دو روز و چهارده ساعت پیش اخراج شد. خبرش که به گوش اهالی خانواده رسید، پدر بیدرنگ گفت باید برگردی سرکارت و مسئله را حل کنی.
یادش آمد قبل از بیرون آمدن از شرکت، علت اخراجش را نپرسیده بود. فقط یک راست به خانه برگشته بود. حالا به دنبال نامهای ته کیفش میگشت که ساعت آخر به او داده بودند. نامهی مچالهشده را پیدا کرد و میان دستهای تبدارش گرفت. تنها چند کلمه توجهش را جلب کرد: پروانه احمدی، عدم صلاحیت کاری.
شاید رقمها را اشتباه وارد سیستم کرده بود یا مربوط به چندباری بود که نتوانست به موقع در محل کار حاضر شود. هر چه بود در جملهی پدرش تنها یک کلمه گفت، نمیخواهد به آنجا برگردد.
از آن روز پدر با او حرفی نمیزد. شاید اولینباری بود که چیزی خلاف خواستهی پدرش را مطرح میکرد. علاوهبر پدر، مادر و برادرش هم به مرور موضع خود را مشخص کردند. حرفهای مادر در تایید حرفهای پدر بود اما برادرش پوریا نظر متفاوتی داشت. میگفت: «بگذارید خودش تصمیم بگیرد. دیگر نوجوانی کم سن و سال نیست.»
حرفهای او هم باعث نشد پدر از عقیدهاش برگردد.
دو هفتهی کامل را در انزوای اتاقش سپری کرد اما از سه ساعت پیش که به قصد قدم زدن بیرون رفته بود، توجهش به ویترین یک مغازه جلب شد. از پشت ویترین، چشمش به بازی فکری افتاد که در کودکی بازی میکرد. آنقدر زیاد که پوریا به او گفته بود: «ته بازی را درآوردی.»
به خاطرهای دور در شش یا هفت سالگی پرتاب شد. روی پای عمهاش نشسته بود. عمه سوالی پرسید که مکرر از بچهها میپرسند: «دوست داری بزرگ شدی چه کاره شوی؟»
پروانه: «دوست دارم بازی بفروشم مثل منچ.»
عمه خندیده بود. پوریا گفته بود: «چقدر آرزویت کوچک است. حداقل یک شغل بهتر انتخاب میکردی.»
دوباره به ویترین مغازه چشم دوخت. آرزوی کودکیاش که در پیچوتاب زندگی رنگ باخته بود، دوباره چراغ سبز نشان میداد. دوست داشت یک مغازهی نقلی اجاره کند تا در آن بازی فکری بفروشد.
سرمایه اولیه را نداشت. تصمیم گرفت از پدر بخواهد اما مدتها کلمهای بینشان رد و بدل نشده بود حتی قبل از ماجرای اخراجش.
او و پدرش هر روز مثل دوتا غریبه سر یک میز مینشستند ولی جز یکی دو کلمه صحبتی نمیکردند. فقط هنگام ضرورت احوال هم را جویا میشدند. معمولا مادر رابط آنها بود و مثل کبوتر نامهرسان، حرفهای پدر را به دختر و حرفهای دختر را به گوش پدر میرساند. اینبار هم قصد داشت مادر را واسطه کند.
مادر پیام را به گوش پدر رساند. حرف دختر به مذاق او خوش نیامد. میگفت تقصیر خودش است که از کار اخراج شده. چرا کار به آن خوبی را رها کرده؟
دختر میخواست جواب بدهد اما پدر از بحث میگریخت و طاقت شنیدن مخالفت را نداشت. پروانه چند روزی در بستر بیماری افتاد. دکتر گفت: «مسئله روحی است، برود مشکلش را حل کند.»
پدر بالاخره سکوتش را شکست با جملهای که به جان دختر بینوا آتش زد: «پولی که لازم داری را میدهم اما اگر کارت نگرفت مسئولیتش پای خودت. از من حمایت و کمک نخواهی. میخواهی مستقل باشی، پس صفر تا صدش را قبول کن.»
پروانه از سر ناچاری پول را به اجارهی یک مغازهی کوچک داد. کمکم با اجناس مختلف که بیشترشان بازی فکری بودند سرتاسر مغازه را پر کرد. سر در تابلوی مغازه نوشت: فروشگاه خورشید.
همان لحظه که فکر کرد از پس سختترین قسمت ماجرا برآمده وارد مرحلهی سختتری شد. روزها میگذشت اما دخل و خرجش با هم نمیخواند. نگران بود دوباره دست به دامان پدر شود. مدام این جمله در گوشش زنگ میزد: «من حمایتی نمیکنم.»
چرا تصمیم او برای پدر سنگین بود؟ به مشاوری که این اواخر نزدش میرفت گفته بود طرز فکر پدرش را درک نمیکند. فقط یک راه وجود داشت سر از افکار او در بیاورد، اینکه مجبورش کند به حرف زدن.
دنبال قلابی بود که با آن سر صحبت را باز کند. یاد آلبوم خانوادگی افتاد. به پوریا گفت عکسهای خانوادگی را که در فایلهای مختلف پراکنده بودند یکجا جمع کند. پوریا و مادر در نقشهی او شریک شدند. هر چند اصرار او به دیدن آلبوم خانوادگی را نمیفهمیدند.
شب بعد از خوردن شام در پذیرایی نشستند. پوریا همانطور که عکسها را در تلویزیون نمایش میداد به عکسهای کودکیشان متلک میانداخت. در بین عکسها چند عکس خانوادگی از پدر همراه با پدرجان و مادرجان بود. روی فرش حصیری رنگ و رو رفتهای در خانهشان نشسته بودند.
پروانه سرش را چرخاند. با دیدن سگرمههای پدر که در هم رفته بودند، احساس انسانهای خطاکار را داشت.
پوریا گفت: «یادش بخیر. پدرجان چه جوان بوده.»
پدر گفت: «چه فایده. جوانیاش را به باد داد.»
پروانه میخواست بپرسد چرا اما سکوت کرد.
مادر گفت: «در جوانی اهل شور و هیجان بود. همهی اسباب و اثاثیه زندگیاش را فروخت تا کسبوکار جدیدی راه بیندازد. حیف میانهی راه سرش را کلاه گذاشتند.»
پروانه یادش آمد چندباری از پدرجان گفته بودند اما هرگز به این اندازه کنجکاوش نبود. تنها میدانست بعد از ورشکستگی او، خانوادهاش به مشقت افتاده بودند. پدر به سختی خرج تحصیلش را میداد. برای همین از پدرجان دل خوشی نداشت.
آن شب پروانه برخلاف قولوقراری که با خودش گذاشته بود حرفی نزد. در عوض حرفهای گذشتهی پدر در گوشش زنگ میزدند: «زندگی تو فقط برای خودت نیست. نباید بقیه را اسیر بیفکریات کنی.»
انگار شعار پدر را از حرفهایش بیرون میکشید که میگفت خودخواه نباش. اما جلوی تصمیمات او برای زندگیاش را گرفتن، خودخواهی نبود؟
آخر هفته بود. از پوریا خواست در گرداندن مغازه کمکش کند. درخواستش را با بیمیلی پذیرفت اما تا آخرین لحظهای که در مغازه بود همراه پروانه به مشتریها میرسید.
پروانه با دیدن برادرش که اجناس جدید را جابهجا میکرد خاطرهای به ذهنش آمد. پوریا از نوجوانی دنبال تئاتر بود. در تمام تئاترهای مدرسه شرکت میکرد و به سرگرمی او تبدیل شده بود. رشتهاش ریاضی بود. میخواست به جای آن کنکور هنر بدهد اما پدر مخالفت کرد. یک کلام گفت این کار آینده ندارد.
پوریا یک ماه، شبانهروز اصرار ورزید و شبها در اتاقش نخ به نخ سیگار دود کرد اما پدر همان جوابی را به او داد که دو ماه گذشته به پروانه داده بود: «نباید ریسک یک شغل احتمالی را به جان بخری وقتی میتوانی وارد یک شغل مطمئنتر شوی. اگر میخواهی برو اما من از هوس زودگذرت حمایتی نمیکنم.»
بعدها درس کامپیوتر خواند و در یک شرکت دولتی استخدام شد.
پروانه در تمام آن هفت سال گذشته شاهد بود برادرش با بیمیلی درسهایش را پاس میکند و هر زمان وقت اضافه پیدا میکرد سر از تماشای یک تئاتر درمیآورد.
پروانه از وقتی دنبال رویای کودکیاش رفته بود میل داشت از رویای برادرش هم حمایت کند. برای همین بعد از تمام شدن کار گفت: «تئاتر خوب چی سراغ داری؟ بریم با هم ببینیم.»
و بعد چشمان گردشده برادرش را نادیده گرفت که میگفت تو پروانهی قبل نیستی.
شبها تا دیروقت مغازه بود و صبحها زودتر از خانه بیرون میزد. بعد از چندین ماه تلاش شبانهروزی، کارش اندکی رونق گرفته بود اما هنوز مثل نوزادی چندماهه نیاز به مراقبت داشت. در ذهنش آن را بچهی خودش میدید و صدایش میزد دخترم خورشید.
تصمیم گرفته بود با درآمد اولیهاش، چند میز و صندلی به مغازه اضافه کند. این فکر از عصر دیروز به سرش زده بود. زمانی که پسربچهای پشت ویترین مغازه ایستاده بود و از خریدن بازی موردعلاقهاش تردید داشت.
ایدهی میز و صندلی را دوستش سنا داده بود که علاوهبر پوریا، گاهی در ادارهی مغازه کمکش میکرد. مشتریها میتوانستند قبل از خریدن بازی روی یکی از آن میز و صندلیها بنشینند و بازی که قصد خریدش را دارند امتحان کنند. اگر بازی را پسندیدند آنوقت دست در جیب ببرند.
همین باعث شده بود تعداد بازدیدکنندگان مغازه زیادتر شود. آنقدر زیاد که دیگر وقت سر خاراندن نداشت و روزهای تعطیل هم کار میکرد.
مادر نگران بود مریض شود اما پروانه هیچوقت تا به این حد خوشحال نبود. از خستگی سرش به بالش نرسیده میخوابید اما شیرینترین خواب دوران زندگیاش را تجربه میکرد.
در چند ماه گذشته پدر اصلا دربارهی کارش از او نمیپرسید و هر زمان پوریا و مادر اشارهای به او میکردند، طوری رفتار میکرد که انگار نمیشنود.
علیرغم خودداری پدر، دوست داشت هرطور شده مغازه را نشانش دهد. در ذهنش خیال میبافت یک روز پدر راهش را گم میکند و تا به خود میآید سر از مغازهی او در میآورد یا اینکه پوریا و مادر موفق میشدند او را به بازدید از مغازه بیاورند. مادر میگفت: «چرا خودت مستقیم از او نمیخواهی؟»
پروانه میترسید پدر پیشنهادش را رد کند. آنوقت پروانه عصبانی میشد. پدر عصبانیتش را تحمل نمیکرد و او را نادیده میگرفت. سناریویی که بارها در خانه تکرار شده بود.
روزها میگذشت و با وجود جا افتادن در کارش، کلافهتر میشد و هر زمان پوریا و مادر اشارهای به قیافهی پکرش میکردند، سر بالا میانداخت و جوابی نمیداد.
یک روز که زودتر به خانه آمد، همسایهشان را دید که با پدر شطرنج بازی میکنند. پدر علاقهی زیادی به این بازی داشت. از زمان بازنشستگی بیشتر از قبل، وقتش را با شطرنج میگذراند. هنوز هم راهی بود پدر را با پای خود به مغازه بیاورد.
فردای آن روز سفارش چند عدد شطرنج را میان اجناس دیگر داد. دکور یکی از میزها را هم به آن اختصاص داد. میز را در دنجترین گوشهی مغازه گذاشت.
باز هم پوریا را شریک نقشهاش کرد. قرار بود پوریا از همسایه بخواهد برای بازی شطرنج همراه پدر به مغازهی او بیایند اما اشارهای به پروانه نکند.
صبح روز بعد، پروانه زودتر از همیشه از خواب دل کند و با وسواس زیاد آماده شد. چندباری هم بین راه یادش آمد وسایلی را جا گذاشته و دوباره به خانه برگشت.
همه چیز را بررسی کرد تا کموکسری در مغازه نباشد. این وسواسش را درک نمیکرد. شاید میخواست به پدر نشان دهد از پس کارش برآمده و اینبار شکست نخورده. زمانی پدر او را به خاطر نمرات پایینش سرزنش میکرد. حالا منتظر بود اولین موفقیتش را ببیند.
در مغازه با صدای تقی آرام باز شد. همسایهشان آقای یوسفی آمده بود اما خبری از پدر نبود. دل پروانه ریخت. دستهای نمناکش را در هم گره کرد و پرسید: «پس پدر کجاست؟»
آقای یوسفی با لبخند و آرامشی که در آن لحظه انتظار نمیرفت به او گفت: «توی راه است، بهش آدرس دادم بیاید.»
سپس شروع کرد به تعریف و تمجید از مغازهاش. پروانه تشکر کرد اما تمام حواسش به در بود. کوچکترین صدا او را به طرف در برمیگرداند.
بالاخره هیبت پدر را جلوی در مغازه دید. سریع خودش را مشغول کاری کرد تا پدر او را نبیند. پدر با همسایه دست داد و پشت میز نشست. شطرنج را از قبل آماده روی میز گذاشته بود. خیلی زود گرم بازی شدند و پدر جز یکی دو نگاه زودگذر به مغازه توجهی نکرد. فقط هر چند دقیقه یکبار، چشمش به سمت شطرنجهای پشت ویترین میرفت.
وقتی آقای یوسفی صدایش زد و درخواست لیوانی آب کرد، مجبور شد خودش را به پدر نشان دهد. سلام کرد. پدر پشت میز خشکش زده بود. از نگاهش نمیتوانست چیزی بخواند. هنوز جواب سلامش را نداده بود و آنقدر زمان در نظرش کشآمد که میتوانست تا ابد هم ادامه پیدا کند.
یک لحظه صدای پدر را شنید که گمان کرد گوشش اشتباهی شنیده: «خودت شطرنجها را خریدی؟»
پروانه: «بله.»
تقریبا به خاطر نزدیکی پدر با شطرنج، از قبل میدانست چه جنس و مدلی بهتر است.
آقای یوسفی دوباره سر میز برگشته بود. بازیشان را ادامه دادند. وقتی تلفن آقای یوسفی زنگ خورد، گفت کاری پیش آمده باید برود. خداحافظی کرد و رفت.
پدر آرام به سمت ویترین مغازه آمد. نگاهی دقیق به شطرنجها انداخت. سپس کتش را پوشید و سمت دخترش رفت. شطرنج رنگ و رو رفتهاش را روی میز گذاشت و گفت: «این شطرنج را بگذار روی میز. هر کس خواست از آن استفاده کند.»
سپس دستی به بازوی دختر کشید و رفت. اشک حلقهزده دور مردمکهای چشم او از نگاه دخترش دور نماند.
14 پاسخ
خانم سعیدی عزیز داستانتو خوندم. امیدوارم بازم از شما بخونم😍
خانم سعیدی عزیز داستان خوبی بود و موضوع جالبی هم داشت. فکر میکنم نقطه قوت داستان این بود که حرکت داستان طوری بود که خواننده را اذیت نمیکرد، بلکه اشتیاق خواننده را برای ادامه، افزایش میداد. نکتهٔ دیگه سادگی و روانی داستان بود که من خیلی دوست داشتم. موفق باشید.
داستانکوتاهت هدف متفاوتی رو میرسوند. جاییکه به سرمایهگذاریهای هیجانی نسلهای پیشین پرداختی، نقطهی قوت متن بود.
پروانه مقصد جدیدی به سوی مدیریت مالی نشون میده. نماد جوان امروزیه که ثبات مالی و کاری نداره و باید به جای باختن، ذهنش مویراهههای بیشتری برای شغل داشتن پیدا کنه.
فقط نمیدونم چرا از داستانت انتظار یه شغل دیگهای رو داشتم. شاید منتظر بودم دختری به قدرت فکری پروانه خودش مخترع یه بازی جدید باشه.
ممنونم زهره جان. ایدهی شما دربارهی شخصیت هم خیلی جالب بود. شاید بشه با این ایده داستان رو گسترش داد.
سلام بهاره جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:9/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی:9
1- شرح جزئیات در آغاز داستان حرکت حرفهای بود:«دو روز و چهارده ساعت» 2- آشنایی زدایی واژگانی:«دستهای تبدارش» 3- جملهی شیرین و نمکینی بود:«تهِ بازی را درآوردی» 4- به کار بردن اصطلاحات ایرانی:«به مذاق او خوش نیامد» 5- عبارت «متلک میانداخت»، خواننده را وارد فضای خانوادگی در صحنه میکرد 6- توصیف بسیار زیبایی بود برای زمان:«زمان در نظرش کِش آمد.»
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- موضع مشخص کردند 2- به خاطره پرتاپ شد 3- هنگام ضرورت 4- تعدُّد زبانزدها در متن داستان.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
سپاس لاله جان که با این دقت داستانم رو خوندید. نظرتون برام ارزشمنده.
بهارهی عزیز،
قصهی شما موضوع بسیار خوبی دارد که دغدغهی افراد زیادی در زندگی بوده و هست؛ بیرون آمدن از یک شغل (با هر دلیلی) و سپس رفتن پی رویاهای شخصی موضوعیست که ذهن خیلیها را مشغول میکند و میشود با آن همذاتپنداری کرد.
شما یک برش کوتاه و مناسب از زندگی شخصیت را انتخاب کردهاید و پایانبندی هم کاملن متناسب است.
متن قصهی شما پاکیزه است و روان و بیدستانداز پیش میرود.
تنها چیزی که این قصه کم دارد (به قول استاد) بدن است. بدن در قصهی شما حضور ندارد. افکار و احساسات و خواستههای شخصیتها از طریق حرف منتقل میشود و چیزی نشان داده نمیشود. تقریبن تنها جایی که بدن حضور پیدا میکند در جملهی پایانی است: «سپس دستی به بازوی دختر کشید و رفت. اشک حلقهزده دور مردمکهای چشم او از نگاه دخترش دور نماند.» و یک جملهی کوتاه هم در ابتدای قصه: «نامهی مچالهشده را پیدا کرد و میان دستهای تبدارش گرفت.» منظورم جایی است که حس در قالب حرکات و اتفاقات منتقل شود و در مورد حسها حرف زده نشود.
تقریبن باقی قصه با حرف پیش میرود و راوی نزدیک به ذهن شخصیت برای ما صحبت میکند و وقایع درونی و بیرونی را گزارش میدهد.
مثلن:
پروانه چند روزی در بستر بیماری افتاد. دکتر گفت: «مسئله روحی است، برود مشکلش را حل کند.»
«پدر به سختی خرج تحصیلش را میداد. برای همین از پدرجان دل خوشی نداشت.»
«پروانه از وقتی دنبال رویای کودکیاش رفته بود میل داشت از رویای برادرش هم حمایت کند.»
« پدر علاقهی زیادی به این بازی داشت.»
اگر قصهی شما به قول استاد کمی بدنمند شود بسیار جذابتر خواهد شد.
موفق باشید.
چه نکات خوبی نوشتید مریم عزیز. حتما استفاده میکنم. در مورد بدنمند بودن داستان، من هم با شما همنظرم.
خانم سعیدی عزیز چه داستان قشنگی نوشتهاید. از فضای داستان لذت بردم.
به نظرم بخش پوریا و تئاتر را هم گسترش دهید، داستان جذابتر شود.
سپاس خانم غفارپور عزیز.
داستان خیلی قشنگی بود. طرز چیدمان آدمها و رفتار و صحبتها واقعی مینمود و کاملا ملموس.
سادگی بیان این واقعی بودن را تشدید میکند و خواننده را در گوشهای از داستان قرار میدهد. دمت گرم.
ممنونم خانم چیتگرها از وقتی که گذاشتید و داستان رو خوندید.
شروع ترغیبکنندهای داشتی.
آفرین با شما. به مشکلی که برای همهی ملموسه پرداختین.
داستان نوشتن تجربهی متفاوت و چالسبرانگیزیه و شما وارد این نسیر شدین. آفرین دوستم.
وقتی از نگرانی پروانه و هزینههای پروانه میگین، پس مشتری نداشته و اول کارشه طبیعیه پس نمیتونه تا آخر وقت مشتریها رو با داداشش راه بندازه. میتونید این وضعیت رو بیشتر گسترش بدین.
بدرخشی دوستم
ممنونم که با دقت داستانم رو خوندید. خوشحالم که هممسیر شما هستم.