پیچراه
سطرهای روان از از مکالماتی که در پیچراههای کلمات در حال حرکت، تنها یک «امپرسیون» دارند.
-محمد حقوقی، سطحهای شعر در سطرهای نثر، ص۱۶
سحرآفرین
کسی کو در سخن سحرآفرینی چون قلم دارد
به شهرت در میان نوخطان خود را علم دارد
-طرزی افغان
زندهمانی
خوب، لابد همه میدانند که آدمیزاد با همهی جانورهای دیگر چه فرقی دارد: جانورهای بیچارهای که در تمام زندهمانیِ خودشان یک لحظه مزاحم خدا نمیشوند و به اسم دوستی این قدر باش دشمنی نمیکنند، و آدمیزادی که در تمام زندگانیش نه خودش را راحت میگذارد، نه جانورهای دیگر را، نه زمین و آسمان را، نه خدا را!
-محمود کیانوش، اسم نمیخواهد، ص۳۲
همپوست
مرد هوازی
با همهی دیوارهایم
همپوست میشود
و دیوارهایم
چندین برابر!
مریم هوله، در کوچههای آتن، ص۶۷
خُفتجا
کاش حلزونی باشم ای کاش
کارامشی بیابم
در خُفتجای به قامت بریدهام
تا نه کس را مجالی
-اندک حتی-
به نگاه تاریکم باشد و
نه نیازی به پیچیدنم به بر کس
-مصطفی سلامی، از درد پیدای غیبتت، ص۶۶
مرگامرگ
بر لبان تو اما
مرگامرگی خاموش
فرو خفتهست
و در فریادهای خاکستر
در سردنای سکوت
آواره میشوند.
-غلامحسین معتمدی، فصل اول، ص۳۳
آمیزگار
پنداشتم
کز آفتاب خواهم گذشت،
و چشمهایم اکنون
میبینم
تنها به سایهای از این جهان تعلق دارد
که در تداوم خویش
آمیزگار سی شب یلداست.
-محمد مختاری، بر شانه فلات، ص۲۷
و:
از پرسه در پیچراه کلمات به ابرهایی میرسیم که بر پشیمانیِ سنگها میبارند. کلمه در سنگ فروخفته یا سنگ در مرگامرگِ دمبهدمِ کلمات؟ پرنده کلاغتر است اگر خُفتجایت را به بام ببری و بامگاهان نوک به ابر بزنی و سنگ به چینهدان دنیا بریزی. پرنده کلاغتر است اگر سنگْ رنده کنی و دندان در هاون بکوبی. آنگاه آمیزگار واژه نخ به منقارت میدهد چنان که تارتارِ عنکبوت را در خاب و بیدار بپویی پود پود. از هذیانهای منقارینه هم میتوان به هستهی کلمه رسید. پرسه میخاهد که همپوستِ چشماندازی بشوی که جز خیال کلاغ چشم به دودکش نمیدوزد. به همین دیوار و همین آجر و زندهمانی همینِ همین پرهای ریخته در هاون. باور که نمیکوبی. بکوبکوب.