«آدمهایی که حرکت نمیکنند، زنجیرها را حس نمیکنند.»
-رزا لوکزامبورگ
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
99 پاسخ
✓ سالواژه: سکوت
زیرا آن را به رسمیت نمیشناختم. جای خالی برایم نقصی مینمود که باید کنم. یعنی برایش احساس فشار داشتم. خالی بودن، مکث کردن، نامعلوم بودن، میان دو چیز بودن، نامشخص بودن، مبهم بودن، از همهی اینها فرار میکردم. جایی از فرار کردن خسته شدم، ماندم و احساس کردم نیاز دارم با «سکوت» آشنا شوم و او را بازیابم. با هدف اینکه زمانی که میخواهم بتوانم از آن استفاده کنم.
در دورهی «قلم» یکی از تمرینهای ناهید عبدی توصیف سکوت بود. شاید آن را تایپ کنم تا شما هم توصیف مرا از سکوت بخوانید و نظرتان را به من بگویید.
✓ نمرهی روز:
۱- آزادنویسی کنم.
۲- کتاب بخوانم.
۳- برای پارسا و پریا زمانویژه بگذارم.
۴- در سایت، کانال یا پیجم محتوایی منتشر کنم.
اگر این کارها را انجام دهم: روز خوبی دارم و به خودم نمرهی کامل میدهم. وسوسه میشوم تا موارد این فهرست را بیفزایم. اما خودم را با همین چند مورد راضی میکنم. با هدف اینکه هر روز انجامشان دهم.
✓ هزار کلمهنویسی: نیاز دارم بیشتر بنویسم. منتظرم پریا برود مدرسه تا آنطور که میخواهم برای نوشتن وقت بگذارم. نمیدانم بهانه میآورم یا سعی میکنم تمرکزم را طیفی قرار دهم تا سرخورده نشوم. کمی نوشتن، کمی خاندن، کمی کارکردن.
✓یاری جستن:
عاشق پژوهشم. دوست دارم عضو تیمی باشم که دربارهی موضوعی تحقیق میکنند.
✓ واژهگستری: بازجست
✓ گزارش آموخته: از وقتی در کانالم یادداشت مینویسم بهتر یاد میگیرم. مانند اینکه از وقتی گزارش نیک مینویسم بهتر انجام میدهم.
✓رسانهی شخصی:
shadisafavi.ir
https://t.me/shadisafavi
https://www.instagram.com/shadisafavi.ir
http://linkedin.com/in/shadi-safavi-a642a9300
گزارش نیک:
۱- آزادنویسی
۲- ضبط اسکرین ریکورد برای معرفی مقالهی سایتم
۳- ارسال یادداشت در لینکدین
۴- جاروی خانه
۵- بردن پریا به کلاس نقاشی
۶- درست کردن شام (پلوکرفس با مرغ)
امروز ورزش کردم، ده صفحه خوندم و آزادنویسی کردم، نویسندهساز شرکتیدم و دورهی فکریشه.
خیلی خستهام. حوصلهی طولانینویسی ندارم ولی میخاستم گزارشِ نیک بدم. امروز بیشتر به استقلال فکریدم و مجبور شدم یسری علایقم رو باز کنار بزارم برای اولویتی مهمتر.
کلمهٔ سال من یادگیری است. یادگیری اصول داستاننویسی.
دیشب موقع نوشتن گزارش نیک اونقدر خوابم میاومد که نفهمیدم چی نوشتم و اصلا بیشتر کارام رو یادم رفته بود.
نمیدونم چرا از اینکه هر شب بگم صفحات صبحگاهی نوشتم، خجالت میکشم😄 به هر حال من صفحات صبحگاهی نوشتم
ده صفحه از نیما یوشیج خوندم و رونویسی کردم.
چند صفحه از مصطفی رحمان دوست خوندم
یه شعر نوشتم
داستانک نوشتم و بیست صفحه هم از کتاب گیتار مطالعه کردم.
چندتا لباس دوختم
نهار و شام درست کردم و الان واقعا نمیدونم فردا چی درست کنم🤕 معضلی که خانمها باهاش درگیرن
دو ساعت، دقیقا دو ساعت مجبور به گوش دادنِ حرفای زن داداشم شدم که زنگ زده بود تا درددل کنه و از داداشم و مادرم و پدرم بد بگه. اصلا هم تعجب نکنید، زن داداشم هر وقت دلش از خانواده پر شد، به من زنگ میزنه. منم میشنوم و میگم حق داری، حق داری. فقط تا آخر، فکم درد میگیره و جابهجا میشه😐
هر کی دلش گرفت، یا پیش من میاد، یا به من زنگ نمیزنه😐
– فیلم «شیلات» رو دیدم. کاش خوجه ممد آجیم بود.
– «رود راوی» خوندم.
– بعد از مدتها برگشتم به بدمینتون. خیلی کیف داد، ولی الان که دارم اینو مینویسم، از گردن تا مچ پام گرفته.
نیک نامه:
دلم پر از تردید بود و او گویی پر از تشویش.
حالا که حال و روزش به گفتهی خودش، گشته نزار.
آیا این منم که بایست دست یاری به سویش کنم دراز؟
یا بگذارمش به حال خودش و گردش روزگار؟
هم اویی که مرا سپرد روزی به چرخش گردون سپهر بیمهر….
به شهودم میسپارم گوش
میگویمش که با تأسف یا با مسرت، هنوز همان رفیق امن و بالغم و گر تو بخواهی به درد دلت در دل کوه ، کنم گوش.
میگوید: گر تو را نیازارم مشتاق دیدارم.
نمیدانم بیازارد یا نیازارد و صبر میشود چارهی کارم…
باید بروم به آراستهگردان تا ابروهایم را بیارایم…
برای دیداری که هنوز روز و ساعتش ندانم…
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بیخبری بود…
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جانها فدای مردم نیکو نهاد باد…
– آزاد نویسی کردم تا حد مرگ، آخ که چه سامانی داد به ذهنم.
– غرق شدم در فرهنگ فارسی عامیانه ابوالحسن نجفی برای یافتن اصطلاحات لازم برای پروژهی آرت بوک.
– حیرت کردم از ثلث نویسی استادی بینظیر روی پارچهای غول آسا. رسمن جادو میکند با رقص بیپروای قلمش روی پارچه. فردا باید تایم لپس ضبط کنم از این شاهکار.
– فوتبال دیدن نصفه شبی و از یاد بردن همهی زخمهای سرباز زندگی حتی برای دو ساعت.
امروز را با خواب آلودگی شروع کردم دیشب کابوسی دیدم در مورد مادرم با ترس فراوان از خواب بیدار شدم بدنم می لرزید و چهره ی مادر از جلوی چشمم کنار نمی رفت.
با وجود کم خوابی بیدار شدم تا برنامه ی صبحگاهی ام را انجام دهم رفتم به پیاده روی دور دریاچه کیو (خرم آباد) بعد سری به پارک بانوان زدم نرمش صبحگاهی همراه با موزیک ، گروهی از بانوان مشغول نرمش، گروهی یوگای خنده و تعدادی به صورت فردی مشغول پیاده روی و نرمش و کار با وسایل ورزشی پارک بودند.
بعد از اتمام ورزش صبحگاهی نان بربری کنجدی خریدم و صبحانه ای سبک با همسر جان و بعد هم همراه شدن با یاران همیشگی ام قلم و دفترم
نوشتم و نوشتم : شکرگزاری صبحگاهی، جمله سازی و هذیان نویسی و نوشتن از ترس هایم و خواندن غزلی از سعدی و بعد هم چرت چند دقیقه ای و بعد هم ناهار و صحبت و گفتگو با اعضای خانواده و حالا هم حضور در سایت شاهین کلانتری
سالواژهام: واقعیت
ـ صبح لابهلایه خطوط صفحات صبحگاهی به سرم زد فردا کولهام را ببندم و راهی پلنگچال شوم. البته در شرایط فعلی شاید آمادگی لازم را نداشتهباشم، اما جملهی «تا هر جا که توانستی» مثل همیشه برایم کارساز است. دلم هوای آبشار پای پله را کرده. واقعیت این است توان بدنی سال قبل را ندارم اما میروم؛ به عشق شاتوتهای رسیده.
ـ رونویسی از « در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب
ـ لوازم را آماده و شام خود را زود خوردم و خوابیدم.
ـ من به نوشتن گزارش نیک پایبندم.حتا با بدنی خسته، عرق ریزان و نشسته در ماشین و زیر آفتاب. نمیدانم چرا گزارش دیروزم ارسال نشده. امروز آنقدر ارسال میزنم تا بنویسد در حال بررسی. والا تو این شرجی تو این گرما دارم گزارش نیک مینویسم.
۰۵٫۰۳٫۲۷
روتین پوستی رفتم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب نوشتم.
چند خط آزادنویسی کردم.
رخداد نگاری کردم.
متن داستانمو نوشتم.
با هانیه حرف زدم.
با سمانه حرف زدم.
رفتم کتابفروشی و برای خودم کتاب خریدم.
با فاطمه و سمانه شعر شکافی رفتیم.
روزگفتار ضبط کردم از تجربهی جدیدم.
متن کانال هوا کردم.
مقدمهی کتاب جدیدم (سیر عشق) رو خوندم.
@NajmehAsghari
سال واژه:
تداوم
– صبح بعد از بیدار شدن از خواب، هنوز از تخت بلند نشده بودم، که با همان حالت خواب آلوده یکم از کتاب کنار تختم رو خوندم.
– تا ظهر کارهای منزل و پختن غذا و….
– نزدیک ظهر بعد از کامل کردن گزارش نیک روز قبل، اونو فرستادم.
– بعدازظهر سعت 5 به وقت وبینار نویسندهساز:
استاد بندهی خدا با سردرد و آلژی که داشتند وبینار رو برگزار کردند . ایشون فکر کنم تمام انرژی خودشون رو گذاشتند که هم خودشون لذت ببرند هم ما.
در وبینار صحبت از شاعر و نویسندهایی به اسم نصرت رحمانی شد. استاد قسمت از یادداشتهای ایشون رو در کتاب مردی که غبار گم شد رو برامون خوند.
در این کتاب رحمانی با قلمی توانمند و با استعارههای زیبایی که از تبحر شعری او برمیآمد با صداقت زندگی و چالشهاشو با خواننده در میان گذاشته و اینطور ارتباط بسیار عمیقی رو بین دو طرف شکل داده.
استاد لطف کردن در مدرسه نویسندگی برای ما فایلشو گذاشتند.
– شب به سراغ فایلی که استاد (مردی که در غبار گم شد) فرستاد بودند رفتم. چون اشتیاق زیادی برای خواندن این اثر داشتم.
تا دیر وقت حدود 87 صفحهایی از این کتاب رو خوندم.
چند چیز در این 87 صفحه برام خیلی جالب اومد. که براتون مینویسم: یکی نگاه رحمانی به زندگی و نوشتههای صادق هدایت بود. جایی در این یادداشتها نوشته «که صادق هدایت از خود فرار کرد، تا به من و تو برسه. ولی ما او را نفهمیدیم.»
و راجع خوشبختی نوشته «خوشبختی در جستجوی دویدن است نه رسیدن. (سیمرغ در قاف)»
و چندتا که خیلی دوسشون داشتم یکیش این بود که «من آنقدر تنها بودم که ارزش تنهایی را نمیدانستم.»
و «مرد با دلش عاشق میشود و زن با عقلش.» و در آخر تا اینجای کتاب البته «ما چقدر کوچک هستیم که دچار دردهای کوچک میشویم. آری چون هنوز دردهای بزرگ را نمیتوانیم حس کنیم.»
-ا تفاق جالب دیگه که برام افتاد. مریض شدن استاد سبب خیر برای من شد. البته با عرض پوزش من راضی به بیماری ایشون نبودم. اما چون استاد کلاس کارگاه داستان نویسی کوتاه رو کنسل کردن، من تونستم در این فرصت ثبتنام کنم و خیلی برای شروعِ کلاس مشتاقم.
– و در آخر روز خوبی داشتم. خداروشکر. و به خودم نمرهی 7 رو میدم.
تا گزارش نیک بعدی، خدانگهدار.
– سالواژهام: مشقبازی
– جزوات کلاسات بازیگری را نو نویسی کردم. هر صفحه میگفتم اِ! استاد این را قبلن گفته بود؟ اگر یک ماه پیش یادم بود حتمن کیفیت بهتری میداشتم.
– هوس برداشتم برای این رونویسی و نو نویسیها. مثلن حالا چقدر چیز از خاطر بردهام برای عملگرایی و بهرهوری
– با دو تا بازیگر خوب گپ زدم. مصاحبه حساب نمیشود چون ضبط و ثبت نکردم. از راه رفتهشان پرسیدم. شنیدن قصههای راه دیگران امکان رشد را در چشمم میگسترد.
– برای بار اونصدم گریه کردم که باشد بی استعداد هستم که هستم، نیاز دارم این کار را تجربه کنم. عاقل و بالغ درونم میگوید رشد حلزونوار است. فقط تمرین.
– سه تا نمایشنامه کوتاه برداشتم برای تمرین جدید. همبازی اگر پا بدهد دیگر محشر.
– سهم خانهداریم رسیده به روزی ۲۰ دقیقه. چه میکردم؟ اسموتی شیر موز توتفرنگی کلاژن درست کردم.
-پاتیل نوشتن از دستم در رفت.
آدرسهای من:
t.me/potiil
https://podmasti.com
– شب خوب نخوابیدم به همین دلیل دیر از خواب بیدار شدم و نتوانستم صفحات صبحگاهی بنویسم.
– در محل کار آنقدر شلوغ بودم که حتی فرصت فکر کردن به محتوا به ذهنم نرسید.
– ظهر کمی دیرتر از معمول به خانه برگشتم، خسته بودم، خوابم برد و به وبینار الهه علیزاده نرسیدم به قول خودش پشت در ماندم.
– شاهین با اینکه حال خوبی نداشت وبینار را برگزار کرد. کتاب «مردی که در غبار گم شد» نوشته نصرت رحمانی را معرفی کرد و قسمتهائی از آن را خواند.
– بعد از وبینار فایل همان کتاب را دانلود کردم و نگاهی به آن انداختم.
– با اینکه این کتاب در دهه سوم قرن گذشته نوشته شده متن بسیار خوبی دارد، شاعرانه و پر از احساس که نشان از قلم توانای نویسنده دارد. شاید لازم باشد این کتاب را چند بار بخوانم تا در رمانم احساس بیشتر نمایان شود.
– پیادهروی رفتم اما نتوانستم اندازه هر روز راه بروم. کمی حالم بد شد. فکر کنم گرما اذیتم کرد. برای همین زودتر از روزهای قبل برگشتم.
– به رمانم نگاهی انداختم و چند صفحه آن را بازخوانی و ویرایش کردم.
– میخواهم کلمه سال خودم که استمرار است را عملی کنم. به نظرم استمرار را از شاهین باید آموخت. امروز با اینکه حالش خوب نبود وبینار نویسندهساز را برگزار کرد و اتفاقاٌ خوب و پر محتوا اجرا شد. حتی آخر وبینار با هم آزادنویسی هم کردیم. چندین سال است که هر روز مینویسد و بر این نوشتن روزانه اصرار دارد و این استمرار قلم او را قدرتمند کرده است.
*رو سرش فلزیاب داره حلزون، گاز میگیره اگه قوطیوار نوشته شده باشه.*
1)تاریخ شعر جهان را میتوان به دو بخش تقسیم کرد.نیمی در مورد عشق است و نیمی درباره ی مرگ. اکتاویو پاز
من قطب شمالم
ثابت و پابرجا از پسِ هزاران سال
قلب خورشیدی تو
که بامدادان به شروع
پسین گاه در غرب میتابد.
از کتابِ کوچهی فانوسها
2)کلمهی سالم رو روم نمیشه این بالا بنویسم ولی از وقتی گفتین بنویسیم از «شجاعت اخلاقی» به «خایه اخلاقی» ( گزارش نیک پریروز https://shahinkalantari.com/gozaresh-35/#comment-110395) تغیرش دادم. کاربردیتر از پیش میپندارمش. علاوه بر اینکه به برخورد نیک با دیگران و حسن جویی و حسن گویی دعوتم میدارد از سهل انگاری دورم میکند و به اقدام نزدیک.
3)بر خلاف هفتهی پیش حسابی دوستانم را نواختم. بعد از نوازششان صدای خوبی میدادند مثل قبلش. انگار ساز باشند همهاش.
4)درخاستی که داشتم یک) آن چند تمرینی که سر کلاس کردهایم مثل هذیاننویسی و صدجمله بسیار کارامد بودند.جدا از بحث زبانی، چگونه آزادنویسی های متنوعتری داشته باشیم؟
دو)آیا میشود مثل امانت دادنِ اتاق در اسکای روم، فونت سمیر را هم در گوشه و کناری برای دوستان و آشنایان بارگذاری کنید؟
5)کانالم را به روز کردم و در نویسندهساز حضور داشتم.
https://t.me/dreamdrawgrow
*با شعر امروز یاد فلسفهی ژاپنی کایزن به معنی بهبود مستمر افتادم. به معنی نمود ارزش بهبودهای کوچک در گذر زمان که با تغیرات تدریجی خردهموفقیتها را جشن میگیرند.*
۵. شاید ۵ نداریم. خلاصه هر چه که هست همین است بردارید ببرید هیچی هم نگید. به قول مادرم«همینه که هست»
دو شب است گزارش من بعد از ۱۲ ثبت میشود چون دیر دست به کار میشوم. امشب هم ۱۱:۲ دقیقه شروع کردم. بوبخشید. بووبخشید.
بوبو به شما هم ببخشه تا بگید بوبو بخشید.
https://t.me/AbiAbri1
کلمه سال واژه: تحرک و پویایی
صبح اومدم سر کارم. از زمانی که کار رو شروع کردم، دیگه کتابهای که دوست دارم رو نخوندم و کلاسهای استاد رو هم
شرکت نکردم. حسابش رو کنم پایبند سال واژهام نبودم. باشد که جبران کنم.
امروز با نیروی نیشابور صحبت میکردم، بهش گفتم: آقای طاهری قصدم اذیتت نیست، یه جوری کاری کن، که هم تو راحت باشی، هم من. اینو که گفتم خندهام گرفت و جدی بودن
حرفم مالیده شد و طاهری جان یخش وا شد.
اومدم خونه دیدم پسر همسایه داره پایین بازی میکنه، گفتم:
این وقت ظهر برو خونه چرا اومدی پایین؟ گفت :« خاله، مامانم معلمش اومده خونه داره بهش درس میده.» گفتم :« آفرین به مامانت چه درس خونه» گفت:« اره مامانم خیلی معلم داره و هر روز یکی شون میاد بهش درس میده. تازه خیلی هم مهربونن، بهم پول میدن برم خوراکی واسه خودم بخرم» میگم: « مامانت یه وقتی اذیت نشه خاله» طفلی پسر کوچولو در روز ده ساعتی پایین میچرخه تا مامانش امرار معاش کنه.
ناهار خوردیم.
آزادنویسی کردم.
نویسنده ساز شرکت کردم. استاد با اون حالشون کلاس رو اجرا کردن. آفرین به حس تعهد و مسئولیت پذیری ایشون. یک الگوی عالی هستین.
متن کانالم رو نوشتم.
شام خوردیم.
فیلم دیدم.
از روزهای دیگه زودتر خوابیدم.
این روزها نوشتن روزانهی هزار کلمه را شروع کردم، بلافاصله بعد از صفحات صبحگاهی مینویسم. امروز روز دوم این تمرین هم تیک خورد.
از صبح درگیر کارهای اداری بودم، کاری سخت و نفسگیر. با این حال خوشبختانه حدود هشتاد درصدش پیش رفت و همین خودش دلگرمکننده بود.
وقتی به خانه رسیدم آنقدر خسته بودم که فقط استراحت کردم تا بتوانم نفسی تازه کنم.
بعد از آن در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. حضور در این جلسات برایم یادآوری مسیر نوشتن است.
در پایان روز هم چند صفحه نوشتم، چند سکانس کوتاه از اتفاقات روزم.
همچنین سعی کردم تمرین «شعرماهی» را هم جلو ببرم، تمرینی دربارهی نوشتن از زاویهی دید ناانسان. برای همین پستی در کانال تلگرام نوشتم از زبان مکس و رکس، دو سگ ژرمن خودم.
کانال تلگرام:
📌هنرنامه | مریم جوینده
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/164
سالواژهام: شرافت
۱. صبح خیلی زود ، که البته من هنوز نخوابیده بودم و روز جدید برایم شروع نشده بود و در ادامهٔ دیروز بودم؛ تمرین کارگاه نویسندگی خلاق را نوشتم.
۲. بعد دیدم مغزم قفل شده پس تصمیم گرفتم بخوابم .
۳. ساعت ۱۰ بیدار شدم و روز نو را آغازیدم.
۴. متن تمرین را ویرایش و پیرایش و میکآپ کردم و آمادهٔ ارسال شد.
۵. به آبِجیام زنگ زدم و گفتم با خودت کاری ندارم پتیاره؛ بیا تماس تصویری میخواهم نورا را ببینم. کلوچهخانم برایم موش شد و بعد انگار باورش شد که موش غولآسایی است و بچهٔ آدمیزاد نیست. پس به گوشی حمله کرد و من را بلعید.
تصویر: داخل دهان یک تخمِ جن از راستهٔ دو دندانیان.
صدا: کولیبازیهای آبِجی و تلاش برای نجات گوشی از داخل دهان موشموشک.
۶. جلسهٔ بازخورد که به خیر گذشت.
۷. وبینار نویسنده ساز که امروز معرکه بود.(در فرهنگ لغت من «معرکه» حدکمالِ اعلایِ یکچیز است.)
۸. خواندن از پرویز شاپور و ور رفتن با کاریکلماتورهایی که نوشته بودم.
۹. پرسهزدن در کانال های دوستانِ همسفر.
۱۰.خواندن بخشی از ادامهٔ رمان مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است.
۱۱. فکر کردن به کوئَککوئَک و اینکه آیا زندگیِ جدیدش رضایت بخش است یا نه. (خانبابا تا چشم مرا دور دیده اردک بینوایم را شوهر داده. او به صاحبِ شوهرش که دوست خانباباست واگذار شده.🥲😭)
حلزون فوت شد.
۱. آنا سایتمو نهایی کرد. امروز نشستم پاش. باهاش ور رفتم. کیف میده کشفش. واسه نامگذاری آیکونهاش فکر کردم و به «واژهدون» سر زدم. با گرافیک واژههام توی دفترم ور رفتم. خیلی میچسبه.😍
۲. توی ایستگاه رقص شرکت کردم.
۳. واسهی نشریهی حلزون فکر کردم چی بکشم که هم شما لذت ببری هم من.
چند تا پاهم کشیدم.
۴.امروز اولین وبینار شیما هم بود از نوع صادقیش.😍
۵. تا هماکنون داشتم فیلمی که استاد پیشنهاد دادند را مینگریستم. «office romance». بانمک بود.
۱. صبح با وجود اینکه مست خواب بودم، نشستم به طرح سؤال شبهنهایی. «نوشتن هر برگه، حجمی از کارهای آیندهام را کم میکند.» این را برای دلداری و توجیه خودم میگویم، چون فقط شش هفت نفر در آزمون شرکت کردند.
۲. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۳. برای برادرزادهام کلاس جمعبندی آنلاین برگزار کردم.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. صدای استاد کمی گرفته بود. درد گلو را درک میکنم. انگار نمک و شن در راه آب دهان ریختهاند. واقعاً حس مسؤولیتپذیری و ارادهشان ستودنی است. در وبینار از نثر نصرت رحمانی خواندند. بسیار دوست داشتم.
۵. بعد از وبینار، کتاب «مردی که در غبار گم شد» را که استاد معرفی کرده بودند، یافتم و دانلود کردم و نشستم به خواندنش. هفت یادداشت را خواندم، چیزی حدود شصت صفحه. چقدر غمگینانه بود. دوست داشتم بیشتر ادامه دهم اما کار خانه منتظرم بود.
راستی استاد «غروب غمانگیز» را در یکی از این یادداشتها یافتم و یاد شما افتادم. انصافاً متن آنقدر هم «غروب غمانگیز» نبود با اینکه خیلی غمانگیز بود.
«غروب است، غروب غمانگیز و زیبای پائیز. پشت شیشهٔ میخانهای دورافتاده ایستادهام. رنگ خورشید پریده مدتیست از آنچه میگذرد یادداشتی برنداشتهام شاید لازم نبوده.»
۶. برای کارگاه داستان کوتاه پنجم ثبت نام کردم. بر ترس خود غلبه کردم. ارادهام را به چالش کشیدم. میکوشم و میکوشم تا بالاخره رشد کنم.
۷. یادداشتی نوشتم و به این اندیشیدم که من در فضای این خانه که حدود سه سال است در آن زندگی میکنم، چه چیزی به یادگار گذاشتهام؟ چه افکاری در این مکان از ذهن من عبور کردهاند؟ معتقدم هر فکری تأثیری در فضا دارد که نادیدنی است. از این روست که ما بدون دلیل قابل رؤیت، بعضی مکانها را دوستتر میداریم. تصمیم گرفتم که به طور ویژه به این موضوع توجه کنم. در پسزمینهٔ ذهنم، خانهٔ تبریز بود که نسلبهنسل برای ما مانده است. هر کسی وارد آنجا میشود، میگوید که چقدر آرامشبخش است. راستش پشت این پسزمینه، دریایی از اشک هم پنهان بود. مثل خوابی که پیشترها دیده بودم. خواب دیده بودم پشت خانه، دریایی است. اصلاً یکی از خاطرات خوش نوشتنم، به بعد از وبیناری برمیگردد که استاد گفتند آزاد و رها بنویسیم. شروع هذیاننویسی بود. آن روز کنار کارون بودم و بعد از تمرین حین وبینار، نوشتهام را ادامه دادم. آن نوشته انگار ترکیب خواب و هذیان بود. رها بودم و از شاخهای به شاخهٔ دیگر میرفتم. از همان خانهٔ تبریز الهام گرفتم و رسیدم به هبوط آدم. آن تجربهٔ نوشتن، مثل تجربهٔ پرواز بود.
۸. مهمان داشتیم اما در میان کارها، یادداشتی برای کانالم نوشتم، از همان موضوع که دربارهاش اندیشیده بودم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
سالواژهام: طلوع
_دو ساعت باشگاه
_یک فصل از کتاب حق نوشتن
_۲۵ ص از جلد اول کتاب مادران و دختران
_دو صفحه آزاد نویسی
_یک صفحه هذیان نویسی
_کلمه برداری
_شرکت در وبینار نویسنده ساز
_سرچ در مورد نصرت رحمانی و خواندن اشعار ایشان
_مرتب کردن خانه
_آشپزی
اپیزود یک اپلود شد بالاخره. هوراا.
https://t.me/mohanamahmoudi
💫لیست کارهای نیک من در ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
۱. کتابخوانی
بخش سوم داستان «هما» به قلم کاظم رضا را خواندم.
۲. دورهی هفتاد و چهارم نویسندگی خلاق
مطالعهی منابع درسی مربوط به تمرین استعاره:
۱. استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم
۲. نظریهٔ اطلاع
۳. اعجاز
امروز چند ویدئو از قطارهای انگلستان و دو بیمارستان NHS، همراه با رانندگی در جادهای سرسبز، برایم فرستاد.
امروز گفتوگویی متفاوت را تجربه کردم. دیدگاههای من و اعجاز در تمام موضوعاتی که دربارهشان صحبت کردیم، کاملاً متفاوت بود؛ با این حال، احترام متقابل میان ما حفظ شد.
زمان خارقالعاده ست .
و حقیقت هرچیز را آشکار میکند. مصرف مداوم قند اثبات میکند که چه آسیب هایی میتواند بزند .
وقتی هندوانه را با ضربات بی رحمانهی چاقو به قطعات کوچک تقسیم میکردم ،این افکار در سرم مرور میشد.
این که حضور برخی آدم ها در زندگی ام
کربوهیدراتی ست ،که زمان دستش را رو کرده .
باید یک رژیم درست و حسابی گرفت و پرهیز کرد .
و خود را از آسیب های احتمالی در امان نگه داشت .
پاکیزه و سالم .
مانند خانه مان که از صبح مشغول تکاندنش هستم
و بسیار کار دارد .
آن قدر تکاندمش که بدنم ملاقات با یک ارتوپد را میطلبد.
ای کاش خوابیدن از دیدهی زمان پنهان میماند.
تاکمی رها باشم .
۱ـ صبح با انرژی از خواب بیدار شدم.
۲ـ با برادرزادهام کلی کارتون دیدیم و بازی کردیم. برایم مثل آلوچه میماند، مثل تعطیلات تابستان، مثل ماه یکروزه، مثل خودکار نازکنویس، مثل یک دفتر نو، مثل کشف یک کتاب جدید. با او در انسانترین شکل ممکنم. (حالا نه که در اکثر مواقع خونآشام و گرگینهام)
۳ـ جهت چیتانپیتان سری به آرایشگاه زدم.
۴ـ برای خودم لباس و لوازم آرایشی گرفتم.
۵ـ برای امیرعلی(برادرزادهام) مدادشمعی خریدم تا مورد نفرین زنداداش عزیزم قرار بگیرم. امیدوارم در کاغذ نقاشی کند و جهت به فنا دادن عمه همان اول سراغ دیوار نرود. البته امیرعلی با وجود بچه بودنش روی تمیزی خیلی حساس است، بعید میدانم خانه را کثیف کند. وقتی یک ذره بستنی به انگشتش بخورد تا پاکش نکند دستش در هوا میماند. زن برادر گرام هم که یه پارچه دستهگل. ایشالله فحش نمیخورم.
۶ـ به همکلاسیام کتاب پست شبانه هدی برکات را برای مقالهنویسی پیشنهاد دادم.
۷ـ لباسها را از لباسشویی درآوردم و پهن کردم.
سالواژهام: حرکت
1. صبحانه خوردم، صفحهی صبحگاهی و شکرگزاری نوشتم.
2. کتاب انسان در جستوجوی معنا را پیش بردم و یادداشت برداشتم.
3. در وبینار فاطمه ابراهیمی شرکت کردم و با بالزاک آشنا شدم.
4. فیلم روز موش خرما را دانلود کردم و داشتم میدیدم که شوهرم از کار برگشت و نشد ادامهاش دهم.
5. با سارا ذوالفقاری از کتابهایی که خواندیم تعریف کردیم. با اینکار آموختههایمان را به هم منتقل میکنیم و از هم میآموزیم.
6. داستان کوتاه صدای مرغ تنهای امیرشاهی را خواندم.
7. پس از مدتها در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
8. به پیادهروی رفتم.
9. حین پیاده روی سمانه جان داوطلب برایم خسرو و شیرین خواند.
10. آزادنویسی کردم.
11. پست کانالم را زودتر از همیشه هوا کردم.
12. فیلم روز موش خرما را دیدم.
خندیدم، متأثر شدم و به فکر فرو رفتم. دلم برای دیدن چنین اثر صاف و ساده و حال خوبکنی تنگ بود.
13. روزانهنویسی کردم.
سالواژهام ارتباط است. ارتباط است. ارتباط.
بسط دادن خودم را دوست دارم. دوست دارم کش بیایم. دوست دارم به قد فاصلهها کش بیایم. آدامس وقتی کش میآید بامزهتر است. پیتزا وقتی کش میآید خوشمزهتر است. شاید من هم خوشمزه شوم با کش آمدن به قد فاصلهها.
هوا پر از صداست. واقواق سگان. ویژویژ و قیژقیژ ماشین همسایه. حالا هم موتوری رد شد. خدا خیرش دهد گازش را فرو نکرد توی گوش بیدارهای خواب و خوابهای بیدار.
اگر سوال برایتان پیش آمده کجایم روی سکو. ایوان. بهارخواب. با ستاره و نسیم خواب میچسبد. صبح با صدای گنجشکک اشیمشی بیدار شدم. هوا بس دلچسب. یک چشم باز و یکی بسته صفحات صبحگاهی را نوشتم. لذت بردم؟ یاد ندارم. میدانم نوشتم که درون را بریزم بیرون. ریخته نشد. تا شب. شب هم نشد. چند روزیست میخواهم کش بیایم به قد فاصلهها اما فاصله کش میآید به اندازهی هراسهایم.
بعد از سفر با همفسرانم رفتم تو. توی هال. بار و بنه را جمع کردم و گوشی را شارژ. نیمروی خاشخاشی مادر را خوردم و رفتم تو. توی غار. صاد میگویدم غارنشین. دارد باورم میشود که غار نشینم. غاری مستطیلی. فرش شده. با میز و صندلی. یکبار پرسیدم چرا تا ماتحت توی اتاقم؟ پاسخ؟ نیافتم. شاید غریرهی آپارتماننشینی مرا تا ماتحت نگه میدارد در اتاق.
درون غار با زمزمه پرسیدیم. من از زبان و او از خستگیاش. هنر پرسشگری را خواندیم. گفتگو کردیم دربارهی مطلقگرایی جزماندیش و نسبیگرایی ذهنی. این دو شبوه را بکار نبرید که گفتگو ادامه بيابد.
کاف و به کوچک و بزرگ آمدند. ذوق کردم بسیار. نقاشی کشیدیم با هم. میخواهم این شیوه را ادامه بدهم هر چند دفترهای نازنینم رنگی میشود. میارزد.
در ملاقاتم با آلن به فصل فرزندان سفر کردیم. از جزئیات سفر به فاطمه گفتم. عشقی که از والدین میگیریم باعث می شود اطمینان و آرامشی که در سالهای ابتدایی زندگی داریم را در همسرمان جستجو کنیم. به زبان ساده آلن گفت از ایدهآلگرایی دست بردارید که بتوانید بهتر زندگی کنید. (در این ساعت بامداد نمیدانم چقدرش روایت خودساختهام است ببخشید). فاطمه هم از مفید بودن گفت. احساس ارزشمندی. معنا. برای معنا داوطلبانه هم میتوان کار کرد. زیست. یکی از ملالهایم بیخودی بودن است. بیمعنا میشوم چون احساس میکنم مثمرثمر نیستم. شاید عمو جلال شادزاد هم احساس بیمعنایی میکرده. شاید حس بیمصرفی چنگ میانداخته بر گلویش. شاید فقط دنبال معنا میگشته. مثمرثمر بودن معنای ماست. من به نحوی و عمو جلال به زبان پول. من به چه زبانی میخواهم مثمرثمر باشم؟ زبان ارزشمندیام چیست؟
زبان.
ساختار.
ساختار زبانم روشن شد در روزسوال امروز. دنبال پیوندم. من با پیوند میسنجم. پیوند گذشته به آینده. مینویسم فرداها بیشتر دربارهاش.
صدای کلاغ میآید. قاقاقا. چهار دقيقه به یک بامداد. کلاغها خواب ندارند؟ کلاغ. میگویم زبانم زبان خاطره است. کلاغ مرا به خیابان فردوسی برد. درختان زیاد. کلاغهایی که طوسی بودند. ذهنم تداعیگر خوبیست یا زبانم زبان خاطرات؟
شاهین آلرژی بهاره گرفته. خیلی خواستم بگویم حنا استعمال کند. ترسیدم. ترسیدم از کلان سیستم علم. ترسیدم از رویم رد شود. رد شوند. من معجزهی حنا را دیدهام. اما. امان از قضاوتها.
مردی که در غبار گم شد. نصرت رحمانی. مشتاقتر شدم برای نوشتن. مینویسم. قول میدهم زندگینامهام را بنویسم.
بعد از نویسندهساز آبگوشت خوردم. مانده از شام دیشب. غذا که میخورم خودم را دوست دارم. بیشتر دوست دارم. میگویند آرزو بر جوانان عیب نیست. شاید من هم دو پره گوشت گرفتم.
با شراب کوچک روی ایوان نشستیم. نفرین زمین خواندم. گوش میکرد. گوشش به دهان من بود. از زیتون مصباحینیا هم خواندهام برایش. فسقلبچه دوست دارد. داستان را. کتاب را. من هم برای او خواندن را.
در وبینار مدار هم بودم. قدمهای کوچک. خوشحالم برای قدمهای کوچکم. و شاکر. بعد از آن اما بغض گلویم را میخاراند. خاراندمش با آزادنویسی. فردا کش میآیم به قد فاصله.
شب شد. نوازیده شدم. گرم شدم. قلبم تپید. زهرای قشنگم از همینجا بگویم خیلی دوستت دارم. پایدار بمانی عزیز دل.
آهان. از نادر نادرپور و شهرزاد هم شعر خواندم. تلاشکی هم برای سرودنش کردم که کش نیامد. کش نیامدم.
صدای قورقور و قانقان موتور و واقواق سگ و خشخس برگها میآید. همسایه همان ابتدا خاموش کرد و رفت. احتمالن خواب باشد الان. بیستوچهار دقیقه از يک بامداد گذشته است. همین بود روز یک غار نشین.
بامداد بخیر.
داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary
– پروسه فعالیت در مجله مدرسهمون باعث شده سالواژه «داستانخویی» برام بُلد بشه.(نخواستم بگم پُررنگ چون بُلد فقط پُررنگی نیست.)
_ نمره روز ۸. با وجودیکه خونه خواهرشوهر بودم، وبینار رو تصویری ضبط کردم و شب گوشیدم.
– من گفتم: « ای کاش ما هم مجلهدار میشدیم.» به شین کاش نرسیده دوستان وفادار مدرسه شتافتند که مجلهدار شویم. برای اولین بار در عمرم، با مفهوم عمیق دوستی همزیستی کردم.
– قرار بود صفحات صبحگاهی را به عشق گیابند بِدَرم. پس دریدم و جای هزارتا، سه هزارتا نوشتم.
بماند که آرامش بعد از سههزار کلمه، راس ساعت ۹ به خوابم کرد.
– نوواژه
جدید: نوین، نوباوه
سلیطه: زن زباندراز، بدزبان
فاحشه: خراب، لش، آتشکی، ولنگوواز، زن بیبندوبار، ماتیشکا، پتیاره، سلیطه
با پسر قول زشت و فحش مگوی
تا نگردد لئیم و فاحشه گوی
کاتالیزور: کنشیار :)))
ریسه: رشته، نوار، ضعف، غش
به جز ریش بلا مرهم مبادا ریسهریشان را
عداوت با دل من باد زهر آلودنیشان را
*ریسهریشان *زهرآلودنیشان
شتربان: حدیخوان، سرودخوان، شترران
سحرگه صعبتر باشد مرا هجران آن دلبر
که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد
همی دانم منای دلبر که هستم من غریب ایدر
ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد
*جادوبند
– امروز به جای کتاب، نوشتههای دوستان رو خوندم. مثل گرسنهای بودم که سالها چلوکباب ندیده بود.
هرچی مطالبشون رو میخوندم ولعم بیشتر میشد.
مثل این:
میلرزد دستهایم،
نفسنفس میزند قلم در چین انگشتانم؛
حقیقت، عصا میخواهد.
مهدی فرخنژاد
به کانال من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید
که مبادا که ترک بردارد
لودان نازک تنهایی من
https://t.me/deldoudeh
درود…
امروز درباره طب سنتی خوندم…
یکی نبود همون اول بهم بگه: «تو رو چه به طب سنتی؟ برو همون کارهای امن خودتو بکن»؟
ولی نبود دیگه… خوندم. آدم وقتی بیکار میشود، حتی از آبدرمانی هم فلسفه درمیآورد.
ساعت ۱۸ و ۱۷ دقیقه است…
نمیدانم باید بگویم عصر یا مغربِ در حالِ انصراف.
فعلاً «شش عصر» بهترین گزینه است؛ نه شاعرانه است، نه دردسر دارد.
اگر بپرسی کجا هستم، میگویم: توی باغ.
اگر بپرسی کدام باغ، با اطمینان میگویم: همان باغی که آهو ندارد…
اما یک دختر بلندگیسو دارد که انگار اشتباهی از دل یک شعر عاشقانه افتاده وسط باغ.
آهو نداریم، قبول.
ولی خیلی هم بیچیز نیستیم؛ یک گاو داریم.
الان دقیقاً پشت سرم، کمی آنطرفتر، ایستاده و با آرامش کاملِ یک فیلسوفِ بیحوصله، علف میجود؛ انگار نه انگار که من هم در این جهان سهمی دارم.
هعی…
تا حالا شده جایی باشی یا کسی را ببینی و یهو مغزت یک نفر دیگر را پخش کند روی تصویر؟
مطمئنم الان میگید: «آره».
و اگر هم بگید نه… خب، ما با نسخههای سانسورشدهی زندگی هم کنار میآییم.
داشتم میگفتم…
این باغ و این گاو، منو یاد «اکس» انداخت.
اکس دیگه میدونید چیه… توضیح اضافه لازم نداره، خدای نکرده وارد منطقهی بدآموزی میشیم.
میپرسی چرا باغ؟
چون هر وقت زنگ میزدم، میپرسیدم کجایی؟ میگفت: «باغ فردوس».
میپرسیدم طاهری یا صابر؟ میگفت: صابر.
بدبخت خیلی زحمتکش بود…
ولی من از همون اول، دلبستهی شخصیت «طاهر» بودم نه «صابر».
بعضی آدمها نه بدند، نه خوب… فقط در سناریوی اشتباهِ ذهن ما انتخاب میشوند.
وقتی وارد باغ شدم، گاو با وقاری وصف شدنی آمد سمتم.
اما حالا آنقدر فاصله گرفتهایم که حتی سایههامان هم یکدیگر را با تیر نمی زند.
البته نه به خاطر غروب آفتاب… بیشتر به خاطر اینکه طرف مقابلم گاو است و از یک گاو، نمیشود انتظار دیالوگ عاطفی پیچیده داشت. واقعبین باشیم.
و درست وسط همین تأملات عمیق فلسفی بودم که فهمیدم شب شده…
باید بروم خانه.
وگرنه نامادری سیندرلا، مثل همیشه، با دقت سازمانی کامل، صورتجلسهی تأخیرها را رو بررسی می کند.
پیگیری ثبت دامنه
گزارش نیک: (1405.3.27)
سال واژهام، «تداوم در نوشتن».
گزارش آموختهها م، فعلا کندوکاو کردن در «کتاب آگاهانه زیستن با ارزشها» و آموختههام ازش رو به صورت روزگفتار تو کانال تلگرامم به اشتراک میزارم.
(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
با اینکه اعتقاد دارم روزمو با گوشی شروع نکنم، اما صبح بعد روتین صبحگاهی(نماز و یه لیوان آب ولرم و صبحانه و حرکات کششی) اولین کار چک کردن صفحهی گزارش نیک دیروز بود که ببینم گزارشم تایید شده یا نه و بعد بشینم گزارش نیکِ بقیه رو بخونم. بعدم نیم ساعتی با مامان غیبت و صحبت کردیم از این در و اون در.
مسواک زدم و آماده شدم و رفتم برا کاردرمانی و اونجا طبق معمول شلوغ بود و بعد از مطعلی، کلی ورزش کردم و به دستگاه فیزیوتراپی نیم ساعتی وصل بودم. آخرای کار بود که مامانم تماس گرفت که برق قطع شده و تا طبقهی چهار از پله بالا اومدن برات سخت میشه پس به خالهام زنگ زدم و اومد دنبالم و رفتم خونهی اونا. تو زمانی که من اونجا بودم از پست برام بسته رسیده بود، کتاب «هویج جادویی» فاطمه بخشیان عزیزم. با دخترخالهام که هنر میخونه حرف زدیم و پروژههایی که استادشون ازش خواسته بود رو دیدم و اونم از داستانای کوتاهم خوند. بهش از نشریهمون گفتم و گفت اگه بخواین میتونم تو بخش نقاشی و طراحی کمکتون کنم و من گفتم باید بگم به زهره جونم بعد میگم بهت.
ساعت دورور بره یک بود که مامی زنگ زد که برق اومده و داره میاد دنبالم که بریم از اونجام دنبال خواهرم.
هوای لنگ ظهر خدایی خیلیــــــــــــلی گرم بود و به مامان گفتم: تو این گرما تو این شرجی چه کاریه با مترو بیاد خب. که گفتن نه دیگه تا ایستگاه مترو هم گرمه و چی میشه خب میریم دنبالش. و من هم باهاشون رفتم. و اینطور شد که به وبیکار الهه دیر رسیدم و پشت در موندم و هی در بزن در بزن تا کسی درو باز کنه که نکرد. به هرحال فاطمه یاوری جانم یهو اس داد یه ظرفیت خالی شد بپر تو وبیکار که در نهایت بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن وارد وبیکار شدم. مهمان آخر جلسه ند احمدی بود که حرفای جالبی در مورد حسمون درمورد رنگها بیان کردن.
از اونجایی که پیامک لغو داستان کوتاه برا من نرسیده بود و من از همهجا بیخبر بودم، فاطمه یاوری جانم اس داده بود که امروز داستانکوتاه به خاطر آلرژی یا سرماخوردگیِ استاد لغو شده. من حدس نمیزدم وبینار نویسندهساز هم تشریف بیارن، اما اومده بودن و خیلی خوشحال شدیم از دیدنشون و ناراحت شدیم به خاطر حال نامساعدشون. انشاالله که زود خوب بشن :(((
بعد از وبینار، روزگفتارمو ضبط کردم و بعد کانال نشریه رو چک کردم. و رفتم برا چرتِ عصرگاهی.
بعد از بیداری، آزادنویسی کردم. پیادهروی کردم و از شبِ هول جونم 40 صفحهای خوندم و نت برداری کردم. کتاب هویج جادویی خانم بخشیان رو ورق زنان خوندم و از لذت بردم و بهشون افتخار کردم.
بعد از شام هم فیلم Green.Book.2018 رو دیدیم. و بعد از نوشتن برنامهی فردا و شکرگزاری، دارم الان گزارش نیک مینویسم که تو سایت هواش کنم.
و در انتها نمرهی امروز: هنوز از خودم چندان راضی نیستم و نمرهی عددی نمیدم. و با گزارش اینکه، «چندن راضی نیستم» نمرهی متوسط رو به خودم میدم.
سلام به همگی
امروز یادگرفتم که نقطه شروع برای یادگیری هر چیزی یه زیربنای محکمی داره و اون حفظ اشتیاق و ادامه دادنه.
به مامانم کمک کردم. پسرمو بردیم کلینیک.
وقتی فهمیدم که استاد با وجود حساسیت شدید از مسئولیتهاش جا نمیزنه و سعی میکنه در شرایط سخت تداوم رو حفظ کنه و حتی میخواد کمالگرا باشه چند تا سوال برام پیش اومد که چی میتونه یه چرایی قوی برای انسانها بسازه؟ آدم چقدر باید روی خودش کارکنه تا به این مرحله برسه؟
وبینار الهه رو شرکت کردم و اونجا در مورد واقعیت و زبان حرف زدیم.
داستان گیتا کلاهدوز خوندم.
یه یادداشت برای کانالم نوشتم.
گزارش ۳۶ام اینجانب «ف»«ق» از روز چهارشنبه ۲۷ خرداد.
یک خنده چقدر میتواند بر آدم تاثیر بگذارد.
میتواند لحظه ای آدم را از عمق فکر و خیال درآورد و روی دیگر زندگی را به آدم نشان دهد.
من امروز چه کردم. کجا رفتم. با کی حرف زدم و مشغول چه کاری شد؟
من چهارشنبه ام را چگونه گذراندم.
۱. صبح با صدای پدرم بیدارم شدم که میگفت«مردم به ما میخندند که جوانی در خانه داریم زیر پتو خابیده و مادر مسنش سر مزرعه کار میکند. پاشو حداقل کمی آب برایش ببر»
منطقی بود حرف پدرم، من نباید در خانه باشم و مادرم کار کند.
لباسی که برا عوض کردن ندارم با همین شلوار گرمکنی که میخابم کار هم میکنم هر چی هم خاکی میشود برای اینکه مادرم خاک را نبیند و مانع رفتنم به داخل خانه شود، میتکانم و با دست خیس گرد و خاک را محو میکنم، فقط تیشرتم را عوض میکنم که البته مادرم امروز بهم گفت چطوری میتونی با این گرمکن میخابی، یک بار زحمت بکش بشورش.
تیشرتم را عوض کردم و آب را برداشتم و راهی شدم. در خانه را که باز کردم با اولین قدم که به بیرون گذاشتم متوجه باد شدم و به مادرم زنگ زدم و مادرم گفت «نیا که هوا خراب است» نرفتم و برگشتم و تیشرتم را درآوردم و خابیدم.
۲. معنی دقیق لنگ ظهر را نمیدانم. یعنی نمیدانم هول و هوش چه ساعتی از ظهر را لنگ ظهر مینامند. میترسم بگوییم تا لنگ ظهر ولی حرفم دروغ و یا اشتباه از آب درآید و گیر یک جماعت منتقد با سواد بیفتم ولی من یک بار برای ناهار ساعت ۱۲ بیدار شدم و ناهارم را در ۵ دقیقه خوراندم و الان اصلنم یادم نیست ناهار چی بود و من چی خوردم. لقمه آخر را در راه اتاق و به مقصد پتو و بالشت خوراندم، قورت دادم و دراز کشیدم و مجدد خابیدم.
پدرم هر چه صدا زد و طعنه و سرکوفت زد و از جوانهای مردم گفت که مرا بازدارد از خاب موفق نشد که نشد و نشد و من موفق شدم. خابیدم.
خابیدم تا جایی که کمرم بیدارم کرد و دردش را به رخم کشید. دیگر نمیشد با درد کمر هم خاب شوم، درد اجازه نداد و من بیدار شدم. بیدار شدم و از اتاق بیرون رفتم. ساعت ۲:۳۵ دقیقه ظهر بود شایدم لنگ ظهر. پدرم در خانه نبود مادرم بود خابیده بود. دست و صورتم را شستم و رفتم آشپزخانه و چایی خوردم و تکه ای نان و پنیر و قاچ کوچکی هندوانه که از دیشب مانده بود و من زرنگی کردم و قبل از نفر بعد به جان زدم و قبل از مادرم رفتم سر زمین. محصولی که امروز در دست برداشت بود نخود بود که چون هنوز کل نخودها با هم نرسیده اند تا غروب تنها کار کردم و نخودهای رسیده را کندم. مادرم دیگر نیامد.
سر زمین که بودم غروب بعد از وبینار نویسنده ساز شوهر خاهرم آمد و خاهرم و خاهرزاده ام را سوار ماشین کرد و با خود به خانه برد. آنها نزدیک ما نیستند ولی از دور هم را میبینیم و به وقت چایی آنها مرا مهمان میکنند و میروم و ۷ چایی با آنها میخورم به طوری که به هر دو نفر از آنها یک چایی میرسد و میگویند«ما آب خوردیم تو چایی بخور» چقد من خرم که قدر این خاهر و خاهرزاده هایم را نمیدانم جا داره از همینجا ازشون تشکر کنم و بگوییم دم مرام بیشتر از جفتتان گرم که من هرچه بد خو و تند خو هستم شما باز مدارا میکنید و هوای مرا دارید سپاسگزارم از وجودتان.
امروز ده دقیقه بعد از شروع وبینار مرا صدا زدند و من برای جایی نزد آنها رفتم. وبینار بود و استاد دلشت از «مردی که در غبار گم شد» میخاند و من چایی میخوردم و سر و صدای سکینه خانم اجازه نمیداد خوب متوجه و ملتفت شوم. سکینه مزرعه ای در همسایگی خاهرم دارد و او هم برای چایی آمده بود که بعد از صرف چایی دوم تصمیم گرفتیم بعد از برداشت محصول من و سکینه مادرم را هم به همراه ببریم و با کاروان به مشهد برویم. بعد از اینکه استاد به دلیل آلرژی زود خداحافظی کرد و ۷ دقیقه آخر را به نوشتن اختصاص داد من هم از پیش آنها بلند شدم و تو ورد گوشی شروع به نوشتن کردم ولی ۷ دقیقه نشد چون گوسفندهای اکرم خانم به مزرعه ما رفته بودند و من شلوارم را بالا کشیدم و دویدم تا آنها را بیرون کنم و جالب اینجاست وقتی به آنجا رسیدم و خاستم بیرونشان کنم اکرم خانم گفت«میخای بیرونشان کنی؟» و من تو رودربایستی قرار گرفتم و گفتم«اگر اذیت نمیکنند بگذار بمانند» و گفت«نه اصلن اذیت نمیکنند»
خاهرم اینا که رفتند بعد از ۲٠ دقیقه به سرم زد که امشب دعوتشان کنم خانه. به مادرم زنگ زدم چند بار که او را آماده کنم برای شام جواب نداد. به غزل زنگ زدم جواب نداد. به مادر غزل زنگ زدم علت را پرسیدم گفت«زنگ بزن یاسمن با غزل تو حیاطه» زنگ زدم یاسمن گفتم «مامان چرا جواب نمیده» گفت«رفته حمام» گفتم «دایی برو بیرون به بابام بگو یه مرغ بخره به حساب من و اگه تونستی زحمت شام را بکش» با اینکه کار داشت ولی قبول کرد و گفت«دایی حلش میکنم» نمیدانست که خودشون را میخام دعوت کنم. به خاهرم زنگ زدم گفت«نمیایم، ایشالا یه شب دیگه» به داماد زنگ زدم گفت«ایشالا یه شب دیگه» خلاصه قبول نکردند و یک مهمانی را بهانه کردند و نیامدند.
بعد دستور توقف عملایت را به یاسمن ابلاغ کردم و شام را کنسل کردم. بعد که مادرم از حمام بیرون امده بود زنگ زد که بپرسه چیکار داشتی زنگ زدی که منم بهش گفتم داستان چی بوده و مهمانها نیامدند ولی چون هنوز نمیدانست مهمان من کی بوده گفت«خداروشکر که نیومدن» در حالی که یاسمن جفتش بود و یاسمن تا اون لحظه فهمیده بود مهمانها خودشان بودند که الان دیگه نمیان.
به خانه که آمدم به مادرم گفتم«خدا خیرت بده این چه حرفی بود زدی» گفت«اولن من در جریان نبودم. دومن تو بیخود مهمان دعوت میکنی، تابستونه نمیتونیم به خودمونم آب برسونیم، خسته ایم بیخیال شو» گفتم«مگه خودم مرغ را حساب نکردم» تا این را گفتم هر دو نفری یک چرتکه از زیر لباسشان دراوردن و کل مواد آشپزی را برای من حساب کردند. پدرم پول گاز و چوب کبریت را هم حساب کرد. من وقتی دیدم خداوکیلی دارن حساب میکنند گفتم«مصبتون رو شکر، شما دیگه کی هستید» که مادرم زد رو شونم و گفت«همینه که هست» منطقی بود. همین بود که بود.
شام مادرم مرغ پخته بود که من شاکی شدم و چرتکه پدرم را از زیر لباسش درآوردم و حساب کردم و آنها را بدهکار کردم مادرم هم وقتی دید دارم حساب میکنم و دارند میروند زیر بدهی چرتکه اش را درآورد و او هم بیشتر طلبکار شد، چون اعصابش را خراب کرده بودم اجاره یک ماه اتاق را هم با من حساب کرد. منطقی بود. در خانه آنها هستم پس بدهکار آنها هستم.
امشب چند لحظه ای حالم بد بود و تشنه
تشنه بودم، تشنه لبیک بودم.
نفس سخت میکشم، از درد میکشم.
شاید این روزها هم بگذرند. شاید بگذرند.
احساس میکنم کارگرهای ریه ام با کارگرهای چند عضو دیگر دست به دست هم داده اند و اعتصاب کرده اند و دیگر نفس نمیکشند. من با زور نفس را از عمق وجودم بالا میکشم. یک نفس و دو نفس نیست هر نفس است. هر نفس را به زور میکشم.
شاید این روزها هم بگذرند.
لحظه ای بیرون رفتم تا هوای تازه ای بخورم بلکم اعضای تنم را دلخوش به بودن و به هوای تازه بکنم که شاید از این اعتصاب دست بردارند. بیرون کار نکرد، هوا صاف نکرد. قدم را به زور برداشتم و خیلی سنگین به خانه رفتم. خدا نیارد روزی را که کارگرها اعتصاب کنند. نفس سخت میشود. وطن درد میشود. تن سرد میشود.
شاید این روزها هم بگذرند.
وارد خانه که شدم گفتم کمی آب بخورم که شاید با آب به درونم روحیه دهم. نزدیک یخچال که شدم قبل از باز کردن در یخچال به یخچال تکیه دادم بعد از کمی در را باز کردم و یک لیوان آب ریختم و لیوان را بالا کشیدم و آب را در خود کردم و لیوانی دیگر پر کردم و آن را هم در خود کردم و از آب هم پر شدم. در این لحظه نمیدانم پدر و مادرم در چه بابی حرف میزدند که مادرم خندید و قهقهه سر داد و من با دیدن خنده مادرم و شنیدن صدای خنده اش نفس کشیدم. راحت کشیدم. دوباره نفس کشیدم و نفس کشیدم و نفس کشیدم.
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد.
شاید روزی کارگرهای شما هم اعتصاب کنند.
شاید روزی برسد که تشنه شوید. نه تشنه آب. نه تشنه خاب. نه تشنه هوا بلکه شاید تشنه خدا شوید. خدا کجاست. هوا کجاست. آب کجاست. خنده چیست. وطن کیست. این تن چیست.
من تشنه ام. تشنه لبیک. لبیک چیست. این من کیست. درد من چیست. خدا کیست. هوا چیست. دوا چیست.
چیست چیست و چیست. این چیست ها چیست. جواب چیست. سوال چیست. سوال در چیست. جواب در کیست. شفا چیست.
گزارش روزهای من برا چیست. عملکردم برا کیست. هدف من چیست. وطن من در کیست. کیست کیست و کیست، این کیست ها در کیست.
.
.
.
۳. نمره ای که امروز به خودم میدهم از ۱٠ نمره:
_هزار کلمه را نوشته ام
_چند صفحه از «مردی که در غبار گم شد را خانده ام
_پیاده روی کرده ام
_کار کرده ام
ولی به خودم انفاق میکنم و نمره ۶ را به فیروز میدهم تا امید بگیرم برای روزهای بعد.
۴. بازم کلمه سال«فروش» بدبختی اونجاست که روم نمیشه برم دست فروشی کنم و گرنه داش جنکیز باهام میاد که منم به کلمه سالم تحقق بخشم. همچنان دشت نکرده ام حتی یک ریال ولی باز خداروشکر میکنم که تن سالمی دارم. دارم؟ حتمن دارم، بیخودی حرف نمیزنم.
۵. شاید ۵ نداریم. خلاصه هر چه که هست همین است بردارید ببرید هیچی هم نگید. به قول مادرم«همینه که هست»
دو شب است گزارش من بعد از ۱۲ ثبت میشود چون دیر دست به کار میشوم. امشب هم ۱۱:۲ دقیقه شروع کردم. بوبخشید. بووبخشید.
بوبو به شما هم ببخشه تا بگید بوبو بخشید.
https://t.me/AbiAbri1
دلچسب بود خسته نباشید متن زیبا و خاکی بود🌱🌱🌱
سال واژه:ارتقا
نمره امروز:۶
امروز کوزت شدم ،به جان خانه افتادم ، تا می خور د سابیدمش.
وبینار شرکت نمودم کتاب مردی که در غبار گم شد میهمان امروز بودکه باعث شد هم ما لذت ببریم هم استاد
مشغول خواندن در حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب هستم
امتحان خوب بود. یدونه غلط دارم. باید راضی باشم ولی آخه از همشون مطمئن بودم.
سریالی کرهای شروع کردم که کوتاهه و بازیگرهاش خیلی خوشگلن. این خودش برا ادامه دادن کافیه.(Perfect crown)
کمخواب بودم. گفتم از موقعیت استفاده کنم و هذیان نوشتم!
سوروایور ترکیه فینالش رو دیدم. بازیکن مورد علاقم برنده شد. شاید بگین این چرتوپرتا چیه ولی دا نینیم.
با دو نفر حرف زدم که خیلی کامل داستانهای بیماریهاشونو توضیح دادن. تازه تصادفی انتخاب کرده بودم.
وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
سی صفحه از کتاب نهآدمی میخونم…
1. کمی خواندم.
2. کمی نوشتم.
3. درس گوش کردم.
4. شرکت در وبینار نویسندهساز
5. شرکت در وبینار سرزبان الهه علیزاده
6. تماشای مستند مصاحبهی بیبیسی فارسی با ایرج پزشکزاد، خالق دایی جان ناپلئون
7. نامه نوشتم.
8. درددلگویی و درددلشنیدن از دوستم
9. کمی انیمیشن دیدم.
تکرار
مداومت
پایداری
استمرار
گردش
یکنواختی
چشمان حلرون، جامپیدن.
سالواژهام: مصممبودن.
امروز شلوغ بودم و لحظهها را قاپیدن.
در ابتدای صبح، افکارم را کاویدن.
ساعت ده صبح، لباسها را سابیدن.
بعد از آن بالشتها و پتوها را تکانیدن.
ساعت یازده، غذایی برای ناهار آفریدن.
ساعت دوازده، به قصد خرید، گامیدن.
در گنجور به کلماتی خندیدن.
بر ۱۰۰۰کلمهی ننوشتهام، شاشیدن.
الههعلیزاده در وبیکار بر من نالیدن.
استادمان در وبینار چاییدن.
دورهی داستان کوتاهمان، سلفیدن.
مطلبی به کانالم تراویدن.
برای کارهای به سرانجام نرسیوهام، آهیدن.
لابهلای صفحات کتاب شراب خام، پیچیدن.
برای شام، فیلههای مرغ را ریشیدن.
همینجور بیخودی برای آقای شوهر نازیدن.
توی آینه به جای فحش، به خودم بالیدن.
آمادهام برای خوابیدن.
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نیک روز چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
۱. صبح را طبق معمول با نوشتن یادداشت روزانه و ورزش آغاز کردم همان دو دوستی که هر وقت به آنها میرسم، آخر شب کمتر از خودم گله دارم.
۲. داستان صدای مرغ تنها خواندم و مدتی را در دنیای داستان و آدمهایش قدم زدم.
۳. بعد از مدتها فیلترشکن و اینترنت دست به دست هم دادند و راه شبکههای اجتماعی باز شد. من هم با ذوقی شبیه کسی که بعد از سالها درِ انباری را باز کرده، سرک کشیدم اما نتیجه این شد که چشم به هم زدم و دیدم بخش بزرگی از روزم همانجا جا مانده است. تجربهای ارزشمند برای اثبات این حقیقت که فقط پنج دقیقه در شبکههای اجتماعی واحد اندازهگیری معتبری نیست.
۴. داستان کوتاهی از بچههای نویسندهساز خواندم و به یکی از پادکستهای نویسندهساز گوش دادم انگار وسط شلوغیهای روز، چند دقیقهای هم به کارگاه کلمات سر زدم تا یادم نرود هنوز با نوشتن قرارهای ناتمام زیادی دارم.
۵. در کنار بچهها برای چندمین بار بیرون درون2 را تماشا کردیم. جالب است که بعضی انیمیشنها هر بار چیز تازهای برای گفتن دارند البته بچهها بیشتر سرگرم ماجراها بودند و من بیشتر حواسم به رفتوآمد احساسات داخل سر رایلی بود به هر حال، این چندمین تماشا هم ثابت کرد که بعضی فیلمها نه برای یکبار، که برای هر بارِ بزرگتر شدنِ ما ساخته شدهاند. 🎈😊
پینوشتِ سرشار از فضولی:
راستش میخواستم گزارش نیک را بنویسم که قبل نوشتن، گزارش نیک چند نفر از دوستان را خواندم یعنی هر بار چنین میکنم. تقریباً هر بار ردپایی از نشریه حلزون دیده میشود. اول فکر میکردم یک جور شوخی یا کنایه به کارهای خودشان است از آن اسمهایی که نویسندهها برای پروژههایشان میگذارند. اما حالا که میبینم این موجودِ حلزونی از این گزارش به آن گزارش میخزد و همهجا حضور دارد، حس فضولیام به مرحله خطرناک رسیده است. همینطور این سال واژه، میدانم چیست ولی چرا حالا و اینجا گفته میشود؟🤔
خلاصه اگر کسی از ماهیت این نشریه و سال واژه باخبر است، لطفاً مرا از این بلاتکلیفی نجات دهد. چون هرچه بیشتر نمیدانم چیست، بیشتر دلم میخواهد بدانم چیست و اگر همینطور ادامه پیدا کند، احتمالاً در گزارش نیک فردا علت غیبتم را خواهند نوشت: مرحومه بر اثر فضولیِ بیش از حد درباره نشریه حلزون و سال واژه از دنیا رفت.🐌😄📖
سالواژه: نِوِشتیَت (۲، ۳ روزش است.)
– بازخورد بخیر گذشت. حدسهایم اشتباه بود خدا را شکر!
– دیشب میخواستم عطر بخرم، عطری را بوییدم. غلطی کردم و یک پیس هم به دستم زدم.
تا به حال بهخاطرِ بوی عطر – هیچ عطری – سرگیجه و سردرد نگرفته بودم. اما این عطر،… سرگیجه و سردرد نگرفتم ولی تا ساعتها زندگیام را مختل کرد! نمیدانم چرا اما احساس میکنم حتما باید توصیفش کنم!
بویش تیز و شیرین بود. تند نه، تیز. شیرین و پلاسیده، با ته بوی خاکی غریب و کمی آهن شاید! انگار رفت تَهِ حلقم و بخارِ سمّیاش پخش شد در مغزم. دلم میخواست از حلق و مغز بالا بیاورم این بو را.
بوی عطر خب سلیقهای است و فکر نمیکنم حالِ بدی که بهم دست داد صرفا دلیلش بویِ «بدِ» این عطر باشد. مسئله تأثیریست که این بو رویِ من گذاشت. آن نُتِ به خصوص و آن ته بوها و اینها، مثلِ ویروس آلودهام کرد! انگار چسبید به لولههای تنفسیام و تا ساعتها ماند با من. دیگر به هیچ چیز نمیتوانستم فکر کنم. نمیتوانستم از هیچ کاری لذت ببرم. فقط میخواستم از شرِّ این بو خلاص شوم! با دستمال مرطوب و الکل و آب و صابون و لیف و شامپو بدن، سر و صورت و دستهایم را مکرر شستم. اما بو رهایم نمیکرد! نمیدانم واقعا مانده بود یا من توهمی شده بودم اما حِسش میکردم. به همان غلظتِ اول. درمانده شده بودم. از دو ساعت که گذشت، تقریبا حالت تهوع گرفته بودم. تا به حال، دقت کنید، تا به حال نشده بود برای فرار از بویی، سیگار روشن کنم تا بلکه بوی تندِ سیگار، بوی مذکور را بِبرد. (سیگار خیلی بد است، نکشید.) بو ماند.
اگر برای خودم اتفاق نیفتاده بود، احتمالا باور نمیکردم.
یک تأثیرِ نانیکِ دیگر هم داشت این عطر. اینکه بعد از بوییدنش، عطرهای خودم را هم که بو میکردم، [اصلا] حالم بد میشد!
فهمیدم میتوانند مرا با یک عطر شکنجه کنند! فقط باید رابطهی میانِ نُتهای عطر و کارکرد مغز مرا بدانند (چیزی که خودم هم نمیدانم) و عطرِ درست را انتخاب کنند. بیوشیمی واقعا جالب است!
صبح که بیدار شدم، رهایم کرده بود. اما تا چهار ساعت جرئت نداشتم عطرِ خودم را بو کنم.
– در وبینارِ «نویسندهساز» آزادنویسی کردم.
– یک کارِ عجیب [و غیراخلاقی] کردم. مکالمهی خانوادهام حینِ دیدنِ فوتبال به نظرم جالب آمد و [بدونِ در جریان گذاشتنشان] ضبطش کردم! به این بهانه که: «این دیالوگها به درد میخورند.»
لااقل عذر بدتر از گناه نیاور!
– سی صفحهی دیگر از کتاب «نویسندگی خلاق» نوشتهی شاهین کلانتری را خواندم.
– «آیندهنویسی» را دیدم، آخ جون، من هم مینویسم. احتمالا.
– طبق معیارهای سنجش، نمرهی امروزِ من شش است. اما حالِ روحیام یک نمره به من بخشید. نمرهی امروزم هفت است.
– از کاروِر زیاد نوشتم دیروز. اما این را هم بنویسم و بروم:
«بخشی از داستان خوب آوردن اخبار جهانی به جهان دیگر است. به گمان من همین هدف به خودی خود و مستقلا هدف خوبی است […] مجبور نیست کاری بکند. فقط باید باشد، به خاطر لذت حادی که ما از خلقش میبریم، و به خاطر نوع متفاوتی از لذت که از خواندن کاری میبریم که ماندنی است و برای ماندن خلق شده و نیز به خودی خود و مستقلا زیباست. چیزی که جرقههایی میپراکند – پرتوی پایدار و پابرجا، گرچه که ضعیف باشد.»
(مصاحبهی رِیموند کاروِر با «پاریس ریویو» تابستان ۱۹۸۳)
سال واژه ام بازسازی
امروز تا اواخر روز هیچ کاری نکرده بودم پس تصمیم گرفتم برم یه کار مفید کنم هی همه جا بالا پایین میکردیم تا رسیدیم به کست باکس جونم و دیدم به به پادکست مورد علاقم اپیزود جدید گذاشته فقط نمیدونم چرا نوتیفش نیومده بود واسم ( شایدم اومده و نخونده پاک کردم خدارو چه دیدی) ( استاد گفت چیز بدرد بخوری داشتید به بقیه هم بدید تا استفاده کنن فقط واسه خودتون نگه ندارید تا برتر باشید اما چون ویژگی اصلی من لجبازیه نمیذارم لینکش) خلاصه موضوع اپیزود راجب توتالیتاریسم ( اسمش اونقدر سخته رفتم املاش چک کردم🤣) و کلیات فهمیدم اما جزئیات هیچی روزم بدون کار نیک میشه گفت به پایان رسید چون کاربرد خاصی که نداشت پادکست تازه نصفشم نفهمیدم علاوه بر اون خیلی از مطالبم پوشش نداده بود البته طبیعیه یه اپیزود پنجاه دقیقه ای چجوری قراره کامل توضیح بده همه چی رو
یه سلسه مباحث هم با دوستم داشتم( من ویس میدادم اون فقط مزه میریخت و دلقک درونش فعال بود ) و بنظرم خیلی حرف های زیبایی و سنجیده ای زدم جوری که سیو کردم تا بعدا گوش بدم و شاید بنویسم اصلا از روش ( چند بار سیو کردم این مدل ویسار و مونده دارع خاک میخوره)
پیشنهادی که واستون دارم اینه که هرچی سریع تر این ویسا بنویسید چون معمولا اون آدمی که ویس بهش دادید میره و ویس خاطرات اون فرد تداعی میکنه و اذیت کننده میشه
واسه لجبازی با خودم اینم لینک پادکسته مطالبش مفیده زبانش عامیانس اما میگم ناقصه :https://castbox.fm/vb/910921542
سال واژهام:طلوع
امروز عصر با دخترکی روبهروی سینمای بهمن قرار داشتم. به ستون تکیه داده بود و منتظر من. از دیدنش ذوق کردم و بغلش کردم.
با هم قدم زدیم. قرار بود طراحی کنیم. اما خط خطیهامان به نوشتن کلمهی خط رسید.
تمرین کردیم. فرمها را آزماییدیم و خندیدیم. از علاقهاش به تایپوگرافی گفت. باز هم قدم زدیم. توجهم را به پوسترها و نوشتههایشان جلب کرد. حالا چیز تازهای برای تماشا دارم. از لیمو، لیموزار و موتور گفتیم.
در کتابفروشیها پرسه زدیم. گاهی کتابی یا عنوان کتابی توجهمان را جلب میکرد و میشد موضوع گفتگو.
در کتاب داستانهای ادگار آلن پو ترکیبِ «عشق غماز» را دیدیم. نام داستانی بود. روزی خاهم خاند. غماز را در واژهدان جستیم. خبرچین، سخنچین، نامحرم، عشوهگر. همهی اینها یعنی غماز.
از کنار شیرینی فرانسه گذشتیم. گفت: «این همون شیرینی فرانسهایه که تو شب هول هم بود؟»
نخانده بودم شب هول را . گفتم: «یه روز میخونمش و با این چشم نگاش میکنم.»
از نویسندههای محبوبمان گفتیم. مهشید امیرشاهی را دوست داشت. خیلی دوست داشت. بهمن فرسی را هم. از بی لنگر هم گفتیم.
دوباره از جلوی سینما بهمن گذشتیم. مبینا نوشتهی جلوی سینما را نشانم داد و گفت: «میدونی این فونت «سینما» است.» افسوس خوردیم که در این روزگار، فیلم نیست. وگرنه چه حس و حال این سینما خوب است.
کاش میشد، روزهایی که با دوستانم میگذرانم را در دفترچهای نگهدارم. تمام لحظههایم با مبینا نیک بودند.
برای پارسا تولدکی برپا کردم. برادرک امروز شانزده ساله شد.
شما سرماخوردهاید؟ امیدوارم زود خوب شوید و با صدایی شفاف ببینیمتان همیشه. مراقب خودتان باشید.
با مهر فراوان، لنا
سالواجه: ترویج
صبح را با واکسن زدن به پسرکی ششساله که پایگاه را گذاشته بود روی سرش آغازیدم.
فیلم دیدم. ادامهی «اسلحهی مرگبار».
نویسندهساز را ببودم.
وبینار مدار شیما صادقی را ببودم.
با فائزو و احمدو دربارهی هفتهی ایدهآل صحبت کردیم.
آمپولم را زدم. تزریقی هم شدیم رفت. ویتامین دی حلال است.
با احمد و نصیر و فائز حرف زدیم. بحث شعر شد و نشستیم به نوشتن شعر.
پست را نوشتم و فرستادم.
«زندگی شجاعانه» را خاندم.
استوری هم گذاشتم.
یک «الاهی بمرم براتِ» از تهِ دلی گفتم.
این هم کانالی که در آن پست میگذارم هر روز:
https://t.me/Fereshteh_bargi
° در طول روز گزارش نیک نوشتم.
° چهار ساعت ابتدایی روز را ترکینگ کردم. وویسی هم ازش برای خانم یاوری فرستادم. وقتی به سوالاتشان جواب میدهم مدام میترسم که اشتباه فهمیده باشم. به موجبش هم آموزههای الهه را اشتباه منتقل کنم.
° یادداشتها و گزارش نیک همسفران را خاندم .حین صبحانه نیز روزگفتارها را گوش دادم. برای اولین بار صدای ربانی را شنیدم.
° تمرین کارگاه پرسش نجاتبخش را ارسال نمودم.
° روزگفتاری ضبط کردم از سمینار کنکور دیروز.
° در سایت متمم کمی از تفکر نقادانه خاندم. چیستیاش بیشتر برایم جا افتاد.
° از« قلبم پر از تکرار است.» یک صفحه خاندم. بلند:
– در اتاق خاب دو آدم و یک ساعت خابیده بود.
خب که چی شاپور جان؟ ننه میگویی چون ساعت خراب شده بود آدمها خاب ماندند؟ یا که منظورت خاب غفلت است؟
– ساعت در گورستان لحظات فوت شده اشک میریخت.
به به چه تشبیهی. چه نو. اما مردک چرا قطاری از کسره ردیف کردی؟
– هر وقت میخاهم آواز شور بخانم داخل نمکدان میروم.
هم بازی زبانی و هم طنازی. شکلهای دیگر جمله را نوشتم در نسبت با نصفشان جملهی شاپور بهتر. در نسبت با بقیه نتوانستم فصاحتشان را بسنجم.
– گلدان کریستال تا مقابل سطل زباله گل پژمرده را مشایعت نمود.
نمود؟ فعل از این زشتتر نداشتی؟ کریستال؟ نقشش در جمله؟ هیچ. تازه« مقابل» هم اضافی. نهایتن:« تا دمِ». کوتاهتر است. کوتاهی و فصاحت هم با یکدیگر داداشی.
حالا شاپور ننه یک وقت آیه یاس نخانیها. به قول استاد پرفتوحم نوشتهات را زیر سوال بردم و نه خودت را. تازه مقصر پسرت هست. به جای جمعآوری گزیدهها، گوزهایت را جمع کرده. وگرنه ارزش تو برای ما ثابت شده. فهمیدم پس از بیست صفحه از این کتاب که چه توجهی داشته شاپور به محیط. خیلی جملات گویی صحنه یا اتفاقی از زندگی بوده و برایش کاریکلماتور نوشتی، مثل انداختن گل در سطل زباله.
° آزادنویسی. از دلش داستانی بیرون آمد سم خالص. زنی از خونِ ایل شوهر شرکت سس کچاپ بنا میکند.
° برای تمرین کاریکلماتور دنبال معادل تجاوز در واژهدان گشتم: تعدی، تمرد کردن، عدول کرردن و گافیدن ( برای فارسی سره). برای کاریکلماتور دیگری هم باز دخول کردم به واژهدان. مترادفهای شکمو: سمین و بخته.
° کمی از فیلم پنجره عقبی را دیدم. میپنداشتم هیچکاک استاد تعلیق است اما جاهایی را ضرب در دو نگاه میکردم. ایدهی اولیه برایم متفاوت و قشنگانه.
° از فایل کلمهبرداری خاندم. بلند. چندتای یادم:
– هر جای زندگی گیر کردید بگذارید در حالت هواپیما.( الهه علیزاده)
– انسان موجودی است جاجنده.( شاهین شقی)
° حین خاندن شاپور با دو جمله در قالبی مشابه رو به رو شدم: فلان در اثر فلان در گذشت. باهاش دستم را برای کاریکلماتورنویسی گرم کردم. با اولین جمله از خودم ناامید شدم: کیر در اثر سکس در گذشت. اوستا کجای راه را اشتباه رفتم؟ تازه منطقی هم نیست. در واقع کیر زنده میشود. اوستا متاسفانه دارم به درجهای از اروتیک نائل میگردم که برادر میکاییل هم بهش نرسیده( البته شاید رسیده و رو نمیکند.) از چند پله بالاتر تینتو براس برایم دست تکان میدهد.
° یکی از کاریکلماتورهای اروتیکم را در کانال گذاشتم. میخاهم مثل قبل یادداشت بنویسم اما همان دو سه ساعتِ یادداشتنویسی به کاریکلماتور داده شده. دیگر برای یادداشت زمانی ندارم.
° از روز دوم چالش جملهورزی چند آفوریسم برگزیدم و در گروه حلزون فرستادم.
° آخر جلسهی روزسوال بهترین بخشش بود چون ندا آمد. از تصویری کردن رنگها گفت. خودش هم چیزهایی کشیده بود. دهانم باز میماند وقتی بسیاری از موضوعات را تنها با همان آدمکها و قاصدکها به نمایش میگذارد.
° در نویسندهساز با نصرت رحمانی ملاقات کردم. باید بخانم ازش برای بیان احساسات با واژههای رنگی.
° با کانال مریم جوینده آشنا شدم. محسور نقاشیهایش. بزنم به تختهی ناموجود در هر هنری دستی دارند.
° کمی از اصول و پایهی صفحهآرایی را خاندم. اوستا لطفن برای مولف دوره بگذارید. تمام اصول ویراستاری را برعکس انجام میدهد. مثلن ناآرام← نا آرام یا « و نگار»← ونگار. نیمفاصله دو شقهات کند. جملهای هم داشت جواد خیابانی: ورود به کتاب ارجح است حس ورود و پایان آن حسی از تمام شدن و پایان را القا کند. جدا از شوخی یکی به من بگوید این جمله چه معنایی دارد؟
° وبینار شیما صادقی رفتم. چه قدر از وبینارهای کوتاه خوشم میآید.
° به سایت باده سر زدم. چه عشق میکنم وقتی از تئاتر و مکتب تهران مینویسد.
° کمی هم مثلن اندیشیدم به اینکه با چه زبانی جهان را میسنجم؟ باید در موردش یادداشتی بنویسم. از سوالات الهه هست.
° کمی هم نمایشنامهی اشباح از ایبسن. کوشیدم برخلاف معمول مکث داشته باشم. برخی دیالوگها را بلااستفاده میبینم هر چند شاید در آینده در کاربردی داشتند مثل بیمه در پردهی اول. به کنش هم توجه کردم. در هر صفحه شخصیتها دو به دو بدون داد و هوار با هم در تنش هستند.
° حال اگر خاب مانع نشود جستارهای زندگینامه را بخانم و اصلاح کنم در صورت نیاز برای نشریه.
ف گزارش نیک ۳۶
سالواژهی من: فاصله
فاصله و شاهین کلانتری
— شاهین کلانتری شاگردانش را دوست خطاب میکند. از روی یگانگی. این گونه است که فاصله در هر مفهومی از میان برمیخیزد. شاگردان جرأت مییابند و از هر دری سخن میرانند، از رفتهها، آمدهها و نیامدهها. عقدهها فرصت گشایش مییابند. پس کم و زیاد فاصله را «دوستانگی» تعریف میکند.
— کیفیت خاب دیشبم نمرهی تجدیدی میگیرد. از بس که بد خابیدم.
— کلمهی «هوسناک» و «خواهشناک» را در کتاب «اطاق آبی» از سهراب سپهری خاندم. به نظرم زیبا آمد.
—چند روزی است فیلم ندیدهام. کتاب خاندن و تمرین نوشتن وقتی برایم نمیگذارد.
— کارگاه داستان کوتاه بخاطر مریضی استاد برگزار نشد. در عوض کارگاه پارک و پیادهرویام به راه شد. با آرزوی بهبود حال ایشان.
— صدای چه میآید؟ صدای آلارم خواب و خستگی من.
کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
ارادتمندم خانم راستی نازنین
سالواژهام: تمرکز (روی هر چیزی که مربوط به نقاشیست)
صفحات صبحگاهی.
ور رفتن با سایت.
خاندن چند یادداشت از سایت ست گادین(اگه درست نوشته .)باشم اسمش رو.) و هیچی نفهمیدن.(انگلیسی بلد نیستوم خب
آماده شدن برای وبینار و کشیدن نقاشی.
چهارشنبه بود و خب چهارشنبهها مهمان وبینار الههام. این بار از شکل رنگها گفتیم و اینکه هر رنگ چه احساسی به ما میدهد. من هم طرحهایی که برای زرد و آبی و بنفش و قرمز کشیده بودم را نشان دادم.
نویسندهساز را بودم. استاد شعرهایی از کتاب مردی که در غبار گم شد از نصرت رحمانی را خاند. چقدر خوب بودند.
وبینار شیما صادقی را بودم البته دیر آمدم و از وسط وارد شدم و یک گوشه ساکت نشستم. نقاشی شیما را کشیدم.
بعدش با فائزو و فرشتو صحبت کردیم. فائزو از هفته ایدهآل برای فرشته میگفت و منم گوش میدادم.
غم سفت بغلم کرد.
آهنگ هندی گوش دادم و رقصیدم و غم ولم کرد.
با فرشتو فائزو و نصیرو کلی حرف زدیم. تمرین شعر نویسی هم کردیم. فرشتو از روشش برای شعر نوشتن گفت و ما هم سعی کردیم با روش او جلو برویم. امروز باز هم فائزو را حرص دادیم و از خاطرات تهران تعریف کردیم.
پستکی نوشتم و مثل هربار خودم را فحش دادم بابت نوشتنش.
https://t.me/yaddashtneda
امروز خودم را به وبینار رساندم. این مفید ترین کار امروز بود.
نمی دانید چقدر لذت بردم از خواندن کتاب نصرت رحمانی توسط استاد. شاید قبل تر هم گفته باشم، استاد کتاب را جوری می خواند که گویی کتاب، کتاب تر می شود. غم و عصیان نصرت رحمانی، من را یاد یک عزیز سفر کرده انداخت…
آزادنویسی وبینار را به یاد” داریوش” نوشتم. چند روزی بود که یادش بودم، بهانه ای شد برای نوشتن از او.
” داریوش” سرشار از نجابت و ادب بود. خوش سخن بود و طنین صدای زیبایی داشت. خیلی ها عاشق او بودند، خوب ترانه می خواند خوش خط نستعلیق می نوشت. در جوانی اهل ورزش بود اما…
نصرت رحمانی من را یاد ” داریوش” انداخت. وقتی که هروئین تزریق می کرد دیگر تو حال خود نبود. اما در همان حال هم انسان بود و نجیب. نمی دانم چند سال گذشته، شاید حدود بیست سالی می شود که تن سپرده به خاک.
” نصرت رحمانی” خاطرات غم انگیز من را به خوبی شخم زد.
چند صفحه ای از کتاب: مردی در غبار گم شد، خواندم.
بعد از امشب بیشتر می خوانم.
غذای گربه های بیرون را پخش کردم، تنها کاری است که زمان را برای من متوقف می کند و غرق در معصومیت این دنیا می شوم.
با ” تافی” کلی بازی کردم، شاید پناه بردم به لحظاتی تا فراموش کنم غمِ بزرگِ از دست دادن هایم را…
همیشه به لطف شما بهترین کتاب ها و نویسنده ها رو شناختم استاد، وام دار سخاوت و لطف شما هستم.💛💫
حال و هوای امروز درست مثل آهنگ شهر آینه از آسو کهزادی بود. در ذهن گوشی داشتم که حافظِ رقصِ نور و نتهای موسیقی بود.
ـ صبح صبحانهای بر بدن زدم و قصدِ خیابان انقلاب کردم.
ـ به مغازهای رفتم و تمام کتاب تستهایم را فروختم. خریدار پول کمی داد. تنها گفتم: «حوصله ندارم چونه بزنم، ولی فهمیدم داری کم حساب میکنی.» دستکم به او فهماندم اسکل نیستم. (شایدم هستم.)
ـ به انتشارات خوارزمی رفتم و مستقیماً کتاب اسرارنامه را برداشتم. دو هفتهای بود که برای قیمت یک میلیون و ششصد یا هفتصد خودم را آماده کرده بودم. هنگام حساب کردن فهمیدم دو میلیون و خوردهای شده است. کنف شدم. کتاب را جایی میان قفسهها رها کردم و قول دادم یک روز در کتابخانهام بگذارمش.
ـ گفتم دستکم از شیرینی فرانسه آیس امریکانوی پرتقالی بگیرم و اصطلاحا روزم را بسازم؛ ساختم.
ـ با مترو بازگشتم و آدمها را مشاهده کردم و کوشیدم از فرمِ بدنشان، احساساتشان را بخوانم.
ـ بر روی داستان کوتاه جدیدم کار کردم.
ـ چند صفحهای از فرهنگ گفتاری خواندم.
ـ دو کاریکلماتور نوشتم.
ـ به خودم قول دادم در هفتهی پیش رو کانال تلگرامم را زندهتر و پویاتر کنم.
سالواژه: ویلویلی
_صبح سرحالتر از همیشه بیدار شدم. احتمالن برای اینکه خوبتر خوابیدم. دیشب آخر وقت رمان «قلمرو خار و رز» را تمام کردم و فکر کنم خوابش را هم دیدم.
_آن بخشهای دوختهی دامنم را که باید میشکافتم، شکافتم. و یک کمری هم کموبیش برایش آماده کردم. موقع آماده کردنش دستم را کمی سوزاندم که زود پمادمالی شد و خوب.
_ قدری با دوستم چت کردم. خبر داد یکی از دعانویسهای شهرمان کتاب چاپ کرده و با یکی از مقامات شهرستان عکس گرفته. طبق آماری که از دوستم گرفتم، او دعانویس هست، آرایشگر هست، دانشجوی روانشناسی هست، خیاطی میکند و شاگرد دارد، هم دستی به شیرینیپزی دارد، هم با رزین اشیا تزیینیای مثل گردنبند درست میکند، عطاری دارد و مشاورهی دارویی میدهد، آمپولزنی بلد است، ظرفهای تزئینی مثل سفرهی هفتسین درست میکند، کتاب کرایه میدهد، دو بار ازدواج کرده و چهار تا بچه هم دارد. و تا جایی که میدانیم هنوز ۳۵ سالش هم نشده است. چجوری است که ما وقت نداریم؟
_ از چند وقت پیش قرار بود که باقالایپلو درست کنم برای خانواده. امروز که آزادی بیشتری داشتم گفتم بپزم. زیدم و فرستادم. چون سری قبلی گفته بودند استانبولی ارسالی کم بود، امروز خیلی بیشتر درست کردم. دیگر مشکل خودشان است. من سهم خودم را کشیدم و بقیه را اوسِیْ کردم.
_ جلد چهارم کتاب کلیدر را بالاخره تمام کردم. نمایش صوتیاش را گوش میدهم و نمیدانستم خود دولتآبادی هم توی این نمایش حرف زده.
_گزارش نیک تعدادی از بچهها را در سایت خواندی. یکیشان سالکلمهاش دمبهدممشغولی بود که خوشم آمد. احساس کردم مفهومش شبیه مال خودم است.
_ وبینار نویسندهساز شرکت کردم و کتاب مردی که در غبار گم شد را برای دوستم هم فرستادم.
_با یکی از دوستانم تلفنی صحبت کردم و حال و احوال کردیم. بهم گفت که خواندن گزارشهای نیکم را از سایر نوشتههای کانالم بیشتر دوست دارد.
_ رفتم کمر دامنم را اتو کردم و آن زیپ کذایی را بعد از چندین مرتبه خرابکاری بالاخره وصل کردم. اما باز هم یک چیزیش میزند توی ذوق. ولم کنید دیگر.
_سعی کردم کاریکلماتورهایی را که باید برای جلسهی فردا بگذارم آماده کنم.
_یادداشت کانالم را گذاشتم.
_روزگفتار ضبط کردم.
_بخشی از دفتر «شعر میعاد در لجن» و دو یادداشت از کتاب «مردی که در غبار گم شد» را خواندم.
_ کتاب «درباری از مه و خشم» که جلد دوم «قلمرو خار و رز» هست را شروع کردم.
_یکم درس خوندم.
لینک کانالم:
https://t.me/havirism
اینجا هرازگاهی مینویسم اما از سالواژه وام میگیرم تا اصلاح بشم و دائم بیام: استمرار
۱. خونه مامانی بیدار شدن خیلی کیف میده. خودشم گرد و قلنبهست و شیطون بلا.
۲. به گلهای حیاطش آب دادم.
۳. عکسهای جدید گرفتم.
۴. کاریکلماتورهایی که فردا باید آماده باشن رو نوشتم و گویا جای فکر دارن.
۵. پای درد و دل، پای خنده و جوک، پای خوشگذرونی نشستم.
۶. دست خودم رو گرفتم و از مقایسه به بیرون هدایت کردم.
۷. شب هول چقدر دلنشینه برعکس تصورم. امشب هنوز نخوندمش.
۸. کانال رو باید بهروز رسانی کنم تا دقایقی بعد.
۹. امروز فقط بودم. برای من خیلی لازمه که بفهمم”بودن”.
آقا، بودن. همین بودن.
سالواژهام: دوامیابی
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
آخرین چهارشنبهی خرداد هم، مثل بیشتر چهارشنبهها، میان محلکار، مترو و خانه گذشت؛ و در هر کدام از این ایستگاههای روزمره، کارهایی کردم که میتوان آنها را در شمار نیکیهای کوچک روز گذاشت:
-صبح زود در مترو، با وجود خابآلودگیای که هنوز در چشمهایم پرسه میزد، به خانمی که آدرس میپرسید با لبخند و حوصلهای که از پیش ذخیره کرده بودم پاسخ دادم.
-در محلکار، کمد وسایل را سر و سامان دادم و مرتبش کردم.
-فهمیدم به «باجناق» در بعضی جاها «همپاچه» هم میگویند و به نظرم این واژه بامزهتر و حتا در بعضی مواقع مناسبتر آمد. راستی، میدانستید «باجناق» واژهای است که از زبان ترکی وارد فارسی شده؟ حدس میزنم مخفف «باجینین آقاسی» باشد؛ یعنی «آقای خاهر»
-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و از شنیدن بخشی از کتاب «مردی که در غبار گم شد» حظیدم و وسوسه به خاندن کاملش شدم و هفت دقیقه آزادنویسی کردم.
-تمرینهای کاریکلماتور را کامل کردم و فرستادم.
-سالواژهی من «واقعیتبافی»
-نمرهی امروز ۸ به دلایل پایین.
-صبح خیلی زود پاشیدم. بله میگم پاشیدم چون واقعن پاشیدم. صبحهنگام در خاب حس کردم صدای قُمریها خیلی نزدیک است. به آشپزخانه رفتم و دیدم این پرندگان که از عقل عاجزند از لای درررب پنجره آمدهاند داخل و پشت پرده نوک در نوک هم قوقو میکنند. من به پرندگان فوبیا دارم. شانس آوردم که پرده کنار نبود. احمقها به سمت شیشه بالبال میزدند. صحنهی رقتباری بود. آنها از من ترسیده بودند و من از آنها. خلاصه در لحظهای لطف خدا شامل حالمان شد و معجزهوار عاقل شدند و از پنجره بیرون رفتند. ساعت ۵:۳۰ صبح بود.
-از برکت قمریها دیگر خابم نبرد. پس نشستم به مرور جزوهها و نوشتن تمرین کلاس نویسندگی خلاق و ارسالش.
-رفتم یکدانه ماژیک مشکی سرباریک خریدم. نمیشود که استاد ۱۲ رنگش را داشته باشد و منِ فتیشِ لوازم تحریر هیچش را. شوخی کردم. برای مورد بعدی خریدمش.
-برای نشریهی حلزون، گفتهام که شاید بتوانم برای آفوریسمها کارتون بکشم. البته زهره جان دوست دارد بگوید کاریکاتور. اما من همینجا اعتراف میکنم من کاریکاتور بلد نیستم و تنها اندک ذوقی در طراحی نقاشی دارم که امید که به فایده افتد.
-شعرِ تمرین شعرماهیام رو گسترش دادم و در کانالم قراردادم.
-وبینار نویسندهساز را شرکت جستم. آقا معلم آلرژی زده بود به کمر صداش. بندهی خدا با همان صدا از کتاب «مردی که در غبار گم شد» چند خطی خاند.
خیلی زیبا بود. نویسنده چهرهی کریه اعتیاد رو به هنرمندانهترین شیوه بیان کرده بود.
-اندکی با ذوق ماژیک، تمرین شخصیتکِشی نُمودم.
-برای کاریکلماتور خانم ساجده ذبیحی یه طرح کشیدم. دوستان گفتن خوبه و ظاهرن مقبول افتاد.
– روزگفتار ویسیدم و داخل کانال قرار دادم.
– از بین کاریکلماتورهام سهتا انتخاب کردم و به عنوان تمرین تو سایت قراردادم. امیدوارم اینبار به دید کاریکلماتور و در اصل آفوریسم نزدیک شده باشم.
– اندکی پیادهروی با دوستی عزیز کردم.
– چیزی یاد نگرفتم.
– واژهی جدیدی هم نیاموختم.
– خسته بودم. تقصیر قمریهاست. توف بر بالشان.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/ghazalehfaegh
«غزاله فائق» را هم فارسی سرچ کنید پیدا میشود.
– سالواژهام: هردمنویسی. امروز بیشتر رو کاغذ نوشتم.
– آلرژی (شاید هم سرماخوردگی) ناکارم کرده. تا ساعت ۶ همهی جلسات را برگزارم کردم، اما دیگر حنجرهام تمام شد و کارگاه داستان کوتاه را موکول کردم به بعد. دوست دارم کارگاه را طوری پر انرژی برگزار کنیم که «هم شما لذت ببری، هم من.»
– تو وبینار نویسندهساز از نصرت رحمانی گفتم و کتاب «مردی که در غبار گم شد». از بهترین نمونههای تلفیق خودافشایی و نثر شاعرانه. کتاب از صفحهی دانلود همینجا یا کانال تلگرام مدرسه نویسندگی میتواند دانلود کنید.
– یک کمدی-رمانتیک خوب دیدم: «Office Romance 2026». نمونهی خوب فیلمنامهنویسیِ ژانر. یادم نرود برای بانو جنیفر اسپند دود بنمایم.
– پرسه در یک عالمه داستان. فقط بازخانیِ چخوف بهم کیف داد.
– مشتاقم این مطلبم را بازنویسی کنم: کتابی شخصی برای توسعهی فردی
– از این ناامیدی هم میگذریم.
– ما آیندگانیم.
آرزوی سلامتی و بهبودی استاد گرامی
مراقبت کنید.🌸🌸
دمنوش گرم میل کنید.
سپاسگزارم خانم بخشیان عزیز.
بر زیر لودان دعاگوی سلامتی شما هستیم.☆
لودان🤣
امروز.خنده و تعدادی به صورت فردی مشغول پیاده روی و نرمش و کار با وسایل ورزشی پارک بودند.
بعد از اتمام ورزش صبحگاهی نان بربری کنجدی خریدم و صبحانه ای سبک با همسر جان و بعد هم همراه شدن با یاران همیشگی ام قلم و دفترم
نوشتم و نوشتم : شکرگزاری صبحگاهی، جمله سازی و هذیان نویسی و نوشتن از ترس هایم و خواندن غزلی از سعدی و بعد هم چرت چند دقیقه ای و بعد هم ناهار و صحبت و گفتگو با اعضای خانواده و حالا هم حضور در سایت شاهین کلانتری
سالواژهام: ارتباط
باید بتوانم بهتر ارتباط بگیرم. از ارسال یک پیام ساده تا احوالپرسیهای پدرمادردار حضوری. باید تعارف را بیاموزم.
نمرهی روز: هفت.
دو نمرهاش برای انتشار روزگفتار، چون ابتدای کاریم، نمرهاش را بالا در نظر میگیریم. دو نمره آزادنویسی، دو نمره زبان و یک نمره هم مطالعه.
چه خاندیم؟ اساطیر را و چیز جالبی کشف کردیم. اینکه باکرهی آتنا با پرومته رابطه داشته است. چقدر هم ماجرای عشقشان زیبا بود.
یاری جستن: دوستی اگر در زمینهی شمعسازی تجربهای دارد، ممنون میشوم با من به اشتراک بگذارد.
۲۷ خرداد
سالواژهام: کشف
۴ کار از ۳ کارم تیک نخورد امروز. اما بجایش یک کارِ نیکِ خارج از لیست انجام دادم برای همین ۵.۵ از ۱۰.
۱. چهار صفحه آزادنویسی کردم. نیم صفحهای هم تایپ کردم. اما فونتش چنگی نزد به دلم و هر کار کردم، نتوانستم فونت را تغییر بدهم. برای همین عطای تایپیدن را به لقایش بخشیدم.
۲. یک کلاسِ دانشگاه داشتم. نیم ساعتش را بودم. اما آنتنهای منطقه که امروز مسموم شدهبود از صبح، دوباره رفتم و من پرت شدم بیرون از کلاس.
۳. پستی نوشتم برای کانال به زبان کهن.
۴. یکی از مهربانترین و دوستداشتنیترین آدمهای زندگیام را دیدم و ساعاتی را کنارش بودم.
۵. یک کتاب کودک خاندم. نگراناسور. این قسمتش را خیلی دوست داشتم:
«عزیزم نگراناسور کوچولوی من، همیشه پروانهی نگرانیات را پر بده! دردانهی مامان اینطوری دیکر نگران نمیشوی؛ تو باید با همهی قدرتت تلاش کنی. اگر آخرش به خوبی و خوشی تمام نشد، یادت باشد هنوز به آخر ماجرا نرسیدهای.»
۶. هویجپلو درست کردم برایِ شام. پرچرب بود با تهدیگهای سرخ و خوشمزه.
۷. کتاب راهِ هنرمند را خاندم، کمی.
سالواژه: شفقتورزی
نمره امروز : هنوز معیار مشخص نکردم که نمره بدم.
امروز خسته بودم. اما امروز روز مهربونی بود.
کار با محمدی خوب پیش رفت.
قرار بود امروز برم پیش ماماناینا تا هم ازشون برای مهمونی جمعه یه چیزایی بگیرم هم ببینمشون. صبح مامانم زنگ زد که ما تو راهیم تا وسایلو برات بیاریم. دلم برای این محبت و حمایتشون رفت. تو دلم هزار بار قربونشون رفتم.
مامان برام ناهار کوفته آورد.خیلی چسبید.
آقای آراسته پیام خوشحال کنندهای بهم داد. انشاللا به زودی خبر خوشو شماها هم میشنوین.
استاد امروز نویسندهساز کتابِ«مردی که در غبار گم شد» رو برامون خوند. خیلی قشنک بود
به چندتا از دوستای قشنگم پیام دادم. حتا دیدنِ اسمشون روی صفحهی گوشیم قلبمو روشن میکنه.
صابخونه خونه رو گذاشته برای فروش. تو این وضعیت شیر تو شیر سه بار رفتم خونه که مشتری بیاد ببینه. خوب بود. عوضش کلی پیاده روی کردم. درحال پیادهروی به این فکر میکردم هدفم از نوشتن چیه. به خصوص نوشتن داستان. وقتی داستان بنویسم قهرمان خلق میکنم. حالا چه مثبت و چه منفی. داستان بدون قهرمان نمیشه. زندگی چی؟ زندگی مگه یه قصه نیست؟ چرا قهرمان زندگیم نباشم؟ چطوری میخام قهرمانِ زندگی خودم بشم.؟ میخام قهرمان روشنی باشم یا تاریک؟ میخام برای خودم چی کار کنم؟ وقتی برای خودم کاری نیک انجام بدم، چه انرژی از من به اطرافم منتقل میشه؟
اره دیگه از این فکرا تو سرم میچرخید. از این فکرا که دست خودمو بگیرم. که بیخیال هر چی تحت کنترلم نیست. که حالا چی کار میتونم انجام بدم. نمیدونم شایدم گلگاوزبون و سنبلالطیب و لیمو داره اثر میکنه.
ببخشید اینطوری نوشتم. شل و وِلو. حس و حالش نبود طور دیگهای بنویسم.
پز نباشه اون کتابمم به دستم رسید 🙂 «جهان و تاملات فیلسوف». نمیدونم کی بخونمش. اوضاعِ کار عجیبه. اصلن نمیتونم پیش بینی کنم قراره چطور پیش بره. بوی ورشکستگی میاد. خوبی کتابباز شدن اینه که حتا از ورشکستگی هم نمیترسی. اصلن خودش یه فرصته. فوقش بیکار میشی اونوقت میتونی همهی روز بنویسی و کتاب بخونی. خدا رو شکر به اندازه یه مدتی ذخیرهی کتاب دارم. دیگه از هیچی باکم نیست:) بیخیال بابا.
البته آیه یاس نمیخونما. همیشه حتا وقتهایی که خیلی تاریک به نظر میومدن بازم برای من یه عالمه اتفاقای خوب افتاده. راستش دیگه دستم اومده. اصلن اینکه اوضاع به هم بپیچه برام یه نشونهاس. نشونهی اینکه قراره اوضاعم بهتر بشه. باور کنین خیال نمیکنم. بعد از صد سال زندگی و دویست بار تکرار این چرخه، دستم اومده دیگه.
چقدر حرف زدم. ولی خب همه اینایی که نوشتم به نظرم نیک میاومدن
https://t.me/sarayasrebi
صبح بخیر سارا
ممنون که به منم پیام دادی و گفتی «مریم کانال تلگرامتو چرا به روز نمیکنی؟».
یه متن گذاشتم.
سارا جون در مورد سال واژهات و اقدامی که در راستاش انجام دادی بیشتر برام بگو.
♥️♥️♥️
سالواژهام پژوهشیدن است. حسِ کنشگری بهم میده و مجبورم میکنه اقدامی برای یادگیری کنم. اصلن خاندنِ زندگینامهی نیچه برای پژوهشیدن بود.
۱. صبح خابِ عجیبم را نوشتم که منجر شد به کشته شدنِ یک بچه. بابتش ناراحت بودم و ذهنم دوست داشت قضیه را بدزدایی کند. مثلن بچه و مادر بچه را نجات دهد ولی بعد دیدم قصه یعنی(قصهی موردعلاقهی من) اتفاقهای فاجعهسازی که خاننده هی میخاهد راهی بیابد برای تغییرشان و نمیخاهد تغییرناپذیریِ داستان را بپذیرد در حالی که مجبور است. این اجبارِ قصه مجذوبم میکند. اجبار در قصه الزامیست همانطور که دوست ندارم باشد ولی در زندگی واقعی هم هست. اَه.
۲. از دیروز بیشتر کتاب خاندم. ۱۵ صفحه. باید بیشتر در نوشتن کمیتگرا باشم تا در خاندن.
۳. وقتی از همه چیز بدت میآید فیلم ببین تا با کسی دعوا نکنی یا نکشیشان: فیلمِ عشقِ سنگی را دیدم. شروعش را دوست داشتم با اینکه شدیدن خندهدار بود ولی اون حالتی که نویسنده پایانِ داستانش را جشن گرفت برایم الهامبخش بود و مسبب شد امروز بیشتر بنویسم.
ولی من منجر به فاجعهها را بیشتر از منجر به خوشیها دوست دارم، در داستان البته. اولیها امیدوارم میکند حتا، دومیها سرخوردهام.
در عینِ حال روندی که منجر به عشقشان شد جذاب بود. یعنی مواجه با چالشهایشان به خصوص مواجههی دختره امیدوارکننده بود. چرا همش صفت میگویم؟ این ضعفم در نقد را میرساند.
۴.بعدش نوشتم و زیاد نوشتم. همهی احساساتم را خالی کردم و دیگر نمیخاستم کسی را بکشم یا اذیت کنم. موقعِ نوشتن حالم بدتر هم شد و گریهام هم گرفت و ناامید هم شدم. ولی بعدش که رفتم توی آشپزخانه دیدم اشتهای غذا دارم. و آرامم و میتوانم حالا داستان بنویسم.
۵.با ستایش گپیدیم. در رابطه با سوالِ زبانمان چیست؟ و سوالی دیگر دربارهی اقدامِ عینیای که میخاهیم بکنیم. دربارهی اولویتهایمان و اینکه آیندهی نزدیکمان را چگونه میخاهیم و چه چالشهایی داریم؟ و دربارهی کتابهایی که خاندیم.
۶. سریالِ فرندز را دیدم. ولی جدی نباید هربار که میخاهم خوراکی بخورم سریال ببینم چون بیشتر میخورم و بیشتر میبینم.
https://t.me/ReyhaneRabani
۱. آزاد نویسی کردم. زیاد .
۲. تکلیف نویسندگی خلاق رو انجام دادم. خیلی سرش فکر کردم خداییش.
۳.با مامانم در مورد زندگی و پسرا حرف زدم.
۴. چیتان پیتان کردم و رفتم بیرون.
۵.یه عالمه استرس و غصه خوردم و هنوز نمردم.
موردِ دو جملهی آخرت رو کاملا درک میکنم عزیزم. 😂
«چیتان پیتان» رو چقدر دلم براش تنگ شده بود و خودم نمیدونستم! خیلی وقت بود نشنیده بودمش چرا!
موردِ پنج هم، قلب. 🤍
1. پس از مدتها انتظار، دسترسی و دانلود فیلم «این گراویدا است که تو را میخاند 2006»
2. اتمام مطالعه و مرور جستار «فلسفهی اثاثیه»
3. مطالعهی 2 صفحه از کتاب «حقیقت و نسبت آن با هنر»
4. تدارک مختصری برای شام (پس از مدتها بیحوصلگی)
5. شرکت کردن در وبینار
اینقدر خستهام که خدا میداند. تازه از بیرون برگشتم. با دخترم رفتم بازار.
امروز برای نوشتن ایدهها دفترچهای جدا خریدم. خیلی خوب بود. چندین ایده در آن نوشتم. در صورتی که هر روز ایدههای زیادی به ذهنم میرسید که نمینوشتمان.
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. داستانک نوشتم. نیم ساعت مطالعه کردم.
آزادنویسی کردم.
متنی برای کانالم نوشتم.
خیاطی کردم.
خانه را جارو کشیدم.
میگو پلو درست کردم.
ایده ایدهنویسیت بسیار کارساز بود گیابند جان.😍
امروز نویسندهساز با تاخیر شرکت کردم. خابم برده بود.
کتاب نخاندم. حالم خوب نبود، ماساژور هم کنسل کردم.
نیایش کردم. سپاسگزاری بعد از غذا داشتم.
سریال دیدم.
در نُتگوشی لیست کارهایی که بعد از سلامتیام میخاهم انجام بدهم نوشتم. معیارروز هم تعیین کردم، چون مدتیست از این موضوع دور افتاده بودم.
مریمبانو صنعتی
https://t.me/speechoff
در خودم کلافهام مثل حلزون
-چرا فکر میکنی حتمن باید دربارهی حلزون چیزی بنویسی؟
– نمیدانم. انعطاف سرم نمیشود. فکر میکنم اگر کاری را به شکلی شروع کردم تا انتها باید به همان شکل ادامه بدهم. چرا تغییر را بلد نیستم؟ چرا راههای جدید را نمیبینم؟ چرا تجربههای نو را نمیخاهم؟
«تهعدورزی» سالواژهی من است و دقیقن همانچیزی که در زندگی ندارم. نه اینکه دوباره با خودم چپ و قهر نباشم، هستم. اما خدایی تعهدهم ندارم. چند روز پیش دوستی گفت، تو در برابر خودت مسئولیت پذیر نیستی. همین است که کارهایت را عقب میاندازی و هیچ نمیکنی. که دیر میخابی و فردا دیر بیدار میشوی.
گاهی فکر میکنم چرا دو سه سال است که با یک سری مشکلات تکراری، دائمن دست و پنجه نرم میکنم؟ چرا تغییری در نوع مشکلات من ایجاد نمیشود؟ چرا تلاشی برای درست کردن مشکلات چند سالهام که حسابیهم مرا عذاب میدهند نمیکنم؟ -واقعن نمیکنم؟-
بعد میگویم، به خودت سخت نگیر. کل این چندسال را درگیر چیزهایی بودهای که در کنارش باید فقط تلاش میکردی دوام بیاوری. و بعد میکوبم در دهان خودم که بهانه. همهی حرفهایت اینستاگرامی و بهانه است. نیاور. بهانه نیاور. و کمتر در آن اینستاگرام کوفتی بچرخ.
سنجههای دقیقی برای سنجش روز خود ندارم. شاید همین است که روزهایم را تلف میکنم. میدانم باید کارهایی را انجام دهم، اما چرایی آنها را نمیدانم. گاهی فکر میکنم شاید باید این ترم دانشگاه را مشروط شوم یا کارم را از دست بدهم، تا بعد به خودم بیایم و تکانی بخورم. نمیدانم. اما حسابی از دست خودم کلافهام. این را میدانم. حرفهایم تکراری است، نیست؟ از تکرار تکراریهایم خستهام.
در کل گزارشهایم، تمام آنچه که میخاهم را دارم بیان میکنم. بگذارید واضحتر بگویم: «کسی وجود دارد که بتواند و بخاهد به من کمک کند؟ در کدام مشکلات؟
-تنظیم ساعت خاب
-تعهد به برنامهی روزانه
-مسئولیت پذیری
-تعادل ایجاد کردن بین کار و تفریح
-زمان را درست مدیریت کردن
-ساعت استفاده از گوشی را کنترل کردن
و هزار مشکل دیگر. این را هم میدانم که تا خودت نخاهی، هیچکس نمیتواند به تو کمک کند. همین که دائم دارم فقط دنبال راهحل میگردم اما با راهحلهای قدیمی کاری نمیکنم یعنی نمیخاهم؟ که یعنی دوست دارم در همین گوهِ سه ساله دست و پا بزنم؟ احتمالن. از دست خودم و مشکلات تکراریام خسته و کلافهام.
آزادنویسی نکردهام. امروزهم باخت دادهام. دوباره یادم میآید که اگر آزادنویسی کنم، شاید حداقل نیمی از این مشکلات تکراریِ لعنتی تمام شود. حل شود. اما آزادنویسی نمیکنم. از بس احمقم؟ نمیخاهم خودسرزنشگری کنم و میکنم. اینهم دلیل دیگری که از خودم خسته و کلافهام.
از این همه کلافگی، به کلاف نخی میمانم که در خود پیچیده است. گزارش کلافه کنندهای نوشتم، نه؟ همیشه همین بودهام. اِی آدم حوصلهسربر. در این بند دیگر نمیگویم کلافهام. میگویم: «آشفته و مچالهام.» دوست داشتم در واژهدان دنبال مترادفهای همین کلمهی کلافه بگردم و اینها را پیدا کردم. لطفن راضی باشید.
امروز را با دندانپزشکی شروع کردم. چندماهی میشود که درگیر این دندانم. اوایل چرک میکرد و سرخود دارو مصرف میکردم. دوباره خوب میشد و بیخیالش میشدم. تا اینکه دوماه پیش بلخره رفتم دندانپزشکی و گفت باید عصبکشی مجدد بشود. مجدد عصبکشی کردیم. اما فقط دو روز خوب بود. بعد دوباره درد گرفت و چنان ورم کردم که انگار یک آلوچه در لپ خود جا دادهام. دوباره رفتیم سراغ دندانپزشک و گفت طبیعی است. چرکخشککن خوردیم و یک هفتهای خوب بود. بعد دوباره تا قرصها تمام شد، ورم برگشت. اما کمتر از قبل. دوباره رفتیم دکتر و گفت خب ورم کمتر از قبل است و طبیعی است. برو آخر ماه بیا. ماهم رفتیم. تا امروز که از درد نمیتوانستم دهان باز کنم و برگشتیم.
دوباره رفتیم و گفت دیگر باید دندان را بکشیم. ماهم کشیدیم. دندان پنج تکه شد تا دربیاید و من پنج بار مُردم و دوباره به زندگی برگشتم. صدایِ شکست دندان و بیرون کشیدن ریشههای به آن بلندی از عمقِ جانِ جایی به نام فک.
نیمی از کلافگی و ناراحتیام برای همین درد و زخم است. نادیده بگیرید.
همین دردها باعث شد که نه دیروز به وبینار نویسندهساز سر بزنم و نه امروز. که کلاس شعر دیروزم را فراموش کنم. که نخاهم کارهای دانشگاه را انجام بدهم و از خودم در خودم مچاله شوم.
اما خب سوال این است:
امروز را بهخاطر دندان بهانه داشتی، چرا روزهای دیگرهم هیچ نمیکنی؟ لال میشوم.
خلاصه که امروز را زیادی در خود کلافیده بودم. حالا میتوانید با من شال گردنی ببافید برای روزهای زمستان.
گزارش امروز، همه چیز است اِلا نیک. به فردا امید دارم هنوزهم. بعد از سه سال، هنوز به فرداها امید دارم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سال واژهی امسالم را قبل از سال تحویل انتخاب کرده بودم؛
«بازگشت»
بازگشت به زندگی
بازگشت به معاشرت
بازگشت به سفر
بازگشت به نوشتن
بازگشت به کتابها
بازگشت به ورزش
بازگشت به دوستیهای قدیمی
بازگشت به کنجکاوی
بازگشت به خندههای بلند
بازگشت به خیابانها و کافهها
بازگشت به رؤیاهای نیمهکاره
بازگشت به دلخوشیهای کوچک
و از همه مهمتر؛ بازگشت به خودم
اما اغرار میکنم، زیادی بازگشتم. باز با بازگشتم دارم از زندگی جلو میزنم. کمی برگردم بد نیست.
چقدر زیبا. 🤍
گزارش نیک فرح(۳۵)
1. خرید مایحتاج خانه بعد از صبحانه
2. خواند کتاب شازده حمام در پاریس
3. خواندن اشعار ی از نصرت رحمانی که دیروز در کلاس شعر ماهی او را شناختم. و شعر “ من ابروی عاشقان جهانم” را از گوگل کپی کردم و برای گروه فرزندانم فرستادم.
4. آشپزی ، پخت سوپ قلم و سبزیجات ، نودل سیزیجات، سالاد کینوا سبزیجات، و چند تکه ماهی سرخ کردم.
5. بعد از ظهر شرکت در مراسم عزاداری سیدالشهدا ادامه عقلانیت قیام امام، که دیروز شروع کرده بودند. سخنران خانمی است که همان کلیشه های همیشگی را تحویل بانوان مجلس میدهد. که … فردا دیگر در مراسم شرکت نمیکنم، مگه میشه این همه بانوان باسواد در مجلس باشند و سخنران بگوید برای وحدت باید تن به فرمانبرداری از …داد.
6. عصر مطب دکتر نیما محسنی برای زانو درد رفتم و درراه هم وبینار نویسنده ساز را پیگیری کردم. و برای خودم و استاد شاهین دعای سلامتی کردم.
7. شرکت در وبینار مدار ، شادزی، ساعت ۷ و همچنان در اتاق انتظار دکتر نیما نشستهام.
8. در وبینار ساعت ۸ دکتر آرام نشد که شرکت کنم چون عکس برداری از دو زانو پا داشتم.
9. خوب، اشک شوق ریختم که التروز متوسطی زانوهایم سبب درد شده. و عمل جراحی لازم ندارم. فقط فیزیوتراپی و آب درمانی و مسکن فعلن راه حل برای آرام شدن درد زانو من تجویز شد.
10. در خانه نماز مغرب و عشا خواندم و قرآن تلاوت کردم به شکرانه اینکه مشکل به جراحی نرسید. این دکتر دست به چاقوی خیلی خوبی داره و ترس داشتم که مبادا بگه عمل تعویض مفصل ووو داشته باشم.
11. دعای برای سلامتی همه بیمار در گروه مدرسه نویسندگی کردم و مخصوصن از خدا تقاضای شفا و سلامتی برای استاد شاهین و خودم کردم . امین.
12. ادامه نوشتن داستان راننده های اسنپ را انجام دادم.
13. رونویسی نکردم.
14. کتاب نخواندم
15. فیلم ندیدم.
16. همراه با ندیدن فیلم بافتنی هم نیافتم.
سال واژهام «ریلگذاری» است. این واژه را از کتاب «حق نوشتن» گرفتهام. فکرهایم را شکار میکنم، روی کاغذ میآورم تا کمکم به آنچه میخواهم تبدیل شوند.
صبح رفتم مدرسه، کارنامهٔ دخترم را گرفتم. باید برایش جایزه بگیرم برای نمرههایش. چه فایده! در این مملکت چه آیندهای در انتظارش است؟ از اینها گذشته، مگر نمره ملاک موفقیتش در آینده است؟ به هر حال باید جایزه بگیرم. مادرشدن خرج دارد.
بعدازظهر مامانم را برای خرید مواد غذایی بیرون بردم. وقتی برگشتم آنقدر ذهنم پر بود که شروع به آزادنویسی کردم و از آن مطلبی برای کانالم درآمد.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد کتابی از نصرت رحمانی خواندند. تأثیرش را روی من گذاشت. شعری از نصرت رحمانی خواندم که دستمایهٔ روزگفتارم شد. بعد از آن هم کلمهبرداری کردم.
چند تا از شعرها و داستانکهایم را برای نشریه حلزون فرستادم.
فصل اول «این راهش نیست» را خواندم.
از صبح تا ساعت ۱۲ ظهر باوجود کلیه درد ناشی از سنگ کلیه، در اتاق خاب ماندم. تمام کارهای خاندن _ انتشار در سایت و کانال و تحقیق و جستجویم را انجام دادم.
با تماس خاهرم مسکن خوردم و
_رفتم منزل مادرم. دیدن خاهر و برادرام یکجا همیشه برایم لذتبخش بوده و هست. این هم در شرایط سوگ بسیار آرامبخش است.
_ حضور در نویسنده ساز
دفتری که همراهم بود را باز کردم. برای یادداشت برداری از صحبتهای استاد. بخصوص وقتی استاد شعر میخاند روحم جلا میگیرد. چشمم به یادداشتهایی که در پرستاری خاهر آسمانیام نوشته بودم افتاد. هیچکدام را نخاندم و در کنار صحبتهای خانواده حواسم را به نویسندهساز متمرکز کردم. این دفترچهایست که در کیفم هست. و همه جا در مهمانیها و خیابان همراهمست.
خیلی دوست دارم بخوانم و بدانم در آن روزها چه نوشتهام. این لذت یادداشت نوشتن است.
در ساعت ۱۰ شب منزل رسیدم. صدای عزاداری آنقدر بلند است که نمیتوانم کتاب بخانم. شاید فکر کنید شوخی میکنم. ولی واقعن هرشب من مداح خصوصی دارم. برای من اول میخاند و بعد محله.
حالا صدایش را اکو کرده است.
پاشم باز پناه به اتاق خاب ببرم. با اجازه.
https://t.me/Andishehayeneveshtari
امروز بیشتر روی اصلاح پروپزال دانشگاه کار کردم.
خوب خوابیدم و رویا دیدم شاید هم کابوس. قبل از خواب کتاب نیچه گریست را میخواندم شاید تحت تأثیر گفتگوی نیچه و دکتر برویر دربارهی رویاهایشان قرار گرفته بودم، هر چه هست خیر است انشاالله.
دوستم مریم س زنگ زد حالم را پرسید.
جواب پاتولوژی ام اینترنتی آمد و فرستادم برادرم پرینت گرفت تا برای دریافت نسخه پرینت شده نروم بیمارستان.
یکی از اساتید پروپزالم را پرینت گرفته و خوانده و از کامنتهایش عکس گرفته فرستاده. توی ذهنم خواستم غر بزنم به این فکر کردم که استاد پیرم چقدر به زحمت افتاده وظیفهی تو دانشجو بود که پرینت بگیری توی این گرانی بلیط اتوبوس ببری به استاد بدهی و وقتی هم خواند بروی و نظراتش را بیاوری. پس سپاسگزار باش و غر نزن. غر نزدم و از استاد تشکر کردم (شاید بگید اَه اَه خود شیرین. ولی رسم شاگردی اینه. حالا ما لوس شدیم طاقت تو تا حرف درشت اساتید رو از جمله استاد کلانتری رو نداریم مشکل خودمونه.)
الان هم میرم اون فصل صحبتهای نیچه و برویر رو تموم کنم و مجدد لالا کنم.
دارم به حلزون صفحه گزارش نیک فکر میکنم، یعنی امروز به شکل کدام شعر در آمده؟
هنوز سال واژه ام را انتخاب نکرده ام
۱.کتاب خواندم
۲.به وبینار نویسنده ساز رفتم
۳.به پیاده روی رفتم
۴.وقتم را با نگاه کردن فوتبال هدر دادم
۵.گزارش نیکم را با خستگی نوشتم و با حلزون همدردی کردم
۱. به عنوان صفحات صبحگاهی، چند خطی در گوشیام نوشتم.
۲. امتحان دادم.
۳. فیلم روز موش خرما را دیدم.
۴. ظرف شستم.
۵. یادداشتی برای کانالم نوشتم.
۶. در وبینار معماری تفکر شرکت کردم.
۷. کمی شب یک شب دو خواندم.
۸. با دوست عزیزم سمانه داوطلب حرف زدم.
۹. تمرین مثلثوال را انجام دادم.
https://t.me/Rangvazheha
سالواژهام خنده است بر تلخیها که شاید کَمکی صبرم دهد.
چشم که میگشایم میغرم خدایا بازم؟ مگر نگفتم ببخش لازم نیست، اعدامم کنید. افاقه ندارد. بهتر است پا روی دم خدا، استغفرالله، پا رووووی چه میدانم یکجای خدا نگذارم تا عتابش تا آخر روز پاچهام را نگیرد و این روزگار گهی را با اخلاق گهم گهتر نکنم. بعدش کل مسیر خانه تا آن میز کار نکبتی را به جان خود میتشرم که کمتر بغر و شکرگزاری کن. کظم غیظ کن و پاچه نگیر.( برای تمرین شکرگزاری سری به کانال هیوا طهماسبی بزنید.) لالوی کارها روزانهنویسی میکنم و اگر شد مطلبی میخوانم و سری به سایت استاد و دوستان میزنم. و اگر خدا بخواهد و سالم برگردم خانه، ناهار و خواب. خوابم ساز ناکوک میزند وقتهایی. بخوابم زمان را از دست میدهم و نخوابم زمان و انرژی را هر دو باهم. بعدش وبینار الهه علیزاده اگر کائنات حقهای سوار نکرده باشند و بعد هم وبینار نویسندهساز که اگر باز کائنات مانعم نشوند و بعدش میدانم حتمن مشمول ناله و نفرینهای مادرم میشوم که چرا مسیر کزتوار خدمت در مطبخ را در پیش نگرفتم . از شستن ظرفهای ناهار و طبخ شام و سرویسدهی و بازم شستن ظرفهای شام که آخرش با جملهی معروف مادرم که «حالا مگه چیکار میکنی؟» روبرو میشوم بگذریم، کمی میخوانم و مینویسم و سری به کانال دوستان میزنم.
سال واژه: کنترل خشم
نمره روز: 7
گزارش نیک امروز:
۱.با وجودی که شب دیر خوابیدم صبح زود پاشدم
۲.تمرین جلسه سوم نویسندگی خلاق رو انجام دادم
۳.صبحانه
۴.حمام
۵.ناهار درست کردم
۶.جلسه گازخورد😂🤕
۷.آزادنویسی توی حیاط خونه
۸.شرکت در وبینار نویسنده ساز
۱۰.یه قر ریز و بعدشم انتخاب سالواژه
۹.پیادهروی و غیبت با مامان
۱۰.مطالعه کتاب جامعهشناسی نخبهکشی
۱۱.تماس تصویری با همخوابگاهیهام
سال واژهام دوتاست.صبوری، هوش اقتصادی
سیدقیقه آزادنویسی کردم تا از یک قتل عمد و چند قتل غیرعمد جلوگیری کنم.
از برکات پریود همین بس که امروز ده لیوان آب نوشیدم.
فیلم tell.no.one 2006 محصول فرانسه در ژانر محبوبم جنایی-معمایی را تماشا کردم .قصهای جذاب و پرتعلیق وپایانبندی غیرقابل پیشبینی داشت.
هشتهزار قدم را در بوستان نهجالبلاغه برداشتم.
کتاب «شب هول» به صفحه ۸۰ رسید.
«میتوان هرکس را همانطور که هست پذیرفت.یکی قوزی است، دیگری چلاق است، و کسی نصاری یا بهایی است. خدای هرکس مثل قوز یا چلاقیاش در خلوت و رنج بردن او، در تنهایی او، با اوست.»
دفتر شعر «حسین منزوی »را ورقی زدم.چند بیتیش را مشق کردم.
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
نمره امروزم؟یک هشت رغبت انگیز است .
https://t.me/redeaheste
خوندنت ای لیلی بهم چسبید، خیلی وقتا تو این شلوغی متنها دنبال تو میگردم که بخونمت.
دوسِت دارم 💌
۲۷ خرداد
. این چند پیشنهاد جدید برای گسترش گزارش نیک را دوست میدارم.😍 ممنون استاد جان.
واژه سال من ارتباط است. هدفم گسترده کردن ارتباط با حداقل اجتناب و مرزگذاری به جا است. از یک جایی متوجه شدم ارتباط کابوسم شده و اجتناب پناهگاهم. پس نیاز دارم برایش کاری کنم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. تمرین جمله نویسی داشتم. به گمان خودم دو تا از این جمله ها قابلیت ارائه به کارگاه کاریکلماتور را دارد.
۳. هنوز جرآت نکردم سراغ تمرین سوم نویسندگی خلاق بروم اما راه گریزی نیست به خودم قول دادم.
۴. چالش جدید با مدیر جدید دارد به نشخوار میرسد. برای حلش نیاز به مشورت دارم که فردا وقت جلسه با درمانگرم گرفتم. برای خودم مدیرم را خودشیفته و نمایشی تعریف کردم میدانم یک جای کارم میلنگد. این تعریف نیاز به بازنویسی دارد.☺️
۵. در تلاشم اقامتگاه بومگردی برای یک سفر دخترانه با برادرزاده نازنینم بیابم.
۶. امروز به واژه تف ذهنی خیلی گیر دادم.
۱- بین کارها هر وقت خسته میشوم چند گزارش میخوانم. بهترین جایگزین برای انواع شبکههای اجتماعی است.
۲- اگر از من بپرسند بدترین اختراع بشر چیست بیمعطلی میگویم «تلفن». حاضرم کیلومترها بروم و یک نفر را ببینم اما زنگ نزنم. مزایایش را هم نمیخواهم. از صبح ذهنم درگیر بود که باید به یک نفر زنگ بزنم، ساعت هشت شب بالاخره زنگ زدم و خودم را رهانیدم از این فشار.
۳- یک عدد شکلات فسقلی غیرمجاز خوردم، از آنهایی که قند بالایی دارند و باید بگویم که «اصلن حالم بد شد.» سرم سنگین شد و شروع کرد به گیج رفتن. این است «حساسیت انسولین» و چه نیک است. میپرهیزم از هر چیزی که در بدن با سرعت بالا به قند تبدیل میشود و باوجودیکه این پرهیز تنوع را در زندگیام به شدت کاهش داده است اما ذهنم را به روی این تنوعطلبی کاملن بستهام تا بدنم را بیهوده نیازارم.
۴- از یک تصمیمگیری ساده عاجز بودم؛ اینکه با ماشین بروم یا پیاده. هزار دلیل داشتم برای پیادهرفتن و هزار دلیل برای نرفتن. به نظرم آزادی مساوی است با توانایی تصمیمگیری، یا دستکم یکی از مهمترین مصادیق آزادی همین است و اغلب هیچ ربطی به امکانات و شرایط ندارد، بلکه کیفیتی کاملن درونی است و من خیلی اوقات از آن عاجز میشوم، آن هم در مورد مسائل بسیار بیاهمیت.
۵- انجیرهای حیاط پدر بیاغراق اندازهی گلابی شدهاند. یادم باشد فردا ازشان عکس بگیرم.
۶- صلوات بفرستیم برای بخش اول ویدئو که بالاخره از تنور بیرون آمد.
۷- تعداد جمعههای هفته بیشتر شده است؟ یا من چه مرگم است؟
۸- خانم سالمندی را دیدم که یک شاخه گل رز قرمز تزئینشده دستش بود. واقعن دلم میخواست بپرسم از چه کسی گرفتهای یا برای چه کسی گرفتهای، اما نپرسیدم.
۸- نمرهی روزم هشت است.
۹- الهی شکرت…
دقیقا همینطوره منم مطالب سایت و گزارش نیک رو که میخونم خیلی لذت میبرم و چقدر امیدوارتر میشم که این همه علاقه من آن به یادگیری و تفکر رو میشناسم.منم اینجا و به اینستاگردی ترجیح میدم. خوندن گزارشها حالمو جا میاره.
مرسی از استاد و دوستان مدرسه و همه همسفران😍👏🏻
جالبه که شما هم این حس رو دارید 🥰
انقدر هم تنوع دارن گزارشها که انگار واقعن داری اکسپلور اینستا رو مرور میکنی 🤭 جذابیتش برای من اینه که «سبکزندگی واقعی» و هر روزهی این همه آدم رو میبینم، نه یه چیزی که ساختگی باشه و برای دیدهشدن. انگار که دوربین هر روز توی زندگی آدمها هست و داره عین واقعیت رو نشون میده.
همیشه یکی از فانتزیهام همین بود که ببینم آدمها روزشون رو چطور میگذرونن، نه اون مدل تصنعی که توی اینستاگرام هست، واقعی.
هیچ کجای دیگهای به جز توی این گزارشها نمیشه چنین چیزی رو دید. واقعن لذتبخشه.
من هم ممنونم از توجه شما ❤️🥰
سالواژه: خوددوستی
راستش در واژهدان دنبال مترادفش بودم تا شاید کلمهای نو پیدا کنم، اما نبود. دیگر ادامه ندادم.
– امروز صبحِ زود یا حداقل از نظر خودم زود بیدار شدم، ساعت ۰۷:۰۲، بهنظر شما زود نیست؟
– ولگردی کوتاهم در اینستا که به ده دقیقه هم نکشید، باعث شد حالم خاشخاشی بشه.
– حالم سنگین شده بود و نمیذاشت به کارها رسیدگی کنم. یاد سریال کارتونیِ کودکانهی Lose or Win افتادم. در قسمت اول از این سریال هشت قسمتیِ بسیار کوتاه، شما شاهد دختربچهای هستید که ناامیدی و استرسش ماهیت جانداری به خودش گرفته و روی دوش دخترِ داستانِ ما سوار شده بود و اونو سنگین میکرد. حالِ سنگین و نچسب من هم دقیقاً همون شکلی بود و داشتم بهزور خودمو اینور و اونور میکشیدم.
– آخ، آخ نگم که امروز تیکو چقدر جیغ کشید و چقدر از شدت عصبانیت دلم میخواست بزنم تو دهنش تا صداش دیگه درنیاد. آخه چرا انقدر جیغ میکشه و اصلاً کوتاه نیومد تا ساعت ۲ عصر؟ مگه داریم؟ یا اون ما رو دیوونه میکنه یا ما اونو.
– بالاخره ده دقیقه به ۸ رفتم سراغ ورزش. هر آن میخواستم وسطش ول کنم و برای خودم بهانه بیارم و به خودم حق بدم که نتونسته ورزش رو تمام کنه، ولی اون وسطا اون خودِ دیگرم که معمولاً مُشَوِقِ منه میگفت: «یه سِت دیگه بزن، بعد…» و خلاصه منو خَر کرد و تا پایان حرکات ورزشی برد. خودم باورم نمیشه یک ساعت و ده دقیقه ورزش کردم.
– دلم میخواست برم دوش بگیرم. شاید باید اول صبح این کار رو انجام میدادم تا حالم بهتر میشد. آب حالمو بهتر میکنه، اما موکولش کردم به بعد از کارهایی که میخوام انجام بدم، چون امروز هوا خیلی گرم بود و نمیخواستم دوباره بعد از حمام عرق کنم.
– امروز صبحانه رو به عامر سپردم، چون دیشب شام نخورده خوابم برده بود. دلم تخممرغهای زردچوبهایِ عامرساز میخواست. هرکس دلش نخواد، من میخواد.
– کمی شارژ شدم، ولی مثل یه موبایلِ خراب که شارژ خالی میکنه، شدم همون آدمِ قبل از تخممرغ.
– حوصلهی ظرف شستن نداشتم. رها کردم همهچیزو و نشستم سر کلاسِ آموزشیِ چتجیپیتی. کلی چیز ازش یاد گرفتم در مورد اینکه چطور پست بذارم، تویِ چه فرمتی؟ و بهم پیشنهاد کرد پستهامو با داستاننویسی و روزگفتار همراه کنم و برام خیلی عجیب بود که بهم این پیشنهاد رو میده، چون تا حالا با جیپیتی جون صحبت نکرده بودم و امروز اولین روزِ کلاسِ ما بود. پس این گفتوگو رو بهعنوان نشانهای نیک در نظر گرفتم.
– خلاصه بعدش یه سؤالِ واحد رو از جیپیتی و جمنی پرسیدم و انداختمشون تویِ مقایسه. در نتیجه جوابِ جیپیتی برام خیلی دلچسبتر بود و راهنماییهاش واضحتر.
– بعد رفتم داخل کانالم پست و روزگفتار گذاشتم راجع به تعریفِ کمالگرایی از زبانِ استاد کلانتری که برای خودم بسیار خوشاینده.
– و پستی دربارهی سالواژه داخل کانال گذاشتم.
– در واژهدان دنبال مترادفِ کلمهی خوددوستی گشتم، ولی جوابهاش برام اغناکننده نبود. حوصلهام ته کشیده بود، پس از سایت بیرون پریدم.
– بالاخره چون کارم داشت از صدای جیغهای ممتدِ تیکو به تیمارستان میکشید، رفتم حمام و عامری رو با تیکو تنها گذاشتم. تویِ حمام هم آرام نگرفتم و فکر کردم حالا که اومدم یه دستی به سر و رویِ این عزیزدل بِکِشم. خلاصه استادِ کار کشیدن از خودم هستم در همه حالت.
– بعد از چند دقیقه صدایی از تیکو نیومد. فکرم مشغول شد که چطور این پرنده ساکت شد؟ فهمیدم عامر با دستهای خیس گرفته بودتش و تیکو هم چون بالهاش خیس شده بود، مشغول مرتب کردنشون شده و وقتی از حمام دراومدم رویِ قفسش خواب بود.
آخیـــــــــش.
– گشنهام، ای کاش عامر غذایی پخته بود. خستهام و دوست دارم راحتترین غذای خوشمزه رو بذارم.
– پلو تُن با شوید خشک و سیبزمینیهای نگینیِ خردشده داخل برنج که من عاشقِ همین قسمتشم؛ غذایی راحت و دلچسب که در پختنش مهارت پیدا کردم.
– بعد از ناهار که در ساعت ۴ بعدازظهر نوش کردیم، منتظر وبینار بودم.
– در وبینار هم خواندنِ کتابِ «مردی که در غبار گم شد»، نوشتهی نصرت رحمانی، منو با کلمات زیبایی آشنا کرد و جملهای که نصفه در ذهنم حک شد: «از دوزخِ افکارم به بهشتِ…» دیگه بقیهاش رو متوجه نشدم، متأسفانه.
– امیرمهدی خلجی، یکی از دوستانِ حاضر در وبینار، این جمله رو راجع به استاد گفت و من خوشم اومد: «رفیق بیکَلَک استاد، برای تتو روی بازو یا پشتِ نیسان خوبه.»
چون استاد قبل از وبینار کلاسی رو لغو کرده بود بخاطر حساسیت فصلی اما وبینار رو لغو نکرد.
– وبینارِ خوشمزهی ما تمام شد، اما کشش و توانِ من اندکی برگشت که فقط سلامی بکنه و بره.
– در انتهای روز با دوستی گفتوگو کردیم راجع به مهمانهایی که آمدند و رفتند و کارهایی که من در این مدت انجام دادم. کمی هم جاجینگ کردیم، اما با «لیلا گلستانی» جاجینگ بیشتر میچسبه، چون حسِ قضاوت شدن ندارم و انگار فقط دارم آزادگویی میکنم که بهدنبالش عذاب وجدانی گریبانگیرم نمیشه.
– بعد چای گذاشتم و رفتم گلخانهی کوچکم رو گردگیری کردم و خب قاعدتاً از اونجایی که خستهام،
دیگه نمیکشم به باقی کارها برسم.
خسته نباشم.
الان هم در حالتِ درازکش روی مبل، در حالی که بادِ خنکی به درون خونه میاد، با خودش بوی شالیزارهای برنج رو میاره و قورباغهها سمفونیِ شبانه راه انداختند. گزارشِ نیک برای استاد کلانتری نیک ثبت میکنم، تا سزاوار آه زیر ناودانِ او نشم.
خوشحالم که جاجینگ با من بیشتر میچسبه 😂
سال واژهام پایندگی
من اینجا ایستادهام در مقابل ارتشی از دشمنانم. یک چنگال یک خودکار، یک لیوان آب سرد که نصف عمرش را کرده است، سلاح های من هستند.
پارههای کوچک کاغذ به پایم چسبیدهاندو التماس میکنند.
جنگ شروع میشود.
نون نمیتوانمها را با چنگال از جا میکنم.
چشم های شورشان را کور میکنم.
آب سرد را بر صورت کسالتها و درماندگیها میپاشم.
اضطراب را با خودکارم خط خطی میکنم.
اجازه نمیدهم پایندگیام را خراب کنند.
در واقع امروز بیشتر نوشتم تا کار های ديگر.
خواستم طبق عادت همیشگی بگویم این جمله ساده را که تمرین خط کردم، پایندگی داشت جملهام.
اما میخواستم جور دیگری کتابتش کنم. هرچند باز هم همان را گفتم اما خوب دُمی هم به آن اضافه کردم.
امروز نعناهایم را به سلمانی بردم و تاسشان کردم.
باران شیطان است را نوشتمو بارگذاری کردم. نتیجه بر این شد که دوباره متن را بازنویسی کنم.
کلهی بستنی آناناسیم کنده شد. تقصیر گرما بود. وقتی داشت جان میداد و نفسهای آخرش را میکشید آن را بلعیدم تا زنده بود خوردمش حرام نشود.
واژهدان احمق، امروز باز نشد شیطان میگوید دانش را بشکنم تا واژههایش پخش زمین شود.
امروز، بازیش گرفته بود. نمیدانم امروز چه گردی را بر تنم پاشیده بود که از صبح هرچه پاهایم را خاراندم باز دستم را قلقلک میداد.
آخر سرهم پاهایم به چغندر های سرخ تبدیل کردند.
امروز زیاد کتاب نخواندم اما بگویم هرچند کم بود ولی باز خواندم.
در تمام گزارشک امروزم تلاش کردم فاصله نقطه را از کلمه رعایت کنم.
امروز گازخوردش را گرفته ام. امیدوارم درست باشد.
اما حلزون چرا امروز خودش را شبیه ماهی کرده است؟.
مریم جانم 🫂🤍
ممنونم از لطفت عزیزم ☘️☘️☘️💚💚💚
کارهای نیکی که امروز انجام داده ام:
سال واژهام : آفرینش
۱-دیشب به موقع خوابیدم و امروز صبح سرحال از خواب بیدار شدم، مقداری بیسکوییت خوردم که باعث شد نی نی به جنب و جوش بیفتد؛ ولی کمی بعد، نیمرو درست کردم که انرژی لازم را برایم فراهم کند.
۲-برای ناهار آبگوشت بار گذاشتم، چون امروز نوبت دکتر دارم و فرصت نمیکنم برنج درست کنم.
۳-مرغ های تیکه شده ای که همسر خریده بود را شستم و فریز کردم.
۴-ظرف هارا شستم تا سینک همچنان مرتب باقی بماند.
۵-نامه ای به فرزندم نوشتم. از آنجایی که در آن بخشی از کتابی که خوانده بودم را نوشته بودم، تصمیم گرفتم در کانال تلگرامم منتشرش کنم.
۶-در مطب دکتر، با دختری ۲۱ ساله اشنا شدم که حالا درست یک ماه پس از ازدواجش باردار شده بود، از من درمورد بارداری پرسید و من راهنماییاش کردم. زنی ۳۵ ساله هم تازه باردار شده بود، در نزدیکی ما نشسته بود که گفت از خوشصحبتی من خیلی لذت برده و هر سه کلی باهم حرف زدیم و من خوشحال شدم که با ذوق توانستم درمورد مسیر زیبایی که در پیش دارند، راهنماییشان کنم.
در اخر دختر شمارهام را خواست و گفت خیلی حرف هایم را دوست داشته و دوست دارد بیشتر در ارتباط باشیم.
۷-صدای قلب دخترکم را شنیدم، دکتر گفت ضربان قلبش خیلی خوب است، فشارم هم خوب بود، یک کیلو هم وزن اضافه کرده بودم.
دکتر برایم تعدادی مکمل و دارو نوشت و متصدی داروخانه هم با مهربانی تمام رفتار کرد، صندوقدار هم از گوشواره هایم تعریف کرد و از آنجایی که منشی دکتر هم از چهرهام تعریف کرده بود، احساس کردم امروز جهان با من در صلح و مهربانیاست.
۸-تعدادی کاریکلماتور نوشتم.
۹-یک ساعت نقاشی کار کردم. انتظار داشتم بیشتر کار کنم اما خیلی خسته بودم.
۱۰-تعدادی عکس بارداری گرفتم که به یادگار بماند.
۱۱-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
۱۲-بخشی از کتاب صوتی زندگی با تمام وجود اثر برنه براون را شنیدم که میگفت
«دشوارترین و شگفت انگیز ترین کار در زندگی، دست برداشتن از کمالگرایی و تبدیل شدن به خود واقعیست.»
هرجا کمالگرایی وجود دارد حس خجالت همیشه در کمین است
درواقع حس خجالت زادگاه کمالگراییست
کمالگرایی معادل تلاش برای بهترین بودن نیست
کمالگرایی به معنای موفقیت و رشد سالم نیست
بلکه به این معناست که اگر کامل و بدون نقص زندگی و عمل کنیم میتوانیم درد و رنج مورد سرزنش و قضاوت قرار گرفتن را به حداقل برسانیم و احساس خجالت نکنیم
درواقع نوعی سپر است
کمالگرایی سپر بیست تنی است که تصور میکنیم محافظتمان میکند درحالی که درواقع مانع از حرکت و پیشرفتمان میشود.
۱۳-در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
۱۴-به امروزم از ۱ تا ۱۰ ، ۸ میدهم.
امروز تصویر حلزون، ماهی را یادآوری میکند؛ همانطور که ماهی در دریا سر میخورد، حلزون هرچند آرام ولی روان مینویسد.
کلمهی سال، آگاهی بود و من به کل فراموش کردم. برای هیچ یک از مواردی که قرار بود وارد زندگیم بشود (شکرگزاری، سکوت، برگشت به بدن، زیبا صحبت کردن، تنفس، نقطهی عطف و نه گفتن)، برنامهریزی روزانه نکردم. هیچ نمرهایی در اینجا نمیگیرم.
نمرهی روزم براساس حداقل استانداردهایی که هر روز برای جسمم باید انجام دهم: حرکات کششی، زیر نور آفتاب رفتن در نیمساعت اول بعد از بیدار شدن، سالمخوری، نوشتن، یادگیری، به موقع خابیدن را انجام دادم ولی مواردی که نصفهنیمه انجام دادم، آب خوردن، قدم زدن، ورزش کردن بود.
البته بیشتر وقتم را در روز، تلاش برای پول درآوردن و سرکار رفتن میشود.
کارهایی که به درستی انجام نمیدهم: مدیتیشن، در لحظه بودن و تمرکز بر کاری که دارم انجام میدهم، و حفظ پوزیشن درست موقع نشستن.
اگر یاری جستن به معنی تولید محتوا باشد؛ در اینجا هم نمرهایی ندارم.
هرچند دقایقی بعد از آمدن از سرکار به خانه و همچنین در وبینار نوشتم، با نوشتن این متن، میتوانم بگم، نصفش را نوشتم.
آقای کلانتری، با وجود سردرد و آلرژی، به وبینار وفادار ماندند. فکر میکنم، آلرژی استاد، نتیجه قلیون پسردایی باشد. من خیلی وقتها آلرژی داشتم. و آنچه در مورد آلرژی تنفسی یاد گرفتم، اینجا مینویسم.
بهترین مواد غذایی که به بهبود آلرژی کمک میکنند؛ سیب، پیاز قرمز، توتها، گردو، ماهی چرب، دانه چیا، دانه کتان، کیوی، فلفل دلمهای قرمز، مرکبات هستند. ولی باید از لبنیات دوری کرد. مکملهایی که کمک میکنند؛ امگا3، ویتامین سی هستند. البته یک نوع خاص تنفس هم میشه امتحان کرد، بعد از دم و بازدم معمولی، نفس را 5 ثانیه حبس میکنند و دوباره دم و بازدم معمولی.
آقای کلانتری در وبینار امروز، از آقای نصرت رحمانی خاندند. و من احساساتی شدم و گریه کردم. آنجا که از داشتن زخم قدیمی جذام میگفت و جایی که در خیابان با افراد احساس عدم ارتباط میکرد.
در متنی که خاندند دو سه بار واژه “گلمیخ” به گوشم رسید. این واژه را جستجو کردم و در قسمتی از شعرهای آقای احمدرضا احمدی و محمدعلی سپانلو برایم جالب آمد.
بخشی از شعر “مرا نکاوید”، احمدرضا احمدی:
…. چشمانم را گلمیخ کنید
و بر هر دیواری
که در انتظار یادگاری کودکیست بیاویزید …
بخشی از شعر “بعد از اسبابکشی”، محمدعلی سپانلو:
… و رنگرز رسید
با رنگدان خاکستر
که مثل روز اول خلقت نو بود و بیگذشته
اما کسی نمیدید
گلمیخ را که ریشه در فراموشی داشت
و نور دور دستش
الهامبخش قاب غیبت میشد …
درگزارش آموختهها، دوست دارم از صلح بگویم، تا برای خودم هم یک یادآوری باشد. صلح به معنی بازپسگیری ذهن، بدن و انرژی از افراد، تصاویر، امکانات و رویاهایی که ما را ناراحت میکنند. در صلح بودن با خودمان و اطرافمان، دوگانه زندگی نکردن، نه گفتن، عذرخاهی کردن جایی که اشتباه کردیم، محافظت از حریممان. شفا دادن خودمان و منتظر دیگری نماندن. و دانستن اینکه نگهداری از درد و غم و ناراحتی از شخصی که درست رفتار نکرده، کمکی به ما نمیکند.
از رختخواب دل کندن خیلی سخته. خیلی خسته هستم. ولی بسه باید شروع کرد.
صبحانه و دارو خوردم. کمرم خیلی درد میکنه.
دیروز بعد از ۳سال دوستانم را دیدم. خیلی روز خوبی بود. ولی با مسکن قوی تحمل کردم.
دارو مسکن نخوردم. ناهار با سختی درست کردم. ایرج حالش خوب نیست. کاشکی من مریض بشم چون تحملم بیشتر از اونه.
یک ظرف پر کردم به ایرج دادم به یکی از همسایهها که لوبیاپلو دوست داره بده
در وبینار متوجه شدم استاد حالش خوب نیست امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه.
زندگی نامه نویسی را تا حدودی جلو بردم.
در کلاس فاطمه یاوری شرکت کردم جالب بود.
در حال حاضر هم مسکن خوردم.
سلام
واژه ی سال ⚘ قلمدار ⚘
۱- منظومه صبحگاهی را خواندم و یادداشتهایی داشتم
۲- اندر مناقب را نوشتم شاید افشایش کنم
۳- ادامه مطالعه کتاب ذهن و دیوان پروین
۴- انجام فعالیت های گروهی
۵- شرکت در وبینار
۶-تصمیم به بررسی دو موضوع
۷- نوشتن
۸- تعیین معیارهای ارزیابی روزانه و واژه سال
۹-سعی در صرفه جویی برق
-سالواژهام تدریس است. چند روزیست هیچکاری نکردهام برایش (محض یادآوری به خودم).
-پنج تا دیگر از داستانکهایم را فرستادم برای نشریه حلزون.
-سه تا داستان کوتاهم را هم فرستادم.
-لحظهآخری رسیدم به وبینار.
-آخر نویسندهساز ۷ دقیقه آزادنویسی داشتیم. بعدش ادامه دادم. رسیدم به اولین یادداشتی که خیلی خودم بود.
-«شب هول» را یک کوچولو ادامه دادم.
https://t.me/ZahraKordevaly
زهرا جان خیلی خوشحالم که هستی.😍
هنوز چشمانم پر از خواب بود. واژه سال راحتم نمیگذارد.«استمرار». هر روز با دفتر و خود کارم میخوابم. پس هر صبح چشمانم روی دفترم باز می شود. روزم با آزاد نویسی شروع میشود. دیرم شده. باید ۴۵ کیلومتر تا محل کارم رانندگی کنم. به طاسی سکهگون وسط سرم رسیدگی میکنم. دکتر میگوید از استرس است. شاید شوکه شدی. آمادهی رفتن میشوم. Let’s talk about love را با بلندترین صدای ممکن پخش میکنم. از میان کوهها میگذرم. فاصلهی پردیس تا محل کارم را هیبت کوه دلنشین میکند.
۱- همیشه شنیدن صدایش نگرانم میکند. به جان کندن ته چاهی چند هزار متری میماند. حسابرس شرکت را میگویم. هر بار برای توضیح سندی تماس میگیرد بیاختیار در ذهنم با ۱۱۵ تماس میگیرم. الو، یک نفر اینجا جانش به لب رسیده.اسناد درآمد را میخواهد، برایش ارسال میکنم.
۲- سحر متن صورتجلسه را آماده کرده. یک ساعت و نیم جلسه را در پنج صفحه آچار جا داده. چشم شاهین دور باد. کمک میکنم صورتجلسه را بچلاند. یک و نیم صفحه باقی ماند. نسبتا خوب است.
۳- گزارشی تهیه میکنم.
۴- عاطفه نامهای ناخواسته را به کارتابلم فرستاده. تلاشی دوباره و البته بیفایده برای دور زدنم. بیشتر اثبات کمخردی خودش.
۵- تمرین سوم نویسندگی خلاق را انجام ندادم. باید تمرکز کنم. زمان استراحت را به نوشتن میپردازم. شاهین میگوید متن را تیره کردی. ایدههایی در ذهنم هست. از نو خواهم نوشت.
۶- پندار تماس میگیرد. برای امشب با هم هستیم. من و او تنها. چند فیلم انتخاب کرده تا باهم ببینیم.
۷- جلسهی مشاورهم خوب بود. گرچه به شکل احمقانهای اینترنت بدقلقی میکرد.
۸- دیرتر از همیشه راه میافتم. حین رانندگی در وبینار نویسنده ساز شرکت میکنم. شاهین کتابی میخواند از نصرت رحمانی. کتابی به قفسهی« در دست خوانش» اضافه میشود.
۹ـ به خانه میرسم. کنار پندار از بین فیلمها اصرار دارد زندگینامه مایکل جکسون را ببینیم.
۱۰- آیا در نوشتن گزارش نیک استمرار خواهم داشت؟