«یک بار ریک (ریچارد لینکلیتر) یک حرفی بهم زد، ۲۳ سالم برد و ریور فینیکس تازه مرده بود، گفت اگر بتوانی از پس خود ویرانگری بربیایی و کنارش بزنی و به خودت بگویی خودم را درب و داغان نمیکنم، آنوقت هر چیزی ممکن میشود. لازم نیست با استعدادترین آدم روی زمین باشم. لازم نیست همه دوستم داشته باشند.لازم نیست حتی موفق باشم. تنها کاری که نمیکنم از بین بردن خودم است. اگر از پس این یکی بربیایید شانستان برای موفقیت صدها برابر میشود.
نصف زندگی تان به قول وودی آلن فقط باید حاضر باشید. وقتی جوان هستید این حرف به نظر مسخره میرسد، اما سنتان که بالا میرود میبینید واقعاً کار سختی است…وقتی جوان و مشغول تحصیل هستید، یک منبع عظیم از انرژی و ایده آلیسم دارید که حالا من در ۴۴ سالگی فکر میکنم کاش فقط کمی ازش داشتم.»
-ایتان هاوک
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
109 پاسخ
چرا کش اومدی حلزون؟
فضول منی؟
سالواژه: شناخت
۱. با روزواژهی امروز جمله ساختم: برگپوش: در هشتی برگپوش، عکسی از پدرش یافت کنار زنی که او را نمیشناخت.
۲. همان همیشگی را انجام دادم و رفتم سرکار.
۳. در وبینارها شرکت کردم. بچهها حواسم را پرت میکردند. خونسردیام را حفظ کردم و تلاش کردم هم من لذت ببرم هم آنها.
سال واژه: زبان سرخ
۱. بعد از صرف صبحانه ی نه چندان مفصل بر پایه قانون ۳دقیقه ای یک دوش ۳دقیقه ای گرفتم اما متاسفانه نیم ساعت طول کشید تا همین ۳دقیقه را خشک کنم
۲.لابه لای کتابهای قدیمی کمی سرک کشیدم و تصمیم گرفتم کتاب شب سراب را از نو بخوانم.
۳.چند ساعتی غرق کتاب بودم. سوار کالسکه ی درشکه چی شدم و به ۱۸سال قبل سفر کردم.
نمیدانم چرا ولی برایم لذتی دو چندان داشت مخصوصاآن جملاتی که زیرش خط کشیده بودم (مردکه الدنگ،افاده اش به نواب می ماند، گدائی اش به عباس )
وآن قلب های قرمزی که در بعضی از صفحاتش کشیده بودم چشم هایش را گیلاسی میکرد.
۴.عصر به پارک رفتم. پیرمردی را دیدم که به زمین و زمان می توپید حتی به لنگ های دراز من.
خواستم علت را جویا شوم، دریافتم که اوضاع خرابتر از این حرف هاست.
در دهانی که بی موقع باز می شد را چهار قفله کردم و کلیدش را قورتیدم.
آخر این زبان سرخ سر سبز بینوای مرا به گیسوی باد بسته بود.
چند سال پیش شوهر خاله گرام فاز نصیحت برداشت و من هم کوتاهی نفرمودم. نتیجه اش هم این شد که من دیگر مثل سابق مورد لطف خاله جان قرار نگرفتم و خاله هم محبتش را خرج شمسی کوره و حسن کچل می کرد تا مرا بحرصد (حرص دهد).
نظریه:
به نظر من کسانی که در باب نصیحت به درجه ای از عرفان می رسند باید قبلش یک چکاپ کامل بدهند یا حداقل بیماری زمینه ای نداشته باشد تا مثل شوهر خاله جان سکته نکنند.
۵.برای شام چلو گوشت بار گذاشتم ودر حینش یک جمله ی حال خوب کن سرودیدم:
خیال را به خیال گره میزنم و برای خود لباسی از تار و پود تنهایی میبافم، سردی نگاه آدم ها بیمارم میکند.
سلام دوست عزیز
این نوشته ی شما را دوست داشتم .
رابطه ی عرفان و نصیحت و سکته چیه ؟اگر رمز گشایی کنی ممنون میشم 🌹
این حلزون چرا اینقدر کِش آمده؟
دوباره صبح دیر از خواب بیدار شدم. ادارهام دیر شده بود. اما طبق قولی که به خودم داده بودم و با توجه به کلمه سالم که استمرار است صفحات صبحکاهی نوشتم، هرچند کم بود و 3صفحه نشد.
بعد از ظهر بعد از ناهار و استراحت در وبینار خانم علیزاده شرکت کردم. ادامه مقاله ابوالحسن نجفی درباره زبان را خوتند و توضیح داد.
وبینار آقای کلانتری شرکت کردم. ابتدا تمرین نویسندگی و باهمنویسی بود بعد درباره روزواژه صحبت کرد. روزواژه دیروز برگپوش بود. عجب کلمه جالبی شرکت کنندگان در وبینار با این کلمه جملههای مختلف و جالبی ساختند.
نصف فیلم افسانهی سنگ را همراه با همسرم تماشا کردم.
دخترم را برای اسکیتبازی به پارک بردم. در این حین چند صفحه از کتاب بیلنگر را خواندم. نیمساعت آخر بازی ژاپن و برزیل را تماشا کردم.
به تازگی برخی شبها از ساعت 8 تا 10شب دخترم را برای بازی اسکیت به پارک میبرم. هرچند خودم اصلاً یا به قول آقای کلانتری اصلن اهل پارک نیستم اما در این مدت که او مشغول اسکیتبازی با دوشتانش است، من معمولاً نیمکتی پیدا میکنم و مطالعه میکنم، کتاب یا کتاب الکترونیک یا چیزس مثل گزارش نیک.
اوایل با رفتن به پارک موافق نبودم اما این 2ساعت برایم بسیار لذتبخش شده است چون بدون هرگونه مزاحمی به مطالعه میپردازم. علاوه بر این گاهی حول وحوشم اتفاقات جالبی میافتد که سوژههای جالبی برای نوشتن هستند. به نظرم کار به جائی برسد که من از دخترم بیشتر علاقمند به بازی اسکیت او باشم.
۱:
قاصدکی شعله کشید رویِ مه
حیرت گرفت تن
به خلسه وادار شد بیضی مه
۲:
غبارآلود ابری آسمان در انگشتانش فروریخت
زمین گِلآلود نماای سرگشتگی
ماهور آهههِ کشید
آهههاش اشکم را اینقدر روان کرد
لباستن پُر ز آب چکان شد
۳:
اولین شکوفه را در تن باز کردی و خودت در رو به روای شکوفه بستی
ازم دیگر شکوه نکون
چو تنها در کز ماندهام
۴:
سقفِ چو سقف نشود
طنینانداز ناز و عشوه اش وحشت اندازد
۵:
ابدیت به سراغات گردن گیر میشوم
گردن کی رسمان تنش اندازم
همه رسوایی پنهان به لغمان من است
۶:
به جنون ولیات برم قربانت شوم
شیدایی جنونات خردمند است
۷:
رعد برق زد آسمان سحابی تند باد نهان
گلفتی شد وظیفه
کی و کجا برهاند از این بستان خزان
۸:
نزول قرآن کریم بهانهای بطاعتی
شود بهار و خزان نمایش
گرما تابستانی
کنم سجده
چو روزی شود
دلتنگی خلوت یگانگی
بنوازم به یگانهای
گوشدهد
و
گوش دهد
مرا
تمجید نکند وحشتی نهاندازد
اشتیاق را
به شعور مبادا نکند
۹:
تجلی دهم به تو ای عزیز
گویی ای کاش مادرت
هم اینقدر وابسته بمن بود
دانی عاشقت شدم و خودت ندانی
کارِ یگانهای بود
که مرا به لیلی و مجنون مبدا نکرد
بتو رساند
۱۰:
پندار خیالت وهمی در ساز یخچال اندازد
شنوی، یخچال چه نداای دارد
وقتِ کار کند
دل ره خنک کند
و دلم پشات به زمستانِ یخچال نشیند است!
#شعر_نویسی_احمدی
https://t.me/ksraaialeezadai/94
نیکجان
سالواژه: خودآغوشی
صبح میخاستم صفحات صبحگاهیام را بنویسم، اما دیدم شاید بقیهی روز به اندازهی الان وقت نداشته باشم تا از دو روز گذشته بگویم.
راستش آن روز، من که با مهمانها رودرواسی نداشتم (که داشتم)، ظرفها را در سینک ولو کردم و سویاها را در قابلمه رها، و از خانه بیرون زدم. دیر شده بود. باید دو و نیم حرکت میکردم، اما حالا سه بود. عمرن یکساعته میرسیدم.
متنفرم از روزهایی که عجله دارم و آسانسور خراب میشود. پنج طبقه را از راهپله پایین آمدم. کفشها در قاب چشمم تکرار میشدند. خجالت کشیدم از رنگ و روی سیاهشان؛ از اینکه فرصت نکرده بودم بشویمشان. لکههای بهجا مانده از کیسههای هیئت، رنگ سفیدشان را از رو برده بود و به سیاهی نشانده بود. دلم نمیخاست یک قدم دیگر با آنها بردارم، اما هر بار پا بلند میکردم. تند و تندتر.
اسنپ زود رسید. اینکه به قطار اول رسیدم واقعن یک موهبت الهی بود، اما موقت. از روزهایی که قطار بین راه میایستد و معلوم نیست چه مرگش شده هم متنفرم. خودم را سرزنش میکردم. سرم را تکیه دادم به شیشه و چشمهایم را بستم. چقدر خابم میآمد. سعی کردم به چیزی فکر نکنم تا معدهدرد هوس نکند جفتپا تو شکمم بیاید. اغلب، آب که از سرم میگذرد، اصلن به ساعت نگاه نمیکنم چون کاری نمیتوانم بکنم.
«جورابای زیر زانو خانومم… کارم حراجه خانومم… دستگاه کارتخانم موجوده خانومم… خانومای گلم خانومای عزیزم… کارام زیر قیمت پارساله خانومم…»
صدای فروشندههای مترو توی سرم میپیچید و به در و دیوار جمجمهام میخورد. در افکارم بودم که دومین امداد الهی رسید. فاطمهخانم تماس گرفت و گفت آش برایم گذاشته. خوشحال شدم. بالاخره شب، برگشتنی چیزی بود که بخورم.
به هفتتیر رسیدم. باید خط عوض میکردم اما ساعت نزدیک به چهار بود. به قطار نرسیدم و تا رسیدن قطار بعدی هم طول میکشید. همزمان آقای قاسمی زنگ میزد. نمیدانستم اگر بردارم چه بگویم. اسنپ گرفتم. خوب بود که فوری هم پیدا شد، اما کولر نداشت. آخه توی این شرجی، توی این گرما، چه به سر خودت میآوری مرد؟
حالم داشت غلبه میشد. با آقای قاسمی تماس گرفتم و گفتم حوالی کریمخانم و ده دقیقهی دیگر میرسم. فکر کنم ساعت چهار و نیم بود که رسیدم. تا در باز شد، آقای قاسمی را دم در ورودی دیدم. کفشها را کنار جاکفشی، بغل پله، طوری درآوردم که کمتر دیده شوند.
وقتی به اتاق جلسه رسیدم، خانم متین را دیدم. داشتم تندتند عذرخواهی میکردم که خندید و گفت: «منم تازه رسیدم. نگران نباش.»
جلسه برگزار شد، ولی نه آنطور که میخاستم. گرما توی تنم مانده بود. ضعف کرده بودم. خستگی مثل بختک افتاده بود به جانم. بیانرژی و پریشان. دوست نداشتم دیدار اول اینطور باشد.
جلسه که تمام شد، تا مترو پیاده رفتم. از کنار بوستان لاله و غرفههای غذایش رد شدم. به ایستگاه شهرری که رسیدم منتظر ماندم تا مصطفی برسد. با هم به خانه برگشتیم.
باید فکری به حال شام میکردم، اما به لطف مصطفی قرار شد شام بیرون برویم. وقتی رسیدم خانه، زهرا زنگ زد. گفت آخر هفته برای کلاس وکالتش میآید تهران. میگفت بلیط شیراز به تهران نزدیک سه میلیون شده. واویلا. چه خبر است؟ کمی گپ زدیم. گفتم اینجا خانهی خودت است، خوش آمدی.
رفتم سمت سینک و کولهبار ظرفها را دیدم. خیلی خسته بودم و معدهام هم حالی به حالی میشد. به سالواژهام فکر کردم. فکر کردم. فکر کردم. دست آخر مصطفی را صدا زدم:
ــ میشه من نیام؟ ــ نیای؟ ــ آره. خیلی خستهم. کبابم که نمیتونم بخورم. چه فایده داره بیام؟
ظرف هندوانه و پیشدستیها را بردم برای مهمانها. خانمش هم گفته بود اصلن با ما رودرواسی نداشته باش. من هم بچهی حرفگوشکنی هستم بالاخره. 🙂
کمی حرف زدیم تا مردها نماز خاندند و بعد رفتند. دم در هم گفتند: «خوب کاری میکنی. راحت استراحت کن.»
وقتی تنها شدم، دیدم کار بدی هم نبود. سخت هم نبود. من به خودم سخت میگیرم. وگرنه ملت برنامههای خودشان را دارند.
افتادم دنبال غذا درست کردن، چون گرسنه بودم. همزمان وبینار استاد را که نتوانسته بودم شرکت کنم گوش دادم. داشتم از گرسنگی میمردم و ماکارونی آماده نمیشد. شروع کردم به شستن ظرفها. مثلن قرار بود استراحت کنم، اما مگر میشد؟ شام چه میشد؟ ناهار فردای مصطفی چه میشد؟
همینطور که داشتم نق و نالهکنان ظرفها را سروسامان میدادم، با خودم گفتم کاش کسی نزدیکم بود کمکم میکرد. کاش غذا آماده بود و معدهدرد نمیگرفتم. کاش، کاش، کاش … که دینگ! همان لحظه یاد آش فاطمهخانم افتادم.
ساعت یازده شب بود. ترسیدم خاب باشد. اول پیام دادم. جواب نداد. هرچه خداخدا کردم جواب بدهد، فایده نداشت. بیخیالش شدم. کمی سالاد خوردم و بالاخره دراز کشیدم.
داشتم با فائزه حرف میزدم که مهمانها برگشتند. رفته بودند شاه عبدالعظیم، اما عجیب اینکه در حرم بسته بود. پرسیدم بازار چه؟ خانمش گفت هرچه نگاه کردم نفهمیدم از کجا به بازار میخورد. مصطفی گفت: «آخ، اصلن حواسم به بازار نبود.» خندیدم و گفتم: «باید خودم میبودم.» همان موقع دخترهای فاطمهخانم ظرف آش را آوردند. نوشداروی دمدمهای مرگ ساجده بود. یک کاسه خوردم. کمی پیش مهمانها نشستم. ماکارونی هم دم آمد. بشقابی از آن خوردم و خابیدیم.
سحر بود که دیدم مصطفی صدایم میزند، اما نیست. سر بلند کردم، دیدم رفته توی اتاق. با ناله میگفت: «ساجده. ساجده. حالم خیلی بده.»
نمیشنیدم. چندباری پرسیدم چی؟
گفت: «حالم بده.» گفتم: «بخاب. صبح میرویم دکتر.»
تنش تب کرده بود. از جلوی کولر بلند شده و رفته بود توی اتاق. چادر جانمازم را انداخته بود روی خودش و مچاله خوابیده بود. تا صبح هی از خواب پریدم.
حوالی هفت صبح رفتم بالای سرش. دست گذاشتم روی پیشانیاش. تب داشت. فهمید آمدهام. گفت: «پیشم بمان.»
همانجا ماندم. خابم برد.
دوباره حوالی هشت و نه بیدار شدم. استخانهایم داشت میترکید. بلند شدم، آبی به سر و صورتم زدم. جو و برنج را خیساندم که برای مصطفی سوپ بپزم. یواشیواش مقدمات صبحانه را هم آماده کردم.
کمی بعد مهمانها بیدار شدند. سفره را انداختم، فلاسکهایشان را پر آب کردم و ظرفی از ماکارونی برایشان کنار گذاشتم.
آقای بیژن، دوست مصطفی هرچه به او اصرار کرد تا بروند به بیمارستان، مصطفی قبول نکرد. گفت تا صبح نخابیده و اصلا نمیتواند بلند شود. بالاخره تصمیم بر آن شد که استراحت کند. مهمانها هم آخر سر خداحافظی کردند و رفتند. راستش دلم گرفت. همیشه وقتی خانه یکدفعه خالی میشود، دل آدم میگیرد. شاید هم فقط دل من. از وقتی بچه بودم روز رفتن آدمها دلم میگرفت. انگار ردی از حضورشان در خانه میماند.
بعد از صبحانه، کنار سفره دراز کشیدیم. مصطفی مچاله زیر پتو، من لپتاپ به دست. فایل نهایی ژوژمان تصویرسازی را آماده کردم و فرستادم. شد دوازده و نیم. یادم آمد امروز کتابنقد است. رفتم باقی کلاس را حاضر شدم. همانجا، کنار گلدان، به مقالهی محمد قائد گوش میدادم که دیدم شپشکها به برگهای بالایی شفلرا رسیدهاند.
پس از کلاس، قیچی و الکل و گوشپاککن آوردم. برگها و ساقههایی که اوضاعشان وخیم بود را جدا کردم. بعد با پنبه و الکل موجودات ریزِ چسبناک را از برگها پاک کردم. بعد گلدان را بردم حمام و همهی برگهایش را شستم. عین مراحلی مه در اینترنت نوشته بود.
میگفتند گلها حضور آدمها و حرفهایشان را میفهمند. وقتی بعد از سه ماه برگشته بودیم خانه، فیکوس که فقط یک برگ از آن مانده بود، ظرف یک هفته چهار برگ تازه داد. شفلرا هم بزرگ شده بود، اما از ضعف قارچی شده بود. وقتی زیر آب میشستمش، زیر لب میگفتم: تو گیاه قوی هستی. زود خوب میشی. قوی باش. خیلی قوی.
نمیدانم. از اینکه داشتم به این گل میرسیدم، از اینکه برای نجاتش تلاش میکردم، حس عجیبی داشتم. بالاخره این گل هم زنده است. بعضی چیزها را میفهمد. روزی که نیلو مرد، خریدمش. وقتی برگهایش را میچیدم ناراحت بودم، اما امیدوارم خوب شود و دوباره برگ نو بدهد. موقت گذاشتمش توی اتاق، نزدیک پنجره. اتاق هنوز عطر مهمانها را داشت.
دیدم مصطفی بیدار نمیشود برویم دکتر. لپتاپم را روشن کردم و پیگیر گذرنامه شدم. چه دنگوفنگی. هم عکس جدید لازم بود، هم باید میرفتیم ثبت اسناد برای اذن خروج. از این قانون حرصم میگیرد.
غرولندکنان آدرس نزدیکترین عکاسی، پلیس + ۱۰ و دفتر ثبت استاد را مینویسم. پنجرهها را میبندم و فایل آزادنویسیام را باز میکنم. طولی نمیکشد که وسط نوشتن خابم میبرد.
وقتی بیدار شدم از جا پریدم. نمیدانم مصطفی را صدا زدم یا خودش بیدار شد یا اصلا او صدایم کرد. ماکارونی را گرم کردم و لباس پوشیدم تا به بیمارستان برویم. وقتی میخاستم غذا بخورم همان موقع یک تغییر تازه در ذائقهام فهمیدم؛ انگار کمکم من هم دیگر ماکارونی دوست ندارم.
رشتههایش زیر دندانم میرفت و نرمیشان روی زبانم مینشست. اصلا حالم را بععععد شد. به هر مشقتی خوردم و رفتیم بیمارستان.
داروها را گرفتیم و تا مصطفی بستری شد، نشستم کتاب خاندم؛ «یک قصهی قدیمی» از هرمز شهدادی. برای این روزها خیلی خوب است.
سه داستان اولش به وجدم آورد آنقدر خوب به فضا و آدمها پرداخته بود که نفهمیدم زمان کی گذشت. جالب اینکه هر داستان انگار زبان متفاوت خودش را داشت. از ابهام و تخیل و نوآوریاش خوشم آمد.داستان « داستان داستانسرای عصر ما» که تخیل شهدادی از آیندهی تکنولوژیک بود را دوست داشتم آن هم در دههی پنجاه.
سِرم تمام شد. برگشتیم، خریدهای خانه را انجام دادیم. پلاستیکها هنوز کف خانه پراکندهاند. حوصله نکردهام بشویمشان و بچینم توی یخچال. شب آنقدر خسته بودم که دلم میخاست بنویسم، اما کشش نداشتم.
امروز که بیدار شدم، اول نوشتم. بیش از ۲۰۰۰ کلمه. امروز هم کلی کار روی سرم ریخته. اگر الان صفحات صبحگاهیام بود، احتمالن پر بود از نقوناله و فهرست کارها.
اگر بشود بعد از صبحانه برویم ثبت اسناد، عالی میشود. ببینم امروز حال مصطفی بهتر شده یا نه. دیشب بعد از سرم افتاده بود به درد کلیه.
کمکم صدای سرفههایش میآید. یعنی بیدار شده.
سال واژه: سکوت
از دیروز تمرین میکنم هنگام کلافگی وقتی بچهها پشتهم صدام میزنو کارهام روهمروهم افتاده. یه نفس عمیق بکشم. بعد جواب بدم. این فرآیند یک لحظه سکوت ایجاد میکنه در بزنگاه هیجان.
۱- آزادنویسی کردم. سه صفحه. یه فهرست نوشتم از کارهای زیاد امروزم.
۲- یک یادداشت نوشتم برای تلگرام. دربارهی سوژه و مشاهدهگر.
۳- آشپزی و تمیزکاری
۴- هنوز با بچهها بازی نکردم و کتاب هم نخوندم. فعلن ۲ از ۵.
📌سالواژه: استمرار در تولید محتوا
نوشتن صفحات صبحگاهی.
امروز با هدف تمرین ۱۰۰۰ کلمه شروع کردم، اما نتوانستم از ۳۰۰ کلمه فراتر بروم.
ده صفحه از کتاب هنر چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند اثر آلن دوباتن را خواندم. تصمیم گرفتهام این کتاب را هر روز، آرام و پلهپله پیش ببرم.
تصویرسازی و ترسیم اتودهای طراحی.
نوشتن «گزارش نیک» به من کمک کرده تا با دیدی شفاف به عملکرد روزانهام بنگرم، گزارشهایی که از جنس سیلیِ واقعیت هستند. با این حال، در برنامهریزی روزانهام، جای خالی مطالعهی رمان و شعر را بهوضوح حس میکنم.
_ سال واژهام: واقعیت
_ نوشتن صفحات صبحگاهی.
_ انجام حرکات کششی
_ همهوایی با بهمن فرسی در ” شب یک شب دو”
” شما خودتون چه ماهی دنیا اومدهین؟ مهر، وسط مهر! واسهی همینه که انقدر عاشقم.” تو را میگوید کیانا؟… به جای “همیشه اینجا خواهم ماند” بس بود که بنویسی “اینجا خواهم ماند” و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی میبینی که همیشه آنجا نماندهای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید.”
_ این برش از نوشتهی بهمن فرسی مرا به یاد کتاب” دال دوست داشتن” حسین وحدانی انداخت.
“و بیش از هر کلمهای باید از همیشهها،هیچ وقتها،هیچ کجاها پرهیز کرد. از این همیشه با تو میمانمها و هرگز ترکت نمیکنمها که “هـ” آغازشان با دو چشم حیران و متعجب به آدمهایی مینگرد که مقید به زمان و مکاناند اما فراتر از زمان و مکان وعده میدهند. و باور اعتماد را به سخره میگیرند .”
_ مراقب باش. حواست به زنان زندگیت باشد. آنها در نبود تو سر میخورند؛ به درههای غریبانگی یا در انتهای تنهایی خویش. پس نگو ” زنان بیوفایند” مردانه فریاد کن که من حضور نداشتم.
_ گرفتار توهم توام. مرا گریزی از آن نیست جز در پناه سایهای. آن زمان که رنگ میبازی و من آزاد میشوم از بودنهای پیاپی با تصویر بودن تو.
_ شرکت در وبینار” نویسنده ساز” که ایکاش نت قطع میشد و نمیرفتم، بیش از یک ماه قبل چالشی آغاز شد. ابتدا قرار بود دو سه سطر بنویسیم. بعد کلمه سال اضافه شد. گفتم چقدر خوب این کلمه هر روز جلوی چشمم خواهد بود. سپس قرار شد به روزمان نمره بدهیم. در ادامه استاد گفت:” حالا که کتاب میخوانید خوب است یکی دو سطر آن را هم اینجا بنویسید.” دخترکی با موهای صاف مشکی مدام میگفت که ننویس. استاد که هر روز در خانهی ماست. اکنون قصد کرده درست و حسابی سر از کارمان در بیاورد. منم خوشباورانه گفتم :” نه مادر جان کی محل گربه به نوشتههای ما میگذارد.” حالا پس از 40 روز که مبتلا به ” گزارش نیک” نویسی شدهایم و دار و ندار زندگیمان را منتشر میکنیم، بازی هر روز سختتر میشود و میرویم مرحلهی بعد. دیگر دیر شده ما آلوده به “گزارش نیک” شدیم. جرات هم نداریم یکم شل کنیم. آن وقت استاد میرود زیر ناودان و آه میشد. من هم ترسان از نفرینش که مبادا دامنم را بگیرد هر روز مینویسم. استاد امروز رسما اعلام کرد که یکی از لذتهایش خاندن گزارشهای ماست. دیگر آن نیمچه آبروی نداشتهام هم بر باد رفت.
خلاصه که نه راه پس دارم نه راه پیش.” امروز هم داستان ۱۰۰ جمله. یقین دارم از هفته آینده اگر کمتر از صد جمله بنویسیم بیچاره خواهیم شد. خلاصه توصیهی من به دوستانی که تا حالا ننوشتهاند این است که ننویسید. زیرا بد آلودهی این چالش میشوید. به خودتان میآیید و میبینید دغدغهتان شده گزارش نیک، گزارش نیک، گزارش نیک نویسی.
_ شرکت در دورهی ” نوشتمرین” از بازی صد کلمه لذت بردم.
_ شب زود خابیدم.
برای نوشتن گزارش نیک کلی زحمت کشیده بودم، اما گویا ثبت نشده و پاک شده😭😭😭
نمیدونم منم الان میتونم بگم ای وایی گویییوم یا نه
گزارش نیک
«وحشت عقبماندگی»
گاز میداد و لایی میکشید. لاییهای وحشتناک. انگار داشت بازی کامپیوتری میکرد. نمیدانم هوشیار بود یا نه. نگرانش شدم. ماشین را خوابانده بود. خطرناک لایی میکشید. مثل ناشیها. با فاصله بسیار کم. ذهنم میگفت این مدل رانندگی کردن سرانجام خوبی ندارد. یک جا کم میاری. یک جا نمیتوانی از کسی تندتر برانی. سرعتت نمیرسد و خیت میشوی. همان وقت است که با شدت کوبیده میشوی. هم خودت خودت را میکوبی هم بقیه. آن وقت بعد از آن کوبش، دشوار است که سر پا شوی. چون خاطرهی بد کوبانندهتر است. خاطرهی بد خاطرات دیگر را هم میکوبد، مرد میخواهد حریفش شود چون خاطرات شیرینت را درجا تلخ میکند و تبدیلشان میکند به چماقی برای سرزنشت.
گوشهی بزرگی از ذهنت را اشغال میکند و بساطش را پهن. از نشستن پشت فرمان بگیر تا دیدن ماشینها و جاده و صدای بوق، با صدای سرزنشگر و ترساننده حالت را بد میکند. آن وقت باید برای خلاصی از او کفش آهنین پاکنی. هفت خوان رستم را عَنرعَنر طی کنی تا جلو و پلاسش را بیرون بریزی و دوباره دست به فرمان ببری. اگر ببری. با ترس و لرز. با خستگیای که از روزهای اول رانندگی بیشتر است.
پس زور الکی نزن. راه خودت را برو و با مقایسه و ترس از جاماندن سبقت نگیر. چون هر چه جلوتر بروی باز هم کسانی هستند که از تو جلوترند. البته که جلو بودن هم درک درستی نیست، چون هر کسی مقصدش متفاوت است. مهم بودن در جاده است. دیدن راه است، دیدن آسمان و درخت و پرنده است، دیدن رانندگی دیگران است.
شاید وحشت عقبماندگی نوعی توهم باشد. عقبِ چه ماندنی؟ با چه قیاسی؟ وقتی حتی اثر انگشتها یکی نیست، ارزشها یکی نیست، آرزوها یکی نیست، عقبِ چه ماندنی؟
همه چیز از خیانت سحر شروع شد. بیدارم نکرد. من هم رژهی کلمات نرفتم. معنا نداشتم. داشتم. کافی نبود. در زرق و برق اینستا غرق شدم. لایک پشت لایک. ریلهای رقص. کوردی. نوشته بود برای غمگین بودن زیادی کوردیم. زیادی کوردیم؟ حالم مانند آخرین نفر در صف گَریان است. زیادی کوردیم؟
خاموش شد گوشی. رفتم ناهار. توی آشپزخانه زل زدم به سقف. تکرار میکردم اتاقی تاریک میخواهم. فیلم. و خوراکی زیاد متنوع. مکانیزم فرار. از چه میگریختم؟ نمیشناختم من را. معنا میخواستم. بزرگتر از چیزی که هست. فاطمه خیانت سحر معنا را از من گرفت؟
به صفحه گزارش نیک رفتم. به تعداد انگشتان یک دست خواندم. الا چه خوب که نرفتی و آتنا را تنها نگذاشتی. کنارش بمان همیشه.
پیام دادم به هانیه. حرف زدم با چت مصنوعی. کمتر از انگشتان دو دست، تمام شد کپن پیامم. به روزسوال رفتم. چیزی نفهمیدم مثل دیروز. حواسم رفته تعطیلات. در نویسندهساز نوشتم. همان نوشتن کل روزم بود.
در وبینار ولگویه بیشتر به سواد دانشگاهی فکر کردم. شاید که باید از دانشگاه شروع کنم.
روز بیمعنایی بود. خیانت سحر ردیف دومینوها را چید برای خیانت من به خودم.
۰۵٫۰۴٫۰۸
سال واژهام: شجاعت
روتین پوستی رفتم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب نوشتم.
دو تا غزل منزوی خوندم.
یک و نیم صفحه آزادنویسی کردم.
رخداد نگاری کردم.
از کتاب گیتار چند داستان کوتاه خوندم.
با سمانه نوشتیم و دربارهی نوشتهمون مکالمه مفیدی داشتیم.
پست کانال هوا کردم.
دوش گرفتم.
اندکی خرید کردم.
قرآن خوندم.
https://t.me/NajmehAsghari
سالواژهام: شناخت
١. برگشتیم خانه. دوباره من و الناز باهم. آخرش نفهمیدم «باهم» یا «با هم»؟ یا نقطه توی گیومه یا بعد از گیومه. اَح. چه میگفتم؟ توی اتوبوس کلی عکس گرفتم. بوی کسکشی نمیآید اینبار از کسی، گمانم چون من و الناز بوی کسکشی میدادیم. از بس سوژه کردیم و خندیدیم و عکس گرفتم. توی عکس گرفتن دارم به مرحلهیی میرسم که حرف آلاحمد ظهور کند. حرف آلاحمد هم به خودم مربوط است چون توی نقل به مضمون ریدهام.
٢. خیلی عصبی میشوم. نخابیده بودم دیشب. صبح که صداشان بیدارم کرد، از عصبانیت و کمخابی کم مانده بود بگریم. کم که میخابم، وقت بیداری خیلی ترسیده و گریانم. بیلاخ تویش. کمی هوهو کردم و بعد هویم را به دهان گرفتم.
٣. با الناز از گفتوگو، گفتوگوییدیم. گفت کمتر از همیشه میگوید و از گفتوگو ناامید است؛ چون فهمیده نشدن را تجربه میکند. بهنظرم او توی ارتباط و دیدن آدمها از باهوشترینهاست.
۴. توی کانالم چسپستک منتشر کردم.
۵. مادرم مبینا گفت بگیر بخاب. چند صفحه از «من تا صبح بیدارم» را خاندم و گرفتم خابیدم. از هفت عصر تا یازده شب. کاش خابم درست شود حالا که درستم خاب است.
۶. خاطره. چرا برخی خاطرهها اینهمه زندهاند؟ ذهنم صحنهها را نگه میدارد. معمولن صحنههای خیلی کوتاه. از سمینار ١۴٠٢ و آن سفر، صحنههای بلند یادم است. داستان. امشب برای بار عنام میگفتیم ازش. با ندا. یادم است. یادم است. یادم است. چه خوب که یادم است. دلم تنگ میشود. بشود.
٧. همهی زرشکپِلوها را خوردید؟ استاد؟ 😭
https://t.me/elahebaseda
– سالواژهام: هردمنویسی
– روز با جلسهی دوم «کتابنقد» شروع شد و کالبدشکافیِ صفحات آغازین مقالهی «دفترچهی خاطرات و فراموشی» از محمد قائد.
– دو جلسه کلاس خصوصی.
– اولِ وبینار نویسندهساز تمرینِ آزادنویسی کردیم. با شیوهیی تازه. نخست آزادانه ۱۵ جمله نوشتیم، و سپس یکی از جملات را برگزیدیم و ۱۵ جملهی بعدی را دربارهی همان یک جمله نوشتیم. بهانهای شد برای مرور تمرین ۱۰۰ جمله.
– دومین جلسهی کارگاه نوشتمرین برگزار شد. فهرستی بداهه نوشتیم و ۱۰۰ واژه و با همین کلمات جملهها ساختیم باقلوا. تمرینی بود برای درک مفهوم آشناییزادیی و همینطور انس بیشتر با مصدر و مصدرآرایی.
– شب وقت زیادی هدر رفت که افسوس.
– ما آیندگانیم.
– کانال تلگرام من:
https://t.me/tardidar
گویا رسم است اول، سالواژه را بنویسیم
۱-سالواژهام سلامتی و پویاییست
۲-یک روز قبل از سفر و یک روز بعد از سفر، همان جهان برزخ است که میگویند.
قبل از سفر چارنعل میدوم.چنان که ارحمالراحمین هم به گَردم نمیرسد.
و یک روز بعد از سفر، گویی از آن دنیا برگشتهام. تا به روال زندگی برگردم، اجداد کبیرم را یاد میکنم.
وسایل سفر همهجا پراکنده، اتاقم روی هوا، خودم بیحال و یکعالمه کار.
دفتر و کتابا دارند برام دست میزنند و میخانند.
یهجور خِنگی و کرختی رسوخ کرده تا مغز سرم. رسوخخخخ با تشدید روی «خ». که نهایتاً منجر میشه به خریّت. خریّت مگه چشه. خریّت هم تشدید داره. تشدید روی «ی».
میچرخم، میرقصم، حرص میخورم، قهوه میخورم، قرص میخورم، آب میخورم، داغ میشم، سرد میشم، ولرم میشم…
وای چه هیاهویی راه انداختم. نکند قرار است پرواز کنم؟
به کجا؟
چه خبر شده؟
صبر کن. خبری نیست. آرام، آرام بابا جان.
صبر کن. بازم صبر کن. نفس. نفس بکش. نفس عمیققققق
کشیدم.
آخیش
۳- درنهایت ناباوری دیدم که، یک کار امروز به روال سالم جلو رفت. ذوقمرگ شدم والله.
با همان قیمت روی جلد به نشر قطره پول واریز کردم، یکساعت بعد« کلیات سعدی» تصحیح در متن و مقدمه از دکتر حسن انوری جلوی در اپارتمان تحویل داده شد. ماچ ماچ
باورم نمیشه. یعنی میشه توی این مملکت برای من یهکار راحت انجام بشه. دعا خواندم و دور سرم کوف کردم.
خب بقیه روز بد نبود. بالاخره یخها آب شد.
۴-جمع و جور کردم کمی
۵-غذا درست کردم
۶-گلها را آب دادم
۷-بالاخره بعد از یک هفته موفق شدم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم. برای من عالی بود. مثل تشنهلبی بودم که آب به من رسید. گره از چندتا مشکلم باز شد. تمرین صد جمله عالی بود.
کلمهی« برگپوش» را دوست داشتم.
درجا وا ز دل صد جمله، تمرین شعرِ شعرماهی جاری شد و چقدر به دلم نشست. خوشحال شدم.
۸-بعد از وبینار دوش گرفتم.
۹-بههمراه دخترم رفتیم لباسهایی را که برای تعمیر و کوتاه و بلند کردن به خیاط داده بودیم گرفتیم.
۱۰-برگشتم به خانه شام خوردیم.
۱۱-بعد از شام مشغول نوشتن گزارش نیک شدم.
۱۲-روی شعرم کارکردم.
بدری صفایی
از دفتر شعرهایی که استاد گذاشته بود خاندم و جاهایی رونویسی کردم.
در سرزبان، الهه عزیز از ادامهی مقالهای درباره زبان خوند و برامون تشریح کرد. کلاسهای استاد هم عالی بودند. به خصوص صدجمله همراه دوستان و جملهسازیهای کارگاه نوشتمرین. متاسفانه از وسط نویسندهساز، تو کلاس ژاپنی پرتاب شدم و آخرین جملاتم دیگه فارسی نبودند.
در وبینار شیما صادقی اشاره کردند بهجای استفاده از رمق تهکشیدمون، برای انجام کارهای ناتموم، با فعالیتهایی اون رمق رو بیشتر کنیم. آزادنویسی، دوش و رسیدگی به گیاهام، برای من اون فعالیت انرژیزاست.
قسمت جدید خاندان اژدها رو داغ داغ دیدم؛ هیجانزده و داغدارم.
تازگی بیشتر کتابای درسی میخونم تا ادبیات. شاید برا همین مخم تعطیلتر شده. امروز کلن در ۹ تا کلاس حضور داشتم. (نصفشون دانشگاه). امشب هم از اونجا که ماه کامل بود میخواستم جادوگری کنم ولی تا نوشتن گزارش نیک، دیگر ته کشیدهام.
امروز کاری به حلحل ندارم.
به خودم هم کاری نداشتم.
حال گزارش نیک نوشتن هم نیست.
فقط آمدم تیکم را بزنم✅
و
بروم پی کارم.🐑
۱. صد جمله آزادنویسی کردم.
۲. کتاب آناکارنینا از تولستوی را شروع کردم. مقدمهی جالبی از سروش حبیبی دارد.
۳. زبان خواندم.
۴. قدم زدم در هوای خنک شبانه.
۵. کمی شعر خواندم از دفتر بوسهدرمانیهای ویانا.
خلاصه ایــنکه
کــلاه تمدن بر ســر
در عــصر حجـر زندگی می کنیـم.
نزار قَبــانی
واژه سال: در حال بزور رسانی🤔
۱.تبعید کردم خودم را، از هر چه جهالت آدمنماست.
۲.تبعید کردم خودم را، از قضاوت های ناروا.
۳.تبعید کردم خودم را از لفاظی تهی مغز ها.
۴.تبعید کردم خودم را از سوال هایی که ذره ذره حریم شخصی ام را می بلعند.
۵.هوای مسموم جهالت همچنان جولان می دهد.
۶.ادعای تمدن داریم اما، فالگیران و ادعیهنویسان، به سلامتی خرافهپرستیمان، جام ها سر میکشند.
۷.من گمشدهٔ ذهن پریشان خودم.
۱_صبح زود از خواب بلند شدم. ۹ امتحان داشتم و از ۶:۳۰ هوشیار بودم. آلارم گوشی صد بار صدا کرد و من هر صد بار صدایش را بریدم. لطفی نداشت وقتی خودم به راحتی بیدار شده بودم. هر دو امتحان بهخیر گذشت و فهمیدم الکی استرسشان را داشتم. البته امتحانات تخصصی از فرداست و بخش سخت داستان همچنان روی صحنه است.
۲_ با امیرعلی از کاغذباطلههای آزادنویسیهای قدیمیام موشک ساختیم. همان به که آن خزعبلات را هوا دهی برود.
۳_ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۴_ صد جمله نوشتم.
۵_ با دوستم دو ساعت تمام از ابر و باد و مه و خورشید و فلک تلفنی حرف زدیم. همیشه با او که حرف میزنم سبک میشم.
نیکروزت چگونه ساخته شد؟
چند ساعتی نیلا خانه نبود، تمیزکاری کردم. گاهی جدا کردن وسایل درهم از اسباببازیهایش، حل کردن سختترین فرمول دنیاست.
تلاش کردم کاریکلماتور بنویسم. دشوار بود. به این نتیجه رسیدم که باید از یک مفهوم شروع کنم. بعد دربارهاش جملههایی بنویسم. و بعدتر جملهای را که به خیال خودم برترین است، برگزینم. اگر جای طنز داشت، چاشنیاش کنم و در قالب کاریکلماتور باز بنویسمش.
چندین کتاب را همزمان میخانم. دو تا پیدیاف و یکی کاغذی. شبیک شبدو، پادزهر، و گاهی شعر یا داستان کوتاه.
از کتاب پادزهر:
«آرامش نه از طریق تلاش مداوم برای دستیابی به تجربیات لذتبخش، بلکه از طریق پرورش نوعی بیاعتنایی خونسردانه نسبت به شرایط حاصل میشود.»
همیشه بنا نیست یک روز مطلوب، از دل کارهای خوبی که سرانجام گرفتهاند زاده شود. همین که بکوشی از مصیبتهای روزمره جان سالم به در ببری، روز خوبی ساختهای.
دوشنبه هشتم تیر
گزارش ۴۸ام.
من امروز خابیدم.
امروز خابیدم. زیاد خابیدم. نیاز داشتم، من به این خاب نیاز داشتم.
غروب امروز غم انگیز بود. غروب امروز پر از گرد ریز بود. لبریز بود.
دلم میخاهد در خاب باشم. دلم میخاهد در آب باشم.
نمیدانم چکار کنم. نمیدانم
شاید اینها راست باشند. شاید اینها سام باشند.
سام چگونه میاید؟
نمیگوییم تا ببینی، خود ببینی. تا بشنوی.
فکر میکنم. من هر روز فکر میکنم.
چرا گفتم. چرا کردم. چرا گردم.
من نکردم، کار بد نکردم شایدم کردم، حتمن کردم. غلط کردم.
شاید نگفتم ولی گفتم. غلط گفتم.
در آیینه خود را دیدم. من زشت دیدم.
لاغر شدم و مردنی.
امشب ماه کامل است شایدم کامل نیست شبیهه کامل است.
بعد از وبینار نویسنده ساز رفتم به صحرا و بعد از آن سری به مزرعه زدم مزرعه برگپوش خشخاش و تخم خشخاش بود و من تخم ها را با گرزهایشان چیدم و به خانه آوردم.
قبل از رفتنم حسام را دیدم که بیل را دست گرفته بود که باغچه حیاط را بیل بزند، گفت«بیا با هم باغچه را بیل بزنیم و بذر بکاریم. من چند بیل به زمین زدم و بیل و زمین را به او سپردم وقتی برگشتم نصف حیاط را بیل زده بود و من نیز خود را مسئول دانستم که نصف دیگر را بیل بزنم. نباید شوقی که در او بود را خاموش میکردم باید به او امید میدادم و نشان میدادم که من هم پای حرفم هستم. حسام بچه است و من قصد دارم در حد توانم او را تشویق کنم که کاری بار بیاید چون خودم کاری بار نیامدم و ضربه اش را بارها خورده ام.
حین بیل زدن مدام فکرم درگیر بود و درگیر. خدایا مرا دریاب.
سخت است در دیاری نفس کشیدن که یاری نداری.
حال جسمانی ام خوب است این حال روحی من است که خراب است و ویران.
۱. میخاهم زندگی کنم.
۲. میخاهم در آرامش زندگی کنم.
۳. دوست دارم در پناه خدا باشم و در پناه خدا قدم بردارم و نفس بکشم.
۴. امیدوارم خداوند یکتا من و خانواده مرا دریابد.
۵. خدایا رهبری من و امور مربوط به من با توست. من همه چیزم را به تو سپرده ام.
۶. به ما گفته اند ۱٠٠ جمله فهرست وار بنویسید. دستور از نویسنده ساز به ما رسیده. گفته اند تمرین کنید. گفته اند بنویسید و من مینویسم. اینجا فقط چند جمله مینویسم و مابقی را در جایی دیگر مینویسم.
امشب هم نفس کشیدن برایم سخت است و دشوار. امشب دلم هوای زندگی میکند.
با هر بیلی که به باغچه میزدم دعا میکردم که خدا باغچه زندگیم را بیل بزند و نور و آرامش و حرکت و برکت به من برساند. بعد از بیل زدن باغچه در حیاط نشستم و زیر نور ماه برای ماه و ستاره ها نوشتم. نوشتم من از شما زندگی میخاهم، آرامش میخاهم. عشق میخاهم.
قبلن که مینوشتم فقط برای خدا مینوشتم، مینوشتم و راه میرفتم، به امید خدا راه میرفتم. پول نداشتم و پیاده راه میرفتم ولی امید داشتم. امید داشتم که راه میرفتم، امید را به خدا داشتم. حال هم دارم، امید دارم اما دیگر مثل قبل نیستم. این روزها بد درگیرم.
۷. خیال میکنم آخر دنیاست و در این آخر تنهاام.
۸. خیال میکنم دیگر نمیتوانم ادامه دهم.
۹. روزگارم سخت شده ولی هنوز هم ایمان دارم.
۱٠. ایمان به خدا دارم. ایمان من نباید بی جواب بماند.
۱۱. خدا باید برای من صحنه ای رو کند، باید نشانه ای بفرستد.
۱۲. بفرستد که من بدانم تنها نیستم.
۱۳. رو کند تا من بدانم بی تن ها نیستم.
۱۴. امیدوارم خدا صدای مرا بشنود و برای یاری رساندن به من حرکتی بزند که امید و امیدواری را در دل من زنده کند.
۱۵. عرصه بر من تنگ شده. من کمک میخاهم. یاری میخاهم. من باقی میخاهم.
میخاهم زندگی کنم. میخاهم نفس بکشم. میخاهم.
امشب پدرم خاب بود و من و مادر بیدار و من غرق در فکر و خیال.
مادرم گفت«فیروز بخاطر من و پدرت هم که شده اسم یک دختر را ببر تا برایت برویم خاستگاری» خودش چند لیست از دختر های آشنا و فامیل داشت.
خندیدم و به او گفتم «غروب برای خرید آبیموه ای که برای پدرم خاستم بخرم ۳٠ هزار تومان کم داشتم، با این وضع چطوری باید زن بگیرم»
کمی امید داد و چند نفر را مثال زد که موقع عروسی و یا نامزدی وضعی مثل وضع من داشته اند ولی خدا در ادامه به آنها نظر کرده و بهشان رحمت و برکت رسانده.
بعد از چند سوال جواب کمی فکر کرد و گفت«یادته چند سال پیش میگفتی انقد پول دارم که میتوانم فاصله بین نورآباد تا فرهاد آباد را ماشین خارجی بگیرم و پشت هم به صف کنم»
گفت«یادته میگفتی میخام برا همه دختر های آبادی جهیزیه بگیرم. فیروز دروغ میگفتی»
دروغ نگفتم، بخدا بهت دروغ نگفتم. مامان دارم، من بیشتر از آنچه به شما گفته ام دارم.
بهش گفتم هنوز هم دارم ولی وقت استفاده از ثروتم نرسیده، شرایط مهیا نیست.
او گفت و من هم گفتم سر آخر گفتم دروغ گفته ام، من هیچ چیزی برای فروش ندارم جز ۵٠ گرم تریاک زرد زعفرانی که با گرمی ۵٠٠ هزار تومان هم آن را نمیفروشم.
مادرم گیر داد که من باید هر چه زودتر زن بگیرم، گیر داد و گیر داد و گیر داد. در این گیرها به فکری که سالهاست توی سرمه فکر کردم.
این چند سال که پدر و مادرم شلوارم را در آورده اند که زودتر زن بگیرم من همیشه به این فکر کرده ام که با دختر خوشگل و خوشدلی هماهنگ کنم که نقش نامزد مرا بازی کند و چند باری با آنها در تماس باشد تا خیال کنند من هم آره و دیگر گیر ندهند و اصلن هم به این فکر نکرده ام که اگر گیر بدهند که نوه میخاهند باید چه کنم.
راستش همیشه بهشان گفته ام که یک نفر دارم که سخت هم را دوست داریم و به هم قول داده ایم برای هم باشیم و دلیل اینکه هنوز از او رونمایی نکردم این است که او مشغول تحصیل است و باید در آرامش باشد اما این حرف دیگر جواب نمیدهد و آنها به این پی برده اند که من در این باره دروغ گفته ام.
یاد شوکت خاله افتادم با اون لباسهای قرمزش. کاش شوکت بود و نقش نامزدم را بازی میکرد. اگر بود پدر و مادرم را میبردم زیر درخت آلبالو تا با شوکت دیدار کنند و از این دیدار لذت ببرند. اگر شوکت بود حتی شاید با شوکت پرونده نوه را هم میبستم ولی نیست و این گزینه رد میشود.
کاش بودی شوکت. کاش بودی. نور به قبرت ببارد
کاش بودی و لباسهای قرمزت را میپوشیدی و با هم به سر قرار میرفتیم، میرفتیم زیر درخت آلبالو و تو مرا با یک پیک نیک غافلگیر میکردی و من با یک ناودان پر از آب باران و یک غروب تا بروی زیر باران و سینه هایت را در دست بگیری و در غروب دشمنان و بدخاهانت را نفرین کنی.
به مبینا فکر کردم که نقش نامزدم را بازی کند که یادم افتاد اسهال است و اسهالیش کار را خراب میکند. جا داره برا رفع دلپیچه و اسهال مبینا ملایی دعا کنیم که هر چه زودتر به میادین مسابقه برگردد هر چند بعید میدانم در صحت و سلامتش هم مادرم او را بپسندد پس مبینا هم رد میشود.
نگار، نگار افروشه. او میتواند. پتانسیل توانستنش را دارد. نگار اگر نقش نامزدم را بازی کند نه تنها توسط مادرم قبول میشود بلکه از سوغات نخود و عدس و کشک و روغن محلی هم بهره مند میشود. خودم هم که احتمال زیاد بپسندمش.
برای این نقش گزینه های جادو نگاه در ذهن من کم نبودند. عسل بود. غزل بود. نفس بود. آرزو بود. رویا بود. شیرین بود. خورشید بود. مهتاب بود. ستاره بود. باز هم بود، گزینه بود ولی خدا شاهده در هیچ صورتی باده علویی جزو گزینه ها نیست و نخاهد بود حتی اگر از بی گزینگی به عنکبوت ها روی میاوردم به باده روی نمیاوردم و اگر روی میاوردم در خیابان و کوچه و بازار «ای وای گویوم» گو راه میرفتم و زاری میکردم. باده گرورش جریحه دار میشد. من کسی را کسی را میخاهم که به محض اینکه بهش پیشنهاد میدهم پاشود کمی راه برود تا غرورش جریحه دار نشود. گفته باشم آدم جا خالی از جا خالی جا خالی تره.
۱۶. با هر کسی نمیشود عاشقی کرد و یا نقش عاشق را بازی کرد.
۱۷. عشق داستانیست که من آن را شکوه زندگی میدانم.
۱۸. عشق داستانیست که من میتوانم نویسنده آن باشم.
۱۹. میتوانم هر دم و هر لحظه از عشق بگوییم و بنویسم.
۲٠. عشق داستانیست که زندگی در آن جریان دارد.
۲۱. عشق داستانیست که چشمه دارد، دریا دارد. شعر دارد. شور دارد. کوه دارد. نور دارد. سور دارد. رود دارد. عشق عشق دارد. عاشق عشق دارد. عاشق شعر دارد. عاشق مهر دارد. تصور کن من عاشق شوم. تصور کن من داستان عشق را بنویسم. از هر زلفش مینویسم. من از مویش مینویسم. از لبانش. از دهانش. از آن چین ها. از آن سیب ها. از چشمانش، از نگاهش. از زبانش.
اگر اشتباه نکنم استاد ما دیروز یا پریروز از زوجینی حرف زد که در مدرسه نویسندگی با هم آشنا شده اند و عاشق شده اند و وارد لانه شده اند. یعنی مدرسه نویسندگی هم زوج عاشق تحویل جامعه داده و در کار خیر هم قدم برداشته.
حالا اگر من از استاد بخاهم برای من آستین بالا بزند میگویید«آره حتمن، چرا که نه. تو فکرشم، دارم برنامه اش را میچینم» ولی کاری نمیکند ته تهش میگویید برو از «فیروز ناجی» بخان.
استاد همه مثل هم نیستند. من مثل «شریف خان» هستم.
شریف خان پسر عموی من است و وقتی مجرد بوده و در شیراز مشغول به کار بوده یک روز بدون هیچ هماهنگی قبلی ای کار را تعطیل و شیراز را به مقصد نورآباد ترک میکند و نصف شب به خانه میرسد. به داخل خانه که میرسد پدر و مادر و برادر خاهرش که میخاسته اند او را بغل کنند پس میدهد و با عصبانیت شدید وسط حال مینشیند و میگویید«زن میخاهم» هر چه به او میگویند بخاب تا روز شود فکری به حالت میکنیم قبول نمیکند که نمیکند، میگویید«خدا هم بیاید من قبول نمیکنم، من همین امشب زن میخاهم». وقتی میبینند راضی نمیشود پسر عموی بزرگم به او میگویید«تو که کارت گیر است امشب زن من را بردار فردا یکی برایت میگیریم»
به حضرت عباس فردا شبش یک دختر از آبادی را برایش نامزد کردند.
حال من هم همین امشب زن میخاهم حتی شده یک زن ۸۵ ساله.
قبل از خداحافظی میخاهم از تمام کسانی که نامشان در گزارش من آمده تشکر و قدر دانی کنم.
من با دوستهام شوخی میکنم و اگر ناراحت شده اند لطفن زیر همین یادداشت کامنت بگذارند تا مرا مطلع سازند.
شاید بعضی ها دوست نداشته باشند من از آنها نام ببرم پس فقط کافیست عدد ۷ را کامنت کنید تا در اون صورت دیگر تکرار نکنم.
سلام
ممنون که مینویسی لطفن تا آخر عمر من بنویس.
دمت گرم داش فیروز .
عالی نوشتی. بازی با کلماتت حرف نداره
ربط دادن حرف و حدیث ها و زمین و آسمانها به هم ازچینی بندزنی قوری هم حرفهای تر بود.
به آرزوهات برسی. خدا همراهت
چه قدر بامزه بود 😂👌
۱-از آنجایی که تنور گزارش نیک داغ است نون ۱۰۰ جمله را میچسبانم.
۲- موهایم را بافتم.
۳- در دفترچه ام چند لغت یادداشت کردم
۴- کلمات را در قالب آزاد نویسی در دو صفحه ردیف کردم.
۵- یک تمرین از کتاب حق نوشتن انجام دادم
۶- به دستور جولیا کامرون ۱۰۰ مورد را که در آن به خودم افتخار میکنم را نوشتم. (البته نتوانستم تمام ۱۰۰ مورد را بنویسم)
۷- همراه مادر ناهار خوردیم
۸-ظرفهای ناهار را جمع کردم
۹- میز ناهار خوری را پاک کردم
۱۰- یکی از کتابهایی را که قبلاً خوانده بودم دوباره کمی خواندم
۱۱- بوف کور صادق را برای دوباره خوانی باز کردم.
۱۲- فیلم مارتین ایدن را تماشا کردم
۱۳- برگهای خشک چای را با آب جوش ترکیب کردم.
۱۴- یک لیوان چای در ایوان نوشیدم
۱۵- در وبینار شرکت کردم.
۱۶- همراه استاد و دوستان عزیزم جمله نوشتیم.
۱۷- از تقاطع امیرحسین روحی خواندم.
۱۸- زبان خواندم.
۱۹- ناخن دست هایم را لاک زدم.
۲۰- ناخن پاهایم را لاک زدم.
۲۱- چند دقیقه به دردودل های مادربزرگ گوش دادم.
۲۲- به درخواست مادربزرگ ظرف ها را برایش شستم.
۲۳- کتاب های قشنگم را خریدم .
۲۴- ۴ عدد دفتر برای خودم خریدم
۲۵- برای مامان سه جمله به عنوان تشکر نوشتم.
۲۶- چندیدن مرتبه ریحون ها را بوییدم.
۲۷- جوان ترین خیار هایی که مامان از باغچه آورد را با نمک میل کردم.
۲۸- حلقهی ۵ نفره بادام هارا جویدم.
برای باز کردن شیشه خیار شور نزدیک بود جونمو از دست بدم
۲۹- موسیقی گوش دادم
۳۰-با جاسوسی قاشق به شیشه خیار ها نفوذ کردم.
۳۱-خیار شور ها را تصاحب کردم اما نخوردمشان. ۳۲-ترس خیار شور ها آن ها را بدمزه کرد
۳۳سر تخم مرغ هارا شکستم
۳۴با پرویی تخم مرغ هارا نیمروکردم.
۳۵ به عیادت عمه رفتم
۳۶برای عمه تزریق عضلانی انجام دادم
۳۷ تاب خوردم
۳۸ با دختر عمویم گفتوگو داشتیم.
۳۹ یک دورهمی کوتاه داشتم با عمه ها و دختر عمه ها.
۴۰ مارشمالو خوردم نه یکی نه دوتا نه سه تا بلکه ۸ تا .
۴۱ پسته خوردم
۴۲ آب نوشیدم
۴۳ با خواهر مادرم تماس تلفنی ناموفق داشتم.
۴۴ متن تمرین را برای نویسنده خلاق کمی ویرایش کردم
۴۵- امروز هوا بسیار عالی بود نه گرم بود نه سرد
۴۶ بی جمله مانده ام .
۴۷ اتاقم را مرتب کردم
۴۸ آب گوارا را به اعضای بدنم رساندم
۴۹ خواب چشمانم را از صفحه میدزدد
۵۰ جمله که رسید به ۵۰ فشار اومد به چند جا
۵۱ در این جمله گزارش را به پایان میرسانم
۵۲ سال واژهام پایندگی.
احساس میکنم مادربزرگ میخواسته با استفاده از مورد ۲۱ برسونتت به موردِ ۲۲. 😄🤍
خسته نباشی عزیزم، چه روزِ پُرباری. 🌼
❤️❤️❤️پسندیدم
✍️✍️✍️✍️
جیکجیک، گزارش نیک
امروزمان هم با جیک جیک گنجشکها شروع شد. غوغا بهپا کرده بودند و نمیشد دیگر خابید.
بسمالله را گفتم و بعد از نوشتن شکرگزاری و خوردن یک لیوان آب، زنگ بیداری را زدم. صبحانه خوردیم.
علی، امیر را برد که رضایتنامهی مسابقات را برایش امضا کند. حین گوش دادن صوت کتابنقد، کارهای آشپزخانه را کمی پیش بردم. ناهار را گذاشتم و سر میز نشستم تا فایل را کامل گوش کنم. تمرین اولین جلسه را دوست داشتم. با شوق، یادداشتش کردم که در اولین فرصت، انجامش دهم.
از فرصت استفاده کردم و سری به کانال دوستان زدم. کلیات طالب آملی به لطف دوست نازنینم، گلی جان موعودی، در دسترس بود و با خاندن ابیاتی از آن حسابی کیفیدم.
روزواژه: نادمیده
گلی بود آفرینش نادمیده
ضمیری بود هستی نارسیده
(کلیات اشعار طالب آملی)
در دنیای دیگری بودم که گوشی زنگ خورد. برای شام دعوت شدیم. اما علی میخاست برود. رفتنمان قطعی نبود و بچهها ناراحت بودند.
بعد از ناهار، شروع کردم به آمادهسازی غذا برای سفر علی. تا ساعت هفتونیم مشغول بودم. پاشنهی پاهایم فریاد میزدند.
علی با عجله شام خورد و حین رفتنش، فاطیما اصرار کرد که ما برویم رایان را ببینیم. با اینکه اصلن به دلم نبود و حسابی خسته بودم، اما میدانستم با رفتن علی، تحمل خانه را هم نخاهم داشت. این بود که راهی شدیم.
از بازی با رایان جان، حسابی انرژی گرفتیم و در دورهمی با صفایمان، یک گروه کتابخانی تشکیل دادیم و اولین کتابی که قرار شد بخانیم، مسخ بود.
خستگیمان دررفت و به خانه برگشتیم تا در تنهایی دلتنگمان، روزهای سخت فرداها را از سر بگذرانیم.
#مینا_صابری
#یادداشت_روزانه
@saberi_mina403
گزارش نیک
بازی لیسیدن
پسگردنی که میزنم حرف گوش میکند و وارد بازی میشود. بازی بدن، بازی کلمه، بازی با توپی که از جنون کش رفته. آره پسگردنی میخاهد ارادهی من. برای تابآوریست که با صورت ور میروم. با گرمهای چرب بدن. پروژههایی چیدهام به انقضای تمام عمر. صبر باید آدامسی صورتی باشد. کیستهایی توی خیال تخم کرده که مشجر است دیدم؛کدر و کثیف. دستم شعرناک است و به هر چه میخورد چسبکونی میشود. لیوان، خربزه، سبد لباسها و خلاصه خاطرهی اشیاء وارد بازی شدهاند. هر جملهای که از زبان آدمها پیاده میشود، سوار قطار شعری میشود به مقصد ناشعرآباد. این وسط، دوسالونیمی خاهرم بازی زبان را بلد است. جملههای مها را لیس میزنم و میپرسد: «تو تهشو منو خوردی؟» لیس میزنم و برای هر کدام ادامهای مینویسم.
https://t.me/NarjesAzimii
سالواژهام: پایبندی
امروز را از صبح تا بعدظهرش مشغول چیدن گیلاسهای باغمان بودم. آنهم فقط یک درخت. انگار این کندبودن بیشتر از آنچه میخواستم در وجودم لانه کرده. مثلندش پارسال که پدر رنگآمیزی درب مغازه را به من سپرد (معمولا نه نمیگویم به تجربههای جدید. چون همیشه یکی هست گندکاریهایم را جمع کند). سهروز رنگکردن آن چسِ چارچوبِ درب طول کشید. آخر نمیدانید یک فلاسک چای دارچین و آواز سردادن با صدایی نخراشیده در جایی که صدایت اکو دارد چه میچسبد.
خلاصه که امروز بعدظهر دیدم واقعا کار روی زمین میماند. پسرعمه را فراخندام (یکی از همانهایی که گندکاریهایم را جمع میکند و همانی که یک هفتهایست مزاحم تنهارویهایم شده). کار را جمع کردیم و قرار است آن گیلاسها را فردا صبح به میدان ترهبار ببریم برای فروش.
بعد کار گذاشتم پسرعمه به خانهشان برود و رفتم پیادهروی.
مینشینم به نوشتن گزارش نیک که یادم میآید روزگفتۀ امروز را ضبط نکردهام.
میرویم برای ضبط:
صدا؟ رفت.
دوربین؟
دوربین؟
دوربین؟
به درک. من ضرر میکنم یا تو؟ سه دو یک اکشن.
https://t.me/matinchapani
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم.
بهموقع رسیدم به کلاس. استاد راس ساعت ۸ با پا درو بست. تو کلاس گوش دادم. چون از اون استادایی بود که از اول تا آخر کلاسو بالا پایین میکنن تا کسی گوشی دستش نباشه.
تو کلاس عملی معاینههای جدید یاد گرفتیم. و بعد برگشتن رو هم امتحانشون کردیم.
بالاخره صاحب کمد شدم تو دانشگاه. از کمدهای مدرسههای آمریکایی، همونا که تو فیلما دیدیم. جای خوبی گیرم اومد.
بعدش تو بیمارستان موقع شرححال گرفتن از یه بیمار پرسیدم: «چند سالته؟» گفت: «نمیدونم. فقط میدونم از خواهرم کوچیکترم.»
گفتم شاید خواهرش بدونه. از اون پرسیدم، اونم گفت هیچکدوم نمیدونن چند سالشونه.
بیخیال سن شدم. پرسیدم: «چشمات قرمز میشن؟» گفت: «آره.»
پرسیدم: «ترشح یا ریزش اشک هم داری؟» گفت: «آره بابا، گریه کردنی دارم.»
گفتم: «احیانا اون قرمزی هم موقع گریه کردنه؟» گفت: «آره دیگه.»
وبینار بودم. دوباره تمرین صدجمله داشتیم. نیمهی دوم کتابنقد و نوشتتمرین جلسهی دومش رو هم بودم که هردوشون عالی بودن.
تکلیف شرححال نوشتم و درس خواندم.
امتیاز امروز: ۷
امروز مهربان بودم. کتاب«بخور و نمیر»خاندم. صبح نوشتم. کارهای بولت ژورنال را تیک زدم. لحظاتی هم به ستوه آمدم. فکری شدم. مهم نیست. به یادداشت گوشی پناه بردم. هرگاه برگهای از نوشتههایم گم میشود یا فکر میکنم گم شده، بسیار هراس هراس میگیردم. چون یادم نیست چی نوشتم. نکند نباید کسی بخاند؟سخت نیست حتی در یادداشت های شخصی هم خودت نباشی یا خودت باشی و فقط خودت بدانی.
امروز ملک دونبشم. آمادهی مصادره!
امروز میتونم از مخاطبی که برای فایل کتاب تشکر کرد ممنون باشم.
https://t.me/setabdi
سالواژهام: تمرکز
صفحات صبحگاهیم رو نوشتم.
رفتم و سریالم را دیدم و نت و فیلترشکن سرویسم کرد.
کتابنقد را بودیم. ایتاد از دفترچه خاطرات و فراموشی محمد قائد خاند برایمان.
صحبت کردم با بچهها.
کتاب «فلسفه و جامعه و سیاست» را خاندم.
« صرف نظر اینکه آدمیان در چه چیز مشترک باشند_ و البته تا حدی فطرت مشترکی هست_ هیچ پاسخی وجود ندارد که همهجا و همهوقت صدق کند و همانقدر برای یک فرهنگ معتبر باشد که برای فرهنگ دیگر.»
نویسندهساز را بودم. از نویسنده ساز در نیامده رفتم وبینار ولگویه عسل فاطمی و عاشق خانم دکترش شدم. وبینار دو ساعتی بود و خیلی دیر وارد نوشتمرین شدم و چون وسط تمرینها رسیده بودم و نمیدونستم چی به چیه و یک گوشه نشستم در سکوت.
استاد جملهای را گفت : «مادر یزید نون میپزید زنبور اومد کونش و گزید.»
منم یاد یه چیزی افتادم که اگه درست یادم باشه بچه که بودم تو عروسی اینو میخوندن توی روستای نامن.
«حبیب سرش برق مِزْنَ
کینِش اَتِشبرق مِزْنَ»
نقاشی قاصدک داری کشیدم. قاصدکی روی درخت. البته نصیرو گفته بود و من کشیدم.
با فائزو و نصیرو صحبت کردم.
با ریحانه صحبت کردم که یک قراری با بچههای راوک بزاریم. البته توی پارک. کافه دیگر نمیشود رفت. ایح ایح ایح. پارک بیشتر هم حال میدهد.
داشتم دنبال پست میگشتم که کانال حمیده وحدتی را دیدم که از آن تمرین نویسندهیاز گفته بود. عشق داستانیست که … منم خوشحال همان تمرین نویسنده ساز را گذاشتم.
عشق داستانیست که تمام میشود اما تمام نمیشود.
روگفتار هم میگیرم.
https://t.me/yaddashtneda
گزارش نیک روز هشتم تیر ماه۴۰۵
این چند روز حال دلم شبیه آهنگ قصههای مجید شده، شبیه عصرهای جمعه، بیدلیل و دلگیر.
چند روز پیش، برخلاف همیشه، ساعت شش صبح اینستاگرام رو باز کردم. توی استوریهای یکی از همکلاسیهای قدیمیم دیدم برادرش که چهار سال پیش برای ساختن زندگی بهتر قاچاقی رفته بود آلمان و قرار بود بعداً زن و بچهاش رو هم ببره، بر اثر ایست قلبی فوت کرده.
از اون روز انگار یک چیزی توی من خاموش شده. ورزش رو تعطیل کردم، یادداشت صبحگاهی رو یکی در میان مینویسم و مدام حس میکنم کلی کار عقبافتاده روی سرم ریخته.
میدونم اینها نیک نیستن. دیشب هم ننوشتم و انگار امروز حالم از دیروز بدتر بود، برای همین نشستم و نوشتم.
شاید بعضی روزها نیک همین باشه، اینکه آدم حالش خوب نباشه و به جای قایم کردنش، بنویسدش. لینک کانال تازه متولد شدهام👇👇
https://t.me/MashgheBodan
گزارش معمولی
صبح سرکار، پکر بودم.
حوصله کار نداشتم یا حوصله فیلم دیدن یا خواندن. حوصلهام کشید یکی دو آمار درآوردم و فرستادم.
مراجعه آمد و مراقبت شد.
ظهر گفتم شده یک ساعت بخوابم تا این سردرد کم شود. خوابیدم و شد.
وبینار الهه را بودم. با دامنهی سایت سر و کله زدم و کم آوردم و بیخیال شدم.
زنگ زدم زندایی مامانم و دیدم خانه است.
رفتم خانهی شان.
ماست چکیده خوردم با کره، نخورده بودم تا حالا.
شب که شد، قدم زدم.
کوچهها را کمی، خیابان را کمی.
باد خوبی میآمد. سرد بود و خنک.
برعکس ظهر جگرسوز.
آدمها را دیدم و حرف زدم و شنیدم.
گاهی هم سکوت بود و صدای تخمه شکستن.
https://t.me/faezehazami
سال واژه : ضد تعلل
صبح پسرم را به مهد بردم. به خانه که برگشتم. کانال تلگرام مدرسه نویسندگی را باز کردم بیتی از طالب آملی که دیروز استاد در وبینار خواند پست شده بود. و در انتها خواسته بود، اگر میتوانیم با واژهی «جادونگاه» جملهای بسازیم. بیاختیار دلم به سمت پسرکم دوید، به سمت نگاهش که سراسر شوق است و شور ، به سمت چهرهی زیبا ومعصومش. هر بار نگاهش میکنم یا نگاهم میکند کلی نور امید بر دلم میبارد. در وصف نگاهش چند جمله نوشتم تا به این جمله رسیدم:« میزداید برق چشمانت همه تاریکیم را، عمق جانم میشود روشن ز این جادو نگاهی»
دوست داشتم بتوانم این بیت را ادامه دهم اما یادم آمد تا به حال شعری نسرودهام. باز نیرویی میگفت:« به عشق پسرکت شاعر هم میشوی ولو به قول استاد کسی محل گربه به شعرت نگذارد.» به هر ترتیب قند و عسلم امروز مرا به وادی شعر کشاند و اولین شعر م را سرودم. هنوز خام است و نیاز به پختگی دارد اما برای شروع راضیم.
به خود که آمدم نزدیک به ظهر بود. ماکارونی را الم کردم و به سرعت راهی مدرسه آن یکی شدم جهت گرفتن نامهی اعمالش که شکر خدا به دست راستم دادند.کیفور از معدل پسرم و اتمام تحصیلش و کسب دیپلم ، راهی خانه شدم. عصر جلسه مشاوره داشتم . بعد کمی دست کشیدن به سر و روی خانه و حاضر کردن شام . سپس شرکت در جلسه دوم از کارگاه خوشمزهی نوشتمرین که بسی لذت بردم و عیش امروزم کامل شد.
از آنجایی که تهدید شدیم در صورت ننوشتن گزارش نیک، دستی از گوری و دستی به سینه پای ناودان، به کار در میآیند برای اولین بار این نیک گزارش را نوشتم باشد که مقبول افتد.
https://t.me/Neweshtangiiizz40360
گزارش نیک ۴۸
سالواژهام: فاصله
— هیچوقت فکرش را نمیکردم که در طی سه ماه بتوانم چهار داستان کوتاه بنویسم و تازه شاهین کلانتری در سایت خودش هم منتشرشان کند.
منی که از کارگاه اول با شک ثبتنام کرده بودم. منی که برای هر داستان ساعتها وقت گذاشته بودم و فکر میکردم چیزی نمیشوم. منی که برای هر کلمه برای هر جمله برای هر عبارت برای هر علامت برای هر سر سطر آمدن و رفتنی دقت بخرج داده بودم و باز هم راضی نبودم. و این همهی آن چیزهایی بود که شاهین کلانتری درسش را به ما داد و من با تمام سعی و حوصله به کار گرفتمشان. هر بازخورد را بارها گوش میدادم و هر داستانم را دهها بار ویرایش میکردم. خسته میشدم خیلی زیاد. میلرزیدم عرق میکردم. چنبرهی ناامیدی را پس میزدم و پاپس نمیکشیدم. با وسواسیی که از شاهین کلانتری آموخته بودم.
داستان چهارمم «دهانهای بسته» است. مایل بودید بخوانیدش.
—امروز با رونویسی مقالهای از محمد قائد فهمیدم که فاصلهی دوری و نزدیکی آدمها به کیلومترها مسافت نیست.
شاهین کلانتری در کتابنقد ۵ «دفترچهی خاطرات و فراموشی» محمد قائد را تدریس کرد. با حوصله با دقت با تمرکز. این مقاله واقعن تدریسلازم است. نمیشود به راحتی از آن گذر کرد. باید تفهیم خوانندهای که مشتاق است، شود.
—روزها با گرما، شبها با بیطاقتیها در پی هم میروند. آیا هر روز و هر شب با هر روز و هر شب قبل فرقی دارد؟ چه کسی تفاوتها را حس میکند یا شباهتهایشان را؟
— امروز چند صفحهای از کتاب «هویت» از آلکس موچیلی ترجمهی سهیلا صانعپور را خواندم.
— نمرهام برای امروز قابل قبول است.
— فردا شب منتظرم باشید با یک گزارشنیک دیگر.
آدرس کانال تلگرامم
https://t.me/nahid40rasti02
کمر حلزون چوب خشک شده است. شاید دیشب را روی مبل خابیده. انگار دارد از وسط میشکند. چشمهایش به بخشی از امضای استاد شبیه است.
سال واژهام: تعهدورزی
امروز سعی کردم وقتی در وبینار و کارگاهها هستم، بیشتر حواسم باشد به محتوا. سعی کردم با نوشتن کلیدواژهها، حواس خودم را سرجایش نگه دارم. کمتر بین تماشا، بروم و گوشی را چک کنم. متعهد باشم به وقتی که برای آن محتوا انتخاب کردهام و زمانی که دارد میگذرد.
از سر تمام کردن پومودوروها، فهمیدهام بیشتر از هرکسی، نمیخاهم بدهکار خودم باشم. همین که یک بیست و پنج دقیقه تمام میشود، از پای کار بلند نمیشوم. کمی بیشتر -شاید پنج دقیقه- ادامه میدهم. چون شاید بین کار، حواسم به صحبت یا کار دیگری پرت شده باشد، اینگونه زمانم را حلال میکنم.
اما از اثرات مخرب کش دادن پومودوروهای قبلی این است که ذهنم برای کشآمدگیها، مقاومت میکند پومودوروی بعدی را شروع کند.
در وبینار امروز، جمله ورزیدیم. برگشتیم به 100 جمله نویسی. گاهی یادم میرود اهمیت نوشته، در هر جمله است.
در 30 جملهای که همراه یکدیگر نوشتیم، گرهای که چند دقیقه قبل وبینار نشسته بود در ذهنم را باز کردم. خبری رسید به دستم، از ماجرایی که هربار فکر میکنم از آن گذشتهام، اما باز میبینم ردپایی از آن در زندگیام جولان میدهد.
میدانم که این بخش کمرنگ حضورهم از بین خاهد رفت، اما گاهی کلافهام میکند. مثل امروز. با نوشتن و خاندن و پیادهروی و گفتگو، رد میکنم زخم ماجرا را. ولی زخم است به هرحال.
یک پنکهی قدیمی داریم. دیروز ظهر که از گرما کلافه شدم، مامان پیشنهاد داد که از انبار دربیاوریم و بگذاریم در اتاق. حالا دائم پنکهای سرش را در اتاق میچرخاند و گردنش جیر جیر صدا میدهد. صدا برمیگرداندم به قدیمها. خانهی ننه. مادربزرگ مادرم بود. اسمش سلطان بود و صدایش میزدیم ننه. تا زمانی که هنوز حوصله داشت و پیری به او غلبه نکرده بود، برایمان قصه میگفت، از آن بومیهایش. هنوز بعضی از آنها را در یاد دارم. یکی از قصهها، همیشه مرا یاد انیمیشن «ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی» میانداخت. ننه، قصهگو بود. دوستش داشتم. هنوزهم بعد از سه سال، وقتی یادش میکنم، غصه میخورم که چرا آنقدر نرفتم او را ببینم که مرگ آمد و او را برد. -درگوشی: هربار دربارهی مردهای مینویسم، احساس میکنم کنارم ایستاده و دارد نگاهم میکند.-
امروز در وبییار ولگویه شرکت کردم با موضوع: «اخاذی جنسیتی، وقتی زن بودن گران تمام میشود» که عسل فاطمی آن را برگذار میکند. در تمام طول شنیدن تجربههای دوستان و صحبتهای مهمان برنامه «خانم غزاله شمس» که روانشناس بودند، مات و مبهوت بودم. مانده بودم میانِ این حجم از پست و حقیر بودن موجودی که نمیشود نام او را انسان گذاشت. موجودی که فکر میکند بهخاطر نر بودن، میتواند هرچه خاست بکند. که تجاوز کند، به روح و جسم و بعد از آن تهدید. عجیب خلایقی است این بخش از جماعت نر.
در این میان، دوباره برایم یادآوری شد که چقدر «نه» گفتن مهم است. باید بهتر و جدیتر آن را یاد بگیرم. باید بیشتر و جدیتر از «نه» استفاده کنم. یادم آمد باید دوباره و دوباره، مرزهایم را برای خودم مشخص کنم و به هر دیگریهم، آنها را واضح و بدون خجالت بفهمانم.
در جلسهی دوم نوشتمرین در ابتدا صد واژه نوشتیم، بعدهم چندتایی مصدر فعل. بعد تلاشیدیم، که واژههای اتفاقی را بچپانیم ورِ دلِ یکدیگر. بعد مصدرها را اضافه کردیم و جمله ساختیم. بازی بامزهای بود که دوست دارم باز آن را انجام بدهم. جلسهی امروز خیلی کیف داد. اصل جلسه این بود: «دیوانهوار واژهها را بیاور کنارهم و بازی کن و جمله بساز.»
از جملهورزیهای امروز:
– خاطره طولانیتر از پرسه است.
– شعر طولانیتر از جاده است.
– آبادی، جلوتر از آزادی است.
– لحظه، کمسنتر از کودک است.
هنوز سنگینی آن دورهمی روی دوشم بود. باید با کسی حرف میزدم. چه کسی بهتر از رفیق شفیق آدم. زنگ زدم و تمام فریادهایم را جمله کردم و گفتم و گفتم و گفتم، تا سبک شدم.
باید این عادت دیر نوشتن گزارش را از سرم بیندازم. عادت کردهام به نوشتن جملهی «ستونِ گزارش نیک» در کانال و گذاشتن اسپویلر روی آن. حالا چرا؟ که ثبت متن بخورد برای همین امروز، نه فردا. بعد مینشینم و هی به متن ور میروم، هی ور میروم و دیر و دیرتر متن را با شما مشترک میشوم. باید زودتر بنویسم.
عادت دیگری که دوست دارم در خودم پرورش بدهم، خاندن متن و شنیدن روزگفتارهای همسفرانم است. باید همسفر بهتری باشم. برای آن تلاش میکنم.
و آخرین عادتی که دوست دارم در من شکل بگیرد: ضبط روزگفتار.
راستی، اینهم از سبد مطالعاتی من:
– کتاب 1984 از جورج اورول، ترجمهی صالح حسینی
– کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی از محمد قائد
– نمایشنامه فعل از محمد رضاییراد
– دفتر شعر بوسه درمانیهای ویانا از هیواژ(محمدرضا معماریان)
– کتاب یک هزار کودن از کیم مونزو، ترجمهی آرمان امین
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سالواژه: ریسکپذیری
۱. ۵۰ جمله یا بهعبارتی ۶۷۳ کلمه را آزادانه نوشتم. چهار ماه پیش آزادنویسی را بهشکل صد جملهای آغاز کردم. شاید اگر این روش را از استاد یاد نمیگرفتم، هیچگاه سراغ آزادنویسی نمیرفتم. آزادنویسی صد جملهای را به این خاطر دوست دارم که آزادی عمل بیشتری در نوشتن به من میدهد و نمیگذارد بابت بیربطی جملات استرس بگیرم. بهعلاوه هر بار که انگشتم را روی دکمه enter میفشارم، حس میکنم مسیر جدیدی را شروع کردهام. مسیری که به قبل و بعدش وابسته نیست و خودش مستقلانه شایسته پیمودن است.
۲. امورات مربوط به پروژه سئو را پیش بردم.
۳. گفتوگویی با کارفرمای پروژه سئو داشتم درباره ادامه روند کارها. امروز کارفرما به من زنگ زد و با شور و اشتیاق از این گفت که دیگر میشود همه کارهای مجموعه را با هوش مصنوعی انجام داد. حتی به فکر تعدیل نیرو هم بود و از انسانبودن شماری از کارمندهایش نالید. مثلا معتقد بود که خستگی و بیحوصلگی گاهوبیگاه کارمندهایش مانعی جدی در پیشبرد اهدافش است. البته با این حرفش موافقم. چون اگر امروز انسان نبودم و حوصله داشتم، قطعا یک فحش چربوچیلی بارش میکردم و بعدش در جهت تحققبخشیدن به سالواژهام، برای شغل دیگری آماده میشدم.
۴. وبینار نویسندهساز دیگر برایم شده جزئی از زندگی و اگر روزی نتوانم در آن حاضر شوم، احساس میکنم چیزی را از دست دادهام. امروز هم به رسم همیشگی در وبینار شرکت کردم و از بحث لذت بردم.
سالواژهام: طلوع
لنا جانانه آزادنویسی کرد. خیلی جانانه. انقدر که بوی جوهر روان نویس و خودکار، در اتاق پیچید.
به یک جمله رسید و یک ذهنِ کمی، تا حدودی آرام. میدانید کدام جمله را ادامه داد؟ آدم در تنهایی…
فکر میکند شاید، آدم در تنهایی آزادنویسی است. لنا کمکم، دارد میفهمد، نوشتن به آدم، پاسخ نه، بلکه پرسش میدهد.
با روزواژهی برگپوش هم بازی کرد. نتیجهاش تصویر شد. تصویری از موجوداتی خیلی خیلی کوچک، که برگپوشاند و در پاییز به درختها آویزان میشوند، تا باد از درخت جداشان نکند.
میشود قصهای داشته باشند؟ شاید بشود. دو صفحه هم «فالگوش» ایستاد. دلش میخاهد خیلی زود کتاب را تمام کند. اما روزهایش یاری نمیکنند.
همهی روز پرسه زد و ولگردی کرد. خیال کرد از پرسههایش ماجرایی در نمیآید. بیحاصلیِ مطلق. دوتا هم بستنی خورد که تنها وعدهی روزش بودند. کاش میشد هرروز، بجای غذا بستنی سق زد.
پینوشت: میبینید؟ داستان سوم شخص برایتان تعریف میکنم. اگر خودم را سوم شخص تعریف کنم، یعنی خودم را از بیرون دیدهام؟
حالا که از بیرون میبینم، روزم را اصلن کارگردانی نکردهام. دادهام تدوینگر بسازد. تدوینگر هم مرخصی گرفته به گمانم.
پینوشت بعدی: باز هم، میبینید؟ روزواژه را جمله نمیکنم هنوز. میتوانید به قرارمان پایبند باشید.
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
لنا😍
خیلی گشنگ مینویسی.
بله. صبح که از خاب برخیزیدم. در حد چتجیبیتی از ایدلوژهایی سیاسی چیز دستگیرم شد .
بعدش هم پیگیری کار سایت شدم.
بعدش هم تصویر بهمنشعلور در اینترنت جسیدم و شناختمش.
بعد دو صفحه اول پیشگفتار بیلنگر را خاندم. آهان راستی در کتابنقدم نثر محمدقائد خیلی به من چسبید.
دست آخر آزادنویسی کیف داد بهم یک ساعتی. سالواژهام همچنان گفتوگو امیدوارم امسال بتوانم دستکم ۳۰ درصد گفتوگو داشته باشم با آدمهای جدید آشنا شوم.
نمرهی روزم
۹
چهار نمره آزادنویسی
۲ نمره برای سایت
۳نمره به خاطر کتابنقد
سال واژه : قلمدار
صبح گفتگو در باره ی آرامش امام حسین داشتیم . خوب بود .
ناهارِ دسته جمعی با دوستان گوارا بود .
عصر هم بحث المیزان داشتیم و موضوع پرسشگری در قرآن که ریشه ی آن تفکر است.
گوهری که اغلب مورد غفلت واقع میشه و با نشخوار فکری اشتباه گرفته میشه .
یکی از دوستان خاطره ای تعریف کرد که جالب بود اینکه :
دو دختری که پدرشان را در کرونا از دست داده بودند ایشان به همراه مادرشان میبرد بازار تا هر چه مایلند بخرند و او در پایان خرید متوجه میشه که ۱۱ م خرید کرده براشون .
هفته بعد خودش برای خرید طلا می رود و بخشی از مبلغ را می پردازد و قرار میشه دو تا سکه فردا برا ی فروشنده ببرد . همان شب سکه افزایش قیمت می یابدو سودی که از تفاوت قیمت سکه حاصلش میشه تقریبا ۱۱ م میشه.
این جهان کوه است و فعل ما ندا 🌹
با اینکه امروز شلوغ بود مثل دو روز گذشته، ولی فقط دلم میخاد، یک جمله بنویسم.
«روانت را مثل شیشه تصور کن.»
1- تا صبح در حال گفتگو با NanoBnanaبرای ساخت عکس پروفابل کانالhttps://t.me/Bahariyyat بودم.
2-یک عکس سه در چهار به او دادم و کلی برایش توضیح دادم که چه عکسی از او میخواهم.
3-اصرار داشت یک شاخک سوسکی برایم بگذارد.
4-با مشقتهای فراوان به او فهماندم که یک چارقد روی سرم بیندازد.
5-یک عکس ترگل ورگل به من داد که من نبودم.
6-برایش نوشتم من به این زیبایی نیستم صورت خودم را روی تصویر بگذار.
7-جواب داد من نمیتوانم چهره ی افراد را تفییر دهم.
8-آدمیزاد بود میکوبیدم توی دهنش.
9-در نهایت یک تصویری به من داد شبیه خانم صادقی وزیر راه.
10-این ساعت شب 11:48برق رفت.
11-روزم با کلاس کتابنقد شروع شد.
12-در وبینار نویسنده ساز استاد به کلاس رمانجا اشاره کرد.
13-بعد از وبینار رفتم تلگرام ببینم جریان رمانجا چه بود.
14-هرچه گشتم کانالی پیدا نکردم نمیدانم چرا از ثبت نامش جاماندم.
15-به لطف زهره رسولی از دالانهای تو در توی کانال نشریه حلزون زنده بیرون آمدم.
16-هنگام گشت و گذار در کانالهای مدرسه اتفاقی متوجه شدم که کلاس نوشتمرین دارم.
17-وارد کلاس شدم هنوز درس شروع نشده بود.
18-کلاس خیلی خوش گذشت مدتها بود آنقدر نخندیده بودم.
19-بعد از کلاس واژه ی اروتیک را سرچ کردم.چند وقتی بود ذهنم را درگیر کرده بود.
20-دریکی از کلاسهای مدرسه به واژه ی اروتیک اشاره شد.
21-تاآن زمان فکر میکردم اروتیک یعنی عطر،تا این حد شوت بودن هم نوبر است.
22-مثل زمان کودکی ام که رادیو هنگام سحرهای ماه رمضان میگفت: ده دقیقه به اذان مانده امساک کنید.
23-من فکر میکردم میگوید چیزی به اذان نمانده زودتر مسواک کنید.
24-هر چه سرچ کردم هیچ رابطه ای بین اروتیک و عطر نبود.
25-کل روزم با کلاسها و مطالب مرتبط با مدرسه ی نویسندگی گذشت.
26-داستان لیانا را مدتی پیش بازنویسی و ارسال کردم احتمالا استاد ندیدن.
27-سال واژه ام عملگرایی است.
29-مدتیست شروع کردم به اجرای مفاد سال واژه.
30- تکالیف گذشته ی مدرسه که فرصت نوشتن و ارسالش را نداشتم را هم به مرور باید سرو سامانی بدهم.
31-از داستان کوتاه1 میخاهم شروع کنم اما نمیتوانم کانالش را پیدا کنم.
32-استاد امروز در وبینار مینی سریال چشمهایش را معرفی کرد.
33-سریال بسیار زیبایی است، سال گذشته دیدمش.استاد گفتن شش قسمت اما احساس میکنم فصل دومی هم داشت.شاید اشتباه میکنم.
34-یک برنامه هفتگی برای کلاسهای مدرسه باید بنویسم که از کلاسها جانمانم.
35-نمیدانم چرا هنوز هم فکر میکنم رمانجا ثبت نام کرده ام.
36-شاید میخواستم ثبت نام کنم بعد یادم رفت.
37-روز خوبی بود در کنار دوستان.
38-به کانالم سر بزنید.فعلا چند تا یی شعر زپرتی در آن گذاشتم. یکی از شعرها را خیلی دوست دارم.
https://t.me/Bahariyyat
کفشام برای دویدن مناسب نیست.
نرمنرم قدم بر میدارم.
جا نماندم.
وقتش نیست.
گزارشِ نهچنداننیک
بیدار شدم. کتاب خواندم. امتحان دادم. آنقدر آسان بود که هوشنگ بیکار ماند. نمیدانم از وقتی هوشنگ صدایش میزنم حس میکنم بیشتر وابستهاش شدهام.
در وبینار نویسندهساز فکر میکنم آتشِ خاصی نسوزاندم خداروشکر. شاید هم سوزاندم؟ یادم نیست.
فقط یادم میآید که خیلی نوشتم. تند تند نوشتم. بجای ۱۵ جمله، ۱۵ موضوع و برای هر کدام ۳ جمله نوشتم. صدایِ تلق و تولوق کیبور هیجان بر انگیز بود. بعد هم دوباره نصف صفحه درمورد یکی از آن ۱۵ موضوع نوشتم. احتمالا چالش ۱۰۰ جمله را بعدها بیشتر استفاده کنم. مثلا برای یک ماه. هر روز ۱۰۰ جمله.
نوشتمرین هم که پر قدرت شروع شد. با ۱۰۰ واژه شروع کردیم. دیگر اینکه با آن ۱۰۰ واژه چقدر بچهها غوغا به پا کردند بماند. خوش گذشت. بازیِ جدید یاد گرفتم. راستی. خبر کوتاه بود و مهم. همسرِ نسیم خانم دیگر تخمی نیستند و گوشتی شدهاند. گفتم شاید لازم بود بدانید که یک نفر از ما تخمیها کم شد.
کوپن یک ساعتِ این هفته اینستاگردی را هم امروز سوزاندم.
فهمیدم خانم هِلو رفت با آقای عَناناس
پرتقال هم با پَیاز ماند. پیلم نارن.
البته پایانی دیگر هم دیدم که خانم هِلو آمد و پَیاز و پرتقال را به ستون بست به هم، آتشی برافروخت. خدا اموات شما را هم بیامرزد.
فقط به قول پسری که در اکسپلور گاه گاه ظاهر میشود: «سواله برام پرتقال چجوری بوی پَیاز نگرفته بود؟»
همینها فعلا…
ببین در مورد وبینار مثالِ بهخصوصی یادم نمیاد اما میدونم که سوزوندی. :)😂🤍
اگر چیزی یادتان نیست پس حتما نبوده.🌝😂(بیا فک کنیم نسوزوندم. خودمم یه چیزایی یادمه نمیخوام به روم بیارم.)
لطفا شایعهسازی نکنید. با تشکر. ایش.❤️
سالواژهام: یادآوریِ یادآوری… تا “غروب غمانگیز” افقهای دورِ تابآوری.
ارتباط نیکدو:
دستوپا بریده نمکسود در تابوت. جانی میماند برای ارتباط؟همین قدر که تاریخ انقضای ارتباط عقل و نَقلم منقضی نشود، شکر.
این را داشته باشید: ” همیشه در هر وضعیتی کاری هست که میتوانید انجام دهید؛ حتی کوچکترین کار، اندازهی آن مهم نیست.”
(کتاب راهبری زندگی با شهود درونی نوشتهی جری رول)
منم گفتم خوب چه کارهای از دست برمیآید؟
-مثل هانسل و گرتل خوردن دَروپیکرِ محل کسبوکارِ تعطیل. سفرههامان تنگتر پای روزیمان لنگتر.
-روبرداری از کتاب جدیدم، “غُرناله”. جایزهی ویژهی هیئت داوران؛ یک دوجین دیلدوی چینی رودستمانده حوالهی منتقدین. تحریم است دیگر بهترش را نداریم. میدانم میدانم. چسقپی با نیشِ بازِ کامپوزیتنشان و ژست سیب، مقبولتر است هرچند آن پس و پشتها ممهبدست زیر ناودان نفرین کنند و زار بزنند. کتابم نمیپسندید؟ به تخمکهای مردندیدهی سینگلبه گورم. من همین خریم که هستم. “خر قرنطینه” تنها لطفی که میتوانم بکنم غرهایم را کمی طنزمال کنم که گلوگیر نشود همین. بیش از این نشاید و نباید.
بازم از کتاب راهبری زندگی با شهود درونی:
“مطرح کردن چیزی که خلاف معمولاست، اغلب در کمک به آزاد کردن یک فرد مفید است. طنزپردازان و شعبدهبازان با همین روش نقش مهمی در جامعه ایفا میکنند. آنها با وارد کردن نقطهی متضاد، گره را باز میکنند.”
پس همچین هم بیتاثیر نیست این غُرناله. نزنید تو سر مال.
– وبینار نویسندهساز دیدم صد جمله تمرین کردیم. شعر خواندند. شد کیفمکوک. کلمهیبرگپوش. پیشنهادش دادند. باهاش جمله ساختیم. آفتاب برگپوش…
مامان: سبزیهارو پاک کردم بردارش.
آفتاب برگپوش…
– بیا دیگه. مو میره توش.
سبزی را بردم جابجا کردم. و آفتاب برگپوش غروبید. یادم باشد برایش شعری درکنم.
به “وبییارِ ولگویه” رفتم. برگزارکننده عسلجان فاطمی، مهمانش دکتر روانشناس غزالهی شمس. موضوع هم دربارهی اخاذی جنسیتی.
اینکه قبل از هر رابطه فیلتر داشته باشیم. مرز کشیدن و خط و نشان داشتن. نه گفتن راحت و متکی بر عزت نفس بودن. که جنگ اول به از صلح آخر.
اینکه رفتارهای اولیه برای شناخت حریمشکنی چیست؟ البته اگر من راضی او راضی گور بابای هر ناراضی. آموزنده بود. اما این قد عَنترنت پرید بین هندوستان و آنگولا که آخرهاش جستم بیرون. اگر ضبطش کردند فبهالمراد. دوباره میگوشیم.
کتاب نیک:
“مد و مه” گلستان خواندم بازم کشمشیچششی. بسامد “و”، “من” “او” و… بعد از علامت نقطه یا ویرگولِ پایان یک جمله و آغاز جملهی دیگر، همینطور “بود” در پایان برخی جملهها؛ باعث شاعرانگی، تاکید و ترمز برای فهم بهتر جملههای طولانیست. تصویرسازی خوبیهم دارد، یک نگاه بیندازید بهش:
“خوابم پریده بود. وقتی که پنکه کار کند پرههای پنکه یک چرخهی گردی سفید میسازند. وقتی که برق قطع شوند کند میگردند…و، خرده خرده میمانند— وارفته، جدا از هم. خوابم پریده بود.”
علائم سجاوندی، حرکت پنکهی رو به کندی را ملموس میکند. تصویرسازیش مثل فریمهای فیلم است. مونثاژ خوابپریدگی راوی روی شتاب رو به اوفول پنکه. بریده بریده. تکه تکه.
“بیچاره عباس”
کنجکاومان میکند تکرارش لابهلای داستان. “عباس کیه؟ حالا چرا بیچاره؟”
تمامش نکردم بماند برای فردا.
– کتلت پختم شام. آشپزمان که گریخت و کافر شد، خانواده به من گرویدند.
شُکر شِکر نیک دو:
“فیض روحالقدس هر بار که نعوظش آید.
ملت هفت نسل بکُند بلکه مسیحا آید”
ایدئولوژی آخرزمانی است دیگر. حرف مفت که مالیات ندارد. داشتم هم از جیب و جان ملت.
روزواژهام: “خودلنگری”. از کتابمتاب نیاوردم. ندید بگیرید.
جمله: چندطوفان نوح ردکردن باید تا خودلنگری؟
جواب: ردکردن، رددادن میخواهد. دادنش معلوم؛ به که؟ تا کی؟ ممممم…. نمیدانم. بهخدا که جای دادنش درد گرفت. لعنت به این دیلدوهای چینی.
میترا نعیمی
گزارش نیک امروز ۸تیر
-چهارسالی میشه که دوشنبه های هرهفته مامان جونم رو به خونه خودمون میارم تا انسولینش رو به موقع بزنم و داروهاش رو سروقت بهش بدم . ماشالله برای خودش کلکسیونی از همه دردهاست .همه چی رو به وفور داره .قند،چربی،فشار،مشکل قلبی، آرتورز ،تازگی کمردرد هم بهش اضافه شده که نور علی نور شده ، خدا وکیلی آدم به این خوش شانسی دیده بودین ؟ مامان جونم با این همه خوش شانسی بسیار خوش اشتها تشریف دارن که هیچ وقت حاضر نیست به خونه خواهر و برادرهای دیگه ام بره ،درد پا وحال ندارم رو بهانه میکنه وتو خونه میمونه تا بقیه بیان سراغش که ازش پذیرایی کنن ،اما روزهای دوشنبه دم دروازه چشم به راهه که برم دنبالش ، می تونین حدس بزنین دلیلش چیه ؟
دوشنبه ها با مامان جونم قول و قراری داریم که فقط شوهرجان خبر داره ولاغیر . بله این روز مامان دیابتی که روزی ۸۰ واحد انسولین میزنه آزاده که به دور از چشم بقیه بچه هاش کلی هله هوله مثل پفیلا،کرانچی، اسنک،کراکر
نمکی،بستنی بخوره به همراه دیدن تمام فیلمهایی که از آی فیلم پخش میشه . راستی پروژه حموم کردن هم داریم که یک ساعت مشت ومال دادنش وقت میبره ، به قول خواهرزاده چاقم ،مامان جون چاق نیست فقط زیادی تپله، به نظرتون داشتن دختری مثل من نعمتی از نعمت های خدا نیست؟ که نصیب هرکسی نمیشه،ولله بد بیراه نمیگم.
-پختن خورشت ماست به دستور مامان جون برای ناهار وکاچی مغزدار برای صبحونه وتاس کباب برای شام .
-شرکت در کارگاه کتابند ونوشتمرین
این گزارش نیک رو نوشتم که شاهرخ خان نفرینم نکنه.
سالواژه: روایت
صبح کارگاه ایمنی بیمار را برای دانشجویان کارشناسی ارشد روانپرستاری برگزار کردم. جملهی به یاد ماندنی خانم عسگری: «سیستم نه گون وریر نه ایشیق». ترجمهاش میشه سیستم نه آفتاب میده، نه روشنایی. قرار بود پیامهای اسکای روم را سیو کنم که با عجله صفحه را بستم و پیامها پرید. شب به یاری مامان جان جملهی خانم عسگری ریکاوری شد. گرچه مامان فرمودند این گونه هم میگویند نه گوز وریر نه ایشیق. یعنی نه چشم میدهد نه روشنایی.
در سامانهی 4030 معاونت پرستاری وزارت بهداشت به عنوان مشاور آنلاین ثبت نام کردم. هفتهی بعد اولین فعالیتم هست. دعا کنید خوب برگزار شود. شرمندهی وجدانم نشوم.
عصر جلسهی دوم نوشتمرین 30 را داشتیم. عالی بود. یکی از کلمههایی که به ذهنم آمده بود حلزون بود. معلوم است که حلزون در تداعی حلزون گزارش نیکهای استاد به ذهنم رسیده بود. هر وقت جملهسازی خلاق فحشی به حلزون میشد احساسم این بود که حلزون گزارش نیک نفرینم خواهد کرد.
استاد راهنمای دومم زنگ زد. پرسشهایم را به نیکی جواب داد. یکی از نعمتهای خوب زندگیام در مقاطع تحصیلات تکمیلی اساتید خوب راهنما و مشاورم بودهاند. همراه، همدل و راهنما. دانستههایشان را نه به رخ کشیدهاند نه اشتباههای دیگرم را که نزدشان اعتراف کردهام، توی سرم کوبیدهاند. خدا چنین اساتیدی را قسمت همهی دانشجویان و فراگیران ساعی و کوشا بگرداند. کوبش اعتراف خطای انجام شده در نزد دیگری در دورهی یکی از دوستان همین نزدیکی به سرم آمد و جایش هنوز درد میکند و هنوز نتوانستهام ببخشمش. خودم را هم نبخشیدم که وقتی طرف ظرفیت ندارد برای چی لینک میگذاری که ببین شعبانعلی چه گفته. او هم آن را چماق کند و توی سرت بکوبد.
آهنگ دود میکنم اسفند برات هایده و قمیشی رو گوش دادم. به درد دلتنگی فکر میکنم که دوستم در فراق همسرش تحمل میکند.
از رودِ راوی خواندم. چه کلمههایی دارد. لذت میبرم از خواندن این کتاب.
کمی هم از فایل گرمازدگی تخصصی خواندم.
امروز در مجموع خوب بود.
۱. در طول روز دو یادداشت و دو شعر نوشتم. این نوشتنها بسیار لذتبخش بودند.
۲. شاهنامه را پیش بردم. دفتر دوم دارد تمام میشود. البته پیشتر خواندهام، الان با جستوجوی لغت و بررسی بیشتر دارم پیش میبرم.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و دو نوبت پنج دقیقهای آزادنویسی کردیم که بسیار خوب بود.
۴. با همسرم رفتیم کافه و چای و باقلوا خوردیم و شعر خواندیم. عالی بود. در همانجا شعری هم نوشتم.
۵. شعر نوشتهشدهام را در کانالم به اشتراک گذاشتم.
۶. در کلاس کتابنقد شرکت کردم.
ابتدای کلاس مبحثی مطرح شد که کمی برآشفتم. دوستی گفت که معلمها سه ماه کار نمیکنند و حقوق میگیرند. خانم گلمکانی حق مطلب را ادا کردند اما فقط با یک حساب سرانگشتی، میخواهم بگویم که معلمها در طول سال، خیلی بیش از ساعات کاریشان کار میکنند.
من از ساعت ۷:۳۰ که وارد کلاس میشوم تا ۱۲ و گاه ۲ پیوسته درگیر کارم و در طول این ساعات در مجموع نیم ساعت استراحت ندارم. منظورم از درگیر کار یعنی مدام در حال حرف زدن و تعامل و دقت.
از سوی دیگر، من در هر سال تحصیلی حدود ۳۵۰ دانشآموز دارم و میانگین، شش آزمون ازشان میگیرم. تصحیح هر برگه حدود ۱۰ دقیقه طول میکشد. فقط تصحیح برگهها، ۲۱۰۰۰ دقیقه یعنی ۳۵۰ ساعت طول میکشد، به عبارتی ۵۸ روز کاری شش ساعته. طرح سؤال برای دوازده کلاس هم حدود ۱۰۸ ساعت یعنی ۱۸ روز کاری شش ساعته طول میکشد. مجموع اینها میشود ۷۶ روز کاری، در حالی که اگر ما سه ماه سر کار میرفتیم، ۴۸ روز کاری داشتیم.
دیگر با جزوه نوشتن و توجه به ۳۵ دانشآموز در هر کلاس که هر لحظه روحیهای متفاوت دارند، کار ندارم که باید حواست باشد که هم سر ذوق بیاید، هم چیزی یاد بگیرد و هم نظم حفظ شود.
تازه دسترسی ۲۴ ساعته از طریق شاد را هم کاری ندارم.
آیا کسی اینها را میبیند یا از چند و چون آن مطلع است؟
این نوع حرفها را هر کسی در کوچه و خیابان بزند، مشکلی نیست اما از دوستان مدرسهٔ نویسندگی که اهل فرهنگ و نوشتند، چنین انتظاری نمیرود.
پینوشت: از این بابت دلم خیلی پر بود. جایی باید این جزئیات را بدانند و ببینند. خودم حساب کردم، دیدم چقدر اضافهتر کار میکنیم و هیچکس نمیبیند. من معلم شدم چون عاشق اینم که عشق خودم را به دانشآموزانم منتقل کنم که خدا را شکر تأثیر هم داشته و خیلیهایشان هنوز هم حالم را میپرسند و به یادم هستند و متوجه شدهاند که من عاشقانه برایشان میکوشم. همین عشق ادبیات و کتاب که از من به یادگار میبرند، برای من کافی است.
این روزها دوباره دلتنگی خاهر چنان بر من غلبه کرده و چنان مثل کودکی دو ساله که مادرش را میخاهد برای خاهرم گریه کردم و بهانه گرفتم. دیشب هیچ یک از اعضای خانواده حال خوبی نداشتند. فکر میکنم دلتنگی رویا برای خانواده بیشتر از ما بوده است. روی نرمال زندگی نیستم.
خاستم بگویم گاهی همان روزهای معمولی و روزمره بهترین روزهای زندگی هستند.
با عقل و درایت هرکاری میکنم این سوگواری را نمیتوانم کوتاهش کنم. یکباره طنابی میشود دور گردنت.
در وبینار عسل جان شرکت کردم.
و تنها دلخوشیام شرکت در کتابنقد و نویسنده ساز استاد کلانتری عزیزم بود. بعد از مدتها ۱۰۰ جمله نویسی دوباره به جانم چسبید. بسیار تا بسیار از شما استاد کلانتری جان سپاسگزار و قدردانم.
https://t.me/Andishehayeneveshtari
سالواژه: ویلویلی
یک:
هوا خنک است. صبح زود میخاستم بگویم کسی بخاری را روشن کند اما نگفتم. مقاومت کوچکی در خانه هست که میگوید بهتر است تابستان بخاری روشن نشود. اما همه سردمان بود. فکر کنم جوجو هم سردش بود. به جای بیدار کردن کسی، رفتم و پیراهن پوشیدم و خودم را پتوپیچ کردم و خابیدم. حتا تا مدتی بعد از حمام دور برنداشتم که آستین کوتاه بپوشم. بهتر به نظرم آمد که مراقب خودم باشم و تا نرمال شدن بدنم و شاید هوا، گرمپوشتر باشم.
دو:
خیاطی کردم. خیلی با دقت ولی باز هم پارچه حرکت کرد. شاید یک سانت، شاید کمتر. میخاهم به خودم آوانس بدهم. اگر قابل چشمپوشی نباشد، خود استاد آوانسبلاکم میکند و مجبورم از اول بدوزم. پس بگذار فعلن خوش باشم. موقع خیاطی «marriage story» را میگذارم پخش شود. از فیلمهای مورد علاقهام است. برای خیاطی این را دوست دارم. اینکه صدایی پسزمینهی کار باشد و مجبور نشوم به صفحه خیره شوم. از بهترین بخشهای فیلم برایم آنجاییست که این زوج در حال طلاق، شروع به دعوا میکنند. بعد از اینکه مثل مردهشور همدیگر را شستند، مرد آنقدر عصبانی و ناراحت میشود که آرزوی مرگ زن را میکند. اما مشخص است که خودش هم از حرفهایی که زده و از آن دعوا عصبی شده و حالش بد است. پس شروع میکند به گریستن و روی زانو نشستن. زن که شرایط بد او را فهمیده، جلو میرود و در آغوشش میگیرد. و از هم عذرخاهی میکنند. دیگر نمیتوانند با هم باشند اما سالهایی که با هم داشتند، جوری آنها را چسبانده به همکه حتا با وجود طلاق، نمیتوانند به یکدیگر بیتفاوت باشند. و این خیلی برایم جالب و خاص است. اینکه چطور یکسری اشتباهات باعث میشود کسی را که شریک و همزیستت بوده کنار بگذاری و با وجود این شاید نتوانی دست از اهمیت دادن بهش برداری.
سه:
یکی دو روزیست که چیز خاصی برای ناهار نمیپزم. نانی خوردم و تخممرغی با رب. کمی هم کاهو چپاندم توی حلقم تا شکمم را راحتتر گول زده باشم.
چهار:
وبینار نویسندهساز را شرکت میکنم. دوست دارم با کلمهی برگپوش جملهای بسازم. برگپوش مرا به یاد انیمیشن آواتار میاندازد. مردانی که توی یک درخت زندگی میکردند و لباسشان برگ بود. برای همین وقتی من بهش میاندیشم انگار کپیست و مال من نیست. که شاید چون واقعن نیست.
پنج:
آزادکِشی میکنم و فکر میکنم شاید بد نباشد در کنار روزگفتار و روزنوشتار، روزانه نقاشی هم بکشم. چه میدانم.
شش:
کلیدر گوش میکنم و جلو میروم.
هفت:
عبارت «عشق داستانیست» استاد را سرمشق میکنم و آنافورا مینویسم.
-عشق داستانیست که تمام کلماتش را خونبهجگر کرده.
-عشق داستانیست که تمام نسخههایش را از پیش فروختهاند.
-عشق داستانیست که ناشر آن تنهاییست.
-عشق داستانیست که محافظهکار با پلات مینویسد و بیپروا، بداهه.
-عشق داستانیست که به من نمیآید راوی آن باشم.
هشت:
تولد دوستم را تبریک میگویم.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
سالواژه: «تجربه»
چند روزیست که هیچ تجربهی بدیعی کسب نکرده است، اگرچه آرزوهایی در سر دارد.
ـ امروز بعد از سالی با دوستش صبحانه خورد.
ـ در گرمای سگی تصمیم گرفت پیاده به خانه بازگردد که هم پیادهروی کند و هم بیندیشد. ایدهای چند به ذهنش آمد و یکی را برگزید برای گسترش دادن.
ـ برگهی سفید را غرق اندیشه کرد.
ـ با نیلا حرف زد و به عبارتی پشمهایش ریخت. غصه خورد و خشمگین شد، تف به این زمانه و جغرافیا. کاش میشد پر توان کنار جوردیدگان ایستاد.
ـ بالاخره در وبینار نویسندهساز شرکت کرد. استاد از اهمیت شعرخوانی گفت. راستش از وقتی شعر میخواند با ترکیبهای عطفی بیشتری روبهرو میشود و در دفترش مینویسد.
ـ در وبینار ولگویه شرکت کرد. عجب وبیناری بود. کلی آگاهی کسب کرد. (باز هم از عسل جون سپاسگزارد)
ـ با قلبی اندوهبار و سری گران قسمت «نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزهرنگ»، هفت پیکر را پیش برد. آیا میتوان به قصههای هفت پیکر، داستان گفت؟ هنوز نمیداند.
روزواژه: «دیودیده»
«چون ز دیو اوفتاد دیوسوار
رفت چون دیودیدگان از کار»
دیودیده: دیوانه و مجنون
(هفت پیکر نظامی/ ص ۲۴۴ ب ۱۲ از تصحیح دستگردی)
ـ چگونه زبان مخصوص داستان را باید یافت؟ اینروزها برای یافتن این پرسش با داستان کوتاهش سرِ جنگ دارد.
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز ساعت ۸ صبح بیدار شدم؛ صفحات صبحگاهیام را نوشتم و دوباره خوابیدم.
۲- برای ناهار خوراک دالعدس درست کردم و ظرفها را شستم.
۳- برای شیرین مقداری برنج ریختم و با مامان تلفنی حرف زدم.
۴- دو ساعت نقاشی کشیدم و همزمان به کتاب صوتی «تولستوی و مبل بنفش» گوش سپردم. استاد نقاشی هفتهی پیش این کتاب را معرفی کرده بود تا همه بخوانیم و دربارهاش سر کلاس صحبت کنیم.
داستان دربارهی زنی بود که خواهرش را از دست میدهد و برای رهایی از رنج زندگی، به کتابها پناه میبرد.
۵- امروز برای بازدید از خانهای رفتیم که بنگاهدار خیلی تعریفش را کرده بود. با اینکه اولین خانهای بود که میدیدیم، خوشمان آمد و تصمیم گرفتیم همین را اجاره کنیم. خانه بزرگتر بود و بالکنی دلباز داشت. نورگیر بودن برای من اهمیت زیادی داشت و از آرامش خانه خوشم آمد.
حالا بیصبرانه منتظرم زودتر جابهجا شویم. من از تغییر خوشم میآید؛ حس میکنم قرار است کلی اتفاق تازه و نو را در این خانهی جدید تجربه کنم.
۶- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و با روزواژهی «برگپوش» جملهای نوشتم.
۷- بعد از وبینار، همین که خواستم دوباره نقاشی بکشم، زنگ خانه به صدا درآمد؛ رفیق صمیمیام بود که بیخبر آمده بود تا غافلگیرم کند. خیلی خوشحال شدم. چند ساعتی با هم نشستیم، حرف زدیم و خندیدیم.
گفت: اصلاً نگران اسبابکشی نباش؛ خودمان میآییم کمکت میکنیم.
هیچ چیز در دنیا به اندازهی خانواده و رفیق خوب ارزش ندارد. ❤️
۸- امشب سریال «شنود» را به پایان رساندیم. این سریال که جنایی بود و حول محور پلیسها و پخشکنندگان مواد مخدر میچرخید، چیزی فراتر از یک ماجرای پلیسی را روایت میکرد.
یکی از چیزهایی که یاد گرفتم این بود که گاهی آدمها برای رسیدن به جایگاههای بالاتر در حوزههای مختلف، از جمله سیاست، وسوسه میشوند بخشی از وجدان و ارزشهایشان را کنار بگذارند و برخلاف باورهایشان رفتار کنند؛ اما همیشه کسانی هستند که حاضرند همه چیزشان را بدهند، ولی دست از ارزشها و اخلاق حرفهایشان نکشند.
۹- امروز یاد گرفتم رفیق خوب کسی است که با عمل و بودنش، مخصوصاً در سختترین شرایط زندگی، خودش را ثابت میکند. خوشحالم که یک روز به دانشگاه رفتم و بهترین رفیقم را ملاقات کردم.
به امروزم از یک تا ده، ده میدهم.
ای مغز باهوشم.
ثانیه ای بعد از انتشار دریافتم که نظراتتون در صف تاییده. بمرم برات.
چرا کسی نظر ننوشته؟ عجیبه. کجایید؟
سالواژه: تحرک.
امروز چرخ های تحرک به زیر پاهام اومد و جسماً هم متحرک شدم.
نمره روز: ۱۰
در مسیر بودم و متحرک.
گزیده ای از روزم رو که نگاریدم در رسانه ام منتشر کردم رو اینجا اضافه میکنم برای خالی نماندن عریضه. ارادمتند.
به گلهای بنفش رزماری دل دادین تا حالا؟ حتما دل بدین.
آبی، صورتی و سفید هم هست که من تا حالا ندیدم و اطلاعی ندارم.
ارادت خاصی به گیاهان آبزی دارم. (گیاهانی که در آب میزیاند.)
رزماری هم قابلیت زیستن در آب رو داره. البته موقتا تا ریشهدهی. از یه جایی بکنید و بیارید اهلی خانه کنید. هم اون لذت ببره هم شما.
حین پیادهروی غروبگاهی در جهان موبایل با دوستان نوظهورم گپ زدم. اضطراب پیادهروی گم و گور شد و من، ممنون دوستانم شدم.
اگر پیام یادآوری کارگاه نوشتمرین رو نمیدیدم احتمالا پیاده از شهر خارج میشدم. مسیر رو به سمت خونه تغییر دادم تا برسم به کارگاه.
سه کیلومتری قدم زدم. آتشی در رانها به شعله افتاد. مادرک با خبری جالبانگیز مزه بیشتری به لحظات افزود. تا ببینم چه میشود.
حضور
1. سالواژهام: استمرار، استمرار، استمرار، همین.
سال واژه : دورمَن.
( به معنای تلاش، جست و جو ودقیق شدن در دنیای دور و اطرافم)
امروز که نه. دو هفته است درگیر پیدا کردن شغل هستم. دیوار و جاب ویژن و جابمینا و ویونا و….. را تماما زیر و رو کرده ام. چند جا مصاحبه هم رفته ام و هنوز هم دنبالم. انگار زندگی ام لنگ در هواست. با کارشناسی روانشناسی خیلی سخت میشه کار پیدا کرد. البته هنوز مدرک اش رو ندارما. ولی خب امیدم رو از دست نمیدم که….. دوروغ میگم عرررررر
حالا قسمت دل ریش کننده ماجرا اینجاست که بسیار خجالتی ام. اگر نبودم انقدر کارم راحت میشد، می چسبیدم به ریش روانشناس ها یا در مرکز مشاوره ها که به من کار بدهید.یالا یالا یالا
اصلا به نظرم خجالتی نبودن زندگی را جذاب تر میکند.
بگذریم.
کتاب کمی خواندم امروز و هوشنگ در امتحان 8 صبح کمک ام کرد.
راستش را بخواهید اصلا یادم نمیاد امتحان در مورد چی بود.
یه عالمه وبینار رفتم و خب در یکی از وبینار ها یه سری چیزای دردناک هم شنیدم حالم را تا ساعت ها بد کرد اما چقدر خوب شد که شنیدم ایکاش همه دختران میشنیدند.
حرف زدن در گزارش نیک برایم راحت تر است.
( میزنیم کانال بعدی)
چون مطمئنم خیلی کمتر خونده میشه.
نمیدونم چه مرضی هست دارم که ناز میکنم و توی کانالم پست نمیزارم و هرشب خواب استاد رو میبینم که داره میگه
بر شما باد پست گذاشتن در کانال های تان.
عذاب وجدان بد دردیه.
من میترسم از پست گذاشتن و دیده شدن. ای بابا.
قرار بود داستان بنویسم که از زیرش در رفتم.
خاک بر پایم. اما در مورد طرح اش فکریدم.
استاد یه جمله قشنگ گفت در وبینار نویسنده ساز که ایده های احمقانه گاه به شاهکار های هنری ختم میشوند.
در مورد برگ پوش به احترام خانم برگی جمله نوشتیم و خوش گذشت.
امروز وقت گذاشتم و یکم فکر کردم برای آینده ام برای اینکه قصد دارم چطور زندگی کنم.
ولی اصلا نتیجه ای نگرفتم.
خب ایرادی نداره که مشوش تر شدم.
آنا کارنینا خوندم یکم.
تولستوی یه ظرافت هایی رو توصیف میکنه که آدم با خودش میگه بعضی ها چقدر زندگی رو لطیف و زیبا میبینند، ایکاش چشماشون رو میشد به ما قرض بدن.
البته الان تو گوره بنده خدا ،چشاش تجزیه شدن.
اسم محمد قائد رو خیلی میشنویم میخوام برم ببینم تو سایت اش چه خبره.
امشب ادامه شرلوک رو سریال وار میبینم.
پرنده بیچاره ام رو خیلی اذیت میکنم آخه نازه باید چلونده و بوسیده بشه. ولی همش جیغ میزنه کمکککک.
همین دیگه
بای بای
بقیه حرفام رو خوردم. خوردن حرف کار خوبی نیستا ولی خب فعلا تا همین جاش هم خوبه
امروز صبح دو ساعت زمان بیشتری به خود دادم برای خوابیدن. بله به جای ساعت ۸، ساعت ۱۰ به محل کار رسیدم. واقعن نیاز داشتم و چسبید.
🌱روز کاری خوبی داشتم.
🌱به محض رسیدن به منزل وارد وبینار نویسنده ساز شدم.
آزادنویسی امروز عالی بود. در پنج دقیقه اول ۲۴ مورد را فهرست نویسی کردم. در پنج دقیقه دوم، از دلِ فهرست ِ اول یک موضوع را انتخاب کردم و اینک درباره ی آن بیش از ۱۵ مورد نوشتم.
بدون اغراق بگویم ؛ تکه های نامرتب پازل ذهن ام، یکی یکی در جای خود قرار گرفتند. به چه موارد خوبی رسیدم. نکات با اهمیتی که در شلوغی ذهن گم شده بود، حالا به راحتی روی کاغذ در قالب فهرست عیان شدند.
🌱اواخر وبینار خواب من را در خود غرق کرد، شاید یک ربع آخر با صدای استاد به خواب رفتم.
🌱یک آش مخصوص بار کردم برای فردا، همکارها شیفته ی آشِ مخصوص من هستند.
خوراک مرغ و سبزیجات برای شام و شام فردا شب آماده کردم.
🌱یخچال را سر و سامان دادم.
🌱غذای گربه های بیرون را برداشتم و بدون گوشی به بهانه ی پیاده روی از منزل بیرون زدم.
با خاطری آسوده بعد از ۴۰ دقیقه پیاده روی و غذارسانی به منزل برگشتم.
🌱دوش گرفتم و با سروم آبرسان یک حالی به موهایم دادم.
🌱ظرف ها را شستم.
🌱آب و غذای گربه های خودم، تمدید شد.
🌱بیست صفحه ای از کتاب جادوی بزرگ را خواندم.
💫وقت خواب است و به امید فردایی بهتر، شب بخیر می گویم.
گزارش نیک
صبح با دلی کباب شده شروع شد.
پیدا کردن آقا شوگری (گربهام) توی تراس و نشستن آقا اسکات (اون یکی گربهام) پشت در تراس قلبم را به درد آورد.
آقا شوگری حداقل چند ساعتی را در تراس گذرانده بود بدون آنکه کسی متوجه رفتنش شده باشد.
ظهر هم به صرف دانشگاه و گرما و راه طولانی گذشت.
بعد از ظهر قبل از اینکه بیرون بریم سخت مشغول درست کردن اپلیکیشن شدم. امروز نسخه آزمایشی آن باگی عجیب داد و درست کردنش وقت زیادی ازم گرفت.
دیگه وقتشه کمکم برای استاد کلانتری بفرستم شاید به زودی برای شما هم در دسترس گذاشتم.
بستنی زعفرانی بعدازظهرمان با طعم عباس صفاری بود.
حیرتزده کلمه مناسبی برای حالم بود.
میخوایم خیلی بیشتر ازش بخونیم.
شب با ضبط پادکست گذشت.
یکم شروعش چالشبرانگیز بود ولی خب قسمت اولش ضبط شد و خوب بود به نظرم.
راستی از دیروز جا موند که چقدر سر وبینار از سخن استاد ذوق کردم و انقدر شوک شدم که نتونستم کامنتی بذارم.
خیلی ذوقمندم استاد.
#گزارش_نیک۴۸
سالواژه: صبر
صبح، ساعت ۶:۴۹، انگار کسی مشتمشت خاک در چشمهایم پاشیده بود. از اتاق بچهها به اتاق خودم پناه آوردم، شاید خواب ادامه پیدا کند؛ اما خواب هم انگار دلش نمیخواست کنارم بماند. حرفهای دیشب مادرم، ترسِ آرام و بیصدای آلزایمرِ مامان فریده، تا صبح در ذهنم راه رفتند و بالش را از زیر سرم کشیدند.
شب کارگاه نوشتمرین داشتم و شام برنامه پلو نیمرو ست. پس صبحانه بچهها نه نیمرو نه فرنی و پنکیک هم که دیروز درست کرده بودم فرنی هم آرد برنجم تمام شده و دو روز است که برنجی که شسته ام را حال ندارد آسیاب کنم. نان و پنیر، همان انتخاب بیادعا، ناجی صبح شد.
مهدی بیدار بود از او پرسیدم ناهار چه درست کنم هم دل و روده خودم علیه السلام نیست و هم دیانا. گفت از پلو گوشت دیروز باقی نمانده ؟ گفتم هست ولی برای تو و بچه ها کافی نیست فقط برای بچه ها کافیست. گفت من چیز دیگری میخورم که یادم آمد ماکارونی داریم و قرار شد مهدی ماکارونی بخورد. گفت پس خودت چه؟ گفتم اغلب فست هستم ولی سوپ هم داریم من کمی سوپ میخورم.
مهدی که رفت وارد رختخواب شدم خواستم بخوابم اما مرض نوشتن نگذاشت بخوابم. با دوستی تلفنی حرف زدم و کسالتم را فراموش کردم.
بعد، «باخانمان» برای بچهها پخش شد و من روبهروی کوه لباسها ایستادم. اتو میکشیدم که ADHD طبق معمول از راه رسید؛ بیخبر، بیاجازه. ناگهان چرخ خیاطی وسط اتاق بود. شروع کردم به دوختن. صدای سوزن، ریتم آرامی داشت؛ انگار هر کوک، یکی از گرههای ذهنم را باز میکرد. بعضی آدمها با سکوت آرام میشوند، من با صدای چرخ خیاطی.
عصر، چیزی شبیه لاشهی خودم را برداشتم و تا باشگاه نزدیک خانه بردم. دو ساعت بعد، همان لاشه، کمی عرقکردهتر و خستهتر، به خانه برگشت. دوش گرفتم و وارد کارگاه نوشتمرین شدم. عجب حالی داشت. همان چند دقیقه، انگار پنجرهای در این روز سنگین باز شد.
ابتدای کارگاه، دیانا شیر میخواست و دیاکو کیک. بیاختیار گفتم: «مگه نوزادید؟ خودتون برید بردارید.» رفتند و برداشتند. دنیا هم به همین سادگی از یک بحران کوچک عبور کرد.
حالا شب شده است.خستهام؟ نه… «خسته» کلمهی کوچکی است.له شدهام.
اما عجیب است؛ میان همهی این لهشدگی، هنوز چیزی در من نفس میکشد. همان چیزی که صبح نگذاشت بخوابم، ظهر پای چرخ خیاطی نشاندَم، عصر تا باشگاه کشاندَم و شب به کارگاه رساندَم. شاید اسمش امید نباشد. شاید فقط عادتِ ادامه دادن باشد و گاهی همین، برای زنده ماندن کافی است.
#۸تیر۰۵
#سوگندستاره
#غربت
#امواج_ذهنی_یک_ADHD
-گفتگوی “عشق کافی نیست” از کانال یوتیوب مهران روشن را دیدم.
-صبحانه نخوردم. به جاش شربت آلبالو و بيسکوئيت خوردم.
-شب یک شب دو خواندم.
-قرآن خواندم.
-غزلیاتی چند از مولانا خواندم.
-کتاب اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم را مطالعه کردم.
-دمبل زدم. شنا رفتم. دراز و نشست. اسکوات.
-ظرفهای ناهار را شستم.
-در وبینار سرزبان الهه علیها السلام شرکت کردم.
-مطالعه کتاب نهجالبلاغه با ترجمه محمد دشتی را شروع کردم.
-ده دقیقه تمرین ویپاسانا انجام دادم.
-پیادهروی کردم.
-نیم ساعت روی کاغذ آزادنویسی کردم.
https://t.me/soufiabolfazl
امروز ساعت ۸ و نیم بیدار شدم. راستش دل و دماغی برای بیدار شدن نداشتم چون شب قبل با ناراحتی خوابیده بودم. صبحم را با ۱۰۰۰ کلمه غرغر نوشتن شروع کردم، در نهایت یک شعر گفتم.
میخواستم لمسناپذیر بمانم
مانندِ بادی که از میانِ باغ میگذرد
و هیچ لکهای از خاکِ زمین بر تنش ننشیند.
آرزو داشتم «نیاز»،
هرگز نامش را بر لبهایم جاری نکنم…
اما زندگی، با ظرافتی شیطانی،
تارهای نامریش را دور من پیچید
و مرا به دامِ «داشتن» و «نداشتن» انداخت.
روزم خیلی شلوغ بود و کلاسهای حضوری وقت زیادی ازم گرفت. فقط توانستم تکههای کمی از کتاب «خواستن توانستن نیست» را بخوانم.
استرس داشتم، اما کارهای خانه این حرفها سرش نمیشود. ظرف شستم و آشپزی کردم، آرام و در سکوت، بدون اینکه پادکستی گوش کنم، تا ذهنم آرام شود.
در کانال تلگرام هم طبق معمول کلمات جدید پادکست انگلیسی را درس دادم و خلاصهاش را نوشتم. وسط کار، یک ایده به سرم زد که سریع روی کاغذ یادداشتش کردم.
به این فکر کردم که وقتی به درستیِ باوری ایمان پیدا میکنم، برای پیگیر بودنش باید در محاصره آدمهایی باشم که با من هم عقیدهاند. وقتی میبینم کسی هست که سبک زندگیام را تایید کند یا خودش هم کارهای من (مثل ورزش و زبان) را انجام میدهد، انگیزهام بیشتر میشود و سرسختی میکنم.
امروز یک ساعت با مادرم حرف زدم؛ همان فرشته پشتیبان من که همیشه کنارم است. و رقیه، دوستی که مثل من دنبال معناست و حرفهایش همیشه به من امید میدهد پیام زیبایی برایم گذاشته بود که با شنیدنش بس مشعوف شدم.
با اینکه کارهای زیادی کردم، اما ورزش، شعر و وبینار را از دست دادم. حس میکنم اگر زودتر بیدار میشدم، میتوانستم نمره ۹ بگیرم، اما امروز نمرهام ۶ شد
۴۸ در ۰۴/۰۸
گزارش نیک نه اینکه نیک باشد، تلاشیست برای نیکزایی.
استمرار برای گنجشکماهی چیزیست شبیه دمبل زدن مورچهای لنگ.
امروز حوصلهای نبود چون زیاد از خودم بیرون ماندم. فضای مجازی و حرفهای تکراری خستهام میکند.
صفحات صبحگاهی اینطور شروع شد که چهارصد و چهل و چهار هزار سال دارم.
ـ هیچ دفتر شعری نخواندم.
ـ رونویسی هم نداشتم.
ـ داستان شنل قرمزی و گرگ را در کتاب این هم جور دیگر نوشته رولد دال خواندم. آخر قصه شنل قرمزی آقا گرگه رو با هفتتیر میکشه و تو جنگل با پالتو پوست گرگ میره گردش. تو قصه موطلا و سه خرس، موطلا مجرم شناخته میشه.
ـ یادم افتاد چند وقت پیش دکتر علی صاحبی در دادگاه استرالیا متهم به تجاوز شد. از نتیجه دادگاه و اتهام خبر ندارم چون پیگیر نبودم. اما یادمه آقای صاحبی به احترام مخاطبش یه ویدئو و پیام عذرخواهی ضبط کرد. هر اندیشهای که در جهت دفاع از تجاوز به حریم و حرمت انسانها باشه در نهایت محکوم به شکسته. خرم کسی که از تریبونی که داره برای رشد جامعه قدم برداره و خرمتر کسی که بدونه بلد بودن شعری دربارهی رستم به معنی رستم شدن نیست. (پاسخ به کسی که از رفتنهای پیدرپی پرسیده بود.)
ـ وبینار ولگویه سخاوتمندانه سود بود و درد.
ـ کلاس امروز دربارهی زنون بود. و باید بیشتر بخونمش.
ـ فیلمتئاتر prima-facie رو دریابید. مونولوگی که عمیقاً موضوع تجاوز رو مطرح میکنه.
ـ جملههای نوشتمرین:
مو، سیاهتر از تکرار است
قالب، موسیقی را میرنجاند.
دفتر التماس میچکد.
نوار به کنایه مینازد.
عدالت بالکن را میگزید.
و در نهایت تمرین خارج شدن از سیطرهی معنا.
https://t.me/My_Hand_writee
میخاهم در ابتدای گزارشهایم خودم و آن روز را به چیزی تشبیه کنم.
امروز من «نیمفاصله» بودم. مویی فاصله نگهداشتم، که هم جدا نشوند کسان و هم قیمهها درون ماستها ریخته نشوند.
-جالب است که روزهایی که گزارشم را در طولِ روز نمینویسم و شب میخاهم بنویسمش، قبل نوشتن با خودم میگویم امروز که کار خاصی نکردم. اتفاق خاصی نیفتاد. چه بنویسم؟ اما دست به قلم که میبرم کارهایم ردیف میشوند.
-نویسنده ساز را حضور یافتم. استاد تمرینی پیشنهاد داد. جالب بود. ۵ دقیقه و نوشتن حداقل ۱۵ جمله و سپس دوباره نوشتن ۱۵ جمله در ادامه ( یعنی از ۱۶ تا ۳۰) دربارهی موضوعِ یکی از جملات قبل.
این چرخه میتواند تا انتهای دنیا ادامه داشته باشد.
همینطور واژهی «برگپوش» را معرفی کردند. با آن جمله نوشتیم. دوستانم جملات زیبایی نوشتند.
-به وبینار ولگویهی عسل فاطمی رفتم. صحبتهای جالبی شکل گرفت. خانم دکتر غزاله شمس و دیار طلایی عزیز حرفهای آموزنده و مفیدی زدند.
-تمرین جلسهی چهارم نویسندگی خلاق را دوباره نوشتم. اینبار با موضوعی دیگر و راوی دیگر. امیدوارم زبان راویام را درست فهمیده باشم و صحیح انتقال داده باشم.
-عزیزی از عزیزانم عملِ سختی داشت امروز. خداراشکر به خیر گذشت.
-پیادهروی نمیروم تقصیر گرماست.
-به این فکر کردم که باید از مخترعین فریزر تشکر کرد. اگر نبودند گوشتها خیلی زود فاسد میشدند.
(کاووش کردم و دیدم یک نفر به تنهایی مخترعش نبوده و در مسیری تدریجی ساخته شده است)
-مهمان آمد و کمی مهمانداری کردم کمک مامان (یک دور چایی ریختم😂)
-آهنگ ترکی گوش دادم کمی. از این جدیدایش. اما دولدور دولدور هم گوش دادم😄. البته نمیفهمم که زبانبستهها چه میگویند اما دیدم اگر داریوش گوش بدهم باید بروم پیش داش فیروز و بر او و پیکنیکی سلامی بدهم، پس ترجیح دادم آهنگ ترکی گوش کنم. با طولِ ارادت به داش فیروز🙌🏻.
-شعرکی از من جوشید. نوشتمش و در کانالم هوایش کردم. اینجا هم مینویسم برایتان.
«سکوت تو شروع یک جهنم است
جهنمی که هیزمش
تن لطیف و نازک ترانه است
سکوت نکن
که رنجپیشگی، مدال دارِ گردنِ زنان این شکسته میهن است»
شاید برخی بگویید غزاله چیزها را بزرگ میکند. بگویید. من اینم. من هرگز منکر وجود درد و عظمتش نشدهام. از درد باید درس گرفت و ادامه داد.
در میهنی که مردانش هم مورد تجاوز قرار میگیرند، زن بودن سختتر است. میخاهید قبول بفرمایید میخاهید نفرمایید. هرطور مِیلتان میکشد.
-گزارش نیکم را نوشتم. این هم خودش کار نیکیست دیگر.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
«که هم جدا نشوند کسان و هم قیمهها درون ماستها ریخته نشوند.» این نثر عالیه خب الآن. 😂👌🏼
خوشحالم که عملِ آشناتون به خیر گذشت عزیزم، خییییلی حس بدیه واقعا. 🤍🫂
با جملهی آخرت هم، صد در صد موافقم. 👌🏼
– امروز صفحات صبحگاهی را زودتر نوشتم.
– لپتاپم را بردم رواندرمانی. خیلی ناز دارد. نمیدانم کدام آدمی به این مرحله از عرفان رسیده که لپتاپش را ببوسد؟ هیچ قدرم را نمیداند.
– در کارگاه کتابنقد بخشی از کتاب دفترچهی خاطرات و فراموشی خوانده شد، از جستاری با همین عنوان. آن حرفهای استاد درباره خردهفرهنگی که سعی میکند خودش را تحمیل کند، دوست داشتم. به نظرم خردهفرهنگ شبیه فرقههای مذهبی آمد.
– نویسندهساز با صد جمله پیش رفتیم و بعد هم پرسش و پاسخ بود. در بخش دوم من موضوع انتشار را برای خودم باز کردم. بیشتر باید دربارهاش برای خودم بنویسم.
– نوشتمرین برایم عجیب بود قدری. ترکیب کلمههای بچهها دور از ذهن بود. یعنی کلمههایشان در زبان عادی و روزمره کنار هم قرار نمیگرفت. به همین خاطر خلاقانه و جالب میشد. اما کلمههای من همنشینیشان معنایی به ذهن متبادر میکرد و غریب نبود. وقتی دربارهاش نوشتم به این نتیجه رسیدم که لزومن معنیدار نمیشوند ترکیبهای من. بلکه چون بیشترشان ذهنی بودند، ترکیبشان نو و دور از ذهن و خلاقانه نمینمود (چه چندش. نمودن!). تا اینکه استاد تمرین خودش را فرستاد و تنوع کلمههایی که نوشته بود دیدم و دربارهاش پرسیدم. متوجه شدم که اشتباه فهمیدهام. باید با تداعی پیش میرفتم درحالی که من کلمههایی را نوشته بودم که دوست دارم. ای وای گویوم.
– دارم فکر میکنم که «الاهی بمرم برات» شاید بتواند اصطلاحی باشد مثل «مکش مرگ ما». و برای شعرهایی استفاده شود که خالی از خیال و دیگر عناصر شعریاند. مثلن فلانی شعرات «الاهی بمرم براتیان».
حلزون گُل داده
۱. صفحات صبحگاهیام کم شد.
۲. انگار یک چیزی آب رفته بود.
۳. چالش روز هجدهم داخل کانال تلگرامم پست شد.
۴. روزگفتار نهم ضبط شد.
۵. رخت شستم.
۶. یخچال را مرتب کردم.
۷. روتختی دخترم کوچکم را در محلول سفیدکننده خیساندم.
۸. مملو از طرحهای مدادشمعی و ماژیک بود.
۹. با نوشتن در لحظه گیابندجان همراه شدم و قطعهای از رمان در حال نوشتنش را خواندم.
۱۰. به خیال خودم نقد کردم و بعد در نقد خودم گیر افتادم.
۱۱. رفتهرفته میفهمم که چقدر کم میدانم.
۱۲. مادرم زودتر از موئد از راه رسید. چون خواهرم دلش برای خانهمان تنگ شده بود.
۱۳. قورمهسبزی با رشتهپلو درست کردم و مادرم سالادشیرازی درست کرد.
۱۴. چون قرار بو د خواهرم تا ۱ظهر برود، نتوانستم در کتابنقد شرکت کنم.
۱۵. او در موسسه چیتسازان مدرس زبانانگلیسی است.
۱۶. امروز، دست در حلقم گذاشته بود و خفه میشدم.
۱۷. دقیقا هنگام رفتن خواهرم، کلاسزبان مجازی دخترم تمام شد.
۱۸. هرچند او مادرم را بیشتر دوست دارد.
۱۹. ساعت یک و خوردهای ناهارم را خوردم.
۲۰. دختر بزرگم خمیر کلی خواست.
۲۱. آوردم تا با مادرم چیزکهایی بسازد.
۲۲. در آخر همه را قر و قاطی کرد.
۲۳. دلم نیامد دور انداخته شود.
۲۴.با کمی آب سرد احیایش کردم و چند بوکمارک کج و کوله درست کردم.
۲۵. بعد از ظهر چای هندوستان با حلوای اردبیل خوردیم.
۲۶. همسرم سرما خورده، به چشمش خاری در کفشش و یا خاکی در چشمش بودم.
۲۷. با چندین مصیبت همزمان در وبینار شرکت کردم و چشمم را به روی تمامی مصائب و موهبتها بستم.
۲۸. بعد از مدتها تمرین صد جمله کردیم.
۲۹. رابطهی پانزده جمله بعدی دلآراتر شد.
۳۰. استاد عزیز به پرسشم پاسخ بسیار دقیقی دادند.
۳۱. حلزونوار پاسخ استاد را خواهم پیمود.
۳۲. حین وبینار مادرم خداحافظی کرد.
۳۳. رفت که کفش طبی بخرد و بعد به خانه خالهاش برود.
۳۴. فاصله بین خانههای مادرم، من و خالهاش کمتر از نیمساعت با پای پیاده است.
۳۵. در فاصله بین وبینار و نوشتمرین اندکی بوطیقای ارسطو خواندم.
۳۶. مانند حلزونی که برگ تری را مزهمزه میکند، بوطیقا را چنین میخوانم.
۳۷. در یک هفته، بیست و یک صفحه بوطیقا خواندهام.
۳۸. تا کارگاه نوشتمرین دخترانم را به حیاط رهانیدم.
۳۹. نوشتمرین عجب میچسبد.
۴۰. بعد نوشتمرین شام خوردیم.
۴۱. دختر بزرگم نزدیک به پنج بار در هواپز سیب.زمینی سرخ کرد.
۴۲. داخل مخزن هواپز جلسهی فوق سری سیبزمینیها بود.
۴۳. از امروز صبح کاغذی در گوشهکنارم برای شعر ماهی در کوشش است.
۴۴. هنوز شعری نشده که بتوانم شعر بناممش.
۴۵. دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم را برای بار سوم خواندم.
۴۶. با چند نفر از دوستان قراری گذاشتهایم.
۴۷. سه نفری رمانی را شروع خواهیم کرد.
۴۸. بد خواهیم نوشت، بسیار بد.
۴۹. تنها ایدهای که دارم رابطهایست میان آتشنشان و آتشافروز.
۵۰. بروم و به همسفران رماننویسم گزارش بدهم.
* زورم رو زدم صد بشه، اما نشد.
http://t.me/deldoudeh
حلوای اردبیل ویار شد ساعت ۲:۱۵ صبح.
گزارش نیک
سرم درد گرفته. لابد از صبح غلطهای اضافه زیاد کردم. ببینم، کردم؟
صبح بلند شدم درس خاندم. ظهرم که شد بساطم را جمع کردم و رفتم دانشگاه. امتحان زبان داشتیم. آن رایتینگهایم را برای امروز مینوشتم.
ناهار را توی مترو خوردم. دو تا ساندویچ الویه برای خودم آماده کرده بودم. امتحان را دادم. زدم بیرون. هوا جهنم بود. احسان که آمد رفتیم بستنی زعفرانی خوردیم. در همان حین از عباس صفاری شعر خاندیم. کیفور شدیم. دلم میخاست آنقدر بخانمش که حرفحرف شعرش توی رگهایم نفوذ کند. لمسش کنم. مزهمزهاش کنم. دو شعر اولش را فقط خاندم. ولی همان دو را، بارها و بارها خاندم.
فردا اولین کارم رونویسی و شکافتنش است.
وبینار را به خاطر نتم نتوانستم باشم. (نمیدونم چه مرگش شده بود) اما تمرین صد جمله را انجام دادم و جاهایی حس کردم دارم به شعر میرسم.
خانه که برگشتم، باز هوس بستنی کردم. خوردم. شروع به درس خاندن کردم. هوس آلوچه کردم. یخچال را جوریدم. یافتم. دخلش را آوردم. به زور کمی درس خاندم. و سردرد گرفتم.
راستی دوتا آشنا هم دیدم. یکی پسر همسایهمان را، که سلامعلیک کردیم و فلان. دیگری، استاد رقصم را. (البته با ایشون تا حالا یه جلسه کلاس داشتم ولی از استادای موسسهمون بود و هربار سلامعلیک داشتیم) گفت میخاهد از استانبول برود بورسا برای همیشه و از موسسهی ما آمده بیرون و که یهو یادش افتاد به استادش زنگ بزند و بعد کل راه را داشت بلندبلند با تلفن حرف میزد. آنقدر غرق بود که تازه بعد از پیاده شدنش از تراموای یادش افتاد از من خداحافظی کند.
شایدم سرم به خاطر زر زرهای او درد میکند.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#یادداشت
گزارش نیک امروز
کلمهی سال: پِستانه یا «پستاندار درون»
صفحات صبحگاهی نوشتم. از خوابم هم نوشتم. چه خواب پر تنشی بود.
شعر تمرین کردم.
وبینار نویسندهساز بودم.
در وبینار با برگپوش جمله ساختیم.
اولین موضوعی که به ذهنم رسید این بود که در زمان عصر حجر که آدمها برگ میپوشیدند، آیا رقابت زنانه وجود داشت؟
بعد از این پرسش، کلی سوال دیگر هم در ذهنم شکل گرفت.
مثلاً:
برگ خاصی مد میشد؟
برگها جنس اعلا و ضعیف داشتند؟
برگ کدام درخت محبوبتر بود؟
آیا برگ دزدی هم بود؟
هر روز برگهای متفاوت میپوشیدند؟
هر کس برگها را به طرز خاصی به خودش میپوشاند؟
به برگهایشان چیز خاصی هم آویزان میکردند؟
برای زمستان برگ ذخیره میکردند؟
آیا پاییز فصل محبوبشان بود یا فصل دلهره؟
برگ کدام درخت محبوبتر بود؟
آیا برگی که زنان میپوشیدند با برگ مردها متفاوت بود؟
رئیس قبیله برگ خاصی میپوشید؟
صبح زود بیدار شدم اما چون کمتر از سهساعت خوابیده بودم، وسط هال دوباره خوابم برد. وقتهایی که میآیم خانه، خواب را بر خود حرام میدارم. خصوصا اگر تابستان باشد و باد بپیچد لای شاخههای درخت زردآلوی توی باغچه و بعد از پنجره بریزد توی خانه.
آدم وقتی میرود خانه نباید وقتش را با خوابیدن هدر دهد. من هم نمیدهم. فقط چند ساعتکی بعد از طلوع تا قبل از شروع سر و صدای مامان و بابا میخوابم. و بعد، وقتی مامان بدون ملاحظه و در نظر گرفتنِ اینکه دوتا جنبندهٔ دیگر در این خانه خوابند صبحانه آماده میکند و ظرفها را میزند به هم و بابا با تمام قدرت در توالت فین میکند، بیدار میشوم.
امروز هم بیدار شدم. وقتی رفتم مسواک بزنم به حرفهای مامان و بابا گوش میدادم که دربارهٔ مذاکره و جنگ و کوفت و زهرمار بود. تا اینکه مامان بهجای «اَبَرقدرت» گفت «ابوالقدرت» و به این ترتیب شروع روزم ۱۰ از ۱۰ شد.
بعد از صبحانه که آبِجیام آمد یکبار دیگر مفصل خندیدیم و قرار گذاشتیم دوستپسرِ دخترخالهام را که اسمش ابوالفضل است، برای اینکه با شوهرِ آن یکی خاله ام که هماسمِ اوست قاطی نکنیم، «ابوالقدرت» صدا کنیم.
میدانی آدم اگر خانه نباشد، وقتی بیدار میشود نه خبری از صدای فینِ جانانهٔ باباست و نه صبحانهٔ مامان و نه سوتی داغ و منحصربفردی مثل ابوالقدرت. برای همین است که من عاشق خانه ام.
اگر این روزها مثل آدمهای خانهندیده چسبیدم به خانه و خانواده و در وبینارها و کارگاهها پیدایم نبود، دلیلش فقط همین است: من عاشق خانه ام.
نیکنامهٔ این روزهای من، بوی خانه میدهد: آببازی با نورا در حوضِ حیاط، خوردنِ غذاهای مامانپز، کمک به حسابوکتابهای بابا، غیبتهای خواهرانه و تکرارِ مکرر این اصل که «همه بدند؛ ما خوبیم»، کمک به بابا برای تعمیر کولر، کَل انداختن با پوریا، ریختن مربای توت فرنگی در شیشههایی که قبلا تویشان سس مایونز یا خیارشور داشتند و… .
خوشبختی بوی خانه میدهد؛ مثل نیکهنامهٔ من.
آدرس کانالم: https://t.me/zargooyehaa
خیلی جات خالی بود
سالواژه که استمرار است اگر ایمان بیاورم.
۱. صبح زود صدای کندن زمینی، چیزی میآمد از طبقه بالا.
۲. بعد صدای سررسیدم آمد که میگفت بدو برای صفحات صبحگاهی.
۳. بعد صدای احساساتم آمد که امروز دائم چیزی میگفتند. شما نمیدانید چه میخواهند؟
۴. بعد صدای مامان بود که گفت: بیا ناهار .
۵. بعد صدای احساساتم آمد که امروز دائم چیزی میگفتند. شما نمیدانید چه میخواهند؟
۶. بعد صدای جانفزای استاد و کیبرد نازش میآمد.
۷. بعد صدای محبتِ مُهنا و زهرا را به درستی از میان چَتها شنیدم.
۸. بعد صدای احساساتم آمد که امروز دائم چیزی میگفتند. شما نمیدانید چه میخواهند؟
۹. بعد صدای شعری میآمد که داشت خودش را ه دیوار و در میزد تا شکل بگیرد.
۱۰. بعد هم.. صدایی نمیآید فعلا .
تلگرام من: https://t.me/zeinaaaab_00
سالواژه من: تغییر
۱- صبحم با بوی نان سنگک داغ و تازه آغاز شد. همانطور که لقمهای از نان را به نیش میکشیدم، صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- با وجود سردرد شدید، روی کاناپه لم دادم و چند صفحهای از رمان رهایت میکنم را خواندم.
۳- پیرو تصمیم جدیدم، فایل کتاب بوف کور صادق هدایت را باز کردم. هنگام مطالعه، توجه بیشتری به نثر هدایت داشتم و چند جمله از او را در دفترم یادداشت کردم.
۴- برنج ناهار را دم گذاشتم و واویشکای خوشآبورنگی هم کنارش درست کردم.
۵- بعد از ناهار، با خواهرم سریال کرهای تماشا کردیم.
۶- آزادنویسی کردم و کمی از فشارهای ذهنیام کم شد.
۷- فرز و سریع لباس پوشیدم و پریدم سرِ کوچه تا کمی هلههوله برای تماشای فوتبال بخرم.
۸- در وبینار امروز، تمرین «صد جمله» را انجام دادم.
۹- فوتبال تماشا کردم و در حین دیدن بازی، مایلو را از زیر مبل بیرون کشیدم و تلاش کردم او را از انزوا بیرون بکشم.
۱۰- اواخر فوتبال، روزگفتارم را ضبط کردم و به همین دلیل گل برتری برزیل را ندیدم.
۱۱- میان بدوبیراه گفتن به اینترنت بدردنخور و تماشای گاهوبیگاه حیاتوحش، کانالم را هم بهروز کردم.
درازکش کف اسکایروم
با آلارمی که برای کتابنقد گذاشتهام بیدار میشوم. هنوز هم دلدرد دارم و تهوع(پریودی خر است.) صبحانهنخورده و درازکش وارد کتابنقد میشوم. این دورهی کتابنقد را بیشتر دوست میدارم.
به دوستی فکر میکنم. به رابطهها. به اینکه چقدر میتوانند با همان کیفیتی که آغاز میشوند ادامه یابند. به اینکه دوستی چیست؟ دوست خوب کیست؟ دوست خوبی هستم؟
سعی میکنم که باشم و برای دوام رابطه بکوشم. دلخوریام را ابراز میکنم که توی دلم نماند و غصه شود و ریشهی دوستیام را بسوزاند. همین دیشب توی ویدئوکال به آناهیتا گفتم که دلخورم. گفتم که حرف بدی زده و ناراحت شدهام. گفتم آزرده که باشم نمیتوانم قربانش بروم و عزیزم خطابش کنم.
از آناهیتا عذرخواهی میخواستم؟ نه. همینقدر که بداند رنجیدهام و حرفش را تکرار نکند کافیست. البته که عذرخواهی کرد. دمش گرم.
من دوستی را به این شکل میفهمم. که آنقدر برایم امن باشد که بتوانم خودم را ابراز کنم و از خواستههایم، از خوشحالی و ناراحتیام حرف بزنم. بتوانم دوستانم را نقد کنم. بدون اینکه نگران قضاوت شدن باشم. و همین حق را متقابلا برای آنها هم قائلم.
آزادنویسی کردم و کمی از « رود راوی» را خواندم و این قسمتش بهم چسبید:
«درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمیزند. گاهی هم ساکن اشیا میگردد. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل میکند و بر صفحات کاغذ مینویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.»
در وبینار سرزبان الهه ادامهی مقالهی زبان چیست ابوالحسن نجفی را خواند من هم درازکش گوش میدادم. مهمان امروز نصیروو بود که نیامد.
وبینار نویسندهساز را بودم و امروز تمرین صد جمله را داشتیم. بعد از مدتها به این تمرین برگشتیم. حسابی دلتنگش شده بودم. تمام جملهها را درازکش نوشتم.
همچنان درازکش بودم که نفهمیدم کی خوابم برد و ابتدای وبینار شادزی را از دست دادم. در وبینار شادزی، شیما خواست که به این سوال پاسخ دهیم: چه کاریست که تهماندهی رمقمان را بیشتر میکند؟
در جلسهی دوم کارگاه نوشتمرین فهرستبازی کردیم و جمله نوشتیم. خیلی خیلی خوش گذشت. و من همچنان درازکش فهرستها و جملهها را نوشتم.
در جلسه با شیما و الهه به کشفیات جدیدی دربارهی خودمان رسیدیم و تصمیمات مهمی گرفتیم.
امروز کوالا بودم.
شاید باید شبیه حلزون باشم، همین حلزونی که در کادر و اتاقک کوچکش آنقدر کشوقوس میآید، آنقدر وا میرود و شقه میشود، بالا میشود و پایین میرود، بالاخره یک کاری میکند، واقعا فکر میکنم اگر در اتاقک نوبسندگی، خودم را به درودیوار بزنم و از تمام قابلیتهایم استفاده کنم، بلکم چیزکی از آب درآید.
سالواژهام مصممبودن است.
کار نیک امروز، کار خاصی نبود. امروز بیشتر غم خوردم. غم دوستان همسفرهی نویسندگی. دلم برای دتتران همخاکم پر کشید، سوخت.
در راستای همین همدلی، کانالم را به روز کردم و برای عدهای آرزوی ریدن خاک بر سرشان را کردم.
از نوشتن بپرسی، ننوشتم.
از خواندن بپرسی، نخواندم.
باشگاه، نرفتم.
کار خانه، تا حدی که زندگی پنجر نشود.
وبیکار الهه، حال نداشتم، از تبعات غصهداریام.
وبینار پشت در ماندم.
وبینار عسل مفید و غمدار بود.
نوشتمرین نتم یاری نمیکرد و عقب ماندم.
عجب ریدمانی بود امروز.
گزارش نیک فرح ۴۸
✔️امروز یک صفحه به روزانه نویسی اختصاص دادم مثل همیشه که تا عصر کاملش کنم.
✔️خوراک کانالم را از صبح روی بار گذاشتم. تا ظهر چند بار دیگر بلند بلند خوندمش بعد ادیت کردم.
دلم میخواد گزارش نیکها را در کانالم بذارم. کانال من که پر از دوستان انطرف کره زمین و این طرف ، پر از فامیل نزدیک و فامیل دور، چند نفری هم از قوم ظالمین ( قوم شوهر)😊 است باید کمی رسمیتر باشم ، حالا با استاد شاهین و دوستان نویسنده دیگه جور دیگری حس و حال دارم انگار خانواده درجه یک هستند. یکبار هم گزارش نیک را گذاشتم چند پراگراف را مجبور شدم، حذف کنم. میدونید انگار شما خانوادهاید و دیگران فقط خواننده. این یه جور دوگانگی است که من دارم راستی شماها هم همینطورید؟
✔️امروز چند متن روانشناختی برای کانال یافتم. بعد تایپشون کردم. تا صد بار ویرایش کنم دست از سر متن بر نمیدارم،و بعد در کانال میذارم. ( وسواس تایپ گرفتم)
✔️امروز ناهار دادن و مراقبت از مادرم برعهده منه از ۷ بیدارم، ولی ۸ چای دم کردم و صبحونه خوردم اهالی خانه خوابن. منم روزایی که میخوام برم خونه مادرم استرس دارم خواب از کلهام می پره. با اسنپ میرم و با استپ برمیگردم. از وقتی مادرم از غرب تهران که نزدیک من بود به شرق تهران نقل مکان کرد. ناتوانیاش بیشتر شد جوری که دیگه باید ناهار و شام کنارش باشیم و ازش پذیرایی کنیم. خدا روشکر برادرم هر روز برای شام کنارشون هست. منم از شنبه تا چهارشنبه میرم روزهای اول با ماشین خودم میرفتم. اما پسرم بعد از یک هفته بهم گفت: « فری؛ با اسنپ برو و با اسنپ برگرد. ما یک مامان سرحال و با نشاط میخواهیم ، با رانندگی در این شهر اعصابت داغون میشه.» البته تاکید هم کردکه پول اسنپهات بامن. گفتم خودم حقوق دارم. گفت دوسه بار برو ببین چطوره خوشت میاد. منم چنین کردم. پس ادامه دادم تا الان.😊 البته او هم الحق ماهیانه به حسابم … میلیون تومان واریز میکنه.
✔️داستان رانندهها اسنپ را هم اگر باهم مکالمه داشته باشیم بیام خونه سریع مینویسم. سال واژهام گفتگو است. پس گاهی بصورت دیالوگ حرفا را می نویسم.
✔️عصر ساعت چهار فیزیوتراپی هر دو زانو را داشتم با اسنپ رفتم اما پیاده برگشتم.
فیزیوتراپی خوب بود ولی اقا بحری فیزیوتراپ همش دیر میآمد هر برنامه که تمام میشه ۵ دقیقه بعدش میآمد. پسره امروز سرش معلوم نبود با کجاش بازی میکرد.😳
در حین فیزیوتراپی فایل صوتی زبدهالاسرار جلسه ۷ علامه مروجی را گوش دادم . بعد هم در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. بعد از فیزیوتراپی پیاده تا خونه آمدم. یکساعت پیاده روی همراه با جمله نویسی و شنیدن حرفای استاد شاهین در مورد “صخره های سکوت” دفتر شعر اورنگ خزایی، برام جالب بود نتونستم نت برداری کنم. اما قرار شده با کلمه : “برگپوش” جمله سازی کنیم.
✔️به خونه رسیدم دوش گرفتم و لعنت فرستادم به سیاست مدیر برج که فشار آب را کم کرده که صرفجویی در آب بشه، اما من مجبورم بیشتر زیر دوش باشم چون فشار آب خیلی برای من کم شده. عجب صرفجویی میشه🥴
✔️بعد سریال کرهای ۱۹۸۸ را دیدم.
✔️امروز عصر اخبار ندیدم. حالا شب تکرارشو میبینم. آن شالله
✔️به کتابهای گوشه وکنار خونه اصلن توجه نکرد وقت نداشتم، یکی را برداشتم بخونم که تمرکز نداشتم. بزور خواندن کتاب را دوست ندارم باید عشق مطالعه داشته باشم. بهشون کفتم فردا حتمن کنارتون خواهم بود.
“آیپد” ام هم دوساعتی بود که از مدار اینترنت خونه خارج شده بود. گاهی اینترنت کنده گاهی هم فیلتر شکن وصل نمیشه. چون کار تایپام با آیپد است مجبورم نازشو بکشم، با سلام و صلوات سرانجام وصل شد. خوبه سایت مدرسه نویسندگی فیلتر شکن نمیخواد الهی شکر.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نیم ساعت پیاده روی کردم.
یک صفحه آزادنویسی کردم.
در وب سایت آقای کلانتری پرسه می زدم با تمرینی برای نویسندگی روبه رو شدم، تمرین کلمه برداری.
در آن وبلاگ استاد تمرینی قرار داده بودند آن را هم با شما به اشتراک می گذارم.
قرار است کلمات زیر در نوشتن متنی به کار گرفته بشوند تا آن ها به دایره لغات فعال من تبدیل شوند.
افتوخیز
تنگنا
پی در پی
چیرگی
خویشتنداری
زبده
با وجود افت و خیز در روزم، هنوز از آن خشنودم. با خویشتن داری بر بیشتر خابیدن چیره شدم. اگر این چیرگی پی در پی ادامه پیدا کند من در صحرخیزی زبده می شوم. مگر آنکه نابهنگام بخابم و خود را در تنگنا بگذارم.
برآنم کلمه برداری را هم به لیستم اضافه کنم.
گزارش نیک:
طبق معمول وقتی داشتم کتاب میخاندم خابم گرفت و خابیدم کمی. وقتی بعد از فکر کنم بیست دقیقه از خاب پریدم نشستم به نوشتن از آشفتهگی خابهام. و نوشتم؛ رها و بیباک از خودم و رویدادهای درونی و بیرونیام از جایی که ننوشته بودم. و نوشتنم که تمام شد ذیدم که عقربه کوچیکه یک دور چرخیده.
دیوان طالبی آملی را ورق زدم. توی دلم خدا را شکر کردم که در قرنهای قبل از معاصر نزیستهام وگرنه باید شعر در مدح فلان شاه میسرودم تا نویسنده و شاعر حسابم میکردند.
یادداشتی نوشتم به قصد هواکردن اما بعد منصرف شدم و گذاشتمش برای فردا. حس میکنم باید بیشتر هوایش را داشتهباشم.
یک لباس ست سبز خریدم. خیلی دوستش دارم. منتظرم توی نزدیکترین مهمانی بپوشمش. واقعا خریددرمانی چیز خوبی است؛ البته به شرط این که میلیاردر باشی.
کتاب
وقتی که شاعر بودم
از مسعود فرزاد را دست گرفتم. انگار تا حدودی سرگذشت شاعرماعریهای خودم را میخانم.
هفتاد سنگ قبر
از یدالله رؤیایی را تمام کردم.
به نویسندهساز نرسیدم. دیر شد و ظرفیت تکمیل.
یک فیلم کمدی بی سر و ته دیدم بدک نبود. کوفت دیدم و مفت خندیدم.
کانال بچهها و گزارش نیکها را هم پیماییدم. استاد نوشته بود که در کنار همسفرانش میایستد و به وقت لازم از حقشان دفاع میکند. بهم حس خوبی داد این جمله.
گنجور را کاویدم و چشمم خورد به اسم
مهستی گنجوی
و به خاطر شباهت اسمش با بانو مهستی نظرم بهش جلب شد و شعرهایش را کمی خاندم. البته زیاد نبودند.
راستی امروز توی اکسپلور گیر نیفتادم و فقط یک پست برای دوستم فرستادم تا ذوق کند از داشتنم. و دیدم که استوری دیشبم حسابی لایکی شده و اینا.
از کتاب خدا تصادفی چند صفحه خاندم. حالم کمی بهتر شد. دیروز یک چیزهایی شد که اصن حالم بد شد. اما حالا خوبم. در حدی که بتوانم فحشندادن را تاب بیاورم.
با تشکر از فحشها که زندگیام را نجات میدهند. بد نیست روزی کتابی بنویسم با همین عنوان؛
فحشها زندگیام را نجات میدهند.
حالا تا آن روز؛ فعلنی
1_چند روش جدید در کارهای تکراری قدیمی بکار بردم که نتیجه دلگرمکننده بود.
2_یک سگ متوسطجثهی موسیاهِ شکمسفید در حال قدم زدن دیدم. یک گربهی رنگارنگ که دستها را لبهی جدول گذاشته بود و خودش را کش داده بود تا اطراف را بازرسی کند و پای عقبی و دم حلقهدار یک گربهی پرتقالی را هم، که ادامهاش پشت درخت پنهان بود. (پر حیوانترین روز در هفته تا این ساعت)
3_قسمتی از” موقرمز” و” تاریخ معاصر ایران” که از اول هفته مشغولش هستم، همپوشانی جالبی داشت. در هر دو از شاهنامه خطی هدیهی شاه تهماسب به سلطان سلیم دوم صحبت شد که بعدا دزدیده شد و در نهایت پارههایش در حراجی های مختلف نیویورک به فروش رسید. در کتاب اول این اطلاعات ذیل داستان نقل شده و کتاب دوم بصورت تاریخی بررسی شده بود.
4_مغزم متناسب با اتفاقات، آهنگ پس زمینه پخش میکند. انگار اینطور حسی که از گفتنش یا دانستنش عاجزم را در گوشم زمزمه میکند. وقتی ناراحتم و نمیدانم علتش چیست، کافیست به مضمون آهنگی که پس ذهنم میشنوم گوش بدهم. علت را معمولاً در متن آهنگ میفهمم.
5_مسواک برقی جدیدم را امتحان کردم. بیشتر از تمیز کردن، قلقلکم میدهد. ولی برای نقاط کور عالیست. کاش گندهاش هم بود توی حمام خودمان را باهاش میشستیم و کلی غضروف مچ ذخیره میکردیم برای پیری.
سالواژه: تحول
روزواژه: پُرنویسی
طلسم ننوشتن گزارش نیک را شکستم و پشتِ مقاومت ذهنم را به زمین خواباندم.
صبح را با رونویسیِ داستانِ «کوچه از اکبر رادی» شروع کردم. چه کیفی داشت.
انجام حرکات کششی ورزشهای زانو حالم را جا آورد.
با خواندن بخشی از نامههای نادر ابراهیمی به همسرش چیزهای خوبی آموختم.
تصمیم دارم هر روز نامهای کوتاه به همسرم بنویسم. اما فعلاً به دستش نمیرسانم. باشد تا کِی نمیدانم.
امروز روز من بود.
هم دوروبرم خلوت بود و از مهمان و تماسهای گاه و بیگاه خبری نبود؛
هم کارگاه کتابنقد ۵ و وبینار نویسندهساز و کارگاه نوشتمرین را بدون ادا و اطوارهای اینترنت، تا آخر جلسه همراهی کردم.
از آنهمه انرژی و آموزشهای ارزشمند و دلسوزانهی استاد کلانتری لذت بردم.
و مادروار از ته دل برایش دعا کردم.
در عالم پیادهروی در پارک و گوش کردن داستانهای «کتاب انتری که لوطیاش مرده بود» سیر میکردم که
دیدن یکی از دوستان قدیمیام به حالِ خوبم افزود.
خود را به بستنی مهمان کردیم و از خاطرات پدرهای مرحوممان گفتیم و خندیدیم و اشک ریختیم.
خدا حفظ کند فست فود محله را که مرا از شام پختن نجات داد و سر و تهِ شامِ امشب همآمد.
امیدوارم هر شب به امرِ نیکِ گزارش نیک، پایبند بمانم.
الهی آمین😊
اگر دوست داشتید پرسهای در کانالم بزنید
https://t.me/yaddashthayemaryamgoli
سالواژهام: نِوِشتیَت
– کانال تلگرامم را تأسیس کردم. بعد از امیر، اولین اعضایش شدند چندتا از بچههای گروه داستانک. تا ابد یادم میماند. 🤍
– چه موسیقیِ قشنگی اول وبینار «نویسندهساز» پخش شد.
تمرینِ «۱۰۰ جمله» را انجام دادیم. خیلی جالب بود. یکی از جملههایی که نوشتم:
«یک خانمی نینی به دست جلوی پنجرهام ایستاده و در حالِ آدرس پرسیدن از سرایدارمان است.»
– کارگاه «نوشتمرین» چقدر خوش گذشت! از تمرینهایی که انجام دادیم لذتِ فراوانی بردم. کی فکرش را میکرد جمعی وجود داشته باشد که ترجیحش برای گذراندنِ وقت، ادبیاتبازی باشد. چندتا از ترکیبها و جملاتی که در کارگاه نوشتم:
«پیچیدگیآفرینی»
«روحآموزی»
«مهتابافروزی»
«اعماقاندوزی»
«عشقاندیشی»
«اوج، آرامش را رنجاند.»
«روح، بیابان را رقصاند.»
«پیچیدگی، درمانده را گَزید.»
«نگاهش تاریکتر از شب است.»
– پایانِ یادداشتِ امروز با مولانا:
«هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر از آهو بیباکتر از شیرم
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر»
https://t.me/LailyMaddah
گزارش نیک
امروز از روزهایی است که صفحات صبحگاهی را نوشتم آن هم در دفتر، دفتر که نه، سررسید چهارصد و سه که هدیه و یا تبلیغ شرکتی بوده و بلااستفاده مانده. حالا مدتی است به نوشتههای شیوای من مزین میشود.
نظافت هفتگی منزل به تمیز کردن هود گذشت درآوردن فیلتر فلزی و چربیزدایی آن که باید هر چند وقت باید زجرش را بکشم کاری نچسب و اذیت کننده است، اما با گوش دادن کتاب صوتی تلخی اینجور کارها گرفته میشود. بنابراین بخش دیگری از تابستان ۶۲ را گوش کردم.
رسیدم به آنجا که مهندس جلال آرین توانست ادریس پسر گمشدهی کارگر سابقش که حالا پیر و مریض است را در مرکزی در آبادان پیدا کند. جایی که از مجروحان و معلولان نگهداری میشود. ادریس که مادرش چند سال قبل فوت شده، مدتی در جبههها بوده و پدرش از او بیخبر مانده، حالا معلول است. یک دست و یک پایش قطع شده و نصف صورت باندپیچی است که باید جراحی پلاستیک شود.
وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و با برگپوش روز واژه استاد جملهای نوشتم که بعد از وبینار به نگاه خودم شعارنمایی شد برای«گمان شعرم» که هر از چندگاهی همینطور چیزهایی در آن مینویسم.
سعی کردم به رمان منتظرالتکمیل سری بزنم و حال و احوالی از او بپرسم که تا این ساعت موفق نشدم. البته دقایقی به آن نگاه کردم. یعنی دوبارخوانی، ولی به دوبارهنویسی نرسید.
روزنامچهی احوالات یوم ما به تحریر میرزابنویس دارالاماره
بامدادان که قصد خفتن داشتیم، قصد کردیم از زیر نگارشِ گزارش نیک جیم شویم اما دلاماره رخصت نداد و گفت ننوشتن خلاف مروت است.
*گرچه در دفتر اعمالِ امروزمان کار نیکی به چشم نمیآمد اما خاطرمان خوش بود که روز را با کتاب صوتی آغازیدیم. همان وقت که سیبزمینیهای نگینی شاهپسند و سوسیسهای آلمانی را در روغن جوشان تفت میدادیم برای ساختن املتی جانانه و درست کردن ناهاری برای اهل خانه.
* اندکی دمق بودیم از آنکه روز زوج بود و میبایست به کار دیوانی مشرف شویم. بچه بیمار، خودمان بیحال و احوالاتمان تبدار. اما هممم کشیدیم به قول ریفیقمان.
*قهوهای قجری را سر کشیدیم به مطب مقدس قدم نهادیم. با مراجعین گپ زدیم. بعضی را دلداری دادیم. با بعضی همدردی کردیم و کار خود را چنان تمام و کمال به انجام رساندیم که مبادا مدیون صاحبکار گردیم. (معلوم نیست اینها کار نیک محسوب میشوند یا خیر)
*ناهار را ساعت ۴ عصر در خانه تناول کردیم و مرده و زندهی خودمان را رساندیم به تخت برای رفع خستگی.
*لیک که وسوسهی شبیک، شبدو فرسی نگذاشت پلک برهم نهیم، چند صفحهای در حالت درازکش خواندیم تا ساعت پنج رسید.
*پس از آن خود را به وبینار شاهینخان رساندیم. آزادنویسی صدجمله چنان سرمستمان کرد که پس از پایان مجلس نیز ادامهاش دادیم؛ گویی دوات ذهنمان تازه پر شده باشد.
*چون اشتیاق دیدن سریال پشت چشمان او در دلمان افتاد، آن را به قول ملا شاهین داندول کردیم تا شب هنگام تماشایش کنیم.
*فیالحال وقت سیر کردن شکم اهل بیت بود. پختن شام شاهانهی باب میل مرد خانه، گردگیری و ظرفشویی و رختشویی.
*بعد با خودمان گفتیم چه روز مزخرف بیحاصلی. چه گزارش نیکی، چه نیک گزارشی؟
*اما همین فکر ما را کشاند سمت عروس هلندی مظلومِ همیشه در قفسمان. رهایش کردیم. نوازشش نمودیم. برایش آواز خواندیم. اجازه دادیم بر سرمان بریند و تنی به آب بزند. و ما را خوش آمد که فیالآخر کار نیکی کردهایم و گفتیم فیالفور بنگاریمش .
داشتم فکر میکردم چرا گزارش نیک نمینویسم؟ فهمیدم باز هم احساس قضاوت و کمالگرایی(میدونم اسم کمال تحریمه ولی مجبور بودم) مانعم شده.
بچههایی که اینجا گزارش نیک مینویسن معمولان خیلی قلم خوب و همینطور ذهن خلاقی دارنن، اما من چی؟
هیچی واقن ندارم. سرشار از تهیام. بلد نیستم اینطور شیک و پیک، گزارش نیک ساده رو به متن ادبی یا حتی شاعرانه تبدیل کنم، برعکس سایرین:(
خلاصه به صورت لیستوار میگم که چکارها کردم و چکارها نکردم:
_صبح زود بیدار شدم.
_امتحان مجازی رو سه نفری ( من، ملیکا و زهرا) و همینطور با همراهی دوست جدید و باهوشم جمنای به موفقیت رسانیدم.
_ با اینکه کار داشتم ولی فداکاری نمودم و دوستم راوبرای خرید کتانی همراهی کردم.
_وبینار نویسندهساز شرکت کردم و مثل همیشه فهمیدم ای بابا چقدر نمیدونم!
_رفتم پیادهروی بدون گوشی و مشتقاتش.
_ یه پنج شیش تایی داستان کوتاه چخوف خوندم و کلی حس شعف توی دلم پدیدار شد.
_از داستان سار از درخت پرید چخوف رونویسی کردم.
_با دوستم قهر کردم.
و در نهایت زنده ماندم.
سالواژه: رها کردن
امروز قرار شد دنیای عاقلان را به مقصد عالم دیوانگان ترک کنم. شعری از این عالم نوشتم. رها کردم عاقلی را.
باشگاه نرفتم. کتابنقد نتوانستم شرکت کنم چون پسرم گوشی را گرفت. بعد هم حسابی با هم دعوا کردیم. زورکی ناهار پختم. بعدازظهر به کمد خیره ماندم. بعد هم سر خودم را با تفسیر چارت گرم کردم. شب هم رفتم بیرون از خانه نشستم و خیره شدم به مردم. به دیگران.
از آن روزهای پربرکت را پشت سر گذاشتم.
نمرهی روزم ۱۰
همین قدر که زندهام کلی هنر است.
کی اینقدر بیسلیقه تکههای حلزون را به هم چسبانده؟
https://t.me/NajmehFatehi
از الهه یاد میگیری. ورد را باز میکنی. هر کاری که انجام میدهی همان لحظه مینویسی. شاید به جزئینویسی کمک کند.
یادداشتها و گزارش نیک بچهها را میخانی. عاشق گزارشات فیروزی. شاعرانگی گاه دارد و زندگیش قصه. روزگفتارها را مینیوشی. پس از تئاتر باده باز صدای زهرا خانم را میشنوی. عضو کانال نیلا میشوی. حیرتوازده که چگونه این زن حوری زمینی هست؟ مغبون و شیفتهی هر کسی هستی که تازه به مدرسه آمده و به شدت جدی.
چند شعری از کوچ و کویر رحمانی میخانی. پریشیدهروان را یادداشت میکنی. تفریحت کلمهیابی از دفترهای شعر.
چشمت دوباره خشک شده.
داستان موفقیت سید کسر را میخانی. متعجب از تاثیر حرف زدن. پرسه میزنی در کتاب استادت. همان اولین کلمه بهت چشمک میزند: درنگگاه. کلمههای امروز: هستبود، پیداشد، غمآباد
یادداشتی از علی آراسته را در کانالت ارسال کردی. خوشت آمده بود از ترکیب سینما و ادبیاتش. روزگفتاری هم گرفتی از آزادی و اخلاق به صورت مشتی سوال.
از شیفتگان ماهی. در شبهای سایهگستر خارج از برنامهای. هر کار بخاهی انجام میدهی. شاید کارهایی کنی مربوط به برنامه اما هنوز لیست کارها را ننوشتهای. پس هر کارت خارج از برنامهست. هر کتابی بخاهی میتوانی بخانی. کارها را با سرعت بسیار کمتری انجام دهی.
در مردی که در غبار گم شد، پیدا میشوی. : وای که چقدر ما کوچکیم که اسیر دردهای کوچک میشویم.
سنگی بر گوری را دانلود میکنی تا آن را نرمنرمک بجوی. مریم نانکلی تازگیها دستهنقدهایی نوشته از این کتاب. هنوز کامل نخاندهای. مریم میگفت جلال تنها برای بقا یا میراث میل به بچه نداشت. میخاهی بدانی پس به چه علت؟ خودت بچه را راهحل برای آدمی لب پرتگاه میدانی.
مثلثوالی نوشتی از آزادی و خودافشایی.
به سایت باده سر میزنی. از حرفهایش با الهه میگوید. احساساتت آبی میشوند با دیدن رابطهی دو آدم بوسداشتنی. در سایت نگار هم میلولی. چه خوب که فونت سایت را عوض کرده.
از حرفهای گندهگنده رونویسی میکنی:
– واقعیت توهمی است ناشی از کمبود الکل در رگ.( در نُت آفوریسم مینویسی. بهتر نبود به صورت گزارهای تعریف مینوشت؟ یعنی واقعیت دو نقطه توهمی ناشی …)
– وطنپرست حرفهای همیشه آمادهی جانبازی در راه وطن است به شرط آن که این بازی به قیمت جانش تمام نشود.( چه ناسازواری. مثل جملهی اسکار وایلد در درسبرگ.)
– هر کس خیال میکند سکوت نشان رضایت است باید خایهاش را در هونگ کوبید ضماد کرد و انداخت پشت پلکش تا بیناییاش تقویت شود.( چه خشونتی. هرچند نمیشد با حفظ همین مقدار خشونت جمله را کوتاهتر کرد؟)
– همین که داشتم با دیروز کنار میآمدم سر و کلهی امروز پیدا شد( ایجاز. طنز. تضاد.)
پستی هوا میکنی. گاه چیزی میفرستی که فقط به پای تعهدت مانده باشی.
اینستاگرام را کوتاه چک میکنی. میبینی شاهین کلانتری در این گرما رفته صفا سیتی لب آب. با خودت میگویی: مرد حالا واجب بود زیر شلاق آفتاب عکس بگیری و چشمهایت را تنگ کنی؟
قلبم پر از تکرار است را میخانی:
– جوجهتیغی تنها حیوانی است که برای اصلاح صورتش به تیغ احتیاجی ندارد.( بازی زبانی و طنز. توجه به کلمات. با وجود خوبی همهی ویژگیهای کاریکلماتور راـ که آن را به کاریکلماتوری عالی تبدیل میکندـ نمیبینی.)
از فایل کلمهبرداری میخانی. چندتای محبوبت: غمپیشه.، لالهصفت، شبنمزاد، صحراهای قطب، لبافشان، گلمهر و قفسزاد.
بعد از مدتها به سایت نانکلی وارد میشوی. تازگیها رفته در کار نقد کتاب. نقد سنگی بر گوری را میخانی. میفهمی مونولوگ و گفتوگوی درونی با هم فرق دارند.
چند صفحهای آینههای دردار میخانی. بلخره چیزی فهمیدهای: صنم و راوی فامیل و حتا عاشقپیشهی هم اما هر کدام با کسی دیگر ازدواج میکنند.
دیگر نا نداری. یکی دو ساعتی میخابی.
بر میخیزی. بدنت کوفته که روی تخت نخوابیده، سر بر بالش نگذاشته. لیست کارهای امروز را مینویسی.
بلخره کسی بلند میشود که برایت صبحانه آماده کند. در این حد تنبل. در این فاصله کمی کاریکلماتور نوشتی. ابتدا قصار بود و بعد کاریکلماتور. با همان قالب فلان داستانی است که… میخاستی با سیگاری و سیتا گاری چیزی بپزی که نشد. چای دم کشید. ده دقیقه دیگر وقت امتحان و با اشتها و خوشخیالانه لقمه میگرفتی. امروز چه امتحانی داری؟ فیزیک یا ریاضی؟
فیزیک بود. درست نادرستها و چهار گزینهای ها را شانسی حل کردی. بقیه را هم تقلب دسته جمعی. بخشی از سوالات پاسخش تو اینترنت بود. معلم فقط سوالات گوگل را کپی کرده. به خرخونهای کلاس امید بسته بودی که اصلن آنلاین نشدند. نمیخاهی بیش از این وقتت را هدر دهی پس عوض صبر تا دقیقهی آخر نصفه و غلط پولط میفرستی. به گمانت با این حال بتوانی پاس شوی.
تپش قلب داری. بیماری مبینایی هم گرفتهای. بدنت هم گر گرفته.
کمکمک تاثیر روزگفتار روزانه را میبینی. ترجیح میدهی وویس بفرستی تا پیامک. در وویس به شیوا تقریبن هر چه به ذهنت میآید میگویی.
داستان کوتاه سر باغبان را میخانی. از چخوف. از جریان قصه قصه. در حاشیه مینویسی. میخاهی تا آخر هفته اگر یافت در گوگل و باشگاه ادبیات در موردش مقاله یا نقدی بخانی. بعد با جلسهی چهارشنبه بررسی بهتری از این داستان را در کانالت منتشر کنی.
نیلا شفائی آدمیست باورنکردنی. رشدش عوض حلزونی سونیکوارست. تنها چندماه به مدرسه آمده و با ابن حال چنان استمراری دارد، چنان قلمی به عنوان تازهکار دارد که دیدنیست و نه گفتنی. معمولن چند ماهی طول میکشد تا فردی به تمام حرفهای استاد گوش بدهد. که انتشارش روزانه باشد و اهل گزارش و روزگفتار. در واقع خودت چند ماهی طول کشید. نه ماه شاید. از یادداشت امروزش دو کلمه پروانهسان تو را به دنبال خود میکشانند: چپگفتار و چپرفتار. شاید چندان شاعرانه و لاله صفت نباشند اما به خوبی به بافت متن مینشیند.
کمی خاندی از ضیافت. از افلاطون. تازه مقدمهچینی برای بحث کردن تمام شده. در صفحات آینده گویا قرار است از اروس و عشق سخن گویند. دو مطلب نسبتن بدیهی را میتوان با همین چند صفحه به خود یادآور شد : ذکر منبع که حرف طبق چه پایه و منبعی است. فروتنی تهوعآوری که سقراط دارد.
روزسوال میروی. معنا. معنا. معنا و معنا.
نوبتی آزادنویسی میکنی. حوصلهی بیش از ده پنج دقیقه را نداری. در نویسنده ساز هم صد جمله میورزی. نسبت به قبل دستت تندتر شده چون روزانه آزادنویسی میکنی. داستان کوتاههای تازه در سایت آمده. بهبه.
دلخشوکنکت فرسی جویدنهای لنا. در گزارش نیک دیروز دیدی نقطهی آغاز تغییر نثرش. یعنی دارد فرسی را هضم میکند.
نمیدانی چرا بیاسترس باز ضربانت تند و نفست تنگ. سوتینت را در میآوری. شاید توفیری حداقل در نفسهایت ایجاد شد.
امروز فهمیدی فحش موردعلاقهات تا اطلاع ثانوی کصننهات هست. دیگر کیر و خایه و جنده یا هر چیز دیگر خشمت را خالی نمیکند.
میروی حمام و به طرز عجیبی هم گرفتگی و هم تپش قلبت رفع میشود. با خودت کاغذ و مدادی هم بردی که مبادا مثل دیروز در تمنای دستگاه چاپ بسوزی. چه فایده؟ از شانست چیزی نیامد. کاتالپسی.
مدار را نمیروی. سگ بر قبرت بریند. وویس شیما به الهه اضافه شد.
دلت برای بچهی نداشتهات تنگ شده.
پیشنهاد میشود در نشریه که از درامای این روزهای مدرسه بیذکر نام جستاری نوشته شود. رد میشود. با این حال اگر جستارنویس فردی باشد الگوشناس و اهل تفکر نقادانه میتواند نوشتهای اندیشهبرانگیز بنویسد. میخاستی از الهه بخاهی در حق نشریه چنین لطفی کند اما دیدی جدا از وقت و انرژی، چنین جستاری مسئولیت بزرگی میخاهد. اجازه میدهد این جستار تا بررسی کرد چرا چنین آدمی یا افراد دیگری مثل او، به شدت اهل مطالعه، چنین نظراتی دارند. چه عواملی بیرونی و قدمتداری در عقیدهی آنها نقش داشته. میتوان از منظر تاریخ و روانشناسی نوشت. شاید چند ماه یا یک سال دیگر بر گردن جستارنویس مسئولیت کمتری باشد. به سردبیر گفتی. موافقت کرد. خیلی میخاهی یک جستارنویس قهار و حتا بهتر از الهه این کار را بر عهده بگیرد. پتانسیلهای زیادی در این پروژه میبینی.
چند وقت پیش پاره کرده بودی جلد دفتر ریاضیت را. میخاستی تیزی قلمتراش را بسنجی. امروز پارهتر شد. کاغذ گلاسه برداشتی. جوهر و قلممو را آماده کردی. مدتی میشد مرکب نمیکشیدی. آزاد و رها قلممو را بر کاغذ راندی. با هایلایتر خورشیدی کشیدی. نتیجه هم اثری مینیمالیستی و پر از عیب. کاغذی دیگر. بخشی از جلد دفتر را میبری. به صورت مربع و مثلث. به مرکب آغشتهشان میکنی. ابتدا قصدت کهکشان پس جلدهای سیاه را مورب مالیدی به گلاسه. جلد زبر، بافتی نرم و مواج داشت. برای فضاهای خالی هم قلممویی درشت را در جوهر فرو کردی و بعد با فشار انگشت بر موی قلم رنگ را نقطه نقطه میپاشانی. نوک انگشتت سیاه سیاه. با تینر هم که شستی باز دور ناخنهایت کثیف. خوشت نیامد. به لیقه با انتهای قلم میفشاری. جوهرش بیرون میآید. کمی میریزی وسط. سپس کاغذ را کمی میچرخانی، چپ و راست، بالا و پایین. بیهدف رنگ را با قلم پخش میکنی و نتیجه پرندهای در حال پرواز. شبیه کبوتر اما دمش خیر. بالهایش بالا و یکی کمی بدشکل. با ته ماندهی رنگ در لا به لای موهای قلم، خطهایی کشیدی نازک و کمرنگ. در قسمت سر پرنده خطوط و نقوط کمتر. از زوایههای مختلف و حالتهای مختلف عکس میگیری. درجهی نور را بالا پایین میکنی. چراغ اتاق را خاموش میکنی و با فلش عکس میگیری.
بیش از آنکه به ادبیات زنده باشی به همسفر زندهای. میترسی نکند با آدمها داری از ملال میگریزی؟
و زنده ماندن هنر است.
سالواژه: پژوهشیدن
«دلم شدیدن درد میکند. دلم انقباق دارد. دارم میمیرم و مینویسم. که مثلن بعد از دلدرد بخانمش و ببینم چگونه بوده حالم. داشتم فرندز میدیدم زایمان فیبی و ریچل را. با خودم فکریدم زایمان هم درد پریودیست ولی چند برابر؟ و به دردم در مقیاس بزرگ نگاه کردم. وقتی چنین دردی داری بیشترین زیست را در لحظهی حال میکنی. آنقدر که هیچ گوه دیگری نمیتوانی بخوری. در لحظه زیستنِ افراطیست، درد جسمی. چند دقیقه مینشستم به فیلمبینی و هی جم میخوردم تا حالتی را که کمتر درد دارم بیام. هیچ حالتژ نیست ولی. حالت تهوع هم میآراید بیشتر دلدرد را. چشمهایم دارد میرود. کاش بخابم و وقتی بیدار شدم فقط دلدردک خوب بشود. همین. کاش بالا بیاورم و سه چهار ساعت بخابم.»
کلمهها را اشتباه مینوشتم. میدانستم اشتباه مینویسم و جونِ تغییرشان را نداشتم. انگار جون نداشتن تنها وصفیست که از آن ساعات میتوان کرد. مثلن جون نداشتم تا دستشویی برم، کیسهی آب گرم را پر کنم و به کارهای بااهمیت بفکرم. همهی کوکها را خاموش کردم و خابیدم. همیشه در ابتدای درد همین لحظهی رویایی را میخاهم. خابیدن و با حس «درد ندارم» بیدار شدن.
بنابراین امروز کارهایم را نصفه نیمه کردم. شلوار بابا را نصفه دوختم، در وبینار نصفه بودم و نصفه غذا خوردم. قرار بود تولد بابا باشد ولی به تعویق افتاد. برای صبحِ فردا.
لحظهی درد را بیپرده دوست دارم. نه چند ساعت بعد در حالی که خاطره میتعریفم. همان لحظات را، با ناتوانی نوشتن.
https://t.me/ReyhaneRabani
گزارش نیک امروز: خانه
سالواژه: بازگشت
روز واژه: اشکبوس (فقط فامیلی کسی بود که دیروز بامردم قرار داشتم. گران فروش. اما الحق فامیلی زیبایی دارد) اشکی که از بوسه میآید.
امروز را در خانه گذراندم. یک اتفاقِ بهشدت بیروننرفتی.
بعد از سه هفته دویدن، لهیدن، رسیدن، نرسیدن و برنامهفشاریِ مزمن، امروز با خانه آشتی کردم. خانه هم اول مرا نشناخت. چند دقیقه نگاهم کرد، بعد گفت: «ببخشید، شما مهمانید یا همان ساکنِ قدیمی؟»
چهار وبینار داشتم. چهار تا. یعنی مغزم از حالت «مغز» خارج شد و وارد وضعیت «وبینارستان» شد.
کتابنقد برگزار شد؛ چند کتاب را آنقدر زیر و رو کردیم که خودشان هم احتمالاً دارند از نو خودشان را میخوانند.
در نویسندهساز، چند جمله را از خامی کشیدیم بیرون و گذاشتیم زیر آفتابِ واژهپز.
در ولگویه، از اخاذیِ جنسیتی گفتیم، از آن لحظههایی که آدم، قبل از اینکه عاشق شود، قربانی میشود و بعد تازه به او میگویند: «رابطه یعنی شکست.» انگار بعضی عشقها دستگاه خودپرداز احساساند. کارت را میگیرند، رمزت را میخواهند، بعد موجودیِ روحت را صفر میکنند. دو ساعت طول کشید. طولانی بود چون دغدغهی بچهها از نیشکونهای رابطه خط ریل تهران به جنوب میشد.
راضی بودم.
وبینار نوشتتمرین هم بود، باشگاه عضلههای جمله. جایی که فعلها گرم میکنند، صفتها کش میآیند و نقطهویرگولها هنوز نمیدانند دقیقاً آمدهاند ورزش یا استراحت.
نیکترین کار امروز شاید همین بود که برای یک روز، از مسابقهی همیشگیِ رسیدن، مرخصی گرفتم. گاهی آدم باید یک روز تمام هیچجا نرود تا دوباره بتواند به خودش برسد.
امروز، روز خانهنشینی نبود، روز خانهنفسی بود. روز مغزآرامی، صندلیدوستی و چایهمصحبتی و اینها، بعد از سه هفته سگدو-زدگی، کمتر از یک قهرمانی نبود.
هدیهی امروزم از کائنات: داستان کوتاهم به اسم «زوزهی کودکم» در وبسایت استاد بازنشر شد.
عسل جان ممنون براب برگزاری وبینار همراه با خانم دکتر غزاله شمس
🌸🌸🌸
امروز در پرسه گردیهایم در کتابفروشیهای آنلاین، به رضا کاظمی برخوردم. شاعر، نویسنده و هنرمند، متولد ۱۳۴۹ در تهران
با شعرهایش غریبه نیستم، بهرحال به لطف فضای مجازی مدام میشود از هر شاعر شناخته شده و نشده ای خواند و شنید. خاطرم نیست که گاهی از ایشان در کلاسهایم چیزی خواندهام یا نه. اما عناوین دفتر شعرها و مجموعههای داستانیاش عجیب دلم را می برد:
– روایتهای بی راوی
– ته چشم هاش انگار مرگ دست تکان میداد
– قرار بعدی پای گهواره شعرهام
– تا دست به قلم میبرم، سراغ تو را میگیرند کلمات
– عشق؛ مرگ مضاعف است
– سردم است کمی آواز عاشقانه
– یک سبد خاطره، یک سینه حرف
– چتر نمیخواهد این هوا؛ تو را میخواهد
– یک سفر، دو لیوان چای آشغال؛ و مسافری که شبیه تو بود
– به تماشای دریا رفتم تماشای تو آمده بود
احساس میکنم هر کدام از این “نامکتاب”ها می تواند عنوانی برای هذیاننویسیهای بی سرانجامم شود.
رضا کاظمی را در اینستاگرام سرچ میکنم. قدرِ جمعیت یک شهر کوچک دنبالکننده دارد. گویا معروف است به تجربهٔ سُرایشِ شعر کوتاه و بلندِ عاشقانه در فضای ادبیات جنگ و برای همین ژانر چندجایی برگزیده شده.
چیزی که برایم بسیار چشم و دل نواز آمد، خواندن برشهایی از داستانهایش بود که راوی دوم شخص را برایش برگزیده بود. کاری که در آثار کمتر نویسندهای میبینی و میخوانی:
… دستت بر سر دخترکی ست که در چشمهای زلالش شرم هست و خنده و شیطنت؛ و نگاه تو به زنیست که روبه رویات نشسته، سر به زیر، گلهای قالی را با انگشت اشاره میخراشد و نگاهات به اشکهایی است که آرام آرام راه پیدا میکنند تا جایی که بتوانند قطره قطره بچکند روی گلهای سرخ خراش خراش، و زن مانع چکیدنشان نمیشود. میبینی بی آن که بخواهی، آمدهای خبر یونس را آوردهای دادهای، خانهشان را خراب کردهای به عزاشان نشاندهای. با بی رحمی تمام. و به حال خودشان گذاشتهای و به درد خودشان و داری می روی…
دوتا از دفتر شعرهایش را به سبد خریدم اضافه کردم؛ الان یک سبدِ ناتمامِ شش کتابه دارم.
https://t.me/fereshtehhekmatnia
طبق معمول، یک ربع به پنج بیدار شدم. کمی دعا و ثنا و تزریق حال خوب به سلولهایم، رفتم سراغ دفتر سالنامه امسالم و دو صفحه نوشتم. یک لیوان آب داغ در لیوانم ریختم و نشستم پای هفته نهم کتاب راه هنرمند. صبحها دو تا سه لیوان آب ولرم مینوشم.
این هفته درباره بازیابی حس شفقت بود. مهرورزی به خود، سرزنش نکردن و ایراد نگرفتن از کودک درون. خواندن این فصل برایم حس خوبی داشت و الهامبخش بود، چون شب قبل خودم را بابت بعضی کارهای نکرده سرزنش کرده بودم. این همزمانی مرا نسبت به خودم مشفقتر کرد. گاهی بیشتر از آنکه خودم را تشویق کنم، توبیخ میکنم؛ و این منصفانه نیست. این رفتار، از مسیر هنرمندپروری دور است.
بعد از مطالعه و یادداشتبرداری، نیم ساعت برای ورزش صبحگاهی وقت گذاشتم؛ با بالشتک موجی محبوبم. بدنم، ستون فقراتم و استخوانهایم با این بالشتک انس گرفتهاند. اگر یک روز ماساژ نگیرند، اخم میکنند و صدای غرغرشان را در مچ دست و پا و مهرههای گردن و کمرم میشنوم.
صبحانه پسرم را آماده کردم. تابستان و ساندویچ پیچیدن من، کمی عجیب است، یاد صبحهای مدرسه و روزهای درس میاندازد. ساعت هشت، چای و صبحانه خوردم و بعد، در اولین نیمساعت کار عمیقم، متنی برای کانال تلگرامم نوشتم؛ درباره سالواژهام. امسال «خاطرهنویسی» را بهعنوان کلمه سالم انتخاب کردهام تا در این مسیر منسجم و پایدار بمانم و پراکندهکاری نکنم.
قبل از ناهار و رفتن به کارگاه خاطرهنویسی، دوش آب خنک گرفتم و سر و مغزم را خنک کردم. بعد از ناهار و کمی استراحت، ساعت چهار راه افتادم. هوا گرم بود، اما نه آنقدر که قابل تحمل نباشد. سر ایستگاه ایستادم؛ خبری از خط ۹۴ نبود. پیاده به طرف ایستگاه بعدی راه افتادم و هنوز نرسیده بودم که اتوبوس آمد. به سرعت خودم را رساندم. سوار شدم و دو ایستگاه بعد پیاده شدم. خط ۹۰ بهموقع رسید. هوای داخلش خنک بود. خدا را شکر کولرش بخاری نبود.
در ایستگاه نزدیک کارگاه پیاده شدم. بهموقع رسیدم. نکاتی را روی وایتبرد نوشتم تا رشته سخن از دستم نرود. بچهها یکییکی، با کمی فاصله آمدند. دور میز نشستیم، چای و قهوه نوشیدیم و برای گرم شدن دست و مغز، ده دقیقه آزادنویسی کردیم، هر آنچه در انباری ذهن بود و جای نفس کشیدن را تنگ کرده بود ریختیم دور.
خاطره خواندیم و یک کتاب تازه معرفی کردم که قرار است بخشهایی از آن را برای بچهها در گروه بگذارم. از هفته نهم راه هنرمند و موانع ذهنی گفتیم و نوشتیم. صحبتهای جالبی شکل گرفت.
مانع ذهنی من، ابراز شادی بود. این سؤال برایم پیش آمد که چرا به خودم اجازه نمیدهم شادی درونم را ابراز کنم؟ سؤالهایی نوشتم و پاسخ دادم و از دل پاسخها به سؤالهای دیگری رسیدم. شاید من اصلاً درست یاد نگرفتهام شادی درونم را بیان کنم. رنج دیگران همیشه حاصل انتخابهای ساده و آگاهانه نیست؛ اما آیا من باید به احترام رنج جهان، شادی خودم را پنهان کنم؟ آیا همدلی یعنی خاموش کردن شادی درون خودم؟
وقتی در نوبت خودم به این مانع ذهنی اشاره کردم، دوستان نکات دیگری هم اضافه کردند که برایم جالب بود. بحث رفت به سالهای دورتر. زمانی که آدمها، بهخصوص بزرگترهای خانواده، خندیدن را بد میدانستند و میگفتند: «پیش دیگران نباید دندانهایت دیده شود. زیاد حرف نزن. نخند. زیادی شنگول نباش. سنگین و موقر باش.»
دیدیم چقدر در این الگوها غرق شدهایم، بیآنکه خودمان بدانیم. شاید آنها را به فرزندانمان منتقل نکنیم، اما خودمان هنوز از خندیدن و شادی بیبهرهایم. درست خندیدن را بلد نیستیم. بیشتر به سمت ناراحتیها کشش داریم تا خوشیها. در حالی که بزرگانی چون مولانا، سعدی و خیام، بارها ما را به خوش بودن، خندیدن و قدر دانستن لحظه دعوت کردهاند. انگار خوشی کردن، خوشی به دنبال دارد.
ساعت هفت، صحبتها با خواندن بخشی از کتاب راه هنرمند جولیا کامرون درباره موانع ذهنی به پایان رسید. همراه دوستم، فاطمه جان، به خانه برگشتم و بعد نشستم برای نوشتن گزارش امروزم. همچنان صحبتهای استاد کلانتری را در وبینار نویسندهساز میشنوم و مینویسم.
مهتاب صادقی
کاش تو کار نیک نکنی
سالواژهات تدریس.
پنج ساعت خوابیدهیی. شاید هم پنج ساعت و نیم. اول با زنگ گوشی و بعد صدای مامان بیدار میشوی.
میروی اتاق. خواهرت خوابیده. پس لامپ بیلامپ. چراغِ مطالعه را روشن میکنی. کورکوری لباس میپوشی.
میروی دانشگاه. به قصد کاریابیِ تازهتاسیساش. در بستهست. روزهای فرد میآید.
آنطرف دانشگاه کانون پرورش فکریست. میروی تو. معرفی مختصری میکنی. میگوید مربی نیاز نداریم. گزینش شده و انتخاب. ناامید میزنی بیرون. مثل پارسال. پارسال هم رفته بودی.
مینشینی به انتظار اتوبوس واحد.
جنازه برمیگردی خانه. نه از خستگی. از دلپُری. دلت پر است از خودت. حس میکنی بهدردنخوری.
نیستی.
هستم.
گوش نمیدهی به حرفم.
گریه میکنی بغل خودت.
وقت ناهار میشود. خودت را به آن راه میزنی و مینشینی پای سفره. به کدام راه زدی حالا؟
فرقی ندارد. مهم اینست که ناراحتیات را نفهمند. یا حداقل عمقش را.
دراز میکشی. خواب میخواهی. گوشی را روی پنج ربعکم کوک میکنی.
صدای زنگی نمیشنوی. چشمبسته دست تکان میدهی و پِی گوشی میگردی. ساعت هفت را نشان میدهد. ولی چطوری؟
میروی تو تنظیم هشدار. پنج ربعکم را انتخاب کردی و علامتش را نزدهیی.
نت را روشن میکنی.
تا سر میچرخانی وقت شام شده.
بعدِ شام مینشینی پای نوشتن. شاید تو این گزارش نیکِ سراسر حالبدی دلت آرام شود.
به فردا فکر میکنی. روز فرد است. باید بروی دانشگاه. و شاید یک مدرسهی دیگر.
میروی؟
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
حلزون مثله چوب ماهیگیری شده است.
سالواژه: آشتی
امروز روز پرباری نبود و فقط رسیدم به صفحات صبحگاهی، روزنگاری، کتابخوانی، کمی زبان و ورزش و پیاده روی.
۱- اعتراف میکنم که دو سوم (شاید هم سه سوم) مواقع دلم نمیخواهد گزارشی بنویسم. با اینکه خواندن گزارشهای حتی لحظهبهلحظه از روزمرگیهای آدمها شور زندهبودن و زندگی را در من بیدار میکند و با اینکه میدانم اگر روزها و لحظهها را ثبت کنم انگار آنها را دوباره و دوباره زیستهام و با اینکه دهها اتفاق ریز و درشت را اصلن نمینویسم و با چسبیدن به افکار و احساساتم میکوشم از گزارشکردن روزم بپرهیزم، اما با تمام اینها باز هم ترجیح میدهم ننویسم و نیک میدانم هر تمرینی که انجامش برایم دشوار است همان کاری است که بیش از باقی کارها به آن نیاز دارم. اگر از همین چیز نصفهنیمهای که انجام میشود جاخالی بدهم گزینهی راحت را انتخاب کردهام، آیا کمک میکند؟ فکر نمیکنم؛ دستکم در این زمان نه.
۲- «صد جمله» هنوز بهترین و کوتاهترین مسیر من برای ایدهیابی است که هیچوقت ناامیدم نمیکند؛ البته به شرطی که کلمه همراه داشته باشم، وگرنه تکرار مکررات میکنم. امروز چسبیده بودم به «همهمه».
۳- چند کار نیمهتمام در زندگی دارم که اگر آنها را انجام دهم به قول استاد میتوانم با خیال راحت بمیرم و دستم از قبر بیرون نمیماند. بعضیهاشان سالهاست که در جریانند و علیرغم تلاشهای طاقتسوزی که کردهام هنوز گریبانم را رها نکردهاند که البته همینها صبر و اعتماد را به من آموختند.
۴- آقایی پای پنجره با دوستدخترش (تلفنی) حرف میزد و سعی میکرد او را قانع کند به ملاقاتی خصوصی؛ میگفت با پایینتنه اصلن کار نداریم، هیچی، فقط بالاتنه. (به نظرم میشد به او اعتماد کرد.)
۵- دندانپزشکی و دندانپزشکی و دندانپزشکی و غرهای بیپایان پدر و صبر و تداوم.
۶- الهی شکرت…
گزارشنیک “1405/4/8” تیرماه. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “شبملخ” از جواد مجابی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
تحقیق کتابنقد با کلمهای رفتم جلو اما بعدش منصرف شدم، از کلمه انتخابی.
کتابنقد شرکت کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه تمرین نوشتن شرکت کردم.
کتابی از کتابهای کتابنقد خاندم.
۱۵ دقیقه ورزش کردم
.https://t.me/speechoff
دلم برای حریم شخصی زخمیِ خودم تنگ شده.
روز واژهام:خوددوستی/خودیابی/خودخواهیِ مثبت
– امروز هم زود شروع شد ساعت۷بیداری، اما ساعتهای قبلش شب بیداری بود و خواب غیر ممتد و منقطع.
– امروز هم هوا ابری، آفتابی، بارانی بود.
صبح خواهرم دوش گرفت و من صبحانه ای آماده کردم.
– لباسهای شسته شده رو پهن کردم.
– باهم تصمیم گرفتیم به باغ مهندس بریم و به سگ علیرضا که الان به آقای مهندس واگذار شده بود سری بزنیم.جای تایماز خیلی بهتر از آپارتمانِ، یه باغ بزرگ اما دلتنگی تایماز از باغ هم بزرگتر بود، به محض دیدن خواهرم زوزههای معناداری کشید از اینکه در جایی غریب با آدمهای غریبه تنها مونده گذاشته بودنش. اما خواهرم با همهی عشقی که به تایماز داشت بر روی تصمیمش مصمم بود، آپارتمان دیگه نمیتونه جای تایماز ۶ ساله باشه و بیشتر آسیب میبینه.
حالا ژرمن یکسالهای به نام اِسکافیلد همبازی تایماز شده، بسیار زیبا و شیطونه، مدام من و خواهرم رو بو میکرد، اولش برام ترسناک بود، چون مهندسِ کوچک جثهی ترسو ما رو ازش ترسوندِه بود، هرچند خواهرم هیچ ترسی نداشت و ایمان داشت که اِسکافیلد یکساله هیچ آسیبی به ما نمیزنه.
-سردرد بدی دارم نمیدونم بخاطر فشارِ عصبیِ روبرو شدن با غمِ نبودِ تایمازِ یا لیسیدنِ ناگهانی دستم توسط اِسکافیلد، وقتیکه حواسم بهش نبود، یا از علائم دورانِ PMS، یا همهی اینها شدن آشِ شله قلمکارِ سردرد.
– برگشتیم از باغ مهندس و با خواهرم چای نوشیدیم و لباسهامون که با تف و لیسِ تایماز و اسکافیلد کوچولو مزین شده بود رو تو دهانِ لباسشویی ریختم که خوب بجوه و آبشو بگیره و بهم تحویل بده.
– خب مجددا لباسها رو توی حیاط از بند رخت آویزون کردم، چند دقیقه بعد بارون بارید ولی من حوصله جمع کردنشون رو نداشتم چون هواشناغمیگفت نیمساعت دیگه قطع میشه.
– نهار رو خواهری درست کرد(چیکن استراگانف)
– دلم میخواد بخوابم چشمام درد میکنه و سردردم بهتر نشده، قرصی از خواهرم میگیرم تا بهتر بشم،
– از عامر میخوام سلامت باشه تا بتونم تو اتاق بخوابم اما همکارِ مزاحمش با تماسی که گرفت خوابو ازم دزدید و من فقط ده دقیقه خوابیده بودم.
– بیدار شدم و بخشی از گزارش نیک رو نوشتم.
– تصمیم گرفتم به نظافت خونه برسم، گلهای گلخانه رو جابجا کردم و سرامیک رو برق انداختم، در واقع سرامیک کل خونه رو و بعد جاروبرقی هم میکشیدم. خلاصه خونه رو بهم ریخته بودم.قبل از کلاس نوشتمرین خونه جمع و جور و تمیز شده بود.
– آخ کلاس چقدر خوش مزه و خوش طعم بود خیلی چسبید و زیادی خوردم اما بالا نیاورم، سیر شده بودم، خندیدم، یاد گرفتم، نوشتم، ترکیبهایی یاد گرفتم برای آشنایی زدایی، برای روشن شدن ذهنم. خداروشکر
– خواهرم آش رشته که محبوب دلِ استاد عزیزم شاهین کلانتریه رو داغ کرد و دوتایی نوش کردیم، ولی برای عامرجون آشآزاری محسوب میشد پس خواهرم از قبل براش غذای پلویی آماده کرده بود.
– ظرفها رو درست بعد شام شستم تا آماده بشم برم حمام ولی خواهرم حوصلهاش سر رفته بود پس براش فیلمی که قبلاً دیده بودم و دوستش داشتم رو گذاشتم (شیطان پرادا میپوشد۲۰۰۶ با بازی مریل استریپ) یک اثر کمدی بسیار خوب که بهتون پیشنهاد میدم ببینید و من قسمت اولش رو بیشتر از قسمت دومش که محصول سال ۲۰۲۶ هست دوست دارم.
– و منتظرم آبگرمکن برقی ما دمای آب رو تا ۶۰ درجه برسونه تا برم حمام، هوا خنکِ رو به سردِ برای من و دیشب هم بافت پوشیده بودم قابل توجه استاد، خب بابا جان هوا برای بعضیها در بعضی مناطق سردِ محسوب میشه دیگه.
شبتون سرد☁️🥶💤❄️🌙
حلزونک: چشمها استادند، صدفها شاگردان، و نخِ نوشتن، این دو را به هم پیوند داده است.
سالواژهام: سکوت آگاهانه
امروزم این گونه گذشت:
۱. برخاستن از آغوش خواب، به امید روزی تازه و احساسی نو.
۲. پیشبینی ناهار و خرید؛ فرجام، رشتهقوتی خوشخوار= اسپاگتی یا ماکارونی خیلی پارسی شده.
۳. خواندن فشردهنویسیهای کتاب «شاهراه تأثیرگذاری» و برگزیدن این جمله برای گزارش نیکم: «زنده بودن، محکمترین دلیل برای نوشتن و آموختن است.» گویا آدمهای بزرگ، پندارهایی همدیس دارند. این سخن، مرا به یاد مولانا انداخت: «تا توانی میتراش و میخراش / تا دم آخر دمی فارغ مباش.»
۴. آرمیدنِ پسینگاهی و نوش کردن جامی چای سبز.
۵. همتایابیِ واژگان: (نتیجه:برآیند)(تکاپو: پویه)(شبیه: هم دیس)(شباهت: هم نشانی)
۶. به پویه واداشتن ذهن در «روزواژه» و برآیندش این شد: «حِسنوردی: برآمدن بر فراز قلهٔ حواس، به ابزار اندیشه.
۷. کوشیدن در این دوشنبه بر «دستک و دمبک نگذاشتن بر هیچچیز و هیچکس»؛ به زبان روشنتر: ( امروز دستکم از ایراد گرفتن و گیر دادن به هرکس و هرچیز پرهیز کنم.)
۸. بودن در وبینار «نویسندهساز» و حظ بردن بسیار از فرایند صدجملهنویسی.
۹. روزواژهٔ امروز از دفتر شعر صخرههای سکوت برگزیده شده بود و چه تمرین زیبایی شکل گرفت. نخست گمان کردم دو جملهای که نوشتم آنقدر بیریخت بود که استاد نخواندند؛ اما یاد سخن ایشان در شاهراه نویسندگی افتادم: «…برای کسب ذرهای اعتبار، باید سالها عرق بریزیم.»
پس دو جملهام را اینجا مینویسم:
ـ در برگپوشِ درختان، گنجشکی به لانهاش میخزد تا از «آدم» در امان بماند.
ـ باید این بار مُهر سکوت را بشکنم؛ زیرا برگپوشِ زمینِ دلم، آن راز را برنمیتابد.
۱۰. آزادنویسی امروز با موضوع «گوش»، متفاوت و زیبا از آب درآمد.
سالواژهام: ریلگذاری
نمیدانم برای سالواژهام کار مهمی انجام دادهام یا نه، ولی میدانم که همین گزارش نیک بهترین جا برای نوشتن است.
امروز از صبح در خدمت دیگران بودم. اگر این گزارش نیک نیست، پس چه چیز است؟ مادرم را برای خرید بردم؛ چند جا، در ترافیک و گرما. دختر داییام را بردم مطب دکتر تا برای پدرش نوبت بگیرد. بنزین زدم. وقتم را توی صف پمپ بنزین، جایی که نور مستقیم آفتاب تابستانه به صورتم میخورد، گذراندم. در اتومبیلی بودم که حتی مال من نیست. میتوانستم بنزین نزنم و زدم. عصبانیام. از دست حماقتهای خودم عصبانیام.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
در کارگاه نوشتمرین شرکت کردم. کلمهبازی کردیم و از کلمه به جمله رسیدیم. داشت خوش میگذشت که برق رفت.
روزواژهام «واژهآرایی» است. «از واژهآرایی به آفرینش میرسم».
مطلبی در کانالم گذاشتم. لینک کانال من:
https://t.me/bargmoments
حلزون به نظرم سرحال است.
سالواژهام را آگاهی قرار دادم. و یکی از کارهایی که بابتش انجام میدهم، تداوم در کلاس طرحوارههای خانم دکتر نازنین مددی است؛ هرچند تکراری باشند. چون اگر مرتب نگوشمشان، در دام طرحوارهها و زخمهای کودکیام خاهم بود.
نمرهی روز ندارم. جز سرکار رفتن، از استانداردهایم عقبم. فکر میکنم یک جای کارم درست نیست. باید چیزهایی را تغییر بدهم. نیاز به بازتنظیمی دارم.
وبینار را شرکت کردم. از شعر صحبت شد. چه خوب که جلسات ذخیره میشوند. شاید چند روزی جایی بروم که اینترنت نداشته باشم.
در کلاس نوشتمرین شرکت کردم. و چه تمرینات جالبی انجام دادیم. حالم را بهتر کرد. یادی هم از باباطاهرعریان کردیم و پیشنهادی برای آزمودن یک تجربه جدید نوشتاری.
کتابی در کلاس کارکلماتور در مورد افعال فارسی داشتیم؛ برایم خیلی جالب بود. قصد دارم واژهگستریم را بر آن اساس از فردا انجام دهم.
کانال تلگرامم به روز نیست ولی ده دوازده مطلبی از قبل دارد. خوشحال میشوم، نظرتان را در مورد کانالم بدانم.
https://armaghannevesht
یک صبح دیگر
«ترویج»
صبحم را با گزارش نیک میاغازم، مستحب غربت الی الله.
قربت؟
تخت خابیدم. از وقتی هم بیدار شدم اتفاقی نیفتاده است. جز اینکه پیامهای گروه را خاندم و شکمدردی هم من را گرفت.
امروز کلاس داریم. قبلن دوست داشتم ولی ازینکه ششساعت بیوقفه، آموزش همراه گلایه.
شاید امروز بیشتر فرصت کتاب و نوشتن باشد.
با فاطمه آمدیم. دفترچهی نارنجی قشنگم. امروز میخاهم با آن عشق کنم. کلاس دربارهی سالمندی جمعیت است. فکر کنم دوستش داشته باشم.
چگونه بیشتر کار کنم؟ برای فراموشی. برای دوری از حاشیه، شاید نشود.
به خشونتی که این روزها در جریان است فکر میکنم. خشونت. با قهر یا با تجاوز، یا با تهدید، یا با تحقیر. با تراپیستم دربارهاش حرف خاهم زد. و سوال همیشگیام: من چه قدر خشنم؟ چه قدر خشم ایجاد میکنم؟ و وقتی خشونت را بشناسی سالهای طولانی تحملش نمیکنی.
میخاهم ابراهیم را رها کنم و رمان دیگری را بیاغازم. ابراهیم بماند تا بعدها بروم سراغش. نمیخاهم از او باتلاق بسازم. باید رمان نوشتن را یاد بگیرم و این نوشتن میخاهد، نه اندیشیدن خالی.
کلاس دربارهی بزایید و بزاییم است. دلم میخاهد ساندویچم را بخورم و کودک شوم و بروم بغلش و سرم را توی سینهاش ببرم و مدتهای طولانی فقط سکوت کنیم. و کلمه بزاییم. کتاب بخانیم، فیلم ببینیم و جمله بزاییم. تکجمله بزاییم. جملههای چندقلو، جملههای زودرس، جملههای نازا، جملههای زاینده.
«یه روز سرد پاییز، گلدونتو شکستی، مثل عروس گلها، تو آینه نشستی؟ بهار میاد دوباره، بازم تو رو میارن، مثل گل زینتی روی طاقچه میذارن؟» هیچوقت نتوانستم ترانهای را درست و حسابی حفظ کنم. انگشتشمار.
خابم میآید. دلم میخاهد آهنگی را زیر لب زمزمه کنم و به خاب بروم، و خاب ببینم که شخصیت دیگری دارم. شخصیتی که چیزی در دلش نمیماند.
پایگاه خیلی شلوغ است و فکرم مانده آنجا. دو نفرند مثل دیروز ما. پرسیدم بیایم؟ گفتند نه. امیدوارم که… وضعیت من است چند وقت بعد.
نرفتم خانه. گفتم بروم کمکشان کنم. خوراکی گرفتم و بردم، خیلی خسته بودند از بس شلوغ بود و هوف. نگذاشتند سیستم را باز کنم، کمی خلوت شده بود. نشسته بودم. کتابنقد را شرکت کردم. قائد.
آمدهام خانه. توی راه به کلمهی مشغولیت فکر میکردم. همان مشغولیت. شاید زود باشد ولی دوست دارم سال بعد به جایی برسم که کلمهی سالم باشد. مشغولیت برایم کلمهای غول است. غول مشهدرفته. دلم میخاهد زندگی را چندبعدی داشته باشم. وقتی به عشق، کار، سلامتی، یادگیری و چیزهای مختلف همزمان توجه میکنی یک زندگی معمولی داری انگار. انگار خیلی در قسمتی برجسته نمیشوی. ولی من این را میخاهم. من که سوپرمن نیستم از خشتکم لیزر دربیاورم، نمیشود در معمولی بودن تمرکز کنم؟ در یک زندگیای مشغول باشم که معنا در سادهترین چیزهایش وجود دارد؟ در یک بغل ساده؟
«زندگی شجاعانه» را خاندم. اعتیاد. به چی معتادم و با چی فرار میکنم؟
نویسندهساز. صدجملهی قشنگم. از بهترین خاطرات نوشتن پارسالم صدجملههایی بود که در قصارشکافی مینوشتم. شعر خاند استاد. خیال. ماه فرورفته در پنجهی درخت. چشمهایم را بسته بودم و شعر میدیدم. نوشتیم با برگپوش. اما من حواسم پی آن ابرهای اولش بود.
دایی و زندایی آمدند. واقعن خبری از این کاملتر میتواند باشد؟
فائزه (آبِجی) زنگ زده بود که میای با هم بریم بازار؟ نکه نمیام نکه نمیام، خاب دارم خاب، آنقدر زیاد که ویار شیرینی کردهام شدید. و خابم نمیبرد و شیرینیای هم نیست البته.
ساعت شش و نیم وبییار ولگویه را شرکت کردم و از مفیدترینها بود برایم. زن و مورد خشونت واقع شدن، همیشه، همیشهی خدا کنار هم بودند. و نمیدانم. شاید ناامیدتر و خستهترم. امنیت احساس غریبی میشود وقتی روایت میشنوی.
با مهدیه حرف زدیم. جلسهی غردرمانی. چسبید.
زین پس خاب، کتاب؟ فیلم؟ نه، احتمالن همان خاب. تخت بخابم.
https://t.me/Fereshteh_bargi
گزارش نیک: (1405.4.8)
*حلزون نگو بلا بگو، چشمش اینور اونورو میپاد.
از کجا شروع کنم؟ نصف شبی داشتم میرفتم دبل که با زمین خوردن و بریدن دستم و خونمالی شدن فرش همراه شد. و این ماجرا شد شروع اتفاقات امروز.
بعد ماجرای نصفه شب به خوابمون ادامه دادیم. مامان هم اون قسمت فرش رو تا زده بود که صبحی ببینه باهاش قراره چیکار کنه. اما من…
بعد از روتین صبحگاهی، رفتم تو کار چالش نویسندگی کاتری. از اونجایی که سال واژهام، «تداوم در نوشتن» است، بدون بهانه اول کار میرم سراغ نوشتن و این روزمو میسازه. پیرو مسالهی نصف شب و طبق افکاری که مامان از قبل تو سرش داشت، تصمیم بر این شد همهی فرشارو بدیم قالیشویی. و در ادامهی این عمل طبق نظریهی صادرشده از جانب خالهام، قرا شد خونهرم نقاشی کنیم. و من فهمیدم چند قطره خونِ من چه بهایی داشته و مسبب چیا که میتونست باشه و من بیخبر بودم.
تا ظهر درگیر رفتوآمدهای قالیشویان و بعد نقاشان بودیم و کتابنقد رو از دست دادم. بعد از استراحتی کم و بیش، روزگفتارمو ضبط کردم و تو کانالم هوا کردم و بعد از اون چالش کاتری رو که صبح نوشته بودم تو کانالم گذاشتم.
(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم و از سخنان استاد نهایت بهره رو بردم. و در این بین سری به پیج ویرگولم زدم و چندتا پست از شعرهای اخیرمو اونجا هوا کردم.
( آدرس پیج ویرگولم: https://virgool.io/@nedasalimifard )
بعد وارد وبینار عسل عزیزم شدم که اسمش ولگویه است و کلی در مورد مشکلات و معزلات اجتماعی حرف زدیم.
کمی استراحت و بعد وارد کارگاه نوشتمرین شدم و کلی مصدرسازیهای قشنگ کردیم و صد کلمه نوشتیم و ترکیبی بداهه و شانسی باهاشون ساختیم که خیلی لذتبخش بود. میثاقی رم اون لحظه نشناختم و بعد از سرچ از اینترنت متوجه شدم مجری برنامهی ورزشی هستش :))
بعد شام صرفیدیم. عبادتِ شبانگاهی و بعد پیادهروی کردم. برنامهی فردا رو نوشتم و الان دارم گزارش نیک مینویسم و بعد از هوا کردنش، میرم سراغ لالا. عشقای منین همگی به جز میثاقی ;)))
سالواژهام: ارتباط
بد بیدار شدم. پرسشگری را از دست دادم. انرژیام مکیده شد. چیزی یادم نمانده. یا نمیخواهم چیزی که یادم نمانده را بگویم. کتابنقد را اما شرکت نمودم. خرسند که امروز سراغ قائد بروم، اما نشد. خرسند از آنکه… نمیدانم خوب پیش نرفت. روز، روزِ مطلوبی نبود. روزسوال را هم بودم. پس از آن بیحال گوشهای افتادم. دوباره، تلاش بر انجام کارهایم اما زورِ ولو شدن بیش از آن بود من سخنی برآرم و او گوش شنوایی نشان دهد. اصرار چرا؟ بیحال میمانم پس…
۸ تیر ۱۴٠۵
https://t.me/PhoenixO0