داستان کوتاه «حافظه‌ی تب‌دار» از زری قوام

 

روز اول، چهارشنبه ۷ مرداد

صبح، هنوز آفتاب درست بالا نیامده بود که گرما به خانه رسید. پنجره را بست و کولر را روشن کرد. با شروع تابستان این دلشوره سراغش می‌آمد؛ ضربان قلبش تند می‌شد و بی‌قرار می‌شد.

سال‌ها بود تابستان را دوست نداشت. گرما که شروع می‌شد اخبار هواشناسی را دنبال می‌کرد و از شنیدن خبر بیماری، به‌خصوص درباره‌ی کودکان، مضطرب می‌شد.

امروز برای اولین بار از خودش پرسید: چرا؟

چرا تابستان؟

دفترش را باز کرد و نوشت:

«باید بفهمم از چه چیزی می‌ترسم.»

روز دوم، پنجشنبه ۸ مرداد

امروز سراغ عکس‌های قدیمی رفت.

عکس‌ها را روی زمین چید. تابستان‌های مختلف، خانه‌های مختلف و آدم‌هایی که بعضی‌هایشان دیگر در زندگی‌اش نبودند.

در یکی از عکس‌ها خودش را دید که کنار درختی ایستاده و لبخند می‌زند. پشت عکس نوشته بود: «تابستان، باغ پدری.»

عکس دیگری مربوط به یک سفر تابستانی بود. بچه‌ها آب‌بازی می‌کردند و او کنارشان ایستاده بود.

آن روزها از تابستان فرار نمی‌کرد.

حتی دوستش داشت.

پس این اضطراب از ابتدا با او نبوده است. جایی در زندگی شروع شده بود.

اما از چه سالی؟

روز سوم، جمعه ۹ مرداد

سه روز بود که دنبال یک جواب ساده می‌گشت و هرچه بیشتر می‌گشت، سؤال بزرگ‌تر می‌شد.

تلاش کرد اولین تابستانی را که از گرما ترسیده بود به یاد بیاورد. تاریخ مشخصی پیدا نکرد. بعضی سال‌ها را خوب به یاد داشت، اما وقتی به نقطه‌ی شروع اضطراب می‌رسید، ذهنش تار می‌شد.

فهمید به تنهایی نمی‌تواند از این حافظه‌ی مبهم چیزی بیرون بکشد.

شماره‌ی مهسا برادران را که مدت‌ها پیش از یکی از دوستانش گرفته بود پیدا کرد و برای هفته‌ی بعد وقت گرفت.

در دفترش نوشت:

«اگر حافظه جواب نمی‌دهد، شاید باید از کسی کمک بگیرم که بلد است سؤال درست را بپرسد.»

روز چهارم، شنبه ۱۰ مرداد

اولین جلسه با مهسا برادران بیشتر از آنکه جواب باشد، مجموعه‌ای از سؤال‌ها بود.

مهسا پرسید: «اولین بار کی متوجه شدید از تابستان می‌ترسید؟»

زن کمی فکر کرد.

«نمی‌دانم.»

«حدوداً چه سالی؟»

«فکر می‌کنم بیست سال پیش.»

مهسا پرسید: «فکر می‌کنید یا مطمئنید؟»

زن مکث کرد.

«فکر می‌کنم.»

«وقتی می‌گویید تابستان، دقیقاً از چه چیزی می‌ترسید؟»

«گرما.»

«فقط گرما؟»

جوابی نداشت.

وقتی از اتاق بیرون آمد، فهمید حتی درباره‌ی زمان شروع اضطراب هم مطمئن نیست.

روز پنجم، یکشنبه ۱۱ مرداد

مهسا از او خواسته بود بیست تابستان اخیر را مرور کند.

سال‌ها را روی کاغذ نوشت و روبه‌روی هر سال آنچه را به یاد می‌آورد ثبت کرد.

اولین تابستانی که از گرما فرار کرده بود.

اولین باری که با شنیدن خبر بیماری یک کودک مضطرب شده بود.

اولین تابستانی که از رسیدن روزهای گرم دلش گرفته بود.

ردپاها کم بودند.

در یکی از سال‌ها نوشته بود: «تابستان، بیمارستان.»

مدتی به این دو کلمه خیره ماند.

نمی‌دانست چرا آن‌ها را کنار هم نوشته است.

روز ششم، دوشنبه ۱۲ مرداد

امروز یک خاطره‌ی کوچک برگشت.

صدای چرخ‌های تخت فلزی که روی کف راهرو کشیده می‌شد.

بعد صدای گریه‌ی یک کودک.

و بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده.

همین.

تصویر زود محو شد.

سال‌ها بود این صدا را به یاد نیاورده بود. شاید اصلاً خاطره نبود. شاید از بیمارستان دیگری می‌آمد.

اما وقتی به آن فکر کرد، دست‌هایش سرد شد.

در دفترش نوشت:

«یک بیمارستان در حافظه‌ام هست. نمی‌دانم کدام بیمارستان و چرا.»

برای اولین بار احساس کرد سرنخی پیدا کرده است.

روز هفتم، چهارشنبه ۱۴ مرداد

امروز سراغ دکتر خلیل بهشتی رفت؛ پزشک متخصص اطفال که سال‌ها پیش در همان منطقه کار کرده بود.

وقتی سال تقریبی را گفت، دکتر لحظه‌ای فکر کرد.

«آن سال‌ها تابستان‌ها برای بخش اطفال سخت بود.»

«به خاطر گرما؟»

«گرما یک مشکل بود، اما بیماری‌های عفونی هم زیاد بود. امکانات آن زمان با امروز قابل مقایسه نبود.»

زن پرسید: «بیماری خاصی یادتان هست؟»

«بیماری‌های روده‌ای زیاد داشتیم.»

کمی مکث کرد.

«وبا هم بود.»

زن قلم را روی کاغذ نگه داشت.

دکتر ادامه داد: «البته برای یک بیمار مشخص باید پرونده را دید. از روی حافظه نمی‌شود چیزی را قطعی گفت.»

زن در دفترش نوشت:

«وبا؟»

کنارش علامت سؤال گذاشت.

روز هشتم، پنجشنبه ۱۵ مرداد

امروز دوباره با دکتر بهشتی صحبت کرد.

درباره‌ی وبا پرسید.

دکتر گفت: «وبا می‌تواند خیلی سریع باعث کم‌آبی شدید بدن شود، به‌خصوص در کودکان. اگر درمان به‌موقع انجام نشود، خطرناک است.»

زن پرسید: «آن سال کودکانی هم به خاطرش از دست رفتند؟»

دکتر کمی مکث کرد.

«احتمالش زیاد است. اما نمی‌خواهم چیزی را که دقیق به یاد ندارم قطعی بگویم.»

زن به دفترچه‌اش نگاه کرد. خودش سال‌ها با اطمینان درباره‌ی آن تابستان حرف زده بود. دکتر اما برای هر جمله مکث می‌کرد.

پرسید: «پرستاری را یادتان هست که آن زمان در بخش اطفال بود؟»

دکتر گفت: «پروین ولیانی. سوپروایزر بخش بود.»

زن نامش را نوشت.

روز نهم، شنبه ۱۷ مرداد

پروین ولیانی وقتی در را باز کرد، اول او را نشناخت.

وقتی نام بیمارستان را شنید گفت: «آن سال‌ها را چطور فراموش کنم؟ بخش اطفال پر بود.»

بعد از مادرهایی گفت که بچه‌ها را بغل کرده بودند و پشت در اتاق‌ها منتظر می‌ماندند. از تخت‌هایی که کم بود و گرمایی که امان نمی‌داد.

زن پرسید: «بچه‌هایی هم بودند که از دست رفتند؟»

پروین آهسته گفت: «بله.»

«مادری را یادتان هست که بچه‌اش به خاطر وبا بستری شده باشد؟»

پروین فکر کرد.

«نه. اسم‌ها بعد از این همه سال قاطی می‌شوند.»

زن اسم خودش را گفت.

پروین دوباره فکر کرد و سرش را تکان داد.

«نه. یادم نیست.»

زن از خانه بیرون آمد. تا آن روز تصور می‌کرد خاطره‌ی آن تابستان برای همه به همان اندازه روشن است که برای خودش.

حالا مطمئن نبود.

روز دهم، یکشنبه ۱۸ مرداد

پروین ولیانی شماره‌ی سیما موسوی را به او داده بود.

سیما آن سال کودک بیماری داشت.

وقتی زن علت مراجعه‌اش را توضیح داد، سیما گفت: «بله، بچه‌ام مریض شد. خیلی ترسیدم. ولی خوب شد و برگشت خانه.»

زن پرسید: «وبا بود؟»

سیما کمی فکر کرد.

«فکر کنم. آن موقع همه می‌گفتند وباست. دقیق یادم نیست.»

زن منتظر بود از ترس یا خاطره‌ای ماندگار حرف بزند.

اما سیما گفت: «بعد از آن زندگی ادامه پیدا کرد.»

«از تابستان نمی‌ترسید؟»

سیما خندید.

«نه. چرا باید بترسم؟»

زن چیزی نگفت.

دو مادر، یک تابستان و دو کودک بیمار.

اما چرا خاطره‌ی آن تابستان برای یکی به اضطرابی چندین ساله تبدیل شده بود و برای دیگری نه؟

روز یازدهم، دوشنبه ۱۹ مرداد

امروز دوباره نزد مهسا برادران رفت.

ماجرای سیما را تعریف کرد.

مهسا پرسید: «پس فکر می‌کنید چه چیزی باعث تفاوت شده؟»

«نمی‌دانم.»

مهسا کمی مکث کرد.

«شاید بهتر باشد فقط دنبال خود حادثه نباشیم.»

«پس دنبال چه باشم؟»

«ببینید بعد از حادثه چه اتفاقی برای خاطره‌ی آن افتاده.»

زن ساکت ماند.

مهسا پرسید: «چند بار این داستان را برای دیگران تعریف کرده‌اید؟»

«خیلی زیاد.»

«هر بار دقیقاً همان را تعریف کرده‌اید؟»

زن جواب نداد.

در راه برگشت به این فکر کرد که شاید چیزی که سال‌ها از آن تابستان تعریف کرده، فقط خاطره‌ی خودش نباشد.

روز دوازدهم، سه‌شنبه ۲۰ مرداد

امروز سراغ پسرش رفت.

پسر حالا بزرگسال بود.

وقتی درباره‌ی آن تابستان پرسید، خندید.

«مامان، من که یک سالم بوده. چیزی یادم نمیاد.»

«هیچ تصویری؟»

«نه. ولی داستانش رو چرا. از بچگی برام تعریف کردی.»

زن خواست بداند چه چیزهایی از آن تابستان به یاد دارد.

پسر شروع کرد به تعریف کردن.

بیماری، بیمارستان، گرمای شدید و ترس مادرش.

چند جزئیات را گفت که زن به یاد نمی‌آورد خودش برای او تعریف کرده باشد.

پرسید: «این‌ها را کی بهت گفتم؟»

پسر شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم. همیشه می‌گفتی.»

زن چیزی نگفت.

پسر خاطره‌ای از آن روز نداشت. آنچه داشت، روایتی بود که سال‌ها شنیده بود.

روز سیزدهم، چهارشنبه ۲۱ مرداد

امروز دفترچه‌ی درمان را پیدا کرد.

سال‌ها بود در میان وسایل قدیمی نگهش داشته بود.

صفحه‌ها زرد شده بودند.

تاریخ بستری شدن پسرش را پیدا کرد.

چند بار تاریخ را خواند.

مدت بستری کوتاه‌تر از چیزی بود که به یاد داشت.

در دفترچه هم نام بیماری به صراحت نوشته نشده بود. چند علامت پزشکی و دستور درمان ثبت شده بود.

زن دفترچه را بست.

سال‌ها تصور می‌کرد پسرش چندین روز در بیمارستان بستری بوده و وضعیتش تا مرز مرگ پیش رفته است.

اما دفترچه چنین چیزی را نشان نمی‌داد.

این اولین بار بود که یک سند قدیمی با بخشی از حافظه‌اش در تضاد قرار می‌گرفت.

روز چهاردهم، پنجشنبه ۲۲ مرداد

امروز تاریخ‌ها را دوباره کنار هم گذاشت.

چیزی با چیزی جور درنمی‌آمد.

سال‌ها مطمئن بود پسرش در اوج گرمای تابستان چندین روز در بیمارستان بستری بوده است. اما دفترچه مدت کوتاه‌تری را نشان می‌داد.

تاریخ یکی از اتفاق‌هایی را که همیشه تعریف می‌کرد نیز پیدا نکرد.

مدتی به دفترچه خیره ماند.

نه می‌توانست خاطره‌اش را انکار کند و نه می‌توانست نوشته‌های آن سال را نادیده بگیرد.

شاید حادثه همان‌طور که به یاد داشت اتفاق نیفتاده بود.

شاید اصل حادثه درست بود و جزئیات در سال‌های بعد تغییر کرده بودند.

یا شاید چیزی میان این دو وجود داشت که هنوز پیدایش نکرده بود.

در دفترش نوشت:

«من از یک حادثه می‌ترسم، اما هنوز نمی‌دانم خاطره‌ای که از آن دارم، چقدر به خود حادثه شبیه است.»

روز پانزدهم، شنبه ۲۴ مرداد

امروز همه‌ی گزارش‌ها را از روز اول خواند.

روز اول فقط می‌خواست بداند چرا با آمدن تابستان مضطرب می‌شود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

7 مرداد 1403

7 مرداد 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *