داستان کوتاه «آرامش در سفر» از علی ابارشی

هر سه دوباره برگشتیم فرودگاه. بعد از سه ساعت بودن در راه هتل، بعد از تحویل گرفتن اتاق‌ها، و دقیقا بعد از اینکه فهمیدیم به جای چمدان مامان‌جون چمدان دیگری را برداشتیم. ساعت ده شب شده بود. در طبقه همکف فرودگاه، مامان‌جون را، که با عصا هم به سختی راه می‌رفت، روی یکی از صندلی‌های به‌هم چسبیده‌ای که دور ستونی قطور تاب خورده بود نشاندیم. حتی در حالت نشسته هم روی عصایش خمیده بود. خوشبختانه تکه‌ی ‌بریده شده‌ی کارت پروازش را نگه داشته بود و کد چمدانش را داشتیم. آن را گرفتم و من و مامان رفتیم دنبال بخش چمدان‌های گمشده.
«باید سریع باشم. هرچه زودتر چمدان را پیدا کنم زودتر می‌رسم به هتل و وان آب‌داغ و خواب…آخ به‌به…صبح هم که یک صبحانه پنج‌ستاره و عشق وحال. آره، باید سریع باشیم.»
-مامان تو برو همین اطراف رو بگرد منم میرم طبقه پایین.
– باشه برو.
چمدان را به دنبال خودم می‌کشیدم و از هر کارمندی که در سر راهم می‌دیدم کمک می‌خواستم. با انگلیسی دست و پا شکسته‌‌ای‌ و نشان دادن تکه کارت پرواز و چمدان، ماجرا را بهشان می‌فهماندم و درنهایت در جهت انگشت اشاره‌شان مسیرم را پیدا می‌کردم. به همین شکل ادامه دادم تا اینکه به میز گرد سفیدی که در دلش مردی کت‌شلوارپوش را احاطه کرده بود رسیدم. ماجرا را به او فهماندم و تماسی گرفت و گفت باید نیم‌ساعتی صبر کنی. خسته شده بودم. خواستم بشینم و کمی استراحت کنم اما حتی یک صندلی هم در اطراف دیده نمی‌شد. یک ربعی این پا و آن پا کردم. از دور مامان را روی پله‌برقی دیدم. برایش دستی تکان دادم و آمد.
– وحید چطور شد؟
– یه ربع پیش گفت نیم‌ساعتی طول می‌کشه.
– خاله رو دیدی؟
-خاله؟
– آره. مثل اینکه خروج همه مسافرها از همین طبقه است. اگه اومده باشه باید ببینیش. بیا این شماره پروازشه. به این آقاهه بگو چک کنه.
– اینو از کجا آوردی؟
-با شوهرخاله‌ات حرف زدم. نگران بود. می‌خواست ببینه کبرا رو پیدا کردیم یا نه.
-مگه اینترنت داری؟
-[ با خنده‌ای افتخار‌آمیز] آره دیگه به وای فای فرودگاه وصل شدم. من میرم پیش مامان‌جون. چمدون رو پیدا کردی بیا بالا. خاله هم پیدا کن.

«خاله را پیدا کنم؟ مگر بچه است؟ چمدان کم بود خاله هم اضافه شد؟» سخت تر آن بود که با انگلیسی داغانم باید به آقای کت‌شلواری می‌گفتم این شماره پرواز را بررسی کند. به زور و با نشان دادن شماره پروازی که در موبایلم نوشته بودمش بالاخره آقای کت‌شلواری راضی شد سیستم را بررسی کند.
-دِر ایز نو پلین.
– آیم ساری وات؟
– دِرر… ایزز… نووو… پلین.

هاج و واج نگاهش می‌کردم. نمی‌توانستم هضم کنم که پروازش وجود نداشته باشد. آقای کت‌شلواری دید که دارم خیره نگاهش می‌کنم کف دست هایش را به سمت من گرفت و ضربدروار تکان ‌داد و با صدای بلند گفت:
-یوک یوک یوک
«مگر می‌شود نباشد؟ ولش کن. اگر بیاید می‌بینمش.» تصمیم گرفتم فعلا روی پیدا کردن چمدان متمرکز شوم. دوباره از او سراغ مسئول چمدان‌های گمشده را گرفتم و دوباره گفت نیم‌ساعتی باید صبر کنم.

با فاصله از میز سفید منتظر بودم. پاهایم دو چوب خشک شده بود. آماده‌ی شکستن. ساعتم را نگاه کردم. از آخرین باری که با مردک کت‌شلواری حرف زده بودم چهل دقیقه‌‌ای می‌گذشت. همچنان من و چمدان سرپا بودیم. نگاهم میان مردک و دقیقه‌شمار در حرکت بود که گروهی آفریقایی قدبلند آمدند سمت آقای کت‌شلواری. نگرانی‌شان آشنا بود. مثل اینکه آن‌ها هم چمدانی گم کرده بودند. خیره به دسته چهارنفره‌ی آفریقایی‌ها بودم که از پشت سرشان زنی چاق ظاهر شد. پیراهنی سبز با کت‌شلواری مشکی پوشیده بود. حتی کت هم از پنهان کردن شکمش عاجز بود. آنقدرفربه بود که قبل از برداشتن هر گامش می‌بایست تنه همان سمت را به جلو تاب می‌داد. پنگوئن در مقایسه با او آسوده‌تر راه می‌رفت. حتم داشتم مامان‌جون او را در مسابقه‌ی سرعت شکست می‌داد. زن به جمع آقای کت‌شلواری و آفریقایی‌ها پیوست. صحبتی میانشان رد و بدل شد و مردک ‌کت‌شلواری به زن اشاره کرد و آفریقایی‌ها مثل جوجه پنگوئن پشت‌سر زن به راه افتادند.
«صبرکن چی؟…نکند مسئول چمدان بوده؟.»
سراغ مردک رفتم و بعد از صحبت با او بود که فهمیدم آفریقایی‌ها نوبتم را بُر زدند. حالی‌اش کردم که بیشتر از چهل دقیقه است سرپا در برابرش منتظرم. اما او چه جوابی داد؟ بی اعتنا به ساعت و نوبت و عدالت اجتماعی، با خونسردی تمام گفت:
-تِرتی مینِتس لِی‌تر.
-وات؟
-پلیز…تِرتییی…مینِتس…لِیی‌تر.
«تِر توی این تِرتی. تِر توی این عدالت… شاید از سیاهی و کُلفتی آفریقایی‌ها ترسیده بود؟…ترسیده یا نترسیده دیگر فرقی به حالم ندارد.»
ساعتم را نگاه کردم. نیمه‌شب شده بود.
«پوووف…دیگر به وان آب‌داغ هم نمی‌رسم.»
به مسیری که از آن آمده بودم نگاه ‌کردم. به انتهای سالن چشم دوختم. سالنی که هر چه می‌گذشت ساکت‌تر و خلوت‌تر می‌شد. آن انتها فردی داشت می‌دوید. با سرعتش آرامش محیط را برهم می‌زد.
«احتمالا او هم مشکلات خودش را دارد….مثل اینکه زنی است…چرا اینقدر…چی؟…مامان؟»
-وحید…وحید…مامان…مامان…مامان‌جون گم‌شده.
-چی؟؟…چطور؟
-این چمدون چرا هنوز اینجاااست؟
-چی…اَ…منتظرم که…
-این چمدون چرا اینجااااست؟؟…تقصیر اینه.
در پلک به‌هم زدنی چمدان را از دستم قاپید و با دو دستش بالای سر برد و به سمت آقای کت‌شلواری پرتاب کرد.
-[با فریاد] بگیریدش بی‌شرفا…بگیرید این کثافت رو.
– نکن…نه…چمدون مردمه.
تیر مامان خطا رفت. هدف‌گیری‌اش خوب بود اما آقای کت‌شلواری پناهگاه بهتری داشت. کت‌شلواری از عصبانیت سرخ شده بود.حلقه‌ای از آدم‌ها دورمان شکل گرفت. مامان داشت به سمت کت‌شلواری یورش می‌برد که عده‌ای مانعش شدند. کت‌شلواری از ترسِ جانش تلفن را برداشت تا مامور خبر کند که پریدم وسط و گفتم:
-پلیز…نونو…هِر مآدِر لاست…هارت پرابلم.
-وات؟
تا فهمید مامان‌جون گم شده و بیماری قلبی هم دارد، به آنی رنگش از سرخی به سفیدِ همدلانه‌ای تغییر کرد. آقای کت‌شلواری ماجرا را به ترکی برای حاضرین توضیح داد و همگی شروع به دلداری دادن مامان کردند. مامان اما می‌گریست. مامان دیگر نایِ ایستادن نداشت. همانجا برزمین نشست و به میز گرد سفید تکیه داد.

بعد از نمایشِ هیاهوی مامان و منصرف شدن آقای کت‌شلواری از گزارش شلوغ‌کاری‌های او، فرصتی یافتم تا دوباره مسئله‌ی چمدان را با کت‌شلواری مطرح کنم.
«شاید دلش از وضعیتمان به رحم آمده باشد و کمکی کند.»
اما دوباره گفت: نیم ساعت بعد.
« دلش به رحم بیاید؟…حتی پلیس را برای پیدا کردن مامان‌جون خبر نکرد.»
چمدان را که پهن زمین شده بود برداشتم. سالم بود. جنس خوبی داشت. مامان را هم کمک کردم بلند شود. هنوز چشمانش پُراشک بود. تلفن مامان زنگ خورد. شماره‌ی آمریکا. شوهرخاله بود:
-الو…چی شد؟… کبرا رو پیدا کردین؟…نکنه هواپیماش سقوط کرده؟
از پشت تلفن صدای گریه دخترخاله‌ها می‌آمد.
-نه پیداش نکردیم…مگه شما ازش خبر ندارین؟
-نه…به هواپیمایی زنگ زدم ولی جواب درستی به ما نمیدن…تلفنش رو هم جواب نمیده…
ارتباط‌مان قطع شد.
« مثل اینکه حجم وای‌فای فرودگاه هم محدودیتی دارد. حداقل از زنگشان راحت شدیم».
-وحید اگه هواپیماش سقوط کرده باشه چی؟
-هیچی…توی اخبار اعلام می‌کنند.
مامان چشم‌غره‌ای به من رفت و دوباره روی پیدا کردن مامان‌جون متمرکز شد. سوار پله‌برقی شدیم و چمدان همچنان مثل یک دم به من وصل بود.
« باید مثل یک کارآگاه فکر کنم…مرحله اول بازگشت به محل مفقودی است.»
مرحله اول خیلی زود با شکست مواجه شد. به دلیل معماری یکدست فرودگاه. انگار که تمام آن ستون‌ها با صندلی‌های دورشان از خود تکثیر کرده بودند. حتی عناصر به کار رفته در راهروها، از تابلوها تا گلدان‌ها و باجه‌ها، همه به مانند هم چیدمان شده بودند. تنها وجه تمایزشان شماره‌های هر ستون بود.
«اصلا ما از کدام ورودی وارد شدیم؟»
مامان دوباره کنترل اعصاب خود را از دست داد و شروع به دویدن کرد. چند متری جلوتر نرفته بود که برگشت و به من لگدی زد:
-زودباش یه غلطی بکن.
دویدن را از سر گرفت و در انتهای سالن نقطه‌ای شد. تنها فریادش بود که به گوش می‌رسید:
-مامان کجایی؟؟…مامان.
کمی اطراف را گشتم. سرم از شدت فشار برای یافتن راه‌حلی باد کرده بود که «اطلاعات» را دیدم.
«آره دقیقا…پاسپورت مامان‌جون کجاست؟»
مامان مسیری که دویده بود را داشت به سرعت بازمی‌گشت. باید پاسپورت را از او می‌گرفتم اما احتمال خوردن لگد دوم هم بود. سر راهش قرار گرفتم و چمدان را حائل خود کردم. رسید:
-پاسپورت مامان‌جون رو بده.
-بیاااا… کجایی مامان؟…
پاسپورت را پرت کرد و اینبار لگدش را به چمدان زد. به طرف باجه‌ی اطلاعات رفتم. دختر و پسر جوانی بودند. به پسر، نام مامان‌جون را از روی پاسپورت نشان دادم و به میکروفونش اشاره کردم. فهمید گم شده. فقط مانده بود تلفظ اسمش. پسر گفت:
-هِر نِیم؟
-انیس…کوثری.
-اوکی.
میکروفون روشن.
-انی…
میکروفون خاموش.
-هِر نِیم؟
-انیییس…کوووثرررری..
-اوکی.
میکروفن روشن.
-انیس…کو…
میکروفن خاموش.
پسر نیم‌نگاهی به دختر انداخت و با هم خندیدند. نمی‌توانست بگوید. حتی پاسپورت را داد به دختر بخواند که او هم خندید و من تنها تماشاچی خنده‌شان بودم. دیگر از این دو روانی که پانزده دقیقه‌ای وقتم را تلف کرده بودند ناامید شدم. پاسپورت را پس گرفتم و چمدان‌کشان دنبال پلیس می‌گشتم که زن پنگوئنی را دیدم. تنها بود. به طرفش دویدم و با نشان دادن تکه‌ کارت پرواز و چمدان، اشتباهی بودنش را به او فهماندم و گفت دنبالم بیا.
رفتیم طبقه پایین. انبارچمدان‌ها. چندتا برگه داد دستم و امضا کردم و چمدان را تحویل گرفت. به کارت پروازی که حالا از من گرفته بود نگاهی انداخت و به انتهای انبار رفت. پیدا شد. چمدان مامان‌جون بود. بی‌درنگ برچسب چمدان را چک کردم: «انیس کوثری»
برگه دیگری هم امضا کردم و چمدان را تحویل گرفتم. برگشتم طبقه همکف. مامان را دیدم. روی یکی از همان صندلی‌های تاب‌خورده به دور ستون نشسته بود. به کفش‌هایش خیره شده بود. رفتم کنارش نشستم.
-این کفش‌ها رو مامان‌جون برای تولدم خریده بود…الان بنظرت کجاست؟
-نمی‌‌دونم…ولی چمدونش پیدا شد.
نگاهی به چمدان انداخت و روی دو زانویش بر زمین نشست. چمدان را در آغوش گرفت. انگار مامان‌جون را بغل کرده بود. صورتش خیس شد. هر قطره اشکش سوزنی می‌شد بر قلبم. چهار صبح بود.
«کِی اینقدر زود گذشت؟»
مسافرهای جدیدی وارد سالن می‌شدند و بی‌اعتنا از کنارمان می‌گذشتند. ما برای آن‌ها چون شبحی بودیم. سایه‌هایی که دردشان نه دیده می‌شد و نه شنیده.
پس از کمی استراحت، هردو با انگلیسی شکسته‌‌مان و دنبال کردن جهت انگشت اشاره‌ی کارکنان فرودگاه، باجه‌ی پلیس را پیدا کردیم. اطلاعات مامان‌جون، زمان تقریبی گم‌شدنش و آدرس هتلمان را به آن‌ها دادیم.
-مامان…بیا برگردیم هتل.
– احمقی؟…بدون مامان‌جون؟
-ما که کار دیگه‌ای نمی‌تونیم بکنیم…توی لابی هتل حتما چندنفری هستن که راه‌حلی برامون داشته باشن… راهنمایی‌مون کنن…
ماشینی به مقصد هتل گرفتیم. نیم ساعته برگشتیم. نمی‌دانم به‌خاطر خلوتی راه بود یا به‌خاطر خوابی که رفتیم. وارد لابی هتل شدیم. نور سالن چشممان را می‌زد. آنقدر مَنگ بودیم که قرارمان را برای کمک خواستن از لابی‌من فراموش کردیم. در آسانسور دکمه‌ی پنج را فشردم. خودم را در آینه دیدم. موهای به‌هم ریخته. آب دهان خشک شده روی یقه لباس. و این چمدان لعنتی. «این بود آرامشی که می‌خواستی؟… وان آب‌داغ؟ صبحانه پنج‌ستاره؟…تنها چیزی که الان آرامش را برمی گرداند دوباره باهم بودن است…باهم بودن؟…مگر قبلش باهم نبودیم؟»
در آسانسور بازشد. اتاق ۵۰۷. در را باز کردم.
«چی؟…خاله؟»
-هلو گاییزز؟ چطورین؟…مامان‌جون رو چرا ول کرده بودین؟
-…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 آبان 1403

25 آبان 1403

4 فروردین 1397

4 فروردین 1397

17 خرداد 1397

17 خرداد 1397

22 اردیبهشت 1397

22 اردیبهشت 1397

45 پاسخ

  1. سلام آقای ابارشی
    فضای داستان‌ را خیلی دوست داشتم.
    در کل نوشته‌هاتون خیلی خوبن. موفق باشید.

  2. آقای ابارشی خیلی باحال بود. لذت بردم. دمتون گرم.
    از همه بیشتر توی توصیف اضطراب عالی عمل کردید طوری که به خواننده هم منتقل میشد و خواننده هم دنبال پیدا کردن مامان جون می‌گشت.
    به نظرم میتونید روی صحنه های احساسی داستان ها بیشتر سرمایه گذاری کنید.
    موفق باشید و قلمتون همیشه مانا 🌻

  3. آقای ابارشی واقعن سورپرایز شدم وقتی دیدم انقدر کار خوب از اب دراومده. عالی بود. تا تهش رو با ولع خوندم. هی میخاستم ببینم چی میشه. عالی بود. دست مریزاد.

  4. سلام آقای ابارشی چه داستان مهیج و زیبایی بود قلمتان توانا

    1. آقای ابارشی بهتون تبریک میگم بسیار قلم شیوایی دارین خیلی عالی نوشتین داستان پردازی عالی

  5. درود آقای ابارشی
    داستانتون برای من جذاب بود، احساس درماندگی رو به زیبایی نشون داده بودین،علاوه بر اون جزئیات خیلی خوبی داشت و تصویر سازی تون پر قدرت بود.
    خدا قوت و موفق باشین 😊🌲🌿

  6. داش علی از این به بعد هر جا رفتی بگو فیروز منو فرستاده تا دیگه درگیر این حواشی نشی، مستقیم دیپورتت میکنن با خاله جون و مانان جون و چمدون جونت.
    تر تو این پارتی

  7. سلام آقای ابارشی خدا قوت
    از خوندن داستان لذت بردم یه طنز خاصی توی داستان داشت منو یاد داستان ناطور دشت سلینجر انداخت فکر میکنم برای بهتر شدن لحن و تصاویر این داستان بهت کمک کنه
    موفق باشین

  8. کنجکاو بودم تا آخرشو بخونم بفهمم چی می‌شه. تعلیق خوبی داشت داستانتون.

  9. درود آقای ابارشی
    بیشتر از هر چیز از پایان داستان خوشم اومد. داستان حس شتابزدگی رو به من می‌داد. موضوع داستان تکراری نبود و دوست داشتم.
    قلمتون سبز و همچنان بدرخشید✨️🌹

  10. داستان خیلی خوبی بود آقای ابارشی. احسنت.
    نکات قوتش به نظرم این موارد بود:
    ۱. موضوع خوب
    ۲. شخصیت‌های باور‌پذیر
    ۳. طنز به‌اندازه و جذاب در کلام و توصیف‌ها
    ۴. دیالوگ‌های کافی
    ۵. نثر خوب و روان

  11. هم‌قدم با شخصیت‌ها، توی فرودگاه دنبال چمدون و خاله و مادرجون گشتم. آخرش هم با طنز قشنگی که داشت غافل‌گیر شدم. خیلی زیبا بود.

  12. عالی نوشتید آقای ابارشی عزیز. از خوندن داستان شما لذت بردم.

  13. علی عزیز،

    قصه‌ی شما طنز قشنگی دارد که دائم لبخند روی لب آدم می‌آورد. موقعیتی که راوی در آن گیر افتاده کاملن قابل درک است، به ویژه وقتی می‌گوید « ما برای آن‌ها چون شبحی بودیم. سایه‌هایی که دردشان نه دیده می‌شد و نه شنیده.» موقعیتی است که همه‌ی ما بارها خودمان را در آن حس کرده‌ایم.

    تنها مساله‌‌ای که نمی‌توانست منِ خواننده را کاملن راضی کند منطق تقریبن سست داستان بود؛ مثلن اینکه چرا کسانی که تا هتل رفته‌اند باید یک خانم مسن را دوباره با خودشان به فرودگاه بازگردانند و اینکه چرا خاله تلاشی برای پیدا‌کردن بقیه نکرده است. به نظرم قصه می‌توانست از همان فرودگاه شروع شود و شاید پایان‌بندی کمی متفاوت‌تر شود تا منطق مستحکم‌تری پیدا کند. البته کاملن قابل درک است که داستان‌ها در زمان محدودی نوشته‌ شدند پس طبیعی است.

    این جمله هم کمی گنگ است که شاید در بازنویسی بتواند تغییر کند:

    «به همین شکل ادامه دادم تا اینکه به میز گرد سفیدی که در دلش مردی کت‌شلوارپوش را احاطه کرده بود رسیدم.»

    موفق باشید.

  14. آقای ابارشی، می‌گم که به نمایشنامه علاقه‌ملاقه؟ چون این حالت دیالوگ و توصیفتون یاد نمایشنامه هم مینداخت منو.🤩

  15. سلام و احترام،
    خدا قوت میگم به شما آقای ابارشی گرامی. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستان‌ِتون می‌خوام مطرح کنم:
    1- من برای اعضاءِ گروه نویسندگی ارزش بسیاری قائل هستم 2- پیشرفت تک‌تک اعضاء، مایهِ مسرت و خوشنودی من خواهد بود 3- و این‌که من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برایتان بگویم تا بدانید که متن شما را با دقت کامل و با کمال میل خواندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان: 9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی: 9
    1- جمله‌ی بسیار لطیفی بود:«روی عصایش خمیده بود» 2- طنز آرامی در متن‌اتان جاری بود 3- استفاده‌ی هوشمندانه از اصطلاحات و تعابیر تصویرگونه 4- به نظرم این نکته حائز اهمیت است که فرد در لحظات دشوار زندگی‌اش روحیه‌ی شادش را حفظ کند و شما در خلق این شخصیت بسیار موفق عمل کردید 5-«تِر توی این تِرتی» طنزش به اندازه و شیرین بود و با کمک واج آرایی حرف «ت» موسیقی زیبایی پدید آمد 6- حرکت سریع صحنه‌ی گم شدن مامان‌جون و حوادث پی‌در‌پی در این صحنه به خوبی ساخته و پرداخته شده بودند 7- خوشحال شدم پایان داستان‌اِتان باز نبود

    و مواردی که متاسفانه من موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- دنبال بخش چمدان‌های گمشده 2- بُر زدند 3- همه به مانند هم 4- خوابی که رفتیم

    با آرزوی بهترین‌ها،
    ارادتمندتان.
    لاله فاضلی.

    1. خیلی ممنونم بابت زمانی که در نوشتن این پیام پرنکته و دقیق گذاشتید.🌹😊🙏

  16. وقتی داستان رو می‌خوندم، هیجان داشتم که زودتر بدونم مامان جون کجاست؟ و طنزش هم جالب بود.

  17. آفرین آقای ابارشی خوب تونستید خرده‌قصه‌ها رو داستانتون بگنجانید.
    لذت بردم هم‌شاگردی

  18. عالی بود علی ابارشی. واقعا محو داستان شده بودم و حواسم از بقیه‌ی کارها پرت‌پرت شده بود. اینده‌تون درخشان. دمتون گرم

  19. قشنگ بود . توی ابهامم که آخر داستان که چی میشه؟ ایده داستان ساده بود ولی سادگی که خوب پرداخت شده 👏

  20. چه داستان پرکشش بود آقای ابارشی بزرگوار. تا لحظه‌ی آخر نگران بودم. عالی نوشتین. قلمتون نویسا

  21. آقای ابارشی طنز داستان کوتاهتون خیلی ظریف و به جا بود. بهتون تبریک می‌گم.💐

  22. آخر داستانتون چقدر جالب و بامزه بود. داستان رو هم دوست داشتم. ساده اما جذاب بود. شخصیت رو واقعا درک کردم. اما اینکه اون دوتا بدون مامان جون برگشتن خونه، برام باور پذیر نبود. چون حس کردم هیچ کس این کارو نمی‌کنه. یه کم خونسرد با قضیه گم شدن پیرزن برخورد کردن. موفق باشین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *