حرف‌هایمان هر چه بیشتر می‌گذرد ادا و اطواری می‌شود. حالا که بند کرده‌ام به صداقت‌طلبی در رفتارم به نظرم این کار لازم می‌نمود. گرچه احوالم گوشتی و تخمی شده. گوشت خر و تخم کلاغ.
    5-یادداشت کانالم را نوشتم و هوا کردم. در مورد این نوشتم که دیگر دوست ندارم کلمات را سانسور کنم.
    6- شام میهمان بودیم. ظرف‌های شام را من شستم. دو قاشق غذا خوردم، ظرف یک ایل را تنهایی شستم. دنیا واقعن عدالت ندارد. مایع ظرف‌شویی‌شان را هم فکر کنم از آب جوب ساخته بودند، پوست دستم‌هایم کلن ترک برداشته. مرسی اه.

  22. _با پسر جونی امروز:
    کشتی گرفتیم، ۲۰ ست
    سواری بهش دادم، ۶ دور
    با رنگ انگشتی نقاشی کشیدیم، ۵ صفحه ناقابل
    گل بازی کردیم (مجبورم کرد که شکلک کل اعضای خانواده رو براش درست کنم 🙃)
    آخر سر با پپا پیت مشغولش کردم که یه دوش سریع بگیرم، تا پا رو بیرون گذاشتم از حمام کمین کرده بود واسه پتو بازی😐.

    _نویسنده‌ساز امروز رو شرکت کردم (خدا یه داداش مثل استاد نصیب میکرد دیگه غمی نداشتیم 😌)

    _ چند صفحه جلد اول مادران و دختران خواندم
    و اینم عبارت هایی که دوست داشتم:
      هنوز سرش تو لیقه دواته (کنایه از محصل بودن)
    ول میسابه و سماق میمکه
    یللی تللی میخونه. (نمیدونستم با فعل خواندن هم میاد)

    _پسر جونی رو به مامان سپردم و رفتم دکتر.
    _با دوستی دیرین قرار ملاقات گذاشتم.
    _ دانلود فیلم romancing the stone 1984
    _ خواندن صفحاتی از حق نوشتن
    _کلمه برداری
    _مطالعه ۲ فصل از کنترل کیفیت و بررسی آزمایش ها جهت اجرا  

  23. 🌷 لیست کارهای نیک من در ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
    ۱. کتاب‌خوانی
    خلاصه‌ی بخش اول رمان «شب یک، شب دو» به قلم بهمن فرسی را نوشتم.
    ۲. دوره‌ی ۷۴ام نویسندگی خلاق
    جزوه‌ی «سازه‌های نوشتن» و «تو را دوست دارم» را مطالعه و نکته‌برداری کردم.
    ۳. Simin Saedi-Wong PhdD, MPH, S.
    امروز با کمک خانم دکتر ساعدی -تحصیل‌کرده‌ی هاروارد- تو لینکدین یک خانم دکتر عراقی را یک‌جوری نشاندیم سر جایش که دیگر نتواند از جایش بلند شود.
    Dr. Maha Younis نوشته بود:
    The persisn language has no Persian letters, they are Arabic.
    خانم دکتر ساعدی برایشان از اسناد تاریخی و زبانی موجود گفتند و از قدمت ۲٬۵۰۰ ساله‌ی تمدن‌مان و حمله‌ی اعراب در قرن ۷‌ام میلادی، و من هم به نکات زیر اشاره کردم:
    ۱. این ادعا که فارسی «حروف ندارد و حروفش عربی است» نادرست است.
    ۲. باید بین «زبان» و «خط» تفاوت گذاشت.
    ۳. خط کنونی فارسی، «خط فارسی–عربی» است که از عربی گرفته شده اما تغییر یافته است.
    ۴. برای آواهای خاص فارسی، حروفی مانند پ، چ، ژ، گ به آن افزوده شده است.
    ۵. خط فارسی کاملاً برابر با خط عربی نیست، بلکه نسخه‌ی بومی‌شده و گسترش‌یافته‌ی آن است.
    ۶. زبان فارسی یک زبان مستقل است، نه وابسته به عربی.
    ۷. فارسی از خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی است و تاریخ طولانی دارد.
    ۸. پیش از خط عربی، فارسی با خط‌های دیگری مثل اوستایی، پهلوی و فارسی باستان نوشته می‌شد.
    ۹. فارسی با خطی مشتق از عربی نوشته می‌شود، اما زبان و نظام آن مستقل است.
    ۱۰. در پی حمله‌ی اعراب در سده‌ی ۷ میلادی، عربی در حوزه‌های دینی و اداری ایران نفوذ یافت و بر زبان فارسی اثر گذاشت.
    ۴. دوست هارواردی پیدا کردم
    خانم دکتر ساعدی حتی برایم یک پیام فارسی هم شخصاً فرستادند. همین الان برایم عکس گل هم فرستادند. ذوق کردم؛ دوست هارواردیم برام عکس گل فرستاد.
    پیام خانم دکتر ساعدی:
    سلام و درود بر شما،
    از آشنایی با شما بسیار خوشحال شدم.
    با احترام فراوان،
    سپاسگزارم.
    #Journaling #روزنگاری

    1. خسته نباشی لاله جان، لذت بردم، دم شما و دوست هارواردیت گرم، بهشون سلام برسون. 😄👌🏼🤍

      1. ممنونم، لیلی جان. پیام‌های مهرآمیزت حیاتِ دوباره به من می‌بخشند. بوی خوشِ تک‌تکِ واژه‌هات رو می‌شنوم و سرمست می‌شم.
        باورت میشه با گذشت یه روز هنوز احساس خستگی می‌کنم. با اینکه خانم دکتر ساعدی دو بار پیام خانم دکترِ عراقی رو ریپلای و مِنشِن کردند، هنوز آروم نمی‌شم.

  24. صبحدم است. بیدار می‌شوی، له و لورده از بی‌خابی، بدخابی. برنامه‌ می‌چینی برای ادامه‌ی روز، با اینکه از برنامه‌ریزی متنفری، از چارچوب گذاشتن برای زمان.
    زمانی کوتاه برای طبیعت‌گردی، یک روز کامل ماندن در خانه‌ی قدیمی پدربزرگ، دوستانی که هنوز ندیده‌ای. مجالی نیست، ناگزیری به برنامه چیدن.

    عصرگاه است. به طبیعت می‌رسی. برای اولین بار با تمام حواس، لانه‌ی یک پرستو را می‌جوری.

    شب‌هنگام است. به کتاب‌ها می‌رسی. نخانده، نیمه‌خانده، در صف بازخانی.
    نخانده‌ها وسوسه‌انگیزند، نیمه‌خانده‌ها رغبت‌برانگیز. و اما بازخانی، هنوز برنامه‌ای برایش نداری.
    نخانده‌ای، مثل لمس از کاتب، که هر بار تیترش را می‌خانی و وسوسه‌وار صفحه را می‌بندی. لمس شدن میان تاریکی صبح سفر، چقدر به حال و هوای امروزت نزدیک است. شاید از خاندنِ ادامه‌اش ابا داری. شاید می‌ترسی به پیشواز چیزی بروی که قرار است غافلگیرت کند.

    کانال من: https://t.me/hananeveshhtan

  25. ۲۴ خرداد

    ۱. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.
    ۲. ناهار درست کردم. شام هم. مهمان داشتم برای شام.
    ۳. خانه را جارو زدم. گردگیری‌اش کردم.
    ۴. گریه کردم امروز. خیلی هم گریه کردم. گیر کرده‌ام میان موجودیت و هویتم. چطور می‌توانم خودم را با محیط سازگار کنم؟ چه کنم محیط دست بردارد از سرم؟
    ۵. یک کتاب کودک خاندم.
    ۶. کتاب‌هایم رسید. همان کتاب‌هایی که از سایت ناشناس سفارش داده‌ام و می‌ترسیدم که نرسد دستم.

    خسته‌ام این روزها. نمی‌دانم چرا. از مریم و تصمیماتش می‌ترسم‌. مریم کیست؟ چه می‌خاهد؟ تا چه اندازه حاضر است، تلاش کند برای هویتش؟ چگونه می‌تواند تعادل ایجاد کند بین رابطه‌‌اش با دیگران؟

  26. • امروز نبودم؛ به جای من، خاطراتم سر کار رفتند.
    • امروز نبودم؛ سایه‌ام اضافه‌کاری کرد.
    • امروز نبودم؛ صندلی‌ام مرا لو نداد.
    • امروز نبودم؛ ساعت، بی‌من هم پیر شد.
    • امروز نبودم؛ اما نگرانی‌هایم حضور و غیاب شدند.
    • امروز نبودم؛ دلتنگی‌ام به همه سلام رساند.
    • امروز نبودم؛ تقویم، غیبتم را غیبت نکرد.
    • امروز نبودم؛ فقط کفش‌هایم تا غروب خسته شدند.
    • امروز نبودم؛ جهان متوجه نشد، مادرم شد.
    • امروز نبودم؛ تلفنم بیشتر از من زندگی کرد.
    • امروز نبودم؛ آینه تا شب منتظرم ماند.
    • امروز نبودم؛ ولی اشتباهاتم سر وقت حاضر شدند.
    • امروز نبودم؛ خودم را به مرخصی فرستاده بودم.
    • امروز نبودم؛ برای همین، امروز کمی خودش بود.
    • امروز نبودم؛ در عوض، برادرم را بیشتر به یاد آوردم.
    • امروز نبودم؛ میان دیروز و فردا گم شده بودم.
    • امروز نبودم؛ اما قبض‌ها مرا به یاد داشتند.
    • امروز نبودم؛ حضورم رفته بود دنبال خودش.
    • امروز نبودم؛ فقط اسمم در دهان آدم‌ها رفت‌وآمد می‌کرد.
    • امروز نبودم؛ شاید برای اولین بار، با خودم قرار داشتم.

  27. امروز کل روزم رو درگیر شعبه نیشابور بودم. از صبح زودی که بیدار شدم تا عصر ساعت ۵ که رسیدم مشهد. بهترین بخش امروزم تماشای جاده بود .
    جاده را دوست دارم. رویامی‌سازم و می‌بینم که
    اطرافم را مزرعه‌های گندم ‌زار گرفته‌اند. زرد پوش.
    تپه‌های سرخ دیده می‌شوند. کمی آن‌طرف‌تر، باد شن های روان را در کویری برهوت به حرکت درآورده است ، ابرها می‌رقصند و آسمان به رویم لبخند می‌زند.
    کار مفیدی انجام ندادم.
    آزاد نویسی نکردم.
    شرکت در نویسنده ساز.
    کتاب نخوندم.
    شام هم مهمان بودیم.

  28. یکم بهمن فرسی یکم ارائه، امروزم اینگونه بود.
    تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ می‌خاندم که گفته بودید حداقل بزارش تو «» یا اولش بنویس کتاب.
    می‌بینید چقدر حرف گوش کنم؟ یادم ماند حرفتان. اینکه انجام ندادم قابل چشم پوشی است.
    نثرش عجیب روان بود. به لحظه‌ای نفس گرفتن، از سر ناچاری، راه نمی‌داد. وقتی بلند می‌خاندمش شبیه بهمن مفید در قیصر شده بودم.
    میان خاندن اما استرس ارائه و ادیت کردن فایل حواسم را پرت می‌کرد و مدام از اول چک می‌کردم همه چیز را. در وبینار چند غزل عبید را خاندیم و از ذوق مردیم. بعد از وبینار یکراست پریدم توی کلاس و زمان ارائه را پاییدم. بخاطرش بازخورد نویسندگی خلاق را از دست دادم.
    ارائه‌ی EAI ام موزیک رپ شد قربان خودم بروم. استاد گفت: «وقت نداریم زود بگید.» من هم زود گفتم. شب‌ هم می‌خاستم کتاب را بخانم که، این بار دایی جان گفت بروم با هم شام بخوریم و فوتبال ببینیم. فوتبال چی شد؟ آلمان به تیمی که نمی‌شناختم هفت تا زد. ندیدم بازی را. هلند و ژاپن هم تازه شروع شده. شما طرفدار کدامید؟ دایی طرفدار هلند است، پارسا ژاپن و من برایم فرقی ندارد. شاید وسط بازی خابم ببرد حتی.

    زت زیاد، فدا، لنا

  29. ۱. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
    ۲. نویسنده ساز رو شرکت کردم که باهاش واقعا دارم تغییر همه چیز رو احساس میکنممم.
    ۳. مامانی تلفن زد و گویا قراره تو آنژیو همراهیش کنم.
    ۴. خواهرم داره “طعم گس خرمالوی” زویا پیرزاد رو می‌خونه و انقدر درمورد جمله‌هاش سوال می‌پرسه که انگار خودم دارم میخونم.
    ۵. به کانال رفقا سر زدم.
    ۶. داخل کانال مطلب تازه گذاشتم.
    ۷. امشب بعد هزااار شب دارم گزارش مینویسم.
    ۸. امشب رو با احساس بهتری نسبت به دیشب دارم می‌بندم.

  30. • شب تو خوابم در نقش شوالیه هفت‌پادشاهی بودم. پر از جنگ و خونریزی.
    • در ویبناری شرکت کردم که درباره دشمنان طبیعی آفات بود. فهمیدم با زنبورهای ایکنئومونید مشکل ناموسی دارم.
    • دو ساعتی زبان میخوندم(۵۸۶ لغت ژاپنی با تمرکز بر کانجی‌هاشون مرور کردم +روسی)
    • وقتی که آخرین قطره سم‌پاشم تموم شد متوجه شدم در پشت‌صحنه سه‌‌تا محلول‌ سم‌‌ها جابه‌جا شده بودند و برای همین گیاهها لب به مرگ می‌شدند.
    • چند تا کلاژ برای بلاگم درست کردم.(برای اهداف سخیف)
    • در سرزبان شرکت کردم و صحبت بود از روایت‌های خودساخته‌ و تقابل واقعیات. مبینا عزیز هم از مقدمه کتاب جذابی درباره دیالوگ برامون خوند.
    • در نویسنده‌ساز شرکت کردم که مثل همیشه فوق‌العاده بود.
    • شب‌ در وبینار آقای کمالی شرکت کردم (بسی نیک اما خیلی نمی‌فهمیدم.)
    • کل روز پرخوری عصبی داشتم.
    • هرروز معمولا نقاشی نگاه میکنم ولی امروز این نقاشی گوستاو کلیمت (water serpents1) قشنگ تو استخونام رفته و از جزئیاتش سیر نمی‌شم.
    • چند‌ تا شعرک سیب‌زمینی‌ای نوشتم.
    • آزادنویسی و آزادکشی.
    https://t.me/hourarahmani

  31. گزارش نیک روز یک‌شنبه بیست‌و چهارم خرداد چهارصد و پنج
    دلم برای ورزش و یادداشت روزانه می‌سوزد.عجیب است هر وقت برنامه‌های زندگی کمی به هم می‌ریزد، انگار اولین قربانی‌ها همین دو رفیق قدیمی‌اند. همان‌هایی که همیشه قرار است فردا دوباره به سراغشان بروم و آن فردا گاهی دیرتر از چیزی که فکر می‌کنم از راه می‌رسد.
    امروز از آن روزهایی بود که از صبح تا شب در رفت‌وآمد و مهمانی و خوش‌گذرانی گذشت. روزی که آدم فرصت نمی‌کند حتی چند دقیقه کنار خودش بنشیند و ببیند در سرش چه می‌گذرد. با این حال، از صبح تا عصر یک عالمه حرف و فکر پندآموز در ذهنم صف کشیده بودند جمله‌هایی که مدام با خودم می‌گفتم باید امشب در گزارش نیک بنویسمشان. حرف‌هایی درباره زندگی، انتخاب‌ها، عشق، ازدواج و آن پیچ‌وخم‌هایی که آدم گاهی فقط بعد از عبور از آن‌ها معنایشان را می‌فهمد.
    اما حالا که شب شده، انگار همه آن فکرها مثل مهمان‌های سرزده، بی‌خبر آمدند و بی‌خبر هم رفتند. هرچه ذهنم را می‌گردم، رد روشنی از آن‌ها پیدا نمی‌کنم. شاید هم تقصیر خستگی باشد.
    از طرفی با خودم فکر می‌کنم دخترها و پسرهای این روزگار دیگر آن‌قدرها هم بی‌خبر نیستند. بسیاری از درس‌هایی را که نسل ما با آزمون و خطا یاد گرفت، آن‌ها نه‌تنها شنیده‌اند، بلکه گاهی از نزدیک لمسش کرده‌اند. برای همین خدا را شکر می‌کنم که دست‌کم آگاه‌تر از نسل‌های قبل‌اند.
    با این همه، ته دلم حس می‌کنم بعضی تجربه‌ها هنوز ارزش تعریف کردن دارند. شاید نه امروز و نه امشب که حوصله‌اش را ندارم اما یک روز دیگر. روزی که بنشینم و از آن مسیر پرپیچ‌وخمی بگویم که اسمش ازدواج بود. مسیری که دست‌کم برای من، در زمان خودش، چیزی شبیه قدم گذاشتن روی پلی مه‌آلود بود پلی که نمی‌دانستی آن سویش چه انتظارت را می‌کشد.
    و شاید داستان واقعی از همان‌جا شروع شود… از جایی که آدم خیال می‌کند همه‌چیز را می‌داند، اما تازه قرار است با بخش ناشناخته ماجرا روبه‌رو شود. ✨

  32. صبح را طبق معمول با پیاده‌روی و گز کردن خیابان‌ها شروع کردم. برگشتم و دوش گرفتم. می‌خواستم امروز از حرف زدن با او قسر در بروم ولی زنگ که زد دلم نیامد جوابش را ندهم. ۲-۳ ساعتی گفت و گو کردم و به رغم این‌که گمان می‌کردم اعصابم به هم بریزد، به هم نریخت.
    گروه کتاب‌خوانی‌ام را به روز کردم و مقرری روز را مشخص کردم. آخرهای کتاب شاهزاده خانم محکوم هستیم و نمی‌دانم پس از پایانش گروه را معدوم کنم یا نگهش دارم.
    با عاقل‌ترین شخصی که میشناسم درباره‌ی شرایطی که در آن گیر کرده‌ام گفت و گو کردم و قدری آرام شدم.
    چندتایی هم بحث فرهیخته‌ای در این گروه‌های موجود در فضای مجازی راه انداختم و چون از پاسخ‌هایی که دریافت کردم استدلال کردم این‌ عزیزان پاسخ‌دهنده فرهیخته نیستند و پاسخ‌های آبدوغ خیاری می‌دهند ادامه ندادم و آنان را با پاتیل‌های آبدوغ خیارشان تنها گذاشتم.

  33. ۱. صفحات صبحگاهی
    ۲. ساعات بسیار نقاشی
    ۳. کلاس نقاشی
    ۴. درست کردن فایل تمرین خواهرم و دوستش
    ۵. وبینارهای معماری‌تفکر و نویسنده‌ساز

  34. زندگی راباید کرد
    بله ، تعجب نکنید .عنوان رو نوشت امروزم همین است .
    الآن که پنجره باز است ،یک بوی خیلی مطبوعی از زندگی به مشام ام می رسد .
    بویی شبیهِ شاهدانه تفت دادن است .
    نزدیک نورگیر که می شوم، می فهمم زنِ کَرَمی دارد پفیلا درست می کند .
    پاپ کوُرن ، پفیلا ، چسِ فیل ، همان ،همان ،همان .
    همان لحظه است که بوی زندگی می دهد.
    از این بالا لبه ی پنجره شان معلوم است . یک دستمال کهنه انداخته اند لب پنجره .مَرده (خودِکرَمی) دارد غر می زند .فکر کنم می گوید چرا پفیلان را می پزی؟
    شاید به فکر سلامتی ِخود است . سن و سال هردوشان بالاست . قند و فشار و کلسترول و لابد اوره هم دارند .
    زنِ دارد می گوید : بد کاری کردم؟ گرسنه نیستی یقین .
    یک لهجه ی قشنگی هم دارند که نمی دانم کجایی اند .فقط حدس می زنم لُر باشند .
    من دم پنجره سوم ، دارم زندگی را بو می کنم .این سکانس را با هوا خوری در هیچ پنت هاوسی عوض نخواهم کرد .
    پنجره های ما و پنجره های کَرَمی اینها .
    همین سه تا پنجره سوار بر سه تا پنجره .
    همین بوی پفیلا و صدای زنِ کرمی .
    بقیه ی تونل نورگیر ، هر چه رو به پایین تر مجهول تر ، نامعلوم تر .
    طبقه سومی (زیر کرمی )، نور لامپ هایش نارنجی است ، خیلی نارجی است .
    تازه آمده و پنجره ها دو هفته ای می شود که با روزنامه خفیده شده اند .
    شاید وقت نکرده اند پرده نصب کنند .
    به ما چه مربوط است ؟
    الان که اُفق کوروش بسته و نمی شود هم که رفت بیرون و یک بسته ذرت خرید . واحد روبه رویی ها هیچ وقت خدا خانه نیستند و من زن نیستم اگر بلند نشوم و با چُسمثقال گوشت ، بو و برنگی از غورمه سبزی راه نیندازم برای خودم .
    بسم الله…

    ازچیز های خیلی نیک امروزم
    ۱)بابام رفته بود برام ، از آشنا آبگرمکن بخره ، تا آقاهه شماره شباشو اس ام اس(توکن) کرد پول بریزم، پیام دادم داداش تخفیف بده . یعنی قشنگ بخاطر یه تومن ترررریدم به اعتبار و آبروی پدرم .
    ۲)بابام دم غروب آبگرمکنه رو کول کرده برده خونه ی خودشون و هنوز موفق نشدم پول یارو را بریزم .(یارو🤭 )
    ۳)شاید باورتون نشه ولی الان که دارم این متنو می نویسم ، غورمه سبزیم جا افتاده ، شوهرم هنوز نیومده ، یه کپسول گاز روبرومه و یه خیار هم افتاده زیر میز و
    کرمی و زنش همچنان دارند زندگی می کنند . صدای خنده ی زنه داره میاد .
    گزارش های نیک من چطورن ؟ از بچه زدن و انگشت کردن و تجاوز که بدتر نیستن ؟
    ۴)خبر نیکم : چند روز است که ویرگول خود را نصب نموده ام .
    ۵)از وقتی امروز اسم خودم را اتفاقی در لیست چهل تن آل مدرسه الهه جان علیزاده دیدم ، ذوقجَبین مرگ زده شده ام .درست نفر چهلّم 😍😍😍😍

    #یادداشت های یک مجنون
    #دیوانه تر از جنون
    #غورمه سبزی
    #نه به وانت

    📎راستی کانال عمومی بله ام @azardokhthamidi_mind
    یک کانال هم در تلگرام داشتم که اون فرزند اصلیمه ، بقیه ی گرو ها و کانال هام فرزند خوندمند، باید حتما برم کانال تلگراممو احیا کنم .

    1. قورمه سبزیه تو هشتکو می خواستم قورمه سبزی بنویسم . اشتباه نوشتم . بقیه ی قورمه سبزی ها درستند 👍

  35. امروز از اینجا بگم که به فکر آزمون‌های پایان ترمم افتادم پس این شد که سری به فیزیک زدم.
    گوگل هم برای من چند تا از مشکلات سئو سایتم را گفت که دستش درد نکند.
    شب به کلاس زبان رفتم و نتوانستم که به کلاس بازخورد برسم.
    استاد هم گفت که لینک وبسایتم را بگذارم تا دیگران سر بزنند:
    https://mikaeelmzad.com
    بفرما اینم لینک. ترجیحا با کامپیوتر برید تو که بهره‌وری کامل را ببرید.

  36. کلمه‌هایش او بود. کلمه جادو شد. آمد. آمد؟ آمدن. حضور. حضورش را نادیده گرفت. نشنید صدایی را که می‌شنید. می‌ترسید. به کلمه‌ها پناه برد. در ذرات کلمات آسوده بود. عشقی که پنج صبح یوگاکنان از آن دم می‌زد جاری بود آنجا.
    ندیدش. ندیده رفت. رفت و باز هم ادامه داد. صبحگاه نوشتن را. می‌ترسید. از چه؟ او؟ نمی‌گماند. خودش؟ خودش و او.
    صفحات رو به پایان. کلمات خسته از تکرار. رها کرد. رفت تو. توی آشپزخانه. سیب‌زمینی‌اش را آورد و پوست کند و خورد. با شراب کوچک سرگرم کرد خودش را و از هر دری چرند می‌گفت و می‌خندید. عثمان کرد ندیدنش را مادر پیش اهالی. دوباره نشنید. نخواست بشنود. مادر آنچه را دیده بود می‌گفت. مادر همیشه می‌گوید می‌شناسم بچه‌ام را. شناخت مادر بچه‌اش را؟ مادر آنچه را دیده بود می‌گفت. واقعیت را می‌گفت. واقعیت را می‌گفت؟ کدام واقعیت؟ مادر با تمام مادرانگی‌اش ترس‌هایش را نمی‌شناخت. سرگردانی‌اش را. دیوانگی‌اش را. بی‌تابی‌اش را.
    از مادر جدا شد. از آشپزخانه آمد تو. توی هال. از حال آمد تو. توی ایوان. سر جایش نشست. این بار پناهنده‌ی پرسش شد. پرسید نمی‌دانم‌هایش را. پرسید و بیشتر نداست. پرسید و بیشتر ترسید. دست ترسش را گرفت و رفت کنار آلن دوباتن نشست. از الگوها گفت برایش. الگویی که می‌تواند حال را به قهقرا ببرد. الگوهای رفتاری هنگام بحران. بحران‌ها یکی نیستند. مواجه اما یکی‌ست. ناخودآگاه.
    آلن از ویژگی‌های شخصیتی گفت. کسی که منظم است لزومن وسواسی بیمارگون ندارد. بی‌نظمی تداعی‌گر می‌شود. گاهی. ترس‌ها را. کسی که کنترل‌گرست صرفن نمی‌خواهد قدرتش را رخ بنماید. برای محافظت است کارش.
    آلن از پیچیدگی‌های رابطه گفت. پیچیدگی‌ها را ساده کرد. ساده تا کجا؟ عمل پیچیده است همیشه. جا می‌ماند چیزهایی از نظر. بدیهی می‌آید. ترسید. چالش‌ها چاله می‌شوند در رابطه با ندیدن‌ها.
    از آلن خداحافظی کرد و به دیدن زمزمه رفت. از روزمره‌شان پرسیدند. از خواندن و نوشتن. اینکه چکاری می‌تواند برای نوشتن و خواندنش بکند.
    هوا گرم شد. توی شرجی و گرما حالش بد شد. رفت تو. توی اتاق. نوردش کرد اینستاگرام را. با هر ریل می‌گفت این آخری است. بعد از نیم‌ساعت آخری آمد. آخری چه بود؟ یادش نیست. اولی هم. تنها خدا را شکر کرد کمتر از دیروز به نوردش
    حیف شده عمرش. خدا را شکر.
    قرارکی گذاشت با فاطمه برای تمرینی. سوگ و معنا. معنا و ملال. معنا و هدف. معنا و زیستن. زندگی بی‌معنا چطور زیستنی‌ست؟ پوچ؟ پوچ.
    از گفتگویش با آلن گفت به فاطمه. از اینکه همدلی می‌تواند احساسی که از گذشته به حال احضار شده است را تسکین دهد. قرار بعدی را گذاشت و خداحافظی کرد تا به مدرسه برود. زبان‌جو است در مدرسه‌ی سرزبان. در ترم پرسش‌های بنیادین است و فصل پرسش از واقعیت.
    واقعیت چیست؟ واقعیت واقعیت است. اما. واقعیت واقعیت نیست. واقعیت یا مستقل است یا نسبی. نسبی در رابطه با ناظر است و مستقل در هیچ رابطه‌ای نیست. سینگل به گور است؟ نه سبک زندگی‌ش است. و واقعیت تحریف شده که ساخته و پرداخته‌ی ذهنیت است. چه شد؟ واقعیت چیست؟ به جهان مرغ‌ها بنگرید. مرغ‌ها و مادر‌ها. آنجا ملموس است واقعیت.
    سه دسته مرغ وجود دارد. مرغی که تخم می‌گذارد و می‌خوریم تخم‌هایش را. مرغی که مرغ نیست و یدکش مرغ است. و مرغی که غاز تخم طلای همسایه است.
    مرغ تخمگذار در هیچ نسبتی نیست. چه ناظری باشد چه نباشد تخمش را می‌گذارد و قدقدش را می‌کند.
    مرغ یدکش فرزند طفل معصوم مادر است. مادر نه او را مرغ می‌بیند نه جغد. کاملن تحریف شده است. هر طور بخواهد این مرغ را می‌پروراند در ذهن. واقعیت جعل شده از ذهنیت.
    مرغ تخم طلا همان زردنبوی همسایه است که مادر زردی ریدن‌هایش را تخم طلایی می‌بیند. واقعیت از نگاه ناظر است.
    توضیحات تکمیلی را در گفتار روزانه‌اش می‌توانید گوش کنید.
    در کنار شاهین هم ملاقاتی با عبید زاکانی داشت که نادریان فاطمه کوتاه کرد این دیدن را. عبید و شاهین از نثر‌آموزی با شعر کهن می‌گفتند که از سنگینی وزن و قافیه بحث تغییر یافت. از عبید رخصت گرفت شاهین و جدی شد. و با او اصول گفتگو را آموخت. آموخت جمع‌بندی کند و بپرسد. آموخت ذهنیت را از واقعیت تمیز دهد.
    در آخر چرخکی در حیاط زد. شب شد. بالا رفت. همانجا نشست. توی ایوان. از شهرزاد خواند. شعر. کبرا سعیدی. در عاطفه‌ و غم شهرزاد حل شد.

    حاظر نگفتم
    وفتی نگفتی غایبی
    زنگ… زنگ… زنگ
    سکوت معصومیت را شکنجه می‌داد
    نفرین بود
    آشکارا
    اولین دعا برای من

    شب شد. شب ماند. امروز روز عشق بود؟ عشق چیست؟ می‌ترسد از او.

    دوستان عزیزم داروَگ پذیرای‌شماست با کلماتش.
    https://t.me/sarazolfaghary

  37. صفحات صبحگاهی را نوشتم. جلو نمیرفت و خب رفتم سراغ تشکر از اعضای بدن و صفحات را پر کردم. ایح ایح ایح.

    روزهایم را نوشتم و آزادنویسی کردم.

    گرما کشیدم و پخیدم.

    کتاب شور زندگی را خاندم.

    جهان و تعاملات فیلسوف را خاندم و باز هم چیز زیادی نفهمیدم. فقط همین را یادم می‌آید که نوشته بود «مردها دنبال تغییرند و چندسال بعد از ازدواج سر زنی غیر از زن خودشان برایشان جذاب است.» یاد فیلمی که دیشب دیدم افتادم. فیلم هندی «حق». مرده بعد از چند سال دوباره و ازدواج میکنه و حتا حق هیچ اعتراضی رو هم به زنش نمیده. بعد هم هی رفتارش با زن اولش بدتر و بدتر میشه تا جایی که زن مجبور میشه از خونه بره با سه تا بچه‌هاش. مرده هم خرجی بچه‌ها رو نمیده و همین باعث میشه زن داستان برای حقش بره دادگاه که دادگاه و ایناش ده سال طول میکشه.

    سرزبان را بودم. الهه از واقعیت و روایت خودخاسته گفت. مبینا هم برایمان از ترجمه گفت و یه تمرین هم داد که ….. ترجمه … هست.

    نویسنده‌ساز را هم ببودم. شعر‌های عبید زاکانی را خاند استاد.

    ناراحت شدم و عجولانه کاری را انجام دادم و بعد سریع آرام شدم و از کارم پشیمان؟ نه.

    با متخصصونمون جلوسیدیم و درباره‌ی همه چیز صوبت کردیم و من این وسط داشتم دنبال عکس می‌گشتم همش.

    https://t.me/yaddashtneda

  38. نیک‌گزارش امروز من

    * امروز چطور بود؟ بدک نبود؟ نه این که خیلی‌خیلی راضی‌ام کند. نه. دوستش داشتم. چون برای خودم خوب نوشتم. برای خودم بودم و این که برای خودم وقت گذاشتم تا از خودم برای خودم بنویسم لطف بزرگی بود. شیرینی روزم بود. کیفوریدم از اکتشافات درونی و شخصی.

    * روزم از اتفاقات شگفت‌انگیز بیرونی و محیطی خالی بود. اگر میخواستم منتطر وقایع جالب برای خوشحالی باشم قطعا امروز سرخورده می‌شدم.

    * وقتی خودم را می‌سپارم به جست‌وجوگری و اعتماد به احساساتی که هولم می‌دهند تا چیزی بیابم و توقف و ایستایی را نپذیرم، آن روز را بیشتر از هر روز زندگی می‌کنم. وقتی کورکورانه و تعصبی جلوی ارزش‌هایم کباده‌کشی می‌کنم یا وانمود می‌کنم وجود ندارند، روزم جهنمی می‌شود.

    *پرسشگری را دوست‌دارم. من عاشق فلسفه و خواندن از چیستی‌ها و هستی‌ها هستم. برای همین حضور در وبینارهای الهه از چیزک‌های شادی‌ساز امروزم بود.

    *فایل کلاس نویسنده خلاق را گوش دادم. جمله‌هایی نوشتم. ایده‌هایی در ذهنم پزیدم. هرچند خام خام اند ولی به هرحال بچه‌های من هستند.

    *یادداشت‌های کوچکی نوشتم از کشفک امروزم. از کفش‌دوزک قرمز‌خال‌خالی‌ام.

    *برای گوینده‌ی مضطرب و ترساننده‌ی ذهنم اسم پیدا کردم.
    «خان‌لولو». خان‌لولو صدایش شبیه آقای همساده‌ی کلاه‌قرمزی‌است. مردک قدکوتاه. تپل و خیکی. با سبیل‌های پرپشت رو به بالا.

    *این جمله که روزت را هر طور شروع‌کنی همانطور تمام می‌شود را شنیدید؟ حتما اگر صبح یادم می‌آمد از قسمت عظیمی از زندگی جامیماندم. عجیب این که الان دارم بر سر قبرش فاتحه می‌خوانم.

    *از دوستی دل‌جویی کردم. برایم مهم بود که سوتفاهمی ایجاد نکنم.

    *تمرین‌های پسرم را با حوصله‌ی بیشتری انجام دادم.

    *کرکره امشب را هم با خواندن چند صفحه از رمان پایین می‌کشم.

  39. حلزون کش‌ آمده؟ انگار دیگر جان رفتن ندارد. خودش را کشیده است و این‌قدر کش آمده است.
    امروز ساعت ده دقیقه به هشت، سراسیمه بلند شدم. هیچم معلوم نشد چرا این‌قدر هراسان پریدم. آنقدر سریع از روی تخت پایین جستم که شوهرجان گفت: وا؟ منم گفتم والله.
    هیچی دیگه پاشدم و یک‌ سری به بانک زدم تا طلاهای دزدیده‌ام را بگیرم تا شب آویزان کنم و ادامه‌ی ماجرا. ولی گفتند حمله‌ی سایبری شده و بانک با کل سیستمش قطعه. حالا بیا درستش کن. سر صبح فحش نثار مسبب قطعی از بالا تا پایینش کردم و دلم خنک نشد و زنگیدم آقای شوهر و گفت وایستا که آمدم. آمد و تلفن زد به یکی از همین‌‌ها که خودش می‌داند کی‌ها. آمد و کار من راه افتاد.ولی حالا خیلی باور نکنید هنوز موفق به دزدیدن طلا نشده‌ام و فعلا با همان چس‌مثقال طلای خودم مجالس را پاس می‌کنم.
    بعد از ماجرای بانک، ساعت نزدیک نه بود که صبحانه‌ی مختصری زدیم بر بدن و مشغول خانه‌داری شدم.
    سری به شعرماهی و مدرسه‌ی نویسندگی زدم.
    راهی باشگاه شدم. برگشتم و چهارتا تخم‌مرغ را بدون زردی نوش‌جان کردم. باید صدگرم گوشت می‌خوردم که حواله کردمش به عروسی شب. دکترم دلش شیرین می‌زند. آخه روزی صدگرم گوشت آخه.
    حالا نشسته‌ام در مجلس عروسی و تمام

  40. زندگی راباید کرد
    بله ، تعجب نکنید .عنوان رو نوشت امروزم همین است .
    الآن که پنجره باز است ،یک بوی خیلی مطبوعی از زندگی به مشام ام می رسد .
    بویی شبیهِ شاهدانه تفت دادن است .
    نزدیک نورگیر که می شوم، می فهمم زنِ کَرَمی دارد پفیلا درست می کند .
    پاپ کوُرن ، پفیلا ، چسِ فیل ، همان ،همان ،همان .
    همان لحظه است که بوی زندگی می دهد.
    از این بالا لبه ی پنجره شان معلوم است . یک دستمال کهنه انداخته اند لب پنجره .مَرده (خودِکرَمی) دارد غر می زند .فکر کنم می گوید چرا پفیلان را می پزی؟
    شاید به فکر سلامتی ِخود است . سن و سال هردوشان بالاست . قند و فشار و کلسترول و لابد اوره هم دارند .
    زنِ دارد می گوید : بد کاری کردم؟ گرسنه نیستی یقین .
    یک لهجه ی قشنگی هم دارند که نمی دانم کجایی اند .فقط حدس می زنم لُر باشند .
    من دم پنجره سوم ، دارم زندگی را بو می کنم .این سکانس را با هوا خوری در هیچ پنت هاوسی عوض نخواهم کرد .
    پنجره های ما و پنجره های کَرَمی اینها .
    همین سه تا پنجره سوار بر سه تا پنجره .
    همین بوی پفیلا و صدای زنِ کرمی .
    بقیه ی تونل نورگیر ، هر چه رو به پایین تر مجهول تر ، نامعلوم تر .
    طبقه سومی (زیر کرمی )، نور لامپ هایش نارنجی است ، خیلی نارجی است .
    تازه آمده و پنجره ها دو هفته ای می شود که با روزنامه خفیده شده اند .
    شاید وقت نکرده اند پرده نصب کنند .
    به ما چه مربوط است ؟
    الان که اُفق کوروش بسته و نمی شود هم که رفت بیرون و یک بسته ذرت خرید . واحد روبه رویی ها هیچ وقت خدا خانه نیستند و من زن نیستم اگر بلند نشوم و با چُسمثقال گوشت ، بو و برنگی از غورمه سبزی راه نیندازم برای خودم .
    بسم الله…

    ازچیز های خیلی نیک امروزم
    ۱)بابام رفته بود برام ، از آشنا آبگرمکن بخره ، تا آقاهه شماره شباشو اس ام اس(توکن) کرد پول بریزم، پیام دادم داداش تخفیف بده . یعنی قشنگ بخاطر یه تومن ترررریدم به اعتبار و آبروی پدرم .
    ۲)بابام دم غروب آبگرمکنه رو کول کرده برده خونه ی خودشون و هنوز موفق نشدم پول یارو را بریزم .(یارو🤭 )
    ۳)شاید باورتون نشه ولی الان که دارم این متنو می نویسم ، غورمه سبزیم جا افتاده ، شوهرم هنوز نیومده ، یه کپسول گاز روبرومه و یه خیار هم افتاده زیر میز و
    کرمی و زنش همچنان دارند زندگی می کنند . صدای خنده ی زنه داره میاد .
    گزارش های نیک من چطورن ؟ از بچه زدن و انگشت کردن و تجاوز که بدتر نیستن ؟
    ۴)خبر نیکم : چند روز است که ویرگول خود را نصب نموده ام .
    ۵)از وقتی امروز اسم خودم را اتفاقی در لیست چهل تن آل مدرسه الهه جان علیزاده دیدم ، ذوقجَبین مرگ زده شده ام .درست نفر چهلّم 😍😍😍😍
    دو جلسه است پرت می شوم بیرون الان باید بروم وویس آن دو جلسه را گوش کنم .

    #یادداشت های یک مجنون
    #دیوانه تر از جنون
    #غورمه سبزی
    #نه به وانت
    #دیر نوشت

    📎راستی کانال عمومی بله ام @azardokhthamidi_mind
    یک کانال هم در تلگرام داشتم که اون فرزند اصلیمه ، بقیه ی گرو ها و کانال هام فرزند خوندمند، باید حتما برم کانال تلگراممو احیا کنم 👍🏿.

  41. حلزون مثل پنیر پیتزا ، کش آمده.
    ۱. صفحات صبحگاهی.
    ۲. مدرسه رفتن تا ظهر
    ۳. ۵۰۰ کلمه آزادنویسی
    ۴. انتشار مطلب در تلگرام
    ۵. رمان بی لنگر
    ۶.مهمانداری
    ۷. ۷۳ کیلو شدم😎😎😎
    ۸. رفتن به کافی شاپ و تشویق اینجانب.
    ۹. آشنا شدن با سوزان روشن و نو پرابلم بودن با بانو. ( چرا تا الان کشفش نکرده بودم).
    ۱۰. پیاده روی شبانه که همزمان با هجوم ملخ‌های چغک هیکل در شهرمان بود.

  42. -امروز خیلی دلم می‌خاست هشت‌پا شم اما مجبور شدم هفت پاشم.
    – با وجود گرمای هوا سعی کردم سگ نشوم وقتی همکارم خطا کرد.
    – یوتیوب گردی کردم و دو انیمیشن کوتاه قشنگ و بامعنی دیدم.
    – در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. راجع به شعر صحبت شد. مباحثه‌ای شکل گرفت نه مشاجره‌ای. استاد آبروی نسیم و پهپاد را برد.
    – استاد به عنوان یک کودکِ یکروزه خیلی عاقل و بالغ و خوشتیپ بودین. قدرت خدارا ببین عیسی در گهواره سخن گفت و شاهین در یکروزگی وبینار اجرا کرد.😄
    – استاد گفتند خیلی خوشحال می‌شوند که از کتابهایشان به ما ببخشند. مردِ شریف و بخشنده‌ای هستند. (ستادِ گذاشتن حرف در دهان مردم 😬🫠)
    – عصر رفتم خیابان انقلاب تا کتابی را تحویل بگیرم که به نظرم اینبار کتاب خاسته بود مالِ من باشد. در روزگفتارم در کانال تلگرامم مفصل توضیح داده‌ام.
    – رفتم کافه‌ی جدید‌الکشف و یک آمریکانو نوشیدم تا حالِ خوش را جشن بگیرم.
    – تمرین نوشتن شعر کردم در کافه. حس خوبی بود.
    – الباقی دیگر استراحت باشد که چشمانم سزاوارشان هستند.
    اودافففظ

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    «غزاله فائق» را هم فارسی سرچ کنید پیدا می‌شود.
    لطفن اگر مشکلی در یافتن کانال داشتید در پاسخ به همین کامنت به من اطلاع دهید. سپاس.🙏🏻

  43. از کتاب نه‌آدمی سی صفحه خواندم. شخصیت یوزو انسان‌هراس‌ است. چون خود را لایق زندگی با انسان‌ها نمی‌بیند. پس ماسک دلقک می‌زند.

    به داستان‌هایشان درباره‌ی گیر کردن دو استخوان در گلو، پولیپ بینی و ام‌اس گوش دادم و در نهایت مشق‌هایم را با مورد دوم انجام دادم.

    مستند ‌The New Yorker at 100 را دیدم.

    امتحان خوب بود.

    بیشتر آزادنویسی کردم. حین انجامش راه‌‌هایی برای رسیدن به هدف‌هایم یافتم‌.

    وبینار نویسنده‌ساز بودم. ایستادگی با منطق را یاد گرفتم.

    به اشکال‌هایش جواب دادم و با رمزهایی که ساختم کمکش کردم یادش بماند.

    آدرس کانالم: t.me/lineswriter

  44. امروز یکشنبه ۲۴ خرداد
    بچه که بودم هر وقت خاب بد میدیدم تو خاب چشمهام رو میبستم و با باز کردن چشمهام صحنه عوض میشد و میرفتم تو یه خاب دیگه، یه صحنه دیگه یه داستان دیگه. مثل بازی جی تی آی بود و من رمز عبور از بد و وحشت رو پیدا کرده بودم.
    الان دیگه از این خبرا نیست هر چی چشام رو میبندم انگار نه انگار نه صحنه عوض میشه نه رمز کار میکنه.
    الان دیگه همه چی فرق میکنه.
    نمیدونم باید چی بگم. حرفی برا گفتن ندارم نه اینکه بی حرف باشم نه، حرف دارم ولی حوصله ندارم.
    امروز وقتی رفتم سر زمین آقا دزده قبل من رفته بود و زحمت برداشت رو کشیده بود. ظهر که اومدم خونه بدون خوردن ناهار یا حتی یه لیوان آب یا چایی خابیدم و بعدازظهر یه حال بدی داشتم که علتش رو نمیدونستم نمیخاستم برم سر زمین ولی بخاطر مادرم رفتم تا کمکش کنم. رفتم و تا تاریکی هوا کار کردم وقتی تو راه برگشت بودم حس و حالم بد بود خیلی دوست داشتم چشامو رو هم بزارم و وقتی بازشون میکنم یه جای دیگه باشم ولی امکانپذیر نبود و نیست. وقتی نزدیک خونه شدم محله حال و هوای جنگ و دعوا رو داشت و این حال و هوا مربوط به ما بود.
    جنگ سر چی دعوا سر کی
    گرز و گرز کشی برای چی. تیر و تفنگ برای کی.
    طرف کیه. شرف چیه.
    نمیخام دیگه بیدار شم دوست دارم بمیرم و بی جان شم.
    حال و هوا بوی سگ میده.
    جنگ شده، اینجا ده ما پر از سنگ شده.
    تیر و تفنگ بیل و کلنگ.
    مادرم میگه نجنگ، تو کاری نداشته باش. پدرم میگه دور شو.
    دعوا سر ما نیست. تیر و تفنگ برای ما نیست.
    من از جنگ نمیترسم. من از سنگ نمیترسم.
    میجنگم و میرزمم ولی در میدانی که حق داشته باشم نه میدانی که حق با من نیست.
    میترسم. از این جنگ و این میدان و این نا حقی میترسم.
    دعوا سر یک بی شرف است بی شرفی که خود در میدان جنگ نیست.
    کار نیک امروز من شاید همان چند ساعتی است که به مادرم کمک کردم.
    کشت و کار خشخاش را واگذار کردم، دست کشیدم. دیگر نمیتوانم.
    خاستم چند روزی استراحت کنم و بعد برای کار به اربیل بروم، بروم و دیگر برنگردم. بروم و از اینجا دور شم ولی نشد. اصلن دوست نداشتم ایام عاشورا اینجا باشم ولی نشد.
    چرا نشد. چرا استراحت پرید و اربیل رید.
    خسته ام، از همه چی بریده ام.
    گیر کردم، تو ماجرایی گیر کردم که نه راه پس دارم نه راه پیش. یک بی پدر و مادر جرقه یک جنگ رو زده و الکی الکی ما رو درگیر کرده.
    خدا بخیر کنه.
    امروز از صبح حال و هوای دلم خوب نبود. بعدازظهر گزارش نیک بچه ها رو خوندم و کامنت های زهره و عسل کمی حالم بهتر شد. امشب میخاستم یه بند از گزارشم رو برا اونا بنویسم، میخاستم باهاشون شراکت کنم و چند مثقال سلطانی برا عسل بفرستم ولی این موضوع حالم رو خراب کرد.
    با زهره رسولی حرف داشتم که الان حس و حالش رو ندارم.
    میخاستم در مورد استاد و وبینار حرف بزنم، در مورد نادریان که نیم ساعت تمام استاد نادریان رو گوشه رینگ گیر انداخته بود.
    ولی از همه اینا بگذریم این دعوا و تفنگ بازی یه خوبی داشت اونم این بود که مهمانی امشبمون کنسل شد.
    پدرم چند وقته پاشو تو یه کفش کرده که دختر دایی خودش رو برام خاستگاری کنه و امشب مهمان ما دایش بود و میخاست در مورد دخترش هم باهاش حرف بزنه ولی خداروشکر بهم خورد.
    از غروب تا حالا بیشتر از ۵٠ تیر در کردن که اصلن معلوم نیست از کجاست و هدف کجاست فقط صدای تیر اندازی و رعب و وحشت. خدا شاهده از آر پی چی هم نمیترسم ولی اگه تو میدانی باشم که طرف حق نباشم از خشم مورچه هم میترسم.
    خدایا حواست به ما باشه.
    خدایا مراقبم باش، مراقب خانوادم باش.
    خدایا حق توایی عدل توایی حاکم توایی، حکم آرامش و زندگی ما رو صادر کن. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    1. داش فیروز نبینیم حالت حال غم باشه. جنگ بخدا خوب نیست. مبارزه خوبه. اما نه با جنگ. نا با تفنگ. خون خوب نیست. خون ریختن غم میاره با خودش.
      مبارزه خوبه. مبارزه با جهل. با خرافات. با حرفِ غیر منطقی. با زمین‌خاری و جنگل‌خاری ، دریا و دریاچه و کوه‌خاری.
      می‌دونم بعضی جنگارو میندازن تو دامنِ آدم اما شما سعی کن دور بمونی. چون به قول استاد «ما آیندگانیم». باید زنده بمونیم.
      ایشالا امروز گزارشت خوشحال‌تر باشه رفیق. 🌹🌹

  45. – کِش آمده‌ام. مثل همین حلزون کمرکشی که کشیده‌اید.
    – بین نوشتن صفحه‌های صبحگاهی گوشی را چکیده‌ام و ناراحتم از این بابت.
    – یک ریلز تدوین کردم اما مورد پسند نبود. کارفرما از دنده‌ی چپ بیدار شده بود. به رنگ و پریست ویدئوی من گیر داد. چه غلطا. مجبور شدم دوباره کاری کنم. دومی را هنوز ندیده است.
    – گوشواره‌هایم پیدا نمی‌شد. اتاق بمب خورده‌ی بدونِ جنگ را مرتب کردم. پیدا شد.
    – وبینار را شرکتیدم. نکند خیلی از مسائلی که جمع‌بندی و بیان می‌کنم، اشتباه باشد؟ باید بهتر گوش کنم. باید بهتر بفهمم.
    – استاد از عکسی که امروز گذاشته بودم تعریف کردند. ذوقیدم.
    – باید تفکر نقادانه را جدی‌تر بگیرم.
    – یکی از تمرین‌های درس خوشنویسی را انجام دادم. هفته‌ی دیگر ژوژمان است و چهار کار هنوز روی دستم وامانده است.
    – هذیان‌نویسی‌هایم را به کانال افزودم.
    – فقط وقتی که یادداشت روزانه هوا می‌کنم، احساس می‌کنم برای نوزادِ کانال، کاری کرده‌ام. انگار با هذیان‌نویسی، شعر و جمله‌ورزی شکمش سیر نمی‌شود. از مادری خودم رضایت ندارم.
    – روزگفتارم را ضبط کردم. حرفیدم، درباره‌ی: برگشت دوباره به مسیر برای بار هزارم | یاد گرفتن برنامه‌های جدید و اینکه خودت تلاش کنی مهارتی رو یاد بگیری | چرا تو هیچ مهارتی عمیق نیستم و هیچ‌کاری رو بیشتر از شاید ۵۰ درصد بلد نیستم؟ | چرا رفتاری که رنجم می‌ده رو تغییر نمی‌دم؟ | چرا مدت‌ها است آزادنویسی طولانی نمی‌کنم؟ | نوشتنِ لحظه‌ای درباره‌ی موضوعی که آزارت می‌ده. | و اشتباه گفتم در ۳ روز اول، حدود ۱۵ صفحه نوشتم. درستش: ۳۸ صفحه در ۳ روز. و خب همین زیادنویسی نجات داد بنده رو.
    – روزگفتار سه تن از دوستانم را گوش دادم.
    – به دوستی قول دادم امشب زودتر بخابم، پس شب‌ به‌خیر.
    – این‌هم آدرس نوزادِ ما، دست بوس شماست:
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  46. ١. با بچه‌ها گروه تخصصی‌نویسی حرف زدیم.
    ٢. چیزی را نوشتم و منتشر کردم که نیاز داشتم.
    ۳. چند لحظه‌یی درنگ کردم و به محیط توجه کردم. (این همان چیزی‌ست که بهش و به نوشتنش نیاز داشتم.)
    ۴. گفتم به من مربوط نیست و سر بی‌ربطی‌ام ماندم.
    ۵. بابت آماده نبودن ناهار سمم را بکیدم و غر نزدم.
    ۶. دو پانزده دقیقه آزادنویسی کردم.
    ٧. رقصیدم. انگار بدنم ساکت نیست، فقط آهنگی را می‌خاهد که به حرفش بیاورد. امشب فهمیدم آهنگ‌های تروپیکال بدنم را به رقص می‌آورند.

    https://t.me/elahebaseda

  47. ۱. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم. کم نوشتم.
    ۲. کمی از کتاب «تابستان با مونتنی» را خواندم. این روزها درگیر حرف‌ها و افکار اویم.
    ۳. خانه را مرتب کردم. جارو و ظرف و جمع‌وجور.
    ۴. یادداشتی نوشتم و در گروه «نوشتن در لحظه» به اشتراک گذاشتم. موضوع یادداشت را گیابندحان مطرح کرده بودند.
    ۵. بقیهٔ فیلم دیروز را دیدیم. نام فیلم «ارزش احساس» بود. نقطهٔ مرکزی فیلم، یک خانه بود. مرا یاد خانهٔ خودمان در تبریز انداخت که آبا و اجدادی است و قدمتی بیش از صد سال دارد. غمگین هم شدم.
    ۶. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷. به دوستی قدیمی زنگ زدم و جویای احوالش شدم.
    ۸. نوشته‌ای شبیه شعر نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    پی‌نوشت: نانیک: امروز کمرنگ بودم و کمی بی‌حال. باید فکری به حال خودم کنم والا به‌زودی دیوانه خواهم شد.

  48. یک:
    بیدار توی رخت‌خواب پیامک می‌زنم به استاد که ببینم تشکیل می‌شود امروز کلاس. بدون انتظار برای جواب، خواب می‌شوم تا زنگ بعدی موبایل. جواب مثبت استاد، مجبورم می‌کند به تن جنباندن و اندک‌اندک بیرون رفتن از رخت‌خواب. صبحانه می‌بندم به صبحم. کره، عسل. لقمه‌هایم را می‌شمارم. کره و عسل را هم. سیر نمی‌کنم خودم را. صرفن می‌بندم دهن شکمم را. اندکی که دیرم می‌شود، می‌رسانندم با ماشین و به‌موقع می‌رسم به کلاس.

    دو:
    اخیرن تنبلی کرده‌ام برای خیاطی. بهانه‌آوردن را دوست ندارم اما وقتی بپرسند مجبوری که بیاوری تا بگویند که می‌آوری و خب، چه می‌شود کرد؟ دامن را بد دوخته‌ام. مثل کلم خیاطی کرده‌ام و گیج‌منگ‌بازی درآورده‌ام. استاد می‌گوید همان‌جا بمانم و درست کنم. می‌شکافم غلط‌دوخته‌ام را و سوزن می‌زنم تا خط‌ها روی هم بیفتند. باز هم غلط وصل می‌کنم. نشانش که می‌دهم می‌گوید کجا‌ها را باید بهم وصل کنم. دوهزاری‌ام که می‌افتد، انجام می‌دهم و مرخص می‌شوم از کلاس.

    سه:
    برادرم چای تعارف می‌کند. می‌پرسد از کلاس. می‌گویم بریزد و می‌ریزد برام و مختصر جواب می‌دهم به سوال کلاس و مفصل نمی‌پرسد او هم. می‌رود سر کار. دوستم تماس می‌گیرد و حدود یک ساعت می‌گپیم. از دفاع ارشدش می‌گوید، از دردسرهای مدرس بودن، از خیاطی. من هم از خیاطی و عروسی‌ها و حاشیه‌ها. همزمان پیله‌های دوخته‌شده‌‌ی دامنم را اتو می‌کنم.

    چهار:
    به اندازه‌ی یک نفر استانبولی درست می‌کنم. یاد حرف استاد کلانتری می‌افتم که به‌عنوان خورنده از فسنجان کسی ایراد می‌گرفت. به نظرش غذای سختی می‌آمد و اگر کسی بلد نبود بهتر بود استانبولی درست کند.‌ امیدوارم این جمله چیزی از ارزش‌های استانبولی کم نکند. استانبولی ساده است اما ساده‌ی پرمایه. خوردم و خوشمزه بود. شاید خاصیت این غذا همین است که زیاد راهی نمی‌برد به بدمزگی.

    پنج:
    این اواخر درگیرم. با خیاطی، با خواندن دفتر شعر روزانه، با نوشتن، با کارگاه‌های نویسندگی، با کلیدر، با دربار جی.ماس و چیزهای دیگر. و استاد کلانتری هم روز به روز بیشتر ازمان می‌خواهد فکر کنیم. رنج می‌کشم از این همه فکر. از این هم تشخیص ندادن. از این همه آزار دیدن. می‌‌روم توی فاز بیخیالی. سریال کره‌ای سلول‌های یومی هر دو فصلش مورد علاقه‌ام بود. فصل جدیدش آمده و من مشغول می‌شوم بهش. روی دور ۱/۵، ۲، ۳. حس خوبی می‌گیرم ازش. ۸ قسمت است کلن که تمامش می‌کنم امروز.

    شش:
    لپ‌تاپم را می‌آورم توی هال بنویسم تا جوجو هم تنها نباشد. بیست دقیقه‌ای می‌نویسم اما خسته‌ام. پس می‌روم می‌خوابم اندکی. بیدار که می‌شوم خانواده هنوز نیامده‌اند. زنگ می‌زنم که بپرسم در چه حالند. می‌گویند چیزی لازم دارم؟ می‌گویم گوجه و خیار و ماست. می‌گویند ناهار خورده‌ای؟ می‌گویم آره. می‌گویند چی خوردی؟ می‌گویم استانبولی.
    و این گویا مقدمه‌ای می‌شود برای آوردن مقدار از نظر خودشان زیادی ماست به خانه چون فکر می‌کنند استانبولی برای آن‌ها هم هست.‌ وقتی می‌آیند می‌گویند پس کو؟ می‌گویم اندازه‌ی یک نفر درست کردم و خوردم. می‌خندند و می‌گویند که آنها هم می‌خواستند بخورند و می‌گویم من که نگفتم زیاد درست کرده‌ام.

    هفت:
    وبینار استاد کلانتری را شرکت می‌کنم. مثل همیشه می‌خواهد که فکر کنیم. خسته‌ام از فکر کردن. سانسور می‌کنم افکارم را برای شما و تب و تاب نمی‌دهم این بخش را.

    هشت:
    از اینجا به بعد را می‌نویسم ادامه‌ی روز. یادداشت کانال می‌گذارم، روزگفتار ضبط می‌کنم و درس می‌خوانم. شاید دفتر شعری هم بخوانم.

  49. 1. چند صفحه از کتاب «شوروی ضد شوروی» خواندم.
    2. مطلب «زندگی آگاهانه» که به تازگی در متمم منتشر شده بود را مطالعه کردم.
    3. مقاله Build a second brain را مجددا مطالعه کردم تا در سایتم یادداشتی در مورد آن بنویسم.
    4. بخش کامنت سایت را آپدیت کردم. سرور کامنت را از دامنه‌ی اصلی جدا کرده و به ساب دامین منتقل کردم.
    5. نزدیک غروب با دوچرخه رفتم بیرون چرخی بزنم. یک نانوایی بربری پیدا کردم که خلوت بود. خوشبختانه بانک ملی هم وصل شده بود. دوتا کنجدی دوتا ساده گرفتم 100تومان. پنیر هم سفارش دادم. رفتم مجموعه، بقیه هم مثل من گشنه بودند، طاقت نیاوردیم تا رسیدن پنیر صبر کنیم، همینطور خالی خالی نوش جان کردیم.
    6. قسمت ششم سریال Fleabag را دیدم. فصل اول تمام شد.
    7. چند جلسه از دوره‌ی مستر کلاس آی تی را دیدم.

    https://ifard.ir

  50. ـ کمی آزادنویسی. فهمید قبل از ده صبح ناتوان در نوشتن.
    – چند صفحه‌ای نمایش‌نامه‌‌ی اشباح از ابیسن.
    – چند صفحه‌ای آینه‌های دردار. کمی فهمیدن و بعد فهمیدن که هیچ نمی‌فهمد. انسان طاغی آسان‌تر.
    – مثل همیشه یادداشت‌‌ها و گزارشات همسفران. خوشحالی از مصدرسازیِ ریحانه ربانی. البته مال او قانونی با دوز کم.
    – بخشی از داستان چگونه کار می‌کند. فصل شخصیت: ارتباط ویژگی‌های بیرونی و درونی. فتوا؟ خیر. می‌توان تضاد باشد بین درون و بیرون. خاننده هم غافلگیر.
    – رونویسی از حاجی‌آقا. همش زر. یک صفحه فقط دیالوگ‌های حاج‌آقا.
    – روزگفتاری از تاثیر مدرسه‌‌ی نویسندگی بر خلقش.
    – یادداشتی کاریکلماتوری.
    – ده دقیقه‌ای پنجره‌ی عقبی. قصدش نقدنویسی. پس تحقیقکی از هیچکاک. آشنایی با نظریه‌ی بمب و توانایی او در تعلیق. آشنایی با عشق هیچکاک به سینما صامت. دلیلش هم بی‌نیازی به ترجمه.
    – روزسوال. تثبیت مطالب با تکرار. آخر جلسه مبینا. کتاب دیالوگ به ترجمه‌ی مژده صامتی. توضیحی در مورد ریشه‌ی دیالوگ و فرقش با گفت‌وگو.
    – نویسنده‌ساز. تصمیم بر کوشش به پرسش حین مکالمه که شده برایش تفهیم مطلب یا خیر. خصوصن در مکالمات فرای روزمرگی.
    – پایه و اصول صفحه‌آرایی. با هر خط خاندن فحش به مولف. قلمش ایفتیضاخ‌تر از تازه‌کارترین همسفران. فصل اول مطالبی لفاظی و غیر آموزشی. مطالبی که در کنکور نیامده و نخاهد آمد. فقط هدر دادن کاغذ. مفت‌خورها.
    – شعرکی خاندن از عکسی در پیچ الهه. به کاریکلماتور نزدیک‌تر تا شعرک. مرز این دو؟ بر فرض شعری کوتاه و کمی طنز و موجز و اهل زبان‌بازی، آن وقت تکلیف؟ گویند بهش شعرک یا کاریکلماتور؟
    – « قلبم پر از تکرار است.» از شاپور و به گزیده‌ی پسرش. بلند خاندن و بررسی جملات.
    نمونه‌ی بد: باد روشنی چراغ را به سرقت برد. هان؟ ربط چراغ و باد؟ شمع بهتر تا چراغ. بعد هم دزدید کوتاه‌تر تا به سرقت برد.
    نمونه‌ی خوب: چراغ چرت شب را پاره کرد.
    – کمی سرچیدن در مورد چیستی تفکر نقادانه.
    – خاندن شعری از براهنی. از گل بر گستره:
    گوش‌هایش پرده‌ی بکارت آهو است …
    سبابه‌اش شهادت آهو‌ها است.
    تشبیهی بس نو و بازگشتن به آن چند سطر بعد و مهم‌تر از همه اروتیک: بکارت.
    – نوشتن مثلثوالی از مثلثوال.
    – میخانه‌ی باده و نوشیدن یک پاتیل روزنامه.
    – تمامیدن قسمت اول پادکست کار نکن.
    – قرینار. هیزانه نگریستن به رقص سحر و ربانی و خانم کام‌ساعد. خودش بی‌حرکت. رقص‌هایش را در دهه‌ی شصت کرده، یعنی حین نوشتن گزارش دیروز.
    – پیشگفتار دانش و شبه دانش از مژده پرویز شهریاری. از کتاب‌های کارگاه پرسش نجات‌بخش. درمورد خرافه و ریشه‌اش. در مورد خرافه‌هایی در قالب علم مثلن تعبیر خاب.
    – تمرین کاریکلماتور. از چهار صفحه سیاه مشق تنها یک جمله مورد قبول: شقاقیا اقاقیایی هست شقی. مردد که شقی بهتر یا شق کرده؟

  51. . فهرست گزارش نیک‌ من:

    — امروز ملافه‌ها و حوله‌ها و لباس‌های متفرقه سر و کارشان با لباسشویی بود، به نوبت البته‌. هیچوقت دو جنس مخالف را به قرارگاه نمی‌فرستم. آب‌شان با هم توی یک جو نمی‌رود. هر دسته جداگانه می‌رود و برمی‌گردد. اول ملافه‌ها رفتند و به عافیت برگشتند. نوبت بعدی حوله‌ها بودند که با سلم و صلوات فرستاده شدند. دست آخر لباس‌های نخی را فرستادم. خدا خدا کردم برق ماندگار باشد.
    خوراک جامدشان در حال تمام شدن بود از مایع خوراکی استفاده کردم. لباس‌ها در آب و کف دریای لباسشویی شناکنان می‌رقصیدند و می‌چرخیدند که ناگهان استُپ شدند. برق ژستش را گرفت و دست‌مان را توی حنا گذاشت. زانوی غم بغل‌کنان بودم که برق آمد. لباس‌ها هم با سلامتی و درخشندگی بیرون آمدند. ملافه‌ها و حوله‌ها و تمام لباس‌ها بعد از حمام لباسشویی روی بندِ رخت با تفاهم و توافق حمام آفتاب گرفتند.

    — چند تمرین شعر نوشتم.

    — داستان کوتاه «صدای مرغ تنها» از مهشید امیرشاهی را خاندم.

    — می‌خاهم چند روز ننویسم تا فقط فیلم ببینم و کتاب بخانم. اما یک تعهد نانوشته نمی‌گذارد. با زحمت خودم را می‌کشانم تا حتمن چیزی بنویسم و در کانالم منتشر کنم.

    — امروز صبح زود بیدار شدم، حالا خابم گرفته، شدید.

    https://t.me/nahid40rasti02

  52. وای حلزون‌مون قد کشیده، اما فقط گردنش زرافه‌ای شد🦒

    پاشدم صبح
    رفتم پست
    کنم پست کتابم
    جادو هویجی
    می‌شود تبریز راهی
    فرد سلیمی جان ندا
    رفتم دعوا
    واسه پاکت
    فروشی گران
    نمودم غیظ‌کظم
    رفتم باشگاه
    پختم آلو خورشت
    ناهار
    خاندم شاپور پرویز
    کمی
    برداری واژه
    کردم از شاپور
    نویسنده ساز
    رفتم شاهینِ پیش
    نهادم پُست
    اینستا دِلِه
    خوردم شام
    من
    پنیر و هندونه و بربر نون
    رفتیم شب
    با اهل خانه
    بیمارِ عیادت
    آناناس و آلبالو شربت
    کردیم خرید
    بهبودِ جراحی
    خورد باید آناناس
    دیدم فوتبال
    جهانی جام
    هلند و ژاپن

    🌸تشکر ویژه از ندا جان سلیمی فرد عزیزم و زهره جان رسولی عزیزم بابت خرید کتاب کودک هویج جادویی🌸

    به گفته‌ی استاد شاهین، لینک تلگرام می‌نِهم اینجه:
    https://t.me/sayesarkalamat
    https://t.me/sorudehgah

  53. ۱_ سیرخواب بیدار شدم و صفحات صبحگاهی و شکرگزاری نوشتم.
    هنوز به صبحگاهی نوشتن خو نگرفته‌ام اما شکرگزاری را دوست دارم. یادم می‌اندازد قدر خوشی‌ها و داشته‌هایی که نمی‌بینم را بیشتر بدانم.

    ۲_ به دخترخاله زنگ زدم و این کوتاه‌ترین تماسی بود که در تمام عمرمان داشتیم. در بیمارستان بود و منتظر نوبت عمل شوهرش.
    قرار است سینوزیت‌هایش را عمل کند تا دخترخاله از شر خروپف‌هایش راحت شود و شب‌ها سر راحت به بالین بگذارد.
    ۳_ انسان در جستجوی معنا را پیش بردم. حوصله‌ام نکشید بقیه‌ی ماجرای اردوگاه آشویتس را بخوانم. رفتم سراغ بخش علمی‌اش و کلی یادداشت‌برداری کردم تا عصر با سارا ذوالفقاری درباره‌اش حرف بزنیم.

    ۴_ سه شعر از یدالله رؤیایی خواندم. نثرش را بیشتر از شعرش می‌پسندم. شعرهایش بوی هذیان می‌دهند و نمی‌توانم خیال شاعرانه‌اش را درک کنم.

    ۵_ برای شام کرفس بار گذاشتم. به شایعاتی که درباره‌ی کرفس می‌بافند توجه نکنید. با اغراق، من خوش‌طعم‌ترین کرفس‌‌های ایران را می‌پزم. کافیست لوبیاچیتی و رب اضافه‌اش کنید تا خوب لعاب بیندازد. ترشی‌اش با چندتا آلو بخارا و کمی رب انار محشر می‌شود.

    ۶_ با سارا ذوالفقاری از کتاب‌هایی که خواندیم حرف زدیم.
    او آنچه از “سیر عشق” خوانده بود گفت و من از “انسان در جستجوی معنا”.
    برداشتمان را به اشتراک گذاشتیم. کمی بحث کردیم و عمیق‌تر از قبل به موضوعاتمان اندیشیدیم.

    ۷_ همسرم به خانه بازگشت و “از آنچه گذشت” روزمان برای هم گفتیم. از میان ساعت‌های هرروز این زمان را بیشتر دوست دارم.

    ۸_ به دخترخاله پیام دادم و حال همسرش را پرسیدم. زنگ زد و گفت که در ICU بستری است و معلوم نیست کی به بخش منتقلش کنند. هزینه‌ی احوالپرسی‌ام بیرون پریدن از وبینار نویسنده‌ساز بود که هر کار کردم نشد دوباره وارد شوم که فدای سر دخترخاله جان و خواب‌های راحتی که از این پس قرار است نصیبش شود.

    ۹_ تقریباً هر روز به پیاده‌روی می‌روم و سعی می‌کنم هربار مسیر تازه‌ای امتحان کنم. امروز در عملی خلاقانه این سر اتوبان وارد تونل مترو شدم و از در دیگر که آن سر اتوبان است خارج شدم و به محل همسایه که محله‌ی کودکی‌هایم است سر زدم.
    بازارچه‌ی کوچکی دارد که همه چیز در آن پیدا می‌شود.
    محرم نزدیک است و خواستم لباس مشکی بخرم اما قیمت‌ها را که دیدم راهم را به سمت خانه کج کردم. پسرکی که جعبه‌ای پر از کش مو در دست داشت جلویم را گرفت. لباس‌هایش مرتب بود و شبیه بچه‌های کار نبود. بیشتر شبیه آن‌هایی بود که از الان دارند خاک بازار می‌خورند و به زودی کاسب خوبی می‌شوند.
    یک جعبه چل‌گیس را سیصد تومن به من فروخت.
    لحن و ادایش آنقدر بانمک بود که دوست داشتم از او خرید کنم حتی اگر بدانم که دارد در پاچه‌ام می‌کند.

    ۱۰_ با سمانه داوطلب و نجمه اصغری شعر طوطی و بازرگان مولانا را با آن بیت معروف”کار پاکان را قیاس از خود مگیر
    گر چه باشد در نبشتن شیر شیر”
    خواندیم و با واژه‌ی عصا ترکیبات تازه ساختیم.
    از میان واژگان خودساخته‌مان عصای معنا و عصای پرواز برایم جالبترند.( امروزم عجب معنا در معنا شده )

    ۱۱_ سریال بدساخت بدنام را موقع شام تماشا کردیم و از دیدن آن بوسه از راه دور خنده‌ها سر دادیم.
    ۱۲_روزانه‌نویسی کردم
    ۱۳_ تصمیم گرفتم گزارش نیکم را به عنوان پست در کانالم غالب کنم.

  54. بعد از بیداری افکار ورزش‌کارانه‌ای در من حلول کرد که با موفقیت آن‌ها را سرکوب نمودم
    به نوشته‌های دوران جاهلیت خود سر ی زدم فکر می‌کردم سالاد کلمه درست کردم اما متاسفانه خورشت آلواسفناج هستند)به اطلاع می‌رسانم نویسنده مفقود شده است(
    از بی‌شعری مویی مانده به شاعرشدنم
    این نسیم خنک تفاوت زیبای امروز با دیروزم بود
    تلافی همه جمله‌های بلندی را که نوشتم از نقطه می‌گیرم

  55. فاکتور‌های پدرم را نوشتم. (کار حضرت فیل است این کار.)
    نقاشی کشیدم.
    از فصل هشت «نویسندگی خلاق» نکته برداشتم.
    داستانم را دوباره بررسی کردم که گند بازنویسی را دربیاورم اما گندش در نیامد.
    خاهرم را بغل کردم.
    بیشتر از همیشه زبان خاندم. روز زبان شد امروز.
    https://t.me/utabkeykha
    این هم پیوند کانال نیمچه‌افسانه‌ای و نوباوه‌ی ما.

  56. ۱- خرغلت زدن زیر باد کولر با بالش و پتوی خنک، در بدو بیداری

    ۲- ناز و نوازش کردن مایلو که جلوی در اتاق نشسته بود و ناله می‌کرد

    ۳- نوشتن صفحات صبحگاهی، عجولانه و زیر سایه غرغرهای مایلو

    ۴- مطالعه روزانه در فضایی مملو از عطر قرمه‌سبزی

    ۵- دیدن سریال هفتگی مورد علاقه‌ام همراه با خواهرم

    ۶- قیلوله کردن بعد از خوردن قرمه‌سبزی

    ۷- دنبال کردن اخبار ورزشی و غیرورزشی

    ۸- شرکت در وبینار «نویسنده‌ساز» همراه با خوردن چای قندپهلو

    ۹- درست کردن پوره سیب‌زمینی همزمان با تماشای شوی استعدادیابی هندی

    ۱۰- قدم زدن در خنکای پارک و تماشای شلوغ‌بازی بچه‌ها

    ۱۱- گپ زدن و غیبت کردن با دوستان پارکی و شرکت در بحث داغ فوتبال و سیاست

    ۱۲- به‌روزرسانی کانال شخصی

    ۱۳- روز گفتار ایز کامینگ

  57. ۱. صبح زود با تماس بابا بیدار شدم. گفت:«گوشی رو می‌دم به آقای خوش‌زبان کدپستی را از حفظ بگو.»
    هر وقت بابا برای بیمه یا هر کار اداری دیگری برود جایی و باید کد پستی بنویسد، به من زنگ می‌زند. چه لزومی دارد که یک‌بار برود پشت درب ورودی و کدپستی را بخواند و در کاغذ کوچکی یادداشت کند و بگذارد داخل کیف پولش؟!
    ۲. چای نوشیدم و جدول حل کردم.
    ۳. معصوم زنگ زد و گفت درامای جدید؛ آماده‌ای؟ گفتم بله. و این شد که یکساعت و نیم گفت‌وگویی پر از غیبت و قضاوت داشتیم.
    ۴. ظرف‌ها را شستم و بعد به دقت لکه‌های آب کوفتی را از روی‌شان پاک کردم. مامان می‌گوید مبتلا به گونهٔ جدیدی از وسواس‌ها موسوم به «وسواس لکهٔ آب» هستم.
    ۵. همینطور که دستم بند ظرف‌ها بود، وبینار نویسنده‌ساز را گوش می‌دادم. موضوع تاریخی و جالب‌انگیزی را دربارهٔ وزن و گافیه در اشعار قدیم دریافتم.
    ۵. سالاد مورد علاقه‌ام را درست کردم و خوردیم. (ترکیب چیپس، کاهو، خیارشور، گوجه و ژامبون با سس مایونز و آویشن)
    ۶. کمی نوشتم.
    ۷. کمی خواندم. (مسافرنامه-شاهرخ مسکوب)
    ۸. بعد از مدتها تصمیم گرفتم گزارش نیک بنویسم. چرا؟ امروز استاد در وبینار بچه‌ها را به خاطر نوشتن گزارش نیک مورد بوجی‌موجی قرار دادند.
    ۹. چند لقمه از «مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» می‌خوانم و می‌خوابم.
    https://t.me/zargooyehaa

  58. پایگاه، تمرین، تنها، اما، نشد، نمیااام، نمی‌خااام.
    امروز اجتماعی بودم. علوم. هار هار هار.
    دفترچه‌ام‌ را باز جا گذاشتم. من آخرش به چخ می‌روم. می‌دانم. اما خب.

    «زندگی شجاعانه» را خاندم. درباره‌ی شرم است این فصل.
    «حرف زدن درباره‌ی شرم دشوار است اما به اندازه‌ی آنچه با سکوتمان ایجاد می‌کنیم، خطرناک نیست!»

    وبینار علیزابت را ببودم.

    نویسنده‌ساز را ببودم.

    با خانم یاوری و بچز رقصیدیم. من بچه‌ها را دید می‌زدم ولی بعد گفتم وخی‌وخی، تقوا پیشه‌کن، رقصیدم ولی باز دید‌ زدم، توبه‌ی گرگ مرگ است. حس آهنگ آخری، در تاریکی، مزه‌ی پایان یک فیلم ناب را می‌داد. چه قدر حرکت آزادانه را دوست دارم. چه قدر تاریکی و سایه لذت‌بخش‌اند.

    با نصیرو و فائزو و احمدو حرف زدیم. درباره‌ی استوری‌ها و عکاسی و سوژه و فلان. فائزو هم عکس‌های هنری سمی خوبی می‌تواند بگیرد. مثلن سوسکی که ریخته بیرون.

    پست نوشتم و روزگفتار ضبط کردم و کمی از آن کتاب امثال و حکم تالشی خاندم. فارسی تالشی می‌خانم ولی خب.

    خیالم را گاز گرفتم محکم و صدایش را بوسیدم.

    زین پس بگذرد به صرف فیلم و خوراکی.

    دوست دارم روی تن حلزون کلی آپارتمان بکشم. شبیه زمین خالی‌ست. آپارتمان‌های بلند. فاصله‌ی حلزون و خانه و سنگینی بارش.

    کانال من که در آن می‌گذارم مطالب را:
    https://t.me/Fereshteh_bargi

  59. ۱- صفحات صبحگاهی نوشتم. دنبال چاره‌ای برای کمبود وقت و انرژی می‌گشتم. هیچ راهی نیافتم جز تشخیص اولویت‌هایم.
    ۲- رفتم دفتر و لیستی از کارهای روز نوشتم. به ترتیب اولویت. بسیار کمک‌کننده بود. می‌دانستم میخاهم هر چه زودتر خط اول را انجام بدهم و بروم سراغ خط بعدی. ولی خط اول تمام نمی‌شد. خیلی عجیب بود. کش آمد و کش آمد تا غروب. دلم گرفت. حتا کمی گریه کردم.
    ۳- بی‌خیال کار شدم. گفتم فدای سرت که تمام نشد. فردا انجامش می‌دهی.
    ۴- با چند خانم خوشگل بله.
    ۵- امروز خلال دندان را گذاشتم کنار. خلال دندان چیز بدی نیست اما نه برای آدم بی‌شخصیتی مثل من که تا یک بسته را پشت هم دود نکند از جایش تکان نمی‌خورد. وقت ندارم. باید از یک چیزهایی بزنم. زمانی که ازم می‌گرفت خیلی تو مخم بود برای همین کنار گذاشتمش. البته کمی حوصله‌ام سر رفت. ولی خب خوب بود.
    ۶- اینکه برای انتشار فردایم دست خالی باشم حالم را بد می‌کند. اضطراب می‌گیرم. چند وقتی بود که از جیب می‌خوردم. نوشته‌هایم در دوران قطعی اینترنت را منتشر می‌کردم. امروز دیگر کفگیر خورده بود ته دیگ. چیزکی نوشته بودم. برای فردا هم مطلبی نوشتم. قلمم نوپاست. ولی مطلبی که نوشتم را دوست دارم. فردا منتشرش می‌کنم. باز هم در حین خانش متنم گریه کردم.😄
    ۷- چند روز بود میوه نخورده بودم. یک کاهو و یک طالبی خریدم. ۲۰۰ هزار تومان. قبل‌ترها ۲۰۰ تومن ارج و قربی داشت. حالا با ۲۰۰ تومان تُف هم نمی‌دهند.
    ۸- چند گره «جور هندوستان» خاندم.
    ۹- پز نباشد دو تا کتاب جدیدم به دستم رسید. «آه و دم» و «دفترچه خاطرات و فراموشی». انشالله زنده بمانم و بخانمشان. یکی دیگر هم در راه است. هر وقت رسید می‌گویم. من خوشبخت‌ترینم. چی می‌خام دگ از دنیا.😍
    ۱۰- گزارش نیک نوشتم.
    https://t.me/sarayasrebi

  60. – محض یادآوری به خودم؛ سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی.
    – از پرسه در دیوان فخرالدین عراقی:
    «دلی دارم
    چه دل؟
    محنت‌سرایی»
    «ز دلتنگی به جانم
    با که گویم؟
    ز غصه ناتوانم
    با که گویم؟»
    «در این غمم که:
    عراقی چگونه خواهد مردن
    ندیده سیر رخ تو،
    برای او نگرانم»
    – دو جلسه کلاس خصوصی، اولی نقد داستان و دومی بازنویسی رمان.
    – نویسنده‌ساز را با خاندن غزل‌های عبید زاکانی آغازیدم،‌ بخشی از کار او که کم‌تر از هزلیاتش دیده شده:
    «دردسر می‌دهد این واعظ و می‌پندارد
    کالتفات است بدان بیهده افسانه مرا
    چاره آن است که دیوانگیی پیش آ رم
    تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا»
    «بار تن باشد دلِ تنگ ار نورزد مهر یار»
    «خوشا کسی که ز عشقش دمی دهایی نیست
    غمش ز رندی و میلش به پارسایی نیست»
    – فیلم «Romancing the Stone 1984» را به بچه‌ها پیشنهاد کردم ببینند تا بعدن درباره‌‌ی پیرنگش حرف بزنیم. قصه‌ی نویسنده‌ی جوان و سینگل‌به‌گوری که رمان‌های عاشقانه‌ی پرفروش می‌نویسد…
    – داستان کوتاه «صدای مرغ تنها» را توی کانال تلگرام مدرسه نویسندگی هوا کردم. می‌توانید بخانید تا برای کارگاه داستان کوتاه آخر هفته آماده‌تر باشید.
    – برگزاری جلسه‌ی مرور و بازخورد برای بچه‌های ۷۳‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق. بچه‌هایی که یک تمرین را مکرر بازنویسی می‌کنند و برای بازخورد می‌فرستند،‌ رشدشان چشمگیرتر است.
    – باز یک بسته‌ی دیگر ماژیک دوازده‌رنگِ‌ نوک‌نازک گرفتم. اصلن کیفِ رو کاغذ نوشتن فقط با این ماژیک‌ها کامل می‌شود.
    – مثل فاطمه از چیزهایی که خورده‌ام بنویسم؟ کیک هویج، قهوه، چای، آب، غصه، سنگک، ماست، دل، دلستر، بیسکوییت، ارده.
    – عزت نفسم را وامدار تصمیم‌هایی سختی هستم که می‌توانم به آن‌ها پایبند بمانم.
    – ریشخندِ‌ فلاکتِ مردم‌سواران.
    – هنوز نرسیده‌ام به اغلب پیام‌های تبریک تولد پاسخ بدهم. خاک بر سرم بریند.
    – رفتم پیاد‌ه‌روی و باز به این نتیجه رسیدم که خاک‌تر بر سرم بریندتر اگر بیشتر پیاده‌روی نکنم.
    – افزودن بخش بایگانی به سایت،‌ برای دسته‌بندی راحت‌تر به دسته‌بندی موضوعی. تا «هم شما بیشتر لذت ببرید،‌ هم من.»
    – این بود پاره‌هایی از تپش‌آبادِ قلبم.
    – ما آیندگانیم.

    1. چند بار خنده‌ام گرفت و به روی خودم نیاوردم، ولی «هم…» را که خواندم، نتوانستم کامنت نگذارم! :))
      خسته هم نباشید. 🌼

    2. درود و مهر،
      استاد جان، در رابطه با مورد نهم از لیست کارهای نیکتون:
      دَتلَریز داغلارا، تاشلارا گئدسینلَر
      با احترام‌.

    3. پسندیدم:
      -خرید ماژیک ( من را با لوازم‌تحریر می‌توان ورشکست کرد)
      -نمی‌شود که بگویم غصه نخورید. غصه خوردن هم یکی از خوراکی‌های زندگیست. اما می‌توانم بگویم زیاد غصه نخورید. شما تنها نیستید. رفقای جانی زیادی دارید.🫰🏻
      -عزت‌نفسی که وامدار پایبندی بر تصمیمات سخت است. آورین.
      -ریشخند فلاک مردم سواران. من هم . من هم.
      -بخش بایگانی عالی بود. هم ما لذت بردیم هم، شمااا. سپاس.
      -این بود پاره‌هایی از تپش آباد قلبم. زیبا بود و زنده.
      – و آخرین جمله که دیگر شده‌ است امضای گزارش‌هایتان. ما آیندگانیم. ✌🏻

  61. گزار نیک:
    1- کارگاه اعتبارسنجی و بهبود کیفیت را برای دانشجویان کارشناسی‌ارشدم برگزار کردم.
    2- کمی روی تمرین کاریکلماتور کار کردم.
    3- جزء 23 قرآن را برای شادی رو ح شهید محمدحسین سودی خواندم.
    4- در بخشی از وبینار نویسنده‌ساز حضور یافتم.
    5- با مراجعم جلسه آنلاین داشتم.
    6- گاه‌شمار نوشتم.

  62. گزارش نیک ۲۴ خرداد:
    ۱. سه صفحه آزادنویسی انجام دادم.
    ۲. ورزش کردم.
    ۳. فصل هشتم تفکر نقاد تمام رفت. در این فصل به شواهدی پرداخته بود که به عنوان دلایلِ مدعا می‌آورند و از چگونگی ارزیابی شواهد گفته بود.

  63. صفحات صبحگاهی‌ام را دلچسب نوشتم و غرق لذت شدم از توانایی نوشتن، قدردان دستانم.
    دوستی قدیمی تماس گرفت. دیدن نام او روی صفحه مرا به وجد آورد. گفت که فردا به اصفهان می‌آید تا دیدارها تازه شود.
    تا ظهر کارهای آشپزی و سر و سامان‌دادن به امور خانه وقتم را گرفت. کار نیک می‌دانمش یا نه، مهم نیست، اما کاری ضروری است.
    از صبح دلشوره و نگرانی به من آویزان شده بود. آزادنویسی حالم را بهتر کرد و بعد از آن مراقبه.
    توپک‌های خرمایی برای دخترم ساختم و پرداختم که از مادری‌ام کم نگذاشته باشم. او را با اتومبیلی که صدای جیرجیرک می‌داد به کلاس بسکتبال بردم. اتومبیلی که ارث پدر است و زیر دست نوهٔ جوان، دارد به قراضه‌ای بی‌فایده تبدیل می‌شود. گاهی هم سهمی از آن به من می‌رسد.
    دخترم که رفت، من هم کمی در خیابان پرسه زدم. گرمای هوا زورش بیشتر بود، برگشتم. خواندن گزینهٔ بهتری بود. «نوشتن خلاق» را خواندم تا دخترم آمد و به خانه رفتیم.
    مطلبی در کانالم هوا کردم.

  64. خیلی معمولی

    امروز را با کتاب‌ها و نوشته‌هایم گذراندم.
    در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم، آشپزی کردم، ظرف‌ها و لباس‌ها را شستم، پیاده‌روی کردم و ساعتی را به موسیقی سپردم.
    روزِ اتفاق‌های بزرگ نبود؛ روزِ زندگی بود، با همهٔ سادگیِ دلنشینش.
    خوشحالم که امروز دلی را نشکستم و رنجی بر دل کسی ننشاندم.
    در میان این همه، بارها به زندگی فکر کردم؛ به این‌که چگونه آرام و بی‌صدا از میان روزهایمان عبور می‌کند. و از خودم پرسیدم: آیا به اندازهٔ کافی سپاسگزار آنچه دارم هستم؟
    شاید بعضی روزها قرار نیست چیزی به ما اضافه کنند؛ فقط یادمان بیاورند که چه چیزهایی را از پیش داشته‌ایم.

    https://t.me/NajmehFatehi

  65. امروز چشم‌ام که به چشم خورشید افتاد، شعر بودم. روزم با گنجورگردی شروع شد.
    آرزوی من از جهان غم تست
    هیچ کس را چنین هوس باشد؟

    پیش تو چون سخن ز من گویند
    گوئی از خشم کوچه‌کَس* باشد

    برخوردم به کوچه‌کس که دنبالش کردم که نتیجه‌ و نمونه‌ای نداشت. حتا مطمئن نیستم درست خانده‌بتشمش. به‌نظر می‌رسد «کوچه‌کس» معادل «هرکس، ناکس و…» به معنی بی‌ارزش و اعتبار است. راستی این شعر از جمال‌الدین عبدالرزاق است
    ادامه‌ی روز درمان زانو را در فیزیوتراپی داشتم. رفتم حوالی نقش‌جهان. این هفته مقاله‌ام مقبره‌ی« میر عماد حسنی» خطاط معروف دوره‌ی شاه‌عباس است.
    اامروز هم قدری سایتم را روفت‌وروب کردم. تا جایی که عقلم می‌رسید، شسته‌رفته شد.
    انتشار یادداشت روزانه. باز هم شعر خلندم، شعر خاندم.
    الگوی پیرهن دکلته کشیدم. به همه‌ی اینها آشوزی و نظافت و بچه‌داری و کاس زبان کنار دخترها هم اضافه کنید.
    پیش از خاب داستانی که استاد پیشنهاد دادند را می‌خانم.
    شب بخیر

  66. ۱.ببداری ۵ صبح و نوشتن صفحات صبحگاهی
    ۲. مدیتیشن صبحگاهی
    ۳. جلسه ۶ صبح گروه بی‌پایان استاد علوی
    ۴. ساعت ۷ صبح وویس سندی مومنی در مورد جلسه‌ی نقد دیشب و تشکر از شرکت فعالم و سپاسگزاری استادش و دعوت همیشگی ام به جلسات نقد دانشگاهی و حسن ختام آن به من اختصاص یافتن
    و تاکید بر این نکته که « دارایی عمده و با ارزش آدم‌ها دوستان‌شان هستند.» و پست کردن وویس داده شده در گروه بله ام جهت قدردانی.
    ۵. نوشتن بخش ۴۷ زندگی‌نامه « مادرم پیش از من» و ارسال در کانالم
    ۶. رفتن به پیاده‌روی یک‌ساعته و نیمی و کمی خرید
    ۷. ارسال وویس تعلل و تعلل و تکرار در کانالم
    ۸. تثبیت ۵ ـ۴ جلسه کوچینگ آموزشی با یک دانشجوی ارشد کوچینگ کسب و کار دانشگاه تهران
    ۹ . حدود ۳۷ دقیقه مشاوره دادن به یک دوست خوب سمانه جان
    ۱۰. وبیکار الهه
    ۱۱. نویسنده ساز
    ۱۲. شرکت در وبینار رقص فاطمه یاوری
    ۱۳. وبینار محمد شاهان کمالی
    ۱۴. نوشتن یک ساعت یادداشت روزانه
    ۱۵. مشاوره دادن به یک دوست دیگر
    ۱۶. ویرایش مادرم پیش از من جهت انتشار
    ۱۷. تکمیل مقاله سایتم برای انتشار فردا
    ۱۸ یک ساعت دولینگوی ترکی استانبولی
    ۱۹. خواندن نیم‌ساعت کتاب شعر ستاره در شن میرزا آقا عسکری (مانی) و لذت بردن و ایجاد حال خوب
    ۲۰. پنج کاریکلماتور نوشتن
    مثل لیست گزارش روزانه ام شد با خجالت بسیار .
    شاید چون بسیار خسته و خوابالودم بسیار. از پنج صبح بیدار و در فعالیت بودم بسیار. شرمنده شدم اکنون بسیار.

  67. که تو از ازل غمگین بودی، خنده غمگین ترت می کند.
    که تو از ازل تنها بودی، خنده تنهاترت می کند.
    آن که چون من با دردی ژرف به زمین آمده باشد،
    با خنده خوشبخت نمی شود.” بختیار علی”

    امروز بعد از اینکه به خانه رسیدم، در تنهایی پایین ترین مود را سپری کردم. فردا هم روزی دیگر است…

  68. ۲۴ خرداد
    ۱. حجم زیادی از حال امروزم،سنگین بود.
    ۲. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۳. کم انرژی و بی‌حالی در محل کار ادامه داشت. زودتر از موعد همیشگی به خانه آمدم.
    ۴. بعدازظهر حسابی خابیدم. اندکی بهتر شدم.
    ۵. ورزش کردم و حمام رفتم.
    ۵. جزوه دوره نویسندگی خلاق را مرور کردم.
    ۶. در مورد حالم و علتهای احتمالی نوشتم. اما قانع نشدم.
    ۷. از خودم شاکی بودم که چرا لینک کارگاه و تمرینات کاریکلماتور ۲ را ذخیره نکرده،حذف کردم.😔😔

  69. راستش یه بار نوشتم و پاک شد😭 امروز مهمون داشتم و خیلی خسته شدم. کار زیادی هم نکردم. اما صفحات صبحگاهی نوشتم. کمی مطالعه کردم. یه کتاب بد خوندم که اسمش رو یادم نیست😁
    برای گروه لحظه نویسی تمرین فرستادم و تمرینات دیروز رو خوندم که خیلی جالب بود. تمرین دیروز این بود که یه معرفی‌نامه از خودمون بنویسیم. این تمرین به ظاهر ساده‌ست اما واقعا سخته. ولی خیلی تاثیر گذاره
    بقیه روز هم همون طور که گفتم، مهمون داشتم و نتونستم کاری کنم. اینم لینک کانالم که همراهی شما دوستان عزیز باعث خوشحالیم میشه 🤗🤗

    تلگرام: https://t.me/giyabanb
    لینک سایت:
    https://giyabandebrahimzadeh.ir

  70. – بازنویس تمرین‌های اول و دوم را تمام کردم.
    – هرچه فکرِ تمرینِ سوم در زد، در را باز نکردم. هنوز پشت در است.
    – در نبرد با یک ساس، زخمی شدم. آخرش نیروی کُمکی به دادم رسید.
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم.
    – جزوه‌ی سومین جلسه‌ی نویسندگی خلاق را خواندم.
    – یک هفته است می‌خواهم کتاب «مسافرنامه» را بخوانم. با اینکه از کتاب‌های صوتی خوشم نمی‌آید، چون سرم شلوغ بود گفتم حین انجام کارهایم بشنومش. چه ناشایست!
    پنج دقیقه گوش دادم.
    نه. خیر! خیر.
    حرصم گرفت اصلا! قطعش کردم.
    بعضی کتاب‌ها را اگر چاره‌ای نباشد و فلان شاید. این از آنها نبود.
    برای من این‌گونه است.
    – از کتاب «تحلیل گفتمان کاربردی» فصل «استعاره» را خواندم.
    – چند صفحه از «سازه‌های نوشتن» را خواندم، در مورد «رستاخیز کلمات». به «نظریه‌ی اطلاع» و مسئله‌ی «آشنایی‌زدایی» اشاره داشت. در کتاب «نویسندگی خلاق» و یکی از ویدئوهای یوتیوبِ مدرسه‌ی نویسندگی هم با این نظریه برخورد کرده بودم. بنابراین گفتم نگاهی هم به خودِ خطابه‌ی ابوالحسن نجفی که این نظریه را ارائه داده بیندازم. یادم نبود در ماهنامه‌ی «کارنامه» چاپ شده. کلیک که کردم و جلدِ کارنامه را دیدم، یاد مادرم افتادم. یاد مؤسسه‌ی کارنامه، برگ‌های کاهیِ ماهنامه‌هایش، استادها و دوستان مادرم مثل محمدعلی و آبکنار، متنی که مادرم در ماهنامه‌ی شماره‌ی ۴۵ درمورد داستانی نوشته بود، «اردک‌های جسور» و داستان‌کوتاه مادرم در آن مجموعه،… افسوس که کلاس‌های نویسندگی و کارگاه‌های داستان‌نویسی‌شان بیابان شده…
    و درود بر آقای کلانتری که به عبارتی شده یگانه ستونِ دوره و کارگاه‌های نویسندگی در ایران!
    مطلب را نخواندم.
    – تعادل. تعادل را چرا نمی‌توانم؟! افراط و تفریط، افراط و تفریط.
    – کَمَکی در خود گوریده‌ام. مغزم می‌خارد. شک می‌کنم. قفل می‌شوم. آنوقت به کلیدی که دستم است نگاه می‌کنم، بعد پرتش می‌کنم توی آب. غرق شدنش را تماشا می‌کنم. می‌خَرامد تهِ آب. از همان بیرونِ آب دست دراز می‌کنم تا برش دارم و تعجب هم می‌کنم که چرا دستم بهش نمی‌رسد. بعد به جای اینکه شیرجه بزنم درون آب، سیگاری آتش می‌زنم.

  71. ۱.با بانوی کتاب«دل ما» همراهی کردم که این عشق به کجا می‌رسد؟
    ۲.درگیر نوشتن بودم همش امروز.
    ۳.تماسی که منتظرش بودم نیامد و ماسیدم. بله حوالی پنج.
    ۴.یک چیزهایی این طرف و آنطرف نوشتم.
    ۵.در وبینار نویسنده ساز که بودم همش فکر می‌کردم عبید زاکانی را از ادبیات فارسی مدرسه خیلی می‌شناختم بعدش چه شد بین ما؟ دیگر سراغش را نگرفتم.
    ۶.دروغ نگویم تمرکز تماشای فیلم و سریال ندارم. به اخبار متمایلم بعد هم جمنای.
    (امروز قادر مطلقی ام که جهان آرامشم را بهم می‌زند)

    این هم رسانه شخصی من در بیوی کانال، لینک دسترسی به افکار رمانسم هم قابل رویت است.
    https://t.me/setabdi

  72. امروز حلزون مثل من حوصله نداره. کِشششس اومده رو زمین.
    ۱. رفتم آزمایشگاه. چون میوه خوردم شب و صبح ازم آزمایش نگرفتن و فردا صبح دوباره باید برم تو این شرجی تو این گرما. ولی کلی سالمند با نمک دیدم‌ اونجا. پست و روزگفتار کانالمم طبق دیده‌هام نوشتم.
    ۲. وبینار نویسنده‌ساز، وبینار رقص و وبینار کمالی رو شرکت کردم. هر سه‌تاش عالی بود.
    ۳. دست کشیدم و خورشید. مدل‌های مختلف.
    ۴. آنای عزیزم کمکم کرد از سایت‌ساختن سر در بیارم. یکم باهاش ور رفتم و یه چیزایی یاد گرفتم. خیلی کیف داد. مرسی آنای من😍

  73. امروز ساعت یک ربع به هفت از خواب بیدار شدم. با نوشتن صفحات صبحگاهی روز خود را آغاز کردم.
    برای رفتن به محل کار آماده شدم.
    در محل کار خرده‌عادت جدیدی برای خودم تعریف کردم: این که در لابه‌لای کار، هرجا که اندکی وقت پیدا می کنم، در حد یک جمله یا یک دقیقه بنویسم. ترجیحاً به گونه ای که جمله در همان لحظه شکل بگیرد و فکر آماده و پخته‌شده‌ای که از قبل در سر-اَم بوده، نباشد.
    پس از اتمام ساعت کاری، که البته بیشتر از حالت معمول لازم شد بمانیم، به پارک نزدیک همان جا رفتم. در پارک یک آهنگ گوش دادم.
    بعد از رسیدن به خانه، پنجاه کلمه و هزار کلمه‌ی روزانه‌ام را نوشتم.
    پنجاه کلمه نویسی در عمل به ۱۶۷ یا ۱۶۸ کلمه منجر شد و هزار کلمه نویسی به ۱۲۱۴ کلمه رسید. یعنی ناخواسته ۲۱۴ کلمه از مرز هزار کلمه عبور نمودم.
    چند روز است که کتابی را روی میز خود گذاشته ام اما هنوز نتوانسته‌ام آنطور که باید روی آن وقت بگذارم. امروز موقع رفتن به محل کار نیز چشم‌ام به کتاب جنایت و مکافات که در قفسه‌ی کتابخانه‌ی اتاق بود افتاد، و حیفی ام آمد که چرا این قدر کم کتاب می‌خوانم؟ مخصوصاً این چند روز گذشته. این دو هفته ‌ی اخیر به طور کلی.

  74. گزارش نیک: (1405.3.24)
    1. سلام… سلام… صبح بخیری به خودم گفتم و با نماز صبح و بعدش خوندن 30 صفحه از شب هول، روزمو شروع کردم و خیلی چیزا دارم یاد میگیرم با خوندنش به خصوص در مورد تاریخ و جغرافیای ایران و عقایدشون. دیروز استاد داشت تعریف میکرد که کسی ازشون خواسته بود که یه کتاب تاریخ ایران کامل که ساده هم باشه بهش معرفی کنن و استاد جز معرفیِ تاریخ کلاس پنجم راهی نداشتن. اما گفتن که برای خوندن و دونستنِ تاریخ ایران نیاز نیست کتابی با عنوان تاریخ ایران خونده بشه بلکه تو همین کتابایی که میخونیم مثل همین شب هول با تاریخ کشورمون به نحوی آشنا میشیم. و من اینو دارم با خوندنش تجربه میکنم و لذتشو میبرم.
    2. صبحونمو که خوردم، بعد از حرکات کششی و قدم زدن تو خونه، ساعت 9 کلاس ورزش تخصصی داشتیم که با توپ و استپ کار کردیم و کلی بدنو خسته کردیم و دوش لازم شدیم دوباره، اونم تو این گرما تو این شرجییی :)))
    3. دوش که گرفتم، نشستم پای نوشتنِ آزادنویسی.
    4. میوه جان‌هام رو نوش‌جان کردم و روزگفتارمو ضبط کردم ولی منتشر نکردم اون لحظه، چون سرعت نت پایین بود :((
    5. نماز رو خوندم و بعد روزگفتارای دوستامو گوش کردم. و دوباره برای هوا کردن روزگفتار خودم تلاش کردم و نشد 😑 و من اینگونه شد که عطایش را به لقایش بخشیدم.
    6. نهار رو بر بدن زدم و بعد قهوه‌‌ی ماگی با زعفران دمیده بودم که نوش کردم به سلامتیِ همه‌تون.
    7. ساعت 3 و 20 دقیقه بود که با «فاطمه یاوری قشنگم» حرف زدیم و قرار مدارامونو برا ایستگاه رقص گذاشتیم.
    8. وبیکار «الهه علیزاده جانم» رو شرکت کردم و کلی در مورد واقعیت داریم یاد میگیریم و مغزمون اونجور که اوایل میسوخت دیگه نمیسوزه و فعلا داره کار میکنه. در آخر جلسه هم مهمان امروز «مبینا ملایی جانم» بود که در مورد ترجمه حرف زدیم.
    9. وسط وبیکار با تلاشِ فراوان، درنهایت روزگفتارمو تو کانال تلگرامم هوا کردم و این پیروزی به دلم نشست و گفتم اوس.
    10. وبینار نویسنده‌ساز «استاد شاهین» رو شرکت کردم و استاد از عبید زاکانی برامون خوندن.
    11. ساعت 6 فلفور از وبینار بیرون اومدم و وارد کلاس یوگا شدم و کلی حرکات کششی و در انتها مدیتیشن داشتیم با «مانترای شفا» و عالی بود.
    12. خسته بودم و به فاطمه پیام دادم میشه نیام ایستگاه رقص ولی وسوسه شدم و رفتم(درسته جلو دوربین نرفتم ولی رقص برجا بود و اونجام جنب‌وجوش داشتم با آهنگای جمیل بایرامی و آغاسی. 💃)
    13. نمازمو خوندم و پیاده‌روی کردم.
    14. شام بر بدن زدم و برنامه‌ی فردا رو نوشتم و یادم افتاد فردا وقتِ دندونپزشکی دارم. 😑
    15. چند تا طرح از Pinterest درآوردم که یکیشونو میخوام بِکِشم و درمورد یکی دیگه‌شون میخوام بنویسم.
    16. درنهایت دارم گزارش نیک مینویسم که تو سایت هوا کنم و بعد طبق روال همیشه مسواک بزنم و بخوابم ولی امشب حوصله‌ی روتین پوستی ندارم، پس بیخیال. همیشه که نمیشه کامل به کارا رسید. چه خبره مگه؟ والاااا. شب بخیر

  75. ۱. سپیده‌ی صبح چشمانم را می‌زند. دو تا جلسه دارم. سرسری صبحانه می‌خورم.

    ۲. اسنپ دقیقه‌ی نود زنگ می‌زند ماشین خراب است.

    ۳. تاکسی زرد جلوی پایم ترمز می‌کند. بوق می‌زند، سه بار.‌ سوار می‌شوم. ماشین تپ تپ می‌کند. پیرمرد با فندک نقره‌ای سیگار روشن می‌کند و دودش را حلقه حلقه فوت می‌کند توی هوا. حواسش پرت می‌شود. دوربرگردان را اشتباه می‌رود. قطره‌های عرق از روی پیشانی‌اش سُر می‌خورند و تا گوشه‌ی چشمش پایین می‌آید. هول می‌شود. سکوت می‌کنم.‌

    ۴. راهرو دادگاه خیلی شلوغ است. حالا ده دقیقه مانده به جلسه. روی صندلی می‌نشینم و چشم‌هایم را می‌بندم.

    ۵. صدای شکستن غرورش را می‌شنوم. مردی که زنش می‌گوید تو نمی‌توانی حضانت پسرمان را بر عهده بگیری چون پولی نداری.

    ۶. عقربه‌های ساعت روی ده می‌چرخند. جلسه بعدی شروع می‌شود. زن گریه می‌کند. مرد از سادگی زن سوء استفاده کرده و دو دانگ مشاع خانه را با وکالت بلاعزل به نام خودش منتقل کرده است. متن وکالت‌نامه را می‌خوانم. « ….اقدام و امضای وی به منزله‌ی اقدام و امضای موکل نافذ و قانونی است و این سند رسمی در نفس وکالت موثر است.»

    ۷. صلات ظهر به خانه بر می‌گردم. گرما از پشت شیشه‌های سرتاسری اتاق سُر می‌خورد روی دیوار و پخش می‌شود روی صورتم. پرده را می‌کشم.

    ۸. کتاب‌های روی میزم را مرتب می‌کنم. چند صفحه دفتر شعر فروغ را می‌خوانم.

    ۹. تلفنم زنگ می‌زند. مردی که چهار سال زنش خانه را ترک کرده است و حالا می‌خواهد گواهی ازدواج مجدد بگیرد.

    ۱۰. ساعت پنج عصر وبینار نویسنده ساز با صدای شماعی‌زاده شروع می‌شود. استاد غزلیاتی از «کلیات عبید زاکانی» می‌خواند و بر اهمیت شعر کهن بر نثرنویسی تأکید می‌کند.

    ۱۱. ابلاغیه را باز می‌کنم. رأی به نفع موکلم صادر شده است. جمعه‌ها می‌تواند دو ساعت بیشتر فرزند دو ساله‌اش را ببیند.

    ۱۲. گوشی را بیرون از اتاقم می‌گذارم. دیگر نمی‌خواهم چیزی بشنوم. می‌خوابم.

    https://t.me/soraya_ahmadiani_132.

  76. ۱- استعاره‌ی فیلم باکره واقعن جالب بود. اما این مدلی که استاد تعریف می‌کنند تنگ‌بودگی فیلم را لکه‌دار نمی‌‌کند، فقط انگار دختر را با مادر و خواهرت می‌فرستی حمام که مطمئن شوی عیب و ایرادی ندارد، بعد با آگاهی می‌نشینی فیلم را می‌بینی.

    ۲- چرا وقتی مریض بودم این همه نوشتم اما وقتی بهبودی حاصل شد نگفتم؟ جدن عاشق سلامتی‌ام و می‌کوشم با رفتارها یا عادت‌های غلط آن را خدشه‌دار نکنم.

    ۳- یک نامه‌ی اداری نوشتم؛ از همان‌هایی که کلمات این‌چنینی دارند: احتراماً، اینجانب، لذا، به منظور، مبذول فرمایید. آنقدر از این نامه‌ها نوشته‌ام که می‌توانم عریضه‌نویس جلوی دادگستری‌ها شوم.

    ۴- با بچه گربه‌ای که هنوز اسم ندارد اما مشخص شده که دختر است ور رفتم، خیلی خواستنی است.

    ۵- دائم قربانِ دست‌و‌پای بلورین این بچه‌ی تازه متولدشده می‌روم، به نظرم خوشگل شده است. شاید هم من فکر می‌کنم خوشگل است.

    «الهی شکرت»

  77. شوخیَکی:

    اگر از این متن ساده بگذرید، نفرین میکنم اولین جرعه ابی که مینوشید در گلویتان بپرد و سرفه کنید .
    اخر حیف نیست وقتی قرار است یکی از مشکلات بزرگتان راحل کنم و به شما لطف کنم شما ساده بگذرید و توجه نکنید ؟.
    بمانید و بخوانید ضرر نمیکنید .

    خب جانم بگوید برایتان این فکر ناب و این ایده زمانی شروع شد که
    در یکی از کلاس های نویسنده سازی فهمیدم چقدر نیاز دارید به بازخورد استادتان .
    یعنی بزرگوار محمد کاظم شاهرخ شاهین کلانتری جان .

    بچه ها دوست دارند استادشان بخواند تک تک نوشته هاشان ولی مگر استاد خودش زندگی ندارد آنها هم عجب توقعاتی دارند .

    ایشان دوتا چشم دارد دوتا دیگر قرض کرده است.
    اگر ۶ تا دیگر هم قرض کند ، باز هم نمی شود تک تک نوشته هاتان را بخواند.

    اگر کل روز بیکار باشد زندگی هم نداشته باشد به خوراک خواب و دیگر کارها از جمله حلزون کشیدن ،درس دادن ها ،وبینار و کتاب و … نیاز نداشته باشد بازم نمی‌شود .

    اما از طرفی هم دلم برای شما سوخت .
    فکری به سرم زد .
    دیدم من که همیشه دست لطفم بر سر دیگران بوده ، باید برای این بچه های قلم گیرو ،کاغذ به دست کاری کنم تا شاد شوند.

    همین اول هم گفته باشم نیازی به تشکر و دست بوسی نیست.
    من برای رضای خدا این کار را می‌کنم من
    همیشه به فکر دیگران هستم چه کنم مهربانم و لطیفم دست خودم نیست .

    در نتیجه تصمیم گرفتم به بچه‌های مدرسه‌مان ، به هر کدام استادی جداگانه بدهم.
    به این شکل همه شاد میشوند هم محمد کاظم شاهرخ شاهین کلانتری جان هم بچه نویسنده هامان .

    اولین فکری در باره‌ی اجرای این طرح به سرم زد این بود که بزرگوار را در دستگاه کپی بندازیم به تعداد مورد نیاز کپی کنیم خیلی راحت و بدون دردسر.

    البته بعد فهمیدم که احتمال ضعیفی وجود دارد که استاد گرامی از دست برود.
    و از آنجا که مسئله مهمی است نباید ریسک کرد . پس این روش مناسبی نبود .
    دیگر چه کار میشود کرد؟
    آهان
    چطور است تکه تکه اش کنم ؟ این خوب است ‌.
    اما نه، نه نمی‌شود مسائلی مطرح است از جمله چاقوهایم به اندازه کافی تیز نیست و ممکن است استاد دچار کم خونی شود درضمن ریختو پاش هم می‌شود.
    خب
    اگر بدزدیمش ، وادارش کنیم تمام متن هارو بخواند چه ؟ نه ممکن است کمی احساس خطر کند و نتواند به خوبی تمرکز کند و آنطور که باید نظر دهد . کیفیت کار پایین می آید.

    گربه اش را بدزدم سپس تهدیدش کنم چه ؟ .
    با چه؟ با گربه اش ؟ نه نه میانه ام با گربه ها شکرآب است اصلا جالب نمی شود .
    در میان افکارم گرفتار بودم که درمان دردتان را یافتم.

    من یک ربات به نام محمد کاظم شاهین شاهرخ ‌کلانتری ساختم
    رباتی که شب و روز تمام متن هایتان را می‌خواند و بازخورد می‌دهد
    گازخورد هم ندارد
    میتوانید یکی بخرید و در اتاقتان بگذارید . بله درست خواندید یکی بخرید به هرحال زحمت کشیدیم اینجا مفتو مجانی که نمی شود .
    البته به شما که عزیزانم هستید تخفیف هم می‌دهم دیگر چه از این بهتر ؟.

    درضمن استادهم می‌توانند خرید کنند حتماکه نیازشان می‌شود.
    برای وقت هایی که حوصله ندارند با جماعت دم خور شوند یا می‌خواهند بیشتر در رخت خواب باشند .
    و چون استاد در ساخت این ربات الهام بخش بودند یک هدیه برای خرید را تحت عنوان یکی بخر دوتا ببر را
    در اختیارشان می‌گذارم .

    1. عزیزم از کجا می‌تونیم سفارش بدیم این رباتِ « [م.ک] ش (ش) ک » رو؟ 🙂 😂

  78. – بالاخره شروع کردم به نوشتن گزارش نیک. چه کاری از این نیک‌تر.
    – طرح جلد “تنها نیستم” را تمام کردم. راضی‌ام از نتیجه، وقتی مطمئن باشم راضی‌‌ام، کار تمام است.
    – این چند روز کسالت، روزنگاری‌هایم را عقب انداخته بود. به روزش کردم. نوشتن روزنگاری‌های عقب افتاده لامصب مثل دیازپام ده کار می‌کند.
    – قرص‌هایم را سر وقت خوردم. چه دستاوردی. برای منِ فراموشکار که مثل صعود به فینال جام جهانی ‌است. جام جهانی هم شروع شده. امشب آلمان با کوروسائو بازی دارد. کوروسائو؟ تا الان کجا بوده. کجای دنیاست؟
    – پوسترها و پلات‌های تاریخ گذشته را فرستادم ببرند هنرجوهای خوشنویسی جای کاغذ تمرین استفاده کنند. نذر روغن ریخته برای امامزاده کار نیک محسوب می‌شود؟
    – خواب عمیق، خواب خیلی عمیق. کار نیکِ خداست در حق بنده.

    این هم کانال هفته‌ها به روز نشده‌ام که قرار است به روز شود زود.
    https://t.me/Meysammaghsoodi

  79. روز خود را بسیار خاکی و دلچروک شروع کردم. گرد و خاکی بود چون عضوی از خانواده ساعت شش صبح مشغول خالی کردن آشپزخانه بود تا مرتبش کند(مادر نبود یکی دیگر) و دلچروک بودم چون گزارش دیروزم نمی‌دانم چرا ثبت نشد یا تایید نشد و حالم هنوز هم بابتش گرفته.
    همیشه می‌دانستم هیجانی و زودرنجم ولی امروز دیگر بهم ثابت شد از بچه دوازده ساله هم نابالغ‌ترم و جدا لازم است زودتر چاره‌ای پیدا کنم. استاد در این مورد یک مقدار نصیحت برایم مفید است اگر برایتان ارزشش را داشت کمی غر هم کافیست چون تاثیر حرف شما برای من مثل تاثیر حرف معلم روی دانش آموز کلاس اول است.
    رفتم به انجمن ادبی. کاش نمی‌رفتم. خیلی بد بود. البته خوبی‌اش این بود که پایم را برای کنترل هیجان و زودرنجی‌ام روی گاز گذاشتم و البته تحمل اشتباه را هم کنار گذاشتم و فکری به حال پیدا کردن انجمن‌های دیگر کردم. شاید جمعی هم‌فکرتر و مناسب‌تر پیدا کنم.(این انجمن هم کامل کنار نمی‌گذارم. نظر افرادی کاملا متفاوت در فکر و باور و رفتار و نظرو سلیقه و همه چیز هم سودمندی خودش را دارد لابد )
    راستی استاد در مورد آن آقا سهراب که کراش مادر غلامتان بود جست و جویی کردم از سر کنجکاوی. باده جان راست می‌گفت یک حرفی زد در مایه‌های اینکه آقا سهراب ارزش کراش مادر شدن را ندارد. شاید غیبت باشد شاید هم نه ولی من هم خوشم نیامد. فکر می‌کنم مادرتان زیادی مهربان است.
    الآن بسیار لجم گرفته و می‌خواهم سه داستان نیمه تمامی که دارم را تمام کنم. این هم مزیت دیگری از رفتن به آن انجمن ادبی عتیقه.
    بدی امروز این بود که به وبینار نرسیدم. چون دو انجمن با هم تداخل داشتند. نیکش آنجاست که قدر نویسنده‌ساز را الآن بیشتر می‌دانم.
    امروز «غرغرو و مارتین هایدگر» را خواندم. اَه! کی کودک نویس برگزار می‌کنید پس؟
    استاد می‌شود در نویسنده ساز بیشتر کار نقد داستان انجام بدهید یا در مورد داستان حرف بزنید؟ مثل آن روز که در مورد داستان سیا و آن پاها و زیر میز حرف زدید؟
    راستی آن یارو سید که کراشم بود(می‌گویم سید چون سبز می‌پوشید نه اینکه مذهبی باشد یا حتی سید باشد) از سرم خشک شد و افتاد و پودر شد و گم شد! این هم نیکی دیگری از امروز.
    دیگر چیزی یادم نیست. خیلی لجم گرفته است. می‌روم یک مقدار با موزیخ منصور خودم را کش بدهم و بعد هم بروم داستانم را تمام کنم.( مگر لج‌گرفتگی به داد این سه داستان بی‌نوا می‌رسید).

  80. ۱. چهار بیدار شدم و طوطو را هم بیداراندم. سرش را نمی‌خاست از پر درآورد. سیب گذاشتم انگیزه شود. بعد آوردمش جای خودم تا از پنجره بیرون را دید بزند و سرحال شود. در حالی که خودم نشستم به نیچه‌خانی. حالا بدبخت سرحال شده جیغ می‌زند. نازش که می‌کنم صدا می‌کند‌، می‌ترسم بقیه بیدار شوند. دوباره خاباندمش و صدای عصبانیتش را هم شنیدم. سرِ آینه‌اش در می‌آورد. بعدش خودم دو ساعتی خابیدم.
    ۲. خابِ جزیره‌ای را دیدم که با هم‌رزمانم به آن رفته بودیم. محاصره شدیم و می‌خاستند بکشندمان. بعدش دیدم یکی از دوستانم از اردوگاهِ دشمن غذا می‌آورد(همیشه پای یک غذا درمیان است.)، به من گفت برو حواسشان نیست. من هم خر شدم رفتم. بعد بهم خیانت کرد و فهمیدم جاسوس بوده. وقتی رفت یاروی دشمن گفت می‌کشندش، دلم کلی خنک شد.
    چون از این‌ها خاب‌ها می‌دوستم خوشحالم با خاب‌نگاری یادم می‌ماندشان.
    ۳. ورزشی پاره‌کننده داشتم در حالی که دختر خاله‌ام نون پنیر گوجه خیار می‌خورد‌.(نقطه ضعفم) اما دستم به مچِ پا رسید. پس می‌ارزید‌. بعدش بهم نون پنیر گوجه خیار دادند. رشوه‌ی خوبی‌ست. از چلو کباب هم چلو کباب‌تر است.
    موزیک ویدیوی لیدی گاگا را هم آنجا دیدم. ندانم اسمش چیست ولی از فضا، خشم و دارکی‌اش خوشم آمد.
    ۴.به جاهای خوبِ نیچه رسیدم و کلی یادداشت برداشتم و نوشتم: «آنجایی که فرد به دنبال خوشبختی است، آدم نباید هیچ راهی را به عنوان طریق خوشبختی به او توصیه کند: چون خوشبختی فردی از قوانین ناشناخته خود آدم سرچشمه می‌گیرد، و توصیه از بیرون فقط می‌تواند مانع آن شود.»
    ۵. کلی آزادنویسی کردم و خالی شدم. همیشه در آزادنویسی‌هایم دعوا می‌کنم و جواب پس می‌دهم و آخرش اگر عمیق شود گریه‌ام می‌گیرد. غمم که خالی می‌شود نوشه‌هایم ته‌امیدی میابند.
    ۶. پنج دقه به چهار می‌خاستم برم سرزبان. یک لحظه حواسم به تلگرام رفت چهار شد و ظرفیت پر. پنج دقیقه‌ی چابکی بود.
    بعدش رفتم نویسنده‌ساز و بحثِ خوبی درباره‌ی برداشتِ حرف‌های طرف مقابل شدم. داشتم به خودم می‌فکریدم. کی‌ها حرفی را اشتباه نقل کردم؟ بیشتر مواقعی که می‌خاستم جواب پس دهم و حرفم را ثابت کنم که بیشتر حالم گرفته می‌شد از نقلِ ضعیفم. به اهمیتِ درست شنیدن هم فکریدم.
    ۷.پس از یک هفته رفتم ایستگاهِ رقصِ فاطمه یاوری. کلی انرژی می‌گیرم هربار. از بودن و رقصیدن در جمعِ بچه‌های نویسندگی. همیشه دومین بار به بعد آزادتر می‌رقصم و لحظاتی چنان در خودمم که وبینار را فراموش می‌کنم. امروز زهره، سحر و خانم یوسف‌زاده‌ را دیدم. اینکه هربار بچه‌های بیشتری را می‌بینم دوست‌داشتنی‌ست.
    ۸. قصد دارم زود بخابم.

  81. وزن داشتن یا نداشتن، مسئله این است؟
    -یک ساعتی خوابیدم بل‌که سردرد و گردن‌درد رها کند ما را.
    -با دو دقیقه تاخیر رفتم نویسنده‌ساز. بحثِ اصلی سرِ شعر بود. سرِ قدیم و جدیدش‌. سرِ بی‌وزن و با‌وزنش. سرِ این‌که کدام را بخوانیم و کدام را بنویسیم.
    شعرِ کهنِ قافیه‌دار، ساخته شده برای خواندن و  کِیف کردن. انگاری باید خواند و یاد گرفت، نه که عینَش را نوشت.
    خلاصه که جزوه‌ی پُرباری‌ست برای نوشتن. آموختنِ نوشتن.
    -«شب هول» را آغازیدم.
    -پرسه‌یی زدم تو سایت گنجور.
    -به کانال همسفران تلگرامی سر زدم.
    -قرصی انداختم بالا بل‌که معده‌درد هم رها کند ما را.
    -برگشتم به کودکی. سایه‌یی افتاده رو دیوار حیاط.‌ شبیه ستونی‌ست که شکم درآورده. یا شکمی که پا درآورده. یا توپی در بغلِ انسانی لاغر‌اندام. هر چی بود دوست نداشتم مانتوی مچاله‌ی روی طناب ببینمش.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  82. نیک گزارش

    -صبحانه‌ آبدوغ خیار خوردم با نان بربری.
    -باشگاه رفتم. فائزه مربیمان نیامد.رفته بود اندوسکوپی تا دکتر‌ دل و روده اش را دید بزند.
    -بجاش فرزانه‌‌‌ای آمد کشمان داد و رفت.
    -حال فائزه را که جویا شدم گفت دکترش پرهیز داده، از کوکو، کتلت و کافئین و هر چیز خوردنی که با ک شروع می‌شود.
    -عقبِ کاتالوگِ عرق‌کاسنی، آزادنویسی کردم .
    -از سه قطره‌خونِ هدایت، داش آکل را بازخاندم.
    چند مَثَل هم از قِبَلش کاویدم:
    ماست ها را کیسه کردن:حساب کار دست آمدن
    یا همان گرخیدن خودمان
    خاک در چشم کسی پاشیدن:گول زدن و فریب دادن
    دَقمَصه:‌ دردسر و مخمصمه
    -یک بچه کلاغ را با کمک مامان و الهه از چنگول هفت سامورایی‌ (گربه‌هایم)نجات دادم.
    -فیلم romancing stone را به پیشنهاد استاد در فیورت لیستم قرار دادم.

    https://t.me/redeaheste

  83. صبح با تمام نیروی نداشته ام خودم رو از تخت کندم. وقتی دیشب پاد از دستم افتاد و کارتریج اش به فنا رفت خمار بودم . حوصله بیرون رفتن نداشتم.بعد از صبحانه خودم رو با وعده و وعید راضی کردم و خودم رو به خیابون جمالزاده رسوندم و یه کارتریج خوردیم و برگشتم . وقتی طعم سالت توت فرنگی تمشک رو بالا می کشیدم دلم خواست به خواهرم زنگ بزنم و حال تخمک های فریز شده اش را که تازه در رحمش کاشته بود بپرسم اما سره بزنگاه پشیمون شدم و به مامانم زنگ زدم.
    اما تمام با نام امیدی از اخباری که شنیدم تمام شد . خواهرم باز هم ما امید شده بود .
    سرم رو به کتاب تعلیمات کریستال مورتی و سریال The fall گرم کردم. دخترم بهم گفت پریود شدم و طبق روال هر ماه به رضا زنگ زدم که سره راه کیک بخره تا جشن ماهانه دخترم رو بگیریم .
    داشت حالم خوب میشد.
    دلم خمام گرم می خواست . زیر دوش حمام تازه فهمیدم چقدر دلم برای ارومیه تنک شده.

  84. با اینکه قرص خواب خوردم ولی ساعت یک به بیچارگی خوابیدم و ساعت پنج بیدار شدم.
    باید هشت ساعت بخوابم ولی این بدن درد دست از سرم برنمی‌داره.
    خیلی کار داشتم. در حال حاضر خیلی خسته ام. ولی دوست دارم بنویسم.
    در وبینار هم شرکت کردم .
    روی زندگینامه کار می‌کنم. دست بر نمی‌دارم. خستگی هم مانع نوشتنم هم نمیشه.

      1. عزیزم🥹🥹 خدا به مامان گلت سلامتی بده. خانم جوریکی عزیز خوب باشید تا این بچه‌هم اینقدر نگرانتون نباشه.
        آنا درکت می‌کنم مامان من هم من رو پیر کرد اینقدر که به فکر خودش نیست.

  85. حلزون بسیار از خانه دور شده و راه درازی در پیش دارد.
    امروز صبحانه یک تخم‌مرغ آب‌پز و مقداری جودوسر پخته خوردم. من تا حد ممکن نون را حذف کرده‌ام. مخصوصن در صبحانه.
    امروز مأموریت نرفتم و نشستم، صورتجلسه کارگروه دیروز را تنظیم کردم. چند تا مجوز انتقال پسماند را نظر دادم و یک نامه برای صادرات پسماند نوشتم. ناخواسته در جلسه صنایع آلاینده شرکت کردم. یک نامه در خصوص نمونه‌برداری خاک پاسخ دادم. راجع به یک نشست تخصصی پسماندسوزی صحبت کردیم و چندتا کار دیگه.
    یک جمله برای واژه‌ی بیگانه‌وار نوشتم: “چه بی‌گانه‌وارم با چندگانه‌ی خویش در یگانه خویشتنم”.
    بعد دیدم، آقای کلانتری، کتاب خانم امیرشاهی را بارگذاری کردند؛ تا شروع وبینار چند صفحه‌ای ازش خاندم.
    وبینار هم مثل همیشه جالب بود. چندتا عکس هم از نسیم جان دیدیم.
    بعد هم ورزش کردم، نوع حرکات را بیشتر کردم و تکرارها را از 20 به 10 رساندم.
    مشغول صفحات اینترنتی شدم.
    کاش من هم کانالم فعال بود و می‌تونستم لینک بدهم. امیدوارم عادت نوشتن در کانال را بتونم به عادت‌هایم اضافه کنم.

  86. گزارش کار نیک فرح
    دیر بیدار شدم . مثل همیشه با خواب‌های تکه تکه.
    ساعت ۹ صبحانه با لیلا خوردم. چای هم لیلا دم کرده بود.
    امروز بی برکت بود تا آمدم چند ورق کتاب بخونم ساعت ۱۱ شد و اسنپ گرفتم.( پراید سفید )کولر نداشت خیس عرق، سر از خونه مادرم در آوردم. راه پر ترافیک بود یکساعت در راه بودم و تقریبن ۵ دقیقه به ۱۲ رسیدم. مادرم طبق معمول سرسجاده نیایش بود. غذاها را برایش گرم کردم سوپ و باقلی پلو با ماهیچه گوسفندی.
    کمی سالاد درست کردم. برایش یک سیب زرد پنبه‌ای و چند زردالو شیرین خرد کردم. کنار صندلی‌اش در حال گذاشتم. با هم نماز خوندیم.
    بعد هم ناهار خوردیم.
    یکربعی بافتنی کنارش بافتم. خونه را جمع و جور کردم.
    پیاده روی ( کار نیک در آفتاب سوزان تهران) در راه دوستم پروانه از شیراز زنگ زد. با او چند دقیقه‌ای مکالمه داشتم.‌
    از نان سحر چند نوع نان برای بچه‌ها خریدم. از همان جا اسنپ را برای آمدن به خونه گرفتم. کمی سرگیجه دارم بنظرم افتابزده و گرمازده شدم .
    اسنپ ( پژو پارس خاکستری )بود.
    خدا روشکر ماشین کولر داشت. و کولر را هم برای من تند کرد. که گفتم همان ملایم کافیه. شکرخدا کردم.
    بعد از ظهر در خانه چند لیوان آب و شربت سکنجبین خوردم. در تختم ولو شدم. با صدای جلسه دوم شعر ماهی و گوش دادن به آن خوابیدم. وسط خواب، دیدم معنی گوشه و کنایه را خوب با پوست و استخوان درک می‌کنم. چون یک عمر چهل ساله فامیل شوهر بهم تکه‌پرانی کردند.
    بعد ویس را خاموش کردم و تا ساعت چهار خوابیدم. عصرونه را با بچه‌هام کیک و دونات نان سحر خوردم، سرحال آمد.
    در وبینار سراسر غزل و شعر نویسنده ساز شاهین کلانتری شرکت کردم.
    عصر، روزانه نویسی و به روز کردن “کانال فرحنامه “را انجام دادم.
    کانال من که از ۲۰۱۶ این کانال داشتم، فقط برای دوست ناشنوایم دلنوشته و تکه‌های ادبی می‌نوشتم و حالا بعد از سالها از ۲۰۲۱ بخاطر مدرسه نویسندگی و فعال شدن درنوشتن هر روز انرا به روز میکنم.
    هر اتفاقی را در آن می‌نویسم، خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام. خاطرات خواستگارهایم ، خاطرات سه بار مهاجرتم به امریکا و ازدواجم.، خاطرات سفرهایم، خاطرات کودکی‌های فرزندانم، و مسائل روان‌شناختی کودکان و نوجوانان و مهم‌ترین از همه ، از زنده یاد پسرم علی که یک دنیا خاطره و بامزگی ازش دارم، نوشتم و می‌نویسم.
    کانال من عمومی بود از اولش. اینو بگم من مبتدی بودم در کار ارتباط با دیگران از طریق این رسانه. بعد هرکس اتفاقی به کانالم راه پیدا می‌کرد، من زود بلاکش میکردم. فکر میکردم یعنی که چی میان نوشته‌های منو! می‌خونن. بلاخره دخترم از تورنتو پیام داد یا کانال نزن، یا خصوصی‌اش کن یا بذار مردم بخونن. تکلیف ما رو روشن کن.
    کلاس ها و وبینار زبان آوران آن روزهای شاهین کلانتری منو جسور و شجاع کرد. و تا الان هر روز نوشتم. و از اینکه کسی متن‌های منو بخونه شرمنده نمیشم، بخونن منم مثل همه کامل نیستم. و دارم یادمی‌گیرم خوب بنویسم، و سبک خودم را پیداکنم. کتاب‌هایی که شاهین کلانتری میگه را یا صوتی با “پی‌دی‌اف‌”ش را می‌خوانم.

    https://t.me/Farah_Sedaghat
    خوب برم فیلم ببینم ، کتاب بخونم و رونویسی که دیروز انجام ندادم، را انجام بدم.

  87. روز من بسیار دلچسب شروع شد. بعد از بار سنگین آسیبی که در جنگ به ما وارد شد، تصمیم گرفتیم برای تغییر روحیه به مسافرت برویم. شاید از دیدگاه دیگران با وجود ضرری که به ما وارد شده، تصمیم اشتباهی باشد اما ما از شروع زندگی برای سفر پاکتی کنار گذاشتیم و به خودمان قول دادیم که برای هیچ امر دیگری از آن استفاده نکنیم. آنقدر خوشحال بودم که ۱۰ جمله کاریکلماتور امروزم از نظرم بسیار خلاق تر شده . امروز زودتر از خواب بیدار شدم و تا دم شدن چای، از سکوت استفاده کردم و نوشتم. به علت پایین آمدن نرخ سکه و ارز مشتری‌های بیشتری داشتم. قبل از شروع ترافیک به خانه برگشتم. بدهی‌هایم را پرداخت کردم ، خانه را مرتب کردم و برای خود دمنوش میوه دم کردم. از آنجاییکه وبینار نویسنده‌ساز گنجایش محدودی دارد، اولین نفر درست نیم ساعت قبل از شروع کلاس وارد اتاق شدم. من امروز لابه‌لای سختی‌های زندگی، خوشحالم.

  88. ۱.آماده کردن وعده‌ی‌ صبحانه:پنیر/گوجه/املت
    ۲.وعده‌ی ناهار:پلو،مرغ
    ۳.نصب کردن تابلوی جادوگر شهر از
    ۴.غذا دادن به پرندگان
    ۵.روشن کردن عود و حس کردم کل سرم از فکر و خیال خالی شده
    ۶.پوشیدن لباس هری پاتر
    ۷.مسواک زدن
    ۸.عبادت
    ۹.خواندن دو صفحه از قرآن و غزل حافظ
    ۱۰.افشان کردن موهایم و زدن گیره‌ی گل
    ۱۱.آرایش ملایم:ریمل رنگ صورتی/رژ لب بنفش کمرنگ براق/سرمه‌/خط چشم جادوگر شهر از
    ۱۲‌.افشان کردن موهایم
    ۱۳.شستن صورتم با فوم آلوئه ورا/زدن کرم گریپ فروت،حس شادی زیاد ویتامین سی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *