داستان کوتاه «خانه‌ی عتیقه‌ی دایی‌جان» از ثمانه چیتگرها

چهارشنبه۷مرداد
نه، به این راحتی‌ها نیس. آن هم آن خانه. آن مکان. آن مساحت و آن قیمت. اما اشکالی ندارد که پی‌اش را بگیرم و بروم دنبالش. چه می‌شود؟ پولی نمی‌خواهد. به هر حال قدمی برمی‌دارم. خدا رو چه دیده‌ای؟ شاید راهی باز شود و فرجی مهیا. به این اوضاع و به آن شرایط هم فکر نمی‌کنم. فعلا فکر کردن به این موارد سردرگم‌ترم می‌کند. بهترست برای شروع یک‌سری تحقیات را از سر بگیرم ببینم شرایط خرید یک همچنین خانه‌ای چیست. باید سردر بیاورم که این خانه‌ی گَل‌وگنده‌ی قدیمی را چگونه می‌شود معامله کرد. خب فرض کن فهمیدی. معامله کاری ندارد که. می‌روی دفترخانه‌ و سند را به نامت می‌زنی. چیزی که اینجا نقش اصلی را دارد پول است. من هم که از این مهم، بی‌نصیب هستم و جیبم از کون ملا پاک ترست.
این دایی مادر ما بی‌کس و کارترین آدم دنیا بود. بی‌زن و بی‌بچه. دو تا برادر خرپول که معلوم نبود هنگفت‌هنگفت پولشان را از کجا آورده بودند‌. از یک بزاری محقر و فکسنی محال‌ست این همه پول نشد کند. حالا آن هیچی. دخلی به من ندارد. اما یکی نبود به این‌ها بگوید بابا شماها که ورثه‌مرثه‌ای ندارید، حداقل بیایید این همه مال و منال را به نام خواهرتان بزنید که مادربزرگ ما می‌شود. حداقل آن‌طوری گیروگور این ماترک هم پر می‌شد و این همه به دردسر نمی‌افتادیم. آخرش بیچاره‌ها یکی‌یکی تنهاتنها مردند. یکی از برادرها که چندی زمین‌گیر و بی‌حواس شد و ریق رحمت را سر کشید. آن‌یکی را هم، بعد از دو روز روی آب حوض پیدایش کردند. پف‌آلوده و کف‌آلوده. حتما بی‌نوا سکته کرده است و بی‌هوا شالاپ افتاده است توی حوض بزرگی که وسط حیات می‌درخشد.
بعد از مرگ‌شان، مادربزرگ‌مان چندسالی زنده بود. اما دریغ از هیچ وصیت‌نامه‌ای. ارثی و میراثی. انگار آن دو تمام مایملک‌شان را با خود به گور برده بودند. آنقدری نگذشت که مادربزرگ هم رفت پیش‌ همان برادرهای بی‌فکر و بی‌ثمرش.
آن زمان که برای ختم دایی مادرم، رفته بودیم، تمام خانه با آن پنجره‌های اورسی و پله‌ها، در و دیوارها، طاقها و طاقچه‌هایش خودشان را برای دلبری برای من آراسته بودند. اگر خودم را جمع‌جور نمی‌کردم بی‌شک آب از لب‌ولوچه‌ام آویزان می‌شد و دودوی چشم‌هایم آبرویم را می‌بُرد.
گفتم این خانه جان می‌دهد برای صبحانه‌سرا شدن با امکانات فول. گوشه‌ای قهوه‌خانه و گوشه‌ای هم صبحانه‌های مشتی. با آن درختان سربه فلک کشیده‌ی کاج و چنار. اتاق‌های تودرتو. هشت‌دری و پنج‌دری. فقط کافی‌ست دستی به سروگوشش بکشی و تمام.
ولی نه، هیچم دست نکشی، نیازی ندارد. این دیوارهای رنگ‌پریده و آجرهای آفتاب‌سوخته همین‌‌طور بکر و قدیمی جلوه‌ی بیشتری دارند.
صندلی‌ها را دونفره و چهارنفره بچینی و چندتا میز بزرگ‌تر هم وسط حیاط زیر سایه‌های دور حوض، تنگ هم.
باغچه‌هایش هم‌سطح حیاط است و می‌شود تمامش را سرتاسر چمن کاشت و سنگ‌فرش‌های سنتی‌طور را کف‌پوش گوشه‌ و کنار کنی و فواره‌های حوض را هم باز کنی تا صدای لغزیدن قطره‌ها روی هم هوش از سرت بپراند. روی طاقچه‌ی دیوارها را پر کنی از شمعدانی‌ها‌ی رنگارنگ با گلدان‌های سفالی.
باید با مادرم صحبت کنم. بگویم این خانه اول و آخر مال شماهاست. شاید فکری کند و نگه دارند این ملک بادآورده را.
اما آنها دیگر پا به سن گذاشته‌اند و دل‌ودماغی برای این سوسول‌بازی‌های من ندارند. حتما می‌گویند: «صدایت از جای گرم بلند می‌شودها. خیال کن اینجا را هم نفروختیم و دادیم دست تو. مگر تو بیکاری یا آداب رستوران‌داری را از بر هستی که داری اینگونه خودت را به آب‌و‌آتش می‌زنی. برو آقاجان. برو بگذار باد بیاید.»
خب اگر یکی از این‌ خواهرها اینگونه نسخه‌ی من را بپیچد، من رسما لال می‌شوم.
اصلا ممکن‌ست درآیند و بگویند: «از این کارهای تو که به ما چیزی نمی‌سلفد، پول داری بیا این ملک ولنگ‌و‌واز را خودت از ما بخر. بعد هر غلطی خواستی بکن.»
بعد مثلا مادرم با تمسخر بگوید: «یک روز صبح هم دست‌جمع می‌آییم برای صرف صبحانه.»
و بعد قاه‌قاه به من بخندند.
پنج‌شنبه۷مرداد
چطورست سراغ میراث‌فرهنگی بروم و با کلی آب‌وتاب از این ملک تعریف کنم و بگویم صاحبش مرده است و اراجیف ببافم و رنگ‌ولعاب بدهم تا کرم‌های تن‌شان به جنبش بیفتد و هوس کنند بیایند و سروگوشی آب بدهند و خلاصه شاید یک اتفاقی بیفتد و بالاخره یک‌طوری بشود که من بتوانم از آنجا یک کافه‌رستورانی چیزی در‌بیاورم.
اما نه، ممکن‌ست بدتر شود و کلا همه‌چیز پِرت شود و از دست برود و تنها فحش‌خوردنش به من بماسد.
آخر این چه فکری است؟
چطورست سراغ خاله‌زاده‌ها و دایی‌زاده‌ها بروم و دست به دامان آنها بشوم که مثلا بیایید جمع شویم و این خانه را به عنوان میراث خانوادگی نگه داریم.
اما بعدش چه می‌شود؟ اولین چیزی که می‌شنوی این‌ست که خب چقدر داری که بگذاری وسط؟
راست هم می‌گویند. کسی که همچین درخواستی می‌کند، این گمان را در ذهن‌ها می‌پرورد که پول را دارد، اما نیاز به شریک هم دارد و مابقی ماجرا.
نه، این ایده هم جوابی نمی‌دهد.
اصلا نمی‌دانم چه شد که به صرافت افتاده‌ام که این‌ وهم و آرزو را بنویسم و نقشه‌هایم را میخ‌کوب کاغذ کنم؟
آدم‌ حسابی، آخر نمی‌گویی همین نوشته‌های درهم‌وبرهم و افکار به بار ننشسته‌ات ممکن‌ست دردسرساز شود و تو را از چشم همه بیندازد؟
اما این فکر مدت‌هاست درگیرم کرده است و من را رها نمی‌کند. من متوجه شدم که تنها با فکر‌وخیال نمی‌شود به جایی رسید و گفتم حالا بیایم این افکار را بنویسم. شاید در حین نوشتن ایده‌ای گل بدهد و من را از این بیچارگی نجات دهد. جدای از این، یک موقع دیدی که این تلاش‌های من، با دست خالی هم نتیجه‌ای‌ بدهد. بعد روزی خودم می‌نشینم این سطرهای کج‌ومعوج را می‌خوانم و به خودم افتخار می‌کنم. یا که نه، ممکن‌ست بعدها کسانی این‌ها را بخوانند و آنها به من افتخار کنند و شاید هم به سادگی من بخندند. اما مگر مهم‌ست؟ اگر این کار من نتیجه دهد دیگر این نوشتن خنده‌دار و دردسرآور که نیست هیچ، تازه درس عبرتی هم می‌شود برای بعدی‌ها، برای هر کسی که این کاغذ پاره‌ها را بخواند.
جمعه۹ مرداد
طی کنجکاوی‌هایی که من را رها نمی‌کند، فهمیدم که داماد خاله‌ام زیرزیر یک کارهایی می‌کند و هارت‌وپورتی دارد در زمینه‌ی کارچاق‌کنی و ارتباطش با وکیل و وکلا. معلوم نیست این شکم‌باره‌ی گوشت‌تلخ کی وارد این بازی‌ها شده است. آخر اسباب‌‌بازی‌فروشی را چه به وکالت و پیچاندن پرونده‌های گره‌دار ماترک مردم؟
او تنها راهی است که ممکن‌ست جواب بدهد و من را از این بلاتکلیفی برهاند. اما من از این آدم چندشم می‌شود. همیشه سلامش را نسیه جواب می‌دهم. حالا بروم بگویم دندان‌هایم را برای اموال مادری تیز کرده‌ام که چه؟ که یعنی او بیاید و برای من چه کاری کند؟ تازه، مگر این آدم‌ها عاشق چشم و ابرویت هستند که مفت و مسلم برایت کاری کنند؟ و اصلا از این‌ها گذشته، من اهل خلاف و این‌ها نیستم. خیال بالا کشیدن و دزدی و این مدل حرف‌ها را ندارم. اما می‌دانم آن مردک تمام شکم چاقش را با همین لقمه‌ها انباشته است.
حالا بیایم مثبت فکر کنم. بروم و به بهانه‌ی اینکه مثلا چقدر خوب‌ست که شما علاوه بر کار خودتان، که دیگر در این زمانه چیزی دست‌تان را نمی‌گیرد، به کار دیگری مشغول هستید و بخواهم یک کمی از چندوچون‌ این کار کثافتش بگوید.
ولی خب ممکن‌ست برگردد بگوید من کاری نمی‌کنم.  مگر چه می‌کنم؟ چه کسی این حرف‌ها را پشت سر من بافته است؟ و اصلا تو چرا هر اراجیفی را باور می‌کنی؟  تو چه می‌خواهی و از همین‌جور انکار و توجیه‌ها.
حالا آن‌موقع خر را بیاور و باقلا را بار کن.
نه، نمی‌شود. این هم جواب نمی‌دهد.
به هرحال برای رسیدن به هدف باید راهی باشد. شنیده‌ام که اگر برای آدمی راهی نباشد به فکر پیدا کردنش هم نمیفتد.
حیف که دارد. وگرنه می‌توانستم با کمی ناز و کرشمه یک خاکی تو سرم بریزم.
حالا بدک هم نیست. من که قصد سویی ندارم. مردک چندش‌آورست. من اگر به هدفم برسم او را با دخترخاله‌ی بدبختم تنها می‌گذارم.
اما نمی‌شود. فامیل‌ست. مردم چه می‌دانند من به هوای سفره‌خانه و آن سرسرای تاریخی تن به اینکار داده‌ام؟ خیالات بر می‌داردشان که من عفریته‌ای خانه خراب‌کنم.  نه فقط مردم، مردک هم به خودش برمی‌دارد و ممکن‌ست برای من قیافه بگیرد و آخرش جز بدنامی هیچ گلی به سر من نزد.
شاید بشود دخترخاله‌‌ی پخمه‌ام را خام کنم و چه می‌دانم، مثلا برایش کُری بخوانم که این شوهر برای تو شوهر نمی‌شود. وارد زندگی‌شان شوم و مردک را مستاصل کنم تا راهی جلوی پای من بگذارد تا بتواند زنش را نگه دارد. ولی از او بعید نیست که به راحتی دست از این دختر بیچاره بکِشد و همه‌ی ما را رسوا کند.
روز۴
نمی‌دانم دایی مادر ما تنها در این خانه‌ی درندشت چگونه گذران می‌کرده است. یعنی چطوری شده است که کسی از این تنهایی او سواستفاده نکرده است و شبی سحری دزدکی هوارش نشده‌اند تا حسابی از او بچاپند. چرا این فکر در من جان می‌گیرد؟
خب چون از زمانی که به رحمت خدا رفته است، روزی نیست که از آن خانه دست‌برد نشده باشد. یک روز خبر می‌آورند که فرش‌ها و قالیچه‌ها با جا نیست. یک روز عتیقه‌های قدیمی. یک روز ظرف‌های آنچنانی. دایی‌جان عجیب پول‌دار بود  و کلی اموال داشت. اما به گمانم از شعور بهره‌ای نداشت. راه دزدی از خانه را خودش با آن تنها ماندن‌ها و دوست و رفیق‌بازی‌ها باز کرده است. حیف آن همه وسایل قدیمی و ناب نبود؟ آنها باید مال من بود که قدر می‌دانم. می‌دانم هنر چیست. عتیقه چیست. میراث چیست. روزی از مادرم شنیدم که درب‌های اورسی زیرزمین‌های تودرتویش را هم برده‌اند. پدرم با لبخندی در کمال بی‌خیالی می‌خواند: «نه خود خورد، نه کَس دهد، گَندَ کُند به سگ دهد.» فکر کردم پدر راست می‌گوید. آن همه مالی که در آن خانه خوابیده بود، اکنون جای اینکه زیر دست و پای مادرمان باشد در جیب دزدان است.
روز۵
مادرم بعد از مدتی مُقر آمد که این مال دایی‌جان را به یک کارچاق‌کن سپرده‌اند تا او برایشان حلال کند. یعنی بتواند این مال ماترک را برای‌شان زنده کند.
می‌گوید خیلی‌‌‌وقت‌ست که می‌خواهد برایم تعریف کند اما بنا به توصیه‌‌هایی از تعریف کردنش طفره رفته‌ است. مادر گفت خواهرش شخصی را می‌شناسد که قابل اعتمادش‌ست و او هم با کمال میل تمام ریشش را به قیچی او سپرده است.
من را تصور کن انگار یک سطل آب یخ را سرم خالی کرده‌اند. فهمیدم چه بلایی سرمان آمده است. فهمیدم کار داماد خواهرش‌ست و او حتما تمام خاله‌ی ساده‌ی من را خام‌خام جویده است و وعده‌وعید بیهوده داده است.  بلند شدم و به قیافه‌ی سرشار از رضایت مادرم لبخندی زدم و رفتم تو کارش که ببینم چه خبرست.
مادر می‌گفت خیلی‌وقت‌ست. خب مثلا چند وقت؟ تمام این ماه‌هایی که من در فکروخیال و رویاپردازی بودم یعنی؟ تمام این مدت نزدیک شش ماه است. نزدیک شش ماه‌ست که من داشتم با این افکار دست‌وپنجه نرم می‌کردم و خبر از بازی‌های زیر پرده‌ی این‌ها نداشتم. خب مشخص شد که کارچاق‌کن این قصه کدام خری است.  از خودم تعجب می‌کنم چرا زودتر به فکرم نرسیده بود که آن گنده‌بک خیکی از من زرنگ‌ترست و زودتر از این‌ها پنجولش را روی ماترک دایی‌جان اتداخته است. تازه دارد برایم جا میفتد که صددرصد این دزدی‌های خرد و کلان هم تنها از آن پدرسوخته برمی آید.
روز ۶
فکرم حسابی مشغول‌ست. اما نه در جهت راه‌اندازی سفره‌خانه و این ماجراها. قضیه به این سادگی‌ها نیست. الان دلشوره‌ی عجیبی تمام تنم را فراگرفته است. این مال بی‌صاحب، در واقع ارثیه مادر و خاله‌ی بدبخت‌ست. دست آن مرتیکه چه می‌کند؟ چه گوهی می‌خواهد بخورد؟ به کجا وصل است؟ از آغل چه کسی آب می‌خورد پدرسگ. قرارست این مال، چطور تلف می‌شود و چه آبی هم این داماد خاله‌ی ما سرش بنوشد و ما همه بی‌خبر. از خوش‌خیالی مادرم نمی‌دانستم گریه کنم یا بخندم.
با دخترخاله‌ام تماس گرفتم و از او درباره‌ی خانه پرسیدم. انگار حوصله‌ی این بحث‌ها را نداشت. با کلافگی گفت درست خبر ندارد. اما از شوهرش شنیده است که می‌خواهد کار خانه را درست کند و تکلیف این ماترک را حل کند. گفت بنده‌ی خدا همش به فکر این است که این مال را به مادرهامان برساند و گفته است که مادر تو با مادر من هیچ‌ فرقی ندارد.
می‌خواستم پای تلفن هرچه از دهانم در می‌آید نثار این دخترخاله‌ی کودنم کنم که خوددار بودن را ترجیح دادم تا فعلا رابطه‌ها حفظ شود و ببینم چه می‌شود کرد. ظاهرا وکالت تام گرفته است و عملا کار از کار گذشته است.
در هر حال تقریبا مطمئن شدم اقدام کردن برای هر کاری بی‌فایده است و با دم شیر نمی‌شود بازی کرد.
تصمیم گرفتم به نوعی خود را وارد بازی کنم تا شاید بشود از کارهای این بشر سری در آورم.
روز۷
صبح ساعت ۸ بود که با زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. دخترخاله‌ام پشت خط با گریه آنقدر هق‌هق می‌کرد که یک کلمه از حرف‌هایش را متوجه نمی‌شدم. قطع کردم و خودم را به خانه‌شان رساندم. مردک نبود. وارد شدم و دیدم با حالی نزار و رنگ‌ورویی ندار، گنج اتاق، شلخته‌وار وار رفته است و مات‌ومبهوت من را نگاه می‌کند. جا خوردم. کنارش نشستم تا بنالد. گفت نابودم. گفتم چه اتفاقی افتاده است؟ برایم یک‌سری ماجرا و اتفاق‌هایی را تعریف کرد و شواهدی آورد که مشخص شد، آقای داماد علاوه بر کثافت‌بازی مالی، خیانتکار هم هست. احتمالا بوی پول، باد در دماغش انداخته است و هوسش به زن را دو چندان کرده است و دخترخاله‌ی ما را پیچانده است.
حسم خبر می‌داد این ماجرای خیانت با خانه‌ی دایی‌جان بی‌ربط نیست.
تصمیم به پیگیری وقایع گرفتم و به سبزی‌فروش محله‌مان مبلغی دادم تا با من همکاری کند.
هر روز صبح با وانت آبی‌ قراضه‌اش که بویی نمی‌داد جز سبزهای گندیده و تلیده، می‌آمد و من را سر خیابان سوار می‌کرد و به تعقیب مردک می‌رفتیم. دور از چشم پدر و مادر، و همسایه‌های فضول، انصافا کار سختی بود. الان همین را کم داشتم که پشت سرم صفحه بگذارند که با سبزی‌فروش محله روی هم ریخته‌ام. از مرور این افکار ذهنم ناخداگاه آهنگ عموسبزی‌فروش را برایم پلی می‌کند و تا لحظه‌ی آخری که کنار او نشسته‌ام دست از سرم برنمی‌دارد. نکند حالا این یارو برای خودش فکر و خیالاتی کند و نقشه‌مقشه‌ای بکشد و من را بردارد و ببرد و کارم را بسازد؟ اصلا یکی نیست به من بگوید تو را سننه. اما نمی‌شود. من باید ته‌وتوی این ماجرا را در بیاورم. مردک بوالهوس اکبیری.
روز۸
چند متری دور از مردک ایستاده‌ایم. کنار خیابان نادری، زیر پل امام‌علی، حجره‌ای دو دهانه و بزرگ با شیشه‌هایی مات وجود داشت که با سه‌تا پله به درب ورودی می‌رسید. از آن فاصله که من ایستاده بودم نمی‌شد نوشته‌های روی شیشه را خواند. به یارو گفتم همین‌جور کنار من نشسته‌ای که چه بشود؟ پول گرفتی بتمرگی؟ گفت خب چکار کنم خانم‌جان؟ گفتم برو پایین. برو ببین چه غلطی می‌کنند؟ چندتا عکس بگیر بردار بیاور.
گفت چشم. تا آمد پیاده شود گفت مبایل من دوربین ندارد خانم‌جان.
ای‌بابا. حالا گوشی آیفون مدل‌‌بالای خودم را چطوری بدهم دستش که پدرسوخته‌بازی در نیاورد؟ پشیمان شدم و
گفتم نمی‌خواهد عکس بگیری. برو نگاه کن. هر چیزی دیدی بیا تعریف کن.
رفت و بعد از چندتا سیگار دود کردن خمار آمد و گفت سردر نیاوردم خانم‌جان. اما تو دفترخاله یک خانمی هست که بد شما نباشد قشنگ هم هست. موهاش بلند است و طلایی. لاغرماغرم نیست مثل شما. ماشالله تپل‌مپل‌ست. خوشگل‌ست. کنار دامادتان نشسته‌ست و یک چایی هم با هم خوردند. کار بدی نکردند.
تو دلم گفتم ای چشم‌هایت دربیاد. مردتیکه من را با خاک یکسان کرد و از آن قلفشه خوششم آمده است.
روز۹
با دوستم تماس گرفتم و ازش خواهش کردم به همان دفترخانه‌ برود و ادعا کند می‌خواهد آن خانه را معامله کند و از چندوچون و قیمتش بپرسد و اینکه برای معامله باید چه مراحلی را پشت سر بگذارد و خلاصه هر چه که می‌تواند از شرایط آنجا خبری بگیرد.
رفت و خبر آورد که این خانم‌خوشگله که آب دهان سبزی‌فروش را راه‌ انداخته است، از قضا بسیار پتیاره است و سلیطه‌صفتی از چهارگوشه‌ی صورتش می‌بارد.
یک وکیل‌ کهنه‌کارست که با وکیلی کهنه‌کارتر از خودش کار می‌کند و همان‌جا هم با بنگاه معاملات ملکی روی هم سوارند و از ماترک‌های این مدلی حسابی جیب‌هاشان را چاق می‌کنند. و اینکه این داماد بیشعورزاده‌ی ما، نفعش در این است که فعلا دوروبر این افریته‌خانم مثال پروانه بچرخد تا کار تمام شود. حالا چطوری؟
قضیه از این قرارست که مردک که وکالت تام از مادر و خاله‌ی ما گرفته‌ است، با آن وکلای کهنه‌کار تیم تشکیل می‌دهند برای در جریان انداختن سند این خانه‌ی بسیارقدیمی. و از آنجا که وکالت تام دارد و می‌تواند قیمت را از وراث پنهان کند و خودشان شکمی از عزا درآورند، به آن خانم افریته چراغ سبز نشان داده است که تو اگر کار من را راه بیندازی، سهمی به تو می‌رسد و حالی هم به من.
روز ۱۰
امروز مادرم سراغم را می‌گیرد و می‌گوید که دلشوره دارد و احساس می‌کند بعد از این همه مدت دیگر کم‌کم دارد بی‌اعتماد می‌شود. می‌پرسد چرا خبری از داماد خواهرش نمی‌شود و این همه امضا که برای وکالت داده‌ایم نکند بیچاره‌مان کند و آخرش چیزی دستمان را نگیرد.
این حرف‌های مادرم دل‌آشوبی‌ من را بیشتر می‌کند اما من الکی آرامش می‌کنم و می‌پرسم چرا به این چیزها فکر می‌کند؟ می‌گوید آخر پریسا می‌خواهد از این مردک جدا شود. می‌گوید زیر سرش بلند شده است و چندروزی‌ست خانه‌ی خاله‌ات بست نشسته‌ است. و شوهره هم هیچ پیگیرش نشده است و عین خیالش نیست که زنش قهرست و خانه را ترک کرده است. ادعا می‌کند پریسا زر می‌زند. دیوانه است و خیال می‌بافد.
روز۱۱
شب حدود ساعت نه‌ونیم زنگ درب را می‌زنند. تصویر مردی که پشت آیفون‌ست، حسابی گیجم می‌کند. مردک است. با من چه صنمی دارد؟ این‌جا چه می‌کند؟ نکند از ماجرای وانت و سبزی‌فروش و رفیقی که فرستادم تا چندوچون ماجرا را در بیاورند بویی برده باشد. زنگ را ممتد می‌زند. احتمالا می‌داند خانه‌ام. سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم.
_ کیه؟
_ امیرم.
سکوت می‌کنم. نمی‌خواهم در را باز کتم. منتظرم کارش را بگوید. ترسیده‌ام.
_ درو باز نمی‌کنی؟
_ کارت چیه؟ قراری نداشتیم.
_ درباره‌ی پریساست. رفته خونه خالت.
_ میدونم. کاری ازم برنمیاد. برو سراغ خودش.
_ باز کن.کارت دارم. سراغ خودشم رفتم. گفته تو درباره‌ی خونه‌ی دایی کنجکاو شدی.
دختره‌ی پُخ، الان هم دست از این لوس‌بازی‌هایش برنداشته است. خودش را پیش این بوالهوس خائن شیرین می‌کند که چی؟
_ نه. کاری ندارم. فقط پرسیدم تا اطلاع داشته باشم.
_ باز کن.
باز نمی‌کنم و گوشی آیفون را سرجایش می‌گذارم و پریسا را به باد فحش می‌گیرم تا حرصم کمی بخوابد.
خدا را شکر می‌کنم که مادرم خانه نیست. وگرنه با هزار عزت و احترام او را بفرما‌بفرما می‌زند تا از آداب مهمان‌داری کم نگذارد.
از پنجره نگاه می‌کنم. مردک برگه‌هایی به دستش هست. نگاهی به ساختمان می‌‌اندازد. چندی این‌پا آن‌پا می‌کند و سوار الاغش‌ می‌شود و گورش را گم می‌کند.
روز۱۲
به پریسا زنگ می‌زنم و کلی دادوبیداد می‌کنم. پریسا می‌گوید، به دختری که در دفترخانه‌ی امیرست پیامک داده است و به او فهمانده است که از رابطه‌اش با امیر خبر دارد. او هم با پرویی تمام منکر شده است و گفته است تو عقب‌مانده‌ای. این روابط، روابط کاری هست. تا این روابط نباشد که کار جلو نمی‌رود.
متوجه می‌شوم که آمدن امیر ممکن است از همین مکالمه‌ها آب بخورد.
از طرف دیگر مادر نگران به من زنگ می‌زند و می‌گوید روزی که من خانه نبودم، امیر سراغش رفته است و یک‌سری کاغذ را برده تا امضا کند و مادر از امضاکردنش طفره رفته است. او گفته است تا دخترم نباشد هیچ‌کاری نمی‌کند.
دوباره به دوستم زنگ می‌زنم و ازش می‌خواهم به بهانه‌ای سراغ وکیل را بگیرد و پیگیر خانه‌ شود. باید سر در بیاورم که چه خبرست.
روز۱۳
دوستم می‌گوید فعلا نمی‌توانند خانه را بفروشند. برادر مادرت که سی‌وپنج‌سال پیش جزو گرهکی سیاسی بوده است، یکی از اعضای ورثه به حساب می‌آید.
می‌پرسم از کجا و چطوری حالا سروکله‌ی او پیدا شده است؟
می‌گوید نمی‌داند. اما فعلا باید دست‌ نگهدارند. مگر اینکه مادر و خاله‌ات از طرف او وکالت دهند و قال قضیه را بکنند.
از این وقفه‌ای که افتاده است خوشحال می‌شوم و به جان مادرم دعا می‌کنم که آن‌روز هیچ برگه‌ای را امضا نکرده است.
اما خیالم راحت نمی‌شود. از آن مردک لالقوز همه‌کار برمی‌آید.

اما ماجرا هم‌چنان لاینحل مانده است و کار دخترخاله‌ام به جدایی کشیده است. خانه‌ی قدیمی‌ای که قرار بود سفره‌خانه‌ای آرام باشد، اکنون نقطه‌ای برای عذاب و جدایی خانواده‌ی من‌ست.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

28 اسفند 1403

28 اسفند 1403

9 اردیبهشت 1402

9 اردیبهشت 1402

17 اسفند 1399

17 اسفند 1399

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *