گزارش نیک ۸۳: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«وقتی می‌توانی دنیا را در قطره‌ای شن
و بهشت را در گلی وحشی ببینی
بی‌نهایت را در مشتت بگیر و
جاودانگی را در ساعتت جستجو کن»
-ویلیام باتلر ییتس

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 مرداد 1395

25 مرداد 1395

18 اسفند 1401

18 اسفند 1401

7 مرداد 1403

7 مرداد 1403

106 پاسخ

  1. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    خسته‌چشمی چون من چگونه می‌تواند نیک‌ها را نیک بنویسد؟ سمبل‌کردن کلمات و ساختن سالادی از آن ها هم به مذاق من یکی که خوش نمی‌آید.
    امروز را بودیم در مراسم اربعین. جوانان روستا آستین همت را بالا زده‌‌بودند و یادبود باشکوهی از اربعین حسینی را برگزار کرده‌بودند.
    نمی‌دانم سرشان به کدام سنگ خورده‌است. شاید سنگ تحول. هرچه بود، گل کاشتند.
    امید که تلاش‌هایشان برای آبادی روستا ادامه پیدا کند و جلوی پایشان سنگ نیندازند.
    مریم خانم در رکاب وروجک‌های شیطان بود. (مثلا خواستم ادابازی کنم.)
    باورم نمی‌شود که تمام‌وقت سراپا بودم و با بچه‌های مردم سرو‌کله می‌زدم.
    خداوند خیرشان دهاد که فضایی برای سرگرم کردن بچه‌ها ترتیب داده بودند.
    دنیای کودکان سرشوقم می‌آورد.
    چه نقاشی‌های رنگ‌‌و‌وارنگی که نکشیدند.
    یک‌جایی چیزی ديدم که می‌گفت:
    تربیت کودکان قوی بهتر از ترمیم بزرگان شکست‌خورده‌ است. (نقل به مضمون تاحدی.)
    امید که همه‌ی ما سعی کنیم پدر و مادر و معلمان بهتری باشیم.
    بعد کمی به مادر کمک کردم و با مهمان‌ها وقت گذراندم.
    داشتم به روایت زن همسایه از تصادف پسرش گوش می‌دادم. خون ما را چنددقیقه در شیشه کرد تا بالاااااااخره فهمیدیم که چه بلایی سر جگر‌گوشه‌اش آمده‌است. ریز‌به‌ریز جزئیات روز حادثه را تعریف می کرد. یک واوش را هم جا نمی‌انداخت. برخی مات نگاهش می‌کردند، برخی سرجایشان جا‌به‌جا می‌شدند، کسی ابرو بالا می‌کشید، یکی هم زیر لب می‌غرید…
    آخر شرح این مقدار از جزئیات لازم بود؟
    روایت‌پردازی او جدای از طولانی‌بودنش، خالی از نقطه قوت هم نبود. کبری خانم تعلیق ایجاد کردن را خوب بلد است اما زیادی کشش می‌دهد.
    زبان خوب و سرگرم‌کننده‌ای دارد و همین است که مخاطب را تا پایان داستانش نگه می‌دارد.
    وبینار نویسنده‌ساز را نبودم. ناناعتم.
    دوره‌ی شعرماهی و وبیکار سرزبان را بودم اما.
    چه‌ها که نگفتیم و نشنیدیم و نیاموختیم و در معنای اخص کلمه، حظ نبردیم.
    فکر می‌کنید مآدر شآهین_این‌به‌آن در که فقط بچه های شعرماهی می‌دانند_ از اهمیت چه برایمان گفت؟
    نیم‌فاصله. بله. نیم‌فاصله.
    خواهش می‌کنم نیم فاصله را با نیم‌فاصله بنویسید که مسئله‌ی مرگ و زندگی است.
    از همین تریبون هم اعلام می‌کنم که زین‌پس با عنوان “صدآقت” نوشته‌هایم را ثبت و ضبط می‌کنم.
    آخر چرا سرِ “ا” را بی‌کلاه بگذارم؟ من و کلآهبردآری؟ خدا را خوش می‌آید؟
    اگر مآدر شآهین بود، حتم به یقین می گفت: کلآه به کمرت بزند.
    دیگر این جمله ترجیع‌بند خطابه‌های استآد کل‌آن‌تری شده‌است: فلان‌چیز به کمرت بزند.
    باشد که نیم‌ فاصله را پاس بداریم.
    خسته‌ام. خسته‌تن و خسته‌جان و خسته‌دل.
    دوستدار شما
    صدآقت

  2. وقتی وارد خانه‌ی دایی‌ام شدم، هر کدام مشغول کاری بودند. دختر‌دایی‌ام با یکی که نمی‌شناختمش، داشتند گندم‌های بلغور را می‌شستند و آبکش می‌کردند. دیگ بسیار بزرگی روی آتش قرار داشت و کنده‌های هیزم زیر آن می‌سوخت که شعله‌های آن با وزش باد به این و آن طرف کشیده می‌شد.

    مهمان‌ها یکی یکی آمدند. زیارت عاشورا خوانده شد.

    من با یکی از بستگان که دستی بر قلم داشت و سه کتاب هم منتشر کرده بود گپ می‌زدم، صحبت‌هایمان در باره‌ی شعر و شاعری حسابی گل انداخته بود.

    آش حلیم را مرتب هم می‌زدند تا ته نگیرد. مهمان‌ها پس از شام رفتند، فقط عده‌ی کمی از نزدیکان ماندند.

    ساعت ۱ خوابیدم. ساعت ۶ صبح با صدای دایی‌ام بیدار شدم که می‌گفت بلند شوید آش حلیم را بین همسایه‌ها و فامیل توزیع کنید.

    آش را توزیع کردند و من ساعت ۹ با سطلی کوچکی از حلیم به خانه برگشتم.

    _ تمرین شعرم را در کانال دوره‌ی شعر ثبت کردم.

    _ فایل وبینار خانم الهه علیزاده را با عنوان «پیش‌فرض چیست؟» را گوش کردم.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    _ در دوره‌ی شعر شرکت کردم.

  3. سال‌واژه: اندیشه نگار
    بی‌ادا

    یک دوست بهم گفت: “معلم بی‌ادایی”. از این تعریف خوشم آمد. من هیچ‌وقت ادعای مهربانی یا سادگی نکردم، چون حس نمی‌کردم این‌ها توصیف دقیقی از من باشند. اما این روزها دارم تمرین می‌کنم که عجله و عصبانیت را کنار بگذارم. می‌خواهم آرام پیش بروم و از یاد گرفتن لذت ببرم.

    معلم بی‌ادا هستم، چون اول از همه خودم را “شاگرد” می‌بینم. کسی که هر روز می‌خواهد شخصیت و دانشش را ارتقا دهد. من هر چه یاد می‌گیرم به دیگران می‌گویم و از همین مسیر رشد می‌کنم و درآمد کسب می‌کنم.

    وقتی با استاد شاهین کلانتری آشنا شدم، فهمیدم بی‌ادا بودن یعنی چه. یعنی بدون تلف کردن انرژی برای تلخی‌های دنیا، از کتاب و رشد فکری حرف بزنی. در دنیایی که خیلی‌ها فقط دنبال غر زدن و تظاهر به دین‌داری هستند، من ترجیح می‌دهم واقعی باشم.

    به جای تظاهرات مذهبی و ادای مقدسات، هدفم را “بهتر شدنِ هر روزه” گذاشتم. شاید به نتیجه‌ای که می‌خواهم نرسم، اما تا جایی که توان دارم، سعی می‌کنم صادقانه و خوب کار کنم.

    به دست‌هایم که نگاه می‌کنم و به یاد می‌آورم؛ یادم می‌افتد که این دست‌ها، ابزار من برای بوسیدنِ دنیا هستند. با آن‌ها بغل می‌کنم، می‌نویسم و نوازش می‌کنم. دست‌های من، همان جایی است که عشق در آن جاری می‌شود؛ تا هم عشق را حس کنم و هم آن را به تمام جهان ببخشم.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  4. برای گزارش ۸۴ اومده بودم…
    دیشب و دیروز لحظه‌ای بند زمین تبود و آخرشب هم فقط تونستم خودمو به تخت برسونم.
    عجیب‌تر اینکه سرشلوغی برای روزمرگی‌ها و تکرارهای روتین بود. نیک‌ترین کارم، پذیرش پیش‌بینی‌ناپذیر بودن زندگی بود. در برابر بی‌برنامگی مقاومت نکردم و با جریان رخدادها پیش رفتم.

  5. «وقتی بهتر می‌نویسم که»، این تمرینی بود در گروه نویسنده‌ساز، انجامش دادم.
    چندتایی از موسیقی‌های دلخاهم را شنیدم و بعدش کارهای خونه رو انجام دادم.
    پادکست جدید رو توی صداشو منتشر کردم.
    رفتم باشگاه.
    الانم دارم تاریخ بیهقی رو میخونم.

  6. سال‌واژه: شناخت

    اگر بخاهم به بودن روزانه با سال‌واژه‌ام امتیاز بدهم، به روزهایم از شروع سال جدید تا حالا ۹ میدهم. درست است که حرکتم در این مسیر حلزون‌وار بوده، اما همیشه بوده. به خودم خدا قوت میگویم که تا امروز جا نزدم، در هر شرایطی ادامه دادم و مهمتر از همه شیفته‌ی بهترشدنم.

    زودتر از دیروز بیدار شدم. آفرین به من که زود بیدار شدنم به ده روز رسیده.

    ده صفحه آزادنویسی کردم. دلم پر بود. فقط سرش خالی شد. ذهنم کمی آرام و شفاف شد. از این آرامش و شفافیت، انرژی خوبی آزاد شد. میتوانم ادامه‌ی روزم را بهتر سپری کنم.

    لباسها، ملافه‌ها، ظرفها و سرویس شسته شد.

    سرپایی صبحانه خوردم و تا ۵ ساله خاب بود رفتم خرید. ناهار گوجه بادمجان هوس کرده بودم. وسایلش را خریدم و سریع خودم را به آشپزخانه رساندم. نیم ساعت وقت داشتم تا قبل از رفتن برق ناهار را تا مرحله‌ی نازک‌کاری برسانم. رساندم و شد آنچه که باید میشد. عجب گوجه بامجونی. جوووونز

    نرسیدم ناهار بخورم. کمی آش که از دیروز مانده بود با خودم بردم سر کار. شب به شوق بادمجان خودم را به خانه رساندم که دیدم ای دل غافل. یه کوچولو ته تابه برای من مانده. گویا خوشمزه بوده و پر فروش.

    امروز کتابخانه خیلی خلوت بود. گمونم خیلی‌ها رفتن مسافرت. تعطیلات از رگ گردن به ما نزدیکتره. تمرین وبینار سرزبان را سریع انجام دادم و فرستادم.

    این روزها آنقدر خسته میشوم که بعد از شام کنار سفره خابم میبرد.

  7. وقتی خسته‌ام نمی‌توانم از چیزی جز خستگی بنویسم. وقتی سرم روی گردنم سنگینی می‌کند، فقط می‌توانم از طناب بنویسم که شاید سبُکش کند. وقتی خسته‌ام دنیا خسته است.
    حتی یک موچینِ خسته هم نمی‌تواند مو بکَنَد.
    به دنبالِ یک خوراکیِ شیرین می‌گردم. شیرینی خوب نیست، یک دانه بیسکوییت می‌خورم. خیلی می‌چسبد. و بعد قهوه.
    حالم ترکیبی‌ست از خواندن، نوشتن و خوردن.
    خاطراتِ سیلویا پلات را می‌خوانم. ترجمه‌ی مهسا ملک مرز‌بان. انتشارات نشرنی.
    از هر صفحه دو پاراگراف می‌خوانم. نمی‌دانم ترجمه مشکل دارد یا من. خیلی جاها نارَوان و نامفهوم است. به نظرم نمی‌فهممش. امروز کلمه‌ها بیگانه‌اند.
    قهوه می‌خورم. می‌نویسم و باز می‌خوانم.
    نمی‌دانم مشکل از چشمم است که تار می‌بیند، یا مغزم که صدا می‌کند، صدایی مثلِ جرقه، یا قلبم که خالی است و یخ‌زده.
    در پارادوکسی مزمن گیر افتاده‌ام.
    تناقضی عمیق بینِ روح و جسمم. بینِ بیرون و درون. بینِ من و من.
    رفتگرِ محله هم به ستوه آمده از روبیدنِ پراکندگی‌هایم. همین‌ روزهاست که در بزند و بگوید« جمع کن خودت را خانم جان. جمع کن پراکندگی‌های ذهنت را. چه می‌کنی بانو. باد می‌بردت آخر.
    غذا هم پختم در گیرودارِ بی‌مَنی.
    آلبالو هم دان کردم. قرمزی‌اش به دست‌ها و دلم نشست، خستگی‌اش به تنم.
    غوره در دستانم شراب شد هنگامِ پاک کردنش، بی مستی.
    وبینار نویسنده‌ساز را بعد از کلاس شنیدم. آنقدر که خسته بودم در ساعتِ موعود خوابیدم. بی‌آنکه خوابم ببرد.
    بعد، شنیدم. و نوشتم که چه وقت‌هایی بهتر می‌نویسم و فرستادم به کانالِ گروه.
    معده‌ام می‌سوزد. فاموتیدین می‌خورم.

    🧚‍♂️بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  8. سال واژه‌ام: تحسیــن

    نقـش‌هایی که کشیـدم در روز
    شـب ز راه آمـد و با دود انـدود
    طرح‌هایی که فکنـدم در شـب،
    روز پیـدا شد و با پنـبـه زدود.
    سهراب

    ۱. شعر خواندن را آغازیدم. خیلی جدی آغازیدم.
    ۲. شب هول کند پیـش مـی‌رود.
    ۳. غروب در تنهایی‌هایم فریـاد شدم. نمی‌توانم دست از فریاد بکشم. دیگر سکوت آرامم نمی‌کند. هیچ چیز آرامم نمی‌کند.

  9. گزارش نیک ۴۳ من.دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
    سال واژه: کودکانه وار درخشیدن «سخت‌ترین کار روزم بر خلاف تصورم همین کودکانه زیستن شده است.»
    ۱.بیداری ۵ صبحی و صفحات صبحگاهی‌ در خنکای صبح سیاهکل و صدای خوش پرندگان. امروز بوی خوش برنج نیست. متعجبم از یک باره رفتن این بو. شاید و مگر آن‌که شامه‌ی من در اثر سرماخوردگی خفیفم مشکلی پیدا کرده باشد.
    ۲. وبینار ۶ صبح بیزنس کوچ بی‌پایان استاد علوی عزیز و موضوع جذاب اتیکت. «چرا کوچ‌ها باید بااتیکت باشند؟»
    از این جهت برایم جذاب است که در دامن پدر و مادری با اتیکت بزرگ شده‌ام و بسیار به این موضوع اهمیت می‌دهم و کسانی که آداب معاشرت نمی‌دانند؛ همیشه از زندگی‌ام حذف شده‌اند. جلسه‌ی قبل با شناختی که از آرمان ولیان متخصص در این حوزه داشتم و در سایت‌ش کتاب‌ش را رایگان گذاشته بود و من هم PDF را در کانال کتابخانه‌ی تلگرام و بله‌ی خود گذاشته‌ام. چون باز استاد تاکید می‌کند که در ایران کسی نیست که به این موضوع پرداخته باشد. من او را باز در کامنت‌ها که جلسه‌ی قبل هم معرفی کرده‌ام و استاد توجه ننموده است دوباره با آدرس کانال کتابخانه‌ام را دادن و چون شاید کامنتم طولانی است این که کتاب دارد متوجه می‌کنم و در پایان جلسه از من می‌خواهد لینک کتاب را در کانال وبینارها بگذارم که بعد از جلسه انجام‌ش می‌دهم و حتی استاد در پی‌وی در موردش اطلاعات می‌خواهند و من از این جهت باز هم ایشان را در دل تحسین می‌کنم.
    ۳. کتابش را از روز چهارشنبه که در کانالم گذاشته‌ام شروع کرده‌ام اما صوتی‌اش را هم می‌گیرم و در طی روز حدود چهار ساعت است با صدای دلنشین گوینده سه ساعتش را تا پایان شب و صبخ زود می‌شنوم و می‌بینم ۹۰ درصد موارد را از پدر و مادرم تا اینجا می‌دانم. چون پدرم معاون فرماندار و بازرس ویژه او بود و آن‌ها را به خانه برای شام و ناهار دعوت می‌کرد. مادر با اخلاقم به ما نکاتی را برای معاشرت درست تعلیم می‌داد. و من آنچه اکنون کاریزماتیک بودن می‌گویند را شاید از آن مقید به آداب بودن پدر و مادرم و مرزگذاری‌ها در روابطم دارم که البته خودم نیز به آن همیشه اهمیت داده‌ و مطالعه داشته‌ام. شاید خواهرانم تا آن اندازه که من مقید بودم نبودند و نیستند و شاید دلیل موفق‌تر بودن من هم همین باشد.
    ۴. پاک کردن بیش از ۶۰ کانال‌ تلگرامم و بیش از ۵۰ کانال را آرشیو کردن و نفس کشیدن تلگرامم و از آن بیشتر خودم.
    ۵. تمرین دولینگوی عربی و حرص خوردن از دست دولینگوی زبان نفهم و جالب‌تر تحسین او از عربی دانستنم. مونگولی‌ در عین حال زرنگی‌ اوتوماتیک‌ش نمی‌دانم چرا حرصم می‌دهد.
    ۶. خواندن کتاب آخرین آنار دنیا و مفرح شدنم.
    ۷. نویسنده ساز و ادامه نویسی محبوب من با عنوان به دست‌هایم که نگاه می‌کنم… مرا به یاد پدر و مادرم می‌اندازد که زیبایی دستانم از ترکیبی از دستان آنان بودن است. و مرا به روزهایی شیرین می‌برد و حال بدم را با این مقایسه و ژنتیک افسون می‌کند. خواندن شعری از دفتر در پایان شب خاکستری احمدرضا احمدی حالم بهتر می‌شود. و وادار می‌شوم برای سلامتی استاد کلانتری دعا و برای بودنش خداوند را باز شکر کنم. و باز در پایان ادامه نویسی: وقتی بهتر می‌نویسم که…که با پیشنهاد استاد مصمم می‌شوم آن را بصورت یادداشتی در کانالم بگذارم.
    و در پایان حسن‌ ختامی از یدالله رویایی که به رویاهای تخیل‌برانگیزش می‌بردم و حالم بهترتر می‌شود و در پایان پاسخ به سوالات و معرفی دو کتاب «تمرکز ربوده شده» از یوهان هری که طاقچه بی‌نهایت با نام «تمرکز از دست رفته» دارد و می‌گیرم‌ش که بخوانم چون این روزها بدان شدیدن نیازمندم و کتاب دیگر که در چالش کتابخوانی از اول عید هر دو یا سه روز یک کتاب استاد کلانتری خواندم و بخش‌های مورد علاقه ام را نیز در کانالم گذاشتم بنام «خواستن توانستن نیست.» که تصمیم به دوباره خانی‌ دارم. و بعد خواندن اسامی گزارش نیک بنویس‌ها که من چون نصفه کاره نوشته‌ام ارسال نکرده‌ام و بعد از وبینار تکمیل و ارسال می‌کنم.
    ۸. وبیکار آلهه علیزاده نازنین و استنتاج و چگونگی تصمیم‌گیری و معرفی دوره تصمیم‌گیری. و مهمان جلسه الهه نصیری نازنین و مبحث معماری و مکان «صورت‌بندی محور مکانی خود در خانه را چگونه می‌بینید؟» جواب دادن به این سوال «تاثیر فضا بر بدنمندی من و تغییر من چگونه است؟» حالم را این دو سوال و انجام تمرین کاملن دگرگون می‌سازد که حتمن یادداشت روزانه را با این محوریت خواهم نوشت.

    ۹. تشکیل نشدن جلسه صلاحیت‌های کوچینگ و شرکت در  وبینار شیما صادقی نازنین و خواندن کتاب «مرزها و رابطه‌ها» و جمله بولد شده کتاب برای من«شفافیت عین مهربانی است.» و لذت از وبینار.
    ۱۰.  هر روز تصمیم می‌گیرم گزارش نیکم را  تیتروار و خلاصه بنویسم که پایان هر شب بنگارم و چون فکر می‌کنم این گزارشات گنج من است. نمی‌توانم کامل ننویسم و مثل امروز دیر می‌شود. اما خوشحالم از روزی که تصمیم به نگارش گرفته‌ام هر چند گاهی روز بعد نوشته و گاه دو گزارش را با هم نوشته‌ام اما بر عهد خود ماندن و استمرارم را دوست دارم. امید دارم تا همیشه بر روزانه نوشتنم استوار بمانم.
    ۱۱.درست نشدن سایتم و از دست دادن‌ش غمی بر غم‌های ناگفته‌ام افزوده‌ است. ای وای گویووووووم.

    https://t.me/mahro1402

  10. ترافیکِ شرکت تا خانه را با لایی کشی چند دقیقه زودتر می‌رسم. نمی‌دانم سرّ این کورتیزول چیست که چشم عقاب می‌دهد به آدم و سرعت عملِ گربه. کورتیزول، این هورمونِ بی‌نظیر که کم‌تر از لیاقتش تقدیر شده. شعر احمدرضا احمدی در وصفش بی‌راه نیست:

    آیا
    ما سزاوار بودیم
    تمامِ خیابان را در باران برویم
    و در انتهای خیابان
    کسی در انتظارِ ما نباشد؟

    هول هولکی آماده می‌شوم و خودم را می‌رسانم به گل فروشی. دو شاخه رزِ درشتِ گل بهی و یک شاخه سفید. هرسه گرد و نیمه بسته. توی بگِ پاستیلی که می‌گذارم می‌سرند روی هم انگار روی شانه‌ی هم خوابشان برده. روی کارتِ هدیه‌ی مرکز ماساژ هم متنِ زیبایی داده‌ام بنویسند: برای رفتن به آن سویِ هیاهو، به سکوت. اشک به چشم‌هام می‌دود از زیباییِ کادوی خودم!
    آخرِ تمرین یکی از بچه‌ها به اسپیکر وصل می‌شود و خیلی بی‌هوا آهنگِ رقصمان تبدیل می‌شود به تولدت مبارک. حتی من هم غافل‌گیر می‌شوم. قبلِ رفتن اصرار می‌کنم: “می‌شه کادومو الان ببینید؟ خیلییییی قشنگه”‌. بی هیچ‌ اغراقی اثری هنری بود. مینیمال و ظریف با آن بگِ تک رنگِ پاستیلی و گل‌های نیم‌رنگش که از بالای بگ با لطافتی بی‌نظیر سرک کشیده بودند. درست مثلِ بگ‌های کادویی ژورنالی یا آن‌ها که ازشان عکس‌برداری حرفه‌ای می‌کنند و توی پست‌های اینستاگرام می‌گذارند. چشم و قلبِ آدم را با هم می‌نوازید.
    امتیازم به امروز؟ هزار از ده. آدم چطور می‌تواند خالقِ هدیه‌ای بی‌نظیر باشد و از زمین و زمان راضی و خوشحال نباشد؟

  11. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ صبح حوالی ساعت شش از جا برخاستم. البته از ساعتی قبل بیدار بودم اما سعی می‌کردم خودم را به خواب بزنم. این روزها دوست دارم شب‌ها زودتر به بستر بروم و بیشتر در رختخواب بمانم. به خود گفتم:” آخ جوون فردا تعطیل است و دلی از عزا در می‌آورم.”
    _ صبحانه خوردم اما دریغ از یک خط نوشتن. چرا انگیزه‌ام برای نوشتن کم شده‌است؟ باید خودکار جدیدی برای خود بخرم.
    _ با یک تماس تلفنی شادی سر صبحم بابت تعطیلی فردا ضایع شد. مدیر جان برای فردا یک جلسه گذاشت.مرا هم دعوت کرد. من هم پذیرفتم.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ چند حرکت ساده‌ی کششی انجام دادم.
    _ با وسوسه‌ی دوستی یک کوکی خوردم. از همین تریبون اعلام می‌کنم از عمل خود پشیمانم. او با اشتیاق ترغیبم کرد که یکی بردارم، اما من می‌بایست پایبند به عادت‌های غذایی خود می‌‎ماندم. دوستان گرامی و همراهان عزیز درخواست دارم که اصرار نکنید. شاید هم به دنبال یک شریک جرم هستید. لطفن مرا آلوده‌ی این داستان‌ها نکنید.
    _ از صبح نیت کرده‌بودم به مادرم سری بزنم و رفتم.
    _ «اکنون من در فهرستی از کلمات» به‌روز شد.

  12. گزارش نیک ۱۲ مرداد
    -صبح گزارش نیک روز قبل رو که سر کار روی کاغذ نوشته بودم رو تایپ کردم و در سایت گذاشتم.
    -بعد یادداشت‌های کانالهای همسفران رو خوندم.
    انافوریا خانم غزاله غزاله فائق با مطلع “متنفرم از تمام وقت‌هایی که…” منو تحت‌تاثیر قرار داد و دوستش داشتم.

    -سرِ کار از یک دختر بچه -که همیشه با خواهر جوانش برای خرید می‌آمد و این بار تنها آمده بود- پرسیدم خواهرت کجاست؟
    جواب شنیدم: “مریضه. سرماخورده”

    ساعتی بعد پدرپزرگ دخترک با چشم‌های غرقّ خون سراغم آمد که به نوه‌ام گفته‌ای: “خواهرت کجاست؟ کارش دارم”

    حقیقت از اینکه فکر نکردن وقتی همچین اگه همچین قصدی هم می‌داشتم ، نمیومدم با گفتن به یه بچه اصل “مخفی‌کاری” رو زیرپا بذارم و شاهد و سرخر بتراشم برا خودم، بیشتر دل‌خور شدم تا اصل ناروا بودن ادعاشون :))

    مدتی پیش هم زن همسایه کناری- هنگام بیرون رفتن از خانه به من که خیره به او در حال فکر کردن به این بودم که سلام کردن به ادب نزدیک‌تر است یا نکردن؟-
    رو کرد و گفت: “هنوز یاد نگرفتی کسی رد میشه نگاش نکنی؟”

    یکی از بدی‌های فروشندگی نیازهای روزانه، (در مثال ما آب شیرین) اینه که جامعه مشتریانت، افرادی که در طول روز باهاشون در تعامل هستی، بسیار ناهمگون هستند.
    هیچ فیلتری هم نیست که بعضی از افراد رو جدا کنه از امکان مراجعه به تو.
    همه جور آدمی فارغ از سطح شعور، آداب‌دانی، و فرهنگ به تو روی میارن و تو مجبوری در ارتباط باشی باهاشون و باهاشون حرف بزنی.

    که بسیار خسته‌کننده و فرسایشی هست معمولا.
    تعداد مشتریانی که دیدنشون خوش‌حالم می‌کنه، بسیار کمن!

    این تجربه شغلی- که احتمالا دو هفته یا نهایت پنجاه روز دیگه تموم میشه- بهم یاد داد که در ادامه مسیر شغلی‌ام به دنبال کاری باشم که جامعه مخاطبانش یه سری معیارهای اولیه در اونا محرز شده باشه و هر کسی نتونه باهام ارتباط بگیره.

  13. گزارش نیک | در آرزوی نمردن

    امروز برای باز شدن چاکراها رفتم پیاده‌روی.
    البته چاکراها که باز شدند، زانوهام بسته شدند. طبیعت همیشه برای هر لطفی، یک فاکتور هم صادر می‌کند.

    خوب شد خودم را به شمال رساندم. انگار تهران تا مطمئن نشود ازش دور شده‌ای، دلتنگت نمی‌شود.
    تازه رسیده بودم که تلفن زنگ خورد.
    یک زنگ.
    دو زنگ.
    سه زنگ.
    تا ظهر، نزدیک بیست قرار کاری در تهران چیده شد.
    به این پدیده می‌گویند:
    دوردلبریِ شغلی.
    کار، تا بغلم باشد، محلم نمی‌گذارد، همین که دور شدی، عاشقم می‌شود.

    برای کتاب امیرعلی، یک اتاق تازه ساختم.
    اسمش را گذاشتم:
    کپسول زمان.
    جایی که اگر کسی بیست سال دیگر کتاب را باز کرد، بفهمد ما در دهه‌ی بیستِ هزاره‌ی سوم، چطور زندگی می‌کردیم.
    وقتی رفیق بعضی‌ها ربات بود.
    وقتی دلار، شخصیت داشت.
    وقتی خبر، از حقیقت سریع‌تر می‌دوید.
    وقتی آدم‌ها بیشتر از حافظه‌شان، به اینترنت اعتماد داشتند.

    داستان کوتاهم را هم رساندم به روز دهم.
    ده روز تا مرگ.
    ده روز تا زندگی.
    هنوز خودم نمی‌دانم دارم کدام را می‌نویسم.

    کمی هم از روی «روزها در راه» رونویسی کردم.
    بعضی کتاب‌ها را نمی‌خوانی، می‌نشینی کنارشان تا کمی شبیه نویسنده‌شان فکر کنی.

    این روزها دارم روی معرفی یک ویلای نهصد میلیارد تومانی هم کار می‌کنم.
    عجیب است.
    من دارم درباره‌ی خانه‌ای می‌نویسم که قیمتش از مجموع امیدهای محله‌ی کودکی‌ام بیشتر است.

    بین خرید، تعمیر، آچار، پیچ، لولا، شیر آب، کلید برق و هزار جور ویلابازی، سه روز است از وبینار نویسنده‌ساز جا مانده‌ام.
    دلم برای بچه‌ها تنگ شده.
    برای شوخی‌ها.
    برای نوشتن‌ها.
    برای آن حسِ «باهم‌نویسی».

    نمی‌دانم این چه مرضِ نزدیک‌دوری است.
    هر بار به چیزی نزدیک می‌شوی، از چیز دیگری دور می‌افتی.
    انگار زندگی، تاب‌بازی است، تا یک سمتش بالا برود، سمت دیگرش پایین آمده است.

    راستی…
    نمی‌دانم چرا ساعت ده‌ونیم صبح، دارم گزارش نیکِ دیروز را می‌نویسم.
    شاید ساعت هم دیگر به من اعتماد ندارد.

    می‌گویند اهمال‌کار نباش.
    من اهمال‌کار نیستم.
    من فقط این روزها، دچار حال‌پَریدگی شده‌ام.
    از آن بیماری‌هایی که آزمایشگاه‌ها هنوز اسمش را بلد نیستند.

    بعد هم مغزم شروع کرد به تولید فیلم.
    نکند سرطان گرفته باشم؟
    نکند من هم دارم می‌میرم؟
    مغز، تنها کارخانه‌ای است که قبل از رسیدن نامه، آگهی ترحیم چاپ می‌کند.

    بعد با خودم گفتم:
    خدایا…
    فقط اگر قرار است بمیرم، بگذار اول کتاب امیرعلی چاپ شود.
    بگذار یک نسخه‌اش را روی میزش بگذارم،
    بعد هر جا خواستی، صدایم کن.

  14. ۱۲ مرداد
    این روزها فقط تحمل میکنم و رنج را مزه مزه میکنم ،انگاری که روی آب دست وپا میزنم وتوان فریاد کمک ای آدمها هم از من بریده،نمیدانم چرا ناامید نمیشوم

    1. زیستن به سان یک قهرمان 🥰

      این روزها فقط تحمل میکنم و رنج را مزه مزه میکنم ،انگاری که روی آب دست وپا میزنم وتوان فریاد کمک ای آدمها هم از من بریده،نمیدانم چرا ناامید نمیشوم

      Lately, I’ve just been enduring everything, almost tasting the pain. I feel like I’m drowning, struggling to stay afloat, but I no longer have the strength to cry out for help. And yet, for some reason, I just can’t give up hope.

  15. گزارش نیک ۸۳
    سال واژه‌ام: فاصله

    – فاصله با افکار بیهوده تقریبن تقریبن صفر
    – چرا چگونه؟
    – برات می‌گویم:
    — انجام تکلیف وبینار نویسنده‌ساز
    — تمرین شعر ماهی
    — تمرین داستانک با مضمون «کوچه»
    — تمرین داستان کوتاه
    — نوشتن گزارش نیک
    – این‌ها وقتی نمی‌‌گذارند برای افکار مزاحم.

    — ما امیدوارانیم.

    ادرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  16. پارادوکس‌ورزی

    من صبری عجول
    تو حرفی مَتَرک
    ما که آهنیم، کِی موم می‌شویم؟

    نه نسیمی که تندبادی
    در شاخسار اندامم
    می‌پیچی می‌شکنی می‌گذری…

    خودکشی چیست؟
    سیفون زندگی را کشیدن
    رفتن به خلاب شایدم به گلاب

    مطالعه‌ی بخشی دیگر از کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا.
    کتابی مستدل.تا حد امکان دور از مفاهیم مبهمِ یلخی‌وار و صرفا از روی ترجمه‌های متناقصِ هردمبیلی.
    این‌سوال که چیست ماهیت عاطفه؟ که به نظر نویسنده بخشی اصلی و زیربنایی است در شعرآفرینی و نه فرعی. گفتن از روند برآیش (آدم.- جانور) رو به سوی مفهوم تجریدی و عام “بشر” بواسطه‌ی عقل و زبان و کلام. و دستگاه عقل که تصویر تجریدی و کلی می‌سازد از مشترکاتِ دسته‌یی، از عناصر بیرونی که مابه‌ازایی بیرونی ندارند برخلاف تصاویر حسی-عاطفی که مابه ازایی بیرونی دارند… و شعر می‌تواند گونه‌یی گزارش باشد اما از ترکیب تصاویر با غلیان عاطفی برانگیخته‌شده به شکل واکنش شاعر در برابر سوژه و…

    البته خیلی جامع و کامل و استدلالی که در یک‌بار خواندن، نرسم به درایت و توان در شرح با اندک‌وقتی شرحه شرحه.
    – رونویسی همین بخش مقاله که منفصل شد با آمدوشد‌های بلافاصله‌ و بلاواسطه‌‌ی اجباری. بنابراین چندان مورد پسندم نبود و دوباره باید نوشتن. شاید در وقتی دیگر.
    – روز‌واژه:
    برآیش=تحول
    صفحه‌ی ۲۵۳، پاراگراف چهارم از کتاب تئوری شعر
    -تخته‌ی موج‌سواریم بر سونومی؛ مطالعه و آموختن و نوشتن. باشد درهم‌نشکستن و تاب‌آوردن.

    – وبینار ندیدم بماند گوشیدنش برای فردا.

    – دیدن قسمت اول “شوگر”بعد نوشتن گزارش نیک قسمت اول.

    – دعای شب: خدایا افزون کن تاب‌آوریم و بگشا چشم درایت به خیرم و بنمایانم آنچه از تقدیر برمن گذشت نبود بیهوده و نخواهد بود.

  17. ورزش کردم. یه ساعتی دوره ای که قبلا ضبط کرده بودم را دیدم. چند قسمتی از سریال Veil of Shadows را دیدم. برق رفت 3 داستان «دفترچه خاطرات» ، «دفترچه خاطرات حیوانات» ،‌ «یادداشت های یک اسب» خواندم. با جمله های «به دست‌هایم که نگاه می‌کنم…» و «وقتی بهتر می‌نویسم که…» در نویسنده ساز چند دقیقه ای نوشتم.

  18. ➖️ صبح نوشتن با از صبح نوشتن تفاوت دارد
    ➖️تار نواختن و نواختن و نواختن
    چند ساعت ریز شکسته را اجرا کردم
    فردا مهمان هستم و تارم را نمی‌توانم ببرم
    ➖️با مطلع وقتی به دستهایم نگاه میکنم در نویسنده‌ساز
    پستی نوشتم:

    به دستهایم که نگاه می‌کنم میزان مصرف انرژی را می‌سنجم

    چه قدر لحظه‌هایم را شکل داده‌ام؟

    چه‌ اندازه در آساناها فعالش کرده‌ام؟

    مثلن در وضعیت مثلث (تریکوناسانا)
    کوشیده‌ام که انگشتانت را به سقف برسانم؟

    در کشش گربه-گاو (مارجری‌آسانا)، سگ سر پایین و پلانک، وزنم را به طوری مساوی میان انگشتانم تقسیم کرده‌ام؟

    به دستهایم که نگاه می‌کنم
    می‌پرسم چگونه سلامتی و ایمنی را در لحظه‌های یوگایی فرم می‌دهند؟

    ➖️بی‌وقفه‌نویسی در آزادنویسی را تجربه کردم
    حدود ۲۰ دقیقه، رفته‌رفته می‌افزایم بر این زمان
    ➖️نثر روان‌شاد ابراهیم گلستان در کتاب جوی و دیوار و دشنه، چه‌قدر زنده است
    ➖️قبل از خاب یوگای شبانگاهی داشتم و کیفیت خابم را بیشتر کرد

  19. پارادوکس‌ورزی
    من صبری عجول
    تو حرفی مَتَرک
    ما که آهنیم، کِی موم می‌شویم؟

    نه نسیمی که تندبادی
    در شاخسار اندامم
    می‌پیچی می‌شکنی می‌گذری…

    خودکشی چیست؟
    سیفون زندگی را کشیدن
    رفتن به خلاب شایدم به گلاب

    مطالعه‌ی بخشی دیگر از کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا.
    کتابی مستدل.تا حد امکان دور از مفاهیم مبهمِ یلخی‌وار، صرفا از روی ترجمه‌های متناقصِ هردمبیلی.
    این‌سوال که چیست ماهیت عاطفه؟ که به نظر نویسنده بخشی اصلی و زیربنایی است در شعرآفرینی ونه فرعی. گفتن از روند برآیش (آدم.- جانور) رو سوی مفهوم تجریدی و عام “بشر” بواسطه‌ی عقل و زبان و کلام. و دستگاه عقل که تصویر تجریدی و کلی می‌سازد از مشترکاتِ دسته‌یی، از عناصر بیرونی که مابه‌ازایی بیرونی ندارند برخلاف تصاویر حسی-عاطفی که مابه ازایی بیرونی دارند… و شعر می‌تواند گونه‌یی گزارش باشد اما از ترکیب تصاویر با غلیان عاطفی برانگیخته‌شده به شکل واکنش شاعر در برابر سوژه و…
    البته خیلی جامع و کامل و استدلالی که در یک‌بار خواندن، نرسم به درایت و توان در شرح با اندک‌وقتی شرحه شرحه.
    – رونویسی همین بخش مقاله که منفصل شد با آمدوشد‌های بلافاصله‌ و بلاواسطه‌‌ی اجباری. بنابراین چندان مورد پسندم نبود و دوباره باید نوشتن. شاید در وقتی دیگر.
    – روز‌واژه:
    برآیش=تحول
    صفحه‌ی ۲۵۳، پاراگراف چهارم از کتاب تئوری شعر
    -تخته‌ی موج‌سواریم بر سونومی؛ مطالعه و آموختن و نوشتن. باشد درهم‌نشکستن و تاب‌آوردن.
    – وبینار ندیدم بماند گوشیدنش برای فردا.
    – دیدن قسمت اول “شوگر”بعد نوشتن گزارش نیک قسمت اول.
    – دعای شب: خدایا افزون کن تاب‌آوریم و بگشا چشم درایت به خیرم و بنمایانم آنچه از تقدیر برمن گذشت نبود بیهوده و نخواهد بود.

  20. 🔶️رمان «ناتنی» از مهدی خلجی را تمام کرد. (با بهت و بغض)
    ■«توی این شهر فقط دو‌چیز را می‌شد در ملأعام بوسید‌؛ در و ضریح حرم را یا دست علما و مراجع تقلید را.»
    ■«توی فکری؟!
    خسته‌ام خانم. خیلی خسته‌ام. دارم تمام می‌شوم.
    چای را در استکان ریخت.
    جایی باید تمام شد. تا تمام نشوی شروع نمی‌شوی.»
    ■«سکوتی اطراف صدام را گرفت. جان زن مهم‌تر است یا عورتش؟ چرا اگر زنا کند سنگسار می‌شود، ولی اگر کشته‌شود، بخاطرش مردی را قصاص نمی‌کنند؟!»
    🔶️مقدارکی طنز خواندم. از «محمدعلی افراشته» و «نصرت‌الله باستان».
    🔶️فیلم Hit man 2023 را دیدم.
    🔶️مامان گفت: چه‌خبر؟
    گفتم: خبر عن مامان. فقط خبر عن.
    گفت: الهی شکر بچه‌م هیچ خبری بهتر از امنیت نیست.
    از وقتی پیشش نیستم، زیادی پاستوریزه شده.
    «عن» را «امن» شنید.
    🔶️کانالم: https://t.me/zargooyehaa

  21. روز شلم‌شوربایی داشتم. (اولش این جمله رو با واژه شلم شوروا نوشتم. ولی خوب شد که سرچ کردم.) و طولانی. باید طولانی‌تر می‌شد اما. تازه داشت خوش می‌گذشت. امروز کارهای همیشگیم رو انجام دادم. چیزی که برایم بیشتر بُلد بود، داستان کوتاه بود. مطمئنم حتما دوست دارم چند باری شبیه ابراهیم گلستان بنویسم. شاید هم بیشتر از چند بار. طبقه آخر ساختمانمان هستیم و در شب، صدای روشن کردن کولر یکی از همسایه‌ها، برایم ترسناک شده؛ همش فکر می‌کنم ترامپ تهدیدش را دارد عملی می‌کند. البته اخبار را دنبال نمی‌کنم، اما به گوشم چیزهایی می‌رسد. قوی بودن خیلی سخت است و واقع‌بین بودن. حرفهایم شاید عاقلانه باشند اما رفتارم نه. اصلا چه ایراد دارد. دوست دارم. دلم می‌خواهد. به خودم مربوط است. باید بخوابم. آدم شب با آدم روز فرق دارد.

    1. جالب نوشتی 🫡

      دوست دارم. دلم می‌خواهد. به خودم مربوط است. باید بخوابم. آدم شب با آدم روز فرق دارد.

      I love it. I want to. It’s none of your business. I must sleep. A person is different at night than they are during the day.

  22. ۱. صبح را با تورق چند کتاب شروع کردم.
    ۲. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
    ۳. از مونتنی خواندم.
    ۴. شاهنامه خواندم.
    ۵. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و آزادنویسی‌های خوبی انجام دادیم.
    ۶. یکی از آزادنویسی‌ها خوراک کانالم شد.
    ۷. خانه را مرتب کردم.
    ۸. خانوادهٔ برادر همسرم برای فردا نذری دارند و رفتم برای کمک و هم‌چنان هم آن‌جا هستم.

  23. پراکنده‌هایی از زیر دست‌وپای روزمرگی:
    – هر روز تازه ماده‌ی خامی‌ست که برای خلق اثری هنری در اختیار داریم. خب، بله، گاهی می‌نویسی و می‌اندازی تو سطل زبانه، گاهی بوم را به گه می‌کشی و پاره‌اش می‌کنی، ولی خیلی وقت‌ها هم اثری ناب دستت را می‌گیرد. روزها هم همینطورند. روزهای بحرانی را هم می‌توان متریال بی‌کیفیتی دید که صدالبته باز هم به کار آفرینش هنری می‌آیند. دیده‌ای این‌ها را که با زباله و نخاله مجسمه‌های جورواجور می‌سازند؟ از این روزهای نکبت‌بار اگر بشود چیزی آفرید، شاهکار هم که نباشد شاهکار است.
    – شیواترین گونه‌ی فارسی را هنگامی می‌آموزی که حس کنی داری زبانی تازه را فرامی‌گیری؛ مانند زبانی بیگانه که تاکنون شناختی از آن نداشته‌ای.
    – یعنی دیروز به خاطر کم‌نوشتن بود که آن‌طور گرفته و گیج بودم؟ حالا که دارم می‌نویسم و حس بهتری دارم، بیشتر مطمئن می‌شوم که بی‌نوشتن عجب بی‌چاره‌ام.
    – شهرزادِ دفترچه یادداشت خود: اینطوری هم می‌شود دید. اینکه جانت را بسته به روزنگاری بدانی. شهرزادی باشی قصه‌گوی پادشاهِ ملال و روزمرگی.

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – سه جلسه کلاس خصوصی
    – وبینار نویسنده‌ساز:‌ اول از شعرهای احمدرضا احمدی خاندم برای بچه‌ها. بعد کمی آزادنویسی کردیم و ادامه بحث رفت سمت تمرکز و نظم شخصی.
    – برگزاری جلسه‌ی ماهانه‌ی رمان‌جا: نگاهی به همسایه‌های احمد محمود
    – جلسه‌ی بازخورد تمرین‌های ۷۵‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق
    – فیلم: «The Sting 1973». محض سرگرمی بدک نیست. ولی از آن فیلم‌ها نیست که با تو بماند.

    1. تندرست و برقرار باشید استاد جان
      مثبت صد سال چراغ همه رسانه‌هاتون با حضور خودتون روشن بمونه الهی
      رمان‌جای جدید نمی‌ذا ید؟

      1. سلام‌ نسیم نازنین
        همیشه خوشحال می‌شم از دیدن اسم شما.
        ایشالا بزودی یه کار تازه می‌کنیم در زمینه‌ی رمان.
        بیشتر تمرکز روی کارگاه داستان کوتاهه طی این ماه‌ها.

    2. درود استاد عزیز
      یه روز یکی از همسفران در یکی از وبینارها گفت:
      «از کجا متوجه نیاز ما می‌شید و انقدر خوب می‌فهمید ما چی میخایم.»
      من با این دوستمون که متاسفانه اسمش یادم نیست موافق بودم و چیزی نگفتم اما حالا میخام بگم استاد دمتون گرم. این بخشی که از روز بحرانی نوشتید خیلی دلپسندم شد. به جای نالیدن از بحران بتونیم دست به آفریدن بزنیم. حتی به اندازه یه لقمه کوچیک.
      سرسلامت و تندرست باشید استاد عزیز🌱💐

    3. استاد ممنون که هستید همیشه باشید و همیشه بنویسید 🥰

      یعنی دیروز به خاطر کم‌نوشتن بود که آن‌طور گرفته و گیج بودم؟ حالا که دارم می‌نویسم و حس بهتری دارم، بیشتر مطمئن می‌شوم که بی‌نوشتن عجب بی‌چاره‌ام.

      Was I so tense and confused yesterday just because I wasn’t writing enough? Now that I’m writing and feeling better, I’m more convinced than ever: without writing, I am utterly helpless.

  24. سال‌واژه‌ام: طلوع
    استاد شاهین عزیز،
    استاد شاهین عزیز!
    استاد شاهین عزیز
    همه‌ی این‌ها شروع‌های مناسبی برای یک نامه‌اند. بله درست حدس زدید، دارم «راهنمای آماده ساختن کتاب» ادیب سلطانی را می‌خانم.
    استاد شاهین عزیز:
    اگر کسی نامه‌ای را اینطوری آغازید می‌توانید گازش بگیرید. واقعن کسی از «:» پس از بخش خطابی نامه‌اش، استفاده می‌کند؟
    در همین چند صفحه‌‌ای که خاندم، دریافتم نشانه‌گذاری هم به دو گونه‌ی منطقی و سبکی است. یک نویسنده چطور باید نشانه‌گذاری سبکی خود را بیابد؟ شما می‌دانید؟
    بازخورد نویسندگی خلاق را بودم و از خاندن نوشته‌های دوستانم سر ذوق آمدم. بیویی که گرافیدم را دوست داشتید. خوشحال شدم و می‌نویسم، «چمنتونم»
    این را هم از ادیب سلطانی یاد گرفتم. برای نقل قول مستقیم می‌شود از : و ، بهره برد. نقل قول غیر مستقیم چه شکلی است؟
    ادیب سلطانی می‌گوید، «ویرگول اضافی بدتر از ویرگول افتاده است.»
    دوستدار شما، لنا

    پی‌نوشت:راستی، یکی از کاربردهای مرسوم ویرگول، همین «،»‌ای است که هر بار بین دوستدار شما و لنا می‌گذارم.
    پی‌نوشت۲: بیوی خیش را در تلگرام هوایاندم. این هم آدرسش:
    https://t.me/lenaamirii

  25. —امروز کتلت‌ پختی و هر چی حال بد از دیروز روی دلت مونده بود ریختی توی آشپزی. با خشم رنده کردی و با بغض سرخ کردی. اجازه دادی خشم تو سرت داد بکشه. غر بزنه و مغزت رو سوراخ کنه. حتی یه لحظه‌م واسه خفه کردنش تلاش نکردی.
    عربده‌هاش که تموم شد آروم گرفتی.

    —امیررضا کتلت نخورد و لازانیای دیشب رو براش گرم کردی. دوروزه که بهونه‌گیر شده. قبلا غذاش رو می‌خورد. بی‌نق‌ونوق.

    —مامانت عجله داشت. می‌خواست با دوستش بره یخچال دست‌دوم بخره. از تو دیوار پیداش کردن. ندید می‌دونستی که یخچاله درب‌وداغونه و بخرش نیستن. اما می‌دونی جفت‌شون ول‌کن نیستن و بالاخره اون چیزی رو که می‌خوان گیر میارن.

    —کمی آزادنویسی کردی و اون وسطا شعر نوشتی اما دوسش نداشتی و ریختیش دور.

    —تو نویسنده‌ساز بعد از شعرخونی استاد دوبار آزادنویسی کردی و یکی از همونا شد پست کانالت.

    —با الهه جلوسیدی. باز بدون شیما. از کافی نبودنِ نوشتن گفتین و ضرورتِ حرف زدن.

    —رمان‌جا تلپی افتاد وسط وبینار الهه و شیما. هر سه‌تا رو گوش دادی. بابا تو دیگه کی هستی.

    —نبرد هنرمند. رود راوی. نوجوانی ابدی و نبوغ خلاقانه. اشعاری از منصور اوجی و نصرت رحمانی سهمت از خوندنی‌های امروز بود.

  26. گفتم می‌خواهم انعطاف‌ را بپذیرم؟ دروغ چرا تا قبر آآ حتی همین همین یه چسه انعطاف هم کار حضرت فیل است این روزها.
    گزارشی فیل‌واره شاید. صفحات صبحگاهی را نوشتم. به سه سوال پاسخ می‌دهم.
    اولین تداعی‌ام بعد از بیداری چه بود و چه احساسی از آن گرفتم؟
    امروز احساس قالبم به خودم و زندگی چیست؟
    امروز را چطور پیش‌بینی می‌کنم؟
    تداعی‌ها معمولن اولین نیستند ولی خب دقتم را بیشتر می‌کنم ببینم چطور می‌آغازم روز را. احساس قالب را هم معمولن نمی‌دانم. و پیش‌بینی را ابدن و اصلن. ولی رمز پیروزی در ادامه دادن است. ادامه بدهم به پاسخ‌های چشمگیری خواهم رسید.
    دایی‌جان ناپلئون را هم تمام کردم. و دلتنگش هستم. خعلی زیاد.
    داروگ را هم بروز کردم. انعطافم نامنعطف شده در بروزرسانی داروَگ. تدبیری برای نرمش نوشتن در کانال هم باید بیندیشم.
    https://t.me/sarazolfaghary

  27. به نام خدا
    گزارش نیک ۸۳:
    امروزم را با خواندن شروع کردم و اول از همه سراغ «چهره‌ی پنهان حرف» یدالله رویایی رفتم. در این کتاب فصلی است به عنوان: «با چهره‌های دیگرم» که درباره‌ی شاعرهای دیگر است. و من در بخش «مرگ ساده» که در ارتباط با مرگ نادرنادرپور نوشته شده‌است، با نادر‌نادر پور تا حدودی آشنا شدم. در ابتدا یدالله رویایی درباره‌ی تأثیری که مرگ نادرنادرپور در حال‌ و احوالش گذاشته نوشته است.
    ( می‌گویم روزهای اخیر من، چون هیچ وقت فکر نمی‌کردم که نادرپور با مرگ خویش بتواند این همه مرا و زندگی مرا تصرف کند. و روحیه‌ی پیچیده و بغرنج و درهمی را با مرگی ساده اشغال کند، و مشغول کند. در این هفته چیزی نیست که در من و در روزهای من بگذرد و مرا از فکر به او، و به مرگ او، باز بدارد. گاهی خودش، گاهی شعرش، و گاهی هر دو با هم.)
    و در ادامه مطالب جالبی درباره‌ی نادرنادرپور می‌نویسد از جمله: ( اهل شرم و اهل عفاف بود. و همین عفت، او را پشت استعاره‌ها و مجازهایی پنهان می‌کرد که از او تصویر شاعر «تصویرگر» می‌دادند.)
    رویایی درباره‌ شعر نادرپور می‌گوید: ( شعر نادرپوری، اصطلاحی که در زبان منتقدان ما بسیار می‌آید. شعری که مشخصه‌های منظری از شعر معاصر است که تعریف آن منظر و شناخت آن، بدون تعریف و بدون شناخت شعر نادرپور امکان پذیر نیست. شعر میانه‌رو معاصر که منتقدان ما به «چهار پاره سرایی» هم از آن نام می‌برند که، در واقع، در شعر مدرن معاصر پلی‌ست بین شعر کهنه و شعر نو، با این توضیح پایه‌هایش را بیشتر در شعر نو محکم می‌کند تا در شعر سنتی معاصر. و شعر نادرپور را قدرت تصویرهایش، و رویت او از جهان اطراف غنی می‌کند).
    و در ادامه‌ی این بخش یدالله رویایی مطالب تازه و جذابی درباره‌ی نادرپور و اشعارش نوشته است و چند تا از شعرهایش را هم آورده است. متأسفانه من هیچ کدام از آثار نادرپور را ندارم اما دوست دارم با شعر‌هایش بیشتر آشنا شوم.
    صفای چهره‌ی کاغذ را
    به چنگ خویش خراشیدم
    حروف را، همه بند از بند
    ز هم گسستم و پاشیدم
    به یک نگاه یقین کردم
    که از تمامی این الفاظ
    یکی به کار نمی‌آید
    امروز چند فصل از کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها، را هم خواندم هر چه بیشتر این کتاب را می‌خوانم بیشتر شیفته‌ی آن می‌شوم. دوست ندارم کتاب را زود تمام کنم، دوست دارم روزهای بیشتری را با این کتاب سپری کنم.
    از پشت جلد کتاب، ( همنوایی شبانه ارکستر چوبها، داستان یک تبعیدی خودخواسته است که در طبقه‌ی ششم ساختمانی در پاریس زندگی می‌کند. او که «تنها ناخدای سیاره‌ی کوچک خویش» است، توسط شخصی به نام پروفیت به قتل می‌رسد تا نظم موجود به هم ریخته و داستان روایتی دیگر آغاز کند).
    و در ادامه، ( در این داستان فاوست مورنائو و سرخپوست بر فراز آشیانه فاخته در حکم دو عامل یا انگیزه‌ی روایت، شخصیت اصلی داستان را مجبور به واگویه‌ی سرگذشتش می‌کنند).
    از جملاتی که امروز در کتاب خواندم و لذت بردم.
    ۱- ابری سیاه آسمان پاییزی را قرق کرده بود و هر آن بیم باران بود.
    ۲- در چهره‌ی رعنا تأثر و امتنانی بود که به طرزی هوشمندانه برای احتراز از تصنع انتخاب شده بود و قرار بود جای کلماتی را بگیرد که در هر صورت احمقانه به نظر می‌رسیدند.
    ۳- نشسته‌ایم. انگار، هر دو به انتظار لحظه‌ی محتوم. ( محتوم یعنی ثابت، استوار )
    درباره کتاب بهتر بنویسیم می‌خواستم توضیحات بیشتری بدهم، چون من تا نیمه‌های فصل دوم کتاب را خواندم، دوست داشتم مختصری از آنچه‌ تا امروز خواندم، در گزارشم بنویسم.
    از مقدمه‌ی کتاب یا همان پیش‌گفتار، که بسیار جذاب است و نوشته‌ی رضا بابایی است.
    ( به هر روی کتاب حاضر، نمایشگاه تجربه‌ها و دانسته‌های دانش‌آموزی است که سال‌ها به کیمیای سخن اندیشیده‌ است و به معجزهٔ گفت‌وگو ایمان دارد و به پیروزی قلم بر نادانی، و اندیشه بر سرگردانی، امید بسته است).
    فصل نخست: پایه‌های نظری
    نویسنده کیست؟
    «نویسنده کسی است که نوشتن برای او آسان است؛ اگر چه محصول کارش میانه باشد.»
    « این گمان که نویسنده، باید با هر نوشتهٔ خود، خواننده‌اش را شگفت زده کند و به تحسین و اعجاب وادارد، دور از آبادی است.»
    جمله‌ی «دور از آبادی است.»خیلی دلنشین است.
    «هدف از نوشتن، گفت‌وگو و تبادل اندیشه است؛ نه هنرنمایی یا شعبده یا فضل‌فروشی»
    قانون طلایی نویسندگی:
    راحت نوشتن – بسیار نوشتن – زیبایی و سنجیدگی.
    پایه‌های نویسندگی:
    ۱- ذوق
    ۲- تجربه
    ۳- اطلاعات و مطالعات متنوع
    ۴- تخصص علمی
    ۵- مخاطب شناسی
    درباره‌ی عنوان‌های بالا به طور مفصل در کتاب توضیح داده شده است.
    فصل دوم: درست نویسی
    سنجه‌های درست نویسی:
    ۱- نظم و نثر کهن فارسی
    ۲- دستور زبان فارسی
    ۳- زبان گفتاری
    ۴- زبان نوشتاری
    خطاهای نوشتاری:
    ۱- غلط‌های املایی
    ۲- غلط‌های انشایی
    غلط‌های انشایی
    ۱- بیگانه گرایی
    ۲- گرته برداری
    ۳- شکل‌های بیگانه
    ۴- ندیدن بار کلمه
    من تا همین جا کتاب را مطالعه کردم و در گزارش نیک قبلی دربارهٔ بار کلمه نوشته‌ام.
    امروز سرکی هم کشیدم به کتاب گزینهٔ اشعار حسین منزوی و چند تا از غزل‌هایش را خواندم.
    دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
    امروز هم زان‌سان، ولی آینده ما راست
    دور از نوازهای دست مهربانت
    دستان من در انزوای خویش تنهاست
    بگذار دستم راز دستت را بداند
    بی هیچ پروایی، که دست عشق با ماست.
    امروز ساعت پنج، آقای کلانتری وبینار را با اشعار زیبایی از احمدرضا احمدی شروع کردند. عمر من، آن زن‌ها، جان، پناه، در پیری، تاریکی شب، شاعر، درون، چهر‌ها، تاریکی شب و شباهت شعر‌هایی بودند که خوانده شدند و همگی دلنشین بودند. من شعر شاعر را خیلی دوست داشتم.
    آزاد نویسی کردیم و ادامه‌ی (جمله‌ی به دستهایم که نگاه می‌کنم…) را نوشتیم.
    به دستانم که نگاه می‌کنم جای دستانی را در آنها خالی می‌بینم. مثل دستان عزیزان آسمانی. خیلی آزاد نویسی خوبی بود و اشکهایم جاری شد.
    امروز خوشبختانه دو بار آزاد نویسی کردیم. آزاد نویسی دوم در ادامه‌ی جمله‌ی ( وقتی بهتر می‌نویسم که…) از این ادامه نویسی هم لذت بردم و دوست دارم در آزاد‌نویسی روزانه‌ام ادامه‌اش دهم.
    در ادامه آقای کلانتری شعری از یدالله رویایی خواندند که متأسفانه نام شعر را متوجه نشدم. شعر خیلی زیبایی بود و من با اینکه کتاب گزینه‌ی اشعار یدالله رویایی را دارم، این شعر را ندیده‌بودم. خوبی شعر‌های یدالله رویایی این است که باید شعر را کشف کنی و هر شعر را چند بار بخوانی و این قشنگ است. البته من سواد نظر دادن درباره‌ی شعر را ندارم و این نظر شخصی من است.
    در وبینار امروز صحبت از تمرکز شد و آقای کلانتری برای بالا بردن تمرکز موارد زیر را توصیه کردند.
    ۱- خواب کافی، روزی حداقل هفت ساعت بخوابیم. که به مدیریت انرژی کمک می‌کند.
    ۲- ساعات آغازین روز را دست کم نگیریم. بهترین زمان است برای کارهایی که تمرکز بالایی می‌خواهند و بهره‌وری را هم افزایش می‌دهد.
    ۳- پاک کردن چیزهای وقت گیر، مثل اینستاگرام، که خوشبختانه یا بدبختانه من اینستاگرام ندارم. خلاصه باید قید بعضی از سرگرمی‌ها را بزنیم تا به تمرکز برسیم.
    ۴- قرار گرفتن در جمع دوستان و گروهی به این موضوع پرداختن.
    و در ادامه صحبت از گزارش نیک شد، و آقای کلانتری از شکل گیری این چالش و آرشیو آن گفتند.
    و اسامی دوستان گزارش نیک را هم خواندند و اسم من را هم خواندند خیلی خوشحال شدم و خوشحال‌ترم که به این گروه نازنین پیوستم. امیدوارم بتوانم ادامه دهم. در ضمن اسم گزارش نیک هم خیلی با سلیقه انتخاب شده‌است.
    خلاصه امروز وبینار، خیلی خوب بود.
    امروز هوا ابری بود، اما ابرها خساست به خرج دادند و نباریدند. عصر نسیم ملایمی هم می‌وزید. امروز موفق شدم به پیاده روی بروم. هر‌چند زیاد طولانی نبود.
    امروز سه صفحه آزاد نویسی داشتم که ادامه نویسی همان جمله‌ی ( وقتی بهتر می‌نویسم که…) بود. یک صفحه شکرگزاری و نامه هم نوشتم.
    امیدوارم بتوانم بیشتر از نوشته‌‌هایم در گزارش نیک بنویسم و بخشی از آنها را در گزارشم بیاورم.
    کلمه‌ی محبوب امروز «متشرعان»بود به معنی عالمان دین، دین داران
    نمی‌دانم امروز چرا اینقدر گزارش نیکم طولانی شد. فکر نکنم کسی حوصله نکند آن را بخواند. این هم از مزیت لذت بردن از همجواری با کلمه‌ها است.

  28. -چند بار طفره. چندبار «ولش کن» اما ساعت ٢ نصفه‌شب مچ گرفتی. بی‌تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان ای گزارش نیک. البته من می‌گویم نیکاره. راستش حال خودم از شدت کلمه‌سازی بهم خورده اما دست خودم نیست. دچارم به سندرمش رسمن.

    -از وقتی کلاس‌های صبح شروع شده، ورزش نمی‌کنم. ناراحتم و اه‌اه‌اه.

    -اما چیزهایی یاد گرفتم که جدید، که جذاب که شعر.

    -امشب حافظ از نو به‌دست گرفتم. از نو خاندم. کلمه‌کلمه، ترکیب‌ترکیب شکافتم. حتا به برداشت‌های متفاوتی از یک کلمه هم اندیشیدم و به‌به‌به.

    – استاد یعقوب زارع گفت اگر شعر حرف دل ماست، حتا ساده، حتا نپیچیده زیباست. اما در شعر نقاب نپوشیم. رؤیایی هم در هلاک به وقت اندیشیدن نوشته بود‌. اگر چیزی بنویسیم که هستیم هم دنیایی جدید به روی دیگری گشودیم که دنیای ماست و هم خدا را چه دیدی شاید در این گشایش، تیری به تخته خورد و وصال ما هم جلو افتاد.

    – اقبال لاهوری که کم خاندم از او بچه‌ی بدی هم نیست:
    بی‌تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان
    بی‌تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان

    در جهان است دل ما که جهان در دل ماست
    لب فروبند که این عقده گشودن نتوان

    -کلمه توی مخ امروزم شعربارگی بود. هر چه شعرباره‌تر، بی‌تاب‌تر.

    -ماه‌گل چه بچه‌ی خوبی‌ست. دوستش دارم. صمیمی، ماه و گل. تجربه‌ی جدیدی بود بدنمندی، شرمسارم. ستمگرم در حق بدن. وقتی تماشا کردم، کودکی دیدم ابله و مادری بی‌رحم که منم. زور می‌گویم و تنبیه‌اش می‌کنم با تمرین‌های سخت تا زیبا بماند. کج‌ نشود، خط‌خطی و تیره نشود. زور می‌گفتم و درکش نمی‌کردم. راستش بیشتر شبیه حیوان بود تا انسان اما خجالت کشیدم به کسی بگویم.

    https://telegram.me/NarjesAzimii

  29. نوشتن:

    آزادنویسی با جمله‌های نیمه‌کاره، تمرین این روزهای وبینار نویسنده‌ساز است.
    وقتی بهتر می‌نویسم که:
    با این شروع، یادداشتی آنافوراطور در کانالم بار گذاشته‌ام. این هم لینکش: https://t.me/hananeveshhtan/581

    خاندن:

    کتاب «ادبیات چیست» از سارتر را می‌خانم.
    «هیچ کیفیتی یا هیچ احساسی چنان پاک و مجرد نیست که هیچ دلالتی در آن نفوذ نکند.یعنی به چیزی بیرون از خود رجوع ندهد.»
    انگار منظور سارتر این است که هر احساسی نشانه‌ای از چیزی بیرون از خود دارد

    سال‌واژه:

    امروز بیشترین زمان را در هفته‌ی اخیر، به خاندن اختصاص دادم. «خرخانی» هم می‌تواند قدمی به «به‌خانی» باشد، اگر با کیفیتِ خاندن همراه شود.

    خاطرات:

    این‌روزها به‌ جای خاطره شخم زدن، بذرهای آینده را می‌کارم.

    نکته‌ای از نویسنده‌ساز:

    «برای متمرکز شدن، باید بعضی چیزها را حذف کرد.»
    مثل کمدی که پر از لباس‌های جاگیر و بی‌استفاده شده و نیاز به خلوت کردن دارد. انباشت‌ها تمرکززُدا هستند.

  30. سال‌واژه: صلح‌خویشی

    یک.دو.سه. امتحان می‌کنیم…امتحان می‌کنیم.
    می‌آغازیم فهرستن نیک‌های امشب را از زبان دست دردمندم:
    می‌پرسید پدر در آوردن چگونه است؟
    فقط کافیست یک روز به تماشای زندگی من بنشینیدتا بفهمید. همین کاری که این دختره با من می‌کند پدرم را که هیچ، جدّ و آبادم را یک‌جا در می‌آورد.
    روزتاشب یا مجبورم می‌کند، کتاب بگیرم یا قلم!
    آخر این هم شد صاحب؟اصلا چطور رویش می‌‌شود خودش را صاحب من معرفی کند؟
    تصورش را کنید امروز یک کتاب قطور داده بود به من، می‌گفت تا بتوانم می‌خواهم بخوانم. هرچه آخ و اوخ کردم که آقو وِلُم کن، تو کَتَش نرفت که نرفت.
    منم تا چندساعت ناگزیر نگاهش داشتم.
    از خواندن رمان هدیه‌اش سیر نمی‌شد‌. از کی تاحالا رمان‌خوان شده‌ای؟ یاد روزهای خوشم بخیر که همین جنگ لامصب که مریم نمی‌داند چیست، تمرکز کتاب خواندن را از مغز فندقی‌اش ربوده بود. البته همانموقع هم مجبورم می‌کرد ساعت‌ها چیزی را بگیرم. گوشی سنگین‌وزنش را که فرت و فرت اخبار جنگ را برایش می‌آورد، به زحمت نگه می‌داشتم و از درد مفصل‌هایم به خود می‌نالیدم. اما این صاحب حق‌ِ دست خورده مگر گوشش شنوا بود؟
    این روزها بیشتر قلم می‌زند. من هم ناچارم قلم‌های ریقویش را بگیرم و هرطوری که می‌خواهد، به رقص آورمشان‌. نمی‌دانید رقصاندن قلم برای نوشتن بعضی از کلمات چقدر سخت است و جانم را به ناخن‌هایم می رساند.
    گرگ باشی ولی دست نباشی.
    بدتر اینکه چندساعت داشتم خودم را به کیبورد گوشی‌اش می‌کوبیدم تا چیزهایی برای دوستش تایپ کند. شصتم خبردار شد که بحث سیاسی‌میاسی‌ست که اینطور دیوانه‌وار باید خودم را به صفحه‌ی گوشی‌اش بکوبانم.
    تمام تنم درد می‌کند و پهلویم تیر می‌کشد.
    خلاصه گیر سگ بیفتی و بِجوَدت بهتر از این است که یک دیوانه‌ی خواندن و نوشتن، صاحب اختیارت باشد.
    حالا فهمیدید پدر در آورد ن چگونه است؟
    راستی! خیال کرده من هالو‌ام و نمی‌فهمم. در چالش امروز نویسنده‌ساز، از من گله می‌کرد.
    دیگ به دیگ می‌گوید رویت سیاه!
    دست شیطان را هم از پشت بسته‌است این.
    حرفش را باور نکنید. شما که شاهدید، من فلک‌زده همین حالا هم دارم بهش خدمت می‌کنم. نمک‌نشناس یک‌لا‌ قبا.
    این‌ها فقط گوشه‌ای از مصائب یک دست بودند.
    شما را به خدا مراقب دست‌های زندگیتان باشد.
    این مغزفندقی یادش رفته‌است که من بودم، یعنی دست راستش که از رویای نویسنده‌شدنش حمایت کردم و گذاشتم باهام بنویسد. آن چپِ چَپَر چلاق که دلسوزی سرش نمی‌شد. خودش را بکشد هم نمی‌گذارد با او بنویسد.
    حالا شما بزرگواران بگویید من نق‌نق می‌کنم یا صاحبم غرغر می‌کند؟

  31. سال‌واژه‌‌: شناخت

    ١. نوشتن بعد از بیداری
    ٢. قر با استاد مرتضوی: «تو از چرخش یک رقص، تو خلوت شبانه»
    ٣. وبیکار سرزبان
    ۴. تخصصی‌کاری با گروه متخصصون
    ۵. با مب پانزده دقیقه آزادنویسی+ورق زدن دفتر شعر «این‌جا موزه است از نوعِ چندان باستان» از سولماز دریانیان‌
    ۶. گذاشتن اشتراک طاقچه برای موحمد

    https://t.me/elahebaseda

  32. گزارش نیک

    دیشب یادش رفت گزارش نیک را داخل سایت بگذارد.

    احسان امروز در راه دانشگاه پادکست گوش داد؛ در مورد احساسات، فرق حس با احساسات و تکنیک‌های کنترل و تجزیه‌وتحلیل احساسات.

    احسان دوست دارد در مورد ارتباط خوراکی و لحظه‌های قشنگ بنویسد، اما می‌داند این نوشته خطر گازگرفتگی دارد.

    در راه برگشت هم کلاس شعر ماهی را گوش داد.

    احسان امروز هم کلی داستانک خواند، اما اجازه صحبت در مورد آن را ندارد.

    از دید احسان سایت جدید دانیال مرادی بسیار جالب است.

    یک قسمت از سریال انیمیشنی *President Curtis* که اسپین‌آف سریال ریک و مورتی هست را دید.
    به نظرش شاهین نوجوان از این انیمیشن بسیار لذت می‌برد.
    شاید شاهین الان هم بسیار لذت ببرد.
    به جرات می‌توان گفت نهایت آزادی و خلاقیت نویسنده در این دو سریال دیده می‌شود.

    آخر شب تنهاتنها در شبی که رطوبت هوا به ۹۸ درصد رسیده بود، رفت بسکتبال بازی کرد.

  33. _شنیدن خنده‌های بلند کسانی که دوستشان دارم روز را مثل قورمه‌سبزی جا ‌می‌اندازد.
    _ دریافت گازخورد جانانه از استاد.
    _نوشتن و نوشتن.
    _ارسال داستانکِ فراخوان.
    _جالب نیست چای زنجبیلی.
    _جالب است گفتگو. کارت‌هایت را دوباره جلوی چشمانت قر ار می‌دهد.
    _ به خود در آینه خیره شدن، بازتعریف ماجرا.
    _در چشم ‌های «ناتنی» خیره شدن.
    _بامزه‌ است «پاتوغ پولشری».
    _بروم کمی دیگر به تمرین مخالف‌گویی بپردازم.
    تابعد.
    کانال من:https://t.me/zeinaaaab_00

  34. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. پیاده‌روی به مدت 40 دقیقه دور باغچه. دیگر برایم عادت شده. قبلن‌ها خسته می‌شدم اما الان نه تنها خسته می‌شم بلکه لذت هم می‌برم.
    3. آزادنویسی به مدت 40 دقیقه. قبلن‌ها تمرکز می‌کردم روی تعداد کلمات تایپ شده، اما الان نه. بیشتر روی زمانبندی متمرکز هستم و این باعث شده که کار را با تمرکز بالاتر و بدون وقفه انجامش بدم و هی نگاه نکنم به تعداد کلمات.

  35. برای مدتی صبح فقط یادآور این بود که یک روز دیگر هم اینجا هستم. امروز فهمیدم دوباره نقطه‌ی شروع شده است.
    خلاصه صبح واقعا صبح بود. چندجایی کار داشتم و تا به خانه رسیدم وبینار نویسنده‌ساز شروع شد‌. آزادنویسی کردیم.
    داستانی دیگر از «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» خواندم و برای اینکه ذهنم جا باز کند، کمی نوشتم.
    سریال دیدم و باز خواندم.
    درگیر داستان و رنگ و فرمم. فعلا پیاده‌روی از من فرار می‌کند.

  36. امروز، در نشست کتاب‌خوانی، دلم حسابی گرم شد. انگار از در و دیوار کتابخانه اکلیل می‌بارید و هوا از مهربانی برق می‌زد. دوستانم، با بزرگواری همیشگی‌شان، آن‌قدر از من تعریف کردند که گونه‌هایم از شرم گل انداخت. همه‌ی آن تعریف‌ها، بیش از آنکه برازنده‌ی من باشد، زیبنده‌ی قلب‌های مهربان خودشان بود.
    این نشست، حاصلِ همدلیِ یک گروه است؛ نتیجه‌ی دست‌هایی که کنار هم قرار گرفتند و دل‌هایی که به یک رویا ایمان آوردند. هر بار که این خانواده‌ی کتابی را می‌بینم، قند در دلم آب می‌شود. حس مادری را دارم که سال‌ها شاهد قد کشیدن فرزندانش بوده و حالا با لبخند، شکوفه‌های جانشان را تماشا می‌کند. چه لذتی دارد هم‌نشینی با انسان‌های فرهیخته. با آدم‌هایی که صمیمانه، ساعت‌ها در گرمای هوا، روی صندلی‌های چوبی و نه‌چندان راحت می‌نشینند و با جان و دل به یکدیگر گوش می‌سپارند.
    هنوز برایم معجزه است که در روزگاری چنین شتاب‌زده، کسانی هستند که برای شنیدن و خواندن و صحبت از کتاب، این‌گونه عاشقانه وقت می‌گذارند.
    همیشه دلم می‌خواست در چنین فضایی نفس بکشم. سال‌ها پیش، وقتی کتابی می‌خواندم، گاهی با خودم می‌گفتم: «اگر من بودم، پایانش را جور دیگری می‌نوشتم… اگر من بودم…» بعدها به جمله‌ای برخوردم که هنوز در ذهنم زنده است: «کتابی را بنویس که دوست داری بخوانی.»
    این روزها این جمله در ذهنم پررنگ است: « نشستی را بساز که دوست داری با جان و دل در آن شرکت کنی.»
    احساس می‌کنم در نشستی ایستاده‌ام که آرام‌آرام دارد به این رویا شبیه می‌شود. همان تصویری که از نخستین روز در ذهنم بافته بودم. هنوز اول راهیم و راهِ نرفته بسیار است، اما هر قدم، امید را در دلم پررنگ‌تر می‌کند.
    چقدر آرزو دارم روزی برسد که آدم‌های بیشتری با کتاب آشتی کنند. جهان ما بیش از هر زمان دیگری به کتاب‌خوان‌های واقعی نیاز دارد.
    دوستانم برای نشست بنری طراحی کرده بودند. وقتی پیشوند نامم را روی آن دیدم، غافلگیر شدم و از خجالت گونه‌هایم سرخ شد و در دلم فقط یک جمله می‌گذشت: من تا همیشه دانش‌آموز خواهم ماند. اگر چیزی آموخته‌ام، از این بوده که هنوز هزاران چیز برای آموختن باقی مانده است. با افتخار، تا آخرین روز عمر، دانش‌آموزِ دانش خواهم بود و هر‌آنچه بیاموزم بی‌هیچ منت، با جان و دل با همه تقسیم خواهم کرد.
    چالش این روزهایم هم به پایان رسید و از همه‌ی مغزی‌های روان‌نویس، فقط یکی جان سالم به در برد.
    امروز، در نشست، از ویرجینیا وولف گفتیم. از ذهنی که روایت را چون رودخانه‌ای جاری پیش می‌بَرد و خواننده را با خود به ژرفای اندیشه می‌کشاند.
    کمی هم بر بال خاطره نشستیم و از «سیال ذهن» مثال زدیم. برای فهم جهان وولف، تنها خواندن کافی نیست؛ باید ذهن را به ریتم روایت او سپرد تا بتوان جهانش را از درون لمس کرد.
    امروز ورزش نکردم. اما بعد از نشست، با دوستانم قدم زدیم و از «تم» این هفته، سیاه‌وسفید، گفتیم. همه یکدست شده بودند. ساده، شیک و چشم‌نواز.
    شب به آسمان چشم دوختم و غرق شدم در خیال و شروع کردم به نوشتن گزارش نیکم.
    بروم برای نوشتنِ شبانگاهی…
    صبح باید وبینار از دست‌رفته‌ی نویسنده‌ساز را بشنوم.
    🪽 سمیرا‌نویس
    #گزارش_نیک
    https://t.me/samiraneshanifar

  37. امروز در جلسه بازخورد، استاد گفتند: «مگر قاچاقچی‌ای که توی گزارش‌ها اسمت را کامل نمی‌نویسی؟» من هم گفتم: «چشم، از امشب با اسم کامل در خدمتتان هستم.»
    خودسانسوری تا کی؟

    صبح را با پادکست اورسی، قسمت ۵۴، «من اندوه جهانم» شروع کردم. تا عصر شرکت بودم و در فاصله‌های خالی بین کار، سری به سایت زدم و نوشته‌های همسفران را خواندم.

    نویسنده‌ساز را با پنج دقیقه تأخیر از دست دادم؛ ظرفیت اتاق پر شده بود. شب بعد از باشگاه، پسرخوانده‌ام را تحویل گرفتم و با هم به پارک همیشگی رفتیم.

    پسرخوانده، فرزندِ یک و نیم ساله ی دوستم است که یک روز در میان چند ساعتی تحویلش میگیرم تا والدینش به کلاس و برنامه هایشان برسند.
    تازگی ها یک چیز جدید درباره خودم کشف کرده ام: وقتی پسرخوانده‌ پیشم است، کودک درونم بیشتر از همیشه آزاد و رها می‌شود. هم‌پا و هم‌قد دنیای او می‌شوم و اصلاً گذر زمان را حس نمی‌کنم.

    راستی در جلسه‌ی بازخورد امشب که با تأخیر و استرس به آن رسیدم، استاد، خیلی از نوشته‌ام تعریف کردند و من حسابی خرکیف شدم. گاهی فکر می‌کنم همین چیزهای کوچک‌اند که یک روز معمولی را متفاوت می‌کنند. برگشتم خانه و کمی کتاب‌گردی کردم، اما دیگر حتی به اندازه‌ی یک روتین پوستی پنج‌دقیقه‌ای هم انرژی نداشتم.
    شب بخیر ✨

  38. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- صبح با دست‌هایی خواب‌رفته بیدار شدم. نوک انگشت‌هایم گزگز می‌کرد. به یاد حرف دوستی افتادم که می‌گفت: «در دوران حاملگی اگر شاخ هم درآوردی، تعجب نکن!»

    با این وجود، برنامه‌ی ژورنال گوشی‌ام را باز کردم و شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی. برای امروزم کار متفاوتی می‌خواستم؛ یک چیز نو که سر شوقم بیاورد. زیادی روی نظم بودن و با برنامه پیش رفتن، زندگی را خسته‌کننده می‌کند.

    ۲- هفته‌ی دیگر همین روز باید برای سونوگرافی رشد کودکم بروم. برای صبحانه تخم‌مرغ انتخاب کردم؛ به نظرم برای وزن‌گیری جنین انتخاب بهتری نسبت به کیک و کوکی بود. مقداری زیتون و گوجه و فلفل‌دلمه‌ای هم خوردم. آخر این‌ها پر از ویتامین‌اند و این روزها هیچ چیز به اندازه‌ی سلامتی دخترکم برایم اهمیت ندارد.

    ۳- پروژه‌ی متفاوتی که دنبالش بودم را پیدا کردم: پختن غذایی که در این هفت سال ازدواجم تا به حال امتحانش نکرده بودم.

    دیشب همسرم همراه کیسه‌ی مرغ، یک بسته دل‌مرغ هم آورده بود. مدت‌ها بود دوست داشتم خوراک دل‌مرغ درست کنم، اما چون تمیز کردنش کار سختی بود، رغبت نمی‌کردم.

    همین که مامان زنگ زد، دستور پختش را پرسیدم. او هم با جزئیات برایم توضیح داد. چربی‌های اضافه‌اش را جدا کردم، از وسط برش زدم، لخته‌های خونش را بیرون آوردم و با وسواس تمام شستم.

    به مامان گفتم یکی از دل‌ها وسطش هیچ خونی ندارد. گفت: «این یکی احتمالاً در زندگی سختی نکشیده و دلش خون نشده!»

    به تعبیر بامزه‌اش، هر دو خندیدیم.

    ۴- مدت‌ها بود پست آموزش آشپزی در پیج اینستاگرامم نگذاشته بودم. فرصت را غنیمت شمردم و از مراحل تهیه‌ی غذا ویدیویی گرفتم و به اشتراک گذاشتم. تا جایی که می‌توانستم سلیقه به خرج دادم، اما این روزها تصمیم گرفته‌ام زندگی را خیلی سخت نگیرم.

    لازم نیست همه چیز در حد کمال باشد. البته که کمال حقیقی وجود ندارد، اما همین که در مسیر علایقم گامی برمی‌دارم، خوشحالم.

    ۵- مرغ‌ها را شستم و در فریزر گذاشتم، اما ظرف‌ها را رها کردم. نمی‌دانم چرا ظرف‌ها در آشپزخانه‌ی من تولیدمثل می‌کنند! مثل مور و ملخ سینک را پر می‌کنند.

    وقتی هم که زیاد می‌ایستم و ظرف می‌شویم، پاهایم درد می‌گیرد و ورم می‌کند. من که می‌دانم بالاخره روزی شاخ هم در خواهم آورد!

    ۶- در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. استاد تعدادی شعر زیبا از «احمدرضا احمدی» و «یدالله رؤیایی» برایمان خواندند و سپس همگی شروع کردیم به دو بار آزاد‌نویسی.

    یک متن باید با این جمله شروع می‌شد: «وقتی بهتر می‌نویسم که…»

    و متن دیگر با این جمله: «به دست‌هایم که نگاه می‌کنم…»

    هر دو شروع برایم جذاب بودند و نوشته‌هایم را دوست داشتم. همین نوشتن کوتاه باعث شد به یاد بیاورم که هنوز می‌توانم شاعرانه بنویسم و قلمم آن‌قدرها که فکر می‌کنم بد نیست.

    کاش روزی در نوشتن هم بتوانم مثل گزارش نیک، کمال‌گرایی را کنار بگذارم.

    ۷- مثل هر روز، دو ساعت نقاشی کشیدم. هم‌زمان کتاب صوتی «خداوند الموت» را هم گوش کردم. یک روز حتماً درباره‌اش مطلبی در کانالم خواهم گذاشت.

    ۸- بخشی از کتاب «شب هول» را هم خواندم. تاریخچه‌ی نام اصفهان برایم جالب بود. در بخشی از کتاب آمده بود که در گذشته به اصفهان «شهر جی» می‌گفته‌اند و بعدها، در روایت‌های تاریخی و افسانه‌ای، نام «اسپاهان» به آن نسبت داده شده است؛ نامی که به معنای سرزمین سپاهیان و دلاوران دانسته شده و به مرور به «اصفهان» تغییر یافته است.

    ۹- برای شام تعدادی ناگت خوردیم و به تماشای ادامه‌ی سریال This Is Us نشستیم.

    به انتهای روز که رسیدم، احساس کردم انرژی‌ام تمام شده است. نامه‌ای برای دخترم نوشتم و ترجیح دادم دیگر بخوابم؛ شاید فردا احساس بهتری داشته باشم.

    ۱۰- همستر زیاده‌گو می‌گوید: «وقت آن رسیده که کمی از خانه بیرون بزنی. وقتی چند روز بیرون نمی‌روی، این حس بی‌انگیزگی به سراغت می‌آید.»

    امیدوارم فردا هم مثل امروز باشی و دوباره سرحال شوی.

    نمره‌ی امروزت: ۹ از ۱۰

  39. سال‌واژه‌ام: کشف

    به خودم قول می‌دهم فردا از همان آغازِ روز بیاغازم نیک‌نگاری را. شب که می‌شود خستگی امانم را می‌برد و من هم امانِ جمله‌هایم را.
    به امروزم نه می‌دهم. جز یکی از کارهایم، بقیه تیک خوردند. انگار کم‌کم دارم یاد می‌گیرم برنامه‌ریزی درست و اصولی را. یادم می‌آید روزهایی که هرچقدر دوندگی می‌کردم، فقط می‌توانستم نصفِ کارهایم را به انجام برسانم. از بس زیاد لیست کرده‌بودم.
    صفحات‌صبحگاهی‌ام را نوشتم. سه صفحه شد. نمی‌دانم چه حکمتی‌ است که وقتی دست می‌برم به فحش دادن، حجمش بیشتر می‌شود.
    ده صفحه‌ای از کتاب ضربان خاندم و کلی کلمه انداختم توی سبدِ کلمه‌برداری‌ام. چرخی هم زدم توی فرهنگواره‌ی خلاق. کلی کلمه پیشِ رویم توی کاغذ بود حالا. که بزرگ نوشته‌بودم‌شان. آغازیدم آزادنویسی را. هر از گاهی هم نگاهی به نوواژه‌ها می‌انداختم و واردِ دنیای خودم می‌کردم‌شان. متنی شکل گرفت قندانه. که می‌توانم بعدن دستی بکشم بر سر و رویش و هوایش کنم توی کانال.
    از زیر بارِ ناهار درست کردن در رفتم. به سادگی. با دوتا تخم‌مرغ و آبدوغ خیار.
    در حضر را خاندم. حدود ۴۰ صفحه. کمی در خانه و کمی هم حینِ فیزیوتراپی همسر.
    با همسرم رفتیم فیزیوتراپی. نشستم گوشه‌ای و وبینار را باز کردم. بینِ آن همه سروصدا و حرف‌های اپراتورها، تمرکز کردن سخت بود. ولی کم نیاوردم. دوبار ادامه‌نویسی کردیم امروز. نوشتن در آن مکانِ شلوغ ذهنم را آرام کرد و فارغ از هیاهو. استاد از احمدرضا احمدی شعر خاند و درباره‌ی تمرکز گفت. راهکارهای افزایش تمرکز را در نوت گوشی‌ام نوشتم. و همچنین اسمِ یدالله رویایی را. تا حتمن، بعدن بروم سراغش.
    خانه که آمدم مشغول شدم به درست کردن شام. کوتاهیِ ظهر را با درست کردن پیتزا ماکراونیِ خوشمزه جبران کردم.
    حدود نیم ساعت، سخت و عرق‌ریزان ورزش کردم.
    بعد از شام دفتر ودستکم را وا کردم و رفتم سراغِ نوشتن و ویرایش پستِ امروزِ کانال.
    بااینکه این‌روزها خودم رانندگی می‌کنم، ولی جنابِ همسر عزمش را جزم کرده شب‌ها هم برویم برای آموزش. تا تسلطم بیشتر شود. این‌که سه سال است گواهینامه‌ دارم، برایش چیزی مسخره است و غیرقابل اتکا. حالا این ماشین دادن‌هایش به من هم از سرِ خیرخواهی نیست. عمل کرده زانویش را و مجبور است سر کند با رانندگیِ من. هرچند مردها هیچ‌وقت رانندگیِ زن‌شان را قبول ندارد. حتی پس از سال‌های سال شوماخری خانوم.

    https://t.me/greengirl0415

  40. نیک از ابر و عطرِ لیمو

    ۱ـ امروز صبح آسمان چه قشنگ بود. ابری بود. از لابه‌لای ابرها، آسمان آبی‌اش را یواشکی جایزه می‌داد به تماشا‌چی‌ها. خورشید هم پخش و پلا نبود. چهارزانو نشسته بود و دامن انوارش را مرتب دور و برش گسترده بود.
    این‌قدر که چشم‌نواز بود، در راه اداره نگه‌داشتم و عکس گرفتم ازش. وقتی رسیدم، گرو گرفتم از هوای ابری و توی محوطه قدم زدم، هزار تا. آفتاب که نه، شرجی هم نبود و اذیت نشدم. چند تایی هم عکس گرفتم. هم از آسمان و هم از گربه‌ی حنایی که دور و بر پانسیون‌ها می‌پلکید.

    ۲ـ روی داستانک کار کردم. توی اداره، وقتی آی‌تی پیام داد سیستمت را روشن نکن تا بیایم درستش کنم. هر زمان سامانه‌ای می‌چرخید تا باز شود. وقتی خدمات آمد و رفتم بیرون تا اتاق را جارو بکشد. توی خانه، در وقفه‌ی کوتاه بین کارهایم. و حتا بعد از ناهار تا احسان و پویا هنوز پای سفره بودند. آخرش راضی شدم و اصلن اشک شوق توی چشم‌هام جمع شد که آخیییش. در آمد. گفتم بروم سراغ داستانک بعدی که پیش‌نویسش را دیشب نوشته بودم و دلم پیشش بود. ولی در بازخوانی دوباره تالاپی با سر توی سطر آخر افتادم. زیادی داشت یا کمی؟ آهنگ فعل‌ها پشت سر هم نمی‌کوبید تو سر خواننده؟ خلاصه دوباره گیرم انداخت.

    ۳ـ چقدر لیمو‌ترش خوب است. از همان اول که می‌شوری‌اش و سفت و چرب‌طور از دستت لیز می‌خورد و می‌بینی عطرش مانده به دست‌هات. بوی لیمو و پرتقال چند درجه شادابم می‌کند.

    ۴ـ ظهر خواب الهه نصیری را دیدم و مادر و برادرش. جالب بود. قبل از خواب گزارش نیکش را خوانده بودم و دلم برای کنجکاوی کودکانه‌ی برادرش درباره اپلیکیشن طاقچه، رفته بود. 

    ۵ـ برای تعطیلات پیش رو، دو تا پیشنهاد بیرون رفتن گرفتم. یکی از سمت دوستم و یکی از طرف خواهر. مگر که اینها من خانه‌زی را بکشانند بیرون.

    ۶ـ فردا کلاس شعر است. تمرین را هنوز ننوشته‌ام. عصری تلاشی کردم برای سرودن ولی چیزی دستم را نگرفت.

    ۷ـ وبینار معماری تفکر را بودم. دوشنبه‌ها را دوست دارم که الهه می‌آید و توجه‌مان را به فضا‌های زندگی جلب می‌کند.

    ۸ـ ظرف شستم‌. شام پسر را دادم. با خواهر احوال‌پرسی کردم. سبزی‌ها را زدم زیر بغل و رفتم خانه‌ی بابا که هم فال باشد و هم تماشا. چشمت روز بد نبیند هرچه ریحون پاک می‌کردیم مگر تمام می‌شد؟ انگار همسر کل ریحون‌های سبزی‌فروش را خریده بود.
    https://t.me/ladanshayanfar

  41. -صفحات صبحگاهی را نوشتم. این‌بار افکارم منسجم بود. همه‌ش درباره‌ی زمان. اینکه دوست ندارم هیچ روز و ساعت و دقیقه‌ای بدون توشه (خاطره یا دستاوردی) بگذرد.
    -با دولینگو زبان خواندم. آن بخشی که از این برنامه دوست دارم چالش‌های دونفره است. مثلا چالش چهل درسنامه در سی‌روز. انگیزه‌‌‌ی انجام تمرین‌هاست.
    -بعد دو سال طلسم را شکستم و پیگیر کلاس‌های موسیقی شدم. فعلا بین دو آموزشگاه مرددم. با یکی امروز صحبت کردم و دیگری هم چهارشنبه. در راه، خاطرات استاد و آموزشگاه قبلی را مرور کردم و دوباره دلتنگ شدم.
    -آزادنویسی کردم. نمی‌دانم چند کلمه. ادامه دادم تا وقتی ذهنم آزاد شد.
    -روی تمرین‌های شعر دیروزم کار کردم. چندتایی هم جدید اضافه شد. یکی به دلم نشست اما زبانش هنوز صیقلی نشده.
    -یک کتاب جدید به لیستم اضافه شد به‌نام نزدیک ایده. ویدیوی معرفی‌ش کافی بود تا سریع بگذارم در اولویت‌های بعدی. این وسط کتاب‌های خوانده نشده از درون قفسه‌ها، چپ‌چپ نگاهم می‌کنند.
    -یک یادداشت در کانالم گذاشتم با موضوع هزینه‌فرصت. ایده‌ش پاراگرافی از کتاب حباب شیشه اثر سیلویا پلات بود.
    -یک صفحه کتاب خواندم. خردترین حالت. باقی هم باشد برای قبل خواب.
    -عنوان وبینار نویسنده‌ساز امروز کنجکاوم کرد. بعدن باید گوش بدهم.

  42. هر هفته روزهای دوشنبه صبح زود مادر‌بیمارم را به خانه‌ می‌آورم تا همدم غمهایش در از دست دادن پدر وبرادرجوانم باشم.شاید با نشان دادن عکس تازه دامادش ونگاه کردن فیلم عروسی‌اش برای لحظه‌ای آلزایمر لعنتی دست از سرش بردارد.
    بمیرم برای دلتنگی‌هایت مادرهمیشه دلتنگم…

  43. امروزم را با بچه‌ها بودم به تلافی همه خاطراتی که با مادرم ندارم.
    عکس گرفتیم. راه رفتیم. کافه رفتیم. پیتزا خوردیم. خرید کردیم و مهمترین تاثیرم در جانشان دوست‌تر کردنشان با یکدیگر بود.
    خسته شدم. از روزمرگیهایم افتادم. شام ساعت ۱۱ شب حاضر شد اما با بچه‌ها بودم به تلافی همه خاطراتی که با مادرم ندارم.

  44. گزارش ۸۳
    ۱۲ مرداد
    ✨نوشتن صفحات صبحگاهی و بافتن خیال درباره شغل و مدل کار کردنی که دوست می‌دارم.
    ✨آزادنویسی بریده بریده. نشد پیوسته بنویسم. دلخوش شدم به همین دقیقه‌‌های کوتاه نوشتن در میانه شلوغی‌هایم. با نوشتن تاب می‌آورم.
    ✨تغییر در هر سنی ممکن است. آنرا نمی‌پذیریم چون دردش را نمی‌خاهیم.
    ✨خاندن حافظ:
    این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
    که از تو درد دل ای جان، نمی‌رسد به علاج
    ✨در دوره سوپرویژنی برای گروه‌درمانی، از احساس ناامنی حرف زدیم. و یاد گرفتیم که چطور سهم خود را در حس امنیت دادن به دیگران انجام دهیم. میشود و می‌توان به دیگران امنیت داد حتی اگر رابطه عاشقانه‌ای با آنها نداریم.
    ✨شب موقع برگشت از سرکار کلی خرید داشتم برای منزل. مستقل زندگی کردن فقط درآمد مستقل نمی‌خاهد. توانی دو چندان می‌ طلبد که بتوانی داوم بیاوری و ادامه دهی و غر نزنی.🙃
    برای دوستی واسطه کار خیر شدم جهت رفع مشکل مالی.
    https://t.me/fahimsaadat040

  45. -کتاب هنوز «لمس» را در دست دارم.
    برخی مکالمات شخصیت‌هایش من را به فکر فرو‌ می‌برند.
    -قصد داشتم «تئوری شعر» را هم کمی بخانم اما نشد.
    -موقع نویسنده‌ساز دوستی به دیدنمان آمد، پرحرف است و با اینکه هدفون در گوشم بود تمرکز چندانی روی صحبت‌های استاد نداشتم، اما چون گفت قرار است مامان شود و دوقلو توی شکمش داشت عیب نداشت. فقط آخرهای وبینار را کمی توانستم بگوشم.
    -گشتم اما حسی برای پیاده‌روی در خودم نیافتم.
    -برای خودم سه جفت جوراب خوشگل خریدم.
    -در مترو کتاب خاندم هم صبح هم عصر. وقتی در مکان‌های عمومی کتاب دست می‌گیرم سنگینی نگاه دیگران رو حس می‌کنم. به نظر منکه تحسین می‌کنند اگر هم چیز دیگری‌ست که به من‌چه.🤷🏻‍♀️
    -فیلم I Swear-2025 را دیدم. بسیار فیلم دوست‌داشتنی و دلنشینی بود.
    به نقل از wikipedia:
    «فیلم درام‌ زندگی‌نامه‌ای بریتانیایی محصول سال ۲۰۲۵ است که توسط کرک جونز نوشته، کارگردانی و تهیه شده است. این فیلم بر اساس داستان واقعی جان دیویدسون، مردی اسکاتلندی مبتلا به سندروم تورت شدید ساخته شده و زندگی او را عمدتاً پس از مستند تلویزیونی ۱۹۸۹ با عنوان جان دیوانه نیست دنبال می‌کند، زمانی که شرایط او به سختی قابل تشخیص بود.»

    چقدر زندگی وقتی درک نشوی سخت‌تر است.
    -تمرین شعرم را ارسال کردم.
    -گزارش نیک دوستانم را خاندم.
    -آهنگ قفلی امروزم «ولی افسوس تو ز من خیلی دوری می‌دونم» نسخه‌ی ضبط تمرینی داریوش به همراه آهنگساز پرویز مقصدی بود.
    -شاید کمی دیگر لولیدم در چیزی و در پایان لالاییدم.

    اوداافظظظ انسان‌های ذوق‌مند.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  46. امروز دو زیست بود. هم زیست و هم نه. البته او می‌گوید نه، شما جدی نگیرید.
    هوا ابری بود و گرم، اصلا توی کَت‌اش نرفت. با یک آیس‌ امریکانو سر و ته قضیه را هم آورد.
    باز هم نوشت و نوشت. شخصیت داستان‌ کوتاهش را دوست دارد اما هر کاری می‌کند نمی‌شود آن‌چه که باید.
    نرسید چیزی بخواند.
    حتی نرسید غذایی بخورد.
    چه کرد؟ کارهای روزمره‌. راستی از روزمره بَدَش می‌آید. خسته‌اش می‌کند. در ملال فرو می‌بَرَدَش.
    صد افسوس خورد که به بازخورد نویسندگی خلاق نرسید. راستی حواسش هست که تمرین استعاره را هنوز ننوشته.
    چیزکی می‌نویسد تا در جریان بماند.
    همین.

  47. امروز نوشتم و ادامه تمرین شعرم را انجام دادم.
    ظرف‌ها را شستم و رفتم خانه‌ی مامان. الهام آنجا بود. فاطمه از سرکار آمد. مرجان هم بعدترش آمد. آنجا بودم و بودیم و بودیم تا وقتی برگشتیم خانه.
    حرف زدیم و خوابیدی و من نوشتم.

  48. سال‌واژه‌ام : حرکت

    صبح با زنگ موبایل از خواب می‌پرم. کارمند بانکی‌ست که وام ازدواجمان را از آن گرفته‌ایم. می‌گوید دو ماه است که قسط وام را پرداخت نکرده‌ای.
    از خجالت آب می‌شوم و می‌روم زیر تخت.
    اگر آقای بانکی زنگ نزده بود خواب می‌ماندم. چهل دقیقه دیگر در فرهنگسرا کلاس دارم و هنوز در رخت‌خوابم.
    به کلاس داستان‌نویسی‌ می‌روم.
    خواب نمی‌خواهد رهایم کند. هر ده ثانیه یکبار پلک‌هام سنگین می‌شود و حس می‌کنم همین الان است که از صندلی چپه شوم روی زمین.
    جلسه درباره‌ی تفاوت اسطوره،افسانه و قصه‌ست.
    خیلی تئوری پیش می‌رود و به خواب‌آلودگی‌ام دامن می‌زند.

    در مسیر به خانه پیاده‌روی می‌کنم اما بدن‌درد نمی‌گذارد زیاد پیش روم.
    سرماخوردگی که با خودم از کربلا سوغات آورده‌ام بیچاره‌‌ام کرده است. سه روز است که فقط می‌خوابم و در بیداری‌هایم هم به خواب فکر می‌کنم. منی که بنده‌ی شکمم و هرگز عصرها نمی‌خوابم،ناهار نخورده به تخت برمی‌گردم، کتاب همسایه‌ها را در خواب و بیدار پیش می‌برم و سه ساعت می‌خوابم.
    همراه با نویسنده‌ساز ناهار می‌خورم و پس از مدت‌ها در کاغذ می‌نویسم.
    با نجمه اصغری و سمانه داوطلب شعری از مشیری می‌‌خوانیم، با شهاب نوواژه می‌سازیم و بعد ده دقیقه همزمان باهم می‌نویسیم.

    با همسرم شام می‌خوریم و سریال تماشا می‌کنیم
    روزانه‌نویسی می‌کنم
    پست کانالم را به سختی وبا عوض کردن صدتا پروکسی هوا می‌کنم.
    با چشمانی نیمه‌بسته گزارش نیک می‌نویسم و تا چند ثانیه‌ دیگر دوباره به آغوش خواب خواهم رفت.

  49. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    سوال «دانشمندان چگونه فکر می‌کنند؟» را هنوز پس ذهنم دارم. باید قدری عمل هم در رابطه با آن به کمرم بزنم.

    برای داستان کوتاهم به دنبال خاطرات اسرای نازی می‌گشتم که با کتاب «آیا این انسان است؟» آشنا شدم. دو بخشش را خاندم. نمی‌توانم تا روز موعود تمام و کمال بخانمش اما کلیدجمله‌هایش را برداشتم و استفاده کردم. فردا هم همین کار را خاهم کرد.

    صد سال تنهایی خاندم. چقدر چس‌چسی می‌خانمش. این مارکز هم چه کرمی داشته که نام هفده نفر را بکند یکی.

    نویسنده‌ساز را بودم و چالشش را انجام دادم.

    نسخه‌ی الکترونيکی «طاعون» را نیافتم. برای خریدنش باید صبر به خرج دهم تا پایان ماه. کاش زودتر می‌پرسیدم. این‌گونه در کنار دیگر کتاب‌ها سفارشش می‌دادم. بماند برای آخر ماه.
    کاش ذره‌ای از این ذوق را خرج این‌ها که دارم می‌خانمشان، بکنم.
    زبان خاندم.
    یک پارگراف «اسطوره در جهان امروز» هم.
    و کار.

  50. سال‌واژه: تغییر

    ۱- امروز واژه «تجربه» بیشتر از هر کلمه دیگری در ذهنم پرسه می‌زد. با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شود آدم بعضی تجربه‌های سخت را تنها پشت سر نگذارد و بتواند از حرف‌ها و تجربه‌های کسانی که این مسیر را قبلاً رفته‌اند، کمک بگیرد.

    ۲- یکی از نتیجه‌های خوشایند تلاشی که این مدت برای سال‌واژه‌ام کرده‌ام، این است که حالا کنترل افکارم بیشتر دست خودم است. البته گولش را نمی‌خورم؛ می‌دانم کافی است یک لحظه پایش بلغزد تا دوباره از مسیر خارج شود، برای همین حواسم به ذهنم هست.

    ۳- امروز دوباره قضاوت دیگران هم نگرانم کرد، هم ناراحتم. نگران شدم چون مشکلی که هنوز راه‌حلش را پیدا نکرده‌ام، دوباره خودش را نشان داد؛ ناراحت هم شدم چون آدم‌ها گاهی بدون اینکه از جزئیات زندگی کسی خبر داشته باشند، فقط بر اساس ظاهر ماجرا قضاوت می‌کنند.

    ۴- مامان امروز لوبیاپلو درست کرده بود؛ مثل همیشه شاهکار شده بود و از خوردنش حسابی لذت بردم.

    ۵- در بخشی از وبینار نویسنده‌ساز، استاد جمله «به دست‌هایم که نگاه می‌کنم…» را مطرح کرد و از ما خواست ادامه‌اش بدهیم. تا حالا این‌قدر با دقت به دست‌هایم نگاه نکرده بودم و از این جور جزئی‌نگری خوشم آمد.

    ۶- امروز هوس خواندن رمان «قطار سریع‌السیر» آگاتا کریستی، دو ساعت تمام مرا پای کتاب نشاند و نفهمیدم زمان چطور گذشت.

    ۷- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۸ از ۱۰ می‌دهم؛ چون توانستم انرژی‌ام را تا آخر روز حفظ کنم و کارهای مهمم را به سرانجام برسانم.

  51. گزارش نیک، دوشنبه دوازدهم مردادماه ۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۹ از ۱۰

    امروز تقریباً همه‌ی کارهایی را که برای خودم تعیین کرده بودم انجام دادم، فقط نوشتنِ شخصی‌ام عقب ماند. در وبینار نویسنده‌ساز هم دو آزادنویسی داشتیم؛ یکی درباره‌ی دست‌هایمان و دیگری درباره‌ی نوشتن. متن دوم را آن‌قدر دوست داشتم که در گروه وبینار به اشتراک گذاشتم. حس کردم گاهی نوشتن، وقتی از دل تجربه‌ی واقعی بیرون می‌آید، خودش راهش را به سمت آدم‌های دیگر پیدا می‌کند.

    سال‌ها بود می‌خواستم سریال گیم آف‌ترونز را ببینم، اما هر بار به دلیلی عقب می‌افتاد. تا اینکه در دی‌ماه خونین و بعد از آن هم‌زمان با روزهایی که سایه‌ی جنگ روی زندگی‌مان افتاده بود، بالاخره دو فصلش را دیدم. حالا دوباره، از وقتی خبرها بوی خون و اضطراب می‌دهند، بی‌اختیار سراغ همان سریال رفتم. عجیب است، سریالی که این همه خشونت در آن موج می‌زند، برای من نقش مسکن را پیدا کرده است.

    شاید دلیلش چیزی شبیه این باشد، انسان، وقتی در میانه‌ی آشوب زندگی می‌کند، همیشه به دنبال تصویری بزرگ‌تر از آشوب خودش می‌گردد. نه از سر لذت بردن از خشونت، بلکه برای آنکه بفهمد مصیبت، اختراع نسل او نیست. تاریخ، دفتر قطوری از جنگ، قدرت، خیانت و بقاست. تماشای آن جهان خیالی، خشونت امروز را توجیه نمی‌کند، فقط یادآوری می‌کند که بشر قرن‌هاست با همین مواد اولیه زندگی کرده است. شاید همین نسبت گرفتن با تاریخ است که ضربان ترس را کمی پایین می‌آورد؛ انگار ذهن می‌گوید: این تاریکی بی‌سابقه نیست، و اگر پیشینیان از آن گذشته‌اند، شاید ما هم بگذریم.

    نمی‌دانم این آرامش از کجا می‌آید، اما فعلاً می‌دانم که می‌آید. گاهی عجیب‌ترین پناهگاه‌ها، همان‌هایی هستند که در نگاه اول، هیچ شباهتی به پناهگاه ندارند.
    https://t.me/MashgheBodan

  52. از امروز:

    سال‌واژه‌ام: نظم

    روز چهارم داستانم را نوشتم و صحنه‌دارش کردم. منظورم صحنه مثبت ۱۸ نیست فعلا. صرفا صحنه.

    داستان‌کوتاهی به‌نام ییلاق از چخوف خواندم و حواسم به پیرنگ داستان بود. و بعد داستانی دیگر از چخوف که قبلا خوانده بودمش.

    آزادنویسی کردم نیم ساعت هزار کلمه تقریبا. خیلی حال داد.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم که شعر خواندیم و آزادنویسی کردیم. در ادامه‌ی: به دست‌هایم که نگاه می‌کنم… و جمله‌ی: بهتر می‌نویسم وقتی که…
    دومی را بعدا کامل‌تر کرده و به گروه فرستادم.

    از کتاب این راهش نیست خواندم. درباره‌ی درون‌گرایی و برون‌گرایی بود و اینکه هرکدام در شرایطی می‌توانند موفق عمل کنند. اما موفق‌ترین‌ها میانه‌روها هستند. خودم که تو طیف شدیدا درون‌گرا تا میانه‌رو می‌توانم باشم. بستگی به خیلی چیزها دارد. درون‌گراها بهتر می‌توانند روی یک کار به‌تنهایی تمرکز بکنند. برای همین نمره‌های بهتری دارند و تو خیلی کارها بهتر عمل می‌کنند صرفا چون درون‌گرا‌اند. مثل نیوتون.

    پاتولوژی عملی را یک دور تمام کردم. حدود ۷۰۰ تا اسلاید بود و همه‌ هم تصویر.

    حمام کردم. یکی از طولانی‌ترین‌ها. جهت کاهش آلرژی. نمی‌دانم چه ربطی دارد. حمام راه‌حل من برای خیلی از مشکلات روحی و جسمی است. مثل دکمه‌ی روشن‌خاموش گوشی.

    ده دقیقه از فیلم Backrooms را دیدم. چون نت ضعیف بود.

    بابام بستنی طالبی درست کرد که خوب بود. آیس‌کافی هم درست کردم.

    امتیاز امروز: ۹

  53. امروز چه کارهای مفیدی انجام دادم؟
    کار مفیدی که مستمر انجام می‌دهم، شرکت در وبینار نویسنده‌ساز است.
    باعث می‌شود بنویسم بنویسم و بنویسم.
    حتا اگر از فرط خستگی مثل دیشب، نتوانم گزارش نیکم را ارسال کنم.
    حیف کپی نگرفتم.
    چه کلمات با نمکی را جایگزین این سرسری‌های امشبانه کرده بودم.
    حالا هم تا خاموش نشدم بفرستم.
    لااقلِ‌کم، نامم بماند در هشتاد و سومین نیک‌نویسی.
    سوییت‌دریم همگی
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  54. سال‌واژه: بقا
    نمره روز : ۷ از ۱۰
    برای اولین بار دارم گزارش نیکمو زود می‌نویسم. با این که الان پایان روزم نیست ولی از اونجایی که سرکار نیستم و چراغا خاموشن احتمالا تاصبح کار مفیدی بجز کالاف بازی کردن انجام ندم.
    ساعت یازده از خواب بیدار شدم. هنوزم گاهی صدای کولر رو با صدای جنگنده اشتباه می‌گیرم. یادم نمیاد ناهار‌چی داشتیم ولی فکر کنم ظرفا رو من شستم. کلا امروز کاری نداشتم. یکم آزاد نویسی کردم، وبینار شرکت کردم، رمانی که دو سه روز پیش شروع کرده بودم رو تا اخر خوندم.
    این که چطور قدرت تشخیصم توی افتراق کتاب خوب از کتاب بد رو افزایش بدم هنوز برام دغدغه‌ست. امروز با تموم کردن کتاب پلکیدن اثر ایدین صبور فهمیدم اونقدرا هم قدرتم صفر نیست و هنوز میتونم تشخیص بدم کدوم کتاب آشغال محضه و پلکیدن چیزی فراتر از آشغال محض بود. توی همون بیست صفحه‌ی اول این موضوع رو تشخیص دادم اما کتابو تا اخر خوندم. گاهی آدم باید یه کتاب بد بخونه تا طبق اصل ادب از که آموختی از بی ادبان، اینجوری آشغال ننویسه. هر رمان از چند تا چالش تشکیل میشه که شخصیت سعی میکنه براشون راه حل پیدا کنه تعدادی کشمکش وجود داره و بعد نتیجه گیری و پیام. رمان از اول تا اخرش فقط چالش بود مثلا:
    ۱. شخصی وسط گل و لای زیر پل از خواب بیدار میشه و هیچی از گذشته‌ش یادش نمیاد(چالشی که خیلی وقته عنش در اومده)
    ۲. میره وسط جنگل و یه پیرمرد پیداش میکنه و میبردش خونه(راوی خدای داستان)
    ۳. اونجا با دختری به اسم زیبا اشنا میشه که ms داره. بعد با هم راجع به کتاب کلیدر حرف میزنن. به این که چطور طرف اسم خودشو یادش نمیاد نمیدونه کیه ولی کتاب کلیدر رو یادشه کاری نداریم( کلیشه محض_زیر سوال بردن شعور مخاطب)
    ۴. هیچی دیگه پسره سوار قطار میشه و میره
    کتاب کلا همین بود. ۱۶۰ صفحه کاغذ سفید بی زبون سیاه شده بود دوتا درخت قطع شده بود واسه این…
    اها راستس گوشیمو گذاشتم توی هال تا کتابمو یک نفس بخونم هرچند کتابم ارزش این کارو نداشت. اون سرمشقی که استاد توی وبینار گفت رو هم نوشتم گذاشتم توی گروه. توی کانالمم گذاشتم گزارش نیکمم که نوشتم حالا بریم برای اللی تللی بامداد.

  55. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۱۰
    گزارش نیک:
    ۱. صبحانه خوردم.
    ۲. با پسر‌خاله‌ام رفتم کتاب‌خانه.
    ۳. برگشتم خونه خاله.
    ۴. تا خاله آمد به داد و فریاد‌های پسرش گوش دادم که در حال تلاش برای تبر کردن بقیه در بازی بود. تبر کردن گویا به این طریق است که سر یک نفر را شیر بمالیم که بیا و فلان چیز را از ما بخر بعد بازیکن بدبخت از این پسر خاله شیاد من موتور توی بازی خرید این بچه‌ هم سکه‌ها و موتور را کشید بالا.😒
    ۵. خاله اومد.
    ۶. سالاد درست کردم. چون به قول خاله سالاد‌های من خیلی خوشمزه هستند.
    ۷. ناهار خوردیم.
    ۸. ظرف‌ها رو شستم.
    خدایی نکرده فکر نکنید من خونه خاله مهمونم. در واقع خاله مهمون منه.
    ۹‌. ترشی فلفل درست کردیم.
    ۱۰. خاله به فلفل‌ها و من رحم نکرد و دستور به بند کشیدن باقی فلفل‌ها را داد.
    ۱۱. ترشی لیمو درست کردیم.
    ۱۲. با مامان و یکی از دختر عمو‌های بی‌شمار مامان رفتیم پیاده‌روی.
    ۱۳. رقصیدم.
    ۱۴. کمی از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
    ۱۵. نشد دایی جان ناپلئون رو بخونیم با دوستم.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  56. گزارش نیک (۳۲)
    دوشنبه | ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: «در حال تراشیدن و صیقل دادن»

    • صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم و سریع پریدم بالاسرش. چهار ساعت بیشتر نخوابیده بودم.
    برای سهم فملی سفارش ثبت کردم و بررسی کردم ببینم پروژه‌ی تدوینم رو پسند کردند یا چی.
    به خودم که آمدم یک ساعت بود که داشتم در گوشی می‌چرخیدم.
    • قسمت جدید سریال خاندان اژدها را دیدم. (اژدهایان چه خشن‌آهنگ شده بودند این قسمت. به گمانم قیمت دلار وستروس بالا کشیده باشد.)
    • یک سری کارهای عقب‌افتاده را پیگیری کردم.
    • خاطرم نمی‌آید در بعضی ساعت‌های روز مشغول چه کاری بودم و به چه گذشت.
    • یک ساعتی خوابیدم. می‌خواستم حتمن در وبینار امروز حاضر باشم و از استاد برای تمرکز از دست‌رفته چاره‌ای بجویم.
    با ناباوری تمام دریافتم موضوع وبینار امروز «تمرکز» است. شگفتا.
    دو آزادنویسی پنج دقیقه‌ای، یک الگوی مناسب برای چیدن سبد مطالعاتی، دیدگاه منطقی‌تر درباره‌ی تمرکز نداشتن و چند راهکار برای بهبود این وضعیت توشه‌ی من بود از وبینار امروز.
    شعرها را نتوانستم گوش دهم. مدام حواسم پرت فکری می‌شد.
    • چند قدمی پیاده‌روی کردم و دوستی را دیدم که مدتی‌ست اوضاع رفاقت‌مان قاراشمیش است.
    • به خانه که برگشتم، فهمیدم کار تدوینم را پسندیده‌اند. درباره‌ی چند و چون ادامه‌ی راه صحبت کردیم.
    • با چند نفر ناآشنا، درباره‌ی مسیر شغلی صحبت کردم. از یک متخصص نظرش را درباره‌ی شرایطم و گزینه‌هایی که پیش رو دارم جویا شدم. فردا پاسخ خواهد داد.
    • با عزیزی گرم صحبت شدیم و دلم گرم شد از بودنش و هم‌صحبتی با او.

  57. چشم‌های حلزون‌. قاصدک. پَر. سیم‌های زندان. مرگ.
    مرگ قاصدک‌ها.
    خسته.
    هزاری نقاشی بچه‌موچه.
    هزار ی کتاب کودک.
    ارسال داستان.
    بای.

  58. خاب ماندن روتینِ من است

    هر ترم باید کلاسی را خاب بمانیم. خیلی عجیب است. من همیشه تا شش بیدارم. یا بهتر بگویم: روزهای بی‌برنامه چهار بیدارم. خدا نکند هفت و هشت برنامه بریزم. شبش یکهو جغد می‌شوم و دیرخاب. یه برنامه مرنامه آلرژی دارم ینی؟

    نُه بیدار شدیم. با حسِ وای خاب ماندیم… تازه پشت سرش وقتِ آرایشگاه داشتیم، آنورِ شهر. بدو بدو آماده و بالاخره دیررسیده‌. نشستیم به انتظار. به حرف‌ها می‌گوشیدم. از لحاظی آرایشگاهِ شلوغ و صحبت‌های خاله زنکی را بیشتر می‌دوستم. می‌توان سر جنباند و دید آدم‌ها چگونه زندگی می‌کنند؟ اینگونه داستان‌دارتر است.

    چند صفحه به خیالم فقط من اینطورم خاندم.

    فیگور کشیدم و حس کردم آسان‌تر شده. آدم وقتی کاری را یاد می‌گیرد ناخودآگاه بهش علاقه‌مند می‌شود. حتا اگر تا قبلش دشمنِ خونی هم باشین.

    آماده شدیم رفتیم روضه خانه‌ی خاله. اصلن دوست ندارم سیاه بپوشم. قهوه‌ای پوشیدم. از سخنرانی هم خوشم نمی‌آمد. چرت و پرت‌های مغرضانه. فقط منتظرِ بعدش بودم. فامیلی بود و احساسِ گرمی داشت. احساسِ بغل، خنده و حرف‌هایی که امنیت می‌دهند.
    اما زیاد ماندیم. این هفته وقتم روز به روز الکی الکی دارد می‌سوزد.‌ فردا هم یکی دو ساعت به باد. فقط تند تند باید تکلیف بیانجامم.

    ۳۰ حرکتِ پل سرشانه‌ام را رفتم.‌ حرکتی‌ست که باید برای انعطاف‌پذیری و تقویتِ فیله‌هایم بروم.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  59. حلزون از سبک‌های دم دستی خسته شده و سورئالانه براده می‌پراکند.
    سال واژه‌ام نوگرایی
    ۱- راننده تاکسی‌های امروز درجه‌ی کولر را خاموش و درجه‌ی چرندپراکنی را تا ته زیاد کرده بودند.
    ۲- به شورآباد رفتم.
    ۳- کلی آدم‌حسابی یکحا دیدم.
    ۴- داستانکم را صیقل کشیدم.
    ۵- کل داستان کوتاه کارگاه ۶ را ویراستم. تا الان شده ۱۰ صفحه.
    ۶- اخبار را دنبال نکردم.
    ۷- در اینستا نرفتم.
    ۸- چیزی در کانال ننوشتم.
    ۹- نویسنده‌ساز را نبودم.
    ۱۰- خیلی خسته‌ام اما
    ۱۱- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  60. نیکروز رمان‌ورز

    آیین پیاده‌روی صبحگاهی روح‌نواز است و نباید پشت گوش انداخت. پل خواجو مثل بیشتر اوقات شلوغ است. جمعی از بانوان گُله به گُله لبه‌ی غربی پل نشسته و بساط صبحانه و چای گسترده‌اند. صبح‌ها سمت غربی سایه و شرق پل آفتاب پوست را می‌سوزاند. بچه‌های سرتق پروپاچه بالا زده و در قسمت کم‌عمق زنده‌رود، تن به آب داده‌اند.
    تا پل جویی پیاده می‌روم و برمی‌گردم. نیمرو و نان و پنیری سر سفره‌ی صبحانه می‌آورم.

    این روزها خبر از بالا و پایین رفتن دلار و طلاست. دو کلمه حرف سیاستمدارها شاید زندگی‌ بعضی‌ها را زیرو‌رو کند، از بس قیمت‌ها ناپایدار است و بازارها متلاطم.
    به قول مادرم: «خوش باش بوریای گدایی و خواب امن.»
    ساعت پنج عصر طبق روال هر روز وبینار «نویسنده‌ساز» است. امروز تمرین ادامه دادن جملات است:
    «وقتی به دستهایم نگاه می‌کنم…»
    و باز جمله‌ای دیگر از استاد کلانتری پیشنهاد می‌شود که تا پایان امروز باید ادامه‌اش دهیم و در کانال وبینار نویسنده‌ساز به اشتراکش بگذاریم:
    «وقتی بهتر می‌نویسم که….»

    اسامی همسفرانی که گزارش نیکشان را در سایت مدرسه‌ی نویسندگی بارگزاری کرده‌اند خوانده می‌شود.
    عصرش با طاهره، خواهرم سری به خانه‌ی عمه فاطی می‌زنیم. عمه و همسرش در خانه تنها هستند. دو دختر آخری مهاجرت کرده و دو دختر و پسر دیگر هم سر خانه و زندگی‌شان هستند. عمه از مسافرت‌های سال‌های قبل می‌گوید و گذر عمر و تنها شدن پدر و مادرها پس از سروسامان دادن فرزندان.
    امروز وبینار رمان‌جا را هم شرکت می‌کنم. شاهین از «همسایه‌ها» نوشته‌ی احمد محمود می‌خواند و «شب هول.» رمان این ماهمان همسایه‌هاست. دو سال قبل خوانده‌ام.
    از رمان «تابستان همان سال» و «بی‌لنگر» به نیکی یاد می‌کند. باید بگذارمشان در لیست اولویت‌های خواندنی‌ام.
    دخترم امشب بهانه‌ی بستنی شکلاتی مخصوص سروش را می‌گیرد. با همسر و دختر می‌رویم و شام امشب را با کیک پای سیب و بستنی ختم به خیر می‌کنیم.
    گزارش نیک امروزم را تا قبل از ساعت دوازده شب می‌فرستم توی سایت مدرسه‌ی نویسندگی. باید تمرین امروز را هم جلدی سروته‌اش را هم بیاورم و بارش بگذارم تا از قافله‌ی همسفران جا نمانم.

    ۱۴۰۵/۵/۱۲
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  61. گزارش نیک

    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی را نوشتم. مفصل بود. از خوابم نوشتم. خیلی وقت است دیگر دنبال تعبیر خواب‌هایم نیستم؛ حالا جزئیات و احساس‌هایی که در خواب تجربه می‌کنم مهم‌اند. بعضی شعرهایم از دلِ همین خواب‌هایند، که بسیار دوست‌شان دارم.

    امروز نرم بود. روزم را می‌گویم. زیاد حاشیه و زاویه نداشت. راستی باید گرم را هم به آن اضافه کنم. البته نه از آن گرم‌هایی که با نرم می‌آید و معنای یک آغوش گرم یا بستر نرم و گرم است. این «گرم» یعنی داغ و سوزان. همان «تَش‌باد» جنوب. تا درِ حیاط که می‌رفتی ذوب و روان‌شده برمی‌گشتی داخل خانه.

    نویسنده‌ساز را بودم.‌ تمرین آزاد نویسی داشتیم با عنوان : به «دست‌هایم که نگاه می‌کنم». جالب بود. کلی در مورد دستم نوشتم. این که دست‌هایم نواز کردن را دوست دارند، و این که زیادی از انگشت اشاره‌‌ام برای نصبحت بچه‌ها استفاده می‌کنم. و اگر این انگشت را در بینی‌ام بچرخوانم به مراتب بهتر از تکان دادن آن برای موعظه است.

    یک عنوان دیگر این بود: «وقتی بهتر می‌نویسم که». دانستم من وقتی بهتر می‌نویسم که بهتر خوانده و شنیده باشم. احساسم به غلیان آمده باشد و هیجانی را تجربه کرده باشم. خوب و بدش یکی است. چون از عمق می‌آید عمیق‌تر بیان می‌شود.

    باز سارا منتظر است نوشتنم تمام شود تا با هم حرف بزنیم و بغل مامان‌دختری سفت و طولانی داشته باشیم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  62. صبح خاب و بیداری بود. کلافگی بود. برخاستم. کمی بهتر شد. نشد کتاب بخانم. به برنامه‌ریزی و تلفن‌بازی گذشت.
    تاکسی مشکوک بود. خیلی باهام خوش و بش کرد. ترساندم. در جامعه‌ای ناامن هستیم که خوش‌رفتاری راننده ترسناک می‌شود.
    داروخانه که رفتم برق‌ها تازه رفته بود. گرما و بی‌تمرکزی. نتوانستم خیلی از کتاب تئوری شعر را بخانم.
    وبینار، استاد از احمدرضا احمدی خاند و یدالله رویایی. انقدر دوست داشتم می‌خاهم دوباره بشنوم. و از این دو هرچه یافتم بگیرم.
    آزادنویسی کردیم. دوستش داشتم. شعرگونه شد. بازنویسی‌اش کردم و توی کانال گذاشتم.
    بعضی احساسات هستند که آدم فقط یک بار توی زندگی‌اش تجربه می‌کند، شاید. من که یک‌بار کردم. و گاهی دلم برای حال و هوای آن روزهایم تنگ می‌شود.
    امروز فکر می‌کردم، انگار هرچیز و هرکسی که ما را به کودکی‌مان بازگرداند برایمان ارزشمند می‌شود.‌ چرا؟
    آقایی موقع خرید داروهایش بهم گفت چقدر عینکم قشنگ است. ذوق کردم.
    با احسان راجب فیلمی صحبت کردیم و چند نقد درباره‌اش خاندیم.
    دلم می‌خاهد شعر بخانم.
    راستی داستانک را هم ارسال کردم و به چالش داستانک‌نویسی پیوستم.

  63. سال واژه: پذیرش
    آرامش؛ با گربه هایم
    عشق؛ با غذارسانی گربه های بیرون
    شنیدن؛ با پادکست وبینار امروز که حاضر نبودم.

    “نازی ها در پایان جنگ، تمام توان شان را جهت نابودی هر چه بیشتر آلمان به کار برده بودند، تا پیشگویی شان که آلمان در صورت شکست ویران خواهد شد، درست از کار در آید”. هانا آرنت

  64. گزارش نیک ۸۳ فرح
    ✍️ترمش صبحگاهی
    ✍️شروع نوشتن روزانه در صبح
    ✍️تغذیه کانال فرحنامه قبل از رفتن به خونه مادرم.
    ✍️گوش دادن ویس بازخورد جلسه دوم شعرماهی دوره ۱۲ در اسنپ رفت به خونه مادر.
    ✍️خواندن چند صفحه از کتاب شازده حمام برای مادرم
    ✍️آشپزی صبحگاهی و بردن یک پرس عدس پلو با کشمش و خرما و گرو تف داده برای مادرم.
    ✍️کمک به حمام کردن مادرم( کار نیک واقعن واقعی)
    ✍️دیدن فیلم همراه با بافتنی جدید.
    ✍️گوش دادن ویس جاذبه عجیب روح حسینی علامه سبزواری در اسنپ برگشت از خونه‌ی مادر
    ✍️دوبار ماشین لباس شویی را پر و خالی کردم. و شکر خدا که ماشین لباس‌ها میشورد تا من در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم.
    ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز، با چالش‌های جالبی که استاد مطرح می کند.
    ✍️جمله « به دستهایم که نگاه میکنم…» منو برد به دوران مدرسه و معلم های مدرسه‌ام و بعد از وبینار ادامه‌اش دادم.
    ✍️دیدن سریال با دخترم البته او دوشنبه ها شب کلاس مجازی دکتر آذرخش مکری را دارد که وسط سریال به من می‌پیوندد.
    ✍️نوشتن چکیده کارهای روزانه‌ام برای گزارش کار نیک۸۳ و ده بار ویرایش کردن آن.
    ✍️ری‌اکشن به کاریکاتور حلزون مدرسه نویسندگی:
    من بمیرم برای پریشانی حلزون که خودم هم همین حالت را دارم وقتی به پیری مادرم که اینقدر ناتوان شده فکر میکنم.

  65. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صبح به محض بیدارشدن شروع به درست‌کردن خورشت کردم‌.
    داستانکم را برای چالش فرستادم.
    صفحات صبحگاهی را دیرتر نوشتم.
    فایل صوتی چند جلسهٔ قبل وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    مراقبه کردم.
    برق رفت و نشد در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم.
    بعدازظهر با مامانم به یک جلسهٔ حافظ‌خوانی رفتیم؛ البته به اصرار مامانم‌‌. حوصله‌ام سر رفت، شبیه مدرسه بود.
    به خانه که آمدم، دخترم با دوستش رفته بود بیرون. لباس‌ها و وسایلش وسط هال بود. فایل صوتی وبینار را گذاشتم و شروع به جمع‌وجورکردن خانه کردم.
    آزادنویسی کردم.
    نردبان نویسندگی‌ام را کامل کردم.
    کمی از داستان کوتاهم را نوشتم.
    به بازخوانی «درد سیاوش» ادامه دادم‌.
    کلمه‌برداری کردم.
    شب خانهٔ برادر شوهرم دعوت داشتیم.
    خوشحالم که در جمع همسفران مدرسه نویسندگی هستم‌. در هر جمع دیگری غیر از این جمع، احساس غربت می‌کنم.
    شکرگزاری نوشتم.
    سنجهٔ من از عملکرد امروزم عدد ۸/۵ است.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  66. سر می‌دردد. مسکن و مَسکن بی‌فایده. همکااسیم مایده. مائده. گرما. کله‌داغی. تب‌سنج هم سی و شش. ملاج و پیشانی و چشم و همه جا در حال انفجار. در حال انتسار گرما از خود. بخاری هستم. چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم چون برق کم است. شیوا خدا نیست. شیوا آدم است. شیوا شقی است. می‌خاست اسطوره‌ی خباثت را گول بزند تا سر شفی‌ترین آدم جهان را… و تف که متنم یک دست. این ناهمگونی اصلن قشنگ نیست. خانم چیزی کشیدی؟ نه اما در فضایی تاریک قیچی می‌بینم بزرگ. سبز. خال‌خالی. می‌چرخد مثل ساعت. تیک‌تاک. قرچ قرچ. صفحه‌ی شطرنج را می‌برد. شیوا خدای نابودکننده نیست. دوست من است. عاشق یادذاشت روزانه است. برای همین… نمی‌خاهم مثل فیل‌ها بنویسم اما نمی‌دانم چگونه از آدمیت بگریزم . برایش فرستادم داستان کوتاه‌های کارگاه. ارفیسم را چطور می‌خانند؟ دارم مغر خوپم را نشخار مب‌کنم. چون گرسنه هستم. چون چاق هستم. چون ننب‌خاهم در چربی شنا کنم. چشم‌هایم هیزتر شده. تیزتر. میز اما نه. نیز هم. لیز هم شده. افتاده‌اند در موزه‌ی هنرهای معاصر که قهوه‌خانه است. که نقاشی‌هایش کم است. که چهارتا مجسمه… کی بروم بیتا را فیاصی کنم؟ ساختمانش. نصیرو. معماری. الهه. کرج. تف له شب هول که چمبن شبوه‌ب مریضی… نمی‌خاهم جمله را کامل بگویم. نمب‌دانم چرا. نمد چرت. داستان کوتاه ننوشتم. مرگ بر هیتلر. من هیترم. لر. هیتلر. داستان کوتاهی خاند( میم رفته عروسی عمه بلقیس. میمِ ضمیر چسبان. فامیلی یاغر ضمیری بود.) پارک لاله حقیقت ندارد. فاضلی ندارد. لاله هم ندارد. یکی تاروت و ماروت و من یاد باده. مونولوگ‌هایش. همان کتاب را. یمی. چند نفری یعنی. چند نفر پیری پاسور. عیاشی و عیال می‌خاهم. از دیجی کالا سفارش می‌گیرم. کارتون. تو کتاب درسی. مرض نفظه‌های فراوان. اندازه‌ی تمام پرزهای سحر نقطه می‌گذارم. در ستایش مرگ، این یود نام مقاله‌ی صادق از مرگ؟ دانشجویی؟ نه. پس همان سی. آقا آقا ببخشید من یک تخم سگ بی‌عرضه هستم که نمی‌دانم چطور با این دستگاه‌ها کار کنم. تخم سگ تو حتا کارت را چطور بکشی‌. ببین این‌طور. ممنون. برو پایین و پایین‌تر. سالن سینما. ای ابراهیم کجایی؟ داذم تو دود سیگارم گلستان می‌شوم و کص فروغ را می‌بوسم. چون عاشق روشنایی هستم. زر و زر و زر. دینگ دینگ. آلارم نویسنده‌ساز. ای وای گویوم. از عالم و آدم ببخشید‌. دینگ دینگ. الان می‌آیم ننه. بهزاد و حقیقی … و می‌خاهم در طول روز بنویسم. می‌خاهم انسان نبودم فقط یک موحود، یک سرباز برای هنر و ادبیات. تو راه پادکست درسی. لبخند کیری. شنبه دوازدهم مرداد بود. امروز یکم تیر است. اوایل تیر است برایم. تو واژه‌نامه‌ی شقی اندر شقی مساوی است با مرگ قسطی، آمده که دوست دلیلی برای انسان بودن است. همسفر را. همسفر. دوست است. دلیل. با همسفر انسانم. سوخت. کتاب‌هایم. کتاب‌هایم سوخت. سوخت کتاب‌هایم. زیر سردرذهایم خاک شد. دوباره همان کابوس. این‌بار من بعد از سوختن. آواره تو کرج. به خیال خودم تهران. شهر فرنگ. از همه رنگ. بیا و بخر. چی بخرم؟ مشتی گرسنگی. الهه را از دست ندادم. کنار جوب مرا پیدا نکرد. تو کامنت‌ها دیدمش. خدا شاهین را نگخ دارذ. رمان‌‌جا را. خدا دخترش را حفظ کند. پسرش را. مادرش را. خاهرش را. رفیقش را. پدرش را. تمام کس و کارش، حتا مادرشوهرِ نداشته. برج میلاد برایم دولا راست می‌شود. ای کاش… انتر و پاراگراف‌بندی بخورد به کمرمم. تصویر ذهن ثبت شو. در ثبت‌ احوال. حالش چطور است؟ کی را می‌گوید، یعنی می‌گویم. نقطه شده جانشین علامت سوال. لگن خاصره حاضر نیست. می‌کند درد. من اینجا که نیپمنن.

  67. جنجال دیروز با خواهرم و کارفرما به امروز هم کشید و نتیجه این شد:

    – تعداد کشته‌ها: هنوز صفر
    – تعداد زخمی‌ها: دو نفر جانباز شصت درصد
    – وضعیت خودم: کاملا سالم (هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی)

    وسط دعوا یادم آمد که باید دو اسکریپت برای ضبط آماده کنم و بفرستم.

    بعدش تمرکز کردم بر خواندن کتاب «ناتنی» از مهدی خلجی. اولش برایم اعصاب‌خردکن بود. حس می‌کردم نویسنده پراکنده‌گو است. چون وسط تعریف یک خاطره، بدون مقدمه می‌پرید سر خاطره‌ای دیگر. اما بعد از ۳۰ صفحه خواندن، به‌یکباره به خودم آمدم و دیدم محو کتاب شده‌ام و همین نوک‌زدن به خاطرات مختلف وسط یک پاراگراف، برایم جذاب شده و مرا متمرکزتر کرده. طوری که کل کتاب را در یک روز خواندم و خواندنش احساسات مختلفی را درونم بیدار کرد. فردا شب چندتا از جملات خوبش را در گزارش بعدی خواهم نوشت.

    وسط کتاب‌خوانی یک قسمت از سریال پنت‌هاوس دیدم.

    وسط تماشای پنت‌هاوس، چند خطی آزادنویسی کردم.

    وسط آزادنویسی سه کلمه برگزیدم از واژه‌نامه‌ای که استاد در گروه سمپوزیوم فرستاد. اما فعلا جرات نکردم تمرینم را در گروه ارسال کنم تا یک وقت ضایع نشوم.

    امروز همۀ کارهایم وسط در وسط بود. وسط‌بازی برای تنوع خوب است. کاش می‌توانستم بعضی‌ از آدم‌ها را هم از وسط نصف کنم!

  68. انگار دارد از نوشتن صبحگاهی خوشت می‌آید، که امروز هم تا چشم باز کردی، سراغ قلم و کاغذ گرفتی و شروع به نوشتن کردی. به نیمه راه که رسیدی، رهایش کردی، چرا؟ چون جلوی پایت سنگ‌ریزه‌هایی دیدی که خیلی وقت بود به آنها اجازه حضور نمی‌دادی، انگار توی پستوی ذهنت قایم کرده بودی. شجاع شده بودی، چون دوباره وسط روز به سراغشان رفتی و بازهم نوشتی. مثل تمرین استاد که گفته بود، وقتی بهتر می‌نویسم که تو در ادامه‌اش دلیل‌های نوشتن را دوباره برای خودت مرور کردی. دیدی نوشتن می‌تواند مسکن باشد برای دردهایت، شاید دردهای کسانی که برایت هنوز ناشناخته‌اند. در این لابه‌لای زبان هم تمرین کردی، تازه چند لغت به حافظه اضافه کردی. عصر هم با پای سیب خواهرت دل‌انگیزتر شد. در بازخورد تمرین‌ها می‌توانستی متن خوب زیاد بخوانی، خوراک خوبی است برای نوشتن. ایده‌های جذابی به ذهنت رسید، با نوشتن هم آشتی کرده‌ای. خبر خوبی است، امیدوارکننده است. ادامه بده، منتظر خبرهای خوبم.

  69. گزارش نیک:‏
    سال واژه: تداوم
    ‏1-امروز از همون صبح، اینجا شهر زیبای بابلسر هوا مثل خر، مثل گاو، مثل بز، نمی‌دونم شما ‏دیگه چی بهش می‌گید، گرم و شرجی بود. واقعا اینجا اگه کاری بیرون نداشته باشید و برقها قطع نباشه، ‏خونه بودن بهشته. ‏
    من باید تا آخر هفته تنها اینجا بمونم و بعد همسر بیاد دنبالم تا با هم برگردیم به شهر خودمون ‏شاهرود. شهر خوش آب و هوایی که ما رو کم تحمل نسبت به سرما و مخصوصا گرما بار آورده. ‏
    اینجا اول صبح پرنده‌ها با روشن شدن هوا شروع می‌کنند به خوندن.‏
    ‏ پنجره اتاق من بازه و صداشون کامل داخل مییاد. از روی تخت بلند میشم، میرم کنار پنجره و ‏وقتی روی ساقه‌های بلند نی نشستند و میخونند نگاهشون میکنم. یک موسیقی زیبا ازطبیعت رو ‏می‌سازند که من کلی از شنیدنش لذت می‌برم. ‏
    ‏2-قسمتی از کناب زندگی زنبورعسل از موریس هترلینک رو خوندم. ‏
    ‏3- در کارگاه داستان نویسی موضوع کلاس را خوب متوجه نشده بودم و در قالب چیز دیگه ‏داستان نوشنه بودم. بهرحال دلم نیومد رهاش کنم ویرایش کردم و جاهایی از قصه رو عوض و ‏بعضی قسمتها را کم و زیاد کردم و برای نقد فرستادم برای استادم. ‏
    البته برای اون کارگاه هم جور دیگه‌ای از همین داستان را به شیوه تمرین کلاس دوباره نوشتم. ولی ‏چون حس کردم نقد استاد به همراه گاز خورد بود. دیگه نفرستادم. ‏
    ‏4-وبینار نویسنده ساز ساعت 5 شاهین کلانتری محاله یادم بره، رو گوش دادم. که خیلی خوب ‏بود. آزادنویسی در پنج دقیقه با شروع به دستهایم نگاه کنم …… و 5 دثیقه دیگه با شروع وقتی ‏بهتر می‌نویسم که…..‏
    ‏5-گوش دادن به داستان‌های کوتاه از گابریل گارسیا مارکز که از قبل خونده بودم به اسم تسلیم، ‏مرد انگلیسی مسموم، دریای زمان گمشده و…‏
    ‏6-از 1تا 10 به خودم 7 میدم.‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.‏

  70. امروز صبح بیشتر خوابیدم. گفتم کارم کمتر است. فقط محلولی را باید اضافه می‌کردم و بعد از ۴ ساعت نتایج را می‌خواندم. شمارش سلولی هم داشتم که خب گفتم کاری ندارد. دفعه‌ی سومی است که این آزمایش را انجام می‌دهم و این بار امید داشتم مشکلات قبلی حل شده باشند.

    همان که کاری نداشت سه ساعت طول کشید. شکل سلول‌ها با همیشه فرق داشت. نمی‌شد زنده‌ها و مرده‌هایشان را تشخیص داد. دوباره رنگ‌آمیزی کردم، دوزهای دیگر را بررسی کردم، جوابشان را نوشتم، محمدجواد را آوردم نشانش دادم و کمک گرفتم و آخر دستم آمد که چی به چی است. ولی خب دو ساعتی گذشته بود و هنوز کارم تمام نشده بود و محلول را هم اضافه نکرده بودم.

    فاصله‌ی ۴ ساعتی تا خواندن نتایج اصلاً نفهمیدم چطور گذشت. کمتر از یک ساعت رسیدم بخوانم.
    همه‌اش ذهنم درگیر بود که چرا شمارش این‌طوری شد و چرا سلول‌های زنده این‌قدر کم بودند.

    نتایج را خواندم. از سری پیش بهتر بود. اما باز هم تر و تمیز و خوب نبود. از عصر ذهنم درگیر شده که مشکل کجا است.

    فردا دوباره باید این کار را تکرار کنم. دستم راه افتاده، زودتر باید تمام شود.

    امروز به محمد گفتم ما از دانشگاه که بیرون بیاییم خیلی باسواد شده‌ایم ولی دهنمان سرویس است.

    https://t.me/f_mahmudpur

  71. روزنگاری

    سال واژه‌ام:صبر

    دو ضربه‌ی آرام روی گونه‌ی چپم.
    ساعت هفت‌وبیست دقیقه‌ی صبح، این‌طور بیدار می‌شوم. حق با سولماز است. بچه‌هایم را لوس بار آورده‌ام.
    ملوک روی قفسه‌ی سینه‌ام نشسته و نفس‌های بدبو و میو‌های کش‌دارش را روی صورتم می‌پاشد.
    به خودم که در تربیت این موجود چهارپا سهل‌انگاری کرده‌ام، و به آبا و اجداد گربه‌ای‌ دخترم لعنتی می‌فرستم و روزم را آغاز می‌کنم.
    برای هوشیار شدن به کافئین پناه می‌برم. نسکافه‌ای را که از ترس دستبرد دیگران در جیب شلوارم پنهان کرده‌ام، بیرون می‌آورم و بی‌حوصله در لیوان آب‌جوش خالی می‌کنم.
    پدرم مثل همیشه، سرِ بزنگاه پیدایش می‌شود تا از سهمیه‌ی نصیحت و سرزنش روزانه‌اش بی‌نصیب نمانم.
    — بازم با شکم خالی؟ تو دیگه معتاد نسکافه شدی. روزی چند تا می‌خوری؟
    با احساس ندامتی دروغین سر تکان می‌دهم و می‌گویم:
    آره، می‌بینی؟ روزی دوتا شده. دیگه مزه‌شم دوست ندارم. فقط می‌خورم آروم شم. نسکافه برای من حکم سیگار برای تو رو داره. هردومون باید یه روز ترکش کنیم.
    نشانه‌ام به هدف می‌خورد. با شنیدن کلمه‌ی «ترک سیگار» دست‌پاچه می‌شود.«آره‌ای » عجولانه می‌گوید و از اتاق خارج می‌شود.
    به مغازه که می‌رسم، از خلوت و سکوت صبحگاهی استفاده می‌کنم و چند دقیقه‌ای آزاد‌نویسی می‌کنم. وقتی صد جمله تمام می‌شود، نوشته‌ام را برانداز می‌کنم. چند کلمه‌ی تکراری توجهم را جلب می‌کند:
    بی‌حوصله، کلافه، پریود، پی‌ام‌اس، عصبانی و…»
    با دیدن کلماتم درمی‌یابم که امروز برای مشتری‌مداری به تلاش زیادی احتیاج دارم.باید مراقب رفتارم باشم و برای سوال های تکراری و پرت و پلای هر از گاهی‌شان چشمانم را گرد نکنم و ابرو در هم نکشم.
    ساعت کاری که تمام می‌شود، مسیر خانه را در پیش می‌گیرم. از در که وارد می‌شوم، علی و پدر را می‌بینم که حاضر و آماده ایستاده‌اند تا حجامتشان کنم.
    دیشب، وقتی سرِ حوصله بودم‌ قول امروز را بهشان داده‌ام. می‌نشینم پشتشان را تیغ می‌زنم و خونشان را در شیشه پُر می‌کنم.
    کارم که تمام می‌شود، برای خودم نسخه می‌پیچم.
    برای طغیان هورمون‌هایم، برای سندرم پیش از قاعدگی.
    باید یک فیلم عاشقانه ببینم.
    سریال Seeking Persephone 2026 را تماشا می‌کنم. کوتاه است و از تمام شدنش غصه‌ام می‌گیرد.
    بااین‌ حال، چند ساعت در انگلستانِ قرن نوزدهم سر کرده‌ام‌ جایی که لرد بدخلق قصه، عاشقی را از صبوری و مهربانی همسرش یاد می‌گیرد.و همین، اندکی رمق به جانم برمی‌گرداند.
    وقتی نسخه‌ی شفابخشم اثر می‌کند، سراغ داستانکی می‌روم که این روزها در تکاپوی نوشتنش هستم. چند جمله را پس‌وپیش می‌کنم، چند دقیقه‌ای به کاغذ خیره می‌شوم و بعد رهایش می‌کنم. هنوز با قصه‌ام یکدل نیستم و علتش را نمی‌دانم.
    هوا که تاریک می‌شود، بساط خواب را می‌چینم. عزمم را جزم کرده‌ام که شب‌ها زودتر بخوابم.
    دراز که می‌کشم، عسل غرولندکنان نزدیک می‌شود و روی سینه‌ام می‌نشیند. انگشت که روی بینی مرطوبش می‌کشم، سرش را روی سینه‌ام می‌گذارد و خرخرکنان چشمانش را می‌بندد.

  72. گزارش نیک “1405/5/12″ مردادماه. روز دوشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری را انجام دادم.

    کتاب”درآمدی تاریخی بر نظریه‌های ادبی از افلاطون تا بارت” از ریچارد هار‌لند‌ را شروع کردم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    بخشی از داستان کوتاه ۶ نوشتم.

    ورزش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    دوره رمان‌جا را شرکت کردم.
    نیایشی در کانالم هوا کردم.

    https://t.me/speechoff

  73. -قربان قربان
    -چه شده مرد آرام تر
    -خبری دارم از دختر عزیزتان
    -دخترکم آمده!؟
    -خودش نه اما نامه‌اش آمده.
    -پس منتظر چه هستی زود باش بخوان برایم

    -درود بر پدر مهربانم. امروز هستم. دخترک عزیزت.
    بسیار دلتنگم برای خنده های شیرینت. امیدوارم حالت خوب باشد و در سلامت کامل باشی.
    دیگر غمگین نباش چون چیزی به وصالمان نمانده است. ماموریت من در اینجا رو به پایان است. من کارهایم را کرده‌ام و توشه‌ام را برداشته‌ام. در انتظار اسب های سیاه شب هستم.
    دلواس نشو پدر من در سلامت خودم را به آغوشت می‌رسانم. من برای شهرمان ارمغان هایی می‌آورم. بگذار اندکی از آن‌ها برایت بگویم.
    مطالبی علمی در رابطه با افسردگی را دارم. تلاش هایی برای شعرماهی را جمع کرده‌ام. آزاد نویسی های در وبینار و آزاد نویسی های صبحگاهی را با خود می‌آورم. یک پیاده روی طراوت بخش سرشار از انرژی را برداشته‌ام. پاره هایی از کتاب هارا می‌آورم از آناندا تا تئوری ی شعر را همراهم دارم. شعری از سهراب سپهری و شعری از نصرت رحمانی را برای مردم شهرم برداشته‌ام‌.
    تا هزاران بار بخوانم. میدانی شعر ها جادو دارند. هر بار که می‌خوانی با بار قبل فرق دارند.
    به مردم شهرمان چیزهای جدیدی را که می‌آورم خواهم آموخت.
    پدر عزیزم چیزی نمانده تا دست‌هایمان را به هم برسانم.

    ۱۴۰۵/۵/۱۲

    https://t.me/maryamebrahimi21

  74. چرا قاطعانه تصمیم نمی‌گیرند

    اگر نمی‌خاستم پیاده‌روی بروم، تا ظهر در رختخاب می‌ماندم. برخیزم که چه؟ حوصله ندارم که خودم را درون آینه ببینم چه رسد به اینکه بخاهم دیگران را ببینم.
    بیست دقیقه راه می‌روم و فکر می‌کنم. به فردای خودم و ایران. نمی‌دانم چه خاهد شد؟
    دوباره هشدارهای تخلیه و بستن سفارت‌ها با میانجی‌گری رسید به مذاکره‌ای تازه.
    مسخره کرده‌اند همه را. تمامش کنید. خسته شدیم از دستتان. یا این‌طرفی یا آن‌طرفی. تصمیم بگیرید. ذله کردید مردم را.
    بعد از صبحانه نیم ساعت می‌خابم. هنوز دوست دارم بخابم اما امروز عصر مهمان دارم و از کارها عقب می‌مانم.
    درباره‌ی مفهوم «بینامتنیّت» چند مطلب می‌خانم.
    «هر متنی بر اساس متن‌های پیشین ساخته می‌شود.»
    نظریه «بینامتنیّت» توسط ژولیا کریستوا فیلسوف و روانکاو بلغاری، پنجاه سال قبل ابداع شد.
    «هر متنی دارای روابط میان متنی است و بر اساس همین نوع روابط، امکان تولید پیدا می‌کند. بنابراین متن همواره دارای ردّ‌پایی از متن‌های دیگر است و همواره در یک روابط میان‌متنی است که متن نوین خلق می‌شود.»
    با خاندن آثار نویسنده‌های برجسته‌مان مانند هدایت، گلشیری و ابوتراب خسروی می‌توان فهمید که چرا چنین نوآورانه می‌نوشتند. آنها با متون کهن آشنا بودند و گفتگو با متن‌های گذشته را می‌توانستد در آثارشان بیاورند.
    به این بهانه می‌روم سراغ بازخانی «اسفار کاتبان» ابوتراب خسروی. بیست و چند سال قبل آن را خانده‌ام.
    پدر راوی، احمد بشیری رساله‌ی منصوری نوشته شیخ یحیی کندری را بازنویسی می‌کند اما شرح کابوس‌های خود و مراسم تدفین دخترش را هم به آن می‌افزاید.
    بخشی از کتاب:
    «از محاسن کلمات یکی هم این است که وقتی به عین واقعه مجموع می‌شوند همان واقعه را حمل می کنند و عین همان واقعه را می‌سلزند. مثلا در فضای مابین سمت و سوی معکوس آنها آن مرد شلاقش را به هیات فعلی فرود خواهد آورد و خواننده خواهد دید که شانه‌هایش می‌سوزند، بنابراین حتما شانه‌های خواننده باید تحمل خواندن جمله‌ای که رعشه‌ی درد شلاقی را با خود حمل می‌کند، داشته باشد‌.»
    ما تحمل بار کلمات و احساسات آنها را داریم؟
    چنین متن‌هایی از فرضیه «بینامتنیّت» پیروی کرده‌اند؟
    آزادنویسی می‌کنم و کمی هم آزاد‌پرسی.
    چقدر خابم می‌آید. شاید بر اثر غم‌های انباشته چنین کسالت مزمنی را احساس می‌کنم.
    عصر مهمان عزیزم می‌رسد، با هم گپ می‌زنیم و از هر دری صحبت می‌کنیم.

    به عملکرد امروز می‌توانم با ارفاق، هفت بدهم.

  75. سال واژه: ترویج

    عجب روزی بود.

    صبح جنازه‌ای بودم که راه می‌رفت، اما؟ دقیقن در آن کوچه‌ی تنگ و خاکی جلوی خانه گفتم چیزو‌چوزت را جمع و جور کن و دیگر چیز نگو. تا همین الان بچه‌ی حرف‌گوش‌کنی بودم. ولی دلم برای غرغرویی و افسردگی خودم تنگ می‌شود. فردا را می‌خاهم بروم توی فاز چس‌ناله.

    کار تا دو. کار زیاد. دوشنبه‌های شلوغ. بدوبدو.

    خانه و ناهار خوشمزه. عشق است لوبیاپلو.

    آزادنویسی.

    خاندن داستان کوتاه «آهو و پرنده‌ها» از نیما یوشیج.

    نویسنده‌ساز. استاد از احمدرضا احمدی خاند. کاش بیشتر شعر بخاند. البته در این شرایط من بیشتر می‌چسبد. فرض کن خسته‌ای، چشم‌ها را بسته‌ای و شعر می‌آید می‌رود توی گوشَت و تو بیشتر توی بالش فرو می‌روی.
    نوشتن با دو شروع. «به دست‌هایم که نگاه می‌کنم…» و «وقتی بهتر می‌نویسم که…». دومی چالش گروه بود. نوشتم و فرستادم. سوالی نداشتم. دوست دارم سوال داشته باشم.

    کلی کتاب خریدم. حال می‌دهد. همه تا می‌شنوند کتاب خریدم می‌گویند بقیه را خاندی؟ سوال خوبی نیست، حیا کنید.

    فیلم دیدم. همان دیروزی که تصمیم گرفتم ببینمش. البته نه کامل. از روی بی‌تمرکزی نیست، از روی کار زیاد است. همین راضی‌ام می‌کند که جای اینستا فیلم می‌بینم. تا اینجا که دیدم فهمیدم این‌ها اگر نوجوان‌اند من… ریه بیدم به از ای بیدم. البته نمی‌گویم خوب است ها، ولی آخر نگاه کن، چه قدر تفاوت. کی فیلم من را می‌سازند؟ دختری با سیبیل‌های طلایی؟ مشکی؟ چه بدانم. که اوج خلافش خاندن رمان‌های نودهشتیای تاریخ مصرف گذشته بود؟ خدایا من را بخور تمامم کن. البته خلاف خوب نیست. عه.
    توی کتابخانه‌ام دیدم کتابی دارم که رویش نوشته کریشتف کیشلوفسکی. گفتم بروم آن سه‌گانه را ببینم و بعد بخانم و حال می‌دهد. کلن زندگی را جلو می‌برم چون حال می‌دهد.

    دیدید چی شد؟ همین که داشتم می‌نوشتم گزارش را یادم آمد رمانجا داشتم و بله. دیگر تا آلارم نگذارم یادم نمی‌ماند هیچ‌چیز. غمگین شدم.

    با بچز عادت‌های انعطاف‌پذیرمان را پیش بردیم و تیک زدیم. ذوق امروز را داشتم. خاندن و نوشتن و انتشار.

    باز کمی فیلم دیدم.

    هممم نه، دلتنگی را مشغولیت پاسخگو نیست. تلاشم را کردم. حالا البته حسودترم، به همه‌ی مشغولیت‌ها. حسودی درد بی‌درمان.

  76. امروز تنها «باحال» بود.

    • صبح موهایم را فر کردم.
    متاسفانه به‌دلیل کم‌تجربگی‌ام در حالت‌دادن مو، پروژه نصفه رها شد و شکست خورد.

    • سونات موتزارت را اصلاح کردم. دوسال تمام تلاشم به‌کل اشتباه بود. انگشت‌گذاری را هیچ‌وقت درست نیاموختم:(

    • «اتاق‌فرار» رفتیم.
    نمی‌توانم بگویم نترسیدم،
    یک‌جا که وظیفه داشتم کلید را از دست «جن‌های مقبره🤣» بگیرم، نفس‌زنان فرار کردم. کلید جفت پایش بود و خواستم نزدیک شوم که پرید سمتم.
    دراتاق آخر، نوری دیدم و سمتش رفتم و اشتباهی سر از اتاق رخت‌کن درآوردم و پسرک را دیدم که نقاب مسخره‌اش را تنظیم می‌کرد. بعد از آن، حتی وقتی سمتم می‌آمد می‌خندیدم.
    (بیش‌از آنکه معما حل کنیم قفل‌های زنگ‌زده باز کردیم.)

    • مهمان‌های نچسبی خانه‌مان‌اند.
    هیچ‌وقت این را نفهمیدم که چرا در کشورمان،
    مردها می‌نشینند سر سفره و هرچه می‌خواهند ریخت و پاش می‌کنند و به‌هم تعارف هم می‌کنند و عرض و طول‌شان دوبرابر می‌شود،
    بعد می‌روند دراز می‌شوند و می‌خندند و جمع تمام آن کندکاری‌ها برعهده‌ی زنان است.
    زن‌هایی که غذا را پخته، ظرف‌ها را شسته، و خانه را جارو کشیده‌اند.
    درآخر هم می‌گویند مهمانی کجا بودیم؟ آهان، خانه‌ی آقااااای فلانی.
    امشب شاید یادداشتی دراین‌باره نوشتم.

    کانالم؟
    https://t.me/hermionediana

  77. امروزم به نوشتن مقاله آموزشی برای اهالی مجله فرادرس گذشت و شرکت در نویسنده‌ساز و باشگاه و کلاس رمانجا. ترکیب خوبی که حالم را جا آورد.
    فردایم حتما پربارتر خواهد بود، چون می‌خواهم بیشتر بنویسم و منتشر کنم تا سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» در بین گیرو دارهای زندگی احساس غربت نکند.

  78. گزارش میگ نیکککککک
    ۱. بیداری و سرکار.
    ۲. آمدن از سر کار همراه برق رفتن.
    ۳. دوش سریع و غذای سریع و بینار را سریع گوش کردن و حاضر شدن و باشگاه بعد یک سال رفتن.
    ۴. وبینار الهه علیزاده را بودن و وبینار شیما صادقی را بودن.
    ۵. جدول ماه مرداد را برای کار تخصصی کشیدن و جلسه با بچه‌های تخصصی داشتن. خواندن و نوشتن و انتشار کردن در نیم ساعت.نگاهی به کتاب«کودک، خانواده، انسان»
    ۶. یادداشت را در کانال منتشر کردن.

  79. ویل‌ویلی

    -چند دیقه‌ای می‌نویسی اما حالت حال نیست، رمقت رمق نیست، جیغای جوجو هم تو بالکن از سر رضا نیست. بلند می‌شی و کولرو خاموش می‌کنی. سرماش بهت نمی‌سازه. بعدم می‌ری جوجو رو از تو بالکن میاری داخل پیش خودت. آروم می‌‌گیره. قلم و کاغذو می‌ذاری کنار و هم تو هم جوجو می‌گیرین می‌خابین. تو خاب می‌بینی اما جوجو رو نمی‌دونی.

    -واسه خودت ناهار می‌پزی و تا حاضر شه، جلد آخر کلیدرم تموم می‌‌کنی. طی روزا یا هفته‌ی آتی، باید با قدیمی جشن پایان کتاب بگیری. چیزی که تو کتاب نیل گیمن خونده بودی یادت میاد. در مورد بازآفرینی افسانه‌ها صحبت کرده بود. اینکه می‌شه اونارو با یه روایت نو دوباره خلق کرد. حس می‌کنی پایه‌ی کلیدر هم از داستان‌های مذهبیه. البته اون فقط یه بخششه. می‌شه واقعن این‌طور نتیجه گرفت که چگونگی روایته که مهمه. حتا اگه از همه بخای یه داستان مشترک رو بنویسن، هر کسی به سیاق خودش اینکارو می‌کنه. پس چگونگیه که مهم نه ایده. اما این، مجوز ایده‌دزدی رو به آدم می‌ده؟ کاش بده.

    -برای ناهار سالادم درست کردی. اگه بشه به فقط گوجه و فقط کلم گفت سالاد. پیاز نمی‌ریزی معمولن که دهنت بو نگیره. پیازو دوست داری اما این اواخر متوجه شدی که سیر و پیاز خام خوب باهات تا نمی‌کنن. خیارا هم که خراب شده بودن. آخه بیشتر از مصرفت بودن و این چن تای آخری به کارت نیومدن. ریختی دور‌‌. حالا بلخره یه علفی جور شد که با ناهار بخوری.

    -بعدِ غذا می‌افتی به پاک کردن گاز. این‌دفعه لکه‌برِ توی گاز رو استفاده می‌کنی. ماجرا اینجاست آدم وقتی شروع می‌کنه به تمیز کردن و یه جا شروع می‌کنه به برق زدن، هی با خودش فکر می‌کنی که بقیه رو هم باید با این هم‌برق کنه. بعد می‌افته به جون چیزای دیگه تا وقتی که جونش درآد. تو ولی فقط گازو تمیز می‌کنی. سینک رو هم کمی. و کتری و قوری رو. کتری و قوری و سینک‌و با تاید می‌شوری. شستن با تاید همیشه تمیزترشون می‌کنه. چایی صبح رو می‌ریزی دور چون چای موردعلاقه‌‌ت نیست. بعدازظهر دوباره دم می‌کنی.

    -دیشب شلوارکت رو برش زدی. شلوارک که چه عرض کنی، دامن‌شلوارک. امروز تو فکر دوختشی. شلوار کم آوردی این روزا. هر چی تعدادشون‌و زیاد‌تر کنی، هم تو لذت می‌بری، هم من. آرامش خاطر میاره. نزدیک دو ساعت وقتت رو می‌گیره با اینکه کار زیادی هم نداره و آسون می‌دوزیش. پارچه‌ی عروسکی دوست داری. طرح پارچه، عکس دوبعدی سگ میکی‌ موسه. پارچه‌ی عروسکی وقتی موردعلاقه‌ته که تصویر روش دوبعدی باشه. اصن طرح سه‌بعدی رو لباس رو چجوری می‌شه تحمل کرد؟

    -توی نویسنده‌ساز هم‌‌نویسی می‌کنی. پای قدیمی رو هم به نویسنده‌ساز باز کردی. قدیمی می‌گفت قدیما یه دوست داشته که اهل فانتزی‌خونی و فانتزی‌نویسی بوده. می‌گه نمی‌دونه چرا اون هیچوقت سعی نکرده بکشونتش سمت فانتزی. این اواخر که با هم فانتزی می‌خونین، از حجم اون همه خیالات باحالی که نمی‌تونه تجربه‌شون کنه، نه تنها برای خودش متاسفه برای تو هم که یه‌ذره بیشتر پاشو به فانتزی بازتر کردی متاسفه. البته چرت می‌گه. هم تو هم خودش خوب می‌دونین که خوشش اومده.

    -روزگار تابستونیت با زیاد حموم رفتن می‌گذره. احتمالن برای همه همین‌طوره. یکی از همکلاسیای خیاطیت گفت آبشون یه هفته‌ست که قطع شده و مجبورن آب گرم کنن برن حموم. البته این هفته برق خیلی قطع نشد. احتمالن مشکل اونا به این قطعی‌های همیشگی مربوط نمی‌شه. بند رخت پر شده از لباسای تو و داداشت. حالا یه شلوارک جدید برای پوشیدن داری و خوشحالی. روز هنوز ادامه داره.

    https://t.me/havirism

  80. حلزون پاچیده؟
    امروز عجله‌ای همه‌کارهایم را انجام دادم. بین عجله‌هایم دقایقی به دورو برم آگاه می‌شدم و تجربه‌ی این آگاهی‌ها دریافت‌هایی شده که حالا کماکان از دریچه‌ی حافظه‌ام قابل دیدن است:
    مرد عطّاری که لای بوی هزار ادویه و باد پنکه خواب رفته بود.
    مرد راننده‌ای که هرچند ثانیه یکبار صدایی از دهانش در می‌آورد. انگار که سعی داشت چیزی را، تکه‌ی ریش‌مانند گوشت یا ذرتی را از میان دو دندانش در بیاورد. اینطوری که زبانش را بین دو دندان می‌گذاشت و هوا را تو می‌کشید. هوا هم از بین دندان‌ها گذر می‌کرد و «صدا» درمی‌آمد.
    پسر مشغول در فست فودی که با گوشت‌های چرخ شده حرف می‌زد، یا با کسی پشت تلفن.
    چنار صدو چهار ساله‌ای که نزدیک پل آذر ، با وقار و شکیباایستاده بود و گاهی باد برگ‌هایش را تکان می‌داد.
    امروز از میان همه ی تجربه‌هایم یکی‌شان با من مانده: مواجهه با ترس. ترس از آب، غرق شدن، زیر آب رفتن، نفس نکشیدن، مردن. این‌ها فکر اند. فکرهایی که میدانم می‌خواهند از من محافظت کنند اما در استخر که کسی از غرق شدن نمی‌میرد. با تمرین و مواجهه‌های بیشتر باید این را به آن قسمت بخصوص مغزم هم بفهمانم.
    سال‌واژه ام: شجاعت
    کتاب زندانیان باور را هم خواندم. فصل یکمش را. توصیه می‌کنم. فصل یکمش که بسیار روشنایی بخش بود.

  81. پارادوکس‌ورزی
    من صبری عجول
    تو حرفی مَتَرک
    ما که آهنیم، کِی موم می‌شویم؟

    نه نسیمی که تندبادی
    در شاخسار اندامم
    می‌پیچی می‌شکنی می‌گذری…

    خودکشی چیست؟
    سیفون زندگی را کشیدن
    رفتن به خلاب شایدم به گلاب

    مطالعه‌ی بخشی دیگر از کتاب تئوری شعر اسماعیل نوری علا.
    کتابی مستدل.تا حد امکان دور از مفاهیم مبهمِ یلخی‌وار، صرفا از روی ترجمه‌های متناقصِ هردمبیلی.
    این‌سوال که چیست ماهیت عاطفه؟ که به نظر نویسنده بخشی اصلی و زیربنایی است در شعرآفرینی ونه فرعی. گفتن از روند برآیش (آدم.- جانور) رو سوی مفهوم تجریدی و عام “بشر” بواسطه‌ی عقل و زبان و کلام. و دستگاه عقل که تصویر تجریدی و کلی می‌سازد از مشترکاتِ دسته‌یی، از عناصر بیرونی که مابه‌ازایی بیرونی ندارند برخلاف تصاویر حسی-عاطفی که مابه ازایی بیرونی دارند… و شعر می‌تواند گونه‌یی گزارش باشد اما از ترکیب تصاویر با غلیان عاطفی برانگیخته‌شده به شکل واکنش شاعر در برابر سوژه و…
    البته خیلی جامع و کامل و استدلالی که در یک‌بار خواندن به درایت و درک و توان نرسیدم در شرح، با اندک وقتی شرحه شرحه.
    – رونویسی همین بخش مقاله که منفصل شد با آمدوشد‌های بلافاصله‌ و بلاواسطه‌‌ی اجباری. بنابراین چندان مورد پسندم نبود و دوباره باید نوشتن. شاید در وقتی دیگر.
    – روز‌واژه:
    برآیش=تحول
    صفحه‌ی ۲۵۳، پاراگراف چهارم از کتاب تئوری شعر
    -تخته‌ی موج‌سواریم بر سونومی؛ مطالعه و آموختن و نوشتن تا درهم‌نشکستن و تاب‌آوردن.
    – وبینار ندیدم بماند گوشیدنش برای فردا.
    – دیدن قسمت اول “شوگر”بعد نوشتن گزارش نیک قسمت اول.
    – دعای شب: اخدایا افزون کن تاب‌آوریم و بگشا چشم درایت به خیرم و بنمایانم آنچه برمن گذشت از تقدیر بی‌بار و بیهوده نبود و نخواهد بود.

  82. سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟خودخواهیِ مثبت 🥰

    🤔دلم میخواست طولانی و با جزییات بنویسم اما امشب امکانش نیست چون خواب این پا و اون پا میکنه زودتر چشمام رو ببندم.

    🌷امروز قشنگ بود، چون دو تا تیرامیسوی ساده و خوشمزه درست کردم در دو ظرف مجزا برای دو روز.
    امروز بلاخره متن استعاری که تمرین کلاس نویسندگی خلاق بود و براش مغز و وقت زیادی گذاشتم رو ارسال کردم و خوشحالم انجامش دادم.

    🌷امروز وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و چقدر بهم چسبید آزاد نویسی.

    🌷امروز در جلسه‌ی بازخوردِ کلاس نویسندگی خلاق چقدر همکلاسیهام متن‌های فوق‌العاده نوشتن و من افتخار میکنم بهشون و خوشحال شدم در جمع این افراد در یک کلاس هستم.

    🌷امشب همسرم شام تخم‌مرغ ربی گذاشت و خیلی بهم چسبید.

    خدایا شکرت که امروز حق زیستن بهم دادی، بوس بهت 💘☁️🌛

    شبتون بهشت.
    یه کانال تلگرامم نشه. اینم آدرسش 👇🏻
    https://t.me/pichesabz

  83. گزارش نیک

    استاد قرار تشکیل یازدهمین جلسه رمان‌جا در کانال گذاشته بودند، بنابراین امروز از اول وقتِ نوشتن، روی دور نوشته‌های چشم انتظار تکمیل مربوط به رمان‌جا بودم.
    دقیقه نودی نیستم اما وقتی قرار بر ارائه تمرین باشد، قلمم تندتند می‌خواهد جبران عقب‌ماندگی کند. البته حرفی از ارائه نبود ولی من بنا را بر آن گذاشتم.
    مثل روزهایی که می‌خواهد مهمان بیاید، نمی‌دانی کدام کار عقب‌مانده را انجام بدهی. شستن، تی‌کشیدن، گردگیری یا مرتب کردن. شاید عقب مانده هم نباشد ولی کارهایی‌است که اگر مهمانی در کار نباشد اصراری بر انجام آن نیست.
    داستان کوتاه «بین دو دور» از ناصر تقوایی را خواندم. استاد در جلسه رمان‌جا از داستان کوتاه شب عاشورا نوشته تقوایی صحبت کرد. برایم سوال شد آیا بین دو دور هم از همان مجموعه است، نپرسیدم. تا تصمیم به پرسیدن گرفتم و تایپ کنم، موضوع عوض شد.
    اربعین است امشب. خواستم برای نماز به مسجد بروم و مراسم بعد از نماز هم بمانم. توفیق نداشتم. زیارت اربعین را خودم خواندم.
    امسال هم سعادت پیاده‌روی اربعین نصیبم نشد. عمری باقی باشد سال بعد حتما می‌روم. بنویس تا اتفاق بیفتد. فردا با جاماندگان خیابان ساحلی از ملی‌نفتکش تا امامزاده‌قاسم پیاده‌روی می‌کنم.

  84. خستگی تصمیم‌گیری

    ● سال‌واژه‌ام، مدل ذهنی.

    ● بیشتر به استراحت نیاز دارم. شاید ۴ ساعت از بالش و پتو جدا بوده باشم.

    ● ایده‌ای برای داستانک «کوچه» یافتم. آزادنویسی کردم. برای شروع بازبینی، جایزه می‌خواهم.

    ● هر وقت کسی می‌گوید «تمرکز»، تمام سلول‌هایم فریاد می‌زنند: «تکنیک پومودورو». سال‌هاست رفیق من است و روزگارِ مدرسه و کنکور و دانشگاه را برایم آسان کرد. زندگی‌ام را از بلوک‌های ۲۵ دقیقه‌ای می‌سازم و البته استراحت‌های مابین با موبایل پُر نمی‌شود. زمانی مصر شدم از این تکنیک جدا نشوم که مطلبی دربارهٔ «ماندن در یک وضعیت بدنی» خواندم، می‌گفت نباید مدت زیادی در یک وضعیت ثابت ماند. اگر دراز کشیده‌ای، کمی حرکت کن، بعد بنشین و ادامه بده؛ اگر نشسته‌ای، کمی حرکت کن، بعد بایست و… هدف، تنوع در وضعیت بدن است.

    ● به خاطر آوردم:
    ○ ساعت خواب ثابت و در زمان مشخص داشته باش. حتی در آخر هفته‌ها.
    ○ یک ساعت قبل از خواب، استفاده از صفحه‌نمایش‌ها را محدود کن و فیلتر نور آبی را روشن کن (با تداوم، به‌تدریج به سمت حذف کامل پیش می‌رویم).
    ○ بنویس. گزارش نیک خوب است. آزادنویسی را ترجیح می‌دهم.
    ○ سه نفس عمیق بکش. سپس چشم‌ها را ببند، تنفس را به حالت عادی برگردان و شروع به شمردن کن: دم، یک؛ بازدم، دو؛ دم، سه؛ بازدم، چهار و… این کارِ خسته‌کننده تو را به خواب می‌برد.

    ● به من پیشنهاد شده بود روتین داشته باشم. به دلیل «خستگی تصمیم‌گیری». همچنان با روتین صبح و شب درگیرم، اما تأثیرشان را نمی‌توان نادیده گرفت. چرایی آن را در لینک زیر پیدا کنید. امیدوارم بهتر از من بهره ببرید.
    https://motamem.org/روتین-شخصی/⁠

  85. گزارش نیک من: ویرس جدید آمده؟

    شب گمانم آب‌انبار خانه‌ی شیوا ارسطویی را خواب می‌دیدم. گِلی بود با پله‌های بلند. سر کسی داد می‌زدم. با صدای آرام مادرم که داشت صدایم می‌کرد بیدار شدم. پس داد نمی‌زدم نعره می‌کشیدم که مادر را بیدار کرده بودم.

    صبح به ارزیابیِ کمیِ سؤالات یکی از درسهایم گذشت. رئیس دانشکده‌مان آمده بودند سیستم سرمایشی را چک کنند. منفی یک که ما هستیم گرم است اما نه به اندازه‌ی بالا. فکرم را به زبان آوردم که عدالت دارد رعایت می‌شود زمستان‌ها اینجا خیلی سرد است و هوای طبقه دوم خوب است. هر کی از پایان‌نامه‌ام سوال می‌کند. کندی مسیر را به آه‌گرفتگی ربط می‌دهم. اینکه ترمی که قبول شده بودم و رئیس اجازه نمی‌داد درشتی کرده بودم که چرا خودتان فلان‌قدر درستان را طولش دادید. الان می‌بینم واقعاً فقط بخش کوچکی دست من است. قطعی اینترنت و پروسه‌ی نظر دادن اساتید دست من نیست. چقدر جالب همین حالا ایمیل آن دانشگاه را چک کردم استادعزیزم جمعه دومین سری نظرات اصلاحی خود را فرستادند.

    عصر بعد از ناهار و کمی سودوکوبازی همزمان که پاسخگوی آنلاین در سامانه 4030 بودم چرتیدم. بیدار که شدم از درد شدید معده به خودم پیچیدم. همان حال 10 روز پیش. بالا آوردم و معده‌ام کمی آرام شد ولی داغم و سردرد دارم. به مراجعم پیام دادم و جلسه را با عرض معذرت کنسل کردم. بنده‌ی خدا دیروز گفته بود اگر می‌خواهید این هفته جلسه نداشته باشیم. دلم نمی‌خواست کنسل کنم. ولی واقعاً اتفاقات دست خودم نیست. ما ترکا ضرب‌اللمثل داریم: «بویوک سوزنه باخمیان بویره بویره قالیر.»

    دراز کش به پادکست امروز نویسنده‌ساز گوش دادم. استاد کلانتری داشت از احمدرضا احمدی و یداله رویایی شعر می‌خواند. عبارت‌هایی از شعرها را انتخاب کردند و آزادنویسی کردیم. صبح هم 20 دقیقه‌ای آزادنویسی و آزادپرسی کرده بودم. در ادامه‌ی این عبارت «به دست‌هایم که نگاه می‌کنم» سرکوفت دست‌هایم را به پاهایم، معده‌ام و رحمم زدم و کیف کردم 😊. خدایی زحمت‌کش‌ترین عضو بدنم است و تا حالا من را نیمه‌راه نگذاشته و هرجور بوده بارم را کشیده. گرچه خودش هم مبتلاست. ضعف دارد اما کم نمی‌آورد. وزن تنم را تحمل کرده. من را با علایقم آشتی داده. در ادامه‌ی این عبارت«وقتی بهتر می‌نویسم که» نوشتن را ابتدا به حال خوب داشتن ربط دادم بعد که به خودم نگاهی انداختم که روی تخت نالان دراز کشیدم و دارم در نوت گوشی می‌نویسم این ربط را پس گرفتم. سپس در وبیکار سرزبان الهه علیزاده جان با این آشنا شدیم که در پسِ نتایج‌مان یک پیش‌فرض‌هایی است که حواسمان باید به آنها باشد. سپس تمرین مهمان جلسه خانم الهه نصیری را همان درازکش انجام دادم و فضای زندگی‌ام را مربعی ترسیم کردم بین تخت، پنجره، میز چادر نماز و مُهر و میز لپ‌تاپ. هر ضلع هم حال و هوای خودش را پیدا کرد: مطالعه‌ی کتاب‌های کاغذی، عبادت، تایپیدن و استراحت. وبینار بعدی شادزی شیما خانم صادقی بود و صحبت از مرزها و رابطه.

    امروز پیام همدلانه‌ی مدیرگروهم، دکتر نرگس و مراجعم حالم را ساخت. داداشِ دکتر نرگس زیارت قبول. همین‌طور ریحانه و رضوانه. اباجْ کبرا ممنون از احوالپرسی.

    الان لپ‌تاپم را می‌خاموشم و می‌رم با خواندن از گزیده شعر احمدرضا احمدی، ولی‌ دیوانه‌وار شیوا ارسطویی، از شیطان آموخت و سوزاند فرخنده آقائی و ذهن فریبکار من حسینی‌پناه روح خودم، طاقچه و کتابراه را شاد بنمایم. شب‌تان خوش.

  86. | گزارش: سروتونین ترشح نشد یا شد؟

    _باز هم با ورزش آغازیدم. حداقل این‌جا دوپامین ترشح شد. به درستی. کامل.

    _آزادنویسی کردم و لابه‌لایش شعری شکل گرفت. باز هم باید رویش کار کنم. باز هم خیالم را پرواز دادم تا شعری شکل بگیرد. خیال شعری همین است؟

    _آماده شدم تا برم دکتر. و رفتم دکتر. گفت که دو ساعتی معطلی دارد. حالا ببینم چه می‌شود.

    …که بله، کلی طول کشید. ساعت ۹ شب رسیدم خانه.

    _رفتم برای شام خرید کردم. خرید کردن چرا این‌قدر حال‌خوب‌کن است؟ اما سروتونین به اندازه‌ی کافی ترشح نشد که این حال خوب چندان دوام نداشت. کم بود تقریبن اما خب بلخره ترشح کرده بود. اشتها به غذا داشتم اما حالت تهوع بعدش همه چیز را خراب کرد.

    _حالا که این گزارش را می‌نویسم، فکر می‌کنم بعدن حالم خوب می‌شود. ماندگار نیست. پس می‌گذارم بگذرد که تنها با گذشتن است که می‌توانم زندگی کنم.

    https://t.me/elireine

  87. امروز صبحم را با یک لیوان شیر ولرم و نان و ماست و سبزی شروع کردم.
    صفحات صبحگاهیم را نوشتم.
    دوش آب گرم گرفتم.
    برای ناهار، املت با سبزی های باغچه را روی سفره گذاشتم.
    وبینارساعت ۱۷ رو شرکت کردم.
    آزاد نویسی با شروعِ ( وقتی بهتر می نویسم که…) را در کانال ثبت کردم.
    به خانه مادربزرگ و آقاجانم در روستای ابا و اجدادیمان سر زدیم.

    رخدادک روز:
    نوشتن از خانه مادربزرگ، عجین شده با بوی دیوارهای کاهگلیِ نم خورده. روزهایی نوه ها، مهندس و معلم و دانشجو نبودند. کودکانی بودند که تنها دغدغه شان، بُرد و باخت در بازی ها بود.
    درِ مهمانخانه را که باز میکنم، هنوز بوی اسکناس های نوِ لای قرآن، به مشامم میخورد.
    سفره هفت سین ساده با سمنوی ننه پز و دیس های بزرگِ سبزه ی گندم هنوز روی زمین پهن هست.
    مادر بزرگ، حسابی به گوشی دست گرفتن حساس است. گوشی را در دست میگیرم تا گزارش نیکم را ثبت کنم. زیرچشمی غرولند می‌کند. گوشی را به کناری میگذارم و مادربزرگ، سفره دلش را پهن می‌کند. سفره ی دلِ مادربزرگ، مثل سفره های دلِ آدم های امروزی، کوچک نیست. سفره دلش، دریای دردِ دلها است. درست به اندازه سفره های شامِ شب عید.
    از زمانی که رُبانِ مشکی به گوشه قابِ عکس پدربزرگ جا خوش کرد، دیگه سفره های ۳۰ نفره جمع شد و دیگر این خانه، خانه نشد.
    تا کودکانیم، غرقِ در بچگی کردنیم و نمی‌دانیم اکنون زیباترین لحظه های عمرمان را زندگی می‌کنیم.

  88. چه بلایی سر محیط آمده؟

    می‌خابم محیط.
    بیدارم محیط.
    می‌خانم محیط.

    می‌کنم نگاه به نگاه به محیط، چه بلایی سرش آمده؟ که بلا سرمان آمده. محیط‌مان چه بلایی‌سرش. امده؟ پیش از وبینار نویسنده‌ساز که اشاره کند به کتاب خواستن و توانستن نیست. و توجه به محیط. این جمله را که در کتاب نزدیک ایده خواندم. بازگشتم به محیط.

    «این‌ایده که مکان، شاید حتی بیشتر از آدم‌های حاضر در آن مکان، در ساخت هویت ما نقش دارد بسیار جذاب است. سخنرانی‌ها و همایش‌ها. معمولاً در مکان‌های مزخرفی برگزار می‌شود. شاید فرم نورپردازی و دکوراسیون است که بعضی از رویدادها بی‌ثمر می‌کند.»

    محیط محیط. محیط.
    چگونه باید از محیط حذف کنیم؟
    چگونه باید به محیط افزود؟
    محیط‌های من کجا است؟

    این محیط چه بلایی سرم‌مان آورده و ما چه بلایی سرش آورده‌ایم که غلط‌گیری گرفتیم رویش هان؟

  89. ۱- یک جلد کلیات عبید‌زاکانی دارم که از ناف قزوین دزدیده‌ام. تازه فهمیدم که چقدر قدیمی است، باید حواسم بهش باشد (به رسم‌الخط کتاب):
    «سید رضی‌الدین شبی پیش بزرگی خفته بود هربار با سید میگفت چیزی بگوی تا می‌بخسبم چون چند بار مکرر کرد سیدرا خواب غلبه نموده بود گفت تو گه مخور چیزی مگوی تا من بخسبم.» 😄🥴
    من چندین بار در این موقعیت گرفتار آمده‌ام و واقعن دلم می‌خواست همین حرف عبید‌جان زاکانی را بگویم بلکه مجالم دهند به خوابیدن، حق مطلب را ادا کرده است. واقعن نمی‌فهمم چرا باید تا پاسی از شب حرف بزنیم، بس نبود این همه از صبح بلغورکردن؟
    شاید هر روز یکی از لطایف کوتاهش را بنویسم. هر چه می‌خوانم جالب است.

    ۲- باز هم من و خاله و بانک. تا خاله مدارک را از کیف‌ها و نایلون‌ها بیرون بیاورد یک روزِ اداری زمان می‌گذرد. من صبورانه منتظر می‌مانم. امروز از خاطراتش می‌گفت که قبل از بچه‌دارشدن، با همسرش در شهرهای زیادی زندگی کرده بودند چون او همیشه به ماموریت‌ اعزام می‌شده؛ گاهی دو ماه و گاهی هم دو سال. هیچوقت این چیزها را در موردش نمی‌دانستم. از آن «صد سال تنهایی» خاله چهل سالش را گذرانده است.

    ۳- دندانپزشکی دو ساعت معطلی داشت و نیم ساعت کار. «جور هندوستان» و گزارش نیک «زهرا هادی» همراهانم بودند و هر کدام دم به دم مرا می‌خنداندند. البته چند گزارش دیگر هم خواندم. این پرونده هم بالاخره بسته شد و ما شاد و خندان بیرون آمدیم.

    ۴- دو پرونده‌ی باز دیگر در زندگی دارم، اگر لطف پروردگار شامل حالم شود و آن دو هم بسته شوند بعد از خدا می‌خواهم که یکی دو سالی فرصت دهد تا بی‌دغدغه بودن را تجربه کنم و آن وقت اگر دلش خواست می‌تواند این آیه را اجرا کند: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ».

    ۵- مرد مسنی در دندانپزشکی کم مانده بود با منشی مرد آنجا درگیر شود که تو چرا می‌گویی شماره‌ تلفن دخترت اینجا نوشته شده؟ تو با دختر من چه کار داری؟ طفلک صبورانه منظورش را توضیح داد.

    ۶- دل‌درد مشکوکی از صبح همراهم است،‌ از ترس اینکه در خیابان گرفتار نشوم تا ساعت ۵ عصر به هیچ چیز لب نزدم. روزه را مسلمن با قهوه شکستم. هنوز هم چیز خاصی نخورده‌ام و هنوز هم دل‌درد رهایم نکرده است.

    ۷- به نظرم یک چاشنی عالی در کنار قهوه‌ی صبحگاهی، کره‌ی بادام‌زمینی بدون شکر و نمک و با پروتئین WHEY است که هم ارزش افزوده‌ای می‌شود برای وعده‌ی صبحانه و هم اینکه همراهی‌اش با قهوه یک چیز عالی از کار درمی‌آید. (کار دنیا را ببین به کجا کشیده است که من هم از این توصیه‌ها تراوش می‌کنم.)

    ۸- آهنگ قبل از وبینار را با دقت کامل گوش کردم،‌ چشمانم را بستم و غرق شدم در آن. اما نمی‌دانم چرا الان هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید چه بود درحالیکه آهنگ خیلی معروفی هم بود. آیا من معنی دقت را می‌دانم؟ یا سوال باید این باشد که شفافیت ازدست‌رفته‌ی ذهنی را چطور می‌شود بازگرداند؟

    ۹- وقتی با خاله راهی بانک بودیم یکی از دوستان خیلی قدیمی‌ام را دیدم که منتظر ماشین بود. متاسفانه نتوانستم سوارش کنم اما کاش می‌شد.

    ۱۰- تمام آنچه از برکت در زندگی‌ همه‌ی ما بوده و هست از وجود پربرکت تو بوده. ما قلب پر‌مهر و دستان پربرکتت را هرگز فراموش نخواهیم کرد.

    ۱۱- الهی شکرت…

  90. سال‌واژه‌ام تعهدورزی با تداوم است. به زلال آب سلام می‌کنم. شکر و سپاس خداوندی اولین قدم بعد از بیداری‌ام است. چند جرعه نوشتن می‌نوشم و لباس پیاده روی می‌پوشم. به امروزم نمره هفت می‌دهم. در گفتگوهای امروز نقش واسطه را داشتم و نتیجه خوبی گرفتم من واسطه بین موجر و مستاجر بودم که هر دو را راضی کردم که یکسال دیگر با هم بسر برند. کتاب برادرم جادوگر بود را تمام کردم. حافظ خواندم. شربت خنکی برای مهمانم درست کردم و خودم هم خوردم و با هم درد دل کردیم. همه چیز در اطرافمان ناراحت کننده است و انگار همه مردم افسرده‌اند. هر روز فکر می‌کنم به اینکه صدای بوق‌بوق ماشین عروس را دوباره در خیابانها بشنویم و نوحه بس است. لباسها همه رنگی شوند. با دخترم حرف می‌زنم و خیلی کاشکی اینطور بشود و آنطور نشود می‌گوییم. امروز واژه قربیل را یادداشت کردم. یاد خاطره‌ای در اواخر دهه‌ی هفتاد افتادم صف ثبت نام برای تلفن همراه و مردم در صف‌های طولانی ایستاده بودند. و خط تلفن همراه تا چند سال گران و نوبتی بود. داستان بلندی که به آن فکر می‌کنم کامل نیست. به کانال تلگرام من سری بزنید.

    https://t.me/notetoday1

  91. گزارش نیکِ یک روز گرم تابستانی

    امروز را با چند خط نوشتن در سکوت صبح آغاز کردم. چند صفحه‌ی خام را با واژه‌ها پر کردم و در میانشان به آزمایش مشهور هری هارلو اندیشیدم. به آن میمون‌های کوچک و پرسش بزرگ مهر، لمس و نیاز انسان به پیوند. یک مقاله در کانالم درباره این آزمایش مشهور منتشر کردم.

    گرمای هوا را به حساب دیر بیدار شدن گذاشتم و از جنگیدن با آفتاب سنگین اهواز صرف‌نظر کردم و پیاده‌روی امروز کنسل شد. صبح، پستچی آمد و کارت ویژه‌ی فدراسیون هنرهای رزمی و مجوز حمل سلاح سرد را به دستم رساند. کاغذی کوچک که یادآور سال‌ها تمرین و انضباط تن بود. بعد هم غلافی برای باتوم تلسکوپی سفارش دادم تا چند روز دیگر به دستم برسد.

    در میان روز، پیامی از دوستی رسید که یک هفته در سکوت و بی‌خبری بود و Ghost شده بود ! پاسخ کوتاهش، مثل باز شدن پنجره‌ای پس از چند روز انتظار، خیال مرا آرام‌تر کرد.

    چند صفحه از زندگی‌نامه‌ی نیچه خواندم. مردی که پشت آن سیبیل پرپشت، گویی می‌خواست چیزی از شکنندگی خویش را پنهان کند. استادی که با شاگردانش نه فقط از جایگاه دانشگاه، که از جایگاه رفاقت سخن می‌گفت. فهمیدم که حتی فیلسوفان بزرگ نیز با تصویر خود در آینه گفت‌وگو داشته‌اند.

    عصر، چند دست در میدان فوتبال FC26 بازی کردم. یک پیروزی و چند شکست سنگین. اما شکست‌ها هم طعم بازی داشتند، چون گاهی لذت در نتیجه نیست، در خود میدان است.

    با خواهرم تماس تصویری گرفتم و برایش فال تاروتی گرفتم. پیش از آن مثل همیشه کمی اسپند دود کردم، انگار که دود خوشبو مرزی میان روزمرگی و لحظه‌ای آیینی می‌کشد. از دل کارت‌ها درباره‌ی گام‌های کوچک ورزش و حرکت حرف زدیم.

    کمی در اکسپلور اینستاگرام چرخیدم، اما تکرار تصویرها خسته‌ام کرد. انگار بسیاری از پنجره‌ها منظره‌ای تازه نشان نمی‌دهند.

    غروب، با کمی روغن CBD و یک فنجان قهوه‌ی خوش‌طعم، ذهنم آرام‌تر شد و پراکندگی فکرها کمتر. بعد با کار کردن در LinkyAI بخشی از هیجان‌های انباشته را بیرون ریختم.

    عصر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم، کمی نوشتم و به شعرهای زیبا گوش دادم. پیش از خواب نیز موسیقی را به چراغ خاموش اتاق سپردم.

    امروز روز بزرگی نبود، اما روزی بود که چند رشته‌ی پراکنده را دوباره به هم گره زدم. نوشتن، اندیشیدن، بازی کردن، ارتباط و کمی آرامش. همین خرده‌کارها شاید همان آجرهایی باشند که آهسته و پیوسته بنای یک زندگی را می‌سازند.

    آدرس کانال کانال تلگرامی من :
    https://t.me/draliandishmandir
    بایگانی رویاها
    دکتر علیرضا اندیشمند

  92. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح نشستم پای داستانک. ویرایشی دوباره. چند‌باره.
    -ناهار خوردم و رفتم سراغ نقاشی‌ها. ۹ تا نقاشی جدید. سفارش بچه‌هاست برای چهارشنبه.
    -چشم‌هام باز نمی‌شد. یک ساعتی دراز کشیدم.
    -طرح درس جلسه‌ی چهارشنبه را نوشتم. سه تا نقاشی کم دارد. برای تمرین آخر.
    -یادداشتی نوشتم شبه‌داستانک.
    -گزارش نیک را تکمیل کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  93. امروز خیلی تکراری بود. تقریبا کار مفیدی نکردم. اما همون تکرارها رو سعی کردم با غر کمتر و تحمل بیشتر انجام بدم. هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم پس باید تحمل کنم. به قول یکی از اون افراد اکیپ یوتیوبی، یا اتفاق خوبه که لذت می‌بریم، یا اتفاق بده که می‌تونه تبدیل بشه به خاطره‌ی خوب.

    الان هم که پا گذاشتم در زمین نویسندگی، شاید همین چرت و پرتای روزانه بتونه تبدیل بشه به خاطره‌ی خوب و اثر ماندگار. فعلا اینطوری خودم رو گول می‌زنم چون کار دیگه‌ای برای بهتر کردن دنیا از دستم برنمیاد.

  94. دارم بچه ام بازی می‌دم و صبح‌گاه‌ای می‌نویسم بکی بگم داره انگور می‌خوره و می‌خزه منِ بدبخت دارم او تماشا میکنم انگار فلم سینماایست می‌‌‌خزه دست رو دیوار می‌گیره راه می‌ره ناخودآگاه به موها سرم خوده می‌گیره ایستاد میشه مه دارم پارادوکس نویس‌کنم یهوای ذهنِ پروانه ام گفت:
    اینقدر پروداکس می‌نویسی فکر کن بدتر ش از همه دوستا تو بفرستی و استاد رو سرت بزنه همین‌جوری منو خنده گرفته که اعلان نویس‌کنم می‌خندم جوک نیست واقعیت است واقعیت خنده‌دار
    تو رو خدا بلاازی افتادم نجااااتم بدید پدرمو در آورده

    رستی یکی از دوستا در داستان کوتاه شرکت کرده بود
    داخلِ گذارش نیک گفت:
    توضیح نمی‌دم همه شما شرکت کرده‌اید

    – تو به خورما قسم توضیح ده همه بخدا نمی‌تونند شرکت کنند اولی مه بگو عزیزم خاهش‌می‌کنم دست به دامنت هستم بگو حتی هرکدوم شما هرجا هرکاری می‌کنید وظیفه دوم شما یکم توضیح دادن است حتی نمی‌تونید یک خط خاهش تمنا شما هستم که بمه هدیه هرشب یک خط توضیح شما است فهمیدید دوستااااا

    دیگه چه کارا کردم
    ژاریم آمد خونه ما دمی باهم گپ زدِم

    و رفت حتی چای نخورد

    شام درست کردم ولا خوبه بدک نیست

    استاد امروز از پروژه هاای مختلف گپ زد خیلی برام جالب بود توضیح هاتیو دوباره ووس باید گوش کنم تمرین اوله کردم دومی شام درست می‌کردم آخر شب موند و از صبح هیچ غلتی غیر از آزاد نویسی نکردم تمرین‌ها خوده می‌گم

    حال می‌خام تمرین کنم دیروز استاد بما چند واژه‌ای جدید معرفی کرد می‌خام هرکدام یک کاری کلماتور یا شعر بنویسم
    راستی پروژه چالش هم حل کردم کامل شده
    و می‌خام فردا شب بفرستم و سه‌تا دیگر هم می‌خام نویس کنم آغاز کنم از اعلان سه چالش دیگر مطمعن نیستم برنده شم اما می‌خام بنویسم حداقل به مه تجربه میشهدارم بچه مو بازی می‌دم و صبح‌گاه‌ای می‌نویسم بکی بگم داره انگور می‌خوره و می‌خزه منِ بدبخت دارم او تماشا میکنم انگار فلم سینماایست می‌‌‌خزه دست رو دیوار می‌گیره راه می‌ره ناخودآگاه به موها سرم خوده می‌گیره ایستاد میشه مه دارم پارادوکس نویس‌کنم یهوای ذهنِ پروانه ام گفت:
    اینقدر پروداکس می‌نویسی فکر کن بدتر ش از همه دوستا تو بفرستی و استاد رو سرت بزنه همین‌جوری منو خنده گرفته که اعلان نویس‌کنم می‌خندم جوک نیست واقعیت است واقعیت خنده‌دار
    تو رو خدا بلاازی افتادم نجااااتم بدید پدرمو در آورده

    رستی یکی از دوستا در داستان کوتاه شرکت کرده بود
    داخلِ گذارش نیک گفت:
    توضیح نمی‌دم همه شما شرکت کرده‌اید

    – تو به خورما قسم توضیح ده همه بخدا نمی‌تونند شرکت کنند اولی مه بگو عزیزم خاهش‌می‌کنم دست به دامنت هستم بگو حتی هرکدوم شما هرجا هرکاری می‌کنید وظیفه دوم شما یکم توضیح دادن است حتی نمی‌تونید یک خط خاهش تمنا شما هستم که بمه هدیه هرشب یک خط توضیح شما است فهمیدید دوستااااا

    دیگه چه کارا کردم
    ژاریم آمد خونه ما دمی باهم گپ زدِم

    و رفت حتی چای نخورد

    شام درست کردم ولا خوبه بدک نیست

    استاد امروز از پروژه هاای مختلف گپ زد خیلی برام جالب بود توضیح هاتیو دوباره ووس باید گوش کنم تمرین اوله کردم دومی شام درست می‌کردم آخر شب موند و از صبح هیچ غلتی غیر از آزاد نویسی نکردم تمرین‌ها خوده می‌گم

    حال می‌خام تمرین کنم دیروز استاد بما چند واژه‌ای جدید معرفی کرد می‌خام هرکدام یک کاری کلماتور یا شعر بنویسم
    راستی پروژه چالش هم حل کردم کامل شده
    و می‌خام فردا شب بفرستم و سه‌تا دیگر هم می‌خام نویس کنم آغاز کنم از اعلان سه چالش دیگر مطمعن نیستم برنده شم اما می‌خام بنویسم حداقل به مه تجربه
    و ازین و بعد تصمیم گرفتم کم‌کم بنویسم گذارش نیک چو سرساعت فرستاده شه
    خدانگهدار تا فردا
    لینک‌کانالم: https://t.me/sadegaalezadai

  95. امروز علاوه بر دو دقیقه کشش صبحگاهی، ورزش هم کردم. امروز زودتر از خاب پریدم. دیشب خاب عجیبی دیدم. الان که دارم گزارشم را می‌نویسم، برایم یادآوری شد. برم تعبیرش را ببینم. امروز مأموریتی نرفتم و در اداره بودم. احساس کردم باید بیش‌تر به خودم استراحت بدم. کمی با آرامش بیش‌تر کار کردم. بعد از دو روز مأموریت سنگین، امروز عضله‌درد داشتم و اصلن حس کارکردن نبود.
    فیلم “سه رنگ آبی” را دیدم. خیلی قبل‌تر هم دیده بودمش. فیلم عجیبی است. من را به فکر می‌برد. فکر می‌کنم نکاتی دارد که هنوز کامل متوجه‌اش نشدم. زنی که بعد از مرگ شوهر و فرزندش، می‌خاهد آثار هر چیزی در گذشته را نابود کند. ولی اتفاقاتی اون را دوباره به گذشته می‌کشاند. گذشته را جور دیگری می‌فهمد. و زندگی جدیدی را شروع می‌کند.
    شرکت در وبینار مدرسه نویسندگی، از کارهای نیکی است که برای خودم انجام می‌دهم. از بهتر نوشتن، خاهم نوشت. و داستانم را بهتر خاهم کرد.
    https://t.me/armaghannevesht

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *