گزارش نیک ۹۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«از میان تمام سخنان و کلماتی که انسان به زبان می‌آورد،
غم‌انگیزترین آن‌ها این است:
“کاش می‌شد.”»
کورت ونه‌گات

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 شهریور 1395

6 شهریور 1395

25 آذر 1404

25 آذر 1404

68 پاسخ

  1. تغییر برا همه سخته چون از جایگاهی میخوای به جایگاه دیگه بری و اینکه میگن ترک عادت موجب مرض است واقعا سخته اما شدنیه،حالا چرا دارم اینو میگم چون به آینده فکر کردن ترس میاره، برا کسایی که اعتقاد قلبی دارن یک خدایی هست ایمانتم زیر سوال میبره ،این ترس از آینده این تغییر داشت دیوونم میکرد اما واقعا همه چیز تو رها کردن است.و کم کم دارم هعی رها میکنم چون نمیدونم چیکار کردم که این نقطه وایسادم اما علی الله ی دارم میرم جلو و دارم رفته رفته رها میکنم و میدونید از کجا شروع شد از شما استاد ،بارها تاکید میشد بابا هرچی تو ذهنت بنویس چیشده بنویس .نوشتم آرومتر شدم،از خدا بابت دیدنتون و در زندگی من قرار دادن تشکر میکنم و بعدم از شما استاد،هیچ چیزی تو این دنیا تصادفی نیست مرسی که تاکید کردید بارها گفتید.تاثیر گزارید خیلی خیلی زیاد تو زندگی تو رفتار تو کردار ما و اثری ماندگار دارید.
    این نوشتن باعث میشه ؛انگار شل میکنی همه چیو و این سختی رو میری جلو.😄
    دوست داشتم اینا تو گزارش نیک من باشه .
    استاد از اینکه اثری از خوندتون ماندگار میزارید .چون به نظرم این اثر ماندگار بین آدمها یک چیز عجیبی و اثر پژواک پروانه ای داره.
    در اخرشم بعد از مدتها کتاب آدم های سمی خوندم اینم بریده ای از کتاب که ما توی زبان و جملات وسیع خودمون داریم این جمله است:«هر که عیب دگران نزد تو آورد و شمرد / تو بدان عیب تو نزد دگران برد و شمرد.))
    و نمره به خودمم امروز ۸ میدم ، با رها کردن یکسری چیزا داره اتفاق میفته با نوشتن این ذهن من انگار نشسته چای میخوره‌.

  2. کلاس توانبخشی سالمندان ‌و بهداشت دهان و دندان

    خاندن دو داستان کوتاه «آوای زنگوله‌ها» از فرانسواز ماله ژوری و «پرنده فقط یک پرنده بود» از هوشنگ گلشیری.

    خرذوقی کتاب‌های جدید و نوک زدن به آن‌ها.

    دوباره‌خانی ترانه‌ام و ارسال تمرین.

    تیکیدن با بچه‌های تیک‌تیکی و تیکیدن تقویم تیک‌تیکانی.

  3. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. آزادنویسی
    ۲. رفتن به بیمارستان و شرح‌حال از دونفر.
    ۳. شروع انیمه‌ی جدید کستلوانیا.
    ۴. دولینگو یک تسک
    ۵. شرکت تو جلسه‌ی اول نویسندگی خلاق پیشرفته.
    ۶. وبینار. متاسفانه خواب موندم. وقتی بیدار شدم دیدم فقط من موندم.
    ۷. چالش موسیقی با دوستی.
    ۸. شام نودل. آیس کافی با بستنی.
    ۹. نه گفتن.
    ۱۰. نوشتن گزارش‌ نیک

  4. سال‌واژه: خایه‌ی‌اخلاقی
    بیت ی و الف اگر نیم فاصله‌ای هست برای حمایت سال‌واژه‌س. نمیخام خودش خیلی گنده باشه دوست دارم کارکردش گنده باشه. صحبت دیشب وبینار بود که حالا این همه ویژگی چه کارکردی هم داره؟ بی‌نقابی. تمرین هرروزه‌ی بی‌نقابی. یعنی چی؟ یعنی جایی که میتونی دروغ بگی نگی یا کاری که دلت رو میزنه رو نکنی. از صحبتای امروز فهمیدم من حرص الکی برا تغیر آدما میزنم. در نهایت و حقیقت اینه که من و تو نمی‌تونیم کسی رو تغیر بدیم.در کل عنصری به اسم خود، تغیر میکنه و دنیا نیز در پیوست با اون. اگه تصویر آینه رو دوست نداری یا تمیزیِ ظرفات رو با جیوه و اسکاچ نمی‌جنگی. عوضشون میکنی. اگه تغیر کنی خیلی از آدمای اطرافت خوششون نمیاد صد در صد. چون تاریکی‌های خودشون رو توی تو می‌بینن و مسخره‌ت می‌کنن. هرطوری شده یه مقاومتی راه میندازن ناخاسته. خیلی کوچیک و مداوم شاید. در جایی از ابتدای بخش اول کتاب نبرد هنرمند نوشته:«بهترین و تنها کاری که هنرمند می‌تواند برای دیگران انجام دهد این است که منبع و الگوی الهام برای آن‌ها شود.» در انتهای فصل دوم آورده:« هیچ رازی برای حرفه‌ای شدن نیست.تصمیمی است که به دنبال خاستن محقق می‌شود.کافی است در ذهنمان تصویری از خود حرفه‌ای‌مان بسازیم، بعد حرفه‌ای می‌شویم. به همین سادگی.» به همین سادگی که اگه بود اسم کتاب معرفی‌شده تو وبینار ِدیشب این نبود. تصویر. تصویر عاطفی. صور شعری و بی‌زمانی شعر است در کل؟ تصویر. رویای امروزم چی بود؟ امروز در مورد رویاهام خط‌خطی کردم. تعهد به خط‌خطی و تولید و کمی انتشار.
    ترانه سراییدی برا امشب؟
    راستی استاد جان، ما دیگه آیندگان نیستیم؟
    https://t.me/dreamdrawgrow

  5. ➖️امروزم نمره ۱۰ گرفت، چون علیرغم سرگیجه، منگی و مراجعه مجدد به پزشک، برنامه‌هایم طبق عادتهای منعطف پیش رفت

    ➖️یک ساعت نوشتن و کار کردن بر روی پروژه‌های تحویلی مدرسه نویسندگی
    ➖️گره‌ کارم در ریز شکسته تار را یافتم و بعد از چندین ماه از این مرحله گذر کردم
    مکث در اجرا
    ➖️سرگیجه مانعی است بر سر تمرین یوگا
    ایمنی و سلامتی‌ام را به خطر می‌اندازد
    ➖️وبیکار و مفهوم خودشناسی؛ بال‌ در می‌آورم از شنیدنش
    سالها کلاسهای خودشناسی و آگاهی رفتم و بالاخره دریافتم
    که خودشناسی در گرو نوشتن و از خود نوشتن است، کاری که برای علاقه‌مندی‌هایم انجام می‌دهم
    کوششی نهفته در لحظ‌های ناکامی در موسیقی و یوگا
    ➖️آوازی در دستگاه چهارگاه با صدای زنده‌یاد حسین قوامی شنیدم
    ➖️کتاب با مادرم همراه، سرزمینی دلربا و کریا یوگا را خاندم، گلستان سعدی هم جای خودش را دارد
    ➖️چه‌قدر نویسنده‌ساز در کمال سادگی، جریان تداوم را رقم می‌زند ؛ اصول پایبندی به خود

  6. ووی حلزونِ لعنتی هی داره بامزه تر می‌شه .
    دیشب از خستگی زیاد از وسط نویسنده‌ساز ۱۰شبی خوابم برد تا الان. گفتم الانی بیام بنویسم گزارش نیکو جا نمونم.
    مفیدترین کاری که کردم استراحت بود.
    تمرین شعرماهی هم انجام دادم که اونم خیلی کیف داد.
    وبینار شیما هم دوست داشتم. امیدوارم بتونم بیشتر شرکت کنم. مطالبش کاربردیه.
    بای تا گزارش نیک ۹۱.
    برای گزارش نیک ۱۰۰، بزودی باید جشن بگیریم.

  7. نیکروزی با رنگ‌و‌بوی خانه‌ی عموجان

    صبح زود می‌روم پیاده‌روی دنبال رودخانه. حد فاصل خواجو تا سی‌و‌سه‌پل. زنده‌رود گویی غصه‌ها و دلشوره‌ها را می‌شوید و می‌برد. اصفهانی‌ها معجزه‌ی زل زدن به خروش آب زیر پل خواجو را به خوبی می‌دانند.
    تغییر پوشش دختران و پسران برای جوانترها عادی شده و کسی چشم‌چرانی نمی‌کند ولی امان از دست بعضی پیرمردها و پیرزنها. پلنگی بلندبالا با سگ پاکوتاهش خرامان از پیاده‌رو رد می‌شود. پیرمرد نشسته بر نیمکت مهره‌ی آسه‌ی گردنش تا ۱۸۰ درجه می‌چرخد و تا دقایقی پس از عبور پلنگ پرکرشمه بر بوی عطر جامانده‌ی او خیره می‌ماند.
    پدربزرگ جان! شما دیگر چرا؟ برو به عبادتت برس. چشم‌چرانی برای سن و سال شما سکته‌آور است عزیز من!
    همزمان با پیاده‌روی یک ساعته‌ام، ایرپادِ توی گوشم سه قطره خون صادق هدایت را روایت می‌کند.
    به وقت پختن ناهار، گرداب، آینه شکسته، گجسته‌دژ و طلب آمرزش از داستان‌های دیگر آن مجموعه را می‌شنوم. قصه‌های صادق خان را باید هم بشنوی و هم بخوانی تا در اعماق قلب و فکرت ته‌نشین شود.

    عصر با خواهرها قراری داریم برای عیادت عموجان. آلارم ساعتم سر ساعت پنج توی قنادی بوعلی خبر از شروع وبینار نویسنده‌ساز می‌دهد‌. مجبورم بی‌خیالش شوم. همزمان دارم به فروشنده سفارش پای سیب و کیک وانیلی و شکلاتی می‌دهم.

    زن‌عمو و هاجر تنهایند. سهیلا عمو را برده درمانگاه تا آمپولشان را بزنند. اندکی بعد الهام، دختر عمویم به جمعمان می‌پیوندد. خواهرانم می‌آیند و عمه‌فاطی و زهرا نیز و پس از آن هانیه، نوه‌ی عمو که سه هفته‌ای است عقد کرده و به گاه آمدنش برایش کِل می‌کشیم و آخری هم مهسا، دختر دم‌بخت هاجر است.
    آجی طیبه توی راه نان بربری داغ خریده. سوروسات عصرانه‌ای بی‌پیرایه فراهم می‌شود و چه خوش می‌گذرد دورهمی خانه‌ی عموجان علی.

    لیلا، دخترعمه‌ام، بهمن پارسال، قبل از شروع جنگ چهل روزه به استرالیا مهاجرت کرده و وقتی حرف فراق پیش می‌آید، عمه بغض می‌کند و اشک‌هایش بر گونه روان می‌شود.

    با آخرین اتوبوس به خانه برمی‌گردم. آنیتا در خانه تنهاست. بابک هم رفته تهران. شب، همسر که می‌آید قسمتی دیگر از سریال «کوری» را می‌بینیم.
    سری به گروه داستانک‌نویس ماه می‌زنم. ماهان و احسان سومین چالش داستانک را گذاشته‌اند با عنوان «فواره‌ی آب.»
    روش روایتش «دیالوگ‌نویسی» است.
    تا فرداشب وقت داریم بنویسیم.

    چندخطی از گزارش نیک امروز را می‌نویسم اما خستگی و خواب مجالی برای اتمامش نمی‌دهد. به فردا موکولش می‌کنم.

    ۱۴۰۵/۵/۱۹
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  8. واژه سال: نگاه دقیق‌تر
    صبح ساعت شش و نیم را با آزمایشگاه اریترون آغاز کردم. همین‌طور که لوله‌های شیشه‌ای یکی‌یکی از خون بدنم پر می‌شدند، من در انتظار جدا شدن سوزن از دستم، جان به لب شده بودم.
    پیاده‌روی روزانه را همراه دخترم انجام دادم. بعد از آن، برای تمدید پاسپورت اقدام کردم که به دلیل اجازه محضری همسرم، روند کار کمی کند شد. دلیلش را هم مثل خیلی از ندانسته‌های دیگر، نادیده می‌گیرم.
    روز را با دارو، کارهای خانه و پرهیز از حساسیت دارویی جدیدی که باید تست شود، گذراندم.
    از خواندن، نمره‌ام امروز ۵ است؛ اما تلاشم را کردم.
    امروز را با جمله‌ای از آقای مدرس صادقی تمام می‌کنم: «انسان محکوم به غافلگیر شدن در برابر آینده است.»

  9. گزارش نیک ۹۰

    بی‌نورترین آه

    نشستی چهار‌زانو
    تاصبح رو کابوس‌هام
    منم هی عق زدم
    از عمق خابچاه
    بی‌نور‌ترین آهو

    همون آهی
    که آب ریخته‌‌ی
    پشت سرت شد
    همون آهی که
    تنها سهم من
    بارفتنت شد
    تو که دستات فقط می‌چید
    گل پیراهن اون

    تو که چشمات فقط می‌دید
    نفس‌های تن اون
    چرا می‌لولی هرشب
    میون موی رویاهام
    چرا می‌‌بوسی تا صبح
    تن لخت آهو
    تو هضیانِ روی لب‌هام
    برو بگذر ازم
    ای بختک شب‌هام
    برو انگار نبودی هیچ
    انگار، تو رویاهام‌.

    این هم ترانه محض تمرینم شد بهانه، هرچند ناشیانه. امید دارم بشه روزی ماهرانه.

    – تعمیر کار آمد و پمپ آب را که تعمیر کرده بود وصل کرد. براش نوشابه آوردم لب نزد و گفت بیرون خوردم. بعد یک لیست بلندبالا آورد و تقدیم کرد برای گوش‌بریدن که در واقع برای گوش‌تاگوش سر بریدن بود آن‌هم بی‌آب با چاقوی کند.

    زبان‌بسته من. تا خاستم حرفی بزنم. جنی شد و دادش را روی سرش گذاشت که اِل کردم و بل کردم و فانتوم هوا کردم و می‌خای بخاه و نخوای نخاه و همینه که هست و زود تند سریع پول‌پول‌پول‌پول‌پولللللللللللل…. گفتم آقا جان من‌ که نگفتم نمی‌دهم مهلت بده. فردا بروم از درگاه تقدیم کنم. تلفن‌بانکم به جان چقرت که کفن کنم خرابست و عزرائیل هم این‌قدر سریع جان نمی‌ستاند والا. غرولندکنان رفت.

    ماهم نفهمیدیم چرا اوقاتش عَنی بود که نه چانه زدم و نه اخم‌و‌تَخمی کردم. یکساعت بعد زنگ زد عذرخاهی کرد و نیمه‌چه تخفیفی بدون لب گشودنم داد.

    مات ماندم. که چه شد. حتمن پیش رمالی، جنگیری رفت و شفا یافت. “خ” گفت حال داری‌ها ببین چه مرگش بود و امروز روی اجرتش حساب کرده.

    چه بگویم من که قول دستمزد امروز نداده بودم و گفته بودم نصب کن فردا پرداخت می‌کنم. گویا او فقط پرداخت می‌کنم را شنیده و بقیه را فاکتور گرفته بود.

    – عدس پلوی نهار را “خ” نخورد. بیرون رفته بود برای کارهایش گرمازده آمد و فقط نوشابه خاست. برای فردا ملات کباب‌تابه‌یی آماده کردم که دوست دارد. موچول نیامد. شکمش سیر بود یا گرمش بود و میل نداشت، الله و اعلم.

    – آموزش جلسه‌ی اول کلاس آفلاین فن بیان را دیدم و تمرین کردم.

    بیشترروزها ببر و بیارم آن‌قدر زیاد می‌شود که تمرکزم برای کارهای مورد علاقه‌م مثل خواندن یک مقاله‌ی جدی و درست درمان یا نوشتن، حتی نقاشی کم می‌شود از پس که مثل وزغ می‌پرم از این برکه به آن‌جو.

    -می‌دانید آرزویم چیست؟ تصویر یک خانه‌ی چوبی سبز را می‌بینم میان جنگلی از درختان آزاد. تویش کتابخانه‌یی بزرگ دارد. عین این تصاویری که با هوش مصنوعی درست می‌کنند. حالا فقط نمی‌دانم رویایم بود که هوش مصنوعی سرقت کرد یا من ناخودآگاه دستبرد به تصاویر هوش مصنوعی زدم؟

    – آخر شب فیلم دانلود کردم ببینم. نمی‌گویم خوب است یا بد ولی کاندید دو جایزه شده. چون فیلم‌بین حرفه‌یی نیستم نامش را نمی‌گویم. نکند از صرات مستقیم چپکی شوید و گناهش بیفتد به گردنم.

  10. ولا یک چیزی نفهمیدم ایکه چند روزی بود استاد
    می‌گفت همه چیزو بهم ربط بدید بنویسید آزاد
    باشید نویسنده‌ای خوب اینه که بتونه همه چیزو
    بهم ربط بده

    چند روزه فکرمو مشغول کرده
    یعنی استاد داشت تکه
    می‌نداخت به کی؟
    و یا راست
    می‌گفت!
    در آزاد نویسی می‌گفت!

    عجیبه واقعن فکرمو مشغول کرده؟

    خوب بلاخره کسانی‌که داخل شعر ۱۲ هستند کمی از ترانه ها خود ارسال کردند
    چو مه چند بار می‌خاستم نویس‌داری کنم
    فکرم مشغول ای‌بود
    کم نویس‌داری کنم
    یا زیاد
    و
    فکرِ که تو سرِ منه تعداد کلمات اش خیلی زیاده
    خوبه همه زیاد نویس‌داری کرده بودن دلجمع شدم
    خوب برم نویس‌داری کنم
    باز گذارش نمره خوده می‌دم
    خود ترانه فردا شب که استاد هم می‌‌بیند

    ترانه نویس‌داری کردم
    تبریک می‌گم‌بخودم

    دیشب استاد داخلِ وبینار گفت یکی عنوان نویس‌داری کرده اینا

    اما استاد عنوان خود شما می‌فهمید چه معنی دارد
    اما اینا
    مثلن:
    فک کنید یک کوشه یک جاای خیلی زیاد آتاشغال دارد
    و می‌خاهی به یکی بسپاری
    می‌گوای
    – ببین اینا وردار بنداز دور

    خوب دستِ استاد درد نکنه واقعن تشکر
    وبینار دیشب بمه خیلی چیزها یاد داد
    یعنی یکم ذهنم پخته‌تر شده
    و دیدگاه پری شب استاد خیلی خوب بود
    که گفت:
    وقتِ هرچیز به ذهنتون می‌آد مثلِ موم و مور چسپیده است نویس‌داری کنید اندازید دور
    وقتِ اینو خوندم
    از استاد
    امشب راحت ترانه نویس‌داری کردم
    و هرچه مثلِ موم و مور چسپیده بود
    انداختم دور
    و راستی یکی دیدگاه خود از حروفِ ز یعنی زرگری گپ می‌زد هر چه می‌گفت آخرش به ز ختم می‌شد
    خیلی خوشم اومد
    تا آخر خوندم
    ویادِ
    جیز جیز یا دست نزن جیزه جیزه اوف جیزه و جیزه افتادم!
    https://t.me/sadegaalezadai

  11. – خلاقیت: خل‌بازیِ خردمندانه
    – اولویت من: زیاد بنویسم و زیاد راه بروم. چون می‌دانم اگر بر کمیت این دو بیفزایم کیفیت بخش‌های دیگری زندگی‌ام نیز بالاتر می‌رود.
    – هرمز علی‌پور نوشته بود: «تکلیف چشم‌های من چه بود که دوست داشتند در سنگ‌ها معنا شوند؟»

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – سه جلسه‌ کلاس خصوصی: مقاله و داستان
    – حضور در نشست کتابخانی ابهر: گفتن از روزانه‌نویسی و تنوع‌بخشی به آن
    – برگزاری جلسه‌ی مقدماتی دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق: سخن از لایه‌ی واژگانی سبک
    – وبینار نویسنده‌ساز: معرفی کتاب «در کمال سادگی» و سخن از ساده‌گویی و ساده‌نویسی
    – تماشای فیلم جدید «The Invite 2026»: شب‌نشینیِ طنزآمیز دو زوج میانسال که در نهایت زوج میزبان را به درک تازه‌ای از ازدواجشان می‌رساند.

  12. گزارش نیک ۹۰
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — گزارش نیک رفع تکلیف نیست انجام تکلیف است.
    — صبح از شدت گرسنگی از خواب بلند شدم.
    — فکر غذا کردم.
    — آزادنویسی کردم.
    —مرغ خریده بودیم.
    — شستم‌.
    — بسته‌بندی کردم.
    — ظرف‌هایش را شستم.
    —کاهو خیساندم
    —  آبکشی کردم.
    —سبزی خوردن هم‌.
    —ناهار‌ ته‌چین بود با مرغ.
    —ساعت چهار ناهار را خوردم
    —سرزبان به ساعت ۱۹ موکول شد.
    —وبینار نویسنده‌ساز به ساعت ۲۲.
    — شاهین کلانتری کتاب «در کمال سادگی»
    را خواند.
    — آخرین ویرایش‌های داستان کوتاه کارگاه ششم را انجام دادم.
    — ما امیدوارانیم.

    ادرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  13. آفرین به این خلاقیت حلزون‌آفرینی
    ۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
    ۲. «شاهنامه» خواندم. نکتهٔ جالبی که دریافتم، استفاده کلمهٔ «آهو» به معنای عیب در کنار «نیرو» بود. چند شاهد هم برایش یادداشت کردم. نتیجه‌ای که از ظاهر بیت‌ها برمی‌آمد، امکان هم‌قافیه شدن این دو کلمه بود اما جای کار بیشتری دارد.
    «چه فرمائیم چیست نیروی من
    تو دانی هنرها و آهوی من»
    این بیت ابوشکور را هم دوست داشتم:
    «یک آهوست خان را چو ناریش پیش
    چو پیش آوریدی صد آهوش بیش»
    ترک‌ها ضرب‌المثلی شبیه همین مضمون دارند:
    «آچلمین قاپینین بیر عیبی وار، آچیلان قاپینین مین عیبی»
    ۳. کمد و کشوی جزوه‌ها و کتاب‌های درسی را مطابق رسم هر سالهٔ پایان سال تحصیلی، مرتب کردم.
    ۴. چندین نوبت دیگر هم نوشتم. خوب بود.
    ۵. در کلاس دورهٔ پیشرفتهٔ نویسندگی خلاق شرکت کردم. بسیار بسیار عالی بود. جزوهٔ کلاس را هم پرینت گرفتم که بخوانم. کتاب «سبک‌شناسی» را دارم اما در خانهٔ تبریز است. پیش‌تر نگاهی به این کتاب انداخته بودم.
    ۶. مطالب کانال برخی از دوستان را خواندم.
    ۷. یادداشت کانالم را نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۸. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. موضوع سادگی در بیان بود.

  14. به نام خدا
    گزارش نیک۹۰:
    برق رفته و مطب دکتر گرم و شلوغ است. چهره‌های بیمار، بی‌حال، کم انرژی . چه خوب که دکتر نشدم و سرو کارم با بیماری‌ها، ویروس‌ها، باکتری‌ها، قرص‌ها و بیمارستان‌ها نیست. هر روز با مریض‌ها سر و کله زدن آدم را مریض می‌کند. اما سر و کله زدن با کلمه‌ها حال آدم را خوب می‌کند خواندن یک شعر جاندار و زیبا روح آدم را تازه کند. خواندن داستان، به آدم فرصت رویا پرردازی می‌دهد. وقتی کتاب می‌خوانی با بهترین کلمات یک نویسنده آشنا می‌شوی، زیرا نویسنده قشنگ‌ترین بخش روحش را در نوشته‌هایش می‌دمد و آنها را منتشر می‌کند. رویا و تخیلش را در نوشته‌هایش می‌آورد. کتاب که می‌خوانی چه شعر چه داستان چه حتی مطالب علمی با بهترین قسمت از جهان یک انسان دیگر آشنا می‌شوی.
    بعد فکر کردم چه خوب است که بعضی از آدم‌ها به پزشکی علاقمندند و درس می‌خوانند، زحمت می‌کشند و به مردم کمک می‌کنند. اگر آنها نباشند دنیای بیمارها خیلی ترسناک می‌شود.کلماتی که پزشکان اغلب با آنها سرو کار دارند بیشتر اسم انواع بیماری‌ها، انواع دارو، و اصطلاحت پزشکی است. تازه از اگر جراح باشند و پایشان به اتاق عمل هم باز باشد که پیچیده‌تر هم می‌شود. خدا را شکر که پزشکان هستند. من که تا دکتر را می‌بینم، بیماری‌ام خوب می‌شود. به نظرم کلمه‌‌های پزشک‌، دکتر، طبیب همیشه باید کنار کلمه‌ی درمان بیایند. چقدر خوب است که علم در این دنیا وجود دارد و اینقدر پیشرفت کرده‌است. به قول آقای کلانتری علم سر کسی را نمی‌برد. زنی سرش گیج می‌رود و با گلدانی که گوشه‌ی مطب است به زمین می‌خورد. مردم دورش جمع می‌شوند.
    شیشه‌های ماشین پایین است اما فقط گرما نصیبت می‌شود. بلاخره راننده دلش می‌آید و کولرش را روشن می‌کند هوا خنک می‌شود، اما این موهبت چندان طول نمی‌کشد و دوباره کولر را خاموش می‌کند. دوباره حر گرما به صورتت می‌زند.
    از پنداشته‌ها: دوست دارم روزهای بیشتری را کنار این کتاب بمانم.
    از جذاب‌ترین‌ها:
    برداشت مشترک از کلمه‌ها:
    پیش از جدی شدن بحث معنای کلمه‌های مهم گفت‌وگو را از هم بخواهیم.
    ساختن:
    با صراحت‌ات مرا بساز.
    صریح:
    اگر کارت ضعیف است و توقعت بسیار، یا توقعت را تعدیل کن یا بر کیفیت کارت بیفزا.
    تکان نخور:
    میل رفتن به لایه‌های دیگری از یک کار، رابطه یا هر چیزی همیشه خوب نیست. گاهی هنر در ماندن در یک لایه‌ی مشخص و تکان نخوردن از جای خود است.
    چشم و گوش مضاعف:
    وقتی دست به قلم می‌شوی چشم و گوشت دو برابر باز می‌شود.
    شوق آموختن:
    نوشتن شوق آموختن ایجاد می‌کند. هر چه می‌آموزی مایه‌ی نوشتار توست.
    شعر درون کلمه:
    در پی شعری که از ذره‌بین گرفتن روی کلمه زاده می‌شود.
    ( خیلی زیبا و خلاقانه بود.)
    هنر چسبیدن:
    اگر بین نوشته‌هایت فاصله بیفتد دوباره مجبور می‌شوی از صفر بیاغازی. هنر نوشتن هنر دور نشدن از نوشتن است.
    (هنر نوشتن هنر دور نشدن از نوشتن است.)
    خلاق شدن:
    کوشش برای خلاق شدن یعنی آمادگی برای بیشترین درد، بیشترین لذت.
    از کتاب چهره‌ی پنهان حرف :
    یدالله رویایی در جواب نامه‌ی بزرگ علوی نامه‌ای نوشته‌است که خیلی برایم دلنشین بود.
    از جذابیت‌های این نامه:
    «ترس از نیامده»
    استاد بزرگ علوی عزیز
    _ واقعیت‌ها، می‌گویند، زمانی خیالی بوده‌اند. و یا خیالی بیش نبوده‌اند. نامه‌ی شما که رسید دیدم واقعیت‌هایی هم اتفاق می‌افتاد که خیالش را نمی‌کردیم. برای من این اتفاق‌ها به برکت و بار می‌مانند، آسایش آورند. تصورش را نمی‌کردم که شما حوصله‌ی زیبایتان را برای کارهای من به کار گرفته باشید. احاطه‌ی شما به زندگی زبان، و آن چه در حیات شعر و ادب ما می‌گذرد چنان است که آدم در گذار از سطرهای شما تازه می‌شود. در حرف‌های شما طراوتی‌ست که خیلی از مشاهیر نسل شما به آن نرسیده‌اند چرا که به مناظر نو التفاتی نبسته‌اند.
    _ تشویق‌های شما فقط تسلایم می‌دهند. شاید اگر باز برایم بنویسید نیروهای مرا بیدار کنند. شما را نمونه‌ی نیرو می‌بینم وقتی نامه‌تان را می‌خوانم، وقتی از روزمره‌های خود می‌نویسید، از کار نوشتن، خواندن، سفر، موسیقی… عجب، این منم که حسابم بسته می‌شود. اقرار می‌کنم که روزهای من از آنچه روزهای شما را پر می‌کند خالی است؛ شما در نظم زندگی می‌کنید و من در نوسان.
    _ شنیدن صدای شما از آنجا، احوال مرا در اینجا جا می‌آورد، مثل رسیدن سایه‌ی دستی از شما یا رسیدن خود شما.
    اما از کتاب سنگ صبو:
    کاکل زری ،احمدآقا، جهان سلطان را خواندم. چقدر خوب که دنیای ادبیات اینقدر متنوع است. گاهی که دچار نثر‌ها و نوشته‌هایی کلیشه‌ای می‌شوی نثری متفاوت از نویسنده‌ای متفاوت، نجاتت می‌دهد. واقعن باید انواع گوناگون کتاب را دریابیم. مشتاقم ادامه‌ی کتاب را بخوانم.
    از کتاب متون عرفانی فارسی:
    پدر عطار دکان عطاری داشته است. عطار هم حرفه‌ی پدر را ادامه می‌دهد و به طبابت می‌پردازد. در همان دکان یا به تعبیری داروخانه او دو منظومه‌ی ارزشمند می‌نویسد به نام‌های مصیبت‌نامه و الهی نامه.
    این دو اثر بیانگر آن است که عطار در زمان طبابت هم با اندیشه‌های عرفانی سر و کار داشته است. اما اتفاقی باعث نقطه‌ی تحولی در تغییر شیوه‌ی عرفانی او می‌شود. داستانی که تذکره‌نویسان به اتفاق گفته‌اند و جامی نیز به نقل آن پرداخته است.
    « گویند سبب توبه‌ی وی در آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول و مشغوف به معامله بود. درویشی آنجا رسید و چند بار شی‌ءالله گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنانکه تو خواهی مرد. درویش گفت: تو همچون من می‌توانی مرد؟ عطار گفت : بلی. درویش کاسه‌‌ای چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت: الله و جان بداد. عطار را حال متغیر شد. دکان برهم زد و به این طریقه درآمد.»
    وقتی شیخ صنعان شرایط دختر را قبول می‌کند دختر به شیخ صنعان می‌گوید: اکنون تو مرد منی و درخور من هستی. شیخ صنعان به دیر می‌رود خرقه می‌سوزاند و زنار می بندد. اما دختر ترسا شرط دیگری برای شیخ صنعان می‌گذارد و می‌گوید: من کابینه‌ام سنگین است و تو فقیری. شیخ در جواب به دختر ترسا می‌گوید: من به غیر عشق تو چیزی ندارم .
    دوستر دارم من ای عالی سرشت
    با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
    دل دختر ترسا برای شیخ صنعان می‌سوزد. و از شیخ صنعان می‌خواهد تا به جای کابینه‌اش یک سال برای او خوک وانی( مواظبت از خوک‌ها) کند. شیخ صنعان خواسته‌ی دختر ترسا را قبول می‌کند و به خوک‌وانی می‌پردازد. مریدان شیخ صنعان که از احوال او با خبر می شوند پیش شیخ صنعان می‌روند و به او می‌گویند ما یا به کعبه بر‌میگردیم یا مانند تو ترسا می‌شویم. ادامه‌اش ماند برای فردا.
    از کتاب بهتر بنویسیم:
    ۴-۵. تطابق اجزای جمله
    یک. مطابقت: همسانی با ناهمسانی فعل با نهاد ( فاعل یا مسندالیه ) از حیث مفرد و جمع بودن آن است، یا به دلیل بی تناسبی در نسبت و اسناد است.
    دو. تناسب: گاهی میان نهاد و گزارهٔ آن هیچ تناسبی نیست.
    سه. خطا در تشخیص فاعل: اگر فاعل مفرد به مضاف‌الیه جمع اضافه شود، فعل را باید مفرد آورد و نباید به جمع بودن مضاف‌الیه توجه کرد.
    بهتر بنویسیم دارد به جاهای سختش می‌رسد اما مثال‌هایی که رضا بابایی آورده‌است مطالب کتاب را قابل فهم‌تر می‌کند.
    در وبینار امشب آقای کلانتری کتاب «در کمال سادگی» را معرفی کردند. عنوان دوم کتاب، «چرا بیان‌های روشن و شفاف برنده می‌شوند.»
    کتاب شامل مثال‌های متنوع با بار آموزشی بالایی است درباره‌‌ی اینکه چطور می‌شود، پیام‌ را تأثیر پذیر انتقال داد.
    ایشان مطالبی خواندند درباره‌ی اینکه سادگی ، یکی از علت‌های تأثیر گذار بودن پیام است. و سادگی یک امتیاز محسوب می‌شود.
    همچنین مطالبی درباره‌ی اینکه چگونه ساده شویم؟ و یکی از راهکارها، سودمند بودن بود.
    همچین ایشان برایمان خواندند که پیام‌های ساده و ثأثیر گذار چرا باید سودمند باشند؟
    کتاب مثال‌های جالبی داشت یکی از مثال‌هایی که خاطرم مانده این است:
    «هزار آهنگ در جیب شما» که متعلق به شرکت اپل بود.
    بخشی‌هایی در کتاب بود که سادگی را با جزئیات بیان کرده‌بود، البته با مثال
    در کل این کتاب می‌توانست به ما کمک کند تا پیام‌هایمان در تمام عرصه‌های زندگی تأثیر گذار باشد.
    در ادامه وبینار آقای کلانتری مطالبی درباره‌ی سادگی و ساده نوشتن گفتند از جمله:
    سادگی را باید یاد گرفت.
    سادگی بی‌مایگی نیست و یک مهارت است و البته برای ساده نوشتن باید شناخت وسیعی از آنچه می‌نویسیم داشته باشیم.
    ایشان توصیه کردند برای اینکه بتوانیم ساده بنویسم باید ساده نویسی را در روزانه‌نویسی‌ها و روزمرگی‌‌نویسی‌هایمان بیاوریم.
    در کل بحث امشب متفاوت، در عین‌حال مفید و جذاب بود. در وبینار شبانه‌ هم خوش گذشت.
    امروز نوشتن خوب پیش رفت. بیشتر آزاد نویسی و نامه.
    محبوب امروز، واژه‌ی ترکیبی «رنگین کلام».
    (خیلی خلاقانه است.)

  15. نیک‌قرار

    سال‌واژه‌اش: حرکت

    سحرخیز بود امروز. ساعت ده کلاس داستان‌نویسی داشت.
    این جلسه دیگر چُرتش نگرفت. هفته‌ی پیش سرماخورده بود و مست کُلداکس.
    امروز داستانک را بهتر شناخت. به نظرش نوشتن یک داستانک متوسط از نوشتن یک داستان کوتاه خوب، سخت‌تر است.
    داستانک هوش سرشار می‌خواهد و جادو با کلمات.
    داستانک می‌تواند طوری تکانت دهد که صدها صفحه داستان نتواند. درست مثل این داستانک همینگوی که اشک را در چشمانش حلقه زد:
    For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
    برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده

    وقت دندانپرشکی داشت دوباره. از ساعت دو تا چهار دقیقه به پنج منتظر نوبتش ماند.
    اگر طاقچه و چت کردن با سارا نبود، شاید با منشی بحثش می‌شد.
    سه ساعت معطلی برای فقط بیست دقیقه کار.
    اگر مردم هر شب مسواک بزنند و بعد از غذا نخ دندان بکشند دیگر لازم نیست انقدر مصدع اوقات دندانپزشکان زحمتکش شوند.

    عصر مهمان دوستش بود. با آنکه پیشاپیش از میزبان برای تأخیر ممکن الوقوعش عذر خواسته بود، از سه تا از مهمان‌ها زودتر رسید.
    همیشه همینطور است. سندرم قرار بی‌قرار دارد. به این صورت که وقتی جایی قرار دارد، قرارش را از دست می‌دهد و همه‌ی ذهنش معطوف رسیدن به آن می‌شود. انگار که کارمند است و تأخیر در ورود، حقوقش را کم می‌کند.
    دوست میزبانش یک سوپرایز شیرین داشت. دعوت دوستی قدیمی که مدت‌ها بود ندیده بود و وقتی دوباره به آغوشش گرفت فهمید چقدر دلش برایش تنگ شده بود. بساط خاطره‌بازی برپا شد. شده بودند همان دختربچه‌های دبیرستانی که روی آسفالت حیاط مدرسه باهم بیوگلز می‌خوردند و غیبت همکلاسی‌ و معلم‌ها را می‌کردند.
    عکس‌های روزگاران دور را تماشا کردند و به حال خوش آن روزهایشان غبطه خوردند و تیپ هم را به سخره گرفتند و تا توانستند از ته دل خندیدند.

    به دوست‌هایش قول داد یکبار هم از آن‌ها و برای آن‌ها بنویسد.
    یک روز که خیلی دور نیست می‌نویسد برایشان. از آن‌ها که فقط در خاطراتش نیستند؛ در برگ‌برگ زندگی‌اش همپایش بوده‌اند.

    دیر وقت است و کانالش دوباره بی‌روزی مانده. چه چیزی بهتر از غالب کردن گزارش نیک این روز نیک؟

    ✨ @mannevesht_zaker

  16. در حال تماشای آسمانم و فرو رفته‌ام در عمق آن. این تاریکی این راز، روحم را نوازش می‌کند.
    انگشتِ آسمان جوهری شده.
    در حال شب‌نگاری و ستاره‌چرانی خیالم مرا به امروز می‌برد، به بعداز‌ظهر. استاد پیش رویم نشسته، بی‌هیچ مرز شیشه‌ای. چنان یکه تازی می‌کند که نظیرش را تابحال ندیده‌ام.
    همه‌ی اعضای نشست شیفته‌ی او و محو صحبت‌هایش هستند.
    از نوشتن می‌گوید، از چیزی که شیدای آن هستم و واژه به واژه‌ی جمله‌هایش را در ذهنم با ستاره می‌نویسم.
    در حین صحبتهایش، فکر می‌کنم، چرا دنیا انسانهای اینچنینی بسیار کم دارد؟ چرا این گنج‌ها انقدر نایابند؟
    استاد از بچه‌ها سوال می‌پرسد، هریک با دید خود جواب می‌دهند و در حالی که جوهر آبی خودنویس با دستخطی خاص و زیبا، روی برگه خط‌خطی می‌کند، به دقت به صحبت‌های همه گوش می‌دهد.
    صدای خراشِ خودنویس روی برگه. چقدر این صدا برایم آشناست. مدتهاست که هر روز به شنیدن این خراش و عشق‌بازی قلم و کاغذ عادت کرده‌ام.
    این صدا مختص وبینار و کلاس‌های نویسندگیست و برایم تداعی صدای واژه‌هاست.
    لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم ، به سرعت زمان متوقف می‌شود. در اتاقی هستم که از در و دیوارش موسیقیِ خراشیده شدن کاغذ به گوش می‌رسد. پشت میز یک خودنویس در حال نوشتن روی کاغذ است. جوهر آبی‌اش روی برگه پخش می‌شود و از دلش واژه‌هایی شکسته و زیبا بیرون می‌جهد. واژه‌ها از روی برگه کنده می‌شوند و رقصان دور می‌شوند.
    با تلنگری از خیال بیرون می‌جهم.
    استاد از جایش بر‌خاسته و از همه خواسته از خودشان گذر کنند و از جایی دور از خویش بنویسند.
    بعضی‌ها به سرعت خودشان را با دیدی متفاوت بیان می‌کنند و بعضی هنوز در خودشان سِیر می‌کنند.
    به آسمان بر‌می‌گردم، به ستاره‌هایم و می‌نویسم. از روز و دونددگی‌هایم، از قصه‌ی غصه‌هایم، از دلتنگی، کمی از مادر، از نشست امروز، از استاد، از کلاس نویسندگی، از وبینار و چقدر این پیوند کلمات ادامه می‌یابد.
    چشمانم بیدار و خودم رو به بی‌هوشی‌ام. در حالت خواب و بیدار گزارش نیک را تایپ می‌کنم در حالی که هنوز چیزهای زیادی برای نوشتن از امروز دارم.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  17. سال‌واژه‌ام: به‌خانی

    آنچه امروز خاندم:

    کتاب «ادبیات چیست» از ژان‌پل‌سارتر.

    سارتر ادبیات را از هنرهای دیگر متمایز می‌داند و برایش نوعی تعهد قائل است. چون نویسنده در کلمات، چیزی از جهان را به خاننده عرضه می‌کند و او را به تفکر درباره‌اش وامی‌دارد. اما مفهوم هنرهایی چون نقاشی و موسیقی، در خود اثر مستتر است.

    آنچه سال‌واژه‌‌ام را پیش برد:

    ترسیم یک نقشه‌ی ذهنی برای فهم کتابی که در دست خاندن دارم.

    آنچه امروز نوشتم:

    کمی آزادنویسی، که به آزادپرسی رسید. از خود پرسیدم: چرا هنوز مهارت کافی را برای نوشتن یک نقد ندارم؟

    آنچه به عادت‌هایم افزودم:

    دقایقی در خانه ورزش کردم. همیشه بنا نیست بدن ساختن در باشگاه و با امکانات ویژه‌ای باشد.

    از شگفتی‌های امروزم:

    دیدن لاکپشتی سفالی با پاهای چپ‌و‌چول که نیلا با دستهای خودش آفریده.

  18. و اینک ورود شما را به ۹۰‌امین روز گزارش نیک‌مان گرامی می‌داریم.
    🍾🎉🥳
    سسسسسه ماااااااه، هررررر روووووززززز☺️😍

    خب برویم سراغ زندگی:
    -روز شلوغی بود، خیلی کار بود.
    ما کار نکردیم. کار ما را … .
    -با مامان رفتیم سری به دوستانمان زدیم.
    -آنجا بود که «آرتین»عاشق من شد. داشتم می‌آمدم با بغض گفت تو نرررو.
    یک چیز تو مایه‌های «نرو سمیه».
    آخر دو ساعت با هم بازی کرده بودیم و تمرین تیر اندازی. باید هم عاشقم می‌شد. ننه😍😍
    بازی کردن برای بچه‌ها عین نفس کشیدن است. و من کیف می‌کنم از بازی کردن با موجوداتی که هنوز آلوده‌ی دنیای بزرگسالی نشده‌اند.
    -«لمس» خانی همچنان. زیادش رفته، کمش مانده.
    -در پی ولگردی در پینترست، عکسی دیدم متنش را د‌وست داشتم. در ادامه‌ی متن آن عکس چند خطی نوشتم. درکانالم هوایش کردم. دوست داشتید بروید بخانیدش.🙏🏻
    -همین دیگر و در آخر یک شعر از سیاوش کسرایی
    «پیراهنش چو فلس
    تابیده بود با تن آتش‌گرفته‌اش
    او ماهی رویده‌ای از موج شعله بود
    تنها نشست و دست تکان داد و چای خاست.»

    با اجازه‌تون اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  19. فکر میکنم این طولانی ترین گزارشی باشه کهطی این نود روز می نویسم.
    القصه… داشتم تند تند کار مریضای همکارمو راه مینداختم و گزارش خودمو مینوشتم که اون بیمار اومد گفت من ترخیص شدم ولی هنوز اینی که توی پای بچه‌ست رو در نیوردید. منم گفتم والا مامان جان این کار، کار پرستار نیست باید جراح بیاد اینو در بیاره. Cv line یه کتتر شریانیه که اون رو توی یکی از شریان ها یا ورید های اصلی مثل گردن، کلاویکل(اونی رگ بزرگی که از زیر ترقوه رد میشه ) یا فمورال (اون رگ بزرگی که از کشاله ران رد میشه و به پا خون میرسونه) کار میذارن. بیمار یه بچه دوساله بود که cv line فمورال داشت. حتی دقت نکردم که بچه پسره یا دختر. چهره و لباساشم که چون خیلی کوچیک بود اصلا نشون نمیداد دختره یا پسر. وقتی باباش داشت cv line رو نشون میداد پوشک بچه ناحیه جنسیشو پوشونده بود. من بدون هیچ بحثی همونجا جلوی چشم پدرش زنگ زدم جراح گفتم بیا این وسیله رو در بیار. اونم گفت باشه الان میام. از اونجایی که پزشک همیشه دیر میاد و همراه بیمار همیشه حوصلش سر میره. پدر و مادر بیمار بچه رو بی خبر برداشتن بردن و این شد سرآغاز داستان فرارِ بیمار از بخش.
    یهو به خودمون اومدیم دیدیم بیمار توی بخش نیست. بعدشم من موندم و یه بیمار فراری که نه خودش تو بخشه نه پروندش نه کاردکسش، نه اسمش روی سیستمه، نه شماره تلفنی، نه حتی اسمش رو میدونستم. من ۴ تا بیمار ترخیص کرده بودم. تخت ۲۶و ۲۰ رو میشناختم تخت ۲۴ هم یه بچه سن مدرسه بود فقط می موند تخت ۲۱ که صبح جراحا ترخیصش کرده بودن و فقط یکبار رفته بودم بالاسرش. گفتم پس حتما همینه. احساس خطر کردم. اگه بیرون از بیمارستان والدین تلاش میکردن که cv line رو خودشون خارج کنن اونوقت بیمار دچار خون ریزی شریان فمورال می‌شد تا میرسید بیمارستان پاشو برای همیشه از دست میداد. اونوقت پای ما گیر بود و باید دیه پاشو می‌دادیم. اصلا دیه پا به درک. اینجا کسی نمیره شکایت کنه اصلا. اینجا اینجور چیزا تبدیل میشه به قتلای سریالی و جنگ‌های طایفه‌ای. اینجور که فامیلای بچه تصمیم به انتقام میگیرن و ادامه ماجرا… من سریع رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم حراست. فرار از بخش رو صورت جلسه کردم و رفتم به دفتر پرستاری اطلاع دادم. رفتم واحد ترخیص و ماره تلفن مریضا رو ازش گرفتم یکی یکی به هر ۴ بیمارم زنگ زدم و گفتم شما توی پای بچتون وسیله بود؟ همه گفتن نه. گفت پس اگه اینا نیست پس کیه.داشتم روانی میشدم که همکارم زنگ زد و گفت بیمار برگشته بخش. بالاخره منی که قانونا باید ساعت یک و نیم کارم تموم میشد ساعت چهار عصر با حال خیلی بد برگشتم خونه. بیمار یکی از بیمارای همکارم بود که به من نگفته بود همچین بیماری داره.
    اومدم خونه و توی گروه روبیکا پیام دادم:
    سلام بچه ها خسته نباشید. درجریان باشید که من دیگه هیچ وقت بیمار هیچ کس رو به خاطر پاس ساعتی اخر شیفت تحویل نمیگیرم لطفا دیگه هیچ کس درخواست نکنه. لطفا در صورت پاس به بقیه همکارا بگید تحویل بگیرن. اگر هم فقط من توی بخش بودم و خیلی خیلی ضروری بود کارتون فقط درصورتی تحویل میگیرم که به صورت isbar و بالین باشه و کارای بیمارتون رو انجام بدید و همه‌ی بیماراتون رو تحویل بدید. متشکرم
    دوساعت بعدش همون همکارم زنگ زد مدعی و شاکی که تو چرا و به چه حقی این پیامو توی گروه گذاشتی و داد و بیداد که من سابقم از تو بیشتره این تویی که به من احتیاج داری دیگه هیچ وقت بهت کمک نمیکنم. تو چرا پشت سر من حرف زدی. منم گفتم من کی از شما کمک خواستم؟ صبح گفتم یه ازمایش بیا کمکم بگیر نیومدی و السلام در عوض من ب خاطر بیمارای شما تا ساعت ۴ توی واحد اداری دویدم. بعدش استف زنگ زد و گفت دیگه حق نداری پی این قضیه رو بگیری یکم شخصیت داشته باش.
    اخرشم من شدم مقصر و آدم بده‌ی قصه. به قول مامانم هرچقدر بی چشم و رو تر باشی عزیزتری. بعد از ظهر رفتم سرویس متوجه شدم از بس دوندگی کردم بازم یکی از کلیه هام خون ریزی کرده. تمام عصر درگیر کمردرد و درد پهلو بودم. فقط یکم رسیدم کتاب بخونم اونم فقط ۵ صفحه. انگار انرژیمو زالو خورده. وبینارو ساعت ده شرکت کردم با این که علاقه‌ای به موضوعش نداشتم ولی به نظرم جذاب اومد. اخ دارم از خستگی تلف میشم

  20. امروز رفته بودم مدرسه. درس دادم بعد از صد و شصت و دو روز در کلاس. پنج تا بچه بودند. سوال امتحانی حل می‌کردیم با هم که امتحان هفته‌ی بعدشان را قبول شوند.

    فرصتی بود برایشان و فرصتی بود برایم. که بار دیگر با بچه‌ها باشم. جلوی تخته بایستم و درسی که بارها توضیح داده‌ام را بار دیگر یاد بدهم. و یکی‌شان نگاهم کند با شوق و بگوید الان فهمیدم. و من خنده‌ام بگیرد که بالاخره فهمیده‌ است.

    و دلم تنگ بشود بیشتر برای مدرسه. برای کلاس. برای بچه‌ها. و روزهایی که از خستگی می‌خواستم بخوابم کف کلاس. سخت بود اما دلم تنگ شده. چقدر دوراند. چقدر عقب. جامانده آن روزها انگار پس ذهنم. همان ته‌مه‌ها که نمی‌خواهد به یاد بیاورد آخرین روزی که توی کلاس بودیم را. و تمام دلهره‌اش برای چشمان گریان و خندانشان.

    نمی‌خواهم تکرارش را. و فقط می‌خواهم جایی را، کلاسی را که دور باشد و دور. که فقط من باشم و بچه‌ها.

    امروز دیگر چه کردم؟ کارهای خانه و آشپزی و سرخ کردن سبزی قرمه و بسته بندی.
    کمی خرید کردم. تمرین شعرم را انجام دادم. خیلی طول کشید ولی باز هم به دلم ننشست.
    آزمون ضمن خدمت شرکت کردم.
    با سهیل تمرین رقص کردیم. حرف زدیم.
    نوشتم و نوشتم.

  21. سال‌واژه: تغییر

    ۱- امروز با تمام وجود به جمله «تا خودت را دوست نداشته باشی، نمی‌توانی کسی را دوست داشته باشی» ایمان آوردم. هرچه بیشتر به آن فکر کردم، دیدم درباره احترام هم صادق است؛ تا وقتی برای خودت احترام قائل نباشی، سخت می‌توانی از دیگران انتظار احترام داشته باشی.

    ۲- اشاره یکی از دوستانم به «چنین گفت زرتشت» کافی بود تا کنجکاوی‌ام گل کند و سراغ کتاب بروم.

    ۳- ساعت دوازده ظهر از گرسنگی به ماهیتابه مامان پناه بردم. مامان هم محبت کرد و با یک لقمه غازی کتلت داغ از من پذیرایی کرد. همان گاز اول کافی بود تا مزه و لذت کتلت هنوز زیر زبانم بماند.

    ۴- بعد از چند روز رخوت، بالاخره با شقایق و مایلو راهی پارک شدیم. البته عملیات ویران‌سازی آپارتمان چندواحدی شهرداری هم ظاهراً قصد نداشت بگذارد خیلی خوش بگذرد؛ سهم ما از این گردش، علاوه بر قدم زدن، کمی تنگی نفس و سوزش چشم بود.

    ۵- امروز برای خودم رؤیا بافتم؛ رمانم را تصور کردم که به زبان انگلیسی منتشر شده و حسابی محبوب شده است. حتی همین خیال‌بافی هم کامم را شیرین کرد.

    ۶- امروز کمتر از همیشه از دیگران توقع داشتم و در نتیجه کمتر هم ناراحت شدم. اگر روزی بتوانم توقعات بی‌جایم را به صفر برسانم، احتمالاً بخش بزرگی از دردسرهایم را خودم حل کرده‌ام.

    ۷- امروز فیلمی ندیدم، اما «وسواس» را به چند نفر از کسانی که هنوز ندیده‌اند پیشنهاد کردم.

    ۸- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۹ از ۱۰ می‌دهم؛ چون خوشحال بودم، آرام بودم، زنده بودم و عزیزانم کنارم بودند. همچنین توانستم رمانم را هم تا حد زیادی جلو ببرم.

  22. گزارش نیک

    امروز در امتحان زبان ترکی درباره بدی‌های شبکه‌های اجتماعی صحبت کردم و نگاه‌های کج‌ومعوج بهم انداختند.
    داشتم فکر می‌کردم شاید ترکی را با زبان مریخی قاطی کردم.
    حتی استادمان هم گفت تا به حال این موضوع را نشنیده است.

    حالا موضوع چه بود؟
    بلایی که اسکرول کردن، علاوه بر دوپامین و این جور داستان‌ها، بر سر احساس می‌آورد.

    تصور کنید یک ویدیو می‌بینید از یک گربه بامزه. مغز این ویدیو را پردازش و تحلیل می‌کند و حس تولید می‌شود.
    ویدیو بعدی میمونی بالای درخت. بعدی تعقیب‌وگریز سینمایی با یک ادیت و موسیقی تند. بعدی دعوای دو نفر در سفر پمپ‌بنزین. بعدی یک جنگل بکر و بعدی و بعدی و بعدی.

    اینجاست که مغز انواع و اقسام حس‌ها را تجربه کرده، اما فرصت تجزیه‌وتحلیل و احساسِ حس را نداشته. و خدا می‌داند و دانشمندانی که روی این موضوع کار می‌کنند که چه بر سر مغز ما در بلندمدت خواهد آمد.

    استادمان چیز دیگری هم گفت که باعث ناراحتی من شد.
    گفت زبان و ادبیات ترکی در نسل جوان ما مرده است. ظاهراً یک استاد بزرگ و شاعر ترک به دانشگاه آمده بوده و قرار بوده از چندین دانشگاه دانشجویان برای شنیدن صحبت‌های او جمع بشوند. روز مراسم حتی یک دانشجو هم به مراسم نرفته.

    نکند روزی این بلا بر سر شعر فارسی بیاید؟

    امروز یک داستانک از هوش‌واره را بررسی کردم، اما عذاب وجدان دارم. نکات اصلی و خیلی کلیدی تشخیص متن‌های هوش‌واره را نگفتم و مثل یک راز مهم پیش خودم نگه داشتم.

    و ترس.
    ترس از گفتن دیدگاه‌ام.
    از اینکه بگویم استفاده از هوش‌واره برای نوشتن فقط خودتان را گول زدن است. نه، از این نمی‌ترسیدم.
    از این می‌ترسیدم که متن کسی مشکوک به استفاده از هوش‌واره باشد، اما خودش نوشته باشد؛ یعنی آن نویسنده ماشینی شده و فرقی با هوش‌واره ندارد.
    یکم ملایم‌تر گفتم، اما از این می‌ترسیدم.

  23. اگر حوصله‌ام می‌کشید حتما می‌گریستم اما نکشید. چه کردم؟ نوشتم و هر چکاچک جوهر گریستنی بر زخمه‌ی کاغذ شد. سبک شدم. بسیار سبک. به سان پرنده‌ای دورِ دورِ دور شدم.
    یاد چیزی افتادم. یک‌بار از برادرم پرسیدم: دوست داری توی زندگی بعدیت چه حیوانی باشی؟
    گفت: اول تو بگو.
    گفتم: پرنده.
    خندید و گفت: اگه توی اسکلی که ازین یاکریمای اسکل می‌شی.
    آن روز خندیدم اما به یکی از صدها نگرانی‌ام اضافه شد. «نکند یاکریم منگل شوم؟»
    راستی او دوست داشت که اسب آبی بشود. چرایش را نمی‌دانم.
    بگذریم. خیابان‌ها چقدر شاعرانه‌اند. از شما چه پنهان زیاد قرابتی با عشق و شاعرانگی ندارم. می‌دانم که در نوشته‌ها و داستان‌هایم عشق کم است. خیلی کم‌.
    چقدر فیلم عاشقانه یا داستان عاشقانه کم دیدم و خواندم.
    خیابان‌ها. آدم‌ها. و کلی ها های دیگر.. همه چیز آن بیرون در جریان است. این موضوع امروز حیرت‌زده‌ام کرد.
    این‌همه زندگی و وجود، هرکدام به شکلی و شیوه‌ای. توطئه در کار نیست؟
    کار نیک امروزم غرق‌شدگی در این حیرت بود.
    راستی جلسه‌ی نویسندگی خلاق پیشرفته هم شرکت کردم. عجب جلسه‌ای بود.
    باز هم از هفت پیکر خواندم. نمی‌دانم برخی از متون کهن چه دارند که پس از سالیان دراز هنوز نفس می‌کشند.

  24. سال‌واژه‌‌ام: شناخت

    هی می‌خام غر بزنم، هی «نیک»، تنگِ «گزارش» نمی‌ذاره. و چیزای دیگه، تنگِ خودم.

    ١. تیک‌وتاک ما هم شده تیک‌وتاک با جدول تخخصی‌کاری. امشبم تیک. با ندو و فرشتو و فائزو.
    ٢. آزادنویسی کردم اما کم. حس بیچارگی‌م کم می‌شه وقتی زیاد آزادنویسی می‌کنم. زیاد. لطفن آزادنویسی زیاد.
    ٣. گمونم یکم شعر خوندم. آره. از سولماز دریانیان‌. چرا وقتی به ممد گفتم بیا کتاب بخونیم، تصورش این بود که اون واسه خودش، منم واسه خودم؟ همین کارم کرد. تازه بلندبلند. این حادثه: به‌ ببل گرفته شدن؟ خوشش میاد از بلند خوندن انگار. محض روخونی‌های توی مدرسه‌س؟ ولی خوشم اومد از حرکتش. من واسه خودم، اون واسه خودش، ولی باهم.
    ۴. روزگفتاری که دیروز صب گرفته بودمو منتشر کردم. گفتم بذا بره. بذا کم شه ازم.
    ۵. دیشب یه گزارش نوشته بودم قد طومار. خابم می‌یومد، گفتم فردا بازنویسی و ویرایش می‌کنم. فردا: این حادثه: به ببل گرفته شدن؟ فردا فردای خودشه، دیروز تو به دودولش هم نیست. این یک. صبح یه دروغه، روزای من صبح ندارن، و فرداشبِ همون شبی که گفتم فردا صبح، می‌بینم ئه، دوباره منم و شب. این دو. تچ، اون‌طور که خیال می‌کردم به درد نمی‌خورد چیزی که نوشته بودم. این سه. یه تیکه‌شو کندم و منتشر کردم. این آخرِ ماجرا.
    ۶. این روزا تو سرزبان، الهه از موضوع راه‌گشا و مهمی می‌گه: مفهوم‌‌پردازی. منم مثل هر دوشنبه از «فضا» گفتم. اون فضا نه، این فضا. آخرشم یادم رفت لینک ویدئو تغابنی رو بدم بچه‌ها. مهم بود چون ارجاع بود.
    ٧. دوره‌ی نویسندگی پیشرفته رو ثبت‌نام کردم. خودایا، سرفصل‌هاش همون چیزاییه که می‌خام. سرزبان بودم وقتی جلسه‌ی صفر برگزار می‌‌شد، دلم می‌خاد زودتر فایل‌ رو گوش بدم. به اشتیاق تجربه‌های زبانی تازه. و شناخت. و لذت. لذت.

    https://t.me/elahebaseda

  25. نمره روز ۴ از ۱۰
    خیلی حس بدی دارم. عجب روز بدی بود. صبح میخواستم زود بیدار شم که زودتر برم سرکار کارامو زودتر انجام بدم اما اخرش با ده دقیقه تاخیر رسیدم. فکر کنم دیگه کلا روال صبح بیدار شدن رو فراموش کردم. بخش با ۱۹ تا بیمار سه نفره بود. از این لحاظ خیلی شانس اوردم. ۷ تا بیمار داشتم که ۴ تاش ترخیص شد یکی از بیمارام خیلی بدحال بود. یه پسر یک و نیم ساله‌ی خیلی قشنگ که به خاطر انسداد روده کلوستومی براش گذاشته بودن. اینجوری که یه قسمت از روده رو از بدن اورده بودن بیرون و به یه کیسه وصل کرده بودن تا محتویات روده داخل اون کیسه بره. بعد یه مدت شکم آبسه می‌کنه و جراح شکم رو باز میکنه از صفاق رد میشه و عفونت رو میاره بیرون بعد یه پانسمان فشاری مثل تامپون میچپونه داخل شکمش. صبح رزیدنت جراحی اومد صدا زد که پرستار این بیمار کیه رفتم گفتم چیه گفت ببین بذار برات توضیح بدم که چطور پانسمان بیمارو عوض کنی ببین گازی که توی محل آبسه تامپون شده رو اگه جا به جا کنی روده ها میان بیرون‌. فقط با نرمال سالین مرطوبش کن و ببند. یه لحظه انگار داشتم توی بیداری کابوس میدیدم. هی از ترس پانسمان اون بیمارو عقب انداختم تا اخرش به ترسم غلبه کردم.به همکارا گفتم یکیتون بیاد کمکم اما هیچ کس دلشو نداشت. اخرش به استف گفتم بیا فقط نگاه کن، فقط باش که من نترسم. اومد. من لایه اولیه رو که باز کردم دیدم اوضاع شکم بچه خیلی از تصورات من بدتره. شکم؟ شکمی وجود نداشت. یه گاز خیلی بزرگ رو چپونده بودن توی شکم و یکم پوست کشیده بودن روش. من خواستم اطراف ناحیه رو شست و شو بدم اما یهو بچه دردش اومد جیغ زد. پاهاشو جمع کرد و خواست روی شکمش غلت بخوره. کوچیک ترین حرکتی میتونست توی اون شرایط باعث بشه روده هاش بریزه روی تخت و جلوی چشم هممون بمیره. سریع دوتا بازوهاشو گرفتم چسبوندم به تخت. همه همراه بیمارا جمع شده بودن انگار داشتن فیلم سینمایی میدیدن. مادر پدر بچه هم بختیاری بودن من زبونشونو نمیفهمیدم. باباش همش یه چیزایی میگفت. مرد گنده جلو چشم همه زد زیر گریه. منم شانس اوردم بچه بی حال بود زیاد نتونست زور بزنه. گیر افتاده بودم. به باباش گفتم بیا جلو چشم بچه وایسا که تو رو ببینه احساس امنیت کنه ولی باباشو دید بدتر مایل شد به سمتش که یعنی منو بردار. شروع کردم که پانسمانو مرطوب کنم. بچه باز میخواست غلت بزنه که من با صدای بلند شروع کردم حسنی نگو بلا بگو خوندن. از اونجا شروع کردم که جوجه‌ی ریزه میزه ببین چقدر تمیزه اما تو چییی؟ داشتم از خجالت آب میشدم وسط جمع، زن گنده، داشتم حسنی میخوندم براش. حس عجیبی داشتم مثل تماشا کردن فیلم جنگیر بود با آهنگ حسنی نگو بلا بگو. بچه با صدام آروم شد. تامپون رو مرطوب کردم پوست رو کشیدم روش. گلز تمیز گذاشتم و چسبش زدم و بستمش. وقتی کارم تموم شد اومدن توی استیشن تمام بدنم می لرزید. اخه شعر جوجه‌ی ریزه میزه رو همیشه برای برادرزادم میخوندم. یه لحظه برادرزادمو جای اون بیمار تصور کردم (دور از جونت عشق عمه) با تصورش سرم گیج می‌رفت.
    بعد از یکسال فکر کردم یه شیفت صبح سبک بهم خورده. تا این که همکارم گفت عجله دارم میخوام مرخصی ساعتی بگیرم. گفت بیا بیمارامو بهت تحویل بدم منم گفتم باشه. منم کارامو کرده بودم فکر میکردم دیگه حداکثر تا ساعت دو و نیم میرم خونه. اما همین که رفت بیماراش یکی یکی مشکل دار شدن. یکیشون اومده بود اصرار میکرد که من میخوام همین الان بیمارمو با رضایت شخصی ببرم(پروسه دو ساعته) یکیشون بدحال شد و همراهش شروع کرد به داد و بیداد کردن و فحاشی یکیشون گفت آنژوکت بچم خرابه یکیشون میگفت بچم تب داره. یکیشون اومد گفت من ترخیص شدم اما هنوز این وسیله رو در نیووردید. نگاه کردم دیدم مریض cv line داره. عصرکار ها هم اومده بودن انتظار داشتن من همه این کارا رو انجام بدم که حداقل پنج ساعت زمان می برد. این داستان ادامه دارد…(ادامه در کامنت بعدی)

  26. صبح بود. گه بود. امیرجلالی بود. وویس شیما بود. داستان کوتاه بود. از جان پالینک بود. زبان بود. پوشه‌ی ادبیات بود. اصطلاحات بود. افول بود. چند صفحه بود. از رادی بود. شب هول بود. دو صفحه بود. جمله‌ها کوتاه بود. گاه بی‌فعل بود. گزارش نبک بود. گزارش هشتاد و هشت بود. خاندنش بود. داستان کوتاه غزاله بود. تناسب راوی و زبان بود. تثپیری بود. قصه‌گو بود. عاشقانه بود. شکسته بود. دیگر چه بود؟ توانایی غزاله در اید‌ه‌های مختلف بود. کله داغ بود. درس بود. حکایت‌های سعدی بود‌. شعری از مولوی بود. گرما بود. جوش بود. آزادنویسی بود. در گوشی بود. سرد بود. استخان‌درد بود. پادکست هنریون بود‌. حساسیت بود. روزمرگی بود. بدون خلاقیت و خیال بود. وبیکار بود. موزیک ویدیو بود. هندی بود. ابتدای جلسه بود. برق با الهه لجی بود. وبیکار هفت بود. تحقیق بود. در مورد نئورئالیسم بود. نفهمیدن بود. کتاب خط در گرافیک بود. فیلم بود. بیو می‌ترسد بود. ترسناک بود. خشن بود. رمزآلود بود. صفات کلی بود. تعلیق بود. مردی بود. در محله‌ای ناجور بود. هفت بود. وبیکار بود. هر دو الهه بود. حرف از خودشناسی بود. خرف از فضا بود. حرف از تمرین بود. از مفهوم بود. از ایده بود‌. مرور جلسه‌ی قبل بود. شادی بود. انرژی بود. مدار بود. برق شیما قطع بود. وبینار صوتی بود. سحر بود. عجیب بود. ادامه‌ی مرز بود. عطش بود. آشپزی بود. هردم‌بیلی بود. فاقد مزه بود. جلسه‌ی مشاوره بود. فحش بود. هیجان بود. کث‌شر بود. تمام بود. غم بود. آزادنویسی بود. آزادنویسی بود. یادذاشت بود. چرت بود. حذف بود. روزگفتار بود. طولانی بود. گزارش در کانلل بود. گزارش دو روز پیش بود. سر درد بود. تمرین فکریشه بود. آزادنویسی بود. خاب‌آلودگی بود. آهنگ بود. گزارش‌نویسی بود. گزارش‌فرستادنی بود.

  27. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    در تقویم زندگی، روزهایی هم هست که هیچ چیز نمی‌آفرینی؛ هیچ کار مفیدی انجام نمی‌دهی و هیچ اتفاق هیجان‌انگیزی را از سر نمی‌گذرانی.

    در این روزها خسته‌ای، همه‌چیز حوصله‌ات را سر می‌برد، انگیزه‌ی انجام هیچ کاری را نداری و ساعت‌ها وقتت را تلف می‌کنی.

    تلاش می‌کنی از این حال بیرون بیایی، اما تمرکزت را از دست داده‌ای. احساس ناامیدی می‌کنی، دلت نمی‌خواهد از جایت بلند شوی و انگار زندگی برای مدتی حالتی تکراری به خود می‌گیرد.

    این روزها در زندگی همه وجود دارند؛ گاهی به ندرت پیدایشان می‌شود و گاهی بیشتر از چیزی که انتظارش را داری می‌مانند. شاید آمده‌اند تا کمی متوقفمان کنند؛ تا به جای دویدن و ساختن و پیش رفتن، لحظه‌ای بایستیم و به دنبال معنای عمیق‌تری برای زندگی‌مان بگردیم.

    تنها کاری که در این روزها می‌توان انجام داد، ادامه دادن است.

    گاهی باید زندگی را متوقف کنی و فقط زنده بمانی.

    زنده ماندن هم هنر است.

  28. دنبال یک کتاب می‌گشتم. پنج بار کتاب‌خانه‌ام را گشتم و ندیدم. رها کردم. ولش کن. آمدم و نشستم پشتِ میزم و مشغولِ نوشتن شدم.
    یک‌ساعتِ بعد، درست وقتی که سرم را بلند کردم و دست‌هایم را بالا بردم که کششی به بدنم بدهم، چشم‌هایم را که باز کردم، کتاب روبه‌رویم نشسته بود. جلدش آبی نبود.
    تمامِ مدت دنبالِ جلدِ آبی می‌گشتم.
    چرا فکر می‌کردم رنگِ جلدش آبی‌ست؟
    از صبح ده‌ها کتاب را ورق زدم. در‌باره‌ی موضوعی تحقیق می‌کردم. روز پُرکاری داشتم.
    ترانه نوشتم.
    شلخته‌نویسی کردم.
    گزارش نیک نوشتم.
    بخش دیگری از داستانم را نوشتم.
    فیلم killers of the flower moon 2023 با بازی دیکاپریو و لی‌لی‌کادستون و رابرت‌دنیرو را دیدم. فیلمی طولانی، حدود ۳/۵ ساعته است و داستانش بر اساس واقعیت‌های تاریخی‌ست. فیلمی جنایی، عاشقانه است. نه از آن نوع جنایی‌های معمول. دیدنی‌ست.

    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  29. تا اومدم بگم امروز چی شد و چیکار کردم، نگام به متنی که استاد اول گزارش نیک گذاشته بود افتاد. راست می‌گفت، کاش خیلی چیزا اونجوری که دوست داشتم میشد. آخه به کجای این دنیا مگه بر می‌خورد که هیچی، حتی شبیه اون چیزی که می‌خواستم، نشد. چه میشه کرد، اینجوریه دیگه. منم دیگه دنبال چیزی نیستم. همین‌جوری کارایی که دوست دارم میکنم و به ته‌اش دیگه فکر نمیکنم.
    از بین فیلمای پیشنهادی استاد، شب‌های روشن رو چقدر دوست داشتم. کاش منم پیش اون استاد ادبیات بشینم، هی شعر بگه، من شعر بگم، کتاب بخونیم، ازش کتاب هدیه بگیرم و منو ببره کتابفروشی محبوبش، زندگی و آدماش بگیم. کتابخونه‌اش مال من باشه.
    توی سایت استاد که می‌چرخیدم، نگام به یه تمرین افتاد، اینکه به شروع کتاب‌هایی که خوندیم دقت کنیم و برای خودمون بنویسمشون. کم‌کم دستمون میاد چطوری شروع کنیم. منم ازش خوشم اومد و امروز انجامش دادم.
    آزادنویسی هم کردم، با اینکه هزار تا کلمه نشد، اما بدک نبود. نوشتن صبحگاهی هم تیکه‌تیکه شد و هر بخشیش توی طی روز نوشته شد. با خواهرم زبان تمرین کردیم و کلی باهم خندیدیم.
    توی وبینار نویسنده‌ساز هم بودم و استاد یه کتاب معرفی کرد. از یه جمله‌ای که اورده بود توش خوشم اومد که میگه، دنبال جنبه‌های مختلف جنس نباش که حالا مثلاً چه شکلی، دنبال فایده‌ی اون باش که چه به دردی می‌خوره.
    روزمونم اینجوری گذشت، بچه خوبی بودم امروز .

  30. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    بعد از مدت‌ها اینستاگرام‌گردی کردم که چه کار بیخود و وقت‌تلف‌کنی بود‌.
    آزادنویسی کردم‌.
    فایل صوتی وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    فیلم Adrift را دبدم.
    با دخترم دسر شکلاتی درست کردیم.
    با دوستم در کانادا تماس گرفتم.
    مامان را بردم بیرون تا برای تلفن خانه‌اش باتری بگیرد.
    وقتی رسیدیم خانه، برق رفته بود. خانهٔ تاریک غیرقابل تحمل بود. با همسر، دختر و مادرم رفتیم بیرون. مردم توی تاریکی کنار رودخانه نشسته بودند. بعد به قسمت دیگر رودخانه رفتیم که برق بود. کمی قدم زدیم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    کمی از داستانم را نوشتم. پیش نمی‌رود. دارد دیوانه‌ام می‌کند.
    مطلبی در کانالم گذاشتم‌.
    سریال from را دیدم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  31. روزها خشکند، خسته‌اند، کسل و بی‌‌انگیزه‌اند. روزها هستند، می‌گذرنذ، می‌بینم‌شان و فقط می‌خاهم بگذرند.

    امروز ورزش رفتم‌. در فضایی پرانرژی‌. آهنگ، درد و پارگی. فرجامیدن و به زور رانندگیدن. پادرد و ضعف و مریض‌حسی.

    اتاق پر از رنگ پارچه. زرد و آبی و نارنجی. دوز و دوخت. شلوار و شِنِل و باز شلوار. پروِ لباس‌ها و رضایت و برنامه‌ریزی براشان.

    وقتِ نیک‌نویسی و گم‌شدن. چه شد نشد؟ چرا اینحال؟ چرا در میانِ رنگان خاکستری‌بودگی؟
    ملال خاکستری می‌زند. در اتاق، هنگامِ کاریدن و ورزش و غذا. آدمی غمگین و حرکاتِ ربات‌گونه کنارِ کمد. اما وقتی میانِ رنگلن خاکستری‌ای نمی‌فهمی. گورپاژ می‌کنی که امروز رنگی‌ست. پس چرا حال رنگی نیست؟
    https://t.me/ReyhaneRabani

  32. بی‌کمالیِ کمال همنیشین

    زوری چشم باز کردم. خودم را انداختم توی حمام. رقصیدم. هرچند کم، اما همان هم تاثیرش را گذاشت.

    این رقص را مدیون فهرست‌نویسی یکشنبه‌ها* هستم. دیروز که فهرستم را با هفته‌ی پیش مقایسه کردم، دیدم هفته‌ی پیش حالم بهتر بود. و یکی از دلایلش رقصیدن بود.
    جمعه‌ی هفته‌ی پیش حسابی رقصیده بودم و حال خوبش چند روز با من مانده بود.

    پس تصمیم گرفتم تغییری در برنامه‌ی انعطاف‌پذیری رقصم بدهم. پیش‌تر قدم کوچکم، فکر کردن به رقص و دیدن چند ویدئوی خوب بود. اما این کافی نیست. قدم کوچکم را ارتقا می‌دهم به حداقل یک دقیقه آزادرقصی. هرچقدر هم که خسته باشم یک دقیقه می‌توانم برقصم. پس جای بهانه ندارد.

    داروخانه نسبت به دیروز خلوت بود. اما توانستم عضو موثری باشم. چند داروی جدید هم یاد گرفتم. زوری سه تا گزارش کارآموزی نوشتم (واقعن کار راحتی نیست). هنوز چهار تا باقی مانده. بعد هم پاک‌نویسی سی تا گزارش.

    امروز یکی از مریض‌ها را مسخره کردم. چون به کبد گفت کبَد. اول عذاب‌وجدان نگرفتم. ولی وقتی خانم‌دکتر تشویقم کرد گفت «راه افتادی» عذاب‌وجدان گرفتم. خدایا کمال همنشین در ما اثر نکند لطفن.

    در طول روز به تمرین شعرم فکر کردم. توی راه به خانه‌، هرچه ترکیب‌های شاعرانه و ناشاعرانه به ذهنم رسید نوشتم. بلکه جرقه‌ی ایده‌ای شود.

    شام ماهی داشتیم. من عاشق ماهی هستم.
    فردا آخرین روز کارآموزی‌ام است.

    *یکی از کارهایی که یکشنبه‌ها در وبینار نویسنده‌ساز می‌کنیم نوشتن «حال من در فهرستی از کلمات» است. صد کلمه پشت هم و سریع راجب حال این روزهایمان می‌نویسیم. سپس با هفته‌ی پیش مقایسه‌اش می‌کنیم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  33. سال‌واژه:
    اندیشه‌نگار

    امروز کتاب‌هایی که سفارش داده بودم رسیدند، چندتا کتاب کودک هم بود. شب اول با دخترم کتاب کار “بلویی” را انجام دادیم و بعد از آن، کتاب “اردک کوچولوی سوال‌دار” را برایش خواندم تا بخوابد. دخترم هم عروسک خرگوشی‌اش را بغل کرد و خوابید.

    بعدش خودم سعی کردم چند صفحه از رمان “از شیاطین آموخت و سوزاند” را بخوانم. داستان شبیه یادداشت‌های روزانه یک زن است و جملاتش خیلی کوتاه است. فهمیدم این زن قبلاً معتاد بوده و الان که ترک کرده، خیلی بی‌پول است. اما خیلی اهل کتاب است و فرانسه بلد است؛ مثلاً فلسفه آنارشیسم و تاریخ فرانسه (از دیدگاه هگل) می‌خواند. او در کتابخانه کار می‌کند و مدرک دانشگاهی ندارد، برای همین می‌خواهد کنکور زبان یا ادبیات فرانسه بدهد. کتاب خوبی است، ولی چون خیلی آرام پیش می‌رود، بعد از سه صفحه خوابم گرفت.

    کمی هم از کتاب “پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است” خواندم و یاد گرفتم که “همو اریکتوس‌ها” اولین‌هایی بودند که روی دو پا راه رفتند و بعد “هوموساپینس‌ها” آمدند که می‌دانند هستند و درباره زندگی فکر می‌کنند.

    دیشب هم فیلم “مرگ رابین هود” را دیدم. با داستان‌های قدیمی رابین هود فرق داشت. اینجا دیگر خبری از دزدیدن پول از ثروتمندان و دادن به فقرا نیست؛ بلکه بیشتر روی لحظات آخر زندگی او و غم‌هایش تمرکز کرده است. فیلم نشان می‌دهد که حتی قهرمان‌ها هم شکست می‌خورند و در نهایت با مرگ روبرو می‌شوند.
    ‌https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  34. گزارش نیک روز دوشنبه نوزدهم مردادماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰

    امروز همه‌ی کارهایی را که باید انجام می‌دادم، انجام دادم و ازشان فرار هم نکردم، اما نمی‌دانم چرا آخر روز از خودم راضی نبودم، یک جور دلخوری مبهم از خودم داشتم، انگار با اینکه فهرست کارها تیک خورده بود، خودم هنوز از چیزی جا مانده بودم، شاید از خودم، شاید از حال خوبم، شاید هم فقط خسته بودم و اسمش را گذاشته بودم نارضایتی.
    برای همین امروز، با وجود اینکه کارها انجام شد، نمره‌ام ۷ است.
    راستی امروز یک اتفاق کوچیک و دوست‌داشتنی هم داریم، گزارش نیک سه‌ماهه شد. سه ماه است که هر روز می‌نشینیم و از خودمان، روزهایمان، خوب و بدشان می‌نویسیم و این تکه‌های کوچک زندگی را ثبت می‌کنیم. سه ماهِ کامل از ثبت این روزها گذشته، تولدت مبارک رفیقِ روزهای من، امیدوارم ماه‌های بیشتری را با هم ورق بزنیم. 🌱🤍
    https://t.me/MashgheBodan

  35. ویل‌ویلی

    ۱. ورزش کردم.
    ۲. ترانه گوش دادم.
    ۳. تمرین شعرماهی رو انجام دادم.
    ۴. ناهار پختم.
    ۵. میوه شستم.
    ۶. کتاب صوتی دایی جان ناپلئون رو دوباره گوش دادم.
    ۷. کتاب فانتزی خوندم.
    ۸. فیلم شیرینی شانس رو تموم کردم.

    https://t.me/havirism

  36. ➖سال‌واژه‌ام:بینجامیدن
    ✔️صفحات صبحگاهی داشتم همراه فهرست.
    ✔️زبان خاندم، دیدم، نوشتم و گفتم.
    ✔️زنگ زدیم به همسفر کربلا (دوست مامانم که چند ساله با هم اربعین میریم)فوت مادرشوهرش را تسلیت بگیم فهمیدیم خودش هم امروز فوت کرده.
    دچار شوک و حیرت شدیم. بار دیگه معنی زندگی در لحظه و فهمیدم.
    ✔️رونویسی سایه تن درشکه چی داشتم.
    ✔️آزاد نویسی نداشتم و بدا به حالم.
    ✔️حمام رفتم حسابی .
    ✔️سریال کره‌ای دیدم.
    ✔️وبینار نویسنده ساز بودم.
    ✔️ سایت مدرسه نویسندگی و شخم زدم و درباره رمان نوشتن خوندم.
    ✔️سعی کردم از ایده‌های نوشته شده قبلی ایده رمانم را بیابم اما هنوز به نتیجه ای نرسیدم.
    حیف چشمانم خسته است وگرنه تا صبح پای پیدا کردن ایده رمان مینشستم‌.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  37. امروز بعد صبحانه و مرتب کردن خانه، چای گذاشتم و صفحات صبحگاهی نوشتم.
    با دُخملک، تمرین‌هایش را جلو بردیم و سپس او را به کانون پرورش فکری کودکان بردم تا کتاب های جدیدی برایش به امانت بگیرم.
    مروری روی جلسه آخر دوره نویسندگی خلاق داشتم و برای رخدادک‌نویسی مشتاق‌تر شدم.
    پادکست وبینارهای گذشته با موضوع فرهنگ ِ سره فارسی
    را گوش دادم.
    ناهاری سَمبل کردم، نامش را می‌گذارم سوپِ قاطیجات. همیشه که نباید برای آشپزی وقت گذاشت.

    رخدادک روز:
    صبح با گیجی از خواب بیدار شدم و انگار خستگی‌م کمتر نشده بود. به سمت چای‌ساز می‌روم و به یاد می آورم باید کمی در مصرف برق صرفه‌جویی کنم، آن‌هم فقط برای مردمِ جنوب که در این روزها نیازمندِ همدلی هستند.
    از سمت چای‌ساز برمی‌گردم و زیر کتری را روشن میکنم.
    میل به صبحانه ندارم و از سنگینیِ سر به کاغذ و قلم پناه می‌برم. حدودا دو صفحه می‌نویسم. بدون تأمل، بدون وقفه و بدون بازخوانی.
    احساس سبکی می‌کنم. حس می‌کنم برای دقایقی، افکار درهم و برهم را روی کاغذ ریخته ام.
    در وبینار دیروز درباره‌ی نوشتار‌درمانی صحبت شد. مسئله به ظاهر کلیشه‌ای و ساده‌ای به نظر می‌آمد اما واقعا در طولانی‌مدت اثر مثبتش را میتوان دید. به قولِ معروف « دیدم که میگم».
    به سمتِ قفسه‌ی کتاب‌‌های کنارِ تختم می‌روم و دفترچه خاطراتم را بر‌می‌دارم. سال‌ها همه چیز را می نوشتم. ریز و درشت. از غم‌ها، ناراحتی‌ها و البته خوشی‌ها. دفترچه خاطرات ِکودکی من، جلدی صورتی‌ رنگ دارد. معلم کلاس چهارم، به رسمِ یادبود برای همه‌ی بچه های کلاس، خریده بود. این جرقه ای شد برای شروع روزنگاری. شاید بچه‌های آن دوره یادشان بیاید که بعضی دفترچه خاطرات قفل داشتند. بامزه بود. به خاطر دارم از اینکه قفل‌دارش را برایمان نخریده بود، کلی ناراحت شدیم.
    گاهی که این دفترچه کوچک را می‌خوانم، از دغدغه ها و اتفاق‌های آن روزها خنده‌ام میگیرد و اوقاتی هم اشک، چشمانم را گرم می‌کند. به صفحاتِ دیگر که میرسم، دست‌خط عوض می‌شود. فکرش را هم نمیتوانید بکنید که چرا. برادری دارم که چند سال از من کوچکتر است. ژنِ فضولی را از عموی کوچکم به ارث برده. این دست‌خطِ اوست که با خطِ خرچنگ قورباغه ای که مربوط به هفت هشت سالگیش است، زیر هر خاطره نظرش را نوشته. «کامنت می‌گذاشت، آن‌موقع که کامنت گذاشتن، مُد نبود». تازه زیرش را امضا هم می‌کرد. الان برای خودش آقامهندسی شده. یادش بخیر.
    آن روزها کوچک بودیم و دغدغه هایمان کودکانه. آزوهایمان، خواسته هایمان و افقِ دیدمان هم، هم‌قدِ خودمان بود. بزرگ که شدیم انگار دل‌مشغولی‌هایمان با ما قد کشید. آرزوهایمان دیگر در لابه‌لای اسکناس‌های تاخورده‌ی داخل قُلک جا نمی‌شد. آینده‌نگری‌مان کش‌آمد وکودکِ بد‌عُنقِ انتظاراتمان نیز بالغ شد.
    اما نباید فراموش کنیم وقتی در افق‌های بلندِ آمال و آرزوهایمان، اوج می‌گیریم، چترِنجاتی با خود ببریم. چتری از جنسِ «در لحظه‌ی حال زیستن، از جزییات لذت بردن و دل را به دل‌خوشکُنک‌ها گره زدن».

    از حافظ:
    بازآی و دلِ‌ تنگ مرا مونس جان باش
    وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

    زان باده که در میکده عشق فروشند
    ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

    این تک‌بیت حافظ خیلی به دلم چسبید:

    مکن زغصه شکایت که در طریقِ طلب
    به راحتی نرسید، آن که زحمتی نکشید

  38. جنوبی نبودم حسرت خوردنم به دلت می‌موند
    بو بهونه است، از اولم عاشق برگر بودی
    تو که یه عمر نخودی بودی واسه ما قر نیا
    بیداری شب امتحانتم با من

    فوری و فوتی فداتم
    فلافل پُرملانم
    هلال نیستم عامو، فلافلم هااا فلافل
    روی من شرط ببند، برگر نامرده
    حواسم به جیبت هست به جوونیت بیشتر
    آره نخودم ولی بی‌خود نیستم
    دورهمی بذار، سورو ساتش با من
    سیرت می‌کنم یه سفرم می‌برمت اهواز با ۳۰۰ تومن
    دقایقی از تلاش و تمرینم برای نوشتن کوتاه و ساده (شما یک فلافلی در بازار دارید و فرصتی چند ثانیه‌ای برای جذب مخاطبان با پیامی صوتی.
    چه می‌گویید؟)
    در معطلی بین دو قرار کاری، کتاب داستان دیدم، خوندم و خریدمش.( پافیلی از هادی پورابراهیمی)
    روال مراقبت پوستی امروز از پوست‌اندازی داشت تا آبرسانی قوی.
    در مرور امروز فهمیدم بر سر قرارهای صبح بودم:
    تعامل ( دو سویه باشه فقط تاثیرپذیر یا مصرف‌کننده نباشم و اثرگذار و خالق باشم) از نظر روحی و روانی؛ با اعتماد به نفس
    جسمانی؛ پرانرژی و قدرتمند
    احساسی؛ عاشق
    دو ساعت کار کافی بود.
    آهنگ گلی خوشگلی، گلی دلبری زا اتفاقی شنیدم و دانلود و ذخیره کردم و عصر دوباره شنیدمش.
    دُرُست رشد کنیم( هم از ریشه هم ساقه و شاخه) از انسانگ
    بخشی از تسویه حساب‌ها را انجام دادم.
    عکسهای جدید محصولات را از عکاس گرفتم
    ارسال انبوه پیامک داشتم.
    پیاده‌روی چهار هزار قدمی هم داشتم.

  39. رنگ مصنوعی

    خوب بود؛ صبح زود بیدار شدم.
    بد بود؛ با سردرد بیدار شدم.
    قرص جمعم کرد.
    به مامان کمک کردم؛ خونه‌داری و آشپزی. دروغ هم گفتم.
    سروصدای اسباب‌کشی میاد و هر روز شدیدتر می‌شه. چی ببریم؟ چی بخریم؟ چند بفروشیم؟ چند بخریم؟ اصلا بریم یا که نریم؟
    اینکه خودمو آماده‌ی بازار کار نمی‌دونم، آزارم میده. و کاری نمی‌کنم.
    امروز اتفاقات خوبی افتادند. اما خیلی مشغول بودم. یه دقیقه آروم ننشستم و وقتی به خودم اومدم، از ساعت نویسنده‌ساز گذشته بود. نمی‌دونم نویسنده‌ساز مثل چیه برام. اما وقتی هر روز تو اون جمع قرار می‌گیرم، چند دقیقه‌ای از خسته‌کننده‌ها دور می‌شم. خوبه، خوش می‌گذره… کاش تموم نشه.
    بعد از شام که موبایل دستم گرفتم، تازه فهمیدم فرصت شرکت تو نویسنده‌ساز رو دارم. کلانتری خوش‌تیپ‌تر شده بود. هیچ فکر نمی‌کردم اینقدر از رنگ مشکی خوشم بیاد. زیاد نتونستم بمونم ولی.
    امشب تولد باباست. کیک با من بود که نه مزه‌اش خوب بود نه رنگش خوب بود نه عکس جالبی ازش دراومد. مامان شام رو خوب درآورده بود و واقعا ممنونشم.
    بازسازی خونه خیلی کار داره و هزینه.
    سنگینم.
    می‌ترسم.
    تا چیزی وادارم نکنه، جم نمی‌خورم.

    پ.ن: اسمم کنار نویسنده‌های خوب، اسمم به‌عنوان همسفرِ «ثابت‌قدم»، مسئولیت می‌ذاره رو دوشم.

  40. گزارش نیک

    _ چقدر واقعی باشم؟ چقدر واقعی بودن کافیست؟ نمیدانم. این روزها اشانتیون هر سفارشی خود واقعی بودن است. اما مگر من می‌دانم که واقعی بودن چه شکلیست؟ یا حتی خودم بودن چه شکلیست که بعد باشمشان؟

    _ حل مسئله فرایند دارد، حل مسئله مثل مهمان سر زده نیست.

    _ اگر نمی‌دانم چه هدفی داشته باشم پس هدف می‌گذارم که هدفی پیدا کنم.

    _ هر وقت سخت می‌گیرم لذت نمی‌برم، هر وقت لذت نمی‌برم یاد نمی‌گیرم، هر وقت یاد نمی‌گیرم احساس بیهودگی می‌کنم.

    _ این روزها اتاق فرمان دست اضطراب است. خدمه را بیرون کرده و در را صد مدل قفل زده.

    لیست کارهای روزانه:

    ثبت نام کلاس رانندگی ✅
    کوشش برای انجام وظایف به نحو احسنتتت ✅
    دیدن دوره‌ی حل مسئله ✅
    خواندن چکیده مقالات درباره یادگیری، مغز، گفتار، زبان ✅
    نت برداری از جلسه جدید سر زبان ✅
    خریدن کتاب کودک و کیفور شدن با تصویرسازی‌ها ✅
    بچه شدن ✅

  41. گزارش نیک امروز ۱۴۰۵/۰۵/۱۹

    ۱-‌امروز بعد از مدت‌ها مدادی در دست گرفتم و صفحات صبحگاهی نوشتم‌، صدای فرسایش نوک مداد با صفحه‌ی سفید کاغذ‌، کهنگی و خمودگی‌ام را می‌فرساید‌.

    ۲-‌‌‌‌ظهر به جای استراحت‌، دلم پر زد چند بیت شعر رونویسی کنم‌. می‌دانم کم‌ بود‌، اما برای شروع بدک نیست‌.

    ۳-‌کتاب «‌آدمی همان است که می‌خواند را شروع کردم‌‌.» جمله‌ی اولش به دلم نشست‌، نوشته بود‌‌: «‌وقتی خوب بخوانی هم‌چنان خودت خواهی‌ماند‌، اما آدم بهتر و جالب‌تری از خود قبلی‌ات خواهی شد‌‌.‌»

    ۴-‌موقع برگشت به خانه‌، دنبال کره‌ی زمین گشتم‌، کتاب‌فروشی‌ها این‌جا چقدر زود تعطیل می‌کنند‌. نشد بخرم‌. چرا می‌خواهم بخرم‌؟ دخترم می‌گوید‌: ما کجای کره‌ی زمین هستیم‌؟ گفتم: یک‌جایی همین گوشه‌ کنارها‌، می‌گوید مگه نگفتی کره‌ی زمین گرده‌، گردالی مگه گوشه داره‌؟

    ۵‌-‌از دکتر‌، بیمارستان‌، خرید دارو و تاییدیه برای پدرم هیچ‌گاه ننوشته‌ام‌، هم‌چنان نمی‌نویسم‌، چون دوست ندارم بنویسم‌. باور بیمار بودنش هنوز هم سخت است‌‌. پس سکوت چون همیشه‌.

    ۶‌-‌اگر به امروز بخواهم امتیاز بدهم به نسبت روزهای گذشته‌ خیلی بهتر بودم‌‌، پس از ده‌، هفت می‌دهم‌.

    ۷‌- تا گزارش نیک دیگر شب‌ شما نیک‌.

  42. بی‌خاصیت

    مچ واژه‌ی بی‌خاصیت را وقتی گرفتم که متوجه شدم دارم به هفته‌ی بعد و عمل جراحی‌ام فکر می‌کنم. کی؟ وقتی دستور بستری دکتر را نگاه می‌کردم. به درخواست خودم نوشته «سوند فولی در اتاق عمل fix شود.» چرا؟ چون اسفنکتر ادراری من بسیار سفت است و اجازه عبور سوند را نمی‌دهد. حالا ببینید من چی کشیدم آن شش ماهی که به دستور آن جراح کلیه هفته‌ای دوبار به خودم سوند یک‌بار مصرف می‌زدم که باقیمانده نداشته باشم تا یک روز به خاطر عفونت ادراری و کلیه نیاز به دیالیز پیدا نکنم. جالب‌تر آن‌که آن شش ماه و بیشترش را همیشه عفونت ادراری داشتم. یعنی عضلات سفت هستند اما ضعیف‌اند مفت نمی‌ارزند 😊.
    عصر هم که وبیکار الهه علیزاده به خاطر قطعی برق عقب افتاد باز این واژه‌ی بی‌خاصیت توی ذهنم چرخید. آخر الهه روی حرف اداره برق حساب می‌کند که برقشان قرار است ساعت 18 برود و الهه جان وبیکارش را ساعت 16 برنامه‌ریزی کرده اما حیفِ نان‌ها برقشان را ساعت 16 می‌برند. یک جور هم می‌برند که هیچ دیتایی نه ایرانسل و نه همراهِ اول کار نمی‌کنند. بازوی برق من بله که از دسترس خارج شده و برنامه خاموشی نمی‌دهد. هر روز که از دانشکده می‌آیم خانه، می‌گویم ای برق نازنین نرو بگذار من به طبقه‌مان برسم بعد برو. آفرین وروجک خوب. خب این‌ها اسمش بی‌خاصیت نیست پس چیست؟
    از آن طرف ببینیم چی با خاصیت است. به نظرم بعد از وبیکار الهه، وبینار استاد کلانتری هم با خاصیت بود. صحبت روی نثر بود. دیروز با نثر ساده‌ی پرمایه‌ی بیژن جلالی طرف بودیم. امروز با کتابِ در کمال سادگی. استاد داشت بخش‌هایی از کتاب را می‌خواند تا به جواب این پرسش برسیم «چرا پیام‌های روشن و شفاف برنده می‌شوند؟» عنوان دوم کتاب همین است. البته که منظور سادگی پر مایه است نه بلاهت و خرفتی.

    در فصل 40 گاه ناچیزی مرگ این جمله را های‌لایت کردم :«انتظار… انتظار، سهمِ من از رنج‌های زندگی است. انتظاری بدتر از مرگ. به هر شکل، خود را مشغول می‌کردم تا از انتظار بگریزم. آخر فصل این انتظار ثمر داد: «اشک از چشمانم جاری شد. از چشمانِ او نیز. مرا در آغوش گرفت و گفت: -آه ای اندلسی! … ای اندلسی! … چهار سال… چهار سال است در انتظارِ توام!» ولی نمی‌دانم چرا این فصل با این جمله از ابن عربی شروع شده بود: «کسی که به خاطرِ خودت با تو باشد، شایستۀ تکیه کردن است.»
    به پیشنهاد فاطمه ابراهیمی کتابِ ذهن خطاکار را دانلود کردم. مقدمه‌اش را نگاه کردم. خواهم خواندش احتمالاً بعد از خواندن ذهن فریبکار من. بخوانم و مقایسه‌شان کنم عالی می‌شود.
    چند صفحه‌ای هم از کتاب مرزها و رابطه‌ها خواندم و این جمله را های لایت کردم و نوشتم تعریف زندگی از دید این کتاب: «تفاوت میان این دو زندگی فقط یک چیز است: مرزها.»
    شعری از احمدرضا احمدی، یادداشتی از فرخنده آقائی در از شیطان آموخت و سوزاند و فصل 13 از ولی دیوانه‌وارِ شیوا ارسطویی را هم بی‌یادداشت‌برداری مطالعه کردم. مطالعه‌ی خُرد خُرد که آرام آرام به بار می‌نشیند. این هم برای خودش یک جور خاصیت دارد.
    مفهوم با خاصیت و بی‌خاصیت برای شما چگونه است؟ چه چیز را با خاصیت و چه چیز را بی‌خاصیت می‌دانید؟

  43. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    افسوس که امروز را عاطل و باطل بودم.
    روزی که ننویسم و نخوانم، تا حدی که سیراب شوم را روز پرباری نمی‌دانم.
    دلم می‌خواهد فقط بخوانم و بنویسم. بی‌آنکه هیچ دغدغه‌ای داشته باشم. اما زهی خیال باطل.
    بیشتر از حجم کارهای نکرده‌ام عاصی می‌شوم.
    چه می‌شود کرد؟
    فهرست نیک‌های امروز:
    ۱. با یکی از دوستانم گفتگوی بسیار مفیدی داشتیم.
    ۲. با استادم پیرامون موضوعی صحبت کردم. سبک شدم.
    ۳. انبوه تب‌های لپ‌تاپم را چک کردم و بستم. ذهنم آسوده شد.
    ۴. کمی نوشتم.
    ۵. تمرین نوشتن کردم.
    ۶. شرکت در وبینار سرزبان

  44. سال واژه ام: تحرک و پویایی
    کار
    ناهار
    خواب
    پیاده‌روی
    اشعار سیاوش کسرایی.
    کتاب تفکر سریع و آهسته.
    سر‌ و‌ کله‌زدن با سامیار و آراد
    نویسندگی خلاق پیشرفته
    یه سریال فانتزی می‌بینم با آرادی به نام فراتر از حد ممکن just beyond
    نویسنده‌ساز
    شام

  45. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    _ صفحات صبحگاهی را مفصل نوشتم.

    _ نامه‌های شاملو به آیدا را خواندم. هر وقت حوصله‌ام سر برود نوکی به آن می‌زنم.

    _ امروز وبینار نویسنده‌ساز ساعت ده شب بود، یازده شب یادم آمد.

    _ دورهمی دوستانه رفتم و بسی خوش گذشت. دورهمی کوچک را دوست دارم؛ مخاطبان محدود فاصله‌ها را کم می‌کنند. در مهمانی‌های بزرگ آدم‌ها چند دسته می‌شوند و همیشه یکی آن وسط هست که ناراحت و تو قیافه به خانه برمی‌گردد.

    _ دوست دارم تا قبل از خواب یک کتاب دیگر هم بخوانم.

    _ نارنجی. امروز به نظرم نارنجی بود با گرمای دوستانه و عطر پوست پرتقال.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  46. + موهایت را کجا بافتی؟
    – من تاسم
    + چه زیبا می‌خندی
    – من بی‌دهانم
    + شکوفه‌وار می‌رقصی
    – پاهایم پوسیده‌اند
    + نفست بوی سیب می‌دهد
    – من سال هاست مرده‌ام

    https://t.me/maryamebrahimi21

  47. کتاب «ولی دیوانه‌وار…» را می‌خاندم: «دوباره تایپ می‌کند خوشحال است که می‌نویسم. تایپ می‌کنم همه می‌توانند بنویسند. تایپ می‌کند همه نمی‌توانند رو ذهن آدم‌ها تاثیر بگذارند. تایپ می‌کنم همه می‌توانند. تایپ می‌کند خودت را دست کم نگیر. تایپ می‌کنم دست کم نمی‌گیرم.»

    بعد در ذهنم رسیدم به اینکه: «مهم است چه کسی، چه حرفی را بزند.» یادم آمد به دو هفته پیش که داشتم با دوستی صحبت می‌کردم و گفت: «تو باید بنویسی. باور کن نوشتن خیلی به تو کمک می‌کند.» و من چقدر عصبی شدم از او. چرا به کسی مثل من، که خودش دائم سر و کار دارد با نوشتن و می‌نویسد و می‌داند چه آب روی آتشی است این نوشتن، چنین حرفی می‌زند؟ پرخاش کردم به او. گفتم: «به نظرت من نمی‌نویسم؟ نمی‌بینی هرروز دارم می‌نویسم؟»

    به مشاورم که این را گفتم، گفت: «خب اینکه فقط برای کانال و انتشار بنویسی، مشکل تو رو حل نمی‌کنه. شاید نیاز داشته باشی گاهی بنویسی و فحش رو بکشی به زمین و زمان. چنین نوشتن‌هایی داری در برنامه‌ات؟» گفتم معلوم است که دارم. حتا اگر در طول روز، چندباری برنگردم به نوشتن و خودم را خالی نکنم، حتمن در ابتدای روز سه صفحه آزادنویسی را دارم و هرچه می‌خاهد دل تنگم می‌گویم به کاغذ. بعد گفتم: «می‌دونی دکتر، حل نمی‌شه این مشکل من با نوشتن. من باید این حرفا رو تو صورت خودش بزنم. باید بهش بگم و بعد دیگه آزاد می‌شم از بند این حرفا.» دکتر جواب نداد بهم؟ یا نکنه تو ذهنم فقط این حرفا رو زدم؟ وگرنه که حتمن جوابی داشت برام. نمی‌دونم.

    اما همه‌ی این‌ها را گفتم که بگم اگه تو اون حرف رو زده بودی، من هیچوقت ازت عصبانی نمی‌شدم. فقط کمی چشم‌هایم را ریز می‌کردم و می‌گفتم: «یعنی چی که به من توجه نمی‌کنی؟ یعنی تو نمی‌دونی من می‌نویسم؟ من که دارم بهت هرروز می‌گم فلان‌قدر نوشتم. نمی‌گم؟ چرا چرا می‌گم، من می‌گم تو یادت نمی‌مونه. مدرک؟ صبر کن الان برات مدرک‌هم میارم.» بعد می‌گشتم میان آن همه پیام و دقیق می‌دانستم کجا چه گفتم و چه جواب دادی. و تو چون می‌دانستی قرار است ببازی در این بازی، مثل همیشه تقلب می‌کردی. با پرت کردن حواس من، به خودت. می‌دانستی همیشه جواب می‌دهد.

    یادت می‌آید که گفتم من هفت هزارتا اسکرین‌شات دارم. گفتی به چه دردت می‌خورد؟ وقتی بخاهی یکی از آن‌ها را پیدا کنی، میان هفت هزارتا، چطور می‌خاهی پیدا کنی؟ گفتم جالب همین جاست، من آن‌قدر آن‌ها را مرور کرده‌ام، که تقریبن جای تمام‌شان را بلدم. می‌دانم آنی که امروز دنبال آن می‌گردم، می‌تواند بعد از کدام یکی باشد و اینگونه با کمی جستجو به هرکدام نیاز باشد دست پیدا می‌کنم. گفتی بلخره هرکس یک‌جور دیوانه است. بعد سریع سرت را چرخاندی به روبه‌رو و سعی کردی زیر چشمی نگاهم کنی و واکنشم را ببینی. می‌خندیدی. من‌هم خندیدم. هیچوقت نتوانستم در برابر تو، زیاد جدی باشم. هربار چیزی جلویم را می‌گرفت. خنده، چشم، نگاه، عشق. عشق. عشق.

    آخرین بار بود به گمانم آن شب. که تو را دیدم. تو می‌دانستی آخرین بار است. من نه. نگفتی. پرسیدم چرا امروز مثل همیشه نیستی، پیچاندی اما.

    حالا اصلن همه‌ی این‌ها گفتم که بگویم مهم است چه کسی، چه حرفی را بزند. که او وقتی قشنگ‌ترین حرف‌ها را هم می‌زد، سوهان می‌شد روی مخم. تو اما هرچه می‌گفتی خوب بود. اصلن انگار بلد نبودی بد حرف بزنی. بدهم اگر می‌گفتی، بلد بودی عذرخاهی را. بلد بودی جبران را. نه دارم اغراق می‌کنم. دوباره هوایی شده‌ام. می‌خاهم خوب به یاد بیاورمت. تو، بدتر از او بودی. این را، هم تو می‌دانی، هم من. اما خب، بگذار هردو، باز به روی همدیگر نیاوریم. به روی یکدیگر نیاوریم و بگذریم. از هم. از خودمان. از من. از من. از من.
    ‌‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  48. صبح بعداز بیدارشدن بلافاصله صفحات صبحگاهی را نوشته بساط صبحانه را آماده کردم که همسروپسرم بخورند وبه سراغ پروژه عمرانی بروند. من هم لباس پوشیده منتظر خواهرم بودم تا به دنبالم بیاید از فرصت استفاده کردم و به باغچه سبزی آب دادم.زودتراز روزهای دیگر به باشگاه رسیدیم.ورزش کردیم و حسابی خسته وکوفته شدیم. برگشتنی مامان را به خانه آوردم. درخانه را که باز کردم جیکو ونیکو دو عروس هلندی وراجمان جیغ می‌کشند وسوت می‌زنند. جرات نمی‌کنم از قفس بیارمشان بیرون.پرمی‌زنند وروی هرچیزی که جاخوش کنند ریدمانی می‌کنند که نگو ونپرس. سریع پتو را می‌کشم سرشان که سکوت کنند.
    انسولین مامانم را می‌زنم بنده خدا بعداز مرگ پدر وبرادر جوانم روزی صد واحد تزریق می‌کند.
    ناهار، دستور پخت سبزی پلو با ماهی جنوب را می‌دهد که چند روزی هوس کرده، برایش درست می‌کنم. با لذت می‌خورد ومی‌خندد.
    به کمک همسرجان مرغ‌ وماهی تازه را که خریده تمیز و شسته وبسته بندی می‌کنم.
    وبینار نویسنده ساز به ساعت ده شب‌ موکول شده که به جای آن با دوستان رمان مادران ودختران امیر شاهی را خواندم.
    آزادنویسی کردم. بعداز شام باهمسرم در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم، استاد هم اتوکشیده وشیک از کتاب درکمال سادگی می‌خواند.انگار با دوستان یک شب نشینی داشتیم به همراه خوردن میوه وتخمه وخواندن کتاب.

  49. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح سخت بود بیدار شدن. مثل همیشه. تخت پیتزاست و ما پنیرپیتزا.
    ۲. سرکار و آهنگ زمزمه کردن. این ترانه سرودن دهان ما را صاف کرده است.
    ۳. سریال دیدن و خواب.
    ۴. باشگاه رفتن و دوش.
    ۵. روتین پوستی و نشست تخصصی.
    ۶. نویسنده‌ساز و سرزبان.
    ۷. نودل و شیرموزبستنی دارچین.
    ۸. به خواب کی پناه می‌بریم؟

  50. گزارش نیک ۹۰ فرح
    ✍️روزانه نویسی
    ✍️ورزش و نرمش صبحگاهی
    ✍️تلگرام گردی و خواندن کانال‌های دوستان
    ✍️گوگل گردی و سرچ و جست‌و‌جو در اینترنت برای تربیت جنین و نوزاد
    ✔️رفتن به خونه مادر و کمک به حمام کردنشون ( کار نیک آخرتی😊)
    ✔️وبینار عصرگاهی به شبانگاهی رسید.‌
    ✍️تایپ تمرین‌های شعر ماهی (از نوشتن شعرهای سه سطری حظ کردم)
    ✍️شرکت در وبینار شبانه نویسنده‌ساز، موضوع جالبی بود دلم می‌خواد سیو و ضبط دوباره اش را گوش بدم معرفی کتاب: در کمال سادگی : در ارتباط با مؤجز نویسی بود.‌
    ✍️ بازخورد به کاریکاتور و نقاشی حلزون مدرسه نویسندگی:
    صفحه سیاهی که حلزون در آن خودش را در حصاری بسته قرار داده است. حلزونی که سفیده، با فطرت پاک می خواهد در فضایی تیره و ظلمانی فعالیت کند. دور خودش حصار کشیده، جوری که با چشمان خیره مراقب فضای سیاهی است که در آن غرق نشود، اما غافل از آنکه خودش هم جزیی از همان محیط هست که بر او احاطه دارد.

  51. امروز صبح با صدای خراب کردن خانه بغلی بیدار شدم. حس می‌کردم با ضربه‌ی بعدی خانه‌ی ما هم فرو می‌ریزد. بعد از نیم ساعتی البته عادت کردم به صدا.

    صبحانه خوردم، نیم ساعتی درس خواندم و رفتم دانشگاه. لپتاپ بردم که در فاصله‌ی ۴ ساعته‌ی بین ریختن محلول و خواندن نتایج به کارهایم برسم ولی شمارش سلول‌هایم طول کشید و نرسیدم.

    بعد از شمارش که جوابش به خوبی سری قبل نبود رفتیم ناهار. ساعت ۳ بود و ناهار تمام شده بود. فقط کمی قرمه‌سبزی مانده بود. از همان دادند و خوردیم و دوباره برگشتیم آزمایشگاه.

    آزمایش این بار خیلی دنگ‌وفنگ داشت. تغییری داده بودم در روش تست که مشکل کار را تا حدی حل کرد اما کارم را چند برابر می‌کرد.

    نتایج را خواندیم. یکی از مشکلات قبلی دوباره در تست محمد تکرار شد. تست من با روش جدید این بار بد نبود، روند منطقی بود، فقط کمی پاسخ سلولی ضعیف بود.

    باید باز تکرار کنم. ولی این سری خیلی نزدیک بودم به نتایج خوب. فکر می‌کنم سری بعد جواب می‌دهد.

    آدم اولش فکر می‌کند آزمایش می‌کند و همین‌طوری راحت جواب می‌گیرد. بعد دوباره تکرار می‌کند و می‌گوید خدا کند این بار دیگر جواب بدهد. انگار منتظر است که یک بار همه چیز خوب شود. ولی شانسی نیست. آن‌قدر باید فکر کنی و تکرار کنی و فکر کنی و تکرار کنی که همه جای آزمایش را فهمیده باشی و آن موقعی که جواب می‌گیری احتمال زیاد از قبلش بدانی که این بار جواب می‌گیری.

    https://t.me/f_mahmudpur

  52. گزارش ۹۰
    ۱۹ مرداد
    صبح که هشدار موبایلم منو بیدار کرد. دوباره تنظیمش کردم روی ۱۹:۱۵ تا دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق رو بهم یادآوری کنه.
    چون دوشنبه‌ها از شلوغی زیاد گیج و واگیج می‌شم و حواس‌پرتیم به اوج می‌رسه. خوشبختانه کارساز بود.
    موقع برگشت از محل کارم توی مترو کلاس رو شرکت کردم. با وجود میگرن مزاحم.
    چه کلاسی واقعاً.
    مطمئنم یادگیری جدید اتفاق می‌افته.
    چقدر خوشحالم که بخشی از کلاس قراره در مورد واژگان باشه. دسته‌بندی واژگان.
    بخش زیادی به کار گذشت. میانه‌ی کارها شعر خوندم و ترانه گوشیدم.
    آیا می‌تونم ترانه بنویسم؟ 🙃
    تئوری شعر:
    «شعر رسانه‌ی بینش عرفانی»
    مولانا:
    ما درین انبار گندم می‌کنیم
    گندم جمع آمده گُم می‌کنیم
    می‌نیندیشیم آخر ما به هوش
    کین خلل در گندمست از مکر موش
    موش تا انبارِ ما حفره زدست
    وز فَنَش انبار ما ویران شدست
    اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کن
    وانگهان در جمع گندم جوش کن

  53. ۱۴۰۵/۰۵/۱۹
    سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت🥰

    – دیر از خواب بیدار شدم چون دیر خوابیدم و این روتین مسخره‌ای که تالاپی افتاده در این هفته‌ام را دوست نمیدارم.
    از خواب بیدار شدم و منِ درونِ خواب را با آن بچه‌ی تُخسِ بی ادب و کچل که داشتم گوشش را می‌کشیدم تنها گذاشتم.
    گوشش را می کشیدم و بلند داد می‌زدم “تو این گوشارو برای چی میخوای وقتی به هیچکدوم از حرفام گوش نکردی. این گوش به درد تو نمیخوره.”
    آخیش خوشحالم در خواب توانستم غمم را خالی کنم شایدم عصبانیتم را.
    بیدار شدم و یادم افتاد آن بچه چقدر شبیه کودکی همسرم بود شبیه آن عکسی که مادرش نشانم داده بود، یعنی در خواب داشتم کودکی همسرم را ادب میکردم؟؟؟ جالب است اما بد هم نیست چون خوب است. حداقل در خواب توانستم عصبانیتی خالی کنم، در بیداری که خیلی صبورم و این صبوری و حرف نزدن شده موی سفید در جوانی و زانو درد و سندروم بیقراری پا در برخی شبها و درد در سینه‌ی چپم که با قلبم همیشه همخواب است.
    یعنی اگر مجرد میماندم این‌همه درد نداشتم؟
    این سوالی‌‌ست که گاهی میپرسم از خودم.

    ـ بگذریم چقدر بیداری‌ام طول کشید، اجازه بدهید دیگر کاملا از جایم کنده شوم و‌ واقعاً بیدار.

    – به حمام رفتم و دوش خُنک گرفتم در این هوای دَم و گرم بسیار افسردگی به سراغم می‌آید، اصلا مهمان همیشگی‌ام شده لعنتی. تنم را شستم تا شاید برای چندساعتی از جانم کَنده شود.

    – صبحانه هم دلم کره و پنیر با چای کمرنگ میخواست خب همان را آماده کردم و همسرم برای خودش سه تخم مرغ زردچوبه‌ای زد. هوا بینهایت گرم است و چرا تخم مرغ در این گرما؟؟؟
    بیخیال… از او هم بگذریم تا داستان نشده.

    – لباسها را درون لباسشویی ریختم تا خوب بشوید تمامشان از گرما خیس عرق شده بودند و به حمام احتیاج داشتند.

    – خاک و گردو غبار همه جا هست، کلافه‌ام می‌کند این تمیزکاری‌های فرسایشیِ ناتمام. اما تصمیمِ امروزم ربودن گرد و غبار از همه جاست.
    باورم نمی‌شود آدمی عجب موجود عجیب و عظیمی‌ست.
    فقط شروع کردم همین و همه جا خرد خرد تمیز شد.
    بسیار خوشحالم.

    -امروز چندین گزارش نیک خواندم و بسیار لذت بخش بود.
    چقدر دوستانم در این گزارشها زیبا می‌نویسند. خواندنشان مشتاقم کرد تا بخشی از گزارش صبحگاهی خود را بنویسم،
    اووه گفتم صبحگاهی، یادم افتاد صفحات صبحگاهی نوشتم امدم از آرزویم برای پدر نداشته‌ام بنویسم اما در میانه‌ی راه ترس نمایان شد نور را سمتش بردم و دیدم همه جا هست، در تمام خواسته‌هایم ترس بود، نوشتمش و خوشحالم که پیدایش کردم.

    – برای نهار و شام، جشنِ یخچال گرفتیم و هرآنچه بود را خوردیم.

    – تمام لباسهای خشک شده را در جایشان قرار دادم.

    – حمام را شستم از دیوارهاگرفته تا کف و بعد خودم را هم مستفیظ کردم، جانم احتیاج داشت به تفریح آبی.

    – ظرفهای شام را شستم و تیرامیسویی برای هشت میان وعده‌ام درست کردم، درست‌وغلطش را بلد نیستم، دیگر ایوا« چت جی پی تی» خودش کالری شماری کرده وگرنه من اصلا چیزی از کالری نمیدانم.

    – وبینار نویسنده ساز شرکت کردم اما چون دیر شروع شد نتوانستم بیشتر از ۴۰ دقیقه بمانم، خسته‌ام و خواب مرا میخواند.

    تا گزارشی دیگر فعلا 👋🏻

  54. بر فرض مصمم بودن.
    بر فرض نمره از ده صفر.
    بر فرض کم‌نوشت.
    بر فرض کم‌خوان.
    بر فرض صبحانه با رفقا.
    بر فرض ورزش با مامان.
    بر فرض ناهار با دخترک رستوران.
    بر فرض وبینار نچ.
    بر فرض وبیکار نچ.
    بر فرض نویسندگی خلاق نچ.
    بر فرض خرید و خالی شدن کارت.
    بر فرض مهمان ساعت یازده‌ی شب.
    بر فرض کوکوسیب‌زمینی کلفت.
    بر فرض خط مبینا قشنگ.
    بر فرض شلخته‌نویسی هوا.
    بر فرض مجید پر.
    بر فرض اسمش گذاشتم گزارش نیک.
    که چی حالا؟
    دعوا داری بیا سر کوچه.
    والله.

    https://t.me/manesehchtgrh

  55. امروز کلی اتفاق افتاااادددد.
    زود از خواب بیدار شدم. بعد رفتم حمام، نوشتم، خواندم. بعد هم رفتیم بیرون. وقتی برگشتیم ریاضی خواندم و بعد هم کلاس داشتم. آنجا بچه‌ها به استاد گفتند که انتقالی گرفته‌ام. ناراحت شدم. ای‌کاش مجال می‌دادند خودم بگویم، ولی اشکال ندارد. با مامانم درباره‌اش حرف زدم و الان هیچ ناراحتی‌ای ندارم. مامان واقعا معجزه است.
    تازه کلی هم رقصیدم. با دوستم این‌قدر قر دادیم که برای هیچ‌کداممان کمر نمانده. تازه غیبت هم کردیم. الان هم می‌روم سریالم را ببینم.
    احساس خوشبختی می‌کنم. ممنون از امروز.
    پ.ن: البته انتقالی عزیز، اگر تکلیفت را روشن می‌کردی خوشبخت‌تر هم بودم. تف تو روحت. بیا دیگر، عه. جلبک‌کله‌ی پدرفضایی.

  56. | گزارش: بدنمو از کجا ببینم؟

    _ورزش کردم.

    _روی تمرین شعر کار کردم.

    _به کانال مبین سری زدم. نوشته بود، ورزش و تنقلات آن را باید انجام دهد. استفاده از تنقلات توی یاداشتش برام جالب بود. فهمیدم از تنقلات ورزشی حرف می‌زند. شنا، طناب زدن و از این دست ورزش‌ها. ایده‌آل روزانه‌ش این بود. نوشته بود باید آب فراوان بخورد. من هم بعد از تمرین ورزش، آب خوردم و باز هم آب خوردم. نیاز داشت. بدنم نیاز داشت. احساس کردم با هر بار نوشیدن آب، بدنم هیدراته می‌شود. حس خوبی داشت دیدن بدنم.

    بدنم؟ چگونه ببینمش؟ از بالا یا از روبه‌رو؟ کدام‌ نگاه حس بهتری دارد؟ از بالا حس تسلط دارم. از روبه‌رو، حس مهربانی و نگرانی. شاید باید از روبه‌رو نگاهش کنم. شاید نیازمند توجه است. نیازمند دیدن.

    _کتاب خواندم. «بی‌لنگر»*. دارم به بخش‌های جالب و در عین حال ناواضحش نزدیک می‌شوم. دارم عاشقش می‌شوم. عاشق شدن چه‌قدر شیرین است. اما عشقش با عشق «سورة الغراب»** فرق می‌کند. می‌دانم او جای دیگری روی قلبم دارد.

    _آزادنویسی کردم.

    _بعد از مدت‌ها به سراغ رمانم رفتم. چه‌قدر نوشته‌م ناپخته بود. چه‌قدر باید تغییرش دهم.

    _اولین جلسه‌ی دوره‌ی پیشرفته نویسندگی خلاق را شرکت کردم. حس خوبی داشت. مثل دوره‌ی قبلی، حس تازگی برام داشت. انگار اتاقم بود. با همان دیوار و پنجره. همان در و پرده.

    *بهمن شعله‌ور
    **محمود مسعودی

    https://t.me/elireine

  57. گزارش نیک “1405/5/19″ مرداد‌ماه. روز دوشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هارلند را خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    ورزش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  58. ☑ صبح را با شنیدن پادکستی درباره‌ی توسعه‌ی فردی آغاز کردم. میان حرف‌های مجری، اشاره‌ای کوتاه به سیستم هدف‌گذاری SMART مرا از مسیر شنیدن بیرون کشید و به راهی دیگر برد. موضوعی قدیمی که گوشه‌ای از حافظه‌ام مانده بود، دوباره روشن شد، انگار چراغی در اتاقی فراموش‌شده.

    ☑ پادکست را متوقف کردم و شروع کردم به جست‌وجو در آنچه از هدف‌گذاری می‌دانستم. چند نکته را دوباره خواندم، آموخته‌های پراکنده‌ام را کنار هم گذاشتم و از دل آن‌ها پادکستی جداگانه و شخصی ساختم. درباره‌ی SMART گفتم، اما در حقیقت داشتم بخشی از گذشته‌ی ذهنم را دوباره مرتب می‌کردم.

    ☑ بعد، صدای خودم را ضبط کردم و پادکست را در کانال Draliandishmandir منتشر کردم. دو نفر از اعضای کانال واکنش نشان دادند و دو کامنت خوب برایم نوشتند. دو پاسخ کوچک از جهان بیرون، در برابر صدایی که تا همین چند ساعت پیش فقط در ذهن من بود.

    ☑ امروز فهمیدم گاهی یادگیری فقط اضافه کردن چیزی تازه به ذهن نیست. گاهی پیدا کردن چیزی است که پیش‌تر آموخته‌ایم و در ازدحام روزها گمش کرده‌ایم. نوشتن و گفتن، شاید یکی از راه‌های به یاد آوردن باشد، راهی برای مرتب کردن اتاق‌های درونی.

    ☑ و چه خوب که صبح، با شنیدن صدای دیگری آغاز شد و به صدای خودم رسید. از یک پادکست به یک یادآوری، از یک یادآوری به یک اندیشه، و از اندیشه به کلمه و صدا.

    امروز چیزی تازه یاد نگرفتم فقط آنچه را می‌دانستم، دوباره پیدا کردم.
    ☑ در جمع اصحاب مطبوعات نشستم، به مناسبت روز خبرنگار و تبریک روزی که کلمات، شاهدان خاموش و بیدارِ زمانه‌اند.

    ☑ در جلسه‌ای درباره افتتاح یک نشریه مکتوب در حوزه سلامت سخن گفتم و کوتاه از رسالت رسانه‌ای گفتم که قرار است میان دانش و زندگی پلی بزند، علمی باشد اما خشک نباشد و از میان اصطلاحات پزشکی، راهی به سوی انسان باز کند.

    ☑ گفتم سلامت تنها نبودِ بیماری نیست، کیفیت زیستن است و رسانه سلامت، اگر بخواهد رسالت خود را به‌جا آورد، باید علم را از اتاق‌های تخصصی بیرون بیاورد و کنار زندگی مردم بنشاند.
    حتی پیشنهاد دادم تا نشریه در بین کافه‌های مشهور شهر اهواز توزیعِ محدود شود.
    ☑ برای لحظه‌ای به این فکر کردم که خبرنگار، حافظه بیدار روزگار است، کسی که از میان هیاهوی خبر، چیزی را برمی‌گزیند تا فردا فراموش نکنیم امروز چگونه گذشته است.

    ☑ از آن جمع، با این احساس بیرون آمدم که گاهی یک نشریه فقط چند برگ کاغذ چاپی نیست، پنجره‌ای است رو به زمان و اگر درست گشوده شود، می‌تواند اندکی از تاریکی را پس بزند.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/draliandishmandir

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

  59. – سر صبحی چند ویدئوی آموزشی در یوتوب تماشا کردم. درباره تولید محتوا و برندسازی بودند.‌

    – چند صفحه از سنگ صبور چوبک را خواندم. دارد جالب می‌شود.‌

    – ولی «دیوانه‌وار» شیوا ارسطویی تمام شد. بعضی از قسمت‌هایش را دوست داشتم. چند جمله از آن:
    «قصه امن‌ترین نقطۀ خاورمیانه است، نترس».
    «عشق آن چیزی است که همۀ آدم‌ها را شبیه به‌هم می‌کند».
    «آدمیزاد است، حیوان که نیست، بی‌آزار باشد و زبان‌بسته».

    – آزادنویسی امروز جان تازه‌ای بر من دمید. متفاوت بود و سرگرم‌کننده. یک نامه نوشتم به کارفرمای پروژۀ سئو و هر چه دوست داشتم، بارش کردم. ترغیب شدم نامه را برایش بفرستم، اما خیالش را از سرم پراندم و به همین زندگی بدون هیجان رضایت دادم! البته فعلا…

    – یک اسکریپت برای یوتوب نوشتم. فردا ویراستاری‌اش می‌کنم و می‌فرستمش برای ضبط.

    – قسمت آخر فصل دوم پنت‌هاوس را تماشا کردم. فعلا قصد ندارم فصل سومش را شروع کنم. اعصاب آهنین می‌خواهد و قلب صبور. چند روزی می‌خواهم فیلم سینمایی ببینم و این طور مشغول باشم.

    – بروم سر وبینار نویسنده‌ساز. فعلا خدانگهدار.

  60. سال واژه: پذیرش
    جمله ی ابتدای گزارش نیک، به قدری ملموس است برایم که بعد از خواندن آن بلافاصله آهی کشیدم و گفتم: کاش می شد.🥲❤️‍🔥
    روز پرکاری را گذراندم. آخر شیفت بیژن خان آمد و بعد از قربان صدقه و چلوندنش، ظرف غذا و آب تازه براش گذاشتم، با همکارها خداحافظی کردم.
    یک قدم به زندگی نزدیک تر شدم؛ خرید تره بار داشتم. چند نوع میوه ی فصل و کمی سبزیجات رنگی انتخاب کردم، خوشحالی پس از خرید عجب حکایتی است.
    در میانه ی راه وارد وبینار شدم تا عقب نمانم، غافل از آنکه اطلاع نداشتم وبینار به ساعت ۱۰ شب موکول شده است.
    احوال همسایه ی نازنین ام را جویا شدم، کمی با ایشان گپ زدم.
    میوه ها و سبزیجات شسته شدند و با نظم و ترتیب در انتظار خشک شدن هستند.
    برای اولین بار برای گربه های بیرون از ترکیب رشته ماکارونی و تن ماهی با روغن استفاده کردم، استقبال فوق العاده ای داشتند. این هم به منو مورد پسند گربه ها افزوده شد. ( البته با توجه به قیمت تن ماهی مقرون به صرفه نیست، اما رفع چاره ای برای گرسنگی شان است).
    به دیدار دوست ام رفتم.
    اکنون وارد وبینار شدم، امید که بیدار بمانم.

  61. گم شدن در نقاشی‌ها
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -تمرین جلسه‌ی بعد کارگاه، دیالوگ‌نویسی برای اشیا‌ست. ۶ تا برگه آماده کردم. تو هر کدام دو تا وسیله کشیدم. بچه‌ها باید زیر نقاشی‌ها، گفت‌وگو را بنویسند.
    -کار که تمام شد، پیام دادم به مدیر. گفت این چهارشنبه تعطیل است. یادم نبود اصلن.
    -«مردی که در غبار گم شد» رسیده به ایستگاه آخر.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  62. بیزارم از اینکه کسی یا چیزی را مقصر بدانم؛ اصلن دون شأن آدمیزاد است که بگوید در خلوت میان او و تصمیماتش کسی یا چیزی حضور داشته است. در تمام آن لحظات من تنها بودم؛ تصمیم گرفتم، انتخاب کردم، عمل کردم، مواجه شدم، پذیرفتم و دوباره تصمیم گرفتم. هر چرخه‌ای غیر از این با آزادی‌ام در تضاد است. حاضرم تمام مسئولیت را به عهده بگیرم اما تن به این ضعف و حقارت ندهم که بگویم کسی یا چیزی مسبب حال و اوضاعم است. این مسئولیت‌پذیری به من آرامش می‌دهد، چون ضامن آن چیزی است که درونم تمنایش را دارد. اشکالی ندارد اگر نشد یا نتوانستم، اما اشکال دارد اگر نشدن‌ها و نرسیدن‌ها را گردن چیزی یا کسی بیندازم. نهایت ناپختگی‌ است و این شاید مهم‌ترین درسی‌ست که از زندگی آموخته‌ام.

    چه فرقی می‌کند که بگویی دولت مقصر است؟ مگر دولت به خاطر تو رفتارش را تغییر می‌دهد؟ شاید بگویی همین کافیست که حس کنی تو مقصر نبودی، باشد، بعد از اینکه از سکوی افتخاراتت پایین آمدی همچنان تو هستی که باید در این زندگی دوام بیاوری. تصمیماتی بگیر که تصور می‌کنی کمکت می‌کنند، اگر شد که نوش جانت، اگر هم نشد فدای سرت. از این بازیِ «من چنین و چنان می‌شدم اگر چنین و چنان می‌بود یا نمی‌بود» بیرون بیا. لازم نیست چیزی بشوی که اگر نشدی به دام مقصریابی بیفتی. این زندگی تمامن از آن توست و چه نیک است اگر پای نامحرمان را به حریم آن باز نکنی.

    الهی شکرت…

    (این حلزون چه خاص است.)

  63. زبان و اهمیت زبان‌آموزی
    سال‌واژه: زبان

    صبح در آزاد‌نویسی، از معنا و مفهوم‌پردازی و اینکه چرا شناخت مرزها سخت است می‌نویسم. مرز بین دانستن و نداستن کجاست؟ مرز دانش و توهم دانش را چگونه می‌توان تشخیص داد؟ مرز فهم و شعور با بی‌شعوری را چطور می‌شود درک کرد؟

    فصل ۱۴ کتاب «زبان و شناخت» از الکساندر لوریا را برای کارگاه به توصیه الهه‌جان می‌خانم. در این فصل مقایسه تاریخی دارد و می‌خاهد نشان دهد انسان علاوه بر فعالیت‌های ذهنی، حاصل رشد اجتماعی _تاریخی نیز هست.

    چرا انقدر مشتاق خاندن کتاب‌ها هستم؟

    «خواندن تمام کتاب‌های خوب مانند سخن گفتن با مردمان شریف ادوار گذشته است که نویسنده‌ها از آن جمله‌اند.»
    با اتکا بر این جمله‌های مارسل پروست، پاسخ پرسش را می‌گیرم. خیالم راحت می‌شود، راهی که انتخاب کردم ارزشمند است.
    برای ناهار باقلا‌پلو می‌پزم. همراه تُن‌ماهی و سالاد شیرازی می‌خورم. حیف نوشابه تمام شده. حال ندارم سر‌ ظهر برای یک نوشابه برم بیرون. ماست که هست، دوغ درست می‌کنم.

    در کتاب «خلاف زمان» دیه‌گو گاروچو، ما را با مفهوم «نوستالژی» در معنای مدرن آن آشنا می‌کند.
    «معنای مدرن نوستالژی، حسرت خوردن بر گذشته است.
    درد ناشی از گذر زمان، گویی درمان ندارد، چون بازگشت به گذشته همیشه در حد وهم و خیال باقی می‌ماند. انگار ما محکوم به این دردیم. محکوم به حسرتی همیشگی.»
    پس به همین علت دچار اندوه مستمر، آه کشیدن مکرر، خاب‌های آشفته و بی‌رمقی و حسرت کشیدن هستم؟ منم به این بیماری دچارم. دوست دارم با ماشینِ‌زمان به گذشته بروم که درمان شوم اما چنین ماشینی وجود ندارد.

    خانم ناهید عبدی بعد از چند ماه در ویدئوی کوتاهی از یک مفهوم سخن گفتند: «اثر اطلاعات گمراه‌کننده»
    گفتند ذهن انسان داستان‌سرا‌ست. از خاطره‌ها داستان جدید می‌سازد. اگر از دو نفر در مورد خاطره‌ای مشترک بپرسیم، هر کدام داستانی متفاوت تعریف می‌کنند. تفکر نقادانه به ما می‌گوید: «هر از گاهی شک کنیم، از یقین صد درصدی فاصله بگیریم.»
    با خانم عبدی موافقم، حتا من و برادر دوقلویم، از یک خاطره‌ی مشترک، دو روایت گوناگون داریم.

    الهه‌جان در سرزبان از خودشناسی با مفهوم و ایده گفت. چطور؟ با پرسش از معنا و مفهوم و شرح آنها و روشن کردن مرزها.
    وقتی بدانیم مفهوم خشم، عصبانیت، مسئولیت‌پذیری برای ما چیست و چه مرزهایی قائل هستیم، اول شناخت پیدا می‌کنیم از خود بعد می‌توانیم تغییرات را ایجاد کنیم.

    امروز نمره‌ی هشت می‌گیرم.

  64. قالیچه‌ی حضرت سلیمان، طرح حلزون 👆
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ۱- چند کتاب سفارش دادم از فروشگاه 《کتابمان》. 《تنگسیر 》صادق چوبک، 《بیابان》 چخوف، 《یوزپلنگانی که با من دویده‌اند》بیژن نجدی از جمله‌ی آن کتاب‌ها بود.
    ۲- حجم کار امروز زیاد نبود، ولی خستگی‌ای در هیکلم هست که نمی‌دانم از چیست. حتمن تا آخر هفته رفع می‌شود.
    ۳- اتاق و کتابخانه‌ام را سامان دادم.
    ۴- در سایت‌های خصولتی، فعالیت‌های بی‌سرانجامی داشتم. لعنت به این سیستم‌های کارراه‌ننداز.
    ۵- کتاب فلسفه‌ی مواجهه با دیگری را هنوز در دست دارم. امروز نشد از کتاب بنویسم و در دفترم هوا کنم. دل خوش کرده‌ام به تعطیلات پیش رو تا نانوشته‌هایم را تمام کنم.
    ۶- بالاخره داستان کوتاهم تایید و منتشر شد. دم استاد گرم که این کارگاه را هدایت کرد. خواندن داستان خودت در سایت استاد هم کیف دارد.
    ۷- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  65. بازدید از وضعیت پسماند منطقه 4 و 13.
    دیدن فیلم “زاک و “، کمدی عجیبی بود.
    خرید اینترنتی.
    جستجو درباره‌ی ریشه‌ی کلمات و انتشار در کانال تلگرام https://t.me/armaghannevesht

  66. سال‌واژه پشت در صبح مانده بود وقتی که بیدار شدم او را ندیدم صورتم را شستم با چشمهای بازتری دنبالش گشتم در زد و محترمانه وارد شد گفتم نگرانت شدم گفت مگر من از تعهدورزی دست برمی‌دارم هرگز. رویش را بوسیدم و همراه با نمازگزاران دعایش کردم. و سراغ آزاد نویسی رفتم خودکارم نبود با مداد چند سطر نوشتم و پیاده‌روی را فراموش نکردم. بعد از آن به دخترم بیدارباش و صبح بخیر گفتم صبحها کمی بد خلق است وقتی صورتش را می‌شوید خوش مشرب و خوش سخن می‌شود. صبحانه خوردیم.فکری هم برای ناهار و شام کردم و نظرخواهی برای اینکه چه بخوریم جز برنامه هر روزه‌ام است تا اعتراض بعدی وارد نباشد. به یاد خاطره‌ی بچه دایی‌ام افتادم وقتی بیدار می‌شد تا چند ساعت زر می‌زد و گریه می‌کرد و همه از آن بچه فرار می‌کردند. نمره‌‌ی امروزم هشت است. امروز در تاربخ بیهقی پرسه زدم و دوباره یا چند باره حسنک وزیر را خواندم واژه جگر آور قشنگ است. وقتی مادر حسنک او را بر دار می‌بیند نمی‌گرید. مادر حسنگ زنی سخت جگر آور بود. امروز لپ یک سیب را گاز گرفتم. در داستانک رویا پردازی کردم. به رمان بلند فکر می‌کنم. فیلم ندیدم. به کانال مهرابی بپیوندید.👇

    https://t.me/notetoday1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *