«بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟
چه کلمهی هراسانگیزی است این:
بزودی. بزودی ممکن است یک ثانیهی دیگر باشد.
بزودی میتواند یک سال طول بکشد.
بزودی کلمهای است هراسانگیز. این بزودی آینده را در هم میفشارد،
آن را کوچک میکند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود،
هیچ چیز مطمئنی، هر چه هست دو دلی و تزلزل مطلق خواهد بود.
بزودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهائی است.
بزودی همه چیز است. بزودی مرگ است…»
-هاینریش بل، قطار به موقع رسید
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
144 پاسخ
گزارش نیک ۲
امروز تراپی داشتم. آخرش فهمیدم من اقیانوسی به عمق ۱ مترم. و جالب تر اینکه توی همون ۱ متر هم دارم غرق میشم. لعنت به اقیانوس و هر واحد اندازه گیری ای. بابا من میخوام فقط دو دقیقه افقی رو آب شناور باشم. به من چه که زیرم چند متر آبه. کلا دو روز توی این دنیای کوفتی اسیر شدیم بیام حالا متر بگیرم دستم آب رو متر کنم؟
تقریبا کل روز رو نقاشی کشیدم و وقتی برق رفت یه چراغ قوه بالای سرم نگه داشتم.
داره خیلی خوش میگذره…
به نام یگانه خالق مهر
بیست و دوم تیر ماه سال یک هزار و چهارصد و پنج
ساعت رو میزی
تصمیم گرفتم ساعت رو میزی را طراحی کنم. شروع کردم. دایره پشت دایره. هر بار کج تر و فلک زده تر. نا امید نشدم. باز هم رسم کردم. بالاخره یکی خوب از آب درآمد! حالا نوبت دایره بعدی بود. درون دایره قبلی. یک گند بزرگ! ایجاد یک چاره سیاه. تصمیم گرفتم اهمیت ندهم و تنها ادامه دهم. حالا نوبت شاخک هایش است. بله شاخک! اسمش را نمیدانم. کشیدم. قرینه نیست. ابعاد به درستی نشان داده نشده. شاخک ها با هر کدام با میله به یک چیزی شبیه به کاسه بر عکس وصل شدند. تلاش میکنم رسمشان کنم. بله کاملا غیر متقارن. اهمیت نمیدهم. حال نوبت آن میله ایست که این دو کاسه بر عکس را به هم وصل میکند. تقریبا درست در میآید. ادامه میدهم. پایه ها. یکی کج است یکی راست. در نقاشی من البته. قاعدتا محصول کارخانه افلیج نمینماید. یک چیزی شبیه به میله هم روی کله اش دارد. تلاش میکنم رسمش کنم. این متوازن شد. به حاصل دسترنج یک ربع م نگاه میکنم. کج و کوله. له شده. نا موزون. اما دوستش دارم. فردا بیشتر باهاش کلنجار میروم.
در ضمن: بابت عدم وجود ذره ای آرایه در این متن عذر مرا بپذیرید. حسش نبود!
بعد از خوردن صبحانه و داروها چند صفحه نامه به سیمین رو خوندم.
چند شعر از غزل هزارهای دیگر رو خوندم.
باید امروز خونه رو جارو بزنم همیشه در دو روز انجام میدادم. ولی در یک روز این کار رو کردم. حالا با مسکن هم کمردرد دارم.
ناهار را آناهیتا دستش درد نکنه برایمان گرفت.
از گزارش نیک ساحل استفاده کردم و عبارت های دو کلمهای نوشتم.
برای جنوبیها کلی اشک ریختم.
خواهر شوهرم به دیدن ما آمد.
در وبینار شرکت کردم عالی بود.
آدرس سایت
http:// t.me/faridejouriki
واژهی سال من: شجاعت
قبل از فهرست باید این را بگویم یا بنویسم که این روز را و روزهای دیگر را مکلفم بیروتین سر کنم،برای فهم یکچیز مهم. که در ادامه و روزهای دیگر اگر فهمیدمش مینویسم.
۱ـ حمام
۲ـ عجله
۳ـ خوردن صبحانه در ماشین
۴ـ انجام کارهای بانکی
۵ـ هیچکارگی و پرخوری
۶ـ اضطراب کارهای مانده و له شدن زیر ضربات ضربه زن(کمالگرایی خرخره جونده)
۷ـ آماده شدن برای ملاقات دوستان قدیمی
۸ ـ همصحبتیها
تنشی حس میکنم. نیاز دارم سوم شخص بنویسم. هنوز بیرونم. شب را دوست دارم و باد را و لباسهای خنکم را.
آیا ارزش آدمها به عملکردشان است؟
سال واژهام تعهد است و از دلش روز واژهای متولد شد به نام دقت. بیدارشدن صبح برایم مثل نفس کشیدن است. و نوشتن، نفس در هوای پاک و معطر بهاریست. برای افتتاح چند جمله مینویسم از خوابی که دوش دیدم تا یادم نرفته و نگریخته. سعی کردم وصل شوم با دو رکعت و دعایی در حق همه. بعضی روزها آشپزخانه مهربان است و چند برنامه غذایی در یخچال و کابینت جلوی چشمم میگذارد تا انتخاب کنم امروز هم چه بخوریم نداشتم و سریع ناهار و شام را آماده کردم و چند صفحه از کتاب مردی در غبار را خواندم و جملهی بسیار زیبایی در دفتر مخصوص جملههای ناب نوشتم نصرت رحمانی در کتاب مردی در غبار نوشته بود که من تشنهی سرب مذاب عشقهای تند و وحشیام. جملات شعرگونهی قشنگ دیگری هم دارد. هزار کلمه هم خواندم و هم نوشتم وبینار ساعت نه شب است اگر مهمان نیاید مشتاقانه شرکت میکنم. درسی از سکوت هم آموختم. نمرهام را هفت میدهم. به تلگرامم سری بزنید به صرف یادداشت روزانه.
سال واژه: صبر
خیلی دلم میخواست بدون خستگی بنویسیم. ولی هر شب با خستگی مینویسم. به قول شاهین: جهاد میکنم. صبح اول وقت بیدار شدم. ساعت ۱۱ با سالومه قرار داشتم. ساعت ۱۲ تازه شروع کردم به آشپزی کردن. مهدی دیر آمد. من ناهار بچهها را دادم و مهدی که آمد ما هم ناهار خوردیم.
یاد یک عادت قدیمی افتادم که مدتها بود فراموشش کرده بودم و آن تنهایی غذا خوردن بود. من همیشه متنفر بودم از تنهایی غذا خوردن. سالهاست من منظم صبحانه نخوردهام، منظم ناهار نخوردهام و آیین میان وعده خوردنم از بین رفته. یادم نمیآید از کی به تنهایی عادت کردم.
عید بچه ها را دندانپزشکی بردیم. خانم دکتر راضی بود از وضعیت دندان بچهها. به خانم دکتر اطلاع دادم که دیگر تهران نیستم.گفت: کارتون رو چیکار کردید؟ گفتم هیچی ول کردم. گفت الان خونهاید؟ گفتم بله. گفت پیاز داغ درست میکنید؟ ترشی، مربا؟ گفتم بله. گفت آقای کوشش پول میده؟ گفتم آره پول میده.
از جملهاش اول خندهام گرفت. ولی بعدش فکرم را مشغول کرد. سوال خیلی ساده بود ولی سوال عمیقی بود. یادم باشد یک روز مفصل به آن فکر کنم و بنویسم.
در آخر خانم دکتر بنی عامری را برای چکاپ دندان بچه ها معرفی کردند و دیگر برای یک چکاپ ساده تا تهران نیاییم.
بعد از دندانپزشکی دور میدان انقلاب برای بچه ها پیتزا خریدیم. موقع خرید چشممان به دستفروشی افتاد که عروسک میفروخت. دو عروسک تدی مستر بین برای بچه ها خریدیم و بیشتر از بچه ها من و مهدی از خرید آنها خوشحال بودیم.
سری به منزل آقای رامین زدیم. جریان عروسی و جهاز بردن مینا را تعریف کردند من و مهدی رودهبر شده بودیم. خاطره عروسی خودم و جهاز بردنم برایم تداعی شد که در آرایشگاه به من زنگ میزدند که فلان تابلو را روی کدام دیوار بکوبیم و من حدودی باید جواب میدادم. در آخر هم تمام تابلوها و پردهها بالا و پایین و جابجا نصب شده بود. ولی من هیچوقت حالم بد نبود و هر بار با دیدن خرابکاری پسر عموهای مهدی میخندیدم.
بعد از منزل آقای رامین رفتیم منزل دایی محمد. بالآخره دایی محمد و طیبه هم قصد هجرت کردهاند به کشوری اروپایی با آب و هوایی نامأنوس برای ما ایرانیها در نزدیکی قطب شمال. هر کسی تصمیم به مهاجرت میگیرد من قلبم فشرده میشود. راستش فرقی ندارد چقدر به من نزدیک است. فقط میدانم یادم میآید چه عزیزانی را در جایجای این کره خاکی دارم که دستم به دستشان نمیرسد. گاهی هوس دارم که با یکیشان تماس بگیرم و بگویم دلم تنگ است بیا برویم در گوشه دنج یک کافه، همدیگر را نگاه کنیم و من کمی به جانت غر بزنم، تو گوش بدهی، لبخند بزنی و بگویی: سبک شدی؟ و من بخندم و بگویم: ایییی بدک نبود. از کافه بیرون بیاییم، خداحافظی کنیم و هر کدام وارد کوچهای بشویم.
امروز هم گذشت و فردا روز دیگری است و من باید باز چمدان میبندم برای سفر به گنبد نمیدانم الان در سفرم یا وقتی در گنبدم در سفر؟
قلمتان مانا خیلی خوب بود
گزارش نیک ۱
حقیقتا این اولین گزارش نیک منه و بابت شروع این کار خیلی خوشحالم😊
حتا مطمئن نیستم دارم این کار رو درست انجام میدم یا نه ولی به هر حال انجامش میدم
کل روز من توی یک اتاق سپری شد و تنها جایی که ذهنم درش وجود نداشت همون اتاق بود. استعداد خاصی در زمینه اتلاف وقت دارم و میتونم جوری وقتم رو به فنا بدم که هیج جای تاریخ نمونهش رو ندیده باشید.
_امروز چندین ساعت نقاشی کشیدم و چه چیزی بهتر از این که همراه کارت وبینار هایی که شرکت نکرده بودی رو گوش بدی؟
شبها، درهای اتاقم رو باز میزارم و از حشراتی که توی اتاقم گیر میافتن و میمیرن یه کلکسیون درست میکنم
هیچ چیزی برام هیجان انگیز تر از رقص منقطع حشرات قبل از مرگشون نیست
معمولا جنازه هاشون برای نقاشیهام به کارم میان
امروز به رژیمم پایبند بودم
صد کلمه به زور و با بی حوصلگی تایپ کردم چیزی ندارم بنویسم فکر می کنم باید بیشتر بخوانم
کتاب شب یک شب دو رو از وسط باز کردم از متن کتاب چیزی به ذهنم آمد گاهی مطالعه می کنیم برای معنایی و موضوعی که نویسنده ننوشت و به چیزی می رسیم که قبل خواندن نمی دانستیم هرگز البته شاید بگویید بدیهی است اما گاهی داستان فقط جهت سرگرمی نیست
کلمهی سال من «نگاه عمیق» است. چرا «نگاه عمیق»؟ چون یک ویژگی در خودم میبینم: اغلب همهچیز را روی دور تند میبینم و همین باعث میشود گرفتار دوبارهکاری شوم؛ چاشنی همیشگیاش هم خودسرزنشگری است. اما از وقتی این عبارت را به تیتر ذهنم سنجاق کردهام، احساس میکنم اوضاع کمی بهتر شده است.
اگر بخواهم به عملکرد این روزهایم نمره بدهم، به خودم ۵ از ۱۰ میدهم. در نوشتن هنوز کمی کاهلم، اما در کتاب خواندن و فیلم دیدن، نمرهی بالاتری برای خودم قائلم. فیلم «اولین اصلاحشده» را تا نیمه دیدهام و از آن خوشم آمده است.
الان، هنگام نوشتن این چند خط، کمی استرس دارم؛ چون نوشتن در جمع همیشه برایم دشوار بوده است.
و در پایان، با جملهای که به سالوادور دالی نسبت داده میشود، حرفم را تمام میکنم:
«زندگی پانتومیم است؛ اگر حرف دلت را بر زبان بیاوری، باختهای.»
(ببخشید اشتباهی در قسمت گزارش نیک ۶۰ ثبتش کرده بودم)
به زور بیدار شدم. کلی خودنوازی و ملاطفت از جا بلندم کرد. آماده شدم و سر ساعت رسیدم ولی مدام خوابالو. نه صبحانه و نه آن دو لیوان چای بعدش کارساز نبود. مرحبا به نسکافه که بالاخره زندهام کرد.
توی اداره پیگیری و کارهای دیگر که معمولن در گزارش نیکم جایی ندارند. ولی رویشان کار کردهام و طفلیها بهدل نمیگیرند.
خوشحالم و قدردان که عضو مدرسهی نویسندگیام. جدا از اثراتش بر اندیشه و نگاه، آشنایی و دوستی با انسانهای نازنین نصیبم کرده و چه قلمهایی! هرکدام جوری درخشانند. ظهر که برق رفت و خواب زهرمارم شد، رفتم سراغ کانال بچهها. نمیدانم کی یک ساعت گذشت.
در نویسندهساز استاد از کتاب «این بود، این شد» گفتند برایمان. عنوان دومش: چگونه روایتدرمانی کمک میکند با بدنمان موثرتر در گفتگو باشیم. کنجکاو شدم بخوانمش.
یک ساعت آزادنویسی داشتیم با ساجده. اولین تجربهی همنویسیمان بود. طبق قرار دیروز، راس ساعت شش هر دو حاضری زدیم. رفتیم سراغ نوشتن و ساعت هفت همین که تلگرام را باز کردم که ازش بپرسم چطور بود؟ دیدم که از ملیحه پیام دارم. چنان ذوقی کردم که نگو. ملیحهی امن و حامی و خوشفکر که اگر نبود، هرگز خیال همگروهی به سرم نمیزد. همیشه با تاکید استاد بر تشکیل گروه و حلقههای نویسندگی، با خودم میگفتم نه لادن این برای تو نیست. تو با این مشغله و دغدغههای کوچک و بزرگ، یک قول و مسوولیت دیگر برای خودت بتراشی که چی؟ نکند تحت فشار دوباره وقفه بیفتد بین تو و نوشتن. نه! نوشتن به تو تاب و طاقت میدهد. خودت آهسته و پیوسته پیش برو.
همراهی با ملیحه و ساجده، همان حلوای تنتنانیای بود که تا نخوردم، ندانستم: آهستگی و پیوستگی در مسیر نوشتن با کیفیت اچدی.
همنویسی و گپوگفت بعدش کلی نشاطآفرین بود.
بعد ناگت سرخ کردم برای شام. چندماهی است که ناگت و همبرگر را خودم آماده و بستهبندی میکنم. وقت که میگیرد ولی زمانی که اهل غذاهای آمادهی بیرون نباشید و دلتان هم بخواهد، همین راهش است.
مرغ گذاشتم برای ناهار فردا. ترسیدم بعد اداره، تا پختنش، سهنفری همدیگر را بخوریم. بنابراین برای جلوگیری از فاجعه، عقل پیشه کردم.
@ladanshayanfar
امروز احساس میکنم از زمان، از زندگی، از بقیهی آدمها عقب افتادم، این احساس طنابی به دور گردنم است شاید هم تازیانهای که است که با ضرباتش در گوشم زمزمه میکند:« تندتر برو از زمان جلو بزن خیلی کارها هست که هنوز انجام ندادهای، درس هایی وجود دارد که نخواندی و زبان هایی که یاد نگرفتی همچنین تاحالا به این اندیشیدی که هیچ هنری بلد نیست؟» گاهی این حرف ها مرز زمزمه را رد میکند، تبدیل به جیغی رعب آور در پس زمینهی ذهنم میشود؛ طوری که میخواهم دیگر نشنوم و من به جای او حرف بزنم. اینگونه که بگویم:« برای تو تلاش تنها وقتی معنی پیدا میکند که به نتیجه برسد. اما برای من اینگونه نیست تا حالا به این موضوع فکر کردی که تلاش، خود یک نتیجه است ؟ چرا همیشه باید به انتهای جاده بنگری ؟ اگر نهایت مسیر مانند ابتدایش خاک آلودباشد؟ اگر طوفان همچنان ادامه داشته باشد ؟ یعنی همهچی باید رنگ ببازد، همهچی بیارزش شود؟ اینطور نیست. همهچی در همین لحظه معنا پیدا میکند امید، آرزو ، عشق در دورست ها به دنبال روشنایی نگرد. پرتوی نور در آغوشت هست.
1. سالواژهام: استمرار
2. برنامهریزی کردن برای چجوری پیشبرد اهداف. البته برنامهی قبلیم با شکست مواجه شد. حس میکنم یکم سنگین بود. این بار کمی سبکتر و متنوعترش کردم که به مزاج انسانیت نزدیکتر باشد.
3. شرکت در وبینار نویسنده ساز البته برقا رفتن وسط وبینار و من آخرش رسیدم.
4. خطخطی کردن کاغذ با مداد برای نترسیدن از نقاشی کشیدن.
آنچه به نیکی آموختم
سالواژهام: خودآغوشی
_ تا صبح خاب میدیدم از دلتنگی بابا گریه میکنم. دمدمهای صبح میدیدم سر مزارش نشستهام. خاب بدی بود. خیلی بد. بعد از بیداری نفسم جا نمیافتاد.
_ طبق معمول، اما به غلط، یک سری کارها را قبل از صبحانهنویسی و صبحانه خوردن انجام دادم. مثلن پس از آنکه از مترو برگشتم، رختچرکها را در لباسشویی انداختم. جستوجو کردم و فایلهایی را که خاهرم زهرا برای مراسمش میخاست، فرستادم. بعد یادم نمیآید چه کردم که تازه پس از آن صبحانهنویسی را انجام دادم.
_ گزارش نیکم را در سایت و کانال همرسان کردم. سپس گزارش نیک دوستانم را خاندم. بعد مامان زنگ زد. گفت موهایت را که کوتاه کردهای خیلی خوب شده؛ به صورتت نشسته. از بچگی هم دوست داشت موهایم کوتاه باشد. بعد چیزهایی گفت که دلم گرفت. خدایا، کی برای مامانبابا آسودگی میخاهی؟
_ نشستم پای سیستم و طرح زدم و زدم و زدم، اما به نتیجه نرسیدم. اعصابم خورد شد. بلند شدم، ناهار خوردم و درازبهدراز، با لب و لوچهای آویزان، افتادم کف اتاق. میخاستم از این حالوهوا بیرون بیایم. کتاب افشین شاهرودی را برداشتم و چندتا داستانشعر خاندم. احساس میکردم کاغذ و کلمات گرداگرد سرم نشستهاند و مغز داغشدهام را فوت میکنند. بسی لذتبخش بود. بعد هوس کردم و شعری (شعری؟) نوشتم. همیشه از خودم میپرسم آیا این شعر است؟ دوستش دارم و شاید در آخر گزارش نیک آوردمش.
_ خابم برد. خاب بدی دیدم که یادم نیست. گرمم شد و از خاب پریدم. دیدم برق رفته. وارد وبینار نویسندهساز شدم. اینترنت اول ناز و کرشمه آمد، بعد کمجان شد، بعد هم ترکید و مُرد. چندبار افتادم بیرون، ظرفیت تکمیل شد، هنگ کرد؛ اما بههرحال بودم و چه خوش بودنی. صدای استاد با قطعیهای مکانیکی و منظم شبیه رباتی شده بود با افکتهای vocoder. استاد دربارهی همسفران ثابتقدم و اصل مهربانی و محبت در مدرسهی نویسندگی گفت. حقیقتن این اصل را هم در خود استاد و هم در بچهها بهوضوح دیدهام. خیلی وقتها رشک بردهام و اغراق نیست زیرا مدرسهی نویسندگی بیش از همه، مروج انسان و انسانیت است.
در این مدرسه بود که دیدگاهم نسبت به شش واژه یا مفهوم مهم بهکلی تغییر کرد. دلم میخاهد حالا که سر صحبتش باز شده، از این شش واژه و آنچه آموختهام بنویسم.
اولی، قضاوت بود.
فهمیدم برخلاف جملهقصارهای اینستاگرام، بهجای اینکه بپرسم قضاوت خوب است یا بد، باید بدانم قضاوتِ بهجا داریم و نابهجا. یکبار استاد گفت: «مگر میشود قضاوت نکرد؟ انسان چطور میتواند قضاوت نکند؟» و راست میگفت. ما نمیتوانیم بگوییم نباید قضاوتی باشد، وقتی این در سرشت آدم است. اصلن با قضاوت میتواند بسنجد و بیاندیشد. اما قضاوت در کجا و دربارهی چه چیزی؟ این مهمترین پرسشی است که میتوانم هربار با خودم مطرح کنم.
شاید باور و پایبندی به دانش اصولی، در کنار مهربانی و محبت، سبب شده که هرگز در این جمع احساس نکنم بهجای خاندن آنچه مینویسم، با تمسخر یا دُگماتیسم هویتی، فرهنگی و حتا دینی مواجهام. میدانی این فضای امن، که آلوده به رفتارهای ناسالم و عقدههای ناروا نشده و نمیشود، چقدر ارزشمند و گرانبهاست؟
واژه یا مفهوم بعدی، شعر است.
رُک مینویسم: پس از شعرماهی دانستم شعر تنها دالامدیمبو نیست که کسی با این معیار بخاهد به دیگری بگوید تو شاعر هستی یا نیستی. حتا اگر شاعر نباشم، از شعر احساسی برداشتهام و نگاهی تازه و اساسی در آن یافتهام. اکنون میفهمم شعر، خیالانگیزترین و عاطفیترین شکلِ اندیشیدن به انسان و جهان پیرامون اوست. چه چیزی گرانمایهتر از تعریفی که آدم را به دیدن و اندیشیدن بیاموزد و انسانیترش کند؟
سپس با نقد سالم و اصولی آشنا شدم؛ چیزی که بهکلی نگاه و تصوراتم را زیر و رو کرد. راستش فهمیدم اصلن هرچه میفهمیدهام، هیچ و پوچ بوده. دانستم نقد، غرغر یا بهبه اَلابَختکی نیست که شبهنقادها شب و روز تلاش میکنند هر چیزی را به نام نقد، اما به کام سلیقه یا تبلیغات، به خوردمان بدهند. در کتابنقد بود که حرمت و اهمیت واژهها را فهمیدم و آموختم چقدر باید در بهکارگیری صفات و کلمات، مسئولیتپذیر و صادق باشم. اصلن مسئولیتپذیری در کلمات یعنی چه؟ آیا اگر مینویسم «خوب»، بهراستی خوب بر چه معیارهایی استوار است؟ و از همه مهمتر، برای مخاطب چه سطحی از شعور و احترام قائلم؟
آنقدر به این معیار فکر کردم که ردپایش را در خرد و کلان زندگیام دیدم؛ از رابطه و گرافیک و هنر، تا جامعه و فرهنگ و دین.
واژهی چهارم، روایت بود.
در اینجا آموختم میتوان بیآنکه بلاگری پیشه گرفت و فخر فروخت، و بهجای جستوجوی موضوعات پربازدید یا الگوریتمهای متغیر و وابسته به رسانهها، پردهها را کنار زد و از خود گفت. از همین زندگی معمولی. از ریزترین شئونات انسانی. ماههای اولی که با لادن و ملیحه همگروه شدم، شبی در اینباره سفرهی دلم باز شد. گفتم نمیتوانم از خودم بنویسم یا خودروایی داشته باشم. همهچیز مبهم و مهآلود و بههمریخته روی صفحه جاری میشود. احساس میکنم جسارت آن را ندارم که بایستم در آینه، به چشمهایم خیره شوم و بپرسم: تو کی هستی؟ چه میکنی؟ چه میخوری؟ چه میپوشی؟ چگونه میاندیشی؟
اما اکنون میتوانم. اکنون پذیرفتهام که انسانی هستم؛ هرچند کوچک، آسیبدیده و شکننده، اما معناگرا؛ که در سادهترین رفتارهای روزمره، انسانیتم را میجویم تا به آن تکیه کنم. روایت سانسورنشده، شاید مهربانانهترین آغوش برای پذیرفتن خودم بود.
مهمترین واژه، رشد ارگانیک است.
میتوانم همهی شبهایی را که تا صبح میگریستم و ناامید به سفیدی سقف اتاق خیره میماندم، یکجا بهخاطر آورم. میتوانم همهی آن درد کاهنده و تحلیلبرنده را یکباره حس کنم. همیشه فکر میکردم قدمی برنمیدارم. چیزی نشدهام. کاری نکردهام. ناتوان و ناآگاهم. باور داشتم از زندگی، از خودم و از دیگران عقب افتادهام. دستاوردهای بیرونی آدمها را با چالشهای درونی و شخصیام مقایسه میکردم. بختکهای فضای مجازی هم هردم به این احساس دامن میزدند؛ غافل از اینکه باید لحظهای میایستادم و از خودم میپرسیدم: مگر تو چه کار کردهای؟ چه راهی پیمودهای؟ چه دانشی آموختهای؟ چند سالهای؟ کجای زندگی ایستادهای؟
دانستم رشد این نیست که بدوبدو عقب دیگرانی، حتا نالایق و ناآزموده، بیفتم و با جنگهایی بیپایان پنجه بیاندازم. رشد، گامیدن است. ایستادن است. گلی را بوییدن است. تأمل کردن است و حتا ماه را دیدن.
رشد یعنی حلزون. یعنی مثل حلزون، نرم و آرام و صبور بدانی چرا و به کجا میروی. اگر برداشتم از رشد نجات نمییافت، حالا راه به ترکستان رفته بودم.
آخرین واژه، کمال است.
چقدر میشنیدم که میگفتند تو چون کمالگرایی، به این حال و روز افتادهای. فکر میکردم کمالگرایی صفتی آسیبزاست؛ غافل از اینکه: کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه.
آموختم کمالگرایی بهترین صفتی است که انسان میتواند در خودش نهادینه کند؛ بیآنکه با استرس یا افاده بگوید: «میدونی! راستش من کمالگرام. باید همهچیز در حد عالی باشه تا شروع کنم.» کمال چه چوب تری به ما فروخته بود که اینطور در حقش جفا کردیم؟ انسان قرار بود عمری بکوشد و بپوید تا به کمال دست یابد، نه اینکه کمال را بغلِ میز و دمدستش ببیند. آنچه نامش را کمالگرایی گذاشتهاند، بیشتر ترس یا خودشیفتگی است؛ چون نمیخاهیم کسی بداند چیزی را نیاموختهایم، یا نمیدانیم و باید بیاغازیم. اینکه کم داریم، عقبیم و باید تلاش کنیم. این حرصِ یله افتادن و بیسعی و تلاش بهترین بودن، از کجا افتاد به جانمان؟ من که بیشتر از همیشه برای کمالگرایی مشتاقم و میکوشم.
_ پس از وبینار، یک ساعت با لادن همنویسی داشتم. موضوع عصیان بود و هدفم نوشتن جملهوار. اینها را دوست داشتم:
عصیان، گردن کشیدن از تکرار جهان است.
رشد، مؤدبانهترین شکل عصیان است.
اگر جهان را همانگونه که به تو تحویل دادهاند نمیپذیری، عصیانگری.
اولین عصیان بشر، پرسش بود.
ما در برابر هرآنچه هست، حتا خودِ عصیان، عصیانگریم.
بخاب و سپس بلند شو؛ برای من یعنی عصیان.
چون زندهای، در برابر مرگ عصیانگری؛ و چون میمیری، در برابر زندگی.
برای دریا یاغیگری میکنی وقتی رو به موجهایش میایستی؟ پس تو عصیانگری.
نوشتن برای من عصیانی است در برابر ملال و مردگی؛ شعر برای من عصیانی است در برابر نوشتن، و عصیان برای من شعری است شوریده که گردن میکشد از تکرارگونه دیدن جهان.
_ راستش تا شب پروژههایم سامان نیافت و به نتیجهی خوبی نرسیدم. اما حالا که نگاه میکنم، خیلی هم دست خالی نبودم. پس خابیدم. به امید فردا.
بابا
سرم را از ابرها پایین میکشد:
هیس!
بدو برو بازیات را بکن
ستارههای دریایی را
از پا میکَنم
خیس و خیالآلود
قدم میگذارم در بال لکلکها
هرچه میدوم
به آفتاب نمیرسم
و به شالیزار
و به بانوی کتابقصهها
آسمان
چرا اینقدر دور است؟
بابا
سرم را از ابرها پایین میکشد:
هیس!
بدو برو بازیات را بکن
چند حبه ابر
به مادربزرگ میدهم
از بالِ چارقدش
دوتا گنجشک در میآورد:
دنبال کسی میگردی؟
سرم را در گوشش میکنم:
فضانوردها
منتظرم هستند
با جعبههایی از ستاره و یخمک
شالگردن یخزدهام را برمیدارم
بادبادک دستوپاشکستهام را
کادوپیچ میکنم
به سرانگشتان پا
میخزم توی اتاق
میپرم توی کمد
قایم میشوم
ناگهان میفهمم
هیچکس
هرگز
پیدایم نخاهد کرد
https://t.me/sajedeh_haqparast
خیلی عالی بود.لذت بردم
ای جان دلم ساجده ♥️🥹
گزارشت هم پر از عاطفه بود و هم کلاس درس🤗
خب این شما. و این این زندگی من:
پرسه در طاقچه و کتابهای ایدولوژیهای سیاسی.
این روزها مثل همگی زیاد به جنگ میاندیشم. به نظر شما صد سال دیگر این سایت وجود دارد ؟ واقعاً من فقط خوشحالم اسمم را در کنار آنهایی میبینم. که از ته دلم دوستشان دارم.
من ماندهام با این پرسش که با این وضع عنترنت که هر روز بدتر از دیروز میشود هاست بخرم. سشاسه ایرانیک را ثبت کردم اما همچنان وسط هوا و زمین ماندهام تنها. من ماندهام تنها ی تنهایی/ میان سیل غمها.😂😂 بیلنگر م چه سوسیس همش گوشته. / کات به کلوزآب بهمن شعلهور: ما اینجا داریم زحمت میکشیم
– متروی دم خانهی ما را فقط کسانی پیدا میکنند که چشم برزخی دارند. دیروز آنقدر خلوت بود که مسئول ایستگاه با بیسیم خبر داد: «قطار حرکت نکند؛ یک مسافر در حال رسیدن است.» مسافر هم که رسید، یالله گفت و با همه سلاموعلیک کرد.
– بچههای دانشگاه را دیدم؛ دوباره همان اشتباه خطرناک را کردم : به بشر امیدوار شدم.
– مدیرگروه جدید را بدون معرفی، از برقِ کلاستر B نگاهش شناختم. متأسفانه چشمها رازدار خوبی نیستند.
– امتحان خوب بود.
– اسمم در صفحهی گزارش نیک بود؛ کنار آدمهایی که جدیتشان شوخیبردار نیست. انگار در جمع چند آدم حسابی، یک صندلی هم برای من گذاشته بودند.
1. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. فکر میکردم حرف زیاد دارم برای گفتن. ولی سه صفحه شد فقط.
۲. ظرف شستن سختترین کار است برایم. بخصوص اگر از چند وعده تلنبار شدهباشند روی هم. اما اینبار با گوش دادن به آهنگهای محبوبم راحت گذشت.
۳. دو تا از وبینارهایی که نبودم را، گوش دادم. استاد در یکیشان از اسم مستعار گفت و در دیگری از تاثیر نوشتن بر قسمتهای مختلف زندگی.
۴. مهمان داشتم. هزاران مرتبه شکر که قصد نکردند شام را بمانند. بدنم کرخت است اینروزها. دلیلش را نمیدانم. اما میدانم که حوصلهی مثل خانمها چرخیدن و لبخندِ زورکی را ندارم.
۵. پیادهروی کردم. آنهم در گرمای جانسوز ِ صبح. گرما چند روزی است شدیدتر شده. وگرنه من سرما دوستِ گرمانفهم را چه به کلافگی و غُر از گرما. ولی واقعن تابستان اینور تازه شروع شده. با خودم گفتم همینکه همت کردم در این صبح دلانگیز آمدهام پیادهروی، چه بهتر که نانی تازه بگیرم. ولی نانوایی مدنظر بستهبود و من حوصله نداشتم برای رفتن به جایی دیگر و البته دورتر.
_ سالواژهام: واقعیت
_ هنگام صبح با آلارم بدنم از خواب بیدار شدم. فهمیدم چند روز سخت و بیحوصله را در پیش رو دارم. صبحانه خوردم و زود زدم بیرون تا بدون تاخیر یا حتا نیاز به استفاده از دقایق شناوری به محل کار برسم. اما روی پل مهرشهر صدای پیچیدن یک نایلون به چرخ عقب ماشین را شنیدم. وقتی از پل آمدم پایین رانندهی پرایدی اشاره کرد که لاستیکت پنچر شده. زدم کنار. پنچر شدهبود، پنچرِ پنچر؛ مثل خودم. شانس آوردم چرخ جلو نبود.
_ امروز حوصله کار نداشتم. حوصلهی آدمهای طلبکار را نداشتم. حوصلهی خودم را هم نداشتم. نوشتم و نوشتم. آزادانه نوشتم، گزارش نیک نوشتم، مستندات کاری را نوشتم. خلاصه به هر نوع نوشتی که بین من و محیط پیرامونم فاصله ایجاد میکرد، چنگ زدم.
_ یکی دو تا جلسه، چندتا تلفن، به چندتا توقع رسیدگی کردم. چه کسی به توقعات من توجه میکند؟
_ شرکت در وبینار” نویسنده ساز” همراه همسفرانم تمرین” اکنون من در فهرستی از کلمات” را انجام دادم. بیشتر کلمات فهرستم غر و ناله بود. از هفتهی گذشته نیز لیستی نداشتم تا با این هفته مقایسه کنم. شاید هم بهتر شد چون احتمالن با این مقایسه از امروز خودم ناامید میشدم. اما همین نوشتن سادهی چند دقیقهای حالم را بهتر کرد.
_ امروز روز ماشین جان بود. وقتی به خانه رسیدم دیدم کف ماشین_ سمت شاگرد_ پر آب شدهاست. بدو بدو رفتم سمت مغازهی آقا محمد که بیاید و ببیند چی شده و این آب از کجا وارد اتاق شده؟ مغازهی او کلن بیست قدم هم با خانهی ما فاصله ندارد. برای همین خیلی وقتها به جای بردن بیمار پیش پزشک، از پزشک میخواهم به بستر بیمار بیاید. مخصوصن وقتهایی که دم مغازهاش شلوغ است. او هم با دم و دستگاهش آمد بالای سر مریض ما و گفت:” کاپوت را بزن بالا.” شانس آوردم موضوع جدی نبود و سوراخی که مربوط به کولر است گرفته و آب به داخل راه یافتهبود. خسته به خانه برگشتم. اما راضی از اینکه چالشها رفع شدهاست. دوش گرفتم تا خستگی و بیحوصلگیم را آب خنک بشوید و ببرد.
_ دقایقی با” شب یک شب دو”ی بهمن فرسی
_ یادم رفت بگویم سر صبح از آقای سلیمی تشکر کردم که دیشب به کولر مادرم سر زده و مشکل آن را رفع نمودهاست. راستی چرا وسایل گرمایش و سرمایشی زودتر از فصل مورد نیازشان آلارم نمیدهند که نیاز به تعمیر دارند؟ چرا سر بزنگاه که به آنها نیاز داریم از پا در میآیند؟
_ آب نوشیدم و آب نوشیدم. آب خالی، آب و زنجبیل، دوباره آب خالی و زود به بستر رفتم.
_ همینطور که میکائیل شهرستانی نامههای شاملو به آیدا را در گوشم میخاند به خواب رفتم.
_ نمرهی روزم : 6
همیشه نوشتههایت را میخوانم و انشالله در کارت موفق باشی سرت سلامت و تنت بالنده باد. دوست نویسنده 🩵💙💚
میخاهم از الگوی «مصاحبه با خود» استفاده کنم برای گزارش نیک:
– برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
– حین کارها گوشهوکنار صفحات خطخطی میکنم. بیحساب و کتاب کلمه مینویسم. در هر حال دستم گرم میماند.
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
– شش بود، ولی اولین جلسهی دورهی ۷۵ام نویسندگی خلاق آنقدر خوب پیش رفت که رسیدم به هشت. دو ساعت و دو دقیقه طول کشید این جلسه و تهش پرانرژیتر بودم. حضور برخی از بچهها دورههای قبل هم خیلی خوشحالم کرد.
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
– در نهایت همه در «مقایسه» بازندهایم. خوشحالی درست در نسبت به میزان فاصلهایست از مقایسهی زندگی خود با دیگران میگیریم.
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
– ادامهی مطالعهی رمان «جبروت». پرسه در دیوان طالب آملی. از شاعرانیست که حتمن خاننده را به شعر کهن فارسی مأنوستر میکند: «خشت بر خشت جهان گردیدم/منزلی امنتر از گوشهی تنهایی نیست»
– امروز رفتی پیادهروی؟
– نه. خاک بر سرم بریند. البته چسمتر راه رفتم برای خرید قهوه و نوشابه. میبینی آدم چطور کمکم به بیآبرویی عادت میکند؟ من و کوکاکولا؟ مسموم شدهام و به هر دربی متوسل میروم برای بهبود خودم. آنک نوشابه، اینکه موز.
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
– تخممرغی که جدا در کنار ژامبون قرار گرفته بود. همکناری باشکوه ژامبون گوشت با بیضهی تویوخ.
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
– وضع بیسروسامان و دمبهدم بهفناروندهی خرابشدهی باستانی.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
– خانهای ویلایی. تجربهای دیگرگون در معماریِ بنایی مجرد و چهاربَر. در محاصرهی درختان. با کتابخانهای بزرگ.
– امروز با کی تماس گرفتی؟
– ملا مبینا. گفتم آهت گرفتم. بعد دربارهی مقالههای تازهی سایت حرف زدیم.
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
– رفاقت. ویژگیهای رفاقت. که یکیش تفکر نقادانه است. یعنی رفیق تو آنقدر به تو اهمیت میدهد که به یاری تفکر نقادانه نمیگذارد هر یاوهای انگارهاش از تو را بههم بریزد.
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
– به تو چه؟
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
– یادم نیست دقیقن. فکر کنم یاد کوروشمال افتاده بودم و یکی از ملاقاتهایم که جزمیاتش را بیخی.
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– نوشتن فهرست هفتگی کلمات و مرور آن با فهرست هفتهی پیش. فایل صوتیاش را توی کانال مدرسه بشنو اگر نشنیدی.
– فیلم چی دیدی؟
– «American History X» شعاری و کهنه بود. ملولم کرد. دومی بدک نبود: «The Night House». قابهای دیدنی و قصهی رازآلود. که البته رستگار نمیشود. گفت باشم: کمی ترسناک است.
-«در نهایت همه در «مقایسه» بازندهایم. خوشحالی درست در نسبت به میزان فاصلهایست از مقایسهی زندگی خود با دیگران میگیریم.»
چه جملهی قشنگی👌🏻
-تخم مرغ و ژامبون ؟؟ نوش جون، اما آدم مسموم تخم مرغ و ژامبون خطرنااکه حسسن. شما کته با ماست فقط. :))
-چه رویای قشنگی، من هم از این رویاپردازیها میکنم. نمیدانم روزی محقق میشوند یا نه، اما آرزو میکنم برای شما بشود.
-به اوچه، به ما هم نَچه؟؟
-ما آیندگانیم هم جا افتاده بود.❤️
گزارش نیک ۶۱
سالواژهام: فاصله
— «فاصلهی شما با سلامتی فقط یک قدم است.»
جملهای بود که پشت شیشهی یک داروخانه به چشمم خورد. نمیدانم تبلیغ قرص مکمل بود یا مسکن. نمیدانم تبلیغ چیزی خوراکی بود یا مالاندنی. هر چه بود سلامتیمان را متضمن بود.
به گمانم فاصلهام با سلامتی کیلومترها شد وقتی داروی تبلیغ شده -حتمن گران- را نخریدم.
برچسب پشت شیشهی داروخانه عقبگردی به ذهنم داد:
دوم راهنمایی بودم. اول وقت بود. زنگ انشا ما بود. در کلاس منتظر نشسته بودیم. منتظر معلم. آمد. برپا برجا شدیم. معلم پشت میزش رفت. دفتر کلاس را جلو کشید. دفترهای انشاهای ما جلوی رویمان آمد. اسم و فامیلها را از روی دفتر کلاس خواند. همه به نوبت آمدند. موضوع انشا این بود:
«علم بهتر است یا ثروت؟»
یک به یک آمدیم و برایش خواندیم.
یک نفر ننوشته بود «ثروت». همه انتخابشان «علم» بود.
بله بر همه واضح و مبرهن بود که علم جایگاهی دارد بیبدیل. بر همه مسلم بود که ثروت، خوشیهای زودگذر در پی دارد و علم است که پاینده میماند و بر همه مسجل که علم سرمایهی روزهای جوانی است که تازه در پیری ارزشش را درمییابیم.
نمیدانم چگونه بر همهی آن دختران دوازده سیزده ساله محرز شده بود که فراگرفتن علم نیکوتر از اندوختن ثروت است.
نمیدانم چگونه آن دختران کلاس دوم راهنمایی به یقینِ برتری علم بر ثروت رسیده بودند.
یک نفر ننوشته بود ثروت بهتر است.
نمیدانم توی کلهمان چه بود که نوشتیم ثروت اَخ و تف است و علم بهبه و چهچه است.
بزرگتر شدم.
چیزهایی دیدم. بارها خلاف چیزی که نوشته بودیم ثابتم شد.
دیدم چه قهرها و دعواهایی بر سر مال و اموال پدری که هنوز نمرده است، به پا میشود.
دیدم گاهی جر و بحث و دعوا توی کوچه و بازار بر سر چکی است که نقد نمیشود.
این طرف و آن طرف میشنیدم گفتوگوها بر سر تخفیفِ نزول است.
باز هم بزرگتر شدم.
دیدم اعتراض معلمها برای حقوق کم است.
بانکها برای دادن وام، ضمانت چند نفر دیگر را خواهان بودند. ضامنهایی که دستشان به دهانشان برسد.
این روزها صحبت های دورهمی در مورد و علم و دانش است یا قیمت مرغ و گوشت قرمز و تخم مرغ؟
اما آیا علم و ثروت دو جان در یک بدن نیستند؟
علم و ثروت گاهی آپولو، آزمایشگاه پزشکی و دهها مورد دیگر انسانی میسازد. گاهی هم کارخانههای اسلحهسازی و وسایل ضد بشری را.
امروز بیش از هر زمان دیگر مفهوم این دو کلمه فکرم را درگیر میکند.
تا چه حد واقعیتِ ارتباط بین این دو کلمه در کیفیتِ نگرش و بینش ما تأثیر دارد؟
تا چه حد مجال تجدیدنظر در بازنگری واقعیتِ کلمهها را به خودمان دادهایم؟ وقتی که پیشفرضهای ما مطابق مفهوم همان کلمهها رفتار نمیکند.
— دو ترجمهی متفاوت از یک داستان ارنست همینگوی را که شاهین کلانتری پیشنهاد داده بود، خاندم.
— پیادهروی غروبانه روی خستگی را کم کرد.
— دیشب خاب ماندم. گزارش نیک را حالا میفرستم.
— ما امیدوارانیم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
۱۴۰۵/۰۴/۲۰
گزارش نیک ۶۱
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
یاری جستن: نقاشی رو هیچ وقت حرفه ایی دنبال نکردم. کنار نوشته هایم ذهنیاتم را نقاشی می کشم. گرافیک یاد بگیرم یا نقاشی با مداد رنگی؟
۱- هاله خواب موند و ساعت ۴:۱۵ بیدار شد.
۲- ساعت ۴:۴۰ اسنپ گرفت و ۵:۱۵ دقیقه روی نیمکت منتظر سرویس بود.
۳- ما تا مامونیه مدیتیش کردیم و تمرین Reiki.
4- هاله ۷ رسید کارخانه.
۵- هاله برای افزایش حقوق کارمندش با مدیر کارخانه صحبت کرد و موافقت مدیر را گرفت.
۶- هاله نامه ایی در جواب نامه مرکز بهداشت آماده کرد.
۷- در راه برگشت به تهران ، هاله با دوستش که مدتی بود با او قهر بود قرار گذاشت و تا ساعت ۱۲:۳۰ را به شام و صحبت با دوستش گذراند.
۸ – من هم به او اجازه دادم کارهای آدمیزادیش را بکند اما به او یاد آوری کردم که در لحظه حال باشد و در ذهنش گم نشود.
۹- من هاله را دوست دارم دختر متعهدی است.❤️
گزارش نیک | ۳
○ صبح ساعت ۶ بود که پاشدم، بعد با خودم گفتم زن خیلی زوده، بگیر بخواب. ۷:۳۰ دوباره پریدم و در یک ثانیه سوالی فلسفی پرسیدم: “بیدار شدنت بهر چه بود؟” در نتیجه بی جواب موندن این سوال بالش رو این رو اون رو کردم و خوابیدم تاااااا ۱۱. وقتی بیدار شدم به قول گزارش نیک یکی از دوستان به “کشفکی” رسیدم: “ریحان تو واقعا اگه شب قبل لیست کارهای فردا رو ننویسی، روز رو گم میکنی زن!”
این شد که تصمیم گرفتم هرشب بعد گزارش نیک، لیست کارهای روز بعد ام آماده کنم.
○ تازه بیدار شده بودم که از یکی از مراکزی که رزومه فرستاده بودم تماس گرفتن. مغزم گفت جواب بدی من باهات همکاری نمی کنما. من از تنگه هرمزم بسته تر ام الان. به حرفش گوش ندادم و قبل اینکه تماس قطع شه جواب دادم. تماس کوتاه بود و بعد که قطع کردم فهمیدم؛ مغز سرتق، کار خودشو کرد. همکاری نکرد و منم جواب های همیشه رو دادم. بدون فکر و عادت وار و احتمالا کلیشهای!
○ عصر نوبت دکتر و چکاب سالانه داشتم. مسئول پذیرش یه آقای کچل خوش اخلاق بود . (فرضیه اندکی محبوب:کچلا کلا خوش اخلاقن.)
کدملی ام رو که گفتم و وارد کرد، یه نگاهی بهم انداخت و گفت: ” کارمند خدمات دولت! سرپرست ام که هستی! باریکلا !باریکلا! :))))
چه جوری تو سن کم انقد موفق شدی؟! ”
خندم گرفت… چون توی کل راه تا برسم به تجربه مزخرف مصاحبه تلفنی فکر میکردم و بغض داشتم که چرا مهارت هام برای شغل دوم انقدر کمه. اما صحبت های آقا کچل مهربون کمک کرد بغض ام رو قورت بدم.
خونه که برگشتم زن منطقی دست زن زر زرو درونم رو کشید و برد پشت میز نشوند. کاغذو خودکار داد دستش و گفت:”خودتو جمع کن زن! کلی شرکت دیگه هست که بتونی پارهوقت کار کنی. بشین بنویس مهارت هایی که لازمه یاد بگیری برای کاری که دوست داری انجام بدی.”
زن زر زرو درونم یکم گریه کردو احساسات اش رو روی کاغذ اورد، بعد موهاشو گوجه کرد و شروع به نوشتن کرد.
فک کنم امروز نوشتن نجاتم داد! واقعا نوشتن دواست. از نوشتن فهرست کلمات اکنون من تا گزارش نیک….!
جملات اول گزارشتون من را تا آخرین جمله به دنبال خودش کشوند.
لذت بردم.
سال واژهام: تحسیــن
۱.یکی به من بگه اینجا چخبره؟
فقط سه ساله که وارد دنیای آدمبزرگها شدم. اما جوری از این آدمهای به ظاهر بزرگ بیزار شدم که چندین و چند کتاب روانشناسی هم نتوانستند آرامش سابقم را به من برگردانید. منو برگردونید به بچگیهااااام. حرووومییاااااا
۲.نمیدونم چرا امشب دلم میخواد داد بزنم حرووومییاااااا 😂😂
۳.ماندهام که نصف شبی صدای بوم بوم هوایی که میآید، صدای همسایهٔ جفتیست یا خشم حماسی آمریکا؟؟
۴.آخه حمااسی؟؟ این حرومیاا نمیدونن ما واسه کلمه حماسه و حماسی خیلی احترام قائلیم؟؟؟ چقدر معلما زور زدن تا تو کله ما فروکنن که برای جبران سی سال رنج فردوسی، باید شعرهاشو با لحن حماسی خوند؟
حماسی حرکت داره واسه ما نه لذت.
برداشتی اسم عملیاتت رو خشم حماسی گذاشتی که چی؟؟ ادای رستم رو دربیاری؟ گوربهگورتون کنن چیزی جز لاف هالیوودی نیستید…
با اون عملیات اصفهاندون (لطفاً این جارو با لهجه اصفهونی بیخونید)، خووب خدا گذاشت تو کاسدون. ضایه شدین. حداقل اون طیاره هارو آتیش نمزَدید، حیفِس والا.
حالا بیرید فیلمشه بسازیدو ، نقش اولشم بیزارید، آنجلینا جولی، که چی؟ که مثلاً واقعیتِ تحریف کنید که چون خیل عظیم طرفدارای جولی بیابونو پر کرده بودن، عملیات لغو شد و الا ما که شکست نخوردیم. آخه اصفهان حرمت داره. مثلاً پایتخت گردشگریه. آ شما حمله نظامی مکنین بش؟؟ آی فهش حقتونس…
پ.ن: این نویسنده از ترس صدای موشک ها، به هذیانگویی افتاده. لطفاً با زدن لبخند رد شوید و توجهی به مهملاتش نکنید.
پهپه اُسکُلبار
اولین گزارش نیک که می خواهم به نیکی یاد کنم از تمام روزی که گذشت اما افسوس که نیک بودن و نیک زیستن این روزها جز آرزویی بیش نیس مگر ما جز آرامش خواسته دیگری هم داریم؟
اول صبح با استرس شدید شروع شد استرسی که ته مانده از فشار عصبی شبی طولانی بود همچوشب یلدای که یک دقیقه اضافه شدنش همانند قرنی سپری شد.
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست و روز من بهارش از سر ظهر آغاز شد و استرس دیشب شکوفه داد .
سالها تنهایی و جدال با زندگی؛ من و به قلم و کاغذ وابسته کرده و همین وابستگی کمی از استرسم را گرفت و توانستم آرامتر شوم و درست فکر کنم .
وبینار عصر استاد و تکلیف روز یکشنبه که از هفته پیش آغاز کرده به من یاد آوری کرد که ذهن امروزم چقدر درگیر شده و نیاز به آرامش دارد.
الان که دوباره می نویسم با تراپی نوشتاری توانستم به ضعف خودم و قدرت تصمیم گیری درست برسم و همین نوشتن که سال واژه من شده از نظر من بهترین انتخابم بوده.
سالواژهام: طلوع، میخاهم طلوع قاب اول روزم باشد.
-نامه نوشتی؟
-نه.
-کار مفید کردی؟
-فکر کنم، یکم
-چی؟
-حال ندارم بشمرم
-پس چرا اینجایی؟
-برای تداوم، برای اینکه هستم، برای اینکه ادامه میدم.
-یعنی فردا نامه رو از سر میگیری؟
-فکر کنم، اره.
-پس اینجام تا برگردی.
-فقط یه چیزی، چون نامه نیست؟ «دوستدار شما» ننویسم تهش؟
-نه….ولی آدرس کانالت رو یادت نره.
-حواسم هست.
اولین نانامهی
کسی که دوستدار شماست، لنا
پَ کو آدرس کانال خانوممم؟
منتظر نامههای قشنگت میمونیم.💕
1. با اولین صدایی که از خواب بیدارت میکند، برمیخیزی.
2. دربارهی چیزهایی که از شب قبل توی سرت وول میخورند، مینویسی.
3. بازخورد استاد به داستانت را گوش میدهی و قدردان به وجد میآیی.
4. با روشن شدن آلارم «وقت زبان خواندن است» نیمساعتی درس میخوانی.
5. دوش میگیری تا ذهن و بدنت را همزمان سبک کنی.
6. وبینار نویسندهساز را از دست میدهی.
7. خانه را جارو میکشی تا عطر تازگی در آن بپاشد.
8. چند متن خوب میخوانی از دوستانی که مینویسند.
9. یادداشتی قدیمی را بازنویسی میکنی و در کانالت میگذاری.
10. از مسئلهای مهم نزد آدمی مهمتر گلایه میکنی.
11. قبل خواب کتاب میخوانی و ذهنت را به داستانی میسپاری که دوستش داری.
سال واژهام: مکعب پردازش
همیشه از عقب ماندن از برنامههایم هراسانم. الحق که تندرَویِ زمان هم به این آشفتگی دامن میزند. تا ساعاتی پس از بامداد میکوشم در تجمیع نیروی تابآوری برای رسانیدن خویش. تا در انتها، آسودهخاطر سر بر بالین بگذارم.
ــ امروز تغییر کوچکی در برنامه ایجاد کردم. بجای شعرخوانی، داستان خواندم. داستان «راه بازیافته» از مجموعه داستان تقاطعِ «امیر حسین روحی». صفحات نخستین را مطالعه نمودم. داستانی که فاصلهٔ طبقاتی را پله میکند برای رسیدن به اصل مطلب، حرفهای بسیاری دارد.
ـــ وبینار امروز انرژی مضاعفی به جانم بخشید که خستگی ناشی از کمخوابی را جبران کرد. من یکشنبه پیشین در وبینار شرکت نکردم. گویا از هفتهٔ پیش به بعد، دقایق نخست وبینارِ یکشنبهها با «فهرست هفتگی لغات» سپری میشود. باز هم خلاقیت استاد را تحسین میکنم. از دیگر توفیقات امروز معرفی« همسفران ثابتقدم گزارش نیک» بود که به لطف استاد، نام من نیز جز نامبردگان بود. از معرفی کتاب تا چرایی نوشتن، این جلسه نیز همانند باقی جلسات سودمند بود و بهرهمند شدیم از تمامش.
ـــ متنی در کانال قرار دادم. نمیدانم چرا، ولی این جدانویسی رو بیشتر میپسندم. انگار بیشتر و بهتر میپردازم به هر دویشان.
ـــ رمان مارکز، این رئالیسم جادویی، مرا در دنیایش غرق کرده. سریع پیش نمیروم اما ممکن است هر آن تمامش کنم. به رغم موانعی که بر سر راهشان قرار میگیرد، راهحلهایی نامتوازن را چاره میکنند که تعادل را مجدداً به خطِ داستانی باز میگرداند.
ـــ امشب آزادنویسی را با دو نیمه از هم گسستم. یعنی پیوسته نوشتم اما با مضامین متفاوت. نیمهٔ نخست، یک داستان کوتاه فیالبداهه بدون تفکرِ زائد نگاشتم. بعد از آن در نیمهٔ دوم از روزنگاری نوشتم و قدرت مأورایی «رهایی». این آزادنویسی برایم با تمام نویسههای قبلی تفاوت داشت، چرا که دو نتیجه از آن استخراج کردم.
https://t.me/zahraballampour
دیرنیک
سالواژهاش: حرکت
چشم که باز میکند، باهو فرسی را از سر میگیرد. چه ترکیباتی اسماعیل، چه ترکیباتی!
تندتند میاندازدشان در سبد کلمهبرداری.
بوتهی پرهیز، اقیانوس قهر، تلخگذر، گمانافروز، چشمخانه و…
اگر هیچ از متن نفهمیده باشد همین کلمههای شگفت او را بس.
_ کوه قابلمههای سبزینشان منتظر شسته شدنند. همسرش دیروز یک عالمه سبزی خردشده خرید و او را تا پاسی از شب مشغول سرخ کردنشان نگه داشت.
راستش او هنوز معتقد است فروشنده سبزیپلویی را جای قورمه، به شوهرش غالب کرده.
اگر واقعاً قورمه بود پس چرا بوی کوکو سبزی خانهشان را برداشته بود؟
_ دیروز که داشت هاردش را مرتب میکرد متوجه شد عکس و فیلم جشن عقدش در هارد نیست. خیال کرد برای همیشه از دستشان داده و کلی هم برایشان اشک ریخت. امروز به توصیهی شوهرش سری به لپتاپ قدیمیاش که ماهها بود روشنش نکرده بود میزند.
پیدایشان میکند و بار دیگر اشک میریزد. اینبار از خوشحالی.
_کتاب عاداتی برای التیام را ادامه میدهد، خلاصهبرداری میکند و دانستههایش را برای سارا ذوالفقاری در ویس میفرستد.
یک خلاصهی کوتاهتر هم برای همنشینی با کتاب دوشنبههای فرهنگسرا مینویسد تا در جلسه، دیگران را با این کتاب آشنا کند.
_ در نویسندهساز، استاد اسامی گزارش نیکنویسان ثابتقدم را در سایت مینویسد. یکی نام او را هم یادآور میشود. یک هفتهای میشود گزارش نیکش را ثبت نکرده. عذاب وجدان میگیرد مثل دانشآموزی که مشقش را از گام به گام نوشته اما معلمش به خاطر مسئولیتپذیری تشویقش میکند و جلوی اسمش یک ستاره هم میگذارد.
_ با کلاس چربیسوزی فیلیمو ورزش میکند. احتمالاً فردا پادرد امانش را ببرد.
_با سمانه داوطلب شعری از قیصر امینپور میخوانند.
قیصر برای دخترش سروده بود:
رنگینکمانی از نخ باران تنیدهام
تا تاب هفترنگ ببندم برای تو
_ با سمانه از یاد دادن نوشتن خلاق به بچهها حرف میزند.
آخ که چقدر وسوسه شد گامی بردارد.
از کجا باید شروع کند؟ آخرین کتاب کودکی که خوانده بود در دورهی کودکنویس بود. به گمانش باید اول زبان کتاب کودک را بفهمد تا با بچهها دربارهی خواندن و نوشتن همکلام شود.
_ میرود توی تخت تا گزارش نیکش را بنویسد و زود بخوابد اما در عوض همزمان با دو دوست که مشورت میخواهند تا پاسی از شب چت میکند.
ساعت از دو نیمه شب گذشته و کانالش بیروزی مانده.
وقتش رسیده گزارش نیکش را دوباره به عنوان پست، غالب کانالش کند.
سالواژهام: بهخانی
کمخانی هم، کورهراهیست به بهتر خاندن.
امروز چند بیتی شعر میخانم، دیوان شهریار را باز میکنم و به این شعر میرسم:
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
از طاقچه کتابی هدیه میگیرم: «نه عادت ژاپنیها»
در نگاهی سرسری، بخشی از کتاب نظرم را جلب میکند.
«انتخاب خلاص شدن از شر چیزهای غیرضروری با حفظ موارد ضروری، اولین گام به سوی آزادی شخصیست.»
چه خوب است که این روزها، کمتر در اکسپلور پرسه میزنم.
به عادت یکشنبهها، قریب صد کلمه مینویسم. بعد میگذارمشان کنار کلمههایی که پیشتر نوشتهام. برخی واژهها وزن گرفتهاند، از تکرار زیاد، مثل تنهایی.
سال واژه: پیشروی
گاهی برخی از احساساتِ ابرازنشده راهشان را با آشفتگی به خوابم باز میکنند. کل شب را کابوس دیدم. صحنههای عجیب، دعواهای نامفهوم و فریادهایی که تمامی نداشتند. صبح بیدار نشدم، بلکه فقط اعلام زنده بودن کردم. سگ بیخوابی میارزد به بدخوابی. آدم میخوابد که خستگی را بهدر کند نه اینکه با نوع دیگری از خستگی از خواب بلند شود. وقتی خوابی با کابوس پر میشود ظرفیت ذهن برای شروع یک روز خوب از دست میرود.
مثل همیشه چندان میانهای با صبحانه نداشتم. ولی بخاطر ترس از معدهدرد یک لقمهی کوچک نان و پنیر خوردم با دو لیوان چای. حالیا نمیدانم آمار خورد و خوراکم را دادن میتواند گزارشم را نیک کند یا نه. گرچه نیک از این بابت که مثل عمدهی روزها برای معدهی بیچارهام شیشکی نکشیدم که برو بهدرک.
رفتم سر جزوهی امتحان فردا. درس خواندن نمیتوانست حالم را خوب کند ولی میتوانست ذهنم را از خوابهای آشفتهی دیشب منحرف کند.
با فعلهای عربی سروکله زدم و برای بار هزارم بابها را در ترجمه قاطی کردم. چرا من هیچوقت با این فعلهای عربی نمیتوانم اخت شوم؟ چرا؟ نه،واقعن چرا و به چه جرمی؟
ناهار آبدوغ خیار زدیم با سیر تازه. مرهم گرماست این آب و دوغ و خیار و سبزی و یخ فراوان. و چه گرمایی. چه حرارتی. کمکم دارم به هوا بدبین میشوم. نزدیک بود از شدت گرما بخاطر سرگیجه تلپی بیفتم زمین.
سفر به انتهای شبِ سلین را میخوانم. هنوز دوست ندارم چیزی دربارهاش بنویسم. شاید یک روزی همهی یادداشتهایی که تا اینجای مطالعه برای خودم برداشتهام را یک جا در گزارش نیک و کانالم منتشر کنم.
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم و بسی از شنیدن اسمم در کنار دوستان خفن و عزیزم کیفور شدم.
رفتم برای خودم قدم زدم. مامان بزرگ میگفت قدم زدن بار آدم را سبک میکند. سبک نشدم ولی بیخیال چرا. گفتم برای یک خواب نرین در واقعیت زندگیات. و صراحت کلامی همیشه رویم جواب داده.
۱-صبح را با نوشتنِ کلمهها آغاز کردم. همان که نامش را صُکْلَمه گذاشتهام. حسابی روشنم میکند. افکارِ رهایم را به بند کلمهها میکشم، رامشان میکنم، و بهشان جهت میدهم.
صبح که بیدار میشوم و گیج و گنگم و جانم بسته به یک استکان چای تازه دم است و کشمش و گردو، و طول میکشد تا مغزم پردازش بشود و بالا بیاید، آرام مینشینم و چای میخورم دانه دانه کشمش، و میگذارم افکارم وِل بچرخند. نگاهشان میکنم و با کلمات به بندشان میکشم و میریزمشان روی کاغذ. و بعد از میان آنها خودبهخود به روزم جهت داده میشود و حالم بهتر میشود و شکوفا میشوم چون گُول.
۲- بعد از صبحانه چند صفحه از« شازده کوچولو »را خواندم و ضبط کردم برای کانال. در کتاب به کلمهیی برخوردم که تا به حال نشنیده بودم. کلمهی« تَجیر» در جملهی « ولی از باد میترسم. شما تجیر ندارید؟». معنایش را نمیدانستم. جستجو کردم و یاد گرفتم که معنایش بادگیر، پرده، یا حفاظیست که جلوی باد را میگیرد.
۳- چندتا از داستانهای دورهی داستانکوتاه را خواندم و بازخوردها در مورد آنها را گوش دادم. نکاتِ مهمی دستگیرم شد.
۴- وبینارِ نویسندهساز امروز در مورد فهرستنویسیِ کلمات در یکشنبهها بود که از یکشنبهی گذشته آغاز شده است. هر یکشنبه تند و بی وقفه فهرستی از کلماتی که به ذهنمان میرسد مینویسیم و با لیست یکشنبهی گذشته مقایسه میکنیم. بدیهیست چون کلماتی که بر صفحهی کاغذ جاری میشود بداهه و ناخودآگاه و بیانگر حالاتِ درونیمان است، مقایسهی آنها با فهرست یکشنبهی قبل، به خوبی تغییر حالمان را در یکهفته نشان میدهد.
در وبینار امروز کتاب« این بود این شد» در حوزهی توسعهی فردی از الناز زاهد انتشارات دیوار معرفی شد. چگونه روایتدرمانی کمک میکند با بدنمان موثرتر در ارتباط باشیم.
۵- امروز مثل بعضی دیگر از روزهای چند ماه اخیر صدای طبلِجنگ بلندتر بود.
این طرف میزند، آن طرف میزند، مردم دردشان میآید. تا کی و تا کجا؟
و امروز یک جنگطلبِ آمریکایی« سناتور لیندزی گراهام» که جنگ و نابودیِ ایران را خیلی دوست میداشت به سفر ابدی رفت. گمان نکنم که هرگز تصور میکرد که او هم روزی خواهد رفت. آدمها تا روزی که نروند باور نمیکنند که آنها هم رفتنیاند.
درست است که همیشه بعد از جنگها تحولاتِ زیادی در جوامع از لحاظ جغرافیا، اقتصاد، صنعت و فرهنگ اتفاق میافتد که البته همیشه هم مثبت نیست. اما آیا برای تغییر و تحول در جوامع حتمن باید جنگ بشود؟ اگر بعضی به من نگویند: آه تو آرمانی و رویایی فکر میکنی، میخواهم بپرسم، نمیشود تغییر از مسیرِ آگاهیِ جمعی و بدون جنگ و خونریزی و ویرانی اتفاق بیفتد؟
انسانِ طمعکار اگر منافع خودش را در منافع دیگران میدید کار این جهان بهتر از این بود. خیلی بهتر.
۶- قسمت دوم از داستانِ شازده کوچولو را در کانالم گذاشتم و روزنویسم را هم.
۷- غذاهای خوشمزه درست کردم. جای شما خالی.
گزارش نیک نوشتم و ارسال کردم.
بدری صفایی
امروز روز شلوغی بود، انتهایش هم به جنگ ختم شد. دوباره خانهمان لرزید… تا چه بازی رخ نماید…
۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم و حسابی مسائل آزارندهٔ ذهنم را جاری کردم روی کاغذ.
۲. برگههایی باید تصحیح میکردم.
۳. کتاب «تیغهٔ انحرافی سولاخ چپ» بهمن فرسی را تمام کردم. چند روز پیش شروع کرده بودم. چنان جذاب بود که صبح چند ساعت نشستم و خواندم.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۵. کلاس داشتم. درس دادن به کسی که کلاً دور از موضوع است و دوروز بعد آزمون دارد، سخت است. تلاش کردم برسانمش به قبولی اما مطمئن نیستم. چون فارسی همیشه پیشزمینه میخواهد و شب امتحانی نیست.
۶. به سؤالات دانشآموزانم پاسخ دادم. فردا امتحان دارند. من هم همپای آنها اضطراب دارم. آزمون نهایی برایشان مهم است.
۷. یادداشتی هم برای کانالم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۸. بعد از کلاس و خستگیاش رفتیم همنشینی.
در همنشینی بود که زدند. هنوز نمیدانم کجاست. دلم پیش دانشآموزانم هست که چقدر ممکن است مضطرب شوند.
🫡🫡❤️❤️
نعیمه غفارپور عزیز راستش من به تو بلحاظ مکانی نزدیک نیستم ولی خواندن نوشته ات من رو هم مضطرب کرد.
الهی دور باشید و دور باشیم از جنگ و عواقبش☁️🌷
چه گزارش پر و پیمونی بود دوست نویسنده همیشه قلمت توانا باشد سعی میکنم به کانالت هم سری بزنم💚🩵
۱.صبح بیدار شدم. پسرک را بیدار کردم. میلی به مهد نداشت. با خود اندیشیدم دوازده سال به اضافه پیش دبستانی سیزده سال پیش رو دارد که باید با اکراه یا اشتیاق هر صبح بیدار شود و به مدرسه برود بگذار بخوابد. شهریه فدای سرش.
۲. خیالم که راحت شد قصد رفتن نداریم. نوشتم و نوشتم و نوشتم خیلی بیشتر یک ساعت.
۳. بعد به کتابخانه رفتم. خواندم و خواندم و خواندم کلی کیف کردم. کلمه برداری کردم. جملات جذاب را رونویسی کردم.
۴. به خانه آمدم ذوق مرگ شدم وقتی دیدم کتابم رسیده. «عقرب روی پلههای راه آهن اندیمشک» از حسین مرتضاییان آبکنار .چون توی بازار گیر نیاوردم از یک سایت خریدم. فروشنده گفته بود ده روزه میرسد. اما دو روزه رسید. باشد که خدا هم همینقدر قشنگ غافلگیرمان کند.
۵.بعد از ظهر سی صفحه از کتاب همسایهها طبق قرار با گروه باید خوانده میشد که شد. معنی بعضی کلمات را از واژهیاب یابیدم و نوشتم.
۶. برای تمرکز بیشتر باید دور و برم تمیز و مرتب باشد . خانه و بهخصوص آشپزخانه را مرتب و تمیز کردم و بعد مشغول پختن شام شدم.
۷. کمی تمرین موسیقی با پسرک بعد پارک
۸. گرما کلافهام کرد. انگار خدا حسابی عصبانی شده شعله زیر دیگ را زیاد کرده. خودم را به ضیافت آب و شامپو دعوت کردم.
۹. صرف شام و بعد خداحافظ یکشنبه.
زهرا شعله
#گزارشنیک
https://t.me/Neweshtangiiizz40360
خیلی مبارک باشه کتابی که خریدین، اتفاقا منم دیروز
کتابهایی به دستم رسید که دوستم خریده بود و خوانده بود و حالا به من داده بود تا من هم بهره مند بشم و وقتی نوشته شما رو خوندم ذوقت برام آشنا بود🌟🤌🏻
چه خوب نوشتی و خوب هم کتاب خواندی🩵💙💚 همیشه موفق باشی
همهی جان و تنم، بدنم بدنم بدنم بدنم
امروز اولین روز کاری در شغلی بود که قصد دارم ادامهاش دهم. پنجاه درصد من که حل است، پنجاه درصد آنها هم که بهنظرم از خدایشان باشد، والا چیم کم است. بالاخره قدم به راه درنهادم تا راه خود بگویدم چه باید کرد. اما شاعر جان چرا گفتی هیچ مپرس واقعن؟ البته من اینطور میفهمم که برای آدمهایی گفتی که قدم در راه ننهاده، اصول دین میپرسند و آخرسر هم میروند پی کارشان، به همان راه همیشگی که شاید کمتر از پا افتادگی و میان خون رفتن دارد، یا شاید چون آشناست چنین میپندارند.
باری، پول سالم از راه کار در میآید و برای کار کردن باید قدم در راه نهاد و گام برداشت تا به درست و دلخواه آن نزدیک شد یا یافتم یافتم راه انداخت.
خوبیاش میدانی چیست؟ این است که میتوانم آدم ببینم و آدم بشناسم. و مگر بدون آدمها میشود نوشت و خوب نوشت. امروز بعد از مدتها چهار آدم تازه دیدم و با حدود چهار آدم تازه صحبت کردم. امروز صدای خودم را شنیدم، در صحبت با کسانی که حرفهایم با آنها غیر از حرفهای روزمرهام بود. صدایم آنطور که تصور میکردم، ضایع نبود، طوری که در حرفهای معمولی با نزدیکان حس میکردم. انگار که جنس حرفها و نوع آدمها جنبهی دیگری از من را به خودم نشان داد که دوستش داشتم و بهم گفت اینطوری هم میتوانم باشم.
استاد امروز از بدن میگفت. امروز که بدنم قدری بیشتر خسته شد، شنیدم که صدایم میزد. میگفت دریابم اگر میخواهی کار کنی و بهواسطهی من هم شده با آدمها ارتباط داشته باشی، مخصوصن با این سیستم ایمنی ضعیفی که داری و با چسی به ترتر میافتی. من دارم! خودت داری.
من تقریبن هر روز حدود یک ساعت پیاده میروم. میدانستم به سلامت بدنم کمک میکند اما چرا به این فکر نکرده بودم چه اعتمادبهنفس بهتری دارم و بانشاطم وقتی بدنم بنزوار کار میکند. و چه ذوق میکنم از دیدن شکمم جلوی آینهی قدی وقتی صاف است. مادربزرگم ضربالمثلی داشت، فحوایش این بود که نباید نازید به اینها (جمال از هر نوعش) که هم به تبی و هم به شبی بند است. حالا انگار او ملامتکنان بالاسرم ایستاده که مبادا غره شوم و بنازم. نه مادربزرگ نمینازم میخواهم وقتی دارم، قدرش را بدانم. میخواهم بیشتر از بدنم بخوانم و بدانم. بدنی که با آن کار میکنم و ارتباط با آن پل ارتباطم با آدمهاست. هوایش را داشته باشم وقتی حالمان به حال هم بند است.
چه قدر خوب بود، لذت بردم مخصوصا پاراگراف اول منو جذب کرد تا ادامه بدم و لبخند به لبم آورد، خانومِ بدنم بدنم بدنم💪🏻
همیشه نوشتههایت را میخوانم و انشالله در کارت موفق باشی سرت سلامت و تنت بالنده باد. دوست نویسنده 🩵💙💚
خیلی دوسش داشتم گزارش نیک شما رو موفق باشی عزیزم
سال واژه: ثبات
کلمهای که فرسخها از او دورم و او نیز از من.
امروز شصت و یکمین گزارش نیک استاد و دوستان چالش است و اولین گزارش نیک من.
شش دقیقه به یک نیمه شب است و انگار تا این اولین گزارش را ثبت نکنم خواب به سراغم نمیآید. شتابزده مینویسم ولی مینویسم!
قطعن اگر استاد میبود میگفت : «شتابزده نوشتن از ننوشتن بهتر است.»
۱. امروز پس از مدتها موفق شدم در وبینار استاد شرکت کنم. نوت برداری کردم. انگیزهی دوباره برای شروع نوشتن پیدا کردم. و بعد از پایان وبینار هم چند ساعتی توی سایت پرسه میزدم.
۲. دومین نیک امروز نوشتن کوتاه مطلبی برای کانال تلگرامم بود.
ضعیف بود اما بلاخره باید استارت دوباره میزدم.
۳. سومین نیک امروز مرتب کردن کتابخانهی کوچکم و فکر به شروع یک کتاب. و این هم پس از مدتها.
میبینی مدتهاست که انگار خودم را فراموش کردهام. اما خب میشود دوباره خودم را به یاد آورم. این مکان و این چالش میتواند نقطهی شروع خوبی باشد.
سلام به همگی
#گزارش-نیک
آزادنویسی کردم و از این که بیشتر از پیش به نوشتن متصل شدم خوشحالم.
فیلمهایی که دیدم:
حرامزاده یا سرزمین موعود که نویسندهی فیلمنامه و کارگردان آن نیکلای آرسل است. این فیلم سینمایی در کشورهای متنوعی تصویربرداری شده و بازیگرانی چند ملیتی دارد و داستان سربازی است بیاصل و نسب که میخواهد به منصبی برسد. البته با کلی مکافات و مشقت. کشمکشی میان عشق و قدرت. موانعی که پشت سر هم سبز میشوند و سرباز داستان را به تلاشی مضاعف فرا میخوانند.
نویسندهی بیرحم یعنی همین🤭 یعنی یک لحظه دلش به حال نقش اصلی داستان نسوزد و یک ریز به او فت پا بزند یا اژدها و مار و غول را برایش کمین گذارد یا با کندن درهای پهن بر سر راه اهداف حیاتیاش او را غافلگیر کند.
آنچه که از فئودالیته و ظلم اربابان نشان میدهد تکاندهنده است و بیرحمی که به طرز نامحسوسی در وجود همه شخصیتها نهفته انسان را میآزارد. مثلا دختر بچهای والدین خود را از دست داده و بین ضعیفترین قشر جامعه دست به دست میشود و دنبال کسی میگردد که پناهش دهد اما توسط اکثر افراد هم طبقهی خود طرد میشود تا این که با شخصیت اصلی داستان ملاقات میکند و با کشمکشی عاطفی وارد زندگی او میشود. یا پادشاهی که هر روز با انواع و اقسام خوراکیها شکمش را پر میکند و رعیتهایی که جز شیر چیزی برای خوردن ندارند.( ای کارد بخورد به خیکت)
من فکر میکنم نویسنده کار خود را به نحو احسن انجام داده و مخاطب را حسابی درگیر روایت و شخصیتها کرده است. (چی از این بهتر)
و آممممما فیلم دوم
فیلم ایرانی غزال که خوشبختانه همزمان با انجام کارهای خانه میدیدمش و الا قطعا چشمم دچار تیک عصبی میشد.( ناگفته نماند که کلی خندیدم)
داستان زن نویسندهای است که میخواست برشی از زندگی مادرش در دروان پهلوی اول و زمان کشف حجاب را بنویسد.
سرتاسر فیلم پر از کلیشه، تصنع و نصیحت بود. شخصیت اصلی به گمانم بدون روح و کنش بود.( نیمچه کنشهاش هم به درد عمه بزگوارش میخورد.)
شوهر زن، بدل یا تمثیلی از سربازِ رضاخانیای بود که دنبال مادرش افتاده بود. من از آن بزرگوار اصلا انتظار نداشتم که چنین فیلم ضعیفی بازی کند.(خدا شاهده از آقای کشاورزم انتظار نداشتم. به برکت نور گوشی قسم. البته اگه شانس منه فردا استاد تبلیغش میکنه)
بیایید با این صحنه از فیلم غزال با هم به افق برویم:
مرد خیانتکار است. دوستان اجتماعی زیادی دارد. زن پیش معشوقهی مرد میرود و میفهمد مرد به معشوقه قول ازدواج داده. دیالوگها پرریزان و کمر رگبهرگکن هستند.
زن نویسنده با حالت غمزدهی همیشگیاش میگوید:
ـ منم یکی از دوستاشم
و بهاره رهنما معشوقهی مرد با عشوه جواب میدهد:
– آهان تو ام یکی از دوستاشی. میدونم اون دوست زیاد داره ولی به من قول ازدواج داده.
– من زنشششششم. (میییییَوووووع)
زن نویسنده یکهو جدی میشود ولی دو ثانیه طول نمیکشد که به حالت خنثیِ غمزده برمیگردد.
بهاره رهنما دچار یاس فلسفی میشود اما سریع خود را جمع میکند و جگرسوزانه از زندگی خود تعریف میکند.
و در پایان داستان، مرد، سوار بر ماشین سفید دنبال زن راه میافتد و دورِ یک فرمانی میزند و اژدر کیمین ژست میگیرد و میگوید:
– بیا بالا حوصله ندارم. زندگی که قصه نیست. زندگی چیز عجیبیه.
نویسنده ساز را نبودم پس فایل صوتی را گوش دادم و نکاتش را نوشتم. دوست عزیزی از مصدرسازی سوال کرده بود که سوال من هم بود ولی نمیدانستم چگونه باید بیانش کنم که خداراشکر این نازنینمخاطبِ وبینار پرسیدتش.
* فهمیدم که از فیلمها نوشتن و فیلمها را دیدن برایم نشاط آور است و از کشفَک امروزم بسیار کیفورم.
* چند آهنگ جدید دانلود کردم و گوش دادم و رقصیدم.
* پس از آن که آشپزخانه را تمیز کردم و روی مبل لَمی دادم آقاپسر امر فرمودید که مامان سیبزمینی سرخ کرده میخوام. اول لرزشی بر اندامم افتاد که هعی روزگار هر وقت تن هوس لش کردن میکند باید از در و دیوار فرمان جدید برسد ما هم که مادر، دل نازک، نشد نه بگویم چیزکی قلقلکم دادا اما نتوانست بر مهرمادریم فائق آید.
داشتم درباره نقد فیلم در کانال نویسنده ساز میسرچیدم که چشمم به پستی افتاد و شور و شعف کشف جدید مستم کرد. ندایی از درون به من گفت: «ببین اینا همش نشونس.» ندا را سگمحل کردم و پست را خواندم. درباره درست بودن کار نوشته بودید. ذخیرهاش کردم در خورجین تلگرامم و به کارهای دیگرم پرداختم که هم شما لذت ببرید هم من.
بسیار خوشحالم که کلاس به علت قطعی برق کنسل شد. آن وقت که استاد در تاریکی و گرما و در هراس موجودات مخفی شده در کمد و زیر میز وُیس ضبط میکرد و میفرستاد، من هورا میکشیدم چون حداقل دو هفته دیرتر جلساتمان تمام میشود که ای کاش نمیشد.
سالواژه: تغییر
۱- در حالی که نان سنگک تازه را سق میزدم، صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- صفحات صبحگاهی که تمام شد، چند دقیقه هم پای شکرگزاری نشستم؛ دلم میخواست صبح را با همان حال خوب ادامه بدهم.
۳- مامان را، در حالی که مشغول خوشگلاسیون صبحگاهیاش بود، در جریان اخبار خاورمیانه گذاشتم.
۴- استامبولی خوشمزهای درست کردم و حین رنده کردن گوجهفرنگی آهنگ پادشه خوبان هایده را گوش دادم.
۵- صورتم را مهمانِ ماسک خیار کردم تا حسابی کیفش را ببرد.
۶- اخبار بد و حالِ استیصالم، من را به سمت آزادنویسی سوق داد و در نهایت هم حالم را بهتر کرد و هم ذهنم را شفافتر.
۷- نیم ساعت چرت کفتری زدم تا برای باقی روز انرژی کافی داشته باشم.
۸- بعد از تمام کردن رمان «شب هول»، تصمیم گرفتم مطالعه کتاب جدیدی در حوزه بازیابی محتوا را شروع کنم.
۹- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. فضای همیشه مثبت کلاس، روحم را جلا داد.
۱۰- با شقایق کف زمین ولو شدیم و حین چای خوردن، سریال دیدیم.
۱۱- با اینترنت مودی و پروکسیِ مودیتر از خودش درنیفتادم و روزگفتارم را ضبط کردم.
۱۲- گزارش نیکم را نوشتم و بعد از یک بازبینی، در کانال گذاشتم.
**گزارش نیک**
امروز برای خودم چسی آمدم.
تبلت را برداشتم و رفتم در تراس نشستم.
منظره دریا و جزیرههای قشنگم.
یک قهوه، ترجیحاً آیس کرامل ماکیاتو و یک استوری کافی بود تا به یک آدمی ادایی واگعی تبدیل بشوم.
برای چسی بیشتر دوست داشتم بروم و پیپام را بردارم اما رابطهام با دود خیلی خدشهدار شده.
نه من سمت آن میرم، نه دیگر او سمت من.
قرار بود اول درس بخوانم اما شروع کردم به نقاشی کشیدن.
نقاشیهای من به قدری خوب هست که اگر در میان نقاشیهای مهدکودک هم قرارشان بدهید معلوم است.( اونی که از همه بدتره)
غیر از یک نفر همه اعتقاد دارند نقاشیهای من فاجعه تصویری هستند اما نظر همان یک نفر برایم اهمیت دارد.
نقاشی کشیدن برایم مانند آزادنویسی میماند. همان حس راحت و آزاد بودن را میدهد.
یکی دو ساعتی در این دنیا نبودم. یکی دو ساعتی ۲۵ ساله نبودم، نهایت کودکی ۳ ساله. خیال میکردم و یادخاطراتم را میکشیدم.
راستی امروز نامهای نوشتم و نامهای خواندم.
چسی چسی چسی😂
به به آقا احسان میبینم دستی بر نقاشی هم دارید. ببینیم نقاشی هاتون رو در کانالتون👌🏻
خوب و بدش هم مهم نیست. همین که خودت حال کنی یعنی خوب است.
عالی بود عزیزم موفق باشی
سالواژهام: تمرکز
امروز را با پیتزا جلو رفتم. بیدار شدم و اولین کاری که کردم دو تا پیتزای گنده برای نوشتن و خاندن کشیدم و شروع کردم به نوشتن.
روزنگاری کردم. آزادنویسی کردم. چهار تا یه ربع نوشتم. چهار قاچ پیزدا
خاندم. چهار قاچ.
فلسفه و جامعه و سیاست را.
باهو را.
بدن فراموش نمیکند را.
شکل، کلمه، رنگ را.
توی آپارات داشتم «ایران یه نحو پارسی» از فرامرز پارسی را به گفتهی نصیرو میدیدم.(معماری) قسمت سه و چهارش را. دیده بودم اما باز دیدنش هم کیف داد. اصن باید چندین بار دیدش. یکی دوبار که کافی نیسته.
یاد حرف نصیرو افتادم که گفت دنبال آدمها بگرد توی نقاشی. منم رفتم و گشتم و رسیدم به ایران درودی. یک کلیپ یک دقیقه و نیمی دیدم و یک هم مصاحبه طور. در آنجا به کتابش اشاره کرد. «در فاصله دو نقطه». توی نویسندهساز از استاد پرسیدم کتاب را و استاد هم تعریفش را کردم. رفتن از طاقچه بخرمش با تخفیف پنجاه که نمیدانم چه شد و نشد و بعد گفت نیم ساعت بعد بیا و نیم ساعت بعد یادم شد. یادم باشد بروم بخرمش.
فرشته دلدرد گرفته بود و این دلدرد قشنگ چرخیده بین ما. اول که پگاه بود و سحر بود و بعد من و دیشب نصیرو و امروز فرشته. استاد هم که مسموم رفته بود.
نویسندهساز را ببودم.
امروز توی گروه به هم خبر میدادیم برای خاندن و نوشتن. صبح فائزه فرستاد و بعد من ترغیب رفتم و شروع کردم به خاندن و نوشتن.
و با بچهها صحبت کردیم و ویدیو کالیدیم.
https://t.me/yaddashtneda
حلزون لباس پرنسسی صورتی پوشیده. دوستاشو دعوت کرده به صدفش. منتظر مهموناست.
۱. چند روزه خییییلی میخوابم احتمالا واسه پیاماسه. خواب درست ووحسابیام که نه.
بعدش خوابم که نباشم، روزم از ۴. ۵ عصر به بعد شروع میشه.
۲. ۱۰ صبح پاشدم از خوابایی که دیدم نوشتمو باز گرفتم خوابیدم.
۳. پستی که گذاشتم امروز همون خوابیه که دیشب دیدم. بچهنهنگها.
۴. بازم نهنگ کشیدم. مدلهای مختلف.
۵. توی جلسهای آیلایند شرکت کردم ولی انقد حوصلهم سر رفت زدم بیرون و به اواسط وبینار نویسندهساز« ورود کردم.» هااااهاااهااا👹
۵. با دوستانم تماس تصویری داشتیم.
۶. چند تا شلیل رسیدهی شیرین را بلعیدم. امسال شلیلهایی که بلعیدم از هلوهایی که بلعیدم «طعمساز »تر بودند. این کلمه رو توی یه برنامهی آشپزی شنیدم. اینجا به گمونم بیربط بود ولی دلم میخواد هی بگمش همهجا.
طعمساز منی.
طعمسازش ملسه.
حرفاش طعمساز نبود واسم.
عجب آدم طعمسازیه.
ای لعنتیِ طعمساز.
سال واژه: تداوم
1. خواندن و ویرایش کردن داستان کوتاه برای جلسهی آخر سهشنبه.
2. تمیز کردن منزل و ….
3. یک خواب بعدازظهر طولانی به خاطر بدخوابی و کمخوابی دیشب.
4. به وقت وبینار شاهین کلانتری هنوز ده دقیقه نگذشته بود که برقها رفت.
قطع اینترنت و محروم شدن از وبینار و غر زدن از گرمای وحشناک.
5. بیرون زدن از خانه به وقت قطعی برق با موتورِ همسر جان و خوردن بستنی، با هم ناراحتی و گرما رو از بدنتمان زدودیم.
6. انجام چند کار شخصی، گوش دادن به فایل ضبط شدهی وبینار در کانال مدرسه نویسندگی که مثل همیشه پر بار بود.
اگر بخوابم به طور خلاصه از این وبینار بگم. یک. نوشتن یک سری کلمات به مدت 5 دقیقه بی وقفه. طبق هفته گذشته یکشنبه.
با این عنوان: اکنون من در فهرستی از کلمات .
مقایسه آن با آرشیو کلماتی که هفته پیش یکشنبه در تاریخ 14تیر نوشتیم.
مقایسه این دو لیست از کلمات با هم برای من بسیار جالب بود.
چون من در این دو هفته دو مسافرت به جاهای مختلف داشتم، کلن لیست کلماتم این هفته نسبت به هفته قبل، کاملا متفاوت بود.
دو. تاثیر نوشتن در زندگی فردی. هدف از فرهنگ مکتوب بهتر شدن انسان و دور شدنش از سیاهی و دروغ ….است.
سه. معرفی کتابی در زمینهی توسعه فردی به اسم این بود این شد از الناز زاهد و خواندن بخشی از این کتاب توسط استاد که من کلی لذت بردم.
در این کتاب میآموزیم که چگونه روایت درمانی کمک میکند، با بدنمان در گفتگو باشیم ….روایت بدن همان روایت زندگیست.
7. شام، مسواک، روتین پوستی، و بعد خواب.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
سالواژه: رشدِ پلهای 🌱
۱. صبح زود بیدار شدن و لذت بردن از آواز پرندهها.
۲. ترافیکِ سنگینِ درس.
۳. درسِ خوردگی، ذرهذره مرا خورد؛ اما تمامم نکرد.
۴. آبیاریِ گلخانه؛ خنکیِ آب و آرامشِ گیاهان.
۵. آماده کردن یک غذای خوشمزه؛ برای پدر، در کنار پدر، ساده اما بهیادماندنی.
۶. ترمِ آخرِ کارشناسی؛ با تمام بیحوصلگیها و فرسودگیهایش.
۷. ایدهپردازی؛ لحظهشماری برای عملی کردن ایدهها، نه فقط فکر کردن به آنها
https://t.me/WaterLilyEcho
-یک ساعت و ده دقیقه آزادنویسی به شیوه جدید. چون چیزی از احساساتم بالا نیامد و به ذهنم نمیرسید از تمرینهای هوسانگیز و فهرستهای مختلف شروع کردم. برنامهریزی کردم. برای خودم و خدا نامه نوشتم. آسیبهای زندگیام را از بچگی مرور کردم، خیالپردازیهام را نوشتم و…
-نوشتن نامهای بلند بالا برای ریحانکم ربانی و خودافشایی شدید. بعد دریافت نامهای بلند بالاتر و شوق زیاد.
-شرکت در وبینار و تمرینِ زیبای صد کلمه.
-جلسهی اول کلاس نویسندگی خلاق. احساسات متناقضی داشتم، رفته بودم خودم را محک بزنم ولی وقتی استاد چیزی میگفت که یاد نداشتمش، بعد از دو سال و نیم حس بدی میگرفتم. نمیشود انکارش کرد و ازش فرار کرد. نسبت به پیشرفت خودم شک دارم و خودم را با دیگران مقایسه میکنم. بههرحال. میپذیرم که سرعت رشدم آهستهتر بوده و اینکه بعضی چیزها هنوز برایم جای ابهام داشت و بهتر تر تر برایم جا ٱفتاد.
-نفس کشیدن در هوای آزادِ حیاط.
-درستیدن ژله.
-بعد از مدتها خانواده به لطف سوتیهای جالب برادر و پسرخالهام خندههای عمیقش را همراه داشت.
برادرم به ساجست گفت سجیشن،
پسرخالهام به دوربین کنون گفت دوربین کانون.🤣
هیچکدام هم قبولدار نمیشدند.😂😂
-تمرین جملهورزی با آرایه آنافورا.
-آب خوردن زیاد و میوه خوردن(اصلن نمیخوردم خب😂).
-یادداشت روزانهام:
من یک خانهی گرم و نرم دارم.
نوشتن.
خانهای که مرا با هر شکل و ظاهری میپذیرد. منِ کثیف، منِ غرغرو، منِ خسته، منِ پر از فکر، منِ خالی، منِ خجالتزده و…
انگار مبلی راحتی کنارِ شومینه است و هروقت سرمای بیرون زیاد میشود یا هروقت حالت خوب است، هروقت که اراده کنی میتوانی رویش بشینی، آنجا توقف کنی و خودت را گرم کنی. بعضی وقتها مثل این روزها که طعم سرما را چشیدهای، گرمایش بیشتر زیرِ زبانت مزه میکند و مبتلایت میکند.
نوشتن، استاد و جمعِ دوستانِ نویسندهام برایم مثل پناهگاهی مخفی وسطِ تمام نبردهای زندگی هستند. آنها همیشه کنارم هستند. درست مثل پدر و مادری که هرگز بچهشان را ترک نمیکنند. منم آن بچهی بازیگوشی که مثل بومرنگ رهاشدهای میچرخم و آخرش باز سر از این خانه در میآورم،
چرا که این خانه همانجایی است که من باید در آن باشم.
چراغی که این خانه روشن کرده است،
تمام تاریکی جهانم را روشن کرده است.
آنها همیشه کنارم هستند. در قلبم.
#ذوقنویسی
همتنگی نانیک
*سالواژه: لذت
*از باشگاه به لپتاپ. چهاربارهخانی. هنوز قوانین ویراستاری نبلدم. برای چندهزارمینبار به سایت مدرسهی نویسندگی سر زدم.
*هیچوقت گزارشبده نبودم. اوج این ندادن، دوران کنکور بود. برخلاف دوستانم، مشاور نداشتم تا به او زمان درس، استراحت، ورزش و فیلم را نگویم. میپرسیدم: به او چه ربطی دارد زندگی من؟ اما این جمع. خاندن بقیه رشد است نه تهوع، نه توی مخ که توی قلب.
*به کلاس یوگا نرسیدم. زنگ و زنگ. با خفهخون گوشی تا شش خابیدم. جامانده از سرزبان و نویسندهساز. گاهی جاماندهها انگیزهی بیشتری دارند. نه؟ وقتی دوری از جایی که دلت پرپرش میزند، انگیزهی بالاتری برای رسیدن داری. دانلود صوت اولین اقدام پساخاب من.
*اما روزی که گذشت، چقدرش کار بود، چقدرش نا کار، چقدرش هلاکت وقت؟ به سختی اجرای تعادل و سختی اجرای عدل میماند در نگرم. در مقالهای نوشته: «تعادل از عدل می آید. یعنی قرار گرفتن هر چیزی در جای خود. تعادل باعث خواهد شد که ما در یک صلح نسبی به زندگی ادامه دهیم.»
«همچندی» مترادفی برای تعادل بود. «ترازمندی» هم مترادف پارسیاش. اما مترادف پارسی عدل «داد» است. نگاهی حوالیاش انداختم: دادگستری، دادگر، راستی واژهی دادار هم.
*روزواژه: همتنگ
هریک از دو لنگۀ بار که با هم برابر و هم وزن است.
[مجاز] هم سنگ، هم وزن، برابر.
مثال:
بیداد بین که دور شب و روز می کند
با لعل تنگبار تو همتنگ لاله را
(سید حسن غزنوی)
*مغزم تشنهی هوشیاریست. خاب بهموقع، خوراک بهاندازه. نه زیاد نه کم. نه بینمک و نه شور. شبیه شعر که باید ظریف بشعرد. نه به شفافی آیینه نه مشجرانهی کدر. باید تعادل جُست.
*امروز ترفند جدیدی برای آویزان کردن بچهها سر دیگران آموختم. بلاخره همین هم خلاقیت میطلبد. بدانی با چه ترفندی کلکشان را بکنی و بندازی گردن بقیه. اما من هم خیانت خودم را دارم. میکاوم و مینویسمشان.
*کلاسهای خصوصی دیروز و امروزم لغو شد. فقط کسی که سالواژهاش لذت است میتواند به کتف بگیرد. بخاند، بخابد و برنامهی پارک بریزد بهجبران کنسلیهای بیپولی. اما من کلاس را برای لذت بنا داشتم. پس حالوحول دیگری به جایش.
*خانهی مادرم که پناهگاه میشود، برق میرود استراحت. بچهها را پس میبریم. مردی جلوی در خانهاش نشسته و کودکی در بغلش. یادم آمد صبح هم مردی مبل را در جوب زیر سایهی درخت گذاشته بود. چیزی میخاند شاید مجله. شاید استراحت خود را به اشتراک عابران میگذاشت. اما همسایهی روبهروی خانهی مادرم هر زمان برق میرود به کوچه سرک میکشد. همتنگیم در تاریکی. انگار دیوارها خفهاش میکنند. شاید میآید تا کوچهی تاریک را ببغلد.
#نیکاره
https://t.me/NarjesAzimii
میگوید بزودی هیچ است، مرگ است.
راست میگوید؟
خواستم تاریخچهی هر آنچه از بزودیها را به خاطر بیاورم. ببینم به سرانجام رسیدهاند یا مردهاند؟
اول نفر دخترعمویم بود که چندی پیش در بزمی عصرانه، هنگام خدانگهداری، گفت بزودی دعوتتان میکنم.
یا قرار بود برای دوستی، عکسهای سفرمان را بفرستم و به او وعده دادم بزودی فلش را برایت میآورم.
بنظر میرسد تمام این وعدهها، وعدهی سر خرمنی بیش نیست که ابتر میماند.
وعدهوعیدهای گولزنک مغز آدمی، شاید از همین بزودیها میآغازد.
بعد اهمالکاری میشود و کار امروز را به فردا موکول کردنی بیش نیست.
اما از گزارش نیکم چه خبر؟
دوست دارید چه خبر باشد؟
مثلا دوست دارید برایتان تکرار کنم که سالواژهام مصممبودن است؟
گاهی از این تکرار، به تکرر الفاظ نیفتم و فقط بنویسم و بگویم و تمام.
آخر بعضی تکرارها، تبدیل به عادت میشوند و فراموش میکنی که اصلا برای چه چیزی مداومت در تکرار داری.
و من از این تکرار، بیدغدغه در سراشیبی بیخیالی نباشم؟ از آن مدلهایی که نفهمم از کجا خوردهام؟
حالیا مصمم بودنم، تنها برگ برندهی روزگار الانم است.
گاهی همین که در کنارهی این مسیر، قدم میزنم، من را سر شوق میآورد، حالا میخواهد پربار باشم یا نباشم.
گاهی همین که در هوای مدرسه نفس میکشم، کافی نیست؟
و من میاندیشم به وحشت و هراسی که اگر نبودم در این جامعهی صمیمی و آزاد.
اگر پیدا نمیشدم و در کوچهبازارهای بیکتاب و بیداستان گم میشدم.
چه بر سر من میآمد در این سیاهچال زمانهای که دلها سرد میتپد.
و من فکر کردم بهترست کمی بنشینم و راه را آرامتر طی کنم.
میشود راه را مزهمزه کرد؟
فلسفیدن حلزونوارگی.
شاید نمادی که حلزون یادم میدهد ناشتابیست.
امروز بسیار اندیشیدهام.
خواندهام.
یک ساعت ورزش کردهام.
یک ساعت دور ورزشگاه، دویدهام.
تاکنون در آفتاب دویدهاید؟
آن هم مزهی خود را میدهد. گرمت میشود. سرت دوران برمیدارد، اما رام میشوی از خیسی عرق و سبکی پاهایت.
وبینار را نصفهنیمه رسیدم.
و باز بسیار اندیشیدهام امروز.
به سکوت.
به بیصدایی ذهن.
به سلانه رفتن و جا نماندن.
به امید.
به فردا.
عیبی ندارد اگر نمیشود.
نمیشود که نمیشود.
میخواهم همانی را که میشود بردارم، تا شاید ثمر دهد.
https://t.me/manesehchtgrh
وجودتون انرژی بخشه ثمانهی عزیز.
سلامت و پاینده باشید عزیز دل💕
عزیز دلمی غزالهجانم.
سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
نمره روز: ۷
تقریبا طرفهای ساعت ۱ بعد از نیمه شب بود که من دوباره چند آنلاینشاپ رو از ورشکستگی نجات دادم.😌
گزارش نیک:
۱. صبح پاشدم یه املت زدم.
۲. رفتم حنای روی موهام رو شستم. موهام واقعا خوشگل شدن.
۳. بعدش چند جمله عربی یاد گرفتم و تلاش کردم کمی هم صحبت بکنم. چون یکی از عواملی که باعث میشه سطح زبان پیشرفت بکنه صحبت کردنه. و خب من سطحم توی انگلیسی خیلی بالاتره و این بهم ثابت شده.
۴. بعدش وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. وبینار برای من دلگرمیه واقعا و لذت میبرم
۵. بعدش رفتم پیادهروی.
۶. بعد از پیادهروی رفتم خونه مادربزرگم.
۷. برنامه کتابخوانی امشب لغو شد.
۸.بعدش در رابطه با موضوعی با پدرم صحبت کردم.
۹. بعدش با رفیقم صحبت کردم.
۱۰. کمی نوشتم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
حنای موهات مبارررک.
همین؟؟ بعدش در رابطه با موضوعی با پدر بزرگوار صحبت کردی؟ الان ما با فضول درونمون چیکار کنیم خانومم؟ تازه بعدشم با رفیقت صحبت کردی.😅
استاد با وجود کوتاهیام در برخی از روزها مراممعرفتی ثابتقدمیام کرد.
من هم به تصمیمم مصممتر شدم.
نیمی از روز به کدنویسی گذشت. زیرا استاد طوری به رویم توپید که انگار سگهای سر کوچهشان بهتر کد میزنند تا من. من هم به پوزم برخورد و باقی روز را وقف آن کردم.
اما قبل از این اتفاق ناگوار، در مطب دکتر بودم و آنجا تا نوبتم بشود، نوشتههای دوستانم را خاندم و بازخورد دادم.
سری هم به صد سال تنهایی زدم اما جایش نبود.
ماند برای خانه. این آئورلیانوی کوچک تولهی کدامشان بود؟ اگر فهمیدم.
بحثکی تاریخی با پدر داشتم. البته کار نیکی نبود. چرا باید نشانی گور امام موسی صدر را از من بپرسد؟ تمام تاریخ در همین ابهام خلاصه میشود؟ راه دیگری برای دستانداختن این حقیر نبود؟
بگذریم.
زبان خاندم.
تحقیق اسطورهایام را هم انجام دادم و در نهایت اسطورهای را به کانالم پاشیدم.
بفرمایید اسطوره
https://t.me/utabkeykha
سال واژه ام زندگی پخ مشترک
اثاث کشیم
تو پلهها با زن کرمی روبهرو شدم، سلامعلیک کردیم و مثل دو تا پاستیل نوشابهایِ در حال آب شدن، همو بغل کردیم.
تازه توی پارکینگ برای کارگرا قاطی کرده بودم. پیش خودم گفتم: «اِوا، زن کرمی!» هول کرده بودم. از سر و وضعم هم زیاد خجالت میکشیدم.
گفت: «شمایین دارین اسباب میکشید؟»
گفتم: «آره دیگه، ما داریم میریم از اینجا.» رنگم مثل میتی بود که منتظره نمازشه تا از اونور براش حواله کنن. همونقدر خسته، دور بودم از زندگیم.
چیزی گیر نمیآوردم بگم. حالا مثلاً طبق اُرف گفتم: «خوبی؟ بدی دیدید، حلالمون کنین دیگه.»
هر دو ابروهاش با هم تشکیل یک هشتِ ناراحت دادن و گفت: «دارین میرین؟ تازه داشتم بهت عادت میکردم، خو.»
تهرونی گفتم: «عزییییزم. 😍»
اینجاشو چرا انقدر کشیدم و گفتم؟ کی من انقدر فانتزی حرف میزدم؟
مگه من کرج اوشاغین دییردم؟
بقیهٔ مکالمهمون فقط همین بود که گفت داره میره مسجد و گفتم: «دعامون کنید.»
اولش که روبوسی کردیم، میدونید بوی مامانها رو میداد؛ که غذاشون تازه دم کشیده، زیرشو خاموش کردن، وضو گرفتن، صورتشونو با هولههای قدیمی خشک کردن و میخوان نماز بخونن. تهبویی هم از پیاز تو وجودش مونده بود.
برای چی گفتم هولههای قدیمی؟ مگه هولهها جدید شدن؟
هولهها همون هولهان؛ شاید دستوصورت شستنها عوض شدن.
زن کرمی رو دوست داشتم. این دومین و آخرین دیدارمون بود. بار اول هم توی پلهها دیده بودمش. کفشهام خیسِ بارون و خودم مستِ بهار بودم. همینجا، همینجا، دمِ درِ آسانسورِ پایین روبهرو شدیم.
زن کرمی و خود کرمی، دو سه بار سوژهٔ نوشتنهام شده بودن. من هم بهشون عادت کرده؟
اما اون برای چی، برای چی گفت به من عادت کرده بود؟
برام سؤاله که آیا مگر من هم به یکی از شخصیتهای مهم رمانِ زندگیِ اون بدل شده بودم؟
من هم بهانهٔ نوشتنهای اون و انتشار توی کانال بلهش بودم؟
زن کرمی را همونجا جا گذاشتم؛ از بس هول بودم و هی با کارگرا دعوا کرده بودم.
نمیدونید آخر عنترها چهجوری اثاثم را کشیده بودن. پایهٔ یخچال شکست، قفسهم لبپر شد و بعداً هم فهمیدم که کمدهام از چند جا دچار رنگپریدگی و سایش شده ان.
توی پارکینگ، حرص و خستگیِ سه، چهار روز وسیله جمعوجور کردن، بهاضافهٔ غم و اندوهِ سیوهفت، هشت سال زندگیم، همش توی دو سه تا جمله به صورتش کوبیدم که:
«آهای آقا، چیکار میکنی؟ چرا یخچال رو دارین روی زمین میکشین و میبرینش؟»
گفتم که از بالا که میآوردن، یک پایهش رو هم شکسته بودن.
قسم و آیه خورد که: «آبجی، به خدا این پایهش از اول شکسته بود. ما که دست زدیم، خودش شکسته بود، به آقاتونم گفتیم.»
منفجر شدم که یخچالم نوه. یک سال نشده که خریدیمش. داد زدم: «مال جهیزیمه!» داد نبود، فریاد بود و فریاد هم که نه، شاید هوار؛ و دیگه نمیدونم چی بود.
آخر یخچال جهیزیهم بود، میدونید یعنی چی؟
یخچال یک چیز دیگهست و مثلاً با قندانِ جهیزیه خیلی فرق میکنه.
یک وجهش میتونه این باشه که هر دو حیرانن، اما از نظر اقتصادی این کجا و اون کجا؟
عجلهٔ زیادی داشتیم. زن کرمی گفت داره میره مسجد و همونجا، همونجا، توی پلهها گمش کردم.
از اون خونهٔ خیلی کوچیکِ پشت به نمای طبقهٔ پنجم اومدیم بیرون. اونجا یادگار روزهای اول ازدواجمه. اون عروسِ سهروزهٔ مبتلا به جنگ، که قبلترها راجعبهش نوشته بودم، از اون خونه رفت.
دو تا جنگ، بهاضافهٔ همهچیز، اونجا تجربه شد و اگه بخوام یک رنگ برای زندگیم توی اون خونه در نظر بگیرم، با ارفاق صورتی رو انتخاب میکنم. با ارفاق؛ برای اینکه رنگ سال اول زندگی مشترک ما خودِ صورتی نبود. به صورتی نمیرسید، نه.
به اینم انتقاد دارمها که چرا جدیداً میخوایم بگیم «زندگی»، ولی مینویسیم «زیست»؟
مثلاً میگیم: «فلان هنرمند در زمان زیست خود…» نمیگیم «زندگی».
داریم کلاس میذاریم؟
آخه مگه کلمهٔ قشنگِ «زندگی» چه عیب و ایرادی داره؟
زیست، وقتی برای انسان به کار میره، یکجوری نیست؟
آیا زیست یکم از جنس زندگیِ جکوجونور نیست؟
حداقل بگیم «حیات». حیات بگیم و بنویسیم، قشنگتر نیست؟
وقتی مینویسیم «فلانی در زمان زیست خود»، شاید انگار میخوایم مدتِ زندگی کردنِ همون فلانیِ عزیز رو گرامی بداریم؛ ولی آخه از طرفی هم اینجوری نوشتن، چُسیِ الکی اومدن توی نوشتن نیست؟
به نظرم هست. الان یاد کلمهٔ «اگزیستانسیالیسم» افتادم که آیا بیشتر از معنی، دهانِ گوینده و گوشِ شنونده رو پر نمیکنه؟
انقدر که مفهومش میره صد قدم دورتر میایسته و تقریباً در مهِ ریا محو میشه.
من برمیگردم به سراغ رنگها و همون خونه؛ اون خونه که یک وضعیت، یا جنگِ قرمز هم در رزومهٔ بردباریِ من توی اون چپونده شده. عاشق سماجتم و بازم اگه ازم بپرسن: «رنگ سال اول زندگی مشترکت چی بود؟» همون، همون رنگ، همون رنگ رو برمیگزینم.
🪶 آذردخت حمیدی
#پررو
گزارش نیک (۱۰)
یکشنبه | ۲۱ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• سر و ته روزهایم را گم کردهام.
• از نویسندهساز دور افتادهام.
• امروز فقط دو قسمت سریال دیدم و اندکی کتاب خواندم. همین و بس.
رقصوصالی
به پیشنهاد باباحسین قرار شد دیرتر بروم داروخانه. آخه چه خبره دوازده ساعت؟ از نه صبح تا نه شب. توی دفتر گزارشم هم نوشته حداقل شش ساعت باید کار کنیم. پس منم از ساعت دو رفتم.
صبحانه نانبربری با پنیر و گردو و چایی شیرین خوردم باز. کمی آزادنویسی کردم. شعر خاندم. روزگفتار ضبط کردم. بعد رفتم سراغ عشقم. رقص. و رقص. و رقص.
اولش غریبی میکردم. با بدنم، آهنگ، کفشهایم. اما آغازیدم. آهنگ مورد علاقهام را گذاشتم. Te veo. گرم کردم. طولانی. بدنم خشک شده بود. اما شروع کردم. کفشم را پوشیدم. توانستم کمکم آخرین طراحی رقص کلاسمان را به خاطر بیاورم. حرکات را که سریع انجام میدادم، بدون اینکه متوجه باشم بدنم خودش انجام میداد و ادامهاش را هم میرفت.
بدنم رقص را فراموش نکرده بود. توی حافظهاش ثبت شده بود. و همین خیالم را آسوده میکرد.
بعد از نیمساعت خاستم دیگر سرد کنم. اما نمیتوانستم دل بکنم. صد دفعه وسط سرد کردن باز شروع میکردم به رقصیدن. باید جلوی خودم را میگرفتم. همینجوری خیس عرق شده بودم. زیاد وقت نداشتم. باید ناهار میخوردم و میرفتم داروخانه.
رفتم. امروز هم همچنان غریبی میکردم و همان حس توی دست و پا بودن را داشتم. اما بعد از سه چهار ساعت بهتر شدم. کمی با سارا گرم گرفتم. برایم از اینکه چطور وارد اینکار شد گفت. ازش کرم ضد آفتاب و شستشوی صورت هم پرسیدم برای خودم. ولی چون امروز هم یک اسپری برداشته بودم و هم پروبیوتیک دیگر رویم نشد آنها را هم بردارم.
کمی کار کردن با سیستم و جاهای داروها را بیشتر یاد گرفتم. امروز هر کسی میرفت دارو بیاورد مثل دزدها تعقیبش میکردم تا جای داروها را یاد بگیرم. سیستم را هم تا خالی گیر میآوردم باهاش ور میرفتم. خانمدکتر بدبخت را هم که همش خفتش میکردم و ازش کلی میپرسیدم.
آخر برای فرار ازم پیشنهاد داد کمی بروم آرایشی بهداشتی یاد بگیرم. اصلن همان هم شد که رفتم سراغ سارا. پیشنهاد بدی نبود.
وبینار را بودم. فهرست کلمه از حالمان نوشتیم. با فهرست هفتهی پیش مقایسه کردیم. و دیدم چقدر متفاوت بود. دیگر آن ناباوری و ترس را نداشتم. اما استرس همچنان وبال گردنم بود.
کمی شعر خاندم از گزیده اشعار عباس صفاری. و یک صفحه از کتاب «چرا عاشق میشویم».
باید بیشتر بخانم. بیشتر بنویسم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
صفحات صبحگاهی را نیمه رها کردم چون شب مهمان داشتم و تولد بازی. تا همین چند دقیقه پیش هم توی تولد بازی بودم ولی پای مهمانها را باز کردم به اردوف خوری شبانهام. از شعر حافظ برایشان خواندم. یکی از مهمانها هم از شعر خیام.
کلی برای هم و برای شعر ذوق کردیم. باورم نمیشد مهمانهای دهه هشتادی اینقدر اوپن مایند باشند.
جای شما خالی
-روز سوم سرماخوردگی.
-خاب ماند بدن بیمارم و هیچ چیز نخورده حاضر شده و روانهی کار شدم.
-یکدانه نانِ کرهای خریدم و با قهوه به جای صبحانه سَق زدم.
-مثلن مریضمااا.
-تهران از پایتخت بودن تغییر کاربری داده و به کورهی آدمسوزی مبدل گشته.
-ظهر نشده بود که به سردرد و عطسه و آبریزش بینی، سرگیجه و ضعف بدنی شدید و دلپیچه هم اضافه شد. با یکی از همکاران روانهی بیمارستان شدیم.
مرگ مگر چیست؟ همین آهی و دمی که برنمیآید.
-به بیمارستان نزدیک محل کار رفته و ویزیت شدم.
(دکتر: مردی سفیدرو، لاغر، حدودن ۷۰ ساله)
دکتر: چی شده؟
من: فکر میکنم سرماخوردم آقای دکتر.
دکتر از بالای عینکش نگاه میکند.
دکتر: این اواخر کم خابی، اضطراب، ناراحتی شدیدی نداشتی؟
من: نههه اصلن. همه چی به این گل و بلبلی. (الکی میگم سکوت کردم.)
دکتر: جونت از همه چی مهمتره. بیشتر مراقب خودت باش. وزن کم نکردی؟
من: چاق نبودم، اما چرا همه میگن لاغر شدم.
دکتر: به خودت برس.
من: باووشه.
سرم نوشت برایم دکتر با قرص و شربت.
اورژانس پر بود از آدمها. مردها بیشتر بودند. همه سرم داشتند. یعنی آنها هم چون اضطراب داشتند و خوب نمیخابیدند سرم لازم شده بودند؟
نشستم تا تختی خالی شود، چه زشت بود بیمارستان. سنگ سیاهِ کف، گچبری زشتِ سقف، دکور قهوهای و کرم زشت، ویلچرهای کنار هم قوز کرده گوشهی سالن. آدمی که اینجا میآید مریضاست. رنگ و رُخی بدهید دل آدم باز شود.
– غزاله.
– بله.
– بیا.
– اومدم.
خابیدم و رگ نازنینم به سوزن شکافته شد. کلی دارو که نمیدانم چه بودند و چند مدل ویتامین درون سرم ریخت و رنگش شد رنگ جیش بچهی نابالغ.
-بیش فعالم. سخت است بیکار جایی دراز بکشم یا بنشینم. یاد آخرین کتابهایی که استاد دیروز معرفی کرده بود افتادم. دو ترجمه از داستان «گربه زیر باران». یکی از نجف دریا بندری و دیگری ترجمهی احمد گلشیری. من نجف را بیشتر پسندیدم. نجف آخر؟ چرا اسمش را نجف گذاشته بودند؟ خودش این اسم را دوست داشت؟
-داستان کوتاه بود و زود هر دو ترجمه تمام شد. سرم هنوز تمام نشده بود. رفتم سراغ «باهون» از بهمن فرسی. فضایش عجیب بود و در عین حال دلچسب. انگار مجموعهای قطعهی ادبی پشت سر هم قطار شده بودند. انگار فرسی داشته زبان را بازی بازی میکرده. آخرایش بود که سرم تمام شد.
-وبینار نویسندهساز امروز عالیتر تر بود. استاد باز هم شگفتی آفرید. یک حرکت زیبا کرد و نام همسفران ثابتقدم در گزارش نیک نویسی را در بدنهی صفحهی گزارش نیک اضافه کرد. و اینچنین ما انجمن گزارش نیک نویسان زنده را تشکیل دادیم. ( البته این عنوانیست که من به آن دادم)
-استاد متاسفانه مسموم شده و به دلیل پس دادن کارمای مبینا اسهال شدهاند احتمالن. البته خودشان به اسهال اشارهای نکردند اما مسمومیت به هر حال با علائم گوارشی همراه است دیگر. با آرزوی بهبود هرچه سریعتر شما شاهین عزیزمان.😅🙏🏻
-با صدای تو دماغی و فین فین روزگفتار ضبط کردم. از رابطهی بدن، ما، هنر و التیام گفتم.
-همچنان کتاب «بدن فراموش نمیکند» را دارم میخانم.
بس است دیگر نیکهایم تمام شد.
اودافظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
غزاله جان، امیدوارم زودتر حالت خوب بشه🥲🤍
امیدوارم هرچه زودتر خوبِ خوب شی عزیز دلم. 🫂🤍
وای وای غزاله، اشارهت به مسمومیت استاد چی بود تو این گرما تو این شرجی؟ مردم. 😂👌🏼💀
– مردی عربدهش را میکوبد به واق واق ممتد سگی. خاموشی سگ. صبح شروع میشود.
ـ به جاده میزنی که همیشه برایت تازه است. دلزدهت نمیکند مگر ماههای آخر سال که روز کوتاه و ترافیک بسیار و تو باید کش بیایی.
ـ میافتی تو بزرگراه، پردهی ضخیم غبار آسمان را از شهر جدا کرده، تهران از نفس افتاده.
ـ گرما از همین صبح شتک میزند روی تنت.
ـ چند هزار کلمه آزادنویسی.
ـ هنوز ضعف داری در گسترش متن و مقید ماندن به یک موضوع.
ـ کمی توی کتابها سرک میکشی.
ـ از لای کارها چشم میچرانی تو چند تا متن.
ـ قدم میزنی.
ـ خودت را ضبط میکنی.
ـ به آلیس فکر میکنی. در سرزمین عجایب دست و پا میزنی. آلیس نیستی. بطری «مرا بنوش نداری» تا کوچک شوی.
ـ قدم میزنی تا پارک
ـ زل میزنی به گربهای که زیر فواره لمیده
ـ با خودت خوش میگذرانی.
ـ رونویسی.
ـ تابستان و آب دوغ خیارش.
ـ وبینار نویسندهساز و دوستانی از جنس نوشتن.
ـ با احمد نصفه نیمه گپ میزنی.
ـ جلسه منتورینگ شوخی بردار نیست.
ـ پندار و پندار و اشتیاق نگاهش.
ـ رقص و خیال.
ـ یوتیوب گردی.
گزارش نیک “1405/4/21” تیرماه. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
۱۵ دقیقه ورزش کردم.
با ماساژور جدید صحبت کردم. شرایط فیزیکیام گفتم.
ماساژور قبلیام بیمار شد رفت بیمارستان، دیگه دکترش اجازه نمیدهد کار کند.
مجبور شدم دوباره چرخ بزنم در مراکز درمانی. دیشب با مسوولش صحبت کردم. شمارهاش فرستاد و امروز باهاش گفتگو کردم.
ظهر حدود ۲ ساعت خابم برد.
کتاب “در اسارت اندیشههای خود” از الکس پاتاکس خاندم. البته قبلن تا وسطهای کتاب خانده بودم، امروز ادامه دادم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
داستان کوتاه کارگاه داستان کوتاه ۵ را شروع به بازنویسی کردم. اما چون زمان زیادی گوشی نمیتوانم دستم نگه دارم، کمکم این کار را انجام میدهم.
https://t.me/speechoff
به افراد زیر نیازمندیم.
– یک کتابخان ساده برای کاویدن بیلنگر با هم.
– یک برونگرای ساده برای بخش روابط عمومیم.
– یک خرخون ساده که فردا به جایم امتحان دهد.
– یک طاقتسوز ساده که وویس گازخورد را بشنود.
– یک نویسندهی ساده که به پرندهنامی ناپرنده نامه نویسد.
– یک کس حال ساده یا پیچیده که هر روز موضوعی باید برای ابرپرسشها.
– یک کتابخان پیچیده که خار مادر فروغ را در بیاورد که شاید به درد داستانم بخورد.
– یک باحوصلهی ساده که تک تک گزارشات را بخاند نه چندتایشان را.
– یک چشمدرشت که بتواند آزادنویسیهایم را ترجمه کند.
– یک فرد که بشیند مستند و فیلمهای خوب ببیند. مثلن مستندک مسکوب. راستی یادم باشد با ارده شیره و اردشیر کاریکلماتور بسازم.
– یک فرد حالا هر ویژگی داشت، داشت که تمام وبینارها را بلااستثنا و پیوسته برود.
– یک آدم که روزانه یکی دو صفحه نمایشنامه بخاند.
– یک با سواد که تازه وسط رمان نفهمد اسم کتاب آینههای در دارید و نه درددار.
– یک دهاندار که روزگفتار بگیرد.
– یک وقتمند و حوصلهمند که تمام داستان کوتاههای سایت را بخاند و نظر هم بنویسد.
آگهی نیازمندیهای هادی
عالی بود. برای برخی موارد من هم نیازشان دارم پیدا کردی اعلام کن.
خیلی دوسش داشتم از این به بعد من خوانندهی گزارش نیک تو هستم. موفق باشی عزیزم
21 تیرماه 05
-دیشب خواب خوب نداشتم. چای کم رنگ آخرشب و عدم به خواب رفتن بعد از نماز صبح.
– صبح دادههای طرح دانشپژوهیام را ردیف کردم. در کارگاهی ثبت نام کردم. سوالات امتحانی را مرتب کردم و به مسئول حراست دانشکده تحویل دادم.
-عصر در وبینار آینده پر التهاب، رد رنجهای پنهان کودکی شرکت کردم. استاد مربوطه چند تا کتاب و چند تا فیلم معرفی کرد که همه را دانلود کردم. پس از دیدن و خواندن اسمشان را میآورم.
– از وقتی الهه علیزاده در وبینار جمعهی نویسندهساز از دفتر شعر پرسشهای پابلو نرودا گفته یاد گذشته افتادم و خاطراتم زنده شده. تو دههی هشتاد این شعرش رو به صورت اسلایدشو میدیدیم و میخواندیم:
« به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.»
اسم پابلو نرودا در اصل ریکاردو الیسر نفتالی ریس باسوآلتو بوده به خاطر علاقش به یان نرودا شاعر چکی اسمش را پابلو نرودا میگذارد. اما در زمینهی پرسش هم شعر زیر پابلو نرودا نظرم رو جلب کرد:
«بگو آیا گل سرخ، عریان است؟
یا همین یک لباس را دارد؟
راست است که امیدها را باید
با شبنم آبیاری کرد؟
چرا درختان
شوکت ریشههایشان را پنهان میکنند؟
چه چیزی در جهان
از قطارِ ایستاده در باران غمانگیزتر است؟
چرا برگها وقتی احساس زردی میکنند
خودکشی میکنند؟»
-پیامک اطلاعرسانی تغییر وبیکارهای سرزبان الهه علیزاده خوشحالم کرد. ساعت 4 بعد از ظهر من مغزم هنگ است و نمیتوانم شرکت کنم. ولی ساعت 19 تا 20 برخی روزها که کلاس ندارم انشاالله زود خودم را برسانم و شرکت کنم.
– استاد در کانال کارگاه داستان کوتاه 5 دو تا ترجمه از داستان گربه زیر باران همینگوی گذاشته بود. توی جدول سه ستونه یک صفحه از ترجمهها را تایپ کردم. چقدر غلط املایی داشتم. حتی جمله هم جا انداختم. بلاخره پس از تایپ جمله به جمله با هم مقایسه کردم. اسم کتابها متفاوت بود. گلشیری اسم وسط همینگوی را هم آورده بود. 166 کلمه ترجمه دریابندی در 14 جمله. 200 کلمه هم ترجمه گلشیری در 15 جمله.
– دو تا از ویسهای وبینارهای نویسندهساز را هم گوش دادم. استاد در ویس امروز همسفران گزارش نیک را میشمردند. دیروز گزارش نیک نبودم و داشتم از فهرست استاد جا میماندم که نمیدانم کدام عزیز – شاید عاطفه جان قربانی- یاد استاد انداخت. تمرین یکشنبههای وبینار نویسندهساز «اکنون من در فهرستی از کلمات» را انجام دادم. 45 کلمه در 5 دقیقه. هفتهی پیش چون نبودم و شرکت نکرده بودم. فهرست پایه نداشتم برای مقایسه.
– دیروز روایت متفاوت خواهرزادهی محجوبم سحرجان را که در مکانی از ما دور است را خوانده بودم. احساسش را تأیید کرده بودم اما نوشته بودم من بر اساس ارزشهای خودم عمل میکنم نه احساس او. امروز من هم روایت خودم را گفتم. مشخص شد دلتنگم بوده و حرفهایش بیشتر سرشار از دلتنگی بوده تا بخواهد من را مؤاخذه کند. برای شنیدن هم چی لازم داریم؟ وقت؟ فاصله؟ حوصله؟ بینش؟
– بخش دیگری از فیلم مخمل آبی دیدم. درست جای حساسش قطع کردم. بقیهاش بماند برای فردا.
– نمرهی امروز 10 از 10.
– اینها همه بخشی از گاهشمارنویسیام بود.
– در آخر کمی هم از رودِ راوی میخوانم و بعد میخوابم. انشاالله که کیفیت خوابم امشب خوب باشد. گرچه 2 ساعت هم که خوابم میبرد آنقدر عمیق است که خستگی را از تنم میزداید.
قهرمانی
#گزارش_نیک
@bidemajnoon9
– تلخ نه، گس.
– چه مفتخرم از اینکه جزو همسفران ثابتقدم نیکنویسی محسوب میشوم.
– وانویسی، تایپ، پرینت. تمام؟ بعدی.
– وقتی دو روز است که داری روی متن یک ایمیل کار میکنی و هنوز ارسالش نکردهای. میدانی احتمالا پاسخ نمیدهند، اما اهمیتی نمیدهی. نهایتِ تلاش مهم است و لذت بردن.
– از داستان کوتاه «مرا بفرستید به تونل»، کتاب «یوزپلنگانی که با من دویدهاند»، نوشتهی بیژن نجدی:
«سرتاسر اطراف آنها بی هیچ سایهای، روشن بود بجز فنجان که آهسته از تاریکی قهوه پر میشد.»
(ص ۵۲)
«سکوت دور زد.»
(ص ۵۴)
– نگریستن به سیاهی. تلخ شدن.
– پدرم، پدر نازنینم، حامی من، تنها ویراستار من.
– چرا کَمَم؟ چرا بَدَم؟
– خودمان را با نوشتن لو میدهیم. در راه نوشتن سختی میکشیم. اما عاشق نوشتنیم. نمیتوانیم ننویسیم.
نویسندهها خودآزارند.
– گاهی تلخ، گاهی گس.
https://t.me/LailyMaddah
«پدرم، پدر نازنینم، حامی من، تنها ویراستار من.»
چقدر حس خوب گرفتم از این حرفت لیلی عزیزم.
مادرت نازنین و اهل قلم، پدر هم که اینچنین.
معلوم است دختر میشود لیلی🫂💕
فدای تو غزالهی مهربونم، لطف داری زیبا. عزیز دلمی. 🫂❤️
ـ امان از این روزگار بیدادگر و خوفناک که میکوشد زندگی را بستاند و نیک ببرد. امروز این گزاره را میدانستم اما به گونهای توجهی نکردم.
ـ مجموعه داستان کوتاههای چخوف از ترجمه گلشیری را خریدم. این روزها میکوشم دغدغهی اصلیام نوشتن داستان کوتاه و ایده یافتن، باشد.
(راستش میان خرید داستان کوتاههای چخوف و روح پراک مانده بودم که چخوف را برگزیدم.)
ـ در گرمای سگی چسْ پیادهرویای رفتم. از تابستان بدم میآید. منتظر پاییز، میگذرانم تابستان را.
ـ باز هم به ملکوت اندیشیدم، به لایههای پنهان و شخصیتهایش. لایههای ابهام چنان شگفتیآور بنا شده است که اجازه بدهید تنها تحسین کنم.
ـ از هفت پیکر نظامی خواندم.
ـ در دورۀ جدید نویسندگی خلاق شرکت کردم و استاد همان ابتدا گفت که نامم در ثابتقدم گزارش نیک آمده، دچار شرم شدم و آمدم که باز هم بگویم، از روزم و افکارم.
ـ چندیست که روزانهنویسی آغازیدم. امروزم را نوشتم و پس از آن آزادنویسی کردم.
ـ یک داستان کوتاه از بیژن نجدی خواندم، از کتاب «دوباره از همان خیابانها».
خدای من چقدر نثر شاعرانه به وجدم میآورد.
جملهی دوستداشتنی از داستان «بیمارستان نه، قطار»:
پوست صورت مسافرانی که منتظر رسیدن قطار بودند به خنکی صبح چسبیده بود.
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم. بعدش برا صبونه قهوه و تست و موز خوردم.
کلاس ۱۰ تا ۱۲ رو رفتم. خیلی عجیبه. هر درسی که درمورد باکتری و عفونت هست رو دوست دارم.
از کتاب این راهش نیست خوندم تا انگیزهی روزم رو تأمین کنه. فصل دو تموم شد.
از کتاب مدیر مدرسه دوونیم فصل خوندم. حاشیهنویسی هم کردم.
وبینار نویسندهساز رو بودم. تقریبا نصف کلمههام عوض شده بودن. متوجه شدم هفتهی قبل اضطراب بیشتری داشتم. اما این هفته دارم با کنترل بیشتری پیش میرم.
درس خوندم. ۳ونیم جلسه. دربارهی سرطان ریه، اسیدوز و آلکالوز، سارکوئیدوز و نصفCOPD.
شام برا خودم نودل درست کردم.
با نوشتن گزارش نیک تموم کارای چکلیستم تیک خوردن.
امتیاز امروز: ۷
امروز
کلمه سال: اندیشه نگار
صبح با ۵۰۰ کلمه شروع شد؛ نوشتم و بعد رفتم سراغ روتینهای همیشگی: تمیزکاری و بافتنِ موهای لنا. بعدش، من رفتم سر کار و لنا رفت مهد. امروز روزِ سختی بود؛ از آن روزهایی که کار، فشارش را مستقیم روی کمر میگذارد. ساعت ۶ بود که رسیدیم خانه.
وبینار نویسندهساز از دست رفت. شام پختم و به لنا تخممرغ آبپز دادم برای عصرانه و کمی با هم بازی کردیم. دیدم اگر ورزش نکنم، این کمردرد من را میکشد؛ ۲۰ دقیقه با یوتیوب ورزش کردم و تازه حس کردم دوباره جون گرفتم. بعد، چند صفحه از کتاب «یَکُلیا و تنهایی او» را خواندم. داستان عجیبی است، پرکشش. وقتی میخوانمش، انگار یک پل میزند از دنیای روزمرگی و غمها به جایی دیگر. یک جمله از کتاب که تمام وجودم را گرفت: «تا تاریکترین زوایای خانه عشق رفتن».
بعدش نوبتِ Word Skill و کلنجار رفتن با PTE بود. بعد هم کارهای تکراریِ خانه؛ شام چیدن، ظرف شستن و قصههای شب برای دخترم.
وقتی خواستم کمی خستگی در کنم، جلسه پنجمِ کتابنقد را گوش دادم. استاد، نشر لِگا را معرفی کرد؛ همانجایی که کتابهای فلسفه برای کودکان دارد. از ابراهیم هرندی و یادداشتهای شبانهاش خواند. وسط جلسه، استاد چنان با مهربانیِ پدرانهای قربانصدقه بچه گربهاش میرفت که دل آدم گرم میشد؛ گربهای که یک هفته بود از کوچه آورده بودند و با دوا و درمان، نجاتش داده بودند.
لنا ۵ سالش است. وقتی میشنود هواپیماهای آمریکا دارند میآیند، میگوید: «ایران داره نابود میشه، موشک میزنه.
عجب اوضاعی است… اما چه کنیم؟
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
_ از دوش آب سرد باید امضا گرفت از لحاظ ستاره بودنش.
_ده پارچ اشک هم کاسب شدند دکتر، امروز روی آن صندلی کزایی. حالا کِی؟ قبل جلسه اول نویسندگی خلاق.
_انرژی نداشتم تایپ کنم اما خیلی ذوق کردم از جذابیت و یادگرفتن جزئیات جلسه اول.
_چرا گزارش نیک برای من هنوز سخت است لاکردار؟
_روزهای نازنازی.
_روزهای سخت، اما.
_ تازه باید بروم برای خواندن.
_کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00
«ده پارچ اشک» رو چه جالب گفتی.
جای من هم خوش بگذرون در کلاس «نویسندگی خلاق». 😍🤍
گزارش نیک:
ساعت دو بود که برق رفت. من همانگونه که داشتم از فرط گرما جان به جانآفرین تسلیم میکردم، تصمیم گرفتم بنشینم به نوشتنِ سفرنامهام. من زندگی را «سفر» میپندارم و نوشتن از زندگی و تجربیاتش و محتوای تجربهآفرینش را «سفرنامه». باری، نشستم و نوشتم. از همهی این چند روزی که برایم پر بود از تجربه و شگفتی. از گفت و شنودهایم با یک دوست. از حس و حالم توی تجربهها. نوشتم؛ آزاد و در خلوتی محکم.
با خاهرم سرِ ظرفشستن دعوا کردم و آخرش هم خودم همهی ظرفها را شستم. تعجب ندارد. یک دختر بیست و هفت و نیم ساله هم میتواند با خاهرِ دوازدهسال کوچکتر از خودش سرِ ظرفشستن و چیزهای دیگر دعوا کند. حالا اگه مامان بود میگفت «تو بزرگتری کوتا بیا». اما من قرار نیست سرِ همهچیز کوتاه بیایم. ناسلامتی از نسلی هستم که بهش میگویند «نسل z» یا ضد. البته خودم اصلا از این دستهبندیها خوشم نمیآید. کلن از چیزهایی که با آن آدمها را دستهبندی میکنند خوشم نمیآید و بهش هم اعتقاد ندارم.
به موقع رسیدم. توی نویسندهساز اکنونمان را در فهرستی از کلمات نوشتیم. تمرین جالبی بود. تا حالا با کلمه خودم را در لحظه روایت نکردهبودم.
استاد از گزارش نیک گفت و همسفرانش و همسفرانمان. چه هیجانانگیز دارد میشود این گزارش نیک. آدم اینجا راحتتر میتواند بنویسد تا رسانهی خودش. نمیدانم چه رازی در این قضیه نهفته است؛ اما هست و من از این هستبودن دارم لذت میبرم. وسطِ دنیایی که لذت را هی از آدم میدزدد از چیزی لذت بردن غنیمت است. سپاسگزارم از خالقِ پر از مِهرم و سپاس از همهی لذتآفرینها.
کتاب «این بود و این شد» را استاد معرفی کرد که اهمیتِ روایتدرمانی را نشانمان میدهد. یادم باشد بروم بگیرم بخانمش. «نیروی التیامبخشِ نوشتن» را هم.
در همان حال که توی وبینار بودم داشتم به شام فکر میکردم که چی درست کنم. بعدش رفتم و باقالیپلو درست کردم. به کمکِ حضرتِ گوگل.
سالواژهام
شجاعت
است. دارم سعی میکنم شجاع باشم و خودم را شجاعانه همانگونه که هستم بپذیرم و ابراز کنم. معتقدم آدم شجاع در آغوش آزادی است فقط. یادداشت کانالم را در باب همین اعتقادم نوشتم.
@mahdeyekazemiii
موفق باشی عزیزم
گزارش نیک ۶۱ فرح:
باورم نمیشه دوماه گزارش کارهای روزانهام را بطور خلاصه در مدرسه نویسندگی در معرض عموم گذاشتم.
منی که درسال ۲۰۱۶ روز تولدم کانال خصوصی درست کردم. خصوصی برای دوست ناشنوای هنرمندم که نمیتوانستم بهش تلفن بزنم و با صدا باهم ارتباط داشته باشیم.تصمیم گرفتم از طریق یک کانال با نوشتن او را از راه دور راهنمایی کنم. او از یک حس مهم، شنوایی، محروم بود و شدیدن نیاز به راهنمایی داشت.
هرکس تصادفن در کانال من راه پیدا میکرد او را بلاک میکردم. بعدها یاد گرفتم چیزهای کلی و عمومی بنویسم. باری؛ همان کانال را بعد از آمدن به مدرسه نویسندگی فعالش کردم. و ۵ سال پیش هم با راهنمایی استاد شاهین هر روز جملهای، عبارتی، شعری و خاطرهای نوشتم تا الان.
امروز از کله سحر بیدار شدم. به خودم گفت بگیر بخواب. چون خوابم نمیبرد. ساعت ۶/۵ فایل صوتی سخنرانی علامه مروجی سبزواری را قسمت ۳ بخش آخر فایل مقامات حضرت زهرا را پخش کردم خیلی آهسته بدون هدفون گوش کردم. در مورد اسماء الهی حرف میزد، اسما جلالی و اسمای جمالی. علامه میگفت : «ما همه یا مظهر صفات جمالی الهی هستیم یا مظهر صفات جلالی الهی .
جلالی= حسینی / جمالی = حسنی
هر دو اسما حسینی و حسنی به اسماء علوی و به امام علی میرسد . کوه قاف را مظهر حضور و جایگاه الله معرفی کرد.و سیمرغ هم سمبل هویت مطلقه اسماء الهی است.
ما به الله نمیتوانیم برسیم ولی به مظاهر صفات او میتوانم راه پیدا کنیم. ( بیخیال؛ باخدا باش کافیه)
با صدای ملایم و لالایی علامه، خوابیدم. عجب خوابی دیدم. علامه در حیاط خونهای حرف میزد. حیاط خونه مثل حیاط خونه علامه جعفری آن زمانی که خونه علامه جعفری میدان خراسان بود، پر از باغچه و بزرگ بود با یک حوض مستطیل کاشی آبی پر از آب. بعد دسته دسته خانمها به حیاط امدند. من پیش خودم فکر کردم کاش از صبح ناهار میپختم و به همه میدادم. سخنرانی تمام شد و یکی از خانمها از اول اسما جلالی و جمالی را برای من تعریف کرد. گفتم خودم شنیدم. دم حوضی کاشی آبی فیروزهای سفره انداختند و گاری گاری پلو و قیمه آوردند. از آن گاریهای استیل و فلزی رستورانهای بزرگ. یکی خوش قیمه بود و دیگری پلو و ته چین. دوستم نادره خواست با دوچرخهاش برود، اما کنار من نشست و باهم غذا خوردیم . من چون کمر درد داشتم کنار سفره بصورت چمباتمه خوابیدم. و در همان حال از غذاهای نذری علامه هم میخوردم. ( این از نوشتن خوابم)
✔️بعد از صبحانه بدون نان، چند دفتر شعر را ورق زدم و خوندم.
✔️پختن سبزی پلو با ته دیگ ماهی تیلاپیلا و کوکو سبزی ( ساعت۹ ناهار پختن و آشپزیهایم زود شده که بتونم برای مادرم هم یک پرس غذا گرم ببرم.)
روز پرکار و فعالیتی داشتم دو سه صفحه نوشتم. چهار تا اسنپ گرفتم و هر کدام هم قر و قمیشهای خودشونو داشتند.
✔️امروز از کتاب شازده حمام چند صفحهای برای مادرم خواندم.
✔️باهم ناهار خوردم ونماز خواندم.
✔️به خونه رسیدم استراحت کردم. و بعد آماده شدم برم استخر روشنگر آب درمانی و شنا . اسنپ گرفتم و راهی آب درمانی از ساعت ۳ شدم . هزینه ۶۰۰ هزار تومان پرداخت کردم. و تا ۴/۵ در استخر بودم.
✔️یکساعت در آب گرم راه رفتم.
✔️نیمساعت آخر هم دلم را زدم به استخر (دلو زدم به دریا ) و نیمساعت هم شنا کردم.( برای درد کمر و زانو نباید شنا قورباغه بکنم)
✔️به ساعت ۵ وبینار همیشه برقرار نویسنده ساز رسیدم. الحمدالله.
✔️ادامه سریال کرهای دیدم.
✔️خواندن چند دفتر شعر که در جنگ چهل روزه از شهرکتاب نوشهر خریدم.
✔️نوشتن روزانه نویسی و داستان های راننده ها هزار رنگ و هزار داستان اسنپیها.
از داستان و اتفاقات توی راه با رانندههای اسنپ فاکتور گرفتم😂
راستی حلزون چه رنگ صورتی جیغی پوشیده البته نه اینکه جلف باشه ، اما بهش میاد.
صبح تا ظهر نشستم به تماشای مینیسریال I will find you و بالاخره تمامش کردم. سریال کشش خوبی داشت و تقریبا تا قسمت آخر، بیننده را با خودش همراه میکرد. پایانبندیاش را زیاد دوست نداشتم و به نظرم کلیشهای بود. اما از نحوه پرداختن به موضوع خوشم آمد.
فیلم که تمام شد، به دنبال فیلم یا سریال جدید گشتم. فکر کنم دوباره دارم در دام اعتیاد به فیلم و سریال میافتم. باید حواسم را بیشتر جمع کنم.
دلم طاقت نیاورد که امروز از پروژه عقب بمانم. پس کمی متمرکز شدم و نصف گزارش این ماه را برای کارفرمای بدعُنُق نوشتم. بقیهاش هم میماند برای فردا.
اما شاهکار اصلی را بعد از شام انجام دادم و برای اذیتکردن برادرم یک نقشه کشیدم. برادرم با گوشکردن به هر پادکست سیاسی، نظرش از بنوریشه درباره همهچیز تغییر میکند (البته این خاصیت جوانی است و منکرش نمیشوم). در واقع فاصله تغییرکردن عقیدهاش، پادکست به پادکست است! بعد از شام برای اینکه کمی سربهسرش بگذارم، یک سوال به سبک سوالهای ریاضی سال چهارم ابتدایی طرح کردم و برایش فرستادم. سوال از این قرار بود:
«امیر مجتبی با گوشکردن به هر پادکستی نظرش راجعبه سیاست و سیاستمداران تغییر میکند. با توجه به این که او نیمساعت پیش یک پادکست گوش داده و ۲۳ ساعت دیگر یک پادکست دیگر گوش خواهد داد، فاصله ماندنش بر یک عقیده چند ساعت طول خواهد کشید؟
با رسم شکل توضیح دهید».
کارد میزدی، خونش درنمیآمد. بلافاصله به اتاقم آمد. صورتش سرخ شده و رگ شقیقهاش بیرون زده بود. حدود یک ساعت به طرفداری از خودش سخنرانی کرد. بیچاره خیلی حرص میخورد. من هم تمام مدت با خنده جوابش را میدادم تا بیشتر لجش بگیرد و بیشتر کیف کنم. نمیدانم چرا آن لحظه انقدر خبیث شدم و برای سرگرمی، برادر ۱۹ سالهام را طعمه قرار دادم. او هم آنقدر ساده بود که زود به دام افتاد و دقیقا همان حرفهایی را زد و همان کارهایی را کرد که از قبل میدانستم و برایشان آماده بودم.
خلاصه که در آخر هر دو، دیگری را محکوم کردیم.
او مرا «دیکتاتور پرور» خواند و من او را «چپول».
او گفت: «اگر امثال تو مملکت را در دستشان بگیرند، همهچیز خراب میشود».
من جواب دادم: «امثال تو هم مملکت را به گند میکشند و کار جدیدی نخواهند کرد».
در نهایت توافق کردیم که تا ما به نتیجه برسیم، مملکت همینطوری بماند!
بعد از یک ساعت از اتاق رفت بیرون و من موفق شدم سطح دعوای خونم را (که این چند وقت پایین آمده بود) به درجه مقبولی برسانم.
خخخخ موفق باشی عزیزم
شبها اگر گزارش نیک ننویسم هم میآیم به دیدار حلزونها چون آنها را دوست دارم. به یاد خودم میافتم، خودی که حلزونوار مسیر نویسندگی را میرود. امروز این خانمگل لباس صورتی پوشیده و چشمهایش چون گلی در باغچهی خانهش سبز شده است.
گزینگویهش شبیه اعلامیهی فروش بود. راست میگوید بزودی، بزودی همه چیز دیر میشود و مرگ میآید. بزودی، هم در اکنون خانه دارد و هم در فردا.
سالواژهم جراتمندیست. سر پیری و معرکهگیری. دوست دارم همه چیز را تجربه کنم، شاید مرگهای عزیزان اطرافم مرا به چنین تصمیمی هل داده است.
امروز از واژهی کژتاب خوشم آمد، اما در یادداشت از کلمهی شوریدهوار که یکی از کلمههای انتخابی استاد بود استفاده کردم.
صبحهای تمرینهای زیادی میکنم. صفحات، یادداشت، کاریکلماتور، شعرخانی و شعر نویسی و نوشتن یادداشتی برای کانال. دارم کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» را میخانم، دود از کلهم بلند شده، تنها چیزی که خوبست اما به ما گفتند بدست، اگر گفتید چیست؟ سوالست، سوال.
راستش پیشخودحسابی کردم و زودتر اسکایروم را برگرداندم به استاد عزیزم. آن زمان جنگ بود و استاد مصرفش کمتر بود. حالا اما کلاسهایش بیشتر شده است. ممنون استاد بخشنده.
این شد که رفاقت با سعدی را به صورت ویس در کانالم میگذارم که تعداد بیشتری آن را بشنوند. در آن ویسها از تجربهی نوشتنم و کتاب «این بود این شد» هم حرف میزنم. اسم کانالم نوشتزار است.
https://t.m/golnesasher
یادداشت امروز در مورد دیدن چشمهای هم بود. آیا رنگ واقعی چشمهای هم را میدانیم؟ آنقدر چشممان به موبایل خیره میشود که فرصت دیدن رنگ چشم هم را نداریم. میدانید چشمم چه رنگیست؟
تا حالا شده کسی شما را درک کند، درک واقعی. امشب کسی پیدا شد که بعد از ۵۶ سال مرا درک کرد. او را میشناسید. بعدن نامش را به شما میگویم. فعلن از اسرار است.
سال واژه ام : تحرک و پویایی
گزارش نیک رو مینویسم تا یاد بگیرم.
تلنگر را دوست دارم.
این روزها در زمان خیلی گم میشوم، فراموش
میکنم که باید چه کارهایی را در چه جاهایی انجام دهم.
سر کار رفتم.
ناهار خوردیم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
آزاد نویسی کردم.
مهمان داشتم.
چقدر خوب میشد که یک گیوتین داشتم و اختیارات لازم، تا چند نفری را سر بزنم.
کتاب مقالات عطار را خواندم .
گزارش نیک، یکشنبه بیستویکم تیرماه چهارصد و پنج
سالها پیش، دوستی برایم شبیه نفس کشیدن بود. راحت با آدمها حرف میزدم، پیگیرشان میشدم، برای نزدیک شدن قدم برمیداشتم. اما بعد از ازدواج و آمدن به مشهد، انگار همهی راهها یکطرفه شد. هر دوستی که شروع میشد، بیشتر شبیه جادهای بود که فقط من در آن قدم برمیداشتم. نمیدانم در اصفهان هم همینطور بود و من نمیدیدم، شاید چون خانوادهام کنارم بودند، هیچوقت جای خالی یک دوست را احساس نمیکردم.
کمکم خسته شدم. نه از آدمها، از تلاش کردن. جایی درونم تصمیم گرفت دیگر دنبال هیچ رابطهای نرود. بعد از آن، اگر با کسی همصحبت نمیشدم، چیزی را از دسترفته نمیدانستم، حتی گاهی سکوت را ترجیح میدادم.
چند روز پیش، یکی از مادرهای کلاس آروین خودش سر صحبت را باز کرد. حرف زدیم، ساده و معمولی. بعد جلسهی بعد هم دوباره کنار هم ایستادیم و چند دقیقهای گپ زدیم.
امروز اما اتفاق دیگری افتاد. این بار من شروع کردم. انگار برای چند دقیقه همان آدم قدیمی شده بودم، همان که از گفتوگو نمیترسید.
وسط حرفها فهمیدم او هم مثل من اهل مشهد نیست، از تهران آمده و تنهایی را نه از روی انتخاب، که از سر اجبار یاد گرفته است.
نه شمارهای رد و بدل شد، نه قرار دیگری گذاشتیم. فقط اسمش را گفت و اسمم را پرسید. بعد لبخندی زد و گفت: حس میکنم وجه اشتراکهامون زیاده.
وقتی فهمیدیم همسر هر دوی ما نیشابوری هستند، خندیدم و گفتم: فقط امیدوارم جلوتر که رفتیم، نفهمیم همسرهامون با هم فامیل یا همسایه از آب در آمدن.
هر دو خندیدیم و دیگر دنبال گذشتهی همسرها نرفتیم. برگشتیم به خودمان، به چیزهایی که واقعاً متعلق به خودمان بود.
نمیدانم این آشنایی ادامه پیدا میکند یا نه، اما امروز فهمیدم هنوز آن بخش از وجودم که میتواند به آدمها نزدیک شود، کاملاً از بین نرفته است. فقط سالها جایی آرام نشسته بود و منتظر یک سلام بیتوقع مانده بود.
https://t.me/MashgheBodan
چه خوب خانم حسینی. خاندن گزارشتون لذتبخش بود.
به نظر من هم دوستی قبلن آسانتر بود. شاید چون آدمها یکرنگتر بودند. بدها بد بودند و خوبها خوب.
من هم مدتی از آدمیزادیان فاصله گرفتم. اما آدمی ذاتن موجودیست اجتماعی و میل به برقراری ارتباط هرگز رهایم نمیکند.
دوستی خوب است. اما به ناچار باید دست به عصا پیش رفت.
و با افتخار این جمع برایم دوستان باارزشی هستند حتی اگر هرگز نبینمشان و با آنها چای ننوشم.
🫂❤️
نخوابیدم تا صبح. باداباد بالاتر سیاهی مگر رنگی هست؟ بهدرک. هیچچیز برتر نیست از سلامتی عزیزانم. تا ظهر “خ” آمد گرم خواندن بودم به شیشه زد پریدم. گفتم: “چیشد؟ چیشد؟” گفت: “خدارو شکرحل شد، تا حدودی. ببینیم تا بعد”. به بند رسید اما پاره نشد. مثل دفعههای پیش. به بند رسید اما پاره نشد.
پرخاشجوام. لااقل سعی میکنم به “م” نپرم. درست بعد آن اتفاق چند ماه پیش. میدانیم توی یک لحظه همهچیز میتواند دگرگون شود. اما بدعاتیم در تکرار روزهای خونسرد. مطمئنیم به روال لَس گذر عمر. ناشکریم. بدیها را میبینیم. غافل ازاینکه بدتری هم هست.
سر نهار بود. زل زده به چشمهایم رفت. گفتم: “بسه؟” نگاهش مسخ و مات. “میگم بسه، بریزم یا نه چرا جواب نمیدی؟” زل زده بهم، سوی چشمهایش رفت. آرام باچشمهای باز سرش را گذاشت روی میز. کنار بشقابش.
به همین سادگی. به آنی رفت. بدون هیچ مقدمه. دیگر نبود. چه مظلوم. بدون گله. بدون هیچ شکوهیی در برابر تندزبانیهایم. مثل همیشه؛ فقط نگاه. از سر استیصال، شایدم عادت به صبوری و تسلیمبودن.
باورم نمیشد تکانش دادم. پشتش را مالیدم. بر قفسهی سینهاش کوفتم، کوفتم کوفتم. به التماس افتادم. جیغ کشیدم. سرش را بوسیدم. صورتش را. یخ بود. یخ. یخ. بچه شدم. جیغ کشیدم، جیغ کشیدم، تنهام نذار، بوسیدمش، تنهام نذار. الان نه. الان وقتش نیست. درمانده بودم. الان نه. وقتش نیست. وقتش نیست. از رمق افتادم، تسلیم شدم. مثل بچهیی گمشده.
رنگ به لبش آمد پلکهایش تکان خورد. گفت خوبم خوبم نترس. زدم زیر گریه. از ته دل. هایهای. خدا را شکر خدا را شکر. تمام غصههایم به یکباره رفته بودند. خدا را شکر. چقدر دوستش دارم. چقدر دوستش دارم. مرگش را دیدم. و معجزهی برگشتن دوبارهاش را.
در آن لحظه دلم برای همه تپید. عشقی بیمنت توام با دلسوزی در خودم احساس میکردم برای همه. حتی کسانی که باهام روراست نبودند، آنهایی که عادل نبودند. آنهایی که قلبم را بهدردآورده بودند. دوستشان داشتم. بدون چشمداشت.
آنگاه از ته دل خواستم از خدا اینچنین درماندگی و استیصالی را که من آزمودم، نیازمایند. همه را بخشیدم. همه. و گفتم الهی شکر.
– وبینار دیدم.
-ادامهی مطالعهی کتابهای قبلی هم در چند نوبت.
– از مقاله های وبسایت نویسندهساز خواندم.
– دیدَکی زدم گزارش نیک بچهها را . آرامبخش است. پیشرفتنی گمنام در این جریان یکپارچه.
سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
امروز لایق نمره.ای بیشتر از ۲۰ام.
دیشب خیلی زود به خواب رفتم ۲۱:۳۶ چون صبح کار مهمی داشتم، باید ساعت۶ به پوکی(نام استارتر خمیر ترشم) غذا میدادم تا در شش تا هشت ساعت بعد، خودش را برای درست کردن خمیر نان حجیم آماده میکرد.
در این خلال صبحانه خوردیم. خمیر نان تُست را آماده کردم و برای استراحت دو ساعت و نیمه کنار گذاشتم و بعد از آن به دفتر پیشخوان دولت روستا رفتم تا کتابهایی که لیلی برایم فرستاده بود را تحویل بگیرم.
بعد از تحویل گرفتن کتابها به هایپر مارکت کوچک روستا سری زدم، با فروشندهاش آشنا بودم، حال و احوال پرسی شیرینی با من کرد.
آلبالوهای بزرگ و درخشانی داشت که با لپهای جگریشان مرا به خرید تشویق میکردند، پس یک کیلو نیم آلبالویِ قشنگ خریدم+ خیار و الباقی موارد.
کمی هم با فروشنده که یک خانوم تقریبا ۴۷ ساله بود صحبت کردم و بعد به سمت خانه راهی شدم.
از دست خودم شکار بودم که چرا با خریدِ زیادی دست خودم را اینهمه سنگین کردهام و مدام به خودم نوید میدادم که داریم به خانه نزدیک میشویم، تحمل کن.
رسیدم خانه با کلی ظرف از دیشب و صبح مانده در سینک
گلاویز شدم واز خریدهایم آنهایی که قابلیت شستشو داشتند را شستم و الباقی را اسپری الکل و دستمال کشیدم، تاکید میکنم این عادت درونم بوده و ربطی به کرونای نابکار ندارد.
از گرمای خورشید مثل چسب شده بودم، چسبنده و کلافه.
چارهی کار قطعا در حمام رفتن بود. پس پیاش را گرفتم.
آخیش حالم جا آمد، حالا با انرژیِ تمیزی که حمام رفته به ادامه کارها میرسم.
خمیر نان تُست دیگر رسیده و باید برای مرحله دوم استراحت درون قالب آماده میشد، که شد.
بعد پوکی را با آب و آرد مخلوط کردم و کناری گذاشتم برای درست کردن نان خمیر ترش که مدتهاست آرزویش در دلم بود. خیلی ذوق داشتم برای این تجربه.
قبل از رفتن به دفتر پیشخوانِ روستا فرم شرکت در کلاسهای نویسندگی خلاق را پر کرده بودم و بعد از آمدنم، جواب آمد که بیا کی بهتر از تو. منم از خدا خواسته مراحل واریز و ثبتنام را تکمیل کردم.
آخر اینهمه کار خوب نمره بیست ندارد؟
حالا باید نهار را آماده میکردم، تصمیم داشتم با نان یوفکا یه سمبوسهای بسازم، که ساختم ولی ترجیح میدهم دفعات بعد با همان نام پیتا که امتحانش را خوب پس داده بود اینکار را انجام دهم. عامر بقپری غذای فست فودی دوست دارد که دستم را بوسید بخاطر این غذا، راستش من آدم غذای فست فودی نیستم.
پوکی عزیزم هر یکساعت نیاز به ناز و نوازش دارد، چهار مرتبه که انجام دادم تلاش کردم آن را مطابق دستور جمع کنم و درون سبدی که از قبل با دستمال پوشانده بودم انتقال دهم، آخ چشمتان روز بد نبیند، اصلا مثل ویدئوهایی
که هزار بار دیده بودنشان نبود( ایراد هم از دستور یک خانوم ایرانی ساکن بلژیک بود که میزان آب را متناسب با آردی که در بلژیک میخریده نوشته بود) و من بقدری عصبانی شدم که میخواستم کسی را پیدا کنم و تا میخورد او را بزنم.
احساس میکردم خمیر مانند ونوم (برگرفته از فیلمی با همین نام) به دستانم میچسبد. تمام مغزم چسبنده شده بود و عصبانیت از حدقه چشمان داغ شدهام داشت بیرون میریخت، طوریکه عامر جون گفت: چرا منو میزنی حالا.
خلاصه به هر مرگی شد من آن خمیر پر اشوه را جمع کردم ودرون سبد انداختم، و همه چی را به ایوا گفتم: آن خدا زده دستور بهتری به من داده بود اما من گوش نداده بودم.
حالا میگفت: اشکال ندارد ساره جان این تجربه خیلیهاست، اگر نشد تبدیلش میکنیم به نان فوکاچیا.
ای خدا خیرت بدهد ایوا خیالم را آب کردی، روان شدم و خوشحال.
حالا دیگر عامر را نه میزدم و نه گاز میگرفتم و البته از رو هم نمیروم، فردا دوباره درست کردن نان را امتحانش میکنم. البته اگر فرصت باشد.
امروز با سرپا ایستادنها به زانوهایم بسیار فشار وارد کردم، بنظرم این خوددوستی محسوب نمیشود ولی من کل روز خوشحال بودم، احساس کردم چقدر انسان جاری بودم.
آخ یادم رفت بگویم وبینار نویسندهساز شرکت کردم، ۱۰۰ کلمه نوشتیم و با ۱۰۰ کلمه هفته پیش مقایسه کردیم و من فهمیدم چقدر این هفته زندهام در حالی که در هفته ی گذشته دنبال مرگ میکردم.
و در آخر شب هم با حُسن ختامی چون کلاس نویسندگی خلاق تمام شد، امان از محمد که پُر شد در کلاس و با سوالهایش ما را به جوابهایمان رساند.
البته ما با هاشم چوچیخ هم آشنا شدیم(گربهی سفید- قهوهای استاد)
دوست داشتم بهت. مینوشتم اما به قدری گیج خوابم که اصلا نمیدانم چه بلغوری نوشتم.
سالواژهام: کسب و کار آنلاین
نمره امروز: ۱۰
✔️خورشید که خودش را جا کرد در آسمان، صبح میشود و بیدارم میکند
آمیزش کاغذ و قلم و انگشتانم و تولد واژههایی چون پُرخنده، دمگیر، فهمگستر ، ابرهای چسبیده به آسمان و
گنجشکها کجایند که شبهایم را ببینند
یگانگی ذهن و نفس برای به احترام بدن
لابهلای کش و قوسهای جسم، ذهنم موجودیت مییابد و خستگی خاب را به در میکنم
✔️در دو کلاس آنلاین یوگایم، مراقب کلمات هستم
که روی مت پرتاب نشوند، که حواسم باشد قلب کسی فشرده نشود از گفتههایم
خشونت و دلخوری جا خوش نکنند در تکرارهایم که شکم و زیر شکمهایشان را فعال کنند و آگاه شوند به
چهارسر ران
حضورشان برایم برکت است
✔️در کتاب مرتضی کیوان از شاهرخ مسکوب غوصیدم
رازگویی، درنگیدن، امواج توام یک جویبار، قطرات جهندهی یک آبشار را صید کردم
از کتاب سرزمین دلربا از نگاه ماکروسکوپی به نگاه میکردسکوپی رسیدم
✔️خلوت با تار به احترام امیدم که ترغیبم میکند به ادامهدادن
✔️بیبرقی، داستانس شده برای وبیکار
به خاطر کلاس حضوری، نویسندهساز را از دست دادم
✔️دیگر بار کرکرهی وبینار آنلاین یوگا را بالازدم و هیچ خریداری نداشت
ولی فعلن ادامه میدهم
✔️ویدئوی یوگایم را در اینستاگرام
(naeimeyoga@ )منتشر کردم
بعد از مدتها صفحهام هویت بصری یافته
نوشتن، دستی به سر و گوشش کشید و گفت:
جلوهای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
✔️بالاخره اسم سایتم را هم جستم
ولی انگار که دگمه برای کتم خریدهباشم
سالواژه: پژوهشیدن
۱. خاب دیدم در قامتِ کودک به کفشفروشی رفتیم و من دنبالِ کفش ۴۲ هستم و یارو با آنکه پشت کفش نوشته ۴۲، میگوید: «اندازهتان نیست. کوچک است.» بچه؟ کفش ۴۲؟ معضلِ نیافتن کفش حتا در خاب؟ عجیبِس ولی خایله خب.
۲. از دفترچه خاطرات و فراموشی خاندم.* اسنوبیسم چیست را. دوست داشتم خودم را به عنوانِ یک نااسنوب بشناسم. ولی کوشیدم مچِ رفتارهای اسنوبم را بگیرم.(هر ایجاد تمایزی اسنوبیست؟ هر ارتباطِ ناخوشایندی که تحمل میکنی چه؟ سومی که دیگر اسنوبیست: بهای بیشتر به هنرمندانِ مشهور. مثلن نویسندهای که مشهور است را به خاطر اسمش خاندن و تصدیقِ نظراتش نه بخاطر متن بلکه بخاطرِ مشهوریتش.) بعد برایم سوال شد آیا کسی هست که رفتارهای اسنوبی نداشته باشد؟ آیا اگر رفتارهای اسنوبی داشته باشی هم اسنوبی؟
هنوز مقاله را پایان ندادم ولی خیلی مفهومِ دهن گشادیست. یعنی طیفِ وسیعی را شامل میشود.
آنطور که من فهمیدم اسنوبیسم به کسانی میگویند که نظرشان بر رتبهی شی یا آدمی که با آن طرف است تغییر میکند. یعنی اگر بفهمد آدمی کسلکننده دستی به قدرت دارد نظرش درباره او میچرخد. یا اگر شیای را از نظر دیگران ارزشمند بداند ازش تعریف میکند در حالی که ازش خوشش نمیآید. از طرفی حتا ممکن است برعکس دیده شود و کسی که اسنوب نمینماید اسنوب باشد.(شاید کسی که هرچه نیست مینماید هم بتوان گفت.)
هنوز نتوانستم مرزهایش را بفهمم. از طرفی نمیخاهم به دامِ برچسبزنی بیوفتم. تو اسنوبی. تو نیستی. ولی درکش بهم کمک میکند خودم را بیشتر بکاوم. از طرفی همیشه تلنگری باشد تا نیوفتی در چاهش.
۳. روزی که میروم لیزر کلِ روزم را تحتالشعاع قرار میدهد. بعدش هم انگار کوه کندم.
۴. رفتم نویسندهساز. استاد اسم همسفرانِ ثابتقدم را به گزارش نیک اضافیدند. دیگر آدم خجالت میکشد ننویسد.
۵. دربارهی فرهنگ اقتدا و تقابلش با انتقاداندیشی فکریدم و نوشتم.
*دفترچه خاطرات و فراموشی از محمد قائد
https://t.me/ReyhaneRabani
۱ـ قول دادم که دگر دیر نخسبم امشب / پدر پیر فلک لیک نظرْ دیگر داشت.
صبح باز خوابم میآمد. به لطف آق بابا که تا کمرِ شب فوتبال میدید. خب مرد، چطور فیلم که میبینی لامپها را خاموش میکنی تا سینمایی شود. فوتبال هم میبینی همان کن. بَلکَم ما دو دِقّه زودتر بخوابیم.
۲ـ هوا گرم، سوزنم توی مردم، برق رفت. اتاق بی پنجره بود و شبی شد چون حلق بیژن تنگ و تاریک. با نور موبایل همکارم دنده عقب گرفتم و سوزن با امنیت به مبدا برگشت. شادی بعد از فرود اضطراری موفقیت آمیز دیری نپایید. از لگدهای وارده به دَری دور، فهمیدیم کسی توی آسانسور گیر کرده. ملت فاز ترامپ گرفتند که فاصلهی بینالبابَینن تنگ است ولی ما گشادش میکنیم. زور زدند. نشد. بنده خدا یک ربعی همان تو ماند. قبل از اینکه در عرقش غرق شود، نجات پیدا کرد.
۳ـ موتور برق به کار افتاد. وسیله کار میکرد و لامپ اتاق نه. باید به اتاق فرار جِنی اضافه کنند با صورت پوشیده که در تاریکیِ دو درصد رقیق تر از آمریکانو، ابزار قژقژ کنندهاش را تا لوزالمعدهمان فرو کند. مکنده هم درست کار نکند و قاشق قاشق تُفَت را هواپیمایی ببری دم دهنش تا شاید بخورد از این دریاچهی ته حلقت که زبان کوچکت ماهیآنه وول میخورد تهش.
۴ـ یک قسمت دیگر وبیکار گوش دادم. الهوکیلی نمیفهمم چه میگویند. هر موقع میگوید سوال بپرسید، تنها سوالی که به ذهنم میرسد” این که گفتی یعنی چی” یا” میشه مثال بزنی” است. یک عمر هر چه خوانده ام ملموس بوده و الان وسط انتزاع میزاعم. خوب است که ضبط شدهها را گوش میدهم و نمیپرسم اینها را. چقدر مغایرت دارم با روح وبیکار پرسشگری. طول میکشد تا راه بیفتد مغزم.
۵ـ در حال رانندگی، ماشینی مثل مال خودم دیدم. پارک کرده بود روبروی نانوایی. اولین فکری که به ذهنم آمد این بود که« عه من چرا اینجا پارک کرده ام؟» و باهوش درونم جواب داد« آها لابد رفته ام نان بخرم.»
مغزی که نمغزد را باید مغز کرد و با مغز گردو و مواد مغذی دیگر پخت و داد سگ بخورد و بریند به این حواس پرت.
۶ـ مقدمهی” فلسفه اعتماد به نفس” را خواندم.
۷ـ چنان دماری از عضلاتم در آوردم که لیوان آب را یک دستی نمیتوانستم بلند کنم.
۸ـ پادکست تفکر نقاد را گوش دادم.
۹ـ نواختم. وقتی به نواختنم فکر میکنم، خراب میکنم نت ها را. چرا؟
پست کانالم به دردتان میخورد ها. حالا هی نخوانیدش.
https://t.me/sepiddandann
سالواژهام: ریلگذاری
صفحات صبحگاهی نوشتم. به پرندهها رسیدگی کردم و بعد صبحانه خوردم.
گزارش نیک دوستان را خواندم. چقدر کار همه خوب است.
کمی تلگرامگردی کردم.
قسمت اول سریال I will find you را دیدم.
پادکست نویسندهساز را گوش دادم. با اینکه دیروز در وبینار بودم، ولی دلم خواست باز هم بشنوم. خیلی به دلم نشست.
کمی آزادنویسی کردم.
قسمت اول سریال from را دیدم. دوباره به سریالدیدن برگشتهام. حس خوب دارم.
دخترم را کلاس بسکتبال بردم. بعد با مادر بچهها رفتیم پیادهروی. با اینکه هوا گرم بود، ولی خوب بود.
قسمتی از کتاب «نام من سرخ» از «اورهان پاموک» را خواندم.
شب خانهٔ مامانم، ماکارونی خوردم و حسابی کیفور شدم.
پادکست نویسندهساز را گوش دادم.
کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم.
آخر شب رفتیم کنار رودخانه.
امروز تلاش بیخودم برای تموم شدن کارهای نصفه ستودنی بود، تلاش باخودم برای آمار فروش این ماه هم همینطور.
جدیدا معرفی چیزهای خوب به آدمها بهم حس جالبی میده، نفهمیدن اونها هم همینطور.
همچنان یادم میره آب بخورم. قرص ویتامین هم همینطور.
به دلیل سختی زندگی و اینکه آدم مورد علاقم گوشتی پسنده، رژیم تا آخر هفته متوقف شد، تنیس هم همینطور.
طی یک پژوهش شخصی فهمیدم آدمهایی که مینویسن بسیار رقیقتر از دیگران هستن، تکلیفشون با خودشون و زندگی روشنتره و کنترل بیشتری روی هیجاناتشون دارن، کسایی که فیلم خوب میبینن هم همینطور.
قرار بود استدیو رزرو کنم، به نتیجه رسیدم فعلا هرجا، هرچی به ذهنم رسید ضبط کنم،
کمالگراییم رو خرج محتوای کلامم کنم، ایدههامم همینطور.
چندروزه فهرست نویسی رو شروع کردم، جدی شعر خوندن هم همینطور.
دارم قهوه رو ترک میکنم، ماست هم همینطور.
امروز فاضلی اعصاب نداشت، محمودی هم همینطور.
من وارد بازیشون نشدم، هاله هم همینطور.
از این چالش خیلی خوشم میاد، از وبینار نویسندهساز دیروز هم همینطور.
کتاب امروز سنگ و آفتاب بود، موزیکش هم باورم کن از ابی.
حتا برا مردنم روز خوبی نیست
سالواژه: ویلویلی
ویلویلی داشتی؟ یا اینکه یه لیسهی بهدردنخورِ حتا نچسب بودی؟ میتونم بگم تقصیرت نیست و نمیتونم بگم تقصیرت نیست. تقصیرت نیست ولی بیتقصیرم نیستی. به داد خودت برس. لطفن. لطفن. به دادم برس. لطفن. میفهمی؟ لطفن.
میگن زن خوب زنیه که لباسش بوی قورمهسبزی بده. امروز من و همهی اعضای خونوادهم زنای خوبی هستیم. مامان دیشب ده کیلو سبزی گرفته واسه مغازه و از دیشب بوی مزخرفش خونه رو برداشته. حالا ممکنه پیرهنامون بو سبزی نده اما خود خونه که بو گرفته. مسخرهست اگه بگم باعث میشه گرمای هوا رو بیشتر حس کنم؟ چه وقتایی گرمای هوا رو بیشتر حس میکنم؟ وقتی خونه آفتابگیر باشه و اون نور لعنتی سایهشو از سر کولر کم نکنه. وقتی وارد خونه بشیو بوی سبزی همهجا رو گرفته باشه. وقتی در حال آسفالِت کوچه باشنو اون قیر کوفتی کفشتو باطل کنه. وقتی صب از چار بیدار شده باشیو نخابیده باشی. وقتی برق بره و آبِ مردهشور بردهرَم انگار که دُمش باشه با خودش ببره. وقتی با این قطعی نتونی غذا بپزی و کفشای قیریت رو بشوری. وقتی بیشتر از سه ساعت از این قطعی بگذره و بفهمی قطع نبوده، کنتور پریده بوده. وقتی حالا که برق اومده تلوزیونو روشن کنن و تو تحمل صدا رو هم نداشته باشی. وقتی مثل یه لیسهی بیمصرف شده باشی.
خب دونه دونه باید بگم.
-۷ صب کلاس داری. از ۴وخردهای بیداری. دیسک بابا فعال شده. کمرش در حدی درد میکنه که قدماش رو بهزور برمیداره و نمیتونه تکون بخوره. مامانم بیدار میشه. ابراز نگرانیا شروع میشن و دنبال یه درمونی میگردی تا صبح بره دکتر. که قبلنم رفته و فایده نداشته. از پیشنهادای هوش مصنوعی استقبال میکنین و یه پماد و یخ میدین به بابا. همون موقعها که داری تو آشپزخونه قدم میزنی مرغ باقیموندهی فریزرم برمیداری و میذاری تا واسه ناهار آب شه. حداقل یه ناهار خوب بخورین بهخصوص حالا. تو فکری قارچپلو درست کنی. خودتم نمیدونی جواب میده یا نه. مرغ و سیبزمینی و فلفلدلمه و قارچ و قاطی کنی و باهاش پلومخلوط بپزیو اسمشم بذاری قارچپلو. همین ترکیب برا ماکارونی جوابه اما پلو، باید دید. بعدِ مصرفِ پماد و یخ، کَمکَمک همه میخابن. تو نمیخابی اما. سعی میکنی ولی دیگه نمیشه. تازه ۸ونیمم کلاس داری. میری تو پینترست و اینستا میچرخی و کلی نقاشی میبینی. چن روزیه نقاشی نکردی. دیشب از ماماناینا پرسیدی حالا که دارن کوچه رو آسفالت میکنن، آسفالت به کفششون نچسبید خونه اومدنی؟ گفتن نه.
-میری کلاس و سرزنش میشی. درست کار نکردی. تنبلی کردی. استاد میگه یه هفته شده چطو همینو هم انجام ندادی؟ واقعن چطو؟ چی کار کردی که چند تا کار ساده رو انجام ندادی؟ چِلی مگه تو رِی؟ یقه مردونه رو آموزش میده. همه گوشیبهدست و آمادهی ضبط. مثل گزارشگرای سر صحنهی جرم. یا مثل آدمای تو کنسرت؟ خیلی طول میکشه. خیلی تمیزکاری داره. خود استاد میگه ترجیحش اینه یقه انگلیسی بدوزه تا یقه مردونه. انقدر که پرزحمته و ریزکاری داره. تو هم هی سوال میپرسی. این عادتو از کجا آوردی؟ مثلن میخای بگی که داری دقت میکنی؟ بابا همه اینجوری نیستن که ویژگی پُرساییو خوب بدونن و تعریف ببندن به نافش. میگن کودنه. میگن این همه سوال میپرسه باز یاد نمیگیره. میگن مگه خنگی که اینارو هم میپرسی؟ استادم میگه صَب کن در ادامه میگم، اگه نگفتم بعد مچمو بگیر. با خودت میگی نکنه فک کنه منظورت از سوالپرسیدنا مچگیریه. واضح میکنی براشو و میگی به قصد مچگیری نیست. استادم میخنده و میگه میدونه و داره شوخی میکنه. با این همه یه چیزی تو ذهنت میگه بعدن شیوهی یادگیریتو براش توضیح بده. که تو اینجوری با گفتن و پرسیدن و مطمئنشدن یاد میگیری و نشون میدی داری توجه میکنی. تا اونم دچار سوءتفاهم نشه. خودتم از آدمایی که زیاد میپرسن خوشت نمیاد، میاد؟
-وقت برگشت میری دکمه میگیری از خرازی. موقع کشیدن جعبهی دکمهها، دکمهای که روش چسب خورده رو میکشی و در میاد. صاحبمغازه میگه خود جعبه رو بکش نه دکمهها. چون ما چسبشون میزنیم. میگی باشه اما سر یه جعبهی دیگه هم باز همین اشتباهو میکنی. صاحبمغازه با خنده میگه بازم دکمه رو کشیدی که. راست نمیگه؟ گاوی مگه؟ یه حرفو چن دفه باید بت بزنن؟ دکمههای لازمتو میخری. بعدم میری بستنی پروتئینی میگیری. بستنی شاتوت کالریش پونزدهه. خدا رحمت کنه کسایی که اینارو آفریدن.
-وقتی میرسی سر کوچه نزدیکای ظهره. قیر ریختن رو خاکیِ کوچه. این بار واقعن همت کردن به آسفالتکردنِ دهنت. تا برسی ته کوچه قیر و شن و کوفت و چیزایی که نمیدونی چه اسمی روشون بذاری میچسبن ته کفشات. نه به معنی شاعرانهش، واقعنی راهِ خونه به پاهات میچسبه. به مردایی که تو کوچه نشستن و واستادن و آسفالت کردنو تماشا میکنن سلام میکنی. یعنی اونا دلشون به حال کفشات میسوزه؟ از دروازه که میری تو با عقل ناقصت شیلنگ پارکینگ رو باز میکنی و سعی میکنی قیر داغو بشوری. زرشک. در که نمیره دست میکشی که با دست در بره. زرشکتر. گرمه. میری بالا. با اون دستای قیریت نمیتونی وسایلتم ببری. یه دستت قیریه و یه دست کفشی. کفشارو میذاری تو لگن آب به امید اینکه شاید بعدن باز شن. دوباره میری پایین باقی وسایلو میاری. گوشیت که خاموش شده رو میزنی به شارژو برای کمبود خابت یه ساعتی میخابی. همونم غنیمته. سروصداهایی که آسفالتچیا راه میندازن داره زمین و زمانو میکنه. هی یه صدای زنگ میاد که از خودت میپرسی یعنی دارن زنگ شمارو میزنن؟ یعنی میخان چیزی در مورد آسفالت بپرسن؟ چک میکنی پنجره رو و احتمال نمیدی. تازه صدای آیفون که از تو خونه نمیاد که. کولرو لازم نمیبینی. خاموشش میکنی. بابا میاد و میپرسه: برق قطعه؟ میگی نه. چون خودت کولرو خاموش کردی. بعد میبینی که برق قطعه.
-برق رفته و تنهات گذاشته. تو و بابا و جوجو و گرما رو. با خودت میگی یکی دو ساعته میاد دیگه. میبینی خبری نیست. نمیتونی ناهاری که میخاستیو درست کنی. کفشات تو لگن روی سینکن. گرمه. و هر چقدر منتظر میمونی برق نمیاد. سریال کرهای wonder fools یا احمقای شگفتانگیزو رو دور یکونیم، دو و سه میبینی و ۶ قسمتو تموم میکنی. دو تا میمونه. زنگ میزنی به مامانو میپرسی که برق دارن؟ و دارن. میگه شاید تو خونه کنتور پریده. میگه زنگ میزنه ببینه همسایه پایینی برق داره یا نه. و بابا با این احتمال که شاید کنتور پریده میره سراغشو بله، برق وصل میره. برق که میره آبم لَشش رو باهاش میبره. تو این گرما، تو این شرجی، سه ساعت بیآبوبرقی؟ میُفتی به تمیزکاری. گوشیتو میزنی شارژ. کتری رو با تاید میشوری. مثل قوری که صبح همین کارو باهاش کردی. که تمیز و سفید شه. ظرفای نیمرویی که واسه ناهار خوردی رو هم میشوری و یکم سینکو تمیز میکنی. کفشای مردهشور بردهت رو هم میذاری رو ماشین لباسشویی. به مامان میگی دیگه به همسایه زنگ نزنه. بعدن وقتی میاد و کفشاتو میبینه میگه اینا دیگه باطلن. بیچاره کفشات. خودتو مشغول نوشتن میکنی. نمیشه که همهی روزت همینجوری بسوزه. حداقل بنویس. حداقل بنویس. و مینویسی. یه یهربع و یه ۳۶ دیقه. چقد مونده تا یه ساعت؟
-میری نویسندهساز و اونجا هم مینویسی. میبینی نون ته کشیده. مامان پیشنهاد برنج میده واسه شام. تو فکری اون قارچپلو رو واسه شام بپزی. موادشو آماده میکنی. چایی با لیموترشم از قبل دم کردی. اما وقتی خبر از اومدن نون میاد قارچپلو برای بار دوم به فنا میره. همون موادو آماده میکنی برای نون. خوب میشه. فک میکنی که خب روز دیگه اونقدم بد نیست. نیم ساعتی کتاب میخونی و بعد دوباره برق میره. جوجو از تاریکی میترسه و نفسنفس میزنه. مجبوری چراغقوهی گوشیتو یه جوری استفاده کنی که هم جوجو لذت ببره، هم من. اما این بار زیر یه ساعت میاد. بازم مینویسی. درسته روز شلوغی بود و یکم وقتتلفکن. اما عب نداره. در مجموع خوب بود. کارای مفید کردی. زندگیه دیگه. راضیم ازت. به داد خودت رسیدی. حالا کم حالا زیاد. خودمونیم واسه من تیتر میزنی که روز مناسبی برای مردنم نیست؟ خسته نشی با این مغزت.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
امروز همهچیز بهطرز عجیبی غمانگیز به نظر میرسید.
حالوهوایم غمانگیز بود، چشمهایم غمریز و هوا غمپوش.
همهچیز میتوانست غمبارانم کند. فیلمهایی که دیدم غماندودم کرد. صحنهها غملرزه میانداختند در تنم. شخصیتهایش هم غمزیست بودند.
کتابی که خواندم غمچالهای بود که پایم در آن فرو رفت.
آزادنویسیام هم غمچکان شد. کلمهها غمپیچ و غمپنهان ریختند وسط صفحهی ورد و ذهن غمگردم رفت سراغ یک موسیقی. موسیقیای که غمساز بود و هر ضربش غمکوبی بود بر سینهام.
امروز هیچچیزی جز غم نبود که نیک باشد. اما خواستم ازش بنویسم تا شاید این غمنامه فردا یادم بیاورد چطور یک روز تمام جهان به زبان غم با من حرف زد.
✍آرزو بابایی
#گزارش_نیک
https://t.me/arezoobabaee
گزارش ۶۱
۲۱ تیر
امروز سرخوشتر از روز قبل بیدار شد. با انرژی بیشتری به سمت محل کارش راه افتاد. صبحگاهی خود را صفحه به صفحه نوشت. و به بدنش نیز نامهای فرستاد مخصوصا خطاب به سرش و از او خواهش کرد کمتر درد بگیرد و در مقابل حملههای میگرن، مقاومتر باشد.
به خودش قول داد امروز بیشتر ببیند و بشنود و در ارتباط و گفتگوهایش به جای تمرکز بر تفسیرهای ذهنی فقط گوش کند و پرسشگری را جایگزین قضاوتگری کند.
فاصله بین جلسات مشاورهاش را با پچپچه پاییز پر کرد. وقتی این کتاب را میخواند غرق میشود و از اینهمه ظرافتی که نویسنده داشته لذت میبرد. گاهی هم وسوسه میشود خواندن این کتاب را به مراجعینش توصیه کند. از خود پرسید: چه اشکالی دارد در مسیر ترمیم برخی از زخمهای روان و بازآفرینی آن ادبیات خواند؟ برای خودش که مفید بوده. احتمالا برای مراجعینش هم میتواند کمککننده باشد.
نتوانست در وبینار نویسنده ساز شرکت کند. فایل صوتی را گوش داد. تمرین را انجام داد.
«اکنون من در فهرستی از کلمات»
ویژگی این تمرین برایش این بود که باید بدون مکث و وقفه مینوشت. قبل از پنج دقیقه فهرست را تمام کرد. سریعتر از جلسه قبلی. فقط ۲۳ واژه تکراری بودند و مابقی متفاوت. خشنود شد چون در این تمرین نیز خودش را چندان باور نداشت. امان از خودکمبینی این دختر.
به پیشنهاد مربیاش سعی کرد با وجود دردهای بدنی چند تمرین حرکتی اصلاحی انجام دهد. نهایت سی دقیقه. سپس دوش آب گرم و قراردادن پاها در محلول آب و نمک را که امتحان کرد، از دردهای بدنی کمی آسوده شد.
از کتاب سوالاتت را تغییر بده، چند صفحهای خواند و درباره تاثیر تفکرسؤالی بر مدل فکری، روزگفتارش را در کانال تلگرام نشر نمود.
چند پیام تشکر به خواهر و دوستانش بدهکار بود که برایشان فرستاد.
با هم غذا بخوریم؟
دیرم شده عزیزم عجله دارم.
امروز کنار هم ناهار بخوریم؟
راستش نمیتوانم امروز خیلی کار دارم.
با هم شام بخوریم؟
باشد برای وقت دیگر.
غذایی که دوست داری پختهام.
ببخش امروز نه فردا حتماً.
منتظر بودم بیایی برای شام.
جانم من خورده ام سیرم.
امشب چه ساعتی میآیی سفرهمان را چیدهام؟
من دیر میآیم تو غذایت را بخور جانم.
پس ناهارمان چه میشود؟
کار فوری پیش آمده باید بروم.
غذا باهم؟
ما باهم ؟
من؟
آه عزیزم بسیار شادم کردی.
غذایی که به تنهایی خورده شود هیچ طعمی ندارد بی همراه غذا برایم رنگ و بویی ندارد. هر لقمه سنگ میشودو در گلویم میماند. دندان خرد نمیکند. معده هضم نمیکند. قلبم هیچ میل به تنها خوردن نمیکند. ممنونم که پذیرفتی. ممنونم که از رنج من کاستی. اگر نمیآمدی این بار حتماً دیوانه میشدم. میدانی گاهی همراه اشک غذا خوردم. باور کن از تنها غذا خوردن بهتر است. وقتی با همراهات لقمه میگیرید، با دهانهای در حال جویدن به هم میخندید هر غذایی که با خوشمزه میشود. هر طعمی که باشد لذیذ میشود. خوشحالم که هستی خوشحالم که این بار تنها نیستم. خیلی احساساتی شدم دستت را زیادی فشردم خیلی پر حرفی کردم دیگر بس است. وقت خوردن است. غذا که سرد شود از دهن میافتد. بشقابت را بده عزیزم. نمیدانستم چه دوست داری همه چی پختم. گوشت قرمز و گوش سفید هم سبزیجات. همه چی مهیا کردم. امیدوارم خوشت بیاید. خوب بگو ببینم عروسک جان از کدام برایت بکشم؟
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
سال واژه ام پایندگی.
نوشتن نوشتن نوشتن. در ابتدای روز آزاد نوشتم.
کاغذ دست داد به کیک، کیک هم دست داد به چای. برویم پی روزمان.
امتحان امتحان امتحان.
سوالات بسی سخت به زخمم نمک نپاشان. خواندن خواندن خواندن. بخشی از داستان راشومون را خواندم.
تماشا تماشا تماشا. فیلم راشومون را کردم تماشا. میخواستم ببینم چطور جمله جمله سکانس میشوند.
چطور کلمات یحی میشوند.
خسته خسته خسته. سلام کاپوچینو داداش قهوه.
هول هول شبانه. خواندن تکه پاره.
عالی بود موفق باشی عزیزم
به نام خدا
امروز هم مثل همیشه صبح شد، اما من خواستم جور دیگری آغازش کنم. نگاهم را عوض کردم و به صبح لبخند زدم.
با خودم گفتم: «لیلی! امروز را با یک لبخند، یک حس خوب، شکرگزاری عمیق، یک پادکست خوب، یک فیلم خوب و یک کلاس خوب بساز.»
بعد از آن، انگار تمام روز حواسم به همین قرار صبحگاهی ام بود.
اول، روبهروی آینه به خودم سلام کردم و لبخند زدم. دیدن خنده خودم، حالم را بهتر کرد.
بعد، فایل شکرگزاری را گوش دادم. چون هوا هنوز گرگومیش بود، میان راه پلکهایم سنگین شد و چند دقیقهای خوابم برد، اما دوباره بیدار شدم و این بار آگاهانه، از ژرفای دل، خدا را برای نعمتهایش شکر کردم.
برای ناهار، مرغ بار گذاشتم . بعد سراغ فیلم «مارتین ایدن» رفتم. فیلم عجیبی بود، تا شب ذهنم را رها نکرد.
با خودم فکر کردم: آدم میتواند تغییر کند؟ میتواند از صفر به صد برسد؟ میتواند خودش را بالا بکشد و دیگران را هم با خود همراه کند؟ میتواند ضعفهایش را با اراده به توانایی تبدیل کند، بیآنکه همه چیز را مدیون مدرسه و دانشگاه باشد؟
از آن سو، پرسشهای دیگری هم در ذهنم شکل گرفت: چرا معیار ارزش بعضی آدمها فقط پول است؟ چرا شخصیت انسان را با نام، خانواده، محله زندگی، ظاهر یا برند لباسش میسنجند؟ اگر عشق به این معیارها وابسته باشد، آیا هنوز عشق است؟ و چرا با وجود ثروت و موفقیت، خوشبختی درونی همیشه به دست نمیآید؟ و چرا پایان زندگی یک نویسندهٔ خودساخته باید چنین تلخ باشد؟
بگذرم…
نویسنده ساز را هم شرکت کردم. سؤالی هم پرسیدم اما گویا منظورم را درست بیان نکردم ، باز هم پرسیدم به گونه ای دیگر ، پرسشم لا به لای پیامها پنهان شد.
شیرینترین اتفاق امروز، آغاز کلاس نویسندگی خلاق بود؛ کلاسی که مدتها منتظرش بودم.
استاد با پوششی رسمی و انرژی فراوان وارد کلاس شدند. قرار بود یک ساعت باشد، اما نزدیک دو ساعت، حتی بیشتر ادامه پیدا کرد و من و ما هیچ کدام گذر زمان را نفهمیدیم. هم فضای کلاس دلنشین بود، هم همکلاسیها، هم مطالب.
فقط یک جا دلم خواست چیزی بگویم و نگفتم. وقتی گفتوگوی استاد و آقا محمد طولانی شد، با خودم فکر کردم شاید بهتر باشد اگر کسی نظر متفاوتی دارد، ادامهٔ بحث را در فرصتی دیگر و به صورت خصوصی دنبال کند ، اما سکوت کردم؛ شاید از کمرویی، شاید از ملاحظه، شاید هم چون هنوز دارم «سکوت آگاهانه» را تمرین میکنم.
در هر حال نمره امروزم با کمی ملایمت ۹
دیروقت است و وقت خواب. گزارش نیکم را تمام می کنم و برایتان شبی پر از آرامش می خواهم
شبتان خوش.
خسته نباشی همنامم. 🤍
شعر چیست
شعر عبارت از :
شعر وقتی در یک خانه ریشهمیدوُند شروع بهثمر کند در آن خانه لونه میسازد و عضوِ آن خانوادهاِی شاعر شود!
چرا این عبارت را در نظر خود گرفتم؛
بخاطرِ اینکه وقتی شروع نوشتن به سرودهای شعر کنی
اولین کار که کنی از عزیز، کمیابِ خود، خانواده، دوست ، زمین، زمان، در دیوار خانه، حتی پاره پاره اِی پیراهنت را …
تبدیل به سرودهای بیتِ شعر کنی
بخاطرِ این شعر کم کم لونه میسازه و خوده عضوِ خانواده کند!
این جواب را بخاطرِ این نوشتم که دیدم ساجدهخانم در وبینارِ استاد کلانتری داشت در مورِد شعر میگفت و چوکات تمام شعرا گفت ومن پیشخودم فک کردم یک چیزی کم است اینجا هیچ عبارت نتوانیسته شعر را تعریف کنه صحیح از آن دم تا اعلان فکر میکردم چجوری شعر راه تعریف کنم. که به این نتیجه رسیدم شعر عضوِ خانواده ما است.و این تعریف را در نظر گرفتم…
#گذارشنیک
– سالواژهام: تعهدورزی
– به این فکر میکنم که حتا اگر هر روز کار مشخصی برای سالواژهام نکنم، همین که یادآوریاش میکنم هردَم، خوب است.
– امروز دوبار گزارش نیک نوشتم. یکبارش ابتدای روز بود، در صفحههای صبحگاهی. چرا؟ خاستم یکبار قبل وارد شدن به روزم، آن را دیده باشم. یکجورایی برنامهریزی کردم روزم را. فقط به روشی متفاوت.
حالا آیا گزارش نیک صبح و شبم، شبیه یکدیگر است؟ شباهتهایی دارد، اما نه زیاد. چرا؟ چون باز، گوشی روز من را دزدید. درواقع خاستم که گوشی روزم را بدزدد، وگرنه که او نمیتوانست به تنهایی. حالا که این وقت شب شده است، ناراحتم از این دزدی خودخاسته. دارم فکر میکنم باید جای اینستاگرام را در صفحهی گوشی عوض کنم یا آن را مخفی کنم که دسترسی به آن کمی سختتر شود و کمتر به آن سر بزنم.
– در ابتدای روز وقتی گزارش نیک نوشتم، تمام ساعتهای روزم قرار بود مفید بگذرد. چهار پومودورو برای انجام کارهای ژوژمان چاپ کنار گذاشته بودم و شش پومودورو برای تدوین. اما فقط سه پومودورو چاپ کار کردم. خودم را کلافه میکنم با این همه بیتعهدی.
– از محمد قائد خاندم. جالب بود برایم این بخش از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی.» دربارهی عرفان و عرفانیون میگفت. اینکه کسانی که از عرفان حرف میزنند، میگویند چیزی عمیق در این موضوع وجود دارد که فقط دست ما است و کمتر کسی میتواند به آن دست یابد و اگر تلاش کردی و آن را پیدا نکردی، حتمن با جان و دل در آن عمیق نشدهای.
– جملهای از کتاب¹: «بهتر است از عرفانیون نخاهیم حقیقت را تعریف کنند، چون یقینن مدعا را عین دلیل میگیرند و باز مقداری شعر تحویل میدهند و پرسش ما بیپاسخ میماند.»
– غزلی از حافظ را رونویسی کردم:
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصل مدام را
– یکی از ژوژمانها، درس چاپ دستی است. باید طرح را روی صفحهی آلومینیوم انتقال بدهم و بعد صفحه را خراش بدهم. با مغار، میخ فولادی یا هر وسیلهی تیز دیگری. بعد که این خراشها تمام شد کارهای بعدی انجام میشود که در روزهای آینده وقتی انجام دادم میگویم.
اما همین بخش خراش. امان امان. با مهرههای گردن و مچ دستم خداحافظی کردهام. از زور گردن درد، سردرد گرفتهام. تازه هنوز نیمی از طرح مانده است. (این همان کاری است که دیروز یک پومودورو انجامش دادم و فکر کردم چقدر راحت است پس بیخیالش شدم و گذاشتم برای روزهای بعدی.)
– اپیزود دوم پادکست «صدای سخن عشق» را گوشیدم. راحتی گوینده، مرا یاد روزگفتارهایمان میاندازد.
– امتحان آیین زندگی را دادیدم. عجب امتحانی بود خداوکیلی. بماند که همهی تستها را از روی اسکرینشاتهای دیگری و کمک هوش مصنوعی زدیم رفت. اما خود سایت عجب بساطی داشت.
در ابتدا که سایت که بالا نمیآمد برای هیچکس. استاد در گروه نبود، جواب تلفن را هم نمیداد. شمارهی پشتیبانی سایت فقط بوق میخورد و بازهم کسی جواب نمیداد. بینظیر است این همه اهمیت و پیگیری دانشگاه برای تحصیل دانشجو.
– وبینار را ببودیدم. ابتدا فهرستی از کلمات که اکنون ما را توصیف میکند نوشتیم. در مرحلهی بعدی، فهرستمان را با فهرست هفتهی پیش مقایسه کردیم. من در هفتهی پیش بسیار سرخوشتر بودهام. از واژههایم پیداست.
– استاد در وبینار، از گزارشهای نیک گفتند. به خودمان آمدیم، دیدیم اسممان رفته است قاطی «همسفران ثابتقدم گزارش نیک». خوشحال و پرذوق گشتیدم.
– کتاب این بود این شد | نویسنده: الناز زاهد | نشر: دیوار
– قهوه سفارش دادم. دیروز در اکسپلور دیدم یک شات قهوه را با شیر نارگیل مخلوط میکند و میگوید ترکیب خوشمزهای است. امتحان کردم. خوب بود. دوستش داشتم. حالا یکی جلوی من را بگیرد که هر روز نروم قهوه سفارش بدهم. که اینگونه خیلی زود باید فاتحهی معدهام را بخانم.
– ضبط کردم بلخره روزگفتار را. پس از روزها و هفتهها. کتاب کودکی را خاندم و بعد، از این گفتم که بعضی بخشهای کتاب را قبول ندارم و اگر برای بچهها میخانیم، بهتر است در بخشهایی، به کتاب اما و اگر اضافه کنیم تا درستتر بنشیند در ذهن بچهها.
از اینجا بشنوید:
https://t.me/maryam_ebrahiimi/419
– با رفیقم، کمی دادههای موجود را بررسی کردیم. (غیبت کردیم.)
– آمدم در صفحهی گزارش نیک امروز. بعد از دیدن حلزون بنفشپوش، رسیدم به نقل قول ابتدای متن: «بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟» برایم یادآوری شد که بس است گفتن واژه بزودی و بعدن. یادم آمد چقدر متنفرم از واژهی بعدن در ارتباطهایم. پس چرا در ارتباط با خودم این همه از این واژه استفاده میکنم؟
– یک سوالهم داشتم: «اگر داریم از کتابی، نقل قول میکنیم، باید رسمُلخط خود کتاب را حفظ کنیم یا با رسمُلخط خودمان میتوانیم آن را بیاوریم؟»
¹ کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی | نویسنده: محمد قائد | نشر: طرح نو
https://t.me/maryam_ebrahiimi
۱- «تنبل» عکس جذابی از خودش و پارتنرش فرستاده است در گروه. آن یکی تنبل مثل مامانی که دختر و دامادش را ببیند ذوق کرده است. زوج مقبولی هستند. شاید مسخره باشد اما فعلن نظر من مهمترین نظر است؛ مهمتر از نظر خانوادهی دختر (البته از یک سنی به بعد، نظر هیچکس مهم نیست.) من هم که بحمدلله راضی هستم، خدا راضی باشد.
۲- آیا پایانی بر کارهای اداری هست؟ به معنای واقعی دختر مادرم شدهام؛ او سرش درد میکرد برای کارهای اداری و گمان میکنم به این منی که ادارهها را زیر پا گذاشته است افتخار میکند. پیشفرض ذهنم این است که کارمندان تمام ادارات انسانهایی شریف و دلسوزند و آنجا منتظرند تا کار ما را انجام دهند (اگر من به جای آنها بودم دوست داشتم در موردم اینگونه فکر شود.) و خدواند شاهد است که کارهایی در ادارات انجام دادهام که اغلب غیرممکن به نظر میرسیدند؛ آن هم فقط با لبخند، صبر و نگرشی نیک به آدمها و روندها.
۳- عکسهای خاطرهانگیز و دلانگیز و روحانگیز و همهچیانگیز از خانواده.
۴- پروردگاری که همه جا بالای سرم است.
۵- سلامتی که در بدنم است.
۶- آزادی که در انتخابها و تصمیمهایم است.
۷- شیفتگی و اشتیاقی که نسبت به زندگی در قلبم است.
۸- توان حرکت و ادامهدادنی که در تن و ذهنم است.
۹- همراهی صادقانهای که در لحظههایم است.
۱۰- نرمی و گشایشی که در امورم است.
۱۱- خاطرات نیکی که در حافظهام است.
۱۲- غذایی که بر سفرهام است.
۱۳- امیدی که در دلم است.
۱۴- امکاناتی که در روزهایم است.
۱۵- آرامشی که در شبهایم است.
۱۶- و شُکری که برای همهی اینها و هزاران هزار چیز دیگر بر لبهایم است.
الهی شکرت…
نیک روزِ امروز.
1_امروز را با قطعیِ چهار ساعتهی برق آنهم در گرمای جنوب گذراندیم.هی فحش دادیم و لیوان لیوان چای خوردیم.
۲_امروز هوازی داشتیم،پرانرژی شروع کردم و با گریه ادامه دادم.(درحالی که از خستگی راه نمیتواستیم برویم،مربی که با پلی لیست موزیکهایش عشق میکرد،مدام در حال تذکر بود که خودتان را در پوزیشن های پلانک نگه دارید!)
۳_در ترافیکِ غروب فحش نداده نگذاشتم و سریعا خودم را به خانه رساندم برای اولین جلسهی نویسندگی خلاق که الحق حظ کردیم از میزان قند و نبات بودنِ استادِ عزیز.
البته که ۴۵ دقیقهی آخر فقط محمد محمد بود که تکرار میشد.
دیگر زیاده عرضی نیست.شب همگی بخیر و دور از غم.
سال واژهام:صبر
یک جایم نشتی پیدا کرده. یک سوراخِ اضافه، بیشتر از آن چندتایی که طبیعت برایمان در نظر گرفته، بیسروصدا در من باز شده و دارد تکههایی از روزم را آرامآرام به ناکجاآباد چکه میکند.
میپرسید از کجا فهمیدم؟ از اینجا که چند وقتیست برای جمعوجور کردن اوضاع جسم و جانم، نشستهام به نوشتنِ هدف روزانه. هر روز هم با خطی خوش و امیدی بیجا مینویسم: فیلم دیدن، ورزش کردن، آب کافی خوردن، کتاب خواندن، خواب کافی داشتن.
اما روز که راه میافتد، انگار یکی از این هدفها از یک منفذ نامعلوم سُر میخورد و میرود. یک روز ورزش ناپدید میشود، یک روز کتاب، یک روز خواب، یک روز هم کلاً خودِ من. شب که میشود، میمانم با فهرستی که صبح کامل بود و حالا یک جایش خالیست، انگار زندگی از همان سوراخِ لعنتی، هر روز سهمش را برمیدارد و میرود.
حالا سؤال اینجاست: این سوراخها را هم میشود مثل سوراخ لاستیک برد آپاراتی، یا باید به همین خالی شدنِ روزبهروز عادت کنم؟
تلگرام:
https://t.me/redeaheste
گزارش نیک
امروز هم روز خوبی بود.
بر اساس قرار دیشب با بچهها با پیتزا پیش رفتم. دوتا نوشتم و دوتا خواندم.
وبینار استاد را بودم.
بیرون رفتم و به اقوام سری زدم.
کتاب زندگی با تمام وجود را تمام کردم.
یادداشت نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
برنامه مسابقه آشپزی کرهای را دیدم که جالب بود. به نظرم آدمها در مرحله تقلا دیدنی میشوند.
راستی سایتم هم دامنهاش سرانجام در دست تمدید قرار گرفت.
سال واژهام :صبر
یک جایم نشتی پیدا کرده. یک سوراخِ اضافه، بیشتر از آن چندتایی که طبیعت برایمان در نظر گرفته، بیسروصدا در من باز شده و دارد تکههایی از روزم را آرامآرام به ناکجاآباد چکه میکند.
میپرسید از کجا فهمیدم؟ از اینجا که چند وقتیست برای جمعوجور کردن اوضاع جسم و جانم، نشستهام به نوشتنِ هدف روزانه. هر روز هم با خطی خوش و امیدی بیجا مینویسم: فیلم دیدن، ورزش کردن، آب کافی خوردن، کتاب خواندن، خواب کافی داشتن.
اما روز که راه میافتد، انگار یکی از این اهداف از یک منفذ نامعلوم سُر میخورد و میرود. یک روز ورزش ناپدید میشود، یک روز کتاب، یک روز خواب، یک روز هم کلاً خودِ من. شب که میشود، میمانم با فهرستی که صبح کامل بود و حالا یک جایش خالیست، انگار زندگی از همان سوراخِ لعنتی، هر روز سهمش را برمیدارد و میرود.
حالا سؤال اینجاست: این سوراخها را هم میشود مثل سوراخ لاستیک برد آپاراتی، یا باید به همین خالی شدنِ روزبهروز عادت کنم؟
کانال تلگرام
https://t.me/redeaheste
لیلی دنبال اسمت بودم ولی به فارسی و فکر کردم گزارش نیک نگذاشتی، که یهو گفتم به خودم که، بزار انگلیسیها و ببینم چی نوشته که اسمت رو دیدم.
چقدر قشنگ نوشتی.
راستش من مدتیه نمیتونم اصلا گزارش نیک های قشنگ تو و دوستان دیگر رو بخونم.
شب از ساعت ۹ به بعد روی زمین روان میشم، و گزارش نیک های خودم رو در خواب و بیداری مینویسم.
الان رفتم دیدم کال دیشبم غلط املایی بسیار داره.
چون نوشتم و همونجا خوابم برد.
و الان که ساعت نزدیکی ۷ صبح بیدار شدم پیش خودم گفتم بیام چندتا گزارش بزنم بر مغزم.
روزم با کلمات شروع بشه🌷
سالواژهام: درنگ
تا ظهر خوابیدم. چون صبح خوابیده بودم. بالاخره نوشتم. توی دفترِ جدیدِ صفحات صبحگاهی.
بعد ناهار پختم. بعدتر نشستم به خواندن «آئورا». بعدترتر سری به پادمستی زدم. باده از آهنگ «گنجشکک اشیمشی» نام برده بود. با صدای «پری زنگنه.» من با صدای «فرهاد» شنیده بودمش. سرچیدم و نیوشیدمش. با صدای پری. همخوانی کردم. با پری.
سوالم شد که اشیمشی یعنی چی؟ شاعرش کیست و هدفش از سرودن این شعر چیست؟ ویکیپدیا میگوید اشیمشی در گویش کازرونی مخفف «با شاه منشین» است و کل داستان مثلی سیاسی و اعتراضیست.
آزادنویسی کردم. یک ساعت. قرار کردهام با خودم که دوباره آزادنویسیهایم یکساعته باشند. بیوقفه. البته اگر دستم یاری کند. چند روزیست که وحشی شده. برای روزهای پرکار گذشته است. این لگدپرانیاش. دردش آمده. طفلکم. با خودم مو نمیزند. تا وقتی در دل بحران است آخ نمیگوید. همین که به امنیت رسید جیغ و دادش هوا میرود.
این کاغذپارههای بینظم و نامرتب را هم که برای آزادنویسی انتخاب کردهام دور نمیریزم دیگر. راستش نظم و ترتیب محدودم میکند. همین که روی کاغذ بنویسم انگار راحتترم. آزادترم. وحشیترم. خودمترم. توی دفتر که بنویسم و آراویرا که کنمش، ذهنم میرود سمت تمیزنویسی. زور زدن برای خوبنویسی. دیگر آزاد نمینویسم.
در نویسندهساز فهرست کلمات هفتگی نوشتیم. مقایسه کردیم با فهرست هفتهی قبل. کلمات مشترک زیاد بود. اما دریافتم که هفتهی پیش غمگین بودم و این هفته امیدوار. در ادامه استاد کتاب «این بود این شد» را معرفی کرد. مشتاقم که بخوانمش.
تصمیم گرفتهام که مرور کنم. دورهها را. در همین مدت کوتاه. در همین یک سالونیم حضورم در مدرسهی نویسندگی، سیوششتا دوره و کارگاه شرکت کردهام. باید از کجا شروع کنم؟ از اولین دوره؟ نه. دیروز به الهه گفتم میخواهم دلی پیش بروم. شاید از نثرانه یا نثر وحشی شروع کنم. شاید هم سگالینه.
یادداشتی نوشتم. برای کانالم. اما پشیمان شدم. از انتشارش. زیادی شخصی شده بود. شاید چند ماه بعد بازنویسیاش کنم و منتشر.
نیکترین کار هر روزم است. جلسه با الهه و شیما. امروز طولانیتر از هر روز.
چند روز است که دارم تلاش میکنم شهریهی دورهی شعرماهی را واریز کنم. اما نمیشود که نمیشود. سیستم بانکی همچنان در کماست و با همراهبانک و ایتیام نمیتوان کارتبهکارت کرد.
برمیگردم به آئوراخوانی و تمامش میکنم. امروز به واقع نیک بود. چون بیشتر از همیشه برای خودم وقت گذاشتم.
کانال تلگرام من:
https://t.me/sarachegenii
ممنونم که میخانیدم. شگفت زده شدم. امید که نوشتههام ارزش وقت و چشم شما را نگهدارند.
– سالواژهام: تعهدورزی
– به این فکر میکنم که حتا اگر هر روز کار مشخصی برای سالواژهام نکنم، همین که یادآوریاش میکنم هردَم، خوب است.
– امروز دوبار گزارش نیک نوشتم. یکبارش ابتدای روز بود، در صفحههای صبحگاهی. چرا؟ خاستم یکبار قبل وارد شدن به روزم، آن را دیده باشم. یکجورایی برنامهریزی کردم روزم را. فقط به روشی متفاوت.
حالا آیا گزارش نیک صبح و شبم، شبیه یکدیگر است؟ شباهتهایی دارد، اما نه زیاد. چرا؟ چون باز، گوشی روز من را دزدید. درواقع خاستم که گوشی روزم را بدزدد، وگرنه که او نمیتوانست به تنهایی. حالا که این وقت شب شده است، ناراحتم از این دزدی خودخاسته. دارم فکر میکنم باید جای اینستاگرام را در صفحهی گوشی عوض کنم یا آن را مخفی کنم که دسترسی به آن کمی سختتر شود و کمتر به آن سر بزنم.
– در ابتدای روز وقتی گزارش نیک نوشتم، تمام ساعتهای روزم قرار بود مفید بگذرد. چهار پومودورو برای انجام کارهای ژوژمان چاپ کنار گذاشته بودم و شش پومودورو برای تدوین. اما فقط سه پومودورو چاپ کار کردم. خودم را کلافه میکنم با این همه بیتعهدی.
– از محمد قائد خاندم. جالب بود برایم این بخش از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی.» دربارهی عرفان و عرفانیون میگفت. اینکه کسانی که از عرفان حرف میزنند، میگویند چیزی عمیق در این موضوع وجود دارد که فقط دست ما است و کمتر کسی میتواند به آن دست یابد و اگر تلاش کردی و آن را پیدا نکردی، حتمن با جان و دل در آن عمیق نشدهای.
– جملهای از کتاب¹: «بهتر است از عرفانیون نخاهیم حقیقت را تعریف کنند، چون یقینن مدعا را عین دلیل میگیرند و باز مقداری شعر تحویل میدهند و پرسش ما بیپاسخ میماند.»
– غزلی از حافظ را رونویسی کردم:
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصل مدام را
– یکی از ژوژمانها، درس چاپ دستی است. باید طرح را روی صفحهی آلومینیوم انتقال بدهم و بعد صفحه را خراش بدهم. با مغار، میخ فولادی یا هر وسیلهی تیز دیگری. بعد که این خراشها تمام شد کارهای بعدی انجام میشود که در روزهای آینده وقتی انجام دادم میگویم.
اما همین بخش خراش. امان امان. با مهرههای گردن و مچ دستم خدافظی کردهام. از زور گردن درد، سردرد گرفتهام. تازه هنوز نیمی از طرح مانده است. (این همان کاری است که دیروز یک پومودورو انجامش دادم و فکر کردم چقدر راحت است پس بیخیالش شدم و گذاشتم برای روزهای بعدی.)
– وبینار را ببودیدم. ابتدا فهرستی از کلمات که اکنون ما را توصیف میکند نوشتیم. در مرحلهی بعدی، فهرستمان را با فهرست هفتهی پیش مقایسه کردیم. من در هفتهی پیش بسیار سرخوشتر بودهام. از واژههایم پیداست.
– استاد در وبینار، از گزارشهای نیک گفتند. به خودمان آمدیم، دیدیم اسممان رفته است قاطی «همسفران ثابتقدم گزارش نیک». خوشحال و پرذوق گشتیدم.
– کتاب این بود این شد | نویسنده: الناز زاهد | نشر: دیوار
– قهوه سفارش دادم. دیروز در اکسپلور دیدم یک شات قهوه را با شیر نارگیل مخلوط میکند و میگوید ترکیب خوشمزهای است. امتحان کردم. خوب بود. دوستش داشتم. حالا یکی جلوی من را بگیرد که هر روز نروم قهوه سفارش بدهم. که اینگونه خیلی زود باید فاتحهی معدهام را بخانم.
– ضبط کردم بلخره روزگفتار را. پس از روزها و هفتهها. کتاب کودکی را خاندم و بعد، از این گفتم که بعضی بخشهای کتاب را قبول ندارم و اگر برای بچهها میخانیم، بهتر است در بخشهایی، به کتاب اما و اگر اضافه کنیم تا درستتر بنشیند در ذهن بچهها.
از اینجا بشنوید:
https://t.me/maryam_ebrahiimi/419
– با رفیقم، کمی دادههای موجود را بررسی کردیم. (غیبت کردیم.)
– آمدم در صفحهی گزارش نیک امروز. بعد از دیدن حلزون بنفشپوش، رسیدم به نقل قول ابتدای متن: «بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟» برایم یادآوری شد که بس است گفتن واژه بزودی و بعدن. یادم آمد چقدر متنفرم از واژهی بعدن در ارتباطهایم. پس چرا در ارتباط با خودم این همه از این واژه استفاده میکنم؟
– یک سوالهم داشتم: «اگر داریم از کتابی، نقل قول میکنیم، باید رسمُلخط خود کتاب را حفظ کنیم یا با رسمُلخط خودمان میتوانیم آن را بیاوریم؟»
¹ کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی | نویسنده: محمد قائد | نشر: طرح نو
https://t.me/maryam_ebrahiimi
➖سالواژهام: بینجامیدن
✔️یوتیوب رفتم و فیلم آموزشی زبان دیدم این چنل عه که پیدا کردم بهم چسبیده.
✔️امتحان دادم. و خب معلومه جزوه باز و همراه گوش مصنوعی بود.
✔️زبان خاندم، نوشتم دیدن هم که یکم بالاتر گفتم. جواب نامهام آمد و آن را خاندم وحواب دانش را گذاشتم فردا تا پیشداروی نکنم.
✔️همانطور که از کلماتم پیداست غرور و تعصب را خاندم و در کنارش سنگ صبوری هم ناخنک زدم.
✔️در مرحله دوستیابی برای نوشتن هستم.
✔️اندکی انیمه قدیمی مهاجران را دیدم.
✔️با صحبتها همدانشگاهیام تصمیم قطعی گرفتم کلینیک دندانپزشکیان را عوض کنم پس نوبت فردا را کنسل میکنم.
✔️به نویسندهساز در حال پخش رفتم و از بخش کلمات لذت بردم.
✔️دوبار چهارطبقه کاملن قابل دار را بالا و پایین کرده و خریدها را به خانه آوردم.
https://t.me/Jonnevice_channel
سال واژه: پذیرش
امروز تا حد زیادی از خود رضایت دارم.
۱.دوش صبحگاهی.
۲. غذای گربه های مقیم پارکینگ را دادم.
۳. در میانه ی مسیر محل کار ، اشک هایم سرازیر شد و تا نزدیکی مقصد ادامه داشت. شاید این مفید ترین نکته ی امروز بود، مقاومت نداشتن در برابر حس غم به نظر التیام خوبی است.
۴. چای، کار، در کنار همکار های صمیمی ام، سبب شد احوال ام بهتر شود. جای تان خالی کلی خندیدیم. قربان صدقه ی” بیژن” رفتیم. مثل ندیده ها چندین عکس از حالت های خوابیدنش انداختم، خوراک تازه ی مرغِ بیژن هم براه بود.🐱
۵. با یکی از همکارها همدلی کردم، به حرف هایش گوش دادم و در نهایت او را در آغوش گرفتم.
می دانید؛ از دست دادن حیوان خانگی، برای صاحبِ آن بسیار غم انگیز است. ( تجربه ی شخصی هم داشتم) همدلی حداقل کاری است که از ما به عنوان مخاطب بر می آید.🫂
۶.برای یکی دیگر از همکارها کتاب ” مادام بواری” را بردم تا به امانت از لذت خواندن آن بهره مند شود. ناگفته نماند بعد از کلی سفارش کردن در راستای تمیز و سالم برگرداندن کتاب. به ایشان تاکید کردم در زندگی دو چیز برای من ارزشمند تر است؛ اول) گربه های نازنین ام. دوم) کتاب های عزیز ام.
۷. وظیفه ی تمیز نگه داشتن ظرف آب و غذای بیژن با من است، البته با جان و دل به این موجود زیبا رسیدگی می کنم. پس از انجام آن بلخره خروج را زدم.
۸. ذوق رفتن به تره بار همیشه با من هست . سبزیجات و میوه های رنگ و وارنگ به لحاظ بصری حتا حال من را خوب می کند.به اندازه ی نیاز خرید ها را انجام دادم و راهی خانه شدم.
۹.در حین رانندگی، به وبینار نویسنده ساز پیوستم. بهره بردم اما مجال نوشتن نبود.
۱۰. نهار و عصرانه ای سبک خوردم.
۱۱. با همسایه ام کمی صحبت کردیم راجع به مسائل ساختمان.
۱۲. در بخش غذارسانی امروز را به خود مرخصی دادم. برای ادامه ی مسیر، نیاز به استراحت داشتم.
۱۳. میوه ها و سبزیجات را شستم و مرتب روی کابینت چیدم تا هم آنها خشک شوند هم من از دیدن شان لذت ببرم.
۱۴. پادکست وبینار دیروز را چندین بار گوش دادم، خیلی مفید بود و حیرت کردم. آخر چطور ممکن است موضوعی که چند روز ذهن من را به خود درگیر کرده بود، حالا در وبینار توسط استاد مطرح شود؟🥹
توئیت هم بی نظیر بود. امیدوارم استاد این پست توئیت را در کانال بگذارد.
۱۵.با ” تافی” بازی کردم، چند تایی عکس از او گرفتم. یک گربه در هر سن جذابیت های خاص خود را دارد( از من به شما نصیحت ).😻😉
ظرف ها را در دو مرحله شستم.
۱۶.خوراک واویشکا را با کاهو نوش جان کردم.
۱۷. دوش شامگاهی
۱۸. حضور در ” گزارش نیک”.
*گزارش نیک به من تداوم را یاد می دهد.
اینجا امن ترین جمع را به لطف استاد داریم. صادقانه برایتان بگویم بی رحمانه ترین کار در حق خود این است که به بهانه های مختلف خود را از نوشتن دور کنیم.
ادامه می دهم تا از مواهب نوشتن، بهره مند شوم. گرچه به قول استاد، پاداش نوشتن در خودِ نوشتن است.
گزارش نیک | چیلهتل
واژهی سال: بازگشت
بعضی روزها تقویم را جلو نمیبرند؛ آدم را جلو میبرند.
امروز اولین سفر کاری و اولین پروژهی هتلی من بعد از یک سال و نیم بود. انگار کسی دکمهی «ادامه» را روی زندگی فشار داده باشد. مقصد، کلبههای درختی میان جنگلهای هیرکانی؛ جایی به اسم «قَلِک»؛ یعنی قلهی کوچک. گاهی برای دوباره شروع کردن، لازم نیست به بلندترین قله رسید؛ همین قلههای کوچک هم کافیاند.
بعد از مدتها دوباره پای میز جلسه نشستم. از آن جلسههایی که آدمها فقط حرف نمیزنند؛ چیزی هم به تو اضافه میکنند. یادم افتاد فرق بعضی معاشرتها با بعضی دیگر، مثل فرق شارژر و مصرفکننده است؛ یکی انرژی میدهد، یکی فقط میگیرد.
ناهار، چلوگوشت و میرزاقاسمی بود؛ ترکیبی که اگر شمال را بشود در دو بشقاب خلاصه کرد، احتمالاً همین است.
عصر، وبینار «نویسندهساز» بود و تمرین «کلمهی هفته». سهم من از امروز، فهرستی شد که بیشتر از هر لحظهای مرا توصیف میکند:
طبیعت، صدا، رود، پل، اضطراب، مادر، دوری، محتوا، کار، بییار، قهوه، صفحه، نیمکت، راهراه، خارش، گمشده، آنژیو، سبز، سیر، رنگ، رفیق، داستان، معماری، شولکس، پشه، حموم، امیرعلی، نبودن.
عجیب است؛ حتی وقتی روز خوبی داری، «امیرعلی» و «نبودن» باز هم راهشان را به آخر فهرست پیدا میکنند.
بعد در جنگل قدم زدیم؛ یا به قول خارجیها، کمی «چیل» کردیم. غروب را از ارتفاعات بابلکنار تماشا کردیم؛ غروبی که زیباییاش انگار با اندکی اندوه مخلوط شده بود. عکس گرفتیم، فیلم گرفتیم، محتوا ساختیم.
قرار بود شب با پروژکتور فیلم ببینیم. ندیدیم. خستگی، امشب کارگردان بهتری بود.
بعضی بازگشتها با یک اعلام رسمی شروع نمیشوند؛ با یک جلسه، یک مسیر جنگلی، یک فنجان قهوه و خوابی که زودتر از همیشه سراغت میآید، آغاز میشوند.
با مقالهای درباره واجنویسی و آوانویسی رسیدم به:
واج، نگهبان معناست.
آوا، نقاشی صداست.
با ویدئویی درباره non zero day رسیدم به:
اقدام، حرکتِ تن به سوی معناست.
با خوندن مقاله امین اسماعیلی ” هر مقاله AI چقدر هزینه داره” رسیدم به:
نوشتن ارزشمند با هوش مصنوعی، ارزان و آسان نیست.
با خوندن بخش اول ” پسری به نام کلاغ” از ” کافکا در کرانه” رسیدم به:
رئالیسم جادویی عجیب نیست.
با جواب نهایی ترب رسیدم به:
پرسشم را اصلا نخوانده و جوابش هم نمیدهد.
با پیگیری چالش سایت، رسیدم به
متخصص وردپرس کاربلد
با مرور مقاله سرچ اینجین لند، رسیدم به:
توصیههای ننه بزرگم و از نصایح او به پستی برای تلگرام
برای بهینهسازی پرامپت رسیدم به :
MetaPrompt – AI Prompt Engineer & Optimizer for ChatGPT & Claude
(افزونه کروم)
برای بهبود فروش سایت، رسیدم به:
تولید تصاویر باکیفیت با Ai
برای کمک به خرید کاربر، رسیدم به:
طراحی مجدد سفر مشتری
برای باحال ماندن، رسیدم به:
نیوشیدن قطعه “قلب بنفش” (ایزومی تاتاکا)
➖️ کتابِ «آزاده خانم و نویسندهاش» را تمام کردم. مبهم و گیجکننده و گنگ بود بیشترِ آن برایم. حین خواندنش کلمهها و جملهها تصویر میشدند در ذهنم و با عبور از هر سطری به سطر دیگر، پاراگراف به پاراگرافی که داشتم، جملههای قبل در ذهنم محو و ناپدید میشدند. گویی تصویری از آن کلمات در ذهنم از ابتدا ساخته نمیشد. این احساسِ چهخبر است پشت آن واژه و فلان نام و بهمان کتابی که اسمش آورده شده، چه ماجرایی دارد و ارتباط آنها بههم چه است؟ همراهم بود و من ناتوان از درک و وصل کردن آنها به یکدیگر… کتاب را بهپایان رساندم.
بار دیگر میخواستم یادداشتهای نژلا نژاد را بخوانم، کمی حداقل سردربیاورم از ماجرا. ولی خودداری میکردم و با خودم میگفتم چه کاریست، دوباره که سراغ کتاب آمدم بهتر متوجه میشوم و از این حرفا…
اما نه! بیشتر از اینکه قانع شوم حرصم درآمد از این حرکتم که یعنی چه؟ این چه تصوری است که بار دیگر آمدم… مگر این بارِ دیگر و تکرار دوباره یک اثر اینطور است که فقط فاصلهای بیندازم و گذر زمان حل میکند درک آن را؟ بیآنکه من قدمی بردارم؟
و سوالِ پس قدم برداشتن چگونه است در این فاصله؟ باید برای خودم روشن میکردم. رفتم و یادداشتها را دوباره خواندم. این قدم اول بود برای اینکه بار دیگری اگر در کار بود و برگشتنی برای تکرار این اثر، اندکی روشنی برایم داشته باشند واژهها. چطور؟
با خواندن یادداشتها فهمیدم شروع متفاوتِ کتاب، نقطه کلیدی آن است و درک ادامه رمان در گرو فهمیدن همان جمله ابتداییست که براهنی میگوید: «…این نوع نوشتن که حالا نوشته میشود. درست جلو چشم شما نوشته میشود و شما هم جلو چشم نویسنده آن را میخوانید.»
بارِ دیگر، دیدن اسم کتاب «الف» بورخس، داستایفسکی و شبهای روشنش، هزار و یک شب و ناستنکا و شهرزاد و لیلیث و چوبک و قربانعلی و دیگر اسامی، کتابها و اشخاص را در ذهنم پررنگتر کرد تا در این فاصله دوبارهخوانی، جای دیگری اگر اینهارا دیدم یا شنیدم، توجهم بیشتر شود و در نظرم بیایند که اوه! چه آشنایند اینها و من در آزادهخانم خواندمشان و دقت کنم و کوششی برای فهم آنها…
اینگونه است که با تکرار یک اثر چیزی اضافه و دیدگاهِ متفاوتی عایدم میشود که در ابتدا از درک آن عاجز بودم، نه با نشستن و هیچکاری نکردن و تصور این که فاصله و زمانِ خالی بدون این کوششها درک عمیقتری نصیبم کند، که زهی خیال باطل است این توهماتِ خیالیات عزیزم.
باید در تکاپو بود. همیشه. به نحوی به شکلی به گونهای…
➖️ بیست صفحه از کتابِ آئورا خواندم.
➖️ جلسه دوم پایهکار را تا نصفه گوش دادم. انرژیام تمام شد. احساس کردم نیاز به آزادنویسی دارم. عقب افتادهام. باید خودم را برسانم و تمرین را انجام دهم و امیدوارم جلسه اخر را حداقل، بتوانم انلاین حضور داشته باشم.
۲۱ تیر ۱۴٠۵
https://t.me/PhoenixO0
• دیشب، بینهایتدقیقه را صرف اندیشیدن به «بینهایتها» کردم. یاد جملهی جان گرین، در «نحسی ستارههای بخت ما» افتادم.
آنجا که هزل از دوستپسرِ روبه مرگش، آگوستاس، در مجلس ختمِ حقیقیاش، سخنرانی میکند. آنطور که درخاطرم مانده:
« بعضی بینهایتها از دیگر بینهایتها بزرگترند. بابت بینهایت کوچکمان از تو ممنونم، گاس.»
• تنها شهری که در آن حس میکنم خانه، از خیابانهای شهر بزرگتر است، ایلام است.
واِلا در تهران، میدانم که آپارتمان کوچکمان چه کسر کوچکی از ساختمانهای دیگرست.
•« ابله» را به نیم رساندم و حالا حسمیکنم زندگیام به نیمه رسیده.
• شخصیتهای رمان رهاشدهام شبها، کابوسماند.
سکوفتم میزنند و میگویند که کلیشهبودنشان، دلیل موجهی نیست بر رهایشان کردن.
• چهبسیار دلتنگیهای یکطرفه که برطرفناشدنیاند. چه قولها که به دلیل شرم از خود، زیر پا نمیگذارم.
• «مادر » ماکسیم گورکی به خاطرههایم پیوست. کاش روزها ۲۴ساعتِ اضافی میداشتند مه تنها میشد صرفِ کتابخواندنشان کرد.
• دیگر نای جنگیدن ندارم. آرام، چشمهایم را میبندم و غصهام را بیهیچ دادوبیدادی میخورم.
• شاید باید به درهی جفت خانهی مادربزرگ بروم و جیغ بکشم تا کیفور شوم.
• هرچه فکر میکنم، بیشتر آثار عقبماندگی را بر در و دیوار و اطراف میبینم. شاید هم من این طورم. و اگر اینگونهست، خدایا، مرا به عقبماندههای مورد علاقهام برسان.
• شاید خوابیدم الان. شاید هم در خواب، بیداری کشیدم.
• شبخوش.
آمدید، خوشآمدید.
نیامدید حفرههای بیانتها در زندگیتان باد:
https://t.me/hermionediana
سالواژهام ارتباط است. چرا با ارتباط ارتباط نمیگیرم؟ نمیدانم؟ میدانم به رو نمیآورم؟
وحش میکند از فکرش
بیدار شد. هشت صبح. یکساعت دیرتر از دیروز. همین کافی بود برای عذاب وجدانش. آن یکساعت سایه انداخت بر کل روزش. میدوید و جا میماند.
سعی کرد سوم شخص بنویسد صفحات صبحگاهی را. نوشت. راضی نشد اما. کم بود. تار میدید با چشمان سوم شخص. عادت ندارد به این لنز.
دفترچه خاطرات و فراموشی را میخواند. ده صبح. برق رفت. در ایوان خاند ادامهاش را. بهتر از گرما و شرجی خانه. تصمیم دارد رونویسیاش کند. با یکبار خاندن گیر میکند در باتلاق سطح.
مصاحبه آدم حسابیها را میبیند. علیرضا تغابنی. معماری حصر فضاست.
برای جلوگیری از شلوغی بچهها با آنها بازی میکند. میگوید بیایید کلمهبازی کنیم. ترکیبسازی را یادشان میدهد. استقبال نمیشود. به جمله رو میآورد. چندتایی میسازند. خوشایندشان نیست. شعر میخوانند از حفط. کتاب درسی. ظرف حافظهشان بیشتر از سهچهارتا نیست. شنا. خوانندگی. بیتباکس. اسم فامیل. کارهای مورد علاقهشان را میگویند. تمرین سکوت است آخرین بازی. پنج دقیقه نشستن. خوش میگذرد بعد از مدتها با بچهها. دوست دارد تجربهاش کند باز.
میان جنگهای داییجان ناپلئون خابش میبرد. بیدار میشود. ادارهی برق برنامهی دیگری تدارک دیده. هفت شب تفکر، معماری میشود از این پس.
کلافه است. نه میتواند بخواند نه بنویسد. میپرسد. بهتر میشود. آب روی آتش است پرسش برایش.
میرود سر زمین. میان راه پشت فرمان مینشینید. اولش تعریف. کمی هم تمجید در مقایسه با فلانی. بعدش تحقیر. چند بار خاموش. استرس. پرتحواسی. نزدیک به تصادف.
نویسندهساز. اکنون من در فهرستی از کلمات. رانندگی. ناتوانی. استرس. آینده. ناتوانی. خنگی. قهوهای. گریه. بغض. ترس. نگرانی. آینده. بغض. رانندگی. حواسپرتی.
میترسد هیچوقت یاد نگیرد. یاد میگیرد؟ پرسشی که میخورد وجب به وجبش را.
نامش را میبیند در فهرست نویسندگان گزارش نیک. شکر میکند خدا را به گزارش بازگشته دوباره. لازم بود این فاصله. حالا شفاف است. قلبش خرسند از نوشتن.
از زیروبم عشق میخواند. چهار صفحه. قدمزنان در یکساعت. برای فاطمه ویس میگیرد. نیمساعت. هنوز هم دغدغهاش نوشتن از عشق و رابطه است.
برمیگردد. صندلی عقب. استرس. میترسد. ترسی که تا به امروز نداشته. اولینبار است استرس میگیرد از جاده. استرس با او خواهد ماند؟ وحشت میکند از فکرش.
میرسد. بالا میآید. روی ایوان دراز میکشد. حوصلهی خانه را ندارد. گزارشش را مینویسد.
داروَگم.https://t.me/sarazolfaghary
سالواژه: ترویج
آنقدر خمیازه کشیدم اشکم درآمده است. دو ساعت آخر کار برق رفت و وقتی هم آمدم خانه اینجا برق رفت و البته سبک زندگی من بیلاخی به ادارهی برق است چون من در اتاقمم که کولرمولر یُخ و پنجره باز.
امروز هم نوشتم و خاندم. جمعن چهار قاچ.
نویسندهساز را بودم.
با احمدو تا خاستم حرف بزنم شکمدرد من را گرفت و اوضاع ایفتیضاح.
پست نوشتم.
سدنا لباس خریده بود و مراسم پرو مکرر بعد از خرید را انجام دادیم.
آلرژی دهانم را سرویس کرده است و دارم به کارهای بد امروزم فکر میکنم که کارمای چه چیزی را دارم پس میدهم.
-سالواژهام: تدریس.
-رسیدن به وبینار نویسندهساز.
-نوشتن فهرست هفتگی کلمات در وبینار.
-به پایان رساندن «بچهها من هم بازی».
-نوشتن یادداشت کانال.
-مرور برنامهی فردا.
-چک کردن طرح درس کارگاه.
-دوباره تمرین برای فردا.
-کامل کردن و ارسال گزارش نیک.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالوازهام: خاطرهنویسی و اینجا صفحهای که گزارش نیک را مینویسم.
در حالی این گزارش را مینویسم که به درستی و اهمیت این کار واقفم. چه صفت برازنده ای دارد؛ گزارشِ «نیک».
من تقریبا هرشب یک صفحه از سررسیدم را قبل از خواب به روایت روز اختصاص میدهم؛ اتفاقات روز را گزارشطور، با کمترین توضیح مینویسم.
حالا آن گزارش شبانه دفترم را انتقال دادهام به صفحهٔ آنلاین، که گاهی بیشتراز یک صفحه میشود چه بهتر.
اینجا دستم برای نوشتن باز است، هرچه مینویسم تمامی ندارد، من به این گونه تمرین ِنوشتنِ باز، نیاز دارم.
از وقتی داروی آنفولانزا میخورم صبحها خواب میمانم، نهایت ۵/۴۵ بیدارمیشوم. امروز شش بیدار شدم. بعد از دعا و ثنا، صفحات صبحگاهی را نوشتم، تا با مدد از این صفحات مانیفست خاطرهنویسی خلاق را روی کاغذ بیاورم و رهاورد این نه جلسه را در یک صفحه برای آگاهی به اطلاع گروه خاطرهنویسی رساندم.برای خودم هم نظم ذهنی ایجاد شد.
یک خاطره از پایهٔ اول راهنمایی نوشتم و دلیل ماندگاری این خاطره را دانهٔ معنای این خاطره نامیدن و برای گروه خاطرهنویسی و کانال کشکول خاطراتم در بله فرستادم.
از این که جمعی از دوستان علاقهمند به خاطرهنویسی در مکانی صمیمی دور هم جمع شدهایم، راضی و خوشحالم.
امروز کانال تلگرامم را قبل از ساعت چهارده، به روز کردم با نوشتهای در باره دیدنِ دستها، اهمیت این دو عضو پرکار و بیسروصدای کمتر دیده شده در بین اعضای مهم بدن. نوشتن، بسیار میتواند توجه آدمی را به جزئیات معطوف دارد و چه بهتر از دیدن اعضای بدن و رسیدگی به آنها.
امروز ناهار سبکِ ضدِ گرمای سی و چند درجه به قول قوچانیها، ساختم؛ با سبزی تازه، خیار سبز تردِ سالادی، ماست شیرین و دوغ ترش تلُمی، با کمی چوب شیرین، یا همان شیرینبیان خودمان، با چند تکه گردو و یخ نیمبند، جایتان سبز حسابی چسبید.
برای پسرم غذای خودش را گرم کردم، به دستور مربی بدنسازی هر روز مقدار زیادی پروتئین نوش جان میکند؛ کتف و گردنش پهن و کلفت شده الهی شکر دیگر نگرانش نیستم.
حدود ساعت پنج بود آماده وبینار بودم، دخترم آنلاین شد؛ از دانشگاه تا خانه با هم پیادهروی کردیم؛ من در خانه، او در کوچهپسکوچههای سئول. امنیت افراطی این شهر به جای آرامش برایم هراسانگیز است!
صحبتها پیرامون تفاوتهای فردی، فکری و فرهنگی مردمان کره بود، با ایرانیهای. به جاهای خوبی رسیدیم، کمی از شبهاتم در برخی مواردبرطرف شد. دو سال پیش تیرماه ۴۰۳، پیشش بودم. چه شبها و روزهایی داشتیم… یادش بخیر و پر تکرار باد انشاءالله.
کمی نزدیک درِ آپارتمان ایستاد و گفت: «دو سه روز پیش حالم خیلی بد بود، ویدیویی از صحبتهای سوزناک مادران داغدار ایرانی را دیدم، خودم را جای مادرهای جوان از دست داده گذاشتم، اصلا برایم قابل باور و تحمل نیست، حتی برادرم را از دست بدهم، چه برسد پسرم را… و های های گریه کردم.» من هم این سمت گوشی دلم آشوب بود. زبانی جز تأسف و تأثر نداشتم. جای دلداری دادن نبود، دل من هم زخمی این درد مشترک بود.
بعد از چند دقیقه آرام گرفت… خداحافظی کردیم و خانه رفت.
خودم را رساندم به کانال دیدم فایل نویسنده ساز آمده است، گوش سپردم، صحبتهای خوبی مثل همیشه شنیدم. اسمم بین اسامی همسفران گزارش نیک بود. من از این اتفاق بسیارخوشحالم. گزارش روزم را قبل از خواب به جای نوشتن در دفتر سررسیدم، اینجا مینویسم.
از استاد کلانتری، و همسفران نویسندگی در گزارش نیک سپاسگزارم. نوشتههایتان را تا جایی که چشمانم اجازه بدهد میخوانم و از آنچه نوشتید، الهام میگیرم و لذت میبرم.
پاینده، گزارش نیک نویسان👏🏻🌺
http://mahtabsadeghi.ir
۱.آزادنویسی کردم.
۲.اندکی مطالعه در باب پیرنگ.
۳.کتاب «نایب کنسول» را شروع کردم.
۴.راجعبه موضوعی که آزارم میداد، صحبت کردم.
۵.بعد از سالها شعری از حسین صفا خواندم.
۶.با کتابخانانی که میشناسم نق و نوق سانسوری ادبی شنیدم.
۷.صبح بیرون نرفتم. اگر هنگام افول خورشید بیرون نباشم،خود را برنده میدانم.
۸. امروز قلیانم، قوریام. قل قل میکنم و به نقطه جوش میرسم.
مدتی است یک کتاب صوتی، یک پیدی اف و یک کتاب چاپی در دست شنیدن و خواندن دارم.
امروز کتاب صوتی زمان کارهای آشپزخانه، شاهنامه بود که از طاقچه گوش کردم. قسمت مربوط به سیاوش. پی دی اف بیلنگر که حدود ده صفحه از آن خواندم. کتاب چاپی «خواب زمستانی» گلی ترقی که از کتابخانه نزدیکمان امانت گرفتم. قبلاً کتاب بازگشت را از گلی ترقی خوانده بودم. خوشخوان و جذاب بود. خواب زمستانی اینطور نیست. چند صفحهای خواندم، شیرینی بازگشت را ندارد.
ساعتی را به ویرایش یک قسمت از نوشتهای که در دوره رمانجا به امید رمانشدن، نوشتهام، گذراندم. گشتی در کانالهای دوستان زدم، از نوشته خانم شیبانی دو جمله زیبا را برداشتم و در کانالم گذاشتم:
۱- با یک نگاه تیزبین هر روزمرهای تبدیل به متنی پرمعنا میشود.
۲- مهمترین دستاورد نوشتن زیست آگاهانه است.
وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم و تمرین اکنون من نوشتم. کلماتم اغلب عبارتند برای مقایسه با تمرین هفته قبل متوجه شدم، در پاکسازی نوت شلوغ گوشی حذفش کردم. تمرین امروزم ولی در پوشهای به همین نام گذاشتم. این تمرین هم مثل صد جمله به قلمم نمیچسبد. هزیان نویسی بهتر مینوشتم. از بینشان شعرگونهای گاه بیرون میکشیدم.
چند شب گزارش ننوشتم. امشب باز لیستشدن همراهان همیشگی ترغیبم کرد، بنویسم.
▪️زندگی از سرش پَرید.
امروز؟
در مغزم خون و خروش بود.
خشم چکانی و ترس تکانی
و نفسی که بُـریده و قـد کـوتاه شده بود.
در آن لحظات
دخترکی بودم منگه شده به گرما و چرایی،
و بازو های گندهی زنی که کنارش کز کرده بود.
ترس و خشمم؟
هر دو آنقدر به سایه های غلیظِ واقعیت تیر اندازی کردند که از محیط اطرافم جدا شدم و یادم رفته بود که در آن لحظات چقدر طالب نگاه های کودکانه و قصه سازم به سادیسمِ خورشید و رنگ و رفتار آدمها هستم.
پیاده شدم. از وسیلهی عمومی.
از خشم کبودم.
و مسیر «آزادی» به خانه را پیاده روی کردم.
راستی
چقدر میخواهمش این مسیر را!
میخواهند زندگی را از سرمان بپرانند. نمیتوانند.
گزارش امروز؛ برگهایی از یک روز گرم
– صبح را با چشمهایی نیمهخواب و ذهنی در انتظار روشنایی آغاز کردم، کمی درنگ کردم تا موج انرژی به ساحل وجودم برسد.
– داروها و مراقبتهای روزانهام را به نظم زندگی سپردم، همان آیین کوچکِ حفظ تعادل میان جسم و جان.
– دقایقی را در جهان بیانتهای موسیقی و صدا غوطهور شدم، با دستگاه صوتیام، نغمههایی را شنیدم که گرمای روز را کمی قابلتحملتر میکردند.
– با خانواده لحظههایی را سهیم شدم، از آن لحظههای سادهای که شاید در ظاهر کوچکاند، اما در دفتر خاطرات دل، بزرگ نوشته میشوند.
– با دوستی گفتوگو کردم، چند دقیقهای از روزمرگیها، از مزرعه و کاشت برنج و از زندگیهایی که آرام در کنار هم جریان دارند.
– به فکر هنر و خیال افتادم، به کلمات، تصویرها، کارتها و بازیهایی که گاهی پنجرهای تازه به سوی خلاقیت باز میکنند.
– گرمای هوا را تاب آوردم، با شوخی و لبخند، با کمی گلایه از آفتابی که بیرحمانه بر شهر میتابید و انگار میخواست رکوردِ صبوری آدمهای خوزستانی را امتحان کند.
– لحظههایی را با خاطرات و فکرهای پراکنده گذراندم، میان گذشته، امروز و رؤیاهای فردا قدم زدم.
– قدردان چیزهای ساده شدم، موسیقی رایگان، خانه، خانواده، ارتباط با آدمها و همین نفس کشیدن در یک روز معمولی. تمرین gratitude روزانه هر جا گیر کنم، همیشه برای من معجزه میکند.
امروز شاید روزی پر از اتفاقهای بزرگ نبود، اما مجموعهای از قدمهای کوچک بود، مثل دانههای برنجی که آرامآرام در خاک مینشینند تا روزی سبز شوند. مثل همان دوستِ برنجکارم که هر روز صبح در مزرعه خانوادگیشان در باغملک خوزستان، مشغول به کار است.
کانال تلگرام من :
https://t.me/draliandishmandir
پاینده ایران 🌱✌🏻
چقدر به پیراهن صورتی میای حلزون.
سالواژه: شناخت
۱. صبح زود بیدار شد. عجیب است. اصولن خرسخاب تشریف دارد. دلش میخاست بیشتر بلولد در رختخاب. به محبت بالشتش نیاز داشت. بغلش کرد و صورتش را به پوست نرمش مالید. دوباره خابش برد. یک ساعت دیگر بیدار شد. هنوز دلش آغوش میخاست. یک دوری در آشپزخانه زد و دوباره بالشتش را بغل کرد و خابش برد. یک ساعت بعد بیدار شد. تنها لذت امروزش میتوانست همین همآغوشی با رختخابش باشد. از دستش نداد.
۲. صبحانه و باشگاه و دوش.
۳. در محل کار نسبت به دیروز حالش بهتر بود. پیراهن بلند گلگلی رنگارنگش را پوشیده بود تا خودش و بچهها سرحال بیایند.
۴. به رسم یکشنبههای کتابخانی در پارک، بساطش را روی زمین پهن کرد. اسپیکر را روشن کرد و آهنگ یکی بود یکی نبود آقای حکایتی را پخش کرد. بچهها آمدند.دوبرابر هفتهی گذشته بودند. کتاب” فایدهی گوزن شاخدار چیه؟” را خاندند. بعد هم کاردستی و اجرای نمایش. خوشحال و پرانرژی به خانه برگشت.
۵. یادش رفته بود ناهار بخورد. البته وقت هم نکرده بود که یادش نرود. همسرش، تاج سرش، زودتر به خانه رسیده و شام را ساخته پاخته بود.
۶. فصل اول ایران به نحو پارسی را دید. سوالمند شد. معماری چیست؟ چگونه میتواند بنایی با سلیقه و دانش و تجربهی خودش بسازد که امضای خودش را در آن داشته باشد؟ آیا معماری فقط در ساختمانسازی استفاده میشود؟ معمار چه ویژگیهایی دارد؟ زبان و معماری چه ارتباطی با هم دارند؟ آیا میتواند اینها را در زندگی شخصیاش پیدا کند؟
۷. آزادنویسی کرد.
۸. به صورت بچههایی فکر کرد که امروز با علاقه از کتابها میگفتند. از تجربههاشان در دوستی با حیوانات. لبخندی سفید قلبش را دربرگرفت.
۹. مسواک و نخدندان و جیش و لالا.
گزارش نیک ۱۳ من ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵
۱. پنج بیدار شدم با صدای افتادن چیزی و لرزش خفیفی. گوش تیز کردم اما خبری نبود ترسیدم شاید مو زردک جایی در نزدیکیمان را زده باشد در دل فحشی به هر دو بیپدر میدهم و دوباره میخوابم.
۵. پنج بیدار میشوم با خواب عجیبی که دیدهام مرورش میکنم و در پی تعبیرش عقلم به جایی قد نمیدهد.
۶. نوشتن صفحات صبحگاهی و نوشتن خوابم و حیرانی عجیب بودنش. امروز سومین روز است که خوابهایی عجیب میبینم. در پی چراییاش هستم.
۷. شروع کتاب افسانهی عادی بودن گبور مته که اتفاقی در یک کانال تلگرام برخوردم و جواب سوالاتم و بخش آغازین را در کانال تلگرام گذاشتم.
۸. بخش ۳۵ داستان زندگینامهام «مادرم پیش از من» را در کانال تلگرامم گذاشتم و بخش ۶۴ را در کانال بله.
۹. دیروز به دنبال مطلبی میگشتم که به گزارش نیک اولم برخوردم و خاندنش موجب شد تصمیم بگیرم آنها را در کانالی بلااستفادهی تلگرامم سیو کنم.
۱۰. امروز استاد شاهین کلانتری عزیز در نویسندهساز اعلام کردند که اسامی آنان را که هر روز نوشتهاند روزانه در سایتشان اعلام میکنند و من که دیروز به ارزش این نوشتهها پی برده بودم و سیوشان کرده بودم و گزارش دیروزم را هم نوشته بودم آن را در سایت استاد ارسال نمودم و تصمیم گرفتم روزانه بنویسم و در پستی در سایتم انتشار دهم و که قبل از نوشتن این گزارش آن را در سایتم کپی کرده و انتشار دادم که روزانه بنگارم.
۱۱. من هر روز مسائل مهمی که احساساتم را در گیر میکند در یک دفتر یادداشت میکنم و همیشه خواندنش برایم بسیار جالب است چون گاه وقتی بیهوا آنها را میخوانم انگار کس دیگری آنها را نوشته و به گونهای مانند از بالا دیدن احساساتم است چون مدتی از آن اتفاق گذشته و هم من تغییر کردهام هم احساساتم. و از دیروز به این نتیجه رسیدهام که نوشتن این گزارشات نیک گنجی است برای سالهای آیندهام که هم نحوهی نگارشم را نشان میدهد هم میزان تغییراتم و هم احساساتم در سالهای مختلف را.
۱۲. هر گاه مغزم از کار میافتد و حس خواندنم پس میرود با خاندن شعر خود را آپدیت میکنم و امروز پابلو نرودا از صبح مرا بلند به نام میخواند که عصر هنگام لبیک گفتم.شروع دفتر شعر «راستی چرا» از پابلو نرودا و انتشار بخشی از آن در کانال تلگرامم.
۱۳. انتشار شعری از صائب تبریزی با عنوان دزدی بوسه در کانال تلگرامم
دزدیِ بوسه، عجب دزدیِ خوشعاقبتی است
که اگر باز ستانند، دو چندان گردد.
صائب تبریزی
۱۴. شروع کتاب «افسانهی عادی بودن» گبور مته و یک پست در مورد آن در کانال انرژی درمانی مقدماتی تلگرامم پست کردن و متن اوایل کتاب را در تلگرام و بله انتشار دادن.
امروز بیدار شدن برایم سخت بود شب ماست خورده بودم و انگار یک قرص قوی خوابآور خورده بودم. (تعهد) سالواژهام بود و از آن غیرت را بیرون کشیدم. منظور از غیرت رگ پف کرده نیست منظورم کار مفید و تداوم آن است. مثل همیشه به یاری خانوادهام شتافتم و صبحانه و ناهار و شام در طول روز آماده کردم اولش با نوشتن وپیاده روی شروع میشود. در این زمانه با آدمهای زیادی ناگزیر سر و کار داریم. دیشب بیست صفحه از کتاب فیل در تاریکی را خواندم عالی بود ممنون از استاد چون از وب سایت نویسندگی دانلود کردم و قدردانی میکنم. وبینار را هم حضور داشتم و پنج دقیقه تمرین کردیم و آموختم و عصر هم دوباره از خانه بیرون رفتم و سایه جنگ من را میترساند و خدا به مردم ایران پناه دهد. حتما پناه میدهد. هزار کلمه بیشتر هم نوشتم و نمرهام هشت شد و یادداشت روزم آماده است از آزاد نویسی بیرون کشیدم و در لایههای نوشتنم پنهان بود که پیدایش کردم. به تلگرامم سری بزنید.
https://t.me/notetoday1
یکی از دوستانم برایم ویس فرستاد و گفت:« خیلی وقتا نمیتونی خودتو ابراز کنی. میدونی؟ فکر کنم نزدیکترین آدماتم نمیتونن درونتو ببین». فهمیدم دستم رو شده. چه خوب فهمیده بود! در جوابش شعر پرندهٔ آبی چالز بوکوفسکی را نوشتم.
«پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بیاید
اما به او سخت میگیرم
میگویم
همانجا بمان
نمیگذارم کسی تو را ببیند…»
میدانستم چرا به او سخت میگیرم. نمیخواستم کسی پرنده کوچک آبی مرا ببیند. بشناسدش. بداند که بینقص نیستم؛ اشتباه میکنم. امّا همین ترس بزرگترین اشتباهم بود.
میخواهم دنبال کلید بگردم. قفس را به رویش باز کنم. پرندهٔ آبی اگر زیاد در قفس بماند، رنگ میبازد. بالهایش فراموش میکنند پرواز کردن را. خطاب به پرندهٔ آبیام مینویسم که کنج قفس مانده. قفسی که من برایش ساختهام. حالا میدانم بزرگترین قفسها ، قفسهایی است که خودمان برای خودمان میسازیم. می خواهم به او بگویم:« در زیستن شجاع باش. ببال و پرواز کن. قفس را بشکن و نگذار بالهایت فراموش کنند طعم پریدن را».
این یادداشت هم تلاشی است برای باز کردن قفس به روی پرندهٔ آبی.
_پریا عقیلی
آب گرم و نمک دریا شاید میتونست مرهمی باشه بر درد کهنهی پام. اما نبود. یا فعلا نبود. دکتر داروخونه ناپروکسن بهم داد. گفت ضد درده. پام التهاب داره. انگار یه کیسه فریزر پر از آب بستن زیر پام و روی اون دارم راه میرم. با این تفاوت که اون نایلون و اون آب داخل پامه. دوست دارم انقدر با این پا راه برم و مبارزه کنم تا بهش غلبه کنم. هر وقت زیاد فشار میاد بهش صداش در میاد. چه فشار عصبی چه فیزیکی.
دوستی میگفت که برای حل مشکلات باید ریشهای حلشون کرد. مثال معروفی رو گفت که یه نفر میرسه به یه رودخونه. میبینه که آب داره آدمها رو که دست و پا میزدن با خودش میبره. به آب میزنه از هر ده نفر یکی رو بیشتر نمیتونه نجات بده. یه نفر دیگه رو میبینه که داره به رودخونه نزدیک میشه. بهش میگه بیا کمک اینا زیادن. نفر دوم بهش میگه جلوتر یکی هست که داره آدمها رو از بالای پل میندازه تو رودخونه. باید جلوی اون رو بگیریم.
من بودم که انتخاب کردم اون آیتم سنگین رو برم و پام آسیب دید. خودم هم باید با این درد کنار بیام. تکهای از من خواست اون حرکت رو انجام بده و تکهای دیگر از من دردش رو تحمل میکنه و تکهای دیگر به دنبال بهبود و درمانه. هم اونی که آدمها رو مینداخت تو رودخونه خودمم، هم آدمای تو رودخونه، هم اونی که میخواد نجات بده.
در همین افکار بودم که نفهمیدم چطور خریدها رو انجام دادم و داشتم به سوی خونه برمیگشتم. پسربچهای سوار بر دوچرخه میگمیگوار از کنارم گذشت و من رو به خودم آورد. فهمیدم که این تحلیلهای آبکی یه قرون هم نمیارزه. چه فرقی میکنه الان بالای پل باشم، یا کنار رودخونه یا وسط آب. باید بجنگم. وقت مبارزهاس.
گفتن از حلزون را به خانم فرهادی میسپارم.
سالواژهام، آگاهی.
امروز دوباره برق اداره رفت. یا برق میرود یا اتوماسیون و سامانه قطع است. تحمل گرما هم جای خود. در این گرما و بیبرقی، به صحبتهای همکاری از خاطراتش در دشت کویر ورامین گوش دادیم.
خاندن کانال و سایت دوستان و لایک کردن برخی.
امروز هم صد جمله آزادنویسی کردم. صد جمله برعکس دیروز که سمتوسوی پرسشگری داشت، به سمت جمله قصار و شاعرانگی رفت.
واژهی شاریدن و شار به نظرم جالب آمد، برای پژوهیدن.
شاریدن: جریان آب، سرازیرشدن و ریختن آب یا چیز دیگر از بالا به پایین، تراویدن آب.
شار: شهر، نوعی شمشاد، کشور، تعداد ذرات یا مقدار شارهای که در یک واحد زمان به واحد سطح برسد، پاکدل خوبروی مرد، غل و غشی که در طلا و نقره و چیزهای دیگر کنند، عنوان عمومی پادشاهان عرجستان، صدای فروریختن آب و شراب، بنا، یک منطقه مسکونی در قزاقستان، ریزش.
سم ستوران لعل است و تیغها احمر حدیث شار و حدیث حصار کرکس عال (عنصری)
شرکت در وبینار مدرسه نویسندگی و یادآوری مجدد کتاب “این بود، آن شد”، صحبت از گزارش نیک و همسفران. و اکنونیدن با کلمات، همراه با نوشتن کلمات گریه کردم و سبک شدم. هفته پیش سفر بودم و کلمات را نداشتم ولی هفته قبل، هفته شادتری بود.
امیدوارم کانالم هم مانند گزارش نیکم، روتین شود.
https://t.me/armaghannevesht
آیا نوشتن را میتوان تحصیل دائم گفت:
طبقِ محاسبات یا گفتهای استادم شاهینکلانتری که گویند:
نوشتن نه تنها که نویسندهای عالیمیسازد
بلکه طبقِ مداوِم نوشتن مشکلات زیست زوجین، وسطِ مامان باباها و کودکان و تمامِ مشکلات مادی و معنوی و در حسابکتاب و مرورگر خوبی در روزانه است و به درد خورد
و عقیدهای من براینوشتن:
ماموریت روزانه است
این ماموریت هیچ وقت باز نشستگی ندارد
اما بخاهی باز نشسته شی
حتی یک دفعه شروعکنی به نوشتن عینِ گُرویین معتادی دارد نمیتوانی ترک کنی
سردرگم میشی وهمش به همه نغ میزنی هااااااا ببینید زدست شماها نمیتوانم نویسم
و همش دلخورهگی بخرج می دی
وقتی مینوسی
واژهگانِ زیادی پیدا میکنی
حتی بدترین مواقع از این واژهگان بازیکلمات انجامدهی و خوده نجات دهی از هر مشکل
نوشتن باعث میشود واژگان غنی و از هر بلا ۸۰درصد خوده نجات دهی و ۲۰ درصد بزاری ببینی این واژهگانی که گپ زدی چه نتیجه بخود
گیرد تا چه عهدی رسی و مشکل حل شود
من بازام به یک نتیجه رسیدم عینِ شعر یک تعریف برای اینکه نوشتن چیست و بتوانم درست تعریفکنم بخاطر اش به زمان نیاز دارم
که به درستی فک کنم بنویسم
برییم سراغ اینکه امروز استادم کلانتری چه گفت:
اول گفتم تعریف کرد نوشتن به چه بدرد خورد
ودر نتیجه گفت:
یک شکلک بسازید و به انوان فردِ سوم استفاده کنید
و خوده شکل اون ببینید و تمام مشکلات خود را اینجوری بنویسید
و من آخرشب داستانِ شکلک هم مینویسم
چرا اینها را اینجا گفتم
بخاطرِ اینکه
همواره و خیلی جدی استادم از فردِ سوم حرف میزند
و میگویید
در نوشتن فرد سوم جدی بگیرید
بدون فرد سوم مشکلات نوشت شما حل نمیشود
و اون صفحه را چندین دفعه بخونید و مشکلات خود را پیدا کنید!
پس بعد از تعریف درست کردم و نوشتم
آن وقت میفهمید؛
نوشتن تحصیلی دائمی است؟
نوشتن چیست؟
جواب:
نوشتن عبارت از کاویدنِ است که بخودنماای میپلیکد و مانندِ بچه کوچک کمکم بزرگ میشود و روزی پنچ وعده حد عقل غذا میجوید!
. چرا من این عبارت را در نظر گرفتم برای نوشتن؛
خوب بریم دنبال بچهگی ام که جواب این عبارت هم است.
وقتی ۸ سالم بود من صنف چهارم مکتب و یا مدرسه بودم
اعلان سوال میکنید یک دختر ۸ ساله چطوری صنفِ چهارم مکتب بوده؛
بخاطرِ اینکه اون دولت قبلی که وقتی که آمریکا به سرزمین مابود
یک سری مکاتب جور شد بنامِ بَرگ که همه در آنجا از پنچسالهگی شروع و زن ها یا مرد هایی بزرگ به ثوادآموزی میپرداختند و مدت درسِنا ۶ ماه بود بجا یک سال و اینطوری من به ۸ سالهگی شدم صنفِچهار
آنجا استادم بما سوالِخانگیداد و گفت ببین مثلِ اینکتاب دوبیتی یا چهاربیتی ایندرسِ شما دارد
مثالِ اینها بروید از خانواده خود خصوصن بیبیهایی خود بزرگان بپرسید برام بیارید
منم که رفتم خونه از چهار مادرم و پدرم پرسیدم
اعلان خاد گفتید ایچهار مادر داشتی؟
بلی از برکت پدر کامجوست من چهار مادر داشتم!
و وقتی رفتم یکییکی پرسیدَم بری من گفتند این دوبیتی چیه؟
اصلن مادر دومام چنان حرکت و بروفمرورفِ یاد داشت دوبیتی همهجا که مجلیس بود دیره بهدستاشبود و چنانمیخند که انگار آریاناسعید است!
بهاو گفتم چو دوندههایی کهمجلیسها میخونی دوبیتیاند!
او گفت:
اینهااِی که مهمیخونم دوبیتی نیست که نیست؛ چهاردوبَرش پلکیدم، نویدم زاویدم دستو پااشرا بوسیدم، باز ام قبول نکرد و نکرد دوبیتی است؛ آخدلم سوار یک بوطاقناله شد به اشکریختن چو تواناای دارید ویاد دارید بمه سوار شدن به دوبیتی نمیگید!
آخه مادرِ خودم که خانمِ سوم پدرم بود برِم گفت:
مگر ما الف و ب نوشتن را بلدِم که تو دوبیتی ازما میخاهی؟
باز ام دلِ پور و کلافه مشتاق به دوبیتی خابیدم شب شده بود!
که مامانِ خانم کوچک پدرم خونهایما مهمون بود که نصفِ شب به صدااِی بلند نالهمیزدم آخآخ و نوچنوچ داشتم گریه میکردم تا اینکه مادری مادر خانوم کوچک زن بابام از خاب بیدار شد که چه شده اینوقت شب گریه میکنی؟
.
منَم گفتم؛ کسی بمنم دوبیتی نمیکهنویسم استادم دوبیتی میخاد اَزم صبا!
اوبجااِیکه دلداری منو بده شروع کرد به خندیدن و صبح هم کهاز خاب بیدار شدم دیدم هنوز میخنده و این داستانه به تمامِ خانواده میگه اینجوری میخنده تاکه به ورودی شعبهای چرت و فِکرسید!
منم گرفتم او دوبیتی داخلِ کتابِ دریام را جاهاش ایوز کردم و چند کلمه اظافه کردم و دادم دستِ استادم!
استادم ازم پرسید اینو کی نوشته و مهام گفتم مادرم!
بخاطرِ همه میگفتند اینو بیبیام گفته اینو مادرم گفته ویا عمهام دوست نداشتم خوده کم بیارم گفتم مادرم گفته!
استادم گفت آفرین!
وقتی آفرین استاده شنیدم و دیگر شروع به نوشتن کردم که اعلان داخلِ ۲۷ سالهگی منه همش دارم مینویسم نوشتنم دیگر داستان هم داره که به مرور زمان به همهشان خاهم پرداخت!
وقتی دیدم کمکم از بچهگی مینویسم و عادت نوشتن کردم و بدونِ نوشتن نمیتوانم یک روز بخابم که به مرور زمان شدم یک نیمچه نویسنده بخاطرِ تجربه که داشتم اینعبارت را در نظر گرفتم!
و بلی نظر به تجربه منم همیشه دائم تحصیلهستِم!
#دلنویس
گزارش نیک
امروز که بیدار شدم، ذهنم همش درگیر مبلغی بود که به حسابم واریز شده بود. نمیدانستم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت. ساعت ۸ زنگ زدم به برادرم. پرسیدم پول را شما به حسابم واریز کردی، گفت: «نه من نریختم.»
صبحانه را که خوردم، گوشی را برداشتم و به بانک زنگ زدم. بانک گوشی را برنداشت. شمارهی دیگری از بانک را گرفتم. کارمند بانک گوشی را برداشت و گفت سیستم بالا نمیآید، ده دقیقهی دیگر زنگ بزن. دوباره زنگ زدم. کارمندی خوشبرخورد گوشی را برداشت. ماجرا را گفتم. شمارهی ملیام را گرفت و حسابم را چک کرد. دید بله، درست حدس زدم، ناشناسی به اشتباه،۳ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان به حسابم واریز کرده بود. پرسیدم چکار کنم؟ شما پول را برمیگردانید یا خودم؟ گفت خودت هم میتوانی پول را برگردانی. راستش چند وقت پیش، یک بار دیگر هم اشتباهی پول به حسابم واریز شده بود، انگار دیواری کوتاهتر از من پیدا نکردهاند تا اشتباههایشان را سرش خالی کنند. خلاصه صبحم را اینگونه آغازیدم.
بعد از این ماجرای نیمهکاراگاهی، ادامهی بیابان تاتارها را گوش دادم. به فصل آخرش رسیدهام. چقدر این فصل ناراحتکننده و تاملبرانگیز است. دو کلمه از کتاب برایم خوشایند بود، سنگشُر و پفخند.
از کتاب دل کندم و رفتم سراغ یخچال و دو قاچ هندوانه خوردم و جگرم حال آمد، آخر هوا بشدت گرم است و هندوانه سرد حسابی میچسبد.
به سراغ شاهنامه رفتم. در همین زمان برق رفت و بلافاصله آمد. مثل اینکه برق هم با ما شوخیاش گرفته. شارژ گوشیام هم به آخر رسیده بود. ادامهی شاهنامه را موکول کردم به بعد.
برادرم زنگ زد و گفت: «شیر محلی میخواهید برایتان بخرم؟» گفتم: «چرا که نه.» دو کیلو شیر برایمان خرید. آنها را جوشاندم و بعد از خنک شدن در یخچال گذاشتم.
دوباره برق رفت. منتظر ماندم تا برق بیاید و گوشیام شارژ شود.
ناهار را در هوای گرم و در بیبرقی خوردم که خدا نصیب هیچ بنیبشری نکند.
بعد از ظهر در وبینار نویسندهساز، پای صحبتهای استاد نشستم و مستفید شدم.
گزارش نیک
امروز که بیدار شدم، ذهنم همش درگیر مبلغی بود که به حسابم واریز شده بود. نمیدانستم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت. ساعت ۸ زنگ زدم به برادرم. پرسیدم پول را شما به حسابم واریز کردی، گفت: «نه من نریختم.»
صبحانه را که خوردم، گوشی را برداشتم و به بانک زنگ زدم. بانک گوشی را برنداشت. شمارهی دیگری از بانک را گرفتم. کارمند بانک گوشی را برداشت و گفت سیستم بالا نمیآید، ده دقیقهی دیگر زنگ بزن. دوباره زنگ زدم. کارمندی خوشبرخورد گوشی را برداشت. ماجرا را گفتم. شمارهی ملیام را گرفت و حسابم را چک کرد. دید بله، درست حدس زدم، ناشناسی به اشتباه،۳ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان به حسابم واریز کرده بود. پرسیدم چکار کنم؟ شما پول را برمیگردانید یا خودم؟ گفت خودت هم میتوانی پول را برگردانی. راستش چند وقت پیش، یک بار دیگر هم اشتباهی پول به حسابم واریز شده بود، انگار دیواری کوتاهتر از من پیدا نکردهاند تا اشتباههایشان را سرش خالی کنند. خلاصه صبحم را اینگونه آغازیدم.
بعد از این ماجرای نیمهکاراگاهی، ادامهی بیابان تاتارها را گوش دادم. به فصل آخرش رسیدهام. چقدر این فصل ناراحتکننده و تاملبرانگیز است. دو کلمه از کتاب برایم خوشایند بود، سنگشُر و پفخند.
از کتاب دل کندم و رفتم سراغ یخچال و دو قاچ هندوانه خوردم و جگرم حال آمد، آخر هوا بشدت گرم است و هندوانه سرد حسابی میچسبد.
به سراغ شاهنامه رفتم. در همین زمان برق رفت و بلافاصله آمد. مثل اینکه برق هم با ما شوخیاش گرفته. شارژ گوشیام هم به آخر رسیده بود. ادامهی شاهنامه را موکول کردم به بعد.
برادرم زنگ زد و گفت: «شیر محلی میخواهید برایتان بخرم؟» گفتم: «چرا که نه.» دو کیلو شیر برایمان خرید. آنها را جوشاندم و بعد از خنک شدن در یخچال گذاشتم.
دوباره برق رفت. منتظر ماندم تا برق بیاید و گوشیام شارژ شود.
ناهار را در هوای گرم و در بیبرقی خوردم که خدا نصیب هیچ بنیبشری نکند.
بعد از ظهر در وبینار نویسندهساز، پای صحبتهای استاد نشستم و مستفید شدم.
بتول آقارحیمی
@batoolagharahimi