«بله، حاضر نیست از نوشتن دور بماند، دست برنخواهد داشت، از هیچ چیز دست برنمیدارد، از زندگی، از عشق، از من، نه.»
—یان آندرهآ، همان عشق، ترجمهی قاسم روبین، ص۴۰
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
114 پاسخ
گفتار نیک:۱۴۰۵/۴/۲۰
سال واژه:احساس
من اگر احساس بودم ؛با غم قهر می کردم؛ترس را دراتاقی حبس می کردم وتعجب را به حال خود رها می کردم .
گزارش کوتاهی ازامروز:
_دکتر رفتن
_آزاد نوبسی
_ادامه رمان مد ومه
_شام پختن وکارهای خانه
_شرکت در وبینار
_خوندن تیتر خبرها
-نمره امروز :۵
به تاریخ بیستم، اما برای نوزدهمِ نَشو
سالواژهام: خودآغوشی
میدانی روز نَشو یعنی چه؟
نوزدهم تیر از همان روزهای نشو بود. کلن هیچی نمیشد. کارها نه پیش میرفت، نه به سرانجام میرسید. حتی پیامهایم چپوچوله تایپ میشد. فشارم افتاده بود. از این فشار لعنتی متنفرم. (آرام باش. نفس عمییییییق. تکرار کن: خودآغوشی. خودآغوشی. خودآغوشی.)
قبول. از این فشار خون لعنتی فقط بدم میآید. از آن روزها بود که دو کلمه هم نتوانستم کتاب بخانم. فقط کمی نوشتم. آنقدر نشو بود که گزارش نیک را هم گذاشتم برای امروز تا بشود. (بشود چی؟) بشود نوشت.
بعد رفتم پشت لپتاپ و هرچه با ایدههایم کلنجار رفتم، اصلن به نتیجهی خوبی نرسیدم. دیوانهکننده بود. واقعن داشتم تصمیم میگرفتم درسی را که نمیخاستم حذف کنم، حذف کنم. از این یکی درس متنفرم. واقعی واقعی متنفرم؛ چون هر کاری میکنم، کار درنمیآید. (کار درنمیآید یعنی چی؟) خودم هم نمیدانم. (حرفهای فراستیطور میزنی!) میدانم و فاجعهسسست.
فقط چهار روز دیگر فرصت دارم تا این بستهبندیها را آماده کنم و هنوز پروژهی اولم تمام نشده. در این روزها، واقعن خانه و آشپزخانه و بشور و بپز، رویِ مخترین بخش ناگریز زندگی است. (شدی نرگس؟) کدوم نرگس؟ (نرگس محمدی.) چرا؟ نکند به خاطر تیزر فیلم اخیرش که میگفت از صبح باید بشوری و بپزی، شب هم مونیکا بلوچی باشی؟ هرهرهرهر! چرا میخندی؟ (منتظر بودم تو هم بنویسی از صبح باید بشوری و بپزی، شبم باید پائولا شر باشی.) اوهوع! تو Paula Scher را از کجا میشناسی؟ (حالا دیگه!)
اصلن تو کی هستی؟ (عه عه! خیلی خیلی ببخشید، ساجده خانم. من یادم رفت خودمو معرفی کنم که. هه هه. راستش دیدم دست کردی تو موهات و عاجز و عاطل و باطل نشستی، گفتم بیسر و صدا بیام تو متنت. اهم اهم. راستش من دَنگولم. همونی که داشتی چند روز بهش فکر میکردی. دنگولِ دنگولمنش از دنگولستان. خلاصه، هستم دیگه. تو بهم توجه نکن. همینجاها واسه خودم میچرخم. فکر کنم اولینبار اسمم رو تو یه مهمونی خانوادگی شنیدی. دوتا همکار با هم شوخیهای دنگولی میکردن. واسه همین هی اسم دنگول میومد تو ذهنت. اینقدر اومد تو ذهنت که بالاخره خودمم اومدم. فکر کنم خوش اومدم. نه؟)
بله، دنگول عزیزم. خوشآمدی. حالا چطور به زبان سالم بنویسم، وقتی تو شکستهشکسته اینجا حرف میزنی (تو دنگولستان که عادیه!)
ببینم دنگول، تو با دنگُل، که حاصل جفتگیری اسکُل و شَنقُل هست، نسبتی داری؟
(بهلهههه خانم! اسکلالسلطنه و شنقلشاه همایونی، نیاکانِ معظم و جدِ اعلای خاندانِ دنگولیه هستند. ما شجرهنامهی مُهر و مومشده هم داریم! بیارم ببینی؟)
باشد، دنگولجان. کافیست. فهمیدم. با شنگول و منگول چه؟ (اونا از اقوام دورمونن. چهش تبار و دودمان و این حرفا دیگه!) دنگولجان، فکر کنم تو نیکترین اتفاق این گزارشی. (جون من؟) دلت میخاهد چهره داشته باشی؟ (یعنی میشه؟) حتمن. خیلی زود. به زودی زود. تو پائولا شر و فراستی را از کجا میشناسی؟ (ای خااااانم. پائولا شر و فراستی در صداوسیمای دنگولستانِ ما هر شب روی آنتن شبکهی دَنگ میروند و صحبتها میکنند. مثلن دربارهی دانشکدهی هنرهای دنگستان، انجمن طراحان دنگولستان، خانهی سینمای دنگول، جشنوارهی فیلم دَنگ و فَنگ و چه و چه و چه. چطور شما ندیدهاید؟)
تو هم دیوانهای، دنگول عزیزم، دیوانه. به زندگیام خوشآمدی.
۱. کل جمعه را خرج امتحان کردم.
۲. آنقدر رفرنسها زیادند که شک میکنم هدف استاد از امتحان، تحویل گرفتنِ خلاصهی مطالبی است که هیچوقت نتوانسته کامل بخواند.
۳. باز جنگ شده. راه دانشگاه از زیر خبرهای فوری میگذرد.
۴. از مامان مانتوی بلند قرض گرفتم. حراست شخصیتم را با متر خیاطی میسنجد.
به مهمانی رفتم دیشب. کانالم را ۳و نیم نصف شب بروز کردم
جمعه هم وفادار ماندم به سالواژهام «مشقبازی»
۱. بیدار شدم و از لباسهای تنم هشیار شدم به احوال خانه. پاورچین مناسک صبحگاهی را به جا آوردم، بی ورزش و جنبش.
۲. صبحانه درست کردم و قدری که یادم ماند، مکمل مصرف کردم.
۳. فرصت و خلوت خوبی شد برای نوشتن و کتابنوکی. نقشه میکشیدم حالا که تابستونم میباشه،جیک جیک مستانم میباشه، فکر زمستانم هم باشه…
۴. کتابدار شدم. از در و دیوار که نه، از خرید و هدیهی عزیزم بهرهمند شدم.
۵. بالاخره برای آن فستیوال تئاتر، اختتامیه برگزار شد به هزار اقدام خرد و درشت.
۶. بالاخره احسان فلاحتپیشه برگشت به مکتب تهران و قدری پرفورمنس بداهه برایش اجرا کردم تا دلجویی کنم و دلگرمی بدهم که حضورش برایمان ارجمند و گرامیست و قهرش گران. خیلی هم مهم نیست اگر بهمان میگوید کارمان تئاتر نبوده، مهم همین است که زمان و حوصله گذاشته و نشسته به تماشای همهی گروهها. چی از این گرانتر؟
۷. دلتنگ شدم و شرم میخوردم برای این احساسات. یک پیاله آب هندوانه یخی سر کشیدم برای قورت دادن. گیر نکند توی گلوی آدمی احساسش. مدیریت عواطف و هیجانات مهارت مهمیست. نمیشود دیگران را مسئول کرد. به هر حال احساسات میروند و میآیند و این حرفها.
۸. بنا شد این روزها تقلید تن و حرکت و نگاه گربه را تمرین کنم.
۹. هر بار بعد از فهرست کردن میگویم نکند هیچ کار معنیداری نکردهام و فقط عمر سوزاندهام؟
پاتیل را دیدهاید تا حالا؟ t.me/potiil
باده جان 🌻 خوب میشود آدرس پاتیل آبی باشد. تا بایک حرکت برویم به اندرونش.
چشم. ممنونم از راهنمایی.
گزارش نیک
سال واژهام را خیلی دوست نداشتم و در صدد تغییرم. تغییر ترکیب کلمه نه ماهیت آن.
نمرهی امروزم نوزده از بیست
صبح که همه خواب بودند وقت را غنیمت شمردم و یک ساعتی نوشتم. از چرت و پرت کمکم به فلسفیدن رسیدم و خوشروز شدم. یک ساعت و چند دقیقه از نوشتن گذشت که از لای در یک کلهی خوش تراش و بقیهاش هیکل کوچکی وارد اتاق شد. پسرکم بیدار شد و باید به اموراتش میرسیدم. بعد کارهای خانه و آشپزی. فاصلهی بین اتمام کارهای خانه و صرف غذا، چند ورق «شب هول» خواندم. عصر به میدان انقلاب رفتم. غبغبم دیر زمانیست خالی از باد شده رفتم که پنچریش را بگیرم و جو فرهیختگی را درونش بدمم، با قدم زدن در انقلاب و خرید کتاب. چند جلد کتاب خریدم و کلی کیف کردم. خدا مرا ببخشد از دستفروشی کتاب «همسایهها» را خریدم. قرار شده با دوستان بخوانیمش. راستش چشمانم توان خواندن پانصد صفحه پیدی اف را ندارد. شما که راضی به کور شدنم نیستید؟ هستید؟ خریدم.
وقتی قیمت بستههای کاغذی که همیشه میخرم را دیدم دلم میخواست گریه کنم. گربهای از سر خشم. قیمتها برق از سرم پراند. راستی مگر آدمی به همه چیز عادت نمیکند؟ پس چرا وقتی هر روز قیمتها نو میشوند من باز غمگین و افسرده میشوم؟ چرا عادت نمیکنم؟
یک چیز دیگر هم اشکم را درآورد حال جنوب. من برای شهری که ندیدهام گریستم. آدم قلبش را هم نمیبیند. ولی وقتی درد بگیرد حالش خراب میشود. هر تکه از ایران بخشی از قلب من است. قلبم درد میکند.
برنامهی هفتگیام را نوشتم. خیلی خوابم میاد، یک چشم باز و آن دگر بسته. چمدان گزارش نیک را میبندم تا راهی سایت نویسنده ساز شود. اما خواب مرا میرباید و مجبورم حالا بفرستم.
زهرا شعله
https://t.me/Neweshtangiiizz40360
_ سالواژهام: واقعیت
_ حوالی ساعت 7 از خواب برخاستم. هنگام صرف صبحانه و اندکی پس از آن صفحات صبحگاهی خود را نوشتم.
_ به پیادهروی رفتم.
_ کیانا پیشنهاد داد برای صرف قهوه مهمان او باشم. اما من ترجیح دادم قبل از گرم شدن هوا به خانه بازگردم و صرف “قهوهی شرطی” را به زمانی دیگر موکول نمایم. این قهوه هم داستانی دارد. هرگاه یکی از ما روی موضوعی مطمئن باشد سریع شرط قهوه میبندد و این بار قرعهی شانس به نام من افتاد. دیروز داشتیم در مورد یک موضوع جامعهشناسی حرف میزدیم و من در بین صحبتهایم گفتم:” افراد در چنین شرایطی مترصدهستند …” کیانا با تعجب گفتم:” مترصد؟ ما چنین کلمهای داریم؟” همین جمله کافی بود تا من بپرم وسط و بگویم:” بله داریم. شرط؟” و طفلک تا به خودش بیاید من شرط بسته و پس از سرچی ساده پیروز میدان شدم. همیشه پیشنهاد من به دوستان این است که سر موضوعاتی شرط ببندید که 100 مطمئن هستید. 99 هم قابل قبول نیست، فقط صد. نکتهی دیگر اینکه برای ادای دین خود بازی در نیاورید. این روال بین منو و کیانا تبدیل شده به یک سرگرمی جالب و خوشایند. ما در طول ماه شاید چندین بار به بهانهی همین شرطهای کوچک لحظات خوشی را با هم میگذرانیم.
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_ جمعه بود و من هم کدبانوگریم گل کرد. یک فسنجان ملس پخنم؛ بیست. جای همهی دوستداران خالی
_ عصر برای یک قرار ملاقات رفتم بیرون. خوشایند نبود اما برایم درستهای ارزشمندی داشت.
_ نمرهی روزم: 6
یعنی شما کلمهی مترصد رو تو صحبتای روزمره بکار بردی؟ چه بامزه
گزارش نیک ۵۹
سالواژهام: فاصله
گاهی فاصلهام با بدنم زیاد میشود. به فکرش نیستم.
— جمعه وقت ماندن بود یا رفتن؟ نمیدانم.
— جمعه روز جاروبرقی کشیدن بود.
— جمعه روز لباسشویی کار افتادن بود.
— جمعه روز تراس شستن بود.
— جمعه روز مرغ پختن با دو سس مختلف برای دو سلیقهی مختلف بود.
— جمعه روز خمیازه کشیدنهای بیش از حد بود.
— جمعه روز الهه علیزاده گوش دادن بود.
— جمعه روز از شهرنوش پارسیپور خواندن بود.
– جمعه روز قهر کردن بود.
— جمعه روز کافی شاپ رفتن با دوستان و شستن همهی آن خستگیها بود.
— جمعه روز شب شدن برای روز بعدش بود.
تا جمعهای دیگر همین جا همین تایم، حافظ خدا.
سالواژهام:کسب و کار آنلاین
نمره امروز:۱۰
✔️نوشتن در صبح مرا رام کرده یا من نوشتن را؟ چشمانم که باز میشود کاغذ و قلم میخاهد
✔️تا چندماه پیش، پیشرفت در یوگا بدون تمرینهای سنگین ، در جمجمهام نمیگنجید ولی این روزها مفاصل و استخوانهایم معترفاند که با پاوانموکتها و ابتداییترین تمرینها، نرمتر شدهاند و به راحتی از عهدهی کار برمیآیند
✔️در کدام لحظه قلبمان مهمان ناخانده را دعوت کردهکه میآیند و تا ۶ غروب مینشینند؟ مطالعه کتاب سرزمینی دلربا در کنار فامیل و شکار این کلمات؛ فراآمد، تخیلورزی، کوچیدن، کلافی در هم گوریده
فقط چند صفحه از کتاب حالاحالاها وقت هست مانده
✔️باز هم فیلمبرداری و تولید محتوای یوگایی
مشکلم لوکیشن نبود
وقتی حرفی برای گفتن باشد، گوش شنوا هم پیدا میشود
کلماتم منطعف شدهاند و پرقدرت
نوشتن بارانی است که هوای تازه میآورد
✔️تمیزکاری اتاقها و در و دیوار هم خیلی سخت نیست دیگر، نمیدانم چهطور جبر دستش را از بیخ گلویم برداشته و با هر کاری در لحظههایم، زندگی میکنم؟
✔️وبینار+وبیکار=پربار
روز ۱۹ تیر را با همان رویکردِ «استمرار در تولید محتوا» سپری کردم، هرچند جنسِ این استمرار امروز، بیشتر از جنسِ غرقشدگی بود تا تکاپویِ بیرونی.
صبحم را به خواندن کتاب «پییر» از کریستین بوبن سپری کردم و چنان در جهانِ کلماتش گم شدم که انگار زمان و مکان از دستم گریختند، از همهچیز و همهجا بیخبر شدم و این شاید عمیقترین تجربهی حضور در لحظه باشد.
در کنار این غوطهوری در کتاب، دو فریم تصویرسازی را نیز به سرانجام رساندم.
عصر هم با خریدِ دو کتابِ تازه، «منتقد در مقام هنرمند» از اسکار وایلد و «من چه میدانم؟» از مونتنی، انگار به داراییهای ذهنیام قوتِ تازهای بخشیدم.
روز کتاب. مطالعه. نوک زدن به یک خروار کتاب. ولعِ ورق. از داستان به شعر، از نقد ادبی به نثر ادبی. میبینم هیچ از ذوقِ کتاب کاسته نمیشود در من. کتاببارهتر میشوم دمبهدم. به دورههای جدیدم فکر میکنم. یکشنبه نویسندگی خلاق جدید را شروع میکنیم. دورهی ۷۵. و در تدارک دورهیی تازهام در باب لغت و لغتاندوزی. هر دوره کتابیست برایم. نگاشتن و گپوگفت باشندگان کلاس، خانندگان کتاب. کتاب کتاب کتاب. خلوتِ روشنی که تنها در کتاب مییابم. شکوه کاغذ. ماژیک و دفترچهی تازه را برمیدارم. نام هر کتابی که تازه خاندهام وسط یک صفحه مینویسم. بعد دور تا دور اسمِ کتاب هر چه ازش یادم مانده تیتروار قلمی میکنم. باز هوس میکنم برگردم به خاندن، به بازخانی. من و تو کتابیم. ما آیندگانیم.
🦋🦋🦋استاد چه ایده جذاب و وسوسه انگیزی مطرح کردید
بهبه چه عجب دورهی کلمه را راه میاندازید. از آخرین جلسهی کاریکلماتور منتظرشم.
سال واژهام مسئولیت پذیری بود که از عمق وجودم روز واژهای بیرون کشیدم روزواژهام همت است
امروز جمعه، ملال و دلتنگی دارد هوا گرم و طاقت کم است پیاده روی مختصری کردم و مسافت اتاق و آشپزخانه را دویدم. نمرهام بد نیست هفت عدد مبارکیست. یاریجو نیستم و بیشتر یاریگَرَم. با شوق نوشتم واژهام شتاب است. چند خط کتاب خواندم و یادداشت امروزم را منتشر کردم در کانال تلگرام به آدرس
https://t.me/notetoday1
بازگشت به خانهی واژهها
دیروز، پس از روزهای بسیار که رنگ اضطراب داشتند تا آرامش، دوباره درِ سمپوزیوم نویسندگی به رویم گشوده شد.
در خانهای قدیمی و پرصفا.
فضایی که انگار دیوارها و حوض و گلدانها، خاطرهها را فریاد میزدند.
حیاطش بوی روزگارهای دور را نفس میکشید و مرا برد به سالهای کودکی و خانهی مادربزرگم.
بعضی مکانها افزون بر آموختن چیزی، دل را آرام میکنند؛ آن خانه از همان جنس بود.
مثل همیشه زود رسیدم. سالها معلمی، خوشقولیِ وقت را به عادتی جدانشدنی در زندگیام تبدیل کرده.
دوست دارم پیش از شلوغ شدن فضا، چند دقیقهای در سکوت قدم بزنم، نفس بکشم و خود را برای آموختن آماده کنم.
دیدن استاد و همسفران نویسندگی، بعد از روزهای سخت و پرالتهاب، شبیه رسیدن به پناهگاهی آشنا بود.
آغوش گرم آناهیتای مهربان و شاخهگلی که همیشه زبان احساس لطیف اوست، شور دوستی را بر جانم نشاند.
دیدن سحرجان و دیگر دوستان، غبار خستگیِ این روزها را از دلم تکاند.
تمرینها و واژههایی که استاد پیش رویمان گذاشت، مثل همیشه کِیفم را افزود.
اما بیش از آن، ذهن و دلم بود که پربار و غنیتر شد.
جای بسیاری از دوستان دورهی قبل خالی بود.
جای خندهها، گفتوگوها و خاطرههایی که با آنها ساخته بودیم. با این حال، آشنایی با دوستان تازه، که هر کدام دنیایی از خلاقیت، اندیشه و مهربانی بودند، نوید فصل تازهای از این همسفری را میداد.
کلاس آنقدر صمیمی، زنده و پرنشاط بود که زمان، بیصدا از کنارمان گذشت.
چهار ساعت، به اندازهی چند دقیقه گذشت.
وقتی از بوفهکتاب دلچسب و دوستداشتنی بیرون آمدم، احساس کردم فقط چند صفحه به دفتر یادداشتهایم اضافه نشده.
بلکه برگ تازهای از زندگیام ورق خورده است.
@yaddashthayemaryamgoli
– سالواژهام: تعهدورزی
– دلم خاست منهم حلزون نقاشی کنم.
– چرا در طول روز گزارش را نمینویسم که هرشب مجبور نشوم اول پیام «در این مکان گزارش نیک ثبت میشود» را بگذارم و دو سه ساعت بعد متن اصلی را؟
– تا ظهر خودم را به خاب بسته بودم. همین است که حالا هنوز زیاد گیج خاب نیستم؟
– گزارش دیروز مبینا ملائی را خاندم. حسابی از فخر فروشیاش بابت رفتن به دورهمی حضوری و گشتن در انقلاب با استاد و بچهها، غصه خوردم.
– وبینار امروز را با الهه علیزاده بودیم. دربارهی پرسشگر بودن و فلسفیدن حرف زدیم. دربارهی اینکه پرسش از کجا آغاز میشود؟ از کودکی. اینکه برای یادگیری دوبارهی خیلی از مهارتها، باید برگردیم به کودکی و ببینیم چطور انجامشان میدادیم. اینکه فلسفیدن مساوی است با زیستن.
اگر قرار است دنبال فلسفه برویم:
۱. سوال پرسیدن را از خودمان دریغ نکنیم
۲. زندگی کنیم
پرسشگری و فلسفیدن را از زندگی خودمان شروع کنیم.
بعد باهم یک تمرین انجام دادیم:
آزادپرسی: ۵-۱۰ دقیقه بیهیچ درنگی پرسش بنویسیم.
یک تمرینهم برای هفتهی پیش رو داریم:
خودپرسی: آخرین یادداشت، آخرین پیام، آخرین پاراگراف خانده شده را به پرسش تبدیل کنیم.
سه کتابهم معرفی شد:
۱. پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است | نویسنده: دنیل کلاک و ریموند مارتین | ترجمهی: حمیده بحرینی | نشر: هرمس
۲. رها و ناهشیار مینویسم | نویسنده: آدِر لارا | ترجمهی: الهام شوشتریزاده | نشر: اطراف
۳. سفر پرسش | نویسنده: پابلو نرودا | ترجمهی کیوان نریمانی | نشر: نیلوفر
– دوتا واژههم از وبینار قاپیدم:
۱. نوجویی
۲. سادگانه
– کتابهای جدیدم را به برادرم نشان دادم. سعی در دزدیدن یکی از کتابها داشت که سرش را با میوه گرم کردم و نگذاشتم کتابم را بقاپد.
– اکسپلور را شخم زدم. ننگ بر من.
– یکی از پیجهای قدیمی که دنبالش میکردم و چندسالی از او خبری نبود، امروز برگشت. از برگشت او خوشحال شدم.
– به دوستم فکر میکنم که سه ساعتی است خابیده است و چهار ساعت دیگر بیدار میشود.
– به کارهای رویهم تلنبار شده فکر میکنم و اینکه آیا به همهی آنها میرسم یا نه؟ چطور میتوانم عملگرا باشم؟ چطور میتوانم به برنامهی روزم متعهد باشم؟ میخاهم برای فردا فقط یک کار اصلی در نظر بگیرم. اگر به آن رسیدم، بعد میتوانم کارهای دیگریهم به برنامه اضافه کنم و مثلن آدم پرکاری شوم.
– گاهی کارهای احمقانه به ذهنم میرسد. مثل حالا. چون اگر الان بخابم، صبح را دیر بیدار میشوم، پس تا صبح در اکسپلور بگردم و بعد صبح زود بنشینم پای انجام کار. گاهی دیوانهی درونم خودش را به بیرون بروز میدهد، اشکالیهم ندارد.
– فکر میکنم باید بازهم بنویسم. انگار اگر کمتر از حداقل ششصد کلمه بنویسم، کم کاری کردهام.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سال واژه: صبر
از نیمه شب گذشته. من با لیوانی چای تلخ و غلیظ عزم نوشتن کردهام. سکوت شب را دوست دارم. شب تاریک است ولی انگار ذهن من روشن میشود. شاید در زندگی پیشینم جغدی، خفاشی یا چیزی شبیه اینها بودهام. امروز پنج صبح بیدار شدم. نمیدانم چرا زندگی من به محض ورود به تهران میشود همان زندگی پیش از این شش ماه اخیر. اینها همه پیام دارند. هنوز نمیدانم چه پیامی؟ ولی حتم دارم پیام مهمی ست.
صبحانه بچه ها را دادم. مهدی هم عجیب و غریب شده. نصف شب بیدار میشود و سحرگاه میخوابد.
ساعت ده جلسه داشتم. سرم گیج میرفت ولی من آموختن را دوست دارم حتی اگر یک کلمه باشد. پس از یک ساعت و اندی جلسه تمام شد. به قدر کفایت بالا آوردم. جدیدا به صفحه موبایل یا لپ تاپ هم که نگاه میکنم، تهوع شروع میشود. این یکی را نمیدانم پیامش چیست.
ساعت ۱۲ جلسه داشتم. تا یک. بعد از جلسه احساس کردم دارم میمیرم. میدانم آپمیراد با این چیزها نمیمیرد و جانسختتر از این حرف هاست. ولی نمونههایی هم بوده که همینجوری دار فانی را وداع گفتهاند ولی احتمالا من جز این دسته نخواهم بود و به قدر کفایت باید زجر بکشم که در عوض برای زندگی بعدی خوشحال و شاد باشم. این حرفا چقدرش درست است و چقدرش نادرست، نمیدانم.
صدای تلفنی حرف زدن مهدی، برایم مثل لالایی بود. ناهار بچه ها را سرو کردم. پسرک دین و ایمان ندارد. غذایش که دیر شود، شاید مرا بخورد. پدرش هم همین است. شاید همه مردها همینطور باشند: اعصابشان به اعصاب معدهشان متصل است. به هر حال من این علائم را جدی میگیرم.
بی دغدغه در اتاق خواب دراز کشیدم. زیر پتو مچاله شدم و رها و آزاد همه گرفتگیهای تنم را آزاد کردم. هیچ گرفتگی ای در تنم وجود نداشت و خوابیدم. این یک خواب معمولی نبود. شاید مرده بودم. نمیدانم چرا از آن دنیا دائم دیپورت میشوم؟ انگار خدا پشیمان میشود یا شاید چیزی در من تغییر میکند که باید برگردم. هر چه بود مهدی بیدارم کرد. دلم میخواست بخوابم.
دیانا را حمام کردم و خودم با آشنایی قدیمی قرار داشتم. ترافیک بود. ماشین تر تر عجیبی میکرد. هر چه بررسی کردم سر درنیاوردم. کلا من رانندگی را با دنده عوض کردن دوست دارم. همه لذت رانندگی در همان دنده خلاصه میشود. ماشین دنده اتوماتیک برایم شبیه ماشین اسباب بازی شهر بازی ست. به آبشناسان که رسیدم فهمیدم بله پچه سمندرجان از اسکایخسوگند استفاده نموده و نمیدانم در کدام لحظه تشریف برده اند روی حالت دستی. حالا بلد نبودم نه دنده عوض کنم و نه دوباره ببرم به حالت ماشین اسباب بازی. حس کردم دنده مثل همیشه صاف نیست. همی هولش دادم که صاف شود و پسر خوبی بود و برگشت روی حالت اتوماتیک. واقعا خیال میکردم پنج ماه رانندگی نکردن باعث شده کلا دیگر نتوانم رانندگی کنم ولی انگار هنوز سرتقم و میتوانم رانندگی کنم.
وارد همیلاسنتر شدم. پر از بچه دهه نودی. یه بلاگر تشریف آورده بود سینما و در اینستاگرام اعلام کرده بود و تمام دهه نودیهای گودزیلا به دنبال ملاقات بلاگر.
دکتر سالی را در گوشه کافه ویانا دیدم. تغییر نکرده بود فقط دیگر حجاب نداشت. من اما بسیار تغییر کرده بودم ولی حجاب داشتم. نسل من انگار عین دایناسورها در حال انقراض است. این موضوع را در همه مهمانیها از جمله میهمانی دیروز بیشتر لمس میکنم. دیگر در عکس ها دنبال خودم نمیکردم چون تنها کسی که شال یا روسری دارد منم.
کمی در مورد فرزندانمان حرف زدیم تا سایرین به ما پیوستند. از ۶:۳۰ تا ۹:۲۱ در همیلاسنتر. وقتی به خانه رسیدم انگار پاهایم مال خودم نبودند. این ضعف دائمی کی قرار است مرا رها کند؟
شام خوردیم. با مادر گپ زدیم و ظرفها را شستم.
ظرف شستنم شبیه چهل و پنج سالهها شده. بیصدا و آرام سینک خالی از ظرف کثیف میشود. این دستاورد بزرگی برای سوگند مبتلا به اختلال ADHD ست.
https://t.me/SougandSetareh
گزارش نیک (۸)
جمعه | ۱۹ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• روز خلوتی بود. به بررسی هوش مصنوعیهای مختلف، خواب، کمی وبینار، باشگاه و دیدن فوتبال گذشت.
• آخ که چه قدر دوش گرفتن بعد از باشگاه میچسبد.
• به سرم زده است تدوین و تولید محتوا بیاموزم.
• فردا قراری آنلاین برای یک نمیچه مصاحبهی شغلی دارم. استرس؟ نمنهدی؟
• این روزها کمتر دل و دماغ نوشتن و کتاب خواندن دارم. میخواهم در روزهای پیش رو بیشتر بنویسم و بخوانم.
• صدای آواز استاد شجریان از خانهی همسایهی بغلی به گوش میرسد. بهبه!
فکر کردم چطور میشود قدرت ماورایی داشت؟ رفتم سر یخچال، پر بود از غذا و میوه. میل هیچکدامشان را نداشتم. هوا که گرم میشود میلم انگار زیر گرما ذوب میشود و میرود بهدرک. رفتم سر دفتر و دستکم. استرس امتحانِ فردا آمد خِرم را چسبید. جزوه را باز کردم. حالم بد شد از اینطور درس خواندن و دانشگاه رفتن. با این وضع واقعن قرار بود کجا را بگیرم؟
غر زدم و مراحل گند زدن به اعصاب و روزم آغازیدن گرفت.
مامان گفت میخواهد عصری برود آلبالوها را بچیند. گفتم امروز حوصله ندارم. گفت مگر تا دیروز داشتی؟ جزوه را باز کردم. آشنایی با ادبیات معاصر ایران. خواندم و خواندم. تا فصل سوم پیش رفتم. فروغش کو؟ سپهریاش کو؟ اسمش را هم گذاشتهاند آشنایی با ادبیات معاصر ایران. با اینها میخواهند دانشجوی مترجمی را به زبان و ادبیات مقصد مسلط کنند؟ با حفضاندن تاریخ تولد و مرگ فلانالدوله؟ حرفای کهنه، حرفهایی که از ابتدایی تا الان مته شدهاند پس مغزم.
بابا سنگک گرفته بود با بستنی حصیری. یک تکه از نان کندم. گرم بود و تازه. بستنی را گذاشتم فریزر. مامان آبگوشت بار گذاشته بود. گفتم تو این گرما؟ آبگوشت؟ گفت حرف نباشد، باز دو کلام درس خواندی عن پاشید به اخلاق گوهت؟ عن روی گوه، چه ترکیبی. و من آبگوشت را خوردم با تلیت سنگک. چسبید، غریب و عجیب هم چسبید. بلند شدم دوغ درست کردم. یخها را ول دادم داخلش تا حسابی خنکِ خنک شود. دوغ را که خوردم وِلی و شُلی تنم را گرفت. گفتم بخاطر دوغه. گفت چه حرفا، بهونهی نو واسه تنبلی همیشگی. گفتم حرف نگذار دهانم، من تنبل نیستم، بیحوصلهام. ایز تایپیک شد، چند دقیقه ماندم و به سه نقطهی بالای صفحه نگاه کردم. گفتم طومار مینویسی؟ جواب نداد و همچنان ایز تایپینک.
چرت زدم. سرحالتر از قبل شدم. گفتم برویم آلبالوها را بچینیم. مامان چپی نگاهم کرد که یعنی خب، چه شد که کانال را عوض کردی؟ در دلم گفتم فقط عن را از روی گوه برداشتم.
آلبالوها درشتِ بودند و رسیده. از روی چارپایه رفتم بالا، همیشه چیدن میوههای بالا کار من بود. یکی را چیدم و گذاشتم پشت گوشم. گوشوارهی آلبالویی. لبخند آمد به لبم. زیر لب گفتم عجب روانیای هستم من. بعدش اخم کردم. گفتم حرف نگذار دهن خودت. آدم است دیگر، ماشین نیست که تا ابد به یک حال و هدف تنظیم شده باشد. این فکر باعث شد حرف نامربوط را تف کنم. داداش چای گذاشت. «نون» کیک پخته بود. چسبید. رویم بازتر شد. به «فا» پیام دادم که امتحان فردا را چکار کردی؟ نوشت هیچی، روی تو حساب کردهام. نوشتم قمار باخت باخت بستی. استیکر خنده فرستاد و منم ایموجی قاهقاه و هارهار حوالهاش کردم. نوشت چه اوضاع خیطی. نوشتم درست میشود بالاخره. نوشت امیدوارم. و من فکر کردم چقدر امیدوارمها حتا اگر یک جملهی مستقل باشند ادامهدار بهنظر میرسند، بیاینکه گوینده قصدی برای آوردن کلماتی پشت بندش داشته باشد. امیدوارم؛ یکی از کوتاهترین داستانهای جهان.
امروزم رو با نق زدن و غرغر کردن شروع کردم، اگه بخوام بگم، میشه دقیقاً این شکلی:
” امروز اصلاً دلم نمیخواد زندگی کنم، دوست دارم خودم رو غیب کنم به ناکجاآباد، دوست دارم برای یک روز، دکمهی پاور خودم رو بزنم و خاموش بشم و وقتی بیدار بشم، پرانرژی و شارژ شده، به زندگیم پرتاب بشم.
اصلاً دلم نمیخواد وجود داشته باشم، احساس میکنم که تلاشم به هیچ دردی نمیخوره، کلی بعنوان ادمین کلینیک زیبایی کار کردم تا دورهی مشاوره کسب و کار رو بخرم و بعدش بفهمم که بیزنسم به درد نمیخوره و باید اول کار کنم.
من به درد کار کردن نمیخورم، با یه حرف کوچیک ناراحت میشم و افسرده.
اگه بعد از دانشگاه دوساعت توی راه باشم تا به سرکارم برسم و دو ساعت هم برای برگشت به خونه صرف کنم، خسته میشم.
اگه شیش ماه حقوقم عقب بیوفته، افسرده میشم، اگه رئیسم بهم نگاه جنسی داشته باشه، حالم ازش بهم میخوره و نمیتونم تحملش کنم و بهش فحش میدم.
اگه که رئیسم بگه سه شنبه بهت حقوق میدم و من به استادم بگم که میخوام اون گیتار یاماها سی هفتاد رو بگیرم و بهش بیعانه بدم، ولی رئیسم بدقولی کنه و استادمم ازم متنفر بشه و دیگه سرکلاسش راهم نده، افسرده میشم و واقعاً نمیتونم اون کار رو تحمل کنم.
اگه روی همکارم کراش بزنم، نمیتونم که فالوش نکنم و بهش پیام ندم، اگه مثل الان، جوابم رو نده، گریه میکنم و فکر میکنم که ازم خوشش نمیاد.
اگه یکماه از انجام دادن پروژه بگذره و حقوقم رو ندن، نمیتونم تحمل کنم و عصبی و افسرده میشم.
من بازم میگم، تلاشم به درد نمیخوره، وقتی بیزنسم رو لانچ میکنم و مشتری ندارم و شکست میخوره و مجبور میشم سایت رو ببندم، پس تلاشم به درد نمیخوره.
وقتی دوباره میخوام شروع کنم ولی حوصلهی تولید محتوا رو ندارم، تلاشم به درد نمیخوره، اگه استراتژی بلدم، باید مال خودم رو بچینم.
از مصاحبه رفتن متنفرم، وقتی سه نفری دورم رو میگیرن و مثل یه توپ، سوالاتشون رو به صورتم پرتاب میکنن، یادم میره که آدرس خونمون کجا بود، چه برسه سوالات فنی برنامهنویسی.
وقتی سه نفری بهم میخندن و مسخرهام میکنن، میفهمم که چقدر دست و پا چلفتیام، درصورتی که اون موقع من فقط یه دانشجوی کوچولو بودم.
از نوشتن هم متنفرم، حتی الان که دارم مینویسم، یه وقتایی دلم نمیخواد حتی بنویسم، حتی به درد نوشتن هم نمیخورم، کاش فقط خودم رو خلاص میکردم.
به درد گیتار زدن هم نمیخورم، ده بار باید بزنم و آخرشم موقع اجرا هول میشم و میرینم، یا صدام خوب نیست، یا انگشت کوچیکهام بازی درمیاره.
دوست دارم گریه کنم ولی مامانم خونه اس و ممکنه ببینه، بعدش گیر میده و بعدشم با حرفاشون، بدتر ناراحتم میکنن.”
و احساس بدبختی داشتم، چون اصلاً دلم نمیخواست تولید محتوا کنم و با این وجود، رفتم به مامانم کمک کردم و لوبیا سبز پاک، خرد و سرخ کردیم، بعدشم، به داداشم کارتم رو دادم تا از مغازه برام کرانچی بگیره، چون دیشب خواب دیدم حین جویدن کرانچی، دندون درد گرفتم.
بعدش، به بابام فحش دادم، چون یه عالمه گوجه گرفته بود و ما رو مجبور کرده بود که رب بپزیم، اونم وسط تهران، حیاط هم نداریم و مجبور بودیم از پشت بوم استفاده کنیم.
یکی نیست بهش بگه:
“باباجان، با اینکارا ما پولدار نمیشیم، برو همون پولی که داری به گوجه میدی رو رب بخر.”
با اینکه هر چهارنفر ما، به بابام میگیم که فلان کار رو نکنه، بازم کار خودش رو میکنه و همه رو به زحمت میندازه، بعد از ماجرای رب، چون داداشم عاشق لازانیا بود و معتقد بود که دیشب به اندازه کافی نخورده، دوباره برای شام لازانیا درست کردم.
حرصدرارترین قسمت ماجرا، وقتی بود که بشقاب خواهرم رو دیدم، یه فاجعه بود، لایههای لازانیا رو جدا کرده بود، با خنده بهش گفتم:
“منِ بدبخت سه ساعت ننشستم لایه به لایه مواد بریزم که تو اینطوری جداشون کنی.”
و درنهایت شستن ظرفای شام رو به خودش واگذار کردم، چون معتقدم که وقتی من شام میپزم، یکی دیگه باید ظرفاش رو بشوره، بخاطر همین، موقعی که خوابگاه بودم، همیشه ظرفای شام رو میذاشتم یه روز بعدش میشستم که احساس بهتری داشته باشم.
مامانم میخواست صورتش رو بند بندازه ولی من از سر بیکاری پیشنهاد دادم که خودم براش بند بندازم، اولش تعجب کرد، مسخرهام کرد و گفت:
“وا، مگه بلدی؟ عه؟”
و من، با درآوردن فریاد از سرِ دردش، بهش فهموندم که نباید من رو دست بندازه، و تازه اونجا بود که بهم گفت:
“آفرین، انتظار نداشتم، کِی یاد گرفتی؟”
بعد از اینکه کلی هندونه زیر بغلم کاشت، گفت:
“مانتوم رو اتو بزن.”
و بعد از اینکه تایید کردم، اضافه کرد:
“چیزه…شلوارمم هست، آها مقنعه هم هست.”
و منم نگاه چپکیای بهش انداختم و درنهایت، تسلیم مظلومیتش شدم و قبول کردم، یعنی در واقع اجازه دادم که بهم تحمیل بشه.
دوباره ول چرخیدن توی فضای مجازی رو شروع کردم، بعد از اینکه چندبار گزینهی “فرندز” رو زدم تا ببینم کراشم چه ریلزهایی رو لایک کرده، خسته شدم و از اینستا بیرون زدم تا یه فال آسترولوژی با چت جی پی تی بگیرم.
همین که اومدم وارد چاتیپاتی بشم، با خودم گفتم:
“تا کِی میخوای منتظر اون بمونی؟ تا کِی میخوای منتظر پول بمونی؟ کار خودت رو شروع کن یا برو سرکار.”
“نه اصلاً راه نداره برم سرکار، واقعاً دوست ندارم بخاطر پول کار کنم.
اگه واقعاً تولید محتوا نکنم، چطوری بیزنس کنم؟ من واقعاً دلم نمیخواد کارمند بشم.”
نشستم و با خودم گفتم چرا من مشکلاتم رو توی هرسناریوی ویدیو حل نمیکنم؟ مثلاً، اگه مشخص کنم که بکگراند چی باشه، لباسم چی باشه و زاویه دوربین رو هم تنظیم کنم، دیگه مشکلی ندارم، حتی ادیت ویدیو هم میتونم موقع سناریو نویسی مشخص کنم.
جالبتراینکه چرا پارسال که شروع کردم تا همین الان که دارم مینویسم، این ایده به ذهنم نرسیده بود؟ همیشه سناریو برام به معنی دیالوگها بود و بقیه چیزا توی ذهنم بود و این باعث میشد که ویدیو گرفتن برام خیلی سخت بشه.
وقتی این چالشم روحل کردم، توی استیکی نوتی که به دیوارم چسبوندم، بالای سالواژه، نوشتم:
“تو از هرچالشی موفق بیرون میای.”
چون تمام چیزی که موقع غرغر کردن توی ذهنمه، اینه که جهان با من مشکل داره، من نمیتونم بیزنس داشته باشم و از این دسته اراجیف که من رو تبدیل به یه قربانی مظلومنما میکنه.
1. صفحات صبحگاهی نوشتم. نیک و پروپیمان.
2. دوش گرفتم با آب یخ. نه اینکه خودخواسته باشد، همین که رفتم حمام فشار آب کم شد و آب سرد و سردتر. آخر سر به حالت سگلرز بیرون آمدم و باعث و بانیش را مورد عنایت قرار دادم.
3. دوتا فیلم دانلود کردم. فرصت نشد هیچکدام را ببینم. به جبران دیروز، بیشتر کتاب خواندم.
4. وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. خانم علیزاده برایمان از پرسشگری گفت. بخشی از وبینار به تمرین آزادپرسی گذشت. خیلی آموختم. اگر بتوانم در وبینارهایش شرکت کنم، عالی میشود.
5. سیسمونی برادرزادهی هنوز به دنیا نیامده را دیدم. با دیدن تکتک وسایلش ذوق کردم.
6. خواندن شعری از نادر نادرپور: «شعریست در دلم/ شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود/ شعری از آنچه هست…/شعری از آنچه بود…»
سال واژه: پذیرش
روز را به تمیزکاری گذراندم. خانه نفس کشید، بخصوص زمان طلایی باز کردن در و پنجره با وجود دو تا گربه ی بازیگوش، وقتی است که جاروبرقی روشن است.
همزمان غذای گربه های بیرون و گردن بوقلمون مخصوصِ بیژن، روی گاز در حال پختن بودند.
برای امروز و فردای خود خوراک واویشکا تدارک دیدم، هم راحت بود هم زود آماده می شد.
خلاصه دستم به چند کار بود.
آب و غذای گربه هایم را تحویل شان دادم. با بغلی از غذای پخته از خانه بیرون زدم.
کار و چای و سگ و بیژن و چای و غذا دادن به سگ بی نوایی که از دست یک زباله گرد تازه رهانیده شده بود.
به خواندن کتاب نرسیدم. چه حیف…
راستی فیلترهای جاروبرقی را امروز تعویض کردم.
ضمن اینکه شیر آب سرد را تعمیر کردم.
هر چه می گذرد به بی نیازی از دیگران بیشتر ایمان می آورم.
وقت خواب است. به امید دیدار استاد تا فردا.
سالواژهام: شناخت
١. صبح ساعت شش بیدار میشوی. چه لازم کرده که تو ساعت شش بیدار شوی؟
٢. آب میزنی به تن یا میروی توی حیاط شلنگ را بگذاری توی باغچه و با پمپ ور بروی که آب برود توی منبع؟
٣. مینویسی. پانزده دقیقه آزادنویسی در ورد.
۴. میروی حمام.
۵. تا لباس بپوشی میشود ده دقیقه به هشت. هشت کلاس داری.
۶. اسنپ میرسد. درِ آموزشگاهیی. مربی پیام میدهد عزیز کجایی. میگویی همینجا. صدای بوق ماشینش را از کوچهی بغلی میشنوی. پشت فرمان مینشینی. رانندگیات بهتر از قبل است و بدتر از بعد. دوست داری این مربی را. مهربانی و کاربلدیاش را درک میکنی. ارتباطتان از جنس ارتباط است نه از جنس فاصله. باز هم برمیخوری به اینکه وقتی کمتر حرف میزنی و اصلن حرف نمیزنی و نمیپرسی، هشیاری و یادگیریات کم میشود. چه وقتی ساکت میشوی و دیگر هیچ نمیگویی؟
٧. میروی خرید. دوتا گوزمغزِ کُسدست در گوشتفروشی. میپرسی گوشت چرخکرده دارید. میگوید الان برای عامو میخاهم چرخ کنم. میگویی برای من هم نیمکیلو لطفن. با عامو بحثشان سر کم و زیاد گوشت است. برای فروشنده کم است، برای خریدار زیاد. در بازی گوزمغزانهی فروشنده، از اول تا آخرش به این میگذرد که برای دوتایتان روی هم چرخ میکنم و آخر کار تقسیم میکنم و آخر کار به این میرسد که چقدرش برای توست چقدر برای آن یارو و پولش چقدر میشود و اینها. بلخره با هفتصد گرم گوشت و هفت کیلو بوی گوشت از گوشتفروشی میزنی بیرون. سبزیجات میخری و راهی خانه میشوی.
٨. ناهار میپزی. با خستگی. با عصبانیت. با خرد کردن و تفت دادن خستگی. با زیر شعلهی عصبانیت را کم کردن. هر بار موقع خوردن ناهار، خستهیی. آنقدر خسته که معلوم نیست چه میخوری.
٩. مینویسی بعد از ناهار. میخاهی که فوری تلپ نشوی روی تخت.
١٠. بعد از نوشتن، فوری تلپ میشوی روی تخت و ساعت را برای «نویسندهساز» تنظیم میکنی.
١١. الهه علیزاده با شال قرمزش. با کودکی. با سوال. با خودپرسی. با آزادپرسی. با روایت و حکایت. سوال مینویسید. پنج دقیقه آزادپرسی.
١٢. میخابی. چند بار خابیدهیی و بیدار شدهیی؟
١٣. رنگ خاکستری دارد. گوشههایی از خانهیی که خانهی خودتان نیست. ماشینهایی دمِ درند، توی حیاطند. دغدغهی رفتن. کنار پنجرهیی، پنجره میله دارد، او را میبینی. وسط هال ایستادهیی. به مامانت میگویی مامان من واقعن حالم بد است. مامانت دستت را میگیرد و میگرید. میگوید چیزی در بدنت است. منظورش جنومن است. جایی، بدنش سست میشود و میلغزد. فریاد میکشد دیدمش. تو هرچه تخیل میکنی نمیبینی چیزی. از خودت میپرسی تو چرا نمیبینیاش. ترمینال. صفهای مسافر. منتظر ایستادهیی. حالت، همچنان زار. مسافرها بر اساس دیدگاه سیاسیشان تقسیمبندی شدهاند. داد میزند رنگی دارد هر دیدگاه. شمارهی بلیطتان را که خاندم، بروید سمت رنگ خودتان. میخاند. نرفتهیی هنوز. ترسیدهیی. ناگهان میدویی سمت صفِ آزادیخاه. روی زمین نشستهاند. مردی نیست. همگی زن. خالهات آنجاست. اولبار به پوشششان مینگری. زنی برای زنهای دیگر میگوید. از آزادییی که به دخترش میدهد در روزمره. دخترش آنجاست. صحنههایی از خابت.
١۴. از نه گذشته و نزدیک به ده است. قرارت با بچهها را خاب بودهیی. دلت برایشان تنگ شده. مینویسی در گروه. فرشته میپرسد هستی بنویسم و بخانیم. میگویی تا ده و نیم. مینویسید و میخانید. تا ده و نیم.
١۵. ده و نیم با مُب قرار داری. از «پیتزای نویسندگی» و تجربهی مطالعهات در این روزها میگویی. از بلندخانی. و میآغازیید نوشتن را.
١۶. فرشته دیروز گفته که بازگشته به «پیتزای نویسندگی». دیدن کوشش او برای بیشتر نوشتن و بیشتر خاندن، سبب شده تو هم بیشتر بنویسی و بیشتر بخانی. مثل قبل، یک پیتزا برای نوشتن در نظر میگیری و یکی برای خاندن. و برعکس قبل، اینبار برایت خاندن اندازهی نوشتن و شاید حتا بیشتر از آن مهم است. اینکه به کتابهای مختلف سر بزنی در طول روز. سر میزنی. مینویسی. بیش از پنجبار مینویسی و به سه کتاب سر میزنی. اولین کتابی که میخانی «تاریخ مدرن ایران» از عباس امانت است. که از دیروز برنامه ریختهیی تا آخر تابستان شده یک صفحه، اما هر روز بخانیاش. میخانی. بعد از آن: «وقتی مینا از خواب بیدار شد» از مدیا کاشیگر و «هنوز میتوانم ببینم» از بهار رهادوست.
١٧. مینا از خاب بیدار شده. در دنیایی خاکستری. که تنها رنگش، اوست. تو هم بیداری. در دنیایی کویریرنگ. که تنها رنگش، تویی؟ که کویریترین رنگش، رنگ فضای ذهنی تو است. امروز از «وقتی مینا از خواب بیدار شد» بلندبلند خاندی و صدایت را ضبط کردی. مدیا کاشیگر از آن نویسندههاست که شنیدن اسمش همیشه کنجکاویات را برمیانگیزد برای خاندنش.
https://t.me/elahebaseda
سالواژه: مکعب پردازش
(سعی در غنیسازی شش وجه آن)
امروز مهیمانان عزیزی را از صبح، میزبان بودیم.
دیرتر از معمول برنامه را آغاز کردم و هنوز هم به پایان نرسیده.
ــ امشب بجای ارسال گزارش نیکم در کانال، از سریال سقوط نوشتم. سریالی که تا منتهای زجر و رنج و غم را نه تنها به دیدگانت، بلکه به وجودت نیز القا میکند. حس ترس و اضطراب ناشی از آن تا مدتها بر فرازِ قلهٔ امنیتِ ذهنیت چادر میافکند. اما تماشای آن از ضرورتهاست.
ــ پیادهروی همزمان با به گوش سپردن به آهنگی انگلیسیزبان به سرانجام رسید.
ـــ امروز با گنجیابم به سراغ گنجینهٔ مولانا رفتم.
از «دیوان شمس» و «مثنوی معنوی» خواندم.
چنین گفتن او، در دیوان شمس غزل شمارهٔ۱۱۹۷
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید
تو یکی نِه ای هزاری، تو چراغ خود برافروز
ــ زمان به هنگام مطالعهٔ رمان صد سال تنهایی گمنام میشود، اینک که طاعونِ بیخوابی در دهکدهٔ ماکوندو شیوع پیدا کرده، من نیز از سوی آنان دریافتمش و خواب با ناز و عشوه به سراغم میآید. با این حال زمین گذاشتن این کتاب از صعوباتِ شیرینیست که بر من روا گشتهاست.
ــ از صفحات صبحگاهی و عصرگاهی غافل ماندم اما خود را به صفحات شبانگاهی رساندم و نوشتمشان هر چند به هزار هرروزه نرسید.
https://t.me/zahraballampour
۱. یک دورهی طولانی تصویر زمینهی گوشیام یک صفحه پرسش «منتظر چی هستی؟» بود. امروز هم همین پرسش.
۲. دو ساعتی بیشتر خوابیدم و این برای من که اغلب دیر خاموش میشوم و زود چشم باز میکنم بیست امتیاز دارد.
۳. آزادنویسی.
۴. اتودهایی برای بازطراحی پستان اینستاگرام.
۵. گفت:«کاش حین گفتوگوها همیشه آینهیی بود تا چهرهی خودمان هم ببینیم.» گفتم:«چهرهی مقابلت آینهات است، آن را دریاب.»
۶. آزادپُرسی(پیوسته فهرستی از پرسشها نوشتن بدون تلاشی برای پاسخ دادن) با الهه علیزاده در نویسندهساز.
۷. همنویسی کوتاه و جانبخش با الا نصیری.
https://t.me/Themolaie
گزارش نیک، جمعه نوزدهم تیرماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز بالاخره به سراغ آخرین جلسهی کارگاه «نوشتمرین» رفتم، جلسهای که مدتی بود فرصت نکرده بودم گوشش بدهم، فایل صوتی را با دقت شنیدم و بعد تمرینش را انجام دادم، خوشحالم که این کار نیمهتمام را به پایان رساندم، از خودِ تمرین و نوشتن هم لذت زیادی بردم، انگار دوباره یادم آمد که چرا نوشتن برایم اینقدر عزیز است.
https://t.me/MashgheBodan
گزارش نیک امروز: خرده وقتگیرها
این چند شب چیزی ننوشتم. نه چون روزهایم خالی بود؛ برعکس، آنقدر پر بود که دیگر جایی برای نوشتن نماند.
عجیب است؛ آدم همیشه فکر میکند زندگی را فقط کارهای بزرگ میبلعند. اما نه. زندگی را هزار خردهوقت میخورند. دوستی که بیهوا سر میرسد. فوتبالی که میشود «فقط همین نیمه». دایرکتی که جواب ندادنش عذاب وجدان میآورد. تلفنی که هیچ ضرورتی ندارد، جز اینکه زنگ خورده است. تولید محتوا هم انگار کارخانهای است که هرچه بیشتر به آن غذا بدهی، بیشتر گرسنه میشود.
این روزها همهچیز «وقتگیر» شده است. حتی استراحت کردن.
گاهی فکر میکنم زمان را کسی یکباره از ما نمیدزدد؛ با قاشق چایخوری برمیدارد. آنقدر کمکم که وقتی به خودت میآیی، شب شده، خستهای، و تنها کاری که نکردهای همان کاری است که صبح برایش بیدار شده بودی.
شاید امروز مهمترین کشفم این بود: زندگی همیشه از دشمنها شکست نمیخورد؛ بیشتر وقتها از مزاحمتهای کوچک و دوستداشتنی شکست میخورد.
امروز کمی نیک بود، فقط کمی. خواب جای من بیدار شده بود انگار. همهاش خوابم میآمد. اصلاً من بودم یا خواب آنکه امروز یادداشت صبحگاهی هزار کلمهای نوشت و حتی کلاس هم برگزار کرد؟
گفتم حالا که خواب نقش اصلی را دارد، بگذار کارهای ساده انجام بدهم که بگذرد و برود و ببَرَدَم به شنبه که شاید شروع تازهای باشد. کار ساده مثلاً وارد کردن نمره در سیدا، اغلب کم، چه کنم؟ ضعیف بودند. سهل گرفتم اما تا کجا؟ در مجازی جواب سلام هم نمیدادند که دستکم برای حضورشان کاری کنم.
دیگر چه؟ یادداشت کانالم را هم نوشتم. همین بیحوصلگی را نوشتم که خالیام از اراده و تصمیم و حوصله.
گزارش نیک هم خواندم. این را دوست دارم. خوب مینویسند دوستان. میخوانم و عضو کانالهایشان میشوم.
قرار بود کتاب بخوانم اما خواب امانم نداد.
شاید پیش از خواب، داستانی از «زیر دندان سگ» بف خوانم.
ارادتمند: نغ
سالواژهام: استمرار
سال واژه: تحسیــن
۱.دیشب بعد از فرستادن گزارش نیکم، متوجه شدم که سالواژهام اشتباها نحسین تایپ شده. با خودم گفتم این هم میتواند واژهٔ جالبی باشد.
۲.امشب آمدم که زودتر از همیشه گزارش نیکم را بنویسم. اما مثل اینکه اگر شب از نیمه نگذرد، ذهنم برای نوشتن گزارش فعال نمیشود.
۳.من درون خود کتاب هم به کتاب فکر میکنم. به خودم میگویم اگر جای فلان شخصیت کتاب بودم، میتوانستم بیشتر کتاب بخوانم. یا فلان مکانی که در کتاب توصیف شده است، جان میدهد برای کتاب خواندن. یا اینکه در آن تاریخ زمانی که کتاب در آن نوشته شده ، چه کتابهایی منتشر شده بودند. یا احتمالا دارد نویسنده چه کتابی را خوانده است.
۴.از خواندن کتابهای مادر مرده خسته شدم.
۵.در حال خواندن کتاب آبنبات پستهای هستم.
برای من بیشتر جنبهٔ درمانی دارد تا ادبی.
گاهی لازم است در تمام لحظات قدرت طنزبینی خود را تقویت کنیم.
۶.ناگهان تصمیم گرفتم تمرین استعاره نویسیام را بازنویسی کنم.
۷.خوشبو کنندهای هدیه گرفتم که عطرش خاطره های را برایم تداعی کرد.
تحمل دلتنگی در سکوت درونی و هیاهوی بیرونی.
-لمس آب روی بوی تمیزی. لمس کردن کفها. وقتی کف میاد رو موهات و لطیف میشه. قطراتِ آب روی پوست و احساس سبکیای که تا بیست و چارساعت بعد همراته. نمدار بودن موهات. واقعن حموم یکی از بهترین اختراع های بشریته. خیلی باشکوهه.
-درست کردن کارامل.
-تمرین جملهورزی.
-تمرین صد کلمه در وصف اکنون، که خیلی چسبید.
-تمرین جمله آنافورا که از درونش این جمله زیبا شکل گرفت «معنای زندگی معمایی است که باید کشفش کنی.»
-غذا ریختن برای پرندگان.
-پیادهروی کوتاه.
-نصفه نیمه حضور در وبینار.
-چسباندن چند تکه کاغذ مهم دیگر به دیوار.
اینبار این جمله استاد را زدم «اکثر روزها ۱۶ساعت کار میکنم، با همان حس و حال بازیهای کودکی.» واقعن نوشتن برای من هم همین احساس را دارد🥺👌🏻
-خاندن یک دفتر شعرِ کم حجم در نیمه شبِ گذشته.
-کشف یک احساس دوگانه در نیمه شبِ گذشته.
-پیدا کردن دوستی در اینستاگرام.
پروین گفت ساحلخانم چقدر خوشگل شدی. صبح جلوی در. میرفتم شناسنامهام را از خانه بردارم. برای کارهای پاسپورت. بعدشم ناهار رستوران کُکا. پروین را دوست دارم. دختر خوبیست. همسن من است. تازه حامله شده. باید برود. خسته میشود. حیف است.
رستوران ککا شبیه رستوران نبود. خانه بود. بوشهری بودند. صمیمی و مهماننواز. روی زمین نشستیم. تکیه به پشتی. روبرویمان گروه موسیقی. تنبک و طبل و نیانبان. قلیهماهی خوردیم. با میگو دوپیازه و ماهی شکمپر. ترکیدیم. بعد هم چای و رنگینک.
رنگینک خیلی دوست دارم. ماهرمضانها مامانم را کچل میکنم برایم درست کند.
خانه که رسیدم خاب. خالهاینا آمدند. یک ساعت بعد بیدار شدم. پیش آنها بودم. هنوز منگ.
بیرون رفتیم. برای خرید تخمههندوانه و کالباس و سوسیس. من کالباس و سوسیس نخوردم. املت درست کردم.
با دخترخالهام خوش گذراندیم. آهنگ و فیلم و رقص.
بعدِ شام سرم توی گوشی بود. ظاهرن. اینطور میگفتند. چی کار میکردم نمیدانم.
باید گزارش کارآموزی دیروزم را هم بنویسم. چه بنویسم؟ نمیدانم. یک چرت و پرتِ نمرهآوری سر هم میکنم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
قهوه دیروز کار خودش را کرد و دیشب تا صبح بیدار ماندم. دم صبحی دو ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم، رفتم سراغ لپتاپ و ۵۵۰ کلمه را آزادانه و رها روی کاغذ سُر دادم. خواستم سراغ پروژه سئو و دیگر کارها بروم که ندایی از درونم برخاست و مجوز تنبلی امروز را دودستی تقدیمم کرد.
فیلم non stop و تلما و لوئیز را به پیشنهاد استاد بارگیری کردم (الان حداد عادل قند در دلش آب میشود). Non stop تعلیق گیرایی داشت. تا لحظات آخر مخاطب را با خود همراه میکرد اما پایانش خیلی سرسری بود.
فکر نمیکردم تا آخر حوصله تماشای تلما و لوییز را داشته باشم، چون قدیمی بود. ولی برعکس تا دقیقه آخر نگاهش کردم و ماجراجوییهای این دو دختر بختبرگشتهیِ خوششانس، هر لحظه برایم شیرین و شیرینتر میشد.
وسطمَسَطا برنامه کاری هفته آینده را هم نوشتم که شامل سئو، تولید محتوا و نوشتن مطلب روزنامه میشود. راستی مطلب هفته قبلی هم چاپ شد.
سالواژهمن: تغییر
۱- از شدت گرما از خواب بیدار شدم. هنوز شاکیِ گرمایی بودم که خواب نازنینم را به هم زده بود، اما نشستم و صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- چون میخواستم خودم را از گرما نجات بدهم به شکرگزاری شفاهی بسنده کردم. ایشالا مقبول بیفتد.
۳- به صحبتهای دخترعمهام درباره کارش گوش کردم و کمی پاهایش را ماساژ دادم تا از دردش کم شود.
۴- مطالعه روزانهام را در حالی که شربت آلبالوی پر از یخ میخوردم، انجام دادم.
۵- کمی روی نوشتن رمانم کار کردم که با تغییر و اضافه کردن چند نکته همراه بود.
۶- امروز در مدرسه نویسندگی، مهمان الههجان علیزاده نازنین بودیم. کلی خوش گذشت و درباره حل مسئله چیزهای زیادی یاد گرفتم.
۷- در حالی که روی قالیچه کوچکم در بالکن نشسته بودم، آزادنویسیام را انجام دادم.
۸- در بالکن کوچکمان قدم زدم، روزگفتارم را هم ضبط کردم و در کانال قرار دادم.
۹- بین دو نیمه فوتبال از فرصت استفاده کردم و دندانهایم را مسواک زدم.
۱۰- با نوشتن گزارش نیکم، خاتمه فعالیتهای روزانهام را اعلام کردم.
امروز راه رفتن یاد گرفتم، سعی کردم کوچه پس کوچهها را بهخاطر بسپارم، کمی کتاب دیدن و خریدن یاد بگیرم که به چه کنم چه کنم چندماه گذشته دچار نشنوم.
به هرحال آدم میخواهد غصه هم بخورد مهم است در چه خیابانی با چه کتابی غصه بخورد.
دیدمش، با هیجان بار اول و شناخت بار صدم.
تکانهای وسط واگن مترو، حس زندگی را بالا آورد.
صدای رانندههای ترمینال، امید وجود راه فرار را لحظاتی زنده کرد و کشت، زیرا به یاد آوردم با هرکدام از رانندهها بروم از مدلی از زندگی بله اما از خود زندگی نتوانستهام فرار کنم.
گفت بعد این ناامیدی، پختگی از راه میرسد، ببینیم و تعریف کنیم، هر زمان رسید به شماهم میگویم ناامید شوید، اگر پختگی برایتان ارزش است.
دلستر خریدن نیز یاد گرفتم.
عربیکا دوست دارم، اما اینکه آنچه سفارش میدهم مزه عربیکا بدهد به لاین قهوه مربوط نیست، به کسی که روبرویم نشسته مربوط است.
وقتی عدد غیرمنطقی بابت خرید یک کیف نپرداختم فهمیدم جنس دلمشغولیهایم فرق کرده.
موسیقی امروز بیقرار از علیرضا قربانی و کتابش در غیاب دانیال بود.
خواست مرا ببرد، کیفش جا نداشت، گفتم با چمدان بازگردد.
امروز بههوش آمدم از خلسهای طولانی.
-سرماخوردم. سرماخوردگی در تابستان خجالتبار است.
-فیلم The Human Condition I: No Greater Love را تمام کردم. فیلم طولانی بود و من طی دو روز دیدمش. اما از دیدنش لذت بردم.
در روزگفتارم درمورد فیلم گفتم و نظر و تجربهی شخصیم از تماشای آن.
-کتاب «بدن فراموش نمیکند» را شروع کردم.
-امروز وبینار با الهه علیزاده گذشت. تمرین آزادپُرسی کردیم. خیلی خوب بود.
-۹ ساعت است که آب نداریم. خاک بر سرشان برینند.
-چند شعر از دفتر «در انتظار بربرها» را خاندم.
-سعید سیفی در کانالش پستی منتشر کرد که در آن از من هم نام برده بود. اکلیلی شدم. ممنون سعید جان.
دیگر همین و
دلمان برایتان تنگ شد جناب کلانتری.
اودافظظ تا فردا.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
آخ غزاله جانم، خیلی بده سرماخوردگی تو تابستون، زودتر خوب شووو. ☹️
وای ۹ ساعت آب نداشتین؟؟ الهی بمرم برات. 💀
خدا نکنه لیلی عزیزم❤️❤️
آره دیگه جمعهی خود را زیبا گذراندم😅
_ امروز، فردای دیروزی بود که در انتظارش خوش میگذشت.
روز اول، پس از اولین جلسهی سمپوزیوم.
جلسهای که با هزار شوق و علاقه ثبتنام کردم و روزشمار تاریخ بودم برای خودم تا برسد.
_ رسید؟
_ بله رسید. اما نه برای من. برای هممسیران همسفرم.
_ پس تو بعد از این همه انتظار؟
_ و من بعد از این همه انتظار؟ مسخره میماند این انتظارها. روزها گاهی، گاهی سالها در انتظاری ممتد صبر میکنی و ناغافلی از پیشامدها.
راستی که خودم نمیدانستم نمیروم. تا خود خود خود صبحگاه پنجشنبهی موعود قرار بر نرفتن نبود. چیده بودم رختی را که قرار بود تن کنم. و شوق دیدن دوستان، دلم را از ذوق، شور میانداخت. کلا رفتن به جای جدید و نارفته، هیجان دارد. شاید برای من اینگونه باشد. اما کار بخواد نشود نمیشود دیگر.
_ نشد که بشود؟
_ نشد که بشود. و من ماندم در خلسهای ناآشنا. البته ناآشنای ناآشنا هم که نه. اوووووه، آنقدر از این باید بشودها داشتهام که یکهویی قالم گذاشتهاند. یکهویی جاخالی دادهاند و به دماغ سوختهام خندیدهاند.
اما چه میشود کرد، شاید اگر دخترکی ۱۵-۱۶ ساله بودم با عقل الانم، جور دیگری میشد، شاید هم نه. معلوم نمیکند. آدم مینشیند برای خودش خط و نشان میکشد و آنقدر کاشها را با اگرها گره میزند و میبافد که به خیالش خدا هم پای آن را امضا کرده است. اما پای عمل که پیش میآید، میفهمد نخیر، همچین از این خبرها هم نیست.
حالا به دلم وعده کردهام خیلی چیزها را، که گفتن ندارد. شاید اگر نکشمشان و قولی به خودم ندهم بهتر باشد. نه؟
_ شاید.
_ شاید ندارد. من فکر کردم بهتر باشد تنها قدمهایی را ببینم که قرارست همین الان بردارم. شاید اینطوری نتیجه بهتر از آب در بیاید.
مثلا امروز، تا چشم باز کردم سری به باشگاه ادبیات زدم و چرخیدم و چرخیدم.
یک کتاب به نام برادر کوچیکه را پیدا کردم از حمیدرضا عباسی، شروع کردم به خواندنش و یکنفس تا تهش رفتم. نمیخواستم لحظهای از ماجرای کتابها بیرون بیایم. نمیخواستم فکر و خیال دیروزها را کنم. خواندمش و باز برگشتم به چرخیدنم میان کتابهای باشگاه ادبیات. چندین کتاب را ورق زدم.
و بعد کانال سمپوزیوم را زیرورو کردم. و بیوقفه کتاب مدّومه را خواندم. ویس جلسه را گوش دادم. همهاش را که نه،اما رفتم در فضای کلاس و چرخی زدم.
امروز تنها چرخیدهام میان کتابها و اندیشیدم کتابها شاید جادههای فرارند.
_ فرار از چه؟
_ جاداههای فرارند، فرار از آنچه که آزارت میدهد و شاید خانههای پناهند. پناهی تازه، از جنس خیال و شاید رشد.
امروز گامیدن میان کتابها برای من خالی نبود از گامیدن پلهها.
اصلا معنای پله را در سطرسطر کتابها میشود فهمید. و هر سطری تو را بیشتر به نادانیات گوشزد میکند.
چقدر دور ماندهام از تفاهم کلمات. از داستانهای تاریخ. و شاید گور تا گور حبس شده باشم در خرافاتهای دنیا.
امروز را تنها در سرزمین پراکندهای از کرهی کاغذی کتاب سیر کردهام تا آه از دسترفتهها دامنم را نگیرد.
و همچنان مصممبودنم من را نگه میدارد.
https://t.me/manesehchtgrh
ثمانه جان، چقدر جملهی اولت قشنگ بود. 👏🏼👌🏼
عزیزم، ایشالا جلسات بعدی سمپوزیوم رو میای و گل روی شما رو میبینیم، من که خیلی مشتاقم. 😍
در مورد کتاب و جادهی فرار، کاملا موافقم. منم گاهی که میخواهم از همه چیز بِکَنَم ، به جادههای فرار پناه میبرم. 🤍
سالواژه: ویلویلی
-دوباره افتادهام به درس نخاندن. سختترین کارم، زمانی اولین کارم بود و حالا، تقریبن هیچمین کارمست. جایش را داده به آزادنویسی. خوشتر میدارمش. نوشتن که سخت نیست. لااقل از خیلی چیزهای دیگر سختتر نیست. از جانت چه میخاهد مگر؟ آزادیست دیگر. درس است که صاحبزنجیرست و در بندت میکند. بیشتر از نوشتن، بیشتر.
-امروز چند کتاب را تُک زدم. در حد خودم خوب بود. داستان کوتاه خاندم و کمی از کتاب پریزدگی را. کلیدر ۷ را تمامیدم. از یادداشتهای نصرت رحمانی و منگی ژوئل اگلوف هم رونویسیدم. بخشی از منگی را مینویسم اینجا:
«بههرحال، ریشههام اینجاست. من همهی فلزهای سنگین رو مِک زدم، رگهام پُرِ جیوهست، مخم پُرِ سرب. تو سیاهی برق میزنم، آبی میشاشم، ریههام تا خرخره پر شده، مثل پاکت جاروبرقی، ولی با همهی اینا، میدونم روزی که از اینجا میرم، اشکم در میآد، حتم دارم.»
-بیرون رفتن با رفیقم کنسل شد، باز. ماندم خانه و مشغول شدم به خیاطی. آستین مانتوام را دوختم اما راضیام نکرد. من علامتها را دنبال میکنم و حالا که علامتها غلط درآمدهاند، کمی گیج میزنم سر خطهای جدید. هی باز کن و وصل کن و با دیگری قیاس کن. باز هم پرفکت نیست. خودم هم وسواستر شدهام این اواخر. وسواس بودن سر تمیزیِ کار را دوست دارم اما هوف.
-وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. امروز الهه برگزارش کرد. جلسهی خوبی بود. داستانی خانده شد که پسند کردم. اشارهای هم به دفتر پرسشهای نردوا شد که شعرهای وی است در قالب پرسش. الهه از این گفت که بخشی از آزادنویسیمان را بکنیم آزادپُرسی و مثل جغلهبچهها همهچیز را زیر سوال ببریم. احمقانهشان هم نپنداریم. از ترک دیوار هم شد بپرسیم. خدایی بچههایی که زیاد میپرسند و چرت میپرسند و لال نمیشوند، روی مخ نیستند؟
لینک کانال:
https://t.me/havirism
گزارش نیک:
خودم را در کلمههای شاملو حبس کردهام. مثل تمام دیشب. مثل امروز صبح. نفس نمیکشم. یکنفس میخانم. یکنفس میفکرم. یکنفس میشعرم. چند روز پیش یکی بهم گفت: وقتی غمگینی شاعرتر میشی.
حالا بماند که وقتهایی که شادم شاعر نیستم که به وقت غم تر شوم.
شاعر نیستم اما به وقت غم تر میشوم.
بیخیال. غروب جمعه است و من جوگیر. شایدم جوگیرتر.
صبح تا ظهر با مامان و خاله و بچهها و محدثه کیک درست کردیم. لواشک آلبالو هم. خیلی خوشمزه بود. هم کیک هم لواشک با سس انار. دوباره هوس کردم. محدثه دیرتر آمد. خاب بود. زنگش زدم و بیدار شد و آمد.
عصر برگشتیم. کمی پروازهای خلاقیت خاندم.
هوا گرم است. و من خسته. توی راه داشت خابم میبرد. اما نبرد.
کمی کتابخانهام را تمیز کردم. تمیزکردن را دوست دارم. حس خوبی است چیزهایی که میخاهی را از چیزهایی که نمیخاهی یا مزاحمت هستند تمیز دهی. به آدم حس سبکشدن میدهد. وقتی سبکتر باشی راحتتر میپری. کاغذهای باطله, گرد و غبار, تهماندهی مداد و چیزهای این شکلی مزاحماند. چیزهای مزاحم دورریختنیاند. چیزهای دورریختنی در هر کجای زندگی که باشند باطلاند. و به دردنخور. و سنگیکنحس خوبی است دورریختنیها را دور بریزی. همیشه از خانهتکانی قبل از بهار لذت میبرم. امسال جنگ خانهمان را تکاند. ولی واقعا دورریختنیها مزاحماند و باید دور ریخته شوند.
امروز در راه عمل به سالواژهام «بیشنویسی»، پارکنوردی کردم. یک پارکنوردی آهنگین.
جمعهها به شوق گیتارزن جوان که هر هفته سر ساعت مشخص همه را سر ذوق می آورد، به پارک میروم. مشغول نوشتن فصل دیگر رمانم بودنم و افکارم همراه صدای فوارهها روی کاغذ مینشست. گیتارزن و دوستش هم مشغول سر هم کردن وسایلشان بودند. خانمی میانسال کنارم نشست و گفتگویی جالب بین ما شروع شد. نوشتنم نظرش را جلب کرده بود. گفت: حتما نویسندهای. لبخند زدم و صحبتی شروع شد که نتیجهاش شنیدن قصه آرایشگری بود که دلش را صندوق اسرار مشتریانش میدانست. قصهاش را گفت. قصهام را گفتم. گفتیم. شنیدیم. خندیدیم.
گیتارزن شروع کرد. آهنگهای قدیمی و جدید . آهنگ ملایم میزد، برای رد نکردن خط قرمزها. اما یک آهنگ شاد قدیمی شروع صحنه دیگری از گیتارزدنش شد. رقصیدند. پیر و جوان. دست زدیم. خواندیم. خندیدیم. دور از همه غمها و خبرهایی که درگیرشان هستیم. آنها هم که نرقصیدند، دل نگران زندگی کارمندیشان و احتمال دست به دست شدن فیلمها در فضای مجازی بودند.
صبح و ظهرم با این خاطره شیرین گذشت.
شب، پست اینستا گرامم را با الهام از تمرینهای استاد در نویسندهساز منتشر کردم. جملهسازی با کلمه «برگپوش» که در نهایت تبدیل به یک داستانک شد.
خاطرهبازی با کتاب شعر «گلهای جاویدان» که منتخب اشعار شاعران مختلف است، پایان روزم بود. کتابی که در دوران دبیرستان جایزه گرفته بودم. و یک بیت شعر از صائب:
«دل را نگاه گرم تو، دیوانه میکند آیینه را رخ تو، پریخانه میکند»
کلمه جالبی بود:«پریخانه». راستی چه شکلی است خانهی پریان؟
عشق نمیکنم فرتی بعد از بیداری ماسماسک بگیرم دستم. اما همینست که هست. باید اول گزارشات و کانالهای خلقالله را بگردم تا جون بگیرم.
تا خاستم صبحانه آمده کنم ننهجونم بیدار شد و چای دم کرد. دیروز پدروالده رفتند سفر و برای خاب رو سر ننهجون خراب شدم. کاریکلماتوری هوا کردم و باز کمی تمرین. چیزی عایدم نشد. دو سه لیوان چای زدم به رگ به سلامتی سه کس: خودم و خودم و خودم. خودشیفتگی تا کجا؟ تا کون خرِ علی مشدی. حال علی مشدی خودش چه بز بیشاخ و دمیست اللهُ عَلَم. معتادم به چای. الخصوص چای و نبات. بله اگر یک مشت چسی، چسکاری و چسگویی میکنند که مثلن نفسشون بندست به قهوه من بندم به چای. بابا این قرتی بازیها را جمع کنید. برای من ادای فرنگیها را در میآورند. من که میدانم همتان تا همین دیروز چای مانده مینوشیدید.
بعد صبحانه هی از ننه از اصرار از من انکار. من ظرفها را میشورم. نه خودم میشورم. آخر هم خودش شست. پردهها را کنار کشیدم و آفتاب اتاق را ماچید. چند دقیقهای فقط خیرهی حیاط. تو باغچه گربهای به تخم و ترکههایش شیر میداد و چه میمکیدند پستان ننهاشان را.
آزادنویسی را تو حلقومم فرو کردم. تایمر و این سوسولبازیها به سیسَم نمیآید پس تعداد صفحه را معیار قرار دادم. در دو نوبت نوشتم. هفت و خوردهای صفحه. هر چند مرادم هشت صفحه اما مگر این دست امان میداد؟ از گردن تا نوک انگشت درد.
کتابهای اوسکلونترم را خاندم. اوسکلونتر غلام مامانش هست همانطور که من کصننهام هستم. یک کتاب دارد در مورد وراجی. رسیدهام به بخش دومش.
سرک کشیدم تو سایت همین غلام. داستان کوتاهی خاندم از شاگردش، لاله فاضلی. آخرهاش زد به فاز جمله انتزاعی. این چه وضعیست؟ داستان دیروز هم همین بود. شروع و میانه ماچ اما پایان جاده خاکی. به قول ایلاهَ دِزِرت آف کربُبلا.
کله کردم تو مبینا. مقالههای مبینا. حرفهای مَمَرِضی کاتب تو سه چهار بند خلاصه میشد. پس چرا این همه حرافی؟ برای جا انداختن مطالب؟
نزدیکهای ده نخود نخود هر که رود خانهی خود. از پلهها که بالا میآمدم گوشیم افتاد. یک پله، دو پله، سه پله. رفت و رفت و رفت تا رسید به پاگرد. به طرز عجیبی خراش هم برنداشته بود. گوشیم پرایدست، مقاوم. ای وای گویوم. دم رفتن کولر خاموش نکرده بودم و تا همین الان در و دیوار را خنک میکرد. تا خاستم راحت و بیدغدغه برینم سوسکی مرده تو چاه دیدم. اصلن حالم بد شد.
کمی کلنجار با آینههای درددار. گلشیر چه ادا میآید. چه فلسفه میبافد. بچه بود با من و اِسی تو زمین خاکی بازی میکرد. شلوارمان را میکشیدیم پایین و هر کی شاشش دورتر میرفت از بقیه دهتا تک تومان کاسب میشد. برو خودت را سیاه کن هوشنگ.
روزگفتار که چه عرض کنم. زر زر کردم از کاریکلماتور. شنیدم که غلام مامان عوض کاریکلماتور دورهای دیگر در مورد کلمه میپزد. پس کو؟ غلام جان ما گشنهایم. دوره را بده بزنیم بریم.
کمی هم سایش و مالش با بیلنگر. دفتر خاطراتی، روایت میشود. باید تو کانال هم مدد بجویم برای همخانی.
کشتی کج گرفتم با افول. یعنی با عمو اکبر. عمو اکبر گفتم که لات محلهمانست. هر وقت این تازه به دوران رسیدهها هوشنگ را انگشت میکنند، عمو اکبر حسابشان را کف دستشان میگذارد. عمو اکبر خیلی با مرامست. حتا با اینکه رفته شیراز پیش داش آکل باز ننهجندهها ازش میترسند و کاری با هوشنگ ندارند.
بابا دست مریزاد اِبی. چه مد و مهی! چندتایی چیز میز یادم داد. مثلن عمو اکبر صفت دارد مثلِ باشی. تاره رسیدم به بخش دو.
از فایل کلمهبرادری همان کلمهبرداریِ غلام مامان سر سری گذریدم. چندتایی هم نوشتم. مثلن گریههای خشک. ابی بهم یاد داده. سعدیوار که از گزارش نیک یک حوریِ عشق نامه کش رفتم. ابرگون که تو کتاب غلام مامان دیدم.
ای وای گویوم چند وقتی جز کتاب مطالعهای نداشتم. پس گاز بده به یاتیوب. نمیدانستم در مورد چه مطالعه کنم و تنها پرسههایی وقتدزد. گشتم دنبال نمایشهای بیضه. فقط فیلمهایش. چند روزی میکوشم تا با بیضه و بیضایی کاریکلماتور در کنم و در نمیشود.
ننه گشنمه. ناهار چیه؟ ننه رفته دَدَر. چه بپزم به خیک برنخورد؟ خاستم غذایی بپزم چرب و چیلی. به قول این چسیها فستفود اما پنیر پیتزا نبود. پس یک بار هم تصمیم گرفتم چسی بیام و غذایی مثلن سالم بخورم. مرغ را به بدترین شکل ممکن برش دادم. به قول همان چسیها اسلایسی. در آشپزی از غلام مامان هم بدترم. من فقط بلدم املت قهوهخانهای و مزه برای عرق سگی آماده کنم. مزهدارشان کردم. نمک و فلفل و سبزی معطر. بعد سیب زمینی خرد کردم و هویچ. از فریزر هم نخود در آوردم. انداختم تو قابلمه. به گمانم باید اول سیبزمینیها را میپختم و بعد میبریدم. الان هم اینقدر گاز فشفش میکند مارگونه که نمیگذارد گزارش بنویسم. مرغ را هم گیر کردم. چی بود؟ آهان گریل. آدم یاد گوریل میافتد. هی شعله را کم و زیاد میکردم و هی از دست در میرفت و کامل خاموش میشد. کمی کاهو خرد شده هم تو یخچال بود. همه را با هم قاطی کردم و لیمو تازه هم تنگش.
موقع خوردن فرت فرت کاریکلماتور بهم وحی شد تا خاستم بنویسمشان جبرئیل خداحافظی کرد. حین نوشتن گزارش از بلع و دفع دوباره کاریکلماتوری نازل شد. نوشتم. البته کاریکلماتور هم که نه. در واقع روابط کلمات.
از جمعهها عنم میآید. خصوصن از ظهرش. بوی گوه شنبه را میدهد. به قول صائب: فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است. از خوبیهای ماسماسک همین هاست. شعر را که یادت نمیآید فرتی بروی گنجور. تازگیها جمعهها بدتر هم شده. قبلن با نصرت و صادق میرفتیم شهر نو و تا خود صبح میزدیم به سلامتی هم و شعر میگفتیم و میخندیدیم. اما الان چه؟ نصرت از وقتی تریاک را بوسیده کنار از صد کیلومتری میخانه هم رد نمیشود. صادق هم که بیمعرفت مرا تنها گذاشت رفت پاریس.
سردتر از اشکهای بعد از آزادنویسی نیست چیزی. ( یک کلمه از مادر عروس. البته مامان عروس نیستم. بچهی عروسم. بچهی مامانْ زری. به زودی به دنیا میآیم. فعلن همین جنینم را داشته باشید.)
شیرجه زدم تو نویسندهساز. عوض ریش و پشم الهه دیدم. الههای به نام ایلاهَ. به چشم خاهری جوان رویهمرفتهایست. البته قبلن هم دیده بودم اما در بِ بسماللهِ وبینار نوچ.
خانه را مرتب کردم. چند ساعت دیگر ضحاک میآید و اگر خانه مثل روز اول نباشد مرا به مارهایش میدهد.
شروع روز چه خوب بود و هر چه گذشتم ریدمان. همش به خاطر تیلفونی کمتر از سه دقیقه؟
صفحهای از داش شاپور. همان کتابی که شازدهاش درست کرده: قلبم پر از تکرارست. جملهایش را در دادم در کانال. خلق الله هم خسته شدند. هر چسصفحه که میخانم به ملت هم نشان میدهم.
مردی در غبار گم شد، من هستم. عشقم نصی خودش را نوشته و مرا. یک دانهست. برای نمونهست. موقع خاندنش فقط یک چیز حال میدهد: یک پایت قائم بر دیگری و یک دستت چای نبات و یک دستت هم سیگار دود کند. مثلن قرار بود با خاندنش کثافتهای مواد را بفهمم اما زکی.
خانه خالی، خانه تاریک، منم مرد تنهای شهر. بله هم تنهای و هم گمگشته در غبار. به چند نقشی عادت دارم. هر وقت نصرت خمار بود خودم را مثل او میکردم. قهوهچی هم در خیالش نصرت سر کار آمده. من همچنین آدمیم. برای عشقم بیمنتی و بیپولی شیفت وامیایستم.( ای خدا مامان مرا نجات بفرما. ببینید چطور تو نقشش فرو رفته؟)
سکوت را بلند کردم. همانطور که با نصرت آخر هفته جندههای شهر نو را بلند میکنیم. به زبان شما امروزیها بگویم از سکوت استفاده کردم. کمی زرت و پرت با خودم و خودم.
عن آهنگی را در آوردم. میدانم دلیلش را. غلط هم هست عن در آودن که خب هست. به بیضهی بیضایی. بیضایی نمایشنامهنویس نیست. در زبان عربی به جمع خاویارها بیضایی گویند.
در طول روز هر گوهی خوردم نوشتم که صابکار یعنی غلام مامان نگوید:« تخم سگ من الان به چی تو حقوق بدم؟» آخ چه قدر هم حقوق میدهد. یک بار بهش گفتم در همین گزارشات که اوستا پول ما چی شد؟ به روی خودش هم نیاورد. به درک. همین که با این گزارشات و توهینات زندهام باید خدایم را شکر کنم. خدایا شکرت.
امروز از آن روزها بود که حوصلهی حرفنشخاری با هیچ خری نداشتم. رقاصخانه هم نرفتم. در کوچهی ایسکای رومست و نامش قرینار.
تا توانستم آزادنویسی و آزادنویسی و آزادنویسی.
چند شبیست سوسکها شبیخون زدهاند.
و سردرد و سردرد و سردرد که تنهایی شهر نو حال نمیدهد. به چمبرو گفتم تو جوان من جوان. هستی عشق و حال؟ گفت نه. به همپیالهای ساده نیازمندم.
آدرس: https://t.me/hphp137
چقدر جذاب نوشتی زهراجان. آفرین.
♥️
میتوانم به خاطر جذابیت نوشتههایت بهت فحش بدهم؟ بسیار الدهانتالسرویس دوست خوب من، بسیار.
مختاری😁
به نام یگانه خالق نور
۲۰ تیر ماه سال یک هزار و چهارصد و پنج
ناز ترین خواب
ساعت ۱۱ بود که مادری و پدری تصمیم گرفتند بروند انبار را از زیر ملحفه سنگین غبار نجات دهند. من هم در یک حرکت بشر دوستانه انتحاری ( انتحاری به این مضمون که یکباره این تصمیم را اتخاذ کردم) کمر همتم را بستم و به کمک جارو برقی عزیز که خیلی هم آزارش میدهم خانه را روشن کردیم. من واقعا گمان میکنم وقتی خانه را جارو بزنی روشن میشود.
از آنجایی که این کار بسیار نادر بود شبیه پلنگی بودم که صد ها روز از کوه بالا رفته به شوق مهتاب و هر بار نا امید و خسته باز گشته. البته من نا امید نبودم. خسته بودم. خیلی خسته. آخر میدانید من کل خانه را جارو زدم ( البته به جز اتاق خواب ها). همه این کار ها را تنهایی انجام دادم. همین بود که خودم را میهمان شیر کاکائو و کیک کاکائویی ای که خودم با دستان خودم پخته بودم کردم و سپس تشریفم را بردم و خود را چونان حریری که از دست رهانیده شود روی زمین، روی تخت ولو کردم. در واقع ولوییدم. همزمان برای اینکه از زمانم استفاده مفید کرده باشم کتابی را که از خاله بزرگم به امانت ستانده ام را میخواندم. در همین حین خوابم برد. چه خوابی! چقدر عمیق و دلپذیر و نرم و دوست داشتنی بود. از خواب که بر خواستم صدای آواز قاشق چنگال میآمد. گویی مادر گرامی چند بار صدایم کرده و از آن جهت که بنده تشریف برده بودم به ملاقات هفت پادشاه نشنیده و پاسخش را ندادم. وی هم که هیچ دلواپسی ای از سوء تغذیه گرفتن من ندارد دیگر صدایم نکرده. خلاصه که به سختی از آغوش تخت رستم و به سفره پیوستم.
داشتم به کیفیت خواب امروز فکر میکردم. شاید نهایتا نیم ساعت خوابیده باشم اما کیفیتش بسیار بالا بود. در حد 4k!
خیلی وقت ها همین جوری است. عمر برخی چیز ها کم است اما کیفیت شان و ارزششان آنقدر بالاست که هیچگاه از یاد نمیروند. در تو قدم میگذارند و رد پایشان را هیچ بارانی از جاده خاکی وجود نمیزداید. عمری باشد بیشتر در باره این گونه چیز ها از خودم سخن در میکنم( به سبک برره!)
امروز بیشتر خواندم، کمتر نوشتم.
– «سالهای گذشته» نوشتهی یاکف سگل را خواندم. داستان کوتاهیست در قالب دیالوگ.
– پرسه زدم در کانال دوستان خوش قلمم. کِیف کردم.
– در وبینار «نویسندهساز» پُرسا شدم و آزادپرسی کردم. از پرسشهایم:
«چرا تعادل را نمیتوانم؟»
– دو یادداشتِ «مغازله با نیمفاصله» و «نیمفاصله فقط نویسه نیست» نوشتهی معین پایدار را خواندم.
از «مغازله با نیمفاصله» :
« «اهمیت» مزایای انجامدادنِ طرح را نوید میدهد، ولی «ضرورت» معایب انجامندادنِ طرح را هشدار میدهد.»
-چند صفحهی دیگر از «درک حضور دیگری» خواندم:
«اما اگر اصل درک و تصویر انسان در شعر، یک دستاورد قدیم است، درک و تصویر انسان با یک ویژگی اساسی، یکی از نمودهای اصلی نوذهنی در شعر معاصر است. من این ویژگی و نمود جدید را «درک حضور دیگری» نام میگذارم.» ص ۳۱ و ۳۲
«رهایی از قید حاکمیت کلیسا منجر به رشد فردیت شد.» ص ۳۶
-چند صفحه از «نفرین ابدی بر خوانندهی این برگها» و «مردی که خودش را تا کرد» خواندم.
از «مردی که خودش را تا کرد» :
«
عمو جیم گفت: «… خاطراتتو صادقانه روی کاغذ بیار…» […]
گفتم: «باشه، اما آخه چرا؟»
«چرا؟!» او نگاهم کرد: «وقتی بنویسی خودت میفهمی.»
مثل همیشه، حق با او بود.
» ص ۱۳
– دو قطبیِ خودزَن.
– دَردَکی،
کمی تماشا،
کمی آب،
کمی هم سکوت.
https://t.me/LailyMaddah
خکب بود لیلیجانم. آفرین
سپاس ثمانه جانِ نازنین. 🤍
امروز روزِ استراحت بود،رفته بودیم باغ و چند ساعتی را در جوار گردو و گیلاس گذراندم.
چند صفحهای کتاب را با پس زمینه ی صدای رودخانه خواندم و گوش سپردم به صدای جیرجیرکها.
اینم هم صرفا برای تثبیت عادت نوشتن بود و ای کاش میتوانستم بوی پونههای وحشی را برایتان به اشتراک بگذارم.
شب همگی دور از غم.
بوی پونههای وحشی، بوی داغی طبیعت است انگار. آنجا که تمام سبزیشان شبیه چای دم میکشد و تلخیاش تو را مسخ میکند در وقت خستگی.
بیشتر روزم با «طرف خانه سوان» گذشت. کیف دارد کند و بریده بریده خواندنش. پاسخ به نیاز خلاف جهت عصر شتابزدگی شنا کردن. حتی فیلمی که احمد از مزرعهای زیبا در مسیر بازگشت گرفته بود را با آهستهترین سرعت ممکن تماشا کردم. باد میپیچید لای طلایی علفزار و یال اسبهایی که در بیزمانی میچریدند. آهستگی فیلم، ترکیب صدای باد با ویراژ چرخها روی اسفالت آفتابزده را تبدیل کرده بود به چیزی شبیه فرکانس مولکولهای اکسیژن در اعماق اقیانوس. گویی آهستگی سبکی از موسیقیست که در قیژ و واقیژ سرسامزدگی فراموشمان شده. من بیتاب شدم یا شتابزدگی خارج از طبیعت انسانیست؟
ـ جلسه تمرینی با مینا کشف نیازم به شوق بود. اینکه در آغاز شوق دارم. خم پیچها ملالانگیز میشود. آغازی دیگر، شوقی دیگر، ملالی دیگر. ضعفم مراقبت نکردن از شوق است. گمانم پتپت شوق در دوام شور است.
ـ کلکل عادلانه بهروز و پندار، من و بهروز، پندار و من.
ـ تمرین پایهکار. بنیان کتاب خواندنم ترس و نیاز است. ترس از ناشناختهها. همین امروز غریبهای یافتم در خودم با خوی آفتابپرستی عبوس که پنهانی میترسد.
ـ کمی خودم را بلد شدم، کمی هم راحت. شاید همین است که ۴۴ سالگی را دوست میدارم.
ـ «آیدا: درخت و خنجر و خاطره!» را ورق زدم.
«ما شکیبا بودیم
به شکیبائی بشکهئی برگذرگاهی نهاده،
که نظاره میکند با سکوتی دردانگیز
خالی شدن سطلهای زباله را در انبارهٔ خویش»
حس خوبی گرفتم از گزارشت شکیباجانم
ثمانه جانم، ممنونم که خوندی❤️🔥🥀
اول صبح، صدای عموی عزیزم توی حیاط بیدارم کرد.حلیم نذری آورده بود و با مامان گلی صحبت می کرد. دلم برایش تنگ شد. دوست داشتم بلند شوم و بروم روی همان یک پله ی جلوی در محکم در آغوشش بگیرم و اینور و آنور صورت همیشه مرتبش را بوسه زنم . تا از رختخواب بلند می شدم و میرفتم داخل اتاق ،لباس مناسب می پوشیدم و برمی گشتم طول می کشید و قطعا می رفت . ترجیح دادم همانطور دراز کشیده، از رگه های مردانه و زیبای صدایش لذت ببرم و چشمهای مهربانش را در ذهنم تصور کنم. از روز قبل به خانه ی مادر آمده ام با دنباله ام ، دخترکم، تا نقش همسری را ببوسم و برای هفته ای کنار بگذارم و فرو روم در نقش خاک خورده و دلنشین دختر این خانه بودن.
حلیم صبحانه را نوش جان کرده و سنگین شده و دوباره خوابیدم .مامان نهار را بار گذاشته بود و با عطر خوش غذایی که در خانه پیچیده بودبیدا. شدم.
همسرم هم آمد ، از زمین های کشاورزیمان بوته های نخود سبز برایمان چیده بود .بوی خاص بوته ها و طعم خوب نخود سبزهایش مرا به حال و هوای کودکی کشاند،به اشتیاق عجیبی که آن زمانها به این خوردنی نامتعارف داشتیم.
پر از احساسات متناقض بودم، برای یک هفته دوری از همسرم.و بلاخره بعد از نهار او را راهی خانه ی راه دورمان کردیم.
عصر،جانی به جانم اضافه شد ؛
در خنکای تابستانی اش ،توی حیاط و طعم چای دارچین تازه دم ، میان خوش و بش های مادر دختری .
بعد ،رسانه های شخصی دوستان و گزارش نیک های آنها را خواندم . انگیزه گرفتم برای نوشتن اولین گزارش نیک.
دلم خواست اونجا باشم.
باسلوقهایی که مامان درست کرده بود، اوشجلانه چیدم توی ظرف.🚶🏻♀
گزارش ۵۹
۱۹ تیر
از ۷ و نیم به خاطر باد سرد کولر بیدار شدم. دیگه خابم نبرد. تا ۸ غلت زدم. فایده که نداشت. زدم بیرون از رختخاب. تخم مرغ گذاشتم برای خودم و خاهر. صفحات صبحگاهی نوشتم. جملهسازی داشتم. مدل ۱۵ جمله آزاد بعد تمرکز بر یک موضوع و دوباره ۱۵ جمله درباره یکی از جملههای مرحله اول. خیلی بهم تمرکز داد. دقتم رو زیاد کرده بود. بعدش رفتم سراغ تخم مرغها. قصدم این بود عسلی بشن اما نشدن. صبحانه که تموم شد یه پیام یادآوری جلسه کتابخانی امروز عصر رو برای اعضای گروه فرستادم. به پچپچه با پاییز سر زدم رسیدم به بند ۸:
آری یک جهان بیکران از کبودی روان در درون دارم. نه گله گوزنم. نه خوشه ستاره. نه شاخه نسترن. نه دلپری سنگ. انسانم. با این توده سیمابگون مغزنام و کالای خرد.
تو دفترچه یاداوریم نوشتم که حتما پرینت بگیرم و کاغذیش کنم.
بعدازظهر رفیقی شفیق بهم سر زد کلی دلش گرفته بود از در و دیوار ناله داشت. بهش گوش دادم . اما نتونستم نالههاش رو تایید کنم. عصر تنها بودم. جلسه کتابخانی گروهی رو برگزار کردم. بخش اول کتاب وقتی زندگی ساز مخالف میزند. اعضای گروه بچه های مشتاق و فعالی بودن. من خیلی لذت بردم. همه تلاشم این بود که فقط من گوینده نباشم. و گروه جریانش رو پیش ببره. تجربه قشنگی بود.
یه کم آزاد نوشتم. از گفتگوی فهیم با نعیم.🙃
امشب داستان کوتاه لاله فاضلی عزیز رو خوندم. در مورد فرهنگ مردمان بلوچ. از جزئی نوشتن و دقیق نوشتنش لذت بردم. کاش بیشتر بتونم داستان کوتاه دوستان رو بخونم.
جلسهی کتابخوانی رو دوس دارم.
خسته نباشی فهمیمه عزیز امیدوارم دفعه بعد عسلی بشن تخم مرغ ها🌷🌷🌷🌷میتونم بپرسم پچپچه پاییز اثر کیه؟
سالواژهام: نظم
۱. تو گرمای ظهر رفتیم بیرون برا خریدن شلوار مام کوتاه. مامانم میگفت همچین چیزی وجود نداره ولی بعد ساعتها گشتن اثبات کردم وجود داره. اما خوشم نیومد و نخریدمش. بهجاش دامن خریدم.
۲. در راه یاد گرفتن دارو و درمان بیماریهای قلبی دارم سلامت قلبم رو از دست میدم.
۳. تو اتوبوس تیکه تیکه خوابیدن رو امتحان کردم. کتاب که از دستم میافتاد بیدار میشدم. کناریام چی فکر میکرد.
۴. با خواهرم رفتیم هلههوله خریدیم. از جمله نسکافههای عجیب.
۵. حرفهای شب امتحانی میزنیم.
امتیازی نمیدم چون شب امتحانه.
مهم نیی کناریت چی فکر میکنه، سوین جانم.
▪️هوس مداد کرده ام!
▫️مداد، لیاقت این صفات را دارد: بامزه، خواستنی، سرحال، شاداب و شنگول.
▫️جز کارهای کوچکِ کامساز است خریدن مدادی، به عنوان یک چاشنی خوش رنگ و لعاب در کنار کتابی!
▫️امروز فهمیدم که روی میز کوچکِ کهنسالِ چوبی و دست به دست شدهام( که دوست پدرم در ایام دانشجویی به او هدیه داد و پدر هم رساند به دست مادر و مادر هم رساند به دست خواهرش و او هم رساند به دست دختر خواهرش یعنی = من )
جای خالی یک جامدادی دستسازِ سرامیکی با طرح های برجستهی نقاشی شده و حتمن
۲ بار پخته شده در کوره، حس میشود!
که شکم پُررررر باشد از انواع و اقسام مداد های مشکی و خوش قد و بالا !
درست است که اهل تایپ کردن ام
اما فکرِ داشتن کلکسیونی از مدادهای رعنا و رنگین، جلا میدهند به آن میز چوبی تاریخی.
▫️حرف از کلسیون شد!
در نوجوانی( که در آن زمان تایپ و سلیقهام برای نوشتن، روی کاغذ بود) کلکسیونی از خودکارهای خااالی را جمع میکردم.
خالی شدن هر خودکار انگار که زمین زدنِ یک موجود رام نشده!
که لذتی داشت فراموش نشدنی!
هرچقدر موجود (خودکار) رام نشده تر،
لذت خالی کردن جوهره و شیره اش روی این کاغذ بـکر، بیشتر.
چه حس بامزهای. تجربهاش نکردم تا حالا.
_ دیروز در رگهای امروزم جاری بود با قدرت.
_گفته بودم سمپوزیوم مرا گرفته؟
نئشهام بدجور.
_به جز آن امروز دلم کرختی میخواست.
_آقای روبین هم خوب چیزی را ترجمه کردهاند.
من هم همینطور آقای روبین، من هم همینطور.
دست برنمیدارم. دست هایم را توی زندگی جا میگذارم اصلا. چه بهتر. بماند همینجا.( اشاره دارم به متن ابتدایی همین صفحه.)
_و اینکه امروز ترکیب رنگ و میل و غم و امید بودم.
تا بعد.
کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00
سالواژهام: درنگ
گفتوگوی دیشبم با الهه خواب را از سرم پراند. نشستم به نوشتن کاریکلماتور و ثبت کردن در صفحهی دوره. هر چند خیلی جالب نبودند اما
خب دوست داشتم ثبت کنم.
هوا روشن بود که چشمبند را به چشمانم زدم و خوابیدم. ظهر بیدار شدم. برق رفته بود. گرم بود و گرما خستهام کرد.
هنوز چیزی در دفتر صفحات صبحگاهی جدید ننوشتهام. دو روز پیش دفتر قبلی تمام شد. کنجکاو شدم اولین متنی را که در آن نوشتهام بخوانم. هفت مهر اولین متن را در این دفتر نوشته بودم. توی آن متن برگشته بودم به خاطراتم. خاطرات کودکیام. آن روز که مینوشتمش فکر میکردم چه جملههای بیخودی مینویسم. اما بعد از این همه فاصله که خواندمش دیدم چندان هم بد نبود. اتفاقا قشنگ بود. پر از احساس و عاطفه. شاید روزی منتشرش کنم.
آزادنویسی کردم و آمادهی رفتن شدم.
برای سومین روز متوالی از خانه بیرون رفتم. گرم بود و گرما خستهام کرد. اما باید میرفتم. حرف زدم. خندیدم. حرص خوردم. خواندم. بازی کردم. کیف کردم. و چقدر چسبید. بعد از اوووهه وقت.
این روزها احساس میکنم دارم زندگی میکنم. باید مراقبت کنم از خودم. بیشتر از قبل.
شب برگشتم. گرم بود و گرما خستهام کرد. میروم کتابی بخوانم تا خستگیام را در کند. «رود راوی؟» نه. شعر. «پشیمانم کن.» «عباس صفاری.»
کانال تلگرام من:
https://t.me/sarachegenii
۱۴۰۵/۰۴/۱۹
گزارش نیک ۵۹
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
یاری جستن: نقاشی رو هیچ وقت حرفه ایی دنبال نکردم. کنار نوشته هایم ذهنیاتم را نقاشی می کشم. گرافیک یاد بگیرم یا نقاشی با مداد رنگی؟
۱- امروز هاله ساعت ۹:۳۰ از خواب بیدار شد.
۲- من و هاله بیست دقیقه مدیتیشن با فرکانس ۶۳۹ هرتز برای پاکسازی چاکرا چهارم را انجام دادیم.
۳- هاله قرص لوتیروکسینش رو خورد و نیم ساعت ناشتا ماند.
۴-با هم یکبار دیگر جزوه Reiki سطح دو رو خواندیم و حظ کردیم و در همان حالِ مطالعه به کل بدن ریکی دادیم.
۵- چند صفحه ایی از کتاب معجزه گر خاموش را با هم خواندیم و چه لذت ها بردیم و زیر مطالب زیر خط کشیدم:
«تنها چیزی که پیدا می کنید کلیدی است که در مقابل نور مقاومت می کند. زیرا در غیبت نور تاریکی وجود دارد. درست به همین ترتیب چیزی به عنوان منبع شر وجود ندارد. اما ممکن است در مقابل آنچه که آن را «خوبی» میدانید مقاومتی وجود داشته باشد. درست همانگونه که چیزی به نام بیماری وجود ندارد، اما ممکن است مقابل تندرستی ذاتی، مقاومتی وجود داشته باشد.»
۶- هاله امروز جواب تلفن آقایی که از کلاس یوگا پاپی اش شده را نداد. من هم موافقم. هردو می خواهیم به او بفهمانیم که از ما دوست دختر در نمی آید. هنوز نفهمیده است.
۷- گزارش نتایج ۲۱ روز تمرین ریکی و سوال هایمان را آماده کردیم که هاله برای استاد بفرستد.
۸- هاله امروز ناهار کم خورد. شام هم نخورد. شکمش کوچکتر شده و خوشحال است.
۹- هاله سه جمله از خودش در پیج اینستاگرامش هوا کرد.
۱۰- هاله شب شلوار سورمه ی جدیدش را تن زد. دکمه اش بالاخره بسته شد اما زیپش نه. هاله خیلی خوشحال شد.
۱۱- هاله به دوستی که اخیرا پاره اش کرده بود پیام داد که با هم دوست باشند. من خیلی موافق نبودم. هاله باید بیشتر از اینها مراقب روابطش باشد.
۱۲- وبینار نویسنده ساز ساعت ۱۷ را شرکت کردیم و چسبید.
۱۳- من و هاله با ذوق گزارش نیک ۵۹ را نوشتیم.
۱۴- هاله برنامه اش را درست کرد. فردا ساعت چهار صبح باید برود سرکار.
۱۵-من، هاله را خیلی دوست دارم. دختر متعهدی است.❤️
هاله دختر خوشمشربی هم هست.
ممنونم دوست خوبم.😊❤️
سالواژه: روایت
-امروز صبح ادامهی جستار آینه از ربکا سولنیت را خواندم. در این بخش او به مکانها پرداخته بود. اینکه مکانها به ما چی میدهند و چی میگیرند.
– بعد از ظهر کمی از کتاب طرحوارهدرمانی برای طرحوارهدرمانگر خواندم.
-مامان با برادرم و خانوادهاش و محمدهادی رفتند ده. من و رضوانه و ریحانه خانه ماندیم. برادرزادهام محمدحسن خیلی بلد است همدلانه برنامههایش را پیش ببرد. دیروز آمده به مامان گفته «میشه لطفاً بیایی تو دوچرخهسواری کمکم کنی؟ آخه بابام نمیاد کمک کنه، مامانمم بچه داره.» برق رفته بود. توی پلهها به مامان گفته:«مادرجون چقدر سخت شد برات». آفرین به همسرگرامی برادرم.
-خوابِ بعد از ظهرم یک خواب غیر خطی بود که خانم توی خواب هی چند تا میشد. وقتی بیدار شدم خوابم را به ریحانه و رضوانه تعریف کردم تا یادم نرود. درست است بهتر بود مینوشتمش اما تعریف کردن هم یک راه به یادسپاری خواب است. نتیجهی این خواب هم شد این گزین گویه: « درپوشهای فاضلاب برای دزدها همراهاول است.»
– با تأخیر وارد وبینار نویسندهساز شدم. خوشبختانه ظرفیت تکمیل نشده بود و توانستم وارد شوم و یک گوشه شنونده باشم. آن لحظه که من رسیدم الهه علیزاده داشت کتاب پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است درآمدی بر فلسفه را معرفی میکرد. چند صفحه از کتاب را خواند. نسخه الکترونیک داشت دانلود کردم. آزادپرسی نوشتیم. خودپرسی هم ماند خودمان انجام دهیم. از دفتر شعر پرسشهای پابلو نرودا هم شعری خواند. نسخه الکترونیکیاش به اسم راستی چرا؟ موجود است. اینجا چون نفرات نسبت به 30 نفر وبیکارهای خود الهه بیشتر بود میشد بازخورد نداد و شنونده بود. در وبیکارهایش مدام میگوید 456 بفرستید یا دستا بالا. در کل خوب بود. سعی میکنم جمعهها خودم را برسانم.
-نیم ساعت هم از فیلم مخمل آبی دیدم. آرام آرام دیدن فیلم و تبدیلش به مینیسریال هم گمانم بد نباشد.
– سعی میکنم قبل از خواب از رودِ رایوی ابوتراب خسروی بخوانم و به کتابهایی که امروز دانلود کردهام سری بزنم.
این حلزون آبی، یه چشمشو کرده تو آب. نمیدونم پیِ چیه؟
۱. بعد از یه معدهسوزی نااااجووور، کلی خوابیدم با آرامش.
۲. همیشه کشیدن صندلی سخت بود واسم. دیشب توی یکی از کتابهای قدیمی دیدم دور و نزدیک رو چطوری کشیده؟ خیلیام سخت نیست، دقت میخوا د و خواب نگریستن.
از استاد و مریم جان جوینده یاد گرفتم که نترسم که نقاشی مدل خودمو بکشم هر چقدرم ساده باشه و کودکانه.
چند تا نقاشی و عکس صندلی دانلود کردم. با دقت بهشون نگاه کردم. سعی کردم، صندلی بکشم. صندلی مدل خودم ولی با توجه به اصل صندلیبودن.
بازم باید بکشم.
۳. وبینار نویسندهساز بودم با حضور الهه. جالب بود .پرسش.
۴. دو تا کتاب سفارش داده بودم دو سه هفته پیش. هنوز نیومدن. لجم گرفته.
۵. واسهی بچههام چند تا کلیپ گرفتم و فرستادم واسهی مرور تابستونی.
۶. با زریجان عارضی کمی خاطرهبازی کردیم و از رنجها نوشتیم و آستانهی تابآوریمون مقابل رنجها.
امید که دل دردت خوب خوب بشه سحرجانم
سلام سحر جان
برای کشیدن صندلی یا هر چیزی بهتر است از روی مدل بکشید نه تصویر، مهم ترین تکنیک در طراحی این است که موقع کشیدن تصویر، هر آنچه را می بینی بکشی، هرچند فاصله ها و خطوط از راویه ای که نگاه می کنید غیر واقعی به نظر برسد، سعی نکنید عمق و پرسپکتیو را در بیاورید، سعی کنید تخت ببینید و تخت بکشید، خودبه خود عمق در می آید، یک خط افق در زاویه دیدتان در نظر بگیرید. کتاب کلیدهای طراحی ، برت دادسون، نرجمه عربعلی شروه، انتشارات یساولی را پیشنهاد می کنم. این کتاب پر از بازی و خلاقیت برای طراحی است و یادگیری را آسان می کند.
قدرت، وقتی بر شانههای جهل بایستد، کمر حقیقت را میشکند. «اینو خودم فرمودم😉»
_چند ساعت را روی کلمات خاص در لهجهی مادریام کار کردم. یک عالمه کلمات خندهدار. سنگین، عاطفی و… برایم زنده شد.
بعضی کلمات را شنیده بودم و بعد از سالیان دراز از یادآوری همان کلمات، تلخی و شوق و… قبل را داشتم.
– دخترم کلاس یازدهمیست، این روزها دنبال موسسههای کمکآموزشی و حمایتهای پیشا گنکورم و از صحبت با رتبهبرتریها. مطمئن شدم استمرار و اراده راز موفقیتشان بوده است.
-ستون #پای_صحبت_بزرگترها را منتشر کردم.
مابقی روزم را به آشپزی طهر جمعه و نظافت و خانوادهداری گذراندم.
_یک جلسه در ماه از ورزش، گاهی از خیاطی و بعضی وقتها از کتاب فاصله میگیرم، فاصله معنای تازهای به اکثر فعالیتهام میدهد.
فردا با شوق میخانم و مینویسم.
شب بخیر
امروز زیستهای که فردا به نیکزیسته میماند
از تمام زیستههای امروز یک لقمه عشق بودم و قلبم سیر شد. امروز به آیدا گفتم «چقدر یادداشتهایت را دوستم. بند نافم شدهاند.» «دو روز غیبتِ» خانم راستی را خاندم. چخوف نازنینم را خاندم همان داستانِ آخرِ صد داستان شیششش. (کمی فهمیدم که جخوف هم در یک گوشههای دلش به منفعتی بعد مرگ ایمان دارد. نکند این چخوف نیمه مسلمان بوده نه دیگه این از کلهی مسلمانی من میآید.)
امروز به آیمان گفتم نمیخاهم بیمرم تا وقتی آرزوهایم گوشهای این دنیا پاچه خیزک میزنند من میخاهم بعدی آرزوهایم بمیرم.
به استاد امروز چی گفتم
در دلم به استاد گفتم و استاد با خاندن این میداند که چقدر آن روز به دلم خوشحالی داد وقتی دیدم چه شاگردهای دارد یکی آن روز الهه در سرزبان و روزِ دیگر مبینا در نویسندهساز. استاد از امروز برایتان میگویم من دوستهایم را مدیون شما هستم. ( ) اینجا یکتا قلب هست.
سالواژهام
میخاهم تافل بگیرم. اما از گفتنش گویا شرمم میآید چون کمتر درگیرش میشوم و تمام درگیریام با زبان فارسیست به فارسی میخانم و به فارسی مینویسم و به فارسی دوست بر میگزینم. بودن در نوشتارگاهی تلگرامی با دوستان کمی فضا را برایم سخت میکند از اینکه مدام فارسی بنویسی و بخوانی. فضایی فکری برای زبان کفری نمیماند. شاید هم این بهانهای من باشد نمیدانم. اما امروز چند صفحهای از کیمیاگر را به زبان اصلی خاندم و واژههایش را بیرون نویس کردم این لااقل خوب است.
یک کار خوب دیگر هم انجام دادهام اما بخاطر نمیآورم. شاید همین گزارش نیک باشد.
#زهرا_شفق
https://t.me/yak_mosht_negah_22
امروز نارنجیتر از هرروز بود:
ـ از خواب زدم تا کارِ مفیدی کنم. در بیداری چرت زدم.
ـ رایان پساز بارِ هزار و یکمِ تکرارِ حرفی، میفهمدش.
ـ تختم پوشیده از لباسهایی شد که قصد پوشیدنشان را نداشتم.
ـ «ابله» را کمی فهمیدم. حالا دیگر اسمهایشان برایم یکشکل نیست و میدانم از «ناستازیا فیلیپوونا»(درست است؟) متنفرم.
ـ دوستدارم به جزیرهای بگریزم، همراه با قلم و کاغذ و افراد محبوب.
ـ شرمآور است اگر باز بهانهی پپرونی بگیرم؟
ـ در کوه و کمر، جای آنکه آرامشی نصیبمان شود، مدام در رفتوآمدیم.
ـ دریافتم شناکردن در من بیتاثیر نبوده.
ـ کلئوپاترا(پیشیِ درنشینمان) برای باز چهارم به ما پناه آورد. والدین گرامی بیرونش کردند. خُبَثا!
ـ مامان به چاتیپاتی ایمان آورد.(بهمنظور علم، البته.)
ـ امروز نارنجی بود، چون رنگ دیگری نمیتوانست باشد. اما نه نارنجی پرتقال و گارفیلد. یک نارنجی چسی.
ـ کاش بشود تنها از افراد پیامک گرفت؛ نه از سازمانها.
ـ خستهام.
میخواهید مهمانم شوید؟ پذیرای خوبی نیستم اما:
https://t.me/hermionediana
امروز زیستهای که فردا به نیکزیسته میماند
از تمام زیستههای امروز یک لقمه عشق بودم و قلبم سیر شد. امروز به آیدا گفتم «چقدر یادداشتهایت را دوستم. بند نافم شدهاند.» «دو روز غیبتِ» خانم راستی را خاندم. چخوف نازنینم را خاندم همان داستانِ آخرِ صد داستان شیششش. (کمی فهمیدم که چخوف هم در یک گوشههای دلش به منفعتی بعدِ مرگ ایمان دارد. نکند این چخوف نیمه مسلمان بوده نه دیگه این از کلهی مسلمانی من میآید.)
امروز به آیمان گفتم نمیخاهم بیمرم تا وقتی آرزوهایم گوشهای این دنیا پاچه خیزک میزنند من میخاهم بعدی آرزوهایم بمیرم.
به استاد امروز چی گفتم
در دلم به استاد گفتم و استاد با خاندن این میداند که چقدر آن روز به دلم خوشحالی داد وقتی دیدم چه شاگردهای دارد یکی آن روز الهه در سرزبان و روزِ دیگر مبینا در نویسندهساز. استاد از امروز برایتان میگویم من دوستهایم را مدیون شما هستم. ( ) اینجا یکتا قلب هست.
سالواژهام
میخاهم تافل بگیرم. اما از گفتنش گویا شرمم میآید چون کمتر درگیرش میشوم و تمام درگیریام با زبان فارسیست به فارسی میخانم و به فارسی مینویسم و به فارسی دوست بر میگزینم. بودن در نوشتارگاهی تلگرامی با دوستان کمی فضا را برایم سخت میکند از اینکه مدام فارسی بنویسی و بخوانی. فضایی فکری برای زبان کفری نمیماند. شاید هم این بهانهای من باشد نمیدانم. اما امروز چند صفحهای از کیمیاگر را به زبان اصلی خاندم و واژههایش را بیروننویس کردم این لااقل خوب است.
یک کار خوبِ دیگر هم انجام دادهام اما بخاطر نمیآورم. شاید همین گزارش نیک باشد.
#زهرا_شفق
https://t.me/yak_mosht_negah_22
اول صبح، صدای عموی عزیزم از داخل حیاط بیدارم کرد.با مامان گلی صحبت میکرد ،حلیم نذری آورده بود .
دلم برایش تنگ شد.
دوست داشتم بلند شوم و بروم روی همان یک پله ی جلوی در محکم در آغوشش بگیرم و اینور و آنور صورت همیشه مرتبش را بوسه زنم .
تا از رختخواب بلند می شدم و لباس مناسب می پوشیدم ،طول می کشید و قطعا می رفت .
ترجیح دادم همانطور دراز کشیده، از رگه های مردانه و زیبای صدایش لذت ببرم و چشمهای مهربانش را در ذهنم تصور کنم.
از روز قبل به خانه ی مادر آمده ام با دنباله ام ، دخترکم، تا نقش همسری را ببوسم و برای هفته ای کنار بگذارم و فرو روم در نقش خاک خورده و دلنشین دختر این خانه بودن.
حلیم صبحانه را نوش جان کرده و سنگین شده و تا ۱۲ظهر خوابیدم .مامان نهار را بار گذاشته بود و عطر خوش غذا در خانه پیچیده بود.
همسرم هم آمد ، از زمین های کشاورزیمان بوته های نخود سبز برایمان چیده بود .بوی خاص بوته هاو طعم خوب نخود سبزهایش مرا به حال و هوای کودکی کشاند،به اشتیاق عجیبی که آن زمانها به این خوردنی نامتعارف داشتیم.
نهار خوردیم و من پر از احساسات متناقض بودم، برای دوری از پدر دنباله ام.
او را برای یک هفته راهی خانه ی راه دورمان کردیم.
عصر،جانی به جانم اضافه شد ؛
در خنکای عصر تابستان ،توی حیاط و طعم چای دارچین تازه دم ، میان خوش و بش های مادر دختری .
بعد ،رسانه های شخصی دوستان و گزارش نیک های آنها را خواندم . انگیزه گرفتم برای نوشتن اولین گزارش نیک.
کلمهٔ سال: خاطرهنویسی
صبح زود صفحاتم را داخل سررسید قدیمی نوشتم. اتفاقی سررسید سال ۱۳۹۴، را از بین کتابهای بایگانی شده بچهها پیدا کردم. نه امروز، که هشت آذرماه ۱۴۰۴. چند صفحه اولش را دختر بزرگم یک سری جملات نوشته بود و بس.
از تاریخ ۸فروردین نانوشته باقی مانده بود. با جلد چرمی نفیس و سگکدار . روزی که برداشتم ۸ آذر بود درست ده سال از وجود این دفتر میگذشت. این دفتر ده ساله بود. مثل سرکهٔ سیر ده ساله که دوا است. ارزش دارویی دارد و گرانقیمت است. مثل کودک ده ساله که از آب و گل درآمده، مثل درخت گردوی ده ساله که به بار نشسته. حیفم آمد اختصاص بدم به صفحات صبحگاهی. چون من صفحاتم را نگه نمیدارم. دو تا سر رسید دارم که کنار گذاشتم. بقیه را داخل کاغذهای کاهی مینویسم و دور میریزم. خودِ جولیا کامرون گفته که صفحات تون رو نگه ندارید، تا مدتی نخوانید.
این سررسید حکم گنج را برایم پیدا کرده. ده سال عمری است. یکی دوبار بیشتر صفحاتم را داخلش ننوشتم. اختصاص دادم به یادداشتهایم از کارگاههایی که طی سال دارم.
اما امروز صبح رفتم سراغش از کتابخانه برداشتم و سه صفحه تندتند نوشتم.
عنوانش را گذاشتم: وقتِ صفحات صبحگاهی.
به نظرم وقت آن رسیده این صفحات را اختصاص بدهم به چند خط برون ریزی در ابتدای صفحه و بقیه را به کارهایی که در دست انجام دارم. از این صفحات کمک بگیرم برای نقشه راهم. من مطمئنم راه را نشانم خواهد داد. همچنانکه امروز ایدهای را در صفحه دوم با کمی وقت گذاشتن ثمر داد. نقشه مراحل اولیه را کشیدم، حالا ببینم به کجا خواهد رسید!
ایده این بود که برای دیده شدن نوشتههای دوستان پای نوشتههای کانالم در نظرات، یادداشت کوتاهی بنویسم و آنها را زیرش بیاورم. نظراتشان جالب بود میدانم کار پسندیدهای است. پست روز جمعه را اختصاص دادم به ثبت نظرات همراهانم. به نظرم کار جالبی شد. نوعی تقدیر از همراهی است.
تا ساعت نه صبح کارهای شخصی و نوشتنها و ارسال مطالب تمام شد.
امروز بهتر از دیروزم. بیشتر استراحت کردم. عصر دو تا مهمان داشتم. قبلش دوش گرفتم کمی سرحال شدم.
پیش مهمانها نشستم با آرامش چون دارم آهستگی رو همزمان، تمرین میکنم. صحبت کردیم از اوضاع فعلی کشور گفتیم و شنیدیم. اصلا نمیشود صحبت کرد و از وضع موجود چیزی نگفت و به ناتوانی خود اقرار نکرد! شبیه خودزنی است.
دیدم نزدیک شب است و قصد رفتن ندارند، برای شام نگهشان داشتم.
ماکارونی پختم. به نظر خودم وقتش گذشته بود، خودم رضایت نداشتم. اما همسرم گفت: «عالیه باب دندون من شده»😄
مهمان مرد هم گفت: «سخت نگیرید، مشکلی نیست. من هم ماکارونی مرده رو به زنده ترجیح میدم .»😅
خلاصه دو تا مرد، مردانگی نشان دادند و ضعف کار را نشانم ندادند. حسابی هم خوردند. نوش جانشان.
نیم ساعت شده مهمانها رفتند
اولین کاری که کردم.؛ ارسال یک موسیقی برای کانال بود.
نشستم روی کاناپه برای نوشتن گزارش نیک.
هوا بینهایت گرم شده. پنکه جوابگو نیست. به کولر هم حساسیت دارم عطسه و آبریزش بینی ولم نمیکند.
مینویسم. نمیدانم چند کلمه میشود؟
با نوشتههای امروزم به احتمال زیاد، سرجمع سه هزار کلمه را در کردم. خوشحالم
به امروز م از ۱۰، ۸ میدهم.
سالواژه: ترویج
از خاب بیدار و آن خاب عجیب و خاب جنگ بود. از بالای سرمان ازین پهبادمهبادها میگذشت و میزدند هم را. یک سری سرباز هم بودند که داشتند به ما غذا میدادند یا از ما غذا میگرفتند. من و مامان و داداشم بودیم و کلی آدم دیگر که زده بودند کنار تا صحنه را ببینند. یعنی ایرانیجماعت که خودمان باشیم در خاب هم این عادت را ول نمیکنیم.
با کیمیا حرف زدیم. دربارهی بدن. دربارهی شرمهایی که از بدن گرفتهام و رابطهام با غذا و تحرک.
نوشتن و پیتزاخوری ادامه دارد. با این نوشتن میشود پنجتکه. پیتزای نوشتن.
امروز آب بیشتری نوشیدم.
با سایت بازی کردم و فکر کردم بهتر است سایت را شبیه یک کتاب در نظر بگیرم. با چت ژپتو هم حرف زدم دربارهاش.
با حمید و امالبنین رفتیم دریا. حرف زدیم از تتر و سرمایهگذاری و نتایجش و حرف جنگ هم شد. حتا فکر کردن به جنگ مورمورم میکند. بعد از آن هم رفتیم باغ و انجیر بود و تمشک و آلو، و انارهای کال که انتظار پاییز را میکشیدند.
با ستایش صوفیان گپ زدیم دربارهی داستان. گفتوگوی لذتبخش و پرنکته و پرفکری بود برایم.
با احمدو حرف زدم. شکمش درد میکرد و حوصله نداشت بَشّه.
نصیرو از خاب بیدار شده بود و دلمان تنگ شده بود و گفتیم بیاییم و بنویسیم. الان دلمان تنگ هم است ولی داریم مینویسیم و شاید او میخاند و ندا هم آمد دالی کرد. عا ندا، آن دَع که گفتم معنای همین دالی را میدهد. خب اگر دلمان تنگ شده بیشتر نباید حرف میزدیم تا نوشتن؟ ای بب. شادم به همین اسکلیت.
پستم را نوشتهام و میخاهم بعد از دو روز زیبا بروم برای ترن هواییای که از فردا سوارش میشوم گریه کنم.
خداوکیلی این فشار باعث شده از وقتهایم بهتر استفاده کنم. (نمونهی بارز از عن حلوا گرفتن؟) مگر همین پاییز پارسال نبود که آه… نه آنروزها هم تخمی بود، میخاستم بگویم خوب بود ولی نه. تفو.
امروز 1500 کلمه نوشتم. با آن لبخندمسخرهها زل زدهام به خودم توی آینه و میگویم جووون، همینو میقام. بنویس.
دلم برای چیزی تنگ شده که نمیدانم چیست، و چیزی را میخاهم که نمیدانم چیست. بگذار زین پس را بگذارم برای نوشتن از این دلتنگی و یک قاچ دیگر.
نه، خاب دارم، خاب.
گزارش نیک فرح ۵۹
– ساعت ۸ به راحتی بیدار شدم درد مفاصل و خشکی را دارم . اما آرامبخش دیشب و استامینوفن کدین کار خودشونو کردن و راحتتر بیدار شدم.
– دکتر “بعدازاین” سفارش کرده که هرشب ضد التهاب بخورم. و چون مدتیست استرس دارم آرامبخش هم تنگش میزنم. ممنون از دکتر “بعداز این” ( شخصیتی که من خلقش و ابداعش کردم بخاطر توصیه استاد شاهین، چون دکترای ردی دارم و در مورد داروها هم مطالعه زیاد میکنم و سرخود برای خودم دارو تجاوز میکنم گفتم که این شخصیت خیالی را به شما هم معرفی کنم. اگر سوال دارویی و نسخه خواستید در خدمتم.)
– نشنیدن اخبار ضد و نقیض در کانالهای مختلف. ( توصیه دکتر “بعدازاین “به فرح است برای کاهش استرس در شرایط فعلی جنگ و صلح.)
– صبحانه بدون نان، دو عدد تخممرغ ابپز، یک برش نان برنج . یک قاشق عسل. ( امروز دومین روز بدون نان)
– مرتب کردن اشپزخونه بهم ریخته دیشب
– روشن کردن ماشین ظرفشویی
– دیدم انیمیشن “ پرنسس مغرور”
– پختن میرزاقاسمی
– گرم کردن غذاهای دیروز و پریروز
– رفتن به استخر دانشگاه شریف، استخر قهرمانی، برای راه پیمایی و آب درمانی من رفتم اما مناسب من نبود. بجایش یکساعت شنا کردم بعد از مدتها.
– جالبی امروز در این استخر این بود “سینکُرنایز” دختران نوجوان و تینیجر بود.( شنا همزمان، یا هنری ، یا رقص در آب ،نوعی حرکات آبی، رقص و ژیمناستیک و باله است که گروهی انجام میدهند و همزمان و هماهنگ حرکات نمایشی را به اجرا در می آورند. ( چه جلافتا، چه غلطا ، چه کارا آنهم در ایران😳) البته من کلی ذوق کردم. عاشق این ورزش و هماهنگی گروه باهم دیگر هستم.
– شرکت در وبینار نویسنده ساز که جمعه ها الهه علیزاده دوجمعه که اومده و وبینار شده وبیکار . دیر رسیدم ، از سبک سوال کردن و سوال نوشتن خوشم آمد.
– رفتن به خونه مامانجون و دورهمی هفتگی کنار مادر.
– شام پیتزا “ناپولیتن”، این دیگه جدید بود. با نان نازک و تنوری.
– من از خونه میرزاقاسمی بردمبرای مادرم، که البته با پیتزا واقعن هماهنگ بود. مشاهده کردم با لبه های پفکی نان پیتزا بعضیها میرزاقاسمی خوردن 😊
– زود به خونه اومدیم که همسر گرامی فوتبال جام جهانی را از دست ندهد.
– منم کمی کتاب بخونم
– رو نویسی از کتاب (انشالله حتی یک خط )
رنگ کاربونی به حلزون مدرسه نویسندگی میاد شیک پوش و خوشتیپ شده .
جمعهها دستم به کار نمیرود. نوشتن شده شغلم و هفت روز هفته تمیزکاری ذهنی و جمعهها را گذاشتهام برای تمیزکاری فیزیکی. امروز میتوانی عکس خودت را توی سرامیکهای کف ببینی. البته خیلی مهم است . تمیزکاری فیزیکی هم به زندگی و ذهن نظم میدهد. بوی تمیز ی که میپیچد توی خانه، من هم احساس خوشبختی میکنم.
صفحات صبحگاهی اما جایگاهش را جمعه و غیر جمعه از دست نمیدهد. اولویت است همیشه.
کتاب وداع با اسلحه ارنست همینگوی را همین چند دقیقه پیش شروع کردم با ترجمه نجف دریا بندری. ترجمهاش از ترجمه زنگها برای که به صدا در میایند از رحیم نامور چند لول بالا تر است.
تا اینجا خوشمان آمده .
کلمهٔ سال: خاطرهنویسی
صبح زود صفحاتم را داخل سررسید قدیمی نوشتم. اتفاقی سررسید سال ۱۳۹۴، را از بین کتابهای بایگانی شده بچهها پیدا کردم. نه امروز که هشت آذرماه ۱۴۰۴. چند صفحه اول را دختر بزرگم یک سری جمله نوشته بود و بس. از تاریخ ۸فروردین نانوشته مانده بود. روزی که برداشتم ۸ آذر بود درست ده سال از وجود این دفتر میگذشت. این دفتر ده ساله بود. مثل سرکه سیر ده ساله که دوای کردهاست. مثل کودک ده ساله که از آب و گل درآمده، مثل درخت گردوی ده ساله که به بار نشسته. کیفم آمد اختصاص بدنش به صفحات صبحگاهی. چون من صفحاتم را نگه نمیدارم. دو تا سر رسید پر کنار گذاشتم که هست بقیه را داخل کاغذهای کاهی نوشتم و دور ریختم. این سررسید حکم گنج را برایم داشت یکی دوبار بیشتر صفحاتم را داخلش ننوشتم. اختصاص دادم به یادداشت از کارگاههایی که طی سال دارم.
اما امروز صبح رفتم سراغش از کتابخانه برداشتم و سه صفحه تندتند نوشتم، با عنوان وقتِ صفحات صبحگاهی.
به نظرم وقت آن رسیده این صفحات را اختصاص بدهم به چند خط برون ریزی و مابقی کارهایی که در دست انجام دارم. از این صفحات کمک بگیرم برای نقشه راه مطمئنم نشانم خواهد داد. کمااینکه امروز ایدهای را در صفحه دوم کاشت که با کمی وقت گذاشتن ثمر داد. مراحل اولیه را نقشهکشی کردم تا ببینم به کجا خواهد رسید.
ایده این بود که برای دیده شدن نوشتههای دوستان پای نوشتههای کانالم، یادداشت کوتاهی بنویسم و آنها را زیرش بیاورم. نظراتشان برایم جالب بود میدانم کار پسندیدهای است. پست روز جمعه را اختصاص دادم به ثبت نظرات همراهانم در پستی داخل کانال، به نظرم کار جالبی شد.
تا ساعت نه صبح کار شخصی تمام شده بود. امروز بهتر از دیروزم، چون بیشتر استراحت کردم. عصر دو مهمان داشتم. قبلش دوش گرفتم کمی سرحالتر شدم.
پیش مهمانها نشستم با آرامش چون دارم آهستگی رو همزمان تمرین میکنم. صحبت کردیم از اوضاع فعلی کشور گفتیم و شنیدیم. اصلا نمیشود صحبت کرد و پای کشور را پیش نکشید.
دیدم نزدیک شب است برای شام نگهشان داشتم.
ماکارونی پختم. به نظر خودم وقتش گذشته بود، خودم رضایت نداشتم. اما همسرم گفت: «عالیه باب دندون من شده»😄
مهمان کرد هم گفت: «سخت نگیرید، مشکلی نیست. من هم مرده رو به زنده ترجیح میدم .»😅
خلاصه دو تا مرد مردانگی نشان دادند و ضعف کار را نشان ندادند. حسابی هم خوردند. نوش جانشان. نیم ساعت شده مهمانها رفتند من اولین کاری که کردم.؛ یک موسیقی برای کانال گذاشتم و آمدم برای نوشتن گزارش نیک.
هوا بینهایت گرم است. پنکه جوابگو نیست. به کولر هم حساسیت دارم عطسه و آبریزش بینی ولم نمیکند. مینویسم. نمیدانم چند کلمه میشود؟ با نوشتههای امروزم به احتمال زیاد، سه هزار کلمه شده. خوشحالم و به امروز م از ۱۰، ۸ میدهم.
بداههپرسی نیک:
– صبحانه با سنگک دوست است یا بربری؟
– چرا جارو لب نمیکَند از قالی؟
– لکهها لجبازند یا پنجرهها؟
– آبگوشت را در رگهای کدام سفره تزریق میکنم؟
– وقتی خواب با سردرد کشتی میگیرد چرا نوافل داوری میکند؟
– چرا هرچه موچول نحیفتر بیضههایش پروارتر میشود؟
– چرا خواهرم همیشه اسهال دارد و من یُبسم؟
-وبینار پرسشگری دیدم از الهه علیزاده. تمرین پرسشگری بداهه. چند قلمش بالا. تمرین دومش هم باحال؛ یادداشت یا متنی انتخابی را برمیگزینیم و سوال پشت سوال جایش مینشانیم.
وبینار چهارشنبه را هم گوشیدم.
-به موچول غذا دادم. گربهی محل. صبح هم آمده بود. صورتش نقاشی آبستره با لکههای دُورپاش جوهرِ مشکی. تابستان است. لاغر شده. ازش جامانده یکجفت تخم پاندولی. میجنبد حین راهرفتن؛ دلنگ دلنگ. آخر آدم ناحسابی، گفتن از تخمهای موچول هم شد کار. تو قرنطینه چه دارم جز مشاهده. میخواهد تخم موچول باشد یا تراس عنمال کلاغی یا زندگی ترکمونی الاغی.
فیلم”possession1981″را دیشب تا دو صبح دیدم. حرکات اغراقآمیز بازیگران و دوربین، خون، خشونت، کثافت، جنایت، هیولا و دیالوگهای فلسفیِ خردرچمن. والا نفهمیدم. زن مسخ. همسرش مسخ. معشوقهی کسخلش مسخ، آخرش ما هم مسخ.
تنها بیگناه؛ طفلک، پسر زن و مرد است. کارگردان به آنهم رحم نمیکند. توی صحنه آخر توی وان خفهکشش میکند. اگر دستم بهش برسد هرچند فکر کنم تا کنون مرده. وگرنه چه فراوان است از این هشتپاهاهیولاهای وطنی. میدادم ترتیبش را بدهند تا بفهمد خشونت یعنی چه؟
برای نقاشیهای نمایشگاه ماندم از چه مصالحی استفاده کنم، از شانهی تخم مرغ تا چایی و هر چیز رنگزا و حجمافزا. سبک هم تو مایههای فیگوراتیوسورئال. اگر هم از کولاژ پادادن، از ما هم راه دادن. فعلا اتود، تلفیق روی میز نور، بعدش امتحان مصالح روی بوم.
– دانلود فیلم
– مطالعه
خواب بوسبوس لا لا.
تنها کار مفیدی که امروز انجام دادم استراحت بود. حتی ماشین و ربات هم نیاز به استراحت و بازرسی درونی دارن، مثلا عوض کردن آب و روغن و اینا. تازه انسان که ماشین هم نیست. در این زندگی ماشینی باید بیشتر حواسم به خودم باشه. فکر میکنم انسان برای مواجهه با سرعت بالای تغییرات این روزها طراحی نشده.
سلام
امیدوارم سلامت باشید و هر کجا که هستید دلتون قرص.
یادش بخیر زمانی که کارمند تمام وقت بودم، مشاورم بهم می گفت هاله یک روز رو کامل استراحت کن. هیچ کاری نکن.
کار خوبی کردید.
-سالواژهام: تدریس.
-فایل وبینارها را گوش دادم. آنهایی که نبودم.
-یک کمی خوابیدم.
-رفتم نویسندهساز. الهه جان علیزاده آمد و برایمان از پرسشگری گفت، کتاب خواند، دو تا تمرین هم داد. چقدر با تمرین آزادپرسی کِیف کردم. آدم را میبُرد به کودکی.
-از ادامهی آزادنویسیهای دیروز رسیدم به داستانک امروز.
-چند صفحهیی از «بچهها من هم بازی» خواندم.
-گزارش نیک نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سلام
امیدوارم تندرست باشید و به قول یکی از استادان عزیزم به قدر مقدورات کم این زمانه خوش.
من هم امروز با الهه علیزاده ی عزیز برای اولین بار با آزاد پرسی آشنا شدم و لذت بردم.
موفق باشید.
گزارش نیک ” 1405/4/19″ تیرماه. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
بلاخره کتاب “شب ملخ” جواد مجابی امروز تمام شد.
کلمهبرداری هم از همین کتاب بود.
نویسندهساز انجام دادم.
https://t.me/speechoff
سلام
امیدوارم تندرست باشید و هر جا که هستید دلتون قرص.
«سپاسگزاری» ❤️ بسیار زیبا.
امروز فقط
نفس کشیدم
درد کشیدم
نقاشی کشیدم
همین.
سلام و وقت بخیر
براتون آرزوی سلامتی دارم.
من هم نقاشی رو خیلی دوست دارم.
برم یا که نرم؟
کجا؟
بیرون از تخت.
این جدال در صبحگاه 19 تیر بین ذهن و بدنم درگرفت. پس از شنیدن دیالوگ دالرگات و خریدار رویا از کتاب رویافروشی دالرگات:
« در رویای فروختهشده، دنبال الهام نباشید.
اما با مصرف رویای شما تونستم قطعه جدیدمو بنویسم.
من فقط به شما شکلات خوابآور دادم تا بیشتر بخوابید!
شما برای دریافت الهام در خواب اول نیاز دارین که خوب و کافی بخوابید.
گوشم شنید و پلکم شل شد. خوشبختانه در ادامه ورق برگشت.
تازه شرط دومی هم هست، اینکه در بیداری به قدر کافی و لازم برای الهام تلاش کرده باشید و آمادگی دریافت آن را داشته باشید. ( یعنی اینقد روغنت در اومده باشه که چشم سومت باز بشه)»
اینگونه بود که تن به تلاش و تقلای بیشتر دادم.
دو مستند دیدم یکی ” کاکل”، دیگری ” لعبتباز”
با الهام از دومی پست تلگرامم رو نوشتم با این برداشت شخصی:
«روش و منشت ارزش داره تا کسی حتی در نبودت ادامهش بده؟»
برای افزایش فروش سایتی تازهکار، ویدئوهای آموزشی طراحی و تولید کردم از مسیرهای احتمالی مشتری
به ندای شکم لبیک گفتم و بوی قرمهسبزی را به خورد اهالی آپارتمان دادم.
راستی نیوشیدن رباعی خیام با صدای شاملو هم نصیبم شد. (“لعبتباز” هواشو توی سرم انداخت):
ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز
یکچند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یکیک باز!
شامگاه هم اختصاص داشت به نظیفکاری و ظریفکاری
درود
چه جمله ی زیبایی:
«روش و منشت ارزش داره تا کسی حتی در نبودت ادامهش بده؟»❤️
همیشه سرکار فکر می کنم جوری خدمت کنم که یادگار خوبی از خودم بذارم.
در این مصرع چه دلگیری قشنگی هست:💔
رفتیم به صندوق عدم یکیک باز!
ممنونم هاله جون که خوندی و نظر دادی:)
قطعا وقتی بهش فکر میکنی توی رفتارتم نمود داره.
«دلگیری قشنگ»، ترکیب طنازیه زیبابینی عزیزم
«کلمهها تب دارن»
کلهای که پر از تروماست هر تغییری براش تهدیده. میخواد به زور بزنه بیرون از خونه ولی نمیدونه چرا به فرش چسبیده. ترس خاطره میسازه از آشوب گذشته. یکی میپرسه الان چه وقتشه؟ همه چیز داره به چوخ میره. کله نمیفهمه. عاجزه از تعیین منطق جمله. هیچ وقت نفهمیده چون از صدا پر شده. یکی میگه تکونی بده این لش تنو. اون یکی میگه ولش کن نایی نمونده از بس تو خاطرهها اسیره. پس هر روز ما جنگه. برنامه ریزی شوخیه. مقایسه سلاخیه. وقتی همه چیز واسش تردید و تهدیده. دل میگیره. شاید چون انتظارشو نداشت و نمیخواست چیزی که میبینه. با چاقو خط خطی کن چیزی که ساختی. میبینی همه جا رو سیاهی گرفت؟ هنوز جونی نمونده توی تن غریب. توی غریبتن. انگار دقایق از همه گرگتر شدن. انتظار ساعتهایی که میگذرن از من بیشترن تا خودم. جوری خستمه که انگار این تن غریب قرار بار کل شهرو جابهجا کنه و من ذوق مرگ شدم. چرا کلمهها شدن تکرار هر روز؟ قرار بود یادداشت بنویسم ولی بیزارم از فرم دادن به این نوشتهها. شاید جملهها ازم طلبکار شدن. میخواستم شیک بنویسم از توشه امروز ولی تن خودم لای توری گیر افتاده. داره غرق میشه. شیک نیست یادداشت امروز. نبود. گشتم. هر چی هست رو مود تکراره. تنش گر گرفته از بس بیماره. قرار بود داستان باشه ولی تو لباس هذیانه.
به نام خدا
حلزونک می گوید: چشمی درون، چشمی برون؛ هر چه جهان را بیشتر می بینم ، خودم را روشنتر می یابم.
امروز در نویسنده ساز سخن از پرسایی بود.
اگر قرار باشد امروز را تنها با پرسشها روایت کنم، آیا میتوانم چیزی از حقیقتش کم نکنم؟
بد نیست امتحان کنم.
۱. آیا هر صبح میتواند تولدی دیگر باشد؛ همانقدر شیرین و شگفتانگیز؟
۲. آیا نوشتن، آفرینشگری را به آشپزخانه هم میبرد؟ چرا از وقتی مینویسم، احساس میکنم غذاهایم نیز خلاقتر شدهاند؟
۳. دیگر کِی باید به ندای درونم گوش بدهم و برای خودم بهای بیشتری قائل شوم؟
۴. آیا منظور خانم علیزاده از اینکه «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است و فلسفه از زندگی جدا نیست»، همین کاری است که امشب در گزارش نیکم انجام دادم؟
۵. آیا بازخوانی فشردهنویسیهایم از کتاب «شاهراه تأثیرگذاری» توانسته است به نگاه من در نوشتن سامان بدهد؟
۶. آیا دیدن فیلمهای خوب میتواند راه نوشتن را هموارتر کند؟
۷. اگر بخواهم آخرین پاراگرافی را که امروز از کتاب «نیروی حال» خواندم، به صورت پرسش بازنویسی کنم، درست است که بپرسم: «آیا هیاهوی بیوقفهٔ ذهن، مانع یافتن قلمروِ ساکتِ درون میشود؟»
۸. چه رازی در پرسشهای «پابلو نرودا» نهفته است که اینهمه خواستنیاند؟
۹. آیا خواندن چند صفحهٔ بیشتر، باعث خارش چشمانم شد یا خوردن خربزه؟
۱۰. چرا ذکر «یا منورالنور» امروز بارها در ذهنم تکرار شد؟
-سال واژه؟
+پایندگی.
-امروز را؟
+بله.
-خوب؟
+عالی.
-آزاد نویسی صبحگاهی؟
-درسته
+چقدر؟
-۴ صفحه.
-کتاب؟
+صد درصد
-چی؟
+ شب هول
– دیگه؟
+ اثر مرکب
– بازم هست؟
+ قصه های صمد
– نقاشی؟
+بله
-هوا شد ؟
+بله
-فیلم چطور؟
+بود.
_گلدان ریحون؟
+مرد.
-چرا؟
+پوسیده شد.
-باز باید کاشت؟
+صد البته.
-وبیار؟
+بله.
-درس خواندی؟
+درسته.
-کودکان استثنائی؟
+بله
_گزارش نیک.
+باز هم بله
-کجاست؟
+همین جاست.
-همینه؟
+خودشه.
چه جالب مریم جان،بامزه است این مدل نوشتن😍😍
تیک
تاک
تلق
تلوق
ریتم خوندت:)
چه باحال شده
سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
نمیدانم چطور، اما حس میکنم امروز خودم را دوست داشتم، امروز با خودم خوب رفتار کردم.
به حیاط رفتم دستی به سر نعناهای خوشبو کشیدم. حیاط را شستم. دستی به روی بابا آدم غول پیکری کشیدم که روزی فقط جوانه ای کوچک بود.
اینکه از کجا به درون باغچهی کوچکم راه پیدا کرده را نمیدانم اما دوستش دارم، بزرگ است مثل اسمش.
امروز برای پیج اینستاگرامم دو استوری گذاشتم، به خودم خیلی چسبید، در پس زمینهاش حرف زدم، انگار کمی خودم را افشا کردم، از خودی که همیشه پشت پرده بود برای مخاطبش، پرده برداری کردم. حسم خوب است.
امروز نامی درخور برای استارتر خمیر ترشم انتخاب کردم، این را هم نمیدانم از کجا آمد ولی خیلی به دلم نشست، نامش پوکیست، پوکیِ پر تلاشم امروز خیلی خوب خودش را به نقطهی اوج رساند و چهار برابر شد در واقع به آن نقطه میگویند (نقطهی پیک)، اما من انقدر دست دست کردم که از دست رفت.
حالا مجددا باید به پوکی غذا بدهم تا برای فردا صبح به نقطه پیک برسد قدرت این را داشته باشد تا آب و آردهایی که به خوردش میدهم را به خمیری تپل و کاربلد تبدیل کند.
فردا میخواهم برای اولین بار در زندگیم دست به کار ساخت نان حجیم خمیر تُرش بشوم، یکسال است دلم میخواهد اینکار را بکنم و بلاخره با درست شدن آوِن توسترم این امکان برایم فراهم شد. خدا را شکر بخاطر این تجربه و بودنم در این تجربه. خیلی ذوق مرگم.
خمیر نان را دوست دارم نرم و لطیف است و حس مجسمه هایی را به من میدهد که ساعت ها برای ساختشان وقت می گذاشتم.
امروز غذای خوشمزهای ساختم(خورشت کرفس).
گلخانهام را تمیز و مرتب کردم، گلهای خاک گرفتهام را شستم. به جوانههای کوچک و تازه سربرآورده زاموفیلی قشنگم مدتی نگاه کردم، دلم برایش قنج میرود، زمستان پارسال که از برادرم گرفتم فقط سه شاخهی بیجان و تنها بودند و الان یه خانواده بزرگ شدند.
دلم میخواست فیلمی برای سرگرمی ببینم، دیشب از بازیگر اصلی فیلم « tunder » که مردی جذاب بود خوشم آمد، دلم میخواست بازم از او فیلمی ببینم پس سریال ولادیمیر را پیدا کردم و امشب تا قسمت۳ نگاه کردم.
در وبینار الهه علیزادهی پرسشگر بودم بمدت تقریبی ۴۵ دقیقه یعنی تقریبا تا پایان داستان آن سه خردمند.
دلم میخواست زودتر بیرون بیایم و بروم کلی فیلم راجع به نانهای حجیم ببینم. با اینکه از پارسال تا الان کلی فیلم آموزشی دیدهام اما انگار سیری ناپذیرم، البته من انسانی هیجانیام متاسفانه و بعد از مدتی که نان را پختم از هیجان خواهم افتاد.ابن را برای خودم پیش بینی کرده ام.
راجع به تمام هنرهایی که آموختم اینطور بودم. آنها را تا درجات خوب و گاهی عالی یاد گرفتهام و بعد انگار لبریز شده باشم، رهایشان میکنم.
الههی علیزادهی عزیز، من مدت پنج سال است که کلی سوال از خودم دارم درباره اینکه چرا ازدواج کردم و هنوز پاسخی قانع کننده برای خودم نیافتم. سوالات در این مدت مرا رها نکردهاند و در دادگاهِ ناعادلانهای ذهنم در هیأت غیر منصفه نشستهاند و مدام مرا سرزنش کردهاند، در این دادگاه گاهی هم خودکشی حضور داشت و میخواست زودتر کارم را تمام کند ولی به او اجازه ندادم که پرو بازی دربیاورد و پایش را از گلیمش درازتر کند.
بگذریم…..
من خودم صندوقچهای از سوالاتِ بی پاسخم.
امروز چقدر آسمان مودی بود، ابری، نیمه ابری، بارانی، آفتابی، شاید به همین دلیل است که هواشناسی گیج شده و هر روز را آفتابی نشانم میدهد.🌞
الان هم داشتم آموزش نان چاباتا را در یوتویوب از کانال تی وسی میدیدم، افشین را دوست دارم، راوی فوق العاده خوش ذوق و هنرمندیست، او هم مانند من خیلی از هنرها را آموخته مثل انیمیشن سازی، نویسندگی، آشپزی، سفالگری، مجسمه سازی، علایقمان خیلی خیلی بهم نزدیک است اما روزگار هیچگاه در دنیای واقعی ما را به هم نشناساند.
خب از حسرتهای زندگیم عبور میکنم.
تا به شب بخیر دلچسبی برسم☁️🌛
عبور تنها چارهی زندگیست.
حالا حواست باشه نویسندگی رو نذاری کنار سارهجانم
➖سالواژهام: بینجامیدن
✔️در یوتیوب چنل جدیدی برای یادگیری زبان پیدا کردم که فیلمهای کوتاه و کاربردی دارد.
✔️در سایت تِد چرخ رفتم.
✔️وبینار نویسندهساز درحال پخش رفتم.
✔️بعد از ۲۱ ساعت صبر کردن نامه دوست اندونزیام به دستم رسید و بعد از خاندنش پاسخش را دادم و کلی هم از ایران تعریف کردم.
✔️ دوسال است که میخاهم نویسندگی خلاقی را که قبلن شرکت کرده بودم دوباره دیده و تمارینش را انجام دهم و بلخره موفق شدم شروعش کنم.
✔️ سری به گذشته نویسندهساز زدم و قسمت چهارم را گوشیدم و نکتهبرداری کردم.
✔️ناخنکی هم به غرور و تعصب زدم.
https://t.me/Jonnevice_channel
سالواژهام، آگاهیست.
امروز چشم باز کردم در آزمایشگاه بودم، موقع پذیرش چند تا از آزمایشها را گفت که با بیمه حساب نمیشود و علتش این است که هرچند پزشک مربوطه نوشته و بیمه تکمیلیم هم با این آزمایشگاه قرارداد دارد چون کمتر از سه ماه دوباره داری آزمایش میدهی، بیمه حساب نمیکند. گفتم ولی آزمایشها متفاوت است از آنچه قبلن دادم ولی نگو بیمه پکیجی حساب میکند. گفتم حالا مهم نیست پولش را حساب میکنم.
در حالی که منتظر بودم صندوق شمارهام را بخاند، متوجه شدم کارت پولم همراهم نیست و به سختی یک کارت هدیه قدیمی پیدا کردم و اصلن نمیدانستم چقدر داخلش هست و یادم آمد بیش از 99 هزار تومن داخلش نیست. خدا را شکر هزینه بیشتر نشد و کارم راه افتاد. ولی همچنان نگران بودم که کارتم را کجا گم کردهام و آخرین بار کجا خرید کردم. آخرین بار در مسیر برگشت از مسافرت در یک مغازه بینراهی.
آمدم خانه و دیدم هنوز توی کولهپشتیام جامانده بوده، در حالی که بقیه وسائلش را خالی کرده بودم و کارت را ندیده بودم. دو ساعت بعد دوباره برای آزمایش قند دوساعته آزمایشگاه رفتم.
یکی از فایلهای صوتی وبینارها را که در مورد نوشتن در کانال گفته بود، دوباره گوش دادم.
پیام دوستان را در گروه نشر مجله خاندم. متوجه اختلافی بین دوستان شدم، انگار عدهای از گروه رفتهاند، البته کسی نگفت موضوع چی بوده، امیدوارم دوستیها پابرجا باشد.
توییتر را میخاستم نصب کنم راه نمیداد. با کلی کنجار رفتن فهمید که من قبلن حساب داشتم و برایم باز کرد، خودم تعجب کردم ده سال پیش توییتر داشتم و استفادهای ازش نکرده بودم. از دیدن عکس قدیمیم جاخوردم. توییتر استاد را فالو کردم.
ورزش و کشش و مدیتیشن و شستن و پهن کردن لباس هم طبق معمول.
در وبینار جای استاد خالی بود ولی الهه جان خیلی قشنگ صحبت کردند، یاد گرفتم ازشان.
چقدر حرصدرآورند. بیمه هم برای ما شاخ و شانه میکشد.