کوبش‌گاهِ بارانی

شوربختی یعنی همین که ستاینده‌ی باران باشی و ذلیلِ وسوسه‌ی باران، اما در یکی از خشک‌ترین جاهای دنیا زندگی کنی که تازه به خشکسالی هم افتاده، افتادنی.

امروز هنگام آزادنویسی با همسفرانم صدای باران پخش کردم، کنار پنجره‌یی که از آسمانش باران نه، ‌ولی از زمینش گُه‌ فوران می‌کند. حین نوشتن چند لحظه‌یی چشمانم را بستم. می‌دانستم که حروف درهم می‌روند و غلط‌های تایپی چندچندان می‌شوند. گفتم چه باک. باران مگر به قاعده می‌بارد؟ «باران که در لطافت طبعش خلاف نیست» باران پُر از غلط تایپی است ولی فصیح است این همه، روانِ‌ روان.

 

پاها گُه‌گیر و دست‌ها بارانی. ناچار باید ببارم و زیرش بگامم. با چشمان بسته می‌بارم،‌ و در باتلاقی از گُه خود را محکوم می‌کنم به امیدواری و محکم‌تر می‌کوبم، به پنجره‌ی کیبورد. تا حساب کلمه، حساب قطره از در برود از دستم. دست‌های خالی و خالتورم.

در سطرهای رفته باران است.

در سطرهای رفته باران است.

در سطرهای رفته باران است.*

 

 

*یداله رویایی سروده بود: «در چترهای بسته باران است.»

 

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

14 فروردین 1397

14 فروردین 1397

9 فروردین 1397

9 فروردین 1397

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *