از مترجمهای قابل این روزها یکی هم محمدرضا ترکتتاری است. به اعتبار ترجمهاش از «مغز اندرو» میروم سراغ سایر کتابهاش و همه را میخرم.
«الیزابت فینچ» را باز میکنم و همان جملهی اول میایستاندم:
«روبهروی ما ایستاد، بدون یادداشت، بدون کتاب، بدون دلهره.»
همین جمله کافیست تا برانگیزدم به نوشتن.
خورهی تکرارم. هر جا تکرار خلاقانهیی ببینم هوس نوشتن میکنم. تکرار شعر میشود، شعر تکرار میشود (به سیاق فریدون هویدا در رمان «قرنطینه» خوش دارم ته برخی جملهها پرانتز بگشایم و بگویم «جملهی باسمهیی». جملهی پیشاپرانتز باسمهییست؛ ولی چه باک؟)
مینویسم، بدون امید، بدون ناامیدی، بدون انگیزه، بدون ایده، بدون بهانه، بدون گذشته، بدون آینده، بدون توقع، بدون شادی، بدون غم، بدون تردید، بدون اطمینان، بدون عجله، بدون صبوری، بدون پنجره، بدون دست، حتا بدون کلمه. ولی چه باک؟