«گفتن جانکندن است و
شنیدن جانپروردن.»
-شمس تبریزی
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

143 پاسخ
گزارش نیک .
بیست و ششم /مهر / چهار صدوپنج.
دیروز مطلبی رو در یک سایت خوندم با خودم گفتم شاید به دلیل اینکه بارها در کلاس نویسندگی مطرح شده بد نیست که اینجا اون مطلب رو با دوستان در میون بزارم .
مطلب از این قرار بود که کتاب های یک نویسنده سیاه پوست به طور چشم گیری جزء کتاب های پرفروش دنیا شده بود , اگر اشتباه نکنم ایشون تبعه یک کشور آفریقایی بودن که البته این مسئله مهم نیست . موضوعی که خیلی بحث برانگیز شده بود این بودکه ظاهرا عده ایی متوجه شده بودن که این کتاب ها توسط هوش مصنوعی نوشته شده و چنان با مهارت این کتاب ها نوشته شده که تشخیص آنکه کتاب ها توسط خود این نویسنده نوشته شده یا خیر جای بسیار بحث داشت .
سپس با چندین نویسنده مصاحبه شده بود و نظر منتقدان و مردم عادی را پرس و جو کرده بودند, هم برای منتقدان و هم برای مردم عادی ناراحت کننده بود که چرا باید ایشون این کار را انجام دهند . البته ایشون زیر بار این حرکت نرفته بودند و میگفت خودم کتاب ها را نوشته ام ولی عده ای هم با نظر به تعداد بالای نشر این کتاب ها شک وشبهه ایی داشتند .
برخی از مردم اظهار میکردنند که این داستان ها باید ( البته این قسمت رو بنده اضافه میکنم ) از ذهن و قلب گرم آدمی که خون در آن جریان دارد نوشته شود .
نه اینکه یک ماشین برای آنها داستان بنویسد ماشینی که هیچگونه احساساتی ندارد و حسی که منتقل میکند مثل هوشی که دارد مصنوعی و غیر واقعی است و گویی آدمی با خواندن آن حتی رومان هم انگار دارد فریب میخورد حتی با خواندن داستان تخیلی که آن را هم نوعی فریب تخیلات میپندارد .
ولی عده ایی از مردم هم با ایم مسئله مشکلی نداشتند و حتی بودند کسانی که مدت ها داستان مینوشتند که نمیتوانستند آن را ویرایش کنند و یا جرعت نشر نداشتند ولی با کمک هوش مصنوعیی به این مهم رسیده بودند .
حال شما دوستان مدرسه نویسندگی خودتان تحلیلی براین واقعه بی اندیشید .
این گزارش نیک من برای تاریخ ۲۵ مهر ۱۴۰۵ است.
دیشب از فرط خستگی، نتوانستم به قولم عمل کنم و گزارشم را به نیکی به اشتراک بگذارم.
دیروز روز سختی بود. غم سیاه نمناکی روی تمام کالبدم نشست کردهبود. دوست ندارم گزارش نیکم را نیز به این سگافسردگی بی شاخودم مبتلا کنم و تلاش آگاهانهای خواهم کرد که این اتفاق نیوفتد.
القصه با تمام سختی هایی که دیروز رخ داد- هرچند روز پرباری نبود – اما کارهایی هم صورت گرفت.
تازگی به این نتیجه رسیدم که مهم نیست چندهزار کار مهم را در طول روز بهثمر برسانی، در نهایت وظایف شخصیتی که سودای تبدیل شدن به آن را داری، مورد اهمیت است.
برای همین دیروز فاقد این تصمیم ها و کارها بود. اما کتاب خواندم. همچنان کتاب قوانین طبیعت انسان رابرت گرین را میخوانم – در گیلکی میگوییم بیلاوارس و حکم فحشای رو داره که وقتی از دست کسی عصبی هستی میگی- و واقعا بیلاورس تموم نمیشه که نمیشه؛ هرچند که شخصیت بامتانت درونم میگه:
” مهم نیست نتیجه چیباشه، مهم لذت از مسیر است.” و همینجاست که باید بگم لطفا خفه!
انگار نه انگار که این خودی که داره حرف میزنه یه عمری همنشین خودمه ها!
خلاصه کنم. وبینار رو شرکت کردم، کمی به طراحی پوستری که پروژهی فعلیمه دست زدم و هیچ راهی به ملو نبرد و تو یک بخش تکنیکی و اجرایی بدجور به بنبست خوردم، بعدش کمی پیاده روی کردم، کتاب تازهای که به سختی از جایی به صورت زبان اصلی به نام Don’t Call It Art از نوینسده محبوبم یعنی آستین کلیان رو خوندم و خیلی نوع دید و نگاهش نسبت به زندگی و هنر رو میپسندم، بعد از آن کمی بخاطر اتفاقات زندگیم غصه خوردم و اعصاب خودم را بهفاک دادم! و در نهایت از شدت عصبانیت نفهمیدم کی خوابم برد و امروز صبح هم طبق معمول مثل زندانیهای بیملاقاتی! ساعت ۴ دوباره بیدار شدم.
جدا از اینها. این کوک بودن ساعت بدنم را همچون دسیسهای میبینم. مگر میشود از شدت عصبانیت نفهمی کی خوابت برده اما به طور خودکار دقیق زمان مناسب روز بعد را بدون هشدار ساعتی، برپا خیزی؟
هرچی هست دسیسه جالب و هشداردهندهایه.
یکی کنترل رو از دستم گرفته.
باید پیداش کنم!!
جمله قصار امروز (طبق قولی که از گزارش نیک دیروز دادم):
از کتاب اسمش رو هنر نزار!//
“اگه اسم فرایند خلاقهات رو هنر نزاری، یحتمل نتیجه بهتری خلق میکنی”
-برایان انو (موزیسین و تهیهکننده موسیقی(
گزارش نیک ۱
امروز چه کردم ؟ یا چه کار مفیدی امروزم را پر کرد ؟
ذهنم همه حرکات امروزم را کسل کننده و بی اهمیت جلوه میدهد ولی اطرافیان نظر متفاوتی دارن .
آنچه باید انجام میدادم وگرنه کله ام کنده می شد :
۱) رفرنس زدن برای پروپوزال
۲) تکمیل اهداف اختصاصی پروپوزال
۳) جمع هزینه های پروپوزال ( غم عظیمی بر دلم مینشیند وقتی میدانم تمام اجزا و روند پروپوزال نازنینم زیر سوال میرود؛ آنهم به خاطر اینکه دانشگاه خراب شده بودجه ندارد. تازه من حتی یک HPLC هم تو کارم ندارم. هنگام نوشتن این قسمت اشک در چشمانم حلقه زده و صورتم از شدت عصبانیت می سوزد .)
۴) شستن ظرف ها
۵) خوردن قرصها به موقع
۶) عکس گرفتن از پلیت ها کنترل میکروبی
۷ ) از همه مهمتر اینکه صبر نکردم حالم خوب شود و کارهایم را انجام دهم ،بی درنگ بعد از دانشگاه ادامه تصحیح پروپوزال را شروع کردم .
خیلی وقت است فهمیدم باید ذهنم را کنترل کنم و نگذارم به بیشتر از یک ماه فکر کند ؛حتی در موردی ۱ هفته …ولی راستش اغلب فراموش میکنم .
از دست همه ناراحتم و خوشحالم که مینویسم .
حق هم دارم ناراحت باشم ؛ بله چون آنها از من چیزهایی را انتظار دارند که وظیفه ام نیست و خسته ام از کله بار سنگین تصمیم گرفتن ها . از سنجیدن عواقب و کنترل ریسک خسته ام .
ولی در این بین تا این لحظه رزیدنت همکار پروپوزالم واقعی آدم خوب و باحالی در آمد و بی انصافی است ازش تعریف نکنم . مهربان و دلسوز و دقیق و اینکه به موقع آنجا که باید هست . البته دارد یکم باهم صمیمی صحبت میکند که مرا میترساند ؛ آخر از صمیمیت های این دانشگاه خیری ندیدم و میترسم اگر بزنم تو ذوقش او هم بریند بهم؛ افسوس که هر چه از روابط انسانی قرار میکنم آنها با سرعت بیشتری تعقیبم میکنند .
۲۵ مهر ۱۴۰۵
واااای باید تا آخر مهر پروپوزالم را تصویب کنم😵💫
سلام آهنگری. چطوری؟ امروز میخاهم برای تو نامه بنویسم.
تمام دیروز و پریروز را در راه بودم. تمام کار دیروزی که انجام دادم وبینار آمدن بود که آن هم با هشت دقیقه تاخیر انجام شد. استاد داستان اینکه آنقدر گزارش نیکهایش را محکم میخانم که خاطرات شیرازش به من خوش گذشته را تعریف کرد. تعریف کرد که همهچیز را که نمیشود نوشت. مثلن نمیشود هرلحظه گفت چه وعدهای خورد یا از آن استوری گذاشت و خدا میداند چقدر با ایشان موافقم. یک شعری هم خاندهام همین صبح:
“انگور و شراب را سعادت بادا
می مستی و خواب را سعادت بادا
بادام شکست روغن صافی هست
گل رفت گلاب را سعادت بادا
همام تبریزی”
موزیک چی؟ امروز چیزی گوش دادی؟ امروز با سایت Museopen.org آشنا شدم که در قسمت رادیویش موزیک های کلاسیک را تصادفی پخش میکند با دکمهای که بعدی میرود. همین الان که مشغول نوشتن هستم String Quartet, Op. 42 از Alfredo D’Ambrosio پخش است که نگویم برایت.
چون در وبینار دیروز به این اشاره شد که گزارش نیکمان را میتوانیم نامه بنویسیم. من هم میخاهم این نامه را به تو بنویسم.
تمام دیروز و پریروز را در راه بودم. میدانم که این موضوع میتواند مسخره به نظر برسد اما فلانور یا پرسهزن را یادت هست که در پادکست رادیو دیو شنیدیم؟ همان اصطلاحی که فرانسهی قرن هشتم نهم درستش کرده بود؟ احساس زنده بودن در برخورد با ناپایداری زندگی و فرمهایی که از پس دیگری نمایان میشوند شاید. هرچه بگویم ازین پیادهروی کم است. پیادهروهای خوب کماند. پیادهرویِ خوب کم است. پیادهرو کم است.
کرگدن، ناهار بزن بر بدن. خیلی خسته نباش و روز خوبی داشته باش.
همیشه دوست و دوستدار تو، شقاقیات.
https://t.me/dreamdrawgrow
گزارش نیک ۱۵۸
—چهارخانه باشد یا گلدار؟ ساده باشد یا راهدار؟ کدام را میپسندم؟ نمیدانم. با کدام کار کنم زیباتر میشود؟ پارچهی زندگی را میگویم. با هر کدام کار کنم جایی لنگ میزند. قشنگ نمیشود.
حالم بهم میخورد از پستی و بلندی زندگی بگویم. احتمالن شما هم همینطور. هزاران بار پندهای تکراری را شنیدهایم و نوشتهایم و به دیوار زدیمشان. از صبر و تحمل نیز. چه کنیم که مجبوریم بنویسیم. چه کنیم که این نامردروزگار دست از اذیت کردن برنمیدارد. ما کارش نداریم او کارمان دارد. ما فقط به تکرارهای تکراری اندرزها محتاجیم.
— شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز از فارسی سره گفت و رمان «خدیش» از ابوالقاسم پرتو اعظم را برایمان خواند.
— اسم دمپخت گوجه یا پلو گوجه یا گوجه پلو که بیاید رژیم غذایی کنار میرود. امروز خوردنتراپی را پیشه میکنم. مگر میشود دست از سر این معجونِ ساختِ ایرانیها برداشت؟ با آن تهدیگش. شام و ناهارم را یکجا میخورم و میشویم غمهایم را.
—شنبهگو را نوشتم و درکانالم هوا کردم:
«با دوربینِ تنش
عکسهای آفتابی میگیرد
از آدمها
از کوچه
از خیابان
از برجهای سر به فلک کشیده
از آوازِ دستهای پرنده
از جوی آبی رونده
از برگهای رقصان، با تخم دوزرده
از فرود آمدن
شعر من در همین صفحه
تاریکخانهات کجاست
خورشیدِ نورپاشنده؟»
—پیادهروی اطراف خانه رفتم. میروم و برمیگردم. دو تا ماژیک میخرم. احتیاج ندارم اما دوست دارم؛ کافیست دلیلش.
—ما امیدوارانیم.
https://t.me/nahid40rasti02
گزارش نیک | صعود از کوه مقدس و بازگشت به جهان
امشب، پس از آنکه سرانجام تماشای کوه مقدس را به پایان رساندم، احساس کردم از سفری بازگشتهام که در آن، تصاویر پیش از آنکه معنایی برای خود پیدا کنند، در چشمهایم رسوب میکردند. جهان آلخاندرو خودروفسکی از آن جهانهایی نیست که بتوان بهآسانی از دروازهاش گذشت و سپس، با خیالی آسوده، آن را پشت سر گذاشت. رنگها، بدنها، آیینها و اشیای غریبش چنان در کنار هم قرار میگیرند که گویی کسی خوابهای چندین قرن را در اتاقی محبوس کرده و ناگهان در را به روی تماشاگر گشوده است.
در بخشهایی از فیلم، بیش از آنکه در پی فهمیدن داستان باشم، به تماشای شکل و شمایل جهان نشسته بودم. گاهی ترکیببندی صحنهها مرا به یاد تابلوهایی میانداخت که آدمهایشان به جای زندگی کردن، در برابر نگاه ما به نمایش گذاشته شدهاند. لباسها، رنگهای تند و چهرههایی که انگار از دل یک آیین باستانی بیرون آمده بودند، به هر قاب استقلال یک نقاشی میدادند. چشمم از تصویری به تصویر دیگر میرفت و ذهنم، با تأخیری لذتبخش، میکوشید آنچه را دیده بودم به چیزی آشنا پیوند بزند.
هفت شخصیت سیارهای فیلم، هر یک در قلمرو قدرتی خاص زندگی میکنند. فون، نمایندهٔ زهره، با تولید چهرههای مصنوعی، زیبایی را به کالایی بدل میکند که میتوان آن را ساخت و فروخت. ایسلا، در قلمرو مریخ، به ساخت سلاح مشغول است. کلن، نمایندهٔ مشتری، هنر و تجارت را در آمیزهای از ثروت و میل به نمایش میگذارد. سل، وابسته به زحل، اسباببازیهای جنگی تولید میکند و ذهن کودکان را از همان سالهای نخست با منطق خشونت آشنا میسازد. برگ، نمایندهٔ اورانوس، در جهان سیاست و محاسبات جمعیتی حرکت میکند. آکسون، در قلمرو نپتون، ریاست نیروی پلیس را بر عهده دارد و لوت، نمایندهٔ پلوتو، در معماری خانههای مینیمال فعالیت میکند. در این هفت چهره، سیارهها از آسمان پایین آمدهاند و در کارگاهها، کارخانهها و دستگاههای قدرت جا گرفتهاند. گویی خودروفسکی میخواهد نشان دهد که حتی نیروهایی که در خیال انسان صورتی کیهانی دارند، وقتی در جهان اجتماعی محبوس میشوند، میتوانند به ابزارهایی برای سلطه و تباهی بدل شوند.
اما آنچه بیش از این تمثیلها در ذهنم ماند، خودِ سفر بود. گروهی که از ثروت، هویت و تعلقاتش فاصله میگیرد تا به راز جاودانگی برسد، مرا به یاد میل دیرینهٔ انسان به یافتن نقطهای بیرون از زندگی روزمره میاندازد، جایی که شاید بتواند از محدودیتهایش عبور کند و سرانجام پاسخی برای پرسشهایش بیابد. در طول این صعود، کوه به مقصدی دوردست و تقریباً دستنیافتنی تبدیل میشود و هرچه مسافران به آن نزدیکتر میشوند، این پرسش در ذهن من پررنگتر میشود که آیا رسیدن به قله واقعاً چیزی را در انسان تغییر میدهد یا فقط شکل تازهای به آرزوی او میبخشد.
و سپس پایان فیلم از راه میرسد.
در آن لحظه که دوربین عقب میرود و گروه فیلمبرداری را آشکار میکند، چیزی در ساختار رؤیایی فیلم میشکند. آن همه تصویر، آن همه آیین و آن همه جستوجوی معنوی، ناگهان درون قاب یک فیلم قرار میگیرند. خودروفسکی، که خود در نقش کیمیاگر ظاهر شده است، ما را از جهانی که ساخته بیرون میکشد و به یادمان میآورد که در حال تماشای تصویری ساختهشده هستیم. کوه مقدس دیگر فقط کوهی برای رسیدن نیست. خودِ سینما نیز به بخشی از پرسش تبدیل میشود.
شاید به همین دلیل است که پایان فیلم را نوعی بازگشت میبینم. مسافران به دنبال جاودانگی رفته بودند و در پایان با واقعیت فناپذیری خود روبهرو شدند. من نیز پس از این دو ساعت، به همان اتاق و همان زندگی بازگشتم، با این تفاوت که تصاویر فیلم هنوز در ذهنم حرکت میکردند. گاهی خیال میکنم بعضی فیلمها درست مانند خاطراتی که سالها بعد ناگهان با بوی یک اتاق یا رنگ نور عصرگاهی زنده میشوند، پس از پایان یافتن تازه آغاز میشوند.
کوه مقدس برای من بیش از آنکه مجموعهای از پاسخهای پنهان باشد، تجربهای از مواجهه با تصویر، باور و میل انسان به عبور از مرزهای خویش بود. شاید راز فیلم در همین لحظهٔ آخر نهفته باشد، هنگامی که از ما میخواهد از کوه پایین بیاییم و به زندگی بازگردیم. زندگیای که ممکن است خود نیز آکنده از نقشها و خیالها باشد، اما تنها جایی است که میتوانیم آن را واقعاً تجربه کنیم.
نام فیلم: The Holy Mountain (1973)
کارگردان: Alejandro Jodorowsky
علیرضا اندیشمند ✍🏻
#گزارش_نیک
#سینمای_شاعرانه
#الخاندرو_خودوروفسکی
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
گزارش نیک
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. کمی توی خانه چرخیدم، چای را دم کردم و زدم بیرون. هوا گرگومیش بود و نمنم باران میبارید. دودل شدم گفتم برگردم که نصفشبی خیس نشوم. آنفلوانزا هم که تازه شرش را کنده. بعد با خودم گفتم: «نه دیگه ، یک چتر بردار. برای یک دستمال قیصریه را آتش نزن، جانم، نزن!» حالا اینها چه ربطی به هم دارند، خودم هم نفهمیدم. خدا داند و بس.
چتر برداشتم و راه افتادم.
صد قدم نرفته بودم که باران بند آمد- بند آمد که بند آمد! انگار از اول هم نیامده بوده باشد.
این جمله هم احتمالاً ــ احتمالاً که چه عرض کنم، بهطور حتم ــ غلط است، اما چه اهمیتی دارد؟ دوستش دارم.
«نیامده بوده باشد» باحال است، نیست؟
خلاصه، جای دوستان خالی. همانطور که به وبینار گوش میدادم، پیادهرویام را به جد گرفته بودم. اینترنت قطع شد. چتر را جایی از خودم حلقآویز کردم و به تماشای صبح نشستم.
امروز از درها خوشم آمده بود. از درها و محوطهٔ خانهها عکس میگرفتم. به نظرم از درِ هر خانهای میشود بخشی از هویت آن خانه را شناخت. بعضی درها شلختهاند، بعضی قرص و محکم و نفوذناپذیرند و بعضی دعوتکننده. بعضی درها پشت درختی پنهان شدهاند لابد خحالتیاند و بعضی درها پنجرهای خیالانگیز در کنار خود دارند.
اما بعضی درها مرا به یاد آدمهایی در زندگیام میاندازند.
مثلاً این یکی ورودی بسیار دلنشینی دارد. همیشه چراغی روشن است. یک سمتش حلقهای از شلنگ آبیاری جا خوش کرده و سمت دیگرش گلدانی زیباست. کمی آنطرفتر، دری سفید و آرامشی مثالزدنی.
مرا به یاد منزل خانعموی بزرگمان میاندازد-عموی مادرم بودند و ورودی خانهشان چنین حس دلنشینی در من برمیانگیخت.
این یکی پوشیده از تاجی از نسترن است-نسترنی که از این سوی دیوار تا آن سویش، مواج و انبوه، مثل چتری بر در خانه نشسته است.
مرا به یاد آن روز زیبای بهار در نوجوانیام میاندازد. رفته بودیم مسجدسلیمان. باز هم خانهٔ عمو بودیم. وقت خداحافظی بود. مهری زیبا مهربانانه میخندید . دو برادر کوچکترش، مثل بادیگارد، اینسو و آنسویش دست به سینه ایستاده بودند و شیفتهوار نگاهش میکردند. چتری از نسترن را بالای سرشان میدیدم. برایم حسی بسیار دلانگیز داشت. تصویری کامل از عاطفه، آراستگی و همدلی خانوادگی.
بعد غصهام گرفت- هیچکدامشان پیری را ندیدند. اول مسعود، در سیوپنجسالگی، سکته کرد. بعد منصور، در پنجاهسالگی، با سرطان مغز از دنیا رفت و مهری عزیزم، در شصتسالگی، به بیماری ایالاس مبتلا شد.
سرنوشت شومی بود برای این خانواده.
آنها رفتهاند. دردِ اینگونه رفتنشان هنوز تازه است، اما خاطرهٔ آن روز زیبا همیشه شیرین و گرم میماند. امروز، بعد از پنجاه سال، از مکث دریچهٔ لنز گوشیام روی درِ خانهای ، آن روزخوب بهار به من برگشت.
بازخورد دورهٔ شعر را مشتاقانه گوش میکردم، اما اشتیاق هنوز نمیتواند خودش را از میان امواج به آن سوی خط در آن سوی اقیانوسها برساند.
وقتی سکوت میکنی و ناگهان چیزی در درونت متعجب میشود،د متعجب میشود دیگر! بعد دوباره پاشنه را ورمیکشی. خودت را میتکانی و راه میافتی.
این بار به توصیهٔ شاهین، دست مهمان عزیزی را گرفتم و کنار دست خودم نشاندم.
از همان مهمانهایی که هر روز میتوانم ساعتها در محضرشان بنشینم و دمی با خودم و یکایکشان خلوت کنم. اینبار عباس صفاری بود، شاعرفقیدی که امروزی مینویسد.
نیمروزی با او بودم. از مجموعهٔ کبریت خیس و دفترهای دیگرش خواندم و رونویسی کردم. صمیمی و بیپیرایه مینویسد:
گفتند چرا سنگ؟
گفتیم مگر در آن صبح غریب
اولین نقشها و کلمات را
اجداد بیابانگردمان
بر سنگ نتراشیدند؟!!
مگر کافی نیست
که نانمان هنوز از زیر سنگ بیرون می آید
و ناممان شتابان می رود
که بر سنگ نوشته شود
سنگمان را کسی به سینه نزد
و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم!
بیتا زنگ زد و گفت میآیند. یک کیک شکلاتی پختم، چای را دم کردم و به انتظارشان نشستم. دو ساعتی ماندند. وقتی رفتند، نشستم که بنویسم.
یک ساعت بیوقفه نوشتم. گردنم درد گرفت، اما لازمش داشتم. حرفهایی هست که کاغذ با حوصله میشنود. چرا باید چنین گوش شنوایی را نادیده بگیرم؟
ادرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
حلزون آببازی میکند. محو آب میشود. غرق نکند خودش را.
نامهای برای آنی که گاهی میرود
هیچ نمیدانم هر از چند گاهی کجا رها میکنیام و چرا میروی؟ کجا را امنتر از من یافتهای؟ البته شاید آنقدر اختیار داری که بروی و با هر کس دیگر دم خور شوی و اگر دیدی او هم تو را بهم میریزد راهت را کج کنی و آدم دیگری و آدم دیگری و آدم دیگری.
ولی مگر نه اینست که هر که را بهر کاری ساختهاند؟ و مگر نه اینست که هر خلقتی در کالبد خودش هست که وجود پیدا میکند؟ و مگر نه اینست که آنِ منی؟ تو چگونه میتوانی از من بگریزی و در نقش و شمائل دیگری ایفای نقش کنی؟
هیچ خبرت از من هست؟ از صبح که برخاستم و دیدم شنبه است، چقدر از نبودنت کلافه دور خودم میچرخم. نبودی تا بتوانم یک سروسامان اساسی به خودم، به ریختوقوارهام، به موهام بدهم. رژی بزنم. در آینه خودم را ستایشی کنم. تو اگر بودی اینها همه به راه بود. اما نبودی.
نبودی و ندیدی بدون تو چقدر سخت بود که چایی را دم کنم. بساط نان و پنیر را بچینم. نبودی و من تنها به همان یک قلم پنیر و گردو اکتفا کردم و بیتو چه بیسلیقه چیدمشان و چه بیاشتها نشسته بودم کنار استکان چایی که میرفت تا سرد شود.
میدانی؟ واقعیت اینست که بیتو کارها جلو نمیرود. تو که نباشی فحشست که به نیش همه میبندم. با احتیاط. خیلی چاک دهانم باز نیست به بدوبیراه گفتن و دشنام. اما بدون تو راحتتر اراجیف میبافم و زمین و آسمان را یکی میکنم.
اینکه بعد از صبحانه چگونه بدون تو به باشگاه رفتم، خود ماجراییست. مامان زنگ زد و گفت: «دخترم حاضر میشم، کمکم میام سر خیابون تا تو برسی».
از لحن جوابم بندهی خدا فهمید که تو نیستی. واقعا چرا نبودی؟ کی بهتر از من؟ خب مثل آدم بمان و بگذار زندگیمان را کنیم.
به جای «زندگیکردن» چه بگوییم خوب است؟ بزیایم؟
خلاصه چون تو نبودی حتی ضدآفتابم را هم نزدم. همانطور بدون تو لباس تن کردم و راهی شدم.
بعد از باشگاه وقتی به خانه آمدم تو هنوز نبودی. وارد تمرینجا شدم. چقدر استاد گاز میگیرد امروز. من هم دلم خواست چهارتا چیز دیگر بگذارم روی گاز استاد و گازتر بگیرم آن بندهی خدایی که هیچ نمیدانم که بود.
ناهار برای دخترک همبرگر گذاشتم. اما چه گذاشتنی؟ فقط تا مرحلهی بیرونآوری از یخچال. بعد که آمد، چغولی تو را کردم و گفتم که نیستی و باید خودت برای ناهارت کاری کنی. طفل معصوم بینوا.
پرسید: «تو چی؟» گفتم نمیخورم. آخر وقتی تو نباشی مگر میشود غذا خورد.
ساعت ۱۶، وارد وبیکار الههجان شدم. نزدیک بود کلا یادم برود. نبودی دیگر. نباشی انتظاری از این بیشتر از خودم ندارم. اما وارد شدم و دندان روی اخلاق گذاشتم که کسی نبودنت را متوجه نشود.
گذشت. بد و خوبش به تو بستگی داشت. نبودی آقاجان. نبودی.
وبینار استاد آغازید. در همان حین، روبروی چشمانم؟ انبوهی از لباسهایی که مدتها در صف انتظار روی هم خوابیدهاند، تا اتو شوند.
گفتم خوبست در حین لذت بردن از وبینار، کمکم دستی به اتو بَرم تا کار سبک شود. گور پدر نبودنت. من را از زندگی ساقط کردهای.
خبری هم از ۲۵ دقیقه نبود و من مشغول لباسهایی میشدم که زیر بخاری داغ، تن، لَخت میکردند و جان میگرفتند.
در حین وبینار نبودنت حس نمیشد. سخنان استاد به جانِ خالیام جانی میداد. میان کتابها و حتی تنها اسمهاشان هم که باشم روحم تازه میشود.
وبینار تمام شد و لباسها هنوز نه. یکی نبود به من بگوید چرا دانهدانه اتو نمیکشی تا به این فلاکت نیفتی. سگپدرست اتو و اتوکشی.
میبینی؟ نباشی همهچی به فحش و فحشکاری میرسد.
گفتم حالا که مشغولم، بروم سراغ دورهی شعرمان. رفتم و دوباره جلسهی اول و دوم را گوشیدم. آنجا هم صحبت از فرهنگها و کتابها و افعال بود. نبودنت را هم به هیچکجایم حساب نکردم و در دنیای اشعار و ابیات و تمرین شعر، آنقدر غرق شدم تا بگذرد این روز بیتو و بیمن اصلا.
در تمرین دورهی شعر خودم را غرقتر کردم و بعد به خودم نهیب زدم که زنیکه ناهار را که پیچاندی. پاشو زنیّت به خرج بره و شامی دست و پا کن. یک پیتزای گوشت پدرمادردار درست کردم و به ریش اعصابم خندیدم که گاهی میرود برنمیگردد این اعصاب سگپدر.
مامان مبتلا به سندروم RLS است. پاهایش بیقرار میشوند شبها. برای همین مسافر میشود به هر گوشهی خانه که لحظهای آرام بگیرد. دیشب اتاق من قرارگاه شده بود. صبح که بیدار شدم دلم نیامد پرده را کنار بکشم یا چراغی روشن کنم، پس من هم مسافر شدم به پذیرایی و پس از تکرار مکرر کارهای صبح روی کاناپه مشغول شدم به درس خواندن. دیشب توی کانالی جملهای کوتاه دیدم که اگر برای هوش مصنوعی میفرستادی، خیلی رک و بیرودبایستی، نقد و یا تخریبت میکرد. عاشق این مدل کارها هستم و شیفتهی شنیدن نقدها. اصلا از آدمهایی که -دلسوزانه- عیب خلق و کارت را به تو میگویند، خوشم میآید. پس جمله را فرستادم و چنان سیلیهای پیدرپیای در گوشم خورد که امروز برای همیشه به انتظارات بیش از اندازهام نسبت به خودم، دست برداشتم. در ادامهی این کمانتظاری، چند مورد از برنامهی فضایی شش ماه آیندهام حذف کردم و حالا احساس بهتری دارم. اضطرابم کمتر است و میدانم در شش ماه میشود به باقیماندهی موارد رسید. بعد از آن ناهار خوردیم و قسمت اول سریال سرخ و سیاه را دیدیم، هیچ خوشم نیامد. شاید قسمتهای بعدی بهتر باشد اما از فیلم و سریال ایرانی ناامید شدهام.
…
حالا انتهای شب است، درس خواندهام. کتاب هم. شعر جدید خوانده و حفظ کردهام. کمی با مامان گپ زدهایم و روتین پوستی و فلان.
…
دیشب حین نوشتن، خوابم برده، حالا صبح فرداست که گزارش را ثبت میکنم.
۲۵ مهر| شمارهی بیست و دوم
گزارش میگ میگ
روز متفاوتی بود. زودتر از سر کار برگشتم. قبل ظهر دو ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم تمرینجا بود.
ساعت سه و چهل دقیقه الهه گفت بنویسیم.
من و نداو الهه و فرشته دست به کار شدیم. خواندیم و نوشتیم. شروعش با ما بود و تمام شدنش با خدا. میخواستم بروم باشگاه. گفتن حالا نرو. گفتم حالا که روی روال نوشتن و خواندیم غنیمت است، نرفتم باشگاه. نویسندهساز را بودیم. باز نشستیم به نوشتن و خواندن. حرف هم زدیم. رقصیدیم. آهنگ هم خواندیم. نقاشی هم کشیدیم.
زندگی کردیم. یک روز را به قول الهه کنار هم زندگی کردیم. شش ساعت تمام. تجربه متفاوتی بود. فراموش نشدنی هم بود.
#گزارش_نیک۱۵۸
📍بدنم کم آورده و چون زبان گفتنش نشان دادن است با بیحوصله شدن تمنای استراحت دارد.
سال واژه: خوددوستی 🌷
— بیحوصلگی را شستم
امروز روز خوبی بود. بدنم همراهیام کرد و ذهنم سنگین نبود و هیچ شباهتی به دیروز نداشت.
یکساعت مانده به نُه صبح بیدار شدم.
شیرسنجدم را خوردم و ورزشم را انجام دادم. حس خوبی داشتم از تیک زدن این دو کار در ابتدای روز.
صبحانه خوردیم و مشغول شستن ظرفهای داخل سینک شدم. انقدر در این چند روز بیحوصلگی وزن جانم را بالا برده بود که نمیتوانستم ظرفها را بشویم. میگذاشتم شیطان شبها قشنگ بلیسدشان.
همزمان با شستن ظرفها با لیلی تماس گرفتم و گفتگویمان شروع شد. از هم از هر دری وارد شدیم و از هر سوراخی بیرون آمدیم.
حرفمان طولانی شد طوری که مابین گفتگو دو بار استراحت کردیم. یکبار او میخواست مشتریاش را راه بیاندازد و یکبار هم من باید دستشویی میرفتم.
حرف از درمانگر شد و او گفت، خوبش بسیار نایاب شده و این را بر اساس تجربهاش میگوید. من هم قبولش دارم، خودش و حرفش را.
— او رفیق گرمابه و گلستان است
همسرت با مادرش به بابل میرود.
همچنان که با لیلی حرف میزنی نهار را هم درست میکنی تا خورشت آرام برای خودش جا بیفتد.
بلاخره بعد از دو ساعت. مکالمه تمام میشود.
آمدی بعد از مدتها به گلهایت آب بدهی، آب روی زمین ریخت و تمیز کردن گلخانه هم به کارها اضافه شد اما با لذت انجامش دادی. در اَپ کَستباکس چرخیدی تا چیز شنیدنی برای خودت پیدا کنی همزمان با انجام کار گوش دادن برایت دلچسب است. فایل جدید دکتر مُکری را اجرا کردی با نام(عادتها، رنگ تا روایت فرهنگ).
بعد مشغول گردگیری اتاق کار همسرت میشوی.
دلت میخواهد برای شب سوپ جو بپزی، همهی مواد را از فریزر در میآوری و شروع کردی.
وارد تمرینجا شدی و استاد تمرین گروه جدید را میخواند. نکته بارانتان میکرد چون زندگی در لندن را دوست دارد بخاطر بارانش.
— رخدادک بنویس
نیم ساعت بعد سوپ روی گاز به قل زدن افتاده و چای هم دم کشیده.
برای استراحت تلویزیون را روشن میکند و چای مینوشد. میخواهد ادامهی سریال دیروز را ببیند.
اما نمیتواند چون جاروکشیدن خانه وشستن لباسها و گردگیری میز تلویزیون مانده.
سوپ را هم میزند، خورشت جا افتاده وبرنج آمادهی آبکشیست.
همسرش تماس میگیرد تا بازگشتنش به خانه را اطلاع دهد. غذا حاضر شده و او به حمام میرود.
بعد از خوردن نهار در ساعات غروب، خسته است و دلش میخواهد دراز بکشد و ادامهی سریالش را ببیند.
خواهرش تماس میگیرد کمی با او صحبت میکند.
دوستش مینا در تلگرام صدایش را فرستاده، گوش میدهد. مینا مشوق میشود برای نوشتن رخدادک. با اصرار او به نوشتن بلاخره چیزی از مغزش بیرون میریزد.
رخدادک را در کانالش به اشتراک میگذارد، مینا تشویقش میکند. همسرش آن را رخدادک نمیداند. او نویسنده نیست حتی تمرین هم نمیکند ولی خوب بلد است. آخر چطور؟
۱۴۰۵/۰۷/۲۵
سالواژهام: زن.
تمام روز حول این چرخید که اوضاع کار را چه کنم؟ اوضاع درس خاندن را چه کنم؟ و بیشتر از روزهای قبل سریال دیدم. و نوشتم.
صبح است حالا و نانوا باز کرده و میوهفروش به میدان رفته و لابد کارمندها هم بیدارشدهاند دوش بعد سکس میگیرند یا صبحانهای میخورند و من هنوز دارم دیروز را میکشانم پشت سرم و هنوز نخوابیدهام.
شیش است و آموزش دانشگاه هشت باز میکند گمانم و درس باید بردارم و حضوری باید بروم و میترسم که با زنگ زدن راه نیندازند کارم را و میترسم که بگویند مهلت درس برداشتن تمام شده و باز آزارم دهند.
مینویسم و پلکهایم روی هم میافتند و از هم بازشان میکنم تا بگویم که میترسم بخوابم و حتی بیدار نشوم تا تلفنی بختم را بیازمایم که راه میبرد به جایی یا نه.
چشمانم همچون مردی که در شوق عشقبازی میسوزد، تشنه خوابند و پاهایم نیز درد میکنند و تا یادم میآید نه شب بود که حس کردم خستگی نایم را بریده و میخواهم گوشه خیابان حین راه رفتن بیوفتم بیهوش شوم
و حالا که نانوا مشعل تنور را روشن کرده و میوهفروش دارد فاکتور جنسهایش را پرداخت میکند، همچنان نخوابیده، نشستهام اینجا و دارم اینها را مینویسم.
میل دارم که دست بردارم از نوشتن و بگیرم بخوابم اما چون چارهای جز بیداری ندارم ادامه میدهم با صحبت کردن از روزم که گذشت و حالا یکی شده با امروز نمیدانم فردایم که الان باشد.
تا ظهرش خبری نبود و اولین اتفاق خوب در کلاس ترمودینایک افتاد وقتی تصمیم گرفتم علیرغم عقبافتادگیهایم تلاش کنم بفهمم چه می گوید این استاد و فعالانه برای یادگرفتن و دشت کردن چیزی تلاش کنم و یادداشت بنویسم پیوسته، که منجر شد به اینکه بعد از دو ساعت و نیم کلاس، بیآنکه حالم چون همیشه از احساس حماقت بد شود، راضی باشم از خودم و مضاعف باشد انگیزهام برای عمل کردن.
این میان با دوستم نیز چت کردم و بچهگربهای هم پیدا کردم و بعد از نوازشش فهمیدم در واقع اولین بار خود آن دوستم بوده که گربک را پیدا کرده در خیابان و آورده دانشکده.
بعد هم نفر دیگری پیامی داد که خوشحالمان کرد و مهمتر از همه اینها شاید خریدن یک شلوار سفید زیبا به همراهی یک دوست عزیز بود که شبم را ساخت و هنوز هم ذوق دارم برایش.
و چنداتفاق کوچولوی خوب حال کن هم رخ داد که دیگر حوصله نوشتنش نمانده و میرم حالا در کانال تکعضوهام وویس میگیرم در موردشان تا یادم نرفتهاند.
کاش همه روزها مانند دیروز میبودند.
ساجدهخانوم :
۱. نیستم، به قتل مضارع
۲. بوی شلیک میدهند پیراهنهای سفید
۳. بر گلوی صبح مانده، بخیهی تاریکی
۴. رویایم را آهسته بخور
۵. راه میرود کسی در دهان کفشهایم
۶. به دنیا آمده، لکهای روی دیوار
۷. ببخشید، خیالهایم را کجا ببافم؟
۸. رفتن از کدام استخان شروع میشود؟
۹. ماه، اندام اضافهی تاریکی
۱۰. این استخان روزی شاخه بود
۱۱. چه میخوری؟ تماشا
۱۲. پایین نمیرود از گلویم شعر
۱۳. درختان، بارانمُردهاند
۱۴. شعر بودی، بُرادههای گلویم را
۱۵. الک میکرد شب، روشنایی را
۱۶. وارونهام کن، شاید خیالاتم بریزد
۱۷. نشت میکند نام تو از شیشهها
۱۸. چروکهای شعرم را کجا اتو کنم؟
۱۹. هیچکس نیست؛ علفها شاهدند
۲۰. در گلوی تو پنجرهای آواز میخاند
۲۱. باز کردم پنجره را، دیوار سرفه کرد
۲۲. از روی ملافه جمع کن دریا را
۲۳. گلویم را باد کرده چند بادکنک
۲۴. شب، گونهی کبود جهان بود
۲۵. دیوارها دندان درآوردهاند
۲۶. سیب را از جای گازش میشناسم
۲۷. جایی که تن تو بود تا نشد
۲۸. پیرتر بود پرنده از قفسش
۲۹. از ناخنهایم افتاد ماه
۳۰. تو را خیال خورده بودم
هشتتکبازی:
۱ : مضارع نیست به قتلِ تیزی موها دستم
۲ : بوی انار قرمز میدهد لباس سفید تنم نوشیجانم
۳ : بخیهای روشناای به گلو ام پریده بر پیدا کرده
۴ : بخور به تیزی لغمون اگه نه خلاص میشه گرسنه میمونی
۵ : بخورما قسم هیچ راه نرفتم حتی در دهان کفشهام چشام نیوفتاد
۶ : صبح به دنیا آمدم تولد ام نیست چرا
۷ : ببخشید یخزده خابم را کجا ببافم گذارش نیک جا موندم
۸ : رفتن از کدام زکاوت تن شروع شود
۹ : ماه کمرباریک شده یادم از دختر خالهام میآد
۱۰ : این استخان روزی شاخ در میآرد حتمن به سر نیش زند
۱۱ : ولا هیچی نمیخورم رجیم ام
۱۲ : ولا هرچیزی پائین میره از گلوام بیتو شعر هضم میشود در دفترم با مداد
۱۳ : درختان باران چهجوری میمیرند؟ مه که هردم میمیرم
۱۴ : فک کنم را اظافی هسته در گلویم شعر بود
۱۵ : الک میکرد شب روشناای لامپها را
۱۶ : نه نمیریزد باید قرصِ خاب خورد تا خیالات بریزد
۱۷ : حسودی کردم زیادی خوب بود
۱۸ : با مداد یا لپتاپ میشه چروکهاای شعر را اتو کرد
۱۹ : آئینه دراور مهام مثلِ الفها هر روز شایده در چهرهای پیر ام
۲۰ :بخورما قسم خوب بود گلو بود اگه نه جا میماندم از پلهها ای تو
۲۱ : پنجره خونه ما از دیشب باز کردم دیوار سرفه نکرد
۲۲ : شب چهجوری خاب شوم دریا رو ملافه است
۲۳ : رفتم مغازه بادکنک نداشت گفت گلو تو هست کافیه
۲۴ : در جهان فقط کبودی نیست لکهای سفیدوقرمز ام است ( خدا) شایده
۲۵ : چهجوری؟
۲۶ : تنم به خارش آمد
۲۷ : جاایکه تن تو بود هردم جمع کردم خودم رو
۲۸ : جوانتر بود ازم موای سر ات
۲۹ : هرچه ناخون دستها خود نگاه کردم ماه نبود که بیافتد
۳۰ : تو را خیار خورده بودم چرا تموم نمیشی از سرم
/ خوب حسودی کردم از روزِ که فرستاده هردم میخونم!
آزاد نویسداری داشتم
پیادهروی داخلِ خونه
دگه خودم بودم با خونه دیروز خیلی خسته بودم و به فک یارب استاد چه گفته باشه از دیالوگ هام که رفتم به ثانیه بخشِ خودم رو از ووس پیدا کردم گوش دادم بخیر گذشته بود.
/ دگه چکار کردم هم ووس وبینار ره جمعه رو گوشدادم هم ضمیمه خوندم.
/ به مراسم دختر خاهرم رو دیدم زینب که خاهرم ۱۵ سالاش بود مادر شد و به ۱۶ سالهگی بیگناه همسر اش طلاق داد حال دختر اش بزرگ شده نامِ خدا و از او نهماهگی هنوز خاهرم دختر خوده ندیده یعنی از خوششانسی مه بود که دیشب دیدم به امیدِ که روزِ خاهرم بینه دختر خود آمین، حال دختر اش ۱۶ ساله شده آخِه افغانستان همیجوریست مادر یک عمر مجازات میشه بعد از طلاق!
خوب دگه خونه بودم مگس میپروندم بخاطری ازی هیچ گذارش دگه ندارم
از ساجدهخانوم معذرت میخام فقط میخاستم بینم چهجوری نویسداری کرده که در بیآرم
خدانگهدار تا فردا
یادم رفت بفرستم دیشب درست کرده بودم خاب ام
برده
https://t.me/sadegaalezadai
تمرین میکنی پیش از آنکه زندگی به تو تمرینهای ناخواسته و بی سر و ته تحمیل کند. تمرین فرصتدوزی بلد است. وقتی با او همنشین شوی فنجان فنجان فرصت برایت میریزد و تو با رضایت آنها را مینوشی.
پرباری هم لزوما از اضافهکاری نیست. بهتر است اندک اما سودمند و بهرهور عمل نمود. خواب خودش را به من رسانده اما من با بیمحلی به درخواست او پاسخ منفی میدهم.
قبلترها وقتهایی که محصل بودم از شنبهها بیزار بودم. حالا اما شنبهها رنگ و معنای دیگری دارند و چهبسا حسابی شانههای شنبه را از کارها سنگین کردهام.
دیشب میخواسنم ملکوت را شروع کنم اما یک آن نگاهم به کتابِ «آناندا» اثر بهروز رشید خیره ماند. با خواندن مقدمه متوجه شدم برای مادر نوشته شده. آغازش کردم و چه واژهها و نثری. حین آنکه از خود گله دارد، خشمی پشت واژهها نیست. امشب هم آن را ادامه دادم و دیگر گرفتارِ هایلایت گوشی و ایندست مزخرفاتش شدم. از این قبیل و با این مضمون که برای مادر نوشته شده باشد کتاب «سوگ مادر» شاهرخ مسکوب را پیشنهاد میکنم. البته مسکوب با بیانی ساده شرح حال و وقایع را مینگارد.
دیروز بیست و پنج مهر، سالگرد مادرم بود. چهار سال است که از این دنیا رفته است. به جایی که نمیدانم دقیقا کجاست. پس از مرگ آیا او را خواهم دید؟ باید بمیرم تا بفهمم. مجموعه نامهها را ادامه میدهم. متن نوشتم امشب برای عزیزترینم.
دو پاره از یادداشتهای بهمن فرسی در کتابِ « باشما نبودم» را میخوانم. آنجا که تیتر «شدن یا بودن» را میبینم و حرف نویسنده را پیش میکشد عنوان را اینچنین میخوانم دقیقا با خود شما بودم. اما نه. اینگونه نبود.
وبینار امروز را پیش از پنج حاضر بودم. استاد از سرهگرایی گفت و فرهنگهای سره معرفی کرد، از عواقب افراط در سرهگویی شرحی داد. در پایان مبینای عزیز آمد که قرار شد فردا مقاله را ارائه داد. از شهامت و جسارت جوانان امروزی بشدت خوشم میآید.
اشعاری خواندم از زنده یاد «سعید صدیق»، «شهریار» و «بیژن جلالی».
پارهای از بیت و شعرها:
از بیژن جلالی:
خداوند سکوت است و شعر فریاد
و از شهریار:
از غبار امکانت چشمهٔ بقا زاید
گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی
یک پومودورو هزار کلمه آزادنویسی کردم. حسابی حالم جا میآید. پس از اتمامش آرامش خاصی دارم. امروز روند خاصی نداشت، یعنی با هدف خاصی ننوشتم. فقط به اجرا در آمد.
کلماتم را از شعرها و کتابها لقمه گرفتم و در فایل کلمهبرداری ذخیره کردم تا با معنایشان در دسترس همیشگیام باشند. همین دیگر.
روزواژه: فیلمبارگی
از صبح سه صفحهای توی کلاسها، توی راهرو، کمی قبل از خواب و بعد از چایی خوردن، روزنویسی کردهام. توی دفتر و گوشی. بعد از سه چهار روز. در روزنویسی، چند باری سعی کردم بجای جملات توضیحی، دیدهها را بگویم و بگذارم مخاطب، لمس کند چیزی که من دارم میبینم. دوست دارم این مدل انگاشتن را. هم موقع نوشتن لذت می برم، هم بعدا موقع خواندن. انگار دوباره به آن صحنه خوانده میشوم.
راستش الان بیشتر درگیر فیلم درست کردن هستم. میخواهم فیلم کوتاه بسازم. فکر که میکنم، دلم قنج میرود. عاشقش هستم. سکانسها، بازیگر، گریم، مدل فیلمبرداری، لوکیشن و… همه را، بارها در ذهنم چیدهام. من آنجا پشت دوربین بایستم و از بازیگر، پلکانی که در ذهن دارم را بخواهم. تمام قد به عنوان یک کارگردان. چقدر این تصویر برایم زیباست… بقول کسی، باید قبل از اینکه یک فیلم را بخواهد بساز، باید آن را تمام و کمال، در ذهنش بسازد. حالا من نیمهی راه را رفتهام. صبح، فیلمنامهای که میخواهم بسازم را شروع میکنم به پی ریزی. واقعا میخواهمش. من باید این ماه، یک فیلم کوتاه بسازم. میتوانم. باور کنید. نشانتان میدهم.*
بلاخره پوشههای ذهن دوم را مرتب کردم. فعلا هنوز کابینتهای آشپزخانه ذهنم خالی هستند، ولی ساخته شدهاند و چهار چوب دارند.
کاش با خواب درگیر نبودم. سر شب، بیهوش شدم و حالا، ساعت دو نیمهشب، هنوز نخوابیدهام. دلم هم نمیخواهد بخوابم. فردا هفت صبح کلاس دارم. کاش خواب یک آپشن دل بخواهی بود. مثلا سه روز قبل خواب خوبی داشتهام، حالا نمیخواهم بخواهم. به نظرم احترام بگذارید و فردا، در بیخوابی عذابم ندهید.
فردا باید بروم کتابخانه، درس بخوانم، فیلمنامه و متن تکنگاری آوینه را بنویسم، فیلم بگیرم، برویم پیش خانم سارانی، غذا درست کنم، کلاس هفته پیش رضایی را گوش بدهم، زبان بخوانم، درمورد سینما بخوانم و استوری زیبا بگذارم.
فهمیدهام در طول هفته، خیلی وقت نمیکنم سریال ببینم. یک قسمت، چند روز و در چند دفعه، دیده میشود. مثلا امروز میخواستم یک سینمایی ببینم، ولی فهمیدم نمیشود. دو سه ساعت فیکس، تایم میخواهد. آخر هفته نگاه میکنیم با بچهها.
کاپ مسخرهترین جمله کارشناسی هم میرسد به جملهای که امروز در کلاس اندیشه، یکی از بچهها گفت:«چرا زایمان با زنهاست؟». اینقدر مسخره است که چند بار همدیگر را بابتش غریب نگاه کردیم و خندیدیم.
استاد فارسیمان عوض شد. یک دختر جوان که اعصاب ندارد و قابلیت انداختنت را دارد. برخلاف استاد قبلی، بیشتر درگیر اطلاعات ادبی است تا عشق ادبیات. در پایان این کلاس، احتمالا علم ادبیام فزونی یابد، ولی دیگر هفتهای دوبار، یک انسان عاشق ادبیات نمیبینم. برای عشق، باید مستی کشید، نرم شد، آهسته بود. باید کشیده شوی روی ابیات، غرق شوی در خیال و پندار. توی سرعت صد و بیست تا، تنها چیزی که به ما منتقل میشود، بدعنقی استاد و واژههایی است که حکما برای بقا در این درس باید حفظ شود.
امروز موقع نماز ظهر، حال دوست داشتنیای داشتم. توی اتاق تنها بودم. دعای توسل خواندم. توی رودی، زیر درخت گردو، جریان داشتم. تا کلاس بعدی، نیم ساعت وقت داشتم. بالش برداشتم و گذاشتم کنار جانماز. روی سینهی خدا، به خواب رفتم. لامپ خاموش بود. پنجره باز بود و نور کم رنگی از لای پنجره، روی گلهای چادرم را روشن میکرد. هوا خنک بود. دنیا آرام و من آرامتر… نور از لای شاخه برگها، خود را به آغوشم میکشاند. برقی را در دلم روشن میکند. گویی خورشید هزار تکه شده است و از ستارهای، ستارهها بزایید…
موقع نماز مغرب هم من تنها بودم. به اقامه ایستادم و نماز خواندم. بعدش، قرآن برداشتم. چند صفحه خواندم. بوسیدم و گذاشتم روی میز.
تمام سکانسهای روز را، از نگاه یک فیلمبردار، در ذهنم فیلمبرداری کردهام. از صبح موقع رفتن به کلاس تا ظهر موقع نماز و خواب، موقع غذا درست کردن، موقع نوشتن، موقع خواب، موقع فیلم دیدن. همه را، توی قاب دوربینی تصور کردهام…
#روزمره
تاریخ: ۲۵ مهرماه ۱۴۰۵
لوکیشن: سینما، دوربین، حرکت
گزارش نیک
باید از همین یک خط شروع میکردم برای گزارش نیک.بیدار شدم، صبحانه خوردم، به کلیدسازی رفتم، شام را بیرون خوردم و برگشتم و با ماهان جلسه داشتم.
اما روزم آنقدرها هم ساده نبود. عادی نبود.
در کلیدسازی به یاد آن روزهای کار برای طالبی افتادم؛ کار ماشینی، چیزی که هم عاشقش بودم هم از آن متنفر بودم.
هنگام بازگشت احساس کردم ماشین آقای طالبی را سوار شدهام؛ ماشین امانتی که متعلق به من نبود و مرا از پشت فرمانش پس میزد.«احساس تعلق داشتن» موضوعی بود که فکر مرا مشغول کرده بود.
من ماشین خودم را دوست دارم. با آن راحت هستم و استرس ندارم؛ همان ماشینی که نه بوق دارد و نه صندلی.
پیشتر اینگونه نبود. مرغ همسایه غاز بود.
هر چیزی که خودم داشتم در چشمم زشت مینمود و مال دیگران زیبا.
نمیدانم چه اتفاقی افتاد، اما اکنون خودکار خودم را بیش از بقیه خودکارها دوست دارم.
هر چیزی که متعلق به من باشد را بیشتر دوست دارم.
احساس تعلق را دوباره یافتهام.
شام هم چیز عادی نبود. البته مگر چیز عادی هم وجود دارد؟
شدت باران مانند سیل چند روز پیش بود. داخل رستوران ایتالیایی و غذای موردعلاقهام از دوران کودکی: راویولی.
با ساحل بسیار حرف زدیم و خندیدیم.
و باران هم عادی نبود؛ مناسب سیل.
جلسه با ماهان هیچگاه عادی نیست.و نکتهی گزارش نیکی: من تنها میخواستم خط اول را بنویسم. بقیهاش خودبهخود آمد.
تا همین حالا که ننوشتم، کلی چیزها از دستم رفت. از جمله خابی که دیشب دیدم و سرصبح روایت نکردم. گمان کردم حافظه وفا میکند و تا شبهنگام با من میماند. اکنون که میخاهم چیزی از آن بنویسم، میبینم که رو دست خوردهام.
مثل همیشه از اول روز، فهرست کارهای پیشرویم را نوشتم. اغلب این کار اضطراب روزمرهام را میکاهد.
امروز نیلا قدری بزرگتر شده است.
یاد گرفته شلوارش را خودش بپوشد، بیآنکه هر دو پایش را در یک لنگه بگذارد. یا اینکه خشتکش پشت و رو شود. موهایش را هم خودش شانه میزند، بیآنکه از گرههایش شاکی شود.
بعد ابروهایش را در هم میکشد و میگوید: «هیچکی نباید به من بگه کوچیکسال.»
گاهی از سر عجز به کتابها میرسم. میبینم و میجورم که کدام با حال و روزم میخاند.
امشب بخشی از «فلسفهی ملال» را بازمیخانم:
«ملال ما را تنها میکند چون نمیتوانیم در بیرون از خویشتن جای پایی بیابیم، و اگر ملالی که گریبان ما را گرفته عمیق باشد، حتی در درون خویشتن نیز جای پایی نمییابیم.»
رونده میتواند به دونده برسد
◻︎
افشین عزیز
صبح داشتم دیوان سیف اسفرنگ را ورق میزدم، این بیتها به چشمم خورد:
«با همه عمر چو روزی غم عشق تو خورم
مادر دهر تو گویی پی این زاد مرا
کوهکوه ار نخورم اندُه تو زود بود
که چو کاهی ببرد از سبکی باد مرا»
میبینی؟ من عاشق همینم در شعر کهنِ فارسی، تکریم غم، غنیمت شمردن اندوه؛ یاد میدهد با غصهات حال کنی.
◻︎
این ضربالمثل را شنیدهای: «رونده میتواند به دونده برسد»؟ فشردگیاش را دوست دارم، از اهمیت استمرار میگوید اما بالغانه و بیمبالغه.
◻︎
ساعت ۱۴ هر روز نیمساعت «تمرینجا» داریم، جلساتیست برای نقد و بررسی آثار همسفران دورهی نویسندگی خلاق. امروز ۳۰ دقیقه بیشتر وقت گذاشتم. یکی از نکتههایی که اغلب روی آن تأکید میکنم پرهیز از آوردن مترادفها در کنار هم است. مثلن چه لطفی دارد که بنویسی «خیلی خوب و قشنگ و زیبا و خوشگل بود.»؟ میخاهی با انبوه کلماتِ هممعنا روی حرفت تأکید کنی، ولی به جاش جان کلمات را میگیری. دور و برِ واژه را شلوغ نکن تا بدرخشد. کلمه در تنهایی مؤثرتر و بامعناتر است، لازم نیست هممعنیها زیر بغلش را بگیرند.
◻︎
بعدازظهری ییهو هوس کردم یکی از چخوفهای محبوبم را بخانم. اول ترجمهی سروژ استپانیان: «بانویی با سگ کوچولویش» و بلافاصله ترجمهی رضا امیررحیمی: «خانمی با سگ کوچک». هر دو بیواسطه از روسی ترجمه شده، اما هنوز هم پس از بارها بازخانی و مقایسهی بیش از ده ترجمه معتقدم جادوی این قصه را تنها از رهگذر ترجمهی استپانیان میتوان دریافت.
◻︎
توی وبینار نویسندهساز از مزایا و معایب سرهگرایی و سرهنویسی گفتم. چند تا فرهنگ لغت معرفی کردم و دو تا سایت: «پاسبان» و «واژهدان». پارهای از رمان «خدیش» را به عنوان نمونهی سرهنویسی خاندم. فایلش ضمیمهی وبینار است. میارزد ورقی بزنی.
◻︎
سریال «Zero Day» را دیدم. رفت تو فهرست سریالکوچولوهای محبوبم. پرسوناژ اصلی داستان که محشر است، این به کنار، نقطهی قوت سریال دوراهیهای دشوار اخلاقی است که در نهایت به اوج خود میرسد و به قصه معنایی ژرفتر میبخشد.
◻︎
های افشین، آی افشین
میدانم روزهای سختی داری. بیماری والدین دشوار است و خاصه برای تو که تنهایی سرگردانِ راهروهای بیمارستان شدهای. ببخش اگر آنطور که باید همراهت نیستم. کاش با این نامهها حس کنی که «من از یادت نمیکاهم».
قربانت
🌿🌿🌿
بنام خدا
گزارش نیک ۱۵۸:
از میان دوستان فقط چند تا رفیق پیدا میشود و از میان رفیقان فقط یک همیشه رفیق پیدا میشود که همین یک مخاطب برای من کافی باشد. مخاطبی که تمام نامههایم را برای او مینویسم، هرچند میدانم شاید هرگز به دستش نرسد، اما وقتی که مخاطبم اوست، نامه نوشتنیتر میشود.
سلام همیشه رفیق عزیزم
جانم برایت بگوید الان چند هفتهای است که روزم را با نوشتن آغاز میکنم. اغلب صفحات صبحگاهی است و شرط نوشتنش این است که به محض بیدار شدن بنویسی، آن هم سه صفحه که اغلب برای من آزادنویسی است. وقتی روزم را با آزادنویسی شروع میکنم، انگار رها میشوم از این قفس با دیوارهایی که هر روز تنگتر میشوند. تنها جایی که آزادی را تجربه میکنم، همین آزادنویسی و نامههایی است که برایت مینویسم.
میدانی، اغلب کتابهایم را صبحها میخانم ذهنم آمادهتر است برای خاندن و یادگیری. به سراغ کتاب «نویسنده ساز» میروم؛ این کتاب شامل جملههای خلاقانه و الهامبخش است برای بهتر و بیشتر نوشتن. وقتی این کتاب را میخوانم انگیزه پیدا میکنم برای نوشتن، بعد از خواندن جملههایی از این کتاب دوباره به سراغ نوشتن میروم، اما اینبار هزار کلمه تایپ میکنم که اغلب آزادنویسی است، البته گاهی اوقات هم شکرگزاری میشود.
کتاب «شبیک شبدو» را میخانم و شخصیت زاوشِ خاطرهخواه را دوست دارم. داستان «همسر » از چخوف را هم میخانم و مشتاق نوشتن یک داستان میشوم.
به سراغ یدالله رویایی میروم؛ برخی اشعارش را خیلی دوست دارم. میدانی وقتی شعر میخوانم انگار آدم دیگری هستم. شاعر نیستم اما با شعرها زندگی میکنم. دوست دارم شعر را بیشتر بشناسم و بیشتر از خاندنش لذت ببرم. به همین خاطر است که در دورههای شعر محبوبم شرکت میکنم. که خیلی در این دورهها میآموزم.
وویسِ جلسه دوم شعر محبوبم را گوش دادم؛ باز هم چند تا تمرین دارم. من هم که عاشق تمرین هستم. میبینی، خدا میرساند، تمرین را دوست دارم بهخاطر اینکه ذهنم را درگیر میکند و از نوشخارهای ذهنم میکاهد، مخصوصن تمرینهایی که مربوط به شعر باشند خیلی برایم خوشایند است.
گفتهام برایت از وبینارها که از بهترین وقتهای روزم هستند. امروز از سره نویسی و معایب و مزایایش بیشتر آموختم و همچنین با فرهنگنامههایی در این زمینه آشنا شدم. از رمان «خدیش» هم شنیدم که خیلی زیبا بود.
دخترم امشب مهمانم است. او از کودکی عاشق آشپزی بود و شام امشب را خودش درست کرد، برای اولین بار قورمهسبزی پخت که عالی شده بود. دستپخت دختر را خوردن هم عالمی دارد.
همیشه رفیقم مهربانم، رسیدیم به آخر شب و بیشتر آزادنویسی که بخشی از آن هم روزنویسی است. در این نوشتنها سوالهایی از خودم میپرسم، امروز را چگونه گذراندم؟ احساسات و عواطفم چه میکردند؟ اوضاع خواندن و نوشتن چطور بود؟ امروز چقدر اندیشیدم؟ درد و رنجهایم را کجا پنهان کردم؟ و از این قبیل سوالها، البته جوابهایی هم برای این سوالها دارم.
راستی، من در گزارشهایم یک «محبوب امروز» هم دارم که اغلب شعرها و کلمههایی هستند که بهدلم مینشینند و از خاندنشان لذت میبرم.
محبوب امروز:
«تو مکن تهدیدم از کشتن که من
تشنهٔ زارم به خون خویشتن.»
(مولانا)
مهربانم، این هم از سرگذشت نامهای که گزارش نیک میشود. خوشحالم که باز توانستم برایت نامه بنویسم.
دوستدار تو مرضیه
🌿🌿مهربانت بماند برایت مرضیهجانم.
شنبه ۲۵ مهر
گزارش نیک ۱۵۸
سال واژه ام تغییر
ادامه ی قصه ی موش و گربه از لطایف عبید زاکانی:
گربه چون موشکان بدید بخواند
رِزقُکُم فِی السَّماء حقانا
من گرسنه بسی به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا
هر که کار خدا کند به یقین
روزی اش می شود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش می رفتند
تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته اید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگ ها و دندانا
موشکان را از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سرکنان همی گفتند
ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما
می رویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیم
از ستم های خیل گربانا
ادامه دارد…
*داستانک
آفت انار
کرم گلوگاه:
به هر دری زدم فایده ای نداشت همه ی زوایای هندسی را امتحان کردم زاویه ی نیم صفحه ،حاده، قائمه و… در راستای چهار جهت جغرافیایی چرخیدم اما خواب به سراغم نیامد.
کلافه بودم. از برکت ساختمان سازی های نوین که هال و آشپزخانه و اتاق ها اُپِن و بی در و پیکرند و سر به هم دارند نمی توانستم به آشپزخانه بروم و دست کم کارهای فردا را جلو بیندازم چون هر صدایی هر چند آرام منجر به بیدار شدن اهالی خانه می شد.یک آن خانه های نیم قرن پیش را هوس کردم.
برای لحظاتی کوتاه چشمانم را بستم و خود را کنار دریا در ساحل مجسم کردم.پرندگان دریایی می خواندند، امواج دریا آرام به کناره ی ساحل می خوردند و سپس بر می گشتند.نفسم را از نسیم ملایم دریا پر کردم، دمی و بازدمی،میو میوی گربه ای وقت نشناس افکارم را از هم پاره کرد آن لحظه نه ساحلی ماند و نه دریایی و من هم چنان در آرزوی خوابی خوش به ترفندهایی دست می زدم
این بار خودم را رساندم به باغ پدری ام، به ماه آبان و موسم برداشت انار،پدر برای مبارزه با کرم گلوگاه شیشه هایی را از گازوئیل پر کرده و به شاخه ی بعضی از درختان آویخته بود.
فضای باغ حالم را دگرگون کرد، انارها بر شاخه ها مرا به خوردن دعوت کردند.
از درخت اناری چیدم و آن را در دست فشردم و اُتُلُگ کردم با نوک چاقو پوست انار را سوراخ کردم .
آب قرمز انار چون خون به سر و صورتم پاشید.لبانم را به انار چسباندم، پوست انار را فشار دادم و تا ته آبش را نوشیدم. آن قدر پوست صورت انار را فشار داده بودم که دانه های انار کامل له شده بودند و ساز سفیدشان باقی مانده بود.(ما یزدی ها به تفاله ی سفید میان دانه ی انار ساز می گوییم، نمی دانم این کجایش با ساز موسیقی تناسب دارد!)
از سکوت و بی صدایی شب هول برم داشته بود.کاش زودتر به سرزمین خواب دعوت می شدم.
ساعت یک و ربع نیمه شب،هم چنان خواب از من می گریزد،بگذار بگریزد! تا صبح چندان راهی نیست یک شب هم نخوابیدیم که مسئله ی مهمی نیست.
ناگاه صدایی سکوت شب را جِر می دهد چشمانم را یک دور دور کاسه اش می چرخانم،مقابلم کرم سفید لغزنده ای ناله می کند صدا از اوست می ترسم و به قیافه اش که نگاه می کنم مور مورم می شود.
از او دور می شوم و او به من نزدیک،کرم سفید دهانش را می دراند و باز ناله می کند خوب که گوش می کنم می گوید:خانه ات را خراب می کنم خانه خرابم کردی او می گوید و باز به من نزدیک می شود.دهانش بازتر می شود دندان های تیز و کجش نمایان می شوند در یک جهش سریع انگار پر می زند و به دهانم می چسبد جیغ می کشم و از شدت ترس از خواب بیدار می شوم.
اُتُلُگ=آب لمبو (از فرهنگ فارسی یزدی😀)
🌿🌿چه خوابی.🫣
سالواژه: ثمربخشی
امروز روز چندکارگیها بود. وقتی چندکار را باهم انجام میدهی و از هیچ کدام سر در نمیآوری انگار مغز بین چند جا و چند کار سرگردان است و در فاز نامعلومی به سر میبرد.
فردای آن شبی که کم میخابی هم عجیب است حواست سرجایش نیست و لحظهها را نصفه زندگی میکنی مثل اینکه نیمهزندهای.
به یک کتابخانه دیگر رفتم و مجموعه داستانکوتاههای چخوف بزرگوار را با ترجمه سروژ استپانیان به امانت گرفتم البته جلد اول را امروز گرفتم و میخاهم شروع کنم. وقتی کتابی در نویسندهساز معرفی میشود یا ترجمه خوبی از یک کتاب، یک فرایند جالب در ذهنم شروع میشود از پیداکردن مسیر تهیه کتاب هم لذت میبرم در طاقچه و گوگل میگردم کتابخانهها و کتابفروشیهای شهر را زیرورو میکنم و اگر توانستم تهیه کنم احساس غرور میکنم انگار خودم آن کتاب را نوشتهام نمیدانم شاید تهیه کتابها هم یک جور تراپی به حساب میآید یک پیشتراپی قبل از خاندن کتاب.
دیشب یادم رفته بود گزارش نیک بنویسم و ساعت چهار شب یادم آمد و و بار سنگینی از خجالتِ دیرْکرد بر من مستولی شد و دیگر نفرستادم و جریان گزارش نیک من بعد از هفت شب متوالی قطع شد و دوباره از امشب وارد مسیر میشوم.
https://t.me/sohahashayeb
🌿🌿جریانی نداریم لذتبخشتر از جریان کتابخری.
امروز صبحم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم. هرچه در دل و ذهنم میگذشت، روی کاغذ آوردم. نوشتن کمکم میکند سبکتر شوم و با خودم صادقتر باشم.
خواندن جلد سوم رمان مادران و دختران را با خانم بابایی وخانم سپهرنیا شروع کردم. هرکدام در گوشهای هستیم، اما کتاب ما را کنار هم جمع میکند. از این همراهی و خواندن داستان در کنار دوستانم لذت میبرم. حس خوبی دارد که آدمهایی با علاقهای مشترک پیدا میکنی و در دنیای کلمات با هم همراه میشوی.
بعدازظهر به مراسم ختم یکی از آشنایانمان رفتم. مادری که دختری هفتساله داشت و درگیر مشکلاتی بود که سرانجام با خودسوزی به زندگیش پایان داد. فکر کردن به دختر کوچکش دلم را به درد میآورد. کودکی که هنوز به آغوش و محبت مادرش نیاز دارد و حالا باید با جای خالی او زندگی کند. گاهی آدمها زیر بار رنجهایی که تحمل میکنند، به نقطهای میرسند که دیگر راهی پیش روی خود نمیبینند. کاش در چنین لحظههایی دستی برای گرفتن، گوشی برای شنیدن و پناهی برای آرام گرفتن وجود داشته باشد.
امروز به عیادت عزیزی رفتم که به بیماری ای ال اس مبتلاست. دیدنش، لاغری شدیدش و سختی نفس کشیدنش، مرا به یاد برادرخدابیامرزم انداخت .
گاهی دیدن رنج دیگران ما را به روزهایی برمیگرداند که خودمان طعم درد و نگرانی را چشیدهایم. لحظاتی که نمیتوان توصیفشان کرد و تنها چیزی که میماند، بغضی در گلوست. بادیدن اشک وآه پدر پیر بر بستر پسرش به یاد پدر خدابیامرزم افتادم که با شنیدن نالههای برادر جوانم چگونه ضجه میزد. متنی را با این حال وهوا برای کانالم نوشتم.
*بوسهای که آخرین شد*
بعضی خداحافظیها نه با گفتن کلمهای اتفاق میافتند ونه فرصتی برای آماده شدن به ما میدهند.
ناگهان از راه میرسند و ما را با خاطرهای تنها میگذارند که تا پایان عمر بارها و بارها در ذهنمان تکرار میشود.
آن لحظه را به یاد دارم. پدرم برای قدردانی از زحمتهایی که برای درمان برادر بیمارم میکشیدم، برخلاف میلم همیشه دستانم رامی بوسید.
نمیدانستم این بوسه قرار است آخرین خاطرهام از او باشد. پدرم به حالت بوسه بر دستانم ایست قلبی کرد و برای همیشه رفت.
بیآنکه بدانم آن بوسه پایان حضورش در زندگی من است.
چه کسی میتوانست تصور کند فاصلهی میان یک بوسهی پدرانه و یک فقدان ابدی فقط چند لحظه باشد؟
من ماندم و خاطرهی بوسهای که هر بار به یادش میآورم هم بوی محبت میدهد و هم طعم تلخ نبودن.
آن روزها برادرم بیمار بود و من تمام تلاشم را برای درمانش میکردم. نمیدانستم قرار است به زودی هم پدرم را از دست بدهم و هم برادرم را. دو فقدان نزدیک به هم که بخشی از وجودم را با خود بردند.
حالا با خودم فکر میکنم چقدر بیخبر از فردا زندگی میکنیم. دستهایی را میبوسیم، صدایی را میشنویم و لحظهای را میگذرانیم، بیآنکه بدانیم شاید همان لحظه، آخرین فرصت ما برای بودن کنار عزیزانمان باشد.
و من هنوز با خاطرهی آن بوسه زندگی میکنم. بوسهای که هرگز فکر نمیکردم روزی اینهمه دلتنگش شوم.
🌿🌿خدا رحمتشون کنه و به دلت صبر بده عزیز دلم.💔
شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
ساعت شش صبح از درد بیدار شدم. پوستم کش آمده بود و شکمم مثل سنگ سفت شده بود. انقباض داشتم. یک لحظه دلهره به جانم افتاد. نکند وقتش رسیده باشد؟ کاش ساک زایمانم را بسته بودم.
دل و رودههایم هم به هم میپیچید. بیسروصدا چند بار به دستشویی رفتم و با نفسهای عمیق سعی کردم دردم را کنترل کنم. نمیخواستم بقیه را بیدار کنم.
خوشبختانه دردها برطرف شدند و توانستم دوباره بخوابم. اما همین اتفاق تلنگری شد تا امروز حتماً ساک زایمانم را آماده کنم.
ساعت نهونیم صبح، با آرامش و بدون درد از خواب بیدار شدم. حالا شکمم آنقدر سنگین شده که برای بلند شدن باید اول به پهلو بچرخم. با مامان صبحانه خوردم، لباس عوض کردم و برنامهای برای روزم نوشتم.
با توجه به اینکه انتخاب اولم زایمان طبیعی است، حالا که در هفتهی سیوهفتم بارداری هستم و هفتهی تازهای شروع شده، تصمیم گرفتهام برای آمادگی بیشتر، چند کار را به برنامهی روزانهام اضافه کنم.
مثلاً بهجز یکشنبهها و سهشنبهها که کلاس بارداری دارم، روزی حداقل پانزده دقیقه پیادهروی کنم، پانزده دقیقه با توپ بارداری تمرین کنم، ماساژ پرینه را شروع کنم و تمرینهای تنفسی و مدیتیشن را جدیتر بگیرم. دربارهی روشهای دیگری مثل طب فشاری و مکملهای گیاهی هم باید با ماما مشورت کنم.
فهرستی نوشتم و خیالم راحتتر شد. انگار همین که کارها را از ذهنم بیرون آوردم و روی کاغذ آوردم، بخشی از نگرانیام هم کمتر شد.
بعد به اتاق لیلیا رفتم و چند ویدیوی کوتاه از چیدمانش گرفتم. حس میکنم اتاقش هنوز به جزئیات بیشتری نیاز دارد و میتوانم فیلم قشنگتری از آن بگیرم. اما همین کمالگرایی گاهی جلوی پیشرفت کارها را میگیرد. آنقدر به نتیجهی بینقص فکر میکنم که فراموش میکنم گاهی باید فقط شروع کرد.
ناهار بادمجان و سیبزمینی سرخشده خوردیم که مامان درست کرده بود. من هم کمی در آشپزخانه کمکش کردم، اما سنگینی شکمم واقعاً آزاردهنده بود. همین که راه میروم، احساس میکنم باید به دستشویی بروم.
هنگام ناهار، لیلیا شروع کرد به چرخ زدن در شکمم. پوستم سفت میشد و کش میآمد. با این تکانهای پرقدرت، مدام تصور میکردم که دخترکم چقدر بزرگ شده است. شاید حالا نزدیک سه کیلو شده باشد. گاهی با خودم فکر میکنم این همه جنبوجوش یعنی دیگر دلش میخواهد زودتر از شکمم بیرون بیاید
بعد از ناهار کمی دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. با چند نفس عمیق، خودم را برای مدیتیشن آماده کردم. دم و بازدمهایم را آرامتر کردم و سعی کردم یکییکی عضلات بدنم را رها کنم.
یک دستم را روی شکمم گذاشتم و از لیلیا بابت بودنش تشکر کردم.
تمام وجودم آرام شد. دخترکم هم با تکانهای آرامش حضورش را به من یادآوری میکرد.
بعدازظهر با مامان به اتاق لیلیا رفتیم. اول ساک او را آماده کردیم و بعد نوبت به ساک زایمان من رسید. حالا دیگر خیالم راحت بود. هر وقت زمانش برسد، وسایل هر دوی ما آماده است.
امروز چند ویدیوی آموزشی دربارهی زایمان و تمرینهای آمادگی برای آن هم دیدم. تمرین با توپ را شروع کردم و پانزده دقیقه در خانه راه رفتم.
برای شام قصد داشتم پیتزا درست کنم، اما ناهار آنقدر سنگین بود که ترجیح دادم غذای سبکتری بخوریم. به سیبزمینی و تخممرغ آبپز و سبزیجات اکتفا کردیم.
بعد هم دور هم نشستیم و ادامهی سریال شهرزاد را تماشا کردیم.
آخر شب شد و من و لیلیا و بابایی تنها شدیم. این بار بیشتر از آنکه حرف بزنیم، سکوت کردیم و در آغوش هم ماندیم. سعید با دستش دخترش را نوازش میکرد و منتظر واکنشی از طرف او بود.
دخترم هم که آخر شبها نازش بیشتر میشود، آرام گرفته بود. شاید هم از آرامشی که میان ما جریان داشت، سهمی برده بود.
همستر زیادهگو میگوید:
یک روز دیگر هم گذشت. یک روز نزدیکتر به دیدار لیلیا.
امشب سعید گفت: «ماه دیگه این موقع، دخترمون هم کنارمونه. چشم روی هم بذاری، میگذره.»
گفتم: «خیلی سخت شده. دیگه هیچ انرژیای برام نمونده.»
گفت: «از پسش برمیای.»
شاید خودم هنوز بهاندازهی او مطمئن نباشم، اما شنیدن این جمله از زبانش، در این روزهایی که سنگینی بدنم بیشتر شده و فکر زایمان گاهی دلم را میلرزاند، دلگرمکننده بود.
بعد حرف از پول و هزینههای زایمان شد. سعید گفت با اینکه این روزها بازار فروش خوبی ندارد، تلاش میکند برای زایمان دخترش پول کنار بگذارد.
به فکر فرو رفتم. این روزها هر کداممان به شکلی منتظر آمدن لیلیا هستیم. من با آماده کردن ساکها و اتاقش، با تمرینهای تنفسی و خیالبافیهایم؛ سعید با تلاش کردن و پسانداز برای روزی که دخترمان را در آغوش بگیریم.
به او گفتم شنیدهام دعاهای زن باردار برآورده میشود. دعا کردم آمدن لیلیا برای زندگیمان پر از خیر و برکت باشد.
و همانجا، در سکوت آخر شب، میان خستگی من و دلگرمی سعید، انگار هر سهمان کمی آرامتر شدیم.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۸
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۵
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۵
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۷۸ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
🌿🌿وای اشکم رو درآوردی که زهراجانم. الهی به سلامت کنار بری.
سالواژهام: ارتباط
صبح را اسطورهکاوی کردم افسانه هایم را. (جهت این که نه سیخ بسوزد، نه کباب)
تمرین کردم. همین روزهاست که استاد از سفر سر برسد.
زبان خاندم.
بودم نویسندهساز و تمرینجا را.
وبیکار خانم علیزاده را بودم. مروری بود بر مسیری که طی کردند و من نکردم نصفش را. باید برگردم و مباحثی که نبودم را بخانم و بشنوم.
چراغخاموشی داستان کوتاه خاندم.
پیادهروی و نقاشی هم که به قوت خودشان باقی.
🌿🌿یوتابجانم.
از همان اول تخمی شروع میشود. روزم را میگویم. هفت بیدار میشوم و دوباره میخوابم. هشت بیدار میشوم و دوباره میخوابم. نه بیدار میشوم و هر چه تلاش میکنم دیگر خوابم نمیبرد. سگ بریند توی این خوابِ تکهتکه که خستهترم کرد. خیر سرم میخواستم تا لنگ ظهر بخوابم تا چند ساعت راحت شوم از دردی که چند روز است به جان سر و گردنم افتاده.
باورم نمیشود که باید دوباره بروم سراغ آن فهرست. همان فهرستی که جسم و روانم را پژمرده کرده است. فهرست رنجهایم. تمرین کارگاه الهه است. هفتهی پیش رنجهایم را دیدم. این هفته باید بشنومشان و گفتوگو کنم با آنها. دنبال بهانهای میگردم که در بروم از انجام دادنش.
چشمم به گلدانها میافتد که شلختهاند و افسرده. خاک و کودشان هم کم شده است. همه را میبرم توی حیاط. ساقههای بلند «پیلهآ» را ناز میکنم. ناراحتم از اینکه باید ببرمشان. مجبورم. زیادی بلند شدهاند. اگر هرسشان نکنم خشک میشوند. «برگبیدی» و «حسنیوسف» مادرمرده را هم قلع و قمع میکنم. قسمتهای زرد و خشکشان را دور میریزم و قلمهها را کنار میگذارم. گلدانها تقریبا خالی میشوند و کوهی از قلمه کنارم جمع میشود.
هر گلدانی را که هرس میکنم کود میریزم پایش و آبش میدهم. نوبت به «سانسوریا» میرسد. از درازی به زرافه تنه میزند. جاکنش میکنم و توی گلدان بزرگتری میگذارم. بیشترِ کود و خاک هم سهم او میشود.
بابا که بود تمام این کارها را خودش میکرد. گلدانها هم همیشه زیبا بودند. من اما یادم نیست آخرینبار کی به این بیچارهها توجه کردهام. جز اینکه هفتهای دوبار آبشان دادهام.
سه ظرف را پر از آب میکنم و قلمهها را توی آب میگذارم تا ریشه بزنند. سپس گلدانها را یکییکی توی گلخانه میچینم. بعد هم از دور محو تماشایشان میشوم. همه شاداب شدهاند. درد سر و گردنم بیشتر شده است. کاش میتوانستم تمام این کارها را برای خودم هم بکنم و دوباره جان بگیرم.
🌿🌿عزیز دلم ساراجانم. خوب باش. شبیه گلهایت.
او یکی از راز های زندگی اش را لو داد.
او ارائه درس روانشناسی صنعتی_سازمانی رو انجام داد.
او در حین ارائه استرس نداشت اما به چهره آدمها نگاه نمیکرد.
او منتظر بود که ببیند راز زندگی اش منجر به چه میشود.
او دلتنگ آن طرف بود.
او از یک شخص عصبانی بود.
او چیزی برای از دست دادن نداشت.
او حالا کمی رها تر بود.
او رهایش را دوست داشت.
او در بحث ها شرکت کرد.
او از ارائه یکی از دوستانش فهمید، که آگاهی یعنی توضیح دادن در مورد نتیجه و پیامد.
او از یک کلمه خوشش آمد. عمه تراپی.
او در نویسنده ساز مورد سره نویسی شنید. اولین بار بود. برایش جالب بود.
او با پرنده اش وقت گذراند.
او کمی با هوش مصنوعی محتوا تولید کرد.
او شبانگاه، خسرو خوبان و شب هول خواند.
او عاشق حلزون امروز شد.
🌿🌿
– به ضرب و زور یادداشت روزنامه را منظم کردم و فرستادمش برای سردبیر. امیدوارم چاپش کند. برای ۵۰۰ کلمه حدود پنج روز وقت گذاشتم، نتیجه آنقدرها هم بد از آب در نیامد اما میتوانست بهتر باشد (والدین درونم فعال شده).
– هزار کلمه آزادانه نوشتم و حین نوشتن به موضوعی رسیدم که دوست دارم دربارهاش جستاری بنویسم. البته هنوز در ذهنم پراکنده است. به محض اینکه در ذهنم سر و سامانی بگیرد، روی کاغذ میآورمش. شاید هم اول روی کاغذ آوردمش و بعد در ذهنم منظمش کردم!
– تقریباً به صفحات پایانی «جستارهایی اندر مصائب نوشتن» رسیدم.
– با برادرم رئالیتی شو دیدیم و مسخره کردیم و خندیدیم. شاید برنامهاش چندان جذاب نباشد اما دوست دارم با هم وقت بگذرانیم.
– شب رفتیم کمی دور دور. دلم برای شبهای تهران تنگ شده بود. بنزین هم زدیم. خیابانها و بهخصوص پمپ بنزینها شلوغ بود. خبری است؟ شاید دارد میشود، شاید هم شده و من بیخبرم. در هر صورت انتظار نداشتم آن ساعت، هم ترافیک باشد و هم شلوغ.
– آقا بدجور خوابم میآید. فعلا باااای.
https://t.me/zahrahabibi9626
🌿🌿
سالواژه/ فصلوازه: حرکت
امروز میخواهم دستاورد لیست کنم.
در زایمان یک مامان ۲۲ ساله کمک رساندم.
تلاش کردم مهربان باشم. تا حدی موفق بودم. دعای خیرش به جانم نشست و با لبخند نگاهم میکرد.
دو ساعتِ بعد زایمان، مامان و نوزاد را با دوستانم حمایت کردیم. مریض ویژهی استاد بود و پارتی سنگینی داشت. درواقع مادر فقط برای استاد انتظار ماماهمراه داشت اما چهارنفر دیگر هم روش آمدند و خدمات ویژه دادند.
آریان کوچولو هم کیف میکرد. به قول استاد چرا کیف نکند؟ بین دستان چهارتا دختر ردوبدل شدن کیف هم دارد.
بعدِ دوساعت وقتی استاد آمد شگفتی توی چهرهاش خستگی از تنمان در کرد.
با تعجب گفت: «نوزاد چقدر بزرگ شد تو همین دو ساعت جون گرفت»
تایم استراحتمان گره خورد به مادری سزارینی.
نوبت من بود. آنژیوکت زدم. خودم تنها. برای اولین بار. آنژیوکتم را زدم، نمونهی خون گرفتم، دوستم سوند گذاشت، دارو زدم و مثل فرفره اطراف را مرتب کردم.
در انتها استاد گفت:«دستتون کم کم داره راه میفته»
و نیش ما باز باز و از رضایت استاد راضیِ راضی.
تا ۴عصر سرپا بودیم و این آخریها گیج میزدیم و تلو میخوردیم که استاد رهامان کرد. عصر توی خوابگاه اولین کاری که کردم تماس با مامان بود.
امروز وقتی داشتم به مامانِ توی بخش آموزش شیردهی میدادم بیهوا دلم برای مامان خودم تنگ شد.
عصر که زنگ زدم دو ساعت تمام حرف زدیم. بعد مدتها حسابی چسبید.
شب، خستگی در تنم میپیچید اما جزوههایم مانده بود. انبوهی از جملات پراکندهی استاد هر کدام اینطرف و آنطرف دفترم نوشته بودم. همهشان را یک جا توی چند صفحه بازنویسی کردم و نگه داشتم تا فردا بخوانم برای امتحان پسفردا. فقط امیدوارم فردا بشود آنهمه را خواند.
تمامی هم ندارد. چند صفحهی دیگر هنوز مانده. همین الان هم اتاقیم عکس جزوش را فرستاد و با این شاهکار روبه رویم کرد.
https://t.me/ravaanehh
🌿🌿موفق باشی مائدهجانم.
شگفت است که امروز «مقالات شمس» میخواندم و اکنون این جمله را اینجا میبینم. همیشه این همزمانیها را دوست دارم. در وبینار یکی دو روز پیش هم چنین چیزی رخ داد. در جایی دربارهٔ دایره کشیدن ژاپنی میخواندم و در همان روز یا روز بعد صحبت از آن در وبینار نویسندهساز به میان آمد.
به هر روی، با حالی بد، جان گریزاندهام از بیماری اخیر. سر و بدن و گلو همه سراسر درد شده بودند این چند روز. برای اولین بار در عمرم مجبور شدم سرم بزنم. چنان بیمار بودم که زمان را از دست داده بودم. کمی بهتر شدم اما باز که به مدرسه رفتم و جان فرسودم و حرف زدم، بدتر شدم.
امروز نیکانههایم همان دوام آوردن در سر کلاس و حفظ کیفیت کلاس در حد توان بود. بعد هم همین خواندن «مقالات شمس». کلمهبرداری هم کردم. «میشکنجد» را دوست داشتم. به کانال بعضی از دوستان هم سر زدم و یادداشتهایشان را خواندم. بعد هم در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. بعد از وبینار میخواستم استراحت کنم، کلمه بود که به ذهنم میغیژید، پس خواب را رها کردم و با «شب» کلی کلمه نوشتم. «شبباره، شبشید، شبباده، شببُر»
در این چند روز، خانه به هم ریخته بود. کلی ظرف شستم اما دیگر نتوانستم سر جایشان بگذارم. فعلاً توانم اندک است.
شاخص آلودگی هوا الان ۲۱۶ است، یعنی بسیار ناسالم. آثارش اینکه داخل خانه، هم سرم درد میکند و هم چشمانم.
امروز برای یادداشت کانال دو تا مطلب داشتم، نتوانستم بنویسم، صوتی ضبط کردم. شب یادداشت کوتاهی نوشتم تا بعد آن دو مورد را هم بنویسم.
🌿🌿الهی خوب باشی.
زبان فکر
در سرزبان میکوشیم تا زبان فکر را یاد بگیریم. فکر هم زبان خودش را دارد. زبانش را که بلد باشی، اندیشمند میشوی. یک اندیشمند واقعی. عقل که تعطیل باشد، کلاه پس معرکهست. بسیار تلاش باید، تا پخته شود مغزی.
این گزینگویه معرف حضور همهمان است که: شاید فکر میکنیم که فکر میکنیم. اما از کجا بفهمیم که فکر میکنیم؟ الهه علیزاده مروج پرسشگریست. با پرسش است که میتوان مدعی شد. مدعی متفکر شدن. حالا چرا ادعا؟ یقینا هر پرسشی نمیتواند از ما یک اندیشمند بسازد. چراکه فکر هم ساختاری دارد. برای آموختن هرزبانی، نخست باید ساختار آن را درک کرد. زبان فکر هم ساختار خودش را دارد. پرسشهای تحلیلی، این ساختار را شکل میدهند. همان پرسشهایی که پوست آدم را میکنند تا به پاسخ برسی. هفت خان رستم طیکردن میطلبند. در کتاب «هنر پرسشگری» در ذیل پرسشهای تحلیلی، هشت پرسش آمدهاست. سرجمع هشت صفحهای میشود. اما ما در سرزبان یک مسیر چندماهه را گذراندیم. با این پرسشها زندگی کردیم و رنج ابهام آنها را تاب آوردیم. درست مانند عنوان آن کتاب: با سؤالهات زندگی کن.
امروز، الهه علیزاده نویدی داد. نوید اینکه سرزبانیها ساختار فکر را میدانند و زینپس باید دقیقتر شوند. دربارهی خودم مطمئن نیستم. نمیدانم آنطور که باید با آن پرسشها دستوپنجه نرم کردهام یا نه. اما قصد دارم بیشتر غور کنم در آنها. فلسفیدن همینجاست که خودش را نشان میدهد. فلسفهورزی با پرسش. میان همین روزمرگیهای فرساینده.
هدف امسال ما در مدرسهی سرزبان، ساختن یک دستگاه فکری است. دستگاهی کارا و ژرف و سنجهمند. قصد داریم زبان فکر را بیاموزیم تا از درد رنجهامان بکاهیم و زیست بهتری را تجربه کنیم. امید که این هدف، میسر شود برای سرزبانیها. من نیز.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
🌿🌿بله ما سرزبانیها مریمجانم.🫠
گزارش نیک
بله امروز هم نیک بود. نیک به معنای تنبلی و رخوت نه. که به معنایی تداوم استمرار. بله من هم مثل بسیاری. بسیار بسیار بسیار چالش انجام و رهاکرپن داشتهامیا بهتر بگویم «دارم» اما میبینم. اگر از کاری دور شوم. دوباره بازمیگردم. خطاب به آنهایی از یک عادت مستمر دور میافتنند اگر از خاندن رمان محبوبت مدت بسیاری دورافتادی یا آن را تا نیمه رها کردی. این فرصت از خودت سلب نکن و دوباره از نخستین صفحه شروع کن.
نصیحت علی بابا به پایان رسید. از روزم بگویم. درسرزبان فهمیدم. تمام آنچیزی که در گوگل کیپم ذخیره نمودم از مسیر پرسشگری نوشتم. مربوط به فکر است. و ساختار فکر. اصلن بگذار کمی از تجربهی سفر بگویم که پیشتر سوراختان کردم. دربارهی سرزبان.
فحش میدادم. فحش فحش فحاشی اوایل سرزبان. که مثلن چی یا یکچاهایی از مسیر هم تمرین انجام نمیدادم. یا بعضی از جلسات که تمام میرفت. تنم گر میگرف تا یک ساعت اطلاعات تو ذهنم مثل ژله میلرزندند و توی سرم به این گوشه آن میافتادند. بعد هم سردرد خفیفی را شاهد بودم. یا کمبار نشنیدم از زبان اطرافیانم که مشوق بودند با این دیالوگ که خسته نشدی اینقدر گوش میدهی یا برات زود این چیزها ولش کن. بله نتیجه صبوری روشن شد که دستآخر چیزهایی از ساختار فکر آموختم/ که شاید از نگاه بسیارانی این شهروند دنیای فکر شدن برای من زود است و حتا پوچ. اما من آمدم که بمانم. چایی نمیخواهم بروم. قسمت مهم امروز را برایت نوشتم. مابقی خاندن با مخلفات است.
علی آراسته
#نیکروز
🌿🌿بیخود میکند هر آنکه تو را میگوید زودست برایت. بگو علیجان که تو رو خود را باش. فکریدن کار هر کسی نیست و هر کسی از پس فلسفیدن آن مگر برمیآید؟ دنیای جماعتمان، دنیای خواندنیهاست که از ما نسخهی بهتری میسازد هر روز.🫠
تشکی از اقیانوس
سالواژهام: نظم
صبح دیرتر بیدار شدم. خواب دیدم که تو یک کلبهی چوبی و خالی از هر وسیلهای یک تشک پیدا کردم. که آبی بود و پرِ آب اقیانوس. شاید ربطی به این داشت که باران میبارید و هوا تاریک بود. این آبوهوا تشویقم میکرد که بیشتر بخوابم. همانطور که تو خوابم تشک را باز کردم به خواب عمیقی رفتم.
بعدش فصل نمیدانم چند برتری خفیف را خواندم. دخترش این فصل را نوشته بود. بهش میگفت اثر موج. میگفت که یادگرفتم کارهای خوب کوچکی برای دیگران انجام دهم. شاید فقط لبخند یا هرتوجه کوچکی. موجهای کوچک به چشم نمیآیند اما اثرات بزرگی خلق میکنند.
بعدش دو جلسه از غدد خواندم. کتواسیدوز دیابتی و بیماریهای کمکاری تیروئید. HHS دهیدراتاسیون شدیدتری میدهد اما کتونوری خفیفتر. سدیم هم بیشتر میشد. هدفم از نوشتن اینها این بود که مثلا مرور فعال بکنم.
بعدش یادم نمیآید چه کردم. جلسهی دیگری هم خواندم درمورد فشارخون ثانویه. ملودی جدید را تمرین کردم. تو تعویض آکوردها هم بهتر شدم. هنوز ملودی را بیشتر دوست دارم چون بهتر بلدمش.
وبینار نویسندهساز را بودم. بحث از فرهنگ سره بود و ویژگیهای جالبی که میتواند داشته باشد.
کتاب سقوط را تمام کردم. پایانی آلبرکاموییاش خفن بود. زور نمیزند که به همهچیز معنایی عمیق بدهد. خیلی راحت پوچی حقیقت را میپذیرد. همین پذیرش آرامم میکند.
بعدش آها. نیم جلسه خواندم. همان ادامهی مبحث قبلی. خیلی راحت نظرم عوض شد که به مهمانی بروم. برای من مهمانی آنطور که برای بقیه میگذرد نمیگذرد. مثلا من از خوردنیهایش خوشم میآید و تماشا کردن مردم از دور. نگاهم را متوجه میشوند. سریع آدم عوض میکنم. بعدش نوشتن هم شاید باشد حتی کتاب خواندن. اصولا سروصدا هست آره. اما شاید گاهی دوستی پیدا کنم و باهاش حرف بزنیم. بهندرت، اما شده. همین الان که اینجا این گوشه نشستهام میتوانم کتاب بخوانم. بخوانم.
بخش اول تمام. تقریبا همان حرفها درحال تکرار بود. بیشتر با هدف متقاعد کردن. دوست دارم فیلم چه زندگی شگفتانگیزی را ببینم. اینجا هم نوشته بود تلاش کردن کافی نیست. کمی سختتر تلاش کردن. و نوشته بود موفقیت از هیچ به دست نمیآید. شاید از چیزی نزدیک صفر. اما صفر نه. مثلا یک سکه. یک دقیقه. یک جرقه.
یک قسمت هم از The Owl House دیدم.
🌿🌿سوینجانم.
گفتند برای دوستت نامه بنویس. دوستی ندارم. دروغ گفتم. دارم. زیادند ولی.
نامِ تنها برخیشان بدون اولویت علاقه: فرشتهبرگی، لیلی مداح، فهیمه سعادت، شکیبا اسکاف، مهسا، فروزان، سامان مفیدی، مهسایی دیگر، خانمها مریمانِ ابراهیمی اَعم از کوچک و قندک، مبین عزتی، نرگس حسینی، مبینا مولایی، یوتاب کیخا، گیتا کلاهدوز، احسان شکیبنژاد، الهه، فاطمه شبِّه، نرجس عظیمی، حمیده وحدتی، لاله حقیقت، عسل فاطمی، پیام هماورد یا شاید رهاورد، زهرا هادی، سحر فرهادی، مریم صداقت، باز هم مهسایی دیگر (من چقدر مهسا دارم)، مریم جویندهی هنرمندم، عباس، سعید سیفی، سحر فرجی، مرضیه، ساجده حقپرست، نگار افروشه، بیتا، سارا چگنی، مهرداد شقاقی، آناهیتا آهنگری، لادن شایانفر، زینب اردستانی، دیار طلایی، مارال، گیابند عزیزم، ثمانه جان چیتگرها، الهه نصیری، اسماء یارایی، ندا سلیمیفرد، زهرا تنگستانی، لنا امیری، مارال علیرضایی، جناب علی اندیشمند، و … .
البته جناب کلانتری هم میشود جزو این لیست باشد. درست است که استادند اما میگویند ما رفخایشان هستیم، پس ایشان هم رفخای ما هستند.
نگرانم که اسمی را از قلم انداخته باشم.
آری زیادند دوستانم، دیدید؟
الان دستپاچه شدم که به که نامه بنویسم.
اصلن بگذار بگومت، تو، آری امشب به تو میگویم. «نوشتن». امشب نام دوستِ من نوشتن است.
«نوشتن» جانم میدانی چرا این اسمها را قطار کردم؟ چونکه اگر سالها بعد این گزارش را دیدم، اسم آدمهایی را که امروز در تاریکیِ غار مشعل به دست گرفته و راه به سمتِ فردا میبرند را فراموش نکنم. یعنی آنروز کجایند؟
همهشان نویسنده نیستند البته، اما حتمن که نباید نویسنده بود و مشعلدار. حالا وارد این بحث نمیشوم که صحبت به درازا میکشد.
اسم این آدمها را نوشتم با یک تشکر بزرگ برای هرجایی که به ذوقم لبخند زدند. مووآچ.
خب حالا بیا برویم سر اصل مطلب. امروز از صبح تا غروبش همان همیشگی بود. تنها اینکه صبح چند صفحهای از «تقویم بیهدفی» را خاندم. در نگاه اول کتاب سبک و کمحجمی به نظر میرسید، اما هرچه میخانم بیشتر میفهمم که عمیق است. برنامه چیدهام یکبار تمامش کنم و مجدد برگردم بهش.
غروبش اما در کوچه نزدیک خانه که بودم، تداعیای باعث شد دلتنگی بزند زیرِ دلم. خودم را انداختم به خانه، خوب بود کسی نبود. یک دلِ سیر (سیر که نه اما خب اِی) گریه کردم. شاید دوست نداشته باشی اینها را برایت بگویم اما… نه صبرکن تنها کسی که تابهحال دلم را نشکسته تو بودی. تو که صبور بودی به غصههایم همیشه. مرسی که هستیطور🫶🏻. آری به تو میگویم که گریه کردم، چون از نظر من گریه مثل خاب، آدم را از دیوانگی نجات میدهد. یا شاید دقکردن مثلن.
در نویسندهساز، استاد که من را «غزاله علیزاده» خاند، عصری داشتم فکر میکردم مرگش چطور بوده؟ من حاضرم اینگونه بمیرم؟ به نتیجهی قطعی نرسیدم ولی گمان نکنم این انتخاب من باشد. روحش شاد.
خب. بعد از گریه، برای خودم قهوه آماده کردم و نشستم به نوشیدن. یکهو هوس سرزدن به تو به را کردم. لپتاپ آوردم و word را باز کردم و نشستم به تماشایش. چیزی نمیآمد. یکهو تصویر عکسی که در پینترست دیروزش دیده بودم آمد جلوی نظرم. روی عکس نوشته بود: « من به یک چاقو نیاز دارم». گفتم بگذار من هم اینگونه شروع کنم. نوشتم. جلو نرفت. پاک کردم و نوشتم: «من به یک تبر نیاز دارم». بعد فکر کردم تبر برای چه؟ بعد هی فکر آمد هی فکر آمد توی ذهنم که یکهو دیدم آگهیهای جنگل را ردیف کردهام. خیلی بانمک شد. دوستش دارم. در کانال انداختمش. عنوانش «اَلو، آگهی جنگل» است. تعدادی از همان انسانهای با ذوق که در ابتدا گفتم آمدند و کلی نظرات زیبا دادند. به من گفتند که خلاق هستم و من ذوقیده شدم. هربار این را کسی میگوید ذوقیده میشوم. نه مِنبابِ تعریف، چون حس میکنم راهم را دارم درست میروم.
بعدش داستان «میز، میز است» را خاندم. اولش من هم با پیرمرد شاد و شنگول شدم و نگاه انداختم دوروبر خانه که اسامی جدید بدهم بر چیزها که… پیشتر که رفتم دیدم، نه. نمیشود. بهتر است بگذاریم میز، میز باشد، و اگر میخاهیم زندگی از یکنواختی در بیاید، همصحبتی همزبان سر آن میز بنشانیم. در کل داستان بسیار جالبی بود. و سپاس.
بعدش شام خوردم. سَلِد مخصوص خودم را درست کردم. الکی گفتم مخصوص من نیست، اما من مخصوصن آن را درست میکنم. خوشمزه شد و جایتان خالی.
بعدش شروع کردم به خاندن «زیر چنگال شب».
خیلی دوستش دارم. برخی جملات و کلماتش را هم یادداشت کردم. خابم گرفته بود پس تا نیمه بیشتر نخاندم. به آن بر خاهم گشت.
بعدترش هم که حتمن رفتهام لالا.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
سپاسگزارم سرکار خانم غزاله
🌿🌿غزالهجانم من هم تو لیست دوستات بودم. و افتخارم همین دوستیهای دور ولی نزدیکست. و گریهام گرفت حقیقتا وقتی یک دل سیر گریهات را خواندم. تو از همان دخترهای لایق مدرسهی آقاشاهین هستی. دیدم که میگم.🫠
گزارش نیک
برخلاف تمایل بسیارم به ادامه دادن خواب پاییزی البته زیر کولر و تلاشهای لرزان گوشیام برای بیدار کردنم، روز را آغازیدم با آبی بر صورت. با هر آبی که به صورتم میخورد، به خودم قول میدادم که وقتی انجامش دادیم دوباره میرویم میخوابیم. ورزش را میگویم.
خر شد و پرید تو لباسهای تمیز ورزشیاش. از اینجا راهمان از هم جدا شد. روحم در تختخواب بود و جسمم در حل لانژ زدن. توانش زیاد شده. تا الان بازیبازی میکرد. مربی مچش را گرفت. به اندازه توانش، برایش بار تعیین کرد. خوشحال بود که پیشرفتش را بلاخره میبیند. چند روز پیش درباره همین نتیجه و اینها حرف میزد. خر است. دارد قویتر میشود ولی میگوید چرا هیچ نتیجهای نمیبینم؟ {اموجی نگاه کردن به بالا}. حالا امروز خوشحال است اما فردا باز میآید چسناله میکند. چیست این بشریت غرغرو؟ بعد هم جوگیر میشود، ورزش هوازی میکند. پوستش کنده میشود. جوری قلبش تندتند میزند که به غلط کردن میافتد. اما انجامش میدهد. و هنگام بالا پایین پریدنش نگاهش به تصویرش در آینه میافتد و لبخند میزند که دارد برای خودش تلاش میکند. بشریت غرغرو این حس را یادت نرود. از پا میافتد. رسما ادامه روز کلکش کنده شد. مثل مستی پاتیل، به سمت تختش میرود. کلاه میگرنیاش را میگذارد و سعی میکند بخواد تا بدنش تجدید حیات پیدا کند. هنوز هیچی نخورده خاک بر سر.
بیدار میشوم با تلفن ح. «عصری آماده شو ببرمت دکتر». نویسندهساز را باز میکنم اما چشمانم را بخاطر سردرد بستهام. استاد از سرهنویسی و سرهگرایی میگوید. مبحث برایم جالب است. به عنوان کسی که زبان انگلیسی زبان دومش است، گاهی ناخواسته اولین واژهای که منظورم باشد را از هر زبانی برمیداشتم میانداختم توی جمله. برایم مهم نبود آن واژه که در لحظه به ذهنم آمده فارسیست یا انگلیسی. گاهی همانند فارسیاش در واژهدانِ فعالم وجود ندارد و ذهن انگلیسیام حاضرجوابتر عمل میکند. از وقتی که وارد کلاسهای مدرسه نویسندگی شدم، انتخاب کلمه فارسی برایم دغدغه شده. هروقت که کلمه انگلیسی میآید، درنگ میکنم، آیا معادل فارسیای دارد این واژه؟ نوشتن به خاطر خاصیت آهستگیاش، این امکان را میدهد که آگاهانهتر واژهها را انتخاب کنی. از این جهت، در گفتارم هم سعی میکنم جا برای کلمات فارسی در گفتار فارسی باز کنم حتا اگر لحظهای نیاز باشد صبر کنم. چون فارسی قند است و زیبا.
دوش میگیرم و میرویم دکتر قلب. ضایعمان میکند که درمان دردتان پیش مغز و اعصاب است نه قلب. دست از پا درازتر برمیگردیم. در راه ح میگوید برویم خانه مامانت اینا. به مامان میگویم گرسنهام، از آن کتلتهای خوشمزهات برایم درست کن دارم میآیم. ح میرود از مغازه سازفروشی سرِ راه سوالی کند و من حواسم به مغازه گلفروشی کناریست. در را باز میکنم و بوی گلفروشی روحم را تازه میکند. مدتیست توی فکر خریدن گل برای خانهام. اما همیشه چیزهایی که خودم عاشقشانم را برای عزیزانم میخرم. یک دسته گل داوودی برای مامان و بابا میخرم. تا زنده هستند، گل خوشحالشان میکند. باید قدردانی را در لحظه زندگی کنم.
مامان و بابا را در آغوش میگیرم و گل را تقدیمشان میکنم. «خودت گلی». مامان نگرانم است. دلداریاش میدهم که چیزی نیست بابا. کیسه داروهایش را میبینم و دلم غصه میگیرد. میگوید همهاش عصبیست. لعنت به هرچی اعصابه. وروجک بغلِ برادر میآید و همه دردها فراموش میشوند. این بچه، شوق زندگی ماست. رنگینکمان میشود دنیا، وقتی میخندد. این هم از امروز.
فاطمه شَبِّه
۲۵ مهر
🌿🌿بلا ازت دور باشه فاطمهجانم و باشید کنار هم.
گزارش نیک
سالواژه: عملگرایی
بهپایان رسانیدن یککار، بهقدر آغازیدن آن مهم است.
روز از نیمه آغازشد. صفحاتصبحگاهی نوشتم و ناهار یکغذای جدید پختم؛ کوبیدهی نگینی. نیمهوقت به دیدن خدا رفتم. یارا خوابید و من آزادانه نگاشتم. اثر گاتمن را خواندم؛ درستحسابی دعوا کن. سروبینار کلونتری داشتم کنار روحم ظرفها را هم جلا میدادم، بشقاب پلوخوری از دستم لیز خورد و پخشِ سرامیک شد. بهم ریختم حسابی. داستان وبینار امروز راجع واژههای سرهناسره بود و آقای نویسندهآموز گفت که روزی نادانآدمی، کتاب سعدی، این استاد سخن را به شیوهی سرهناسره بازنویسی کرده. رفتم پیش همان زنخیاط. با یارا موتورسواری کردیم، رفتیم خیابان امام. توی پاساژ رضوان، مرکز لوازم خیاطی، جهانی از نوارها و دکمه و گیره و ملیله. برای یک پارچهی قهوهای، نوار مروارید نباتی گرفتم. رفتم خانهی مادرم، جارو کشیدم و شام خوردیم و کمی بحث کردم. با اعصابخورد و تنی خسته این گزارش نیکو را تمام میکنم.بهصرف مداومت.
بقول کلونتری ما آیندگانیم.
فاطمه بهزادیمقدم
شنبه
۲۵ مهر ۰۵
🌿🌿
کم و بیش امروزم مثل روزهای دیگر بود. خسرو خوبان خواندم. خیلی سخت خوان است. جان میدهد بلند بلند بخوانی و حماسی. یک داستان کوتاه از امیرحسن چهلتن خواندم به اسم درد پنجم. لذت بردم. صفحات صبحگاهی هم نوشتم در مورد اتفاقات پنج شنبه جمعه بود. در مورد عناصر داستان کوتاه خواندم و اینکه پیرنگ داستان کوتاه چهار قسمت دارد قسمت اول زندگی عادی شخصیت است مرحله دوم وقتیست که یک مساله ایجاد میشود و مرحله بعد تاثیر آن مساله در زندگی شخصیت و مرحله آخر عکس العمل شخص است برای حل مساله.
بعد هم یک متن توی سایت منتشر کردم در مورد طرز تفکر دموکراتیک ادرس سایت همhaniyeasefi.ir است . باشگاه رفتم. و حالا خسته و کوفته میخواهم عیش مدام بخوانم. یادم رفت بگویم یک بررسی هم در مورد فیلم شکار صدام هم نوشتم. خلاصه راضیم از امروزم از ده به خودم هفت میدهم.
🌿🌿
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
طبق معمولِ این روزها بعد از بردن بچهها به مدرسه مینویسم.
کار منجوقدوزی را تمام میکنم.
سری به کانال بچهها میزنم.
به فهرستنگاری تمرین شعر فکر میکنم.
حوصلهی ظرف شستن ندارم.
ظهر با بچهها فلافل میخوریم و بعدش کمی خواب.
وبینار نویسندهساز را بودم. امروز در مورد سرهنویسی بود و پرسش و پاسخ. مبینا فراموششده بود، آخر وبینار چند دقیقهای آمد و درمورد ژرنالنویسی گفت و قرار شد که فردا اولِ وقت وصل شود.
بعد از وبینار فرداد را از خواب بیدار میکنم و میفرستمش کلاس ریاضی. به قول خودش «رضایی».
ساعت هشت شب است:
دارم کتابِ «خسرو خوبان» میخوانم و همزمان به روخوانیِ سارا گوش میدهم. کتاب فارسی: «قصهی تنگ بلور».
وسط خواندن با تعجب و دلخوری میگوید: «مامان، دختر کوچولو صنوبرو به خونهش دعوت میکنه ولی صنوبر نمیتونه بره، چون خونهش یه تنگ بلوره و براش کوچیکه، خب چرا صنوبر دختر کوچولو رو به خونهش دعوت نمیکنه؟ اون که میتونه بره!»
فونت کتاب ریز است و خطی که میخواندم را گم میکنم. با حواسپرتی میگویم: « نمیدونم قشنگم». دو انگشتم را روی صفحهی موبایل از هم باز میکنم و میکشم تا نوشتهها بزرگ شوند.
باز تکرار میکند: «آخه چرا این کارو نمیکنه خب.»
میگویم: قصهش اینطوری؛ و به بزرگکردن و گشتن توی خطها ادامه میدهم.
باز میگوید: «فردا باید از خانم معلمم بپرسم شاید اون بدونه.»
میگویم: «آره، شاید خانم معلمت بدونه.»
خستهام. چشمانم را روی هم میگذارم و پارهچُرتی میزنم.
توی همان چرت خواب میبینم با جمعی کوچک از زنها توی خانه نماز میخوانیم. نمیدانم پیشنمازی داشتیم یا نه. بین رکعت سوم و چهارم همه به شک میافتیم. چند نفری میایستند و چند نفری مینشینند. من ماندهام چه کنم که یکی از پشت میزند روی شانهام و به آهستگی میگوید چون اینجا همه دچار شک شدهایم باید ادامهی نماز را پشت به قبله بخوانیم. دارم با خودم فکر میکنم مگر نباید سجدهی سهو به جا میآوردیم، که میبینم جمعیتِ نشسته و ایستاده، همه سجادهشان را در جهت مخالف انداخته و به ادامهی نمازِ پشتبهقبلهشان مشغولند.
از همینجا میروم به خوابِ بعدی.
فرهاد با کولهباری از خرید میآید، چند بسته سبزی قرمه خریده با چند بسته فلافل و بستههای دیگری که سعی دارم از دور بدانم چیست. اینجا توی همان خواب دارم به این فکر میکنم که من چرا الان اینجایم؛ مگر نباید در متنِ «خسرو خوبان» باشم؟ سایهی سنگین مردمان کهندژ روی گردنم است. مثل دستی که هنوز نزده، ولی وزنش را میفهمم. چیزی در گوشم میگوید باید برگردم؛ به دستهای بریدهی بهرام راستین، به وحشتِ غریبِ مرد محکوم و دستهای زنی بلندبالا که دستِ پسری «گورزاد» را گرفته. صحنهی چُرتم را پاره میکنم و از خواب میپرم. کتاب هنوز باز است و گدای سودایی گامی به سوی محکوم برداشت تا با او حرف بزند.
سارا هم رفته پی بازی.
فرداد بیاید میرویم خرید. ماهی سفارش دادهام باید بروم تحویل بگیرم.
https://t.me/mahnaz_roointan
🌿🌿امان از این آشفتهبازاری چرتهامان مهنازجانم.
روز واژه : تکرار
گزارشنیک
امروز هم کارهای همیشگی وتکرار روزمرهگی با کمی چاشنی تغییر، تردید، بازگشت،و…
این تکرارها منجر به تجربهای ارزشمند و ماندگار میشود. شاید فکر میکنیم که در زندگی آن چیزی که مهمست اتفاق رخدادهای بزرگ و تصمیمهای سرنوشت سازست اما غافل از آنکه زندگی را همین تکرارهای روزانه می سازند. تکرار یک روایت، تکرار یک احساس، تکرار یک نگاه،
یکی از تکرارها شروع مطالعهی دوبارهی بوف کور بعد از ۳۵ سال .
شبتان نیک
🌿🌿
گزارش پنجاه و یک
سال واژه: تبدیل
همه سعی میکنند راحتی مرا فراهم کنند. خداراشکر.
با مادرم تلفنی حرف زدم. گفت شاید پدربزرگ را آنژیو کنند، ابهام همچنان باقیست.
بعد هم پیاده تا دکترم رفتم. شلوغ بود و صدای ونگ ونگ بچهها قطع نمیشد. و همینطور ضجهی یک پسربچه برای آمپول زدن.
با دکتر هر دو به این نتیجه رسیدیم که مدتهاست مسیر کاهش وزنم در یک خط صاف پیش میرود.
دو هفتهی روبهرو مهم است تا بفهمیم این بدن از لجبازی دست میکشد یا نه. در ظاهر تغییر کردهام اما روی ترازو کم.
باید پیادهروی و اجرای دقیق رژیم را جدی بگیرم.
ناهار خوردم و دراز کشیدم. حوصلهام سر رفته و اینستاگردی هم فایدهای ندارد.
عمهام برای شام دعوتم کرده. دوست دارم بروم اما با خودم فکر میکنم که ایبابا نکند همه را به زحمت انداخته باشم.
نیکیهای این چند روزم محدود شدهاند. تا به خانه برسم و فرصتی با خود پیدا کنم.
غروب اد گین دیدم و خوابیدم.
بعد رفتم به مهمانیِ دعوت شدهام. قسمت جالبش این بود که دخترعمهام را گریم هالووینی کردم. عجب چیزی شد. شبیه مِیویس ترانسیلوانیا.
حالا هم خوابم نمیبرد. کومان این هفته را ندیدم. الان فرصت خوبیست.
🌿🌿
عه حلزون تو اشکهاش غرق شده.
پیرامون سرهنویسی ویدیوهایی دیدم و چیزهایی خواندم.
دیگه تا ابد پا توی دندونپزشکی نخواهم گذاشت.
بخشِ غمگینکننده، پاک کردن لاکها بود. چون سردرد و دندوندرد منو از پا درمیآورد.
بخش زیادی از پیامهای اولِ جنگم رو خوندم و دچار فروپاشی شدم و مثل حلزون داشتم غرق میشدم که مجبور شدم پاشم برم دندونپزشکی.
همین دیگه.
🌿🌿
روزواژه: صبوری
همیشه از آه و ناله کردن متنفر بودم و هستم.
دوست ندارم شرح درد و بیماری و رفتوآمدهای دکتر و مراکز درمانی رو بگویم .
حتی از شنیدنشان هم حالم بده میشود.
حس میکنم با این کار به دهنکجی روزگار و کائنات با خوشرویی پاسخ میدهم.
اما الان که خودم بیشترین ساعتهای هرروزهام با این واژههای سیاه میگذرد، به این زبانزد بیشتر ایمان پیدا کردم: « از هر چی بدت بیاد به سرت میاد.»
مخلص کلام این که از صبح تا همین الان درگیر فیزیوتراپی و دکتر و تحمل درد و خوردن دارو و استراحتِ اجباری بودم.
کم نوشتم، کم خواندم و کم به علایق و سلایقم پرداختم.
تنها زمان راضیکننده برایم، وبینارهای تمرینجا و نویسندهساز بود.
🌿🌿دلتنگتونم خانمگل. مراقبت کنین از خودتون. حیفین شما. جاتون تو سمپوزیوم خیلی خالیه.
آغاز خوش
آغاز خوبی بود. صبحانه کیک بود و کاپوچینو. با خاهرم خوردیم. حرف زدیم. خندیدیم.
نوشتم. در طول نوشتن کمی از خاب دیشبم به خاطرم آمد.
درس خاندم. نامه نوشتم.
به کلیدسازی رفتیم برای تعمیر سوییچ ماشین.
پراسترس بود و پرمعطلی.
شام به رستوران ایتالیایی رفتیم. بیرون سیل میبارید. اما از داخل منظرهی زیبا و پرهیجانی را ساخته بود. حداقل برای من.
کتاب پرخندهی حق را خاندم. داستان دستگیریاش را تعریف کرد. چطور بهش مجوز انتشار دادند؟
یک قسمت ریک و مورتی دیدم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
🌿🌿
نوشتن میدانی امروز اصلا حوصلهات را نداشتم. بعضی وقتها خیلی رو مخ میشوی و مسخره. هی میکشانیام و من نمیآیم.
خواب چه رقابتی دارد با تو؟
اصلا خواب با همه چیز رقابت دارد. مثلا همین امروز صبح داشت دیرم میشد. خواب نازم میکرد و نمیتوانستم بلند شوم.
نوشتن میدانی، در راه مدرسه به خودم فحش میدادم که این ایدهی صبحانه سلامت چه بود دیگر اه. حالا بچهها گند میزنند به کلاس. اما برعکس. خیلی بچههای خوبی بودند. با نظم و تمیز. صبحانه که جمع شد، اجتماعی پرسیدم. همه بلد بودند من هم خخها رو ردیف کردم توی لیست.
خخها به زنگ دوم کشید. سوال ریاضیها هم نوشتم پای تخته و حل کردیم. زنگ آخر باز هم اجتماعی درس دادم. درس سوم. که میگفت آیا ما مثل هم هستیم؟
نوشتن من و تو مثل همیم؟ من گاهی مثل توام. کلمه کلمه. بریده بریده. جمله هم میشوم گاهی. و حتی یک متن طولانی. امروز یک متن طولانی بودم. پر از غر و بد و بیراه که هیچ کدام نه روی کاغذ آمد نه در صفحهی لپتاپ. فقط در سرم ماند و از تو فراری.
نوشتن وقتی برگشتم خانه روی مبل ولو شدم و بازخورد شعر دیروز را گوش کردم و نظرات دوستانم را. به شعر لادن و ساجده هم نظر دادم. هر چقدر قشنگتر مینویسند نظر دادن سختتر میشود. چون قشنگ است دیگر، چه بگویم؟
نوشتن تو سبب اتصالم به آدمها میشوی. ذوق میکنم وقتی اطرافم دوستانی هستند که این همه خفناند. ساختن چنین ارتباطاتی برایم گاه دشوار است و حالا فکر میکنم چه خوب شد آن روز که شک داشتم، دل به دریا زدم و به ساجده پیام دادم. اگر پیام نداده بودم شاید حالا در میانشان نبودم.
نوشتن راستش امروز با خواندن کتاب از تو فرار کردم. گفتم بگذار حالا کتاب بخوانم بعدش مینویسم. اما بعدش خوابم گرفت و خوابیدم تا وقتی که سهیل زنگ زد و بیدارم کرد. بیدار که شدم عصبانی بودم. بیدلیل. شاید چون تو را رها کردم، غرهایم جمع شده بود توی سرم. همه کلمهها ریخته بودند روی هم و دِ بزن. برای همین انقدر عصبانی بودم؟
به زور رفتم نویسندهساز. چرت میزدم و گوش میدادم و همچنان عصبانی. یاد علی شاگردم افتادم که یکدفعه توی کلاس اخم میکند و توی لاکش فرو میرود. علی شده بودم.
همینطور علی ماندم و بلند شدم و جمع و جور کردم. بعد از پنجاه دقیقه دمر خوابیدن. فاطمه زنگ زد و باهاش حرف زدم. دلم میخواست دیگر بیایم سراغ تو. اما باز هم نیامدم. رفتم سراغ آشپزی. نزدیک یک ساعت و نیم درگیرش بودم اما در کمتر از نیم ساعت خورده شد.
نوشتن به نظرت آشپزی اعصابخردکن نیست؟
راستش میدانی، امروز میخواستم بمیرم ولی غذا درست نکنم اما از آن طرف هم داشتم از گشنگی میمردم. دو راهی سختی بود. با صدتا فحش و غر شروع کردم آشپزی را اما میانش انگار من زن خانهدار خوشحالی بودم که از صبح فقط دغدغهاش این است که غذا درست کند تا وقتی شوهرش میآید با هم بخورند. اما فقط حین آشپزی که حواسم پرت شده بود این حس را داشتم. بعد مغزم گفت زارت. بیا این لیست کارهایت که مانده. برای تو. بهتر بود همان از گشنگی میمردی.
نوشتن این چرخهی بیمارگونهی آشپزی، کثیف شدن ظرفها، شستن ظرفها، خوردن غذا، کثیف شدن ظرفها، شستن ظرفها تا کِی ادامه دارد؟ تو که این همه کار میکنی، نمیشود ظرفها را هم بشویی؟
نوشتن کار بعدیام امروز برای فرار از تو، انجام دادن کارهای خردهریز مدرسه بود و حرف زدن با سهیل و دیدن یک قسمت سریال با او و حتی حساب کتاب و کندن گورهایی که قرار است حقوقهایمان درونشان بخوابند. دیگر چه کار میشد کرد که نکردم؟
و حالا که کمی مانده به پایان روز آمدهام کنارت. نوشتن عزیزم راستش میدانم که امروز اشتباه بزرگی کردم که از تو فرار کردم. یاد بچگیهایم افتادم که از بغل مامان دوری میکردم که به غرغرهایم ادامه بدهم و لج کنم و آرام نشوم. امروز هم لج کردم و فرار کردم. اما خب چارهای نبود جز تو.
همیشه چارهای نیست جز تو.
🌿🌿ایجانم ملیکاجان. عیب نداره.
نیکروز نقاشیهای کودکانه
صبح واپسین آدینهی نخستین ماه پاییز چون دیگر روزها زودبیدارم. بابک حلیمشیر، عدسی و کشک و بادمجان خریده. آنیتا در هفتهی اخیر حسابی سرش شلوغ بوده و تمایلی به کنده شدن از تختخواب ندارد. با همسر و پسر صبحانه میخوریم.
هفتهی گذشته فکرمان درگیر مشکل قلبی مادر همسر بوده و آنژیوگرافی و چند روز بستری ایشان در سیسییو که خدا را شکر به خیر گذشت.
تمرینهای گروهنوازی نینوا از بعدازظهر دوشنبه تا پنجشنبه ادامه داشته و روز پنجشنبه هم بچههای گروه، اجرای درون آموزشگاهی داشتند. این آدینه، خستگیتکانی است.
دیروز از ترس قطعی احتمالی اینترنت و شروع جنگی دوباره، چند کتاب از گلی ترقی دانلود کردم. کتابهای معرفی شده استاد کلانتری هم توی لیست دانلود وخریدند. البته شماری از آنها را خواندهام.
میروم لباسهای بند رخت پشتبام را برمیچینم. لباسها را توی کمدها میگذارم. سری لباسهای تیره را میچپانم توی ماشین لباسشویی و این بار آنیتا میرود روی بند رخت آویزانشان میکند.
در حین انجام روزمرگیها، یادداشت روزانهام را قلم میزنم. باز سراغ خاطرات کوچهی سعدی میروم. باید تمامش کنم و مریم را بفرستم خانهی بخت و درگیر زندگی مشترکش کنم تا این مجموعهی هشتاد قسمتی هم به سرانجام رسد.
این روزها تورم انفجاری و پایین و بالا رفتن قیمت طلا و دلار و افزایش سرسامآور قیمت قوت مردم، همه را به تلاطم انداخته. آمریکا و اسراییل رجزخوانی میکنند برایمان. البته ما هم دراین یک قلم کم نمیآوریم. شناورها روی آب خلیج فارس یکی پس از دیگری هدف قرار گرفته و متوقف میشوند. محاصرهی دریایی و هوایی و زمینیمان ادامه دارد و مردم طبقهی ضعیف و متوسط آماج ترکشهای این محاصرهی اقتصادیاند.
ناهار را دور هم میخوریم. این رسم همیشگی ماست. اگر کسی هم کمی دیر سر سفرهی خانواده حاضر شود، سایرین دست به غذا نمیبرند تا بیاید.
ساعت پنجونیم با مریم، دخترعمهام وعده کردهام برویم نمایشگاه «رنگ و رویا».
آنیسا و آیسان دخترکوچولوهای مهناز، خواهرزادهام با دیگر دوستان هنرمند زیر نظر مربی نقاشیشان خانم «بهار جعفری» تابلوهای نقاشیشان را در هنرستان هنرهای زیبای پسران برای عموم به نمایش گذاشتهاند. با مریم تا نمایشگاه را پیاده گز میکنیم تا پیادهروی روزمان هم ادا شود.
مهناز و مجید، همسرش با دخترهای خوشگل و نازشان در محوطهی هنرستان منتظرند. فهیمه و کیانا هم چندی بعد به ما میپیوندند.
نقاشیها با مدادرنگی و ماژیک کشیده شده. رنگها در دل تابلوها هزاران حرف ناگفته دارند. موضوع بیشترشان صلح و دوستی در کرهی زمین است.
آیسان و آنیسا دوستی پاک بچهها را با کودکانی شاد و بادکنک به دست نشان دادهاند که بر روی کرهی زمین دوستانه دست در کنار هم ایستادهاند. در بالای سرشان پرندهای در حال پرواز است با شاخه گلی بر منقار و نقشی از کرهی خاکی بر گُردهاش. دنیایی که صلح بر آن حاکم است و کودکان کشته نمیشوند. کودکان یکصدا میپرسند: «چرا با هم دوست نباشیم؟»
کودکان در خانهی درختی امن آیسان کوچولو، کیفورند. روی لباسهای آویزان بر بند رختی که به تنهی قطور درخت بسته شده تصویر قلبهای مهربان چشمک میزنند.
وقتی سرزمین عجایب را دخترکان بر کاغذ ترسیم میکنند، گویی تمام مکنونات قلبی و ذهن خلاق خویش را بر صفحهی رنگها میگسترند. در دنیای عجایب نوباوهها، مارها بال درآوردهاند و دمشان چون ماهی است. چشمان چهارپای تکشاخ، ستارهگون شده و دهان آن چهارپای دیگر به شکل ماهی است. صورت آدمهایش چهارگوش و پوستشان رنگیرنگی است و روی سرشان گُل درآمده. چهرههای عجیب و غریب، ترس را به بازیچهی رنگها گرفته و کوچولوها را توصیه میکنند به نترسی.
عکسی به یادگار میگیریم. تابلوهای نقاشی آنیسا و آیسان پسزمینهی عکس یادگاریمان میشوند و این نیکروز هم میماند به یادگار.
۱۴۰۵/۷/۲۵
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
🌿🌿مریم جانم.
استاد جان گویا حلزون آبی شدهی شما هم مثل دل من در حال پاشیدن است.
گزارش نیک شنبه من/ ۲۵ مهر ۱۴۰۵
در اندرون من خسته دل ندانم چیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.
این حال دل امروزم بود که حتی دستم به نوشتن جز این نمیرود. باشد تا حال دل فردایم یارای نوشتنم دهد.
جالب آنکه متن آغازینتان هم گویا حال دلم است.
«گفتن جانکندن است و
شنیدن جانپروردن.»
-شمس تبریزی
https://t.me/mahro1402
🌿🌿الهی سلامت باشی مهنازجانم.
امروزم با سرماخوردگی شروع شد. یک قرص خوردم و ادامهی خواب. کلی برنامه داشتم که منتفی شد. حالا اما سرحالترم. دلم چیزهای تازه میخواهد یک لیوان شیر داغ که با خرما باشد از طرفی هم دلم صبحانه میخواهد. یک آیه قرآن زیبا از سورهی یوسف. “درها بسته است و ما در اختیار هم هستیم. نه این کار را نخواهم کرد. من پاکم. تو هم پاک باش.” صفحات صبحگاهی نوشتن و نوشتن. شعر خواندن و شعر نوشتن. ایدهپردازی با شعرهای کیومرث منشی زاده. روز شلوغی دارم و از کتاب بارون درخت نشین جاماندهام. از چند تا برنامه جاماندم. اما جبران خواهم کرد. جبران میکنم.
تا بعد
🌿🌿جبران خواهی کرد.
شالیزارهای نقرهای نازل میشود به خواب دشت..
بیرمق. حتی برای ونگونگ. از وسوسهی پرستار داروی نایاب بیرون کشیدیم. تمام قوت جهان در اندام نحیف بیجانش بود و ما مسخ لبهای بیصدایش که خاموش بود از هیاهوی بیتاب جنگ و آوار. آواره بودیم از ویرانی شهر. شهری خرابآباد و سرگردان با کودکی میان دستانم. التیام کودک از دستان نابکار پرستار طماع فروچکید به کامش. اینبار مهمان مصدوم داشتیم در اتاق کار… حادثهی خاورمیانه پا گشوده به خواب سحرگاهی.
تمرین نوشتاردرمانی راه میبرد به افکار ناخلف. به ترسها و پرسشها. آزادپرسی و آزادنویسی.
سراغ خودواژه میروم از ترکیب پا یکی را بیشتر دوست داشتم که حالا یادم نیست.
رونویسی غزل میرکرمانی راه میبرد به لایههای واژهها. «ابروی دلشکارت» از همان اول روز با من مانده. تمام جهانهای موازی در شعر رقم میخورد.
کار و کار و کار تا جلسه ساعت 4:30. جلسه خوبی بود گمانم هنوز چیزی کم دارد.
جلسه ساعت 7 کشف لایههای بیشتر است و میماند برای روزی دیگر.
شام و گپ زدن کنار هم.
– مامان میشه از کوچینگ حرف نزنی.
برایش کمی داستان میخوانم. «پسری که با حیوانات حرف میزد». تا لاکپشت غولپیکر خشمگین شود پندار خوابیده. سراغ کتابم میروم و همزمان ارسال فایل صوتی جلسه عصر برای تبدیل به متن.
نام او (بورخس) خلائیست در تاریخ نوبل. یوسا میگوید. کسی درست نمیداند 12 اوریل 1976 بر یوسا چه گذشت که مشتی حواله میکند به صورت مارکز و پایان یک دوستی.
«وقت تنگ است» را چه کسی برای نخستین بار گفت؟ وقت تنگ است و حسرت بیشمار کتاب.
🌿🌿 آخ حسرت بیشمار کتاب شکیباجانم.
به خودم قول دادم که دیگه حوادث ناجور رو دنبال نکنم. حادثههایی که دستی در آن ندارم. یه اتفاقی گوشهی این شهر میفته و من فقط یه شنونده میشم. گاهی وقتی جریان وقوع یک حادثه را میشنوم خودم را میبرم در آن روز و در آن مکان. داستان تمام میشود و من آنجا میمانم. تا روزها.
و درگیر یه پایان برایش میشوم که اگر این میشد چه میشد؟ و یا اگر این کار را نمیکرد و چه کار دیگهای میتوانست بکند؟
چه کاریه واقعن.
جور هندوستان فرسی
مشق و آراد.
آزادنویسی
🌿🌿
– جادهتراپی کردم بعد از چند هفته. واقعن آدم گاهی نیاز دارد به جادهتراپی، البته اگر رانندهی خوبی عهدهدار مسیر شود بهتر هم جواب میدهد. کنار بعضیها اصلن احساس امنیت نداری؛ نه آنهایی که تند میروند، آنهایی که زیادی محتاطند.
– رفتم به خانهی عزیز قلبم. سوسن هم میخوانْد:
«بستی تو تا بار سفر از خونهی ما، خاموش و سرده بی تو این کاشونهی ما، رفتی سفر ای بیخبر از ماتم دل، جای تو غم شد همدم و همخونهی ما»
– بابا که پیام داد و حالم را پرسید انگار دنیا را بهم دادند. سریع زنگ زدم و حرف زدیم. همین دو سه روز قدّ دنیا دلم برایش تنگ شده است. خدا به دادم برسد.
– کی کار تمام میشود؟ از اینجا که نگاه میکنم هزار سال دیگر.
– برای فرار از بعضی موقعیتها پناه بردم به پیادهروی.
– پروردگارا، شما روزیرسان هر روز ما هستی؛ حتی یک روز نخواهد آمد که از روزی ما یا هیچ یک از بندگانت غافل شوی. مگر تا به حال فراموش کردهای که بعد از این فراموش کنی؟ ما را ببخش اگر تصور میکنیم عهدهدار روزی خودمان هستیم، این از بلاهت ماست که همیشه راه دشوار را برمیگزینیم. روزی را بر ما ساده گردان که برای ما روزیرسانی غیر از شما نیست.
– الهی شکرت…
🌿🌿الهی شکرت.
امروز جلسه مشاوره داشتم. برای اینکه بتوانم چیزی از گفتوگو بیرون بکشم، شروع کردم به نکتهبرداری از ویس کلاسهای برگزارشده با نوتبوک الام. تماس خوبی بود. موضوعات را خوب به خاطر میسپرد و نکات بهدردبخوری گفت. هنوز هم از این بشر خوشم نمیآید. ولی خب، در کارش خوب است. البته تا قبل از اینکه چسنمکش گل کند.
کلاژ درست کردن دیروز حال داد، پس امروز هم انجامش دادم. بعد از چند سال هوس توییترنوردی کردم. تا جایی نوردیدم که عکس و فیلم جدید پیدا کنم. برای کلاژ درست کردن، کنوا خوشدستتر بود. پیکسآرت آنقدر تغییر کرده که حوصله نکردم سر از کارش دربیاورم و بعد کارم را انجام دهم.
امان از روزهایی که دوست ندارم کاری کنم. کمی از آنچه گذشتِصبح را آزادنویسی کردم و بعد باز شروع کردم به فکر کردن. پیدا کردن نقطه شروع چیزی که هنوز ذهنیتم از آن کامل نشده، یک سختی دارد و مجاب کردن مغزم برای انجام یک تغییر جدید، یک سختی دیگر. بههم ریختن اوضاع و دوباره چیدنش انرژی میخواهد که میتواند به شکلهای مختلف از زنده بودنم سیرم کند.
عصر بدمینتونی به بدن زدیم. هوا نه سرد بود، نه گرم. دلپذیر بود.
شب در کلاس جدید ASP آکادمی گذشت. نت بهقدری افتضاح بود که واقعا خاک بر سرش.
آخر شب باز قدم زدم. باز هم نوشتم. به ایده تازهمتولدشده فکر کردم. ذوق اثر فقط با استمراری که باید برایش جمع کنم، خودی نشان خواهد داد. باید چرتکه بیندازم تا ببینم چه اندازه باید برایش تلاش کنم.
🌿🌿بدمینتون دوس.
دیروز پر از حرف بودم. سکوت کردم. نیمهشب چوب سکوت به تنم خورد. دائم از خواب میپریدم. در نتیجه صبح بیحال شد. به ناچار روزم را با اندک انرژیای که داشتم آغاز کردم.
چهل دقیقه زودتر از شروع کلاس به دانشگاه رسیدم. صبح را ننوشته بودم، پس وقت را دزدیدم.
پریدم توی کتابخانه، تلقتلق. اسبابم را روی میز گذاشتم، شلقشلق. ساعت را برای ۲۵ دقیقه کوک کردم. نوشتم. من، تو، او.
کلاس پایان یافت. از آن پایانهای خوش نه، بلکه به اجبار تمام شد. برق زد به سرش. سیستمها را کلافه کرد. استاد هم برای جلوگیری از جنون سیستمها کلاس را تمام کرد.
وقت وقت تمرینجا بود. نمیخواستم به هنگام حضور در تمرینجا در خیابانها دستوپا بزنم. پس دوباره به کتابخانه پناه بردم. تمرینجا را با بیسکوییت سیب و دارچین خوردم.
بعد از تمرینجا برای واژهسازی تلاش کردم. یا تکرار بود یا بیمعنا. امیدوارم در تلاش دومم به چیزهای خوبی برسم.
پیش به سویخانه. بخشی از مسیر را کتاب خواندم. همچنان زندگی من از چخوف. برای رسیدن به پایان داستان عجله دارم. کمی هم برای کتاب غصه خوردم. طفلک قربانی کیف و مسیر طولانی شده است.
بین راه برایخودم خوشحالی خریدم. قهوهی تازه و چند جور شکلات. یک کرم آبرسان هم خریدم. قوطیاش آبی رنگ است. آبیاش همرنگ با لباس مدادنوکیام است.
به خانه که رسیدم یک عدد گرسنه بودم. آخرین لقمه را که قورت دادم وبینار شروع شد. موضوع امروز سرهگرایی بود. استاد بخشی از رمان خدیش را برایمان خواند. این رمان را هم به لیستم اضافه کردم. اندکی هم حرص جویدم. لیست هر روز قدش بلندتر میشود و من کندخوانم.
خط تمرینی داشتم. کاغذ نرم بود. افسار «ر» در دستم بود. دیگر نمیتوانست خودش را بیخود و بیجهت به هر طرف بکشاند.
کمی با خانواده گذشت. با مهدی بستنی خوردیم. در آخر شب هم خواندن داستان میز میز است.
۱۴۰۵/۷/۲۵
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
🌿🌿لیست که مدام طولانی میشود. همچنان حرص را بجو و مراقب کتابت باش طفلکی.
میل به بیدارشدن و برخاستن نیست. به سختی دل میکنم. چند روزیست که حالم پریشان است. برمیخیزم و تنبلی و بیحوصلگی را در رختخاب جا میگذارم. طبق روال هر روز ناشتا آب ولرم مینوشم تا رودهها کمی روانتر و گلو و حنجره نرمتر شوند. صفحات صبحگاهی را مینویسم. میکوشم هر روز ، قبل از ساعت ۹ سهگانۀ صبحم را انجام دهم. صفحات صبحگاهی بنویسم تا ذهنم کمی سبک شود. شعر میخانم و رونویسی میکنم تا لطافت و انعطاف برای ذهنم بسازم. مدتهاست مفیدبودنم را به آموختن گره زدم. ارزشم شده. بیاموزم و بیاموزانم. نمیدانم چقدر موفق میشوم یا نه و شاید به همین خاطر سراغ نوشتن و ادبیات آمدم. بعد از چند جلسه مشاورهفردی فایل جلسه بازخورد دوره شعر را میشنوم. میدانم که تیترنویسیام نیز جای کار دارد و افتضاح است و باید همچنان تمرین کنم. شنیدن این عبارت از استاد شاهین برایم جذاب بود: «جسورانه نوشتن» مدتی است به ارتباط و بیان جسورانه میاندیشم و اکنون میخاهم جسورانه نوشتن را نیز بیاموزم. بیشک اینها همه به هم گره خورده است و نوشتن جسورانه میتواند آغازی برای جسارت حتی در هویتم باشد و خلاق شدن نیز. به تازگی فهمیدم جسارت، خلاقیت نیز میطلبد.
بعد از کار، پیادهروی میکنم. خانه که میرسم نایی برای کاری نیست. چرتی باید زد. بعدش کمی سرحالتر میشوم. دوش که میگیرم بهتر هم میشوم. با دوستم جناب هادوی گپی میزنم. او نیز کمی از خلاقیت میگوید و تایید میکند که شاید بیش از دیگران نیاز دارم بکوشم. و راهش را بیاموزم.
باقی وقت را به داستان «زیرچنگال شب» پرداختم. کمی به کانال دوستان سر زدم و در پنجمین جلسه دوره فن بیان شرکت نمودم. استاد فن بیان میگوید بیان محکم و قوی داری اما لحن یکنواخت است. میبینی لحن در گفتارم نیز نیازمند تنوع است.
«کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره میکند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکردهام
من که قلب فسرده دارم
من که باید با قلب فسرده
کمکم تو را فراموش کنم»
احمدرضا احمدی
☘️شنبه ۱۴۰۵/۷/۲۵
کتونیام زِهوارش در رفته از بس پیاده گز میکنم. فلسفهی پیادهروی که بخوانی بهتر از این نمیشود!
هر کتابی که دست میگیرم تا مدتها شبیهاش میشوم.
فلسفهی اعتمادبهنفس را که میخواندم، اعتماد بهنفس همینجوری از سرورویم میریخت.
تقویم بیهدفی یلّگی و رهایی را در رگهایم تزریق کرد.
اثر انتظار را که دیگر نگویم برایتان. برای این یکی، هزارانبار حسرت خوردم که چرا زودتر باهاش آشنا نشدم. چه بسا اگر سالها پیش خوانده بودمش روی دیگری از زندگی را میدیدم. اما خودم را دلداری دادم که غصه نخور دخترجان! تقدیر کار خودش را میکند به قولی تقدیر از دور بر تدبیر ما میخندد. لابد قرار نبوده تو آن موقع اینها را بدانی. هرچیزی در زمان خودش رخ مینماید. به قول شارل پِپَن: همه چیز به غایت درکناپذیر است. حالم خوب است؛ زیرا امور فهمناپذیر را پذیرفتهام. در این موقعیت بغرنج آرامشم را از دست نمیدهم؛ چراکه از تلاش برای فهمیدن همهچیز دست کشیدهام.
پنداشتههای استاد را به پایان رساندم. جملهها عمیق و قابلتأمل بود.
فصل دیگری از کتاب زندگی از دریچهی حواس پنجگانه را پیش بردم.
کتاب «پرنده به پرنده» را خریدم. مفید و جذاب است؛ خصوصاً اگر با قیمتی استثنایی شکارش کنی، شیرینتر هم میشود. آنقدر که صبر نمیکنی برسی به خانه، در همان اتوبوسِ خط واحد شروع میکنی به خواندن:
«چه معجزهایست اینکه از دل این مستطیلهای کاغذی کوچک و تخت و سفت، جهانهای مختلفِ پشتسرهم منکشف میشوند، جهانهایی که برایتان نغمه سر میدهند، آسوده و آرامتان میکنند یا شما را به هیجان در میآورند. کتابها به ما کمک میکنند که بفهمیم که هستیم و چطور باید رفتار کنیم. آنها به ما معنای دوستی و همباشی را نشان میدهند. در پرانتز بگویم (کلمهی همباشی جالب بود. نشاندمش در دفترچهی کلمهبرداریم) آنها به ما نحوهی زیستن و مردن را نشان میدهند. آنها سرشار از همهی آن چیزهایی هستند که در زندگی واقعی نصیبتان نمیشود.»
در وبینار نویسندهساز، از استاد گفتن و از ما جانپروریدن.
خوشا استاد و وصف بیمثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
هرچند که دلم تنگیده برای آزادنویسیهای ۲۵ دقیقهای اما مباحثی که استاد مطرح میکند بهقدری مفید و کاربردی است که هر روز دستِپُر از وبینار خارج میشوم، تازه، مجال پرسشوپاسخ هم فراهم شده، چی از این بهتر. پرسشوپاسخها خودش یک کلاس درس است.
ناگفته نماند از روز قبل البته که کاکو جونیِ استاد حسابی به دلم نشست چنانکه گازخورد هفتهی گذشته را از دل درآورد.😊
در آخر از اول بگویم که صبح که بیدار شدم، دغدغهنویسی کردم. از شما چه پنهان، چند روزی است دغدغههایم فزونی یافته. بهگمانم باید دوباره بروم سراغ تقویم بیهدفی.
گهگاه دلم میخواهد در نقطهای از این سیارهی رنج سکنی گزینم که فقط من باشم و مدرسهی نویسندگی و کتابهایم و کاغذ و قلم.
شبتان ستارهباران💫
امروز به محض بیداری یک ربع نوشتم.
چند صفحهای از محمد صالح علا خواندم.
کیک درست کردم و حالا میزبان هستم، با اینکه وسط پذیرایی نشستهام اما یادداشتی در کانالم هوا کردم.
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
سال واژه: ساده
چه خوب شد که استاد گفت امروز کلاس نیست و قرار نیست بروم دانشگاه. دانشآموزهای مدرسهی پشت خانه هم امروز بچههای خوبی بودهاند، زیاد سروصدا نکردند. توانستم بخابم.
به سراغ تمرین کردن زبان رفتم. املای کلماتی که جدید یاد گرفته بودم را تمرین کردم. نگاهی به خوراکی که این هفته استاد توی خودواژه گذاشته بود انداختم. چقدر از داستان کوتاهش خوشم آمد. من هم توی بچگی اسمهای جورواجور برای وسایلم میگذاشتم. خیال میکردم آنها هم مثل انیمیشن اسباببازیها، وقتی خابم با هم حرف میزنند.
دلم برایشان تنگ شد، چون خیلی از آنها دیگر کنارم نیستند. بهخصوص عروسکم که اسمش را گلاب گذاشته بودم. همهجا توی بغلم بود و برایش لباسهای رنگوارنگ قشنگی دوخته بودم. برایش قصه میخاندم. هیچ دیواری هم از دست ما در امان نبود، با رنگ انگشتی و گواش آرایشش میکردیم. کلی با هم سرسره بادی بازی کرده بودیم.
توی وبینار نویسنده ساز هم فهمیدم خوب است با سرهنویسی آشنا شوم، ببینم از چه واژههایی استفاده کردهاند. اما به تلهاش نیفتم، چون افراط توی هر چیزی مرض است.
گردنم درد میکرد، پس کیسهی نمک داغی را رویش گذاشتم. دراز کشیدم و مشغول خاندن سنگ صبور شدم.
بیدار که شدم هوا تاریک بود. از خانه که بیرون میزنم خورشید بر فراز افق است. هوا صاف است و خشک، بی نشانی از باران. با این حال در دل تکه ابر کوچکی که کنار خورشید نشسته، رنگینکمان درست شده.
غمگینم. موجود کوچکی درون من تاسیده. از اضطراب به غم رسیده. در مسیرم به دانشگاه به این میاندیشم که چرا غمگینم. هم میدانم و هم نه.
فهرست کارهای روزم را مینویسم. به «تماس با دکتر ن.» که میرسم دلم هری میریزد پایین. با این حال زنگ میزنم بهش و فقط احوالپرسی میکنم تا با این اضطرابم کنار بیایم.
نباید روزم را با نوشتن و خاندن بیاغازم. هوایی میشوم و دیگر دست و دلم به کارهای دیگر نمیرود. بهتر است از صبح سرم را بیندازیم پایین و کارهای معمولم را بکنم. غمگینتر میشوم.
دکتر فلانی را در حیاط دانشکده میبینم و دوباره سرِ رشته دراز میشود و همان حرفهای تکراری که هفتهی پیش شنیدم و هفتهی پیش از آن. تکرار و تکرار و تکرار که گریزی هم ندارم از آن.
به خانه که میرسم شروع میکنم به پختن و شستن. مسئولفنی پیام داده؛ اینجور که معلوم است عصر خودم باید بروم شیفت.
عصر در داروخانه جلسهای داریم برای سایت. بعدش مینشینم پای مقاله. زیاد پیش نمیرود. عوضش برای پروژهی مریم ایدهی خوبی مییابم. راستی برابر فارسی ایده چه میشود؟
تا آخر شب مقالهها را میکاوم برای محکم کردن پایه و اساس ایدهام.
من این روزها بسیار شنیدهام جناب شمس. بسیار شنیدهام و پرم از شنیدهها. این شنیدنهای ما هم جانکندن است.
«پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینهام دستی
دانهی اندوه میکارد»
– فروغ فرخزاد
اول صبح میروی تا جردن. ستاری کیپ. حکیم کیپ. یادگار کیپ. جردن تنگ. برگشتنی چمران را خم میکنی توی یادگار جنوب و سُر میخوری تا تره بار. بساط کیمچی میخری. عطاری، عرق و علف میخری و بساط ماسالا و کرک میخری. زعفران گران است. فرفر دماغت هم به راه است. چرت میزنی پشت فرمان و یاد پدر بزرگت میوفتی که با تانکر قیر داغ پشت فرمان چرت میزد. تو چرا پسر نشدی دنیا را به لرزه درآوری؟
جوشان ویتامین سی. فلافل داغ نخورم؟ چه عطری دارد لامذهب. داغ و سوزان. خالی خالی بی عدد میخورم. کاش آن سه تای دیگر هم بودند. خواب از سرم میپرد. دخی زنگ میزند بیا دنبالم. آفتاب تند است پاییز سوزت کو.
آب هویج مدر است؟ میخرم. کارتها سبک شدهاند آخر ماه است. میز آشپزخانه پر از داروست. مادر و دختر و پسر همه مریضیم. کیسههای خرید را جابجا میکنم و چای و جابجا و باز چای. زندگی چند کیسه است؟ توی هر کیسه چیست؟ کیسههای فاسدشدنی، کیسههای خوشعطر، کیسههای یخ. زندگی چند کیسه است. آخرش خودم هم در کیسهام. چه زشت. من که آشغال نیستم. من هم یک روز کیسهکشی میشوم. کاش جنازه نداشته باشم. مرغ و ماهی درسته نمیخَرم. چندش است. گوشت نخوری میمیری نسیم؟ خیر نخوردهام و نمردهام تو هم نخور. پسر آمد. زنگ زد گفت میروم پارک. بگویم نه؟ نا ندارم. نهار از دیروز داریم. باید جارو بکشم. باید کتاب بخانم. باید شام بپزم. باید بخابم باید بنویسم. لوبیا خریدهام باید پاک کنم. گوشت خریدم باید بسته بندی کنم! ظرفهای صبحانه. باید بخابم. میخابم. و چای که عطر هل دارد و دارچین و قزلگل.
و کلاس. و باید حالم زود خوب شود. میخابم. موسیقی. میخابم. پادکست. میخابم. لاک بزنم آبی سرد. حالم را میپرسی. میخابم. گذر از روزهای بُهت به روزهای بهتر روی پلی از امید، ستونهاش، همدلی، همدردی، دردی مشترک.
نگاه به “چه که اینطوری شد”. بررسی شروع. باید خارج شوی، از بیرون ببینی. کجا بایستم که کل ماجرا را نگاه کنم؟ خاب. داروی خابآور. تو خابی خانه ویران است. او میآید جمعت میکند. سیرت میکند. درمانت میکند. لوست میکند. ارت خنده میکشد بیرون. سرپا میشوی. زندگی شروع میشود.
بفرما صابکار گرانقدرم این هم کارهای امروزم. اگر مشاهده نمایی خاهی دید کار مار زیاد کردم پس اضافه حقوق لطفن. چون هفتهی پیش هر چی داشتم و نداشتم هدیه دادم روز دختری به دوستدختر نداشتهام. واس همین اوسبنا دست و بالم خالیست. از فقر بوف کور را با ماست تیلیت میکنم. میخورم. جای شما خالی خوب چیزیست. فقط حیف دیگر نمیتوانم بوف کور بخانم. با چسنالههایم سرتان را در نیاورم. یک وقت هم فکر نکنید اینها را چاخان بستم تا دل شما رحم آید و پول ما را دهید. اصلا و ابدا. این ننگها به ما نمیچسبد اوستا. وقتتان را نگیرم. فرتی گزارش بدهم و بعد از سوپرنداری تو اسنپ کار کنم. هی زندگی.
اوستای گلم، خوشگل غولم کتاب آدمخاران را تمام کردم.( اگر تا آخر برج حقوقم را ندهی مثل شخصیتهای این کتاب از گشنگی کبابت میکنم. مدیون هستی فکر کنی قصد تهدید شما را ندارم. من را چه به این غلطها.) اگر تا فردا صابخانهام مرا به خاطر قسطهای عقب مانده نفرستد زیر خاک به امید خدا یادداشتی ازش مینویسم. به نوعی مرتبشدهی حاشیهنویسیهایم. تا دلتان بخاهد و تا بلد بودم به مترجم شقیاش فحش دادم. اوسشاهین یک وقت مثل دفعهی پیش به ننهم نگویید این ممدهادی ادب مدب حالیش نیست. به قول شما ترکها یخبابایا. اوسشاهین اگر چغلیم را پیش ننهم کنید بهش میگویم مهبل و شقی و اینها را از شوما یاد گرفتهام. بله اوستا گل و بلبل من هستید احترامتان هم واجب اما حساب حساب است کاکا برادر. ما هم که با کسی شوخی موخی نداریم. راستی نمیخاهید برای تمام کردن این خانه( همان آدمخاران) بهم اضافه حقوق دهید؟ والا. الکی که هنرستان را نپیچاندم تا مثل خر حمالی کنم آخرش هم چسمثقال بگذارند کف دستم. آخرین حقوقی که دادی همان حقوق فروردین را میگویم اینقدر کم بود که دادم دست داداش کوچکم قهرش آمد. گفتش داش هادی بگذار جلوی آینه دوتا چسمثقال بشود.
اوسشاهین یک اوستا پیدا کردهام ماه حیف که شاگرد ماگرد قبول نمیکند. اسمش هم آقمهدیست. مهدی سرباز. قبلن که ازش واستان گفته بودم؟ اصن این یارو از بس مشتی و پرطرفدارست که الگوی من و سهتا داداشهایم است. حتا ننهم آرزو دارد همچنین مردی سُکینه را بگیرد. سُکینه که یادتان هست؟ همان سکینه سه پستان خودمان. آبجی بزرگم. بنده خدا از بس جلوی در منتظر شوهر ایستاده که خشک شده. عینهو مجسمه. رودهدرازی نکنم. خدا را چه دیدی شاید پسفردا آخر برج واس همین وراجی بهم حقوق ندهی. این هم چندتا خط از داماد آیندهمان:
با نام تو شروع میکنم
نه برای تو
که برای جایی که این نام مرا میبرد.( شو افتاده بین ملت تو مولوی که آقمهدی منظورش از تو همان آبجیخانم ماست. البت اینها را داشسامان میگفت. به گمانم چاخان میبست تا یک جای برادرمکائیل را بسوزاند. از شما چه پنهان برادرمکائیل رو آبجیخانم ما نظر دارد. طفلک جوان خوب و سالمی هم هست. فقط حیف که ننهی ما سکینه را به هیچکی جز آقمهدی نمیدهد.)
جانم برایتان بگوید اوسشاهین عزیزم درست که دیروز گزارش نفرستادم اما امروز حسابی از خجالتتان در میآیم تا شاید شما هم به روی خودتان بیاورید و حقوق ما را بدهید. ای کاش فقط حقوق مرا نمیدادید. از بادهخاتون شنفتهام به ماهان هم که رفیق جینگتان است حقوق نمیدهید. نکند دچار بحران مالی شدهاید و آقای مهندس میخاهد تجدید نیرو کند؟
از ابنهی مورد علاقهاتان چخوف خاندم. کم کم دارد خود ایوانووف هم تشریف میآورد تو پردهی دوم. میبینید اوستا این روسها چهقدر مایه دارند؟ ما نیمپرده هم به زور تو خانهمان داریم بعد اینها چهار پنجتا پرده دارند. خوش به حالشان. ما که بخیل نیستیم. البت اوستا ما کلن پنجره نداریم که پرده داشته باشیم یا نه. کلن چهل متر خانه است. میبینید چهقدر مادر مردهام؟ بعد باز شما حقوق مرا ندهید. مال یتیم خوردن ندارد آقا.
از ابنهی مورد علاقهی خودم خاندم یعنی بهرامجنی. همیشه داشکوچکم را میترساند تا درس بخاند و به روزگار من دچار نشود تو داستان غیرمنتظره نامه آورده چه نامهای. یک نامهی مامانی. نامهی یک به قول این جوانهای قرتیِ بالاشهر شوگرمامی به یک شوگرمامی دیگر.
از استاد بزرگوار و مرحومم چندتا غزل خاندم. همان عزیزی که مرض مصدرسازیش از هم من بدتر است. طرزی افشار. به گمانم نیازی به گفتن اسم نبود. از بس وضعش خراب است که حتا من هم با همهی روانیبازیهای زبانیم نمیفهمم مصدری که ساخته از چه کلمهای آمده.
از ابنهی خاهرِ قشنگم شیوا هم خاندم. مشخص است که حافظ را میگویم؟ هر چند از نظر سنی شیوا ابنهی حافظ است. با این همه باز شرط پسریت را ندارد. به قول این آرتیستها کات به کلوزآپ حافظ و شیوا. دفعهی پیش حافظ را به نوعی پیشخانی کردم. هیچی نفهمیدم. تو گوش خر یاسین خاندن. این دفعه با دقت بیشتری میخانم. هدفم اصلا و ابدا بازخانی و یادگیری نبود. خاندم چون « ساغر» زیاد دارد. بعدش گفتم من که دارم میخانم حالا چهارتا چیز هم بفهمم و یاد گیرم به کجا بر میخورد؟ به کون خر سردوزامی هم بر نمیخورد. اوسشاهین میدانید تنها چیزی که تو زندگی دارم برای پز دادن همین هممحله بودن با سلطان قلمها سردوزامی است.
اوسشاهین اگر به همین وضع ادامه دهید امپراتوری کلانتری را میکنم جمهوری کلانتری. یَک انقلابی من کنم که کرک و پر کمونیستها هم بریزد. ما اعتراض داریم. دُمْب دراز داریم. از شاهین گله داریم. خستهتان نکنم. قبول که شما با همهی خوبی تو حساب کتاب میلنگید اما من هم زیادی دارم غر میزنم. چسمثقال آزادنویسی کردم. البته چسمثقالم بیشتر از چسمثقالی بود که شما فروردین حقوق دادید.
به یاد شما صدای بانو سوزان روشن را با دل و جان شنیدم و اصلن بهبه. همان سوزانی را گویم که رویش نظر دارید اما ایشان بهتان پا نمیدهد. نگران نباشید اوستا. گویا فقط به خانمهای خوشگل پا میدهد. یعنی به من و فریما. الهی از حسودی بترکید. باز به یاد مبارک شما قوقولی قو و طبق طبق سیسمونیه شنیدم و قر دادم.
اوسشاهین حالا فهمیدم چرا حقوق نمیدهید از مشکل مالی نیست. تنببه وبینار نیامدن است. تنبیه اینکه فایلش را هم گوش نمیدهم. با این حال اوستا خرج شش سر عایله گردنمست. حداقل حقوقم را کم کنید نه قطع. وگرنه داداش کوچکم باید مثل من درس را ول کند برود پادویی و حمالی. از وقتی هم که انقلاب شده ننهم هیچ شهر نویی ندارد. با فشاری که شما میآورید باید بفرستمش ستارخان کون بدهد. هر چند ممکن است دستگیر شود.
حالا هم با اجازهتان روزنویسی کنم و اگر شد کمی از مغاک سیاه بخانم. فعلن عزد سیاه اوستا.
والا نمیدانم اصلن کردم یا دارم میکنم. کار را عرض مینمایم در صبح. قبلش نوشتم و آره، بعد آمدم خانه. صبح مامان و بابا یه بحثی داشتند، بعد از ظهر که آمدم باز یه بحثی داشتند. مامان داشت برای من میگفت، خاستم فاز چیز بگیرم و خیلی جدی وقتی داشتم لقمه را در دهانم میچپاندم گفتم مشکلاتتان را با همدیگر حل کنید، بعد دیدم هر دویشان دارند من را حل میکنند.
تمرینجا را بودم. از آن روزها بود که استاد خیلی مودب و آرامطور بود و کاری به کار کسی نداشت و این یعنی تحریک قوهی کرمیه.
بعد هم نصیرو گفت میایید بنویسیم؟ ایح ایح ایح. ساعت حدودن سه و چهل دقیقه بود. شروعش با ما پایانش با خدا. نوشتیم و خاندیم بکوب تا پنج. نویسندهساز را رفتیم و بعد بلافاصله آمدیم و نوشتیم و خاندیم بکوب تا هشت و نیم. حرف هم زدیم. بعد نیم ساعت رفتیم شام خوردیم و از نه بکوب تا همین یازده و خوردهای اینها، که نقاشی کشیدیم و رقصیدیم و خانندگی کردیم و نمیدانیم که کردیم یا همچنان داریم میکنیم.
حدودن چهارهزار کلمه نوشتم. «هیچ بخشی از ما بد نیست» را جلو بردم و تمرین کردم. چه زمان خوبی شد شروع این کتاب. بعد از آن جلسهای که با کیمیا داشتم این روشی که توی کتاب گفته را بیشتر میفهمم.
نقاشی. چه قدر آرامشبخش است. نصیرو میگفت این بخش از من را ندیده بود و ندا میگفت کشیدههایم شخصیت دارند. نمیدانم. نقاشی را کار آزادی نمیدانستم وقتی بچه بودم. فکر میکردم هرکه بهتر کپی میکند نقاش بهتری است و مجال آزادی را زیاد نداشتم و از نقاشی خیلی خوشم نمیآمد.
امروز تورّیخ (دیوانگی) ما را فراگرفته بود و حدود ۶ ساعت با نصیرو و احمدو و فائزهی تفتفو بودیم. چه خوب است این حال. حس خودآزادنویسیخانیکشیحرفیرقصیارضایی داشت.
بی مقدمه کار دیگهی جز درس خوندن که نمی تونم بکنم فقط تونستم بیام وبینار رو نگاه کنم که واقعاً از هر چیز دیگهی مفید تره که هیچ موقع نمی تونم بیام متاسفانه فردا فتوشاپ دارم پنج ساعت درگیرشم به پیجام رسیدم شعر خوندم و تمام
رنجِ ابهام عجب رنجی است اسماعیل.
این را اولینبار وقتی فهمیدم که کلاس سوم بودم و دقیقا نمیدانستم که چه بلایی سرم آمده و بعدش چه میشود. دقیقا دو ماه دیگر میشود نوزده سال.
بعدش وقتی بود که نمیدانستم دکترها چه خوابی برایم دارند میبینند.
بعدش وقتی بود که نمیدانستم آیندهام بعد از مدرسه چگونه است و کنکور را چگونه گند خواهمزد.
بعدش وقتی بود که نمیدانستم کرونا چیست و چه میکند با آدم و چرا من این همه دارم کاووس میبینم شبها و چرا مامان این همه استرس دارد الکی و.
بعدش وقتی بود که نمیدانستم و نمیدانم که آیندهی این همه نابسامانی در این سرزمین چه میشود و چه میشویم و تا کجا میشویم.
و آخریاش تا همین لحظه این بود که پریشب وقتی وسطِ بگوبخندهایمان در خانهی عمو و وسطِ جویدنهای من تلفن عمو زنگ خورد و فهمیدیم که عمه تصادف کرده و الان بیمارستاناند و ما دقیقا نمیدانستیم چه شده و من در تمامِ یک ساعت و نیمی که میآمدیم تا خانه داشتم به رنجِ ابهام فکر میکردم و به این که چرا این جادهی لعنتی تمام نمیشود و رنجِ ابهام داشت رسما دیوانهام میکرد. بعدش که فهمیدم همهچی به خیر گذشته آسودگی بود که داشت روحم را نوازش میکرد. اما رنجِ ابهام انگار قرار نیست دست از سر ما آدمها بردارد. انگار دنیا خطرناکترین اصلحهاش را برای ما رو کرده و این همان رنجِ ابهام است. رنجِ ابهام آدم را احاطه کرده است و کسی نمیداند چگونه باید این محاصرهی ناجوانمردانه را شکست و به این فشار پایان داد. من کلی سؤال توی سرم هست که رنجِ ندانستنِ جوابِ یکیشان برای تمام عمرم کافی است که با آن هزاربار از پا بیافتم.
رنجِ ابهام را چگونه تاب بیاورم؟
من آدمِ بیبکریام. یعنی ساختارِ فکری را هنوز نشناختهام. این را امروز توی سرزبان فهمیدم. الهه میگفت که از روی تواضع است که میگوییم ساختار فکری نداریم. اما من واقعا ندارم ساختار فکری را. وقتی در مواجهه با مسائل درگیر پرسشهای تحلیلی زیاد نمیشوم یعنی ندارمش. وقتی کتاب «شب هول» را یکبار تا نصفه خواندم و چون نفهمیدمش بیخیالش شدم و گذاشتمش کنار یعنی ندارمش. یعنی نتوانستم ساختارِ فکریِ داستان را پیدا کنم و فالورش شوم. وقتی رنجِ ابهام برایم تحملپذیر نیست و امکان دارد هرلحظه بیخیالِ تحملش شوم و بیخیالِ پیمودنِ این مسیرِ دراز و رسیدن به «الگو، ارتباط نتیجه و معنا» یعنی ندارمش. من تابآورندهی رنجِ ابهام چگونه میتوانم باشم وقتی هستهی فکر را هنوز ندارم؟
25/7/1405
امروز بعد از خلوت صبحگاهی میرسم به روال برنامه؛ آزادنویسی و روزنویسی و تمرین نویسندگی. محدثه به کارهای خودش میرسد من هم به کارهای خودم.
شکوفههای عناب را میخوانم و کلمههایش را یادداشت میکنم: خنازیر، آرخالقی، چارواداری، تنتورید، تنظیف، سالدات، راویه، گارمون
گزارش نیک دیشبم را برای محدثه میفرستم و مثل همیشه با شوق و ذوق حمایت و تشویق میکند. مشتاق میشود که گزارش نیک بنویسد و گزارش نیک را به برنامهٔ پربار و مفصلمان علاوه میکنیم.
مهتاب تماس میگیرید، حرف میزنیم از چند روز گذشته، از بچهها میگوید و تغییرشان، از دغدغههایش، اهل معنا بودنش قابل تحسین است. یقین دارم که معلم خوبیست و آخر سال نتایج پررنگ و درخشان است.
به کارهای خانه میرسم، بعدش چند ساعتی با زیتون (پیشوک خانه) وقت میگذرانم.
خصلت فوتبال دوستیام به زیتون هم سرایت کرده و هر بار در حیاط حرکات پا به توپ و دست به توپش مرا شگفت زده میکند. ذوق میکنم برای خودش، هوشش و چشمهای تیلهای زیبایش.
وبینار شرکت میکنم. در وبینار استاد در مورد سرنویسی صحبت کردند و از کتاب فرهنگ پارسی لغات خواندند:
پیرو به جای تابع. نونهادگی به جای بدعت. یار مهرخو به جای رفیق شفیق. نهادگاه به جای موقعیت. موی شکافتن به جای دقت کردن. وانمودگی به جای تظاهر. از فرهنگها و فرهنگنامه صحبت شد. گفتند که لازم نیست به جان آدمها بیفتیم که کلمات فارسی به کار ببرند. برخی کلمات از زبانهای دیگر وارد زبان فارسی شدهاند و راحتی و روان بودن خود را در کاربردهای روزانه دارند.
متن کانالم را آماده میکنم و ویرایشش را انجام میدهم. کتابِ وقتی برگشتم خانه باش را بازخوانی و مرور میکنم.
با ریحانه گپ میزنیم؛ من تایپ میکنم و او ویدیو مسیج میفرستد خلاق و بامزه.
از اسمهای آزاردهنده میگویم و میگوید از آنها که میبینی یا میشنوی یک درد تیر کشنده و گزنده در قلبت احساس میکنی.
به سراغ کتابهای خریده شده میروم مرتبشان میکنم و کیف میکنم از داشتنشان یادگار خرید کردن در مشهدندو جور دیگری برایم عزیزند.
در خلوت شبانگاهی به محضر پر شعف حضرت حافظ نائل میشوم. بعد از قرائت فاتحهای دق الباب بکنم و به رویم میگشاید درب ۲۷۶ را. بیتهای مورد علاقه از این غزل:
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
به ادامهٔ کارها میرسم و شب با دیدن سریال کنار هم و صحبت در مورد هر آنچه که امروز از سر گذراندهایم طی میشود و میرویم که نقطهای بگذاریم بر پایان امشب.
https://t.me/zakiyehsepehrnia
امروز تا ده استراحت کردم، خیلی توی این یک هفته خسته شده بودم.
از ساعت ۱۱ تا ۱۲ ویدئو گرفتم برای پست اینستا.
با زهرا به چندتا از سوالاتی که مربوط به داستان برند بود جواب دادیم و بعدش تا یک غیبت داغ بود، غیبت فقط با زهرا.
رفتم پینگپونگ و دختر رباتی را بردم، چقدر دلم خنک شد.
با کیان ریاضی کار کردم.
پست گذاشتم توی اینستا.
یادداشتی از کانال متمم خاندم.
کمی از کتاب «الگوهای ساخت واژه در زبان فارسی» را خاندم و چندتایی از آن کلمه برداشتم، هنوز تمرین خودواژه را انجام ندادم.
شاید شعری، چیزی بخانم، هنوز نمیدانم قرار است تا بخابم به کدام نوک بزنم.
گزارش نیک | برگ ۰۶ – ۰۷
روزواژه: مصمم
گه گداری افکار گوشخراش به سیمهای مغزم ناشیانه و وحشیانه کشیده میشود و ساز خوابم را از کوک خارج میکند. دیشب نیز در چاردیواری معزم کنسرتی برپا شده بود که تا صبح خواب را برایم زهر کرد. دمدمای صبح به هر طریقتی خواب به مراتب کوکتری مرا در برکشید. از آنجا که موعد باشگاه رفتنمرسیده بود و میدانستم یک بار غیبتم نباید به دو بار برسد دیگر به خواب کم و بیکیفیتم مجال بهانهورزی ندادم و از خانه بیرون زدم. بعد از ورزش به خانه آمدم. هنوز خسته بودم و دمق از خواب ناکافی دیشب، اما حسی درونم به قلقل افتاده بود که اجازه نمیداد توقف کنم. این حس را همیشه تجربه نمیکنم، شاید شش ماهی از آخرین باری که درونم به جوش و خروش افتاده گذشته باشد. و آن، حس مصمم بود. مصمم شدم تا کاری که مدتها بود داشتم برایش مقدمه میچیدم و کمی مانده بود تا دوباره بوی کمالگرایی را همه جا بردارد، شروع کردم.
امروز، روز شنبه بود. خیلی وقت است که شنبه ها برایم بیمعنی شده است. مدتهاست که از کار و برو بیا و شلوغی به دور شدم و درگیری های دیگر جایگزین شدند.
امروز داستان کوتاه دیگری را ویرایش کردم و در سایت گذاشتم. یک روزنویسی هم در سایتم منتشر کردم.
غزلی از شهریار خواندم و حظ کردم:
قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکرپاره، مگر طوطیِ قنادی؟
جوانی ای بهارِعمر، ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل، بازیچهای بادی
ناخودآگاه به این مصرع که رسیدم، خشکم زد. اینکه در این روزهای سخت، دراین سربالاییِ عمر، تازه شهریارِ ملکِ سخن، جوانی را رویا خوانده. وای به حال پیری.
چهل صفحه مادام بوواری خواندم.
چند شعر از فروغ خواندم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۵
امروز بعد ازبیدار شدن وصبحانه خوردن،فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
وبعد از آن به محل کارم رفتم.عصر به خانه برگشتم .
مقداری غذا خوردم وبرای خرید نان و بقیه خرید ها بیرون رفتم.
صف نانوایی خیلی شلوغ بود.ولی چون دستگاه نان را داخل تنور می گذارد و بیرون می آورد،مشتری ها تند تند نان می گرفتند ومی رفتند.
قبلن در همین نانوایی چند نفر کار می کردند .ولی الان فقط دو نفر کار می کند.یک نفر خمیر می زند .ویک نفر کارت می کشد.
دستگاه نان ها را داخل تنور می گذارد و از آن بیرون می آورد.
داشتم به این فکر می کردم که تکنولوژی خوب است یا بد؟ با خودم گفتم برای ماها که خرید می کنیم خوب است. ولی برای کسی که بیکار شده است ،نفرت انگیز است.
یاد گذشته افتادم که نان لواش چقد ضخامت داشت. وچقدر خوشمزه بود.هروقت نان می گرفتیم کلی خمیر دور نان بود که آن را جدا می کردیم وداخل نان خشکی می انداختیم.
اما نان لواش های الان به اندازه یک ورق کاغذ است. وبه همان اندازه نازک است.
به محض اینکه از تنور در می آید خشک می شود.
من برای اینکه نان نرم بماند با سرعت برق وباد نان ها را داخل مشما می گذارم.
چه می شود کرد این هم روزگار ما است ونان های کاغذی.
بعد ازاینکه از نانوایی به خانه برگشتم، چای دم کردم وخوردم.سپس شام درست کردم.
بعد ازشام تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.
اگر بتوانم آخرشب هم مقداری کناب می خوانم.
-کمتر نوشتن میکاهدم به بانکهای از تصویر، نقطه، طعم، تردید، غصه. اشکهایم را اگر ننوشتم چطور گریستم؟
در تنهایی و شلوغی. در اتاق و خیابان. نه سیر و نه رها. واژههای لای دندان میجویم و میجوم. میلغزند در لزجی.
دهن از حجم آن میگریزد و مجبورم به دفناش در جوهر آبی و طلایی. کبوتری طلایی در آسمان یا گلی آبی در گندمزار؟
نه به این راحتی گلوبلبل نمیشود. هنوز راه است تا اشک. وقتی درگیر لحظهام. بعد انگار رقصی، ترتیبی، شوری، میشوراندم. میرقصاندم. چیزی در من که باید بزایم. واژههای پنهان لای دندان.
-دیروز به کانال آناهیتا، ساجده، لادن و مهناز سرزدم. با جستار عشق آناهیتا، شعرهای ساجده، یادداشتهای خلاقانهی لادن و مهناز حسابی کیف کردم.
– از خوبی واژهدان اینکه کلمه را در شعرهایی به عنوان مثال آورده. اینجوری با کلمات مرتبط آن هم آشنا میشوی. مثلن در جستجوی واژهی «سیر» شعری از فروغ خاندم که این قسمتش
«ریشههامان در سیاهیها
قلبهامان، میوههای نور
یکدگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور»
را میدوستترم.
– سری به فایل افعال ساده زدم. فعل چمیدن برایم جدید بود.
https://t.me/NarjesAzimii
سالواژه: شوق زندگی
من و بدن
در تعالیم باستانی توجه و بدن را به دو معشوق قدیمی تشبیه کردهاند. بدن برای شکوفایی نیازمند توجه است مانند گلی که بدون نور خورشید خشک میشود. بدن هم بدون توجه یتیم میشود و از پا درمیآید. حتمن شنیدهاید توجه به هر جا برود، انرژی هم به همانجا میرود. توجه انرژی ماست.
لپتاپ را روشن کردهام و همزمان لایوی از حسین اورا گوش میدهم راجع به توجه و انرژی. حالا سکوت است و فقط صدای شعلهی کم بخاری و موتوری که در کوچه میگازد را میشنوم. توجه. کاش فقط صدای موتور را میشنیدم و صدای شعله را. ولی چند فکر دیگر هم در آن تنیده شده بود و مثل رشتهای کلفت وارد مغزم شد. از یک سمت وارد شد و از سمت دیگر خارج. حالا نوبت به رشتهی بعدی است. گاهی با صدای اطراف در هم میپیچد و گاهی آنقدر قوی است که فقط فکر است. گذشته یا آینده و همیشه تخمی. میدانی مشکل همینجاست. اکثر فکرهایم غمگین است. چیزهای عذابآور از گذشته را به یاد میآورم و یک داستان حزنانگیز از آینده میسازم و به خوردِ خودم میدهم. وعدههای بسیار در طول روز. حالا شاکی هم میشوم که چرا حالم خوش نیست. دختر جان ریدی. ریدنی که متاسفانه ناآگاهانه است و فقط بوی گندش را حس میکنی و خوشیهایی که از خودت دور میکنی با این گندوبو و کثافت. چه بد است عادت کردن. بدن به وضعیت چسناله عادت میکند و باید او را با وضعیت دلخاه آشنا کرد. اینکه میشود رهاتر هم زندگی کرد. با قلبی بازتر.
دیشب لنا کنار من خابید. اولین بار است که این کار را کرد. دلدرد بود و گویا فقط کنار من حالش بهتر بود. تا صبح بارها بلند شدم و پتو رویش کشیدم و نگاه کردم که روی تختخاب پیپی نکند. صبح با خستگی بیدار شدم و مدیتیشن کردم و راهی شدم. کتاب کلفت چخوف را به کتابخانه برگرداندم و رفتم پارک. یک چای داغ گرفتم و نان قتلمه. هنوز فرصت بود برای رفتن به آرایشگاه. ده صبح سالن رسیدم و قرار بود خانمی زیبا موهایم را موخورهگیری کند. سه ساعت طول کشید. تار به تار موهایم را چک کرد و قیچی زد. عاشق کارش است و من هم لذت میبرم از روحیه و دقتی که در کارش دارد. حین صحبتمان خانمی با شکم بزرگ و باسنی خشکیده آمد میز کناری. پلاستیکی را باز کرد و سه دسته موی چیده شده را در ترازو گذاشت. حالت تهوع گرفتم و بغض کردم. یادِ داستان خاهرم افتادم. دوست داشتم بلند شوم و سشوار را بکوبم تو سرش و یک لگد هم درِ کون خشکیدهاش بزنم. میدانم میدانم. این شغلش است و به من ارتباطی ندارد. الان که مینویسمش دوباره ناراحت میشوم.
به خانه آمدم. خسته و بیانرژی. دوباره حس گیجی داشتم. توی راه چند باری متوجه حالم شدم و همین توجه، حالم را بهتر کرد. به توجه نیاز دارم. خودم به خودم. هر وقت از بیرون خاستم حالم بد شد. حال سنگینم را در خانه دیدم و با خودم مهربانتر بودم. با سروصدای لنا نتوانستم استراحت کنم و هنوز سردرد خفیفی دارم.
امشب کمی به خانه گرفتن فکر کردم. کوتاهتر از یک باد معده. نتوانستم وارد دیوار شوم و بگردم. میبینی، نوشتم فکر کردم. فکر آمد با خاطرات قبلیِ من از املاکی رفتن و گشتن. محلههای کثیف و ناامن. فکرم. باید جور دیگری به آن نگاه کنم. بدنم واکنش فرار از موقعیت را یاد گرفته وقتی اسم خانه گرفتن میآید. باید با بدنم بنشینم و با او صحبت کنم. ببینم دردش چیست. هر وقت گوش ندادم بیمار شدم. معمولن هم سرماخوردگی. من و بدن.
سال واژه: پذیرش
بعد از شیفت توام با نوازش بیژن خان، گربه های جلو محل کار را غذا داده و راهی مطب دکتر شدم.
از جستجو در اینترنت، تحقیق در باب تخصص این پزشک راضی بودم.
به پارک پشت ورزشگاه آزادی رفته، گربه ها را غذا دادم. در ادامه به پیاده روی منجر شد، کوتاه بود اما عمیق.
هر گربه سان گرسنه ای را غذا دادم.
خرید جزئی از سوپر مارکت.
دو قلم داروی تجویز شده را از ” دواخانه” گرفتم.
خوراک مرغ دست و پا کردم.
یک لیوان چای دم غروبی خود را با شیرینی های از راه رسیده ی مهری جان، تناول کردم.( مهری جان همسایه ی نازنین من است).
پادکست وبینار را گوش دادم. سره نویسی و … رمان خدیش را دوست داشتم. استاد از نام بردن اسامی ما در گزارش نیک خوشحال می شود، من نیز از شنیدن نام خود در وبینار حتا به بهانه ی گزارش نیک.
با دوست خارج از ایران، کمی چت کردم.
زبان خواندم به مقدار کافی.
بعد از شام و شستن ظرف ها، قبل از خواب خود را به این وادی “نیک” رساندم.
شب تان خوش دوستان هم قدم.
پ .ن: رسیدگی به گربه هایم، نوازش و عشق بازی با آنها کار هر روزه ی من است. 🐱💞
ویلویلی
۱. صبح زود راه افتادم سمت مدرسه.
۲. نذاشتیم یه عوضی کرایه رو بکنه تو پاچهمون.
۳. با رانندههای دیگه ارتباط گرفتم و شمارههاشون رو هم.
۴. وبیکار الهه رو شرکت کردم.
۵. یهذره با قدیمی حرف زدم.
۶. نوشتم.
۷. امروز سعی کردم تو تکلیف دادن منظمتر عمل کنم تا بعد خودم یادم نره.
۸. ورزش کردم و همراهش یهذره کتاب صوتی گوش دادم.
۹. خابیدم.
در دفتر مدرسه، همه کلافه شدهاند از گرما. مردد میان روشن یا خاموشکردن کولر. پاییز، تابستانی شده برای خودش.
در کلاس، گفتوگو دربارهی برنامهی غذایی سالم. ساخت شکلهای متقارن. چگونه ریاضی کارمان را راحتتر میکند؟ تبدیل قهر و دعوا به آشتی. موزه و رابطهی ما با نیاکان.
هیچچیز جای خواب عمیق دوساعته را نمیگیرد.
کاش برای همیشه تاب میخوردم در حیاط خانهی مادربزرگ.
موسیقی آبیست بر آتش. گوش میکنم.
نوشتن روی کاغذ، صمیمانهتر است. مینویسم.
قبل خواب به کتابهای نخوانده فکر میکنم. میروم که بیشتر بخوانم.
حلزون چرا مثل بستنی آب شدهای؟ هوا که خنک شده.
☆ تمرینهای زبانی و شعری این چند هفته کرمالو هستند. کرمالو یعنی چه؟ یعنی موضوع یا چالشی که باعث شود کرم کاری به کلهات بیفتد، یا کرم کاری را پیدا کنی.
☆ امروز هی از دنیای قابلمشاهده به دنیای انتزاعِ واژه و شعر، کله میکشیدم. انتزاعی که میل معنا دارد و دلیلی میشود برای فراموش کردن اینکه مثلن یک ماه است که کارت گیر فلان اداره افتاده و سیستمها یکخطدرمیان کار میکنند؛ یا یادت برود که انبوه کار و تماس و… از لای دفترت جیغ میکشند که ما خیلی فوری هستیم و همین روزهاست که از یک جایی گندش بیرون بزند. بله. ادبیات دلیلی میشود برای فراموشی این مزخرفات و فرصتی برای اندیشیدن به مدیریت بهتر همین مزخرفات.
☆ از سر کار میآیم. له و لورده هستم. تلگرام باز میکنم. میبینم که استاد نوشته «برای عادل صالحی» و همین کافیست که تا نزدیکیهای سقف آسمان پرواز کنم و روی ابرها صدای وبینار را گوش کنم. سوالهایی که در قوطی مربوطه با چشمانی ملتمس نگاهم میکردند، حاجتروا میشوند. نکتهها و منابعی که دنبالشان بودم را در یک قالب پیدا میکنم. یادم میآید که دارم در چه مسیری سلوک میکنم و چقدر از مدرسهای که ثبتنام کردهام راضی هستم.
☆ پرسه در فایلهای «خودواژه» و «دورهی شعر» که به پیشنویس چند تمرین انجامید و «لیست کارهای روزانهی یک عنکبوت خانگی» در دست تحریر است.
☆ سپاسگزار بودنم.
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم.
خانه را جارو کردم و تی کشیدم.
ناهار پختم.
یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۲۰ صفحه از «بوف کور» را خواندم.
کمی زبان اسپانیایی خواندم.
دخترم حوصلهاش سر رفته بود، با ماشین رفتیم دور دور.
۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
هر روز تصمیم میگیرم کمکم گزارشم را بنویسم اما باز فراموش میکنم شاید هم بدم نمیآید که فراموشم شود اگر خیلی بدم میآمد تا حالا فکری به حالش میکردم لابد.
خلاصه که صبح بود و کسالت شنبه نبود. سرحالی بود و فکرهای کَپَکی نبود. انرژی بود و نان برای صبحانه نبود. آب بیمارستان وصل بود و اما کلر نبود. پس همان اول صبح به مخازن آب سر زدم و بعد بازدید اورژانس بود و درِ ظرف مایع دستشویی نبود که نبود.
بعد هم پیگیری پسماند شیمیایی دارویی و چند مورد دیگر.
عکسی در اینستاگرام دیدم که کمبادم کرد و لعنت به پرسههای بیهوده.
ظهر پسرک آمد محل کارم و وقتی پرسیدم چرا آمدی اینجا گفت آمدم سوپرایزت کنم. ناهارش را کنارم خورد و شیطنت در چشمانش میلولید.
عصر جلسهی مشاورهاش بود و بعد کمی نوشتیدم و شام بود و صحبت تلفنی با لیلای لیلاها. دوباره کمی نوشتم و حالا پلکهایم سنگین است. کمی تلگرامخوانی میکنم و بعد میخوابم که چه خواستنیست خواب این روزها.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
اده از مهشید امیرشاهی
آشنایی با جمالالدین عبدلر | نرگس مست نیمخوابش نگرید
گذری بر اشکال ذهنی در مقایسه با واقعیت
سخنرانی “راز هستی” از دکتر قمشهای: چه هستم؟ چه کنم؟ به چه امیدوار باشم؛ برای خلق زیبایی اینجایم با یادگیری و مشاهده و آفرینش دانایی، زیبایی و نکویی
خوانش شعر ” مجال بوسه” حسین منزوی
شنیدن ” پردهنشین” علیرضا قربانی و ” هوای خوا” از ناصر عبدالهی
نیت و قطبنمای حضوزم:
” در مواجهه با جالشها و طوفان حوادث تکیه میزنم به لنگر امید”
یوگا برای انعطاف لگن و سرینی
و دریافت پیغام” لاتخف” و ” لا تحزن”
اگه نبود پارانهها، میپوکیدم. نزدیک ۵ هزار رانه داشتم با پاهایم
حیات منقضی
سالواژهام: خودآغوشی
کدام سمتِ نبودنم؟ توانت همینقدر بود؟ همینقدر بود که توی این رفتوآمدها رمق ببازی؟ رمق ببازم. به کاسهی زانو همینقدر جوانی؟ همینقدر جوانم. میشرمی از چه؟ دستوپاگیریام. از گرفتاری پیش پا افتادهام. اینطور فکر میکنی؟ میشرمم از فکرم. از ناتوانیام. از موجبارگی. جلو میآیم و با تلاطمی به عقب پس میافتم. کدام سمتِ نبودنی؟ آنجا که نمیدانم جهان کجاست. جهان کجاست؟ در رگهایم؛ سرخ و تپنده. توانم اینجاست؟ اینجاست. کم بیاید، جور دیگری میبینی، میشنوی و حس میکنی. سرت خون میخاست؟ میخاست. تشنه بود. عاجز بود؟ عاجز بود؛ از خاندن چندتا کلمه، از نوشتن یک خط جمله، از دو قدم راه بردن، از یک توک پا بیمارستان رفتن و مردن. جهان جور دیگری شده بود. میشرمی؟ میشرمم از چه؟ از نوشتنشان؟ از اینکه بابت مانعی ناچیز ایستادهای و گیج رفتهای؟ هوم. میشرمم. جهان مادهای سرخ است و جهنده. تنم میمکد رگم را. گریهام گرفته بود. ناتوانی؟ ناتوان بودم از زندگی. پلکهایم میخابیدند و میجهیدند. میخابیدند و میجهیدند. سرم تشنه بود. به جمجمه میکوبید. جهان توانی بود به قوت بالا آوردن استکانی شیرینشده. جهان توانی بود که زندهای معمولی باشی. نمیدانستی؟ نمیدانستم. فکر میکردم خستگی باشد. اما جهان بود در رگهایم. قطرهقطره. سدیم کلراید جاری میشد و عضلاتم هورت میکشیدند. جهان به باریکی نوکهای سوزنی بود که گوشهی چشمم را حتا نمیگرفت، اما میتوانست پوستم را پاره کند و در رگم فرونشیند. قطرهقطره. سدیم کلراید. زندهای؟ زندهام، اما نمیشنوم. دوپینگ کردهای؟ هنوز نه. خابم گرفته. دوباره مییابم قوهی ادراکم را. دوپینگ میکنی؟ نه اینکه دوپینگ، فقط دوباره میتوانم پشت لپتاپ بنشینم. خیال ببافم. به خیال زنده بمانم. بنویسم. کوتاه و مقطع. جملههایی برای شعرهای نیامده. استاد خاند؟ خاند. نفهمیدم اما. سرم گیج بود. واژهها میآمدند و میرفتند. چشمها میآمدند و میرفتند. میرفتند، میرفتند، میرفتند تا روی بالشتم تمام شوم.
سلام.
صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. تغذیه و صبحانه دخترم را آماده کردم. صفحات صبحگاهی نوشتم. دخترم به مدرسه رفت و من خوشحال شدم که چند ساعتی تنهایِ تنها هستم. ولی عمر این خوشحالی زیاد نبود. کار بانکی پیش آمد و دو ساعت از این تنهایی دود شد رفت هوا. عصر دخترم را به کلاس عربی بردم. استاد عربی از ریشهی واژهی «جَنَّة» گفت. جالب بود برام. ریشهی این کلمه «ج-ن-ن» است و هر کلمهای که با این ریشه ساخته میشود، یه جورایی مخفی بودن را میرساند.
مثل: جن، از دیدهها پنهان هست؛ البته اگر وجود داشته باشد.
جنین، در لغت به معنی پنهان و یا پوشیده آمده است.
مجنون، کسی که روی عقلش پرده پوشیده شده باشد.
جَنَّة، باغی که آنقدر پر از درخت هست که دیده نمیشود.
حلزون سر جاش خزیده زیر پاش چشمه جوشیده.
« گفتن جانکندن است» حق مخلوصه. کاش بتونم چیزایی که تو کَلَّمه با زبونم بیان کنم جوری که درک شن ولی فقط میتونم بیارم روی کاغذ، فعلا.
شنبهها و نقاشی دستهجمعی. خیلی دوستش دارم. کتابازیا و هم نقاشی و هم باهم کشیدنو.
امشب کودکنو پر. اما بیکارش نموندم. واسهی سه هفتهش نوشتم که چه کنیم.
پیادهرفتنی داشتم امروز هم. مغزمو خیلی سبک میکنه اگر بیاسترس باشه و بیعجله و بهاندازه.
بخشیش هم با مامان بود. چند روزه که دستش خیلی درد میکنه مامان اما بازم نمیذاره ما کمکش کنیم توی کارها. حرصم میاد. حرصم میاد که حواسش نیست به خودش. غصهمم میاد. خیلی از مامانا اینجوریان. چرا؟ مامان بودن معنیش فدا شدن نیست. مطمئنم نیست. برای بار یک میلیاردم جای خوابم را عوض کردم. خوابم کودک است و بهانهگیر. هر چند هفته و یا چند روز و یا چند ساعت بهانهبهانه که لایلایم کن لایلایم کن. کاش بزرگ میشد کودکم. من هم مادریام که خودم را فدا میکنم؟
هوووف…
شب بخیر
سال واژهام: تحسیــن
جوری عصبانی شدم که با هر نفس بدنم بیشتر میلرزید. مثل گرگ گرسنه جوری دور و برم را به دنبال یک شی پرت کردنی گشتم که خودم هم به وحشت افتادم. نگران نباشید. آخرش چیزی پرت نکردم. چون تمام پرت کردنیها را در دفعات قبلی پرت و خاکشیر کردم. شدت عصبانیتم هم به گونهای نیست که کورم کند. فقط چیزهایی را پرت میکنم که ازشان متنفرم.
میگفت بهت قول میدن ولی بیعمل؟ میگفت ناراحتی از این بیاعتنایی؟ میگفت آخرين بار کی به خودت قول دادی؟ گفتم همین اول مهر. گفت موندی سر قولت؟ لب پایینمو جوییدم و انداختم پایین سرمو. گفت تا وقتی خودت، خودتو درنیابی بیخوده توقع داشتن از دیگرون. لب پایینم خون افتاد. راست میگفت. منم که نقطهی شروعم. و حتی پایان. جدی نگرفتم که جدی گرفته نشدم. مدتیه به ننوشتن فکر میکنم. شاهده نانوشتههامه داروگ. رنجم میده اجبار مادری کردن. مامانباباها رنج میکشن از اجبار والد بودن؟ احبار؟ ناخواسته بود؟ ناخواسته هم مگه مسئولیت نداره؟ رنج مسئولیت. مسئولیت آدم بودن. رنج تظاهر. یدک کشیدن اسم آدمی. هشت صبح بیدار شدم. هشتاد شب گذشت تا هشت صبح شد. خواب. ترس. لرز. بیداری. بیداری. ترس. لرز. خواب. شب خیلی سنگینه. شبی که ترس پاشو میذاره رو قلبت و فشار میده. یک صفحه صبحگاهی نوشتم. شب هول و برداشتم اومدم بیرون از اتاق. پنج عصر فرصت خوندش شد. از ابراهیم بدم میاد. از نگاه بالا به پایینش. خودم؟ گاهی بیشتر از گاهی چشمام رو نردبونه. موقعیت اجتماعی پلهها رو جابجا میکنه. چرا در مقابل پدر و مادر زنش از این پله پایین نیومد؟ از ابراهیم و چسبیدن به پله جلوی سیدعلی و نانا بدم اومد. توی نویسندهساز بودم صحبت از سره و ناسره بود که خبر فوت شوهرخاله اومد. مرگ ترسناکه؟ نوشته بودم احساسم به مرگ پوچهراسیه. ترس پوچ. اما، احساسم به مرگ خودم بودم. همه رفتن. تنها موندم. فرو رفتم تو هالهای از ترس. رنج. آزادنویسی کردم. به سارا گفتم چطور میتونی از شدت رنجت بکاهی؟ چطور میتونی موثر باشی؟ باید و نبایدهایی که بهشون بیتوجهی چیه؟ چطور میتونی فرزند خوبی باشی که رنجش تو رو نبلعه؟ گمانم خیلیها این رنج رو دارن. چقدر گفتگو لازمم با والدین و بچهها. تجربهاندوزی. فکر کنم داروگ باید مدتی متحمل رنج بیمادری باشه. بهش میگن والد ناکافی؟ به ننوشتن فکر میکنم. به شهوت انتشار. نمیانتشارم شاید همین عمل به قولم باشه.
۱. دلمشکست. بیدار شدم و دلم شکست. خسته بودم هنوز. انگار خستهتر از شب قبل بودم حتی.
۲. بیشتر با فضای مجازی مشغول بودم.
۳. کار خاصی نداشتم و وقتی کاری ندارم بیشتر خسته میشوم.
۴. با دوستم حرف زدم.
۵. ایدهپردازی داشتم، برای تمرینات این هفته.
۶. سریال دیدم و تمام شد.
دیروز تولدم بود. دیشب آمدم اینجا گزارش بنویسم هر کاری کردم ارسال نشد. خوب که نشد چون اینقدر از تنهایی نوشته بودم که صبح پشیمان شدم ، فکر کردم دیدم بسیار توقع بیجا از آدمها دارم که به یاد من باشند اینقدر که این روزها هرکسی با مشکلی در حال زندگی است. به هر حال تصمیم گرفتم دیگر از کسی توقعی نداشته باشم شاید اینطور حداقل بدون حرص خوردن از دست آدمها روزگار را بگذرونم. امروز را هم با فشار کاری زیاد سپری کردم، همیشه سر کار خوشحالتر بودم اما الان ساکت تر هستم، طوری که همه میپرسند که چرا ساکت شده ام ، شاید دیگر انرژی معاشرت با آدمها را ندارم، که این خوب نیست، چند روزی هست که مرتب پیاده روی میروم اما امروز فرصت نشد. چند هفته ای هست به خاطر مشغله زیاد و خستگی فرصت خطاطی ندارم اما حتما میخواهم که این هنر را تا ذوق آن را دارم توسعه بدهم هر طور که شده وقتی باز میکنم.
تا همین هفته پیش از دست آدمها ناراحت میشدم، اما نمیدانم چه اتفاقی در من افتاد که بی تفاوت شدم ، نمیدانم خوب است یا نه؟ هر روز بیشتر نا امیدی را نسبت به آدمها تجربه میکنم اما این حس درونی است و رفتارم نسبت بهشان تغییری نمیکند برای همین بی توقعی و تنهایی را تجربه میکنم ، قبلا رنج میبردم اما الان نه. فقط با ذوقی که نسبت به هنر دارم میتوانم حال خودم را تغییر بدهم، این ذوق را از آدم اشتباهی گرفتم، فهمیدم که آدمهای اشتباه هم میتوانند کار درست در زندگی برایم انجام دهند.
طرف صبح کلاس داشتم.
عصر کمی به بازخورد دوره شعر گوش دادم. استاد نازخورد میداد از گازخورد خبری نبود. تو دورهی شعر دارم گزینگویه مینویسم خود همین هم پیشرفتی است.
هرجور بود تسلیم تنبلی و خوابآلودگی نشدم و خودم را به وبیکار سرزبان رساندم. ساختار فکر را تا به حال آموختهایم. حتی باشد یک جزءش را (عشق من بخش پرسش از اطلاعات و سرد کردن گوی آتشین بود).
در وبینار نویسندهساز صحبت از سرهگرایی و سرهنویسی بود. کمی گوش دادم.
از صبح خیلی میزان نیستم. باز مدارکم برای گرفتن وقت دفاع پروپزال ناقص بود. این بار گواهیهای اخلاق نشر، سامانه پژوهان و تدریس را فرستادم. خدایا یک ماه است پیش دفاع انجام دادم و هنوز در مرحلهی ارسال مدارک برای گرفتن وقت دفاع از پروپزالم. هوووووووووووووووو. خود پروسهی پایاننامه چند سال طول خواهد کشید؟ گرچه از آنچه در حوزهی مشاوره به صورت غیررسمی و از درمانگرم و یکی از استادهام میآموزم راضیام. امروز یک پامودورو کتاب درسی خواندهام از طرحوارهدرمانی.
یک ساعت هم کارورزی آنلاین داشتم. میآموزم بسیار.
از «لمس» محمدرضا کاتب هم خواندم. فردا تمامش میکنم و فعلاً از شر صبور و سرگرد و دریوری گفتنشان تا یک مدت خلاص میشوم. گرچه برای دوباره خواندنش برخواهم گشت. گمانم بروم سراغ جلد دوم مجموعه داستانهای چخوف.
روز جهانی بیهوشی را به همکار عزیزم خانم حسنی و دانشجوی عزیز آقای یوسفی تبریک میگویم.
استاد گزارش نیکش را در قالب نامه به افشین نوشته بود. من از تکرار خسته نمیشوم و همین است که است. دوست داشتید بخوانید. دوست نداشتید نخوانید.
راستی امروز یک ساعت گیرِ پیدا کردن آهنگی بودم که وقت سرکار رفتن تو رادیو آوا شنیده بودم. بلاخره پیدایش کردم: «آهنگ قهر و آشتی» از محمد سعیدی.
حلزون گزارش نیک آبی پوش شده و رو به آسمان کرده است، شاید این حرف شمس تبریزی رویش اثر کرده: «گفتن جان کردن است و شنیدن جان پروردن.»
درس خواهم خواند و سپس لالالا. کی میشود این سه سال هم تمام شود و بازنشست بشوم؟
1405.7.25
قهرمانی
#گزارش_نیک
سالواژهام: خودآغوشی
کدام سمتِ نبودنم؟ توانت همینقدر بود؟ همینقدر بود. که توی این رفتوآمدها رمق ببازی؟ رمق ببازم. به کاسهی زانو همینقدر جوانی؟ همینقدر جوانم. میشرمی از چه؟ از دستوپاگیریام. از گرفتاری پیشپاافتادهام. اینطور فکر میکنی؟ میشرمم از فکرم. از ناتوانیام. از موجبارگی. جلو میآیم و با تلاطمی به عقب پس میافتم. کدام سمتِ نبودنی؟ آنجا که نمیدانم جهان کجاست. جهان کجاست؟ در رگهایم. سرخ و تپنده. توانم اینجاست؟ اینجاست. کم بیاید، جور دیگری میبینی، میشنوی و حس میکنی. سرت خون میخاست؟ میخاست. تشنه بود. عاجز بود؟ عاجز بود. از خاندن چندتا کلمه. از نوشتن یک خط جمله. از دو قدم راه بردن. یک توکپا بیمارستان رفتن و مردن. جهان جور دیگری شده بود. میشرمی؟ میشرمم از چه؟ از نوشتنشان؟ از اینکه بابت مانعی ناچیز ایستادهای و گیج رفتهای؟ هوم. میشرمم. جهان مادهای سرخ است و جهنده. تنم میمکد رگم را. گریهام گرفته بود. ناتوانی؟ ناتوان بودم از زندگی. پلکهایم میخابیدند و میجهیدند. میخابیدند و میجهیدند. سرم تشنه بود. به جمجمه میکوبید. جهان توانی بود به قوت بالا آوردن استکانی شیرین شده. جهان توانی بود که بتوانی زندهای معمولی باشی. نمیدانستی؟ نمیدانستم. فکر میکردم خستگی باشد. اما جهان بود. در رگهایم. قطرهقطره. سدیم کلراید، جاری میشد و عضلاتم هورت میکشید. جهان به باریکی نوکهای سوزنی بود که گوشهی چشمم را حتا نمیگرفت اما میتوانست. پوستم را پاره میکرد و فرومینشست در رگم. قطرهقطره. سدیم کلراید. زندهای؟ زندهام اما نمیشنوم. دوپینگ کردهای؟ هنوز نه. خابم گرفته. دوباره مییابم قوهی ادراکم را. دوپینگ میکنی؟ نه اینکه دوپینگ. فقط دوباره میتوانم پشت لپتاپ بنشینم. خیال ببافم. به خیال زنده بمانم. بنویسم. کوتاه و مقطع. جملههایی برای شعرهای نیامده. استاد خاند؟ خاند. نفهمیدم اما. سرم گیج بود. واژهها میآمدند و میرفتند. چشمها میآمدند و میرفتند. میرفتند، میرفتند، میرفتند تا روی بالشتم تمام شوم.
تلخی اتفاق را چه شیرین بیان کردید. همیشه سرحال باشید.
گزارش نیک ۱۵۸ فرح
گزارش نیک امشب را به تو پسرعزیزم می.نویسم.
سلام پسرم
صبح زود بعد از نماز خواب دیدم توی خونه پدری اقاجونم در محله سرچشمه بودم. همه جای خونه را که محل تولد من بود و تا کلاس دوم آنجا زندگی میکردم، را به همه نشان میدادم. تو هم در خوابم بود درحالی که در ایوان آن خونه قدیمی بودم و آسمان پر از ستاره بود، به تو هم اشاره کردم. که روزی خواب دیدم که تو در این ایوان بودی و برای دوستت تمام کهکشان راه شیری و ستارگان آنرا با محور هایش توضیح میدادی، چه خواب جالبی بود که در خوابم هم آنرا برای دیگران تعریف میکردم.
این از خوابنگاری صبح زودم، که به سختی با انگشتان بیحسم( انگشتان ماشهای) آنرا کاملن تایپ کردم. و به خوبی نوشتم.ساعت ۷/۵ بیدارشدم و تا ۹ در همان خونه پدری اقاجون بودم بس که این خواب روشن و واضح بود.
علی جونم امروز باید برم خونه ماماجون برای کمک به حمام رفتنش، چقدر سخته سالمندی که زیر دست فرزندش قرار بگیرد.
امروز از گنبد کاووس و امامزاده یحیی در کانالم مطلب گذاشتم و سفرنامه دو هفته پیش را قسمت به قسمت و شهر به شهر، داستانش را توی کانال فرحنامه گذاشتم. میدونی دوستان از اینکه روزانهنویسی و خاطرات دهه ۶۰، خاطرات دانشجویی و روابط دانشجویی چه در دوران قبل انقلاب و بعد انقلاب را می نویسم منو تایید و تشویق میکنند. گاهی یکی از انطرف کره خاکی برام مینویسد چرا از خاطرات قدیمی نمینویسی؟ گاهی هم یکی از دوستان برام مینویسه لطفن بیشتر از حوادث روز بنویس. حداقل بیست یا سی نفر هر روز کانالم را میخونندو منو بیشتر مسئول نوشتههام میکنند.
میدونم تو هم کانالم را میخونی، لطفن تو هم نظرتو برام بگو. نظرت برام مهمه. میدونی تو هر مطلبی که بگی حتمن رعایت میکنم.
به قول استاد شاهین فدا مدا
در مورد حلزون امشب هم باید نظر کارشناسیام را بدم:
چه فضای آروم و رویایی پیداکرده حلزون مدرسه نویسندگیِ ما. در حالتی ریلکس و آرامبخش قرار گرفته گویا در چمنی سبز در حالت مدیتیشن است. و بابت آرامشش خدا را شاکرم.
«گفتن جانکندن است و شنیدن جانپروردن.» (شمس تبریزی)
مولوی نخستین داستان مثنوی را با “شنیدن” آغاز میکند تا بگوید:
آدمی فربه شود از راه گوش
«بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن» (جستوجو از گنجور توسط فرح)
تا حوالی ۹-۱۰ صبح بود که به ترک تحصیل فکر میکردم چون دانشکدهی ما افتضاح نیست، فاجعهست.
دستشوییهایش موزه حشرات است. ویترینی از سوسکهایی که روی فرش قرمز دستشویی بانوان گربهای راه میروند.(Cat walk)
از ۱۰ به بعد رسمی فکر نمیکردم. عامیانه فکر میکردم.
فکر میکردم ایکاش رو به روی من بودی. ایکاش در مترو باز میشد تو از در میومدی. ایکاش از پله ها که میرسیدم تورو میدیدم و ایکاش، فرصتی داشتم که بگم که بشنوی اما ندارم و نمیشنوی.
از اینجا به بعد رو همه میتونن بخونن، مثل از اینجا به قبل.
ولی تو روی هر جمله بایست و مکث کن. سیگارت رو با جملهم شروع کن و سیگار بعدیتم با همون جمله.
بیا تمرین کنیم. “شــــــــروع”
عزیزم.(سیگارت رو روشن کن) اون هیولایی که فکر میکردی منم؛(میخوای سیگارتو روشن کنم؟) من نبودم.(قهوهتو میریزم.) اون هیولا تصور تو از من بود.(چای هم نریزم؟)
اما تو خودت از من ترسیدیو منو هم از خودم ترسوندی.(سیگارتو بکش بابا!) فکر میکردی دوری از من محافظت از خودت بود؟ (حیف سیگاری که من دادم دستت)
من تنها حصاری بودم که تورو به واقعیت وصل میکرد!(اصلا سیگارو من دادم دستت؟) تو منو از زندانی که روزی خونهم بود آزاد کردی.(ولی حداقل سیگار کشیدی) دیدی چیشد؟(چیشد؟) چای خوردی!(همین؟) قهوه هم خوردی.
اینجا مکث نکن. از اینجا به بعد سیگار نکش. قهوه هم نخور.
زندگی رو دیدی رفیق؟
سیگار کشیدی و گشتی و خوندی و خوردی.
اما من هیولا نبودم.
ولی هیولا با تو بود نه؟
جالبه. هیولا همیشه با منم هست.
سیگارمو همیشه تو روشن میکنی..
امروز صبح سخت بیدار شدم. چقدر کار داشتم. هنوز هم دارم. آخر هفته خوب کار کردم ولی باز نرسیدم به همهی کارها. دیشب تا ۲ بیدار بودم. خوابم نمیبرد و کار هم داشتم. بعد صبح اصلاً نمیتوانستم بلند شوم. ساعت ۸ و خردهای بلند شدم آخر و دوش گرفتم و صبحانه خوردم و نیم ساعتی کار کردم و بعد رفتم دانشگاه. دانشگاه هم کلی کار داشتم. باید محیط کشت میخریدیم و با استاد دربارهی مقاله حرف میزدیم و به چند تا شرکت برای تستمان زنگ میزدیم و میرفتم سراغ تر و خشک کردن سلولهایم. باز هم به همه نرسیدم. استاد داشت با یک نفر دیگر حرف میزد و تا ظهر نتوانستم بروم پیشش. بعد هم ساعت شد ۱۲ و سریع رفتیم ناهار که به کلاس ساعت ۱ برسیم.
کلاس خوب بود. از آن کارگاههایی است که خیلی نیازش دارم و میخواهم حتماً یادش بگیرم. تازه از امروز قشنگتر هم شد موضوعش.
بعد از کلاس رفتم سراغ سلولها و محیط کشتی که خریده بودیم هم رسید و بعد رفتم خانه.
خانه که رسیدم گیج خواب بودم. ولی سعی کردم بیدار بمانم که شب زود بخوابم. نشستم پای لپتاپ ولی بعد از ۴۰ دقیقه مقاومت خوابم برد.
بالاخره تسلیم. نیم ساعتی خوابیدم. شام خوردم. الان حالم بهتر است ولی زود میخوابم.
https://t.me/f_mahmudpur
دوش دیدم که با سمیرا، دوستِ دوران دبیرستانم، مدرک کاردانیِ دانشگاه گرفتیم و ذوقمرگ شدهایم.
در دفترم صفحهی صبحگاهی را مکتوب و با یوگا خلوت کردم.
روزم را با کتاب آغازیدم. چهحیف که تاکنون خودم را از موهبتِ مطالعهی هملت، خسروخوبان و شبهول و هر کتابِ سودمند دیگری محروم کردهبودم.
هملت، سرچشمه است.
داغنایِ خون و دانش فرًاری را بیواسطه در حافظهاش میدمید را ار کتاب خسروخوبان به صفحهی کلمهبرداری افزودم.
در تسلیبخشیهای فلسفی، اپیکور معتقد است که اگر پول داشتهباشیم ولی از دوستی، آزادی و تفکر بهره نبریم، خوشبختیِ واقعی را تجربه نخاهیم کرد ولی اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم و پول نداشتهباشیم، هرگز بدبخت نخاهیمبود.
زیرمتن از زبانِ تن در معرفی شخصیت گفت.
از مقالهی آیا درخاستهایتان را مطرح میکنید؟ در سایت استاد کلانتری خاندم:
داشتم کتاب عامل علاءالدین را ورق میزدم که به پاراگراف جالبی رسیدم؛ برای شما هم نقل میکنم:
شما باید بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید، بخواهید!
مارک ویکتور هانسن
برای من به این صورت شد:
نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس،
نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس،
نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس، نترس را انتخاب کردم.
بیست و پنج دقیقه آزادانه نوشتم.
در تمرینجا از توصیفِ صحنهها در متنِ دوستان آموختم.
پیادهروی در گرمایِ مهرماه را پیشتر نچشیدهبودم. ذوبمرگ شدم.
از روی این شعر حافظ رونویسی کردم:
شاهدان گر دلبری زینسان کنند.
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
میز میز است را هم خاندم.
یک کلاس حضوری یوگا داشتم. یکی از بچهها شیرینیِ خودپز هدیه داد. در طول کلاس، مدام حواسم را از روی جعبهی شیرینی به کلاس میآوردم. با چایِ عصر در کنار پدر و مادرم بسیار چسبید.
نویسندهساز چند فرهنگ سره را معرفی کرد.
از فرهنگ میرجلالالدین کزازی، لغزهگامباز یعنی اسکیباز، لاقگو یعنی ریشخندگر، لاینده یعنی پارسکننده، گشنبیخ یعنی تنومند را نوشتم.
فرهنگ سهجلدی سره و فرهنگ پارسیِ آریا هم پرمایه بودند.
سایت پاسبان، گنجینهی پارسی واژگان است که کلمهها را به فارسیِ سره تحویل میدهد.
بانو ملایی از ژورنالنویسی گفت.
بیست و پنجدقیقه یوگا تمرین کردم.
یک پومودورو هم کلمهنویسی و کلمهسازی کردم.
کلمهای مثل زنده را در مرکز یک دایره نوشتم. از پیش و پَسش، کلمات بیرون زدند شاید ترکیبی جدید با زنده خلق شود اما آش دهنسوزی نبودند.
رخدادکم را به اشتراک گذاشتم.
روز را با مرغابیِ وحشی و سعدی و تارنوازی، به پایان خاهم برد.
1. سالواژهام: استمرار
2.در مورد مدیریت دانش شخصی به صورت ویدئو در کانال صحبت کردم.
3. پیادهروی دور باغچه و در ادامه دویدن.
4. آزادنویسی به صورت دو پارت بیست و پنچ دقیقه. البته یکم وسط تمرکزم به هم خورد اما دوباره تمرکز م رو به دست گرفتم و ادامه دادم.
مربی خودشناسی سختگیرتر شده است.
«دبی فورد» میگوید من بدترین سختیها را کشیدم تا به یک معلم زندگی تبدیل شوم.
مربی هم انگار همین فلسفه را دنبال میکند: «حواسم به خیلیهاتون هست. آگاهانه تاییدتون نمیکنم تا رشد کنین. تا اون توجه و محبت رو از خودتون دریافت کنین. میدونم درد داره. ولی کاری رو میکنم که براتون مفید باشه.»
مربی ورزش سختگیرتر شده است.
«این تمرینا براتون لازمه. ورزش چیزیه که تحمل سختیها رو آسونتر میکنه.» همزمان نقشه میکشد برای قویتر شدن عضله چهار سر رانم. تا درد زانو را بهانه انجام ندادن تمرینهای بعدی نکنم. دیگران به بندها آویزانند آن هم با یک پا. قرار است در آینده نزدیک بعد از قویتر شدن بالاتنهمان با دو دست رو زمین و دو پا در هوا راه برویم تا اگر پا نشد، دست همراهمان باشد، در ادامه مسیر. همانجا سختی کار را روی خودش امتحان میکند. به این نتیجه میرسد که هنوز آماده نیستیم. همه نفس راحتی میکشیم.
مربی نویسندگی سختگیرتر شده است.
از کتاب «چگونه با نوشتن بهبود یابیم» میخواند:
«وقتی مینویسیم به فردی مشاهدهگر تبدیل میشویم. مشاهدهگری یکی از مولفههای افزایش تابآوری است. به این شکل مشکلات زندگی برایمان به آزمون بدل میشود».
بعد میگوید«گزارش نیک نوشتن که درد ندارد. امید که تو هم بنویسی.»
محاصره دریایی سختتر شده است.
قرار است «مادر بمبها» بر سرمان فرود آید. یعنی «مادر بمب» یک فحش است؟
البته ظاهرا این محاصره دریایی شگفتانههایی هم برایمان دارد. در تنگه هرمز آیفون ۱۸ و عطرهای گرانقیمت پیدا شده است.
کتاب خواندن و فیلم دیدنم سختگیرانهتر شده است.
«صد سال تنهایی» میخوانم. با آدمهایی که انگار از بهشت رانده شدهاند و دهکدهای عجیبوغریب ساختهاند.
فیلمهای «دیوید لینچ» را میبینم. فیلمهایی که باید کشفشان کرد.
زندگی سختتر شده است.
دلار آمریکا ۲۷۰ هزار تومان. یک گرم طلای ۱۸ عیار ۲۶ میلیون تومان.
من هم سختتر شدهام.
بازوها و پاهایم سفتتر، غرغر کردنهایم کمتر و نوشتههایم پختهتر. کمربند زندگیام را هم سفتتر بستهام.
خدا رو شکر همه چیز هماهنگ است. از بیشتر اوقات زندگیام لذت میبرم. نسخه دیگری از خودم که کشفش کردهام. اصلا این هم یک مدل زندگی کردن است در دنیای ماشین پرنده تسلا و اَبَرهوشها.
برویم و گزارش نیک پنجاه و هشتمین را بنویسیم.
خب دلم می خواست گزارش نیکم را کمی خاص تر کنم.
از چه نظر خاص؟
از نظر معنایی و آوایی یا شیوه ی بیان؟
تو چه طور دوست داری؟
منم هم با تو موافقم بیا کمی تنوع به خرج دهیم و گزارش نیک را خوشمره تر کنیم.
بله من هم موافقم همیشه که یکنواختی و یکرنگی جواب نمی دهد.
گاهی باید خبیث شد و شکل نوشتن را دگرگون کرد.
خب از کجا شروع کنیم؟
از هر جا که دلت می خواهد.
خب امروز برایم بگو که چه کارا کردی؟
بله حتما.
امروز کتاب خواندم.
چه کتابی؟
نمی دانی من در حال خواندن چه کتابی هستم؟
می دانم، ولی دلم می خواهد تو هم اسمش را به زبان بیاوری.
باشد کتاب کار عمیق.
چه طور است راضی هستی از انتخاب و خواندنش؟
چه بگویم بله دوستش دارم. امروز که خواندمش متوجه شدم به فلسفه نزدیک است.
چه جالب از کجا فهمیدی؟
از آنجا که هر بخشش فلسفه ای برای انجام کار عمیق بافته بود.
درسته. کتاب خوبی است؟
فعلا نظر قطعی در موردش ندارم، ولی به نظر کتاب خوبی می آید با اینکه کمی مبهم حرف می زند.
دیگر چه کار کردی؟
کتاب دیگری خواندم از دکتر اریکا راشر.
چه جالب کتاب در مورد چیست؟در مورد والدین و اثر تربیتی.
اگر بخواهی یک نکته از این کتاب بگویی چه می گویی؟
والدین استثنایی از جملات سمی خودداری می کنند.
جملات سمی؟
بله.
می شود منظورت را دقیق بیان کنی؟
حتما.
مثلا جملاتی مثل داری منو دیوونه میکنی!
چه مرگته؟/چه دردی داری؟
تو پسر/ دختر بدی هستی.
این جملات جملاتی سمی هستند که والدین استثنایی از آن ها دوری می کنند.
چه قدر عجیب و کاربردی.
بله همین طور است.
به نظر کتاب مفیدی می آید که می تواند به خانواده ها در تربیت کودکان کمک کند.
بله خود نویسنده هم در مقدمه به آن اشاره کرده که این کتابی است خلاصه از تمام کتاب هایی است که در رابطه با تربیت نوشته شدند و برای همه مناسبند.
خصوصا کسانی که پرمشغله هستند و وقت خواندن کتاب های حجیم را ندارند.
خیلی عالی است.
بعد از خواندن کتاب به سراغ چه کاری رفتی؟
پادکست گوش کردم و کلی روشن شدم.
پادکست گوش دادن چه حسی به تو می دهد؟
حسی سرشار از عشق و آگاهی.
انگیزه و امید ، تغییر دیدگاه و نگرش عمیق و جدید.
اُوووه فوق العاده است.
امروز در وبینار تویسنده ساز شرکت کردی؟
بله مگر می شود من در وبینار نباشم.
آن هم وبینار محبوبم نویسنده ساز.
در وبینارچه گذشت؟
استاد شاد و سرحال حاضر شدند و از سره گرایی حرف زدیم.
من که تا الان نمی دانستم سره گرایی یعنی چه و چه کاربردی دارد.
چند تا از فرهنگ سره گرایی معرفی شد.
خب اسماشون چی بود؟
فرهنگ پارسی جلال الدین کزازی، فرهنگ نامه پارسی آریا، فرهنگ زبان فارسی از سلیمان مختاری و…
از رمان خدیش ابوالقاسم پرتو برایمان خواند.
چه شاهکاری بود واقعا. از سره گرایی به طور ملموس و همگونی استفاده کرده بود که آدم حظ می کرد.
می بینم که حسابی امروز بهت خوش گذشته ها.
بله جلسه ی فوق العاده و نابی بود.
خوش باشی همیشه.
قرار بود مبینا مولائی هم بیاید و برایمان صحبت کند، اما استاد به حدی مشغول شده بود که قرار مبینا را یادش رفت.
کلی خندیدم وقتی گفت عه مبینا دستت رو بالاتر می آوردی.
استاد دیگه چه طوری دستش را بالا می آورد این دختر.
منو بگو که فکر می کردم مبینا مولایی است نگو مبینا مولائی بود و من تازه متوجه شدم.
مبینا می خواست صحبت کند، اما استاد گفت که حیف است بگذار فردا و برایمان مفصل تر حرف بزن.
طفلک مبینا. احساس کردم ناراحت شد و دلش گرفت.
استاد از او به عنوان یک رفیق واقعی یاد کرد.
چه سعادتی نصیب هر کسی نمی شود.
وبینار تمام شد می خواستم ویدیویی را ببینم اما گفتم بروم یک دوش جانانه بگیرم و بعد به آن برسم.
رفتم حمام و آب گرم روی پوستم سرازیر می شد و پوستم را قلقلک می داد.
بوی شامپو و آن چنگ زدن و شستن موها تمام حواسم را به خود جمع کرد.
شامپو بدن که بوی شکوفه های گیلاس می دادو مشامم را معطر کرد.
از حمام بیرون آمدم و بعد از خوردن لقمه ی نان و پنیر و نوشیدن آب به اتاق رفتم و آن ویدیو را مشاهده کردم.
دلم آرام گرفت و بعد از کمی چرخ زدن در فضای مجازی به سالن پیش مادرم رفتم و با هم فیلم دیدیم.
امروز من اینطور گذشت.
خیلی جذاب بود. گزارشت را به نیکی نوشتی.
حرفی سخنی داری که به ما بزنی؟
نه حرفم تمام است فقط اینکه زندگی شیرین تر از آن چیزی است که فکرش را بکنید تنها رازش این است که در لحظه زندگی کنید.
انسانها دریچهاند
دم در ماهی فروشی منتظر بودم تا قزل آلای بدبخت جان بدهد و ببرم بندازمش توی ماهیتابه، برای ناهار. گلدانهای توی پیادهرو توجهم را جلب کردند. داشتم تماشا میکردم که صاحبش آمد جلو و دعوتم کردم به داخل. گفت بیا توی حیات را هم ببین، ببین خانمم چه کرده.
زن و مرد در خانهی ویلایی کوچکی وسط شهر زندگی میکنند. برایم شبیه خانهی تو کارتون آپ است. راستش آن دو هم دقیقاً شبیه همان پیرمرد و پیرزن توی کارتون بودند.
رفتم تو. از حجم گلهای توی آن یک وجب حیاط شگفتزده شدم. زن میگفت: «میان این گلها رو میبرن و بعد میگن سوخت. نگهداری بلد نیستن. گل مثل بچه است، مراقبت میخواد. من از صبح زود تا الان اینجا دارم به اینها میرسم. الان پائیزه، ولی ببین انگار بهاره، همه سبزن»
راست میگفت، وقتی که باغ داشتم فهمیده بودم، گیاه، مثل کودک انسان است، مراقبت میخواهد.
دقایقی را باهم گفتگو کردیم، از خودش گفت، قالیباف حرفهای بوده و دخترش هم توی دانشگاه رشتهی مرتبط با قالی خوانده، از عروسش که سر ناسازگاری دارد.
میتوانستم با دیدن گلها، بیتفاوت رد شوم. زن و مرد میتوانستند با دیدن من، بیتفاوت به کارشان برسند و دعوتم نکنند. اما هردو توقف کردیم و لحظاتی را باهم معاشرت کردیم و چه خوش بود. انسانها برای هم دریچهاند. دریچهای که از آن میشود به درون یکدیگر نگریست. شاید تاریکی ببینی، شاید نور، اما در هر صورت چیزی گرانبها دریافت خواهی کرد.
۶:۴۵ دقیقه بیدار شدم.
صفحاتصبحگاهی نوشتم.
صبحانه خوردم.
به سایت مدرسه سر زدم و گزارش نیک خواندم.
ساعت ۱۱ مطب دکتر ارتوپد بودم. برایم سههفته استراحت تجویز کرد.
بعداز ناهار و خوردن داروهایم قوزکبند به پا، روی کاناپه خوابم برد. وقتی بیدار شدم نویسندهساز تمام شده بود.
فایل صوتی نویسندهساز روز قبل را در آشپزخانه گوش دادم. صندلی را بین اجاقگاز و سینک گذاشته بودم. غذا درست میکردم و ظرف میشستم. بعداز چند روز حاظریخوری با تقلا و زحمت فراوان غذای درستو حسابی پختم. قیمه.
نشستهنشسته روی میزها را پاک کردم. سالن را تا آنجا که توانستم مرتب کردم.
دوش گرفتم.
باز نوشتمو نوشتم.
باز دارو خوردم.
روتین پوستم را انجام دادم.
خانه پر شده از شپشک. شپشکهای برنج. همه جا پراکندهاند. بعضیهاشان خیلی چاق. بعضی نوزاد.
روی روانِ آدم راه میروند.
همین هفتهی گذشته دو گونی برنج را شپشکزدایی کردم. به سختی. با مکافات. الک کردم. برنج را توی چند ظرف ریختم و ظرفها را توی سینی آب گذاشتم روی میز. تا چند روز برنج را به هم میزدم، شپشهای سیاه درمیرفتند و میافتادند توی سینی آب. دلم خُنک میشد. دلم میسوخت. من به حریم آنها تجاور کرده بودم یا آنها به حریم من؟
برنج پاکسازی شده را توی گونی ریختم. سر و تهش را بستم. اما به نظرم دوباره شپشگذاری کرده.
دو گونی دیگر هنوز مانده گوشهی اتاق که سراغش نرفتهام. حوصلهی پروسهی سخت شکار شپش را ندارم. حالا پررو شدهاند و راه افتادهاند همهجا.
من چرا باید مجبور باشم پنج تا گونیِ برنج بخرم و بگذارم گوشهی اتاق. آخر چرا؟
اولین گونی برنج را سه ماه قبل کیلویی دویست هزار تومن خریدم. گونی بعد را کیلویی سیصد هزار تومن و همینطور هراسیده از بالا رفتن قیمت، آخرین گونی بیست کیلویی را چهارصدو پنجاه هزار تومن، همین ماه قبل خریدم. نمیدانم حالا چه قیمتی دارد. وسوسهی خرید بیشتر را داشتم که شپشها جلویم را گرفتند و حالا ماندهاند روی دستم. برنجها نه. شپشها ماندهاند روی دستم.
شپشها همهجا هستند. مزاحمند. انگلند.
یکی از این انگلها، شپشهای برنج نه، شپشهای جامعه، پنجشنبه ساعت هفت، ماشین پسرم را دزدید. چطور و چرا نمیدانم.
در شلوغترین جای شهر، جلوی هایپراستار باکری. به مدت یکربع ساعت پارک شده. قفل شده، دزدگیر هم دارد. درست جلوی هایپر. قاعدتن باید آنجا دوربین داشته باشد. اما ندارد. باید پلیس آنجا حضور داشته باشد. اما ندارد. به گفته پلیس اینجا زیاد دزدی میشود. پس چرا نه پلیس هست و نه دوربین؟
از همه جالبتر، پنجشنبه دزدی اعلام میشود. پلیس میآید و به راهبر اعلام میکند. اما شماره قرمز اعلام نمیشود. چرا؟
میگویند روز تعطیل است. پرونده باید به کلانتری و دادگاه برود. و تا شنبه تعطیل است.
شنبه پرونده به کلانتری و بعد به دادگاه میرود. و بعد از کلی دوندگی که داستان مفصلی دارد، به جریان میافتد. یعنی از روز شنبه شماره قرمز اعلام میشود.
طبق گفتهی پلیس دزدها، بیشتر پنجشنبهها ماشین میدزدند. چون میدانند تا شنبه تعطیل است و قرمز اعلام نمیشود. دو روز فرصت دارند که هر کار خلافی میخاهند با ماشین انجام بدهند. و بعد ماشین را یک جایی رها می کنند. نگران نباشید پیدا میشود.
بیشتر به شوخی میماند. پلیس داستان و هدف دزد را میداند و دو روز به او فرصت میدهد که با ماشینِ دزدی برود دنبال خلافکاریش و بعد شماره قرمز اعلام شود.
حالا راست یا دروغ و این دزدِ ما از این دسته دزدها باشد یا نه نمیدانم. و ماشین ما پیدا بشود یا نه نمیدانم. اما میزان خونسردی و برخورد پلیس و دستگاه قضایی با مسأله واقعن قابل توجه و تحسین است. خوش به حال دزدها.
و، آیا موضوع برای کسی که ماشینش را دزدیدهاند هم، همینقدر بیاهمیت است؟
بدری صفایی
گزارش نیک ۵۴
روز با آزادنویسی آغازید.
از اضطرابی که داشتم استفاده کردم و متنی را که چند روز بود درنمیآمد، درآوردم و در کانال تلگرامم گذاشتم.
کمی شعر و کمی «یوسا».
باید زمان مطالعهام را بیفزایم. اصلا در این مورد از خودم راضی نیستم.
تمرینهای کلاس شعر را آغازیدم. تمرین مربوط به کارگاه «خودواژه» را نیز همچنین.
گامیدم.
به تنبلی چیره شدم و ورزش کردم.
به کانالهای همسفرانم سر زدم.
آزادنویسی کردم.
وضعیت خوابم همچنان چندان مناسب نیست.
امشب فقط کمی مینویسم و سعی میکنم زود بخوابم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷ از ۱۰
چسمثقال گزارش
یک ساعت چرت عصرانه هم اضافه شد به برنامهام. ما که هر چه دویدیم به چیزی نرسیدیم لااقل به خابمان برسیم. ظرفها را شستم و با مامان حلوا پختیم. سالگرد وفات مادرکلانم است(خدا اموات شما را هم بیامرزد).
https://t.me/Mohammadfaty2
گزارشنیک”1405/6/25″ مهر. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”زیر چنگال شب” از میثم علی مددی را خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
با یک درمانگر طبسنتی زمان زیادی را در واتساپ گفتگو کردم. برای روش درمانی که داشت.
زمانی هم با یکی از دوستانم در مورد همین مطلب تلفنی صحبت کردم.
اینماز نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
سالواژه: پژوهشیدن
ساعت ۱۵:۱۹ دقیقه: متوجه شدم خستگی سوقم داده به سمت ولگردی و اتلافوقت. این است که گوشی را کنار میگذارم و نیم ساعتی میخابم. بعدش باید اتاق مرتب کنم و تمرینِ طراحی.
۱۲:۳۷: احساس میکنم خیاطی آنطوری که میخاهم پیش نمیرود. دلم خاب میخاهد. ادامه میدهم تا برگردم به روتین زندگیام. ساعتها نامتوازنند. از جلو به عقب میروم و باز برمیگردم به میانهی روز.
۱۷:۳۸: پشت چراغ قرمز. یک قدمیِ آرزو. میپیاممش نزدیکتم. در انتظار سبزی و دیرتر نرسیدن. وارد میشوم و میان قفسههای کتاب میابمش. یک بغل محکم. مینشینیم، سفارش میدهیم، عکس میگیرد و میحرفیم. از اوضاع. آرزو را قوی میبینم. میان چالشها. ناامیدیم و هردو بهم قوت قلب میدهیم. ریشهی مشکلاتمان را در مذهب میبینیم.
تاریخ میگوشم این روزها. از قاجاریه. استاد تاریخ نمایشمان هم از قاجار و عقبماندگیاش بخاطر فشار مذهب میگفت. بیش از یک قرن گذشته است و ما هنوز هم اغلب دغدغههایمان بهش برمیگردد.
از زنستیزی و فمینیست هم در کنارهی حرفهایمان میگوییم. میگویمش از همیشه فمینیستترم. میگویمش از زنستیزیهای مامان سرم سوت میکشد. غمم میگیرد و باورم نمیشود، هربار.
با بغلی محکم ازش خداحافظی میکنم. در راه میفکرم که در این کوتاهمدت تا جا دارد میخاهم ببینمش.
۲۱:۰۳: در تختخاب، مرور کارهای روز. میزان فراوانی استرس برای فردایی که نمیدانم کجایش قرار است استراحت کنم. روزها پرفشار است و پروژهها چشمم را میترساند.
https://t.me/ReyhaneRabani
ترازنامهی بیستوپنجم مهر
امروز نخندیدم.
این قلم از ترازنامهی امروز کسر میشود. حیف، نمیشد گذاشت برای فردا و الا بغلم پر میشد از خندههای مشکوکالوصول. خنده که قرار نیست. خنده نمیآید چون صدایش زدی. فقط میآید یا نمیآید. و امروز هم نیامد. مانده دارد.
نوشتن را گذاشتم برای بعد.
ورزش را برای بعد.
پیادهروی را برای وقتی هوا خوب شود. هوا خوب بود. نرفتم.
دلستون ساختم، اما ساختگیاش لطفی ندارد. آن هم بماند برای بعد.
سپردهگذاری را گذاشتم برای همان «بعدی» که هیچوقت نمیآید. برای همان فردایی که امروز هم فردایش بود.
در عوض:
خواندم تا یاد بگیرم چطور بنویسم. ننوشتم.
شنیدم تا یاد بگیرم چطور بهتر بنویسم. خطی هم ننوشتم.
کار کردم تا وقتی برای نوشتن بماند. نماند.
انجامشده در برابر انجامنشده. انجامشدهها فقط خدمتکارند. حمال انجامنشدهها. استهلاکشان را هم کسی به حساب نمیآورد.
واژه ساختم.
واژههای تازه. برای مشق دوره.
باید در کامنت میفرستادم. نفرستادم.
واژهها ماندند در جیب، مثل بقیهی کارهای امروز. بدهی.
شبشاش شدم.
نصفهشبها، سه بار بلند میشوم، به دیوار نگاه میکنم، برمیگردم. نمیشاشم. شاید شاشبُر شده باشم.
این هم کار در جریان انجام.
پایان روز به فهرست نگاه میکنم.
نمیشود خنده را در فهرست نوشت.
خنده را کم دارم. خودم را کم دارم؟
روزهاست کم دارم.
امروز مرگسوار بود.
از صبح تا شب روی زندگیام تاخت و هیچ نگذاشت. زیان خالص.
تنها دستاورد امروزم:
بلندترین فهرست روز را نوشتم.
و اما دستابُرد روز: بیستوپنجم مهر سال ۱۴۰۵.
مرگسپار. چراغ را خاموش میکنم. حساب را میبندم.
با دلپیچه و درد دل از خواب بیدار میشوم. کمی مینویسم.
کتاب «از سکوی سرخ» درباره یدالله رویایی میخوانم.
ظهر خوابم میبرد تا به خودم آمدم ۹ دقیقه از جلسهی تمرینجا گذشته است.
وبینار امروز استاد از زبان بیگانه و حد و مرزهایش در زبان فارسی میگوید. اما آنقدر دلم درد میکند که نصفهنیمه رها میکنم.
دنبال قرصی دارویی میگردم اما بیفایده است. دمکرده پونه میخورم.
برنامه روزانهی فردا با هر سختی که هست مینویسم. اینبار حالت تهوع هم اضافه شده است.
https://t.me/sorayaahmadiani
خاموش شدن گوشی. خواب ماندن. تند و تند صبحانه آماده کردن. قهوه خوردن. برنامهی پسرک را حاضر کردن. سرکار رفتن. خسته برگشتن. جلد سوم مادران و دختران را خواندن. گزارش کردن در گروه دوستان. وبینار نویسندهساز. آموختن سرهگرایی. فکر کردن به آن. خواندن کتاب خدیش. دیدن ویدئو میرجلالالدین کزازی دربارهی پارسی سره. آزادنویسی کردن. گپوگفت با مادرجان. عصرانه خوردن. شام پختن. جارو کردن. پارو کردن. حمام رفتن. دو قسمت از سریال یل را دیدن. شعر خواندن و خوابیدن.
استاد ممنون که فکر کردید من آشپزی میکنم. خدا نگه دارد مادرم را.
روزم را با سه پومودورو شروع کردم. راستی فارسی سرهاش چه میشود؟ اولیش آماده شدن برای رفتن. آرایش کردن و آماده شدن. دومیش ورزش، نرمش، زیر نور آفتاب رفتن، آب و مکمل خوردن، سومیش هم صفحات صبحگاهی نوشتن.
از وقتی ورزش هوازی را به صبحهایم اضافه کردم، دارم وزن کم میکنم و استپوزنی شکسته است. نزدیک به 58 شدهام. وزن ایدهآلم.
بعد هم که صبحانهام را آماده کردم و رفتم سرکار. در حالی که به تمرین خودواژه فکر میکنم. هر سه واژه دلخاهم را یافتهام. اما برای ثبتشان عجله نمیکنم.
میرسم به کار و اداره. اما چه کاری؟ شرایط کاری بههمریخته. بعد از سالها کار کردن نمیدونم چهکارهام؟ مسئول شکایات، مسئول پسماند، فاضلاب، خاک … . بخش پسماند را که نگو، جگر زلیخا شده است. هر بخشش دست همکاری. همکار دیگری هم با من درددل میکند که چرا بهش بخش حقوقی را پیشنهاد دادهاند. همکاری بیخود و بیجهت، شب خابیده و صبح از درد پا نتوانسته راه برود. بعد از یک هفته هنوز هم نمیتواند راه برود. همکاری پدرشوهرش فوت شده و بیش از یک هفته اداره نیامده.
کاش میشد از این کار رفت. همیشه در طول سالها سعی کردم، یک کار دومی هم تعریف کنم. ولی فقط مهارت آموختم و به مرحلهی اجرا نرسید.
به خانه میآیم. یک ویدئو هنری میبینم. فایل روانشناسی دربارهی مراقبه و تکنیک TRE گوش میدهم. گوشیم خاموش میشود و پیام دریافت بسته از گنجه را نمیبینم.
در وبینار استاد از سره و سرهنویسی میگویند. مبیناجان را هم میبینم. نشده تا به حال به استاد بگم که چرا گزارش نیک را بعضی وقتها دیر میگذاری. از کجا حرف دل من را میفهمد. بعضی وقتها هنگام ثبت گزارشم، هنوز نه حلزونی آمده و نه گزینگویهای ثبت شده است.
تعهدورزی سالواژهام را در خواب دیدم. در جادهای با هم میرفتیم. جادههای صاف و هموار را نمیرفت و میگفت راه من ناهموار است و پر خطر و پر پیچ و خم است. اگر جاده صاف را برویم هیچ مشکلی را نمیتوانیم حل کنیم چون مشکلی وجود ندارد و کمکم ذوب در روزگار میشویم. باید راه را خودمان هموار کنیم این هنر است. و با هم در گودالی افتادیم که خیلی عمیق بود و من از وحشت بیدار شدم. بلند شدم و کارهای اولیه صبح را انجام دادم و به نوشتن پرداختم. و لحظاتی بعد خودم را در خیابان دیدم و تند میپیمودم و گز میکردم به مدت یک ساعت مقرری هر روزم و بازگشتم و صبحانه خوردیم کتاب دیوار نوشته ژانپلسارتر به ترجمهی صادق هدایت را شروع به خواندن کردم. صفحات اولش را فعلا خواندم و ناهار صدایم زد و کار نیمه تمامش را تمام کردم. از خوردن یک نان نخودچی لذت بردم. یک عابر از کنارم رد شد و از من در مورد آدرسی پرسید و نشانش دادم و میخواستم بگریزم که فورا گفت خانم میبینی چه روزگاری شده و من که نمیدانستم چه میگوید سکوت کردم و دنبال یک همدرد میگشت که من نبودم و از دستش سُر خوردم و رفتم. دغدغهی امروزم جور کردن مبلغی پول برای پرداخت مالیات بود و انجام شد. وبینار دیروز را گوش دادم و امروز هم وبینار شرکت کردم و از سره در زبان فارسی حرف زدند و فرهنگ سره را هم ورق زدند و واژهای که به نطرم زیبا آمد این بود. ( یار مهرخو ) قشنگ بود و بسیار واژه و معنی گفتند. نمرهی امروزم هشت است و به کانال تلگرامی مهرابی سر بزنید👇
https://t.me/notetoday1
بازهم مدتی از گزارش نیک دور افتادم. فکر میکنم به کمرم زده باشد. امروز بدجور کمرم درد میکند.
در این مدتی که گزارش نیک نویسی از کفم رفت، اتفاقهای مختلفی افتاد. مثلا از این هفته دوشنبهها معلمِ کتابخوانیِ بچههای ابتدایی شدهام. مدیرشان میگفت:« بچههای الان همشون خنگ شدن،حتی نمیخوان خوندن نوشتن و یاد بگیرن.»
ما را احضار کردند بهشان خواندن و نوشتنِ درست حسابی یاد دهیم بلکه عقلشان هم رشد کند.
از پشتِ نیمکتهای مدرسه به زور فرار کردم، افتادم پشتِ میزِمعلم. راستش این دههنودیها میتوانند درسته مارا ببلعند. واقعا هیولاهایی هستند برای خودشان. امید که موفق باشیم و این نسل بجای پرسه در تیکتاک و اینستاگرام و شناخت یوتیوبرها، سعدی و حافظ هم بشناسند. املای کلمات و کتاب خواندنِ درست راهم یاد بگیرند.
جلسه اول بچه کلاس چهارمی میگوید علاقه با کدام اَ نوشته میشود 🙂
دیشب بازخورد شعرماهی داشتیم. حسابی به جانم چسبید. امروز هم میخواستم کتاب جدید شروع کنم که نکردم. انتخاب واقعا سخت است.
باید ایدههایم را برای دوشنبه سامان ببخشم.
یادداشت روزانه هم ننوشتم. بمیرم برای اتاق بایگانی.
حسابی بایگانی شده و مدتهاست چیزی برایش ننوشتهام. گزارش نیکم تنها برای امروز نبود. فکر کنم آنقدری هم نیک نبود. یک مختصری از هفته بود. شنبهست و روز خوبی برای شروع دوباره بود. شاید از فردا کارهای نیکِ بیشتری کردم. باشد که رستگار شویم.
تشریف بیارید اتاق بایگانی چند کلمه مهمانِ ما
https://t.me/ArchiverooM1
۵/۷/۲۵
شنبه فراخوان
صبحانه خورده نخورده راهی دانشگاع شدم. روی صندلی سیاه ایستگاه مترو نشسته بودم که صدایی توجهم را جلب کرد. میگفت:
«بیا، بیا، راحت میشی. بیا علی، مرد باش و بیا. پاشو، مسخره نشو. پاشو، بیا. خودت میدونی که اینو میخوای. پاشو، بیا. قول میدم طولی نکشه. پاشووو.»
صدای ریلِ مترو بود. مرا صدا میزد. شایدم دیو، یا سگ سیاه، یا هر مرگ و درد دیگری بود. نمیدانم. فقط میدانم صدا میزد و به خونِ من تشنه بود. مثل سگ تشنه بود.
به خودم آمدم و دیدم خیره شدم به ریل آهنی. صدای موزیک را بیشتر کردم تا صدای ریل نیاید.
کمی «حال و هوای جوانی» خواندم و دوباره حرص خوردم. شاهرخ مسکوب زندگی داشته. منم زندگی.
به خانه برگشتم. گلدانها را آب دادم. خستگیِ روز را با چای قورت دادم. حمام کردم و شام خوردم.
دیگر برایتان بگویم، خورشیدی که لامپ شده بود، سوخت.
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
و خب، جور دیگر دیدم و میبینم.
شیفته شده. شیفتهی تغییراتی که به دنبالش است. شب شده و او روزی پر کار را پشت سر گذاشته. دیشب قصد زود خوابیدن داشت؛. اما کمک خواستن مامان در درست کردن کلوچه قندی این قصد را ممکن نکرد.
دیر خوابیدن باعث شد ساعت یازده ظهر بیدار شود. چای خورد و یک کلوچه قندی نشست به دیدن فیلم. نماز و قرآن خواند. ناهار خورد و نشست به گوش سپاری به ملت عشق. شنید از شمس و مولانا، کیمیا و الاالدین و….
ساعت سه و نیم شروع کرد به ورزش. باید استمرار چند وقت پیش را دوباره به دست بگیرد. آزادنویسی کرد و مطلبی که قصد گذاشتنش را در لذت نوشتن داشت بازنویسی کرد. زمانی که احساس کرد خوشش آمده، تایپ کرد توی کانال. هنگام تایپ متن زیر و زبر شد، متوجه شد که یک متن را هر بار بنویسی به شکلی متفاوت نوشته میشود. یکی دو کانال را خواند و رفت برای نماز و قرآن.
شنیدن اثر مرکب و کمی دیگر از ملت عشق شد لحظههای شبانگاهیاش.
امروز کتابی در گوش و قلمی در دست داشت.
۲۵-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq