داستان کوتاه «الهه‌ی نور» از لاله فاضلی

تاریکیِ مطلق. به زودی ویرانی، مرگ، ناامنی، و جنگ‌های خونین در سرزمین‌ها‌ی تحت سلطه‌ی اِلف‌ها به راه خواهد افتاد. ارباب تاریکی‌ها قدرتی دوباره خواهد یافت. تاریکی بر روشنایی غلبه خواهد کرد و پایانِ هولناک دنیا را، همگان به چَشم خواهند دید.
غروب واپسین روزهای پاییزی در دهکده‌یِ شایِر. ماریا روی نیمکت چوبی، روبروی کلبه‌اش، در حال زمزمه کردن پیغامی به سنجاقکی‌ست که بر روی انگشت اشاره‌یِ نحیف و سرد او نشسته است. آخرین سبدِ نور آماده‌ی رهسپار شدن به کلبه‌هایِ کوچک و زیبای هابیت‌ها است. فردا شب،‌ دهکده‌ی کوچک و زیبای شایِر در تاریکی مطلق فرو خواهد رفت.
ماریا پیراهن دِکُلتِه‌ای سفید، دارای نقش و نگار قلب‌های سرخ آبرنگی می‌پوشد. بر چهره‌ی مهربان اما رنگ‌پریده‌اش آرایشی ملیح می‌نماید. کلاه حصیری‌اش –هدیه‌ی گاندالف- را بر سر می‌گذارد. اندکی درنگ و تأمل می‌کند در قلب‌های زیبایِ نورانیِ داخل سبدش.
مأموریت امشب نیز با موفقیت انجام می‌شود. چراغ‌های کلبه‌های کوچک هابیت‌ها از فاصله‌ی دور سو‌سو می‌زند. کلبه‌ی ماریا اما تاریک است. تاریک‌تر از همیشه. شبِ گذشته، آخرین قطره‌ی خونش، ششمین قلب سبد را روشن کرد. اما دهکده‌ی شایر هفت کلبه دارد. ماریا امیدوار است پیغامش تا بامداد فردا به گوش اِلف‌ها در اعماق جنگل برسد و آروِن -الهه‌ی عشق- به موقع بر بالینش حاضر شود. اگر این پیغام به موقع به اِلف‌ها نرسد، خطری مهیب ماریا و هابیت‌ها را تهدید خواهد کرد.
دیگر رمقی برایش باقی نمانده است. پوستش به رنگ خاکستری درآمده است، چشمانِ زیبایِ عسلی‌اش بی‌فروغ شده‌اند. ماریا -الهه‌ی نور- زیباترین و مهربانترینِ فرشتگان در واپسین ساعات عمرش، بی‌رمق، بی هیچ حرکتی روی مبل راحتی‌اش آرامتر از همیشه چهره‌های شاد و خندان هابیت‌ها را در جشن بهاره‌ی امسال، مجسم می‌کند. تصاویر یکی پس از دیگری در ذهن ماریا مرور می‌شوند. ماریا به خوبی می‌داند که او از نژاد اِلف‌ها است اما مهربانی و صمیمیَّت سرشار هابیت‌ها همواره روشنایی‌بخشِ قلب ماریا بوده ‌است.
دو هزار سال قبل، درست زمانی که یاران حلقه ارتش اورک‌ها را شکست دادند، ماریا -الهه‌ی نور- برای حفاظت از یاران حلقه از خشم سائرون -ارباب تاریکی‌ها- روانه‌ی شایِر می‌شود. لُرد اِلروند این وظیفه‌ی خطیر را به او سپرده بود تا با قدرت جادویی‌اش از هابیت‌ها محافظت کند. اگر سائرون امشب متوجه تاریکی کلبه‌ی ماریا شود، ارتش اورک‌ها را روانه‌ی شایِر خواهد کرد. شایِر در خطر است. خطری مهیب.
لُرد اِلروند در کتابخانه در حال مطالعه، متوجه حضور سنجاقکی در پشت پنجره‌یِ دایره‌ای شکل روبرویش می‌شود. سنجاقک ضمن ادای احترام به اربابِ ایملادریس، پیغام ماریا را در گوش او زمزمه می‌کند. لُرد برآشفته با ناراحتی، لِگولاس را به حضور خود فرا می‌خواند. دستور آماده باش به سپاه اِلف‌ها برای مقابله با حمله‌ی احتمالی اورک‌ها صادر می‌شود.
ده هزار اورک به فرمان سائرون در حال عزیمت به سمت دهکده‌ی شایِر هستند. به فرمان آروِن -ملکه‌یِ السارِ گوندو- اِنت‌ها دور تا دور دهکده‌ی شایِر، آرایش دفاعی به خود گرفته‌اند تا در مقابل ورود ارتش اورک‌ها، قبل از رسیدن سپاه اِلف‌ها، مقاومت بسیاری از خود نشان دهند و اجازه ندهند اورک‌ها آسیبی به شایِر وارد کنند.
گاندالف در گوی جادویی‌اش متوجه چرخش چشم سائرون به سمت دهکده‌ی شایر می‌شود. ماریا و هابیت‌ها به کمک او نیاز دارند. گاندالف پروانه‌ی سفیدی را مأمور رساندن پیغامش به ماریا می‌کند. او می‌خواهد تا قبل از رسیدنش، نور امید در دل ماریا روشن باقی بماند. ماریا لطفاً طاقت بیار.
آروِن، به آرامی ماریا را صدا می‌کند.«بیدار شو ماریا، چشماتو باز کن، منم آروِن.» ماریا به سختی حرف می‌زند. صدای ضعیفی به گوش می‌رسد.«هابیت‌ها… در…خطرند، باید… بهشون… خبر بدیم.» آروِن سعی می‌کند به ماریا این اطمینان را بدهد که هابیت‌ها در امنیت کامل هستند و جای نگرانی نیست. ماریا به کمک آروِن بر روی تخت دراز می‌کشد. تمام پنجره‌ها بسته و پرده‌ها کشیده می‌شوند تا از گزند چشم سائرون در امان بمانند. آروِن دستش را بر روی پیشانی ماریا می‌گذارد و دعایی را که پدرش قبل از آمدنش به او آموخته بود به آرامی زمزمه می‌کند.
«او به خوابی عمیق فرو رفته است، جای نگرانی نیست.» یک‌آن زانوهای گاندالفِ پیر سست می‌شود، دیگر توان ایستادن ندارد. با دیدن ماریا که بی‌حرکت و رنگ‌پریده روی تخت افتاده بود، به نظرش آمده بود که نتوانسته است به موقع خود را برای نجات ماریا برساند. پیرِ کهن‌سالِ داستانِ ما، گاندالفِ خاکستری، چندین بار در سال، در هر فرصتی که دست می‌داد به دیدن ماریا و هابیت‌ها می‌آمد. ملاقات با هابیت‌ها و شرکت در جشن‌های سالیانه‌شان، حسِّ رهایی و آسودگیِ خاطر برای او به همراه داشت. گاندالف ماریا را مثل دخترش دوست دارد. به نظر او، دخترِ نازنینش ماریا، خوش‌طعم‌ترین کیک شاتوت تمامِ دنیا را برایش آماده می‌کند. سحر و جادویی در کار او‌ست. شکّی نیست.
اسبِ سفید گاندالف در برابر الهه‌یِ نور زانو می‌زند، گاندالف با ملایمتِ بسیار ماریا را بر اسب سوار می‌کند. اسب به آرامی برمی‌خیزد. گاندالف سوار اسب می‌شود.«اورک‌ها دور تا دور دهکده‌ی شایِر را محاصره کرده‌اند.» آروِن نگران سلامتی خواهرش است. گاندالف به کمک وِردی که بر زبان می‌آورد و ضربه‌ی عصایش بر زمین، از نظر آروِن ناپدید می‌شود. اورک‌ها نیز دیگر قادر به دیدن او و ماریا نخواهند بود.
آسمان، سرخ به رنگ خون. کلبه‌های کوچک و زیبایِ هابیت‌ها در شعله‌های آتش. پیکرِ بی‌جان هابیت‌ها. با دقت بیشتری که نگاه می‌کند، او را می‌شناسد. او لِگولاس است. اشک از چشمانش جاری می‌شود. او را در آغوش می‌کشد و در بوسه‌های خود غرق می‌کند. ناگهان چشمان لِگولاس باز می‌شود. این نگاه سرخ و آتشین متعلق به چشمِ سائرون است.«زمان نابودی حکومت اِلف‌ها فرا رسیده است.» آخرین پیغام تهدیدآمیز سائرون برای اِلف‌ها. ماریا هراسان از خواب بیدار می‌شود. پدرش اِلروند روبرویش ایستاده است، و ببرِ نگهبانش، آرام در پایین تخت نشسته و با مهربانی به او نگاه می‌کند.
«ماریا تو بایستی زودتر از این‌ها این موضوع را به من اطلاع می‌دادی. امیدوارم متوجه شده باشی که جانِ تمام اِلف‌ها را به خطر انداخته‌ای.» یک نفسِ عمیق. تنها یک کابوس وحشتناک بود. ضربان قلب ماریا آرام می‌شود. ببرش را در آغوش می‌کشد و دلتنگیش را تسکین می‌دهد. ماریا هیچ‌گاه از دستورات لُرد اِلروند سرپیچی نکرده بود و موجب رنجش او از خود نشده بود. عرق سردی بر پیشانی‌اش می‌نشیند.«پدر، راه نجات هابیت‌ها چیست؟» لُرد اِلروند با تأمل در کنار چشمه‌یِ حیات به فوّاره‌یِ آب نگاه می‌کند.«قدرت تاب‌آوری سپاه اِلف‌ها در برابر ارتش ده هزار نفری اورک‌ها متشکل از نازگول‌ها -سوارانِ سیاه- و بالروگ‌ها اندک است.» سپاه دورف‌ها به فرماندهی گیملی از سوی سرزمین‌های غربی و سپاه آراگون از سرزمین گوندور در حال عزیمت به سوی دهکده‌یِ شایِر هستند.«لُرد اِلروند، این اجازه را به من بدهید تا با استفاده از قدرت جادویی‌ام چشمِ سائرون را منحرف کنم. زمان کافی برای رسیدن سپاه آراگون و گیملی به دست خواهیم آورد.» لُرد اِلروند توان صدور این اجازه را ندارد. اما گاندالف این اطمینان را به او می‌دهد که جان دختر نازنینش توسط یارانِ حلقه محافظت خواهد شد.«ما به هابیت‌ها مدیون هستیم پدر.» این آخرین جمله‌یِ ماریا -الهه‌یِ نور- به پدرش، لُرد اِلروند -اربابِ ایملادریس- بود.
به فرمان آراگون بار دیگر یاران حلقه -بیلبو بَگینز، فِرودو بَگینز، سَم‌وایز گَمجی، مِریادوک بِرندی‌باک، و لِگولاس- به همراه ماریا عازم کوه نابودی می‌شوند. لُرد اِلروند، برای حفظ جان دخترش و یاران حلقه، شمشیر هازَفَنگ را به فِرودو می‌دهد.
با نزدیک‌تر شدن گروه به کوه نابودی، ماریا احساس ناراحتی بیشتری می‌کند. او بی‌حال، رنگ‌پریده و درمانده است. لِگولاس ماریا را در آغوش می‌گیرد و بر اسب فیلی رنگ‌اش در کنار خود سوار می‌کند. موهای طلایی ماریا را نوازش می‌کند. هُرمِ پیراهنِ ماریا تمام وجودش را می‌شوراند. بی‌پروایی نا‌بخشودنی. احساسِ گناه.
«بایستی اقدامات جدّی برای جلوگیری از گسترش قدرت تاریکی در سرزمین‌های شرقی و جنوبی صورت بگیرد.» سخنِ قاطع و کوبنده‌ا‌ی از سویِ بانویِ لورین، گالادریل، در حضور اعضاءِ شوراءِ حکیمان. زنی که از هر نظر جایگاهی بالاتر از سایر اعضاءِ شوراء دارد. او از نظر زیبایی، دانش، و قدرت از اِلف‌های دیگر پیشی گرفته است. این شوراء سالیانه برای اخذ تصمیمات جِدّی با هدف برقراری صلح و آرامش در میان نژادهای مختلفی هم‌چون الف‌ها، هابیت‌ها، دورف‌ها، ترول‌ها، و انسان‌ها در کاخِ مَرمَر در سرزمین‌های میانه برگزار می‌شود. اعضای شوراءِ حکیمان متشکل از سارومان، گاندالف، راداگاست، جادوگران آبی و بانویِ لورین، گالادریل است.
سارومان با دقَّت در حال تماشای گویِ جهان‌نمای خود است.«یاران حلقه هیچ شانسی برای پیروزی در برابر قدرت ارباب تاریکی، سائرون ندارند.» گاندالف پیپ‌اش را روشن کرده، چند پوک طولانی می‌زند. لبخندی تحقیر‌آمیز به استادش، سارومان می‌کند. گاندالف شیفته‌ی مهارت‌ پیشگویی سارومان است. در طول پنج هزار سال آشنایی گاندالف با سارومان، حتی یک بار هم به چشم خود ندیده است، او قادر باشد پیشگوییِ درستی انجام دهد.
«امیدوار هستم امروز در نشستِ شوراءِ حکیمان تصمیمات عاقلانه‌ای اتخاذ گردد.» لُرد اِلروند، از این‌که همسرش کِلِمبِریان از لحاظ روانی شدیداً تحت فشار قرار گرفته است، غمگین و نگران است. بانو کِلِمبِریان، از یک‌ سو در این اندیشه است که آیا مادرش بانو گالادریل موفق به أخذ اکثریت آراءِ شوراءِ حکیمان مبنی بر اتّحاد نژادهای مختلف برای نابودی ارباب تاریکی خواهد شد. از سوی دیگر، دخترش ماریا در حالی عازم کوه نابودی شده بود که بهبودی کامل نیافته بود.
«ماریا در تب می‌سوزد. اگر اندکی پونه‌ی کوهی داشتیم، تبش را پایین می‌آوردیم.» لِگولاس بسیار آشفته و نگران است. سَم و مِری تا صبح به نوبت نگهبانی خواهند ‌داد و آتش را روشن نگه می‌دارند. سواری از دور نزدیک می‌شود. قامت‌اش متوسط است، سوار بر اسبچه‌ای قهوه‌ای. گمان نمی‌کنم، اورک یا نازگول یا حتی بالروگ باشد. او مطمئناً یک دورف است. بیلبو او را می‌شناسد. همسفر و هم‌رزم او بود، در باز‌پس‌گیریِ خانه‌ی دورف‌ها و مقابله با اژدهایِ اِسماگ. پادشاه تورین اوکِن‌شیلد. او به خواست گاندالف در ادامه‌ی مسیر تا کوه نابودی در خدمت‌گزاری یاران حلقه آماده خواهد بود. گاندالف مقداری گیاهِ شفابخش برای پایین آوردن تبِ شدید ماریا فرستاده است. پادشاه تورین، در برابر عظمتِ روحِ الهه‌ی نور و در برابر سرسختی و شجاعت ماریا به زانو در می‌آید.«ماریا تو مایهِ سربلندی و افتخار اِلف‌ها هستی.» سپس با نگاهی سَبعانه و نافذ به یاران حلقه، تمام حرف‌های ناگفته‌اش را یکی پس از دیگری بازگو می‌کند.
پادشاه تورین، دلاوری‌ها و جنگاوری‌های بی‌شماری را در کارنامه‌ی خود، به عنوان یک شاهزاده‌یِ جوان دورف ثبت کرده است. تنها پنجاه و سه سالش بود که در نبرد با اورک‌ها، دلاوری چشمگیری از خود نشان داد. در نقطه‌ای از میدانِ نبرد سپرش شکسته شد و او مجبور به استفاده از یک تنه‌ی درخت بلوط برای دفاع از خود شد. بعد از آن بود که لقب “سپر بلوط” را از آنِ خود کرد. در آن جنگ خونین دورف‌ها صدمات بسیاری دیدند اما در نهایت دورف‌ها به پیروزی رسیدند و آزوگ کشته شد. پادشاه تورین، از یاران حلقه این توقع را دارد که با شجاعت و سرسختی به مسیر خود ادامه دهند. حضورش به گروه انگیزه‌ی بیشتری بخشید برای ادامه‌ی مبارزه با ارباب تاریکی‌ها.
با رسیدن سپاه آراگون از سرزمین‌های میانه و سپاه دورف‌ها به فرماندهی گیملی از سرزمین‌های غربی، نبرد سختی میان سپاهیانِ پادشاه آراگون و دورف‌ها با ارتش اورک‌ها درمی‌گیرد. نبرد تا سه روز بدون هیچ وقفه‌ای ادامه می‌باید. بسیاری از سپاهیان زخمی و خسته شده‌اند. اما هر بار با شنیدن این جمله از زبان پادشاه آراگون «سپاهیان دلاورم بتازید بر ارتش تاریکی‌ها، پیروزی از آن ما‌ست.» سربازان جان دوباره‌ای می‌گرفتند و با شدت بیشتری با ارتشِ ده هزار نفری اورک‌ها و نازگول‌ها و بالروگ‌ها مبارزه می‌کردند.
ظهرِ روز چهارم، در میانه‌یِ میدانِ نبرد، یک شاهینِ هوشیار و چالاک، جسورانه و با‌شهامت با عبور از میان اورک‌هایِ های، اورک‌هایی به مراتب زشت‌تر، کریه‌تر و نیرومند‌تر از اورک‌های دیگر، بر بازوی پادشاه آراگون فرود می‌آید. او حامل پیغام مهمی از سوی پادشاه اِلروند است. به زودی سپاه اِلف‌ها برای یاری رساندن به آن‌ها به ایشان خواهند پیوست. ارتش عقاب‌ها بر فراز آسمان دیده می‌شوند. صدای شیپورهایِ جنگِ پیشگامانِ سپاه اِلف‌ها به گوش می‌رسد. دهکده‌یِ شایِر از گزند اورک‌ها و اربابِ تاریکی در امان خواهد بود.
روزگاری فِرودو به همراه هشت هابیت توسط گاندالف برای انجام مأموریت بزرگی برگزیده شدند. شجاعت و دلاوری‌ مثال زدنی. عبور از میان کوه‌ها، جنگل‌ها، برف و بوران و تاریکی. جنگ با نیروهایِ شرورِ تاریکی. آن‌ها مأموریت خود را با موفقیت به انجام رساندند و حلقه‌ی سائرون را به کوه نابودی برده و آن را از بین بردند. اکنون زمان آن رسیده است تا سپاه آراگون، سپاه دورف‌ها، سپاه اِلف‌ها و اِنت‌ها با یک‌دیگر هم‌پیمان شوند برای حفظ امنیت دهکده‌یِ کوچک و زیبایِ شایِر، در نبود بیلبو بَگینز، فِرودو بَگینز، سَم‌وایز گَمجی، و مِریادوک بِرندی‌باک.
به فرمان لُرد اِلروند، الهه‌هایِ جوانِ نور، با سبد‌هایی مملوء از گَردِ طلایی در دستان‌شان بر فراز دهکده‌یِ کوچک و زیبای شایِر به پرواز در‌آمده‌اند. تدارکاتِ جشنِ عروسی. اهالی دهکده‌یِ شایِر، در سراسر دهکده،‌ گل‌هایِ رنگارنگ لاله کاشته‌اند. عطرِ خوش گل‌های لاله. هابیت‌ها خوشحال و خندان در حال چراغانی خانه‌های‌شان هستند. آتش بازی‌هایِ گاندالف در آسمانِ شب. شب‌هایی روشن و نورانی. نورانی‌تر از همیشه. غرق در شادی و سرور. ماریا دست در دست پدرش، در حال نزدیک‌شدن به جایگاه است. لِگولاس بی‌صبرانه منتظرِ در آغوش کشیدن ماریا و بوسیدن اوست. حلقه‌های ازدواج را گاندالف برایشان می‌آورد. حلقه‌هایی جادویی.
«گاندالف… گاندالف… گاندالف» هابیت‌ها فریاد‌کشان با دست‌های گره‌ کرده رو به آسمان، نام او را بلند صدا می کنند. می‌خواهند گاندالف برایشان در این روز فرخنده و میمون سخنرانی کند.«صحبت های این جادوگر پیر برایتان ملال‌آور خواهد بود.» این بار ماریا دستِ گاندالف را با مهربانی می‌فشارد و با نگاهِ مهربان و دوست‌داشتنی‌اش به او لبخند می‌زند.«گاندالف عزیز، لطفاً برایمان چند کلمه‌ای صحبت کن.» ردِّ خواسته‌ی ماریا از سوی گاندالف امری ناممکن بود.«شما هابیت‌ها به خوبی می‌دانید که ماریا گران‌بها‌ترین دارایی من در این دنیا است. او را مثل دخترم دوست دارم. من با شجاعت و ازخودگذشتگی که از شما هابیت‌ها سراغ داشتم، در این سفرِ اخیر، بارِ دیگر، مسئولیت خطیری را به شما محول کردم. صمیمانه از شما سپاسگزارم که دخترم را، ماریای عزیزم را به سلامت به من بازگرداندید.» گاندالف ماریا را خیلی محکم، محکم‌تر از همیشه، در آغوش می‌کشد و بوسه‌ای شیرین‌تر از عسل بر گونه‌ی سرخ‌اش می‌‌نشاند. ماریا -الهه‌ی نور- با قدرت جادویی‌اش در قلب تاریکی‌ها نفوذ کرده و روشنایی‌اش را در سراسرِ عالم هستی می‌پراکند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 مهر 1404

13 مهر 1404

23 اردیبهشت 1402

23 اردیبهشت 1402

6 آبان 1398

6 آبان 1398

9 مرداد 1400

9 مرداد 1400

25 خرداد 1396

25 خرداد 1396

33 پاسخ

  1. لاله‌ی عزیز داستانتون رو خوندم.
    سبک و سلیقه‌ی من خیلی به فضاهای فانتزی نزدیک نیست. اما روایتگری داستانتون زیبا بود گرچه به نظرم کمی تعداد اسامی زیاد بود و با توجه به اینکه اسامی، اسامی در سبک باستانی و خدایان یونانی بود به خاطر سپاریشان و حفظ تمرکز در طی داستان رو کمی سخت می‌کرد.
    با توجه به توان تخیل در این سبک شاید جی.کی.رولینگ بعدی ایرانی باشه.😉🫶🏻
    پایدار باشین عزیزم🌱

    1. غزاله جان، ممنونم با وجود اینکه به داستان های فانتزی علاقه نداشتی اما لطف کردی و داستان من رو خوندی.
      من در حال حاضر شیفته ی مکتب نویسندگی استاد گابریل گارسیا مارکز هستم.
      “جی.کی.رولینگ، برای بسیاری یادآور این کلمات است: عصبی، پرخاشگر و زودرنج.”😅
      خودِخودِ منه. الان چک کردم تولدش ۹ مرداد. عنصر هر دومون آتشه. برای همین مثل همدیگه عصبی و پرخاشگر و زودرنج هستیم.

  2. سلام لاله جان
    داستانت رو خوندم. خیلی نمی‌تونم با فضاهای فانتزی ارتباط برقرار کنم، به خصوص که اسم‌های سخت در متن بیشتر باشه. البته این از ضعف تخیل منه.
    ولی لاله جان در وسط سطرها جایی که الهه نور آخرین قطره خونش رو برای روشنایی بخشیده بود چشمام پر اشک شد. و همگام با متن پر از نگرانی بودم برای نجات مردم روستا.
    خیلی خوب نوشته بودی و خیلی همراه شدم با داستانت.🙏🏻

    1. سلام عزیزم، خوشحالم با وجود اینکه داستان های فانتزی رو دوست نداشتی ولی لطف کردی و داستان من رو خوندی. معذرت می خوام چشمات اشکی شد سارا جان 🥺🥺🥺

    1. درود و مهر بر شما،

      آقای نظری عزیز، ممنونم که داستانم مورد توجه شما همکار گرامی ام قرار گرفت و دوسِش داشتید. میشه لطفا داستان دوم ام رو اول بخونید، بعدش نظرتون رو ارسال کنید. نظر شما برام خیلی مهمه. و اگه فرصت کردید داستان کوتاه “الهه ی نور” ام رو هم بخونید و نظر حرفه ای تون رو برام بفرستید.
      سپاس🌷🌷🌷

  3. سلام خانم دکتر عزیز
    سپاس بابت وقتی که گذاشتی
    پاسخ پر مهرت بر قلبمان تا ابد مانا میماند
    با تمام تلخی و سختی روزگار هنوز هم برایت آرزوهای قشنگ متصور هستیم
    انشالله بزودی زود تو لباس عروس کنار کسی که لحظه لحظه زندگیت عاشقانه باشه ببینیمت
    امیدوارم همیشه در همه مراحل زندگی در اوج بدرخشی

  4. لاله جان سلام
    داستانت برام جذاب بود، چیزی که در داستان شما برجسته بود جزئی نگری احساسی بود.
    خدا قوت دوست من.
    من دوست دارم داستان‌های بیشتری از شما بخونم😊🌲🌿

    1. سلام سعیده جان،
      خوشحالم دوسِش داشتی. الان حس خیلی خوبی دارم که تونستم احساساتم رو هر چند کم، تو داستانم نشون بدم. دمت گرم که حال دلمو با پیام مهرآمیزت خوب کردی. منم مشتاقم داستانت رو بخونمو یه عالمه باهاش کِیف کنم. شاد و سربلند باشی.

  5. سلام خانم دکتر عزیز
    خوشحالم کنار عرصه های علمی در زمینه نویسندگی هم پشتکار داری
    با توجه به صحبت مامان شیرین عزیز در جهت خرید بیشمار کتاب جهت مطالعه
    افق های روشنی را برایت در این زمینه ترسیم میکنم
    داستان خوبی بود امیدوارم در آینده ای نه چندان دور مراسم رونمایی از اولین کتابت را برگزار کنی

    1. سلام مهری جانم،
      مثل همیشه در درونِ تک تک کلماتِ مهرآمیزت، قلب بزرگت در حال طپیدنه. من خواهر نداشتم، تو خواهر بزرگترم شدی. در این پنج شیش سالی که عضوی از خانواده ی ما شدی، همیشه نگران من بودی. نگران پس انداز پولام بودی . خیلیم نگران ازدواجم بودی. در این مورد آخر فکر کنم ناامیدت کردم. و حالا با خوندن نوشته هام و تشویقات، نگران پیشرفت من در عرصه یِ نویسندگی هستی.
      🩷🩷🩷
      خان داداشِ مهربونم، کوهِ غرورم، در نبودِ پدرمان، قوّتِ قلبم،
      چه خوب که قبول کردی داستان کوتاهم رو بخونی و پیام دلنشینت رو برام ارسال کنی. من از تو یاد گرفتم که ساعتای طولانی یه جای ثابت بشینم و از تورق کتابای سنگین لذت ببرم و معنی لغتایی که بلد نیستم رو هم از فرهنگ لغت چک کنم، و مهمتر این که احساس خستگی هم نکنم.
      تو که هستی ما غمی نداریم چون با اقتدارت به ما حس غرور و افتخار میدی. همیشه برایمان باش. نیلوفرانه، مَرجان، شَلی، یا هر اسمی که دوست داشتی منو صدا کنی، خیلی دوسِت داره. می بوسمتان. برای تو و مهری جانم آرزوی سعادت، خوشبختی، آرامش، آسایش، امنیت، ثروت، پیروزی و شادی می کنم. خواهر کوچولویِ کوچولویِ تو شلاله.

      1. سلام خانم دکتر عزیز
        سپاس بابت وقتی که گذاشتی
        پاسخ پر مهرت بر قلبمان تا ابد مانا میماند
        با تمام تلخی و سختی روزگار هنوز هم برایت آرزوهای قشنگ متصور هستیم
        انشالله بزودی زود تو لباس عروس کنار کسی که لحظه لحظه زندگیت عاشقانه باشه ببینیمت
        امیدوارم همیشه در همه مراحل زندگی در اوج بدرخشی

  6. لاله‌ی عزیز داستان بسیار متفاوت و خلاقانه‌ای نوشته‌ای‌. تبریک می‌گم. فقط این‌که من ذهنم رو خیلی توی اسامی گم می‌کردم. اسامی زیاد و جدید و غریب، سردرگمم می‌کرد. ترجیح می‌دادم صفاتشون رو ببینم و شخصیت‌ها با صفاتشون توی ذهنم ثبت بشن. فقط نظر شخصیمه.

  7. فضای متفاوتی برای داستان خلق کردید.
    حال و هوای خاصی داشت که به‌خوبی الهام گرفته از دنیای فانتزی بود. اما در عین حال امضای شخصی شما هم حفظ شده بود. قلم روان و تصویرسازی‌ها قوی بود. منتظر کارهای بعدی شما هستم.

    1. من دارم ذوق مرگ میشم. آقای کمالی گرامی، شما واقعا ترکیب “امضاء شخصی” را برای توصیف داستان من به کار بردید.
      پیام شما برای من انگیزه بسیاری برای ادامه مسیرم به همراه داشت. تشبیه فوق العاده جذاب شما در داستان اخیرتون من رو به زانو درآورده بود.

  8. لاله‌ی مهربون، قبل از ابراز نظر از پیام بی‌نظیری که به متنم گذاشتی، از خود داستان کوتاهم با ارزش‌تر بود، ممنونم ازت.😘
    داستانت از اون داستان‌هایی هست که دوس دارم تو خلوت شب بخونمش.
    داستان کوتاه اسطوره‌ای فوق‌العاده و خوش‌قلمی بود.
    امیدوارم متوقف نکنی و این سبکو ادامه بدی.😍

    1. زهره جان، سر کلاس اون روز که حواست به من بود که استاد اسم من رو نگفت، حس کردم رفیق قدیمیم از من حمایت می کنه. هَمشَهروخدا وار اولاسان🥰🥰🥰
      خوشحالم که داستان ام رو دوست داشتی. داستان من ایرادات خیلی زیادی داشت. ممنونم که حمایت عاطفیت رو در اولین داستان کوتاه من، از من دریغ نکردی. می بوسمت زهره ی مهربونم.

  9. قصه‌ا که خوندم از یه ذهن جوان برآمده بود.
    فضای فانتزی و رنگی مثل برنامه کودک زمان بچگی.

    چقد خوب تونستین برای گروه سنی نوجوان قصه بسازید.

    1. مرضیه جان، خوشحالم تونستم فضای فانتزی جالبی رو به تصویر بکشم. ممنونم برای ارسال نظرات ارزشمندت.🌸🌸🌸

  10. لاله‌ی عزیز،

    من جزئیات داستان ارباب حلقه‌ها را نمی‌دانم، بنابراین قصه‌ی شما را به عنوان یک قصه‌ی کاملن مستقل اما الهام‌گرفته از آن داستان خواندم. (امیدوارم برداشت اشتباهی نکرده باشم.)

    قصه زبان بسیار روانی دارد که با وجود تعدد شخصیت‌ها و جزئیات (من هنگام بازخوانی یک چارت کشیدم تا ارتباط بین شخصیت‌ها را بهتر درک کنم.) بدون گرفتاری پیش می‌رود و ذهنْ درگیر خواندن متن نمی‌شود بلکه در حال و هوای فانتزی قصه قرار می‌گیرد.

    فضایی فانتزی که هم‌‌خوانی زیادی با شرایط دارد و زبان استعاری به‌کار‌رفته برای بیان دغدغه‌های اجتماعی هوشمندانه است.

    اینکه راوی نزدیک به ذهن شخصیت بود و نقش دانای کل را نداشت برای من بسیار جالب بود.

    فقط دو نکته به نظرم آمد که شاید بتوانند بهبود‌دهنده باشند؛ یکی استفاده از عبارت «پیر کهن‌سال داستان ما» است که چنین عبارتی مرا از فضای یک قصه‌ی جدی خارج می‌کند که البته سلیقه‌ای شخصی است و دیگری هم پایان‌بندی قصه با این جمله است که «و روشنایی‌اش را در سراسرِ عالم هستی می‌پراکند.» اشاره به سراسر عالم هستی که بسیار وسیع‌تر از اطلاعاتی‌ست که ما در طول قصه دریافت کرده‌ایم زیادی فانتزی به نظر می‌آید و تا حدی به فضاسازی قصه لطمه می‌زند.

    موفق باشید.

    1. مریم جان چه نگاه متفاوت و جذابی داشتی. به نکات مهمی اشاره کردی. ممنونم برای نگاه ریزبینانه و هنرمندانه ات. اما من متوجه پرداختن به دغدغه های اجتماعی در داستانم نشدم.

      1. لاله جان، تصور من از نبرد نیروهای خیر و شر و غلبه بر تاریکی اشاره به شرایط روز بود که نمی‌دونم برداشتم درست بوده یا نه، فقط خواستم که سربسته اشاره کنم.

        عزیز دلید، امیدوارم داستان‌های بیشتری از شما بخونم ❤️

  11. سلام و درود لاله جان
    خسته نباشید،روایت تو بخوبی تونسته تصاویر زیادی رو برام مجسم کنه،صحنه های فانتزی و دراماتیک زیادی رو میشد حس کرد،لذت بخش بود، ریتم داستان سرایی بالا بود، اما بنظرم سبک داستان کوتاه شاید مناسب این داستان نبود، یجاهایی پرش رو حس میکردم و خط اولیه داستان رو گم میکردم.امیدوارم بازهم داستان های زیادی رو ازت بخونم و لذت ببرم.

    1. چه قدر احساس خوبی دارم اسمتو اینجا در سایت استاد شاهین کلانتری در صفحه ی اختصاصی “اولین داستان کوتاه” ام می بینم. انصافا من رو از گازخورد خودت هم بی نصیب نذاشتی. اما من منتظر قوربون صدقه بودم ازت. خوشحالم که انتقادات سازنده ات رو مثل همیشه شفاف و صریح و خیلی رُک برام عنوان کردی.
      این اولین بار نیست. همیشه به عنوان برادر بزرگتر، نگران پیشرفت من در عرصه های مختلف زندگیم بودی و مشوق اصلی من هم در این مسیر، تو بودی. دوسِت دارم. می بوسمت. پاینده و برقرار و پیروز و خوشبخت و سلامت و شاد باشی. خواهر کوچَکَت، شلاله.

  12. درود خانم فاضلی جان
    نظر درباره داستان‌های تخیلی تخصص خودشو می‌خاد که من خیلی ندارم. اما آنچه می‌دونم ، اگر یک اتفاق خاص در داستان می‌افتاد، اتفاقی غیر منتظره که معمولن اتفاق بد یا شرورِ، کشش داستان و جذابیتشو بیشتر می‌کرد.اسم‌های زیادی وارد داستان کردید، کمی گیج کننده می‌شود برای خواننده. برای داستان کوتاه کمی زیاد بود و شما در داستان‌نویسی فانتزی‌ تخیلی فوق العاداید. تخیل قوی دارید.ادامه بدید و موفق باشید. و همیشه بدرخشید✨️🌹❤️‍🩹

    1. بالاخره یکم گازخورد، الان حس بهتری دارم. نکاتی رو که گفتی حتما به حافظه ام می سپرم.

  13. سلام لاله‌ جان
    بهت تبریک می‌گم برای تصویرسازی و تخیل فوق‌العاده‌ت. تا حالا قصه‌ای از اِلف‌ها نخوندم. فقط کارتون و انیمیشن دیدم. قدم زدن تو واژه‌هایی که سرزمین جادویی ِالف‌ها رو به تصویر می‌کشه، هیجان‌انگیزتر از دیدن انیمیشن بود.

    1. شکیبا جان خوشحالم تونستم تو رو وارد دنیای فانتزی خودم بکنم. 🌸🌸🌸

    2. سلام خانم دکتر
      من تا الان موفق نشدم فیلمهای سه گانه جذاب ارباب حلقه ها رو ببینم و یا رمانش از جی ار ار تالکین رو بخونم . ولی داستانت یه خلاصه‌ای بود که ترغیب بشم برم دنبالشون. ممنون

      1. حضور مهربان ترین برادر دنیا در صفحه ی اختصاصی “اولین داستان کوتاه ام” در سایت استاد شاهین کلانتری، مایهِ مسرت و خوشنودی من است. حقیقتا دوری از تو در زمان دانشجویی ات تلخ ترین دوران زندگیم بود. فراموش نمی کنم اون روزا رو.
        حالا من در دهه ی سی زندگی ام هستم و به درک بیشتری از روحیات و عواطف تو می رسم. “انتری که لوطیش مرده بود” و کتاب های داستایفسکی، برایم از همه ی کتاب هایت عجیب تر بود. نوار کاست محمد نوری رو یه پونزده سالی زود بهم هدیه دادی. الان آهنگ هایی که گوش می کنم تو همون سبک هستند. اون روز گفتی برای من یه سوپرایز داری و کادوت سه تاست. یکیش نوار کاست محمد نوری بود. یکیش کتاب‌ بود. اون یکی یادم نیست. فکر کنم اونم کتاب بود. جنگل سرخ حصار بودیم. ایوب دایی و کبری زندایی و امیر علی که هنوز به دنیا نیومده بود، و مرحوم بابا و حسین و روزبه و مامان. کتابای دیگه ای هم برام خریده بودی. به من بگو چی تو سرت می گذشت وقتی برام کتاب هدیه می گرفتی. چه فکرایی برای آینده ی خواهر کوچولوت داشتی. من از دست ات ناراحت بودم که آدم روز تولدش آخه کتاب هدیه می گیره. مگه روزای سال تموم شدن. و حالا سه ماه هست که در دنیای نویسندگی غرق شدم. خسته ات کردم. نَه؟. یکمم ناامید. خوشحالم که اسم زیبات رو امروز دیدم. برای تو و برای سمیه جان و برای اکسیژن زندگیم، برای نفس زندگیم، نیلای عزیزم که وقتی در سن ۲ سال و ۱۰ ماهگی، عمش ازش خواست در آینده نویسنده بشه، ازم یه سوال ساده با نگاه پرسش گرایانش پرسید: “نویسندگی چیه؟”، آرزوی سلامتی و شادی و خوشبختی و پیروزی و ثروت و آرامش و آسایش می کنم. می بوسم اتان. خواهر کوچَکَت شلاله. بابی جونم همیشه به یادم باش لطفا.

  14. سلام، تا به حال داستانی به این گونه نخونده بودم . ممنون. عالی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *