داستان کوتاه «شانس کی بود؟» از ناهید راستی

صُب شده. اما پس چرا هوا تاریکه؟ حتمن داره بارون می‌آد. اَی اَی. شانسو ببین؟ همین امروز که قرار دارم باید هوا بارونی باشه. اگه بارون شدت بگیره می‌خوره تو کاسه کوزه‌م.
دلم نمیخاد پاشم اما قرار دارمو و نمی‌تونم بزنم زیرش. آخه می‌دونین خودم خاسم. خودم اصرار کردم بایدم پاش وایسم. این دفه میخام رو تصمیمی که گرفتم کسی حرف نزنه. یه بارم شده خجالتو بذارم کنار، این رودرواسی‌های بی‌موردو پشت گوش بندازمو و تعارفای بیخودیو بی‌خیال شم.
کش و قوسی به خودم می‌دم و بُلن می‌شم. نمی‌دونم چطوری شوهرم رو از تو خاب صدا بزنم. از دیشب که قرار شد، شوهرمم بیاد، بیشتر تو هول و وَلام.
تا یه ساعت دیگه وقت داریم پس بذارم بخابه.
صبونه رو آماده می‌کنم. اشتها ندارم اما می‌ترسم وسط روز ضعف کنم. تند و تند چند لقمه می‌خورم. از هولم مانتومو می‌پوشم و شالمو می‌ذارم رو دسته صندلی.
هوا ابریه اما هنوز بارون نیمده. جا شکرش باقیه.

دوباره چِشَم می‌افته به بقیه‌ی کیسه‌های پلاستیکی. وای خدا خودم باید اونارو ببرمو و بذارم تو ماشین. مجبورم چن بار سی تا پله رو برم پایینو و بیام بالا. می‌ترسم از شوهرم کمک بخام، حوصله نق زدناشو ندارم. می‌دونین چرا؟ آخه خیلی بم غر زد. خیلی.
هی می‌گف:« این‌ کارا چیه خانوم؟ کجا میخای ببری این همه کتاب و کاغذو؟ کجا؟ حوصله داریا.» جواب نمی‌دادم. یه هو کار به جَر و بحث می‌کشید و دعوا و مرافه. بعدم من می‌موندم و این همه کارتن و کیسه‌های پلاستیکی پُرِ کتاب‌.
تازه من این حرفا حالیم نیس. فعلن تو فکر چند جلد کتاب فرهنگ دهخدام. بخرمو و کیفشو بکنم. یه عمر تو فکرش بودم. میخام اگه پولم زیاد اومد یه کتابخونه کوچیک و شیک مخصوصش سفارش بدم. از فکرشم دارم ذوق‌مرگ می‌شم.
خونه‌م کوچیک نیست، بزرگم هس. اما از بس اثاث نو و کهنه توش چَپوندیم جا تکون خوردن نداره. قدیمی‌م هس و بعضی دیواراش در حال تَرَک خوردنن. اما خب من با تابلوهای جورواجور پوشوندم‌شون.
تنها کاری که از دسم برمی‌آد اینه که همیشه خونه و وسایلشو منظم و پاکیزه نگه دارم، وگرنه جک و جونور ازشون بالا می‌ره.
شوهرم فقط بلده بگه: «آخرش این وسواسیت کار دستت می‌ده، گفته باشما. ما خسه شدیم از تمیزکاری، خودت خسه نشدی؟» پسرم و دخترامم می‌گن: «مامان از بس می‌شوری و می‌سابی خودتو پیر می‌کنی، دیگه وقت استراحتته.»
با این حرفا بود که رفتم تو فکر دور ریختن وسایل کهنه و بیخودی خونه بلکه کارام کمتر بشه.
نمی‌دونم چرا اولِ کار ایده‌ی دور ریختن کتابا و جزوه‌های بی‌مصرف به ذهنم رسید. شاید از وختی که تو صفحه‌ی نیازمندیای یه روزنامه این آگهی‌ها به چِشَم خورد: «کتاب‌ها و کاغذهای باطله‌ی شما را خریداریم.» «هر نوع کاغذ باطله‌ی شما را به بالاترین قیمت خریداریم.» «کتاب‌ها و کاغذهای شما را در محل خودتان و با قیمت عالی خریداریم.» این سه آگهی کافی بود که من تصمیممو عملی کنم.
دنیا دنیا کتاب و جزوه‌های باطله دورَمو گرفته‌. همه تاریخ گذشته. مال بچه‌هام. از دوران پیش دبستان و دبستان و دبیرستان و دانشگاه شون. از کمدا و کتابخونه و میزای تحریر بگیر تا انباری و زیر تختا و … هر جا چشم می‌نداختم کتاب و دفترای باطله و جزوه‌ می‌دیدم. سال به سال کتابای درسی که هیچی، کتابای کمک آموزشیو و کنکور به این حجم اضافه می‌شد. هر سالم خیلی‌هاشونو می‌دادیم به آشناهامون که بچه کنکوری داشتن یا اونایی که احتیاج داشتن و قدرت خرید نداشتن. اما باز خیلی خیلی کتاب بود.
بارها به بچه‌هام گفته بودم: «تو رو خدا بیاین تا جمع و جورشون کنیم و بذاریمشون بیرون. دیگه اینا که به دردتون نمی‌خوره پس برا چی نگرشون داریم؟» اما هر دفه می‌گفتن: «عجله نکن مامان، بعضیاشون برا یادگاریَن.»

به اولین آگهی زنگ زدم. یه آقایی از پشت تلفن با لهجه‌ی اصفانی گف: «حج‌ خانم کاغِذاتون که خیس نیس؟ چون نیمی‌خِریم.»
پناه بر خدا. کاغذ، خیس باشه یا نباشه دیگه چه صیغه‌ایه؟ کاغذ باطله که خیس نیس. تعجب منو از پشت تلفن حس کرد. برا همین ادامه داد: «بعضی کاغِذای باطله تو زِرزِمینا و انباریا در اثر نشت لوله آبی چیزی، خیس می‌شن و نمدار. اونا به درد ما نمی‌خورن. گفته باشما.»
عجب. پس باید مواظب کتابا باشم که تَر و تیلی نشن. برا همینه می‌ترسم بارون بیادو و حتا یه نم به کیسه و کارتنا برسه.
بالاخره بچه‌هام رضایت دادن. تمام دفترای نقاشی، کاردَسی، املا، انشا و کتابای فارسی و تاریخ و جغرافیاشونو گذاشتیم کنار برا یادگاری. بقیه‌رو هم چیدیم تو کارتنای کوچیک و کیسه‌های پلاستیکی.
مجله‌ها و روزنامه هم خیلی داشتیم. ویرم گرف که اونا رو هم بدم بیرون.
تازه فهمیدم چه فضای زیادی رو همه‌ی اینا گرفته بودن.
خدایا چه پول خوبی گیرم بیاد. تو آسمونام. باید مواظب باشم و دقت کنم که کلاه سرم نذارن.
تو فکر رفتم که بجا فرهنگ دهخدا و سفارشِ کتابخونه، زنجیر طلا برا بچه‌هام بخرم. یا نه، براشون ساعت مچی نفیس بگیرم. کیف می‌کنن. از این فکر، ذهنم رف به طرف چن تا وسیله برقی برا تو آشپزخونه.
سرِ آخر خوب که کلامو قاضی کردم به همون خرید فرهنگ دهخدا رضایت دادم. همیشه نفیس‌ِ و یادگاری می‌مونه برا خودِ بچه‌هام. بهترین جایگزینه برا کتاباشون.

زنگ زدم به آگهی بعدی. قیمتو گفتو و اضافه کرد چن نمونه از کاغذاو و روزنامه‌ها رو ببریم محل کارش تا قیمت بده. ای بابا، این دیگه چی می‌گه؟ مگه طلا یا مواده که نمونه میخاد؟ اینم تعجبمو از پشت تلفن متوجه شد، ادامه داد: «حَج خانم بَضی روزناما یا کتابا تو انباری خونا یا مَغازا چرب و چیلی می‌شن. این جوری قِیمِت‌شون خیلی کمتر می‌شِد، می‌خِریم اما زیر قِیمِت.» گفتم: «تمام کاغذای ما تمیزن.» راضی نشدو گف باید نمونه ببینه.
ای وای پس باید مواظب باشم کتابا کثیف و احیانن چرب نشن. چه چیزا.
تصمیم گرفتم با دخترم چند تا کتابا و دفترا رو ببریم محلِ کارِ طرف. رفتیم. یه جای دور بود حوالی خیابون آتیشگا. یه انباری بزرگ‌. ترس برمون داشت. تو دلم گفتم عجب غلطی کردم، خودم که اومدم هیچی، دخترمم آوردم. بالاخره آقاهه اومد و یه نگاهی به کتابا کرد. چشاش از دیدن کتابای تر و تمیز برق زد. یه قیمت گفت زیر قیمت اون چیزی که پشت تلفن گفته بود. لجم گرفت. فهمید. گفت: «حج خانم حالا شوما همه‌‌ِشو بیار، خُب می‌خِریم.»
تو راه برگشت دخترم گفت این اگه بقیه‌ی کتابا رو ببینه دوباره قیمتو پایین‌تر می‌بره‌.
از فکر فروختن به اینم منصرف شدم.
زنگ زدم به تلفن آگهی سوم. یه آقایی با یه لهجه‌ای که به اصفانیا نمی‌خورد گف: «حالا چی قَدَری کیتابو و مَجِیله داری؟ می‌توانیم با شاگردانم بیاییمو و دم خانه بِستانیم.» مِن مِن کردمو و گفتم که بهش خبر می‌دم.
یه حالی شدم. اگه شوهرم بفهمه کجاها رفتمو و با کیا حرف زدم پوستمو قِلِفی می‌کَنه، همینو کم داشتم که بیاد دم خونه‌مو و آدرسمو یاد بگیره.
رفتم تو فکر که بفروشم یا نفروشم. دست نگه‌دارم یا هر چه زودتر ردشون کنم؟ هر کی یه قیمت می‌گه‌. اما خب خداییش میخام چی‌کار این همه کتاب و دفتر باطله‌رو‌؟ فقط جاتَنگ‌کُنَن.
خیال فرهنگ دهخدا با یه کتابخونه مخصوصش دَس از سرم بر‌نمیداش.
خیلی کتاب و کاغذ داشتیم. شاید در مجموع یه وانت می‌شد‌. یا بیشتر. دَه‌باره تو خونه وزن کردمو و ضرب و تقسیم. با کمترین قیمتی‌م که این خریدارا گفته بودن، پولم می‌رسید به خرید یه سری کامل فرهنگ دهخدا و یه کتابخونه‌ی قشنگ.
دختر کوچیکم دو سه بار با شوخی گف: «مامان می‌شه کتابای منو جدا حساب کنی که با پولش کتابای دیگه بخرم؟» منم می‌گفتم: «شماها که راضی نبودین اینارو بیرون بدیم حالا چی شد که تو فکر پولش رفتین؟ تازه یه چیزی می‌خرم که به درد همه بخوره.»
با پسرم رفتیم یه فروشگا که کتابخونه بخرم. نپسندیدم. گف که سفارش می‌گیره و زودم تحویل می‌ده. از رو ژورنالش مدل یه کتابخونه‌ای که به دلم بودو سفارش دادم. بعدِ چونه‌زدنای زیاد نصف پولشو بیعانه گرف.
سر چن راهی قرار گرفته بودم که به کدومشون بفروشم. دوباره یه آگهی تو صَفه‌ی نیازمندیا دیدم.
به چهارمی که زنگ زدم با صدای خیلی متین و منطقی گف که خریداره. قیمت بالایی هم داد اما به شرطی که دو سه روز بعد پولشو بده.
واویلا کلاهبرداری نباشه؟
خدایا چکنم چه نکنم؟ حالا دیگه همه‌ی کتابا و دفترا وسط اتاقا ریخته بود.
شوهرم که فهمیده بود تصمیمم قطعیه برا فروش، دیگه سرزنشم نکرد. متوجه شد که حجمِشونم خیلی خیلی زیادهُ و نمی‌تونیم بذاریم کنار خیابون. برا همین رضایت داد و ‌گف: « چی‌کارِت کنم، خوب باشه طوری نیس بفروششون.»
باهاش مشورت کردم و ماجرای تلفنا و رفتنِ دم انبار رفتنو گفتم. گف: «از خیر خریدار آخری بگذر، اول و دومیم ایرادیَن، چه بونه‌ها؟کاغذا خیس یا چرب نباشه دیگه چیه می‌خوان عیب بذارن رو مال. بهتره بفروشی به خریدار سومی که می‌آد دم خونه. اما نه نه خودمون می‌بریم براش.»
گفتم که خودم با دخترمون می‌بریم گف کتابا زیاده باید دو سه تا ماشین بریم.
فقط قول گرفتم که اگه خریدار تخفیف خاس، هی نَگه باشه باشه.
خصلتی که شوهرم داره اینه که فوری تو تعارفو و رودرواسی قرار می‌گیره و دلش برا بقیه می‌سوزه. برا همین صدباره گفتم: «کتابامون خیلی تر و تمیزن، خوب می‌خرنشونا. تخفیف تو کارمون نیسا؟ هی اونجا نگی خانوم حالا سخت نگیر و بده بره کتابا رو؟ تو رو خدا نگو، خاهشن نگو.» گف: «نه بابا دلشونم بخاد، هر قیمتی از اول بِت دادن رو هم
اون وایسا. تازه خودمم دنبالتون باشم بهتره، پولو نقد بگیری. یهو تو وزن کردن ناقلاگیری می‌کننو و تا تو حواست نیس ترازو رو کم و زیاد می‌کنن.»
چه نکته‌ی خوبی یادم داد‌. راس می‌گف. به این قسمت توجه نکرده بودم، نکنه ترازوشونو کمو و زیادو بالا پایین کنن؟
دلم قرص شد که شوهرمم دنبال من و دخترمون بیاد بهتره.
حالا صب شده و من آماد‌َم که دخترم و شوهرمم بلن شن. صبونه‌مو می‌خورم و مانتو می‌پوشمو و منتظر می‌مونم. دخترمم بیدار شده.
چن تا کارتن مجله و روزنامه رو هم خودم می‌برم پایین رو صندلیای عقب ماشینا‌. وای خدا، تا سقف ماشین کارتن و کیسه پلاستیکه. صندوق عقبا هم که تا خرخره پره‌. پشت ماشینا اومده پایین از بس سنگینه.
شوهرم پا می‌شه و خودش می‌گه تا ترافیک نیس بریم.
آدرسی که خریدار بِم داد تو یه بُنگاس، خیابون حافظ. هوا سرده اما از بس بالا پایین کردم خیسِ عرقم‌.
حالا دو تا ماشین آماده‌ی رفتنیم. تو پارکینگ شوهرم می‌گه کاش یه وانت می‌گرفتیم اینقدی که کتاب رو صندلیا گذاشتی نمی‌تونیم پشت سرمونو ببینیم. من مخالفت می‌کنمو و می‌گم نه تو رو خدا، کی دیگه حالشو داره اینا رو در بیاره. تازه تا وانت گیرمون بیادو و اون بخاد بیاد چن ساعت طول می‌کشه.
هنوز حرکت نکرده یه بار دیگه به خریدار زنگ می‌زنمو و می‌گم که پولو نقد می‌خام. اونم می‌گه که پول آماده‌ی آماده‌س.
منو و دخترم با یه ماشین، شوهرمم پشت اون یکی، آماده‌ی حرکتیم. دخترم پشت رُله و من نگران که بتونه پشت سرشو ببینه.
می‌رسیم. تا دخترمو و شوهرم بخان پارک کنن. من پیاده می‌شم. می‌رم تو بنگاه. یه جاییه مث یه پاساژ خیلی خیلی بزرگ. بی‌ در و پیکر. سقفش با ایرانیتی چیزی پوشیده‌س. خیلی خَفَنه. هوا هم که ابریه، دیگه یه باره تاریکه. خوب شد که شوهرم اومد.
یه آقایی تقریبن چهل ساله، با پیراهن و شلوار معمولی می‌آد بیرون و تا فامیلمو می‌گه‌، از رو لهجه‌ش می‌فهمم که خود خریداره‌.
دو تا شاگرداشو صدا می‌زنه و می‌گه برین کمک خانم. شاگردا هم می‌آن و کیسه‌ها و کارتنا رو از تو ماشین شوهرمو و دخترم خالی می‌کنن و می‌چینن یه کناری رو زمین بنگاه. یه ترازو بزرگ می‌بینم. آقاهه تا شوهرم برسه، روبروی خودم هی وزن می‌کنه و می‌نویسه. بعضی کتابا رو هم تند و تند ورق می‌زنه و تعجب می‌کنه از این همه تمیزی و نو بودن. زیر لب می‌گه: «معلوم است بچه‌هاتان دانشگاه رفته‌ان.» هیچی جوابش نمی‌دم.
چش برنمی‌دارم از رو ترازو و کاغذی که رو اون داره می‌نویسه‌. هم‌زمان هر دو حرکتشو می‌پام.
دیگه تقریبن تموم بار خالی شده رو زمین بنگا. تا شوهرم برسه وزنو و قیمتو تو ذهنم تخمین می‌زنم. شوهرم از درِ بنگا می‌آدو و تا آقاهه هنوز داره آخرین کیسه‌ها رو وزن می‌کنه آروم به من می‌گه: «حواست جَم بود؟ دُرس وزن کرد؟ دُرس نوشت؟» با بستن چشام جوابش می‌دم.
یه هو آقاهه سرش رو بلند می‌کنه. چشش به شوهرم می‌افته و شوهرم به اون.
صدای بلند خریدارو می‌شنوم که گف: «آقا شما کجا این جا کجا؟ تو آسمونا دنبالتان بودم روی زمین پیدایتان کردم. خدایا، آقا آقا آقا شما شما این جا؟ می‌گویند کوه به کوه نمی‌رسد آدم به آدم می‌رسد، حالا بِمان ثابت شد.» بعدم دست و روبوسیو و خاس دست شوهرمو ببوسه که شوهرم نذاشت. قیافه شوهرمو می‌بینم که هاج‌ و واج نگا خریدار می‌کنه و معلومه که خوب اونو شناخته.
«آقا تا پیش شما کار می‌کردیم، وضع‌مان خوب بود، زندگی‌مان می‌چرخید اما بعد از شما به سختی گذران می‌کنیم.» شوهرمم می‌گه: «داود خودت خاسی که از پیش ما بری، یکی زیر پات نشس و خوشی زد زیر دلت، قبول داری؟»
خریداره هم چند بار می‌گه بله بله آقا قبول دارم.
می‌فهمم که از کارگرای سابق شوهرم بوده.

دیگه کار وزن و قیمت کردن تمومه که یه هو می‌گه: «آقا می‌شه بِمان تخفیف بدهید. ما خودمان هم کارگریم. صاحاب این جا کس دیگری است.»
به وضوح می‌فهمم دروغ می‌گه. چهار بار تلفنی قیمتو باهاش طی کردم، حالا که وقت پول دادنه، ننه من غریبم بازی در‌می‌آره. بر فرض که این صاب‌کار داشته باشه، دَسمُزِ خودشو بر‌می‌داره. فک کنم رگ خاب شوهرم و دلسوزیاش، دسشه. داره از این حربه استفاده می‌کنه.
در کمال حیرتم شوهرم آروم اما محکم می‌گه: «راسش داود کتابا مال من نیس. من کاره‌ای نیسم.»
همین. دمِ شوهرم گرم. آفرین. فک کنم فوری دس طرفو خوند. این دفه دلش بیخودی نسوخت. خاس که من خودم طرف شم.
خریدار رو به من می‌کنه و می‌گه: «خانم خاهش داریم، سرسلامتی آقا و خودتان تخفیف بیدهید. خدا بچه‌های‌تان را بِتان بیبخشد، خداوند موفق‌شان بکند، هر چه از خدا طلب کنید برآورده شود. خواهش می‌کنیم لطف‌تان را بفرمایید.» بازم تضرع و التماس، اساسی. نه یه بار نه دوبار ده‌ها بار.
داود اونی نیس که پشت تلفن حرف می‌زد. لامصب.
می‌دونین چقد تخفیف می‌خاد؟ تقریبن یک بیستم ارزش واقعی که خودش گذاشته بود.
خداییش شوهرمم هیچی نمی‌گه. گذاشته با خودم.
خدایا چی‌کار کنم؟ کاش به خریدار اولی یا دومی یا چهارمی فروخته بودم. کاش تو این مخمصه نمی‌افتادم. چه جوری شد که باید شوهرم بیادو و اینم از فرصت استفاده کنه.
داریم بر می‌گردیم.من تو ماشین پیش دخترم. شوهرم پشت سرمون. هیچی نمی‌گم. چشام فقط به پنجره‌ی کنارمه. تو فکرم.
یک ریال پول نگرفتم از این آقا داود. بخشیدم همه رو. سلامتی شوهرمو و بچه‌هام. احمق از بس التماس کرد، دل خودمم رحم اومد. چقد به شوهرم غر می‌زدم که دلسوزی می‌کنی؟ فوری دلت به رحم می‌آد.‌ حالا چی شد که خودمم کوتاه اومدم؟ چی شد؟ شوهرم که به عهده خودم گذاشت، پس چِم شد؟
تو این اصفهانِ دَرَندَش تو این همه کاغذ‌باطله‌خر، باید این خریدار، ناغافِلَکی به تورِ من بخوره. می‌بینین تو رو خدا؟ دیگه هیشکی‌ رو هم نمی‌تونم مقصر بدونم.
فقط نمی‌دونم شانس کی بود؟ شانس اون بود یا شانس من؟ شانس چیه؟ قسمت چیه؟

حالا نمی‌دونم با کتابخونه‌‌ای که از هُولم سفارش داده بودم چی‌کار کنم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 اسفند 1402

13 اسفند 1402

24 مرداد 1403

24 مرداد 1403

21 اردیبهشت 1400

21 اردیبهشت 1400

31 فروردین 1396

31 فروردین 1396

11 بهمن 1403

11 بهمن 1403

7 خرداد 1398

7 خرداد 1398

44 پاسخ

  1. مهم‌ترین و دلنشین‌ترین درسی که داستان شما برای من داشت این بود که داستان‌های خوب از دل همین اتفاقات به‌ظاهر معمولی زندگی بیرون میاد. دست گذاشتن روی چنین موضوعی سلیقه، خلاقیت و مهارت در پرورش متن می‌طلبه که شما به خوبی همه رو نشون دادید. فضایی که خلق کردین خیلی بامزه، صمیمی و دوستداشتنی بود. آخرش حرصم دراومد و احساس شخصیت اصلی رو درک می‌کردم . جالب اینکه فکر می‌کنم ناتوانی در شرایطی که دیگران رو بابتش سرزنش می‌کردیم برای خیلی‌هامون تجربه‌ی مشترکیه.

    1. ممنون ساجده جان
      مرسی که خوندید و نظرتون رو گفتید.

      دوستتون دارم.

  2. ناهیدجان موضوعتون برام خیلی نو و جالب بود و زبان محاوره‌ی راوی. از تهش لجم گرفت‌ از شما و نوشته نه‌

    از راوی. که بنظرم نقطه‌‌ی قوت داستانتونه اتفاقا.

    1. ممنون ساجده جان
      مرسی که خوندید و نظرتون رو گفتید.

      دوستتون دارم.

  3. سلام ناهید جان

    داستان شما درگیری و کشمکش احساسی داره چیزی که جذابه و من دوسش داشتم.
    یک موضوع ساده که با قلم شما کاملا جذاب شده.
    خدا قوت☺️🌲🌿

  4. درود خانم راستی
    نکاتی که خاستم بگم دوستان گفته بودند و من تکرار نکردم. قلمتون سبز باشه و بدرخشید.✨️ موفق باشید عزیزم🌹❤️‍🩹

    1. سلام ناهید جان. یه رویداد ساده‌ی زندگی رو خیلی جذاب روایت کردی. کاربرد گویش‌های مختلف توی متن و شکسته‌نویسی حس خوبی بهم داد. قلمت پرواژه و خلاق و سلامتی‌ات ماندگار.

  5. از خوندن قصه ات اصلا خسته نشدم و جمله به جملش رو با لذت زیاد میخوندم .جوری نوشتی که انگار خودت جای راوی قصه بودی و ثانیه به ثانیشو تجربه کردی .راستش من هر چی فکر میکنم هیچ ایرادی توی داستانت نمیبینم

  6. منی که قسمت‌های اصفهانی‌شو بلند بلند می‌خوندم😂 خیلی چسبید. این شکسته‌نویسی و لهجه رو عشق است😍😍 دمت گرم خانم راستی🤩

  7. خانم راستی عالی بود. کیف کردم. همش منتظر اتفاق شوم بودم. با هول و ولای خانمه همراه شده بودم ببینم بلاخره چی میشه. آخرش هم خیلی جالب تموم شد.

    1. ناهید جان لذت بردم از داستانت
      هرجمله‌ش اشتیاق ادامه دادن رو بیشتر می‌کرد. تعلیق خوبی داشت 😊
      شکسته‌نویسی‌ت هم خیلی به دل نشست👌
      تبریک میگم 🌹

  8. طنز داستان رو خیلی دوست داشتم. دل‌رحمی زن رو درست نشون داده بودی. انگار توی خونه باهاشون داشتم زندگی می‌کردم.

  9. زبون نرم و روون داستان منو بی‌وقفه کشوند تا پایان، و فهمیدم چه‌طور می‌شه از دلِ یه ماجرای ساده و پیش‌پا‌افتاده، داستان ساخت. خیلی عالی بود. آفرین ناهید جان.

  10. داستان‌تون خیلی به دلم نشست. شخصیت‌پردازی‌‌ها قوی و قلم‌تون صمیمی و زیباست.

  11. خانم راستی نازنین داستان جذابی بود. این که به صورتت شکسته نوشته بودید و با لهجه اصفهانی به جذابیت داستان می‌افزود و در خدمت موضوع بود.‌ موفق باشید بانو جان.

  12. ناهید جان
    چقدر لحن این داستان رو دوست داشتم. همیشه بنظرم از زندگی روزمره قصه نوشتن سخت‌ترین کار بود. و شما به بهترین شکل انجامش دادید. با ذوق و هیجان خوندم.

  13. ناهید عزیز،

    قصه‌ی شما موضوعی واقعی و ساده‌ اما غیرکلیشه‌ای دارد، اتفاقی که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید و می‌توان با آن همذات‌پنداری کرد. اینکه شما به جای روی‌آوردن به موضوعات مثلن پیچیده اما تکراری این موقعیت واقعی را انتخاب کرده‌اید جای تحسین دارد.

    پایان‌بندیْ جالب و غیرقابل پیش‌بینی است، هرچند که اندکی شتابزدگی در پایان‌بندی وجود دارد، شاید اگر به صحنه‌ی پایانی کمی بیشتر پرداخته می‌شد گول‌خوردن راوی باورپذیرتر می‌شد.

    لهجه‌ی خاصی که در لحن راوی وجود دارد و شیوه‌ی روایت‌گری او قصه را جذاب‌تر می‌کند.

    موفق باشید.

    1. مرسی مریم جان که خواندی.
      بله با شما موافقم. پایان‌بندی‌ی که در ذهن داشتم خیلی گسترده‌تر بود. بخاطر کمی وقت این‌گونه به پایانش بردم. مهر داری و محبت.

      ندیده خیلی دوستت دارم.

      1. عزیز قلبید ناهید خانم مهربون و دوست‌داشتنی 😍❤️ خیلی خوشحالم فرصتی پیش اومد که داستان‌های فوق‌العاده‌ی شما و بچه‌ها رو بخونم، خیلی زیاد از همه‌تون یاد گرفتم. منتظر قصه‌های بعدی شما هستم.❤️

    2. ممنون مریم جان

      می‌توانم متن را گسترش دهم. بخاطر کمی وقت بود.
      مرسی از دقتت عزیزم.

      دوستت دارم.

    3. مرسی مریم جان
      خوشحالم کردی که خواندی‌. متن را حتمن کسترش خواهم داد‌. به خاطر کمی وقت بود.
      مهر ومحبتت افزون، در نوشتن موفق.

      دوستتون دارم

  14. سلام ناهید جان،
    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان: 9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:10/ استواری و استحکام معانی: 9

    1- منحرف شدن ذهن خواننده با دیدن عبارت «قرار دارم» و حضور شوهر در ادامه‌ی داستان 2- مطرح کردن علایق ساده‌ی یک نویسنده که از نظر اطرافیانش عجیب و کم‌ارزش هستند 3- من هم چهار تا کارتن موز، کتابای زمان کنکورم و سه تا کارتون موز، کتابای دانشگاهم همیشه گوشه‌ی اتاقم هستند و به هیچ عنوان دلم نمیاد از خودم جداشون کنم 4- لهجه‌ی شیرین و دوست‌داشتنی اصفهانی «نیمی‌خِریم» 5- به تصویر کشیدن نظام مردسالاری در خانواده‌های ایرانی 6- بهره بردن از اصطلاحات شیرین ایرانی «ننه من غریبم بازی درنیار» بسیار جالب و دوست داشتنی بود.

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- شدت بگیره 2- تند و تند 3- با تابلوهای جورواجور پوشوندم‌شون

    با آرزوی بهترین‌ها
    دوستدارت
    لاله فاضلی

    1. ممنون لاله جان از این همه دقت. خوشحالم کردی.
      اوه، ممنون که امتیاز به من دادی.

      شدت بگیره: بارون تندتر بباره
      تند و تند یا تند تند: با عجله‌ی زیاد کاری را انجام دادن
      با تابلوهای جورواجور پوشوندم‌شون: مثلن با تابلوهای نقاشی مدرن و کلاسیک یا تابلوهای خطاطی مانع دید ترک‌های دیوار شده‌ام.

      لاله جان به امید دیدار از نزدیک. دوستت دارم.

      شدت بگیره:

      1. سلام مهربونم،

        ناهید جان، وقتی پیام پرمهرت رو خوندم یه نفس راحت کشیدم🩷🩷🩷 من نگران بودم نکنه با پیام هام ناراحت ات کرده باشم.
        خیلی لطف کردی در مورد مواردی که متوجه نشده بودم توضیح دادی. الان حس بهتری نسبت بهشون دارم.
        من هم مشتاق دیدارت هستم، تو عضو خانواده ی اهل قلم من هستی. لینک روبیکام رو برات میذارم. اگه تو هم دوست داشتی میتونیم ساعتها در مورد نوشته هامون گپ بزنیم.

        https://rubika.ir/lalefazeli

    2. ممنون لاله جان
      مرسی از دقت و اظهار نظری که برایم ارزشمند بود و راه‌گشای کارم است.
      مرسی که امتیاز دادی، فدای تو.

      شدت بگیره: بارون تندتر بباره
      تند و تند یا تند تند: با عجله‌ی زیاد کاری را انجام دادن
      با تابوهای جورواجور پوشوندم‌شون: مثلن با تابلوهای کلاسیک یا مدرن و خطاطی مانع دیدن تَرَک دیوارها شده‌ام.

      دوستتون دارم

    3. ممنون لاله جان عزیزم که با دقت خواندی.

      تشکر از امتیازهایی که دادی.

      شدت بگیره : بارون تندتر بباره
      تند و تند: با عجله کاری را انجام دادن
      با تابلوهای جورواجور پوشوندم‌شون: با آویختن تابلوهای گوناگون مانع ترک‌های دیوار شده‌ام

    4. ممنون گیابند جان
      مرسی که خواندی و نظر دادی.
      دوستتون دارم.

  15. درود خانم راستی عزیز
    چقدر زیبا محاوره نوشتی و بعضی از کلمه‌ها رو واقعا دوست داشتم. مثل تروتیل
    نثر محاوره خیلی بامزه شده. پایان داستان هم واقعا جالب بود. در کل شاید داستان هیجان و اینا نداشت، اما به خاطر زبانی که داشت، آدم رو به خوندن وادار می‌کرد. پایان بامزه‌ای هم داشت. نویسا باشید بانو.

    1. گیابند عزیزم
      تشکر فراوان. ممنون که خواندی و نظرت را گفتی.
      دوستتون دارم.

  16. سلام ناهید عزیز
    کیف کردم از این روایت قشنگ اینقدر ملموس بود که فکر میکردم برای خودم اتفاق افتاده ضمن اینکه دوست عزیز این رودروایسی داشتن فکر میکنم تو کل آدمای اصفهان مرسوم‌تر آخه من خودمم اصفهانیم و البته مشهد ازدواج کردم و چقدر از این اخلاق آسیب دیدم اینجا
    بازم میگم آفرین داری که از این دغدغه‌ی فروختن کتاب یه قصه گفتی که توش به خصیصه‌ی بد رودربایستی هم به خوبی اشاره کردی

  17. وااای چه زبانی داشت😍 چقدر استرس کشیدم و حرص خوردم. خیلی عالی بود❤️

  18. چه داستان جذابی بود خانم راستی. بی هیچ دست‌اندازی و با تعلیق تا آخرین لحظه. خیلی لذت بردم. نکات زیر بسیار خوب بودند:
    ۱. زبان شکستهٔ داستان(که خوش نشسته در متن)
    ۲. نوع حرف زدن هر شخصیت(تقویت شخصیت‌پردازی)
    ۳. به کار بردن لهجه(تنوع)

  19. ناهیدجان عجب داستان شیرینی نوشتی. خیلی قشنگ و دلنشین بود. دمت گرم. لذت بردم

  20. خانم راستی عالی بود. فضای داستان گرم و صمیمی بود. نثر شکسته هم خوب نشسته بود تو داستان. موفق باشید.

  21. ناهید جان.
    شکسته نویسی عالی بود. لهجه‌ها رو هم خوب درآورده بودی

  22. سلام ناهید خانم
    امیدوارم حالتون خوب باشه.
    خیلی آخرش رو دوست داشتم غیر منتظره بود. و جالب بود که از چه موضوع ساده ای این داستان رو تونستین نقل کنید و کشش خوبیه داشته باشه.
    زبان و لهجه های شخصیت هام باحال بود.
    خلاصه که کیف کردم.
    موفق باشید 🌻

  23. ناهید جان دوس‌ داشتنی. نثر شکسته و عامیانه‌ی متنت خیلی بامزه بود، خصوصا جاهایی که تونستی حتی لهجه رو وارد داستانت کنی. دوسش داشتم کلی، بهت تبریک می‌گم.😍

  24. از اینکه یه حدیث‌نفسو با لحن شکسته می‌خونم برام ملموس‌ترش کرد.
    هر خریدار زبان مخصوص خودشو داشت و من لذت بردم.
    پایان‌بندی غافلگیرکننده بود.

    بنظرم پرگویی داشت می‌شد حرفهای تکراریش رو حذف کرد.
    شاید یه جمله‌ی کوتاهتر، گویاتر باشه مثل: حواسم باشه سرم کلاه نره بهتره.
    داستان خطی بود و می‌شد با یه چاشنی پرکشش از خاطره یا… گیراترش کنید.
    لذت بردم از خوندن داستان شما دوست عزیزم.

    1. مرضیه جان
      مرسی که با دقت خواندی دوست عزیزم.
      راستش داستان‌ را بغیر از بارها ویرایش، بارها وبارها با صدای بلند خواندم. اگر جمله‌ها را کوتاه نکردم به ادامه‌‌ی جمله‌ی قبلی‌اش بر می‌گرده.
      ممنون از اظهار لطف و محبتت عزیزم.

  25. چقدر داستانتون زیبا و دلنشین بود ناهید خانوم. واقعا من رو از همون ابتدا همراه کرد. موضوع جالب و داستان شیرینی داشت.
    خسته نباشید و موفق باشید🌱🪴

  26. دوست عزیز داستانها فوق‌العاده عالی بود من تا انتها می‌خواستم بدونم فرهنگ دهخدا و کتابخونه خریده شد یا نه؟

    1. مرسی فریده جان که خواندید.
      هیچ چیزی خریده نشد. آخه کتاب‌ها مجانی رفت!موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *