گاه از یافتن برهانی تازه در باب علایقم همانقدر کیف میکنم که پنداری عتیقهیی یافتهام در کاروانسرایی دیرنده. برای مثال همواره مشتاقم استدلالهایی بیابم دربارهی امکاناتی که تنها با نوشتن قابل دستیابیاند.
حالیا گاهِ آن است که پای بهزاد حاتم را به یادداشتهایم باز کنم؛ هنرمندی «با فرهنگ» که کلمه و تصویر را جدا هم از نمیپندارد و در هر دو سرآمد است و با سلیقه.
شهرت حاتم نزد بسیارانی به پوسترهای پیشاانقلاب اوست برای کنسرتهای تالار رودکی. جنبهی جالبتر کار او برای من اما نثر خودویژهییست در فاصلهیی آشکار با نثرِ کپکزدهی معیارین. بخانیم پارههایی از زندگینامهی کوتاهش را:
«شالودهی زندگی من دلباختگی بوده است. زندگی و خوشبختی من با دلدادگی آغاز شد. پیش از آن نبودم.
به هیچ چیز جز دل و زندگی و فرهنگ پای نبستهام. زندگیهای بسیار کردهام.»
«…اینک گذشتهای نزدیکتر سر میرسد. من هستم که در سال ۱۳۸۷ گالری ۱۰ را گشودم و نمایشهای گوش ونگوگ و مونالیزا را برپا کردم. پس از سه سال گالری بسیار خوشآوازه با برجستهترین هنرمندان را، مانند هر چیز دیگر، رها کردم تا بیشتر با دلبندم بگذرانم که دو سال پس از آن، نابهنگام، از دنیا رفت. من هنوز خوشبختم چون او را داشتهام.»*
عاشقانهتر از این جمله دیدهاید؟
«من هنوز خوشبختم چون او را داشتهام.»
بازگردیم به آغاز سخن که از لذت یافتِ برهانی نو گفتم. حاتم مینویسد:
«نوشتن برای من خوشایندتر از از گفتن است. هنگام نوشتن به کار نبردن واژههای بیگانه آسانتر است، زیر که به آن سخت پایبندم و همه باید باشیم تا فارسی را بار دیگر پارسی کنم.»**
در جای دیگری باز در همین باب میگوید:
«آگاهتان میکنم که نوشتهای به زبان پارسی خواهید خواند.
برای من اندوهآور است که بر سر زبانم چنین آمده است که نوشتن به آن میتواند خواننده را بیازارد و باید از او پوزش بخواهم.»***
پس یک لطفِ نوشتن آن است که راه میدهد به کابردِ واژههای نژاده یا نژادهتر. (نژاده=اصیل)
پیشنهاد: برای آنکه درک نادرستی ایجاد نشود لازم است که تفاوت «سرهگرایی» و «سرهزدگی» را دریابیم. پس بنگریم به این مطلب:
تایم داری گاهی بگی وقت؟ تایم داری گاهی بگی وقت؟
*آزاد چون پرنده، ص۱۰۳
**همان، ص۱۰۳
***شاید بنفش، ص۵