داستان کوتاه «مرگِ آبیِ آسمان» از ستایش آریان

دست‌هایم را بالا می‌برم. منتظر آهنگ بعدی‌ام. معین می‌گوید به افتخار من، می‌خواهد طناز را بخواند. از شوق جیغ می‌کشم و از جا می‌پرم. هههههیع، نفس عمیــق، یک، دو، سه…
خواب بود. از پذیرایی صدای معین می‌آید: «طناز من ای ناز من ای ناز…» به مضحک بودن خوابم می‌خندم. اگر برای امیر تعریف کنم که با صدای آهنگش چه خوابی دیده‌ام، تا مدت‌ها دستم می‌اندازد. دستانم را به تشک تکیه و خودم را کمی به جلو هل می‌دهم. عفونتی در مفصل‌هایم به من پوزخند می‌زند. تلاش دیگری می‌کنم. نتیجه همان است. پشت گوش و زیربغل‌هایم داغ می‌شوند. ناچار امیر را صدا می‌کنم. تا بیاید، طبق دستور پزشک، چند باری انگشت‌هایم را باز و بسته می‌کنم که مفاصلم نرم شوند. صدای آهنگ قطع و در باز می‌شود. نگاهم به انگشت‌هایم است.
«می‌بینی امیر؟ بدون تو حتی از تخت هم نمی‌تونم بلند بشم، حداقل تا یک ساعت بعد از بیدار شدن.»
دستش روی شانه‌ام می‌نشیند، خودم را آماده حرف‌های از سر دلسوزی‌اش می‌کنم که صدای غریبه‌ای می‌گوید: «مامان!»
چیزی در وجودم می‌جوشد، تنم گر می‌گیرد و نرم می‌شود تا سرم با ضرب به بالا پرتاب شود و ببینمش، آن غریبه‌ی زیبا را. درست وسط خانه‌ام، توی اتاق خواب!
بدنم سوزن سوزن و ترس در وجودم تزریق می‌شود. مفاصلم از همان ترس می‌نوشند و خشکی را فراموش می‌کنند. حالا می‌توانم در حرکتی بعید، با جستی ناگهانی، شیاد روبه‌رویم را هول بدهم و فرار کنم. مثلاً تا کلانتری یا هرجایی…
زل می‌زنم به صورتش، دست‌هایم را آرام بالا می‌آورم. «چشمانش محزون‌ترین‌ چشم‌های عالمند» این فکری‌ست که در لحظه‌‌ای که باید دستانم را به سینه‌اش بکوبم و‌ فرار کنم، تمام مغزم را تسخیر کرده. سرم را چندبار تکان می‌دهم، دستانم را با سرعت به او می‌کوبم و او برخلاف قدِ بلند و سینه‌ی ستبرش با ناله‌ای دردناک بر زمین می‌افتد. به سمت در می‌روم، دستگیره را چند بار بالا و پایین می‌کنم، باز نمی‌شود. پوست گونه‌ام از درون داغ شده و از بیرون یخ می‌زند. تند به سمتش برمی‌گردم، دستانم را به دیوار پشتم می‌چسبانم. بلند شده اما رویش به من نیست. شانه‌هایش تکان می‌خورد. «تو کی هستی؟» بر‌می‌گردد و من باز هم به زیبایی‌اش فکر می‌کنم. چشمان و گونه‌هایش خیس‌اند. حالا می‌فهمم که چقدر شبیه به امیر است. موهای سیاه، چشم‌های عسلی، صورتی استخوانی و قد بلند. قلبم می‌خواهد سازش کند اما مغزم یادآوری می‌کند که او امیر نیست و تنها به او شبیه است. پرسشم را با جیغ تکرار می‌کنم و او بلافاصله فریاد می‌کشد: «پسرت.» حرفش به خنده‌ام نمی‌آورد و حتی نمی‌ترساندم. فقط به من می‌گوید که شاید امیر فهمیده، شاید رازم را فهمیده و دارد عذابم می‌دهد. امیر را صدا می‌زنم و بارها می‌گویم غلط کرده‌ام و پشیمانم، اما خبری از او نمی‌شود. به غریبه التماس می‌کنم در را باز کند. شانه‌هایش افتاده‌تر می‌شوند. انگار از من ناراحت است، این را از کدورت چشم‌هایش می‌فهمم. اما ممکن است همه‌ی این‌ها نقشه باشد. شاید دزد است، شاید… از تجمع شایدهای توی سرم به تیک‌تاک ساعت پناه می‌برم، تمرکز می‌کنم تا بتوانم فرار کنم. غریبه به سمتم می‌آید و تا بخواهم بترسم در را باز می‌کند و می‌گوید: «برو. تو هیچ‌وقت مارو نخواستی…» لحظه‌ای می‌گویم شاید مرا با مادر خودش اشتباه گرفته اما ترس بر مهرِ مادری، که هرگز نبوده‌ام غلبه می‌کند و می‌روم. تا پایان راه‌رو می‌دَوم. صدای همهمه می‌آید. انگار کسانی در پذیرایی‌اند. پایم که به آن‌جا باز می‌شود، جماعتی بی‌نهایت را می‌بینم که هیچ‌کدام را نمی‌شناسم. جشن گرفته‌اند، کیک تولد روی میز است و عکس من کنارش توی ذوق می‌زند. روی کیک نوشته‌اند: «تولدت مبارک، مامان طناز»
خانه و چشم‌هایی که خیره‌ به من‌اند دور سرم می‌چرخند. صورتم را کج می‌کنم و یک سیلی محکم به خودم می‌زنم تا اگر خوابم بیدار شوم. فایده ندارد.
چشمانم در پی امیر می‌دوند و زمین می‌خورند و سرپا می‌شوند و دوباره می‌دوند. هیچکس را نمی‌شناسم. مدام تنه‌ام به آدم‌ها می‌خورد و آن‌ها نگاهی تاسف برانگیز و مغموم به من می‌اندازند و سپس رهایم می‌کنند. هال، آشپزخانه، سرویس، این اتاق، آن اتاق، به هرکجا که می‌روم غریبه‌های محزون تصرفش کرده‌اند.
یک، دو، سه، ده، صد، هزار، ده هزار.‌.. خسته شده‌ام، تمام نمی‌شوند. خانه‌ام کیپ تا کیپ از غریبه‌هایی پر شده که فقط نگاهی اندوهگین دارند و دیگر هیچ. به سمت در خروجی می‌روم، باز نمی‌شود، به صورتم چنگ می‌زنم و فحششان می‌دهم. التماس می‌کنم رهایم کنند. آن‌ها فقط اشک می‌ریزند و می‌خواهند آرام باشم. هزارباره صورت‌های‌شان را نگاه می‌کنم تا شاید آشنایی بیابم و از این وضعیت نجات پیدا کنم. ماهیچه‌‌های چشمانم درد می‌کنند. صورت‌ها را دانه‌دانه چک‌ می‌کنم تا می‌رسم به آن چهره، دختری جوان، که عکسش روی کنسول کنار دیوار است، عکس جوانی مادربزرگم. تقویم روی میز، خرداد ۱۴۰۰ را نشان می‌دهد. من در زمان سفر نکرده‌ام. به آن‌ها هم نمی‌آید از هفتاد سال پیش آمده‌ باشند. دختری که سیبِ از وسط نصف شده با جوانی مادربزرگم است هم غریبه است. اگر مادربزگم بود باید نشانی از گذشته را با خودش به همراه داشته باشد. «تو کی هستی؟» لبخند نرمی می‌زند. «نوه‌ی شما» نوه‌ی من؟ کسی که گمان می‌کنم جوانی مادربزرگم است، ادعا می‌کند من مادربزرگش هستم؟ این‌جا، در این‌خانه‌ی نفرین شده، دارم مشاعرم را از دست می‌دهم. به دنبال غریبه‌ای که توی اتاقم بود می‌گردم، پشت میز نشسته و به کیک نگاه می‌کند.
«بذار برم.»
«همیشه آرزوی تولد داشتم، چرا نذاشتی بابا برام تولد بگیره؟»
دیوانه‌اند، همه‌شان دیوانه‌اند. می‌پرسم کدام پدر، کدام تولد، می‌پرسم و کیک را چنگ می‌زنم و درحالی که جنون بر تنم حاکم است به دیوار می‌کوبمش و این مساوی می‌شود با شکستن هزاران بغض در آنی. آن‌قدر زیادند که انگار دارد باران می‌بارد. اشک‌ها‌شان دریا می‌شوند و می‌خروشند. آن‌ها اشک می‌ریزند و آب مدام بالا می‌آید. التماس می‌کنم تمامش کنند. لااقل حرف بزنند و بگویند از جانم چه می‌خواهند. هیچکس پاسخم را نمی‌دهد. به سمت در می‌روم و دوباره تلاش می‌کنم بازش کنم. آب از پاهایم بالا آمده. گلویم از تعدد جیغ‌هایی که می‌کشم زخم شده. روی کمرم احساس خیسی می‌کنم‌. به زودی در خانه‌ای که سال‌ها مأمنم بود غرق می‌شوم. این پایان من است؟ صدای کلیدی که در قفل می‌چرخد پاسخ نفی به سوالم می‌دهد. در باز و امیر داخل می‌شود. به آغوشش می‌کشم. آب از در خانه پیش‌تر نمی‌رود. با این‌ حال به عقب هولش می‌دهم تا از خانه خارج شویم. «چرا هول می‌دی طناز، چی شده؟» همین؟ پاسخش به این وضع همین است؟ می‌گویم باید فرار کنیم. از او می‌خواهم نجاتم دهد. امیر اما خونسرد است. یک قدم از او فاصله می‌گیرم. هم‌دست‌شان است؟ از من می‌خواهد آرام باشم. می‌گوید کسی در خانه نیست. من التماس می‌کنم و امیر مدام می‌گوید که دارم خواب می‌بینم یا هذیان می‌گویم. می‌گوید دیوانه شده‌ام. حرف‌هایم را فریاد می‌کشم و آب که به سینه‌ام می‌رسد صبر امیر هم سر می‌رسد. «بس کن طناز. دروغ‌هاتو بس کن. هیچ آبی این‌جا وجود نداره، تو حتی هیچ‌وقت مریض نبودی. هیچ عفونتی توی مفصل‌هات نیست.» حرفش را با برگه‌ی آزمایشم که به سمتم پرت می‌کند اثبات می‌کند. کاغذهایش روی آب شناورند. من بیمارم، نیستم؟ اگر نیستم چرا صبح‌ها نمی‌توانم بدنم را تکان بدهم؟ چرا بدنم همیشه درد می‌کند؟
«من بیمارم امیر، این‌که پزشک تایید نکرده نمی‌تونه درد منو انکار کنه. از کجا معلوم جواب اینا درسته؟ خیلیا الان صندلی می‌خرن پزشک می‌شن. اینم از هموناست.»
«تمومش کن طناز، از نظر تو همه متهمن. یکی صندلی خریده پزشک شده، مامانم بدجنس بود که می‌گفت لیاقت مادر شدن نداری، مادرت مادری بلد نبود که عاقت کرد. چند نفر دیگه رو می‌خوای متهم کنی تا خودت تبرئه بشی؟» تا حالا مرا این‌گونه نگاه نکرده بود. چشم‌هایش لبریز از خالی‌ست. انگار دوست داشتنش ته کشیده. دوست داشتن من هم ته کشیده. سال‌ها پیش، واگرنه چه کسی با معشوقش چنین کاری می‌کند؟ من بیمارم؟ صدایی در پس ذهن، آزارم می‌دهد: «طناز این کار برای دوتامون دردسر می‌شه، بیخیال اون شرکت و ارث و میراث شو، امیر بفهمه دق می‌کنه.» آب به دهانم رسیده. «قرار نیست ازش پنهون کنیم، با رضایت امیر انجامش می‌دم. اینطوری برای تو هم دردسر نمی‌شه چون رضایت شوهرمو دارم.» دیگر چه گفته بودم آن شب؟ گفته بودم برایم از همکار‌هایش آزمایش‌هایی ساختگی از کسی با بیماریی که مادر بودن برایش سم است جعل کند. من بیمارم بودم؟ نبودم، نیستم، دروغ گفتم که به کهنه‌ی بچه شستن نیفتم، دروغم را خودم باور کردم، حتی مفاصلم بیشتر از من باور کردند. خواستم به همه‌چیز برسم و به هیچ چیز نرسیدم. برمی‌گردم. غریبه‌ها هنوز هم غمگین‌اند.
نمی‌دانم این آب چرا فقط مرا غرق می‌کند. امیر و غریبه‌ها در امانند و من دارم می‌میرم. امیر سرزنشم می‌کند و من به فکر فرارم. خودم را از دست این دیوانه‌ها نجات می‌دهم. من دروغ گفته‌ام ولی حالا بیمارم، نمی‌گذارم بازنده باشم. از این‌جا فرار می‌کنم و همه‌چیز تمام و بیماری‌ام درمان می‌شود، با پدرم آشتی می‌کنم و دوباره سهامم در شرکت را پس می‌گیرم. رویای آن زن موفق را به واقعیت پیوند می‌زنم.
به سمت غریبه‌ها می‌روم. دهانم را به زور به بالای آب می‌رسانم. یقه‌ی پسر را می‌گیرم و فریاد می‌کشم: «بهم بگو کی هستی؟»
«پسرت، همونی که توی شکمت کشتیش، وقتی که برای زندگی بهت وصل بود»
سرم می‌لرزد.
«اینا کین؟»
«بچه‌های منن، اینا نسل منن، کسایی که تو همراه من کشتیشون، تو قاتل همه‌ی مایی»
سرم تندتر از پیش می‌لرزد. می‌چرخم، به هر سو که نگاه می‌کنم چشم‌های خیسِ محزون مرا می‌بینند. منتظر منند. نمی‌توانم حرف بزنم. امیر دارد چیزی می‌گوید که نمی‌شنوم. حالا فقط صدای تپش قلبی در سرم اکو می شود. شکمم بالا آمده و با یأس به مانیتور نگاه می‌کنم. جنین توی شکمم پسرکی‌ست که آرزوی امیر است و عامل بدبختی من. اگر به دنیا بیاید از دور رقابت‌های تاج و تخت بابا خارج می‌شوم. باز برمی‌گردیم به دوره‌ی دختر را چه به این کارها. باز سرم بی‌کلاه می‌ماند و همه‌چیز به برادرهایم می‌رسد. بابا بداند باردارم، باید قید همه‌چیز را بزنم. چاره‌ای ندارم.
چاره ای نداشتم. میان خودم و او، خودم را انتخاب کردم. من زن بودم و زاینده، فکر می‌کردم می‌شود بعدا باز هم بچه‌دار شویم. چمیدانستم نمی‌شود.
به سمت اتاقی با در آبی آسمانی می‌روم. غریبه‌ها به دنبالم می‌آیند. دلم برای اتاقش تنگ شده. همه‌چیز آبی آسمانی‌ست. زیر آب دست و پا می‌زنم و خودم را به تخت خواب و کمد و اسباب بازی‌ها می‌رسانم. به همه‌چیز دست می‌کشم. لباس‌ها، شیشه‌شیر‌ها، ماشین کنترلی‌ها، سالیوان و مایکی که من اصرار کرده بودم بخریم. برای طبیعی جلوه دادن، برای آن‌که نشان دهم من هم بهشت را زیر پاهایم دارم. امیر همان وقتی که فهمید بچه پسر است توی سه روز این‌جا را آماده کرد. می‌گفت دوست ندارد بوی نو بودن وسایل، ریه‌ی بچه‌ را تحریک کند. او بهترین پدر دنیا و من بدترین مادر دنیا بودم. می‌خواستم بهترین و موفق‌ترین زن باشم نه صرفاً مادر. بهشت را زیر پاهایم نمی‌خواستم، می‌خواستم خودم بهشت را بسازم. به هیچ چیز نرسیدم. نه تاج و تخت بابا، نه کودکم و نه به بهشت. همه‌چیزم را باختم. من امیر را فریب دادم تا با رضایت خودش پسرمان را توی شکمم چرخ کنند. کاملا قانونی هزاران جوان رشید را درون خودم کشتم و نسلی از نسل آدم را نابود کردم. به دنبال پسر می‌گردم، میان جمعیت پیدایش می‌کنم. دستش را می‌گیرم و می‌خواهم به آغوشش بکشم، امتناع می‌کند. دهانم را باز می‌کنم و صدایش می‌کنم، با همان نامی که امیر صدایش می‌کرد، آبیِ آسمان. آب توی دهانم می‌رود. نفس می‌کشم تا باز هم صدایش کنم. آب می‌پرد توی ریه‌ام و نفس‌هایم تمام می‌شوند. امیر را می‌بینم که به سمتم می‌آید، با آخرین توانم رو به پسرم می گویم
«ببخشید.»
و آب را می‌بینم که به آرامی فرومی‌کشد و محو می‌شود. پسرم و آن‌ هزاره‌ی آدم‌ها با آب می‌روند. سنگینی آبی که مملو از گناهانم بود می‌رود و انگار مفاصلم بعد از بیست سال برای اولین بار سبک‌ و راحت‌اند. امیر چیز‌هایی می‌گوید که نمی‌شنوم، چند بار محکم توی صورتم می‌کوبد. تمام تنه‌ام از شوک ضرباتش بالا می‌آید و با شدت گناهانم را بالا می‌آورم. مایعی بدشکل و بدرنگ از دهانم خارج می‌شود. حالا صدای امیر را می‌شنوم‌. دارد عذر می‌خواهد که حقیقت را به رویم آورده. دست روی بازویم می‌کشم، لباس‌هایم خیس‌اند و گناهانم پابرجا، با این همه احساس می‌کنم حالا کمی مادرم‌، و صاحب قطعه‌ای -به اندازه‌ی یک ببخشید- در بهشت.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

22 اردیبهشت 1402

22 اردیبهشت 1402

18 مرداد 1402

18 مرداد 1402

17 خرداد 1403

17 خرداد 1403

20 پاسخ

  1. ستایش جان. جمله‌هات رو نخوندم. نوشیدم. بعضی جمله‌ها را با ولع، بعضی‌ها رو مزه‌مزه کردم. به نظر منِ کمترین، شاهکار بود. مگه تعریف شاهکار چیزی جز اینه. خیلی لذت بردم، خیلی. و دلم می‌خاد بازم بارها و بارها بخونمش🥲😍

  2. درود بر ستایش عزیز
    داستان زیبایی بود، از خوندنش لذت بردم😊🌲🌿

  3. ما هم توی این کابوس غرق شدیم. قصه‌ی غصه‌داری بود. تا حالا به سقط اینطوری نگاه نکرده بودم و برام تکان‌دهنده بود.
    خیلی خوب از پسش براومدی
    نویسا بمونی ستایش عزیز🥰

  4. خدا قوت دوست کوشای ما. دعدعه‌ای رو مطرح کردین که این روزا جوونا باهاش درگیرن. بین ذات مادرانه‌ی یک زن و آنجه اجتماع ازشون توقع داره در جنگند. داستان شما رو خوندم و لذت بردم.

  5. حس و حال خوابگونه و مفاهیم عمیق و انسانی‌اش رو خیلی دوست داشتم. موفق باشید🌹

  6. ستایش جان لذت بردم. توی رویاش قصه‌ش رو هم برامون گفت و مخاطب رو هم گول نزد که عهههه همش رویا یا هذیان بود فقط. از اول می‌دونستیم توی رویاشیم و کنجکاو بودم لای همین هذیان‌هاش بفهمم چی شده؟ داستانش چی بوده؟

    1. خداروشکر عزیز من. خوش‌حالم که اینو از شما می‌شنوم، باعث افتخاره💚🌱

  7. ستایش عزیز،

    فضاسازی کابوسی که شخصیت با آن دست‌به‌گریبان است به خوبی اجرا شده است و ما خودمان را در همان فضای کابوس‌وار می‌بینیم و می‌توانیم حس و حال شخصیت را در آن موقعیت هولناک درک کنیم.

    راه‌حلی که شخصیت برای رسیدن به هدفش انتخاب کرده است که در ابتدا راهکاری بی‌دردسر می‌نماید اما در ادامه منجر به توهم بیمار‌بودن و سپس از دست‌دادن تمام آنچه برایش کوشیده بود می‌شود مسیری است که موفق می‌شود فقدان و پشیمانی و ناامیدی شخصیت را باورپذیر کند حتی اگر ما با نگرش‌های او موافق نباشیم. اما بار گناهانی که در پایان قصه به آن اشاره می‌شود چندان راضی‌کننده نیست. در واقع شعارزدگی در بخش‌هایی که از زاویه‌ی نگاه بچه‌ی به‌دنیا‌نیامده بیان می‌شوند گریبان قصه را می‌گیرد و یک جور تحمیل نگاه کلیشه‌ای جامعه و یا تحمیل جهان‌بینی نویسنده است که شاید با کمی تغییرات در پایان‌بندی بتوان به قصه جان مضاعفی بخشید.

    قلم شما از توانایی تصویرسازی و شخصیت‌پردازی خوبی برخوردار است که بی‌شک می‌تواند منجر به خلق قصه‌هایی گیرا و پرکشش شود.

    موفق باشید.

    1. خیلی متشکرم از لطف شما که وقت گذاشتین و برام نوشتین عزیز من💚🌱 اینو بر اساس خواب یکی از دوستان مادرم نوشتم و بله نگرش‌های بسیار متفاوتی نسبت به موضوعی که نوشتم هست. فرمایش شما هم متین و قابل احترامه💚

  8. جالب بود عذاب وجدان یک مادر که بچه‌اش را سقط کرده عالی به تصویر کشیدی.

  9. چه داستان دل‌انگیزی خانم آریان. بسیار لطیف و زیبا و شاعرانه. چه قلم خوبی. لذت بردم از خواندنش. بسیار تأثیرگذار بود.
    توصیف لحظات از خود بیخود شدن یا شکلی از جنون یا توهم، خیلی رسا بود.

  10. سلام ستایش جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان:8/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
    1- یک شروع پرانرژی و خاطره‌انگیز داشتیم 2- جان‌بخشی به عفونت، ایده‌ی جالب و نویی بود 3- این جمله توصیفِ تصویریِ باورپذیری از خواب داشت:«چشمانم می‌دوند، زمین می‌خورند و سر‌پا می‌شوند» 4- عبارت لطیفی بود:«نشانی از گذشته» 5- بیان خواسته‌های یک زن بدون تعارف رو دوست داشتم 6- چقدر دارک نوشته بودی:«چرخ کنند» خیلی لذت بردم.

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- دستش می‌نشیند 2- فحششان 3- بهت وصل بود.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

    1. سلام عزیز من. چقدر خوش‌حالم کردین بابت ذکر اون مواردی که ارتباط برقرار نکردین و نمره‌هایی که دادین💚 تشکر فراوان🌱💚🫂

  11. چقدر پر از حس زیبای مادرانه. من مادرم و این حس از داستان، مثل آب بر من جاری شد. فضاسازی خوب و بجا بود. آینده ات پر قلم.

    1. چقدر خوش‌حالم که اینو از زبان یه مادر می‌شنوم. متشکرم از لطف شما و آرزوی خوبتون💚🌱🫂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *