-مقصدت کجاست؟
قصدش فرار به عراق بود. رحمان شوکزده جلوی باجه با بدنی که میلرزید، چشمانی که گشاد شده بود، قلبی که هر آن ممکن بود از شدت تپش بایستد، سعی داشت مقصدی از شهرهای مرزی به یاد آورد.
بلندگوی ایستگاه راهآهن کرمان به موقع اسم شهر را جار زد: مسافران محترم، قطار کرمانشاه تا ۱۵ دقیقهی دیگر حرکت میکند.
رحمان بدون معطلی با انگشتی که انگار بر روی ویبره گذاشته باشندش، اشارهای به بلندگو کرد: کرمانشاه.
متصدی که تلخی اوقات از صورتش میریخت جواب داد: کارت شناسایی، ۲۰۰ تومن هم بکش
بلیط صادر شد. به نام رحمان ماهانی
غروب نزدیک بود. زوزهی سوز زمستان از کویر، فضای سالن انتظار را زمهریر کرده، اما رحمانِ ۳۸ ساله از درون داغ بود.
خُلقی مهربان که نجابت صورتش را پوشانده و امکان نداشت به ذهن احدی خطور کند این روی آرام و آرامده، از چه قتل فجیعی میگریخت.
صندلیاش را در قطار پیدا کرد. جسمش که پر شده بود از خستگی بر روی آن انداخت و سرش را به شیشه تکیه داد و به محض بستن چشمانش صحنهی قتل را روشنتر مرور کرد.
آن هنگام که مقتول را بر روی زمین خوابانده و با اتو سرش را تبدیل به هندوانهی له شده کرده بود. خمیر ریش تراشی و آن خندهی کریهالمنظر، پس از سقط شدنش هم بر صورتش منجمد مانده بود.
صدای بوق در سرش پیچید و قطار مانند سیاه مستی تلوتلو میخورد.
بیا بخور پسر جان. صدای زمختی از صندلی روبهرو، رحمان را به خودش آورد. مردی هم سن و سال خودش، خوشتیپ با پالتویی شتری رنگ از کشمیر مرغوب و کلاهی لبهدار مشکی که لودگی از سر تا پایش میبارید، جعبهای جلوی صورت رحمان گرفته بود. رحمان نگاهی به جعبه انداخت که پر بود از کلمپه و قطاب کرمانی. با خشکی جواب داد: ممنون، نمیخورم.
مرد که گشادی دهانش رحمان را یاد اسب میانداخت با خنده گفت: حیفه ببین در دهن آب میشه. این شیرینیها رو از بهترین قنادی کرمان خریدم.
رحمان کمی کنجکاو شد، چون سر و وضع و لهجهی مرد شبیه گردشگران خارجی بود، پرسید: برای گردش آمدی؟
-هم آره هم نه. پس از ۳۵ سال به ایران برگشتم برای کارهای اداری و انحصار وراثت، اما تصمیم گرفتم حالا که به وطنم برگشتهم چند هفتهای هم گردشی به شهرهای مختلف کنم. راستی اسمم امیده. اسم تو چیه؟
-رحمان.
مرد دوباره خندهی گشادهش را تحویل داد و چشمکی زد و با نگاه به پاچهی شلوار رحمان گفت: بهتره مراقب باشی رفیق.
رحمان که هم ترسیده بود و هم درست متوجه منظور طرف مقابلش نشده بود نگاهی به پایین انداخت. وای بر من. رحمان بود که این سه کلمه را در گلو خفه کرد. لکه خونی از قتل بر پاچهی شلوارش خشکیده بود. پایش را زیر صندلی پنهان کرد.
طرف مقابلش یا راحتتر بگوییم امیدِ این داستان پرسید: کارت چیه؟ رحمان جواب داد: گورکن
-که اینطور پس برای گورکنی به کرمانشاه میروی؟
-نه از کرمانشاه میروم سمت مرز کار دارد.
امید با ناخن تکهای شیرینی از لای دندانهای بزرگش درآورد و گفت: تا تهش فهمیدم. میخواهی فرار کنی.
رحمان که تازه متوجه شده بود چه راحت دستش را رو کرده با صدایی لرزان گفت: فرار؟ نه به دیدار آشنایی میروم. سرباز مرزه.
امید زیرکانه ادامه داد: خب چه بهتر. راستی میدونی منم به مرز میرم یا بهتر بگم به روستایی مرزی برای کارهای اداری که پیش از این گفتم. مدتی هم میمونم. اسم روستای رسول را شنیدی؟ بیشتر خاک این روستا از املاک اجدادیام هست. حالا که برای کار نمیری بیا برای من کار کن. پدربزرگ من زمین و خانهی اعیونی بزرگی در روستا داشت که شنیدم سالهاست کسی درش را باز نکرده. بیا تمیزش کن، از گورکنی بهتره مدتی هم با من بمون جا برای تو هم هست.
و باز با نگاهی معنادار خندهای کرد و گفت: اگر هم قصد خروج از مرز را داری کافیه من به کلانتری روستا دستور بدم مرز را برای عبور بر تو باز کنن وگرنه خودت از هر مرزی که بخواهی خارج بشوی با یک گلوله دخلت دراومده.
کسی انگار آب گرمی بر دل رحمان ریخته باشد، حس کرد این مرد لوده فرستادهای از جانب خداست گفت: اما از کجا بدونم راست میگی؟
امید کارت شناساییاش را جلوی صورت رحمان گرفت: بیا. بخون. نوشته امید رسول. روستای رسول، فامیلی من هست. تنها ولیعهد بازمانده از خاندان رسول.
به ایستگاه کرمانشاه که رسیدند صبح شده بود، رحمان دید راهی ندارد جز اینکه خودش را به دست سرنوشت سپرده و با امید همراه شود.
امید سوار تاکسی، در صندلی شاگرد نشست و به راننده گفت برو. راننده پرسید مقصد کجاست؟
جواب آمد: روستای رسول
راننده پیاده شده و کوبید روی سقف ماشین و گفت: یالا پیاده شو. اون روستا بستهست اجازهی ورود به غیر بومیها رو نمیدن.
امید خندهای مضحک تحویلش داد و کارت شناساییاش را از پنجرهی تاکسی به سمت راننده گرفت: من بومی نیستم چون بزرگ خاندان رسولم.
بالاخره راننده با مبلغی بالا قبول کرد جاده را به سمت روستا پیش رود. امید از جیب داخلی پالتویش، بطری جیبی الکل درآورده و چند قلپ به حلقومش ریخت. به راننده تعارف کرد، او هم زهرماری را فرو داد. کمر پیچاند سمت عقب و به رحمان که تعارف کرد، او امتناع ورزید. همین چند قلپ ویسکی کافی بود برای گرم شدن کلهی دو نفر و حرفهای دوزاری بینشان رد و بدل شد و قهقهی خنده. امید رو به رحمان کرد: تو هم بزن حال بیای. رحمان جواب نداد و از پنجره مشغول تماشای جنگلهای برفی کنار جاده شد.
راننده از امید پرسید: راستی این بدعنق کیه همراهت؟ اینم رسولیه؟ امید جواب داد: نه اما دستیارمه. همه جا با منه. راننده که با پرت و پلا گویی از این حرف به حرف دیگر میپرید دوباره پرسید: راستی آقای رسول پولم را ندادی از کجا بدونم به مقصد که رسیدیم دودرهم نمیکنی؟ امید خندهی رذیلانهاش را با مشت گره کرده نشان راننده داد و گفت: ساعتم را ببین، من با این دک و پز، چندرغاز تو رو بخورم؟
راننده که محو برق رولکس امید شده بود، اسب وحشی را که وسط جاده ایستاده بود، کمی دیر دید. بر چشم به هم زدنی ترمز کرد. اما کار از کار گذشته بود
و جادهی برفی تاکسی زرد رنگ را متمایل به سمت جنگل کرد و با چند غلت خوردن بالاخره در حالتی که کف تاکسی آفتاب دیده از حرکت ایستاد. راننده و امید درجا جان دادند و رحمان جان سالم به در برد. با سختی از ماشین له شده خود را بیرون کشید و گیج و منگ نگاهی به اطراف و سپس به سرهای پر خون دو مرده کرد.
رحمان اگر گورکن بود، اما هوش بالایی داشت. فرصتی که از ذهنش گذشت را نادیده نگرفت. امید را از ماشین بیرون کشید. داخل تمام جیبهایش را گشت. پولها و کارتهای اعتباری و شناسایی، حتی ساعت رولکس و لباسهایش را بیرون کشید. همه را بر تن خود کرد. سپس لباسهای خود را با سختی به جسد امید پوشاند، قسمت عکسدار کارت شناسایی خودش را سوزاند و در جیب امید مرده که حالا رحمان مرده شده بود گذاشت. کارت شناسایی امید را هم به کلی سوزاند. سپس نگاهی به کیف چرم دستی امید انداخت و پاسپورتش را درآورد. پاسپورت کانادایی بود. نمیدانست امید مقیم کاناداست. این اطلاعات تضمینی بر فرارش از مرز بودند. کافی بود اهالی رسول باور کنند که او امید رسول است.
سر و صورت رحمان سالم بود و فقط دستش کمی آسیب دیده بود.
پیاده حرکت کرد سمت جاده، ناگهان از روبهرو ماشین ژاندارمری را شناخت. از ترس دیده شدن صحنهی تصادف و لو رفتن، ناخودآگاه برای جیپ دولت دست تکان داد. آن منطقه به دلیل موقعیت امنیتی بالا بر روی رهگذران بسیار حساس بود به همین دلیل بیمعطلی ایستاد.
رییس کلانتری کنار راننده نشسته بود و از رحمان پرسید: کجا میری؟ اینجا محل پیاده روی نیست. رحمان عاجزانه گفت: به سمت روستای رسول میروم. یک نیسان آبی در شهر وقتی اسمم را شنید با التماس سوارم کرد، نیمهی راه پیادهام کرد و تمام کیف و مدارک و کارت شناساییم را دزدید. من اهل روستای رسول هستم. اسمم امیده. سرهنگ با اشتیاق پرسید: تو امید رسول هستی؟
-بله
-سوارشو میرسونمت.
و ماشین دور زد به سمت روستا.
در راه کلانتر کمی با امیدِ دروغین خوش و بش کرد و گفت: تعجب کردم که برای مراسم خاکسپاری پدرت نیامدی.
رحمان که گیج شده بود جواب داد: بله متاسفانه کاری برایم پیش آمد و از مراسم محروم ماندم.
پس از گذر از اولین خروجی یعنی کلانتری روستا، صدای بیسیم کلانتر خبر از تصادف جادهای و دو فوتی داد. کلانتر از رحمان عذر خواست که مجبور به پیاده کردن او و برای خدمت به دولت مجبور به انجام وظیفه است.
به او گفتند فقط کافیست صد متر مستقیم برود تا به روستا برسد. رحمان راه افتاد و نزدیک فاصلهای که کلانتر گفته بود پسرکی نوجوان و ژندهپوشی را دید با موتوری قراضه که صدای سگ مریض میداد، به سمتش میآید.
پرسید: دنبال کسی میگردی؟ رحمان جواب داد: کسی نه، آمدهام سری به خانهام بزنم. پسرک با تعجب نگاهی به سرتا پای سانتیمانتال رحمان انداخته و افزود: خانهتان در رسول؟! من از اهالی روستا هستم نزدیک ۳۰ سال است کسی از این روستا بیرون نرفته. کدام خانه؟
رحمان جواب داد: من امید رسول هستم. خانهی اجدادیم.
پسرک با شنیدن نام امید رسول چهرهاش به رنگ گچ شد. با لکنت پرسید: ششششما امید خان هستید؟ نوهی رسول خان؟
رحمان به نشانه تایید سری تکان داد.
پسرک گفت: دنبالم بیایید تا خانهتان را نشان دهم اما میدانید ۳۰ سال است کسی وارد خانه نشده و مردم روستا میگویند به یقین که خانه پر است از اجنه.
رحمان که از شدت درد آسیبی که به دستش وارد شده عرق سرد بر تمام بدنش نشسته بود، قدرتی برای حرف و وراجی نداشت. فقط گفت: برویم.
غروب گذشته بود و توجه رحمان به نورافکنهایی جلب شد که از بالای کوه روستا را زیرنظر داشتند. پرسید: این نورها چیست؟
-آنجا مرز است امید خان. برای جلوگیری از فرار مردم روستا. مین هم در میان کوهها کار گذاشتند. با اسلحه هم به جوانان سرباز که قصد فرار دارند شلیک میکنند.
رحمان فهمید راه سختی در پیش دارد اما با خود گفت: انقدر خستهام که فردا فکری میکنم.
در تاریکی نفهمید نما و باغ خانه چگونه است، فقط متوجه بزرگی ساختمان شد. گویا به قصری اروپایی پا میگذارد و او هنوز نمیدانست که خانهای به آن بزرگی در روستایی است که اکثر مردمانش از شدت فقر پا بهرهنه.
کلید انداخت. در را باز کرد. داخل شد و افتاد بر روی نزدیکترین مبل به در ورودی و به عمیقترین خواب عمرش فرو رفت.
شاهد که از شدت خوشحالی انگار با موتور سگیاش پرواز میکرد در کوچههای روستا فریاد زد. آهای مردم مژده، مژده، نوهی رسول خان آمده. سرانجام خدا منجی ما را فرستاد و انقدر این جمله را گفت تا مردم یکی یکی بر روی تراس و بامها خانههایشان آمدند و نور امید بر دل اهالی روستای رسول روشن شد.
صدای فریاد مردم در روستا پیچید: منجی آمد، رسول آمد، امید آمد… الله اکبر، االله اکبر…
«خوش آمدی، مدتهاست منتظر آمدنت هستم پسرم. نجات این روستا به دست توست. خون ریختهای، باز هم خواهی ریخت». رحمان به سمت صدا برگشت و نگاهش به پرترهی مردی باابهت افتاد. خواست از ترس به سمت در فرار کند، اما پاهایش سنگین شده بود. قادر به بلند کردنشان نبود و در همین اوصاف از خواب پرید.
چند دقیقهای طول کشید که فضا و آنچه گذشته بود به یادآورد. رو گرداند به پشت سرش و نقاشیِ صورت همان مردی که در خواب صحبت میکرد آنجا بر دیوار کنار پلههای مارپیچی نصب شده بود.
صدای شکمش خبر از گرسنگی میداد. تصمیم گرفت در روستا ارزاقی پیدا کرده و نقشهی فرار را بررسی کند. در را باز کرد، قبل از ورود نور روز، صدای همهمه به گوشش خورد. نگاهی از لای انداخت. عدهای روستایی که تعدادشان شاید به بیش از صد نفر میرسید پشت در خانه منتظر ایستاده و باهم پچپچ میکردند. یک نفر متوجه لنگهی دری که کمی باز مانده و نگاه رحمان، شد. درجا فریاد زد: امیدخان، منجیِ ما.
همهی نگاهها پاشید به در نیمه باز. همه یک صدا فریاد اللهاکبر زدند. ریشسفید روستا همه را به سکوت واداشت. رو به رحمان گفت: امید خان، ما سالهاست منتظر چنین روزی هستیم. چشمان ما را به چهرهتان منور کنید.
رحمان با قدمهای کوتاه وارد ایوان خانه شد. اولین چیزی که توجهاش را جلب کرد، سمت چپ باغِ خانه، قبرهای زیادی بود که اسامی تراشیده شده بر سنگها، خبر از گورستان خانوادگی خاندان رسول میداد.
ریشسفید پیش آمد و تا چنان تعظیمی کرد که سرش به نزدیک زمین رسید و دستان رحمان را بوسید.
-من کدخدای شهر، راشد هستم. ناجی، این خانه اکنون در شان شما نیست. همهی روستا آمدهایم تا علاوه بر زیارتتان خدمتی کرده باشیم. شما بیایید در منزل ما صبحانه میل بفرمایید و سپس با مردهای روستا گشتی در محلهها بزنیم. زنهای روستا هم به رفت و روب خانه خواهند پرداخت.
رحمان که هنوز کلمهای از دهان خشک شدهاش بیرون نیامده بود با سرفهای صدا صاف کرد و گفت: باشد هر چه شما صلاح میدانید کدخدا.
با شوقی که در چشمان مردم دیده بود نمیتوانست بهشان بگوید من امشب یا فردا از روستای شما میروم.
مردها راهی کوچه پس کوچهها شدند. پس از صرف صبحانهای بسیار مفصل که باوجود فقری که از هر گوشهی روستا به چشم میخورد، مشخص بود همگی چیزی برای سفره جور کردهاند. از لبنیات محلی و انواع نانهای خوشبو تا عسل و مرباهای خانگی.
زنها تارهای عنکبوت خانه را گرفته، قالیهای ابریشم را جاروب کرده و شستند. گردها را گرفته و شمعدانیها را برق میانداختند.
باغبانی زیباترین گلهای روستا را در جعبههای گل جلوی در ورودی و باغی که از قیافه افتاده بود میکاشت.
ظهر شد، مردها رحمان را برای ادای نماز جماعت دعوت به مسجد کردند. وارد مسجد که شدند، مردی که حاجی صدایش میزدند و از ابتدا دوش به دوش رحمان راه میرفت و از آمدنش بیش از بقیه ابراز خوشحالی میکرد، جمعیت را به سوی محراب کشید و گفت: ناجی نظر بفرمایید، پدربزرگ شما آخرین نمازش را در این محراب خواند. حتی هنوز هم نشانهی قرآن تا جایی که قرائت شده، دست نخورده. من در این سالها بارها خواستم به عنوان امام جماعت و تنها مکه رفتهی روستا، بایستم، اما خب چه بسا خود را در منزلت حاج رسول ندیدم.
کار زنها تمام شده و در بازگشت به سوی منزلشان بودند. دختری زیبا در جمعیت که موهای پر کلاغیاش تا کمر تاب خورده و چشمان درشت مشکی رنگش به قول معروف سگ داشت با گونههای برجسته و پوستی صاف و سفید، زیباتر از همهی دختران روستا به نظر میرسید و در کنار پیرزنی که سنش، صد را رد کرده اما هنوز سراپا بود راه میرفت. دختر از پیرزن پرسید: مادربزرگ داستان امید چیست؟ چرا مردم روستا ناجی صدایش میکنند؟
پیرزن جواب داد: آه دخترم تو اهل این روستا نیستی و پس از ۹ سال هنوز برایت داستان شری که روستایمان را غمگین و خرابه کرد، نگفتهام.
سالهای پیش، فکر کنم ۱۵ ساله بودم. طاعون بر جون اهالی روستایمان افتاد. هیچ معالجهای کارکرد نبود و طاعون هر روز جان آدمهای بیشتری را میگرفت. اینجا حاکمی داشت که دستور داد تمام روستا را آتش بزنند تا طاعون تمام شود. اما حاکم، مشاوری عاقل داشت و چارهای اندیشید. او گفت بیایید به جای آتش زدن روستا، از درختان زیتون که به پرباری معروف است و به برکت همین زیتونها پول از جیب اهالی روستا بیرون میریخت، روغن گرفته و با آمدن اولین باران، کمی از روغن را پای گودال کوچک زیر درخت زیتون وسط روستا که به درخت برکت معروف بود، بریزیم تا متبرک شود و با بقهی روغنها قاطی کنیم. طاعونزدهها آن را بر بدنشان آغشته کنند. حاکم قبول میکند. اهالی روستا با این کار شفا گرفته و طاعون رفت پی کارش. به میمنت این اتفاق، حاکم بیشتر روستا را به نام مشاورش میزند و نام روستا را به نام او «رسول» تغییر میدهد.
از آن پس حاج رسول مورد احترام همه، حتا اهالی شهرها و روستاهای اطراف هم قرار میگیرد. همه برای شفا و روا شدن حاجت نزد او میآیند. اعتقاد داشتند او نظر کرده است و قدرت ماوراءالطبیعه دارد. راستی روزهای تبرک روغن زیتون با اولین باران سال را عید نامید و مردم روستا جشن مفصلی هر ساله برپا میکردند.
سالها میگذرد و حاج رسول دارای فرزندان زیادی میشود و همگی آنها بر خلاف پدر، ناخلاف. فقط آخرین فرزند پسری خلف و خوشرو مثل خودش میشود به نام شهابالدین خان که پدر همین امید خان است.
دختر زیبا رو که زیبا هم نام داشت میپرسد: خب چه شد که اهالی را فقر و گرفتاری در برگرفت. چرا دیگر زیتون برداشت نمیکنید؟ روغنش را نمیگیرید؟
پیرزن جواب میدهد: حرف زیاد خستهام کرده مادر. باقیاش را سر فرصت میگویم.
مردهای روستا دور حوض حیاط مسجد در حال وضو گرفتن بودند. داخل مسجد که شدند، رحمان در محراب ایستاد و الله اکبر گفت. برای اولین بار بود که با صدای بلند اذان میگفت و از آخرین نمازی که خوانده بود بیست سال میگذشت. دلهره به جانش افتاد که نکند اشتباه بخواند و دروغش آشکار شود. اما همین که اذان را گفت، باقی نماز مثل شناگری که سالها شنا نکرده اما هنوز یادش نرفته، قواعد نماز به ذهنش ریخت.
صدای اذان گفتن رحمان در روستا پیچید و همه را محو کرد. زمزمه میکردند این صدا عجب صداییست. انگار از آسمان میآید. انگار فرشتهها اذان میگویند. حقا که او همان ناجیایست که حاج رسول وعدهی آمدنش را میداد.
نماز تمام شد و همگی تا در منزل امید، رحمان را همراهی کردند. در راه رحمان فرصت را غنیمت شمرد و پرس و جویی دربارهی مرز کرد. کدخدا گفت: امید خان شما ۵ ساله بودید که مادرتان پس از جدایی از پدرتان شما را با خود به خارجه برد. خبر ندارید چه به روزمان آمد. دولت پس از یک شب خونین که عید تبرک روغن بود، باغها و درختان زیتون ما را تصاحب کرد و مینها را بین درختها کار گذاشت. درختهای پربرکت همهشان نزدیک خط مرز سبز شدهاند و به همین خاطر ما دیگر مثل قبل امکان برداشت نداشتیم. یادش بخیر آن زمان با فروش زیتون به عراق
پدرانمان برای خود کسی بودند.
به خانه که رسیدند مردی که حاجی صدایش میکردند، رحمان را کنار کشید و گفت: امید خان، پس من فردا برای کارهای اداری خدمت میرسم. پیش از ظهر. بیزحمت فقط طبق صحبتی که داشتیم پای برگهها چند امضا مبذول بفرمایید.
رحمان که نمیدانست او از چه چیز سخن میگوید به گفتن چشم اکتفا کرد و دستانش را به نشانهی تایید روی چشم قرار داد.
رحمان بالاخره از اهالی و ناجی و امیدخان گفتنشان نفس راحتی کشید و وارد خانه شد. محو تماشای مبلمان و اسباب اثاثیهی آنتیک و باراکا بود که زنی جوان با تیپ اروپایی که مشخص بود از اهالی روستا نیست با خوشحالی از پلهها پایین دوید. اما همینکه چشمش به رحمان افتاد گفت: تو دیگه کی هستی؟ امید کجاست؟
گویا قرار نبود دردسر از رحمان دست بردارد.
-من دوست امید خان هستم. اومدم وسایلشان را براشون ببرم.
دختر که چابکیِ اندام ظریف و شیطنتِ چشمانش، هر مردی را جادو میکرد، بازوی رحمان را گرفت و گفت: دروغ میگی. من با امید قرار داشتم. الان چند ساعت از قرارمون گذشته. وسایلش اینجاست اما خودش نیست. کجاست؟
-امید امشب میاد فقط بذار من برم.
-تا کی منتظرش بمونم؟
رحمان نزدیک در ورودی شده بود که صدایی از پشت در گفت: امید خان، برایتان شام آوردهام.
دختر نگاه تندی به رحمان کرد و در جا خواست فریاد بزند که رحمان با دستانش صدای دختر را خفه کرد.
گفت: پسرم. ممنون. غذا را بذار پشت در. برمیدارم.
صدای دور شدن پای پسر که قطع شد، در حالیکه رحمان دهان دختر را از پشت گرفته بود، در گوشش زمزمه کرد: ببین من نمیدونم تو کی هستی. ولی باور کن آدم بدی نیستم. اسمم رحمانه. فقط از شانس عجیبم با امید در قطار آشنا شدم. قصدم فرار به اون طرف مرزه. همین امشب.
حالا دستامو برمیدارم لطفا ساکت باش.
اما تا آزادی نصیب دختر شد باز صدای فریادی بلند از حنجرهاش برخاست: امید کجاست؟
رحمان دوباره دهانش را گرفت.
وحشت از چشمان آبی دختر نمایان بود.
رحمان گفت بذار خیالت را راحت کنم.
در جاده به سمت روستا تاکسی پیچ خورد و امید به همراه راننده به رحمت خدا رفت. خیسی اشک، لای انگشتان رحمان ریخت. دختر را که حالا از شدت گیجی قادر به حرف زدن نبود به سمت خود برگرداند.
دختر با صدایی لرزان گفت: پس اون تاکسی که در جاده تصادف کرده بود، اون جنازه امید بود. برادرم؟
دستانش رو بین موهای لخت طلایی رنگ و کوتاهش فرو برد.
-خدایا حالا چیکار کنم؟ این همه راه از استانبول اومدم تا خونه رو بفروشیم.
رحمان در حالی که دختر را روی صندلی نشانده بود گفت: برادرت بود؟ خدا بیامرزدش. چقدرم آدم رو مخی بود. من کاری به تو ندارم. اما برای امنیت خودم دست و دهانت را میبندم. فردا دختران روستا برای تمیز کردن خانه میآیند و تو را آزاد میکنند.
از خانه خارج شد و دختر را به حال خود رها کرد.
با لباس سر تا پا مشکی به سمت مرز رفت ولی نوافکنها در نزدیکی دیوار فنسی، بدن تاریکی را دیده و به قصد طعمه شروع به تیراندازی کردند.
رحمان فرار کرد به سمت دیوارههای تو در توی روستا و پلیسها به دنبالش. در گودالی پر از کاه افتاد. پسر چاقی در آنجا مشغول سیگار کشیدن بود با تعجب گفت: ناجی شما اینجا چکار میکنید؟ رحمان گفت: آرام باش پسرم. سیگار را از دست پسر گرفت.
-دیگر این سم را دستت نبینم. باید ترک کنی و از فردا تمام هم و غمت، خدمت به پدر و مادرت باشد؛ و شبیه قدیسها دستی به صورت پسر کشید.
رحمان که فهمید دیگر خبری از پلیسها نیست در تاریکی به سمت خانه رفت.
دختر روی صندلی نبود تا برگشت با دستگاه شوک برقی مواجه شد و بیهوش بر زمین افتاد.
-خب بهوش اومدی، بازی عوض شد. چی شد؟ نتونستی فرار کنی؟
-نه، حالا که امید مرده تو هم برگرد استانبول
دختر عاجزانه گفت: چجوری برگردم؟ پدرم قبل از مرگش ورشکست شد. آنجا هیچی ندارم. تمام امیدم به پول این خونه بود.
هوش رحمان مثل برق نقشهی دیگری کشید: موبایل داری؟ بذار من به خواهرم در کرمان تلفن کنم. در عوض فردا من به جای امید در کنار تو برای معاملهی خونه خواهم بود. راستی اسمت را نگفتی:
-آرزو هستم.
آرزو در حال فکر کردن قدم میزد و گفت: باشه قبول. بیا اینم از گوشی زنگ بزن به خواهرت.
رحمان شماره را گرفت، دختری با صدای نالان جواب داد: رحمان تویی؟
-آره نرگس خودمم. ببین زیاد نمیتونم معطل کنم. فقط گوش کن اگه پلیس به خونت اومد و عکس کسی که نمیشناسی نشانت داد و از من پرسید، تایید کن منم برادرت. پلیس فکر میکنه من مردم. حواست باشه. نرگس راستی شاید دیگه همو ندیدیم. مراقب بچههات باش.
نرگس با گریه گفت: همهش تقصیر من بود. بخاطر من به این روز افتادی.
رحمان گفت: اصلاً، تو بودی که بخاطر آزادی من با اون مرتیکه ازدواج کردی و هر روز جای نون کتک خوردی. باید کارشو یک سره میکردم.
رحمان قطع کرد.
آرزو انگار با نگاهش از رحمان سوال میپرسید، رحمان گفت: بیا کاری به گذشته هم نداشته باشیم. ما نهایت ۲۴ ساعت دیگه باهم خواهیم بود.
فردا شد. قیل و قالی جلوی خانهی امید به راه بود. رحمان و آرزو از لای پرده، حاجی را در حال بحث با اهالی دیدند، شستش خبردار شد منظور حاجی از مدارک و اینها، خرید خانه است.
اهالی فریاد میزدند، حاجیِ زرنگ این خونه مال روستاست، یادگاری سرورمان، رسولخانه.
حاجی با دو گونی پول در دست با صدایی که به زور شنیده میشد، گفت: بابا جان من با امیدخان قرارمان را گذاشتهایم. او میخواهد بفروشد. شما که باشید که جای ایشان تصمیم میگیرید؟
ماشین پلیس اومد و مردی چاق با غبغبی شبیه به عنبه و صورتی پر از جوشهای بزرگ پیاده شد. حاجی پرید جلو و گفت: سلام جناب سرهنگ. از سفر برگشتید؟ امید خان آمدند برای فروش زمین و خانهشان. اما مردم مخالفن.
سرهنگ حرفش رو برید و دم گوشش گفت: این جماعت، خر کی باشند که بخوان جای صاحب ملک تصمیم بگیرند.
آرزو که قیمت توافق شده را به رحمان گفته بود، تازه متوجه کلاه بزرگی که داشت سرش میرفت شد. رحمان گفت: من درستش میکنم.
رفت بیرون و با صدای رسا گفت: من از فروش ملکم منصرف شدم. خواب پدربزرگم را دیدم که غضبناک بود بر من.
مردم از خوشحالی هلهله کشیدند. حاجیِ صورت دراز با عصبانیت گفت: پدربزرگ عزیزان نگفتند زیر عهد زدن کاری بس ناشایست است؟
رحمان گفت: حاجی میخواهی باغی چند هکتاری با درختان زیتون و قصری چند هزار متری را با دو گونی پول که پول خرید یک ماشین هم نمیشود، مبادله کنی؟
سرهنگ جلو آمد و گفت: سلام امید خان. من سرهنگ کاشفی، سالهاست در این روستا خدمت میکنم. اگر اجازه بفرمایید داخل خانه دو نفره خصوصی صحبت کنیم.
داخل خانه امید که حیلهی سرهنگ و حاجی را خوانده بود پیشنهاد داد: شما حاجی را فراموش کن و بمانیم من و شما. من بیشتر از پولی که قرار بود نصیبتان شود به شما میدهم دستور بفرمایید چند روزی مینهای مرز را بردارند تا همراه با مردهای روستا مثل گذشته زیتون برداشت کرده و روغنش را بگیریم تا خدمتی به این خلق شود.
سرهنگ طماع که با شنیدن رقم پیشنهادی سر از پا نمیشناخت قبول کرد.
طلاهای آرزو و ساعت رولکس امید، را به سرهنگ دادند و مینها برداشته، مردم مثل قدیم با خوشحالی نزدیک به یک تن زیتون از درختان کندند.
پس از انجام امور سرهنگ دوباره دستور مینگذاری داد و به رحمان گفت بفرمایید این هم زیتونتان.
رحمان جواب داد: بله این زیتونمان. انشالله بعد هم زمینمان و پشتش را به سرهنگ کرد و رفت.
سرهنگ نگاهی مشکوک به رحمانی که دور میشد کرد.
روغنها گرفته شدند. در اولین باران یک بطری روغن را در چالهی سنگی زیر درخت برکت، ریخته و مردهای روستا شروع به پایکوبی و زنها شروع به هلهل کشیدن کردند. پس از ده سال دوباره عید زیتون گرفته بودند. همه خوشحال بودند که ناگهان مامورهای سرهنگ ریخته و فریاد زدند: مگر تجمع در شب ممنون نیست؟ چه غلطی میکنید و مردها را بازداشت کردند.
رحمان بهت زده به میدان روستا نگاه میکرد. پیرزن جلو آمد و گفت: امید خان تا ۳۰ سال پیش این سنت به راه بود تا اینکه این سرهنگ پای نحسش را در این روستا گذاشت. در اولین عید پدر خیلی از این جوانها را کشت، جشنها را ممنوع کرد. همه جا را خفقان گرفت. رسول خان که با عالم غیب در ارتباط بود ۴۰ سال پیش مژده داده بود که از نسلش امیدی آمده مردم روستا را نجات خواهد داد.
امید با دادن چند هزار دلار دیگر به سرهنگ، مردها را آزاد کرد.
روزی پیرمردی که دختری معلول به کولش بود به روستا آمد و سراغ ناجی را گرفت و گفت: شنیدهام در این روستا ناجی هست که با روغن شفا بخشش هر مریضی را شفا میدهد. آمدهام برای گرفتن شفای دختر فلجم.
مردم به خانهی ناجی راهنماییش کردند. امید بر شیشهای کوچک از روغن زیری لب وردی خواند و به مرد داد. گفت با آمدن اولین باران آن را روی پاهایش بمال تا یک هفته.
روزها گذشت شهر ساکت بود، سرهنگ و حاجی از اینکه مردم مرید امید شدهاند عصبانی بودند و نقشهی نابودیش را میکشیدند. وضع مردم از فروش زیتونهای باقی مانده بهتر شده و در این میان رحمان و آرزو عاشق شده بودند و قرار فرار دوتایی شده بود.
امید به آرزو گفته بود کاری میکنم با چمدان پول از اینجا برویم و نیازی به فروش خانه هم نداشته باشی اما اول باید مردم را از شر این سرهنگ و این خفقان نجات دهم. آزادی حق همهی ماست.
چند هفته بعد همان مرد با دخترش به روستا برگشت. نزدیک خانهی امید فریاد میزد، آهای مردم ببینید این دختر فلجم هست. او راه میرود. شفا پیدا کرده و مردم با بهت خیره شده بودند. به راستی روغن شفایش داده بود.
رحمان، مرد را به داخل خانه دعوت کرد. مرد با تعظیم وارد شد. وقتی تنها شدند، مرد رو به رحمان گفت: عجب خونهای گرفتی ناکس! چه عبایی بر تن کردی! سرورم سرورم بستند بهت! چگونه از گورکنی یک شبه به اینجا رسیدی؟
رحمان گفت: یواش رییس. الان همه میشنوند. نقشت را خوب بازی کردی بیا این هم دستمزدت و دسته ای دلار در جیب مرد گذاشت و دستهی دیگری هم داد که به خواهرش برساند.
گفت: میخواهم آوازهی شفای این روغن همه جا برسد. حتی تا تهران. از فقرا پول کمی میگیریم اما از اغنیا پول زیادی میگیرم.
مرد قول داد و رفت. به ناگاه از پشت دیوار، آرزو که صحبتهای آن دو را شنیده بود با عصبانیت جلوی رحمان ظاهر شد.
گفت: ای فریبکار. مردم سادهدل این روستا را گول میزنی؟ دلت نمیسوزه؟ تو کی هستی؟ یک گورکن؟ من از اینجا میرم. به همه هم میگویم که تو امید دروغین هستی.
رحمان بازوی آرزو را گرفت و گفت: من کسی رو فریب ندادم. چرا نمیفهمی مردم حاجت روا با داشتن نور امید به آرزوهایشان میرسند. روستاییان هم جیبهاشون پر از پول میشه و با باقی پول فروش این روغن میخوام اسلحه بخرم. من فریبکارم؟ آره هستم چون امثال همین سرهنگ من را به جرم سیاسی بودن و مخالفت، سالها زندانی و شکنجه کردند. جلوی چشمم به خواهرم تعرض شد. برای آزادیم خواهرم با یکی از همین حروم زادهها ازدواج کرد و بعد چهار سال با دو بچه از خونه پرت شد بیرون. من گورکنم و خواهرم با شستن دستشویی خونههای مردم شکم بچههاشو سیر میکنه. خیالت راحت شد؟
آرزو با چشمان خیس خیره به رحمان طاقت نیاورد و گفت: بسه بسه و در آغوشش گرفت.
یک ماه هم نگذشته بود که از سراسر کشور مردم به روستا میآمدند. یکی برای شفای عزیزش. یکی برای شوهر دادن دخترش. یکی برای پولدار شدن.
کلانتری هم برای ورود از مردم پول میگرفت و سرهنگ هم به لطف روغن شفا هر روز تپلتر و پولدارتر میشد.
چند ماه گذشت. مردی که نقش پدر دخترک فلج را بازی کرده بود، روزی با وانتی که پشتش هزار جوجهی زرد رنگ بود، میخواست وارد روستا شود. مامورهای سرهنگ گفتند زیر تختهی جوجهها چیست؟ گفت: سرکار گذاشتم که جوجهها وانتم را کثیف نکنند. میخواهید بیارمشون پایین بگردید.
چند جوجه ریز را گذاشت در دست مامور.
مامور گفت ولش کن لازم نیست برو و ورودی روستا رو باز کرد.
در نقطهی کوری که با رحمان و جوانهای شهر قرار گذاشته بود، جوجهها را رها کردند و از تختهی زیرش آخرین مدل اسلحههای اروپایی را بیرون کشیدند.
جوجهها در همه جای روستا پخش شدند. سرهنگ که در تراس دفترش نشسته و قهوه مینوشید با تعجب ماموری را صدا زد.
-این جوجهها از کجا دراومدن؟
-قربان چند ساعت پیش وانتی اینها را به سفارش یکی از اهالی روستا برای پرورش وارد کرد.
-خب میخواد با آزاد کردنشون جوجه پرورش بده؟ ماشینش رو بازرسی کردید؟
-خیر قربان، چجوری این همه جوجه رو از پشت وانت پیاده میکردیم؟
-چقدر شما احمقید. امید گفته بود اول زیتون بعد زمین!
-قربان یعنی چی؟
-ابله یعنی تو اون وانت اسلحه بوده. برید پیدایش کنید.
مامورها در شهر پراکنده شدند. سرهنگ در خونهی امیدخان را با لگد باز کرد. او را نیافت. موهای آرزو را در دست پیجانده و با خود به میدان روستا کشید. فریاد زد: امید رذل کجایی؟ خودت رو نشون بده وگرنه تا ۱۰ دقیقهی دیگه گلولهای حروم خواهرت میکنم.
زنهای روستا را هراس پوشاند. فقط یک دختر با دیدن این صحنه خوشحال بود. زیبا، که به عنوان خدمتکار این ماهها هر روز چند ساعتی برای نظافت به خانهی امیدخان رفت و آمد میکرد و عاشقش شده بود. اما روزی امید و آرزو را در حال بوسیدن لبهای یکدیگر از لای در دید و همه چیز را فهمید. زیبا کسی بود که در این مدت در سر نقشهی کشته شدن آرزو را میکشید و اکنون میدید بدون دردسر نقشهاش عملی میشود.
ناگهان صدها جوان مجهز به اسلحههای جنگی از پشت دیوارها به سمت سرهنگ هجوم بردند. سرهنگ در حالی که خودش را خیس کرده بود از میان گلولهها معجزهوار فرار کرد. مامورهایش که فرماندهی خود را فراری دیدند اسلحهها بر زمین انداخته و خودشان را تسلیم کردند.
پادگان به دست مردم افتاد. بعد از پیدا کردن نقشهی مینها، جمعشان کردند و زمین روستا حالا برای مردم بود. پس از ۴۰ سال.
یک هفته بعد امید و آرزو در حالی که چمدانهایشان را بسته و پشت ماشینشان گذاشته بودند از زیر قرآن رد شده و یک به یک با مردم شهر خداحافظی کردند. تصمیم داشتند پس از خروج از ایران با اسم و مدرک خود رحمان با هم ازدواج کنند.
همه چیز مهیا بود. ناگهان صدایی زنانه از میان جمع فریاد زد. این مرد ما را فریب داد. او امیدخان برادر آرزو نیست. او یک قاتل فراریه که هویت امیدخان را دزدیده. امیدخان مرده.
زیبا بود که از حسادت دیگر طاقت نیاورد. خون جلوی چشم مردم روستا را گرفت به سمت رحمان یورش بردند و آنقدر با چوب و چماق کتکش زدند که جان داد و بچهاش در شکم آرزو لرزید.
شهر بوی خون گرفت، نفرین برگشت.
13 پاسخ
داستانو خوندم. نظر دادن درباره داستان رو میسپارم به دوستان باسواد و نقادم. فقط از گسترش داستان مشخص بود که چقدر آدم باتجربهای هستی و ذهن خلاقی داری. موفق باشی عسل جان😍
درود عسل جان
داستانتون رو خوندم خیلی پر جزئیات بود وپر پیچ و خم و اینکه بنظرم تعلیق خیلی خوبی داشت.
داستان قشنگی بود.
خدا قوت،☺️🌲🌿
سلام فاطمهی عزیز
من داستانت رو خودندم. نمیتونم نظر زیادی بدم چون اگر بخوام همه رو بگم، واقعا از به کامنت به دره. فقط باید بگم که در ابتدا داستان با جزئیات بود اما در پایان گزارشی شده بود. برام باور پذیر نبود. به نظرم بازنویسی من و داستانت رو به جور دیگه تموم کن. میشه خیلی قشنگترش هم کرد.
در کل داستانت خوب بود.
عسل جان چقدر جالب به مشکلات پناهندگی پرداختین. معمایی بود. تعلیقها جای درست داستان قرار داشتن و خواننده رو تا آخر داستان میکشوند. پایان داستان شوکه کننده بود.
بهت تبریک میگم.
داستان واقعا کشش خوبی داشت.
شروع هیجانانگیزی داشتین. شاید اگه در جواب مقصدت کجاست؟ جملهی فرار به عراق را بعد از شرح حالتهای بدنی میگفتین، ترغیبکنندهتر هم بود.
سرشو هندونه لهشده کرد😳
تعبیرهای قشنگی از موقعیتها دارین.
چه شغل هیجانانگیزی
خردهداستانهای خوبی ساختین. آفرین.
چه مراسم و سنت قشنگی ساخته بودین.
اینکه رحمان ریسک کرد و خودشو بجای امید جا زد، باورپذیر نبود.
کدخدا مال روستاست.
لذت بردم از خیالپردازی شما
عسل عزیز،
قصهی شما با استعارههای بهکاررفته در آن خبر از دغدغهمندی نویسنده نسبت به مسائل اجتماعی و مشکلات افراد میدهد، که همین دغدغهمندی میتواند سبب خلق داستانهای اجتماعی پویایی در آینده شود.
داستانْ عنوان جذابی دارد که آدم را ترغیب به خواندن میکند.
شخصیت اصلی آدمی تخت و بیتفاوت نیست و درعینحال که برای رسیدن به هدف شخصیاش تلاش میکند که رفتاری منطقی است، در طول مسیر به دیگران هم میاندیشد و اصلن همین دیگراندیشی پای او را به ماجراهای قصه باز کرده است.
مواردی که شاید بتوانند به بهبود قصه کمک کنند:
۱- حجم زیاد اطلاعات و اتفاقات که در مدت زمان کوتاهی رخ میدهند و گویی فیلم روی دور تند در حال پخششدن است سبب میشود نتوان با سرعت قصه همراه شد. در خیلی از قسمتها پرشهای بزرگی با استفاده از قید «ناگهان» اتفاق میافتد که در حجم اندک یک داستان کوتاه قابل هضم نیستند.
۲- دیالوگها نقش مهمی در این قصه دارند، اما یکدستی دیالوگها نیاز به بررسی بیشتر دارد چون بخشهایی به صورت شکسته و بخشهای دیگری به صورت کتابت نوشته شدهاند و این متنِ قصه را دچار آشفتگی میکند.
۳- برخی جاها اطلاعات نه از سوی شخصیت، بلکه از سوی نویسنده ارائه میشوند؛ مثلن جایی که آرزو میگوید: «اون جنازه امید بود. برادرم؟» شخصیت میداند که امید برادرش است و نیازی ندارد که آن را ذکر کند، در واقع انگار این اطلاعات از طرف نویسنده به خواننده ارائه میشود تا در جریان قرار بگیرد که نسبت آرزو با امید چیست و چنین چیزی قصه را از حالت طبیعی آن خارج میکند.
۴- بعضی قسمتها نیاز به ویرایش دارند که حتمن در بازنویسیهای بعدی انجام میشود مثلن:
«هیچ معالجهای کارکرد نبود.»
«همگی آنها بر خلاف پدر، ناخلاف.»
«مگر تجمع در شب ممنون نیست؟»
«نگاهی از لای انداخت.»
موفق باشید.
سلام عسل جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:9/ رسایی و درستی بیان: 9/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:9
1- آشناییزدایی واژگانی: ویبره، آنتیک 2- تشبیه جالبی بود «جسمی که از خستگی پر شده» 3- پرداختن به جزئیات لباس مسافر قطار 4- به کار بردن اصطلاحاتی هم چون «دوزاری» و «دودرهام» کمک شایانی به آشنایی با حال و هوای داستان کرد 5- حرکت سریع صحنهی تصادف و حوادث پیدرپیاش بسیار جالب بود 6- با وجود واژگان «کلانتر» و «کلانتری» و تکرارشان، داستان جذابیت بیشتری پیدا کرده بود 7- توصیفِ فضای خیالیِ خواب امیدِ دروغین، دلنشین بود 8- با وجود طولانی بودن دیالوگ پیرزن، اما متن دیالوگ به خوبی ساخته و پرداخته شده بود 9- این جمله طنز شیرینی داشت:«دیگر این سم را دستت نبینم» 10- پایانِ داستانت قابل پیشبینی نبود، از این رو دوستش داشتم.
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- غروب نزدیک بود 2- آرامده 3- سیاهمستی 4- اگر گورکن بود، اما 5- ادای نماز 6- کارکرد نبود 7- چشمان خیس.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
عسل عزیز بنظر من هم این موضوع که چند لایه بود و خیلی هم جذاب، برای رمان خیلی مناسبتره تا برای داستانی کوتاه. در داستان کوتاه، به این همه پیچدگی و اتفاق با جزییات بیشتر نشد، پرداخته بشه و بنظرم حیف میشه و هلهلی.
فوقالعاده بود واقعا. این کشمکشهای مهیج زنجیرهوار، شخصیتهای جالب و پایان جذابترش.
عسل عزیز داستانتون رو خوندم. موضوع و فضای جالبی داشت و لذت بردم. فقط اگر جسارت نباشه به عنوان خواننده میخواستم نظرم رو بدم.
یکی اینکه صحنه تصادف خیلی آرام اتفاق افتاده بود و شاید اگر کمی کنش بیشتری داشت و اون غلت خوردن ماشین همراه فریاد راننده و امید و ترس از اتفاق و سانحه بود خواننده رو بیشتر درگیر میکرد. تصادفی با اون شدت که منجر به مرگ دو نفر شده باید برای سرنشین عقب هم شدید بوده باشه و شاید اگر مدتی گیج و گنگ بود و توی گیجی و ضربه به سرش صدای ناله اون دو رو میشنید و بعد کم کم خودش رو پیدا می کرد و …. کمی هیجان داستان بیشتر می شد.
دوم صحنه ی درگیری مردم روستا با سرهنگ. اونجا هم به نظرم خیلی سریع اتفاق افتاد. شاید کمی درگیری بیشتر جذاب ترش می کرد.
و در آخر اگر رحمان اونقدر به مردم روستا خدمت کرده بود چرا با حرف زیبا سریع حکم به مرگش دادن؟ چرا آرزو منکر این نشد و تایید نکرد که رحمان، امید هست تا بتونن فرار کنن؟ و اگر در هر حال قرار بوده رحمان به دست مردم روستا کشته بشه شاید اگر رحمان کمی از خودش دفاع می کرد و این ناسپاسی جماعت رو به روشون می آورد جالب تر می شد. چون اون یک مبارز سیاسی هم بود. یک مقدار آخر داستان سریع جمع شد به نظرم.
در کل خیلی دوستش داشتم و از خواندنش لذت بردم. خسته نباشید، عشق براتون عزیزم.
دیالوگها رو خیلی دوست داشتم. به نظرم عالی بودن. موضوع جالبی داشتی.
عسلجان حتما روزی رماننویسی خوبی خواهی شد. افرین. لذت بردم.