داستان کوتاه «چهارده پنج و شش» از مبینا مهدی‌زاده

بخش اول
پرونده زیر دستش بوی دردسر می‌داد، نمی‌دانست چطور آن را بدون خواندن جزئیات قبول کرده بود؛ حالا اما هر خطش مثل مشت توی سرش می‌خورد.

پرونده‌ی سرقت از کارگاه موسیقی
شاکی پرونده: انوش مهتمنی
متهم: ایاز باجدی
اتهام: ربودن مموری حاوی پروژه‌های موسیقی

نام ایاز مثل یک میخ زنگ زده در گلویش گیر کرد. این پرونده او را در مقابل پسرعمه‌ای قرار می‌داد که خاطرات نوجوانی‌اش را پررنگ می‌کرد. آخرین تصویری که به یاد می‌آورد نه یک مجرم بلکه نوجوانی بود لاغر، با صدایی که از نصف خواننده‌های حرفه‌ای بهتر بود و تنی که به سمت اعتیاد کشیده شد. کسی که پس از طرد شدن از خانواده‌اش دیگر او را ندیده بود و حتی خودش هم نپرسیده بود چه بر سرش آمده. او فقط یک سایه‌ی رانده شده بود که کم‌کم رد پایش از حافظه‌ی خانواده محو شد. اما حالا این پرونده، پس از موسیقی، نقطه‌ی اتصال مجددی میان آن‌ها بود.
ولی هر چقدر بیشتر فکر می‌کرد مطمئن‌تر می‌شد که باید قبل از قبول کردن این پرونده‌ی نحس، نامه‌ی استعفایش را تحویل می‌داد تا حالا روی صندلی‌های شرکت ننشسته باشد و مستاصل پوست اطراف ناخونش را بکند.
فقط اگر صبح کمی زودتر از خواب بیدار شده بود یا دیشب تا دم‌دمای صبح ننوشیده بود الان انقدر درمانده و ناامید نبود.
صبح را به یاد می‌آورد که چطور این پرونده در آغوشش افتاد؛
“با سرفه از خواب پرید، دنیا در نگاهش کش می‌آمد و انگار تصویر اتاق روی موجی از الکل بود. چشمانش دو دو می‌زد و به دنبال ساعت دیواری می‌گشت. همین که ساعت را دید هر چه خورده بود از سرش پرید و به سرعت از تخت بلند شد. تندتند کت و شلوار قهوه‌ایش را پوشید، کیفش را در دست گرفت و سریع به سمت قرص‌های ضد خماری رفت اما ناگهان فشار مثانه‌اش یادآوری کرد که باید سری به اتاقک دستشویی بزند.
پس از آن دوان‌دوان تلفن و ساعتش را در دست گرفت و راهی شرکت شد.

نفس‌نفس‌زنان دکمه‌ی آسانسور را می‌فشرد و زیرلبی به خودش ناسزا می‌گفت که چطور توانسته انقدر بنوشد؟ و در همین حین سعی می‌کرد پاسخ سلام و صبح بخیر همکارانش را بدهد.
وقتی به اتاقش رسید افکار استعفا و چگونه نوشتن نامه‌ی استعفایش در سرش شکل گرفت و از این سمت به آن سمت دوید. واقعا نمی‌دانست چه کند؟ اصلا چه کاری درست است که انجام دهد؟
صدای تق‌تق در او را به خود آورد، گلویی صاف کرد و گفت:«بفرمایید!»
صدای برخورد پاشنه‌ی کفش‌های واکس خورده با زمین سکوت اتاق را تکه‌تکه می‌کرد. مرد زیر چشمی سر تا پایش را بررسی کرد و لب گشود:«رئیس خیلی ازت شاکیه! چطور به جلسه امروزت نرسیدی؟»
خدای من! به کل جلسه‌ی امروز با موکل جدیدش را فراموش کرده بود! همان پرونده‌ای که براساس پیوندی که با خودش بسته بود، قرار بود آخرین پرونده‌اش در این شرکت حقوقی باشد. کلافه دستی به موهای آشفته‌اش کشید و گفت:«متاسفم! یه مشکلی برام پیش اومده بود که نتونستم خودم رو زودتر برسونم. موکلم هنوز منتظرن؟»
مرد پوزخندی زد:«منتظر؟ می‌دونی چقدر گذشته؟ خودم رفتم سر جلسه و پرونده رو برات قبول کردم. به نظر سخت و پیچیده نمی‌اومد. یه فلشی تو یه کارگاه موسیقی دزدیده شده. همین.»
سری تکان دادم و گفتم:«ممنون، جبران می‌کنم.» و بلند شدم و پرونده را از دستش گرفتم که…”

صدای پرت شدن خودکار از دستش، او را به خود می‌آورد. آه، ای کاش می‌توانست هدفون کنار دستش را روی گوش بگذارد و انقدر به موسیقی گوش دهد که از پرده‌ی گوش‌هایش خون بیاید و تمام صفحات پرونده از خون خیس شوند و دیگر خطوطش قابل خواندن نباشند ولی باید از موکلش دفاع می‌کرد، باید تمام تلاشش را می‌کرد تا مثل دفعات قبل حکم را ببرد. از این شغل بیزار بود. از اینکه باید از موکلش دفاع می‌کرد حتی اگر گناهکار، قاتل یا شیطان مِجسَم¹ بود. وظیفه‌اش همیشه این بود که پرونده‌ها را برنده شود حتی اگر این پیروزی تلخ‌تر از شکست بود!
پرونده‌ی نحس با جمله‌ای شروع می‌شد که گویی حکم نهایی پرونده‌ است اما در سطرهای ابتدایی:
«متهم با برداشت غیرقانونی از آثار هنرجویان کارگاه موسیقی، قصد داشته این فایل‌ها را به نام خود منتشر کرده و مسیر موفقیت سایرین را تخریب کند.»
در همان نگاه اول، همه‌چیز زننده، ساده و سرراست بود:
یک هنرمند ناموفق، یک کارگاه خلاق، حسادت، تخریب، سرقت هنری و مدرک فیزیکی.
فلش را بین انگشتانش چرخاند. چیزی رویش نبود؛ نه برچسب، نه اسم. فقط کمی خط‌وخش. به گفته‌ی شاکی این یک کپی ناقص از آن مموری بود که اصل آن در دست متهم پنهان بود.
مموری کوچک‌تر از آن بود که بتواند این همه سروصدا درست کند، یک وسیلهٔ معمولی و سبک که حالا قرار بود سنگینی وزن یک اتهام جدی را به دوش بکشد. می‌دانست در دنیای شهرت و موسیقی تنها یک کلمه کافی‌ست تا یک نفر را از نقطه‌ی اوج خودش به پایین‌تر از حتی نقطه شروعش برساند. در واقع کلمه‌ای می‌توانست شخصی را از بالای ابرها به زیر دریا بکشاند. به همین دلیل دلش فریاد می‌زد تا به ساز فروشی آن طرف خیابان برود و لابه‌لای گیتار، جازها و تنبک‌ها دفن شود نه میان پرونده‌های منحوس و تاریک. تمام خاطراتش با ایاز جلوی چشمش رژه می‌رفت از همان زمان که با هم بر سر ماشین کنترلی دعوا کردند تا زمانی که با یک هندزفری مشترک به آهنگ‌های خواننده موردعلاقشان گوش می‌سپاردند و یا حتی زمان‌هایی که به زمین بسکتبال می‌رفتند و مسابقه می‌دادند. رقصیدن صفحات جلوی چشمش، بر اثر وزش باد او را از دنیای خاطرات بیرون می‌کشد. انگار که این برگه‌ها اصرار داشتند با هر تکان حقیقت را بر صورتش بکوبانند.
با بی‌میلی پرونده را ورق زد و در فکر فرو رفت. آیا ایاز واقعا همان چیزی بود که این کلمات فریاد می‌زدند؟ این فکر مثل سم کوچکی در رگ‌هایش می‌دوید و او را به سمت کاوش بیشتر در اعماق این پرونده تیره و تار سوق می‌داد.

پی‌نوشت:
¹شیطان مجسم: شیطانی که انگار به شکل واقعی و قابل دیدن در آمده

بخش دوم
بار دیگر سرش را به بالش کوبید و باز هم به سقف خیره شد. چه سقف حوصله سربری! حتی تَرَک هم نداشت.
غلتی زد و نگاهش را به دیوار دوخت؛ کاغذ دیواری یکدست سفید بدون هیچ طرح و نقشی…
باز هم خسته و با بدن درد کلافه کننده‌اش تنها بود. اما صداهایی که می‌شنید تنهایی‌اش را می‌شکست. صدایی از کنار تخت به گوش می‌رسید؛ صدایی مانند صدای برخورد قطرات آب با زمین. یا نه! مانند جان دادن مگسی برای زندگی بیشتر. سرش را کمی خم کرد اما هیچ چیز ندید، خودش را به بی‌خیالی زد ولی آن صدا به طور مکرر تکرار می‌شد. کمی با دقت‌تر نگاه کرد و باز هم هیچ.
دوباره روی تخت غلتی زد، سعی کرد به چیزی فکر نکند اما… صدای تیک‌تاک ساعت بود؟!
امکان نداشت، آخر همه ساعت‌ها از کار افتاده بودند، دقیقا روی دوازده و شانزده دقیقه باتری‌شان خوابیده بود.
زمان دیگر اینجا معنا نداشت، همه چیز متوقف شده بود، اما فقط در این خانه. بیرون از این خانه چرخ گردون هنوز هم می‌چرخید.
شاید این هم صدای چرخ گردون بیرون از دیوارها بود که گوش‌هایش را آزار می‌داد.
عصبی از این صدای اذیت کننده، کنترل کولر گازی را برداشت و آن را روشن کرد.
حالا بهتر شد، فقط صدای کولر و بادی خنک.
همانطور که کنترل را سرجایش برمی‌گرداند، صدای دیگری مهمان خانه شد.
نگاهی به اسمی که روی صفحه موبایل خودنمایی می‌کرد، انداخت و بی‌خیالانه جواب داد:«هی مرد! بسته‌هات تموم نشده؟ همیشه بسته‌ها رو تو سه روز تموم می‌کردی، دفعه قبل که یه بسته رو ده روز طولش دادی، گفتم نکنه جیبت خالی شده سلطون! ولی این سری از دوازده روز هم گذشته، اگه بخوای می‌تونم بهت قرضی هم بد…»
کلافه از پرحرفی مردِ پشت خط گفت:«نه دیگه نمی‌خوام…فعلا!»
⁃ نمی‌خوای؟ جدی جدی داری ترک می‌کنی مشتی؟
⁃ شایدم یکی بهتر پیدا کردم!
عصبی، دندان‌قروچه‌ای کرد و ادامه داد:«تا خودم زنگ نزدم نمی‌خوام اسمت رو گوشیم بیوفته!» و بی‌اهمیت به فرد پشتِ خط دکمه قرمز رنگ را فشرد.
دستی به شکم لختش کشید و کمی زیر دلش را خاراند، سپس دستش را بلند و زیر بغل‌هایش را بو کشید و همان لحظه قیافه‌اش جمع شد؛ این چه وضعی بود؟ همین دیروز دوش گرفته بود! کلافه از روی تخت بلند شد و با برداشتن حوله، سمت حمام راهی شد.

حوله را روی سرش می‌کشید و مسیر آشپزخانه را پیش می‌رفت، با این‌ که دقیقه‌ای از تمیز شدنش نمی‌گذشت اما قطرات عرق روی بدنش حس می‌شد.
بطری آب را سر کشید و با پایین آوردنش، لرزش بی‌وقفه دستانش امان نداد و بطری افتاد. آب مانند خونی زیر پای قاتل جاری شد.
عصبی از این خماری بد موقع، مشتش را به دیوار کوبید و فریادی زد. همانجا روی آب‌ها بر زمین نشست. پاهایش را در آغوش گرفت و سرش را روی زانوهایش قرار و اجازه داد کمی بدنش آرام بگیرد اما نه! لرزه‌ی بی‌وقفه‌ی بدنش اینطور آرام نمی‌گرفت. نیاز عضلاتش فقط به همان کوفتی‌های پنهان شده در کمد بود. چشمانش را بر روی هم فشرد و سعی کرد روی پا بایستد اما سرش گیج می‌رفت. به سختی خودش را به اتاق رساند، دو بسته‌ی باقی مانده‌ای که قصد مصرفشان را نداشت برداشت و در کاسه‌ی توالت خالی کرد. بعد هم سیفون را رویشان کشید که کاملا از جلوی چشم‌هایش پنهان شوند اما ضعف امانش نداد و روی دو زانو افتاد و محتویات معده‌اش که چیزی جز آب نبود را بالا آورد. آه خسته‌ای کشید و از جا بلند شد. گویی دوباره نیاز به دوش گرفتن داشت اما تنها به شستن صورتش اکتفا کرد.
صدای وز وز را هنوز هم می‌شنید. برای رهایی از کلافگی، دفتر و قلم قرار گرفته بر پاتختی را برداشت. نوشتن همیشه راه نجاتش بود، شاید می‌توانست اعتیادش به مواد مخدر را با اعتیاد به نوشتن جایگزین کند. صفحه‌ای خالی را پیدا کرد و شروع به نوشتن کرد:«گاهی چیزهایی که می‌نویسم قرمز است اما من باید سبز بمانم و قرمزی‌ام را پنهان کنم ولی برای الان ترجیح می‌دهم چه قرمز باشد چه مشکی بنویسم. افکارم را، خاطراتم را، تلخی‌های زندگی‌ام را. به یاد می‌آورم در دوازده سالگی کودک شیرین و پاکی بودم، برعکس اکثریت خیلی با دنیای بیرون آشنا نبودم و دنیایم در کتاب‌های قصه شاد و شعر خلاصه می‌شد. کتاب‌هایی که خواهرم با حقوق کارهای پاره‌وقتش برایم می‌خرید و هرشب آن‌ها را با صدای بلند می‌خواند. همان خواهری که در اوایل جوانی‌اش، در اوج زیبایی و دلبری از عشق به یک بی‌ناموسی خودش را از من گرفت و با دنیا خداحافظی کرد. فکر می‌کنم داستان زندگی‌ام از همان‌جا شروع شد، همان زمان که پا به بلوغ گذاشتم و دیگر از افکار ساده‌لوحانه خبری نبود، همیشه احساس بدی به اطرافم داشتم و همه اطرافیانم را بدنی با دو سر می‌دیدم. تصورم این بود که همه مرا قضاوت می‌کنند و هیچ‌کس دوستم ندارد. دیگر کتاب هم نمی‌خواندم چون کسی نبود تشویقم کند افکارم را با او به اشترک بگذارم. دیگر کسی نبود بگوید ذهن خلاقی دارم و در آینده می‌توانم نویسنده شوم، نه! دیگر هیچ‌کس نبود. فقط من بودم و افکار تاریک که مانند ابرهای پاییز در ذهنم تجمع می‌کردند و باعث می‌شدند هر بار ببارم.
فکر از دست دادن، فکر کم بودن، فکر احمق بودن، پوچ بودن و چیزهایی که ‘فکر’ نبودند، واقعیت‌هایی بودند که انکارشان می‌کردم.
دیگر نمی‌توانستم با کسی ارتباط برقرار کنم، بحث می‌کردم، پر از خشم و کینه بودم و هر چه بیشتر می‌گذشت، چیزهای بیشتری را از دست می‌دادم. ابتدا جدایی پدر و مادرم، سپس خواهرم و بعد هم قدرت نوشتن و خیال‌پردازی‌ام را از دست دادم.
چیزهایی که قبلا راضی‌ام می‌کردند برایم پوچ بودند و من راه‌های دیگری پیدا کردم برای ارضا شدن.
وقتی دیدم چیزی برای از دست دادن ندارم، کم‌کم افکار ترسناکم را به اجرا در آوردم؛ مصرف کوفتی‌هایی که فقط برای مصرف دوباره‌شان حاضر بودم آدم بکشم. ترسناک شد؟ فکر می‌کنید مبالغه می‌کنم؟ نه! آن لعنتی‌ها مرا به وجد می‌آورند.
من برای مصرف دوباره‌شان شرطی را قبول کردم که با منِ دوازده ساله خیلی فاصله داشت ولی مگر زندگی همین نبود؟
خوشگذرانی، لذت، خوشگذرانی!
لذتی فراتر از آن که بخواهی به خماری بعدش فکر کنی، لذت پرواز، زندگی در دریا، آشناپنداری و… واقعا دوست ندارید امتحانش کنید؟ اما امتحانش نکنید. امتحانش مرا به این فلاکت و بدبختی انداخت که نمی‌توانید تصورش کنید.»
سردرد امانم نمی‌دهد، تاب و توان ادامه دادن ندارم اما تلفنم دوباره زنگ می‌خورد:«پسر! تِرَک جدیدت ترکونده! میلیونی ویو خورده!» صدای جیغش باعث می‌شود تلفن را از گوشم فاصله دهم و خشک بگویم:«چقدر عالی! فقط عالی‌تر هم میشه اگه این کلمه‌های مزخرف خارجی رو بذاری کنار و با من به زبون مادری کوفتیت صحبت کنی!»
دوباره صدای بلندش گوشم را می‌خراشد، متوجه می‌شوم که مست است:«بابا اَه! ضدحال! حالا چیکار می‌کنی؟»
همانطور که دفتر را می‌بستم پاسخ دادم:«هیچی! دیگه هم مزاحمم نشو!» و تلفن را بر رویش قطع کردم. انگار کسی داشت با زبانی که نمی‌فهمم در سرم فریاد می‌زد. من در تلاش برایِ مرگِ گذشته‌ام هستم و آن‌ها دارند با لاشه‌یِ هنری که متعلق به من است، جشنِ پیروزی می‌گیرند. انرژی صحبت کردن با هیچکس را نداشتم و صداهای در سرم آرام نمی‌گرفت. ویز ویز ویز.

بخش سوم
باید می‌پذیرفتم که پسرعمه‌ی معتادم، حالا دزد هم شده بود! همانطور که پدربزرگ، با صراحت تلخی که عمرش را با آن گذرانده بود، اعتقاد داشت “معتاد نه اختیار دستش را دارد و نه لباس زیرش!” و در نظرش ایاز هم مثل پدرش دیگر جایی در این خانه نداشت و اطمینانی به او نبود. حالا هم صحبت‌هایش در ذهنم روبه‌روی حقیقت نشسته و نگاهش می‌کند. هرچند باور کردنش هنوز هم برایم سخت است اما شواهد، مثل دست‌هایی بی‌رحم، از هر طرف گلویم را می‌فشارند.
طبق گفته‌ی موکل، کارگاه همیشه از ۴ عصر تا ۱۱ شب روشن بود اما گاهی ایاز زمان بیشتری را آنجا سپری و روی آهنگ‌هایش کار می‌کرد. روی همان رویاهایی که همیشه از دهانش در می‌آمد. حالا همین ساعت‌های اضافه، شده بود آن سرنخی که پلیس دورش خط قرمز می‌کشد!
طبق گفته‌ی کارآگاه پرونده اثر انگشت ایاز روی دستگیره در به جا مانده بود. فیلم دوربین مداربسته سایه‌اش را زمانی که به سراغ کشوی دوم میز رفته شکار کرده و انقدر تمیز این کار را انجام داده که نه ردی به جا مانده و نه درهم‌ریختگی. گویا به همین دلیل هم بوده که رئیس کارگاه تا چند روز متوجه جای خالی فلش نشده. وجود شاهد از نقاط قوت این پرونده بود که باعث می‌شود کار سریع‌ پیش برود و تمام شود. همانطور که دوست داشتم!
البته که می‌دانستم این فقط یک سمت ماجرا است و باید ایاز را می‌دیدم‌ و صحبت‌هایش را می‌شنیدم. ناگهان انگار سیلی به گوشم خورد! وظیفه‌ی من سنگین‌تر کردن یک سمت ترازو بود، بی‌اهمیت به طرف دیگر داستان. من وکیل بودم نه قاضی!
جرعه‌ای از قهوه‌ی کنار دستم نوشیدم و صورتم در هم جمع شد. قهوه‌ی روی میز یخ شده بود. نیمرخم را روی پرونده گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم. گاهی فکر می‌کردم اگر سرم را بیشتر فرو ببرم شاید بتوانم از میان این خطوط و اتهام‌ها، چیزی شبیه به حقیقت زنده را بو بکشم. اما فقط بوی کاغذ می‌آمد. بوی لحظه‌هایی که روی این میز پوسیده‌اند.
هرچه بیشتر فکر می‌کردم، بیشتر فرو می‌رفتم.
در عمیق‌ترین چاهی که آدم می‌تواند درون خودش حفر کند.
باتلاقی از شک‌ها و آرزوهایی که نه تمام می‌شوند و نه شروع درستی دارند.
آیا واقعاً خسته شده بودم؟
آیا واقعاً از این کار متنفر شده بودم؟
یا فقط… فقط به یک مکث طولانی احتیاج داشتم؟
اما خودم را که نمی‌توانم گول بزنم.
گاهی واقعا از این شغل لذت می‌بردم؛ آن لحظه‌هایی که در دادگاه سکوت می‌شد و همه‌ی چشم‌ها می‌چرخید سمت من. لحظه‌ای که سخنانم لرزی را به جان طرف مقابل می‌انداخت و کارت‌های دستم در نقطه‌ای ورق را تغییر می‌داد که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. آن حس برنده شدن، آن غروری که در محضر قاضی داشتم و آنجا که می‌توانستم به همکارِ رقیبم از بالا نگاه کنم و نیشخند بزنم “کیش و مات!”
اما قلبم! قلبم خسته بود از نادیده گرفته شدن. از شب‌بیداری‌ها، آدم‌های زبان‌نفهم، بی‌عدالتی‌ها، فریادها و تهدیدها. او خواسته‌ی زیادی نداشت جز آرامش و آرامش و اتاقی پر از دستگاه موسیقی.
صدای خنده‌های بیرون از اتاق را که می‌شنوم، سرم را بلند کنم و کش و قوسی به بدنم می‌دهم. لرزش میز توجهم را به خودش جلب می‌کند:«بله؟»
– سلام خوبی؟ مزاحمت که نشدم؟
– نه رواله. بگو
پشت خط صدای خش‌خش می‌آید:«ببین این پرونده‌ی جدیدی که دارم یه قربانیِ تجاوزه که متاسفانه این وسط یه نطفه شکل گرفته! حالا متجاوز اصرار روی نگه‌ داشتن بچه و حق پدر بودن داره که البته می‌تونه تو خوابش ببینه! اما خب مشکل اینجاست که چطور از لحاظ قانونی میشه بچه رو سقطش کرد؟»
با انگشتم بر روی میز ضرب می‌گیرم:«خب، معمولا توی اینجور پرونده‌ها اصلی‌ترین چیز اثبات تجاوزه. بعدش جنین حتما باید زیر صد و بیست روز باشه که بشه سقطش کرد و سه تا دکتر هم باید تایید کنن. یه مدرک دیگه هم که خیلی کمک می‌کنه…»
“تق‌تق”
«بفرمایید.» و به ادامه صحبتم می‌پردازم. آقا نادر، آبدارچی شرکت وارد می‌شود. با همان پیرهن چهارخانه‌ی قرمز و مشکی و لبخندی که انگار همیشه یک “خسته نباشید” بی‌صدا پشتش پنهان است. هم‌زمان که فنجان قهوه‌ی بعدی را می‌گذارد، فنجان نصفه‌ و نیمه‌ی قبلی را بر می‌دارد. با سر از او تشکر می‌کنم.

بخش چهارم
ضربه به کتف چپم، مرا قدمی به عقب پرتاب می‌کند تا جایی که به قفسه‌ی پر از جوایز و کتاب‌های موسیقی برخورد می‌کنم:«از همون اول می‌دونستم که نباید یه معتاد رو به کارگاهم راه بدم! منو بگو فکر می‌کردم یه آدم باهوش و پراستعدای که می‌تونم کمکت کنم شکوفا شی تا از بدبختی و فلاکت در بیای و برای خودت کسی بشی! ولی چه انتظاری از یه موش زیرزمینی داشتم؟ هه! حالا ببین! از دفتر خودم دزدی می‌کنی؟ می‌خوای اینجوری به شهرت برسی؟ با دزدیدن استعداد بقیه؟»
با شنیدن تهمت‌هایی که مثل سنگ بر روان کوفته‌ام فرود می‌آمد، دیگر طاقت نیاوردم و فریاد زدم:«حس می‌کنید چی دارید می‌گید؟ کدوم دزدی؟ چرا باید کار یکی دیگه رو بدزدم؟ کار کی اصلا؟ فکر نمی‌کنم توی این کارگاه کسی از من خلاق‌تر باشه. حواستونو جمع کنید چی می‌گید! من سال‌ها به قول خودتون موش زیرزمینی بودم اما یه بار هم دست به دزدی نزدم، حتی برای سیر کردن شکمم. این صحبتا به ما نمی‌خوره، رئیس!» رئیس را با تاکید بیشتر گفتم.
سینه‌اش را نشانه گرفتم و ادامه دادم:«معتاد هم من نیستم، اونایی هستن که بدون کشیدن حتی نمی‌تونن رو صحنه برن! »
پشتم را به او کردم و سمت در رفتم:«منتی هم برای آوردن من به کارگاهت نذار. به لطف من همه‌ی کسایی که اینجا بودن شنیده شدن، وگرنه کی اونا رو می‌شناخت؟»
دستم را روی دستگیره در گذاشتم که با پوزخند گفت:«به هر حال منتظر مامورا دم خونت باش!» در را باز کردم:«هر کاری می‌خوای بکن!» و محکم پشت سرم کوبیدمش. انقدر به خودم اطمینان داشتم که بدانم دست به هیچ کار خلافی، حداقل به جز مواد کشیدن، نزدم!
همانطور که با گام‌های بلند سالن را طی می‌کردم، دستی از پشت مرا سمت خود کشید:«چه خبر شده؟ صداتون کل کارگاه رو برداشته. اون پیر خپل چیزی گفته؟»
دستم را از دستش بیرون کشیدم:«نمی‌فهمم چی داره میگه. یه سری چیزا راجع‌به دزدی و اینا.»
– داستان مموری؟ به تو شک داره؟
می‌دانستم خبرها مانند امواج رادیویی به سرعت پخش می‌شوند، پس کوتاه گفتم:«آره.»
خندید:«مسخره‌اس! چرا باید مموری که بیشترش آهنگ‌های خودت هست رو بدزدی؟»
با انگشت شصت و اشاره گوشه دو چشمم را مالیدم:«نمیدونم. می‌تونی از خودش بپرسی. فعلا!»
وقتی برای تلف کردن نداشتم. ضربان قلبم تندتر شده بود. هر ثانیه که می‌گذشت، دیوار دورم بلندتر می‌شد. باید راهی پیدا می‌کردم، قبل از اینکه این اتهام، تمام آینده‌ی لرزانم رو فرو بریزد.

***

صدای زنگ می‌شنوم یا شاید هم بوق کشتی؟ در اتاق قدیمی‌ام اما بر روی کشتی هستم، تکان‌تکان می‌خورم و کلمات با آواز و موسیقی در سرم می‌رقصند”دزد”، “موش زیرزمینی”، “معتاد”. پدرم روبه‌رویم ایستاده، سایه‌ای از انزجار چهره‌اش را فرا گرفته:«می‌دونستم به هیچ دردی نمی‌خوری! وضعیتت از همین الان مشخصه. این کتابا چیه می‌خونی؟ حواست به نمره‌ی ریاضیت هست؟» دود… دوباره؟ خیلی سرده… صدای کشیده شدن چرم به گوش می‌رسد:«همون اول نباید به دنیا می‌اومدی. جونور کثیف. چرا چشمات سرخه؟»
نور چشم را می‌زند. مزه‌ی تلخ. مادرم وارد می‌شود، پاکت سیگار کهنه و مچاله شده‌ای را نشان می‌دهد:«این از جیب تو پیدا شده.» خنثی لب می‌زند. حتی نمی‌دانم پدر و مادرم کنار هم چه می‌کنند. کاش هیچوقت همدیگر را ملاقات نکرده بودند.
جیغ مادرم را می‌شنوم:«کاش من تکه‌تکه بشم آینده‌ی تو رو نبینم. آبرومو بردی. پسره‌ی نحس. چیکار داری می‌کنی؟» اخم. چرا اخم؟ من که کاری نکردم. ضربه‌های کمربند روی بدنم می‌سوزد. فریاد می‌زنم:«این آخرین باره بابا. آخرین باره.» رد اشک تا چانه‌ام می‌رسد. خواهرم جلویشان می‌ایستد:«بسه! بسه!»
نفس‌نفس‌زنان، با ضربان قلبی دیوانه‌وار از خواب می‌پرم. قطره‌های عرق از روی لبانم سُر می‌خورد. صدای زنگ ورودی بی‌وقفه در گوشم می‌پیچد. کسی به در می‌کوبد، انگار که کابوس تمام نشده است:«ایاز باجدی! مامور پلیس هستم. لطفا در رو باز کن.»
به خودم می‌آیم. تیشرت سورمه‌ای افتاده بغل تخت را تن می‌کنم.
همین که در را باز می‌کنم، پیرمردی کوتاه قدتر از خودم با ریش‌ و موهایی سپید حکم جلب را نشان می‌دهد. هنوز هم چند روز پیش را به یاد دارم. گویی وقتش رسیده بود:«افسر بهمنی هستم. لطفا ما رو همراهی کنید.»
صدایش یکنواخت و بی‌تفاوت است:«شما حق سکوت دارید. هر صحبتی می‌تونه علیه شما در دادگاه استفاده بشه.»
خودم را با دست بسته شده، نشسته در صندلی عقب ماشین پلیس می‌بینم. قهقهه‌ای خفه و شکسته از گلویم خارج می‌شود:«خداروشکر! خداروشکر که نیستی، ببینی مامان.»

بخش پنجم
روز دادگاه فرا رسیده بود. خورشید پر نورتر از همیشه می‌تابید و ابرهای سفید همچون کلاف‌هایی در هم تنیده در آسمان می‌درخشیدند. کلاغ‌ها پر سروصدا پرواز می‌کردند و وکیل با اعتماد به نفسی که همیشه در حل پرونده‌ها همراهش بود، از ماشین پیاده شد. به موفقیت سپری شدن این جلسه اطمینان داشت و حس آزادی پس از این پرونده روحش را نوازش می‌کرد.
رئیس کارگاه با کت و شلواری مشکی و کراواتی سبز رنگ انگار که برای خوشامدگویی مهمانان یک عروسی ایستاده، دستانش را پشتش گره کرده و شکمش را جلو داده بود. وکیل با قرار گرفتن زیر آفتابگیر ورودی دادگاه، عینک دودی‌اش را بالای سرش قرار داد و با کمی خم کردن کمرش با موکلش احوالپرسی کرد. رئیس کارگاه همانطور که سیگار میان لبانش می‌سوخت و دود می‌شد، چنان که تمام اتفاقات دادگاه را با دستخط خودش نوشته و پیروزی در نتیجه‌ی دفتر ایستاده است، با نیشخندی پاسخش را داد. دستش را به سیگار نیمه‌سوخته گرفت و روی زمین پرتاب کرد. بی‌توجه به نیم‌سوز بودن آن به وکیل اشاره کرد:«بیا بریم.»
وکیل با تک ابرویی بالا رفته، جا خورده از بی‌احترامی مرد، قدم‌های آرام و استوارش را پشت او برداشت.
دادگاه مثل همیشه شلوغ و پر از صدا بود. مردی می‌آمد، پلیسی می‌رفت. زنی با کفش‌های پاشنه بلندش پله‌ها را رو به بالا طی می‌کردو متهمی با دستان بسته فریاد می‌کشید. همه چیز در تلاطم بود.

***
نمی‌دانم چند روز بود که در بازداشتگاه بودم اما ریش و سبیل‌هایم بر چهره‌ی خسته‌ام، سنگینی می‌کرد. با آن لباس آبی راه‌راه، موهای شلخته و بدنی که در این چند روز آب رفته بود، فرق زیادی با تصور مردم از یک «معتاد» نداشتم.
وارد سالن که می‌شوم نگاه‌ها به سمتم می‌چرخد. آب دهانم را قورت و نفسی لرزان بیرون می‌دهم.
این یک شوخی مسخره بود! احتمالا از خماری دارم توهم می‌زنم. شاید هم فقط اشتباه گرفتم و سرنوشت مرا با این بیچارگی در مقابل همبازی‌ بچگی‌هایم قرار نداده. مطمئنم زندگی نمی‌تواند انقدر بی‌رحم باشد که اینطور رقم بخورد و مرا در این زمان و مکان در مقابل عضوی از خانواده‌ام قرار دهد. همان خانواده‌ای که مرا ترک کردند یا من ترکشان کردم. نمی‌دانم. فقط می‌دانستم که مرد پخته و جاافتاده‌ی روبه‌رویم با آن کت و شلوار قهوه‌ای مرتب، پسردایی من است.

***
تمام تلاشم را می‌کنم که نگاهم به ایاز نیفتد. هر چند واقعا کنجکاو بودم چهره‌اش را ببینم و از او بپرسم چگونه توانسته به همچین شهرتی برسد و سپس همچون مثل ورق خوردن کتاب، آن را نابود کند! رئیس کارگاه با آرنج به پهلویم می‌کوبد:«همه‌ی مدارک رو آوردی دیگه؟» سری تکان می‌دهم و نگاهش می‌کنم:«بله! شاهد هم همراه شماست، درسته؟» به چشمانش که خیره می‌شوم، برق شرارتی می‌بینم. گویی کارگاهی که قرار است پس از این دادگاه و رسانه‌ای شدن همه چیز مورد توجه و شاید تنفر قرار بگیرد، برای او نیست:«معلومه که همینجاست! اوناها، نگاش کن. یکی از بهترین خواننده‌هامه.» و با چشم و حرکات سر به صندلی در ردیف سوم که مردی با پیراهنی آبی و شلواری جین نشسته، اشاره می‌کند.
همزمان با ورد قاضی همه با احترام می‌ایستند. دستی به کتم می‌کشم و پس از نشستن صندلی‌ام را ذره‌ای جلو می‌کشم. اما همین که سرم را بالا می‌گیرم، با چشمان ملتمس و مردمک‌های لرزان ایاز روبه‌رو می‌شوم که ترس و شرمندگی از آن‌ها مشخص است. به هر حال وکیلی بودم که کم از این صحنه‌ها ندیده بود. چشمانش را سریع از من می‌دزدد و به سمت دیگری نگاه می‌کند. به قاضی گوش می‌سپارم و پس از سخنرانی‌های او، نوبت به من می‌رسد. می‌ایستم و تمام شواهد و مدارک را به قاضی ارائه می‌دهم که در میان صحبت‌هایم صدای ایاز را می‌شنوم:«اینطور نیست. خواهش می‌کنم…» بدون اینکه نگاهش کنم، رو به قاضی پاسخ می‌دهم:«خواهش، در دادگاه جای سند را نمی‌گیرد.»

با این حرفش انگار که سطلی از آب یخ بر رویم خالی شد. لرزی از بدنم گذشت و تمام موهای تنم از احترام به او صاف ایستاد. حالا او وکیلی شده که در برابر من، مدرک ارائه می‌دهد. چیز زیادی از صحبت‌هایشان نمی‌فهمم. نه حتی تذکر قاضی یا وکیلی که پس از لب زدن چیزی دستش را بر روی پاهای لرزانم قرار می‌دهد. همه چیز سخت‌تر و سنگین‌تر از حد تحمل من است.
دیگر حتی نشستن هم برایم سخت شده، مخصوصا وقتی می‌دیدم همکارم علیه من شهادت می‌دهد:«من اون شب حدودای ساعت دوازده شب بود که همون اطراف داشتم دور می‌زدم. دو ساعتی بود که کارگاه رو ترک کرده بودم و خونه‌ی یکی از دوستام همون نزدیکی بود. دیدم که ایاز همون موقع‌ها از کارگاه اومد بیرون و حتی یه ده دقیقه یا یک ربعی همون دم در ایستاد و چند نخ سیگار دود کرد.»
چرندیاتش چنان بود که دلم می‌خواست بخندم! به یاد می‌آورم که آن شب را با خماری و کابوس سر کرده بودم. حتی خیلی وقت است که دیگر دم کارگاه نمی‌ایستم تا سیگاری دود کنم. او از همان داده‌های گذشته برای به دام انداختن من استفاده کرده. اما چرا؟ چرا باید برایم پاپوش بدوزد؟
صندلی با صدای خراش خورده‌ای بر روی زمین کشیده می‌شود. وکیلم بر می‌خیزد:«موکل من این اتهامات رو رد می‌کنن. ایشون مدعی هستند که در کل دوره‌ی کاریشون فقط سه بار پا به دفتر رئیس گذاشتند که بار سومش هم بعد از این اتفاقات بوده. همچنین همونطور که پیداست، شخص مشاهده شده در فیلم دوربین مداربسته هیکلی بزرگ‌تر از موکل من داره. موکل من روز حادثه در منزل حضور داشتن و تماس تلفنی ایشون با یکی از همکارانش در ساعت یازده و پنجاه دقیقه‌ی شب این ادعا رو تثبیت می‌کنه.» سپس فایل صوتی تماس با تاریخ و ساعت دقیق پخش می‌شود.

موکلم آب دهانش را قورت می‌دهد و با صورتی خیس از عرق نگاهم می‌کند، سریع پاسخ می‌دهم:«آقای قاضی، فکر نمی‌کنم ادعای متهمی که درگیر اعتیاد هم هست، چندان قابل قبول باشه.» سر ایاز به سرعت بالا می‌آید و با چشمانی گرد شده و ابروهای بالا رفته نگاهم می‌کند. همان لحظه وکیلش پاسخ می‌دهد:«درسته موکل من درگیر اعتیاد بودن، اما ایشون به تازگی ترک کردند و الان نزدیک یک ماه هست که پاک هستند. حتی قبل از وقوع این حادثه.»
با ابروهایی درهم و متعجب به رئیس کارگاه نگاه می‌کنم و او هم طوری به من خیره می‌شود که از چیزی خبر ندارد و اصلا انتظارش را نداشته است.
نگاه ایاز تیزتر از همیشه، به چهره‌ی عرق کرده و کراوات شل شده‌ رئیس کارگاه دوخته می‌شود. دیگر آن نگاه متعجب نبود، بلکه نگاهی بود آمیخته با خشم و درکِ حقیقتِ تلخِ پاپوشی که برایش دوخته بودند. رئیس کارگاه که متوجه خیره شدن ایاز شده بود، نگاهش را دزدید و به پرونده‌ی روی میز خیره شد. اما ایاز می‌دانست؛ می‌دانست که این فقط یک اشتباه نبوده، بلکه یک خیانت بوده.
قاضی، با ابروانی که هنوز از تعجب گره خورده بود، نگاهی به رئیس کارگاه و سپس به ایاز انداخت. صدایش در سکوت سالن طنین‌انداز شد:«با توجه به مدرک صوتی ارائه شده و دفاعیات وکیل محترم، لازم است صحت ادعای موکل شما مبنی بر حضور در منزل در زمان حادثه، بیشتر بررسی شود. همچنین، ادعای عدم تطابق هیکل در فیلم دوربین مداربسته نیز باید با دقت بیشتری مورد ارزیابی قرار گیرد.» سپس رو به رئیس کارگاه کرد:«آقای مهتمنی آیا شاهد یا مدرک دیگری برای اثبات ادعای خود دارید؟» رئیس کارگاه که رنگش پریده بود، لب‌هایش را به هم فشرد و سرش را به آرامی تکان داد. ایاز با چشمانی گرد شده به قاضی و سپس به رئیس کارگاه نگاه می‌کرد، گویی تازه متوجه شده بود که مسیر پرونده‌اش در حال تغییر است.

بخش ششم
تلفن را بیشتر به گوشش می‌فشارد و پاسخ می‌دهد:«بهت میگم دادگاه به تعویق افتاد و جلسه‌ی بعدیش هفته‌ی دیگه‌اس! تو این یه هفته مدرک از کجا بیاریم؟ من تموم تلاش لعنتیم رو کرده بودم. حتی به مهتمنی گفتم که با اون ایاز عوضی دعوا کنه که بیاد تو اتاق و اثر انگشتش روی در بمونه!»
به صحبت‌های شخص پشت خط گوش می‌دهد و روی یک خط صاف می‌رود و برمی‌گردد:«نمیدونم! بهت که گفته بودم یه وقتی که خود ایاز توی کارگاهه باید این کارو انجام بدیم اما تو اصرار کردی که اونطوری نمیشه و باید بعد از تعطیلی کارگاه باشه و چراغا خاموش باشه!»
دست آزادش را بر روی صورتش می‌کشد:«می‌دونم! می‌دونم که باید یه سایه فقط توی فیلم می‌افتاد اما فکرشو نمی‌کردم اون متین عوضی گند بزنه تو نقشه! اصلا چرا باید همون شب به ایاز زنگ بزنه؟ یا اصلا چرا تا دیروقت تو کارگاه بوده؟»
صدای مرد پشت خط بلندتر به گوش می‌رسد:«اون احمقم اون شب مست کرده و تو کارگاه خوابیده! اصلا من چه می‌دونستم اینطوری میشه.»
قدم‌هایش را کند می‌کند:«یعنی چی خواب رفته؟ یعنی وقتی من تو اتاق مهتمنی بودم منو دیده؟ نکنه قضیه رو فهمیده باشه؟»
پوفی کشید:«خیلی خب! فهمیدم! نه بابا، مموری همینجاست. به نظرت باید گم و کورش کنم؟»
دستش را در جیبش فروبرد:«باشه. فقط هرطور شده یه مدرکی تا هفته‌ی دیگه پیدا کن وگرنه مهتمنی میگه که کار خودمون بوده! همین الانم تهدیدم کرده.»

***
لب زیرینم را گاز می‌گیرم و سرم را به سمت دیگری می‌چرخانم. هیچوقت نتوانستم به فوبیایم بر خون غلبه کنم و حالا شیشه شیشه از من خون می‌رفت.
«تموم شد.» زن پرستار همانطور که بند را از دور دستم باز می‌کرد، خبر داد.
زیرلب تشکری کردم و به سمت مامورین پلیس راه افتادم تا دوباره دستبندم را به دور دستانم بیاندازند. وکیل گفته بود که یک آزمایش عدم اعتیاد برای جلسه‌ی دادگاه نیاز است و مدرک دیگر شاهد است که متین قبول کرده شهادت بدهد آن شب من در کارگاه نبودم. اما هنوز هم این اتفاقات برایم مثل تکه‌ای از داستان است. چرا باید کسی برای من پاپوش درست کند؟ یا اصلا بخواهد مرا زمین بزند؟

***
این پرونده بوی دروغ می‌داد. دلم می‌خواست با ایاز صحبت کنم و از او بخواهم که راستش را به من بگوید، دور از پوسته‌ی وکیل بودن بلکه در نقش پسرعمه‌اش، حتی اگر دزد است. اما می‌دانستم که نه او راستش را به من می‌گوید، نه من جرئت جلو رفتن و هم‌صحبت شدن با او را دارم و نه می‌توانم همچین خطایی در حین حل پرونده انجام دهم. پس فقط به دنبال سند می‌گردم. هر چیز دیگری که مرا به حقیقت نزدیک کند.

***
مه سنگینی از سکوت سالن دادگاه را فرا گرفته. ایاز، با دستانی بسته شده اما صورتی تراشیده در جایگاه متهم و مهتمنی، با پیراهنی سفید و آستین‌های تا خورده در جایگاه شاکی نشسته بود.
پس از صدای ضربه‌های محکم چکش قاضی، جلسه شروع می‌شود:«نمایندگان محترم دادستان و وکلای طرفین، آماده دفاع هستید؟»
وکیل مهتمنی با صاف کردن گلویش از جا می‌ایستد:«جناب قاضی، مدارک و مستندات ارائه شده به دادگاه، به وضوح نشان می‌دهد که انگیزه اصلی متهم، نه تنها دستیابی به موفقیت زودگذر، بلکه حفظ جایگاه خود در برابر موج موفقیت روزافزون موکل اینجانب بوده است. سرقت، همان شبی اتفاق افتاده که آهنگ جدید آقای ایاز باجدی با جلب نظر مخاطبین روبرو شده. موکل من مدعی هستند که ایشون ایده‌ی دیگه‌ای برای آهنگسازی نداشتن پس با دزدیدن آثار همکارانشون می‌خواستن سکوی اوج رو نگه دارند. در واقع، متهم، در غیاب ایده‌های نو، به این عمل قبیح دست زده.»
وکیل ایاز با سری بالا گرفته، عینکش را روی تیغه‌ی بینی عقب و نتیجه‌ی آزمایش عدم اعتیاد را ارائه می‌دهد:«موکل بنده، هنرمندی خلاق است و نیازی به سرقت آثار دیگران ندارد. همچنین مدارک پزشکی مبنی بر سلامت کامل روانی و جسمی ایشان در زمان حادثه ارائه شده است. در ادامه، درخواست حضور شاهدی کلیدی را داریم که می‌تواند به روشن شدن حقیقت کمک کند.»
قاضی سری تکان می‌دهد:«احضار شاهد.»
متین وارد می‌شود. دستان عرق کرده‌اش را به شلوارش می‌کشد و آب دهانش را قورت می‌دهد. با صدایی لرزان سوگند می‌خورد و آغاز می‌کند:«من…من اون شب حالم خوب نبود برای همین تو کارگاه موندم و همونجا خوابیدم. ایاز اون روز اصلا به کارگاه نیومده بود. وقتی شنیدم آهنگش پخش شده براش خوشحال شدم و باهاش تماس گرفتم که…که بهش خبر بدم. بعد از اون همونجا خوابم برد.» وکیل با لحنی آرام و هدایت‌گر سوالاتی را از متین می‌پرسد. متین چشمانش دو دو می‌زند و اصلا به سمت جایگاه شاکی نگاه نمی‌کند. ناگهان حقیقتی گفته می‌شود که همهمه‌ای در سالن راه می‌اندازد:«راستش…راستش رو بخوام بگم. من اون شب متوجه یه رفت و آمدی شدم. وقتی رفتم چک کردم دیدم کسی توی اتاق رئیسه اما فکر کردم خودشون چیزی جا گذاشتن. بی‌خیال شدم و رفتم آب بخورم اما بعد…بعد پ…پدرام رو دیدم که از در کارگاه خارج شد.»
از استرس لکنت گرفته بود. وکیل سوالی پرسید، او سری تکان داد و در جواب وکیل گفت:«ب…بله! شاهد شاکی، پدرام مَندَرانی.»
قاضی دو ضربه با چکش روی میز کوبید تا همهمه را خاموش کند.
وکیل آقای مهتمنی با چهره‌ای خونسرد اما رگ‌های باد کرده‌ی شقیقه‌اش از جا برخواست:«این شهادت به هیچ عنوان قابل استناد نیست! شاهد محترم، خودشون اقرار کردند که در حالت طبیعی نبوده و ممکنه دچار توهم یا فراموشی شده باشن! مدارک صوتی که پیش از این ارائه شد، نشان‌دهنده وضعیت روحی نامتعادل ایشون در شب سرقته. چطور می‌تونیم به گفته‌های این فرد، استناد کنیم؟»
متین بدون لحظه‌تی درنگ گفت:«یه سوییشرت مشکی یا یه شلوار سه خط پوشیده بود. خودم دیدم!»
وکیل پاسخ داد:«خب؟ شما تو حالت عادی نبودید. شاید اون شخص ایاز بوده!»
متین دستش را در هوا تکان داد:«برای همین مطمئن بودم که ایاز نبوده! اون از شلوارای سه خط متنفره! همیشه شلوارهای پدرام رو مسخره می‌کرد.»
وکیل در همان حالت ایستاد، مکث کرد و سپس در جایش نشست.
ایاز با جشمانی مفتخر به آن صحنه خیره بود. دوستش با شهادت جسورانه‌اش، گره کور پرونده را باز کرده بود.

بخش هفتم
چند روزی از آزاد شدنم می‌گذرد، اما حس رهایی واقعی هنوز از من دور است. دادگاه، برخلاف تمام پیش‌بینی‌های تاریکم، به طرز عجیبی آرام و کم‌تنش پیش رفت. انگار همه‌ی غول‌های درونم که با هر قدم به سمت قاضی بزرگ‌تر می‌شدند، با شنیدن کلمه‌ی “تبرئه” ناپدید شدند. از اینکه دیگر مجبور نیستم با نگاه‌های سنگین و قضاوت‌گر پسردایی‌ام، روبرو شوم، نفس راحتی می‌کشم. اما این راحتی، گران تمام شده و سایه‌ی سنگینی بر سرم انداخته.
تلفنم از همان روز اول روی ویبره است. یا صدای زنگ می‌آید، یا پیامکی جدید، یا اعلانی که نشان می‌دهد در زیر پست تازه‌ای منشن شده‌ام. شاید بتوانم بگویم این اولین بار در تمام سال‌های کار کردنم بود که این‌طور مورد توجه قرار می‌گرفتم. اما چه حیف! این توجه‌ها، این چشم‌های کنجکاو و این انگشت‌های اشاره، نه به خاطر صدایی که سال‌ها در گلویم گیر کرده بود و بالاخره فرصتی برای شنیده شدن یافته بود، بلکه به خاطر دستبند فلزی سردی بود که هنوز ردش روی مچ دستم حس می‌شد و به همه اعلام می‌کرد که من “آن” پرونده‌ی پر سر و صدای اخیر هستم. باد خبرش را به همه‌جا برده بود؛ به کوچه‌ها، به کافه‌ها، به محل کار سابقم، و احتمالاً بدتر از همه، حتی به گوش پدر و مادرم که همیشه سعی کرده بودم از دنیای پر دردسر من دور نگهشان دارم.
هنوز هم اثرات خماری مثل شبح دنباله‌رو من است. هر روز صبح که چشم باز می‌کنم، انگار دنیا را از پشت یک پرده‌ی مه‌آلود می‌بینم. کابوس‌ها هم پله‌ای پیشرفت کرده‌اند؛ دیگر فقط ترس از دستگیری یا اتهام دروغین نیست. حالا صحنه‌های دادگاه، نگاه‌های متین، چهره‌ی سرد مهتمنی و حتی تصویر دستبند که روی دستم بسته می‌شد، با جزئیات بیشتری در ذهنم تکرار می‌شوند. این معروفیت ناخواسته و در این زمان اشتباه، زندگی‌ام را مختل کرده. هر قدم بیرون از خانه، هر نگاه آشنا، هر پچ‌پچی که فکر می‌کنم پشت سرم می‌شنوم، مرا به یاد آن روزهای سخت می‌اندازد. حالا دلایل بیشتری دارم برای سرزنش خودم؛ نه فقط به خاطر اشتباهات گذشته، بلکه به خاطر اینکه اجازه دادم این اتفاقات تا این حد زندگی‌ام را تحت تاثیر قرار دهند و مرا به این وضعیت بکشانند.

همین الان که در حمام ایستاده‌ام و لیف را محکم‌تر روی تنم می‌کشم، سعی می‌کنم این حس کثافت و گناه را از خود دور کنم. بالا، پایین. پارچه‌ی زبر لیف روی پوستم کشیده می‌شود، انگار می‌خواهد لایه‌های عمیق‌تری از این آلودگی را پاک کند. اما می‌دانم که این فقط یک شستشوی ساده نیست. این تلاشی است برای پاک کردن ردپایی که از آن شب شوم و روزهای دادگاه روی روحم به جا مانده. از این کثافت به جا مانده روی تنم، از این حس سنگین و خفه‌کننده، بیزارم. اما چگونه می‌توان از شر سایه‌ی خودت خلاص شد، وقتی مدام آن را دنبال خود می‌کشی؟

بخش هشتم
‎پیامش درست در اوج طغیان شهر رسید؛ خیابان‌ها زیر خروارها آب فرو رفته بودند و سیلاب، گویی نفس کشیدن را از شهر گرفته بود. شماره‌ام را احتمالا از دفتر حقوقی و یا در سایت پیدا کرده بود. خجالت می‌کشیدم با او رو در رو شوم اما جوابش را دادم که نمی‌توانم از خانه خارج شوم چون خیابان‌ها لغزنده است و حتما در اولین فرصت او را می‌بینم. نمی‌دانم راستش را گفتم یا فقط بهانه‌ای بود که برای خودم وقت بخرم.

خبرش اما روزی به من رسید که آفتاب پرشتاب می‌تابید و قطره‌ای از باران باقی نمانده بود اما جنازه‌ی او را در حالی که خون و آب قابل تفکیک نبود، پیدا کرده بودند.
کف دست راستش با خودکار آبی نوشته بود: یادداشت‌ها / ۱۴۵۶
زمانی که وارد ساختمان شدم دیدم در واحدش را نیمه‌باز گذاشته و خانه‌اش تمیز و مرتب است. انبوهی از خبرنگاران می‌خواستند وارد شوند اما راهم را از آن‌ها جدا کردم و تنها وارد شدم. انگار کسی جز من نباید شاهد آخرین لحظات باشد.
در پنجره هنوز باز مانده بود و طاقچه خیس از آب.
موبایلش را روشن و ۱۴۵۶ را وارد کردم. یادداشت‌هایش را که باز کردم، آخرین نوشته‌اش این بود؛
“خوشحالم که هنوز دارمت. یعنی خوشحالم که می‌تونم بعد از مرگم هم به یکی اعتماد کنم و مطمئن باش الان خوشحال‌ترم.
همیشه منتظر بودم یه روز بارونی برم، می‌دونی که اینجوری شاعرانه‌تر و زیباتره. و ببین چی شد! جایی که خطر خشکسالی داشت، دو، سه روز پشت هم بارون اومد. انگار خدا هم دلش برای من تنگ شده. شاید هم خواهرم می‌خواد زودتر ملاقاتم کنه.
خیلی خوشحالم که این یه برگه‌ی کوفتی نیست تا اشک‌های من رو نشون بده و به راحتی می‌تونم تمام قطر‌ه‌های اشکم رو از روی صفحه پاک کنم، بدون این‌که کسی متوجه بشه.
خیلی دوست داشتم قبلش ببینمت ولی فرصتش نبود و می‌دونی من هیچوقت دیر نمی‌کنم، نمی‌تونستم خدا رو منتظر بذارم.
تو این دو، سه روز قبلی پنجره خونه همیشه باز بود و با این‌که طاقچه و تمام نوشته‌هام خیس می‌شد اما شعرهای ناتموم رو تموم کردم، می‌خواستم حداقل قبل از رفتنم یه چیزی از خودم به جا بذارم.
من اونقدر لایق نویسنده‌ی کتابی بودن، نیستم ولی یه مجموعه چند جلدی از نوشته‌هام رو برای تو کتاب کردم. تو کشوی سمت چپ میزمه.
بقیه نوشته‌ها و متن‌هام روی میز پخش و پلاست می‌تونی بریزیشون دور. می‌دونی، خودم دلم نیومد.
و در آخر امیدوارم فراموشم کنی، فکر می‌کنم برات آسون باشه. همچنین دوست ندارم اذیت بشی و امیدوارم که هیچوقت اون صحنه رو نبینی.
می‌تونستم راحت‌تر توی دستشویی‌ هم انجامش بدم یا روی مبل اما می‌دونی که عاشق هیجانم.
روزهای خوبی رو سپری کنی.
مراسم هم برام نگیر، فقط خودت دهنت رو شیرین کن.
راستی خاکسترم رو هم بریز توی دریا، یه مقدار پول هم گذاشتم زیر تختم، خونه هم فروخته شده، فردا صاحبش میاد.”

از آن پس شهر دوباره به بحران خشکسالی فرو رفت و دیگر چنان بارانی نبارید. اما حالا که لب ساحل ایستاده‌ام قطراتی از باران را روی گونه‌ام حس می‌کنم، شاید خدا دوباره دلتنگ شده.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

15 اردیبهشت 1404

15 اردیبهشت 1404

27 خرداد 1402

27 خرداد 1402

25 اردیبهشت 1396

25 اردیبهشت 1396

29 اردیبهشت 1397

29 اردیبهشت 1397

17 خرداد 1397

17 خرداد 1397

39 پاسخ

  1. سلام مبینای عزیز.
    داستان‌تون بسیار پرکشش و جذاب بود. تغییر زاویه‌ی دید و توصیفات بجا، خوندنش رو لذت‌بخش‌تر می‌کرد. در بیان احساسات شخصیت‌ها بسیار موفق بودی.
    نویسا باشی دوست خوش‌قلم.🌱💚

  2. مبینا جان تبریک می‌گم. داستانتونو خوندم و هیچی کم نداشت👌❤️

  3. بخش به بخش داشت خوب‌تر می‌شد.😍😍 گسترش و توصیفاتت رو دوست دارم. امیدوارم کارهای دیگه‌ای هم ازت بخونم مبینای عزیز😍❤️

  4. سلام مبینا جان
    چرا آخرش اینطوری تموم شد😔
    البته که غافلگیری خوبی بود. اینکه هر بخش راوی خودش رو داشت جالب بود.

    1. درود مبینا جان
      این بخش بخش بودن داستانتون که انگار مثل پازل در نهایت داشت کنار هم جور می شد، خیلی برام جذاب بود.
      کاملا با داستان از لحاظ احساسی میشد ارتباط برقرار کرد.
      من دوسش داشتم😊❤️
      موفق باشین🌲🌿

  5. مبینا جان بسیار داستان زیبا و پرکششی نوشته‌ای. شخصیت‌ها و صحنه پردازی هم جذاب‌.
    موفق باشی.

  6. داستان از جمله‌ی اول منو همراه کرد. در ادامه با یه پرونده‌ی جدید و جالب، کنجکاوم کرد‌ و پایانش غافل‌گیرم کرد. جزئیات خیلی خوبی هم داشت. واقعن لذت بردم. آفرین مبینا جان.

    1. سلام زهرای عزیز💙 خیلی خوشحالم که داستانم نظر شما رو جلب کرده و براش کامنت گذاشتید، تشکر🦋

  7. شروع کاملا ترغیب کننده نوشته شده است. به نظرم با مدل خاصی از شکسته‌نویسی مواجه‌ایم. مدلی که شاید امضای نوشتار مبینا مهدی‌زاده است.
    موضوع کاملا متفاوت و خاص است. شخصیت‌‌پردازی کامل و دقیق انجام شده است.
    ممنون

    1. سلام محمد عزیز🌱 ممنون و متشکر که داستلنم رو با تمام ایراداتش خوندید و دوست داشتید💚

  8. سلام مبینا جان
    کشش رو برای خوندن داستان جذابت با تعلیق هایی که بودن کاملا دریافت شد و بسیار لذت بردم ازش. خسته نباشی عزیزم

    1. درود ندای عزیز، خوشحالم که داستانم رو دوست داشتید✨🫶🏼

  9. مبینا جان
    از همون شروع ایده و معمای این داستان من رو منتظر خوندن ادامش نگه داشت. تغییر راوی هم چالش تازه‌ای ایجاد می‌کرد و با فضای داستان سازگار بود. اما انتظار این پایان بندی رو نداشتم. چرا ایاز مرد؟(نویسنده این خطوط شیفته شخصیت‌های داستان شده.)

    1. سلام لنای عزیز😍 ممنون که داستان رو خوندی و نظرت رو باهام به اشتراک گذاشتی✨ خیلی خوشحالم که دوستش داشتی💛 واقعیت باید بگم نویسنده‌ی این داستان هم مریض بوده😂 واقعا چرا باید آخرش ایاز می‌مرد؟

  10. مبینای عزیز،

    داستان شما آدم را با خود همراه و علاقمند می‌کند که تا انتهای قصه پیش برود و پیداست که نویسنده وقت و انرژی لازم را صرف کار نموده است.

    نقاط قوت قصه‌ی شما:

    – قلاب مناسب در شروع داستان

    – اطلاعات مناسب، کافی و تدریجی در مورد شخصیت‌ها

    – دقت‌نظر در به‌کارنبردن عناصر اضافی و بدون کارکرد

    نقاط قابل بهبود در قصه‌ی شما:

    – شخصیت‌های مرد لحن و ویژگی‌های زنانه دارند.

    – اصطلاح «کارگاه موسیقی» که ظاهرن به مکانی جهت تولید موسیقی اشاره دارد گنگ است.

    – ارتباط میان موسیقی و نوشتن در قصه مستحکم نیست، شاید انتظار می‌رفت که یک مجموعه آهنگ ساخته شده باشد به جای چند جلد کتاب.

    – در جلسه‌ی اول دادگاه دو راوی وجود دارد که این صحنه را کمی آشفته می‌کند. شاید بتوان این صحنه را با راوی دانای کل روایت کرد.

    – نیاز به اندکی ویرایش در برخی قسمت‌ها، مثلن: « و سپس همچون مثل ورق خوردن کتاب، آن را نابود کند» حذف‌کردن همچون یا مثل، یا مثلن «قهوه‌ی روی میز سرد شده بود»، روی میز را می‌توان حذف کرد.

    این‌ها صرفن نظرات شخصی من هستند که ممکن است درست نباشند. امیدوارم داستان‌های بیشتری از شما بخوانم.

    1. سلام مریم عزیز🌼 ممنون از نظر سازنده‌ات و اینکه وقت گذاشتید داستان رو با تمام ایراداتش
      وقت گذاشتید، خوندید و نقد هم کردید🙏🏼🌱
      حتما روی نکاتی که گفتید فکر می‌کنم💚

  11. درود مبینای عزیز
    داستانت رو خیلی دوست دارم و یه کششی در آدم ایجاد می‌کنه که ادامه‌ش بده. تا اینجا که خوندم، یه نکات ریزی به چشمم خورد که برای بهتر شدنش بهت می‌گم. اول اینکه یه کم نگارش مشکل داره. چون بعضی جاها راحت خونده نمی‌شه. مثلا؛ کمی بدنش آرام بگیرد اما نه، فکر می‌کنم اگه بعد از آرام بگیره یه ، بیاد بهتر میشه. در مورد این هم شک دارم که درست باشه یا نه؛ اینکه داستان با اول شخص شروع شد و بعد، سوم شخص شد. دلم می‌خواد استاد به این جواب بده آیا نمی‌شد با همون اول شخص شخصیت دوم رو هم معرفی کرد؟
    بعد رسیدی به نوشتن و علاقه شخصیت به نوشتن. خیلی قشنگ‌تر می‌شد اگه نوشتنش با این شروع میشد که دستش می‌لرزید و اون به زور دستش رو وادار به نوشتن می‌کرد. یا اینکه شخصیت ما ندونه از کجا باید شروع کنه. اولین جمله می‌تونست این باشه: نمی‌تونم. من یه احمقم. یا اینکه من یه احمقم و همیشه هم از این می‌ترسیدم که امروز اینجا و پشت این میرم.
    البته پیشنهاد بود.
    حس می‌کنم زبان افعال هم اگر درست بود، خیلی بهتر بود. اولش گفتی سردرد امانم نمی‌دهد، اما یه کم بعدتر می‌رسی به اینکه ؛ همان طور که دفترم را می‌بستم و جواب دادم؛
    خب اینجا نباید باز جمله این طوری می‌بود؟ همان‌طور که دفترم را می‌بندم، جواب می‌دهم.
    و این نکته که ما در جریان دادگاه نمی‌فهمیم چه کسی داره حرف می‌زنه. حرف زدن شخصیت‌ها باهم قاطی میشه.
    در آخر خیلی قشنگ بود داستانت. پایانش رو دوست نداشتم، یعنی دلم می‌خواست ایاز زنده بمونه😁😁 قلم زیبایی داری. نویسا باشی مبینای عزیز.

    1. گیابند عزیز، ممنون برای وقتی که گذاشتید و داستانم رو با تمام ایراداتش خوندید🙏🏼 نظراتتون خیلی به من کمک کرد، حتما روشون کار می‌کنم💛

  12. مبینا جان بی‌نهایت از ذوقت و وقتی که برای نوشتن این داستان گذاشتی لذت بردم.
    تغییر زاویه‌ی دید در هر بخش به مخاطب این فرصت رو می‌داد که بیشتر با شخصیت‌ها آشنا شه.

    تو از کلمات به بهترین نحو ممکن استفاده کردی و بدون پرگویی حرفت رو زدی.
    نویسا باشی. امیدوارم داستانای بیشتری ازت بخونم💚

    1. فاطمه‌ی عزیز ممنون از وقتی که گذاشتید و داستان رو با تمام ایراداتش مطالعه کردید💛ممنون از نظرتون🌱

  13. مبیناجان عالی بود. واقعا ی داستان حسابی بود و من رو جذب کرد. آفرین و بهت تبریک میگم.

    1. لطف دارید عزیزم🌼 ممنون و متشکر از وقتی که گذاشتید💛

  14. سلام مبینا جان،
    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان: 9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی: 8

    در بخش اول میزان عجله‌ی شخصیت داستان با توجه به حرکات بدنش کاملا مشخص بود. و دارک بودن قسمتی که گفتی «از پرده‌ی گوش‌هایش خون بیاید» رو دوست داشتم. در بخش دوم رسایی این جمله رو دوست داشتم:«چه سقف حوصله سربری! حتی ترک هم نداشت.» در بخش سوم به نظرم تصویرسازی‌ها با ضرافت بیشتری ساخته و پرداخته شده بودند. در بخش چهارم سیر اتفاقاتی که به دنبال هم در خواب رخ می‌دادند برایم جذاب بود. در بخش پنجم توصیف حالات بدنی و رفتاری وکیل و متهم در صحن دادگاه به خوبی پرداخته شده بود. در بخش ششم احضار شاهد، موتور محرک خوبی برای پیشبرد داستان بود.

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    بخش اول
    1- من هم به این نتیجه رسیده‌ام که باید از تصویرسازی‌ها بیشتر در نوشته‌هایم استفاده کنم اما یکم با تعداد این تصویرسازی‌هات در بخش اول راحت نبودم 2- فشار مثانه 3- پیوندی که با خودش بسته بود
    بخش دوم
    1- بادقت‌تر 2- قرار و اجازه داد 3- وقتی شخصیت داستان شروع به نوشتن می‌کنه، به نظرم داستان مدت طولانی از حرکت می‌ایسته
    بخش سوم
    1- بی‌اهمیت به طرف دیگر داستان
    بخش پنجم
    1- موفقیت سپری شدن 2- هم‌چون مثل ورق خوردن.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت.
    لاله فاضلی.

    1. درود لاله‌ی عزیز🪴 خیلی ممنون و متشکرم که انقدر وقت گذاشتید و همچین نقد جانانه‌ای انجام دادید🦋 واقعا لطفتون رو می‌رسونه. همچنین متشکرم که داستان رو با تمام ایراداتش دوست داشتین💙
      فقط من متوجه اون قسمت‌هایی که باهاشون راحت نبودید نشدم. اگر واضخ تر بیان کنید ممنون می‌شم🌱✨

      1. سلام مهربونم،

        مبینا جان، وقتی پیام پرمهرت رو خوندم یه نفس راحت کشیدم🩷🩷🩷 همش نگران بودم نکنه با پیام هام ناراحتت کرده باشم.
        فکر میکنم ما میتونیم دوستای اهل قلم خوبی برای هم باشیم. اگه تو هم دوست داشتی میتونیم ساعتها در مورد نوشته هامون گپ بزنیم.
        لینک روبیکام رو برات میذارم.
        https://rubika.ir/lalefazeli

        1. خیلی خوشحالم که من رو همراه خودت دونستی لاله‌ی عزیز🌼 اما متاسفانه روبیکا ندارم❤️‍🩹

          1. فدای سرت عزیزم، سلامت باشی مبینا جان. کار خیلی خوبی می کنی. منم روبیکا نداشتم. دوره ی آنلاین شاهنامه خوانی که تو تلگرام داشتم، الان تو روبیکا برگزار میشه.

  15. سلام مبینای عزیزم خسته نباشی داستانتو خوندم و لذت بردم داستانت به نظرم درعین سادگی یه کشش خاصی داشت که منو تا آخر کشوند و چیزی که برام دلنشنتر و ماندنی‌تر بود پایانبندی غم‌انگیزش بود حالم گرفته شد ولی لذت هم بردم مرسی ازت

    1. سلام مرضیه‌ی عزیز💚 تشکر از وقتی که برای خوندن داستان گذاشتی و نظر زیبات که خوشحالم کرد🌱

  16. سلام مبینا خانم
    امیدوارم حالت خوب باشه.
    خیلی قشنگ بود. جالب هم تموم شد.
    لذت بردم خیلی زیاد. نمیدونم چی بگم اما خب قطعا همین طور که واضحه خیلی براش زحمت کشیدی خیلی زیاد. چقدر دقیق بود صحنه ها و اتفاقات.
    مطمئنم که داستان نویسی خیلی خوب میشی. دمت گرم.
    به امید موفقیت و کتاب های قشنگت میمونم 🌻

    1. سلام زهرای عزیز🩵 ممنون که داستان رو با تمام ایراداتش خوندی و نظرت رو باهام به اشتراک گذاشتی🦋 امیدوارم منم داستان زیبای شما رو بخونم🫶🏼

  17. عجب داستان پروپیمونی نوشتین. داستانت شروع پرکشش داره.
    موضوعش هم کم‌تکراره.
    تعبیرهای نو در داستان شما برام دلنشینه.
    وکیلی که ترجیحش شنیدن صفحه‌های موسیقی‌ست تا خوندن صفحه‌های پرونده‌های قضایی، جذاب‌ترش کرده.
    جنگ وکیل با خودش برای حل پرونده و مخصوصن این پرونده جالبه. دوستی وکیل و متهم به تعلیق و کشش قصه کمک کرده.
    اینکه داستان در هر بخش یه راوی داشت قشنگ بود.
    یهو زبان این قسمت متفاوت می‌شه و دلو میزنه.
    دسشویی کفایت نمی‌کرد؟
    لذت بردم از خوندن داستان شما.
    قلمت نویسا دوستم.

    1. سلام مرضیه عزیز🦋 ممنون از وقتی که گذاشتی برای خوندن داستان من با تمام ایراداتش🩵 نظرت خیلی برای من مهمه ممنون که درمیون گذاشتیش🙏🏼

  18. مبینا جان داستان محتوای گیرایی داره. ابهامی که در داستان هست مجبورت میکنه تا اخرش بری. زاویه دید عوض می‌شه و این داستانت رو جذاب کرده . جملات هم شفاف و فصیح بود. موفق باشی.

    1. درود هانیه عزیز💚 ممنون و متشکر از وقتی که گذاشتی و نظر زیبایی که دادی🦋

  19. داستانت پر از صحنه‌پردازی‌های ماهرانه و به جا بود. تعلیق‌ها جوری بودن که نمی‌شد متنو رها کرد. تضاد احساسات وکیل با توصیف صحنه و احساست پر قدری، مثل اغراق در گوش دادن با هدفون تا مرز خون‌ریزی و در صحنه‌های بعدی موفقیت وکیل با شدت نور آفتاب و گره ابرها حس‌آمیزی قشنگی داره. بهت تبریک می‌گم دوست خوش‌قلمم.😍

    1. سلام زهره‌ی عزیز🌼 ممنون و متشکر از وقتی که گذاشتید برای خوانش داستان و نظری که دادید💛

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *