داستان کوتاه «رو‌به‌رو» از پیام هماورد

 

چهارشنبه – ۲۹ جولای ۲۰۲۶

نگرانم که اگر بلایی سرم آمد، کسی نتواند از اوضاع سر در بیاورد‌. به همین دلیل، یادداشت‌های خود را از مشاهداتم ثبت می‌کنم.
یک‌هفته‌ای شده که همسایه‌ی جدید به خانه‌ی روبه‌رویی آمده. زوجی جوان، بدون فرزند.
در این مدت، مرد هر شب ساعت یازده، با چمدان بزرگ سیاهی خانه را ترک می‌کند و نیمه‌های شب باز می‌گردد.

پنجشنبه – ۳۰ جولای ۲۰۲۶

صبح به اداره‌ی پلیس رفتم. از هم‌کارهای سابق کسی نبود. نسل ما همه بازنشست شده‌اند. ساختمان و حتا صندلی‌هایش مثل سابق بود. آدم‌هایش نه.
مشاهداتم را برای پلیس جوانی به اسم «هندرسون» توضیح دادم و خواستم تحقیقی بکند. جواب‌ سربالا داد. همه‌چیز را به بعد موکول کرد.
اما اشتباه سابق را تکرار نمی‌کنم.
سراغ یکی از هم‌کاران سابق رفتم. نهار را با «رابرت» خوردیم و از گذشته حرف زدیم. از تحقیقاتم گفتم. گفت:
-«ما پیرمردا که کاری ازمون برنمیاد.»
شماره‌ی یک کارآگاه خصوصی را بهم داد. گفت هم‌کلاسی پسرش در دانشکده‌ بوده و کارش را بلد است.
به خانه برگشتم و تماس گرفتم. برای فردا قرار گذاشتیم.
پشت پنجره نشسته‌ و سوژه را تحت‌نظر گرفتم.
مثل هرشب، ساعت یازده بیرون رفت و نیمه‌شب برگشت.

جمعه – ۳۱ جولای ۲۰۲۶

هواشناسیِ رادیو گفته بود امروز گرم‌ترین و شرجی‌ترین روز هفته است. درست گفته بود.
ظهر به محل ملاقات رفتم. ساختمانی شیک، در یکی از بهترین محله‌های شهر که با تابلوی «کارآگاه خصوصی: اسکارلت فلچر» مشخص بود.
منشی مدام پرونده‌های روی میزش را جابه‌جا می‌کرد.
رأس ساعت مقرر صدایم کرد:
-«آقای اسمیت بفرمایید داخل اتاق.»
کارآگاه زنی سی‌و‌چند ساله، با موهای بلوند بود. ناخودآگاه یاد جوانی «اِما» افتادم.
به مشاهداتم با دقت گوش کرد. یادداشت برداشت و سوالاتی پرسید. حتا شکل صحبتش بی‌شباهت به «اِما» نبود.
نیمی از دستمزدش را به‌عنوان پیش‌پرداخت گرفت و گفت به فراخور وضعیت، مابقی هزینه‌ها را اطلاع می‌دهد.
قرار شد از دوشنبه کارش را شروع کند.
ساختمان را ترک کردم و با اتوبوس به سمت خانه برگشتم. به نزدیکی منزل که رسیدم، چشم‌هایم تار شد و تعادلم را از دست دادم.
مردی از دور به سمتم دوید:
-«آقا، حالتون خوبه؟»
کمکم کرد بلند شدم. خودش را معرفی کرد:
-«من مایک، همسایه‌ی روبه‌رویی هستم. حدود یک هفته‌ست به اینجا اومدیم.»
از نزدیک تنومندتر بود. لبخندی زدم و خودم را معرفی کردم:
-«مارتین اسمیت هستم.»
تا در آپارتمانم همراهی‌ام کرد. این اولین برخورد ما از نزدیک بود.
مثل هرشب، پشت پنجره نشستم. ساعت از یازده شب گذشت اما خانه را ترک نکرد.
روی صندلی خوابم برده بود که با صدای ماشین بیدار شدم. امشب دیرتر از همیشه خانه را ترک کرد. خورشید در حال طلوع است و هنوز برنگشته.

شنبه – ۱ آگوست ۲۰۲۶

ده صبح برگشت. بدون چمدان وارد خانه شد. نمی‌دانم داخل ماشین است یا نه.
روی کاناپه دراز کشیدم و چشمانم را بستم. صدای زنگ بلندم کرد. ساعت، سه‌ی بعد از ظهر را نشان می‌داد.
از چشمی نگاه کردم. مایک با بسته‌ای در دستش، پشت در ایستاده بود. صندلی روبه‌روی پنجره را به سرعت برداشتم و فریاد زدم:
-«اومدم.»
پوست سفیدش زیر آفتاب قرمز شده بود.
-«بهتری آقای اسمیت؟»
-«بهترم. فکر کنم اثر گرما بود.»
بسته را به دستم داد. شیرینی بود. به داخل دعوتش کردم.
-«تنها زندگی می‌کنی؟»
نشست.
-«آره. چندسالی میشه. بعد از این‌که همسرم …»
نگاهش را روی صورتم حس کردم.
-«همسرم توی گروگان‌گیری بانک کشته شد.»
-«واقعاً متأسفم.»
مکث کرد.
-«راستش وقتی ماجرای دیروز رو برای میراندا، همسرم، تعریف کردم، ناراحت شد که چرا دعوتتون نکردم. منم گفتم امروز میام و برای ناهار فردا دعوتتون می‌کنم.»
به نشانه‌ی ترکِ خانه ایستاد و به سمت در رفت.
لبخندی زدم و دعوت را پذیرفتم.
از خانه‌اش چیزهایی دست‌گیرم خواهد شد. این فرصت را از دست نمی‌دهم.
از نیمه‌شب می‌گذرد و هنوز بیرون نرفته.
یعنی کارش با محتویات داخل چمدان تمام شده؟ باز هم دیر کردم؟

یکشنبه – ۲ آگوست ۲۰۲۶

هدیه‌ای خریدم و ظهر به خانه‌ی «مایک» و همسرش رفتم. «میراندا» چهره‌ی مهربانی داشت.
دیوار خانه پوشیده از عکس‌های دونفره‌شان در سفرهای مختلف بود. از صمیمیتشان بعید به‌نظر می‌آمد که اگر «مایک» مشغول کاری باشد، همسرش بی‌خبر باشد.
سر نهار «میراندا» پرسید:
-«مایک گفت همسرت رو توی گروگان‌گیری بانک از دست دادی. خیلی متأسف شدم.»
-«درسته. اِما کارمند بانک بود. توی گروگان‌گیری سعی کرده بود یه کودک رو فراری بده که بهش شلیک کردن. به‌نوعی من مقصر این ماجرام …»
کنجکاوی را در نگاه‌شان می‌دیدم. سکوت کرده بودند تا ادامه دهم.
سال‌ها بود از این ماجرا با کسی حرف نزده بودم. حس خوبی داشت. انگار «اِما» دوباره زنده بود.
-«از چندروز قبلِ حادثه، اِما بهم گفته بود یه ماشین هر روز میاد و یکی-دو ساعتی جلوی بانک پارک می‌کنه. اون‌موقع توی اداره‌ی پلیس بودم. ازم خواست بررسی کنم. نکردم. فکر می‌کردم بی‌دلیل ترسیده. ولی حق با اِما بود.»
غذا و دسر مفصلی که «میراندا» آماده کرده بود خوردیم و چند ساعتی پس از نهار نشستیم و حرف زدیم.
«مایک» از خاطرات موج‌سواری گفت. جایی که با «میراندا» آشنا شده بود.
عصر به خانه برگشتم و تا ساعاتی پس از نیمه‌شب خانه‌شان را تحت‌نظر داشتم.
امشب هم خبری از چمدان مشکی نبود.

دوشنبه – ۳ آگوست ۲۰۲۶

حوالی ظهر بود که «اسکارلت فلچر» تماس گرفت و در یک کافه‌ی ساحلی قرار گذاشت.
موج‌سوارها با تخته‌های بزرگ‌شان به دل آب می‌زدند.
«اسکارلت» چند دقیقه‌ای دیر رسید. باد، موهایش را نامرتب کرده بود و دائم آن‌ها را پشتِ گوشش می‌داد.
-«یه‌چیزایی پیدا کردم که باید برات جالب باشه.»
پرونده‌ای از کیفش درآورد و روی میز گذاشت. عکس دختری جوان صفحه‌ی اول پرونده بود. ادامه داد:
-«چند سال پیش، مایک از زنی توی ساحلِ شرقی شکایت کرده بود. پرونده به مزاحمت ختم شد و حکم منع تماس صادر شد. مشخص شد قبل از ازدواج با دختره رابطه داشته.»
پرونده را به سمتم هُل داد و گفت:
-«بعد از چندوقت دختره توی بیمارستان روانی بستری می‌شه و بعدتر، مایک و همسرش، به ساحل غربی میان.»
مکثی کرد و ادامه داد:
-«این قسمتش برام جالبه. حدود یک ماه پیش دختره از آسایشگاه روانی فرار کرده.»
رونوشت پرونده را پیشم گذاشت.
-«پلیس گفته اگه اطلاعاتی از دختره پیدا کنه، بهم خبر می‌ده.»
به پرونده نگاه کردم. خط آخر نوشته بود:
«اولیویا وارد» پس از فرار از آسایشگاه روانی «گریفین» دیده نشده.
هنگام برگشتن، دیدم چراغ‌های ‌خانه‌شان خاموش است. ماشین، جلوی پارکینگ پارک بود. از شیشه‌ی عقب نگاهی انداختم. خبری از چمدان مشکی نبود‌.
وقتی به خانه رسیدم، جلوی در آپارتمان، بسته‌ای بود:
«امیدواریم از شام لذت ببری. مایک و میراندا».

سه‌شنبه – ۴ آگوست ۲۰۲۶

غذا را دور ریختم و ظرفش را شستم تا به صاحبش تحویل دهم.
«میراندا» در را باز کرد. برای نهار دعوتم کرد و گفت:
-«بیا ناهار رو با من بخور. مایک هم کم‌کم پیداش میشه.»
چیزی نپرسیدم. خودش توضیح داد:
-«خودش رو با قایقش سرگرم می‌کنه‌‌‌.»
عذر کهولت آوردم و به خانه برگشتم.
با «اسکارلت» تماس گرفتم. حرف‌های «میراندا» را برایش تعریف کردم و از او خواستم در مورد قایق تحقیق کند و دوربین‌های مداربسته را بررسی کند.
بعد از چند ساعت تماس گرفت:
-«طبق مدارک، قایق رو بعد از اومدن به ساحل غربی خریدن. مختصات محلِ نگهداری قایق رو برات می‌فرستم.»
-«دوربین‌های مداربسته چطور؟»
-«چیزی دست‌گیرم نشد. بیشترشون حتا کار نمی‌کنن.»
فردا به محل نگهداری قایق می‌روم. اگر چمدان سیاه جایی باشد، احتمالاً آن‌جاست.

چهارشنبه – ۵ آگوست ۲۰۲۶

با «اسکارلت» تماس گرفتم و به او گفتم امشب به سراغ قایق خواهم رفت. اگر فردا با او تماس نگرفتم، به خانه‌ام بیاید و با این دفترچه به سراغ پلیس برود.
با تاریکی هوا، هفت‌تیرم را محض احتیاط برداشتم و به محل نگهداری قایق رفتم.
قایقی سفید‌رنگ که نام «میراندا» روی آن ثبت شده بود.
روی قایق چیز مشکوکی وجود نداشت. به درون کابین رفتم. چند گالن بزرگ در انتهای آن وجود داشت. بازشان کردم و بو کشیدم: «محلول‌های سفیدکننده».
همان چیزی که با آن می‌شد رد خون را پاک کرد. اثری از چمدان مشکی نبود.
در راه برگشت تکه‌های پازل را در ذهنم مرتب کردم:
«چمدان سیاه و بیرون رفتن‌های شبانه، گم شدنِ اولیویا وارد، قایق، محلول‌های سفیدکننده.»
همه‌چیز به هم ربط داشت، اما چیزی را ثابت نمی‌کرد.
تا طلوع خورشید صبر کردم. وقتش بود با «اسکارلت» تماس بگیرم.

پنجشنبه – ۶ آگوست ۲۰۲۶

شواهد انگشت اتهام را به سوی «مایک» نشانه می‌روند. اما مدرکی در کار نیست.
نه دوربین‌های مداربسته به جایی رسید، نه قایق. اثری از چمدان سیاه نیست.
«اسکارلت» نتوانسته چیز جدیدی پیدا کند. پلیس هم‌چنان نشانه‌ای از «اولیویا وارد» ندارد.
از هیچ‌چیز مطمئن نیستم اما مدام صدایی در گوشم می‌گوید:
«باز هم دیر رسیدی.»
هوا به‌شدت شرجی‌ست. مثل روزی که گروگان‌گیری اتفاق افتاد. وقتی پلیس در تعقیب‌شان بود، تصادف کردند و هر سه سارق جان باختند. هرگز نتوانستم در چشم‌های قاتل زنم نگاه کنم. شاید صدا درست می‌گوید.
رشته‌ی افکارم با صدای زنگ پاره شد. از چشمی در «مایک» را دیدم. دیگر آن صندلی جلوی پنجره نیست که نگرانش باشم. مثل همیشه پوستش را آفتاب سوزانده بود. به داخل دعوتش کردم. نیامد.
-«فقط اومدم بهت خبر بدم فردا برای تولد میراندا، توی بار سر خیابون جمع می‌شیم. میراندا خوش‌حال می‌شه حضور داشته باشی. ساعت هشت عصر می‌بینمت.»
پذیرفتم. تیری‌ست در تاریکی. شاید این آخرین فرصت باشد.

جمعه – ۷ آگوست ۲۰۲۶

بقیه‌ی دست‌مزد «اسکارلت» را پرداخت کردم. دیگر کاری نمانده بود.
به فروشگاهی که وسایل موج‌سواری می‌فروخت رفتم. مجسمه‌ی چوبی کوچکی چشمم را گرفت. زنی روی تخته‌ی موج‌سواری. هدیه‌ای مناسب برای «میراندا».
عصر به بار رفتم. «مایک» برای چند ساعت اجاره‌اش کرده بود‌.
«میراندا» بابت هدیه و آمدنم بسیار تشکر کرد.
حدود ده مهمان داشتند. همه هم‌سن‌وسال‌های خودشان. میان گفت‌و‌گو‌هایشان ناگهان همه باهم می‌خندیدند. یاد روزهای جوانی خودم افتادم. صدای تلویزیون در پس‌زمینه‌ی فریادهایشان محو بود.
مسئول بار، مردی میان‌سال بود. با او گپ می‌زدم. شبکه‌ی محلی تصاویری از موج‌سواری پخش می‌کرد. در این ناحیه، همه‌چیز به دریا ختم می‌شود.
برنامه‌ی تلویزیون قطع شد و تیتر قرمز نوشت:
«گارد ساحلی امروز قسمت‌هایی از جسد اولیویا وارد، دختر گمشده را، در یک چمدان مشکی، در دریا پیدا کرده.»
خبر پشت هم تکرار می‌شد. دیگر هیچ‌صدایی را نمی‌شنیدم. انگار هیچ‌کس آن‌جا نبود.
به خودم آمدم. نگاهم به سمت «میراندا» رفت. به تلویزیون چشم دوخته بود. انگار او هم دیگر صدایی نمی‌شنید.
سنگینی نگاهی را روی صورتم حس کردم. به سمتش برگشتم. «مایک» با لبخند نگاهم می‌کرد.
لیوانش را از روی میز بلند کرد. صدایش از میان هیاهو راهش را به گوشم پیدا کرد:
-«به سلامتی.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 آبان 1398

6 آبان 1398

7 خرداد 1398

7 خرداد 1398

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *