پرسیدم پریزاد خودکشی میکند؟
گفت: بله، پریزاد به طرق مختلف و هر از گاهی دست به خودکشی میزند. خانم حسینی سراسیمه ادامهی صحبت را به بهانهی کمبود وقت قطع کرد. از او خواست شماره تماس خودش را به اتاق فرمان بدهد.
چند تماس تکراری دیگر را وصل کردند. سوالات همیشگی پرسیده میشدند. سوالاتی از این دست که من بچهام ۳ ساله است. آیا برای بچهی بعدی اقدام کنم. خانم حسینی با خوشرویی پاسخ داد: « حتما!»
پس از اتمام برنامه، میکروفون را باز کردند. فرستنده را از پشت شلوارم برداشتند. خانم حسینی گفت باید به دفتر حاج احمد برویم. از قرار معلوم به خانم حسینی پیام داده که حتما بعد از برنامه به دیدنش برویم.
چه خبطی از من سر زده است؟ من که پیراهن مشکی را برای ایام عزاداری پوشیدهام. ریشم را اصلاح نکردهام. موهایم درست است. چند آیه و حداقل یک حدیث در صحبتم خواندم. ایام شهادت را تسلیت گفتم. باز معلوم نیست چه خطایی کردهام؟
تا اتاق حاج احمد حداقل پانزده دقیقه پیاده روی داشتیم. خانم حسینی جلوی من و با سرعت قدم برمیداشت. چادر بلندش روی زمین کشیده میشد.
فکرم به هزار راه میرفت. به چه چیزهایی فکر میکردم. به رابطهی خانم حسینی و حاج احمد، به شوهر خانم حسینی که تصویر بردار برنامه است. به پیرمردی که تماس گرفته بود. به توبیخی که در انتظارم است.
پس از اولین پخش برنامه تکریم خانواده مراجعین کلینیکام چند برابر شده بودند. با سفارش حاج احمد قنبری به عنوان کارشناس روانشناسی با این برنامه همکاری میکردم.
تکریم خانواده شنبهها صبح پخش میشد. با نیم ساعت پرسش و پاسخ تلفنی برنامه را تمام میکردیم. خانم حسینی بیشتر سوالات را پاسخ میداد. هر از گاهی نظر من را هم میپرسید. پاسخی کلیشهای در تایید پاسخ های خانم حسینی و با همان جواب های اجباری میدادم. خانواده مهم است. زن باید مطیع همسر باشد.
خانم حسینی باید از الگوی زنان جامعه و نقش حجاب برای تحکیم بنیان خانواده میگفت.
اولین روزی که برای اجرا به استودیو رفته بودم، پیش از اجرا با هیجان فریاد زدم این گلدان شکسته است. آقای کیوانپور نگاهی به گلدان کرد و گفت: « در دوربین این شکستگی دیده نخواهد شد.»
حالا دیگر هیجان زده نمیشوم. میدانم چیزهای بسیاری در تصویر دیده نمیشوند.
امروز تماسی کنجکاوم کرد. پیرمردی خوش صحبت با لهجه اصفهانی با برنامه تماس گرفت. دختری جوان و زیبا دارم. پریزاد دندانپزشک است. با جراح قلب سرشناسی ازدواج کرده و به تازگی مادر شده است. آنها زندگی خوبی دارند و عاشق یکدیگرند.
برای اینکه فکر کردن بیهودهام را متوقف کنم با اتاق فرمان تماس گرفتم. پرسیدم شماره تماس پیرمرد را گرفتهاند؟ از آرش درخواست کردم شماره را برایم پیامک کند. شماره تماس با نام مهندس مهرداد فیروز برایم ارسال شد.
به ساختمان اداری رسیدیم. ساختمان شیشهای را از پایین تا بالا ورنداز کردم. در آسانسور طبقات فرد، دکمه طبقه هفتم را زدم. به نظرم درست آن بود که به جای هفت طبقه بالا، هفت طبقه پایین میرفتیم.
به منشی حاج احمد گفتم قرار داریم. پیرمرد نگاهی انداخت و گفت با حراست سازمان جلسه دارند. باید منتظر بمانید. از خانم حسینی در مورد آدرس جدید تعاونی کارکنان پرسید. حداقل بیست دقیقه ای در اتاق مسؤول دفتر نشستیم. آبدارچی بلافاصله چای آورد. من به مهندس مهرداد فیروز فکر میکردم. به دخترش پریزاد و اینکه چرا هر از گاهی خودکشی میکند.
رئیس و معاون حراست سازمان به همراه چند نفر از کارکنان بیرون آمدند. پیرمرد منشی با دمپایی و آستین بالا زده که نشان از وضو داشت به اتاق حاج احمد رفت. بعد از چند دقیقه برگشت و به ما گفت بفرمایید.
وارد اتاق بزرگ حاج احمد شدیم.
پس از سلام و احوالپرسی، به خانم حسینی گفت نامهی وام را برایت امضا کردهام. امشب شوهرت کشیک است. خودم برایت نامه را میآورم. خانم حسینی همانطور که زیرچشمی حواسش به من بود از حاج احمد تشکر کرد.
در دلم گفتم چقدر الگوی درستی برای تکریم خانوادهاید.
ناگهان حاج احمد با صدای بلند به من گفت آقای دکتر من باید هر نوبت که تو برنامه داری به حراست سازمان جواب پس دهم؟
مگر قرار نشد حواست را جمع کنی. به هزار زحمت مجوز حضور در این برنامه را برایت گرفتهام. بدون عضویت در بسیج، با سابقهی نداشته و فقط با ارتباط و منت و تعهد اجازه گرفتم در این برنامه اجرا کنی. پاسخ دادم که طبق خواستهی شما، هفتهی پیش در بسیج نام نویسی کردهام. دیروز هم به نماز جمعه رفتم. دیگر به تمام توصیهها عمل کردهام.
حاج احمد به خانم حسینی گفت مگر قرار نشد تلفنهای مسئلهدار را خودت مدیریت کنی. یک نفر در برنامه زنده از خودکشی دختر بگوید؟ نام دختر را بر زبان بیاورد؟ نام دختر پریزاد باشد؟ وای بر ما که مثلا الگوی مردم و جامعهایم. دکتر عزیزمان هم رو به دوربین بپرسد پریزاد خودکشی میکند؟ اسم دختر غریبه را بر زبان جاری ساخته از خودکشیاش بپرسد؟
دکتر اگر میخواهی همچنان در این برنامه حضور داشته باشی این آخرین شانس شماست.
به حراست رفتم. تعهدی مکتوب دادم. از سازمان تا کلینیک فقط به پریزاد فیروز فکر کردم. دکتر پریزاد فیروز، دندانپزشکی که هر از گاهی خودکشی میکند.
عصر با مهندس مهرداد فیروز تماس گرفتم. خودم را معرفی کردم. در مورد پریزاد پرسیدم. از قرار معلوم اصفهان زندگی میکنند و پریزاد حاضر به شرکت در جلسات مشاورهی هیچ روانشناسی نمیشود. آدرس کارخانه مهندس فیروز را گرفتم. برای کاری مجبورم به اصفهان بیایم. آیا شما و خانم دکتر پریزاد در اصفهان هستید؟
مهندس فیروز جواب داد فعلا هستیم. اگر خواستید تشریف بیاورید دستور دهید مقدمات سفر را برای شما مهیا کنم.
از نسیم خواستم پروندهی جدیدی با نام پریزاد فیروز باز کند. به دینا بگو در اولین فرصت به کلینیک بیاید.
جلسات مراجعین را تا آخر هفته آنلاین برگزار میکنم. باید به مسافرت بروم.
مراجعین حضوری امروز را تا هر ساعتی از شب، خواهم دید. دینا حدود ساعت ۸ شب به کلینیک رسید. موضوع پایاننامهی فارغالتحصیلی دینا بررسی رابطهی میزان سواد و میل به خودکشی در زنان است. دینا دانشجوی کارشناسی ارشد و عاشق روانشناسی بالینیست.
بعد از آخرین جلسهی مشاوره دینا به اتاقم آمد. به او گفتم برای بررسی موضوعی مرتبط با پایاننامهاش به اصفهان خواهم رفت. دینا پرسید چه زمانی حرکت میکنیم؟ گفتم امشب هم دیر است. قرار شد دو ساعت دیگر حرکت کنیم. دینا به خانه رفت تا برای سفر آماده شود.
در تمام مسیر در مورد دلایل خودکشی صحبت کردیم. چه فرق بنیادی بین خودکشی و اعدام شدن است. در هنگام اعدام شدن برای زندگی میجنگی ولی در هنگام خودکشی به استقبال مرگ میروی.
مسئلهی خودکشی پریزاد برایم اهمیت ویژهای پیدا کرده و نقطهی عطف زندگیام شده است. انگار وظیفه دارم جان انسانی را نجات دهم. حتی از علاقهام به دینا گذشتهام. قصد داشتم به دینا پیشنهاد رابطهای را بدهم. اما در این وضعیت فقط برای نجات جان پریزاد تمرکز کردهام.
من در سال سوم دبیرستان تصمیم گرفتم که روانشناس شوم. در حقیقت خودکشی ناگهانی مادرم که هنوز دلیل آن را کشف نکردهام منجر به تغییر رشتهام شد. از ریاضی و فیزیک به علوم انسانی رفتم. برای حل مهمترین مسئلهی حل نشدهی زندگیام روانشناس شدم.
به اصفهان رسیدیم. برای اقامت هتل عباسی را انتخاب کردیم. بعد از گرفتن دوش به دینا پیام دادم. برای صبحانه منتظر من نماند. روی مبل تک نفرهی کنار تخت خوابم برد. مامان پری چه زیبا شده است. پرسیدم راضی شدی؟ مینیبوس قرمز رنگی منتظر مسافران بود. مادرم به من لبخند میزد. کنار در ایستاده بود. از مسافران میپرسید دیشب رسیدهاید؟ راهنماییشان میکرد. راننده نهیب زد که دیگر باید حرکت کنیم.
مادرم لیست را نگاه کرد. پریزاد نیامده است. راننده گفت فردا برمیگردیم. شاید هنوز نرسیده است.
مادرم ردای سفید زیبایی به تن داشت. نگاهی به من انداخت. روسری کوچک قرمز رنگش را جلو کشید. همان صورت ورم کردهای که در غسالخانه دیده بودم بی روح به من لبخند میزد.
حدود ساعت ۱۰صبح بیدار شدم. با مهندس مهرداد فیروز تماس گرفتم. گفتم به اصفهان آمدهام. قرار شد رانندهای را به دنبال ما بفرستد. قبل از ظهر به کارخانه مهندس فیروز رسیدیم.
دختر جوانی در جلوی ورودی ساختمان اداری به استقبال ما آمد.به اتاق کنفرانس راهنماییمان کرد. حدود ده دقیقه منتظر ماندیم. برایمان قهوه آوردند. عکس بزرگی روی دیوار اتاق کنفرانس نظرم را جلب کرد. در پایین عکس نوشته بودند امینالتجار خان احمدقلی فرمانرما بزرگ خاندان.
ما از در اصلی به اتاق کنفرانس وارد شده بودیم. اتاق کنفرانس دو ورودی دیگر هم داشت. یک ورودی همان که وسایل پذیرایی را از آنجا آوردند. در دیگر را باز کردند و پیرمردی خوش پوش با بوی مسحور کننده صندل و تنباکو وارد شد.
باور نمیکرد که من به اصفهان آمدهام. برایش توضیح دادم مسئلهی زندگی دکتر پریزاد فیروز برایم اهمیت دارد. دینا را معرفی کردم. از پایاننامه خودم گفتم. رابطه خودکشی و اعتیاد فراتر از اخلاقیات پایان نامهی دکتریام بود. در مورد پایان نامهی دینا صحبت کردیم. از ماجرای مادرم گفتم. در مورد پریزاد صحبت کردیم. از مهندس فیروز برای ضبط ادامهی این جلسه اجازه گرفتم. دینا شروع به ضبط کرد. نکات مهم را در دفترچهمان یاداداشت میکردیم.
پریزاد تنها فرزند من و مهرنوش است. مهرنوش همسرم دکترای داروسازی دارد. برای پریزاد در همان ساختمان داروخانه، مطب دنداپزشکی مجهزی راه اندازی کردهایم. در مورد کودکی پریزاد پرسیدم. مهندس فیروز گفت دختری معمولی با رفتارهایی عادی بوده است. از قرار معلوم پریزاد برای شرکت در همایشی به پاریس میرود. در آنجا با آرش آشنا میشود. آرش هم برای شرکت در همین همایش از اصفهان با پریزاد همسفر شده بود. پس از بازگشت از همایش آرش به صورت سنتی به خواستگاری پریزاد آمد. ازدواج کردند.
پرسیدم برای اولین بار چه زمانی خودکشی کرد؟ مهندس فیروز به اتاق کناری رفت. فهمیدم سومین در به اتاق مهندس فیروز باز میشود. آلبومی قدیمی با جلدی چرمی را به اتاق کنفرانس آورد.
شروع به ورق زدن آلبوم کرد. با ورق زدن هر صفحه بوی صندل و تنباکو به صورتم میخورد. عکسهای پریزاد را نشان داد. اولین اتفاق در هفده سالگی رخ داد. ما معمولا عصرها به خانهی پدرم میرفتیم. در حقیقت قصری خانوادگی که با معماری وارطان هاوانسیان بنا شده بود. آن شب پریزاد از بیرون به خانه آمد. بلافاصله به زیرزمین رفت. صدای گریهاش ساختمان را میلرزاند. تمام دست هایش را با چاقو بریده بود.
نگران بودیم آثار زخمها روی پوست پریزاد باقی بماند. برای درمان بهتر به همراه مادرش به انگلستان رفتند. خوشبختانه همه چیز به خوشی تمام شد. پریزاد در رشته دندانپزشکی به دانشگاه رفت. بعد از حدود دوسال از آن فاجعهي قبلی، در روز تولدش حادثهای مشابه اتفاق افتاد. کم کم تعداد این اتفاقات بیشتر و شدت آنها نیز افزایش پیدا کرد. به هر راهی دست زدهایم. روانپزشک، رواندرمانگر، دعانویس و جنگیر و هزار راه رفتهایم. افاقه نکرد که نکرد.
پریزاد پس از تولد نوهام از مرز خشونت گذشته و رو به خودکشی آورده است. دفعات اول ناشیانه خودکشی میکرد. اما خودکشیها جدیتر و بیشتر شدهاند.
اتفاقی برنامه شما را دیدم. شنبه برای جلسهای به دفتر یکی از دوستانم دعوت شدم. به علت تاخیر دوستم تلویزیون را روشن کردم. برنامهی تکریم خانواده در حال پخش بود.
جایی گفتید برای چه بهانهای زندگی میکنید. اگر بهانهای ندارید خودتان را هر روز میکشید. این جمله در نظرم تازه و شفا بخش آمد. با برنامه تماس گرفتم.
الان هم که در خدمت شما هستم.
گفتم بله برای زندگی به حداقل یک بهانه نیاز است. اما برای خودکشی به هزار بهانه نیاز داریم. باید پریزاد را ببینم. پس از بررسی تمام جوانب قرار شد به دیدن پریزاد برویم. به خیابان آب۲۵۰ رفتیم. شبکهی آبرسانی اصفهان مانند رگهای یک انسان به نقاط مختلف شهر کشیده شده است. به هر کدام از این رگها مادی میگویند.
زاینده رود در خشکسالی تصمیم به کشتن شهر میگیرد. مادیها را بر اساس اولویت از مدار حیاترسانیاش خارج میکند. برای حیات شهر نیاز به یک بهانه به اسم زندگی انسانی داریم. برای کشتن شهر و قطع تک تک مادیهای حیات رسان، باید هزار دلیل و توجیه داشته باشیم.
چهمیشود ما را که برای خودکشی شهرمان دلایلمان را چهربندی میکنیم؟ برای تحقق برخی از دلایل تلاش میکنیم. حیات را در شهر، و زندگی را در دیارمان میکشیم. این خودکشی هولناک اجتماعی چگونه انتخاب میشود؟
به مطب پریزاد رسیدیم. داروخانه شبانه روزی دکتر مهرنوش کرباسیون، محل عرضه داروی بیماریهای خاص روی تابلو دیده میشود. داروخانه شلوغ است. مردم برای تحویل گرفتن داروی بیماریهای خاص بیمارشان در صف ایستاده اند. از ورودی کنار داروخانه وارد ساختمان شدیم.
نیم طبقه بالا رفتیم. روبرو تابلوی اعلان شرح طبقات قرار داشت.
دکتر پریزاد فیروز، متخصص درمان ریشه و دارای بورد تخصصی را در تابلوی اعلانات دیدم. خودم را روی در مشکی و براق آسانسور ورنداز کردم. بالاخره آسانسور رسید و سوار شدیم. بوی صندل و تنباکو اتاقک را پر کرد. دینا به من لبخند میزد. مهندس فیروز دکمهی طبقهی ششم را زد.
محال است پریزاد با شما صحبت خاصی انجام دهد. نگاهی به مهندس فیروز انداختم. از من بلندتر است. سیبیل قیطانیاش به سیبیل شازده شباهت دارد. در جلوی مطب منتظر ماندیم. در را باز کردند. منشی دختری تپل و مهربان بود. روی دیوار راهروی ورودی چند نقاشی رنگ روغن نصب کرده بودند. وارد نشیمن شدیم.
میز منشی با ارتفاع بلند کنار ورودی اتاق دکتر قرار داشت. ما روی مبلهای مدرن آنجا نشستیم.
مهندس فیروز به منشی گفت مزاحم کار خانم دکتر نشوید. ما منتظر میمانیم. یک مریض هم منتظر نوبتش نشسته بود. منشی به اتاق خانم دکتر رفت.
برگشت و رو به مریض کرد و گفت جواب را برای دکتر خودت ارسال کردیم.
به دکتر خودت مراجعه کن.
از ما پرسید چی میل دارید؟
مهندس فیروز دستور چای داد. من و دینا گفتیم برای ما هم لطفا چای بیاورید.
منشی بعد از آوردن چای گفت: تقریبا کار خانم دکتر تمام شده است. چند دقیقه دیگر خواهند آمد.
مریض از اتاق بیرون آمد. با دهانی بسته تشکر کرد. به ما نگاه کرد و از منشی خداحافظی کرد. دکتر پریزاد از اتاق بیرون آمد.
سلام و احوالپرسی کردیم.
کنار ما نشست. مهندس فیروز ما را معرفی کرد. پریزاد ابرو در هم کشید. نگاهی از سر عصبانیت به من کرد. شما برای پیدا کردن مریض از شهری به شهر دیگر سفر میکنید؟
به شوخی جواب دادم، چه کنیم که تازه کاریم. باید چند مریض پیدا کنیم. رزومهای بسازیم.
دینا برای خانم دکتر توضیح داد که پایان نامهی ارشدم مربوط به موضوع خودکشی است. دکتر استاد راهنمای من هستند. بیشتر برای تکمیل پایان نامهی من اینجا هستیم.
پریزاد رو به پدرش کرد و گفت من فقط موش آزمایشگاهی پایان نامهها نشده بودم که به لطف شما این مورد هم محقق شد. مهندس فیروز که عرق کرده بود. برای پریزاد توضیح داد که من هرگز از دوستان نخواستم به اصفهان بیایند. حتی روحم خبر نداشت که امروز به اصفهان خواهند آمد.
به پریزاد گفتم اگر تمایلی به صحبت کردن با ما ندارید اجباری نیست. این کارت من رو داشته باشید. اگر در شرایطی نیاز به هم صحبتی با من داشتید با من تماس بگیرید.
شاید مادرم اگر با کسی همصحبت میشد من و خواهرم یتیم بزرگ نمیشدیم. مادرم حتما چندین بار دلایل خودش را برای خودکشی مرور کرده و در یک لحظه آن خروار قرص لعنتی را خورده بود.
دکتر پریزاد عزیز، من روانشناس نشدهام که به کسی کمک کنم. من روانشناس شدم تا به خودم کمک کنم. روانشناس شدم که شاید نوشدارویی پس از مرگ مادر باشم.
به مهندس فیروز گفتم ما خودمان میرویم. میخواهیم یکی دو روز در اصفهان بمانیم. اگر اجازه میدهید از حضورتان مرخص میشویم.
مهندس فیروز اجازه نداد از آنها جدا شویم. برای ناهار به رستوران شهرزاد در پارک شهر رفتیم. پریزاد هم با ما آمد. آرسام و پرستارش هم به ما اضافه شدند.
بریانی و خورش ماست سفارش دادم. غذا، نمایشی از تاریخ و فرهنگ ملتهاست. اگر از مرحلهی رفع گرسنگی بگذریم، هر غذایی به شدت فرهنگی است. مثلا همین خورش ماست را در نظر بگیریم.
با تاریخ و فرهنگ مردم اصفهان عجین است. رودی از میان کویر گذشته و اصفهان در مرکز فلات ایران شکل گرفته است. این دوگانگی کویر و رودخانه در خورش ماست هم دیده میشود. گوشت گردن را با شکر و زعفران و گلاب آنقدر هم می زنند که خودش به هر کرده و ناکردهاش اعتراف کند. غذای فرهنگی شده یعنی غذایی که بر اساس کمبودهای فرهنگی یک منطقه طبخ میشود. وظیفهی اصلی این غذا سیر کردن نیست. غذای فرهنگی شده باید کمبودها را جبران کن. مردم در اصفهان شاد نیستند. پس نیاز به زعفران و گلاب دارند. مردم در اصفهان مقتصد زندگی میکنند. پس باید با کمترین تلاش غذا خورده شود. خورش ماست نیازی به جویدن ندارد. مردم در اصفهان شیرینی زندگی را برای سختیها به ودیعه گذاشتهاند. پس باید غذا را شیرین کنیم.
نگاهی به پریزاد انداختم. با آرامش محض غذا میخورد. موهای مشکی و لختاش به عشوههای کلامی و رفتاریاش میآمد. رو به پریزاد گفتم برایم جالب است که شما ظهر تعطیل میکنید. انگار هنوز سنتهای قدیمی در این شهر وجود دارند. پریزاد در مورد ریشههای سنتی اصفهان صحبت کرد. در ادامه توضیح داد که سنتها همان آزادی حداقلی زندگی را هم از ما سلب کرده است. ما به اختیار خود به دنیا نمیآییم. بلافاصله در زندان عقاید و سنتها گیر میکنیم. بدون کمترین اختیاری زندگی میکنیم. اجازهی انتخاب خویشان، بستگان، خانواده و جامعهای که در آن زندگی میکنیم را هم نداریم. ما حتی بدون اختیار باید از دنیا برویم. مرگ هم برای ما اجباری است.
پرسیدم مگر در همهی دنیا اینگونه نیست؟ همانطور که با موهای خودش بازی میکرد پاسخ داد که هست. اما هر چیزی اندازهای دارد. مثلا شما در برخی جوامع میتوانید در صورت ابتلا به بیماریهای صعبالعلاج برای مرگ زودهنگام اقدام کنید. شما در بسیاری از جوامع اجازه دارید به سرعت از خانوادهتان جدا شوید. هر چه شهر قدیمیتر و سنتها قویتر، این آزادیهای حداقلی محدودتر خواهند شد. ما در هم تنیده میشویم. در اصفهان شما از بافت خانواده جدا نمیشوی. برای به دنیا آوردن فرزند خودت هم اختیاری نداری. باید اینگونه که درست است زندگی کنی. پس زندگی با مرگ برای من چه فرقی میکند؟ ما در اینجا قبل از اینکه به دنیا بیاییم مردهایم.
حدود ساعت ۴ بعد از ظهر از رستوران بیرون آمدیم. برای فردا صبح به تهران برمیگشتیم. پس از اعلام برنامهی بازگشت از مهندس مهرداد و پریزاد خداحافظی کردیم.
آرسام و پرستارش زودتر از ما رفته بودند. با دینا به سی و سه پل رفتیم. تا غروب آفتاب قدم زدیم. پیاده به جلفا سر زدیم. چه جالب که ارمنی و مسلمان در میان این سنت عیان اصفهان در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
صبح زود به سمت تهران حرکت کردیم. تا قم بدون توقف رانندگی کردم. در مجمتع بین راهی مهر و ماه توقف کرده تا قهوهای بنوشیم. نمی دانم چرا با خودم صد بار زبانزد «نه قم خوبه نه کاشان لعنت به هر دوتاشان» را زمزمه کردم. با صدای بلند برای دینا هم این زبانزد را خواندم. هر دو از باصدای بلند خندیدیم.
مگر نه اینکه مردم قم باید شبیه شهروند نمونهی کاملا اسلامی و تراز از نظر حکومت جمهوری اسلامی زندگی کنند؟ رفتار، پوشش و شکل زندگی اجتماعی مردم قم در مهر و ماه همهی این باور را باطل میکند. سگ گردانی، ورزش صبحگاهی با شلوارک برای آقایان و زنان بیحجاب با نیم تنه در صف قهوه فروشیها تغییرات بافت اجتماعی قم را نشان می داد.
ظهر به تهران رسیدیم. دینا به خانهشان رفت. در ترافیک بیریخت در میان زبلترین رانندگان جهان به سمت خانه رانندگی کردم.
شب مامانپری به خوابم آمد. دوباره در همان میدانگاهی کنار مینیبوس قرمز رنگ ایستاده بود. به راننده گفت فکر کنم پریزاد سفر خودش را عقب انداخته است. راننده از مامان پری پرسید با چه معیاری این حدس را میزنید؟
من خودم چندین سال برای سفر تلاش کردم. هر از گاهی از سفر منصرف شدم. از سر دوست داشتن بچهای آوردم. شوهرم را پایبند کردم. اما کار بیشتر از هر چیزی برایش اهمیت داشت. ولی من مقصر بودم. اصلا پسرم را برای عشق و پایبندی شوهرم به دنیا آوردم. بعد که دیدم انتخاب درستی نکردهام. آخر چرا دخترم را به دنیا آوردم؟ بچههایم میوهی نارس این نهال عشق نافرجام من به شوهرم شدند. من مقصر بودم.
تا مدتها دیگر از سفر منصرف شده بودم. انگار چند میهمان را به زور به دنیا آوردهام. فکر کن به زور تو را بدون اختیار خودت به مهمانی ببرند. میزبان از سر خودخواهی میهمان دعوت کند. تا مدتها به خودم فکر نمیکردم. فقط نگران آنها بودم که برای رسیدن به خواستهی خودم آنها را به دنیا آورده بودم.
رانندهی مینیبوس هر از گاهی گاز میداد. بعد پیاده شد. شروع به شستن شیشهی جلو کرد.
مامان پری چند مسافر دیگر را صدا زد. هر از گاهی به من نگاه میکرد. دختر بچهای با چمدانی بزرگ کنارم ایستاد. مامان پری به راننده مینیبوس گفت میروم به مسافر کوچک امروز کمک کنم.
دختر بچه بغضش ترکید. همان جا کنار چمدانش چمباتمه زد. گریهاش بند نمیآمد.
مامان پری آمد و او را در آغوش گرفت. به دخترک گفت گریه نکن. دیگر تصمیم خودت را گرفتهای. دختر بچه همانطوری که خودش را به مامان پری فشار میداد گفت من از آمدنم ناراحت نیستم. نگران مهسا هستم. ای کاش مهسا را تنها نمیگذاشتم. شاید مرتیکه به مهسا هم رحم نکند.
مامان پری او را محکم تر فشار داد و به او گفت: «نه خیالت راحت باشد. پس از این اتفاقی که برای تو افتاده، چشمان بسته باز خواهند شد.»
چمدان را از روی زمین برداشت. نگاهی به من کرد. آرام به گونهای که کسی نفهمد به من گفت مراقب پریزاد باش. مسئلهاش را کشف کن. او نباید به این سفر بیاید.
صدای بوق مینیبوس بلند شد. ناگهان با چند بوق دیگر از خواب پریدم. انگار کسی چندین بار زنگ خانه را زده بود. صبح شده است. از فرط خستگی بیهوش خوابیده بودم. همسایه طبقهی دوم در میزد. آقای دکتر ماشین را طوری پارک کردهاید که من گیر کردهام. رفتم و در میان غرغر همسایه ماشین را جابجا کردم. به خانه برگشتم.
صدای زنگ موبایلام را شنیدم. مهندس فیروز پشت خط بود. با گریه صحبت میکرد. پریزاد خودش را کشت. احتمالن زنده نماند. ای کاش به دخترم کمک میکردید. به مهندس فیروز گفتم به اصفهان میآیم.
با دینا تماس گرفتم. تازه بیدار شده بود. ماجرا را برایش تعریف کردم. قرار شد تا نیم ساعت دیگر حرکت کنیم.
با نسیم تماس گرفتم. تمام وقتهای کلینیک را آنلاین و برای شب ها هماهنگ کن. من فعلا در اصفهان خواهم ماند. با خانم حسینی تماس گرفتم. از خانم حسینی خواهش کردم به حاج احمد استعفای شفاهیام را اعلام کند. من باید مسئلهی پریزاد را حل میکردم. دینا را سوار کردم. به تقصیر خودم در مورد خودکشی پریزاد فکر میکردم. ای کاش در اصفهان مانده بودم.
ظهر به اصفهان رسیدیم. به هتل عباسی رفتم. وسایلمان را گذاشتیم. به لابی آمدیم و منتظر مهندس فیروز ماندیم.
مهندس فیروز ده سال پیرتر از مهرداد فیروزی بود که دیروز دیده بودیم. توان حرف زدن نداشت.
سوار شدیم. به بیمارستان رفتیم. پریزاد در کما بود. ای کاش دیروز با پریزاد صحبت میکردم. شاید دچار لغزش فرویدی میشد. شاید داستان خودش را برایم تعریف میکرد. از قرار معلوم به هیچکس اعتماد ندارد. چه دلیل مهمی برای خودکشی داشته اس؟
مسئلهاش چیست؟
باید آنچه دیروز و امروز بر پریزاد گذشته را بررسی کنم. مهندس فیروز رانندهی پریزاد را در اختیارمان گذاشت. پدر غلام برای امینالتجار راننده و امین بوده است. غلام از بچگی در همین خانواده بزرگ شده و معتمد و امین خانواده است. از غلام در مورد اتفاقات پرسیدم. زندگی پریزاد در یک روز گذشته را بررسی کردیم. دیروز ظهر از ما جدا شد. غلام او را به مطب رسانده و تا ساعت ۶ آنجا بوده است. سپس آرسام را از خانهی پرستارش برمی دارند. در مسیر خانه برای خرید به سوپر مارکتی رفتهاند. خودش برای خرید از ماشین پیاده شده و به غلام گفته منتظر بماند.
تقریبا نیم ساعت منتظر ماندم تا برگردند. آرسام گریه میکرد. چند بار با خانم دکتر تماس گرفتم تا بالاخره جواب دادند. وقتی آمدند خریدی هم نکرده بودند. برایم عجیب بود.
از غلام خواستم به سوپر مارکت برویم.
صاحب سوپر مارکت هیچ نشانهی مشکوکی به خاطر نداشت. از قرار معلوم در آن ساعت برای نماز به مسجد رفته و شاگردش در مغازه بوده است. قربانعلی را دیدم. پسری دهاتی، سبزه رو و کثیف که بوی مشمئز کننده ی عرق تنش از یک متری به مشام میرسید. در مورد دیروز پرسیدم. چیزی به خاطر نداشت. مغازه هم دوربین ندارد تا بتوانیم بهتر بررسی کنیم.
چطور میشود پریزاد دیشب نیم ساعت و یا بیشتر اینجا بوده و خریدی نکرده و قربانعلی هم اصلا متوجه او نشده است؟ کمی مشکوک به نظر میرسد.
غلام خانم دکتر را به خانه میرساند. پریزاد تا خانه گریه کرده است. به خانه که رسیدیم آرسام را در آغوش گرفت و به من گفت غلام تو همیشه ارباب بودی. گفتم نه خانم جان من غلام شما هستم. نگاهی به من کرد و گفت: خودت و پدرت هر دو ارباب زاده بودید. سپس با عجله پیاده شدند. حتی کیفشان را در ماشین جا گذاشتند.
من صبح متوجه شدم که کیفشان در ماشین جا مانده است. اما فرصتی نبود تا امانت را به صاحبش برگردانم. سپس بغض غلام ترکید.
به خانه پریزاد رفتیم. نگهبان با غلام احوالپرسی کرد. خانم دکتر باز خودکشی کردند؟
غلام نگاهی به نگهبان انداخت و گفت: چی بگم والله. هنوز چیزی مشخص نیست.
از ربابه خدمتکار خانه درباره وقایع شب قبل پرسیدم. خانم به خانه آمدند و دیگر از خانه بیرون نرفتند. شب تنها در اتاق مهمان خوابیدند.
به من گفت حتی آقا آرش هم اینجا نیایند. صبح بعد از رفتن آقا آرش به آشپزخانه آمدند. حداقل یکساعت از پنجرهی آشپزخانه به بیرون خیره شدند. به اتاق مهمان برگشتند و ناگهان صدای افتادن لیوان و صدای بلند گریهی آرسام آمد.
ربابه با اورژانس تماس گرفته و تقاضای کمک کرده است.
چه اتفاقی او را راضی کرده خودش را بکشد؟
دوباره به سوپر مارکت برگشتیم. خودم را مشغول خرید کردم. قربانعلی با حواس جمع ما را زیر نظر داشت. اصلا آدم مسئلهدار در رفتارش مشخص است. در ریزترین رفتارها میتوان ریگهای کفش آدمها را شمرد.
به بیمارستان رفتیم. پریزاد همچنان معصوم و رها در کما خوابیده است. غلام ما را به هتل رساند. کیف پریزاد را که در ماشین غلام مانده بود برداشتم.
اتاق دینا در طبقه ۴ و اتاق من در طبقه ۷ قرار دارند. از دینا جدا شدم. به اتاق خودم رفتم. مهندس فیروز تماس گرفت. در مورد اقامت طولانی مدتام در اصفهان صحبت کردیم. برای عقد قرارداد مشاوره روانشناسی کارخانهاش به من پیشنهاد داد. گفتم باید با توجه ویژهای فقط روی حل مسئلهی پریزاد تمرکز کنم.
از مهندس بابت پیشنهاد سخاوتمندانهاش تشکر کردم. دوش گرفتم. روی تخت دارز کشیدم. خوابم برد.
مامان پری به خوابم آمد. در همان میدانگاهی منتظر ایستاده بودند. مینیبوس قرمز رنگ روشن بود. پریزاد را دیدم.
در ایستگاهی نشسته است. مامان پری به راننده مینی بوس گفت پریزاد باید چند روزی صبر کند. وسایل مهمی را جا گذاشته که باید آنها را با خود بیاورد. نگاهی به من انداخت. کیف و دفترچهاش آنجا مانده است.
از خواب پریدم. کیف را باز کردم. دفترچهی یادداشت پریزاد را پیدا کردم. آخرین مطلب در آن روز لعنتی و بعد از برگشتن از رستوران شهرازد نوشته شده است.
«دکتر روانشناس و دستیارش را دیدم. تخصص آنها در زمینه خودکشی است. اما چه میدانند که من از سر چه غمی خودم را میکشم. کاش در زمانی که پدربزرگ زنده بود به اصفهان میآمدند. کاش به خواهر غلام و سایر دختران رعیت و کنیزان آن خانه کمک میکردند. ای کاش میفهمیدند این هوس لعنتی برای کامجویی از دونپایگان در ژنتیک من به ودیعه گذاشته شده است. شاگرد سوپر مارکت را به دست میآورم. وای بر من که دیگر بیشتر از این نمیتوانم این هیولای درون را کنترل کنم.»
دفترچه را برداشتم. به کافیشاپ هتل رفتم. شروع به خواندن خاطرات پریزاد از ابتدای این دفترچه کردم.
17 پاسخ
چه داستان جالبی👌 و محتوای پربار. به نظرم اشارههای فرهنگی به خوبی گنجانده شده بود.
آقای کمالی سلام. من علی آراسته هستم. داسنانتان خیلی خوب بود. حق با شماست. هزاربهانه برای خودکشی وجود دارد. ما ایران را خودمان کشتیم.
بیمسئولیت بودیم. بیمسئولیت. این دردناک. وتلخ. بسیار تأثیرگذا ر بود.
درود آقای کمالی
داستان شما بسیار پر مغز بودو کاملا کنجکاوی برانگیز من از خوندنش لذت بردم.
خدا قوت☺️🌲🌿
کمالی عزیز داستانت رو خوندم و پا به پات تا اصفهان و قم و مهر و ماه رفتم، سگ گردانی و بی حجابی رو دیدم حتی تو بسیجم ثبت نام کردم و نماز جمعه هم باهات اومدم و با مینی بوس قرمزتم حال کردم ولی آرسام کی بود؟
تا آخر داستان کنجکاو بودم. اون لالوها به نکاتی هم اشاره کردید که تاملبرانگیز بودند عین صحبتهاتون توی وبینارهاتون. گره و گرهگشاییش رو دوست داشتم و مامان پری و مینیبوس قرمز رو.
عنوانش خیلی ترغیبکنندهس.
به موضوع روز و حرف دل خیلیها پرداخته شده است.
سیر اداری و صداسیمایی چقد خوب شرح داده شده بود.
گرهزدن تمایل روانشناس به خودکشی مادرش و پریزاد ارتباط محکمی برقرار کرده بود گرچه خیلی تکراریه این موضوع.
😍😔
چه جملهی بالغی.
متن شما فقط قصه نبود، یه روایت فرهنگیاجتماعی از اصفهان هم بود.
من با تعریف شما از غذای فرهنگی موافق نیستم، برعکس شما که غذا رو حاصل کمبود میدونید، بنظرم غذا حاصل داشتههای فرهنگی و منابع است.
وقتی اصفهانیها مقتصد باشن که غذا رو بیشتر مزه مزه میکنن، راحت قورتش نمیدن😉
شاید بهتر بود پریزاد عقایدش رو شخصی مطرح کنه تا اینکه به کل جامعه تعمیمش بده.
چه پایانبندی محکم و متفاوتی داشت.
لذت بردم از قلم شما.
محمدشاهان عزیز،
دغدغهمندی اجتماعی شما کاملن ملموس و قابل درک است. توجه به جزئیات و استفاده از حواس پنجگانه به درک بهتر فضاها یاری میرساند. شیوهی آشنایی شخصیتها شیوهای جالب و غیرکلیشهای است، اتفاقی که ممکن است واقعن بیفتد و چه بسا بسیار هم افتاده باشد.
مواردی که از دید من میتوانند به بهبود قصه کمک کنند:
۱- لحن قصه کاملن گزارشی است و نه قصهگو؛ ما تمام اطلاعات را به صورت یک گزارش کامل که وقایع را پشتسر هم اطلاعرسانی میکند دریافت میکنیم و حتی با جزئیاتی مواجه میشویم که کارکردی در روند قصه ندارند و میتوان آنها را حذف کرد؛ مثلن: «از مهندس بابت پیشنهاد سخاوتمندانهاش تشکر کردم.»، «اتاق دینا در طبقه ۴ و اتاق من در طبقه ۷ قرار دارند.»، «وارد نشیمن شدیم.»
۲- در دو نقطه از قصه نویسنده از بیرون وارد میشود و جهانبینی خود را به شکل بخشی کاملن جدا از قصه ارائه میدهد (اشاره به زایندهرود و خورشماست). این دو بخش از قصه بیرون زدهاند و شکل یک بیانیهی اجتماعی را به خود گرفتهاند.
۳- در بعضی قسمتها زمان افعال تغییر میکند؛ بخشی به زمان حال و بخشی به صورت گذشته نوشته میشوند؛ مثلن: «داروخانه شلوغ است. مردم برای تحویل گرفتن داروی بیماریهای خاص بیمارشان در صف ایستادهاند. از ورودی کنار داروخانه وارد ساختمان شدیم. نیم طبقه بالا رفتیم.» این موضوع متن را تا حدی بههمریخته میکند.
۴- پایانبندی نیازمند بررسی بیشتر است تا به لحاظ منطقی مستدلتر باشد، چرا که کامجویی یک خانم تمام و کمال از دونپایگان آن هم به شکلی که مطرح شده است با کامجویی اربابان مرد از خانمهای زیردست تفاوت زیادی دارد؛ در اینجا گویی خانم متضرر شده است نه شخص زیردست که البته با اندکی تغییرات در دلایل ارائه شده میتوان آن را منطقی جلوه داد.
موفق باشید.
آقای کمالی عزیز
اینکه بدون زیاده گویی ، همزمان چند مسئلهی جدی در قالب داستانی پرکشش مطرح شده، هنرمندانه ست و نشانهی سواد و توانمندی شماست.
سلام، آقای کمالی عالی بود. از خواندن داستان تان لذت بردم. فقط زمانی که دکتر برای اولین بار به خاطرات گذشتهاش برمیگردد من متوجه نشدم. ولی دوباره که خواندم متوجه شدم. ممنون برای من رفت و برگشت یادگیری خوبی بود.
چقدر ماهرانه هنجارها و تابوهای دینی رو توی اون برنامه نشون دادید و دختری که در عین موفقیت ظاهریش، خودش رو حبس ابدی شرایطش میدید که با خودکشی و رابطههای پنهانی احساس پاره کردن این بند رو داشته.
عالی بود آقای کمالی.
سلام و احترام،
خدا قوت میگم به شما آقای کمالی گرامی. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستاناِتان میخواهم مطرح کنم:
1- من برای اعضاءِ گروه نویسندگی ارزش بسیاری قائل هستم 2- پیشرفت تکتک اعضاء، مایهِ مسرت و خوشنودی من خواهد بود 3- و اینکه من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برایتان بگویم تا بدانید که متن شما را با دقت کامل و با کمال میل خواندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:10/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:10/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی: 9
1- طنز شیرین این جمله:«چند آیه و حداقل یک حدیث در صحبتم خواندم» 2- پیشبرد سریع داستان برای رسیدن به اصل قضیه 3- مطرح کردن مشکلات استخدام در بخشهای دولتی 4- به کار بردن اصطلاحات کمتر استفاده شده: نهیب زد 5- پاسخهای سنجیده و قاطع پریزاد به پدرش 6- این عبارت رو دوست داشتم:«زبلترین رانندگان» 7- آقای کمالی تخیل لطیف و زیبایی دارید، تبریک میگم. تشبیهِ افرادی که خودکشی کردهاند به مسافران یک اتوبوس و حضور مادر شخصیت داستان که فوت شدهاند در اتوبوس برای کمک به سوار شدن مسافران جدید.
و مواردی که متأسفانه من موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- پشت شلوارم 2- بر زبان جاری ساخته 3- یک ورودی همانکه 4- آشنا کردن خواننده با سبک معماری 5- به تقصیر خودم 6- از سر چه غمی.
با آرزوی بهترینها،
ارادتمندتان.
لاله فاضلی.
ممنون و استفاده کردم.
موارد اعلامی را اصلاح می کنم.
آقای کمالی گرامی، من متن داستان شما رو سعی کردم با سرعت بخونم و به کوچکترین مانعی که در مسیر برخورد کردم و راحت نتونستم ازش عبور کنم، اونا رو که بسیار هم کم بودند براتون نوشتم.
سلام اقای کمالی
داستان جالب و تاثیرگذاری برای من بود.
چرا مادر روانشناس خودکشی کرده بود را منتظر بودو در قالب اتفاقی در وسطهای داستان بیان کنید . در داستان در مورد خودکشی و علل ان کمتر پرداخته بودید بنظرم می توانست داستان گسترش بیشتری پیدا کند اخرش عجولانه تمام شده بود.
از خواب و ارتباط آن با زندگی زندهها شما عالی استفاده کردید.
خوب و عالی مینویسید خصوصن در جزیئات محشرید.
ان شالله از شما بیشتر بخوانم.
اقا محمد داستان جالبی بود. موضوع جذاب و قابل تامل بود. اما بعضی جملات رو چند بار میخوندم تا پس و پیشش رو درک کنم. ولی در کل دمتون گرم.
جناب کمالی داستانتون رو خوندم و دوستش داشتم.
مخصوصا اون قسمت که فرهنگ و سنت اصفهان رو درش گنجانده بودین. داستان، متن روان و خوانش آسانی داشت.
فقط جسارتا نکاتی رو به نظرم به عنوان خواننده می گم که اگر گنجانده شود فهم داستان رو راحت تر می کنه.
اونجایی که دکتر، پریزاد رو در مطبش ملاقات می کنه اگر اطلاعاتی راجع به ظاهر پریزاد بدین که خواننده بتونه از شخصیت تصویرسازی کنه بهتر میشه به نظرم.
و راجع به آرسام، اونجایی که گفتین با پرستارش رفت ، من اصلا متوجه نشدم آرسام کی بود که با پرستارش رفت و در ادامه حدس زدم فرزند پریزاد هست.
در کل داستان عالی بود و از خواندنش لذت بردم. خسته نباشید.
داستان قشنگ و ملموسی بود.
لذت بردم. مخصوصا از توضیحاتتون درمورد اصفهان و فرهنگش
همیشه موفق و پیروز باشید