داستان کوتاه «خاطرات فضایی» از الهام حبیبی

 

روز اول: سه‌شنبه، هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۲

از وقتی روی زمینم، همه‌ش دارم بالا می‌آورم. سرم درد می‌کند. می‌خواهم دستم را فرو کنم توی حلقم تا تمام محتویات داشته و نداشته‌ی معده‌م بریزد بیرون. سما می‌گفت تلخم. راستم می‌گفت. بعضی وقت‌ها مثل الان که اعصابم به هم می‌ریزد، تلخ می‌شوم. مثلن می‌خواستم نوشته‌هام یادگاری شوند برایش اما حالا چی؟ هی بالا می‌آورم. هی. نکند ورقه‌ها بوی استفراغ بگیرند؟ بد می‌شود. دوست ندارم. دوست ندارم وقتی سما این‌ها را می‌خواند، نفهمد چه گفتم و چه کار برایش کردم. حالا که چند ماهی از رفتنش گذشته، حیف است آرزویش را برآورده نکنم. باز بالا…

روز دوم: چهارشنبه، نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۲

با هزاربدبختی استفراغم را پاک کردم. از آدم‌های توی ساحل پرسیدم «چی جوری می‌شه با لباس فضانوردی شنا کرد؟» ولی هیچکس نمی‌دانست. همه سرشان به کار خودشان بود و خبری از توضیح نبود. شاید کورند. شاید هم نمی‌فهمند. شاید. شاید هم نمی‌خواهند به یک هویج متحرک توضیح دهند.

روز سوم: پنجشنبه، بیستم اردیبهشت ۱۳۸۲

چپ‌چپ. همه‌شان چپ‌چپ نگاهم می‌کنند. صورتم کمی ریخته ولی سما می‌گفت اصلن سی‌و‌نه سالم بهم نمی‌آید. یعنی بیشتر می‌زند؟ شاید به خاطر لباس فضانوردی‌م است. وگرنه آن بالا داشتم برای خودم زندگی می‌کردم و هیچ‌کس این‌جوری نگاهم نمی‌کرد. آمدم اینجا که چی؟ برای سما. برای آرزویش. ای کاش ازش می‌پرسیدم، آرزو بود یا خواب؟ یادم رفت.

حالا سرگردانم میان ساحل و دریا. دو روز است چیزی نخوردم. فقط دنبال این آدم و آن آدم رفتم. یکی از این آدم‌ها گفت که مراد لنگری می‌تواند به سوالم جواب دهد. گفت باید تا شب منتظر بمانم چون یک ماهی می‌شود رفته دریا و حالا وقت برگشتنش است. توی همان کشتی استراحت می‌کند و می‌رود. می‌رود تا ماه یا سالی دیگر.

منتظر می‌مانم تا کشتی با پرچمی سفید و آبی با ماهی قرمز کوچکی رویش بیاید. نزدیک ساحل می‌شود و می‌توانم کشتی را ببینم. از بس سرپا ایستادم پاهام گزگز می‌کند. انگاری به اندازه‌ی کافی بالا نیاوردم که معده‌م باز به سوزش میفتد. مدام کار می‌کند. برعکس روده‌م که بیکار آن ته نشسته. از بالا بالا بیاورم بهتر است تا از پایین برینم. اگر برینم هیچ لباسی ندارم تا عوضش کنم. حالا باید بروم پیش مراد لنگری.

روز چهارم: جمعه، بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۲

قانع کردن مراد لنگری با هیکل نه‌چندان لاغرش از رفتن به ماه سخت‌تر بود. مدام کلاه بافتنی‌ش را می‌کشید روی سرش و رویش را برمی‌گرداند. فقط موافقت کرد تا سوار کشتی شوم. همه‌ش هم سرش را چپ و راست می‌کرد و دستش را به معنی «برو بابا» تکان می‌داد. لباسم را در می‌آورم و گوشه‌ی کشتی می‌نشینم. کونم که به زمین می‌خورد، احساس می‌کنم من نیستم. بهش دست می‌زنم تا ببینم واقعی‌م یا نه. واقعی‌م. اولش فکر کردم، با آدم اشتباهی حرف می‌زنم و زبانم هم بد شده که او فقط می‌گفت: «اخوی. لا لا.» خب من که فارسی حرف می‌زدم چرا همه‌ش عربی می‌گفت؟ بعد با ایما و اشاره گفتم: «البحر. البحر. می‌خواهم بدانم البحر چی جوری می‌روند؟ با این لباس می‌خواهم بروم شنا.» چرت گفتم. مزخرف. همه‌ش داد می‌زدم. با این عربی‌م افتضاح همه‌ش چرت گفتم. بعدش هم گفتم که می‌خواهم آرزوی سما را برآورده کنم اما از دریا چیزی نمی‌دانم. سرش را تکان داد. انگاری فهمید. پس چرا عربی حرف می‌زد؟

روز پنجم: شنبه، بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۲

بعد از آن روز فهمیدم، ادایش بود. فقط می‌خواست مرا اسکل کند که کرد. با اینکه گفته بود کمکم نمی‌کند اما باز بی‌خیال نشدم. بلخره راهی پیدا می‌کردم تا حرف بزند.

روز ششم: یکشنبه، بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۲

ازش درباره‌ی دریا پرسیدم اما اصلن به حرفم گوش نمی‌داد. تصمیم گرفتم توی صید ماهی کمکش کنم تا حداقل نگوید مفت آمدم و مفت خوردم. گره‌ها را باز کردم اما همه‌ش چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. فکر کردم می‌خواهد حرفی بزند اما فقط داشت با چشم‌هایش سوراخم می‌کرد. کسی هم توی کشتی نبود تا ازش بپرسم مراد لنگری همیشه این‌طوری بوده یا از وقتی من آمدم بدخلق شده؟ در هر صورت تصمیم به کمک گرفتم. وقتی تور ماهی‌گیری را رها کردم، صدایش را شنیدم که گفت: «من هیچ کمکی بهت نمی‌کنم. آوردمت توی کشتی تا تنها نباشی.» بهش گفتم: «یعنی هیچی از شنا کردن نمی‌دونی؟» جوابم را نداد. به جایش از کنارم رد شد. رفتم توی رخت‌خوابی که برایم انداخته بود. خودش زیر پله‌ها می‌خوابید. حالا مگر خوابم می‌برد؟ به جای خواب، خروار خروار فکر ریختن توی سرم. هی از این‌ور می‌رفتند آن‌ور ذهنم.

هنوز مراد لنگری نیامده بود بخوابد. می‌گفت چند ساعتی می‌ماند تا هوا روشن شود و طوفان بگذرد. کشتی تکانی خورد که از میان همه‌ی صداها توانستم صدای شکستن را تشخیص دهم. از خواب که خبری نبود. از جایم پاشدم و اطراف را نگاه کردم. قابی روی زمین افتاده بود. قاب را برداشتم که نگاهم به عکس افتاد. سرم را بلند کردم و به مراد لنگری که سکان کشتی را گرفته بود، نگاه کردم. برگشت و مرا دید. نتوانستم کاری کنم. فکر کردم هنوز توی فضام و یکی از سیم‌های اکسیژنم از کار افتاده و دربه‌در به دنبال هوام.

روز هفتم: دوشنبه، بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۲

نمی‌دانستم وقتی مراد لنگری قهر می‌کند، این‌طوری می‌شود. حتا دیگر چپ‌چپ هم‌ نگاهم نمی‌کرد. می‌خواستم از پسری که لباس چسبان و مشکی پوشیده بود، بپرسم اما اوقاتش تلخ بود. زهر کامل. نمی‌شد. این‌طوری سما فکر می‌کرد کاری نکردم و بدقول شدم. سطل پر از ماهی را برداشتم و شروع کردم به سیخ کردنشان و گذاشتن توی زغال‌ها. وقتی آماده شد، به سراغش رفتم. گوشه‌یی نشسته بود و داشت عکسی را نگاه می‌کرد. ماهی‌های سرخ‌شده را جلویش گذاشتم. وقتی شروع کرد به حرف زدن، فکر کردم اگر زمین نمی‌آمدم، او نمی‌خواست حرف بزند؟ اصلن کسی را داشت تا حرف بزند؟

-مثه تو دریا رو دوس داشت. بچه‌م که بود، می‌رف آب‌بازی. حواسم بهش بود. وقتی می‌خندید، قند تو دلم آب می‌شد.

سرم را تکان دادم که احساس کردم دارم بالا می‌آورم. دستم را گرفتم جلوی دهانم. زمین فقط معده‌م را بیشتر کار انداخت. کاش نبیند مرا.

-چن‌باری نزدیک بود موج دریا ببرتش که خداروشکر به خیر گذشت. یه وختایی‌م تنهایی می‌رفت ولی خب بازم خدا بهم رحم کرد.

کشتی تکانی خورد. نقطه‌ گذاشت آخر جمله‌ش و از جایش بلند شد. با بلند شدنش، خودم را به لبه‌ی کشتی رساندم تا بالا بیاورم. مراد لنگری حواسش نبود و وقتی مرا لبه‌ی کشتی دید، فریاد کشید: «بیا این‌ور.» من اما نمی‌خواستم. فقط توی دلم می‌گفتم، الان می‌آیم. الان. الان هم خیلی دیرتر از الان شد. با تکان شدیدی که کشتی خورد، افتادم توی دریا. تنم که زیر آب رفت، حالت تهوعم تمام شد. حالا ترس آمد جلویم. دهانم را بستم و فقط دست و پا زدم. اگر بمیرم، سما نوشته‌هام را از کجا بخواند؟ پس یادگاری‌م چه می‌شود؟ می‌دانم نیست اما خب می‌خواهم آرزویش را برآورده کنم. دارم توی دریا به چه چیزهایی فکر می‌کنم. دارم می‌میرم سما.

وقتی حلقه‌یی روی دریا افتاد، خودم را به بالا رساندم. توی حال خودم نبودم. لابد طنابی چیزی هم بود. وقتی روی آب قرار گرفتم، فهمیدم هنوز وقت دارم تا بنویسم. حالا فقط آب بالا می‌آورم. پدر معده‌م را درآوردم. فکرنکنم چیزی ازش مانده باشد. مراد لنگری دستش را گرفت زیر چانه‌م. نگاهش که کردم، فهمیدم حرف‌هایش توی چشم‌هایش است.
-چرا جلیقه تنت نکردی، هان؟ از دست تو. مُردم و زنده شدم.

روز هشتم: سه شنبه، بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۲

نمی‌توانم بخوابم. اصلن هم حوصله‌ی خودم را ندارم اما برای حوصله‌ی سما را چرا. کنار دست مراد لنگری می‌نشینم و نیمرخش را نگاه می‌کنم. بوی دریا می‌دهد. گاهی وقت‌ها هم بوی شنبلیله. صورتش همیشه چروک و دست‎‌هایش کدر است. زیر لب می‌گوید:
-اونم همیشه این‌جوری نیگا می‌کرد.

از گردنش گردنبندی را بیرون می‌آورد و نشانم می‌دهد. دو ماهی به شکلی دایره‌یی، آویزش را شکل داده بودند. بخش‌هایی از ماهی‌ها سیاه بودند اما بخش‌هایی هنوز نقره‌یی.

-همیشه تو گردنش بود.

کم حرف می‌زد. اما می‌دانستم کلی حرف دارد. من هم کلی حرف دارم. اما حالا نوبت مراد لنگری است تا حرف بزند و من گوش دهم.

روز دهم: پنجشنبه، بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۲

ار دیشب حالش خوب نیست. هر کاری می‌کنم، نمی‌توانم حالش را خوب کنم. مدام توی رخت‌خوابش می‌خوابد. می‌ترسم راه را گم کنیم. اما در همان حال‌و‌هوا می‌گوید که دریا راه را نشانش می‌دهد. دریا می‌گوید کجا برود. خیالم کمی راحت می‌شود. اما نگرانم. هنوز نگرانِ حال و نگاه بیش از حد خسته‌ش هستم. می‌ترسم اتفاقی برایش بیفتد و من کاری برایش نکرده باشم.

روز یازدهم: جمعه، بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۲

هنوز بی‌حال است. بالای سرش می‌ایستم. دستم را روی پیشانی‌ش می‌گذارم. داغی‌ش را فراموش می‌کنم و خطوطش مرا به خودش جلب می‌کند. چه‌قدر زمان توی چهره‌ش پنهان شده؟ چند تا دریا دیده؟ چندبار دیگر می‌تواند دریا را ببیند؟

روز دوازدهم: شنبه، بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۲

از عصری بهتر می‌شود. حالا می‌تواند روی پاهایش بایستد. اولین جمله‌یی که می‌گوید این است: «پیشم بود.» دستش را می‌فشارم. بغضش می‌ترکد و گریه می‌کند. نمی‌توانم نگاه کنم. در آغوشش می‌گیرم تا اشک‌هایش از چشمم پنهان شود. کمکش می‌کنم تا از رخت‌خواب بیرون بیاید. نمی‌گذارم سکان را در دست بگیرد. باران می‌آید. پتویی رویش می‌اندازم و کنارش می‌نشینم. لباس فضانوردی‌م را می‌بیند و می‌گوید: «چرا نارنجی؟» می‌گویم: «به خاطر اینکه اگه افتادیم توی دریا بتونن پیدامون کنن.» لباسم را در دست می‌گیرد. نوازشش می‌کند. می‌گوید: «دریا هر کی رو بگیره، پس نمی‌ده.» دستش هنوز روی لباس است. در حال‌و‌هوایی‌ست که نمی‌خواهم بیرونش بیاورم. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: «یعنی اگه لباس نارنجی تنش بود…» چه کار کنم؟ می‌فهمم و نمی‌فهمم. سما. سما. سما. اگر این‌جا بود چی کار می‌کرد؟ در آغوش می‌گرفت و می‌گذاشت حرف بزند.

روز سیزدهم: یکشنبه، سی‌م اردیبهشت ۱۳۸۲

حرف‌هایش تا به امروز ادامه داشت. خوابم می‌آمد اما نمی‌خواهم جمله‌هایش تمام شود. حیف بود سما. واقعن حیف بود حرف‌هایش را نزند. چه‌قدر حرف داشت. چه‌قدر جملاتش دست‌وپاشکسته بود و می‌خواست از همه چیز حرف بزند. لابه‌لای حرف‌هایش می‌گفت: «می‌دونی من خیلی ساله تو دریام.» بعدش هم ادامه‌ی حرفش را می‌زد. حالا نمی‌خواهم لباس فضانوردی بپوشم. نمی‌خواهم عکس فضایی بگیرم و برای تحقیقات علمی به سازمان بفرستم. بفرستم که چی؟ یکی بخواند و بگوید: «هان. فهمیدم کیهان چی جوری تشکیل شد.» یا اینکه «چه‌قدر نجوم پیچیده‌س.» و هیچی هم ازش نفهمد مرتیکه یالغوز که فقط می‌نشنید روی صندلی و هی منتظر است تا مطلبی بیاید و او فقط نطقش باز شود و چیزی بگوید. نظر بدهد که چه؟ حالا می‌خواهم کنار مراد لنگری باشم تا او فقط از دریا بگوید و گوش دهم. از لباسم خیلی خوشش آمد. شاید بعد از شنا کردن توی دریا بهش دادم.

روز هفدهم: پنجشنبه، سوم خرداد ۱۳۸۲

شنا می‌کنم. مجبور می‌شوم لباس فضانوردی را از تنم بیرون بیاورم. اما مدتی را با لباس شنا می‌کنم. زیر دریا می‌روم. کهکشانی که در سما می‌دیدم، زیر دریا می‌بینم. انگار سما کنارم نشسته. هر بار که دستم را توی دریا می‌برم، او دست دیگرم را بلند می‌کند. حالا خیلی کار دارم. باید بروم ساحل و یادداشت‌هایم را از اول بخوانم. می‌ترسم کم‌وکاستی داشته باشد و سما ناراحت شود. می‌ترسم از یادم برود. کلی کار دارم. می‌خواهم به اندازه‌ی چهار روز که ننوشتم، فقط بنویسم. بنویسم تا برسم به ساحل. شاید مردم باز نگاهم کنند. نگاهم کنند. خب نگاهم کنند. می‌گذارم نگاهم کنند. من مراد لنگری را پیدا کردم. من سما را پیدا کردم. من دریا را پیدا کردم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

19 آبان 1395

19 آبان 1395

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *