گزارش نیک ۵۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«گویم
او را به خود فشارم، بی‌تاب
گویم
لب بر لبش گذارم، پر شور
ترسم
چو دود گریزد
ترسم
دندان او، چو برف شود آب»

-فرخ تمیمی، سرزمین پاک

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

113 پاسخ

  1. روز واژه‌ام دندان درد است و به نمره‌ی روزم هفت دادم روز خوبی بود این گژارش را بر اساس وقایع امروزم نگاشتم واژه امروزم هول و ولا است.
    امروز هول ولای هفت قیامت گرفته بودم. دندانم درد می‌کرد و نوبت دندانپزشکی داشتم. از زمانی که به یاد دارم نام دندانپزشکی دلهره‌ام را زیاد می‌کند. وقتی وارد مطب دندانپزشکی می‌شوم بوی مخصوص دندانپزشکی و آن یونیت با آن همه دم و دستگاهی که به آن وصل است، دلهره‌ی عجیبی دارد. سکته‌ی اول را زمانی می‌زنم که دکتر با آمپول بی حسی بالای سرم ایستاده و دستیارش فکم را با دست چنان می‌فشارد و دکتر در حساسترین جای لثه‌ام آمپول را فرو می‌برد و  رویم نمی‌شود داد بزنم و نمی‌بینم دهانم را چطور سرویس می‌کند اما خوب سرویس می‌کند طوری که دندانم تا مدتها هوس درد نکند.  وقتی کارش تمام می‌شود سر وصورتم را کاملا با آن دستگاه و متعه‌ها شسته و آب پاشی کرده و دستیار بی رحمش پیشبند را باز می‌کند و می‌گوید منتظر بمانید منظورش را خوب می‌فهمم یعنی سریع خارج شو تا نفر بعدی بیاید و در اتاق حساب اعمال منتظر باشم. دکتر و دستیارش پچ‌پچ می‌کنند و دستیار فاتحانه می‌گوید قابل ندارد و n تومان می‌شود و حالا نوبت سکته دوم است. با کمال خضوعِ روز قیامت کارت را تقدیم کردم و کارتم را به لب خندان کارت‌خوان کشید. دستگاه صدای شیحه اسب داد و کارت و کاغذ را دستم داد. چند ساعتی که گذشت درد دندانم و بی حسی‌اش تمام شد. به خانه آمدم و دخترم دندانهایم را نگاه کرد و آقای همسر هم نگاه کردند و گفتند ناهار چی داریم.
    و با خشم رو به آنها گفتم باورم نمیشه که ناهار درست نکردید.

  2. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۴٫۱۷
    سال واژه:امید
    نمیدونم چی بگم وازکجاشروع کنم؟ازفرصتهای ازدست رفته بگویم یا ازامید به آینده وراهی که تازه شروع کردم؟!
    بااینکه هرروز تقریبا با جریان کلاس پیش میروم وتمرین هارو انجام می دهم ؛ولی گاهی دچار تردید می شوم .تردید نسبت به اینکه آیا من هنر نوشتن ویا بهتر بگم ؛خوب نوشتن را پیدا می کنم؟ آیا دهه شصت بودن شروعی دیر برای شکوفایی هست یا خیر؟
    درکشمکش بین امید وناامیدی ؛روزنه های امید دست پیش می گیرند و برنده می شوند
    پس؛ روز من اینگونه آغازشد:
    -صبحانه خوردن
    -شروع رمان مد و مه که فصل اولش بسیار کسل کننده و ناروان بود
    -آزاد نویسی
    -ناهار خوردن
    -شرکت در وبینار نویسنده ساز
    -بقیه تمرین ها همزمان با آشپزی وبقیه کارهای خانه

  3. گزارش نیک

    • صبح را با آرامش آغاز کردم و اجازه دادم روز، آرام‌آرام در جانم روشن شود. دغدغه‌ی یافتن «جهت» در این روزهای تعطیلات اجباری لحظه‌ای نیست که فکرم را مشغول نسازد.

    • برای مراقبت از تن، بستنی وانیلی خوردم، اما وقتی سرمایش به معده‌ام نشست، با چند لیوان آب نیمه‌ولرم تعادل را به بدنم بازگرداندم. دلم برای پیک موتوری که در آفتاب‌سوزان خوزستان تا در منزل آمد، سوخت.

    • ساعتی را به تماشای جهانِ مجازی و اکسپلورگردی گذراندم، سفری کوتاه میان تصویرها و روایت‌ها.
    • بخاطر گرمای نفس‌گیر تابستان اهواز ( دمای ۴۷ درجه‌ایِ عصرگاه) به زمین و زمان فحش‌‌های آب‌دار نثار کردم، و خنکای کولر را با تمام وجود غنیمت شمردم.
    • با دوستی گفت‌وگویی کوتاه و صمیمانه داشتم و برای آرامش و آسودگی‌اش آرزوی شبی خوش کردم.

    • لحظاتی را با شور فوتبال و پیش‌بینی مسابقه‌ها سپری کردم، سرگرمی کوچکی که به روز رنگ می‌بخشد. آرژانتین و مصر چه رقابت نفس‌گیری بود و چه بازگشت با شکوهی، زنده باد لیونل مسی.

    • برای نعمت‌های ساده‌ای چون سلامتی، آب خنک، سقفی امن، دوستی، امید و فرصتِ زیستن، از صمیم قلب فهرستی از سپاسگزاری نوشتم و این فهرست سپاسگزاری، جان دوباره ای به من بخشید.
    • شب را با شکرگزاری مجدد و امید به فردایی روشن‌تر به پایان رساندم، با این باور که زندگی، از همین لحظه‌های کوچک و ساده، جهتی برای خود را می‌سازد.

    آدرس صفحه تلگرام من :
    https://t.me/draliandishmandir
    با عنوان بایگانیِ رویاها

    1. سلام چه خوب که در اهواز هستی و از گرمای طاقت فرسا نوشتی قلمت روز به روز پر توان باد

  4. چند روز گذشته خیلی مشغول بودم به همین دلیل گزارش نیک ننوشتم. البته خودم می­دانم که اینها همه بهانه است و در هر صورت باید نوشت. مگر تو نبودی که به خودت قول دادی که هر روز بنویسی. یک روز که از ساعت 5/6 صبح تا 10شب مشغول بودی قبول، اما بقیه روزها چی؟ یعنی 10 دقیقه فرصت نشد چند خط بنویسی؟

    بگذریم.

    صفحات صبحگاهی‌­ام را با شروعی متفاوت نوشتم. مدتی بود به شروع متفاوت این صفحات فکر می‌­کردم تغییر هم داده بودم اما راضی نبودم این دفعه شروعش خیلی متفاوت بود. از این تفاوت خودم حظ بردم.

    بعدازظهر بعد از ناهار و استراحت چند صفحه از رمان بی­‌لنگر را خواندم. شعله­‌ور عجب قلم توانائی دارد.

    داستان کوتاه جریان قصه قصه را خواندم. جالب بود. 100 سوال پرسیده بود. با خواندن آن ایده‌­ای به ذهنم رسید برای نوشتن.

    وبینار نویسنده‌­ساز شرکت کردم. نیمی از وبینار را حین رانندگی گوش دادم چون باید به نوبت فیزیوتراپی می­‌رسیدم. حین جلسه فیزیوتراپی هم نگاهی به گزارش نیک دوستان انداختم.

    شب قبل از خواب به پیشنهاد همسرم چند صفحه از کتاب روشنگران تاریکی که خودنوشت­‌های جبار باغچه­‌بان بود را خواندم. چه سختی‌­هائی کشیده است این جبار.

  5. سپیده‌دم برایم سلام کرد و من سلامم را از پشت پنجره به گل‌های آفتاب‌پرستِ باغچه منتقل کردم.
    برای داشتن یک روز خوب خودم را رها بدست کلمات سپردم.
    و سلطنت گفتار را به قلم بخشیدم
    دستم به فرمانِ قلم در حرکت بود.
    مثل دختر بچه‌ای که بی اختیار به دنبال مادرش دوان دوان در حرکت باشد.
    دقایقی گذشت نگاهی به صفحات مقابلم انداختم
    انگار روی کاغد دغدغه های را می‌دیدم که از ذهن پریشان به کاغذ سفید پناه آورده بودند.
    انگار قلم میخواست اول صبحی با تخلیه سازی ذهن از آلودگی‌های فکری برایم صبح بخیر بگوید.
    و فشار انگشتانم به قلب بامهر، صبح بخیر گفتن من به قلم بود.
    ✍️ نفیسه سادات

  6. سپیده‌دم برایم سلام کرد و من سلامم را از پشت پنجره به گل‌های آفتاب‌پرستِ باغچه منتقل کردم.
    برای داشتن یک روز خوب خودم را رها بدست کلمات سپردم.
    و سلطنت گفتار را به قلم بخشیدم.
    دستم به فرمانِ قلم در حرکت بود.
    مثل دختر بچه‌ای که بی اختیار به دنبال مادرش دوان دوان در حرکت باشد.
    دقایقی گذشت نگاهی به صفحات مقابلم انداختم
    انگار روی کاغد دغدغه های را می‌دیدم که از ذهن پریشان به کاغذ سفید پناه آورده بودند.
    انگار قلم میخواست اول صبحی با تخلیه سازی ذهن از آلودگی‌های فکری برایم صبح بخیر بگوید.
    و فشار انگشتانم به قلب بامهر، صبح بخیر گفتن من به قلم بود.

  7. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    روزهای آشفته‌ای را از سر می‌گذرانم؛ انگار مدام همه‌چیز در حال تغییر است. دلتنگ کمی آرامش و ثباتم؛ دلتنگِ خودِ قبلی‌ام.

    امروز هم مثل هر روز صبح زود بیدار شدم. هرچند دوست داشتم بیشتر بخوابم، اما چون همسرم کلیدش را جا گذاشته بود و مدام زنگ خانه را می‌زد، مجبور شدم تخت‌خواب را ترک کنم و دیگر خوابم نبرد.

    اطرافم پر از کارتن است. به بی‌نظمی عادت ندارم. کلید خانه‌ی جدید را هم هنوز تحویل نداده‌اند تا هرچه زودتر وسایل را جمع کنیم و این ماجرا تمام شود. وقتی می‌گویند آشفتگی محیط اطراف روی حال درونی آدم تأثیر می‌گذارد، بیراه نگفته‌اند.

    تنها یک پاکت گوشت، ماهی و کمی گوشت چرخ‌کرده در فریزر باقی مانده بود. بی‌درنگ تصمیم گرفتم آبگوشت درست کنم؛ آخر از برنج هم دیگر خسته شده بودم. داشتم کارهای پایانی آبگوشت را انجام می‌دادم که فهمیدم رب گوجه‌فرنگی هم نداریم! چاره‌ای نماند جز اینکه لیموعمانی‌ها و آلوهای خورشتی را بیرون بیاورم و به جای آن، برنج را داخل قابلمه بریزم. آبگوشت، ناخواسته به «مجبوس گوشت» تغییر ماهیت داد.

    شیرین را ندیدم، فقط اثری از برنج‌های دیروز نبود. احتمالاً در همان دقایقی که من مشغول بودم آمده و غذایش را خورده بود. خیالم راحت شد.

    سه ساعتی نقاشی کشیدم و هم‌زمان کتاب صوتی «یادداشت‌های زیرزمینی» را گوش دادم. این روزها کم‌کم دارد از این کتاب خوشم می‌آید؛ مخصوصاً بخشی که راوی درباره‌ی خوشبختی حرف می‌زد و خوشبختی را در داشتن دختر کوچولوی سفید و تپلی می‌دید که دست‌های کوچکش را به سمتت دراز می‌کند تا در آغوشش بگیری. شکمم را لمس کردم و لبخند زدم. حتی چند قطره اشک هم ریختم. احساس کردم چقدر خوشبختم که دختر کوچولویی در شکمم دارم.

    بعدازظهر عصرانه‌ای خوردم و در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. این بار اسمم در فهرست گزارش نیک بود. خوشحال شدم که میان این همه ریخت‌وپاش، هنوز برای علایقم اندکی وقت می‌گذارم.

    بعد آماده شدم و تصمیم گرفتم به آرایشگاه بروم تا یوکابت‌جان ابروهایم را سر و سامان بدهد؛ دوستی دیرینه و مهربان.

    در راه، نم‌نم باران می‌بارید. راننده‌ی اسنپ سلیقه‌ی خوبی در انتخاب موسیقی داشت و من از تماشای آدم‌ها از پشت شیشه‌ی کمی غبارگرفته‌ی ماشین لذت می‌بردم.

    آرایشگاه دقیقاً در کوچه‌ی خانه‌ی قبلی‌مان قرار داشت. یادم آمد سه سال پیش، روزی مثل امروز، از آن خانه رفتم و حالا از خانه‌ای دیگر می‌روم. محله‌ها برایم تداعی‌کننده‌ی خاطره‌اند. این کوچه مسیر هرروزه‌ام به دانشگاه را به یادم می‌آورد.

    در آرایشگاه، یوکابت و خانمی دیگر مشغول بند انداختن صورت بودند. یوکابت مثل همیشه با گرمی از من استقبال کرد و پرسید:
    «نی‌نی کوچولویت چطور است؟»
    گفتم:
    «خداراشکر، خوب است.»

    خانم با تعجب نگاهم کرد و گفت:
    «اصلاً بهت نمی‌آد باردار باشی! چند ماهته؟»

    گفتم:
    «ماه ششمم.»

    گفت:
    «آخه هنوز انگار شکم نداری.»

    خندیدم و گفتم:
    «دارم، ولی زیر لباس‌های بیرونم زیاد معلوم نیست.»

    بعد، به خاطر بارداری‌ام جایش را به من داد. هرچه اصرار کردم نیازی نیست و می‌توانم صبر کنم، قبول نکرد. او مهربان‌تر از این حرف‌ها بود.

    گفت‌وگویی آرامش‌بخش میان ما شکل گرفت. گفت که دیگر اخبار گوش نمی‌دهد. گفتم من هم همین‌طور. بعد از این حرف زد که همه‌چیز به نوع فکر کردن ما بستگی دارد؛ اگر مدام به چیزهایی فکر کنیم که نداریم، احساس ناکافی بودن در ما ریشه می‌دواند. از تأثیر متقابل جسم و روح گفتیم و اینکه چقدر مهم است آدم مراقب ورودی‌های ذهنش باشد.

    آن‌قدر گفت‌وگویمان دلنشین بود که در پایان، همه با لبخند آرایشگاه را ترک کردیم.

    یک کوچه پایین‌تر، به مغازه‌ی همسرم رفتم، خسته‌نباشیدی گفتم و بعد دلم خواست کمی در بازار قدم بزنم. هوس خرید کرده بودم. تمام خیابان را تا انتها رفتم، اما هیچ‌چیز نظرم را جلب نکرد. احساس کردم این روزها انتخاب‌هایم محدودتر شده؛ حالا بیشتر دنبال لباس‌های بلند می‌گردم و انگار در ویترین‌ها کمتر پیدایشان می‌شود.

    به دخترهای زیبایی که از روبه‌رویم رد می‌شدند نگاه می‌کردم. دلم برای روزهایی که شکم نداشتم و می‌توانستم هر لباسی بپوشم تنگ شد. در خیال خودم، پنگوئنی بودم که هرکس با دیدنش فوراً می‌فهمد باردار است.

    هوا آن‌قدر خوب بود که هوس کردم از فست‌فودی کنار بازار سیب‌زمینی سرخ‌کرده بخرم و با دخترکم دوتایی بخوریم. بهانه‌ای می‌شد هم کمی بنشینم و استراحت کنم. صندلی بیرون را انتخاب کردم و با مامان تلفنی حرف زدم. داشت برای نی‌نی شیشه‌شیر، پستانک و چند وسیله‌ی بهداشتی می‌خرید و از من خواست رنگ و طرحشان را خودم انتخاب کنم.

    در راه بازگشت، مرد جوانی از داخل ماشین صدایم کرد و آدرسی پرسید. چند لحظه بعد فهمیدم قصدش فقط پرسیدن آدرس نیست. اول درباره‌ی خرید خانه در بالاشهر ساری سؤال کرد و بعد گفت:
    «منو نشناختید؟ تلویزیون نگاه نمی‌کنید؟»

    گفتم:
    «نه.»
    ظاهراً یکی از مجری‌های برنامه‌های ورزشی بود، اما برای من اهمیتی نداشت.

    با وجود اینکه گفتم متأهلم، اصرار داشت که آسیبی به رابطه‌ام نمی‌زند و دوست دارد شماره‌اش را بگیرم. با زحمت، مؤدبانه از او فاصله گرفتم و به راهم ادامه دادم.

    در راه، خنده‌ام گرفت. تمام مدت خودم را پنگوئن تصور کرده بودم، در حالی که هنوز عده‌ای فکر می‌کنند مجردم. همان لحظه کمی امیدوار شدم و با اعتمادبه‌نفس بیشتری قدم برداشتم.

    چند قدم جلوتر، پیراهن بلند زیبایی توجهم را جلب کرد. پرو کردم، خوشم آمد و خریدم. کرم‌پودر، خط چشمی که لازم داشتم و یک لاک کالباسی خوش‌رنگ که مدت‌ها دنبالش بودم را هم خریدم.

    بعد دوباره به مغازه‌ی همسرم رفتم و با هم به خانه برگشتیم. ادامه‌ی سریال This Is Us را تماشا کردیم و دیگر توان نوشتن گزارش نیک را نداشتم. وسط نوشتن، خوابم برد.

    شاید این روزها همه‌چیز در حال تغییر باشد؛ خانه، برنامه‌ها، ذهنم و حتی بدنم. شاید هنوز دلتنگ آرامش و ثبات باشم و گاهی دلم برای خودِ قبلی‌ام تنگ شود. اما امشب، وقتی به همه‌ی اتفاق‌های امروز نگاه می‌کنم، می‌بینم میان این همه آشفتگی، هنوز چیزهای زیبایی برای دیدن و چیزهایی برای شکر کردن وجود داشت؛ از لبخند آدم‌های مهربان گرفته تا تکان‌های دختر کوچولویی که آرام در وجودم رشد می‌کند. شاید آفرینش، همیشه از دلِ نظم و آرامش آغاز نشود؛ گاهی درست از میان کارتن‌های نیمه‌باز، روزهای خسته و دل‌های امیدوار، آرام‌آرام راه خودش را پیدا می‌کند.

    امتیاز امروز: ۱۰ از ۱۰

    1. سلام نوشته‌ات به من هم آرامش داد انشالله سلامت باشی دختر ناز شمالی

  8. لیست کارهای مفید روز:
    ۱.دوش گرفتن
    ۲.پوشیدن جوراب زرافه‌ای
    ۳.پختن نیمرو رب گوجه ای به همراه پنیر
    ۴.پختن پلو شامی کباب
    ۵.سفارش دادن تاپ سفید وایکینگ،تابلوی شاسی کوچک دختر وایکینگ مو طلایی،کتاب هوگا/لوکا
    ۶.غذا دادن به طوطی
    ۷.غذا دادن به ماهی
    ۸.بستن موهایم با کلیپس گل لاله
    ۹.زدن گیره‌ی پری دریایی به موهایم
    ۱۰.درست کردن چای،نوشیدن آن در ماگ حرارتی ماه
    ۱۱.درست کردن کاپوچینو و نوشیدن آن در ماگ روانشناس
    ۱۲.تماشای سریال pretty little liars

  9. سال واژه: سکوت
    بیش‌ از هر زمان دیگری نیازمند آموختنش هستم.

    آزادنویسی، آزادنویسی و آزادنویسی
    گرفتن کارنامه‌ای پارسا
    مشاهده‌ی پریا در کلاس والیبال
    پیلاتس

    نمره‌ای روز: ۱ از ۵

  10. کم گم خودم دارم جمع‌وجور می‌کنم.. بهتر است قوانین بهره‌وری بنویسم .

  11. سال‌واژه: تحول
    امروز تنها کار نیکی که کردم خودم را به دکتر رساندم. عمری با زانودرد زندگی کردم و امروز از دست درد، تا سرحد اشک و قلم افتادن از دست به خود پیچیدم.
    آمپولی از جنس کورتون صدای درد را خفه کرد و نوع درد را عوض کرد.
    بسه دیگه چقدر نک‌وناله کردم.
    پژوهش در گنجور را ادامه دادم. از قرن سوم تا هشتم دنبال مفهوم«امید» گشتم. و هر بار سیر تحول نگاه شعرا به واژه‌ی امید را دریافتم.
    مثل بره‌ی زخمی از این گوشه‌ی اتاق به آن طرفِ خانه، از پشت میز به تختخواب و از آشپزخانه به بالکن پرت شدم و نالیدم.
    تنها ساعت دلخوشی و پرت شدن حواسم، وبینار نویسنده‌ساز بود.
    استاد شاهین خدا شما را برایمان حفظ کند که در هر وضعیتی از زندگیم، پناه ذهنِ پرپرشده‌ام هستید.

  12. گزارش نیک ۵۶
    سال واژه‌ام: فاصله

    صبح ازخواب بیدار شدم دیدم گزارش نیک دیشبم را نفرستاده‌ام.
    حالا که خاستم بفرستم کلن پاک شد از روی صفحه.
    خسته‌ام کرد این تکنولوژی‌ی با یک انگشت پاک شدن هر چه که رشته‌ای و پنبه شدن هر چه نوشته‌ای.
    از جلسه‌ی دیشب شعر‌ماهی و رستگار شدن شعرم نوشته بودم.

    از تب بالای ۴۰ درجه‌ی هواداران فوتبال نوشته بودم. از وحدت آدم‌ها و ملت‌ها با یک توپ ولو برای چند هفته نوشته بودم.

    از خواندن کتاب شعر علی باباچاهی نوشته بودم.
    از مطلبی که برای مفهوم یک کلمه نوشته بودم(برای کلاس کتابنقد) نوشته بودم.
    و
    از خداحافظی نوشته بودم.
    و تا دلیت نشده گزارش نیکم را می‌نویسم.
    ادرس کانال تلگرام من
    https://t.me/nahid40rasti02

  13. 16 تیرماه
    _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ از خاب برخاستم و سرکشوی کنسول اتاقم رفتم. این همه وسایل ریز و بی‌ربط کی اینجا انباشه شده‌است؟ آشفته است آشفته، مثل ذهن من. این همه صدا از کجا می‌آید؟ فکر کردم آخر هفته کجا بروم؟ خانه بمانم؟ پیمایش نروم؟ طبیعت می‌تواند حالم را خوب کند؟ کشوها را کی سامان دهم؟
    _ اندکی آزادنویسی. کم است. خیلی کم نوشتی. اکنون بیش از هر زمانی باید بنویسی. چرا دل به نوشتن نمی‌دهی؟ کشوها را باید بریزی بیرون و سامان دهی. امان از این گرمای لعنتی.
    _ نرم افزار Trello را به خدمت گرفتم. کار با آن را آسان یافتم. سبب شد ذهنم اندکی سامان یابد.
    _ ادامه‌ی ” آناکارنینا”
    “و چون یقین یافت که آنا خانه است، از آنجا که وعده نداده‌بود که امروز به دیدنش برود و آنا لابد گمان نمی‌کرد که او پیش از مسابقه‌ی اسب‌دوانی نزد او برود، خواست بی‌خبر وارد شود. به این سبب شمشیرش را با دست نگهداشت که صدا نکند و با احتیاط از روی ریگ‌های باغ‌راه که دو طرف آن گلکاری شده بود به ایوانی که به باغ مشرف بود رفت.”
    _ شرکت در وبینار” نویسنده‌ساز”. استاد امروز برای ما بخشهایی از نوشته‌ی “رضا براهنی” را خاند. عبارت” حافظه‌ی زبان ما آلوده است.” برایم جالب بود.چه بسیار در زندگی روزمره با اصطلاحات و عبارتی برخورد و حتا از آنها استفاده می‌کنم که با جهان‌بینی‌ام فاصله دارد و از خودم می‌پرسیدم چرا این عبارت؟ چرا من؟ چرا هنگام استفاده ذهنم آن را فیلتر نکرد؟ عبارت “حافظه‌ی زبان ما آلوده است” مانند نورافکنی به یکسری از نقاط تاریک ذهنم تابید. ویس دیروز وبینار را می‌بایست دوباره گوش کنم.
    _چه خوب می‌شد اگر یک نفر “شب یک شب دو” را برایم میخواند؛ مثل آناکارنینا. خودم دست به کار شوم و برای دیگران بخوانم؟ شاید خیلی خوب از آب در نیاید.
    ـ این روزها مشغول تهیه فهرستی از کلمات هستم که به من در بیان بهتر احساساتم کمک می‌کنند. این موضوع مرا ترغیب نمود تا باری دیگر دوره‌ی” دستکاری روانی” از جواد فروزان را بشنوم.
    تعریف احساسات از زبان جواد فروزان:” آنچه در مواجه با رویدادهای مختلف باعث ایجاد تغییراتی در بدن و روان ما می‌شود، احساسات نام دارد. احساسات به ما می‌گویند چه چیز برایمان خوب و چه چیز بد است. دقت کنید نمی‌گویم درست یا غلط.”
    _ پرسه در فضای مجازی یک امتیاز منفی.
    _زود خوابیدم. خوب خوابیدم.
    _ نمره‌ی روزم: 7

  14. نیک به قدر امروز

    سال‌واژه: خودآغوشی

    _ صبح قرار بود روزم را با صفحات صبحگاهی بیاغازم. می‌خاستم تخم‌مرغ‌ها را در این فاصله آب‌پز کنم که چشمم به زباله‌ها خورد. دیشب از سطل بیرون آورده بودم تا امروز در زباله‌دان سرِ کوچه بیندازم. شیره‌اش بیرون زده بود. اولِ صبحی اصلن حالم بعععد شد. پیف‌پیف‌کنان نشستم به سابیدن زمین و کیسه کردنِ کیسه‌ی قبلی. هرکس برای آغاز روزش قصه‌ای دارد؛ قسمت ما هم این است. بعد از آن، روی کابینت، روبه‌روی پنجره، صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. معمولن در صفحاتم یادی از روز گذشته می‌کنم، کمی از نشخارهای ذهنی‌ام را به خورد کاغذ می‌دهم و ضروریات روزم را فهرست می‌کنم. چند وقتی بود صبح‌نویسی نداشتم و روزهایم به قاعده پیش نمی‌رفت.

    _ پس از صبحانه، تندتند لباسی پوشیدم، اسنپی گرفتم و رفتم پلیس +۱۰. حقیقتن ساختمانش آن‌قدر راه‌پله‌ای، نمور و تنگ‌وتو بود که حس سینماتیکی به من دست داد؛ در ژانر دارَک. فیلم‌نامه دارک‌تر شد وقتی متصدی گفت برای گذرنامه باید عکس بگیری. نشستم و چنان عکسی گرفت که امید به زندگی‌ام به منفیِ صد رسید. خدا شاهد است من این‌قدرها هم زشت نیستم که در این برگه‌ی جهنمی افتاده‌ام.

    _ ماشین اسنپی، بیرون و درونش، به‌حدی تمیز بود که انگار همین حالا پژو ۴۰۵ را نو و کلیدنخورده از کارخانه تحویل گرفته است. رنگ نقره‌ای‌اش برق می‌زد و چشمم را می‌گرفت. صندلی‌ها، داشبورد و کف ماشین آن‌قدر تمیز بود که انگار کسی تا به حال پا در آن نگذاشته بود. خدا از این اسنپ‌ها نصیب همه کند.

    _ به خانه برگشتم و دیدم باز ناخوشی به تنم زده است. محلش ندادم. قرصی بالا انداختم و نشستم به خاندن و نوشتن. «هستی‌شناسی شعر» را ورق زدم و نکته برداشتم. غرق در عالم کتاب و مقاله‌های قدیمی بودم که ساعت از شروع نویسنده‌ساز گذشت. پشت در ماندم. آن‌قدر منتظر ماندم و گزینه‌ی مهمان را زدم تا بالاخره موفق شدم جای یکی از مهمان‌ها را غصب کنم. لطف نویسنده‌سازِ امروز، گزارش‌های نیکِ بهشتی با اجرای زنده‌ی استاد بود.

    _ عصر زنگ زدم به مصطفی. دیدم مگسی شده؛ از بابت فضای کار و این حرف‌ها. وبینار استاد را برایش فرستادم و گفتم: «بزن بر بدن سرحال بیای.» لبخندی به چهره‌اش نشست. هر دو برای استاد عظیم‌الشأن، که موجبِ ز گهواره تا گور، طلب دانوشِ ما هستند و اسباب شادی، روحیه و انگیزه‌مان را فراهم می‌کنند، از خداوند خیر دُنیوی و اُخروی مسألت داریم.

    _ نکته‌ای برای خانه‌دارها: آبِ برنجِ آب‌کش‌شده، که ما به آن «آب‌لیس» می‌گوییم، و آبِ ماکارونیِ آب‌کش‌شده را فریز کنید. برای پختن سوپ خیلی به کار می‌آید، قوامش می‌دهد و مقوی هم هست. فقط دقت کنید که به خاطر خاصیت سرریز شدن، تا سوپ بپزد، آب آن از قابلمه بیرون می‌زند و گاز نازنینی را که احتمالن تازه برق انداخته‌اید به گند می‌کشد. اگر به‌هوش باشید و به‌موقع شعله را کم کنید، شاید از این فاجعه جان سالم به در ببرید. ارزیابی اینکه می‌صرفد دست به چنین اقدامی زد یا نه، به خاننده واگذار می‌شود.

    _ امروز دچارِ تناقضی طنزآمیز شدم. استاد از باب حیلت، به قُطام نسبتم داد و مصطفی از باب سادگی و مظلومیت، به دختر کبریت فروش. روحم تَرَک برداشت.

    _ شب، به طرز عجیب اما معمولی، خسته بودم. آزادنویسی کردم، کمی از «دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی» خاندم و گزارشم را هم‌رسان کردم. امید که فردا نیک‌تر از امروز باشد.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  15. گزارش نیک فرح ( ۵۶)

    ✔️بیدارباش ساعت۷. سماورجوشان. همسر خوابیده. چای‌دم‌شده. اشپزخانه مرتب شده.
    رفتن به دستشویی. تخلیه روده‌ها. غذاهای فبیر‌دار. غذاهای تایلندی ایرانی شده. غذاهای تایلندی پر ادویه. میگو‌های چاشنی‌دار. مرغ خلال‌شده تند. کلم سرکه‌ای. ادویه های تند ، سویا سس تند.شام دیشب عجیب.
    ✔️امروز قراره اقا سردار بیاد.فعلان هر ماه میاد. قبلن هم جعفر‌اقا می‌آمد و شکر خدا می‌کردم وقتی می‌رفت انگار عید آمده و گذر کرده.
    ✔️تحقیق در مورد اوتیسم که مدت ها می‌خواستم اینکار را انجام بدهم و به دلایلی نمیشد ، الان هر روز چیزی در مورد اوتیسم از گوگل سرچ میکنم. امروز از فیلم‌هایی که هالیوود و بقیه شرکت‌های سینمایی در کشورهای مختلف ساخته است، تحقیق کردم و ۹ فیلم را نوشتم که در کانالم معرفی کنم. برای مادران و نزدیکان فرد اوتیسم، این فیلم ها آگاهی دهنده است، ، بیشتر به شناخت خصوصوصیات فرد اوتیسمی به اطرافیانش کمک میکند. من بسیاری از فیلم ها را دیده‌ام.
    ✔️ فیزیوتراپی زانو داشتم، رفت و برگشت با اسنپ رفتم.
    ✔️در وبینار پر از نکات دستور فارسی و نحو جمله، و شعر خوانی نویسنده ساز شرکت کردم.
    ✔️استراحت کردم و‌یک فیلم دیدم که نصفه رها کرد.
    ✔️از نامه‌های فروغ به همسرش چند ورقی خواندم.
    ✔️با بقیه خانواده به مهمانی نرفتم، دیشب زود خوابیدم.
    این پست به دلیل بی توجهی من صبح چهارشنبه پست شد. خواستم تمام گزارش نیک را خدشه‌دار نکنم .

  16. ۱. کم «نیکی» گزارشم را به «کریمی» خودتان ببخشید.
    ۲. یک ساعت بیشتر بدمینتون بازی کردیم؛ صاحب سالن برنده شد.
    ۳. اداره به پدرم سفر هدیه داده بود؛ فهمیدم مشهد است، غمگین رفتم.
    ۴. دامن‌های گل‌‌گلی‌ام بعد از یک سال شکوفه دادند.
    (پارسال در شاپ مانده بودند، امسال فروش رفتند.)
    ۵. نویسنده‌ی کتاب آسیب‌شناسی بینایی‌ام فردی تاریک‌دل است.

  17. نمره روز: ۷ از ده
    حافظم یاری نمی‌کنه همه‌ی وقایع روز رو به خاطر بیارم یا نمره‌ی روزم رو دقیق حساب کنم. دیروز صبح ساعت ۷ با سروصدای خواهرم بیدار شدم و دوباره تا ساعت ده خوابیدم. مامانم گفت برو کمک خواهرت پتوهارو بشور. گفتم مامان ولم کن دیشب کلا دو ساعت خوابیدم بخوام از این کارا بکنم که شب هیچی ازم نمی‌مونه کار کنم. قدرت نه گفتنم باعث شد به جای پنج تا پتو فقط یکی رو بشورم. بعد ناهار خودکار دستم گرفتم و یک نفس سی و چهارتا شعر نوشتم. کانالمو کامل کردم تکلیف هفته‌ی شعرماهی رو انجام دادم. بعد از ظهر با مامانم رفتم بازار سه تا پتو خریدیم. دوتا برای خواهرم و یکی برای خودم. یه دونه از این خیلی سبک های تابستونی که خیلی به دردم میخوره. اسنپ دو مسیره زدم. من رفتم بیمارستان و مامانم رفت خونه. شیفت تقریبا سبک بود بیمار بدحال نداشتیم فقط یه کیس شیگلوز داشتم که ترسیدم هپوگلوبینش افت کنه ازمایش گرفتم دیدم چیزیش نیست. بیمارام زیاد بودن اما اذیتم نکردن خیلی. تونستم از ساعت ۲ تا ۵ برم استراحت کنم. ساعت ۸ و نیم اومدم خونه دست و صورتمو شستم صبحونه خوردم الانم یادم افتاده که هیچ کدوم از گزارشامو سیو نکردم بدبخت شدم رفت

  18. سال واژه ام: تحرک و پویایی
    امروز اصلا روز من نبود.
    صبح اسنپ گرفتم. چه اسنپی. هنوز وارد ماشین نشده ام که راننده می گوید: { کرایه رو رد کن بیاد} . گفتم: بزار بشینم اقا.چشم.
    می خواستم بهش بگم : خولی تو.
    اول صبحی باید می فهمیدم که طرف میزون نیست . راننده مدام با خودش می خندید. ماشینش هم که راه نمی رفت و هر چه بیشتر
    گاز می داد از سرعت ماشین بیشتر کاسته می شد. تکان های ماشین خیلی زیاد بود و پنجره ها پایین . باد گرمی به صورتم می خورد و احساس
    می کردم در تراکتور عمو علی نشستم و در حال رفتن به مزرعه اش هستم. پشت تمام چراغ قرمز ها ماندیم و هر گاه چراغی سبز می شد،
    تا راننده اراده کند برای حرکت مجدد ماشین، چراغمان دوباره قرمز می شد. با نیم ساعت تاخیر به سر کارم رسیدم.
    ناهار خوردیم .
    ازاد نویسی کردم.
    در نویسنده ساز شرکت کردم.
    سامیار گوشیم رو حموم برد و همراه ماشینش شست. سیم کارت های گوشیم و وصداش دیگه کار نمی کنه. تصویر هم بگیر، نگیر داره. شده اسباب بازی سامیار که بتونه
    روز های بعدی هم با خودش به حموم ببرتش.
    کتاب تفکر زاید رو شروع کردم.
    گوشی هم نداشتم متن کانالم رو بزارم.
    شام خوردیم.

  19. سال‌واژه‌ام: کسب و کار آنلاین
    نمره امروز: ۱۰
    ✔️چند تمرین کششی و انعطافی، بدنم را بیدار کرد
    تعادل تک‌پایم روز به روز بهتر میشود
    ✔️نوشتن در صبح، باری از روی دوشم برمی‌دارد
    میخاستم ۱۰۰۰ کلمه بنویسم ولی بعد از ۳۶۸ کلمه، کم آوردم
    کلمات چه‌قدر ناز دارند، باید التماس کنم تا بیایند
    نوشتن کمی تنظیم بدنم را به هم ریخته
    شاید “تا پریشان نشود کار به سامان نرسد”
    ✔️امروز کلاسهای آنلاین یوگایم تعطیل شد
    پرتوجوها خاستند
    پذیرفتنش سخت بود، چرا ایشان باید برای من تصمیم بگیرند؟
    چون در هر کلاسم یک نفر است، مجبور شدم به کوتاه آمدن
    انرژی‌ام را تقلیل داده این حس وابستگی به شاگرد
    دفعه‌ی بعد اگر کنسلی از طرف آنها باشد، میسوزد
    به درک که ترم بهد ثبت‌نام نکنند چرا دستم زیر ساطور آتهاست
    مربی پرمایه‌ای که باشم و حرفی داشته‌‌باشم برای گفتن
    آنکه به دنبالم است مرا می‌یابد
    ✔️نوشتن هم مثل تارزدن نفس‌گیر است
    امروز یاد روزی افتادم که خانه سیاه شد از موج انفجار
    در میان دود
    پدر و مادر و تار و کتاب‌ها و طلاها را بیرون بردم
    ✔️یادگیری همیشه حالم را خوب میکند
    در کارگاه آنلاین آیین کلاسداری فدراسیون
    فهمیدم که چه‌قدر به خودم آسیب میزدم
    ذهن و روحم را مستهلک کردم
    ✔️باشگاه و کلاس حضوری
    کار کردن من و خوردن یارو
    کلاسهای خودم اگرچه پول کمتری دارد ولی عزت نفس بالاتری دارم
    چرا ۵۰ درصد از یک و ساعت و ربع آموزش؟
    ✔️در وبیکار از خانم علیزاده هم نوشتم
    در مثلث من، فضا و دیگران سوال نوشتم
    ✔️در وبینار نویسنده‌ساز هم قرار است که ساخته شوم
    ✔️بعد از شام پدر و مادرم را شنیدم
    امروز کم برایشان وقت گذاشتم

  20. ۱. تا جایی که یادم می‌آید همیشه مشغول بودن را به بطالت‌گذرانی ترجیح دادم.
    ۲. شاید ارث رسیده از پدر نظامی‌ام در خونم باشد.
    ۳.ساعت ۶ صبح بیدار شدم نه مثل قبلا‌ها که در زمان طلایی بیدار می‌شدم و گل را زده بودم. خوب حتما برای ویروسی است که بیخ گلویم چسبیده اما من با خود درمانی آن را زدودم، بیشتر از این جایز نبود آن منطقه را قرق کند به چشایی و بویایی‌ از دست رفته‌ام احتیاج داشتم.
    ۴. بعد از سالها دورنویسی دوباره آغازیدم به نیک نویسی به به حتما عالی می‌شود. نمیدانم چرا درداین سالها مدام به واژه‌ها دور و نزدیک میشوم.
    ۵. صبحانه خوردم، طبق روال همسرم گفت: برو من هستم. چون آکام خواب بود و نمی‌گفت: نه نرو تو حیاط مدیتیشن کردن اشتباهِ، زیرا کلمه اشتباه را زیاد شنیده. سریع خودمو رسوندم به مادر زمین و اتصال بین من و خورشید هم برقرار شد و این تازه آغاز رهایی و رسیدن به آرامش درونِ.
    ۶‌. در کنج دنج همیشگی نشستم و طبق روال با کلی کلمه جمله درست کردم و دادم به خورد دفترها تا شکمشان خالی نماند.
    ۷. ابرورژن گوش دادم احتیاجِ که به بهترین نسخه خودم تبدیل بشم و پوست اندازی کنم اینطوری هم یک مادر کافی از من در می‌آید.
    ۸.ساعت گوشی در زمان مشخص زنگ خورد و تایم بازی من و آکام تمام شد. در حین آشپزی برای شام، وبینار نویسنده ساز گوش دادم که با آتنا آتنا گفتن‌های آکام مجبور به قطع و وصل می‌شوم.
    ۹. انگلیسی تمرین کردم ، این همه کلاس و معلم خصوصی به کنار، نصرت جان در مقام ویژه خان‌ها.
    ۱۰. رسیدگی به کانال نمایندگی… چند صفحه تورق(افلاطون کنار بخاری) مابقی کارها موکول به فردا شد. انرژی برام نماند. پیش‌ترها فرکانسم بالا بود و خوابم کمتر. اتصال به کائنات= انرژی نامحدود.

  21. سال‌واژه‌‌ام: شناخت

    ١. دیشب ساعت دو و سه، پاستای ننوشتن و ریحان. خوشمزه‌ست؟ حرکتش خوشمزه‌ست، طعمش را تخیل کن.

    ٢. شنیدن فایل آخرین بازخورد شعر یازده. ذخایر شعری بر وزن ذخایر نفت و گاز؟ دقیقن.

    ٣. سرزبان را؟ خاب بودن. نویسنده‌‌ساز را؟ خاب بودن. خاب را؟ در یک جشن و یک کلاس بودن.

    ۴. من؟ «من باهارم تو زمین» من؟ من زمینم تو باهار. نه‌ نه. من؟ من باهارم تو درخت. نه نه. من؟ «من زمینم تو درخت».

    ۵. «من باهارم تو زمین/من زمینم تو درخت/ من درختم تو باهار.» دیده بودم تغابنی عکسی دارد در صفحه‌اش. از خودش و نی‌نی‌اش در بغلش. انگار خودش زاییده بودش. گذاشته بودش روی سینه‌اش. شیر هم داشت؟ باهار بود توی زمین. شیفته‌ی این بی‌مرزی‌هایم. شیفته‌ی لحظه‌یی که می‌خیالم الان‌ست که شیر بجوشد از می‌‌می این مرد. شیفته‌ی مردهای مامان. چیزهایی که برمی‌گردد به انسان. نه به زن نه به مرد.

    ۶. تو مث. نی‌نی‌طور است. مث پوست نوزاد، لطیف. تو مث. برای مب می‌خانمش. تو مث. «نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه/میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.»

    ٧. من؟ باهارم تو زمین. من؟ مزه‌مزه‌‌اش می‌کنم. ذهنم زمزمه‌زمزمه‌‌اش می‌کند: کاش باهار بودم تو زمین. چرا وقتی می‌گویم هستمش، ذهنم می‌گوید کاش بودمش؟

    ٨. صدایم را از روزگفتارم می‌شنود. که می‌گویم آینده را ندارم. «تو آینده را نداری؟ تو خودت آینده‌یی. می‌خای موهندس بشی. نویسنده‌ بشی. نویسنده هستی.» می‌گوید و لالوش می‌خندد. ممدو.

    ٩. انتشار؟ انتشار.

    ١۰. آزادنویسی. گفت‌وگو با بچه‌های گروه تخصصی‌نویسی و آزادنویسی.

    ١١. این استیصال و سرخوردگی رو کی کاشته؟ اوستای بنا کاشته؟

    ١٢. مرز بین خصوصی و عمومی برایم سوال شده.

    ١٣. می‌گوید کلمه‌های سخت را نمی‌توانم بخانم. مثلن سید… می‌گویم ریدم دهن سید…

    ١۴. نقاشی می‌کشد. یک عالمه جنگ. ساقی قلم و کاغذ این خانه‌ام.

    ١۵. یادداشت برمی‌دارم. وقتی آتنا و فاطمه، از فوتبال دیدن، درشتی لب‌های سیاه‌پوست را کشف می‌کنند. فکر می‌کنید طرفداری چیست؟ همین چیزها. امشب طرفدار مصر بودم.

    ١۶. ظهر از کلمه‌های پررنگ ذهنم «سانسور» بود. الان هم. چه باعث می‌شود میل داشته باشیم به پنهان کردن خودمان؟

    ١٧. مثلث موردعلاقه‌ام: خاب، خاندن، نوشتن.

    ٢٣. قسمت سه و چهار «پیدایت خواهم کرد» را دیدم.

    ٢۴. حمیده وحدتی نمی‌داند اما همان پک استیکری را ازش قاپیدم که همیشه می‌خاستم. چه رواتر و نیک‌تر از این؟ از یک جادوگرپرسن به یک جادوگرپرسن.

  22. نیکنامه
    سال‌واژه‌ام: طلوع

    استاد عزیزم امیدوارم شادمان باشید. هاشم خوب است؟ وقتی پیر شدید، می‌خاهید برای بچه‌های دوست و فامیل اسم انتخاب کنید؟ امیدوارم هیچ‌وقت چنین فکری به سرتان نزند. امروز در مغزم یک بینگ‌بنگ اتفاق افتاده. جمله‌ها از هم جدا می‌شوند و در هوا پراکنده می‌شوند. پس چاره چیست؟‌ فهرستن.

    به تابلو‌های فرناند لژه زل زدم. به آن‌ها که پیش از «باله‌ی مکانیک» کشیده، بیشتر.

    دوستانم را در پیچ نویسندگی خلاق جا گذاشتم. شهربازی نمی‌روم. بازخورد می‌شنوم فردا.

    شما هم پیش آمده روزی به رختخاب بچسبید، مثل آدامس به لباس؟ مثل شپش به سر؟ من دیروز آدامس بودم. شپش بودم. از تخت کنده نمی‌شدم. گردنم تحمل سرم را نداشت، پلک‌هایم تحمل فاصله را. با هر قطره‌ی اشک و ضدعفونی کننده، چشم‌هایم می‌سوختند. مامان می‌گفت شاید میکروبِ بی‌شخصیتی، هفته‌ی تعطیلات را برگزیده باشد، برای لانه کردن در چشم‌هایم. هنوز هم شاید در چشم‌هایم باشد.
    جمله‌ها را تایپ می‌کردم و پاک می‌کردم. دوباره تایپ می‌کردم و پاک می‌کردم. کتاب‌ها را باز می‌کردم و می‌بستم. باز هم باز می‌کردم و می‌بستم. اینستاگرام را باز می‌کردم و این یکی را دیرتر می‌بستم. بهرحال الگوریتم داشت و ارج و قرب. عروسک جونِ هایده را می‌گذاشت روی اشک‌های نیمارو تحویلم می‌داد ناکس. تمام غروب همین غذای تکراری را گرم می‌کرد و و دوباره می‌گذاشت جلوی رویم.

    وقتی نوشته‌های دوستانم را می‌خانم. نام رمان‌های آشنا می‌بینم و دلم می‌خاهد همه‌ی رویم را جمع کنم، بهشان بگویم: «واسم بنویس چطوری بود؟‌ بیا دربارش حرف بزنیم. توروخدا» هیچوقت هم جمع نکردم. وقتی الهه سولاخ فرسی را می‌خاند و زهرا چپ فرسی هم جمع نکردم. می‌توانم ببینم که کامل می‌کنید، نامش را. حتی می‌توانم ادایتان را دربیاورم، وقتی حرص می‌خورید: «لنا اسم اون کتاب تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ فرسیییییه، بعد یه نقل قولی کتابی چیزیم بزار، مردم چی‌ می‌گن؟» یا حتی شاید «لنااااااا اسم کتاب بزنه به کمرت» انقدر عصبانی نمی‌شوید که دومی را بگویید، می‌شوید؟ حتی شاید دارید می‌خندید. می‌خندید؟

    حالا که همه‌ی مسخره بازی‌هایم مکتوب می‌کنم، از خیر چس مثقال آبرویم هم می‌گذرم و اعتراف می‌کنم، گوشه‌ای از کتاب را از برم. همان گوشه‌ که در گونه‌ی زبانی آرگو، خاندیم. مبینا می‌گوید بگویمش و در روزگفتاری هوا کنم. شاید اگر کمی بی‌آبروتر شوم، بپذیرم این پیشنهاد بی‌شرمانه را.

    بعد از یک روز شپش بودن و آدامس بودن، بلند شدم گزارش نیک بنویسم. یک جمله نوشتم. بعد فایل‌های بهم ریخته‌ی لپ‌تاپ چشمک زدند. بی‌نام‌هاشان را نام‌ دادم. تکراری‌ها گذاشتم دم در. فهرست‌های ناقص را کامل کردم. خلاصه که دیشب «یه توت مارو نجات داد.»

    من حالا دیگر ۱۶۰ کلمه‌ام. ۱۶۰ کلمه. من در ۱۰۱ کلمه‌ی ماه‌ها پیش را خاندم . خود مقابل خودم ایستاده بود. چه غلط‌های اضافی‌ای می‌خورده‌ام چند ماه پیش. در دوبله خودم را درست کردم.

    برای دوستی نامه نوشتم. نامه‌ای مفصل و با مهر فراوان. که «دست‌خط ما پاره‌ای از احساسمان را برساند»؟ بله دست‌خط هم فرستادم.

    یک نقل خیلی به مضمون از رضا عابدینی، دو نقل کاملن به قول، از الا و شما. خوراک یادداشت تازه‌ام شدند. هوایاندمش. نامش؟ پی‌پی نویسنده. زبانش؟ یک لات بی‌سروپا، که من باشم. و مضمونش؟ خودتان بخانید.

    به نامه‌ها اندیشیدم. و به اینکه، نامه به دیگری نیاز دارد. خاه خیالی و خاه واقعی. دیگری فقط مخاطب عزیزم بالا و قربانت پایین نامه نیست. همه‌ی نامه دیگری است. اگر دیگری نباشد، ما دیگر نویسنده نمی‌شویم. لال می‌شویم. بی‌حرف می‌شویم.

    خداحافظی فوتبالیست محبوب، چیزی شبیه جدایی عاطفی است. پاراسوشال بریک‌آپ می‌گویند بهش فرنگی‌ها. صواب و نشر و زکات و این‌ها؟ اره از همان‌ها.

    یادتان هست اولین نامه‌ای که برایتان نوشتم؟‌ هفدهم خرداد بود. درست یک ماه پیش. اعتراف می‌کنم، آن‌موقع خیال می‌کردم نامه فقط یک فرم است. فرمی که می‌خاهم بیازمایمش. اما حالا می‌فهمم نامه، فرم نوشتن نیست فقط.
    آن اول‌ها که پست می‌کردم نامه‌ام را، در کامنت‌ها. خیال می‌کردم بجای صندوق پستی نامه را در موزه می‌گذارم. همین نوشتن را برایم سخت می‌کرد. اما دوستان نیکی، بی آنکه از آن‌ها خاسته باشم، مشکلم را حل کردند و همراهم شدند. می‌توانم همه‌شان را ببوسم، در این نامه که توی موزه است؟

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  23. _آدم‌ها دو دسته‌اند. آن‌هایی که اصلا آفت نمی‌زنند و آن‌هایی که دهان آفت‌خیزی دارند. من دسته‌ی دومم. بعضی‌وقت‌ها می‌مانم چگونه مسئله‌ای به این کوچکی آدم را از پا درمی‌آورد؟ البته کم‌کم به آن عادت کرده‌‌ام. بنابراین سعی می‌کنم به مدت چند روز گرمیجات کمتری بخورم.
    _از صبح با شعرهایی که نوشته بودم کلنجار می‌رفتم. آخر یکی را که بیشتر می‌ارزید گذاشتم و خودم را راحت‌ کردم. خوشبختانه مقبول هم بود.
    این دوره‌ی شعر را دوست داشتم. هم تمرین‌هایش جالب بودند و هم دفتر شعرهایش خواندنی. به لطف استاد، رفته‌رفته نگاهم به شعر دگرگون می‌شود و فکر می‌کنم به بهاره‌ی چهار پنج سال پیش که اگر می‌فهمید چند سال بعد در خط شعر گفتن افتاده، چه حالی می‌شد.
    همیشه شعر برایم از دور دوست‌داشتنی بود و هرگز به آن نزدیک نمی‌شدم. شعر مثل گلدان ظریفی بود که تنها می‌توانستم از زیبایی‌ش تعریف کنم اما شهامت لمس کردنش را نداشتم. سوادش را هم. این قدم گذاشتن در یک وادی جدید، شاید یکی از نیک‌ترین کارهای امسالم باشد.
    _باقی روز را زبان خواندم و آزادنویسی کردم و البته کمی هم غرغر.

  24. دیر آمدم. خوشحال از اینکه امروز بلخره به “گزارش نیک” رسیدم، حتا در شامگاه.
    دو روزی است آهنگ: حبس اِبی را گوش می دهم. غرق ترانه می شوم. قدرت یک ترانه به قدری است که تصویر در ذهن من می پروراند.
    ترانه سرا: افشین مقدم.
    یاد داریوش برای من زنده می شود.
    یاد همسر” نیلوفر حامدی” عکاس و روزنامه نگار جریان سال ۱۴۰۱ می افتم. اغلب در تمرین های لانگ ران، به همراه اکیپ خود می آمد. شنیده بودم در روزهای دادگاهی نیلوفر، به دویدن پناه می برد. نیلوفر هم در حبس، به دویدن پناه می برد البته با دمپایی پلاستیکی.
    این آهنگ یک جور غم انگیزی زیباست. شاید لحظاتی من را به فکر کسانی می اندازد که دست شان به جایی نمی رسد‌.
    بگذریم…
    بعد از فکر و بررسی های مکرر، سال واژه ام را برگزیدم.
    انتخاب من واژه ی: پذیرش، است.
    پذیرش تنها یک معنا ندارد، همین امر آن را از سایر واژگان متمایز می کند.
    شب های پیش رو، شاید برایتان بیشتر از ” پذیرش” بگویم.
    مزاحم رویای رنگی تان نمی شوم.
    شب و روزتان نیک.
    * راستی آقای بیژن🐱 هم کلی عشق نثار کرد، روح من را جلا داد. 🐾

  25. • در تیغ آفتاب دو قدمی بیرون رفتم. در بافتِ کباب کوبیده برگشتم. طویله بزها و قفس میمون عزیز(یا شاید برادرم) را دیدم. از اتاق من تمیزتر بودند.
    • در وبیکار الهه با هم مثلثوال نوشتیم. کلاس‌های استاد هم خیلی عالی.
    • در کنار کابوس‌های مستقل‌‌، مرتب کابوس داستان‌کوتاه نصفه‌ام را می‌بینم. ای کاش که تایید نمی‌شد.
    • فیلم سامورایی را دیدم. در اوج فیلم، گوشی غش کرد.
    • تکلیف کتابنقد را فرستادم ولی نمی‌دانم چرا انقدر تپل و کلفت است. انگار که همش باد باشد؛ استخوان‌بندی نازک هم دارد. حتی اسمم هم در دهانش جا نشد.
    • کارهاو درس‌های گیاهی حشراتی. زبان خاندن. یادم نمی‌آید دیگر.

  26. سال واژه ام: تحسیــن
    ۱.نفس متألمم را از بند زندگی شهری رهاندم.
    ۲.خواستم افکارم را به دست پیاده‌روی بسپارم. شش نفر با من همراه شدند. زنی باردار، زنی مبتلا به پادرد مزمن، مردی پنجاه ساله که کل عمرش از هر نوع فعالیت حرکتی به دور بوده و حالا در حالی که دخترش را در سبد نشانده بود، ما را با دوچرخه همراهی می‌کرد، دختری دوازده ساله که به دنبال قوی ترین جای آنتن دهی محله می گشت و دختری پرجنب و جوش که سوار بر دوچرخهٔ صورتی رنگش بی توجه به ماشین ها و آدم ها و سرعت‌کاه ها ، در میان باد به جلو می‌تاخت.
    ۲.ترومای قطعی برق گرفته ام.
    نکند برق برود و از گرما به قورت دادن نوشته هایم بیوفتم؟
    نکند برق برود و در تاریکی مطلق گیر بیوفتم؟
    نکند برق برود و گوشی ام بی شارژ بماند؟
    نکند برق برود و جنگ شود و کرکره پارکینگ باز نشود؟
    نکند برق برود و برق از سرم بپرد؟
    نکند برق برود و بستنی‌هایم آب شود؟
    نکند برق برود و جوهر کتاب‌هایم آب شود؟

  27. سال‌واژه‌ی من: کتاب
    زخمِ زبان بیچاره‌ام کرده دیوانه‌ام کرده پدرم را درآورده. لعنت به دندانی که بی‌موقع و بدجا گاز بگیرد. دوروز است نه درست می‌توانم چیزی بخورم و نه مثل آدم حرف بزنم. امروز هم به جای اینکه بهتر شود بدتر شد. ولی چون ته ته زبانم است دارو یا قطره‌ای نمی‌توانم بهش بزنم.
    از این هم که بگذریم صبح که بیدار شدم دیدم پشه‌ها خون چندقسمت دیگر از بدنم را هم مکیده‌اند. دوتاش روی رگ مچ دستم بود. بی‌پدرها کاربلد شده‌اند.
    اما بی‌صدا و تصویرند. فقط می‌آیند و می‌زنند و می‌روند. یک‌جوری هم می‌زنند انگار تو این خانه یا اصلا توی این شهر آدمیزاد دیگری نیست.برای همین هم مامان هروقت بحثش می‌شود می‌گوید: نه خونه‌ی ما اصلا پشه نداره.
    دارد مادر من دارد. شما گوشت‌تلخید.
    خلاصه سعی کردم چشم بر همه‌ی این‌ها ببندم و بروم دوشی بگیرم بلکه ذهنم باز شود.
    که شد.
    بعد از نهار نشستم پای کمی آزادنویسی و بعد هم خواندن و رونویسی از دفتر شعر دوردست‌ها. آنقدر قلبم را صفا دادند که دردهایم کلا یادم رفت.
    بعد هم شعرکی نوشتم و گذاشتم توی کانالم.
    ساعت پنج که شد در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و ذهنم بیش از پیش درگیر اصطلاحات عامیانه و حافظه‌ی زبان شد.
    بعد یادم نیست چه کردم. فکر کنم کمی ولگردی کردم توی اینستا.
    بازخورد آخرین جلسه‌ی شعرماهی هم تیک خورد و کلی کیف داد.
    بعد هم دوباره برگشتم سر نوشتن و متنی هم هوا کردم توی کانالم.
    الان هم گیج خوابم. البته از چندشب پیش که خواب دیدم تمساح لت‌وپارم کرده کمی ترس از خواب گرفته‌ام. اما خب چاره‌ای نیست و مجبورم.

  28. سال‌واژه‌ام: به‌خانی
    سر صبح آزادنویسی کردم. نرون‌های مغزم حسابی کش آمدند. آماده ‌ی ادامه‌ی روز

    سر ظهر بود، به حافظ پناه بردم.
    پرسیدم: حالم روبراه می‌شود آیا؟
    پاسخ داد: یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
    که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

    دم عصر با نیلا رفتیم پاتوق همیشگی‌مان. به کبوترها گندم دادیم. بچه‌های چموش پرشان دادند. زبان‌بسته‌ها کوفت‌شان شد.

    سر شب چند صفحه پادزهر خاندم، تا زهر روزم را بگیرد.
    «بدترین اتفاق ممکن، چیزی‌ست که می‌توان با آن کنار آمد.» «ص۷۹»

  29. سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    امشب به این فکر کردم، که سی‌ و نه روز است، متعهدانه هرروز نوشته‌ام. سی و نه روز است که متعهدانه به نوزادِ همیشه نوزادِ کانال، روزانه غذا رسانده‌ام. شب‌های زیادی، خودم را دیر رسانده‌ام، اما رسانده‌ام به هرحال. متعهد بوده‌ام که قبل از خاب به هر شکل که می‌توانم، چند خطی بنویسم و منتشر کنم. حتا حالا که ساعت دو نیمه شب است و پاهایم از خستگی ضعف می‌رود و چشم‌هایم می‌سوزد و می‌خارد.

    دوباره امشب، خبرهایی از جنگ است. نمی‌دانم دقیقن چه خبرهایی، اما چیزهایی از کانال دوستانم فهمیدم‌. عجیب است که صحبت از جنگ برایمان راحت شده است و مثل همیشه، یک ایرانی حتا با جنگ‌هم شوخی می‌کند. (آن‌هم در لحظه)

    امروز صفحه‌های صبحگاهی را نوشتم و در آن به این موضوع پرداختم که اگر خیلی آرام و نیم‌وجبی‌هم قدم بردارم، تا پایان سال کلی قدم برداشته‌ام. اشکالی ندارد که آرام پیش بروم، همین که پیش بروم و این قدم‌ها ثابت باشد، عالی است.

    دو پومودورو به تدوین گذشت. می‌شد بیشتر باشد، اما دوباره امروز زیاد خابیدم و زمان از دست دادم. در همان دو پومودورو، حسابی از دست تصویربردار حرص خوردم. نمی‌دانم چه کسی است، با او آشنا نیستم. اما این را می‌دانم که تصویر‌های تمرینی من، لرزش کمتری داشتند. خلاصه که خاک بر سرت بریند با این تصویرهایی که گرفتی.

    امروز چیزی خاندم که برایم جالب آمد. می‌گفت: «اگر حاضر نیستی برای انجام کاری، پنج صبح بیدار شوی، پس تا نصفه شب برای آن بیدار نمان.» مثلن اگر حاضر نیستی پنج صبح از خاب بیدار شوی و در اکسپلور بگردی، پس چرا تا سه نصفه‌ شب بیدار می‌مانی برای آن؟
    دیدگاه جالبی بود برایم. به نظرم، می‌شود به آن توجه کرد و گاهی با آن، مچ خود را گرفت.

    عصر تا شب را، با دوستانم گذراندم. بچه‌های ماندگار هنرستان. البته بعضی‌شان را از کلاس اول می‌شناسم. بعضی را از راهنمایی و بعضی را از همان هنرستان تا به الان. یک اکیپ هفت هشت نفره‌ی دوست داشتنی و خوشگذران. حسابی کیف می‌دهد با آن‌ها بودن. گفتن و خندیدن و بازی کردن. امشب از آن شب‌های دخترانه بود که یک عالم حرف رد و بدل شد.

    پیام یادآوری گرفتم از طاقچه. که مدتی است کتاب نخاندی و کتاب‌ها دلتنگ تو هستند. دوست دارم این یادآوری‌ها را‌. دو روزی است که سراغ هیچ کتابی نرفته‌ام. می‌خاهم که دوباره برگردم به خاندن.

    جای نیش پشه‌ای روی انگشت پایم، می‌خارد. روی استخان است. می‌خارد. اما نمی‌شود راحت آن را خاراند. کلافه‌ام می‌کند.

    از خاب زیاد دارد بی‌خابی به سرم می‌زند. باید زودتر بروم و بخابم. قبل از اینکه خستگی به تنم بماند و خاب از سرم برود و بعد، هی در تخت بچرخم و بلولم و خابم نبرد.
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  30. می‌خواهم یادداشتشان کنم. بیشتر کلمات را. جملات را. نمی‌شود. یه نفس می‌خوانم.
    جز چند مکث. که این‌ها را، سَوا کنم:

    «والله اگر کفن داشتم همینجا خودمو دار می‌زدم»
    «دردمرده
    کفن‌بسته
    مرگ‌زده»

    ورد زبانم می‌شود این جمله: آهای مرگ‌زده‌ی کفن‌بسته‌ی کپک‌زده! چه دردت است؟ دردمرده…

    خوابم می‌آید. نمی‌خواهم نیک را بنویسم. چشمانم را می‌بندم. کلمه‌ها می‌آیند. جمله‌ها قطار می‌شوند. روی کاغذ اما؟
    بلند می‌شوم.
    خلاصه و تیتروار. می‌نویسم. ۱۵ تیر را. برای گزارش نیک. می‌فرستم.
    بعدِ آن؛
    به خواب هجوم می‌برم. با وعده‌ی، فردا زود بیدار شدن و از این کتابِ رادی کلمه‌برداری کردن و دیگر تیتروار ننوشتنِ گزارش نیک‌ها.

    نچ، نمی‌شود…
    یازده صبح است. هدفون را بر می‌دارم. صدا را بلند، دفتر را جلویم می‌گذارم. رونویسی می‌کنم. «مردی کنار رود» از اکبر رادی را. آهنگ را بلندتر می‌کنم. حواسم جمع کلمه‌ها نشود. فقط دستانم رونویسی‌شان کنند، بی‌آنکه بدانند، چه چیزی را…

    _داریم می‌ریم بیرون. بیدار شدی نهار بخور.

    می‌شنوم و گویی در اغما فرورفته دوباره سکوت درونِ اتاقم و در من ساکن می‌شود.

    نزدیک ده است. بیدار می‌شوم. آمده‌اند.
    می‌پرسد نهار خوردی؟ می‌پرسم شام چی داریم؟

    یوتیوب می‌بینم‌. بی‌هدف. آزادنویسی می‌کنم.
    همین.

    ۱۶ تیر ۱۴٠۵
    https://t.me/PhoenixO0

  31. سال واژه:خود عاشقی
    دومین روز شرکت در وبینار نویسنده ساز. واقعا خوش می گذرد. دلم برای فضای نوشتن و کلاس و همه چیزش تنگ شده بود. آخرین بار مدرسه ای بودم که در کلاس شرکت کرده بودم اما حالا دانشجو. زمان زود می گذرد ولی بعضی چیزها همانطور بی حرکت می مانند بدون هیچ تغییری. نمیدانم چه می گویم. احتمالا دارم گزارش نیک می نویسم. یادم رفت ماجرا از چه قرار بود. آهان. همانطور که حواسم به صحبتای استاد بود آماده میشدم که بروم یک بیرونی و حال و هوایم را عوض کنم. آخر نه اینکه این چند روز کار زیاد انجام داده ام خسته شدم. شوخی میکنم ته خستگی ام از خواب زیاد باشد البته بی انصاف نباشم تازه چهار پنج روزی از کارای دانشگاه و ژوژمانش فارغ شدم. نمی دانم چرا همش از موضوع اصلی میزنم به جاده خاکی می گفتم: داشتم آماده میشدم و ریمل به مژه هایم میزدم که ناگهان،خودم را دیدم، درون آینه. چشم هایم را تا حالا آنقدر عمیق ندیده بودم. مطمئنی خودتی؟ حس میکنم یکی رفته تو جلدت. این همه زیبایی محاله. حرف های استاد مثل زمزمه شده بود. آخر مگر میتوانستم چشم از روی آینه بردارم.یک نه صد دل عاشق خودم شدم. خودشیفته نیستم ها. فقط دچار خودعاشقی شده ام. همه اش تقصیر سینگلیه. بعدش هم رفتم و جایتان خالی شیر موز بستنی خوردم. چرا آب موز نداریم؟ نمیدانم واقعا از دوران بچگی پاسخی برایش پیدا نکرده ام. خلاصه وقتتان را نگیرم. دیر وقت است و جز صدای پنکه داخل اتاقم هیچ صدایی نمی آید. امیدوارم امشب خواب ببینم. دعا میکنم قسمت جدید سری سریال های خواب شبانه ام باشد.شب به میمنت و خوشی.

  32. ۱_ امروز را با سوال آغازیدم. چرا من از خاورمیانه باید غصه‌دار خداحافظی رونالدو باشم؟ نه، مسئله فقط رونالدو و فوتبال نیست. نگاه من به گذر بی‌رحمانه‌ی زمان است. اینکه به هر حال یک روز همه چیز تمام می‌شود. «پایان» همیشه برایم عجیب بوده است. پایان یک تلخی باشد یا پایان یک شیرینی فرقی ندارد. نیستِ امروز، هستِ دیروز را چنان انکار می‌کند که انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته است. شاید پایان از همان هزاران چیزی باشد که تا آخر عمرم از درکش عاجز بمانم. آخر عمر؟ چه غریب وقتی حتا آخرِ آخرش نفهمم پایانیدن را هنگام پایان گرفتن.
    ۲_ کاش می‌توانستم به اندازه‌ی تماشاگران ژاپنی باشعور باشم تا از ننه‌ام کمتر غر بشنوم. دیده‌اید لابد که ژاپنی‌ها موقع خروج از ورزشگاه بدون تمیز کردن محیط از آنجا بیرون نمی‌روند. امروز سعی کردم یک سامورایی های‌کپی خوب باشم تا مامان آن کلیپ هواداران ژاپنی را کمتر بکوبد پس ملاجم.
    ۳_ سالاد شیرازی درست کردم. سالاد شیرازیِ ریزِ ریز. جاتان خالی یک قورمه‌سبزی هم زدیم تنگش. البته بگویم سالاد شیرازی را تنگ قورمه‌سبزی زدیم درست‌تر است. مبادا شان قورمه‌سبزی جان یک وقت پایین بیاید.
    ۴_ بالاخره مقدر شد که یک کتابی را شروع کنم و با لذت ادامه‌اش بدهم. مدت‌ها بود که می‌خواندم تا فقط کتاب تمام شود و چندان شوری در خواندن نداشتم. خوشم با سفر به انتهای شبِ سلین.
    ۵_ به مقادیر بالا ظرف شستم. ظرف شستن را برخلاف دیگر کارهای خانه دوست دارم. فرصتی است برای گوش دادن به موسیقی. پلی‌لیست من هم که عجایب هفتگانه. عاشیق‌ها، بتهوون، انریکه، تیلور سوئیفت، اندی، گوگوش، موتزارت و ماکان‌بند و بهنام بانی. آن وسط چند تا ابراهیم تاتلیس و احمد کایا هم ول داده‌ام چون داداش دوست دارد. به هر باید وقتی سوار ماشینش می‌شوم چیزی در چنته داشته باشم. به‌نظرم اگر این لیست را می‌گذاشتی برای سنگ بی‌شک ترک‌الوقوع بود.
    ۶_ بعد شام آهنگ گذاشتم و اهل خانه را کشیدم وسط. از پس بابا محال است برییایم. از دور دیدمش که به بالشت و تشک شاهی تکیه داده و با نگاهی متفکر به آسمان خیره شده است. به منظور پایبندی به «هشدار که آرامش پدر را نخراشی» ادامه‌ی آیله (خانواده) را هدایت کردم به حیاط پشتی، شعله‌ی آهنگ هم کم کردم.
    ۷_ آخر روز برای خودم چای دم کردم و نشستم به آزادنویسی. حال اینکه چای آخر شب راه جز به دَشوری (دستشویی) ندارد به‌کنار، من چرا چند روزی‌ست در آزادنویسی‌هایم فقط عر می‌زنم؟

  33. امروز، سکوت و آرامش خانه نمک‌گیرم کرد و خانه‌نشین. فاز تعطیلی برداشتم و کلاس یوگا نرفتم. عذاب وجدان قلقلکم می‌دهد، اما به روی خودم نمی‌آورم.
    خیلی کار دارم و وقت اضافه نمی‌آرم، اما چربیِ ذخیره شده حتمن اضافه می‌آرم از بابِ این تنبلیِ خود‌خواسته.
    ببخشید بدن جان. حتمن جبران می‌کنم.
    البته یه دلیلشم ای خوابِ لامصبه. به وقتش نمی‌آد، اما همین جور از صبح پرده‌ی پلک‌هامو می‌کشه پایین.
    شبا این خواب خودشو برام خیلی چُس می‌کنه. نمی‌دانید چه نازی می‌‌کند برای من. بال‌بال می‌زنم، نمی‌آد. جان می‌کَنَم من‌ و جان می‌دهد او تا بیاید.
    روز که می‌شود آفتابی می‌شود و هی با پلک‌های من بازی می‌کند و می‌ریند توی روزِ من.
    از خواب هم باید بِکِشیم به خدا.
    به زورِ قِر و قهوه خیالشو از سر بیرون کردم و به بخشی از کارها رسیدم.
    اما هر دوسه ساعت یک‌بار باز خودی نشان می‌داد و اختیارِ پلک را از دستم خارج می‌کرد.که یادم نرود اختیار دستِ کیه.
    با پر رویی و تلوتلو‌خوران مربای آلبالو درست کردم که ثابت کنم هنوز سرپا هستم.
    با پررویی به کارهای خانه رسیدم.
    تلفنی احوال چند تا از دوستامو پرسیدم.
    یک‌ساعتی آزاد‌نویسی کردم
    به گل‌ها آب دادم.به گربه‌ها غذا دادم.
    کلی لباس شستم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم
    کلاس بازخورد شعر شرکت کردم.
    گزارش نیک نوشتم و فرستادم.
    خیلی از این کارهارو با چشم بسته انجام دادم. اینو گفتم که خواب از روبره.

    بدری صفایی

  34. اصلا دلم می‌خواهد امروز گزارش نیک که نه گزارش اراجیفم را بنویسم.
    می‌خواهم دهنم را باز کنم و تا می‌توانم به هیکل روزگار که نه بر چس‌ناله‌هایم دری‌وری بگویم.
    اصلا می‌خواهم بی‌رودربایستیا، گلاب بروتان، برینم.
    چه خواهد شد؟ بگذارید یکبار ثمانه‌تان بریند. چه می‌شود؟
    کجای کتابنقد و شعرماهی و هزار مدل دوره‌های رنگی‌بنگی که می‌‌آیند و می‌روند، من را محدود می‌کند برای نریدن، که حالا خودم، خودم را محدود کنم.
    عزیز دلمان شاهین هم که راحت است. حالا نگاه نکنید دیروز حیا می‌کند و گزارش الهه نصیری‌ِ ترو تمیزمان را با سانسور می‌خواند. شاید هاشمش آنجا بوده و نخواسته است اول بسم‌اللهی، اول آشنایی، بالاخره روزهای اول است دیگر، باید بچه را تربیت کند، نخواسته است هاشم‌جانش بی‌ادبی بشنود.
    ولی ما که دیگر نون و نمک را هم با هم خورده‌ایم.
    بله من تصمیم دارم، امشب به روزی که گذشته است، بگویم آخر خاک بر سرت بریند، مگر مجبوری اینقدر متعهد باشی؟
    الان که ساعت از نیمه گذشته است از عذاب وجدان بمیری و بالاخره بلند شوی و یک ریدمانی بفرستی که چی؟
    بالاخره بگویی بله، من هم فرستاده‌ام.
    حالا فردا استاد می‌خواهد، بخواند یا نخواند، چه کنم آقاجان.
    اگر هم به ریش قبا یا عبای کسی برمی‌خورد، چه کنم؟ بر بخورد.
    من خسته‌ام. درکم کنید. روز که تا شب سعی می‌کنم، شب هم تا صبح باز باید سعی کنم.

    اصلا به ریش بابای هاشم شاهین عزیزمان خندیدم اگر این گزارش را نفرستم.
    حالا خیلی شاگرد درست و حسابی‌ای هم هستم که مدام از ساعت‌ها و لحظه‌هایم برایتان بنالم.
    می‌خواهم ترتر کنم اصلا در ادب و تربیت و همه‌چیزم.
    با آن شعر مفتکی که در کانال کلبه‌ی شعرم هوا کردم. بس نمی‌کنم از این کلیشه بازی‌های بازاری؟ خاک بر سرت بریند.
    نمره‌ی امروزم صفرست.
    کتاب هم خوانده‌ام.
    ۱۰۰۰ کلمه هم نوشته‌ام.
    صفحات صبحگاهی را هم نوشته‌ام.
    وبینار را هم بوده‌ام.

    اصلا چه فرقی می‌کند کجا بوده‌ام، کجا نبوده‌ام. شما خیال کن من امروز فقط ریده‌ام. تمام.

    https://t.me/manesehchtgrh

  35. سال‌واژه: رشدِ پله‌ای

    امروز، از آن روزهایی بود که دلچسب گذشت.

    یک قرارِ بغل‌کردنی و دلبرانه با دوست صمیمی؛که مرا شارژ کرد.
    چندین صفحه کتاب و کمی فلسفه‌ورزی؛
    و چاشنیِ کوچکی از درس خواندن.

    شاید رشد،
    همین قدم‌های کوچک و پیوسته باشد..

    https://t.me/WaterLilyEcho

  36. گزارش نیک روز سه‌شنبه شانزدهم تیرماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    امروز، تولدبازی بود، البته تولد واقعی من فرداست، اما امروز تولد خواهر حمید بود، وسط حرف‌هایمان به این نتیجه رسیدیم که چه بهتر، همین بهانه‌ای باشد برای یک دورهمی کوچک خواهر و برادری، اگر خودمان دست به کار نشویم، انگار کسی هم یادش نمی‌افتد تیرماهی‌ها هنوز هستند.
    هرکس سهمی آورد، من یک کیک پختم، سالاد الویه درست کردم، پفیلا آماده کردم و گیلاس و هلو و سیب بردم، خواهر حمید هم یک کیک دیگر پخت، ناگت و پفک هندی آورد، خیار و موز و زردآلو هم سهم او بود، آخر سر هم همه در خانه‌ی مامان حمید جمع شدیم.
    من بلال هم خریده بودم، هرچند مکزیکی بود و از آن شیر بلال‌های نوستالوژیک نبود که هرکدام با دوتا یا نهایت سه‌تا گاز تمام میشد، اما آخر شب، همسر مهناز در حیاط آتش روشن کرد، بلال‌ها روی آتش برشته شدند و همان دور آتش و خنده‌ها مزه‌ای نه مثل شیر بلال اما خب مزه‌ی دلنشینی پیدا کردند.
    این هم جشن تولد تیرماهی‌ها، جشنی که خودمان برای خودمان ساختیم، وگرنه ظاهراً کسی خیلی به فکرش نبود.
    از کادو هم که خبری نشد، هیچ، تازه چند تیکه هم شنیدیم، بعضی مردها انگار بلدند کم‌کاری‌شان را با جمله‌های مختلف توجیه کنند، حمید گفت: دیگه پیرزن شدن هم مگه تولد می‌خواد؟🫩
    اما جمله‌ی همسر مهناز را بیشتر دوست داشتم، گفت: خواستم بالا رفتن سن را یادآوری نکنم، چیز قشنگی نیست، مهناز را هنوز همان دختر بیست‌وسه ساله‌ای می‌بینم که با او ازدواج کردم.
    با خودم فکر کردم، گاهی تفاوت آدم‌ها فقط در چند کلمه است، اما همان چند کلمه می‌تواند دل کسی را گرم کند، یا سرد.
    https://t.me/MashgheBodan

  37. سال‌واژه‌ام:صبوری
    ۱. حوالی ظهر صفحات صبحگاهی را نوشتم.

    ۲. مطالعه‌ی کتاب «زندگی از دریچه حواس پنجگانه» به فصل شنیدن رسید و با خواندنش مطمئن شدم که شنونده‌ی چندان خوبی نیستم.

    ۳. یکی از برکات این بخش این بود که امروز تمرین کردم صحبت کسی را قطع نکنم و تا پایان جملاتش با دقت گوش بسپارم.

    ۴. وقتی عقربه‌ی ترازو عدد ۵۷ را نشان داد، اپلیکیشن «کرفس» را نصب کردم تا با محاسبه‌ی کالری چیپس، از خوردنش منصرف شوم.

    ۵. برای جبران روزهایی که در نوشیدن آب سهل‌انگاری کرده بودم، امروز ۱۱ لیوان آب نوشیدم.

    ۶. در وبینار «نویسنده‌ساژ» هم شرکت کردم.

    ۷. هفت هزار قدم پیاده‌ ‌نوردی داشتم که ترکیبی از کوه‌نوردی و قدم‌زدن معمولی بود.

  38. – بالاخره فایل صوتیه را در کانالم منتشر کردم.
    – سه قسمت از سریال «I Will Find You» را دیدیم.
    -وبینار «نویسنده‌ساز» را بودم.
    -با دخترخاله‌ام یک دل سیر چَت کردیم و کلی خندیدیم. یادی هم از موسیقی High» Hopes» از گروه Pink Floyd کردیم.
    -نخواندم و ننوشتم.
    -«سه سیم پاره شده بود، او هم زد به سیم آخر.»
    از داستان «عروس هزار داماد»، نوشته‌ی بزرگ علوی
    https://t.me/LailyMaddah

  39. سال‌واژه‌ام: درنگ

    دیگر عادت کرده‌ام به دیر خوابیدن و ظهر برخاستن. تا بیدار می‌شوم صبحانه‌ای می‌خورم و دست‌به‌کار ناهار می‌شوم. چند ساعتی درگیرم. در واقع روزم از ساعت دوونیم آغاز می‌شود. یک ساعت آزادنویسی می‌کنم و کمی شعر می‌خوانم تا سرزبان شروع شود. این روتین هر روزم است.

    همچنان مقاله می‌خوانیم. در سرزبان. مهمان امروز سرزبان من بودم. از لامسه گفتم. از تفاوتش با سایر حواس. از اینکه لامسه توقف‌ناپذیر است. برخلاف دیگر حواس. می‌توان چشم‌ها را بست و ندید. گوش را گرفت و نشنید. بینی را گرفت تا بویی حس نکند و چیزی نخورد و طعمی را نچشید. اما نمی‌توان لامسه را متوقف کرد.

    تفاوت دیگرش این است که به ما در بیان عواطف می‌کند. هنگامی که عشق و علاقه‌ی خود را دیگر از طریق واژه نمی‌توانیم ابراز کنیم، به لامسه پناه می‌بریم. در آغوش می‌گیریم. می‌بوسیم. نوازش می‌کنیم. فارغ از اینکه چیز مورد علاقه‌مان انسان باشد یا حیوان. جاندار باشد یا بی‌جان. تمرینکی هم با دوستان انجام دادیم. خلاصه که خوش گذشت.

    نشستم به شعرنویسی. تمرین‌ شعرماهی. شعرک‌هایی دوسطری. در قالب پرسش و پاسخ. دوازده‌تا نوشتم و از آن میانه سه‌تا رستگار شد. یکی ارائه.

    جلسه داشتم با الهه و شیما‌ تا دم شعرماهی.

    واپسین جلسه‌ی شعرماهی بود. بازخورد بود. خوش گذشت. مثل همیشه.

    پستم را هوا کردم به کامنت‌ها پاسخ دادم. کانال رفقا را خواندم و کیفور شدم. می‌روم که رود راوی بخوانم. و بعد سریال ببینم. شیما امروز سریالی را پیشنهاد کرد. اسمش چی بود؟ باید ازش بپرسم.

    کانال تلگرام من:

    https://t.me/sarachegenii

  40. 1. کار یعنی هم‌کاری.
    2. دو جلسه کلاس خصوصی، شاد و خندان.
    3. جلسه‌ی بازخورد به دفتر شعرِ آنلاین بچه‌های دوره‌ی شعر.
    4. ادامه‌ی بازخورد به داستان‌های پنجمین کارگاه داستان کوتاه.
    5. ران سخاریِ ایگوانا خوشمزه‌تر است یا اژدهای کومودو؟
    6. ایده‌ی کسب‌وکار: کومودی سخاری-کیلویی.
    7. تماشای فیلم «Incendies». فیلم نمی‌تواند «تصادف» را به «تقدیر» تبدیل کند و رخدادها الله‌بختکی‌تر از آنند که پیرنگی باورپذیر بسازند. ولی به یکبار تماشا می‌ارزد.
    8. وبینار نویسنده‌ساز را هم که خودتان هستید یا بعدن می‌شنوید. تو وبینارهای تازه بیش از پیش گزارش نیک همسفران را مرور می‌کنیم.
    9. از کمدین‌های محبوبم: لوییس سی. کی.
    10. اصلن کی گفته حتمن باید کتاب محبوبت را هر بار که دست می‌گیری، بخانی؟ لمس. بگیر دستت لمسش کن. چند دقیقه همینجوری نگاش کن. اینطوری هم می شود کیف کرد با کتاب.
    11. هاشم چه مهربونه، قدر منو می‌دونی. گربه‌بوسیِ مبسوط.
    12. این مبینا ملائی چرا نمی‌آید اینجا گزارش نیک بنویسد؟ نکند باز هم اسهال شده؟
    13. هوس کرده‌ام یکبار دیگر «ملکوتِ» بهرام صادقی را بخانم.
    14. دارم برخی جملاتم را توی «ایکس» هوا می‌کنم، پس از سال‌ها وقفه در فعایت.
    15. خوشحالم که پس‌فردا برخی از شما را در سمپوزیوم حضوری نویسندگی می‌بینم.
    16. ما آیندگانیم.

  41. ✍️✍️✍️✍️

    گزارش نیک

    صبح با صدای تلفن بیدار شدم. علی بود. گفت شب می‌رسد خانه. شاد شدیم.
    نان نداشتیم. ساعت ده رفتم نانوایی. گرم بود، خیلی گرم.

    برای گرفتن وام باید می‌رفتم بانک. صاحب‌خانه جوابمان کرده. باید تخلیه کنیم و پول پیش‌مان کم است.
    بعد از بانک، دست به کار ناهار شدم. خانه را مرتب کردیم. وقت نشد بخوابم. بچه‌ها کلاس داشتند. اول فاطیما، بعد پسرها. ساعت هفت و نیم به خانه رسیدیم. حین آماده‌سازی شام، دلم خواست متن دیروز کانالم را بخوانم. اولین بار بود می‌خواستم روزگفتار ضبط کنم. خوشم آمد.
    شام خوردیم. بعدش روزگفتار را بارگزاری و در گروه هم‌رسان کردم.

    بچه‌ها بعد از تماشای فوتبال‌شان حسابی عصبانی بودند. دلشان می‌خواست چون رونالدوی‌شان حذف شده، مسی هم حذف شود، اما نشده بود.
    برای آرام کردن‌شان، پیشنهاد دادم کتاب بخوانیم. خواندم برایشان چند صفحه از «پیشگویی پنهان آپولو» را، « کید موقرمز نیشش را باز کرد. با خودم فکر کردم چقدر خوب می‌شد می‌توانستم کاری کنم ماری که دور گردنش خالکوبی کرده بود، زنده شود و خفه‌اش کند.»* رفتند توی فاز، یادشان افتاد کتاب نیمه‌کاره دارند و هر کدام برای خودشان سرگرم شدند.

    در این فاصله فرصت کردم به کانال بعضی از دوستان سری بزنم و مطالبشان را مرور کنم. حس خوبی از همه‌شان گرفتم.
    روزهای قبل حال خوشی نداشتم و اصلا نتوانستم کتابنقد را شرکت کنم. کلی پیام‌های ناخوانده دارم و نمی‌دانم کی فرصت پیدا خواهم کرد کانال کتابنقد را چک کنم.
    باید وسیله‌ها را جمع‌وجور کنم. دنبال خانه بگردم و قبل از آن دنبال کارتن برای بسته‌بندی و جور کردن وام و مدرسه‌ی بچه‌ها و صدجور کار دیگر…

    * پیشگویی پنهان آپولو، ریک ریوردان، ترجمه‌ی آرزو مقدس. نشر پرتقال( ناشر خیلی متفاوت کتاب‌های کودک و نوجوان!)

    #مینا_صابری
    #یادداشت_روزانه

    @saberi_mina403

  42. گزارش نیک ۵۶
    سال واژه: صبر
    عجب سمی بود این ترانه.عیش امروز را کلا از سرم پراند.
    کنار من نیستی. مقابلم نباش.
    مثل همه نباش قضاوتم نکن
    عجب گندی زد به حالم. انگار برای حال این روزهای من سروده شده. این روزها همه مقابل من قرار دارند. پشتم خالی از هر حمایتی ست. دیگر خودم را نمی‌شناسم. حیف از این همه لطافتی که من نثار اطرافیانم می‌کنم و هیچ جوانه‌ای از آن سبز نمی‌شود. احساس می‌کنم قلبم دارد می‌میرد و قرمزی‌اش را از دست می‌دهد چند روزی ست که ساعت روی دستم ضربان قلبم را هشدار می‌دهد. دستم را روی قلبم می‌گذارم و زمزمه می‌کنم: من تو رو هنوز لازم دارم، تو دیگه منو رها نکن، منم و یک قلب. اگه تو هم بازی در بیاری من چه کنم؟
    فردا راهی تهرانم. هر وقت سر سفرم اضطرابم چند برابر می‌شود. امروز هم حالم دگرگون بود. دور خودم می‌چرخیدم و نمی‌دانستم دارم چه غلطی می‌کنم. دیانا را باید حمام می‌کردم که دیدم نمی‌توانم. حمام موکول شد به تهران. هنوز چمدان نبسته ام. نمی‌دانم شاید هنوز به سفرها و تصمیمات دیونوسوسی عادت نکرده ام. اولش بهمم می‌ریزد و وسط ماجرا تازه خوشم می آید. امروز ورزش نرفتم. تمام استخوانهای بدنم را انگار در هاون کوبیده بودند. ناهار بچه ها و مهدی را داده بودم و چشمانم تازه گرم شده بود که حمیده تماس گرفت و برای ساعت ۲:۳۰قرار گذاشت. چهل دقیقه وقت داشتم بخوابم و خوابیدم. نمی‌دانم اثر کدام دارو بود که اینقدر صورتم و بدنم ورم داشت. البته مهم نیست. کلا درگیر ظاهر نیستم.
    برای بار چندم امروز کتاب آیین دوست یابی را شروع کردم. این چه جور کتابی ست که هر بار شروعش می‌کنم انگار بار اولی ست که کتاب را می‌خوانم.
    بعد از جلسه باز رفتم به رختخواب. حال نداشتم. مهدی هم با قضاوت‌های غیر منصفانه‌اش وقتی گفتم حال ندارم گفت تو همیشه حال نداری. فکر کنم آلرژی پیدا کرده ام به قید «همیشه».
    عیبی ندارد. کمی غمگین شدم ولی واقعا انرژی نداشتم از جایم بلند شوم. به منزل پدر شوهر رفتیم. حاضر نشد مرا نبرد که من استراحت کنم. رفتم منزل پدر شوهرم آنجا هم دمای هوایش کمی با مرکز زمین متفاوت است و من با تب و کسالت تحمل آنحا برایم دشوار است.
    هر روز میخواهم کار نیکی برای گزارش نیک بنویسم اما هر روزم افتضاح تر از روز قبل است.
    الان هم گیجم. نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم ولی می‌نویسم تا یادم نرود که امروز چقدر گند گذشت.

  43. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    باز هم «مو قرمز» خاندم قبل از بیدار شدنم. یعنی قبل از خابیدنم.

    خاب پسم می‌زند. چهار یا پنج ساعت که می‌خابم تفم می‌کند بیرون‌. بی ترادب.

    بیدار شدم و بدو حاضر شدم و رفتم برای گذرنامه.

    برگشت را پیاده آمدم. پیاده آمدم و عکس گرفتم.

    رفتم برای تعویض شناسنامه هم پرسیدم. گفت فعلن نه منم خوشحال شدم.

    ویدیویی سه جلسه‌ای از طراحی کاراکتر دیدم.

    تلاش کردم تمرین شعر را بنویسم.

    صحبت کردم با بچه‌ها.

    نویسنده‌ساز را بودم. گزارش نیک خاند استاد. چقدر همه خفن و باحال نوشته بودند. هر کدام دنیاییست و کلی چیز می‌توانی یاد بگیری.

    با بچه‌ها شروع کردیم به سوال نوشتن برای تمرین شعر. یک چیزکی نوشتم و گذاشتم توی کانال شعرم. امروز اسمش را عوض کردم. از شعرگاه به به رنگ عطسه. شعرگاه را همه داشتند. چرا این اسم را گذاشتم خودم هم نمی‌دانم. هیچ‌وقت از من نپرسید چرا این اسم چرا این شعر چون خودم هم نمیدانم چرا. ایح ایح ایح.

    آخرین بازخورد این دوره‌ی شعرماهی بود. یازدهمی. کمی دیگر می‌شود دو سال که شعر ماهی داریم. چه خوب است که هست.

    بعد با متخصصون صحبت کردیم. از رابطه گفتیم. از صمیمت در رابطه. صحبت کردیم و صحبت کردیم. بچه‌ها می‌گویند شنونده بودی فقط. گفتم زیاد گفته‌ام دهن من را باز نکنید که باز شروع کنم. خسته‌ام. خسته‌ام از گفتن؟ خسته از گفتن نه از گفتن. گفتن داریم تا گفتن. حالم از اینکه هی بگویم بهم می‌خورد و از اینکه جلوی خودم را بگیرم هم.

    آزادنویسی کردیم با هم. آزادنویسی را دوست دارم و دوست ندارم. آزادنویسی همه‌چی را باز برایت مرور می‌کند. نمی‌گذارند فرار کنی. امروز دوست نداشتمش چون باز حس بد را درونم زنده کرد. بگویم لنت به آزادنویسی؟ نح. نمی‌گویم. حالم از این وضعیت بهم می‌خورد. و از چیزی که باعث این وضعیت شده هم. اما باز هم نگویم لنت به آزادنویسی. آزادنویسی خوب است. مرسی اه.

    روزنگاری کردم. چه خوشحالم که روزنگاری‌ام را دارم.

    بعدم شام. بعدم گزارش نیک. بعدم روزگفتار.

    https://t.me/yaddashtneda

  44. بین کافه و پیاده‌روی یکی رو باید انتخاب می‌کردم. باز هم دیر از خواب بیدار شده بودم و روزم زخمی شده بود. احساسی عمل کردم و به سوی پیاده‌روی راهی شدم. یک ربع به آخر مسیر مونده بود که دوستی قدیمی رو دیدم. تصمیم گرفتم با او تمام مسیری که اومده بودم رو برگردم. از معدود دوستانی که هیچ‌وقت از صحبت باهاش پشیمون نشدم. همیشه چیزی یاد گرفتم ازش. بهش گفتم چند ماه پیش بیکار شدم. تمام مسیرهایی که نپیمودم رو گفتم. دلیل ازین شاخه به اون شاخه پریدن رو هم گفتم. تمام راه‌های ممکن رو سنجید. فهمید سر اتفاقات اخیر و ترکش‌هایی که به زندگیم خورد افسرده شدم.

    فقط بیکاری ساده نبود. کار نظم زندگی من بود. اون شرکت دوست داشتنی دست‌یافتنی نبود اما شد. حداقل تا چند سال برای اونجا رویا بافته بودم. برنامه‌نویسی سی‌پلاس‌پلاس و لینوکس در یک تیم حرفه‌ای که خیلی جای پیشرفت داشت. نزدیک خونمون بود و از سختی‌های ترافیک آدم در مترو و بی‌آر‌تی خلاص شده بودم. اما روزگار برنامه‌ی دیگه‌ای برام داشت. دوباره باید مثل سگ بدوم تا زنده بمانم تا مثل سگ بدوم.

    حرف‌هام رو شنید. گفت که یه مسیر رو بگیرم و برم جلو. گفت مثل ۲۰ سالگی باید انرژی داشته باشم و خسته نشم. پیشنهاد کرد یه راه رو برم جلو و ناامید نشم. خیلی حرف زدیم. اما این جمله‌اش به دلم نشست: «بالاخره یه روزی می‌میریم. زندگی یه بازیه. تا اون موقع لذت ببر.»

  45. نیک‌گزارش ۵۶ ام

    – چرا هر دفعه که صفحه‌ی گزارش نیک را باز می‌کنم، یک حلزون در حالِ شکنجه شدن است؟ در صفحه‌ی ۵۴ چشم‌های حلزون کشیده شده بودند. در صفحه‌ی ۵۵ چند چشم دیگر را کنارِ چشم‌هایش کاشته بودند. در صفحه‌ی امروز هم موردِ هدفِ تک‌تیرانداز قرار گرفته بود و ازش خون پاشیده شده بود. حلزونِ بدبخت چه گناهی کرده است؟

    – آیا کسره را باید گذاشت؟

    – دیشب تا ساعتِ ۳ و ۴ صبح در حالِ نوشتنِ نیک‌گزارشِ ۵۵ ام بودم. و خب یک سری جملاتِ عجیب و غریب از خودم درآوردم و فرستادم. اما نمی‌دانم که چرا تایید نشد.

    – دقیقا هدفِ من از نوشتنِ نیک‌گزارش چیست؟

    – امشب هم مثل هر شب و مثل دیشب سرم درد می‌کند. بی‌خوابی انسان را از بین می‌برد.

    – نمی‌دانم که چرا از خوابیدن ترس دارم. دلم می‌خواهد که شب تمام نشود. این چه خواسته‌ای هست که من دارم؟

    – نمی‌دانم که چرا هر موقع شبکه‌های خبری را نگاه می‌کنم، از تهِ دل می‌زنم زیر خنده. نمی‌دانم که به چه می‌خندم. به مضحک بودنِ اتفاقاتی که رخ داده است یا به مُردنِ یک نفر؟

    – اگر یک روز فردی از من بپرسد که چه اعتقاداتی داری، نمی‌دانم که چه جوابی باید بدهم. شاید بهش بگویم: «در لحظه‌ای مسلمانم، در لحظه‌ی دیگر بهائی (خداناباور)، در لحظه‌ی بعدی شیطان‌پرست، و بعدش یهودی.»

    – ادامه‌ی حرف‌هایم را در نیک‌گزارشِ بعدی می‌نویسم.

    آدرسِ کانالِ تلگرامم:
    https://t.me/amin_articles

  46. گزارش ۵۶ام
    سه شنبه ۱۶ تیر پسر خوبی بود، خدا پشت و پناهش باشد.
    سه شنبه جان مرا با اوس احمد راهی کار کرد و ما تا ۹ شب سر کار بودیم. وقتی به خانه آمدم و خاستم فایل ضبط شده وبینار نویسنده ساز را گوش دهم خابم برد تا الان که ساعت از ۱۲ گذشته و ما وارد چهارشنبه شدیم و هم شارژ گوشیم خالی شد هم اینکه اصلن نفهمیدم وبینار در مورد چه بود.
    شارژ گوشیم یک درصد است و شارژرم خراب است و گوشی را شارژ نمیکند و اینجانب هم بیشتر از یک درصد شارژ ندارم و خودمم شارژر ندارم.
    خسته ام و دل و دماغ نوشتن ندارم ترجیح میدهم همینجا پرونده سه شنبه را ببندم و خداحافظی کنم اما قبل از رفتن لازم میدانم از داداشم سه شنبه کمال تشکر و قدردانی را به عمل آورم و به چهارشنبه خوش آمد بگوییم.
    چهارشنبه جان خیلی خیلی خوش آمدی و صفا آوردی، امیدوارم روز خوب و خوشی باشی برای من و خانواده من.
    خدایا برسان به من آنچه که نیاز من است. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
    برسد به دست نویسنده ساز.

  47. من آمده‌ام من آمده‌ام.. انتظار داری باقی ترانه رو برات بلغور کنم؟ مگه وبگاه جای قرطی‌بازیه؟ سوزنت گیر کرده باشه انبر برمی‌داری تار تار خاطراتی که وز خوردن تو ناخودآگاهت رو بیرون می‌کشی تا برسی به گو…گوش و بیدادش از عشق.
    ورود قرتنانه خودم را به جرگه گزارش نیک ،شیک می‌دونم. تازه از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه چند ده یقه از افکار مزاحم پاره کردم تا به اینجا رسیدم. روده‌درازی بسه…
    دم صبحی با ضجه‌های همسایه تازه‌وارد بیدار شدم . 48 ساعته جوری جیغ و فغان می‌کنه که دل انسان ریش میشه اما مادر و پدر جدیدش انگار نه انگار.
    نمی‌دونم سَر چشم و هم‌چشمی با کدوم دوست و فامیلشون هوس کردن این فسقل بینوا رو به فرزندی بگیرن اما می‌دونم هیچی از اصول فرزندپروروی بلد نیستن
    آخه دیشب یکی از همسایه‌ها نامه نوشته بود به مدیر ساختمون و شاکی بود از میو میوهاش.. اونوقت والدینش نوشته بودن از توی قفس بیرونش آوردیم تا توی پشت‌بوم آزاد باشه و دیگه نناله:( اما امروز هم نالید هم غرید و هیچ نخوابید
    کلا صبح نفسهای کشدار داشتم و عصر کشش و پرش و جهش
    یه زهر چشمم از پشتیبانی ترب گرفتم که دو روزه چشم به راهم گذاشته واسه یه تیکه کُد.
    واسه پست تلگرام و لینکدین هم کمپانی مارول رو ریختم توی نظریه انتظار

    1. سلام محبوبه جان
      چقدر شگفت‌انگیز بود دیدن دوباره‌ی اسمتون.
      باورتون می‌شه همین هفته‌ی پیش داشتم به شما فکر می‌کردم؟
      یاد نوشته‌های خوبتون در «ایده‌پزی» افتاده بودم و اینکه چرا دیگه خبری ازتون نیست.

      1. سلام شاهین جان
        راستش بار اولی که از گزارش نیک گفتین خیلی هوایی شدم اما کم‌کاری کردم. حالا ذوق و شوقم با این پیام مهربونی بیشتر شد. دلایل نبودنم هم به مرور توی نوشته‌هام میارم احتمالا ( خاطره و تجربه خفت میکنه آدمو:)

  48. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    احساس می‌کنم در حال از دست دادن دوستی هستم. نه تنها مکانی، بین اندیشه‌هامان هم فاصله افتاده و فکر اینکه نظر من درست است یا او، گاهی ذهنم را آنقدر بازی می‌گیرد که می‌شود رنج. امروز توی وبیکار الهه با مثلث‌سوال آشنا شدم. پرسیدن. پرسش‌هایی از خودم درباره‌ی خودم، دیگران، فضا. درستی و غلطی، اهمیتی دارند؟ این سوال توی کدام دسته قرار می‌گیرد؟ فضا؟ نمی‌دانم. اصلن این همه می‌نویسم که چی بشود؟ کانال شعر بزنم که دفتر شعری آنلاین داشته باشم؟ فیلم ببینم که عقب نمانم؟ بنویسم که اندیشه‌ام رشد کند؟ نقاشی بکشم که بریزم توی سرم؟ اصلن چه اهمیتی دارد همه‌ی این‌ها؟ و باز هم می‌پرسم از خودم، نویسنده‌ای که کارش را نخانند، ارزشی هم دارد؟ بگویم هر کس با هدفی نویسنده می‌شود و پس دارد؟ یعنی واقعن این خاست تمام نویسنده‌ها نیست که حداقل یک نفر، بخاندشان؟ از کجا بدانم؟ امروز نوشتم. خط‌خطی کردم. سرزبان و نویسنده‌ساز شرکت کردم. با رفیقم صحبت کردم. گنجشک‌های سلمی و دربار خاندم. شعرماهی شرکت کردم. انتشار روزانه هم داشتم. حالا هم خابم می‌آیه.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  49. حل‌حل چرا چشمش منفجر شده؟
    از بس به معشوقه‌ش نگریسته؟
    ۱. صبح قهوه خوردم از این آماده‌ یخچالیا. بعد از خیلی وقت‌ها قهوه نوشیدم. تا هم‌اکنون پلک نگذاشته‌ام. یعنی دیگه برم سمت قهوه واسه صبح بیدار شدن؟🥲
    ۲. چند تا شعر پرت کردم توی کانال شعرم. ندای مهربونم ویس گازخورد استاد رو واسم فرستاد. آنا آدونی هم فیلم گرفته بود. آخه نبودم شعرماهیو.
    من این دو رو دارم آیا خوشبخت، لا؟
    ۳. امروز تولد دخترخاله‌م بود البته تا قبل از ساعت ۱۲.
    کیک گرفتیم براش. وانیلی کوچولو با طرح موج‌های آبی دریا دورش. خیلی ناز بود. من و اون‌یکی دخترخاله‌م.
    خوب بود خوب بود خوب بود تا نیم‌ساعت آخر که اون دو تا بحثشون گرفت. بحث گرفتنیه یا شدنی؟بالا گرفت. بالا گرفت. خداروشکر اسنپ اومد‌. که اسنپ اشتباه سوار شدیم. باز بحث… اسنپ درست اومد. درست سوار شدیم. یکیشونو پرت کردم جلو اون‌یکی نشست جفت من. دیگه دستشون نرسید بهم، ساکت شدن🫥🫥🫥
    الان همزمان دارن بم پیام می‌دن. کل بحث نیم‌ساعت بود ۳ ساعته پیام می‌نویسن.
    من دیگه حال ادامه دادن ندارم.
    بای.

  50. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۷
    ۱. امروز خونه مادربزرگ صبحونه خوردم
    ۲. ناهار درست کردم.
    ۳. بعدش با مادربزرگم صحبت کردم.
    ۴.اومدم خونه و وبینار رو شرکت کردم.
    ۵. رفتم پیاده‌روی با مامان
    ۶. اومدم با دوستام کتاب «ما» رو باز دوباره خوندم
    ۷. یکم با دوستم صحبت کردم

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  51. -برای دوستانِ جدید، سال واژه‌ام «واقعیت‌بافی»

    ۱-گاهی حوصله‌ی لحظه‌ها را سر می‌برم.
    ۲-معاشرت را دوست دارم اما نه با هرکسی.
    ۳-مدت اجتماعی بودنم محدود است.
    ۴-فردا به دیدنِ دوستی قدیمی می‌روم.
    ۵-روز چرا دیر‌تر از شب تمام می‌شود؟
    ۶-دفتر شعر «دوردست» را دوباره خاندم.
    ۷-خوشم می‌آید از کوتاه‌های پرمعنی.
    ۸-هایکو را قبل‌تر هم دوست داشتم.
    ۹-شعری سرودم برای آیدا که دیدنِ تصویرش اولین بار چنان منقلبم کرد که روحم ترک خورد.
    ۱۰-شعری سرودم دوباره.
    ۱۱-آخرین جلسه‌ی شعرماهی بود. شعرها زیبا بودند. من را یادش رفت استاد. البته بعدش پرسیدم و گفت که خوب بوده‌ است شعرم.
    ۱۲-شعر، زمختی تحمیلی ذوقم را نرم می‌کند.
    ۱۳-شعر، ریاضی نیست.
    ۱۴-فیلم Martin Eden 2019 را چند روز پیش دیده بودم. فیلم زیباییست. نه فقط از نظر ساخت. پیام پشتش را دوست داشتم. برداشتم را در قالب روزگفتار ویسیدم.
    ۱۵-نویسنده‌ساز خیلی خوب بود. شعر کوتاهی از فرخ تمیمی خانده شد و بخشی از کتاب «گزارش به نسلِ بی سنِ فردا» از رضا براهنی خانده شد. بسیار کیف کردم.
    ۱۶-استاد گزارش نیکم را چون گنده‌لاتی از الوات طهرانِ قدیم خاند. دستش درد نکند کلی خندیدیم. ولی ضربتی بر من زد که پدر به مادر نزد. چند نفر از دوستان در کامنت‌ها پرسیدند در واقعیت هم همینطورم؟ من را می‌گفتند من😂😂
    ۱۷- ۲۴ساعت کم است.
    ۱۸- کاش ساعت نبود.
    ۱۹- راستی امروز هذیانی هم نوشتم و در کانال هوا نمودم.
    ۲۰- هذیان‌نویسی برای من حکم‌ همان شکستن قلنج را دارد.
    ۲۱- بخند که خنده‌ات زیباست.

    همین و
    اودافظظظ تا فردا.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  52. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    ۱. چند ساعتی کوشیدم که فکر شومی به ذهنم بیاید تا بتوانم از زیر یکی از کارهایم شانه خالی کنم، طوری که خانواده متوجه‌‌اش نشود. نتیجه این شد که بالاخره راهی یافتم، اما عملی‌کردنش با ریسک زیادی همراه است. می‌دانم سال‌واژه‌ام «ریسک‌پذیری» است، ولی می‌ترسم با این فکرم، به‌جای اینکه یک قدم در جهت سال‌واژه‌ام بردارم، با سرعت زیاد به سمت آبروریزی بروم! خلاصه منتظر دست‌های الهی و امدادهای غیبی‌ام تا مرا از این مخمصه خلاص کنند.

    ۲. اینترنال‌لینک‌های پروژه سئو را انجام دادم. دو هفته‌ای که تهران نبودم باعث شد که خیلی از کارها روی هم تلنبار شود.

    ۳. حدود ۱۰۰۰ کلمه یا به‌عبارتی ۹۸ جمله را آزادانه روی کاغذ آوردم. آزادنویسی امروزم طولانی‌تر از روزهای قبل بود و از این بابت در پوست خود نمی‌گنجم.‌

    ۴. درباره مطلب بعدی روزنامه جست‌وجوهایی انجام دادم. این بار می‌خواهم بروم سراغ یکی از مکان‌های دیدنی شهرستان لاهیجان که توریست‌ها کمتر به آن توجه می‌کنند.

    ۵. به‌جای اینکه کتاب بخوانم، وقتم را چندین ساعت در اینستاگرام هدر دادم (واقعا چه دختر بدی‌ام!).‌

  53. رویم سیاه، بعد از چند روز میام.
    ـ روزها می‌گذرند و می‌نگرد، امیدوار به این گذران‌های گذرنده.
    ـ چند روزی‌ست رودراوی را تمام کرده و امروز ملکوت را آغازید. عجب داستان غریبی. به لحن شخصیت‌ها توجه کرد. دایرۀ واژگان شخصیت‌ها را سنجید. هر شخصیت چه لحنی دارد؟ چگونه لایه ابهام شکل می‌گیرد؟ زبان داستان چگونه با افعال بسیط وهم‌آلود می‌شود؟
    جمله‌ای که توجهش را جلب کرد:
    « مطمئن بودم که این حدقه‌ها درشت‌ترین و وحشت‌زده‌ترین و گشاده‌ترین و اسرارآمیزترین چشمخانه‌هایی است که ممکن است در این دنیا وجود داشته باشد.»
    ـ داستان‌ کوتاه‌های هم‌سفران را خواند و لذت برد.

  54. چشم‌های سیاهم را که گشودم دیدم ساعت از 9 گذشته است و من باید الان در سالن فیزیوتراپی باشم. جلدی برخاستم و چای گرفتم، اما فرصت نوشیدن نیافتم، آماده شدم و رفتم. خانم جوکار شماره کابین را که گفت، دو بار پرسیدم چند؟ نمی‌دانم گوش‌هایم را هم مثل گردن و کمر از دست داده‌ام یا خانم پرستار خسته، نجویده شماره را پراند.
    تا برگشتم و ناهاری تدارک دیدم و نوش جان کردیم با خانواده، ظرف‌ها را شستم و آشپرخانه را سروسامان دادم، شد ساعت چهار و پریدم در وبیکار الهه، آنجا فهمیدم تفاوتم‌ با حیوانات زیاد است. خدا را شکر کردم از این همه لطف. می‌توانم حرف بزنم. ادراک کنم. نشانه و تمثیل را بفهمم، تحلیل و تفسیر کنم و خیلی کارهای دیگر.
    قبلش در وبینار نویسنده‌ساز زنبیل گذاشتم که جا نمانم. آنجا هم آنقدر شاهین پز همراهانش را داد و گزارشات نیک ناب خاند و نمایش بازی کرد که اغفال شدم و امشب طلسم جادو را شکستم و دست به قلم شدم.
    راستی کلمه سال من گفت‌وگو است. انتخابش کردم شاید از غار، برون خیزم و آدم شوم و آدم ببینم، اما انگار سربه‌راه نخواهم شد و همچنان در چاله عزلت، زانو بغل، کز کرده و فراری از نوع بشر دوران می‌گذرانم.
    رمان ناتنی مهدی خلج را می‌خوانم. و به تجربه مشترک خود سیزده ساله‌ام با فواد سیزده ساله بسیار می‌اندیشم. فواد بوف کور لابلای لمعه قایم می‌کرد و من کتاب فیزیک را.
    هر شب یک داستان کوتاه از مجموعه داستانی چخوف می‌خوانم. این تصمیم کبرا هم چند شبی است که شروع شده است.
    یادداشت کانالم را گذاشتم. این هم آدرس کانالم:

    https://t.me/sosheibani

  55. -فیلم خوب آن است که درگیرت کند؛ فکر‌پیچ و دادادا دام؛ ضربه‌ی نهایی فتیله‌پیچ. طوری که بگویی: اهه پس فلان رفتار شخصیت برای این بود؟ منو باش چی فکر کردم چی شد. آها بی‌خود نبودا این رفتارهای عجیبش. وای عجب سرکار رفتم. جلو چشمم بود و… خلاصه هی عقب‌گرد و جلوگرد برای فهمیدن. انگاری بعد پایانش تازه رو پرده‌‌ی ذهنت می‌شود روشن.

    می‌توانی بارها ببینی‌اش و هر بار چیزی ازش در بیاوری. فیلم ساختارمند، شعر ساختارمند، داستان ساختارمند.
    همشان همین‌طورند. حساب‌شده با چیدمان آگاهانه. که اگر الابختکی باشد می‌شوند همین زردمردهای پلشتِ بازاری. اصلن بگذارید بدعتم را بشکنم و تنبلی را بگذارم کنار و مختصر و مفید بگویم از فیلم “پشت چشم‌هایش”. که حرف بادهوا نباشد. با این‌که قبلا گفتم شیرینی‌ش موقع دیدن زایل می‌شود. که نمی‌شود. هرکس به فراخور طبع سهم می‌برد از لذت تماشا. دروغ نباشد خوابم می‌آمد دیشب، حوصله‌ی فک‌زدن؛ بهتر بنالم؛ تایپیدن نداشتم.

    پشت چشم‌هایش: نخست می‌پنداریم مثلث عشقی‌‌ست بین زن افسرده و زیبا و ثروتمند و شوهر روانشناس خوش‌تیبش و منشی خوش‌رفتار آقا دکتر. بعد می‌فهمیم مثلث نبود. مربعی بود که یک ضلعش اوردوز کرده انداختنش تو چاه. که انداخته؟ بعدا می‌گویم.

    اولِ اولِ سریال، مادر مجردی و مردی در بار آشنا می‌‌شوند. باهم پیکی می‌زنند و تیک وتاکی. خانم گوله‌ی نمک است و دهن‌گرم. کششی هم بینشان. موقع خداحافظی یکهو مرد با درنگی در چشم‌های زن می‌بوسدش. بعد پشیمان عذرخواهی می‌کند که غلط کردم و شکر خوردم. خانم هم ساده و حاتم‌طاعی می‌گوید قابلی نداشت. یک لب بود. چیز دیگر نبود. که اگر بود و اگر وسط خیابان نبود، آ‌ن‌هم، سگ خورد، به بخشندگی می‌دادیم .. که آقا جن‌زده جلدی می‌گریزد و می‌ماند بانو حاتم‌طاعی توی خماری مردپریدگی و مدت‌ها مردندیدگیِ بعد طلاق.

    فرداروز توی مطبِ محل کارش می‌بیند رئیس تازه‌اش همان خوشتیب‌مک‌کویین دیشبی‌ست که به اتفاق عیال زیبا در دفتر کار با دکتر مافوق نشستند به اختلاط. هُول‌می‌کند و خودش را قایم. بعدتر باهم روبه رو می‌شوند. این دفعه دکتر هُول برش می‌دارد که خانوم منشی هَوَلش بپندارد. بازم خانم بزرگوار می‌گوید شتر دیدی ندیدی فقط همکاریم و بس.

    فرداش اتفاقی همسر دکتر بهش برمی‌خورد همین بهانه‌ی آشنایی و بوس بوس و کافه. در حین گپ‌وگفت، می‌فهمد خانمِ دکتر، او کارمند مطب شوهرش است. درخواست دوستی می‌کند ازش. می‌خواهد که از این بابت به شوهرش چیزی نگوید.
    دکتر بیشتر اوقات‌ گوشت تلخ است در دفترش تو لب. یکبار بدخلقی می‌کند با منشی. به رو نمی‌آورد. پسرش هم که رفته با شوهر سابقش فرانسه دَدَر. فرداش دبه می‌آورد. سر کار نمی‌رود به پیشنهاد دوست جدید. می‌کپد تو خانه. زنگ در می‌زنند. آقای دکتر فیلش یاد هندوستان کرده، به هوای عیادت از مریض. اول ناز و بعد اغماض و بعد هم مسافرت به سانفراسیکو. خلاصه این‌که با همسر دکتر دَدَر و دُودُور با دکتر زیارت عتبات نور.

    زن دردل می‌کند برایش؛ از خیانت مردش. از آمدنشان به این محل برای آغازه‌یی نو. از آتش‌سوزی خانه و مرگ پدر و مادرش و نجات‌دادنش از آن سانحه توسط شوهر. همین‌طور از رفیق فابریک گی‌اش که باهاش در آسایشگاه، خوابگردیِ آگاهانه می‌کردند و حشیش می‌کشیدند. دفتر خاطراتش را می‌دهد که حال و احوالاتش را با دوست در آن نوشته. تمرین شمردن انگشتان برای رویاپردازی آگاهانه و رفتن به جاهای مورد علاقه با تکیه بر این‌که مکان‌ها آشنا باشند و قابل تصور.

    منشی هم خواب‌گردی دارد همش کابوس می‌بیند. دفتر را می‌خواند. در شگفت است لحن دفتر خاطرات انگاری مال رفیق زن است تا خود او. از روی دفتر تمرین می‌کند و چیره می‌گردد به خواب‌گردی آگاهانه و سفر روح.

    خاتم دکتر مظلوم و منفعل و مطیع اوامر شوهر و لاودرکن، دکتر گیج‌و دمق و بی‌تفاوت گاهی هم بنا به التماس همسر بِکُن‌دررو.

    حاتم طاعی‌بانو وجدان‌درد می‌گیرد یا آن‌جا درد نمی‌دانم. خلاصه دگرگون می‌‌شود. که آخر این زن چه ندارد که من دارم؟ سر و کونش را که می‌زنی همش پیش من است و خاطرخواه، از همسر به بهانه‌ی کار گریزپا.

    می‌پندارد به‌خاطر ثروت زن باهاش ازدواج کرده. دلش را زده. از سویی زن گفته رفیقش “راب” را شوهر کشته. مرد می‌فهمد زن و معشوقه با هم در ارتباطند. منشی را بیرون می‌کند. می‌گوید از آن‌ها دور باشد. پرونده‌ی بیماری زن را به درخواستش از دفتر کار شوهر می‌دزد برایش می‌برد. مرد می‌فهمد می‌‌گوید از ما دوری کن. تحقیق می‌کند می‌فهمد راب ده‌سالست که ناپدید شده. گزارش می‌‌‌دهد به پلیس. مرد می‌بیندش و می‌گوید اوردوز دارو کرده توی چاه انداختنش. همان‌موقع ساعتش هم داخل چاه افتاده‌. خسته است از وضع خودش. می‌رود تسلیم شود. از زنش هم درخواست طلاق می‌کند.

    منشی بعد تحقیق می‌فهمد که زن خودش قاطی دارد. در جای قبلی‌اش همان زنی را که می‌گفته با شوهرش است، لمپن‌وار تهدید می‌کرده.
    زنگ می‌زند بهش. می‌گوید شوهرت رفته خودش را تحویل بدهد. بعد می‌فهمد رکب خورده. زن‌ِ دُکی در تمام دورانِ حال‌وحول رو مبل و آفتاب بالانس و مهتاب بالانس رو تخت، دیدشان می‌زده. با جسم اثیری.

    بی‌خود نبود که روز اول آمده و تمام خلل و فرج خانه‌‌ و خانم‌ منشی را گشته. برخورد اول آشنایی هم عمدی بود. زن بهش حسودی می‌کرده. فقط می‌خواست او باهاش صمیمی‌تر باشد چون شبیه همند. وقتی فهمید شوهرش رفته خودش را لو دهد، رگ آپارتی‌اش آمد و هوار کشید. رفیق‌منشی هم گفت: ای‌خاک برسرم. چه شکری خوردم. بروم دل‌جویی کنم. از آن طرف هم زن خانه را آتش می‌زند و توی رختخواب مواد می‌زند تو رگ. همان‌گاه منشی سر می‌رسد آتش را می‌بیند. هوار می‌زند و در می‌کوبد. فایده‌یی ندارد. می‌فهمد تو خلسه است رفیق. پس با رویابینی آگاهانه از جسم خویش خارج و به جسم زن درون خانه می‌رود. روح دوستش هم می‌آید بیرون. درون جسمش لنگر می‌اندازد. بعد با لبخند شیطانی در را باز می‌کند و می‌رود سمت اتاق خواب و زرتی مواد می‌زند تو رگ زن؛ یعنی همان منشی رکب‌خورده. اوردوز می‌کند. کسی هم نمی‌فهمد در واقع منشی‌بخت‌برگشته است که مرده. شیک‌و پیک با استایل قبلیش در کالبد جدیدش می‌رود با مرد که آزاد شده ازدواج می‌کند.

    اما صحنه‌ی اصلی و ضربه‌ی ناگهانی تصویر ده سال پیش است. “راب” و زن کنار هم خوابیدندند دست‌های همدیگر را گرفتند. به پیشنهاد راب می‌خواهند. پرواز و حلول روح در کالبد همدیگر را بیازمایند. راب داخل کالبد زن جا‌خوش می‌کند و برنمی‌گردد. برای دختر جوان برعکس جایگزینی ناخوشایند است. التماس می‌کند برگردد. وقعی نمی‌گذارد. سپس مواد داخل وریدش تزریق می‌کند و می‌کشدش. اینجاست که معلوم می‌شود ما بودیم که رکب خوردیم آنکه مرده بود در واقع زن دکتر بود. نه راب. تمام شواهد حی و حاضر بودند. صاف جلوی چشممان. ولی نمی‌دیدیم. حالا تمام صحنه‌های مرموز شفاف می‌شوند.

    صحنه‌ی اول هم‌خوابگی دکتر و همسرش. مرد تمایلی چندان ندارد. انگار می‌داند بیگانه‌ی پشت آن نگاه روح زنش نیست. جوابگوی دوستت‌دارم‌گفتن‌های زن نیست. آدم منطقی و واقع‌گراست به پرواز روح و متافیزیک باور ندارد. می‌پندارد زنش بیمار است. با این‌که می‌داند به دلایل نامعلوم از تمام وقایع آگاست. گرچه به ظاهر آمر و است مقتدر. در نهان روحِ پشت آن‌ نگاه اقتدارگر واقعی‌ست. صحنه‌ی دیگر در آغوشش منشی از سوختگی بازویش می‌پرسد. می‌گوید موقع نجات دختری پیش آمده. به عمد می‌پرسد، دختر چه شد؟ می‌گوید نمی‌دانم؟

    می‌پنداریم دروغ می‌گوید. در واقع راست می‌گوید نمی‌داند آن دختر کجا رفته؟ اینجا دوباره دیالوگ‌ها را درمی‌یابیم. لحن لمپن‌وار راب در بازپروری به پرستار مسن. کس پیر می‌نامدش. از تمایلش می‌گوید به مردها.

    بعد صحنه‌ی تهدید ماریان( زن مظنون به خیانت) همان واژه را برای او بکار می‌برد. در قصر دختر جوان می‌گوید به او و شوهرش حسادت می‌کند. به زندگیشان. واقعیت است. هرچند به ظاهر تعارف می‌کند.

    اصلن رابطه‌ی مثلثی نبود اینجا. فرگوسن بود و راب همجنس‌گرای کالبددزد. با انقضای تاریخ مصرف شخصیت، دوباره روز از نو روزی از نو. بازم فرگوسن بیچاره‌است که رکب می‌خورد از آنچه پشت چشمایش پنهان است.

    فکرش را بکنید پرواز روح چه محسناتی دارد؟ قاچاقی دیدزدن سوژه، پورن رایگان و آموزش انواع پوزیشن به طور زنده. حالا اگر برعکس ناظر یکی دیگر باشد شما سوژه. ای وای خاک برسرم. شطرنجی‌اش کنید آبروم رفت.

    پند اخلاقی فیلم: طاق‌زدن روح ممنوع ولو با رفیق. دیدید که به قُرزدن متافیزیکی می‌انجامد. به ویژه اگر پارتنر خوش‌تیپ باشد و رعنا.

    بقیه‌ی کارهای نیک:
    – تکمیل‌شدن ظرفیت حرص‌خوردن
    – به آینه ننگریستن.
    – با خانواده نشستن بی‌گپ‌وگفت.
    – دوش آب سرد
    – خواب بدون پرواز روح.

  56. سال‌واژه استمرار
    شانزدهمین روز تابستان.
    سه‌شنبه‌ی نجیبی بود امروز.
    مشغول خانه‌تکانی بودم.
    جای شکرش باقی‌ست خاطراتِ زندگانی در گذر سالیان، واضح در یادم مانده.
    دستگاه انجام کارها بودم به نام شکوه.
    خستگی‌ناپذیر مثل بولدوزر
    بولدوزری که؛
    تمیز می‌کرد، خرید می‌کرد، آشپزی می‌کرد،
    تابستان‌ها به خیاطی مشغول بود و زمستان‌ها به بافتنی.
    و در همه اوقات غصه می‌خورد که چرا خانه‌داری تنها مشغله‌ی اوست.
    صبح نشستم به فهرست‌نویسی کارها
    بعد با دوستان عزیزم در موردی به بحث و تبادل نظر پرداختم در تلگرام.
    کانال دوستان را خواندم.
    برایشان کامنت گذاشتم.
    دلم سفر خواست.
    بعد از ظهر، رفتم خرید.
    سوت کشید سرم از قیمت‌ها.
    مثل وقتی که ترن وارد ایستگاه یا از آن، خارج می‌شود.
    به خانه رسیدم.
    خسته و له
    ده‌درصد از انجام کارهای امروز و نود درصد از بی‌خبریِ فردا.
    بخشِ دیگری از آشپزخانه را هم ساییدم و الان بعد از نوشتن، قطعن از هوش بروم.
    کجایی جوانی که😴😴😴😴😴

  57. گزارش نیک

    به موقع بیدار شدن یک طرف، احساس سرماخوردگی آلوده به خستگی داشتن در طرف دیگر، دیدار دانشگاه را یک روز دیگر به تأخیر انداخت.

    خواب بهشتی یعنی خواب بعد قرص سرماخوردگی.

    امروز سه دوز سریال شرلوک زدم بر بدنم، خیلی چسبید. تازه فهمیدم استاد کلانتری بعضی وقت‌ها شبیه شرلوک هلمز رفتار می‌کند. (شما هم هلمز رو عجیب می‌خونید یا فقط من با صدای مار توی رابین‌هود می‌خونم؟ غیژ غیژ غیییژ)

    خواستم از این فرصت استفاده کنم و بگم من توی اپلیکیشن نویسندگی که خودم ساختم و ساختنش می‌نویسم که خیلی زمان و هزینه برد (اگر فکر می‌کنید دارم فروتنانه رفتار نمی‌کنم، دارید درست فکر می‌کنید. من از اون آدما نیستم که ده مدل غذا درست کنم بذارم جلوی مهمون و بعدش بگم ببخشید اگه کم بود. من از تعارف ندارم، جدی وقت و هزینه برده این اپ).

    اینم لینکش:
    https://sahelak.app

    اگر دوست داشتید نگاهی به آن بندازید.

    بعد از شرلوک هلمز، عذاب وجدان زد تو کمرم. نه درسم را خواندم، نه یادم بود کتاب‌نقد کلی عقبم و درست و حسابی درباره واژه احمق تحقیق نکردم. (قرار است با تحقیقاتم به اولین احمق تاریخ برسم)

    وبینار هم گذراندیم.

    داخل باشگاه اتفاق قابل توجهی افتاد. بازی آرژانتین و مصر را تماشا می‌کردیم و عضلات خود را با وزنه‌ها جر می‌دادیم که آرژانتین گل اول را خورد. بعد از شنیدن صدای ناراحتی و غرولند هم‌ورزشی‌هایم متوجه شدم دوستان به جای فحش دادن‌های بیهوده و ناراحتی‌های آبکی، خشم خود را بر بدن بی‌چاره خود درمی‌آوردند و بعد از گل اول پنج کیلو به وزنه‌های همه دوستان اضافه شد.

    شب نشستم کمی نقاشی‌های کودکانه کشیدم برای حال روحیم. یعنی می‌خواستم درس بخونم ولی تبلتم رو باز کردم، توی برنامه نقاشی بود. خب حال روحی مهم‌تر از درسه. البته بعضی از دوستانم با من مخالف‌اند و درس رو از همه چیز مهم‌تر می‌دانند. مگه نه ساحل؟

  58. نزدیک شروع شدن نویسنده‌ساز، شارژ گوشیم تمام شد. زدمش به شارژ و روی کاناپه خابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت شیش‌و ربع بود. تصمیم گرفتم برم پیاده‌روی.

    وقتی برگشتم به ماندانا زنگ زدم، تا با هم چایی بخوریم و گپ بزنیم.

    موقع درست کردن کتلت برای شام، به صوت نویسنده‌ساز گوش کردم. کلی هم باهاش قهقهه زدم.

    ظرفا رو شستم و آشپزخانه رو مرتب کردم.

    چندصفحه از کتاب کشف آب جولیا کامرون خوندم. بعداز حق نوشتن و راه هنرمند این سومین کتابیه که ازش می‌خونم و می‌تونم بگم اون یکی از نویسنده‌های محبوب منه که دلم می‌خاد همه‌ی آثارش‌ رو بخونم.

  59. حلزون از ما دور شده اما ما از حلزون دور نمی‌شویم.
    ۱. مثل دو‌روز قبل یادداشت صبحگاهی را تایپ کردم و ۱۰۰۰ را رد کردم.
    ۲. تصمیم داشتم امروز کمی به خانه و زندگی برسم. در یادداشت صبحگاهی خودم را شیر کردم و گفتم که امروز غذا می‌پزم و جارو می‌کشم و شادی به خانه می‌بخشم. فقط ظرف شستم. غذا را پیچاندم. جارو هم نکشیدم. شادی را هم مطلع نیستم. همین گوشه کنارا بود.
    ۳. از «اطلس دل» برنه براون کمی خواندم. نمی‌دانم چه شد که وسط رهایش کردم. از حلزون هم کندتر شدم فکر کنم. شاید به همین خاطر است که دور شده حلزونمان. راستی با این حس که کلی کتاب برای خواندن در همه جا دارید چه می‌کنید؟ مخصوصاً اگر فایل باشد، یک عذاب دیجیتالی می‌آید سراغم که بیچاره‌ام می‌کند. زمانی در طاقچه «مینیمالیسم دیجیتال» را گرفته بودم، هنوز نخوانده‌ام.‌
    ۴. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم. به قول خانم قهرمانی، «فیلم گزارش نیک» را دیدیم. چقدر دوستان خوب می‌نویسند.
    ۵. چشمتان روز بد نبیند. با همسرم رفتم دندان‌پزشکی.‌ فقط صدای دستگاه‌های آن‌جا کافی است تا لرز بر جانم بیفتد. از هولم شاهنامه می‌خواندم و آن‌جا هم ضحاک داشت رکب می‌خورد. صدای سوت‌مانند و ماروش دستگاهش مستقیم در جان و دلم نفوذ می‌کرد. اصلاً خود معنای «رسوخ‌»بود. رسوخ اگر صدا داشت، همین صدا بود. رسوخ ذهنم را سوراخ کرد اما دستانم را راسخ نکرد. تازه بعد که نوبت من شد، مثل یک کودک هفت‌ ساله رفتم و نشستم برای جرم‌گیری. تف به این بزاقم که سنگین است و جرم‌ساز. دکتر کارش را انجام داد. چنان در خود جمع شده بودم که احساس می‌کردم باریک باریک شده‌ام، مثل کوتلاس. دکتر هم از زبان بدنم فهمید و گفت که در دندان‌پزشکی حلوا که نمی‌دهند، خون و درد است. درد و خون بود. راست می‌گفت. خوبش کجاست؟ جرم‌گیری.
    ۶. شاهنامه هم خواندم.
    ۷. شاد چک کردم. به پرسش‌های دانش‌آموزانم جواب دادم. همین چند تا پاسخ یک ساعت وقتم را گرفت.
    ۸. با همسرم بحث کردیم سر یک فعل! برای انگشتر چه فعلی به کار می‌برید؟ انداختن؟ پوشیدن؟ گذاشتن؟ من موقع حرف زدن گفتم انداختن اما همسرم گفت مگر پرتش می‌کنی؟ از قسمت ترک مغزم پرسیدم ما چه می‌کنیم؟ دیدم ما انگشتر را «تاخماخ» می‌کنیم، گاهی هم «سالماخ». هااا. پس این دومی مرا منحرف کرده که گفتم انگشتر نمی‌اندازم؟ واقعاً این‌جا کسی انگشتر می‌اندازه؟ یا چی؟
    دهخدا هم می گفت: انگشتر در دست کنند.
    ۹. دندان‌پزشکی نزدیک بازار بود. کمی بازارگردی هم کردیم تو این گرما. اصلاً داستان انگشتر از همین جا شروع شد. در بازار اهواز، از این زیورآلات زیاد دارند، دست‌فروش هم هستند. برای تفنن امتحانشان می‌کنم،مخصوصاً خیلی عجیب‌هاش را. یکی اون‌قدر بزرگ بود که احساس کردم انگشتر من را پوشیده نه من انگشتر را یا نه، انگشتر مرا در دست کرده، نه من انگشتر را. ممنون آقای دهخدا. فعلاً کار را یک جوری درآوردم اما بعداً باید بیشتر فکر کنم.
    ۱۰. بسته‌های کتابم که خرید هفتهٔ پیش بود رسید. هنوز بازشان نکرده‌ام.‌ این خوشحالی دیدن کتاب‌ها را خیلی دوست دارم.
    من همانم که می‌گفتم با کتاب‌های نخوانده چه می‌کنید اما قبول کنید که خریدن کتاب خودش لطفی جدا دارد. همیشه می‌ترسم از روزی که کتاب دم دستم نباشد، روزی مثل روز مبادا. برای همین در حد توانم کتاب می‌گیرم. اصلاً کل دارایی و دل‌خوشی من همین کتاب‌ها و امید خواندنشان است. حتی دیدنشان تفرجی است جان‌افزا.‌
    ۱۱. یادداشتی هم برای کانالم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۱۲. راستی دربارهٔ پرسش خانم باده علوی دربارهٔ نفرستادن کودک به مدرسه و آموزشش در منزل که استاد در وبینار مطرح کردند، باید بگویم که من خودم با این‌که معلمم و دوران دانش‌آموزی خودم را هم خیلی دوست داشتم و لذت برده‌ام اما الان دوست ندارم کودک را به مدرسه بفرستم. دلیل؟ کشتن خلاقیت کودک، مکانیکی بار آوردن کودک، دوری از نظم و هزاران ایراد دیگر.
    من دوست دارم کودک ابتدا داستان بخواند، خیلی زیاد و درباره‌شان با هم حرف بزنیم خیلی زیاد. بعد از همین طریق کودک یاد بگیرد که خودش را (درونی و بیرونی) و جهان اطرافش را بهتر و دقیق‌تر و با کلمات بیشتر توصیف کند. شناخت احساسات مختلف خودش و دیگران و درک این‌ها و اندیشیدن هم برایم مهم است. پس ضمن داستان به این‌ها هم دقت می‌کنم.
    فعلاً به همین بسنده می‌کنم. در گزارش فردا – به شرط بقا – به بخشی دیگر می‌پردازم.
    راستی گفته بودم سال‌واژه‌ام «قدم» است؟
    خوب، گفتم.

  60. ویتامین نوشتن3 (W3)

    امروز ظهرخیز بودم، دیشب صبح‌خاب.
    با دخترخاله‌ام تا صبح حرف زدیم. حرف‌هایی که شنونده‌ی امن می‌طلبید. بی‌قضاوت و بی‌سرزنش و راه‌‌حل‌یابی‌های سطحی.

    اما راه‌حل با پیشنهاد فرق دارد. دکتر نیستم که نسخه بپیچم برای حال دیگری، اما داروسازم و می‌توانم مکمل و ویتامین پیشنهاد کنم. پس کردم.

    چه ویتامینی بهتر از نوشتن. بهتر از وبینارهای استاد کلانتری.

    از دیشب منم مثل سجاده‌جان اغفالگری را آغازیدم‌. وبینار را باهم شرکت کردیم. قبل از آن‌ هم برایش کتاب «برادرم جادوگر بود» را خاندم. البته واقعن برای این برنامه‌ریزی قبلی نداشتم.
    حرف از بوف کور شد. گفت که پیش‌تر تلاش کرده بخاند اما هیچ‌چیز نفهمیده و رهایش کرده. من هم در پی توضیحی که اینطور کتاب‌ها را باید طور دیگری بفهمیم و فرمشان متفاوت است، برادرم جادوگر بود را مثال زدم و خاستم فقط صفحه‌ی اول و دومش را برایش بخانم.
    ولی یک دفعه دیدم بی‌وقفه به صفحه‌ی ۸۴ رسیدیم و هر دو همچنان مشتاق ادامه‌اش هستیم.

    حالا که بار دوم می‌خاندمش کمی برایم داستان روشن‌تر شده بود و داشتم لذت بیشتری می‌بردم. طوری که چندجا بغضم گرفت.

    فیلم The monster را باهم دیدیم و خندیدیم. بازیگرانش را دوست داشتم. در فیلم life is beautiful هم باهم بازی کرده بودند. اما آنجا طنز تلخی داشت.

    ضبط کلاس کتابنقد را گوش دادم.
    قبل از خاب می‌خاهم مقاله‌ی محمد قائد را بخانم و کمی هم از عباس صفاری، شعر.
    و تصمیم گرفتم تمرین کلمه‌برداری را هم جدی‌تر دنبال کنم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  61. سال مصرع امسالم : قدری تحمل بیشتر
    توی زندگیم هر کاری که بگید کرده ام ، فهرست گزارش نیک فقط امروزم به شرح ذیل است؛
    حمّالی / باربری
    رفتگری
    سیم‌پیچی
    گچ‌کاری
    خدمه‌گری
    جوشکاری با پدرم
    برق‌کاری
    ماله‌کشیِ سیمانِ سفید
    آشپزی
    چایِ کوهی دم‌کردن
    غرغرگری
    دردِ دل‌کردن با مادرم؛ پناهِ آخرم
    دیوانه‌گری
    دیوانه‌نگری
    شرکت در وبینارِ استاد
    خواندنِ گزارشِ نیکِ چند نفر
    لوله‌پیچی
    ظرف‌شستن
    دستمال‌شستن
    مگس‌کشتن
    جاروکردن
    بعضی هایش خیلی نیک نیستند ، ولی نتیجه و اثرشان مثبت بوده ، پس با ارفاق در نیکی قبولند . مثلا محتوای درد و دل با مادر خیلی سنگین و اسف بار بود ولی در بهبود حالم و روند انجام کارهایم کمک شایان و قابل توجهی داشت .
    می ارزَد .

  62. نه که عملکرد امروزم به لعنت خدا نیارزد، نه.
    نویسنده‌ساز‌ بودم. چی بهتر از این؟
    رفتم پیاده‌روی. دیگه چی از این بهتر؟
    حین پیاده‌روی کاغذ و قلم و دفترچه دستم بود برای نوشتن شعر. تلاشم ناموفق اما ستودنی بود.
    دارم دوباره فیلم خواب زمستانی رِ می‌بینم. واقعن خوب نبییییید؟
    روی کاغذ هم ول نوشتم. نمی‌دانم چرا ول‌نویسی‌ روی کاغذ به چشمم نمی‌آید و برایم حساب نمی‌شود.‌ فقط تایپ(یکی نیست بگوید انگار از شکم مادر با لپ‌تاپ و تایپیست بیرون آمدی که اینطور اصرار می‌ورزی به تایپ). امروز متوجه شدم خطم چه به افول رفته. البته جز صفحات صبحگاهی که آن‌موقع در حالت عادی‌اش افولیده‌. علی‌الحساب روی کاغذ هم آزاد نوشتم، برای مغز خوب است.

  63. کلمه سال: اندیشه‌نگار

    ساده‌ترین کار، سکوت است؛ همان تنبلیِ شیرینِ «ننوشتن‌» و غرق شدن در غبارِ فکر. اما حقیقت این است که یادگیری در این سطح از آسایش، هرگز رخ نمی‌دهد. حقیقت در جایی است که انسان سختی را با آغوش باز بپذیرد و با مقاومتِ ذهن بجنگد.

    همیشه همین‌طور است؛ کلماتِ نخستین، سدّی سخت‌اند. اما وقتی جسارت کنی و روی آن سدّ بمانی، جریان یافتنِ کلمات آغاز می‌شود. امروز، در همین تقلا، هزار کلمه نوشتم. از آموزش پادکست زبان در تلگرام گرفته تا چرخه‌ی تکراری ورزش و کارهای پیش‌پاافتاده‌ی خانه؛ همگی تلاش‌هایی بود برای اینکه ذهن را از رکود برگیرم.

    در وبینارِ «نویسنده‌ساز»، وقتی به مسئله‌ی چیدمان برنامه‌ی درسی در «Homeschooling » رسیدیم، پاسخی که در ذهنم شکل گرفت، چیزی جز «داستان‌اندیشی و هنر» نبود. چرا که هر برنامه‌ای که بوی هنر ندهد و بر پایه‌ی روایت نباشد، چیزی جز یک دستورالعمل خشک و بی‌روح نیست.

    سپس به سراغ برنامه‌ی «تقابل» در یوتیوب رفتم. تماشای دو جبهه‌ی موافق و مخالف، مرا به این فکر انداخت که ما در ایران دچار چه بیماری شدیدی هستیم: «قطبی‌شدن». تماشای این تقابل، یادآور این بود که ما باید این ماسک‌های «قدیس‌نمایی» را کنار بگذاریم. تا زمانی که هر کس ادعای کمال و پاکی مطلق داشته باشد، گفتگوی واقعی ممکن نیست. ما نیازمندِ گفتگویی هستیم که در آن، احترام به «دیگری»، نه از روی تعارف، بلکه از روی پذیرش تفاوت‌ها باشد.

    در حاشیه‌ی این افکار، چند صفحه‌ای از «مادران و دختران ۲» را خواندم و کمی کلمه‌برداری کردم. اتفاقاً توصیه «سیما دهقان‌پور» در گزارش نیک، مرا به سراغ کتاب «در انتهای شب» اثر سلین کشاند. نسخه‌ی pdf که ارزان‌تر بود را خریدم و وارد دنیای سلین شدم؛ جایی که حقیقت، عریان و بی‌پرده است.

    و در نهایت، فیلم موزیکال شرور «Wicked»… چه تلخ و چه صادق! درست است؛ دنیا دقیقاً همین است. جایی که جادوگر، شاید تنها آدمِ صادقِ داستان باشد و بقیه، در تله‌ی «سطحی‌نگری» و رفتارهای «دیکته شده» و کلیشه‌ای اسیرند. ما عادت کرده‌ایم برچسب بزنیم، بدون آنکه بدانیم حقیقت، اغلب در جایی است که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  64. ١.امروز با تمام کمبودهایی که داشت، فوق‌العاده دوست داشتنی بود.
    ٢.هاشم نمایان شد. همون طور که فکر می‌کرد لاغر و کوشولو بود. فقط تو ذهنم سیاه بود.
    ٣.استاد گفت اگه بچه مون هوم لس یا هوم چی چی بود چطور تربیت اش میکردیم؟
    اولین کاری که میکردم بعد از یادگیری حروف الفبا دورش رو پر از کتاب داستان می‌کردم. چیزایی که باید یاد می‌گرفت رو با داستان هایی که براش می نوشتم یاد می دادم. برای ریاضی اش احتمالا معلم خصوصی میگرفتم و…
    ۴.بعد از یه هفته طولانی کتاب خوندم. کتابای مختلف مثل یه نمایش نامه. داستان کوتاه چخوف. یه دفتر شعر از شاعری که نمیدونم اسمش چیه ولی جلدش زرد رنگه و شعراش لطیفه و استاد توی کانال اش گذاشته بود.
    ۵. تحولی خوندم و دنیای سالمند ها رو بیشتر حس کردم. مثلا اونا نیاز دارن که باهاشون ارتباط گرفته بشه و خیلی به عنوان یه شخص فرتوت و ناتوان بهشون نگاه نشه. از طرفی با کمک های خیلی زیاد استقلال شون ازشون گرفته نشه.
    فهمیدم سالمندان گاهی دید مثبت تری به زندگی دارن چون میدونم که عمر زیادی براشون نمونده.
    ۶.هلمز دیدم. هلمز فنم.
    ٧.ارتباطات مجازی برام شیرین تر از واقعی هست.
    ٨.ارز کاری که دو روز رفته بودم استعفا دادم. زنگ زدن و بزور مردم رو کشوندن و بیمه کردن… نه راستش به نظرم یه نوع کلاهبرداری از مردم بود.
    مردم کلاهی ام مگه براشون مونده؟
    ٩. با پسر خالم تلفنی حال و احوال کردم.
    ١٠. از کار توی شرکت های بیمه بدم میاد. حالا امروز هم یه نفر زنگ زد که بیا برآی کارآموزی. هم یه جا رفتم مصاحبه و فهمیدم، شرکت بیمه هستن. 🙄🙄🙄🙄
    ١١.کانال بچه ها رو خوندم و براشون کامنت گزاشتم.
    ١٢. وسط وبینار استاد خوابم برده بود. یهو استاد یه چیزی گفت از خواب پریدم. پرندم روی پام بود ترسید. بغلش کردم که اشکال نداره چیزی نشده تقصیر استاد لجی بود.
    ١٣.امروز بسیار جسور بودم. در بیش از اندازه خوردن.
    ١۴. با آب توبه خودم رو پاک کردم و به خدا گفتم ناراحت نشی مشتی! آب توبه رو آقای کلانتری یادمون داده به ما چه.
    ١۵. همینا. خوشحالم تو این جمع هستم.

    کانالم ببینمتون تازه خوشحال ترم میشم.
    https://t.me/Mehreganezahraii

  65. خدا آدم رو نمی‌کشه به این روز می‌اندازه:

    – حوصله‌ی آزادنویسی نداشته باشی و بری باز سراغ پیتزا.
    – نویسنده‌ساز رو به خاطر درس از دست بدی.
    – وقت نکنی تو طول روز گزارش بنویسی.
    – مانهوا جی‌ال بخونی و فحش بدی به سینگلی.
    – به دلیل درس لجی فقط کمی از رحمانی بخونی.
    – زیست بخونی و بگی:« این چه بلاییَه بر سر ما آوردیَه.»
    – از خاطر سری رسم‌الخطت تو امتحان فارسی ندانی کجا بنویسی خاسته و کجا خواست.
    – شیو کنی و زخم و زیلی شی.
    – هر روز مثه سگ بیفتی دنبال بیانی متفاوت.
    – ملت فقط و فقط نمکِ نوشته‌هات رو ببینن و فک کنی دلقکی و نه نویسنده‌ای حرفه‌ای.
    – یه عالمه پیام از کانال مدرست و احساس بی‌ربطی به جهان اطرافت.
    – یهو وسط شیمی خوندن هوس آزادنویسی کنی و نتونی بنویسی.
    – ننه‌بزرگت سالم و سرحال برگرده از بیمارستان و دیگه خوشحال نباشی از غصه‌ی عمه‌هات.
    – تو زمزمه‌ی عشق حافظ شیوا خاک بر سری‌های سعدی و نظامی رو نخونه.
    – عوض رونویسی از حاجی‌آقا از جزوه‌هات بنویسی.
    – نگران گازخورد باشی که مبادا اوستا بگه پورن نوشتی یا حتا بدتر بگه بری سراغ ایده‌ای دیگه.
    – داستانت را سرسری می‌خونی و ای وای گویوم. بیش از تصورت تو ظرف ریختی. تازه می‌فهمی که پرش‌های زمانی خیلی بیش از حد هستن.
    – بفهمی جلال تهرانی دوره گذاشته و باز نتونی شرکت کنی.
    – نتونی تا صبح بیدار بمونی و ناچار مد و مه را چند نوبتی بخونی.
    – تو کمد دیواری طنابی دراز باشه و نتونی باهاش خودت رو دار بزنی چون که:

    نازعلی تو یادداشتاش الهه رو مربا صدا می‌کنه.
    الهه هم اون رو لی‌لی صدا می‌کنه. چه ناناز.
    شیوا برای باده نامه می‌نویسه.
    باده فراخان کارگاه الهه رو می‌فرسته تو کانالش.
    ندا با هوش مصنوعی شیوا رو طراحی می‌کنه.
    لنا تو چند هفته به لطف فرسی قد می‌کشه به آسمون.
    خانم کام‌ساعد باز نشریه رو تحت هر شرایطی ادامه می‌ده.
    خانم یاوری با پیشنهادش یه خاب درست حسابی بهت هدیه می‌کنه.
    شیوا قسمت‌های مهم فارسی رو برات بفرسته و بگه امتحانش چطوریه.
    غزاله سعی می‌کنه روزانه پستی بپزه.
    شیما با شاد‌زی به تو همسفران دیگه کمک می‌کنه.
    چمبرو تو کامنتا خیلی مودبانه بقیه رو خطاب می‌کنه و تو از خودمونی بودنت خجالت بکشی.
    تو گزارشا همسفران کلی برای هم پیام می‌نویسن و همدردی می‌کنن.
    تازه برادر ماهان تازگی‌ها کتاب نوشته و معلوم نیس چطور باید سفارش داد.

    https://t.me/hphp137: کانال

  66. گزارش نیک
    امروز به نیکی گذشت. خیلی نیک.
    شاید اولش کمی نانیک. با کمی احساس بیژحوصلگی و سر رفتنی. که من را چه به سر کار رفتن. حس وا رفتن داشتم. البته که دستی به سر و کله کانال شعرم کشیدم.
    اما ظهر که رسیدم و ندا گفت برو ببین ویدیو‌ی تصویرگری را، روزم ساخته شد. انقدر استادش با شوق و ذوق می‌گفت که گفتم بَه، چه شود، بزنم توی کارش. اما بعد بادم خابید که تو دوره‌ی دیگر ی داری که هنوز دست نزدی.
    اما به هر حال سبب آشنایی بیشتر شد و این خودش نیک است.
    وبیکار الهه و استاد هم نیک است.
    بعد خاندن دفتر شعر و نوشتن شعر هم نیک است.
    بعد حرف زدن با گروه کوچک چهار نفره هم نیک است. یک ربع آزادنویسی، احساس‌کشی هم نیک است.

  67. نیک‌روزی‌ام اول صبح با بردن مادر به آزمایشگاه برای خون‌گیری ناشتا شروع شد. رفتن و برگشتنم تا ظهر طول کشید.
    بعد از ظهر توفیق وبیکار سر‌زبان با قطع و وصل اینترنت و بازماندن از انجام تمرین الهه جان ناقص ماند.
    داستان کوتاه اصلاح سر از رینگ لاردنر ترجمه احمد گلشیری را خواندم.
    انجمن ادبی رندان هر هفته یک داستان کوتاه برای خوانش و نقد در جلسه هفتگی داخل کانال گروه قرار می‌دهد.
    این هفته« اصلاح سر» را خواندیم. مانند داستانی وطنی با آن ارتباط برقرار کردم. فکر می‌کنم بخاطر ترجمه روان و به نوعی نثر محاوره‌ای آن بود. رابطه خوبی با رمان‌های خارجی ندارم.
    شرکت در این نشست را فرصتی می‌دانم. سعی می‌کنم حتی‌الامکان جلسه را از دست ندهم.

  68. «استدلال یعنی سبکی حدس را به سنگینی استدلال ترجیح بدهی«
    _ صبحم را در مدرسه‌ی دخترم می‌آغازم. هزینه‌های مدرسه‌ی غیرانتفاعی دوره‌ی دبیرستان به ۱۰۰ میلیون علی‌الخساب رسبده است. از ایندای کار هم حرف از مدرسه‌ی آنلاین هست.
    _رفتیم برای درخاست کارت ملی حدود ۶۰۰ هزار تومن هزینه داشت و منشی ارمغان ارسال کارت ملی در چهارسال آینده را داد🤪
    کات به کلوزآپ متقاضی.
    _یادداشت امروزم، شعری دلی بود. از چند روز
    پیش خیس خورده بود در ذهنم. دفتر کلمه‌برداری را باز می‌کنم و از میان ناب‌ترین کلمات، در دل‌ سطرها می‌گذارم و برمی‌دارم تا دنیایی غریب‌تر بسازم.
    _ضرب‌المثل‌هایی که از کوچه و حیابان و توی مترو و پارک جمع کرده‌ام را ثبت می‌کنم.
    _دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی را شروع کردم.
    شب بخیر
    _ دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی را می‌خانم

  69. امروز همه چیز خوب بود و آمدم یک توک پا سری بزنم و دِ برو که رفتی.
    پس اوقاتتون بخیررر.

  70. **بازی با دم مار**
    امروز زمین و زمان پا روی خرخره‌ی من می گذاشتند و درست همین لحظه که دارم می نویسم، چندش‌ترین مرد زمین، مهمان ما شد. کاش دغدغه‌های جدی تری داشتم اما از چند روز پیش که از زبان استاد راجع به مارها شنیدم؛ در تلاشم که به جای یک مارِ هوسباز فکر کنم و حرف بزنم. شاید سوال پیش بیاید که چرا مارِ هوس‌باز؟ باید بگویم که علاقه‌ی مار ها به سوراخ برای من دلیلی بر هوس‌باز بودنشان است. البته من اهداف دیگری هم دارم اما نمی دانم چرا اینقدر به احساس و فکر حیوان ها احساس نزدیکی می کنم. هرکسی که تکامل را انکار کند من نمی‌کنم چون به نظرم یه ارتباطی بین گذشته‌ی من و حداقل بعضی گربه‌سانان هست. اما مارها به عنوان حیوانات تودار و گوشه‌نشین، هیچ ارتباطی به من ندارند.در کل اگر سرم را از تو دُم مار ها دربیاورم، باید بگویم زندگی خودم هم چندان جالب نیست، در تلاشم به آن نظم ببخشم و تا حدی زیادی هم موفق بودم. دارم کم‌کم پوست می اندازم و این را تا حد زیادی مدیون روانشناس هستم. مدت کمی است که توی آینه که نگاه می کنم، پوستم ضخیم‌تر شده است. با هزاران زحمت این پوسته را ساختم و در تلاشم حتی حملات ناخواسته‌ی دیگران را خنثی کنم. اما گاهی فکر می کنم حمله‌های خودم به خودم ای‌بسا سنگین تر است. و دیگر اینکه باید مرزی بین خود‌شکنی و مهربانی قائل شوم. واقعا هیچ‌چیزی به اندازه‌ی نوشتن سخت نیست؛ بالاخص حالا. هرچقدر هم زیرلفظی می دهم، خودکارم به حرف نمیاد. همین الان مرد لزج و منفور، گورش را گم کرد. مردی که گربه ها را کتک می زند و با زنش خیلی بدرفتار است. و همیشه با حرف‌های رکیکش من را معذب می کند. دقیقا همین روزها که خشم من سر به فلک می‌کشد باید دائم این مرد را ببینم و مثل همیشه بوس های تف‌دارش و تیغ‌تیغی های صورتش را تحمل کنم. تنها دلخوشی من این روزها این است که بعد از دو قرن توانستم داستان بنویسم. و صادقانه بگویم به قدری تعریف های استاد خوشحالم کرد که هروقت می خواهم از چیزی ناراحت بشوم صدایی در ذهنم می گوید: پنجه در دود، پنجه در دود( اسم داستان).

  71. سال‌واژه من: تغییر

    ۱- حقیقتاً حال و حوصله هیچ‌چیز را نداشتم. با هزار زور و غرغر، صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲- موقع نوشتن شکرگزاری، رو به سقف پشت چشم نازک کردم. ایشالا سوءتفاهم نشود و قیمه‌ها نرود توی ماست.

    ۳- دو سه صفحه‌ای از کتاب «شب هول» را خواندم، جهت حفظ استمرار؛ وگرنه لم دادن و «انگری برد» بازی کردن بیشتر به حال‌وهوایم می‌خورد.

    ۴- دیجی‌کالا خریدهای مامان را آورده بود و از آنجایی که خریدها زیاد و سنگین بودند، برای کمک با مامان رفتم دم در و خریدها را خِرکِش کردم بالا. مامان هم دنبالم می‌آمد و برای حمل چندین کیسه سنگین، مدام توبیخم می‌کرد.

    ۵- سینه‌خیز خودم را به وبینار رساندم، اما نت که ایشالا خدا مرگش بدهد، نگذاشت یک وبینارِ خوش به گوش و چشمم بنشیند.

    ۶- غذایم را با شقایق نصف کردم؛ هم به او چسبید، هم به من.

    ۷- به شقایق کمک کردم مرغ را مرینیت کند تا کارش زودتر جمع‌وجور شود و بتوانیم برای دیدن فوتبال آرژانتین و مصر آماده شویم.

    ۸- با فوتبال هیجان‌زده شدم، بغضم گرفت، جیغ زدم و خندیدم. تجربه کردن این همه احساس متفاوت برایم جالب بود. گرچه الان هم سردرد دارم، هم چشم‌درد، اما خوشحالم.

    ۹- در حین تلفنی حرف زدن، به شقایق کمک کردم تا مایلوی چموش و شیطان را قلاده ببندد.

    ۱۰- کانالم را به‌روز کردم و نوشتن رمان را در فهرست کارهای اولویت‌دار فردا قرار دادم.

    1. چقدر خوبه که با وجود حال بد بازم تلاش می‌کنی. موفق باشی آرمیتا جان.

  72. -امروز رفتم سراغ یکی از کارهای عقب افتاده‌ای که اصلن حسش را نداشتم. «خرید» به همین خاطر حس کنترلِ خوبی داشتم. اما مرا یاد دیگر کارهای عقب افتاده می‌انداخت. گاهی احساس میکنم این کارهای عقب افتاده مرا در سلولی حبس کرده‌اند و تا حل نشوند من نمی‌توانم مزه رهایی را بچشم. یک سال و نیم اجست که در ذهنم تکرار می‌شوند. کارهای پزشکی. گواهینامه. خریدها. چیزهایی که هیچوقت حسشان را نداشتم و هیچوقت هم از ذهنم پاک نمی‌شوند. حتی همین امروز هم خرید خوب پیش نرفت اما حس زندگی را به من بازگرداند. توجه زیاد به آدم‌هایی که در خیابان بودند، لبخند زدن به یک بچه‌ی کوچک، توجه به استایل‌ها، رنگ‌ها، میوه‌ها، محکم فشردن دست مادر.
    الان که دارم فکر می‌کنم، اگر همین کارهای عقب افتاده نبودند، احتمالن خلأ بیشتری احساس می‌کردم.
    اینکه کارهایی برای انجام دادن دارم خوب است. به من حسِ «مفید بودن» می‌دهد و من این را فراموش کرده بودم.
    پس زنده باد سلولِ طلایی.
    فکر می‌کنم این کارها هم هیچوقت هم تمام نمی‌شوند. همیشه چیزهای جدیدی جایگزین چیزهای قبلی می‌شوند. بهتر است کنار بیایم و آن را بخشی از زندگی بدانم. من فقط شدیدن دلم حس آن لحظه‌ای را می‌خاهد که حس کنترل و اختیار را حس کنم. پس شاید فقط باید آن بی‌حالی را ساکت کنم. شاید هم باید شاهد جنگِ میانِ حس کنترل‌طلبی و بی‌حوصلگی باشم و شانه بالا بیندازم.
    به هرحال من هم یک انسانم و درگیر این احوالات بودن بخشی از آن است.

    – درست بعد از پایانِ وبینار به خرید رفتم و چون می‌دانستم که شب قرار است بیایم و گزارش نیک بنویسم. در تمامِ مدتِ خرید احساس می‌کردم استاد، دوستانم و هرکسی که قرار است این گزارش را بخاند را در جیبم گذاشته و با خودم برده‌ام. حس خوبی داشت. دوستانم را از دور با خودم همراه کردم.

    -چیز جدیدی کشف کردم: فکر می‌کنم خستگی جسمی یا خستگی شدیدِ ذهنی نوعِ خاصی از زیستن در لحظه‌ی حال را به ما هدیه می‌دهد. چون خستگی اجازه نمی‌دهد چیزی جز موقعیت اکنون را درک کنی و نمی‌توانی نشخوار فکری داشته باشی.
    امروز من در خرید به‌خاطر خستگی ذهنی، و اینکه این اواخر زیادی اذیت شده بودم، نوعی فراغت از گذشته و اینده را تجربه می‌کردم. همه‌چیز برایم نو بود. انگار اولین‌بار بود در آن خیابان‌ها بودم. همچنین حس سبکی و بی‌وزنی داشتم. غم‌ها محو بودند و جزئیات شفاف‌.

    -احساس خوبِ پایانِ سریال وقتی نیمه شب با دوستم میدیدیم.

    -قبل از اینکه به خانه دوستم بروم دوستم روی ملخی که به خانه‌شان آمده بود، یک ظرف کوچک پلاستیکی قرار داده بود و رویش هم بالشت گذاشته بود. انتقام ملخی‌ای که مرا به عذاب وجدان هم رسانده بود. فکرش را بکن سر پل صراط یک ملخ نگهت دارد.

    -در وبیکار‌ الهه‌ی عزیزم راجع به سه ضلع پرسش حرف زدیم«پرسش راجع به من. پرسش راجع به دیگران. پرسش و راجع به فضا» و من وسط خرید داشتم به این فکر می‌کردم، ملخی که طبقه همکف پاساژ است می‌تواند بپرد طبقه دوم؟
    تمام خرید را هم در حال فرار از ملخ‌ها بودم. فکر کنم ملخی که حبسش کردیم دوستانش را اجیر کرده بود.

    1. مثل همیشه عاشق نوشته‌هاتم یاسمن جان. آفرین برتو که با این سن کم، اینقدر باهوش و فعالی.

      1. وای دورتون بگردم من خانم رنجبر چقدر خوشحالم که اینجا هم همراه منین😍❤️

  73. به نام خدا
    حلزونک تو را چه شده است؟ در آسمان رویاهایت، پراکنده و بی هدف. خیال می بافی! سقف آسمانت بلند است، آن را دریاب.

    امروز به مطلبی علمی برخوردم که برایم جذاب بود ، خواستم با شما همخوانش کنم:
    ۱. به تازگی سیاره‌ای در مدار یک ستارهٔ کوتولهٔ سرخ با نام Gj3378 پیدا شده؛ می‌گویند شاید میزبان حیات باشد، فاصله‌اش هم با ما فقط ۲۵ سال نوری است. با توجه به اینکه قطر کهکشان راه شیری ۱۰۰ هزار سال نوری است، لطفاً سخت نگیرید؛ تقریباً همسایهٔ دیوار به دیوارمان محسوب می‌شود!
    یکی از پژوهشگران این پروژه نجومی گفته: «شعار ما این است: آب را دنبال کن.»
    کاملاً درست می‌گوید. اگر آب پیدا شود، ما هم فوراً پیدایمان می‌شود!
    فکرش را بکن، اولین مهاجران زمینی با شلنگ، کارواش و فرش‌های عید از راه می رسند!

    فقط امیدوارم تا ما برسیم، تابلو نزده باشند: «ورود زمینی‌ها ممنوع؛ سابقهٔ مصرف آبشان بررسی شد!»

    کوتاه اینکه، اگر روزی گفتند این سیاره قابل سکونت است، تمنا می شود قبل از اعزام بشر، یک کلاس «استفاده عقل پسند از آب» برایمان بگذارند؛ وگرنه چند سال بعد، دوباره دانشمندان خواهند گفت: «در جست‌وجوی سیاره‌ای دیگر که شاید میزبان حیات باشد…»

    ۲. باده خانم علوی دمتون گرم با اثر زیبایی که آفریدید: ( نوبت کیه حرف بزنه؟)
    هفت تک گویه اول و خوندم و خیلی لذت بردم. دلچسب و متفاوت.
    واسه سؤالتون هم که استاد مطرح کردند:«اگر قرار بود بچه را در خانه درس بدید چه روشی انتخاب می کردید؟» چون نیندیشییدم، دم فرو می بندم
    شاید وقتی دیگر!

  74. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    روزم را با صفحات صبحگاهی آغازیدم.
    مامانم آمد و خواست او را به ادارهٔ بیمه ببرم. بردم. به نظرم آمد مردم تغییر کرده‌اند. کسی نگاه بد به کسی نمی‌کرد، به پوشش کسی کاری نداشت. کارمندان مهربان‌تر و باحوصله‌تر شده بودند. شاید به خاطر این است که به قول سهراب: «روی زیبا دو برابر شده است». نمی‌دانم، شاید هم زلالی نگاه من بالا زده بود.
    قسمت زیادی از کتاب «این راهش نیست» را خواندم و یادداشت‌برداری و رونویسی کردم. تمرین کارگاه کتابنقد را کامل کردم.
    خانه را تمیز کردم.
    دخترم را کلاس بسکتبال بردم.
    قسمتی از کتاب «نام من سرخ» از «اورهان پاموک» را خواندم.
    مطلبی در کانالم گذاشتم.
    روز واژه‌ام «اسرارانگیز» است.
    فیلم office romance را دیدم.
    لینک کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  75. امروز مهمان داشتم دیر به گزارش رسیدم خواستم چند جمله هوا کنم. برای سال واژه خیلی کم دارم و آن را به روز واژه می‌آرایم من نوزادی بی دست و پا هستم سنِ نوشتنم کم است روز واژه‌ام فهرست کارهای امروزم است. صبح بیدار شدم معلوم است که بیدار میشوم اگر بیدار نشوم که مرده پنداریم. ورق نوشتن روی میز آشپزخانه است رویش سلام را روشن می‌کنم و بعد سراغ گاز و زیر کتری را روشن می‌کنم. شکم بی صاحاب را سیر می‌کنم موتورم روشن شد چشمهایم بهتر می‌بیند و گوشهایم بیشتر می‌شنود دستم درازتر شده و پایم به را می‌افتد. می‌نویسم و می‌نویسم سوژه را یافتم در کانالم بعد از ده بار با صدای بلند خواندن منتشر می‌کنم. با مورچه‌ها حرف زدم تا بروند و زیر دست و پا نیایند وگرنه خونشان به گردن خودشان است. نمره‌ی امروزم رصایت بخش است چند مهمان به دیدارم آمدند با هم شام خوردیم دیر رفتند الان هم در اوج خستگی این گزارش را نوشتم شاید مثل گزارشهای شبهای قبل در سایت استاد غیب شود و نام ونشانی از آن نباشد.

  76. ●همه‌ی تعاریفی که تا به حال شنیدم، همه‌باهم به یک‌باره معنی عوض کردند. موفقیت، رسیدن، هدف، همه منتهی شدند به یک لبخندِ آرام. ساده.
    ●این لبخند، به معنایِ منفعل‌بودن نیست.
    ●برعکس، نوعی آزادی می‌دهد این لبخند.
    ●با لبخندِ آرام، کارهای عقب‌مانده هم دیگر کارهای عقب‌مانده نیستند.
    ●چه‌طور به این لبخندِ آرام رسیدم؟ بیست سال تحقیق.
    ●بیست سال هر روز، آخرِ شب از خودم پرسیدم: امروز را چه‌طور گذراندم؟

  77. نمیدانم چرا سر از حیاط درآوردم ابتدای صبح بعد از بیداری؟

    سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    دیروز گل‌های رُزِ داخل گلدان که در این سه سال شکل معتادین را به خود گرفته‌اند، لاغر و نحیف و بی بنیه، توجهم را با خود بردند، راستش هربار میرفتم به حیاط توجهم دزدیده میشد، حق هم داشتند، آفتاب شدید کبابشان میکرد و خاک هم بقدری گدا و بی چیز بود که از سفتی و بی مایه‌گی به سنگ، پهلو میزد.
    چند سال است فریاد می‌کشند که من دارم به کُشتنشان میدهم. ولی خب من همیشه ارجحیت را به چیزهای دیگر دادم.
    یادم هست وقتی اولین بار ملاقاتشان کرده بودم همه زیبای خفته بودند اما حالا مادر ناتنی سیندرلا شده‌اند.
    وقتِ نجاتشان بود. همه را از آن گلدان‌های بی‌خاصیت بیرون کشیدم، ریشه‌هایشان را شُستم و واردشان کردم در سیستم جدید پرورش گل با آب و کود، که نامش (هیدروپونیک یا هایدروگرین ) است.
    امیدوارم سیستم جدید مقبولشان باشد.

    امروز در جهت خودشناسی، فهمیدم چقدر گل‌هایم را دوست دارم و ترجیحشان میدهم.
    اینطور که درون خانه انگار بمب ترکیده باشد اما حیاط و گلهایم بسیار مرتب و زیبا شده‌اند‌.

    امروز فهمیدم چقدر دیگران ما را قاطی بازیهای پر از دروغ خود می‌کنند و ما برای اینکه آنها راضی شوند و دوستمان داشته باشند و قهر نکنند، داریم مجبور می‌شویم تن دهیم.
    احساس میکنم به باورهایم مُدام دارد تجاوز می‌شود.

    امروز کلی کارِ خانه انجام دادم و حالم بد شد از چیزی که به آن تبدیل شدم و فاصله‌ای که میان من و آن شخصی که دوست داشتم باشم افتاده.

    امروز فهمیدم، مردِ من چقدر خسته است از مرد بودن، از پسرِ بزرگ یک خانواده‌ی بی پدر بودن.
    از اینکه همه برای او نقش کودکی بی دست و پا را بازی می‌کنند.حتی خودم…….

    امروز فهمیدم، فهمیدن گاهی چقدر درد دارد. دیگر سوراخ فهم شده‌ام، بر وزن شیرفهم.

    امشب فهمیدم، فهمِ عامر از من چقدر کم است، دردم گرفت. قلبم گرفت.
    روزم نیک شروع شد ولی نیک تمام نشد، شاید هم ظاهر ماجرا اینطور باشد.

    شب خوش.🌛☁️

  78. ✍سه گانه‌ی ماندِی

    •دوشنبه. بخش اول•
    کل روز را خوابیدم، حتی حوصله‌ی نوشتن هم نداشتم. به کانال دوستان هم قلمم نگاهی انداختم و گویا آنها هم همین بودند و هم‌بستر آرامش، بالشت و پتو را بیست و چهار ساعت در آغوش کشیده بودند و زمان، بی وقفه برایشان به بطالت گذشته بود. احساس می کردم نایِ هیچ نبرد و مذاکره و معاشرتی را نداشتم. سرم پر بود از تماسهای کاری و حتی در خلوت، به کلاغِ درونم هم در ابتدای هر غرغری میگفتم “سلام وقت بخیر، امیدوارم حالتون خوب باشه” .
    میانه های روز به وقتِ رخوتِ بعد از چُرتکی کوتاه، درست زمانی که برای چُرتی دیگر آماده می‌شدم کسی زنگ زد و پرسید: امروز آموزشگاه تعطیله؟
    و من برعکسِ همیشه، بدون متانت پاسخ دادم: خودت چی فکر میکنی؟
    حتی از پشت تلفن نیز می‌شد پوزخندی که به لب دارد را دید. لحنی طلبکار و حق به جانب به خود گرفت و گفت:
    -خب معمولا شنبه و سه شنبه ها کلاس داریم خانم حکمت نیا.
    و این «خانم حکمت نیا» را جوری گفت که خودم هم لحظه ای شک کردم.
    شگفتا! حیرتا!
    برای برهم نزدن کیفِ خوشّ‌خوابیم با آرامشی معلم‌گونه انگار که بخواهم روزهای هفته را به دانش آموزِ پیش دبستانی‌ام دیکته کنم، از دانشجوی آن طرف خط که سی و چند ساله میزد پرسیدم:
    +خب به نظرت امروز چند شنبه ست؟
    -امروز؟ دوشنبه
    +خب؟؟؟
    -وای یعنی امروز کلاس نداریم کلا؟
    +خودت چی فکر میکنی؟
    و اینجا سیلی واقعیت به صورتش خورد و سیلِ عذرخواهی را روانه من کرد.
    ولی دیگر دیر شده بود و چکِ بی محل خروس را با خوابِ چشمان من نقد کردند.

    •دوشنبه. بخش دوم•
    قریب به نه ماه است که آبستن سوگی ناخواسته‌ام و فرزند مشروع این درد، قصد تولد ندارد! گیریم که زاییدمش. قرار است با نوزاد شکننده‌ای که مثل ابر در دستانم جاخوش کرده و هر دم بیم باریدن دارد چه کنم؟ یا باید کول‌ّبرانه، سنگینیِ غمِ زاییده را تا کدام ناکجاآبادی که تولد دوباره خودم خواهد بود به دوش بکشم؟
    قریب به نه ماه کزایی است که انگشتانم به هنگام در آغوش کشیدن قلم، هربار دخترک غمگین درونم را سیخونک میزند و نوک تیز قلم را در گوشتش فرو میکند. و بعد از یک دل سیر در دل گریستن، تازه و شاید تنها کمی بتوانم از چیزهای دیگر بجز سوگ بنویسم.

    •دوشنبه. بخش سوم•
    کلاس آنلاین دارم و قاعدتاً امروزی که تعطیل است باید با فراغ بال بیشتری مشتاق دیدار استادم باشم ولی مثل بقیه دقایق روز ، حوصله‌اش نیست.
    در گوگل جست و جو میکنم که:
    «بخور و بخواب کارمنه» یعنی چه!
    و مینویسد: «بخور و بخواب کار من است خدانگهدار من است» یک ضرب المثل ایرانی است. این ضرب المثل مخصوص افراد تنبل است؛ برای اینکه تنبلی خود را کتمان کنند به روزی دهندگی خدا اشاره می کنند در حالیکه نمی دانند عملکرد خودشان در زیاد یا کم شدن روزی شان موثر است.
    مثل یک بچه لاما بر صفحه مانیتور تُف میکنم و درب لپ تاپ را برای قضاوت سنگینی که درباره نحوه عملکرد تنبلانه ام داشت محکم می‌بندم.
    تُف لامایی بعدی را بر خودم می‌اندازم که خشمم را بر لپ تاپی حواله کردم که جایگزین کردن دربش احتمالا چند میلیونی برایم آب می‌خورد.

    #فرشته_حکمت‌نیا
    کانال یادداشتهای من:
    https://t.me/fereshtehhekmatnia

  79. ۱_امروز به همه دنیا صبح بخیر گفتم جز آن دسته‌از گنجیشک‌های پشت پنجره که انگار آمده بودند اردو.
    ۲_با یک شات اسپرسو به جنگ تنبلی رفتم و خودم را به باشگاه رساندم که از بخت بد تمرین هوازی داشتیم.
    ۳_درحالی که انگار تریلی سفیدی از رویم رد شده بود برگشتم،شاید بپرسید چرا سفید باید بگویم که دلیلی ندارم فقط چون سفید‌هایش قشنگ‌تر است .
    ۴_درحین حضور در وبینار چند کلمه‌ای نوشتم و به این فکر کردم که سالها پیش که برای کنکور درس میخواندم تازه با وبلاگ اقای کلانتری آشنا شده بودم،اول وبلاگ نوشته بود “من همون اندازه که عاشق نوشتنم از انجیر خیس خورده متنفرم “یا یک همچین چیزی،دقیق حضور ذهن ندارم خیلی گذشته از آن روزها.
    ۵_کمی پیش‌نیاز های دوره‌ی نویسنده ساز را مطالعه کردم.
    ۶_خودم را به جریان قطراب آبِ گرم سپردم و فصل جدید سریالم را شروع کردم.

  80. سلام
    سلامی به سمج بودن آلارم گوشی ،بی انصاف انگار با کل گردون هماهنگ است و موجی شکل ساحل مغزت را پاک می کند اما چشم به تخمش است تخم چشم .
    می خواستم کمی بیشتر بخوابم دقیقا ۵دقیقه اما همه به نوبت یک دقیقه در میان مشفقانه تلاش کردند که بیدارم کنند.
    شش و نیم به قصد کار خانه را ترک کردم گاهی فکر می کنم پول را کدام جانوری استخدام کرد که ما زمانمان را بابت میفروشیم و گاهی هم فکر میکنم همان بهتر که اختراع شد چون شکار چقدر سخت و سخیف بنظر می رسد و احتمالا آلان نسل من از بی دست و پایی ،دست و پا می زد و ریق رحمت را سرکشیده بود.
    توی کوچه یادم آمد خدارا شکر کنم که خیلی ها را دارم معتقدم که جنبه ی بیشتر از اینها را ندارم که ندارم.
    اما باز خدا را شکر می کنم شاید گول خوش زبانی ام را بخورد و دستی به سرم بکشد و من خودم را لوس کنم اما اغلب پس گردنی می زند .
    ظهر ساعت سه به خانه برگشتم و نهار خوردم تقریبا من در خانه نقش داعش را دارم و مسئولیت هر کار کرده و نکرده را بدون ذره مقاومت می بایست بپذیرم .
    دوش گرفتم اما نمی دانم دوش هم مثل قبل نیست او هم بازیچه بی مزگی های دنیا شده نمی دانم بچه که بودیم با دوش هم ذوق مرگ می‌شدیم اما آلان همه چیز فقط مرگ دارد و بی ذوق گوشه یک پنج ما را نگاه می‌کند و به زور پول گاهی دست در کمر ما می رقصد و با بی پولی هرزه گون ما را در توهم خوشبختی رها می کند.
    چای درست کردم اما در پیش زمینه کارهایم رهایش کردم و برای گوش دادن صحبت های کلانتر شهر با سلیقه های مدرسه نویسندگی رهایش کردم ذوق خوبی جاری است در این کلاس و البته در این زمانه که ارزش همه چیز با دلار و حلبی های پر طمطراق وزن می شود کمی نادر است.
    اما خبری از خواندن خزعبلات من نبود از ذوق زدگی در روز قبل یادداشت کرده بودم اما از قریحه دیگران لذت بردم و فهمیدم دیوانه شبیه من هم زیاد است اما رو نمی کنند .
    ماشینم را شستم و با پدرم به پیاده روی رفتم احساس می کنم زود زوارم در رفته است و برای سی و دو سال سن دل و دماغ کهنه ای دارم و همین.
    بازهم کار نکرده زیاد دارم و روزگارم خیلی کوتاه است بنظرم می رسد که کاش کمتر مشکلات و مسئولیت ها را کول می کردم البته باز خدا را شکر

  81. ۱۶تیر
    گزارش ۵۶
    روزی که با انتقاد بالادستی مثلاً بالادست آغاز شد.

    ۱. تمام شدن تعطیلات
    ۲. آغازیدن روزهای کاری
    ۳. نوشتن صفحات صبحگاهی
    ۴. خاندن از کاوافی
    ۵.عبور کردن از کلافگی و غمگینی با آزادنویسی
    ۶. پرینت گرفتن از کتاب فرهنگواره خلاق استاد.
    ۷. پذیرفتن این کلافگی و غمگینی. همه دردها قرار نیست تسکین بیابند.
    ۸. بلاخره با یکی از همسفران ارتباطکی گرفتم. غزاله عزیز.😍
    ۹. خاندن نمایشنامه کوتاه از رچ‌اورلاف. بامزه بود.
    چلغوز، چس مغز، کنترل‌چی روانی.
    و در پایان این قسمت از گزارش نیک استاد را برای خودم تجویز کردم:
    خود‌خنده‌زنی بیاموز.
    با خودت عبوس نباش.
    اول به خودت بخند.
    🙃

  82. ۱ـ حین کار، تصور می‌کردم دوربینی در حال ثبت همه چیز است. انگار برنامه آشپزی باشد و دوربین دست من و چاقو و خیارِ در حال ریز شدن را نشان همه بدهد. همین تصور باعث شد با دقت، آرامش و تسلط بیشتری کار کنم. دوربین، چشم خودم بود.
    بچه که بودم، موقع درست کردن کاردستی یا نقاشی کشیدن، تصور می‌کردم مجری برنامه کودکم و می‌خواهم به همه‌ی بچه‌ها یاد بدهم چطور فیل درست کنند یا خرطومش را نقاشی کنند. امروز همان پری خردسال بودم که کاردستی درست می‌کرد. به اندازه‌ی هفت سالگی‌ام ذوق کردم از کارِ دستم.
    ۲ـ اگر قرار باشد چند ماه دیگر، چیزی را از دست بدهید( نور چشمتان، دست توانمند‌‌تان، جانِ شیرین‌تان یا عزیز دل‌تان) ترجیح می‌دهید در این مدت تمرینِ نداشتن آن چیز را انجام بدهید یا تا آخرین لحظه از وجودش لذت ببرید؟ شاید این دو با هم تداخلی نداشته باشند. شاید بتوان همزمان برای نبودش آماده شد و از بودش کیف کرد. دانست همه خواهیم مرد و عصاره‌ی زندگی را مکید. من اما وقتی فهمیدم چنین چیزی در انتظارم است، پیشاپیش از دست رفته‌اش دیدم و هر روزم تلخِ نبودش شد. در حالی که بود. که هست. دوراهی می‌دیدم بین آمادگی برایش و زندگی کردنش. دومی را انتخاب کردم. لیست نوشتم از کارهایی که می‌خواهم قبلِ از دست دادنش انجام بدهم. حالم بهتر شد. از انفعال در آمدم. فردا چه حسی خواهم داشت، نمی‌دانم. برای این لحظه‌ام، تصمیم خوبی بود.
    ۳ـ استادی در ویدیوی امروز می‌گفت” حین کار حتما قربان صدقه‌ی خودتان بروید. برای دقت‌تان به جزئیات حین کار. برای حضور ذهن. برای ظرافت دست‌تان.” پیشنهادش را پسندیدم.
    ۴ـ بعد از چند روز دوری، به آغوش دمبل‌ها برگشتم. هنوز جای آغوشه درد می‌کند.

  83. گزارش نیک (۵)
    سه‌شنبه | ۱۶ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • ساعت پنج و نیم صبح با زنگ بدهنگام تلفن خانه از خواب پریدم. مرد ناحسابی گیرم که این‌جا اداره‌ی برق باشد، این وقت صبح چه از جان اداره‌ی برق خواهی؟
    • دوره‌ی آموزشی‌ای که قرار بود در آن حضور یابم لغو شد.
    • جایی میان خواب و بیداری نویسنده‌ساز را شنیدم. نفهمیدم که استاد گزارشم را خواند یا چی؟ البته که چیز دندان‌گیری هم نبود.
    • با دو نفر از عزیزانم تلفنی صحبت کردم. تمرکز کافی نداشتم. گفت‌وگو آن‌طور که باید، لذت‌بخش نبود برایم.
    • بازی فوتبال مصر و آرژانتین را دیدم. بعد بازی در گروهی دعوا شد و کار به کری‌خوانی‌های بچگانه و توهین‌های جنسیتی رسید. اصلن از این‌جا تا خود آمریکا علامت تعجب.
    • یک روایت دیگر از کتاب «باید به کسی می‌گفتم که این‌جا بوده‌ام» خواندم. خواندم که برای نوشتن گزارش نیک دست‌خالی نباشم.
    • به این اندیشیدم که چه روزهای آشوب‌ناک و جان‌فرسایی گذراندم در این سال.
    این که این روزها چه‌قدر بد می‌گذرند. این که روزها، شتابان می‌گذرند و من جایی بین روزهای بد جا مانده‌ام.
    • امشب از جغدبازی خبری نیست. می‌خواهم زودتر بخوابم. با این فکر که فردا روز دیگری‌ست. «فردا، اولین روز جهان است.»*

    * نام کتابی‌ست از میرزا آقا عسکری.

  84. گزارش‌ نیک “1405/4/16″ تیرماه. روز سه‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا انجام دادم.

    کتاب ” شب‌ملخ” از جواد مجابی را خاندم.
    کلمه‌برداری را هم از این کتاب برداشتم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    کارگاه شعر شرکت کردم.
    نگاهی به کانال شعرم کردم. اسم کانالم چون سوژه خندیدن شد، درست کردم.
    داستانم برای آجی خاندم.

    بنده خدا آجی که همه نوشته‌هام براش می‌خانم او هم گوش می‌دهد.

    دوره شعر جدید خاستم ثبت‌نام کنم، دوستم گفت واریز نمی‌شود. دوباره اختلال دارد. گفت برادرم صبح از بیرون برای‌ت واریز می‌کند.

    از تحقیق کتابنقد بخش کوتاهی نوشتم. اما چون دستم درد می‌گیرد کم‌کم می‌نویسم.

    https://t.me/speechoff

  85. 🌸روز مرور.

    🌸تاریخ : ۱۴۰۵/۴/۱۶.

    🌸سال واژ‌ه‌ام پایندگی.
    🌸همراه خواب رویا را دید می‌زدیم.
    🌸شوهرش آمد، گریختیم.
    🌸خواب را گم کردم
    🌸یه استکان چای نصف مشت کشمش.
    🌸سلام.
    🌸ساعت ۹ کوک شده بود.
    🌸شوهر رویا ما را یک ساعت عقب کشید.
    🌸آزاد بازی با نوشتن در اول روز
    🌸کتاب قدرت من هستم تمام شد.
    🌸چخوف کنارم نشست با زندگی من.
    🌸فقط نشست مکالمه‌ای نداشتیم.
    🌸باد زد به کلمه‌ام خنک شوم
    🌸گشنه ام شد
    🌸هندوانه سیرم نکرد.
    🌸شرحه شرحه کردم ADHD را
    🌸دلم می‌خواهد برای بچه ها کاری کنم.
    🌸کتاب ها اطرافم را گرفته اند.
    🌸این روز ها خودکار هایم مرض اتمام گرفته اند.
    🌸معلوم نیست چه خبر است.
    🌸شاید مرض واگیر دار است.
    🌸بهشان الکل می‌پاشانم.
    🌸از کرونا بدتر است ؟
    🌸یکی شان که خیلی احمق است
    🌸ادعا می‌کند پر پر است.
    🌸 همین که به صفحه که میرسد پوچ پوچ می‌شود.
    🌸چه حکایت آشناییست.
    🌸اثر مرکب هم خواندیم بله.
    🌸باید عادت های بد را ترک کرد.
    🌸دارن هاردی می‌تواند کمک کند.
    🌸نت بازی نو می‌خواهم.
    🌸لباس ها چرک رفتند.‌
    🌸پاک برگشتند.
    🌸منتظر لب تخت نشسته اند.
    🌸باید به صف وارد کمد شوند.
    🌸ناخن هایم چه رنگی شود؟
    🌸سریال پشت چشمان او را تماشا کردم.
    🌸چه چیزی این زوج عجیب را به هم متصل می‌کند؟
    🌸گنجشکَک بالای درخت نشسته.
    🌸به روز خود می‌اندشد.
    🌸من هم همینطور گنجشکَک.
    🌸گاو بودن هم سخت است.
    🌸بیچاره گاو ها.
    🌸نفهمیدن سخت است
    🌸باز خوبیش این است نمیفهمند که نفهمند.
    🌸یکهو کفش دوزکی در ذهنم دیدم.
    🌸خال های سیاهش را در سرخی بر سبزی برگ ها دیدم.
    🌸دوچرخه سواری را دوست دارم.
    🌸حال دوچرخه ندارم.
    🌸این علاقه را از کودکی به یاد دارم.
    🌸اولین تصادف را به یاد دارم.
    🌸 کاج بلندی بود.
    🌸درخت کاج افسرده است.
    🌸با دیگر درختان قهر است.
    🌸هر درختی قصه خودش را دارد.
    🌸مادر بزرگ ها همه‌ی قصه ها را می‌دانند.
    🌸مادربزرگم یک زمانی جوراب هایی پشمی می‌بافت.
    🌸کلاف های رنگی را با دقت کنار هم می‌نشاند.
    🌸کلاف ها اول پشم بودند
    🌸پشم ها لباس گوسفندان بودند
    🌸حالا جوراب های چوپان هایند.
    🌸در نویسنده ساز بودم.
    🌸لحظات خوشی بود.
    🌸غروب شد
    🌸می‌شود چراغ هارا روشن نکنم؟
    🌸دلم شمع بازی می‌خواهد.
    🌸جودی پیراهن پف دار پوشیده
    🌸نیک کت شلوار سیاهش را
    🌸دست جودی را گرفته اورا زیر نور ماه می‌چرخاند
    🌸خط تمرینی داشتم.
    🌸ش را چه سخت است نوشتن
    چنگک هایش خوب از آب در نمی‌آیند.
    🌸هرچند راه را می‌دانم.
    🌸درمانش تکرار است.
    🌸این گل گلی نامش گزارش نیک است.

  86. 1_امروز صبح به همه‌ی دنیا صبح بخیر گفتم جز آن دسته از گنجیشک‌های پشت پنجره که انگار آمده بودند اردو.
    2_با یک شات اسپرسو به جنگ تنبلی رفتم و پیش‌نیازهای دوره‌ی نویسنده ساز را تا حدی مطالعه کردم.
    3_در حین حضور در وبینار کمی نوشتم و به این فکر کردم که سالها پیش که برای کنکور درس میخواندم با وبلاگ آقای کلانتری آشنا شدم.آن موقع‌ها که یک جمله‌ای اول وبلاگشان بود”من به همان اندازه که عاشق مدادمم از انجیر خیس خورده متنفرم” یا یک همچین چیزی،دقیق حضور ذهن ندارم،خیلی گذشته از آن روزها.
    4_برای بار چندم جستی به مرگ لیوان ایلیچ زدم و غصه‌ی تاخوردن یکی از برگه‌هایش را خوردم.
    5_در انتها خودم را به قطرات آب گرم سپردم برای احیای مجدد و فصل جدید سریالم را شروع کردم.

  87. سال‌واژه: روایت
    حالا که سال‌واژه‌ام روایت است اول روایت کنم از نویسنده‌ساز امروز که در پی معرفی فرخ تمیمی- شعر، گزارش به نسل بی سن فردا- رضا براهنی، همه آنچه مردان درباره زنان می‌دانند، منوچهر انور و مصاحبه هاش در آتاباکس، استاد گزارش نیکا رو اجرا کردند و فیلم بسیار جالبی شد. آفرین بر استاد و اجرای جالبش. روحمان شاد شد. این جمله رو که استاد از یاسمن نجفی خواندند: « چسباندن یک تیکه کاغذِ مهمِ دیگر به دیوار «نوشتن یعنی کوهنوردی در اتاق.»» یاد چاق شدن خودم افتادم و آرزومو تو نظرات نوشتم:«یعنی این کوهنوردی آدمو لاغر می‌کنه؟» هعی کاش لاغر می‌کرد. اون وقت نمی‌دونم چند کلمه آزادنویسی می‌کردم. وسط وبینار یاد عکس بالشایی افتادم که توی گیزمیز دیده بودم. شکل شکم و سینه بود. رفتم عکسها را برای پشتیبان فرستادم که نشان استاد بدهند 😊.

    صبح از رود راوی ابوتراب خسروی خواندم. خوشم می‌آید. درگیر واژه‌هام. درگیر شخصیت‌ها. می‌دانم شخصیت‌ها ساختگی است اما آنقدر باورپذیر آور که دنبال شخصیت‌های توی گوگل می‌گردم. دنبال الیاس ابومقصودی و امثالهم. شاعرانه هم هست متنش. گمانم کار به چند بار خواندن برسد.

    بعد از ظهر چند صفحه‌ای از «برای امروز کافی است» جان بک اشتاین تو این یادداشت دنبال این بود که اون نویسنده‌هایی که تو رختخواب می‌نوشتند چه چیزهایی را در رختخواب و چه چیزهایی را نشسته می‌نوشتند.

    عصر یک هویی در کانال تبلیغ وبینار شیوا کاظمی را دیدم و شیوا توی وبینارش از دید محمود کیانوش به حافظ پرداخت.

    مقاله‌ی‌مان جهت اصلاح نهایی آمده می‌روم سر وقت آن.
    مثل همیشه گاه‌شمار هم نوشتم.
    شب شما بخیر باشد.

  88. ➖برای نیک
    ▪️کودک صفت

    کودکی، اسباب بازی «همین لحظه‌اش را» نشانم داد.
    پاستیلِ دستمالی شده و چرکین
    که رنگش آبی و مخلوطی از پرزهای قالی بود!
    کودک؟ اهل حیرت بود و تازگی.
    شیطان؟ کمک کارش
    و سبک سری؟ همکارش.
    پر کار بود در تخیل ورزی و قصه سازی
    و برق چشمانش به بی رمقی نگاهم، چشمک می‌زد.
    در همان لحظه دلم خواست کودک صفتی باشم که:
    ▫️لحظه ایی بیکار نباشم از دلدادگی به بازی.

    ▫️ناکار کنم بزرگسالی را که دل نمیدهد به بازی.

    ▫️که پرکار باشد شیطان در حوالی ام
    ▫️و کم کار باشد بی رمقی در نزدیکی ام
    ▫️و دام و دامنم جز بازیگوشی و حیرت چیزی نداند

    ▫️و نگاهم برای بارش هر کلمه، کنج‌کاو و طماع
    ▫️و میلم به اشیای ساده‌ی دم دستی،
    مانند اشتهایم به خوردن برگزیده ترین شعر بازیگوش دنیا باشد.
    ▫️که امروزم را تماما زیست کنم با سرکشی و غرقگی
    ▫️و دست بیاندازم دور گردن زندگی و با آن لی لی کنم و برقصم و زمین بخورم و بعد گریه ایی کوتاه و دوباره و دوباره آماده برای ادامه‌ی مسیر
    که کودک صفتان اهل ادامه اند…

  89. گزارش نیک امروز | لذت برای لحظه

    بعضی روزها هیچ تصمیم بزرگی نمی‌گیری؛ فقط از خودت فاصله نمی‌گیری، و همین کافی است.

    امروز را با صفحات صبحگاهی شروع کردم؛ هشت صبح، وقتی هنوز ذهنم فرصت نکرده بود نقش سخنگوی اضطراب را بازی کند. نوشتن، مثل باز کردن پنجره بود؛ نه برای اینکه منظره عوض شود، برای اینکه هوای اتاق عوض شود.

    بعد، روی پدل‌بورد ایستادم؛ روی برکه‌ای در طبیعت آب‌پری. آدم روی آب تازه می‌فهمد تعادل، جنگیدن با موج نیست؛ کمی نرم‌تر ایستادن است. میان فیلم‌برداری، عکاسی و معاشرت با یک دوست قدیمی و یک دوست تازه، زمان هم انگار از دوستی‌هایش دست کشیده بود و فقط همان لحظه وجود داشت. بعضی آدم‌ها گذشته را با خود می‌آورند، بعضی آینده را، و بعضی فقط حال را. امروز از هر سه سهمی داشتم.

    برای وبینار فردا، روی واژه‌ی «میزبانی» تمرین کردم. کلمه‌ی عجیبی است؛ انگار قبل از اینکه میزبان دیگران باشی، باید بتوانی از افکار خودت پذیرایی کنی. بعضی فکرها را با چای، بعضی را با احترام، و بعضی را هم باید مؤدبانه تا دم در بدرقه کرد.

    ظهر عدس‌پلو پختم. غذایی که همیشه قیافه‌اش از اسمش جدی‌تر است. بعد هم فوتبال آرژانتین و مصر را دیدم و مثل اغلب تماشاگرها، چند دقیقه‌ای مطمئن بودم اگر مربی بودم، جهان جای بهتری می‌شد.

    پست و استوری اینستاگرام را هم منتشر کردم. شبکه‌های اجتماعی جای عجیبی‌اند؛ آدم گاهی یک قاب از شادی‌اش را منتشر می‌کند، در حالی که چند ساعت بعد، همان آدم ممکن است سر میز شام وارد قدیمی‌ترین نمایش خانوادگی دنیا شود: دعوا.
    شب، بحث با مامان بر سر دعوای‌های داداش و من، ثابت کرد خانواده تنها جایی است که ممکن است برای دعوای دو نفر، نفر سوم هم بازخواست شود.

    امروز فهمیدم زندگی لزوماً از روزهای آرام ساخته نمی‌شود؛ از روزهایی ساخته می‌شود که در آن‌ها هم روی آب تعادلت را حفظ می‌کنی، هم روی خشکی. نه. شاید تعادل، مقصد نباشد؛ فقط خاطره‌ی چند لحظه‌ی کوتاه باشد که هنوز از دستت نیفتاده‌اند.

  90. امروز تمام برنامه های مزخرف و غیر عادی ام راجع به نوشتن را دور ریختم.از یک ساعت آزاد نویسی تا شش ساعت نوشتن بی وقفه.مغزم پر از کرم هایی است که در حال لولیدند.و من آخرین انار دنیای بختیار علی را گوش میدهم و در زندگی مظفر صبحدم و قصه اسارت بیست و یک ساله اش غرق میشوم.به خودم در آیینه نگاه میکنم.سی و یک ساله شده ام اما بار غم تاریخ را در چشمان سودا زده من میبینی چشمانی که انگار پنجاه سال و بلکه بیشتر زندگی کرده.ساعت پنج؛در وبینار آقای کلانتری شرکت میکنم.وبیناری که صندلی برای تصاحب کردن به من می‌بخشد.و بعد وبینار دوباره کتاب صوتی آخرین انار دنیا را گوش میدهم و یک روز را نصفه و نیمه پر میکنم.برای شروع بد نیست

  91. سال‌واژه: پژوهشیدن

    «تو مادرت نیستی»* می‌خاندم. رسیده بودم به تمرین‌گاه. دو تمرین که خوشم آمد: چند تکه کاغذ برداشتم و رویشان از شرم‌‌موقعیت‌ها نوشتم. از احساسِ تنم و جملاتی که در ذهنم تکرار می‌شود. نویسنده می‌گوید این‌ها را بنویسید و بگذارید در جعبه‌ای نزدیک‌تان. آن‌ها مالِ شما نیستند. بیرونتانند. من هم نوشتم. یکی از شرم‌ها مربوط به رنگ زرد است. رنگی که در آن شخصیتم را یافته‌ام. ولی وقتی می‌پوشمش دچار شرم می‌شوم. قسمتی‌ش برای این است که مامان رنگ‌های روشن را جلب‌توجه می‌داند و جلب‌توجه هم که گناه است. نه نیازی طبیعی. این رنگ، تمام تمرکزم را روی شرمم می‌جلبد. که باید با آن راه بروم و انقباضِ مغزم را بتحملم.
    تمرین دوم هم در راستای همین تمرین است. اشیایی که ضدشرم هستند تهیه کنید. ضد شرم برای شما. به قول نویسنده: «تابلوی آرزوها برای خودانگاره‌ی بدون شرم‌تان.»
    برای من رنگ زرد و خط چشمِ غیرمعمول(رنگی) ضد شرم است. برای شما چه؟

    و من هنگام نوشتن از شرم‌هایم شرمگینم. اما نویسنده می‌گوید همین تله‌ی شرم است. شما را بخاطر شرم سرزنش می‌کند و غیرمعمول نشان‌تان می‌دهد. وقتی خودتان را دیوانه پنداشتید شرم پیروز می‌شود، چون ارتباط‌تان را قطع می‌کند با هم‌حس‌هایتان. اعتراف می‌کنم وقتِ نوشتن اینطور متن‌ها نفس کشیدن برایم سخت می‌شود وقتی به انتشارشان می‌فکرم. برای شما هم همینطور است و عادی‌ست. با ستایش از راه‌های شرم‌کش می‌حرفیدیم. به دو نتیجه رسیدیم: شرم سرزنش تغذیه می‌کند. آگاهی بهش، بی‌غذاش نه… کم‌غذاش می‌کند.
    *کتاب تو مادرت نیستی، نشر میلکان

    در راستای سال‌واژه‌ام حالا درباره شرم می‌پژوهم و می‌تمرینم. از این پژوهش‌باز‌ی‌ها البته اگر بگذریم کارهای دیگه‌ای هم کردم. روزِ سرعتی‌ای بود. بدو بدو ورزش(خاک بر سرم برینه، یادم رفته بود در پارکینگ را ببندم.) بعدش کتابخانه و قرض‌گیریِ روح‌القوانین. مشاوره و صحبت درباره‌ی شرم و ترس از قضاوت و راهکارهایش. خانه، لشیدن، وبینار سرزبان و نویسنده‌ساز. گفتگو با ستایش درباره‌ی دغدغه‌هایمان‌. تصمیم به دوباره‌خانی روزگار دوزخی آقای ایاز گرفتیم. تصمیمی سخت و لذت‌بخش. و بدو بدو متن و زودخابی.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  92. بلوغ تماشا 🌹
    دو سه روزیه درگیر تماشای فیلم دونیمه ماه هستم .
    فیلم برام جذاب شده .
    در حالی که به فیلمنامه نقدهایی وارده .
    چه عاملی فیلمی را جذاب میکنه ؟
    فیلمنامه؟
    بازیگران ؟
    دکور ؟
    رنگ نور صدا موسیقی و … ؟
    یا از همه مهم تر شعور بیننده است که جذابیتی در فیلم پیدا میکنه .
    زمانی به تلویزیون لقب جعبه جادویی میدادن .هرکس در هر سنی و فرهنگی مقابلش می نشست مسحورش می شد .
    امروزه این نوع جذابیت به رسانه های دیکر پرواز کرده و در گوشی ها لانه ساخته .
    اما همچنان شعور بیننده در معرض سنجشه .
    ما چه چیزی را باید ببینیم ؟
    هرچه که جذابیت بصری دارد ؟
    یا هر چه که یک قدم به جلو می بردمان ؟ یا حالمان را خوب میکنه ؟
    شاید برای پاسخ درست به این سوال و عبور از این دو راهی نیازمند مهارتی هستیم به نام :
    بلوغ تماشا 🌳
    یعنی مخاطب قدرت تحلیل فیلم و رسانه را داشته باشد و بداند از تماشای فیلم چه میخاد.
    بلوغ تماشا اگر پذیرفته شود نویسنده باید بارها متن خود را چکش کاری کند .
    واگر نه در دام کش دادن صحنه ها و خیانت به شعور مخاطب می افتد 🌳

  93. حلزون در گرما آب‌رفته است.
    سال‌واژه‌ام، آگاهی.
    تلاش برای برگشتن به روتین زندگی.
    جمع و جور کردن و شستن لباس‌ها.
    انجام حرکات کششی.
    صحبت کردن تلفنی با دوستی بیش از 45 دقیقه.
    آب خوردن و حرکت کردن.
    گوشیدن به فایل‌های خودشناسی.
    گشت و گذار در اینترنت و شنیدن صحبت‌های یک ورزشکار.
    شرکت در وبینار مدرسه‌ی نویسندگی. در وبینار سوالی مطرح شد در خصوص آموزش در خانه. اعلاقه‌ی من به آموزش دادن تجربی و حسی است. با لمس، بوییدن، چشیدن وتجربه کردن. با دست کار کردن. ولی به نظرم هر کسی تخصص خودش را دارد. آموزش حروف الفبا نیاز به مطالعه در مورد زبانشناسی دارد. علاوه بر آن، مهم‌ترین آموزش، طرز برخورد و یادگرفتن رفتارهای اجتماعی و مواجهه شدن با چالش است. و این امر در خانه میسر نخاهد بود. بودن در جمع خاطره‌ساز است و قراردادن کودک در خانه، کودک را از موهبت همراه بودن با هم‌سالان محروم خاهد کرد. البته قبول دارم که مدارس، به ویژه در حال حاضر، در ایران به شدت سطح آموزش پائین آمده است، اما آنچه کودک یاد می‌گیرد، در خانه نخاهد آموخت. اگر درست رفتار کردن را در خانه بیاموزد، شاید از تأثیر فرهنگ نامناسب بکاهد.

  94. نشتیِ قلمی
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -گوشم درد می‌کند. نه اعصاب دارم، نه حوصله.
    قبلن داشتم؟
    خب همان یک‌ذره را هم دیگر ندارم.
    قطره که می‌ریزم، قُل‌قُل‌کنان قِل می‌خورد تو.
    خیالم که از رفتنش راحت می‌شود، پا می‌شوم.
    چیزی سُر می‌خورد. از زیر گوش تا گردن.
    دستمالی باید پَرِ شالم باشد. مدام.
    نشتی گرفته گوشم.
    کاش قلمم نشتی می‌گرفت. می‌ریخت و می‌پاشید کلمات را.
    هر چی هم جلویش را می‌گرفتم، بیش‌تر کاغذ را سیاه می‌کرد و کانالم را پُر.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  95. گمان میکنم این اولین گزارش نیک من خواهد بود؛از صمیم قلب دوست داشتم در شرایط روحی مناسبتری بنویسم اما انگار تقدیر بین دنیای نوشتن و من باید اینطوری پیوند بخورد؛ سالها پیش هم دست گرمی چندی مینوشتم کاغذ هایی قدیمی که هنوز هم در کمدی که کلیدش توی گفت:

    سال واژه: هدف نوشتن

    گمان میکنم این اولین گزارش نیک من خواهد بود؛از صمیم قلب دوست داشتم در شرایط روحی مناسبتری بنویسم اما انگار تقدیر بین دنیای نوشتن و من باید اینطوری پیوند بخورد؛ سالها پیش هم دست گرمی چندی مینوشتم کاغذ هایی قدیمی که هنوز هم در کمدی که کلیدش توی حیاط پشتی گم شده خاک میخورند. گمان میکنم این اولین گزارش نیک من خواهد بود؛از صمیم قلب دوست داشتم در شرایط روحی مناسبتری بنویسم اما انگار تقدیر بین دنیای نوشتن و من باید اینطوری پیوند بخورد؛ سالها پیش هم دست گرمی چندی مینوشتم کاغذ هایی قدیمی که هنوز هم در کمدی که کلیدش توی حیاط پشتی گم شده خاک میخورند. امروز بعد از تمرین فیلم نامه نویسی و بعد از بحث هایی بی هدف و بعد از ریختن یک لیتر اشک؛ تمام وقت خود را صرف مطالعه و پیگیری زندگینامه خانم ویرجینیا وولف نویسنده و مقاله نویس معروف انگلیسی کردم. ویرجینیا وولف نویسنده شد چون می‌خواست زندگی درونی آدم‌ها را نشان دهد اغلب نویسنده ها با هدف خاصی نوشتن را شروع کردند ولی من نمیدانم با چه هدفی بنویسم در نهایت روزی بدون مقدمه و روشن می پرسند خب هدف شما از نوشتن چیست هنوز باید به پاسخ این سوال خوب فکر کنم.

  96. ۱- صبح ارده را در کاسه ریختم، دقیقن در همان لحظه، دو مگس که در حال عشقبازی بودند دو نفری آمدند و صاف افتادند در ظرف ارده. نمی‌دانم چرا یاد فیلم «دشت سوزان» افتادم و احساس همان دختر را داشتم که نتوانست آن‌ها را نجات دهد. آخرین لحظه‌ی عمرشان به مغازله گذشت. به نظرم ضرر نکردند، به هر حال بهتر از این بود که در آخرین لحظات روی گه باشند.

    ۲- ساعت ۷:۳۰ عصر قهوه خوردم که بتوانم پیش مهمان‌ها چشم‌هایم را باز نگه دارم، احتمالن امشب تمام مسابقات فوتبال را خواهم دید، تمام گزارش‌های نیک را تا آخرین دانه‌ای که منتشر شوند خواهم خواند، ماه را تا آن ور مدارش همراهی خواهم کرد و خروس‌ها را پیش از خروس‌خوان از خواب بیدار خواهم کرد. (هرچند که هیچ تاثیری هم ندارد، روی من که ندارد. یا تاثیر کافئین افسانه است یا خون من از کافئین اشباع شده است.)

    ۳- دست خیلی تپل با دستبندی که کاملن به مچ چسبیده است و انگار جلوی جریان خون را گرفته از شیشه‌ی ماشین بیرون آمده است و باد را در مشت می‌گیرد، زورش به باد می‌رسد.

    ۴- روی در مغازه نوشته است: «کره مشکی». کره‌ی مشکی؟ چه شکلی است؟ آیا واقعن مشکی است؟ از چی گرفته می‌شود که مشکی است؟ (مجید جان، مِشکی نه، مَشکی.) شت.

    ۵- ابرهای قلبمه در یک سمت آسمان و ابرهای گسترده که کیپ تا کیپ آسمان را پوشانده‌اند درست در کنار آن‌ها. صحنه‌ی قشنگی است.

    ۶- باید زود منتشر کنم، پیش از آمدن مهمان‌ها. اگر اتفاق نیکی افتاد می‌چسبانم به گزارش فردا.

    ۷- الهی شکرت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *