«تُف تو این شانس.»
زیرِ تخت، روی میز، بالای کمد. خانه را چپورو کرد و نیافتَش. پنبه دود شده بود هوا.
ده دقیقه به نُه مانده بود. اگر دیر میرسید خانمِ «مغزینه» دهانش را... یعنی استخدام بیاستخدام.
رفت طبقهی بالا. کمد را پاشید بیرون. هنوز تکهیی پنبهی سفید داشت. رنگ… رنگ… رنگ قرمز را کجا گذاشته بود؟
«هووووووف.»
سطل رنگ روی طاقچه بود. آوردش پایین. پنبه را چپاند تویَش و درآورد. یک، دو، سه فوت محکم. خیسیاش گرفته شد. دستِ رنگیاش را مالید به فرش. رفت جلوی آینه. پنبهی سرخ را درست در حفرهی کنار سرش جاساز کرد. بد نبود.
پلهها را دوتایکی کرد. رفت سر میز. درِ ظرف را برداشت. کمی روغن بهش اضافه کرد. ماشینی بوق زد. تاکسی بود. قفلِ قلبی در را انداخت و پرید تو ماشین.
پنج خیابان بعد، جلوی «مدرسهی مهاجران» ایستاد.
جای پنبه را سفت کرد و پیاده شد. راهروی اول، در سمتِ چپ، اتاق مدیر بود.
«تَق، تَق.»
رفت تو. خانم «مغزینه» بفرما زد.
-نام و اطلاعات لطفن.
-قلبک. سه ماهه مهاجرت کردم مغزِستان.
-علت؟
عرقِ دستش را مالید به میز.
-برای کار.
-تخصصتون؟
-نقاشی.
-از قوانین ما مطلعاید؟
-خیر.
-باید از احساسات و مفاهیم انتزاعی دوری کنید و فقط روی طبیعتِ بیجان متمرکز باشید.
-چرا آخه؟
-والدینِ مغزستان به هیچ عنوان عواطف رو قبول نمیکنن.
-ولی این مدرسه برای مهاجرانه.
-این قانون اینجاست خانوم. یا میپذیرید یا شهر ما رو ترک میکنید. جایی به شما کار نمیدن.
قلبک چند باری دستش را چنگ زد. ناخن روی صندلی کشید. بلاخره بلند شد و رفت سمت در.
در، زرد بود. رنگ موردعلاقهی «قلبین».
دستش را مشت کرد. سر چرخاند.
«قبوله.»
فرم تعهد را امضا کرد. قرار شد از فردا کارش را بیآغازد.
برگشت خانه. پخشِ تخت شد. چشمش افتاد به میز. ماسک زد. درِ ظرف را برداشت. پنج تا سیگار دیگر خالی کرد توش. چند برگ تازهی توتون، یک بسته نمک، یک لیوان روغن هستهی پالم. هم زد. درش را گذاشت.
«دوب… دودوب… دوووووب.»
زد تو سرِ ساعت.
مسواک، چای کمرنگ، جایگذاری پنبه، برداشتن کیف، چککردن ظرف، بوقِ تاکسی.
راس ساعت ۸ جلوی مدرسه.
راهروی دوم، درِ اول، کلاسِ هنر.
یک جفت کلیهی دوقلو، رودهی کوچک، چشم راست، کبد، گوش چپ، دندان عقل، مثانه. بچههای کلاسش بودند.
تمرین اول: «کشیدنِ درخت»
تمرین دوم: «کشیدنِ لیوان»
تمرین سوم…
درِ کلاس را بست. پردهها را کشید.
«کشیدنِ تنهایی»
بچهعضوها به هم نگاه کردند.
قلبک رفت پای تخته. چند دندان در حال بازی کشید، یک دندان گوشهی زمین. پاک کرد.
دو چشم در حال چای خوردن کشید، یک چشم پشت درخت، خیره به آنها. پاک کرد.
دو روده سر کلاس درس کشید، یک روده پشتِ پنجره. پاک نکرد.
«حالا نوبت شماست.»
بچهها با مدادرنگی و کاغذ سروکله میزدند.
وقتِ کلاس خیلی وقت پیش تمام شده بود.
«تَقتَق، تَقتَق.»
خانم «مغزینه» بود.
بیهوا خودش را پرت کرد وسط کلاس.
«مگه شما ساعت ندارید؟»
مثانه، پس داد روی زمین. چشم راست، شروع کرد به نبض زدن. دندان عقل، آمد جلو.
«تقصیرِ ما بود خانوم. نقاشیمون طول کشید… ببخشید.»
مغزینه نگاهی به تابلو، نگاهی به برگهها کرد. شیارهای پیشانیاش درهم رفت. رو به دندان عقل پرسید:
-موضوع نقاشیتون چی بود؟
-خودمون… خونوادهمون… دوستامون… همین.
-زودتر تمومش کنید.
عینکش را برداشت و از کلاس رفت بیرون.
رودهی کوچک گرهاش را باز کرد. گوش چپ، مداد سبز را از خودش بیرون کشید. دوباره همه رفتند تو دلِ نقاشی.
قلبک، زل زده بود به دَندی (همان دندان عقل). اولین بار که کسی ازش حمایت میکرد. به جز «قلبا» البته. وقتی ماهِ پیش لیست را بهش داد، بیمعطلی گفت: «گیرشون میارم».
امروز چندشنبه بود؟
امروز با قلبا قرار داشت.
«بچهها جمع کنید. بقیهش باشه واسه فردا.»
بدوبدو زد بیرون. کیفش ماند روی میز. دَندی دوید دنبالش و نرسید. کیف را برداشت تا فردا بهش بدهد.
«همینجاست. نگهدار… نگهدار دیگه.»
قلبا جلوی درِ خانه منتظرش بود. پریدند بغل هم و ماچی و موچی. پنبهاش افتاد زمین. فوری بَرش داشت و در خانه را باز کرد.
-بیا تو. چایی میخوری؟ شیرینی برات بیارم؟
-معلوم هست چه غلطی میکنی؟
-دوباره شروع نکن لطفن.
-باشه، بیا اینم سفارشت. فعلن.
قلبک، جلوی در ایستاد.
-وایسا… کجا؟
-حوصلهی دیوونهبازیاتو ندارم دیگه. الان برا چی اومدی این جهنمدَره؟ از صبح تا حالا کجا بودی؟ این موادو واسه چی میخوای؟
-جای دیگهیی داشتم واسه رفتن؟
-میتونستی وایسی از خودت دفاع کنی.
-مگه کسی گوش میداد؟ همه این زخمو میدیدن فقط.
-خب میرفتیم سراغ قلبین و…
-دیگه اسمشو نیار، هیچوقت.
قلبک را زد کنار و رفت بیرون.
«دوب… دودوب… دوووووب.»
ساعت را پرت کرد زمین. شکست. مسواک نزده، چای نخورده، پنبه را جاساز کرد. نگاهی به ظرف انداخت. موادی که قلبا آورده بود را دیشب اضافه کرده بود. دنبال کیفش گشت. نبود. یادِ دیروز افتاد. تویِ کلاس، سرِ میز.
بوقِ تاکسی.
سوار شد. هنوز ۷ و نیم نشده بود، رسید مدرسه. پا تند کرد و رفت راهروی دوم. درِ کلاس را که باز کرد، دندی نشسته بود، کیف در بغل.
-هوووف. ممنون که نگهش داشتی برام.
-خانوم… اونهمه تنباکو…
-کیف منو گشتی؟
-نه، بوشو حس کردم خانوم. شنیدم واسه قلب ضرر داره. خودتون…
-واسه من نیس.
-پس واسه کیه خانوم؟
-از اینکه کیفمو نگه داشتی ممنونم. برو بشین الان کلاس شروع میشه.
بچهها یکییکی آمدند.
تمرین اول: «کشیدن کوه»
تمرین دوم: «کشیدن میز»
تمرین سوم…
مثانه، درِ کلاس را بست. کلیهی چپ، پردهها را کشید. قلبک زل زد به دندی.
تمرین سوم: «کشیدن احترام، احترام به حریم شخصی»
قفلِ خانه را باز کرد. کفشها را پرت کرد یکوَری.
دست کرد تو کیف. تنباکوها را به ظرف اضافه کرد. کاغذش را چک کرد. آماده بود، تقریبن. اصلِ کاری را کم داشت. نصف حقوقش بس بود برای تمام کردن معجون. باید تقاضای مساعده میکرد.
«تَق، تَق.»
یادش نمیآمد آدرس اینجا را به کسی داده باشد. یعنی قلبا بود؟
لایِ در را باز کرد.
«سلام خانوم.»
دندی بود. در را بست. ناخنش را گازگازی کرد.
«تَق، تَق، تَق، تَق.»
در را تا ته باز کرد.
-چی میخوای؟
-کمک. خیلی درد دارم.
-مگه من دکترم؟
-نه، ولی تنباکو دارین. دکتر گفت واسه درد خوبه.
-دیگه ندارم. استفادهش کردم.
-ولی شما گفتین واسه خودتون نیس.
-وای وای، دروغ گفتم.
-حالا میشه بیام تو خانوم. حالم خوب نیس.
قلبک از جلوی در کنار رفت. یک صندلی کنار آشپزخانه گذاشت.
«بشین، برات خمیردندون میارم.»
قلبک، رفت تو اتاق. دندی، رفت سر میز. درِ ظرف را برداشت. کاغذِ کنارش را دید زد. تا صدای پا شنید، برگشت سرِ صندلی.
-از بس که شیرینی میخوری.
-تنباکوها واسه معجونِ قلبکُش بود؟
قلبک یک نگاه به دندی، یک نگاه به ظرفِ درباز انداخت.
-برو بیرون.
-ولی خانوم این معجون…
-گفتم برو بیرون.
-آخه خیلی خطرناکه.
قلبک در را باز کرد.
-همین الان برو.
-میخواین خودتونو بکُشین؟
قلبک چشمهایش را بست و همانجا نشست. دندی آمد کنارش.
«چیشده خانوم؟»
قلبک زد زیر گریه. دندی خواست اشکهایش را پاک کند، دستش خورد به پنبه.
«این چیه خانوم؟»
قلبک، پنبه را درآورد و پرت کرد آنطرف. انگار سوالهایش را نمیشنید. دندی، آرام در را باز کرد.
«ما دوسِتون داریم خانوم. بیسوراخ یا باسوراخ.»
آفتاب که از پنجره آمد تو، چشمهایش را باز کرد. کنار در خوابش بُرده بود. ساعت ۶ و نیم بود. پنبه را گذاشت. در را باز کرد و پیاده راه افتاد. ساعت ۹ رسید مدرسه. به راهروی دوم نرسیده بود که خانم مغزینه جلویش را گرفت. بیهیچ حرفی پنبه را کشید بیرون و گذاشت کفِ دستِ قلبک. بعد هم به خروجی اشاره کرد.
«شما اخراجید.»
قلبک، پوستِ لبکَنان، گفت:
«به نقاشیهای دیروز بچهها نمره ندادم. چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه.»
منطقی بود. مغزینه ابرویی بالا انداخت و قبول کرد.
پنبهاش را گذاشت. رفت راهروی دوم، درِ اول، برای بار آخر.
نقاشیها را دید. نمره داد. خداحافظی کرد. دمِ در، برگشت سمت دندی.
«بعد از کلاس بیا خونهی من. کارِت دارم.»
از مدرسه زد بیرون.
سرِ ظهر، دندی از راه رسید.
نیازی به «تَق، تَق» نبود. قلبک روی پلهی جلوی در منتظرش بود.
-خیلیام زرنگ نیستی بچه. همون دیروز که گفتی… گفتی دوستون داریم، فهمیدم الکی میگی.
-من الکی نگفتم خانوم.
قلبک بلند شد.
-پس چرا امروز راز منو به مدیرتون گفتی؟
-من چیزی نگفتم خانوم.
-به جز من و تو کی خبر داشت؟
-من نمیدونم خانوم.
قلبک چند قدمی دور شد. یکهو برگشت.
-میخوای خودتو بهم ثابت کنی؟
-معلومه خانوم.
-برام پول جور کن… اندازهی نصف حقوق این ماهم.
-من که پول ندارم خانوم.
-از بابات بگیر، یا از مامانت، چهمیدونم.
-بگم اینهمه پولو واسه چی میخوام خانوم؟
قلبک دوباره نشست روی پله.
-خیلی خب، میتونی دستهکلید مغزینه رو برام بیاری؟
-یعنی…
-آره یعنی تو کلیدو یواشکی میدی به من، منم سهممو برمیدارم.
-ولی این دزدیه خانوم.
قلبک کوبید تو پیشانی خودش.
-یا این کارو میکنی یا… دیگه نمیخوام ببینمت.
دندی دوید و دور شد.
قلبک برگشت تو. نشست سرِ میز. روبهروی معجونِ نیمساختهاش.
حالا نه کاری داشت، نه پولی. شاید تو یک شهر دیگر، جای دیگر، میتوانست کاری کند.
رفت طبقهی بالا. چمدانش را باز کرد. هرچی تو اتاق بود، چپاند توش. دو دستی بغلش کرد. از پلهها پایین آمد. گذاشتش کنار تخت. رفت بخوابد تا فردا.
«تَق، تَق.»
چشم باز کرد. هوا تاریک بود هنوز. دستش را به میز گرفت و بلند شد. در را باز کرد. دندی بود، کلید به دست. کلیدها را قاپید از دستش.
-وای مرسی بچهجون. ثابت کردی چقدر دوسم داری.
-ما فکر میکردیم خانوم معلم خوبی هستین خانوم. ولی الان دیگه… دوستون نداریم خانوم.
قبل از اینکه حرفی بزند، دندی فرار کرد. نمیخواست احساساتی شود. سریع در را بست و راه افتاد. نزدیک ۳ صبح، رسید جلوی مدرسه. درِ اصلی، راهروی اول، درِ اتاق مدیر. رفت تو. صندوقی روی میز بود. بازش کرد. برگههای امتحانی را دید. درش را بست. رفت سراغ کمد. قفل بود. دست کشید بالای آن. «چِخ، چِخ.»
کلید بود. بازش کرد. برگهها و پوشهها را ریخت بیرون. آخرین طبقه، آخرین پوشه. صفرها برایش چشمک زدند.
چک اول را برداشت. دو برابر حقوقش بود. دومی، خیلی بالاتر از اولی.
سومی، خود جنس بود.
وسایل را گذاشت سر جاش. کمد را دوباره مرتب کرد.
«واقعن میخوای این کارو بکنی؟»
سر چرخاند. قلبا پشت سرش بود.
-اونروز معجونو سر میزت دیدم. بعدم تعقیبت کردم. فک کردم اگه لوت بدم بیخیال میشی، نشدی. قلبک واقعن اومدی دزدی؟
-آره، چون پول میخوام.
-واسه کشتنِ قلبین؟
قلبک خندید.
-من این معجونو واسه ۲۰۰ نفر میخوام. یکیشون قلبینه. ولی بقیه هم باید تقاص دربهدری منو پس بدن. یادت رفته چهجوری گالری نقاشیم سوتوکور شد؟ نگاها و حرفاشونو یادت رفته واقعن؟
-منم تو این ۲۰۰ نفر حساب کردی؟
قلبک، سرش را به چپ و راست تکان داد.
قلبا گفت:
-اون موقع که کلید اینجا رو از مغزینه کِش رفتم و دادم به دندی، میخواستم ببینم تا کجا پیش میری. ولی الان دیگه کاری باهات ندارم.
-کجااا؟ تو مثلن تنها رفیقَمیا.
-نیستم.
رفت.
قلبک ماند، چک به دست. درها را بست و از مدرسه زد بیرون.
رسید خانه. نشست روی صندلی. چک را گذاشت کنار معجون. فردا میتوانست کاملش کند.
فکرش درگیر بود:
معجونو تو چاه آب بریزم بهتره یا تو چشمه؟
«چیکار کردی که قلبین ولت کرد؟»
حیف اینهمه پول نیس؟ همین الانشم این معجون زجرکُششون میکنه.
«دوستون نداریم خانوم.»
«تو آبروی خونواده رو بردی.»
«دیگه رفیقت نیستم.»
سرش را محکم بین دو دستش گرفت. نفسنفس میزد. پاشنهی پایش را تندتند میکوبید زمین. دستش را برد سمت ظرف. آوردش جلوتر. لبش را چسباند بهش. بوی افتضاحی داشت. یک قُلپ خورد. تلخ بود و شور. دل و رودهاش به هم خورد. سرش را چرخاند. دهانش را باز کرد. تا میتوانست استفراغ کرد. نشست روی زمین. کمرش را تکیه داد به میز.
نفسش بالا نمیآمد. رفت طرف پنجره. بازش کرد. خرمگسی پرید تو.
«ویزز، ویزز، ویییییییییز.»
دستش را تکان داد تو هوا. خرمگس ساکت نشد. چشمهایش را باز کرد. هوا روشن شده بود. دست گرفت به دیوار. بلند شد. خودش را کشاند طبقهی بالا. بوم و سهپایهاش را برداشت. رفت بیرون. شروع کرد به کشیدن. هر چی میدید، کشید. چند تا بومی که داشت را پُر کرد، بعد هم پاره.
رفت تو. کتری آبجوش را گذاشت. چای را زد بر بدن و راه افتاد. با آخرین پساندازش، چند تا بوم خرید، در اندازههای مختلف. رنگ هم که داشت. سعی کرد هر چه آزارش میداد را بکشد. از حفرهی سرش شروع کرد. کشید. چسباند به دیوار خانه. کشید. چسباند به دیوار خانه. کشید. چسباند.
چند هفتهی بعد، مردم برای کنجکاوی دورش جمع شدند. قلبِ سوراخی که کل خانه و زمین اطراف را با تابلو پوشانده، برایشان جالب بود. ولی قلبک اصلن آنها را نمیدید. آنقدر غرق نقاشی بود که دندی مجبور شد داد بزند.
«گفتم شاگرد خصوصی نمیخواین خانوم؟»
برگشت.
دندی اشاره کرد به پشت سرش. کلیههای دوقلو، رودهی کوچک، چشم راست، کبد، گوش چپ و مثانه. جمعشان جمع بود، خانم معلمشان کم.
با زور و خواهش و اصرار و تهدید، باز هم شاگردش شدند. در زمینِ کنار خانهاش.
تمرین امروز: «کشیدنِ عشق»
بچهعضوها دوباره زل زدند به هم. رفت سراغ بوم. خودش را کشید. با همان حفرهی کنار سرش.
«حالا نوبت شماست.»
کبد، رنگ قرمز را فشار داد. پاشید تو گوش چپ. گوش چپ، دست رنگیاش را مالید بهش.
قلبک، زل زده بود به پنجرهی خانه. از پشت پنجره، میز و معجون نیمهکارهاش را میدید.
«خانووووم، اینا منو سبز کردن. من از سبز بدم میاااااد.»
قلبک تازه اومد تو باغ. رنگ زرد را برداشت و پاشید به مثانه.
«حالا زرد شدی. خیلیام خوشگله.»
کلاس که تمام شد، هیچکدام دیگر رنگِ خودشان نبودند.
18 پاسخ
خیلی ممنون که خوندید و کامنتهای قشنگ برام گذاشتید دوستان. کلی انرژی گرفتم.🙏😍
زهرا جان داستانو خوندم. خب بامزه و گیرا بود اولش. ولی اونجا که در کلاس باز شد شُکه شدم. خیلی هیجان انگیز بود. خیلی قشنگ و خلاقانه. و چقدر دقیق و زیبا حس و حال شکست عشقی و گذر از اون رو نشون دادین. خلاصه که خیلی کیف کردم و امیدوارم بیشتر ازتون بخونم
درود زهرای عزیز
داستان بسیار خلاقانه ای بود.
دوسش داشتم.
خدا قوت☺️🌲🌿
انگار وارد هیومنپارک شدم. ۱۰ ساله شدم و از خیابونای تن و ازدحام اعضا میگذرم و…
جسارت شما در خلق قصهای متفاوت دلچسب بود. آفرین دوستم
سلام زهرا جان
داستانت طنز و ایدهی جذابی داشت. تصور اینکه اعضاء بدن سرکلاس نقاشی باشن، عالی بود.
عضوبچهها اصطلاح خلاقانهایه.
بهت تبریک میگم
از اینکه وقتی وارد داستان میشم توی شهری غیرعادی باشم، لذت میبرم مثل داستان شما. تدریس به اعضای بدن و تقابل تدریس انتزاعی مدرسی که خودش قلبه با یک حفره هم نقطه جالبی بود. از داستان لذت بردم.
اول از همه از استاد تشکر میکنم برای همرسانی داستان.🙏😍
بعد هم از همهی دوستانی که خوندن و لطف کردن کامنتهای قشنگ گذاشتن.🙏🌸
در پاسخ به خانم کاشانکی عزیز: نظرتون کاملن درسته و هدف من فقط نوشتن یه داستان فانتزی و رویاگونه بود که هم برای بچهها و هم بزرگترها جذاب باشه. و چون این اولین داستان کوتاهی بود که در زمینه بزرگسال نوشتم، نتونستم خیلی به هدف نزدیک بشم. امیدوارم تو تجربههای بعدی بتونم بهتر کار کنم.
و در پاسخ به سحر فرهادی عزیزم: متاسفم که متن نتونست به سوالهات پاسخ بده و این قطعن ضعف داستان رو میرسونه که من سعی در برطرف کردنش دارم. ماجرایی که بین قلبک و قلبین اتفاق افتاده بود به عمد تو داستان گفته نشد اما به نظرم این حس رو میرسوند که یه شکست عاطفی در کار بوده و اون حفره استعاره از یه زخم یا شکاف بود که قلبک رو آزار میداد.
مشکل قلبک با بقیه هم قضاوت نادرستی بود که ازش داشتن. یه جورایی اون رو مقصر و گناهکار میدونستن برای این حفره.
و اما داستان کجا میگذشت؟ توی بعضی جاها از مهاجرت و رفتن به شهر دیگه صحبت شده بود و اسم شهری که داستان توش روایت میشد، مغزستان بود که به نظرم مفهوم شهر مغزها رو منتقل میکرد. مدرسه هم که برای مهاجران یعنی سایر اعضای بدن بود. قلبک هم قاعدتن از شهر قلبها اومده بود.
دربارهی منطق شخصیت دندی هم حق با شماست. من میخواستم کودکی رو معرفی کنم که به واسطهی دندان عقل بودنش، اطلاعات و رفتاری شبیه بزرگترها داره توی کلاس و خب اینطور که مشخصه موفق نشدم.
خانم لالهی فاضلی عزیز هم که سنگ تموم گذاشتن. خیلی ممنونم به خاطر نکات قوت و ضعفی که یادآور شدین.
ممنون از همگی.
زهرا جان فضای جالبی ساختی. خسته نباشی. فقط من چند تا سوال برام بیجواب موندند یا شاید من دریافتش نکردم. مثلا چه اتفاقی افتاده بود که حفرهی قلبی بوجود اومده بود و داستان ناراحتیش از قلبین و بقیه چی بود؟
اینجا بدن بود؟ قلبا و قلبی هر دو قلبن و توی یک بدن هستن؟
یکم درک منطقش برام سخت بود. یا منطق شخصیت دندی معلوم نبود کودکه یا بزرگه!
عالی بود خانم کردوالی. خیلی خلاقانه بود. کلی لذت بردم.🌹✌🏻
از اولش جذب داستانتون شدم و میخواستم بدونم آخرش چی میشه. جملهبندیها هم خیلی قشنگ بودن و گسترش داستان جالب بود.
درود خانم کردوانی جان
داستان خلاقانه و فانتزی شما را دوست دارم.
برای من مثل دیدن کارتون بود.
موفق باشید و قلمتان سبز و بدرخشید✨️🌹❤️🩹
زهرای عزیز،
قصهی شما هم از منظر ایده و هم پرداخت بسیار خلاقانه است و بسیار هم موجز بیان شده است که از نقاط قوت مهم به شمار میرود.
ایدهی خلاقانهی شما سبب ایجاد موقعیت طنزآمیز هم شده است که بسیار دلنشین است.
این قصه در حالت موجزتر و با تصویرسازی میتواند تبدیل به قصهی جذابی برای کودکان و نوجوانان شود که هم مفاهیم انتزاعی را برای آنها بازتر کند و هم در مورد بدن حرف بزند. این قصه کشش و گیرایی بارها خواندن و ایجاد نسخههای مختلف را برای این گروههای سنی دارد و حتی میتواند تبدیل به انیمیشن شود. نوشتن قصهای جذاب برای کودکان و نوجوانان کار دشواری است که ایده و بیان شما به خوبی از عهدهی آن برآمده. (شاید اصلن هدف خود شما هم همین بوده است. من متاسفانه توضیحات استاد را در مورد قصهی شما به طور کامل نشنیدم. )
تنها ایراد چنین قصهای این است که در گروههای سنی بالاتر احتمال برگشت به آن کم است و معمولن یک بار خوانده میشود چون مضمون خاصی به یک بزرگسال ارائه نمیدهد.
موفق باشید.
چقدر شما توانمندین زهرا جان.چقدر خلاقانه بود و دوستداشتنی.
چقدر اسمهایی که به کار بردی و همچنین کل داستان برای من تازگی داشت. خیلی خلاقانه است. خیلی با خواندن داستان آموختم.
داستان جالبی بود خانم کردوالی. نامگذاریها و فضای متفاوت داستان باعث جذابتر شدن داستان شده بود.
سلام زهرا جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:9/ رسایی و درستی بیان:8/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
1- شروع داستان با جملات کوتاه، جذابیت بیشتری به داستان داده بود 2- نوآوری جالبی برای بیان فحش در نظرگرفته بودی، اینکه نیمهکاره رها کنیش:«دهانش را…» 3- جانبخشی به اعضاءِ بدن و واکنشهای متناسب با عملکردشون جالب توجه بود:«مثانه پس داد، چشم نبض زد، دندان جلو آمد.»
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- پاشید بیرون 2- بیآغازد 2- پا تند کرد.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
زهرا جان داستانت خیلی قشنگ و جذاب بود. استفاده از نامآواها خیلی دوسداشتنی بودن.🥰
زهرا جان وقتی که ایدهت رو خوندم فکر نمیکردم بتونی انقدر قشنگ بسطش بدی.
حتی ذهن واقعگرای من هم چایی زدن قلبک رو تونست تصور کنه و این یعنی تونستی خیلی قشنگ تصویرسازی کنی.
تمام داستانت پر از خلاقیت بود مخصوصاً اسامی شخصیتها😍
نویسا باشی و خلاق بمونی💖