داستان کوتاه «دام‌دار» از فرشته برگی

او هر روز از خاب بیدار می‌شد و شیر زنش را می‌دوشید و توی بطری‌های کوچک می‌ریخت و به بازار می‌رفت تا آن‌ها را در دکه‌ی کوچکش بفروشد.
چند ماه پیش بود که سومین بچه‌اش به دنیا آمده بود و همان روزها بود که همه‌ی دام‌ها را تب ویروسی گرفت و مردند. مرد دامدار دیگر نمی‌دانست چگونه از پس مخارج بر بیاید و غصه به غصه می‌افزود تا اینکه او هم مریض شد. تب کرد و توی جایش افتاد و روز به روز زردتر شد.
یک روز بعد از مدت‌ها از زن خاست تا کنار او بخابد. زن که دلش به حال او سوخته بود از این فکر که مریض می‌شود بیرون آمد و کنارش خابید و مرد او را در آغوش گرفت و لبانش را بوسید و گردنش را مکید و پستانش را که دید، هوش از سرش پرید. فردای آن روز دکتر جدیدی به بالینش آمد و داروی جدیدی نوشت و مرد دامدار درمان را ادامه داد و در دامن زن هم درمان دیگری بود. چند روزی که گذشت مرد به این فکر افتاد که اگر دارو درمان می‌کرد که به آن وضع نمیفتاد، پس چاره چیز دیگری بوده است. گشت و گشت تا رسید به پستان زن و آن شب‌ها و دید دارویش شیری بوده که وسط کار می‌خورده است.
شبی یکی از بچه‌های روستا مرضی مشابه گرفت و علاج در ملاج کسی نیافتند. مرد دامدار رفت پیش زن و گفت: «مِدونی؟ عاره». و زن گفت: «نه بابا.» و مرد گفت: «والا به خدا.» و زن گفت: «به هیچ وجه.» و مرد گلویش را گرفت و صورتش را مموش کرد و زن گفت: «خب حالا.»
مرد یک لیوان برداشت و شیر را با دو دست پشمگینش دوشید و البته راقم این سطور نمی‌داند که چرا به پشمگینی‌اش اشاره کرده، شاید چون روی بهداشت حساس است. بعد بردتش پیش پسرک مریض و خورد و بعد از چند روزی هم خوب شد و به دامان طبیعت بازگشت.
مردم روستا که این داستان را دیدند گفتند واو، این چه شیری بود؟ این چه جادویی بود؟ و مرد دامدار که اگر خدا هم می‌گفت: «بابا بعدش همان پزشک آمد و آن دارو را نوشت و پسرک خوب شد» نمی‌پذیرفت، می‌خاست داستان خودش را بگوید اما دید اگر بگوید از پستان زنش شیر می‌دوشد و می‌فروشد به غیرتش برمی‌خورد، پس گفت از آن بیماری مهلک گوساله‎ای باقی ماند که به طرز عجیبی پستان‌های صورتی گنده‌ای دارد که شیر می‌دهد. البته راقم این سطور نمی‌داند که چرا به رنگ و اندازه‌ی آن اشاره می‌کند، شاید چون عجیب است که گوساله‌ای که گاو نشده پستان صورتی گنده داشته باشد. احتمالن دچار بلوغ زودرس شده است.
وقتی مردم خاستند که این گوساله را ببینند مرد گفت که او را در اتاقی تاریک نگه می‌دارد چون اگر بیرون بیاید درجا نفسش تنگ می‌شود و می‌میرد و بازدید عموم هم امکان‌پذیر نمی‌باشد.
رفته‌رفته مشتریان مرد زیاد شدند. خیلی از آن‌ها هم می‌مردند و خیلی‌ها هم خوب می‌شدند. آن‌هایی که خوب می‌شدند می‌گفتند شیر سید نجات داده، آن‌هایی هم که می‌مردند می‌گفتند عمرش به دنیا نبوده.
به دلایل نامعلوم، دامدار را از آن به بعد «سید» نامیدند و خانه‌اش محلی شد برای رفت و آمد و پرداخت نذرها و پرداختن به نیازها، و فقط آن اتاق تاریک ته خانه، که محل نگهداری زن بود و مرد به او می‌گفت گوساله، ممنوع‌الورود بود.
مشتریان مرد که زیاد می‌شد اما، شیر زن دیگر کفاف نمی‌داد. از آن‌طرف آنقدر دامدار آن دو پستان را مالیده و چلانده بود که نوک‌ها زخم و زن بیحال گوشه‌ی اتاق افتاده بود. روزی شد که زن دیگر تن به شیردوشی و شیر به تن‌فروشی نداد و گفت اصلن ممه‌ی خودمه، تو رو سننه مرد گنده، این حق بچه‌هامه.
مرد هم دید که تقاضا زیاد و عرضه محدود به فکر دیگری افتاد. خاست برود زن‌های دیگری بگیرد تا آن‌ها را حامله و شیرده کند اما هیچ زنی قبول نمی‌کرد و این شد که فکری به سرش زد و زن را کتک زد و زد و زد و دست و بالش را بست و عین گوساله به نرده‌ای محکمش کرد که در نرود. هر روز غذایش را می‌داد. جایش را تمیز می‌کرد. یک تشت آب آن‌ور بود که تنش را می‌شست. شیردوش حرفه‌ای‌تری گرفته بود و تقویتی‌ای هم که به گاوها می‌داد تا شیر بیشتری بدهند به او می‌داد. او هر شب که مرد با وحشیگری سراغش می‌رفت و میفتاد به جانش مقاومت می‌کرد و داد و هوار راه می‌انداخت و کتک و شلاق می‌خورد و بعد که خسته می‌شد میفتاد یک گوشه‌ای و مرد کارش را می‌کرد.
در یکی از همین شب‌ها، زن همسایه که چند روزی می‌شد شیرده را ندیده بود و شب‌ها صدای داد و هوارش را می‌شنید و البته که گفته بود زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند و زن اگر کتک نخورَد که زن نمی‌شود، این دفعه دیگر نتوانست تاب بیاورد و رفت سراغ شویش که برود مرد را بشوید و بگذارد کنار و مرد که رفت، دامدار محل سگ هم به او نداد و گفت من گه‌خوری تو رو می‌کنم؟ ولی بار دوم که دید اوضاع شیرده خراب است و از بس تارهای صوتی را خراشیده بود صدایش به صدای گوساله‌ای می‌مانست، با مامور رفت سراغ دامدار.
او که صبح زود داشت شیرها را توی بطری می‌ریخت تا برود و در دکه‌ی عجیب و غریبش بفروشد انتظار مامور نداشت و احتمالن فکر کرد از او شکایتی شده است و فرار کرد و زد به جنگل.
بعدها در روستا راه میفتاد و مدام به سرش می‌کوبید و می‌گفت: «بچه‎هام مردن، بچه‌هام مردن، زنم مرد، کمک کنید، زن و بچه‌م رو تب کشت، مالم رفت، یه ذره تو رو جون عزیزت، جون یدونه بچه‌ت کمک کن، دارو بخرم، گوساله‌ام داره می‎میره‌، گوساله‌ام داره می‌میره.»
دامدار همینطور می‌گشت و می‌گشت و گدایی می‎کرد برای زنده نگه داشتن یک‌دانه گوساله‌اش و دکتر گفته بود مرد مریض است و زیاد دوام نمی‌آورد. زن همسایه می‌گفت به خاطر بلایی که سر زنش میاورد خدا زدتش و زن بیچاره که مرد و بچه‌ها را هم مثل دام‌ها تب کشت، این هم دیوانه شد و باور کن آخرش دق می‌کند خاک بر سر بیچاره.
آقای همسایه هم گوساله‌ای که توی اتاق تاریک بسته شده بود را باز کرد و به آن غذا و جا داد تا بزرگ شد و گوساله زایید و شیر داد و مرد دامداری گوساله را خرید و شیرش را فروخت.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

23 فروردین 1396

23 فروردین 1396

2 خرداد 1403

2 خرداد 1403

4 فروردین 1397

4 فروردین 1397

10 اردیبهشت 1404

10 اردیبهشت 1404

24 پاسخ

  1. فرشته جان بالاخره بعد از مدت‌ها یک داستان طنز واقعی خوندم. بامزه بود خیلی ولی درد هم داشت خیلی. عجب قلم توانا و گیرایی دارین😍

  2. درود فرشته عزیز
    از خوندن داستانت خیلی لذت بردم. و البته یاد رمان خشم و هیاهو هم افتادم که خیلی دوستش دارم. اونجا هم یه زن بعد از زایمان به یه مرد مریض که از گرسنگی مریض شده و در حالِ مرگ است، شیر میده که مرد رو نجات بده. خیلی جالب بود. قلمت مانا 👌👌

  3. سلام بر شما فرشته جان
    داستان شما مفهوم عمیقی داشت، من دوبار داستانتون رو خوندم، داستانتون روند فروپاشی یک انسان بود و بسیار زیباو البته ترسناک.
    سبک شما جذابه.
    خدا قوت دوست من🌲🌿😊

  4. فضای داستان منو یاد داستان معروف «گاو» انداخت. خودت می‌دونی که چقدر ایده‌ی خلاق و زبان بانمک داستانتو دوست دارم.

  5. لحن جذاب داستان و دیالوگ‌های بانمکش فوق‌العاده بود. ایده هم که ناب و دل‌چسب. آفرین فرشته جان.

    1. فرشته جان
      بالاخره بعد از مدت‌ها یک داستان طنز واقعی خوندم. بامزه بود خیلی ولی درد هم داشت خیلی. عجب قلم توانا و گیرایی دارین😍

  6. سلام فرشته جان عالی بود واقعن خلاقانه، خیلی لذت بردم و خندیدم.

    1. قلم گیرا و زنده‌ی این داستان رو دوست داشتم فرشته جان
      امیدوارم بارها ازت داستان بخونم♥️

  7. عاشقِ اونجایی شدم که نوشتی «البته راقم این سطور نمی‌داند که چرا به پشمگینی‌اش اشاره کرده، شاید چون روی بهداشت حساس است.»
    خیلی برام جذاب بود که خودتو اوردی وسط. داستان، خلاقانه و احساس برانگیز بود.

  8. فرشته‌ی عزیز،

    قصه‌ی شما رها و سرکش است، انگار رفت‌و‌‌آمدی میان خیال و واقعیت در آن وجود دارد که حضور ردپای مولف در میان قصه هم به آن دامن می‌زند.

    این‌طور به نظر می‌آید که قصه از میان یک آزادنویسی بی‌وقفه و بدون دستکاری بیرون آمده است که لحن رهای قصه تا حدی مرهون همین رها‌کردن قلم در حین نگارش است که البته همین امر انسجام منطقی قصه را تا حدی متزلزل می‌کند.

    جسارت و رهایی قلم شما توانایی تولید قصه‌هایی با لحن خودویژه‌ی نویسنده را دارد.

    موفق باشید.

  9. مثل همیشه عالی و متفاوت و درجه یک فرشته جانم. درود بر شما.

  10. سلام فرشته جان
    داستانت قابلیت بارها خواندن و لذت بردن را دارد. بهت تبریک می‌گم‌

  11. فرشته‌جان تخیل داستانت تحسین داره. به موضوعی فکر کردی که خیالم هم بهش نمی‌رسید. بامزه بمانی.

  12. فرشته‌ی عزیز، داستانت حال و هوای «سال بلوا» را برام تداعی کرد البته با قلمی بسیار متفاوت. داستان پر از نماد و استعاره است.

    حساسیت داستان به جزئیات (پشمگینی، رنگ و اندازه پستان): اشاره‌ به “دو دست پشمگین” و “پستان‌های صورتی گنده” نشان‌دهنده‌ی نگاه دقیق و تا حدی طنزآمیز تو به جزئیات دارد. این جزئیات، گاهی بهانه‌ای برای تأکید بر غیرعادی بودن یا عجیب بودن موقعیت است، اما در نهایت به دلیل پوشش دادن حقیقت، به برداشت‌های متفاوت منجر می‌شود. با اشاره به این جزئیات، فکر می‌کنم به دنبال برجسته کردن تناقض بین ظاهر و باطن، یا بین واقعیت و روایت ساخته شده باشی.

    این داستان به عمق تاریک استثمار، خشونت خانگی، و شیء‌انگاری زن پرداخته است. مرد، که ابتدا با اتکا به منابع طبیعی (شیر زن) نجات یافته بود، با طمع و زیاده‌خواهی، خود به استثمارگر و ظالم بدل می‌شود. داستان نشان می‌دهد که چگونه باورهای سنتی (غرور مردانه، تقدس‌سازی کاذب) و ندای وجدان جمعی (زن همسایه) در نهایت نمی‌توانند جلوی چرخه معیوب خشونت و استثمار را بگیرند و این چرخه، حتی با نام‌های جدید (سید، گوساله)، ادامه می‌یابد. پایان داستان، تلخ و ناامیدکننده است و نشان می‌دهد که جامعه، در مواجهه با این چرخه، اغلب یا سکوت می‌کند، یا آن را به قضا و قدر نسبت می‌دهد، یا خود در بازتولید آن سهیم می‌شود.

  13. آفرین.
    حظ کردم از داستان خلاقانه و پربذله شما. با کیف دوباره خوندمش.
    آفرین. کلیم خندیدم

  14. و علاج در ملاج کسی نیافتند.

    راوی ساده می‌گوید ، اما فهم قصه اش آسان نیست. ساده با راحت متفاوت است. شیر کسی را دوشیدن، چه استعاره ای که بدن یافته است. نویسنده ی این متن داستان را به خوبی درک کرده است. داستانِ داستان گفتن را .

  15. روایت آشنایی رو نوشتی ، از ساده لوحی مردم از به رسمیت شناخته نشدن اراده و حقوق زن . این داستان با این که یکم خنده دار به نظر میاد ولی درونش پر از قصه های رنج آوریه که سالها به هر کسی که جنس زن داره تحمیل شده . خیلی متن روانی بود من دوست داشتم

  16. فرشته جان عالی بود، پایان‌بندیش جوری بی‌نظیر بود که واقعا جای حرف نمی‌ذاره. بهت تبریک می‌گم دوست قشنگم.😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *