داستان کوتاه «صدای بی‌صدا» سحر فرهادی

دوش آب سرریز است. بر تن نحیفت سُر می‌خورد آب، آرام. شامپو را بر موهای کوتاهت می‌مالی. شپش‌ها را لای انگشتانت می‌بینی. می‌تکانی.
داد می‌زنی: «علی صابون بیار.»
صدا می‌پیچد توی این مکعب کوچک.
منتظر می‌مانی.
چمباته زده‌ای روی زمین، زیر دوش. قطره‌های آب بر کمرت می‌کوبند. به چرخش آب در راه‌آب می‌نگری.
با دست و پا می‌کوبد به در، کسی. سایه‌اش از پشت شیشه پیداست.
در را نیمه، باز می‌کنی. چشمان درشت علی را می‌بینی، چند ثانیه. مشکی مشکی و خندان. توی دست سبزه‌ی لاغرش، صابون آبی‌ست‌.
علی در را هل می‌دهد. جیغ می‌کشی.
در را بر هم می‌گذاری. کف صابون را داری می‌کشی به تمام تنت. دست‌ها، پاها‌‌‌، پستان‌ها.
نگاهت به مارمولک روی دیوار روبه‌رویی‌ست.
که در کمی باز می‌شود.
با وحشت به سمت در برمی‌گردی.
اوست که دارد دور می‌شود. صدای کفش‌ها و لخ‌لخ راه رفتنش را خوب می‌شناسی.
در را محکم می‌کوبی. شیشه به لرزه در می‌آید. قفل در را می‌زنی. چنگ می‌زنی به تنت تا کف‌ها را با لجن از تنت بِکَنی‌.
ننه‌علی جیغ می‌کشد.
ننه‌علی: «درو کَندی بییشور.»
داری با حوله، نم موهایت را می‌گیری. چنگ می‌زنی. چند مشت هم می‌زنی به تنت. تار موهایت روی کاشی‌های سیاه و لب‌پر ریخته است.
ناگهان،
یکهو،
تمام مکعب می‌لرزد.
به دیوارهایش کوبیده می‌شوی.
افتاده‌ای‌ کف زمین.
سرت گیج می‌رود. دستت را به دیوار می‌گیری‌. به شیر آب. بلند می‌شوی. پیراهنت را تن می‌کنی‌. حوله را دور موهایت می‌پیچی.
□□□

در حمام را باز می‌کنی‌. گام‌های تندت را روی گل‌های کاغذی صورتی می‌گذاری. درِ حیاط، نیمه‌باز است. علی توی کوچه با بچه‌ها بازی می‌کند حتما.
لرزش را نفهمیده‌اند؟
قدم‌هایت را تندتر می‌کنی. به سمت خانه می‌روی. مادر خواب است.
تلفن زنگ می‌خورد. صدای جدی مردی پشت تلفن است‌. علی توپ به‌دست، وارد می‌شود.
علی: «مامان، گشنمه.»
مادر بیدار می‌شود.
چشمش به تو می‌افتد.
مادر: «کی بود؟»
حوله را از سرت در می‌آوری.
می‌گویی: «مُرد.»
چشمان مادرت دودو می‌زند. دستانش می‌لرزد.
فریاد می‌کشد: «کی مُرد؟»
می‌گویی: «اون.»
جلوی آینه‌ی زنگ‌زده‌ی حمام ایستاده‌ای.
مارمولک همیشگی، گوشه‌ی مکعب است و نگاهت می‌کند. موهایت را داری با موزِر می‌زنی. شپش‌ها می‌ریزند کف زمین. شامپویی که مادرت خریده است را به کف سرت می‌مالی.
علی سوار دوچرخه است و دور تا دور حیاط می‌چرخد. تپلی بهش می‌آید. می‌خندد.
□□□

دستانت را مشت کرده‌ای. دوست داری موهای یکدست سپیدش را بِکَنی. لگدش بزنی. مگر همین‌ها را با مادرت نمی‌کرد؟ می‌خواهی تمام فحش‌های عالم را پرت کنی سمتش. مگر با همه‌تان این‌طور نکرد؟
دلت می‌خواهد به صورتش تف کنی که برای گرفتن زندگی‌تان،
به تو و علی حیات داد فقط.
تو: «واسه چی اومدی اینجا؟»
او: «اومدم علیو ببینم.»
تو: «خفه شو. پول می‌خوای حتما.»
پیرمرد چمباته زده بر کف زمین. قطره‌های باران بر کمر نحیفش می‌کوبند. لاغری‌ش را بغل گرفته. به علی که گوشه‌ی حیاط است، غمگین نگاه می‌کند.
چشمان درشت و مشکی علی هیچ چیز تویش ندارد.
□□□
به سرفه افتاده‌ای. یک خانه بر تنت ریخته‌ است انگار. چشمانت را به سختی می‌گشایی. بر مژه‌هایت خاک نشسته‌ است‌. کاش الان حمام نمی‌کردی. دوباره گِل شدی.
می‌شنوی، جیغ و فریاد.
آن لا صدای علی می‌آید. گریه و هق‌هق. قلبت با درد، آرام می‌گیرد.
مارمولک همیشگی را می‌بینی. به سرعت لای سنگ‌ها می‌دود و قایم‌باشک می‌کند انگار.
گوشت را تیزتر می‌کنی. مادرت کجاست؟
باز هم صدای علی: «باباس.»
برایت مهم نیست. مهم نیست؟ چرا قلبت می‌تاپ‌تاپد؟ چرا منتظری؟ دلت می‌خواهد زنده باشد؟
یا مرده؟
یا راحت نمیرد؟
جیغ می‌زند و بابا را بلندتر صدا می‌کند علی.
قطره‌ی اشک گل‌آلودی از گو‌شه‌ی چشمت سُر می‌خورد.
دلت سوخته است؟ برای بابا یا علی؟ نمی‌دانی؟
یک گل کاغذی صورتی روبه‌روی نگاهت با نسیمی غباری تکان‌تکان می‌خورد.
□□□
علی بستنی می‌خواهد.
کیف پولت را درمی‌آوری. چشمت به عکس توی کیف می‌افتد.
تو، علی، مادر و…
روی صورت مادر دست می‌کشی. دلتنگی.
بقیه‌ی عکس را پاره کرده‌ای.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 اردیبهشت 1400

29 اردیبهشت 1400

1 فروردین 1399

1 فروردین 1399

10 فروردین 1404

10 فروردین 1404

20 خرداد 1402

20 خرداد 1402

25 آبان 1403

25 آبان 1403

34 پاسخ

  1. سحر جان فرم داستانت توجهم را جلب کرد و جملات کوتاهش. مارمولک و گلهای کاغذی صورتی هم خیلی فضای متفاوتی خلق میکرد. واقعن بهتون تبریک میگم.

  2. سحر عزیز سلام
    داستانتون رو خوندم ، هر جمله ای که توی داستان بود بار عاطفی داشت، این جنگی از تضاد احساسی که در داستانتون بود بسیار مهیج بود و واقعی .
    داستانتون رو دوست داشتم.
    خدا قوت☺️🌲🌿

  3. درود سحر جان
    این سبک روایت رو دوست دارم. به نظرم انسجام روایت حمام و روایت بعداز حمام کم بود. البته سحرجان باید برای نظر دادن چندین بار یک داستان رو خوند. در چنین موقعیتی متاسفانه تمرکزی برای چندباره خاندن داستان همه دوستان ندارم. در کل این سبک نویسندگی از نظر من چند مفهوم رو باهم میرسونه و جذابه. موفق باشی و مثل همیشه بدرخشی ✨️عزیزم. از اجراتون در داستان‌خانی وبینار لذت میرم.قلمتون سبز 🌹❤️‍🩹

  4. سحر عزیز،

    روایت‌کردن به شیوه‌ی دوم‌شخص کاملن متناسب با شرایط زندگی شخصیت و با لحن شاعرانه‌ی قصه است و سبب می‌شود در فاصله‌ی درستی از شخصیت قرار بگیریم تا تنش‌های او را بهتر درک کنیم.

    احساسات شخصیت ملموس و قابل درک است و همچنین فضا و شرایطی که در آن زندگی می‌کند به خوبی تصویرسازی شده است.

    تصویرهای شاعرانه بسیار دلنشین هستند؛ مثلن «یک خانه بر تنت ریخته‌ است انگار.» یا «لاغری‌ش را بغل گرفته.»

    پایان‌بندی ملموس و متناسب است.

    تنها موردی که به ریتم قصه لطمه می‌زند اشاره‌ی غیرضروری به گوینده قبل از دیالوگ‌هاست؛ مثلن علی: او: تو: می‌گویی: می‌گوید:

    این تاکید بر گوینده سبب این برداشت می‌شود که توجه نویسنده به خواننده بوده است نه به قصه.

    موفق باشید.

  5. خیلی ممنونم از استاد عزیزم که داستانم رو همرسان کردند توی سایتشون و دوستان مهربانم که وقت گذاشتند خواندند و نظرشون رو گذاشتند برام.

  6. سرم خارید😐😂 خیلی فضای شاعرانه‌تو دوست دارم سحر، جدیت و بامزگی رو با هم داره. جدیت و شیطنت. یا احساس و شیطنت. بوس بر تو.😍

  7. کیف کردم. عالی بود. چه پایان‌بندی خوبی داشت. اینم می‌ذارم🧿چش نخوری سحر جان.✌🏻

    1. عالی و دلنشین بود مثل خودت سحر عزیززززم 😘
      جمله‌های کوتاه، دوم شخص نوشتنت، توصیف و صحنه‌پردازی، موضوع و غم نهفته تو داستانت رو دوست داشتم 👌
      تو بی‌نظیری 🌹

  8. خیلی خوب نوشته بودی. می‌تونستم همراه داستانت تصور کنم. توصیفات خوبی داشتی.

  9. راوی دوم شخص باعث شد حس کنم وسط داستان، کنار شخصیت‌ها نشستم و دارم باهاشون حرف می‌زنم. خیلی دل‌نشین بود‌. آفرین سحر جان.

  10. سحر جان داستانت پر از حرفه. تبریک می‌گم. ساختار داستان به‌ظاهر تکه‌تکه است اما ستون‌های پنهانی دارد که آن را به هم می‌دوزد. سعی کردم تحلیل هم از نظر ادبی باشه، هم از نظر روان‌شناختی و هم از منظر تکنیک روایت.
    ۱. فضای کلی و درون‌مایه غالب:
    درون‌مایه‌ی اصلی،خشونت خانگی، بدنِ شرم‌خورده، شرمِ تحمیل‌شده و مواجهه‌ی کودک-زن با پدری خشونت‌ورز است. روایت در فضای اضطراب، آلودگی، و تنش دائمی پیش می‌رود. حمام که در بسیاری از داستان‌ها نماد پاکی‌ست، اینجا تبدیل شده به نماد آلودگی، تهاجم و یادآوری تحقیر.

    داستان عمداً مرز میان گذشته، حال و ذهن، واقعیت را محو می‌کند تا مخاطب خودش را در ذهن شخصیت اصلی بیابد؛ ذهنی که پیوسته در وضعیت واکنشی و دفاعی است.

    ۲. ساختار و تکنیک روایت

    برش‌های سینمایی:
    داستان با برش‌های ناگهانی (□□□) جلو می‌رود؛ شبیه کات‌های سریع فیلم. این برش‌ها:

    – ریتم اضطرابی می‌سازند
    – فاصله‌گذاری زمانی می‌کنند
    – نشان‌دهنده‌ی حافظه‌ی تکه‌تکه شخصیت هستند

    روایت محدود به ذهنیت شخصیت اصلی:
    روایت درونی و بیرونی با هم قاطی می‌شوند. خواننده نمی‌تواند تشخیص دهد کدام بخش رخداد عینی است و کدام بخشی تجربه‌ی ذهنی راوی. این تکنیک برای روایت‌های مربوط به «تروما» بسیار مناسب است، چون تجربه‌ی آسیب دیده هم گسسته و هم مخدوش است.

    ۳.نقاط قوت ادبی:

    – تصویرسازی فوق‌العاده قوی
    – حذف جزئیات توضیحی و تکیه بر نشان‌دادن
    – استفاده از جزئیات بدن، آب، صدا
    – ریتم مناسب برای موضوع تروما
    – بازگشت نمادها و انسجام زیرمتنی
    – دیالوگ‌های کوتاه اما سرشار از تنش

    ۴.پیشنهادهای فنی (اگر بخواهی آن را تقویت کنی)

    – گاهی برش‌ها بسیار تند است و ممکن است مخاطب را گم کند؛ اگر میان برخی مقاطع یک ریزنشانه‌ی زمانی یا ذهنی باشد، خوانایی بالاتر می‌رود.
    – صحنه‌ی ریزش خانه بسیار قوی‌ست، اما کمی سریع بسته می‌شود؛ تعلیق می‌تواند طولانی‌تر باشد.
    – رابطه‌ی مادر و راوی می‌تواند یک پرده‌ی دیگر داشته باشد تا اثر او بر تروما بهتر دیده شود.

  11. سحر جان روایت جذابی بود. اسم داستان دقیقن با متن مرتبط بود. راوی دوم شخص برای داستان مناسب بود. جملات کوتاه بود. تکرار مارمولک خوب بود و نثر شاعرانه داستان کشش لازم را داشت. موفق باشی قشنگم

  12. گویا هم شعر بود هم قصه.
    سحر جانم انقدر فضای شاعرانه‌ای ساختی که می‌شه بارها خوند و خسته نشد

  13. داستان مثل خاب‌واره‌‌ای در جهان کودکی تعریف می‌شود که گل‌های کاغذی صورتی آن را در بر گرفته‌اند. گویی فقدان پدر، چون رنجی لطیف در دنیای کودک پا گرفته و هنوز چندان مخاطره‌آمیز به نظر نمی‌رسد.

  14. چه داستان بامزه‌ای بود سحر جان. راستش رو بخوایی نفهمیدم چی شد. باید باز بخونمش که برای امروز فرصتش رو ندارم.ولی قلم شاعرانه و بامزه‌ای داری.

  15. سلام سحر جان لذت بردم از داستان کوتاهت و چیزی که برام جالب بود این بود که حس کردم صحنه یا حتی خونه رو من توی محله‌های خوزستان تصور کردم و من اینو میزارم رو حساب قدرت تصویر‌پردازی تو
    موفق باشی عزیزم ایشالا داستانای بیشتری ازت بخونم

  16. «بقیه‌ی عکس را پاره کرده‌ای.»

    جمله‌ی آغاز مهمه
    ولی امان از جمله‌ی پایان

    نرمی جانم

  17. سحرجان شیوه‌ی جالبی بود و موضوع جالبی. دوسش داشتم. دمتم گرم.

  18. سلام سحر جان،
    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان: 10/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی:9

    1- به‌گزینی کلمات 2- موسیقی متن 3- بهره بردن از شیوه‌ای متفاوت در بیان مضامین 4- رقص ارکان جمله
    انتخاب مارمولک به عنوان موجودی که از ابتدا تا انتهای داستانت حضور داشته باشد و با نگاه‌های شخصیت اول داستان دنبال شود، برای من بسیار جالب بود. استفاده از نماد گل‌های کاغذی صورتی، لطافت عجیب و زیبایی به فضای داستان بخشیده بود.

    مواردی که متأسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- حادثه‌ی محرک ابتدای داستان/ قلاب پاراگراف اول داستان که قرار بود ما رو گیر بندازه 2- پستان‌ها 3-«تپلی بهش میاد» رو متوجه نشدم.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت.
    لاله فاضلی.

    1. لاله‌جان ممنونم ازتون که خواندید و با این دقت نظر. راستش سوال اولتون، متوجه نشدم یا شاید نمی‌دونم چطور در پیام توضیح بدهم. از این بابت عذرخواهی می‌کنم.
      سوال دوم هم آوردن واژه‌ی پستان در ظاهر پاسخ بدیهی‌ست. دختری توی حمامه که داره تنش رو می‌شوره و پستان هم بخشی از تنشه مثل پاهاش و دست‌هاش.

      و سوال سوم.
      در این بخش از داستان، دختر که در فقر زندگی می‌کنه، رویای زندگی کمی بهتری رو تصور می‌کنه: دست‌های لاغر برادرش که در ابتدای داستان اشاره شد.

      در این بخش برادری که با دوچرخه بازی می‌کنه و تپل‌تر شده.

  19. سلام سحر جان
    داستان زیبایی بود، تصویرسازی‌های زنده‌ای داشت. اتفاقات رو می‌تونستم لمس کنم.

  20. درود بر شما سحر عزیز و مهربان. از خوندن داستانت لذت بردم و بهت افتخار می‌کنم.

  21. سلام سحر خانم امیدوارم حالتون خوب باشه.
    داستان قشنگی بود. از این حیث که اطلاعات تا جمله آخر قطره چکانی در ذهن تکمیل میشه. خوانش اش برام جالب بود چون دوم شخص بود و خیلی کم این نوع داستان رو خونده بودم.
    و در نهایت لذت بردم. امیدوارم داستان های بیشتری از شما بخونم. مخصوصا داستان کودکانه. 🌻

  22. سحر جان مهربان. با دوبار خوندن متنت هر بار بیشتر لذت بردم. بین اتفاقات در حال رخ داد، عاشق شخصیت مارمولک شدم. با مشکی و مکعب تردستی کردی. تو ذهنم به متن چنگ می‌زدم ببینم «بابا» دقیقا کی بود. در عین روان‌ بودن، با پیچیدگی‌های خاصش ذهنو درگیر می‌کنه.
    بهت تبریک می‌گم دوست قشنگم.🥰

    1. سحر جان روایت جذابی بود. اسم داستان دقیقن با متن مرتبط بود. راوی دوم شخص برای داستان مناسب بود. جملات کوتاه بود. تکرار مارمولک خوب بود و نثر شاعرانه داستان کشش لازم را داشت. موفق باشی قشنگم

  23. سحرجان بهت تبریک میگم قصه گفتی و من خشم راوی رو از پدرش حس کردم. زبان داستانت شاعرانه است. بهم‌ریختگی و جابجایی ارکان جمله متنت رو به لهجه‌ی مادری نزدیک کرده و خودویژه شده. بعضی تعبیرها نو و کم‌تکرارند.
    تکرار مارمولک و برداشت من از فریبکاری مارمولک توی قصه‌ت جواب داده.
    بنظرم جا داشت داستانت رو گسترش بدی.
    راستی شپش با بزاقش می‌چسبه به مو و جدا نمی‌شه اصلن.
    بین بنظرم یکیش هم جواب میده.
    یه‌جایی نوشتی کف را با لجن از تنت می‌شوری، متوجه نمی‌شم چرا لجن؟

    1. ممنونم مرضیه‌جان ممنونم بابت نکته‌ای که راجع‌به شپش ذکر کردید. اصلاحش می‌کنم.
      واژه‌ی «لجن»
      اشاره به احساس لجن بودنی داره که دختر نسبت به تن خودش داره. بعد از دیدن مرد. چون یادآوری خاطرات تلخی شده براش.

  24. واو! داستان خیلی جالبی بود. هم دیگاه راوی و هم طرز نوشتنت رو خیلی دوست داشتم سحرجان.
    قلمتون مانا🌱

  25. سحر جان واقعن حس کردم که در حمام هستم و یه مارمولک آنجا است. وصف حمام و صابون و همه چیز عالی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *