زبان می‌اندیشد و با انگشتِ کلمات می‌نمایاند

داستانِ غنی از واژه، داستانی پُر از کلماتِ غلنبه‌سلنبه نیست. این نکته وقتی بهتر برایم جا افتاد که پاره‌یی از پیشگفتار رضا دانشور را در مجموعه‌داستانِ «زبانِ دل‌افسردگان» خاندم؛ در وصف زبان‌آوریِ حمید صدر:

 

«زبانِ از یقین گریز، بی‌ایمان، مؤدب،‌ خونسرد. زبانِ خوشپوشِ بی‌رحمی که فکر می‌کند -و این نکته به نظرم مهم می‌آید، برای حالا- که فکر می‌کند اما نه به شیوه‌ی خر رنگ‌کنی که باب شده این روزها، که پر از جملات قصار از این‌ور و آن‌ور جمع شده است و مغبغب است و از بیرون به متن تحمیل می‌شود. فکر می‌کند و همه‌ی فکر در تنِ متن است. مثلا نگاه کنید  به “تبار گل”، قصه‌ی نوشته شده در سه چهار سالی قبل از انقلاب، ماجرای بوی بدی‌ست  که همه جا را گرفته. ضرورت فکر، لغت‌های تازه‌یی به نثر آورده که از ابتدای کارش آن‌ها را نداشته‌ایم. مسئله تازه است، فکر با زمان آمده و در متن نشسته،‌ زبان فکر می‌کند، با کلمات، و آنها همه چیز را با حضورشان می‌گویند. مدام به ذهن خواننده ضربه می‌زنند، هشدار می‌دهند به حضور عناصری موکد شده در متن. سخن از چیزی است پنهان در لابلای موج‌های زمان و کلمات آن را با انگشت نشان می‌دهند: “عرقچین. گیوه. حضرت. سیدِ نظرشده. نجیبه‌ها. چشمه‌ی کوثر. الناس. لباس‌شخصی‌ها. خانه‌ی خدا. سوار نورانی. مرغ غافلگیر. قفس. مستاصل. متوسل. معاند. قماش‌فروش. مناره. مسجد. صلوة. بازار کاسب. بازار نیمه‌تعطیل. مؤمنین…“»

 

از چهربندیِ دانشور درمی‌یابیم که قوتِ زبانِ متن در کاربرد واژگانی‌ست که  آجری شده‌اند در ساختِ بنایی تازه از اندیشه، کلماتی که شاید در بافتار دیگری عادی و دم‌دستی به نگر آیند.

پس ضرورت فکر است که باید کلمات تازه به نوشتارت بیاورد، و کلمات تازه لزومن واژگان متروک و خاک‌‌آلودِ متون کهن نیستند،‌ که صدالبته بهره‌مندی از آن‌ها هم رواست اگر «زبان فکر کند و کلمه با انگشت چیزی نو نشان بدهد».

 

 

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 آذر 1403

16 آذر 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *