از فقر میترسید؟
از فقر و بحرانهای مالی و اقتصادی چندان نمیترسم (شاید بهتر است بگویم که میترسم، اما این ترس متوقفم نمیکند). از کودکی آموختهام که در
از فقر و بحرانهای مالی و اقتصادی چندان نمیترسم (شاید بهتر است بگویم که میترسم، اما این ترس متوقفم نمیکند). از کودکی آموختهام که در
داود نوشته: بنده خیلی کتاب میخوانم برای اینکه نویسندۀ خوبی بشوم؛ ولی احساس میکنم هیچ تاثیری ندارد. نمیدانم! شاید روش مطالعۀ من درست نباشد. اگر
این یک پست شخصی است که پیوسته تازه میشود. برای نظم دادن به ذهن خودم مینویسم. میتوان گفت که هیچ چیز خاصی در این نوشتهها وجود ندارد. دلیل انتشار عمومی: شاید برخی از شما این شیوه را بپسندید و خودتان هم برای افزایش بهرهوریتان چنین پستی را توی وبلاگتان هوا کنید…
من به کلمۀ باور خیلی فکر میکنم. باور دارم که باور مهم است. (جملۀ باسمهای!) امروز رفته بودم لب دریاچۀ چیتگر. جلسه داشتیم. اما دو
بهمن محصص گفت: سالها پیش در موزۀ ویکتوریا و آلبرت مینیاتور کوچکی دیدم که دور آن این شاهکار نوشته شده بود: من بودم و کُنجی
بهگمان من رشد حقیقی ما از وقتی شروع میشود که در ابعاد گوناگون زندگی پایبندی عملی خودمان به این ضربالمثل را نشان میدهیم: «جلوی ضرر
نویسندۀ دیوانه نوشت: «ما مینویسیم؛ همیشه مینویسیم. و هیچ چیزی سد راه ما نیست. ایدهها پایانناپذیرند. ما هرگز کمبود ایده را بهانۀ ننوشتن نمیکنیم. ما
یکی از راههای دوامآوردن در مسیر نوشتن، تجربۀ مداوم پاداش نوشتن است. پاداش نوشتن فقط با انتشار اثر و قدر دیدن و بر صدر نشستن
یکی از توانمندیهای مهم یک نویسندۀ حرفهای و زبانآور استفادۀ متنوع و وسیع از فعلهاست. اما برای آشنایی با افعال گوناگون چه باید کرد؟ مسلماً
بعد از کتابفروشی، عاشق پرسه در پلاستیکفروشیام. چند وقت پیش رفتم پلاسکوفروشی و یک ظرف چهارطبقۀ چوبی خریدم که سه طبقۀ آن سبد است و
از میان سوالات شما: با خودم کلنجار میروم که آیا چیزی که میخواهم بنویسم ارزش نوشتن دارد یا نه؟ و اما پاسخ من: به زعم
بیایید تصور کنیم از فرط گرسنگی در حال تلف شدن هستیم؛ ولی به خاطر نداشتن قاشق و چنگال دست به غذا نمیزنیم. در چنین شرایطی
بدون تعیین ضربالاجلهای محکم و حسابشده کار از کار پیش نمیرود. بگذارید از عادت وبلاگنویسی خودم بگویم. مثلاً برای نوشتن و انتشار همین یادداشت هفت
من شیفتۀ آشنا شدن با نویسندهها و شاعران جدیدم. (جدید در دنیای من؛ وگرنه ممکن است نویسندهای قرنها پیش از من زیسته باشد.) به من
ملانصرالدین سه هزار سکۀ طلا از تیمور لنگ گرفت و در عوض قول داد طی سه سال به خرِ او خواندن یاد بدهد. یکی از
محسن عزیز به نوشتن فکر نکن. بنویس. هرگاه که فکر نوشتن به سرت افتاد، مثل زنگ هشدار به آن نگاه کن. در هر وضعی که
وقتی راه میروم احساس زنده بودن میکنم. دیروز رفتم پیادهروی. از هزارتوی آپارتمانها گذشتم و رفتم کنار ریل قطار. وقتی کنار ریل قدم میزنم انگار
هر روز هفت هفت صفحه کاغذ سیاه میکنم. برای نوشتن صفحات صبحگاهی و رونویسی و تمرینهای دیگر (+). اما تایپ کردن را هم دوست دارم،
راه نوشتن عنوان برنامۀ روزانۀ من در اینستاگرام است. این برنامه به صورت زنده اجرا میشود و سپس فایل ذخیرهشدۀ آن به صورت دائمی در دسترس خواهد بود…
این تمرین برای عموم علاقهمندان و فعالان نویسندگی داستانی و غیرداستانی و همینطور مدرسها و سخنرانان مفید است. تمرین کلمهبرداری علاوه بر افزایش دایره لغات