چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
بیمارستان بودم کنار خواهرم. سرطان دارد.
درست در روزهای شروع جنگ و آتشبازی در اسفند ماه در پیِ سرفههایی سخت، و مراجعه به چند پزشک، و بی نتیجه ماندنِ دارو و درمانها، در پیِ آزمایشهای بیشتر و اسکن ریه، متوجه تودهی کوچکی در ریه شدند و به تشخیص سرطان رسیدند. و بلافاصله در همان شرایط جنگی شیمیدرمانی شروع شد.
امروز قرار بود داستانی بنویسم برای دورهی داستان. اما بیماریِ خواهرم و نیاز به حضورم در کنار او، و نیز درگیریِ ذهنیم به موضوع بیماریش که گِرِیدِ بالایی هم دارد مانع از حضورم در کلاس و به طور کل فکر کردن به موضوع داستان شد.
حالا رسیدهام به اینجا. به آخرین لحظاتِ چهارشنبه. با تأسفی از نبودن در کلاس و با ذهنی انباشته از بوی دارو.
پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
از صبح وویس کلاس را گوش کردم. بخشهایی را یادداشت کردم. مثل وقتی که اگر توی کلاس بودم، بخشهای تمرین را انجام دادم. دوباره شنیدم.
هنوز به خواهرم فکر میکردم. عفونت وارد ریهاش شده. به سختی نفس میکشد. پول میگیرند و آنتیبیوتیک تزریق میکنند. پول میگیرند و سرم میزنند. پول میگیرند و جان میگیرند. هم جان او هم جان ما که هیچ کار برایش نمیتوانیم بکنیم.
راجع به چه چیزی داستان بنویسم. درباره چی تحقیق کنم.
روی مبل لم دادهام و قهوه مینوشم و به در و دیوار نگاه میکنم. و به گوشهی سقف زیر دریچهی کولر.
چهار سال پیش بود. کی فکر میکرد سوراخ، یک سوراخ کوچک در سقف، منتشر بشود و تمام سقف خانهی تازه بازسازی شده را به نابودی بکشاند. چند سال درگیرمان کند و به دادگاه و کلانتری و بازسازی مجددِ بینجامد. یک بی مبالاتی و خودخواهیِ همسایه که از عدم پذیرش، و قبول مسئولیت در تعمیر لولههای رادیاتورش شروع شد و چه مصیبتی و چه درگیری طولانی مدت و چه هزینهی بالایی روی دستمان گذاشت
و حالا یک زائده کوچک به اندازه یک عدس توی ریه. کی فکر میکند تا این حد یک آدم ۶۰ کیلویی را از پا بیندازد.
طاقت نمیآورم و دوباره بر میگردم بیمارستان. به سختی نفس میکشد. ساعتی هستم، کاری نمیتوانم بکنم. باید برگردم داستانم را بنویسم. راجع به چه چیز بنویسم.
جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵
نشستم پشت میز، قلم به دست میگیرم. چیزی به فکرم نمیرسد. خودم را پرت میکنم روی مبل، خیره میشوم. چشمم دوباره میافتد به سقف. گوشهی سقف نزدیک دریچه کولر. آه تازه خلاص شدهام. ا
هیچ چیز به فکرم نمیرسد.
روی تخت دراز میکشم.
خواب میبینم همهی بچههای کلاس آمدهاند خانه من. آقای شاهین کلانتری هم آمدهاند. من سرم درد میکند و ناراحتم. مثل بچه مدرسهای شده بودم که تکلیف انجام نداده باشد. سرم را گذاشته بودم روی میز.
دوستم گفت:« چی شده؟»
-سرم درد میکنه
پرسید:«چرا؟»
-به خاطر خواهرم. داستان هم ننوشتم.
گفت:«چای هم که دم نکردی.»
فکر میکردم پسرم دم کرده. دیدم پسرم کُت چرمی گلگلی پوشیده و دارد میرود بیرون. به پسرم گفتم توی این گرما کت چرمی پوشیدی؟
دوباره فکر کردم ولش کن، هرکاری دوست داره، و باز چشمم به گوشه سقف افتاد.
دوستم گفت:«همینهارو بنویس»
و بیدار شدم و نشستم به نوشتن.
چند دقیقه بیشتر تا کلاس نمانده.
شنبه ۱۰ مرداد ۴۰۵
اتفاقها دائم به هم گره میخورند و مرا از بیمارستانِ عرفان پرت میکنند به بیمارستانِ آراد و دکتر«ک» که آدمها را میز و صندلی میدید و نسخهی مرگِ همسرم را همان روزِ اول پیچید. و همهی درمانها، شیمی درمانی و رفت و آمدها کاری بیهوده بود. خودش از اول میدانست کاری نمیتواند بکند. عذابش داد. عذابمان داد.
دو ماه بیشتر طول نکشید. در این دوماه ۱۶ کیلو وزن کم کردم، از شدتِ نگرانی و سختیهای پروسهی درمان. همه فکر میکردند که من هم بیمارم. در این موارد کسانی که کنارِ بیمار هستند هم، به اندازهی بیمار رنج میکشند و گاه حتی بیشتر.
اصلن نمیخاهم این تجربه تکرار شود. خواهرم، نه، دیگر نه. طاقتش را ندارم.
سالها پیش، خیلی جوان بودم که خواهر دیگرم را هم از دست دادم. در تصادفی. اولین باری بود در زندگیام که از دست دادن را تجربه میکردم. جوان بودم و نگاهم به زندگی پُر از امید بود. دورمان هم شلوغ بود. و البته ترس باعث شد آن زمان ابراز نکردیم تلخی این از دست دادن را. و گمان نمیکردم سالهای بعد پُر باشد از تکرارِ تلخِ از دست دادنها. چهطور طاقت آوردیم.
خوب میشود. میدانم. حالِ خواهرم خوب میشود.
دارم آشپزی میکنم. ادویهها را اشتباهی ریختم. وسطِ این شلوغیِ ذهن و دلهرههای پیچدرپیچ، غذا درست کردن در گرمای بیبرقی هم حوصله میخواهد که امروز اصلن ندارم.
زنگ میزنم احوالش را بپرسم. جواب نمیدهد.
قهوه میخورم.
میلِ گریه دارم. گریه میکنم. گریه آرامم میکند.
نوشتن تنها راهیست که برایم مانده. مینویسم. روزها را و زندگی را. که طاقت بیاورم تا او هم طاقت بیاورد و بماند و بجنگد.
یکشنبه ۱۱ مرداد ۴۰۵
خیلی زود رفت. زودتر از آنچه که فکرش را بکنی.
عاشقِ هم بودیم. زندگی بدونِ هم، در هیچجای فکرمان نمیآمد. نویسنده بود. توی یکی از روزنامههای پر انتشاز هم کار میکرد. یک شب کنارِ هم داشتیم روزنامه را ورق میزدیم.
رسیدیم به صفخهی تسلیت. چشمم افتاد به عکسی. استادم بود قبلن و یکی از خواستگارهایم. نوشته بودند سکته کرده.
گفتم، خوب شد زنش. نشدم. اگرنه الان تنها شده بودم.
گفت:«خوب شد که زنِ من شدی» و بغلم کرد.
یک ماهِ بعد توی بیمارستان بودیم و دکتر زل زد توی چشممان و گفت« پیشرفتهست. باید از همین فردا شیمیدرمانی را شروع کنیم». و کردیم.
دوشنبه ۱۲ مرداد ۴۰۵
این روزها خیلی خستهام. بیش از آنکه بشود تصورش را کرد.
مینویسم، مینویسم، مینویسم.
نکند روزی نوشتن هم ترکم کند.
کاش روالِ دنیا رفتن نبود. همهچیز میرود. همهچیز تمام میشود. اما ما به رفتن عادت نمیکنیم.
همهچیز میرود.
به قول فروغ« تنها صداست که میماند ».
چطور چنین اندیشههای بلندی به ذهنِ فروغ میرسید؟
شاید چون عاشق بود. چطور آنقدر عاشق بود؟
همانطور که من عاشق بودم. همانطور که ما عاشق بودیم.
ساعت از ۱۲ ظهر گذشته. به خانه سروسامانی میدهم.
خواهرم را از بیمارستان به خانه آوردهاند. امروز به دیدنش میروم. غذا نمیخورد. هنوز ریهاش عفونت دارد. آنتیبیوتیک میگیرد و سرُم وصل است.
چی برایش ببرم.آب هویج خیلی خوب است. اگر بتواند بخورد.
سهشنبه ۱۳ مرداد۴۰۵
یکی از دوستانِ پسرم هم به این بیماری مبتلاست.
میگفت:« بیمارستانِ طالقانیِ تهران راه و شیوهی جدیدی برای درمانِ سرطانِ ریه پیدا کردهاند».
به خواهرم پیشنهاد کردم که بد نیست در این مورد تحقیق کنیم. و اگر صلاح بداند مراجعهای به این بیمارستان هم داشته باشد.
مسئلهی اصلی اینجاست که وقتی بیماری واردِ پروسهی درمان بایک پزشک یا یک بیمارستان میشود، ناچار است تا حصولِ نتیجه پیرو همان مسیر باشد، و اعتماد کند به پزشک و مسیر درمان. و پیشنهاد راههای دیگر بیشتر ایجاد تزلزل و بحران میکند. بعضی پیشنهادهای از سرِ خیرخواهی گاهی نتیجهی عکس میدهد.
میدانم که همسر و پسرش مراقبش هستند و هرکار که از دستشان. برآید دارند انجام میدهند.
من کارِ زیادی نمیتوانم بکنم جز،فکر کردن به او، دعا کردن، و گاه بودن در کنارش. اما مغزم یک لحظه آرام نمیگیرد.
دارم خورش بادمجان درست میکنم و به خورشهای خوشمزهی او فکر میکنم.
کلّی ادویه ریختم. اما بیمزه است.
این روزها همهی غذاها و طعمها برای خواهرم بدمزه و غیرقابل تحمل است.
با این پریشانیِ فکر، بیمزهگیِ غذا هم طبیعیست.
پسرم میگفت:«مامان، نمک مزهی غذا را آزاد میکند. کمی بیشتر نمک بریز»
راست میگفت. من خیلی دستم به نمک نمیرود. بعد از اینهمه سال آشپزی، نکتهی مهمی را از پسرم یاد گرفتم. زندگیِ مجردی مزایای خودش را دارد.
کمی نمک میریزم. کمی به اندازهی نصفِ قاشق چایخوری هم شکر،( این را هم از خواهرم آموختم) غوره هم میریزم. مزهاش در میآید. واقعاً خوشمزه است. کاش خواهرم میلِ خوردن داشت.
از صبح نطفهی شعری در مغزم جوانه زد. رشد کرد لابهلایِ همهی روزمرهگیهایِ تلخ و شیرین. تا من بلولم میانِ ازدحامِ پختن و تلفن و رفتن به بیمارستان، رویید و قد کشید و پا گرفت و آمد نشست روبهرویِ من. دوستش دارم.
نوشتن تنها چیزیست که سرِپا نگهم میدارد.
چهارشنبه ۱۴ مرداد ۴۰۵
امروز کتابی توی کتابخانهام پیدا کردم، که همان سالها خریده بودم. همان سال بیماریِ ناگهانیِ همسرم. همان سالِ شوم. در بارهی «کَنسر». هرگز نخواندمش. فرصت نشد که بخوانم. اگر هم خوانده بودم چیزی عوض نمیشد.
میخواستم بیماری را بشناسم و ببینم راه درمانش چیست؟ فکر بیهودهای بود و خواندنِ یک کتابِ علمی در آن شرایط هیچ کمکی نمیکرد و نخواندم. حالا هم به دردم نمیخورد.
کاش کتابی پیدا میکردم که به من بگوید چطور آرام بگیرم.
دفترم تنها چیزیست که آرامم میکند.
مینویسم تا آرام بگیرم.
پنجشنبه ۱۵ مرداد ۴۰۵
به دیدنش رفتم. تازه از بیمارستان برگشته. هر روز باید برود برای ادامهی پرتودرمانی. ده روزِ دیگر تا پایانِ دورهی پرتودرمانی مانده. هنوز عفونت هم سرِ جای خودش هست، با وجودِ روزی ۳ بار تزریقِ آنتی بیوتیک و سُرم و درمانهای دیگر.
لاغر بود و چابک با بدنی قوی. این یکماه که درگیرِ عفونت شده، خیلی تکیده و کمجان شده است و باید توی تخت باشد.
قبل از آن، حتی در دورهی شیمی درمانی، (به جز یکی دوروزِ بعد از تزریق)، و در ده روز اولِ پرتو درمانی، پرشور و امیدوار و فعال بود.
شیمیدرمانی که شروع شد، موهایش ریخت و همیشه با روسریِ کوچکی که از پشتِ سر گره میزد، بیموییاش را پنهان میکرد. روسریهای کوچک و رنگیِ خوشگل را با لباسهایش سِت میکرد و با خواهر دیگرم، سهتایی و گاه با برادرم میرفتیم کافهگردی و تفریح.
این ده روزی که عفونت او را از پا انداخته و درگیرِ تخت و بیمارستان شده من هم دیگر کافه نرفتهام. میل و حوصلهی هیچ چیز ندارم.
شیمیدرمانی که تمام شد، کمی موهایش درآمد.
گفت:« میخوام تا مدتی کوتاه نگه دارم»
همیشه به من اعتراض میکرد.
میگفت:«اه باز تو موهاتو کوتاه کردی. چرا اینقدر کوتاه میکنی؟»
میگفتم، دوست دارم.
فکر نمیکردم او هم روزی موهایش را کوتاه کند.
جمعه ۱۶ مرداد ۴۰۵
روز تعطیل بود. در سمپوزیسیومِ نویسندگی بودم. همهچیز در تعادل بود. نور، سایه، سبزیِ درخشانِ برگها در آفتاب. رنگها، لباسها، آدمها، همدلی، مهربانی، نوشتنهای صمیمانه و بداهه. چای و دود و لبخند و موسیقی.
حالِ همه خوب بود.
کاش خواهرم اینجا بود.
بعد از جلسه به دیدنش رفتم و چه به موقع رسیدم. پژمرده و افسرده آمده بود و نشسته بود توی حیاطشان. با وجودِ بیرمقی، گلها را آب داده بود و منتظرم بود.
بغلش کردم. مثلِ جانم. گریه کردیم. آخ لعنت به این بیماریِ شیطانی.
چند کیلو وزن کم کرده. میلی به غذا ندارد. داروها ذائقه را بد طعم میکند.
رفتیم و نشستیم و گپ زدیم و خوردیم، به رسمِ روزهایی که شنگول و سرِحال میرفتیم کافه. دلم لک زده برایِ شنگولیاش و برای کافه رفتنهای باهم. کمی میوه و غذا خورد. حالش بهتر شد. به بهبودش امید و ایمان دارم. اما در رنجم از رنجَش.
دیرگاه برگشتم. آسمانِ ذهنم پُر بود از ستارههای رنگارنگِ واژهها.
یکدنیا حرف و یکدنیا حسهای غریب.