«بعضیها فکر میکنند برای ما خیلی اهمیت دارد که ما ادبیات خودمان را به زبانهای دیگر معرفی کنیم، ولی آن اهمیتی را که دیگران در این مطلب حس میکنند. من حس نمیکنم. من فکر میکنم آنچه برای ما مهم است این است که ما در درون فرهنگ خودمان، یعنی در زمینهی زبان فارسی زندگی فعال و پرثمری داشته باشیم. اگر چنین چیزی داشتیم، اگر ازین زندگی آثاری به بار آمد که خواندنش برای مردم فرانسه یا آلمان جالب باشد، خوب لابد آنها به فکر ترجمهاش هم میافتند و اگر نیفتادند بدا به حال آنها. این به قول خود فرنگیها، مسئلهی آنهاست. درست همانطور که ترجمهی آثار فرنگی به زبان فارسی هم مسئلهی ما است، نه مسئلهی فرنگیها.»
-مصاحبه با نجف دریابندری، مجلهی آدینه، ویژهی گفتوگو، شهریور ۷۲
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
در گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
119 پاسخ
سال واژه: سکوت
۱- نوشتن یادداشت تلگرام
۲- صبحانه و تمیزکاری خانه
۳- آشپزی (خورشت خورفه)
۴- بازی با پارسا (تخته نرد)
۵- ناهار وخاب
۶- تجربهی تازه (گردش در میدان شهرداری رشت)
۷- انتشار در تلگرام
نمرهای روز: ۳ از ۵
ظهری توی کتابنقد استاد گفتوگوی قائد با هوش مصنوعی رو خوند، عالی بود. به قول استاد قائد نویسندهی نویسندههاس.
عصری چندتا نامه نوشتم برای هوش مصنوعی که به ترتیب میفزستادم و اونم جواب میداد. از اون خاستم به من دربارهی جستاری که مینویسم در مورد کلمهی «وعده» پیشنهادهایی بده.البته توی نامهها ایدهها و تحقیقاتم رو هم میگفتم و با توجه به اونها داشت نامهپرونیم با وحوش مصنوعی خوب پیش میرفت که نمیدونم چی شد همهش حذف شد. خدایی باهوشتر شده و یه جایی که خاستم انتقادم کنه، این کارو عالی انجام داد.
حتمن بعد از این گزارش نیک میرم و دوباره گفتوگوی قائد رو با وحوش میخونم و شاید کتاب دیگهای رو هم بخونم و یادداشتبرداری و کلمهبرداری کنم.
میخاستم از استاد توی پیجم تشکر کنم و دربارهی نامهپرونی با وحوش بگم که فعلن موفق نشدم. احتمالن فردا که خونه خلوت باشه این کارو انجام بدم.
میترا نعیمی
گزارش نیک امروزم
-نوشتن صفحات صبحگاهی
– چک کردن قندخون مادرشوهر وزدن انسولین
-آماده کردن صبحانه مخصوص برای مادرشوهر که تازه انسولینی شده و زیادی جان ترس هم تشریف دارن.
-درست کردن ناهار رژیمی که همدردی باشد با مادرشوهرجان.
-چنان درگیر کار درمان مادرشوهربودم که یادم رفت درجلسه کتابنقد شرکت کنم اینم از مزایای عروس خوب بودن.
-شرکت دروبینار نویسنده ساز .
-درست کردن شام برای مهمانان .
-خواندن ورونویسی از شب هول.
-شروع خواندن کتاب سورت الغراب.
-شنیدن فایل صوتی کارگاه داستان کوتاه.
-چیدن سبزی از باغچه خانه وشستن وفریزکردن.
-درست کردن سیرابی به دستورمادرشوهر برای صبحانه فرداش .
گزارش نیک مصدری
سر زدن خورشید، تابیدن نور از پنجره به اتاق و بر تخت سریدن، غلت زدن بر تخت و برخاستن، تیک تیک ساعت و رو مخ بودن، خمیازه کشیدن تا آنجا که کنج حلق پیدا بودن، رفتن آرام آرام به سمت دستشویی، چرخاندن دستگیرهی در را محکم، پا را در دمپایی سبز کردن، صورت خود را پاک شستن، از دستشویی درآمدن، با حولهی آبی و نرم صورت خشک کردن، صبحانهای مقوی متشکل از پنیر و گردو با نان سنگک خوررن، صفحات موبایل را بالا و پایین کردن، گوشت خریدن و چشمها از گرانی آن گرد شدن، خرد کردن گوشت و در فريزر چپاندن، شعرهایی از سهراب و فروغ خواندن، خوردن آلوچه و آب از لب و لوچه سرازیر شدن، شرکت کردن در دورهی کتابنقد و از مقالهی قائد مستفید شدن. ناهار خوردن و شکر خدا کردن، اخبار دیدن و شنیدن، در وبیکار الهه علیزاده شرکت کردن، پای صحبتهای استاد در وبینار نشستن، گوش سپردن و صد جمله نوشتن، دانستن اینکه از درون همین پرت و پلاها میتوان ایده و متن خوب درآوردن.
سال واژه: تداوم
۱-صبح ساعت چهار به حرم امام رضا رفتیم نماز خواندیم و زیارت کردیم.
۲- ساعت ۸ در رستوران هتل صبحانه خوردیم.
۳- ساعت ۱۱ باید کلید اتاقمون رو تحویل میدادیم. بلیط برگشت ما ساعت ۱۱و ۱۵ دقیقهی شب بود.
۴- خانهی یکی از اقوام همسر شام دعودت شده بودیم.
۵-اتاق رو تحویل و برای خرید سوغاتی به مرکز خرید پروما رفتیم. هوا خیلی گرم بود، پس داخل همون مرکز خرید ناهار هم خوردیم.
۶- حدود ساعت شش و نیم به خانه اقوام رسیدیم.
همه مشغول صحبت کردن بودند و… اما من به فکر کلاس بررسی داستان کوتاه که ساعت هفت داشتم.
۷-حدود هفت و سی پنج دقیقه بود، که من با اجازه صاحبونه رفتم داخل اتاق که کمی استراحت کنم.
همانجا هندزفری و موبایل رو از کیفم در آوردم، و وارد لینک کلاس شدم.
استاد در حال بررسی داستان بچهها بود.
بعد از چند داستان بالاخره نوبت من رسید .
اما نه به داستانم به بررسی فامیلم🤭.
استاد به خدا من بیتقصیرم در نامگذاری اسم و فامیلیم. بالاخره با مقایسه بیکی با خودکار بیک و….بحث تموم شد 😅.
هنوز استاد به بررسی از داستان من نرسیده بودند، که برای شام صدام کردند.
۸-بعد هم خوردن شام و تعارفهای ایرانی، … رفتن به ایستگاه و سوار شدن به قطار.
https://vajehyab.com/dehkhoda/%D8%A8%DB%8C%DA%A9%DB%8C
زیارت قبول بیکیخانم
1. سال واژهام: استمرار
2. کامل کردن داستان«خل و چل» و ارسال آن برای استاد.
3. شرکت در کارگاه داستان 5، فقط استاد چقد سریع داستانها ر و میخونند.
4. سرزدن به کانال بچهها
«بیلنگر» تمام شد.
چند دقیقه بعد:
«چرا اختلال شخصیت افسرده را از DSM حذف کردند؟»
«فرهنگ را باید کجای دستنامهی تشخیصی چپاند؟»
صدای مکانیزمهای دفاعیِ مغزم بود. میخواستند ذهنم را از داستان منحرف کنند و نگذارند بیشتر از این بههم بریزم.
برای عوض کردن فضا، «نانوشته»ی علی شاهی را باز کردم.
دو صفحه نگذشته بود که دوباره رفتم سراغ همان بازی سمی. به چهرهی نویسنده خیره شدم: «اگر ایشان با این شدت اسکیزوئید/آسپرگر، به ناشری غیر از نشر نو رضایت میدادند تعجب میکردم.»
مدتی بعد، بالاخره فهمیدم این صدای معمولِ ذهنم نیست و با خجالت متوقفش کردم.
برگشتم سراغ بیلنگر. گفتم بعضی قسمتهایش را یکبار دیگر بخوانم؛ شاید زهرش گرفته شود.
روز سنگینی بود.
من از خانم علیزاده و سایر دوستان پیسیار یاد گرفتم. خانم علیزاده بدون اغراق دقت کلامی که منجر شده اعتبار حرفاشون افزایش پیدا کند. مایه افتخار کنار دوستان نوشتن زندگی کردن
۱۴۰۵/۰۴/۱۲
_ صفحات صبحگاهی از ایده داستانم سیاه شد. در آغاز مادری پسرش را برای ترک زندانی میکند. در پایان پسر نوزادیست در گهواره. راستش برای زنی که پایش باز شد به داستانم، گریستم.
_صبح باز پندار عصبانی شد. مشاور مدرسه میگوید در دورهی پیشابلوغ خلق بچهها تنگ است. دورهی پیشابلوغ پندار درست از روز اول مدرسه شروع شد. با هزار جان کندن مدرسهای پیدا کردم که مجوز داشته باشد کلاس اول را حضوری برگزار کند. نه اینکه درس برایم مهم باشد. دلم میخواست کنار بچهها باشد. توی حیاط مدرسه بدود. پشت نیمکت نشستن را تجربه کند. همان روز اول درآمد که «من مشق نمینویسما، خودت بنویس» نه به این متانت. جوری که ارباب به رعیتش بُراق میشود برای نافرمانی. حالا که دارد میرود کلاس ششم هنوز هم با مشق مسئله دارد. کی ندارد. مگر نه اینکه برای خودم مشق نوشتن وا اسفا بود.
بیش از آنکه موضوع پیشابلوغ باشد، حساسیتی ست که دارد. تلاش میکند نشان ندهد ناراحت میشود، غرورش جریحهدار که میشود چنان حفظ ظاهر میکند انگار آب از آب تکان نخورده. طوفان درونش را از نگاهش میخوانم. وقتی پدر و پسر با هم بگو مگو میکنند، میبینم بغضش را میخورد مبادا کُرکهای مردانگیش بریزد. گاهی هم بنا به منفعت اعتراف میکند که هنوز کودک است. بعد هم جایی که طاقتش تمام میشود سد میشکند، طغیان میکند. چیزی هم جلودارش نیست که مثلاً فلان حرف را نگو خوبیت ندارد و …
_ شروع کردم به خواندن سورةالغراب.
_ با بهروز رفتیم ترهبار. میوههای تابستانی، رنگ رنگ. گونههای سرخاب مالیده زردآلو. پوست کهشکشانی آلو شابلون. آلبالو با سرخی ترش رنگش. گیلاس که میبینم گوشم غنج میزند برای گوشواره گیلاس.
_ داستان بچهها عالی بود. داستان علی آقای علیپور غم غریبی داشت. انگار من آن پسربچه بودم.
_ مهمان داریم چه مهمانی. مرتضی قرار است چند روزی کنارمان باشد. شهر تعطیل است. کار و کاسبی هم. جمهوری تعطیلاتیم. ببارد تعطیل، نبارد هم تعطیل. گرما، تعطیل. سرما، تعطیل. اینجور که پسکی میرویم به عقبتر از عصر حجر میرسیم.
_ آشپزی با رقص و قر فراوان.
_ با پندار گرگم به هوا بازی کردم. خدا میداند چه بر سر همسایه بیچاره آمده وقتی از پندار در میرفتم مبادا سیب گازده را از دستم بقاپد. بیفرهنگی را به اوجش رساندم.
سالواژه: کسب و کار آنلاین
✔️آغازیدن با چند حرکت کششی و پیچشی تا یادم باشد این بدن برای خوردن و خوابیدن نیست
✔️نوشتن صفحهی صبحگاهی در حد چند خط
عیبی ندارد چون هزینه ننوشتن سنگینتراست
✔️نواختن تار ی سالها در گوشهای افتاده بود و حالا در میانهی لحظههایم است؛ چه باک اگر نوازندهی خوبی نیستم، اگر دیگرانی میگویند خوب که جی؟؟ حداقل در آینده مدیون خودم نیستم
✔️مطالعهی کتاب حالاحالاها وقت است اثر دکتروف
واقعا حالاحالاها وقت هست برای انجام دادن و انجام ندادن
✔️ جاروکشیدن و تیکشیدن و تمیزکاری؛ خانه و گرد و غبارش خاری شدهبود در چشمم
✔️اندیشیدن به مقالهنویسی دربارهی یوگا بعد از تمرین مصدرنویسی در وبینار و آشنایی با الههجان علیزاده این فکر کلهام را داغتر کرد
بازهم طفرهزفتن از نوشتن و ترسیدن از خانده نشدن؟ کسب و کار آنلاین من فقط آموزش یوگا باشد؟
چرا تولیدگر اندیشهی یوگا نباشم؟
✔️تمرین یوگا با حیرت و پرسش گری
اجرای آساناهای ساده و کششی
چرا این همه سال برای اثبات خودم، به زور آساناهای پیشرفته را به بدنم تحمیل کردم؟
گزارش نیک
مصدرچکان
وول خوردنو رفتوآمد میان خواب و بیداری از ساعت هفت تا بالاخره ساعت نه بیدار شدن و ماندن در رختخواب و نشخوار خوابهای عجیب دیشب.
انداختن لباسها در ماشین. خوردن صبحانهی مفصل با همسر. گپ کوتاه تلفنی با مامان.
شنیدن نویسندهساز دیروز پشت میز آشپزخانه و همزمان با تمرینهایش پیش رفتن.
انداختن لباسها روی بند و ناگهان دیدن خروارها خاک روی در و پنجره. به یادآوردن میزبانی هفتهی گذشته و پیبردن به خیالهای باطل دربارهی تمیزی خانه. با آه و افسوس دستمال کشیدن و عرقریختن تو این شرجی تو این گرما.
با جاروبرقی به بخت خانه افتادن و بِینش، به گوشی سرک کشیدن و شگفتی یکهویی از هنر ساجده و دلگرمی و نرمی از مهربانیاش.
سبزی شستن. اشکنه پختن و وَررفتن با شعر دیشب و رسیدن به نسخهی جدیدی از آن:
هرچند فسانه میچکد از مویت
صد جور و جفا میدمد از رویت
از دست زمانه بخت نابی بردم
خلوتکدهام ، خالی ابرویت
ناهار خوردن و ظرف شستن و بعد از صفای سروصورت و حمام، نشستن پای نویسندهساز.
تا سرخشدن سبزیِ قرمهی فردا، «داروی شگفتانگیز جورج» خواندن و بازشدن نیش تا بناگوش و سرِ حال آمدن.
گپ زدن با ساجده و بهروزرسانی برنامههای مشترک.
رفتن خانهی بابا و دمخور شدن با مامان و بابا و داداش.
برگشتن. نوشتن و هوا کردن یادداشت کانال به شیوهی پیشنهادی استاد و خیزبرداشتن برای اتوی فرم اداره.
https://t.me/ladanshayanfar
_ سالواژهام: واقعیت. چقدر از ایدهی نوشتن کلمهی سال در ابتدای گزارش راضیم. زیرا سبب میشود حداقل یکبار در روز به خود یادآور شوم امسال قرار است تمرکز من بر واقعیت موجود خود و پیرامون و جامعهام باشد.
_ امروز کار زیادی انجام ندادم. به پیمایش نرفتم. اندکی نیز اوقاتم تلخ بود. از چه؟ بماند.
_ نیمساعتی را با رمان ” آناکارنینا” با ترجمهی سروش حبیبی گذراندم.
” انگار اشک همان روغنی بود که برای حرکت نرم و سریع دستگاه ارتباط دو جانبه میان دو خواهر واجب بود.”
_ تماشای فیلم” The Devil Wears Prada2″ سرگرم کنندهبود. از آنجا که من هنرپیشگانش را دوست دارم از دیدن آن لذت بردم.
_ حضوری دست و پا شکسته در وبینار ” نویسندهساز”
_ تعویض پد کولر
_ بردن ماشین جان به تعمیرگاه. شانس آوردم مشکلش چندان حاد نبود و با نیساعت صرف وقت در زیر آفتاب تیز سر ظهر و تحمل گرما جمع شد.
_یک ربع پیادهرویی
_ اکنون که به روزم مینگرم گرچه رویدادهای فاخری نداشته اما چندان هم بیثمر نبودهاست.توانستم به یکسری از کارها سر و سامان ببخشیدم.
_ گاهی از عزیزانمان در طول روز سوالهای به ظاهر سادهای بپرسیم. پرسشهایی مانند:” دیشب خوب خوابیدی؟ روزت چگونه بود؟ یا راحت به خانه رسیدی؟” با طرح این سوالها اندکی از خود فاصله گرفته و نشان میدهیم که حواسمان به دیگران نیز هست. دیگرانی که برای ما عزیزند.
_ نمرهی روزم: 6
📌سالواژه: استمرار در تولید محتوا
-روز را با «نوشتن صفحات صبحگاهی» آغازییدم، این عادتِ همیشگی، انگار پیشنیازِ روشن شدنِ موتورِ خلاقیتم است.
-در بخش تصویرسازی، دو فریم را به سرانجام رساندم، همیشه لذتبخش است وقتی آن تصویری که در ذهن میچرخید، بالاخره روی کاغذ مینشیند.
-تمرین «طراحی ذهنی» را هم داشتم، تلاشی برای نگهداشتنِ چابکیِ ذهن.
عصر، زمانی را به مرور مطالب «دورهی کتابنقد» اختصاص دادم. چه همنشینانی بهتر از مکس و رکس برای این کار؟
پیادهروی سریع هم پایانبندیِ روز بود.
🌸🌸🌸🐾🐾
سالواژهام: طلوع
از روزی که برایتان نوشتم، زاوش شاید نامهی پنجم را فردا بسوزاند، پنج روز میگذرد. نامهی پنجم نامه نبود. عکسی بود از بیبی. سوخت. پس از رونویسیاش من ماندم و یک جمله. «قراول آثار گذشته بودن دلخوشی بیربطی است.» و البته یک جملهی دیگر «نامههای تو را دارم میسوزانم چون همیشه ازین که چیزی برای پنهان کردن داشته باشم نفرت داشتهام. فاش بودن را با همهی ضررهایش غالبن پذیرفتهام.»
عبارت فاش بودن، پرسشهایی دربارهی رمان و شخصیت داستانی را در ذهنم جان میبخشد. چند روز پیش، نوشته بودم: «آدم در قصه آدم تره».
آدمهای قصهها میتوانند پرعیب و ایراد باشند. کدام یک از ما آدمهای واقعی میتواند اینگونه باشد؟ آیا جسارت فاش بودن را داریم؟ میتوانیم بی ترس و پرنقص، خودمان باشیم؟
برای شما نوشتن، نامه نوشتن، مدام این پرسش را یادم میآورد. آیا میتوانم حتی روز بدم را بنویسم؟ در نامههایم میتوانم بجای بینقص بودن، واقعی باشم؟ الهه میگوید: «شعر اعتراف است» خیال میکنم، نامه هم اعتراف است. اصلن شاید همهی ادبیات، یک اعتراف باشد. اعتراف انسان به شکنندگیاش، به اثرپذیریاش، به تنهاییاش.
امروز دوباره گیلمجان را خاندم. مردی داشتم و زبانش را دوست میداشتم. هلش دادم توی قصه. دستم را گذاشتم روی کیبورد و تایپ کردم. نتیجهاش را دوست نداشتم. اما از نوشتنش خوشحالم، حتی اگر مزخرف محض باشد. حداقل مغزم از یک مزخرف محض خلاص شد. همین هم دستاورد کمی نیست نه؟
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
۱. با درخواست مادر برای کمک به پدر که در دستشویی زمین خورده بود از خواب پریدم.
۲. شدت فشار عصبی روی هزار که چرا پدر تمرینات فیزیوتراپی انجام نمیدهد و ما را به دردسر میاندازد.
۳. صف نانوایی و صحبت با فردی که یادم نیست که بود و کجا دیده بودمش اما میشناختمش.
۴. دو ساعت حرص خوردن جلوی پدر و داد و فریاد و نتیجه: مجموعا ۳۷ بار بالا آوردن پا توسط پدر
۵. خوردن صبحانه ساعت ۴ عصر
۶. خوشحالی از ضبط دوبارهی وبینارهای شاهین کلانتری و شنیدن قسمت ۶ تیر (فکر کنم) که دعوت به نوشتن گزارش نیک تمام ۱۵۰ نفر وبینار شده بود
۷. فکر کردن دربارهی اینکه چه کنم از این برشهای زمانی تکراری مزخرف خلاص بشم و چرا باید این چرندیات رو تحمل و زندگی کنم و این حرفا
۸. بیرونروی برای یافتن کافه جدید جهت پاتوق
۹. یافتن کافهای در مرکز شهر که ظاهرا قبلا گلفروشی بود و فضای جالبی داشت.
۱۰. ادامهی مطالعهی کتاب «مامان و معنی زندگی» و یافتن جملهی جالبی برای انتشار در کانال تلگرام جهت خالی نبودن عریضه
۱۱. تلاش برای تمرکز در خانه و انجام یه کار مفید، که به مانند چند ماه گذشته شکست خوردم و به یه وعده غذا پناه بردم
۱۲. به خودم اومدم دیدم دارم سایتهای کاریابی رو بالا و پایین میکنم و حرص میخورم که چرا تعدیل شدم و هنوز بیکارم
۱۳. جستجو برای خوابگاه نزدیک خونه که بتونم روزی ۸ ساعت در آرامش بخوابم
۱۴. نوشتن اولین گزارش نیک در سایت شاهین کلانتری دات کام بعد از کلی کلنجار با خودم که بنویسم یا نه و چی میشه و اینا
سال واژه: کودکانه درخشیدن
۱. شب ساعت ۲۱:۵۰آخرین باری است که دروبینار کوچینگ ساعت را میبینم و خوب است که در پایانش به خواب میروم و صبح ساعت ۳:۰۷با صدای گوشخراش و از ته گلوی اذانگوی مسجد از خواب میپرم. از این سبک پریدن بیزارم چون حالم را بد میکند دلم میخواهد کنارم بود و گوشش را میچلاندم و میگفتم پیرمرد دینت برای خودت نکن نکن نکن. اما هوس کردهام در سکوت نمازی هم بخوانم بلند میشوم و نمازی از سر دل میخانم. در این سکوت محض انگار تویی و خدایت انگار خدا فقط از آن تست و شاید آن اذانگو که مطمئنی او هم بیدار است. شاید چنین خدایی داشتن حالت را بهتر کند. سکوت نیمه شب را دوست دارم و گاه که بیدار میشوم چون کار دیگری نمیشود کرد و تاریک است معمولن کتاب الکترونیک میخانم تنها بدی اش آن است که بخشهای مهمش را که مینویسم چون چراغ خاموش است گاه در هم میشود و خندهدار و گاه بلااستفاده. برای همین وویسهای دوره کوچینگم را در گوش میگذارم و تا صبح میشنوم . وقتی هوا کاملن روشن شده است.
۲. صفحات صبحگاهی ام را مینویسم.
۳. نمیدانم نوشتن چه خاصیتی دارد که خوابم میگیرد شاید هم سه ساعت بیدار بودن و ذهنم درگیر بودن خستهام کرده به پایان سه صفحه که میرسم میخوابم.
۴. بعد از صبحانه که جمعه است و املت همیشگی وویس دورهی کاریکلماتور را که بعلت تداخل دو کلاسم نشنیدهام را میشنوم و یادداشت برداری میکنم. وویس دورهی داستان کوتاه را میشنوم و و بیست دقیقهی آخرش میماند برای بعد از وبینار.
۵. وبینار راه هنرمند جولیا کامرون را ساعت ۱۲ برگذار میکنم. شب گذشته فراموش کردم یادآوریاش را در کانال بگذارم و صبح ساعت ۷ که بیدار شدم گذاشتم و تعداد شرکتکنندگان ۴ نفر است . گاه افسوس میخورم که تعداد کم است. اما بسیار خوشحالم که همین تعداد کم هم حضور دارند. تصمیم دارم حتی اگر کسی هم نباشد برگزار و ضبط کنم. میدانم جدیت و استمرار رمز موفقیت است و این تجربهی مفیدی در زندگیم است.
۶. بعد از وبینارمیخواهم ادامهی وبینار داستان کوتاه را بشنوم که وبینار ارز دیجیتال است که فکر میکنم بعد از آن بشنوم که تا ساعت ۱۵.۴۰ ادامه دارد و پایانش را رها میکنم. بعد از شنیدن وبینار داستان کوتاه در مییابیم که مهلت تمرین آن تا ساعت ۱۹ است و من فقط تا ساعت ۱۷ که نویسنده ساز است حدود کمتر از یک ساعت و نیم وقت دارم حین شنیدن طرح یک داستان که خاطرهی سفر شیراز است را نوشتهام تایپش وقت گیرتر از نوشتن است و تا ساعت پنج تمام نمیشود فکر میکنم به بعد از وبینار موکولش نکنم که یادم نرود. برای همین تا ۱۷:۳۰ دقیقه مینویسم و فقط با یک بار خاندن و ناراضی از وقت کم از روی ناچاری ارسال میکنم.
۷. وقتی وارد نویسنده ساز میشوم الهه علیزاده در حال صحبت در مورد پرسشگری است که از مباحث مورد علاقه ام است. و طی ۸ سال ورودم به کوچینگ به آن علاقهمندیام صد چندان شده است چون در کوچینگ پرسشگری اصل است و برای از دست دادنش تاسف میخورم.
۸. جلسهی بازخورد به داستان کوتاه های دوره دو ساعت طول میکشد اما بسیار میآموزم. به داستان من نمیرسد.
۹. در وبینار الهه چند کتاب در مورد پرسشگری معرفی کرده در طاقچه جستجو میکنم و در دفترچه کارهای فردایم خاندنش را مینویسم.
۱۰ مقالهای را که الهه در سایتش معرفی کرده را میخانم و تمام کتاب ها را که معرفی کرده در طاقچه میجستجویم و آنها را که نیست در دفتر خرید کتابم یادداشت میکنم.
۱۱. احساس خستگی میکنم اما ساعت ۲۱ است و برای خواب زود است.
۱۲. الان که دارم مینویسم و دقیقن ساعت ۴ صبح است آن پرندهی اره بر آهنکش آمده و دارد میخواند البته خیلی نزدیک پنجره ام نیست شاید چون بیدارم و او میداند که بیدارم با فاصله از پشت پنجره نشسته است که با صدای دلآزارش از خواب بپراندم.
۱۳. صبح اول هفتهی بدی دارم امیدوارم تا آخرش خوب باشد. هر چند که با نوشتن گزارش نیکم بدون شک نیک خواهد بود.
۱۴. یادم رفت بگویم صبح ۲۵ صفحه از کتاب حیوان قصهگو را نیز خاندم که پیشنهاد میدهم حتمن بخانید کتابی عالیست که پس از خاندنش فرد دیگری خواهید بود.
۱. صبح از خریدن درختچهی رویاهام اشک شوق میریختم. امیدوارم نَمیرد. به قدری هم خاک خریدم که میتوانم با آرامش درشان دفن بشم.
۲. در ویبنار مهناز روحانی شرکت کردم. بسیار دوستشان میدارم.
۳. موضوع داستان کوتاهم را لحظه آخر تغییر دادم. شلخته و نصفه ماند. حداقل پایهی علمی داشت. هرچند یکم شخصیتها زیادی لش و بیمحلاند برای داستان شدن:(
۴. الهه را در نویسندهساز دیدم. ماهاند ماه. استاد هم خیلی خوباند. تمرین مصدر نوشتن بود. اعتراف سخت: من با دیدن کامنتها فهمیدم کلمه «مستر» که همه جا مینویسم نادرسته و مصدر هم مُصَدَر خانده نمیشود…
۵. تمیزکاری ماهانه اتاقم را انجام دادم. جمع بندپایان جمع بود.
۶. تکلیف کتابنقد را کامل کردم و فرستادم.
۱. نوشتن داستان کوتاه
۲. زبان خواندن
۳. جلسهی بازخورد داستان کوتاه
۴. دیدن یک ویدیو با موضوعِ مقایسهی آثار ایبسن و استریندبرگ (مشتاقم کرد به خواندن آثار هر دو بزرگوار خصوصا ایبسن که قبلا از او عروسکخانه را خواندم.)
۵. کتاب خواندن (فعلا آناکارنینا)
ایده گزارش نیک را خیلی دوست دارم، چون احساس میکنم «گزارش نیک»ها دارند کمکم از گزارش روزانه فاصله میگیرند و به یک ژانر شخصی تبدیل میشوند. چیزی بین خاطره، جستار، طنز و ادبیات تأملی. اگر یک سال ادامه پیدا کنند، مادهی خام یک کتاب هستند، نه صرفاً یادداشت روزانه.
امروز نیکیهایم تکرار نیکیهای دیروز بود. دو روز همشکل اما پربار
سالواژهام: نظم
۱. صبح دیرتر بیدار شدن. درس خواندن. درس خواندن. درس خواندن
۲. ظهر داستان نوشتن. باز نوشتن. بهزور به ۹۵۰ کلمه رساندن. اینتر زدن برای زیاد دیده شدن. عجله کردن بهخاطر مهمانها
۳. وبینار را بودن. شنیدن. نوشتن
۴. درس خواندن. کیک شکلاتی خوردن. آهنگیدن. احساس عجیب داشتن از خواندن آنچه خودم نوشتهام.
۵. به جلسهی بازخورد دیر کردن. گوش دادن. خواندن
۶. اصلاح علمی و جزوه تطبیق دادن. تلاش برای خوشخط بودن. احتمالا موفق شدن
۷. جستوجو کردن در گنجور به دنبال تقدیر. تمرین کتابنقد را نوشتن و فرستادن
امتیاز امروز: ۷
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش ✨
۱. جمع کردن قفسههای کتاب، دفترها، وسایل نقاشی و لباسهای زمستانی.
۲. چسب زدن کارتنها و نامگذاری آنها.
۳. شستن ظرفها و میوهها، و تا زدن لباسها.
۴. درست کردن الویه برای مهمانهای فردا.
۵. تماس با خواهر و کم شدن دلتنگیها. 🤍
۶. تماشای ادامهٔ سریال «This Is Us».
۷.شرکت کردن در وبینار نویسندهساز.
امتیاز امروز: ۹ از ۱۰ 🌱
نیکیدن
سالواژهام خودآغوشی
وِزوِز پشهای در گوش، جنباندن ماهیچهها و جنبش استخانها، پریدن پلکها به بالا و فروافتادنشان. تابش تیغههای آفتاب در آغوش نرم پردههای سفید. برخاستن، برآشفتن، مورمور شدن. کشانکشان به اتاق رفتن، نشستن، شناور شدن در اسب، در گلههای ماهی و دستههای پرنده. ctrl z ctrl s alt shift، کلیدهای مداوم کیبورد. ولع غوطهور شدن در تصویر، در تصاویر، در صفحههای خاکستریِ InDesign و صفحهبندی شعرهای لادن. حرارت پنجره از همآغوشی گرما. دویدن بازیگوشانهی عقربهها در میدان، میدان ساعتی روی دیوار. به نیمه آمدن روز، قائم شدن خورشید بر بام آپارتمانها، آغاز روز، آغاز لقمهای نان. شستوشوی ظرفها و غسل دادن سفرهها، زنهای همسایه، کاسههای خرما، عطر بطریهای گلاب. غم غم غم. به رقت افتادن غمهای غلیظ. آشتی. خیلی آشتی. شکر شکر شکر. شکرانهی ناامید شدن، ناامید بودن، امیدوار ماندن.
نوشتن، هردو نویسی، باهم نویسی، همسرانهنویسی. صحبت با لادن. قدم برداشتن، چیدن برنامهها، ردیف کتابها و مقالهها، محمد، محمد قائد، برای راهی عمیق و طولانی. رشد، مانند بوی خیس علفزار. انگیزه، الهام، حمایت و شعر با آغوشی باز. خاندن از قصههای قدیمی، گوش سپردن به آموزههای استاد، نوشتن، رونوشتن، رونویسی کردن. جستوجو در گنجور، میان خیال و تخیل، اوهام، تاریخ بیهقی، جامع الحکمتین، زادالمسافرین، قصاید ارزقی هروی، قابوسنامه. برشهای سرخ هندوانه، نشستن و خندیدن و آرام گرفتن چشمها در پیچش بازوی شب. با تو همرسان کردن، با همه، در شبهای بیدار.
https://t.me/sajedeh_haqparast
سال واژه:…
۱.آبیاری گلدان ها و خیره شدن به پرتوهای شورانگیز آفتاب
۲.بوییدن عطر در حال جوشش چای و عطر خاطره انگیز نان داغ
۳.چیدن برگ های معطر ریحان، شستن آن ها با آب خنک
۴.صدای خنده و بازی کودکان در عصرهای گرم تابستان.صدای شوت کردن ناشیانهٔ توپ.فریاد پسری برای گرفتن توپ
۵. چرخش قاشق در میان شربت گلاب و خاکشیر در تنگ بلوری
۶.بوی لیموی تازه.نشستن عطر پوست لیمو بر سر انگشتان خیس
۷.صدای ورق خوردن کاغذهای نازک کتاب
۸.جریان بیصدای عبور آب.موج های کوچک آب. پخش شدن خورشید در میان آب.خروش نیزارها با نوازش نسیم گرم. صدای پرتاب قلاب کوچک لَنسِر و چرخش قرقرهٔ آن.تصور زندگی زیر آب و گنج های پنهان شده زیر لایه های گل و آب
گزارش نیک، جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵
سالواژه: جسارت
امروز از آن روزهای تخمی بود.
از آن روزهایی که هنوز خوب چشمت را باز نکرده، زندگی یقهات را میگیرد و میگوید: برنامه داشتی؟ هدف داشتی؟ خیلی خب، حالا نگاه کن.
دیروز از صبح تا شب بیرون بودم و تمام وقتم مال بچهها بود. برای همین روی امروز حساب کرده بودم. اشتباه اول همین بود. آدم روی هوا حساب کند، روی بانک حساب کند، روی آدمها حساب کند، ولی روی یک جمعه لعنتی هرگز نباید حساب باز کند.
ساعت نه بیدار شدم. تخمجنهایم هم همزمان بیدار شدند. با خودم گفتم کمی با اینها وقت میگذرانم، بعد مینشینم و داستان کارگاه را مینویسم، با تمرکز، با آرامش، مثل آدم.
هنوز لپتاپ و دفتر و مغزم را ردیف نکرده بودم که تلفن زنگ زد.
مادرشوهر. بعد از ماهها. خب معلوم بود برای احوالپرسی زنگ نزده. این چیزها را آدم بعد از چند سال زندگی یاد میگیرد.
احوالپرسی کرد و بعد گفت: هستین؟ دلم براتون تنگ شده، بیام ببینمتون؟
و خب تو هم نمیتوانی بگویی: نه عزیزم، دلتنگیتان را لطفاً برای یک روز دیگر نگه دارید، من امروز باید داستان بنویسم.
گفتم: بفرمایید، برای ناهار تشریف بیاورید.
و اینجا بود که اولین کلنگ به قبر برنامههای امروز من زده شد.
رفتم سراغ برنج و خورش و سالاد و ظرف و قابلمه و آن شغل بیحقوق و بیبیمهای که اسمش را گذاشتهاند زن خانه بودن.
وسط آشپزی هرچه به ذهنم میرسید توی گوشی مینوشتم. یک دستم توی قابلمه بود، یک دستم روی گوشی.
داستان را مثل بچهای که وسط جنگ جا مانده باشد، هی از زیر آوار کارها بیرون میکشیدم و دوباره زندگی میآمد رویش آوار میشد.
ناهار خوردیم.چای خوردیم. خندیدیم. خاطره تعریف کردیم و من هر پنج دقیقه یک بار در ذهنم ساعت را نگاه میکردم.
کی میرود؟ کی میروم سراغ داستان؟کی قرار است این زندگی کوفتی دو ساعت با من همکاری کند؟
بعد مادرشوهر گفت: مرضیه جان، فرصت داری یک اصلاح هم برایم انجام بدهی؟ فردا مهمانی دارم.
اینجا بالاخره سالواژهام را از جیبم درآوردم.
گفتم: حتماً، فقط من باید تا ساعت هفت تمرین کارگاه را بفرستم. بعد از هفت با کمال میل. قبول کردند. من هم خوشحال، مثل سربازی که فکر میکند جنگ تمام شده، دویدم سمت داستان. که تلفن دوباره زنگ زد.
خواهرشوهر. ما دم خانه مادر هستیم. میآ ید یا ما بیاییم؟»
نگاهی به مادرشوهر کردم.
گفتند: تا من بروم طول میکشد، بگو بیایند.
و من همانجا صدای شکستن استخوانهای برنامهام را شنیدم.
گفتم: تشریف بیاورید.
و تمام. بازی تمام شد. دوباره چای. دوباره میوه. دوباره خنده. دوباره تعارف.
و دوباره همان نمایش قدیمی و همیشگی.
من هم وسط این سیرک خانوادگی، هر جملهای که به ذهنم میرسید را توی گوشی پرت میکردم.
با خودم میگفتم: نگران نباش، بالاخره بلند میشوند میروند.
شانس کیری ما اما همیشه دقیقا همینجاست.
آدمهایی که همیشه عجله دارند، دقیقاً روزی که تو عجله داری، ریشه میدوانند وسط خانهات.
ساعت چهار و نیم شد. پنج شد. پنج و نیم شد.
شش شد. شش و نیم شد و من تازه فهمیدم امروز قرار نیست داستان بنویسم.
امروز فقط قرار است جنازه یک داستان را با ضرب و زور و تنفس مصنوعی تا قبل از ساعت هفت زنده نگه دارم و بفرستم.
یک ربع مانده به هفت، همان موجود ناقص و نیمهجان را فرستادم.
نه طرح داشت. نه استخوان داشت. نه جان داشت. فقط یک چیزی بود که اسمش را گذاشته بودم داستان تا از قافله عقب نمانم.
و بله، با عذاب وجدان فرستادم. با اعصاب خورد.با حرص.
با آن حس لعنتی که میگوید: این آن چیزی نبود که میتوانستی بنویسی.
ده دقیقه مانده به کلاس، یکدفعه صدای قمیشی از گوشی بلند شد.
همه برگشتند نگاهم کردند. از من بعید بود.
منی که معمولاً وسط مهمانی اگر گوشی دستم باشد هم عذاب وجدان میگیرم.
خندیدم و گفتم: کلاس دارم، استاد قبل کلاس موسیقی میگذارد.
تازه آن موقع دوزاریها افتاد.
بلند شدند. رفتند و خب… حالا که چه؟
گند که خورده شده بود.
وسط کلاس نشسته بودم، یک گوشم به استاد بود، یک دستم بند میانداخت، یک تکه از مغزم هنوز توی آشپزخانه مانده بود و یک تکه دیگرش کنار آن داستان بدبختی که فرستاده بودم.
نوشتههای بچهها یکی از یکی بهتر بود. هرچه کلاس جلوتر میرفت، من بیشتر توی خودم فرو میرفتم.
آخر کلاس از استاد خواهش کردم اجازه بازنویسی بدهند. نداند.حق هم داشتند.
اما من هنوز دلم برای آن داستانی میسوزد که قرار بود امروز نوشته شود و نشد.
برای آن داستانی که زیر آوار چای و تعارف و مهمان و «فقط پنج دقیقه دیگه» خفه شد.
و برای خودم که باز هم یادم رفت زندگی معمولاً به برنامههای من میخندد، آن هم از آن خندههای بلند و بیادبانهاش.
نام سال واژه ام : تحرک و پویایی
ساعت ۷ صبح با کوبیدن مشت به در و
سر و صدای و فریادهای همسایه که میگفت:
«ساختمون آتیش گرفته » بیدار شدم.
همسر یه پسر زیر بغل و اون یکی در دستانش
بیرون پرید و من پشت سرش.
آسانسور بند بود.
دیوارها، جا کفشی، سقف و چهرههای وحشتزده، پر از سیاهی و دود شده بود.
به ساختمان آسیبی نرسید. منشأ آتش زیر راهپلهها بود و آتش گرفتن چند لاستیک ماشین در نیمه شب و سه ساعت سوختن انها، زبانهای ایجاد کرده بود که به مسیر پلهها میرسید.
صبحم حسابی پویا شد.
اول روزم با شوک شروع شد و بهترین خاصیتش این بود که حواسم تا شب جمع بود.
آزادنویسی کردم.
ناهار خوردیم.
فیلم تاکسی ۴ و ۵ رو دوباره با آراد دیدم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
متن کانالم رو نوشتم.
سلام ملیحه جان. عجب شروع دلهرهانگیزی و شعلهوری داشتی!
جملهای که از نوشتهام بر میگیرم این است:
اول روزم با شوک شروع شد و بهترین خاصیتش این بود که حواسم تا شب جمع بود.
My day started with a shock, and the best part about it was that it kept me alert until the end of the day
سالواژه من: تغییر
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم، به محض بیدار شدن.
۲- آشپزی کردم، در حین گوش دادن به موزیک.
۳- نتبرداری کردم، موقع مطالعه.
۴- رفتم پارک، برای گذراندن وقت با دوستان.
۵- ضبط روزگفتارم، در حین قدم زدن در پارک.
۶- غذا آماده کردن برای مایلو، بعد از برگشتن از پارک.
۷- نوشتن گزارش نیک، در تختخواب.
حلرزون که همه عمر کادر میگرفتی، دیدی که کادر آخر حلرزون گرفت؟
۱_ باز هم بیداری زودهنگام و سحرخیزی عجیب و غریبی که یک هفته است در زندگیام جا افتاده. آلارم «تپلویم تپلو، صورتم مثل هلو» با صدای خودم چهها که نمیکند. معجزهی قرن برای زود بیدار شدن، با آلارم تپلویم تپلو با صدای مخملی سیما جون. نگاهم به عکس جدِ جدم روی طاقچه میافتد. بهنظرم اگر زنده بود با همان تسبیحش یکی میخواباند وسط پیشانیام و میگفت: «تف تو عقلت دختر. جای مغز تاپالهی گاو ریختهان تو کلت.» جد عزیزم، شکر که عجل فرصت این کار را به تو نداده است.
۲_ نزدیک ظهر بچهها در کوچه توپ بازی میکردند. صدایشان را دوست دارم. صدای شلوغی همیشه برایم آرامش به همراه دارد. مگر آرامش در سکوت نبود؟ نه، برای من سکوت انباشت فکرهای بیسروته است. گرچه گفتن چنین چیزی صحیح نیست. هر سکوت، هر شلوغی جنس خودش را دارد. مثلن سکوتی که بعد از یک روز کاری طولانی و خستهکننده بیاید جان است روی جان. اما سکوتی که ناگهان در روزی عادی، آمیخته با تنهایی بیاید ربایش جان است. شلوغی صف سلف دانشگاه بعد از یک درس سخت یا صف ثبتنام درس عمومی در ترم اول. اصلن همهی صفها ازدحام آزاربخشاند. اما به هر حال من شلوغی را از هر نوعی که باشد نبض زندگی میبینم.
۳_ امروز یک آهنگ عاشیق دیگر ، باب میلم یافتم. چقدر امان امان گفتن عاشیقها را دوست دارم.
۴_ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. امروز الهه علیزاده عزیز هم در وبینار حضور داشت و چقدر الهه الهامبخش است. آدم وقتی آدمهایی مثل الهه را میبیند انگیزهاش در مسیر رشد ترمیم میشود.
۵_ ۵۵ صفحه از جلد دوم در جستجوی زمان از دست رفته را خواندم. مُریدم برای این جلد.
۶_ با امیرعلی (برادرزادهام) بازی کردم. بچهها قصهسازی را دوست دارند. هر بار که بازی را با ماجرا یا قصهای همراه میکنم میبینم که اشتیاق بیشتری نشان میدهد. عروسکهای بچگیام را به او دادم. رفتیم حیاط. سوار دوچرخهاش شد. گفتم آقای خرس صورتی دوست دارد جلو سوار شود چون چاق است و صندوقعقب اذیت میشود، آقای خرس اخمو هم چون تنبل است صندوقعقب دوچرخه جا بگیرد تا بتواند دراز بکشد و راحت مناظر را تماشا کند و خانم خرسهی گوشقرمز مایل است جلو سوار شود و به شکم خپل آقای صورتی تکیه بدهد. (سوءتفاهم نشه، آقای صورتی بابای خانم خرسهی گوشقرمزه.) امیرعلی سوار شد و چند دور گرداندشان. گاهی توقف میکرد و در مورد درختها و گلها برایشان توضیح میداد. این درخته چون سبزه. این گله چون شکل گله. این آسمونه چون ابر داره. این دیواره چون خونهی همسایه رو نمیبینیم. این عمهاس چون فقط درس میخونه. معرفی بچهها گاهی با استدلالهای کودکانهشان همراه میشود و من چقدر عاشق دلایل بچهها برای عادیترین رخدادها هستم.
۷_ هوا امروز سردماغ بود. نه زیادی گرم و نه زیادی سرد. رفتیم وسط دار و درخت و حسابی شور روز تعطیلی را درآوردیم. این وسط محض خنده عکس کل خانواده را دادم هوش مصنوعی پیر کند. پیر که چه عرض کنم، کم مانده بود یک قبر بکند و عکسمان را رویش چاپ کند. خب کثافتِ احمقِ مغرمصنوعی گفتم پیر کن نه فسیل.
این عمه ست چون فقط درس میخونه،😀😄
و آخر نوشته ات چه خوب تر بود«خب کثافت احمق مغز مصنوعی، گفتم : پیر کن نه فسیل»👌🏻
سلام سیما جان. چقدر شیرین است بوی کودکی و آرامشِ بازی در واژههایت.
جملههایی که از نوشتهات بر میدارم:
برای من سکوت انباشت فکرهای بیسروته است
To me, silence is the accumulation of clamorous thoughts
اصلن همهی صفها ازدحام آزاربخشاند.
Indeed, all queues are but an
oppressive congestion
قشنگ و مزه دار🥰
گزارش نیک ۵۲
سالواژهام: فاصله
— ناهید امروز صدای همه را درآورد. از بس سرش پایین بود و مشقِ داستان کوتاه کارگاه پنج را به سر و سینه میزد. دو روز خاب و خوراک از او گرفته شد. نوشت و تایپ کرد. پاک کرد و دلیت کرد. ویرایش کرد و ادیت کرد. نزدیک بود از این همه وسواسی، ساعت را از دست بدهد. اما به حول و قوهی الهی دو سه دقیقه مانده به ساعت ۱۹ داستانش ارسال شد.
— ساعت سه و سی دقیقه به وقت خانهام ناهاری پخته شد و ساعت پنجی خورده شد.
— جلسهی بازخورد کارگاه داستان کوتاه پنج برگزار شد. با دقت گوش دادم.
— چه چیزی بیشتر از نوشتن میتوانست مرا از هیاهوهای ذهنی نجات دهد؟ چه چیزی بیشتر از نوشتن میتوانست اعتماد به نفسم را به من بازگرداند؟
— بیشتر از این نمیتوانم بنویسم. محض اینکه چراغ گزارش نیکم روشن بماند، نوشتم.
— شاد شب و روزهایتان.
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
دیشب نتونستم گزارشم رو بنویسم. کار زیاد داشتم مهمون داشتم. صبح زود ساعت پنج رفتم پیادهروی سمت پارک لاله. ورزش کردم و پیاده برگشتم دو تا از دوستان آمده بودند. قبل از این که مهمونا بیدار بشن رسیدم خانه. صفحاتم را نوشتم و دو مطلب برای دو تا کانالم هوا کردم. آخر شب شده بود نشستم برای نوشتن گزارش نیک، آنقدر دستم کنار یرفت و گردنم کج شد، که از خیر نوشتن گذشتم، واقعا خواب محاصرهام کرده بود.
امشب هم همینطور نظم خواب و نوشتم به هم ریخته نمیخواستم از نوشتن گزارش جا بمونم، حالا چند خطی هم شده اینجا مینویسم، تا تکرار اشتباه، موجب عادت نشه. صبح زود دو صفحه آزادانه نوشتم. ورزش کردم کجا؟ توی اتاقی که مهمان خانم با بچههای خواب بود. یک گوشه زیراندازی رو پهن کردم و بیست دقیقه حرکات ورزشی ثابت رو انجام دادم. حس خوبی از تیک خورده ورزش صبحگاهی داشتم.
امروز مهمان آقامون که فامیل نزدیک ماست، شروع کرد به پختن نان پنجرهای…، باد کاربرد حسابی مواد توی هم ریخته بود کلی نان پنجره ای شد. ناهار خوردیم عصری رفتیم دیدنی نوزاد دختر براش هدیه بردیم تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰/۵ بود. آشپز موقتمون مشغول پختن شام با مرغ شد. یک مدل سوخاری درست کرد خوب پخته بود ولی برای این وقت شب سنگین بود.
هنوز نه گفتن در موارد اینچنینی برام سخته. فکر میکنم اگه بگم دیروقته برای شام ناراحت بشن!
روی این فقره ضعف فکری باید کار کنم.
بجز برای گروه خاطرهنویسی هیچ مطلبی برای دو کانال تلگرام و بله نداشتم. از خودم و دوستانم در کانال شرمنده ام. آنها که نمیدانند چقدر این دو روز سرشلوغم بودم و هستم!
لازمه به خودم یادآوری کنم در کنار مهمان داری ، و کارهای خانه، اهداف شخصی، اولویتهای اصلی خودت رو فراموش نکن!
امروز سعی کردم مرهم باشم. بودم؟ امیدوارم.
با حنانه حرف زدم. خندیدیم. چای نخورد. چای خوردم، او بستنی.
نوشتم، تازگی انگار دست و پایم در نوشتن بسته شده. دارم سخت میگیرم؟ شایدهم مرحلهای از رشد است.
امروز خانه نبودم که پربازده باشم و ازاین بهانهها.
داشتم به مامانی( مامانِ بابا) میرسیدم در این دو روز.
از شنبه بیشتر خودم را میبینم.
تا بعد.
من: https://t.me/zeinaaaab_00
۱۲ تیر
۱. خابیدن تا ساعت ۸ صبح. برخلاف روزهای کاری. بیدارشدن با سردرد و چشم درد لعنتی.
۲. نوشتن صفحات صبحگاهی فراتر از سه صفحه.
۳. تمیز کردن همه سوراخ سنبههای خانه.
۳.پختن عدسی برای ناهار.
۴.نوشتن فهرست جدید از برنامه روزانه.
۵. شرکت در وبینار نویسنده ساز.
۶. دیدن فیلم ارین براکوویچ.
۷. گوش دادن به فایل صوتی کارگاه کاریکلماتور برای بار دوم.
۸. یادآوری کردن به خودم که حالاحالاها باید یاد بگیرم چطور گزینگویه بنویسم.
۹. طاقت نیاوردن در مقابل سردرد و خوردن مسکن.
۱۰. نوشتن گزارش نیک
– سالواژهام: هردمنویسی
– بیدار شدن. قهوه نوشیدن. یادداشتبرداشتن. گربه را بوسیدن. گربه را بیشتر بوسیدن. گربه را بیشتر و بیشتر و بیشتر بوسیدن.
– در تاریخ بیهقی پرسه زدن و کیفور شدن از نحو جملات. دیدن کلمات در نقشهای قدیمی.
– هوا کردن گزینگویهها در جملنده.
– توییت هوا کردن در ایکس.
– مرور آرشیو نقلقولها و رسیدن به این یادداشت زندهنام شیوا ارسطویی:
«هیچوقت نمیفهمی متن تو را مینویسد یا تو متن را مینویسی.
گمانم لذتِ نوشتن در همین نفهمیدن است. آیا این تویی که داری متنی را “لو” میدهی یا این متنی است که دارد تو را “لو” میدهد.
روزی روزگاری در یکی از کلاسهایم در یک دانشگاهِ رسمی، دختر دانشجویی بود که گوشهای از کلاس کِز میکرد و به هیچ سوالی جواب نمیداد و در هیچ گفتگویی مشارکت نمیکرد.
تا این که عاقبت بقیهی دانشجوها مجبورش کردند دلیلِ این رفتارش را بگوید.
گفت: من از نویسندهها میترسم!
بدیهیایه که پرسیدیم: چرا؟
گفت: نویسندهها آدما رو “لو” میدن!
طفلک تنها دلیلش برای شرکت در کلاس، گذراندنِ واحدی بود که برای گرفتنِ مدرکش به آن احتیاج داشت.
وقتش است بدانیم تنها محلِ مشروع برای به لو رفتنِ زندگی بازخلقِ زندگی است. گریزی نیست. یا از خودت و از دیگران بترس و ننویس یا با جهان مجموع بشو و بنویس. نوشتن، راهِ مجموعیت با خودت و با جمع را نشانت خواهد داد. نوشتن تو را در مسیرِ دست یافتن به “حیرت” از حقیقتِ این “مجموعیت” هدایت خواهد کرد. گمانت که خود دانی! ولی نوشتن به تو میآموزد که هر چهقدر خود دانی، کم دانی. این کم دانستن همان زیاد دانستن است چون میدانی که با نوشتنِ اثرِ بعدی زیادتر ندانی. همین است که پیوسته مینویسی بلکه روزی بدانی که کم دانی. همین است که مبتلا میشوی به جنونِ نوشتن. آنقدر که باقیِ بهانههای زیستن برایت تبدیل میشود به بیهودهدانی…»
– برگزاری وبینار نویسندهساز. گفتن از تمرین «مصدرنویسی». ارائهی خوب الهه علیزاده دربارهی پرسش و پرسشگری. بارگذاری فایل وبینار در کانال.
– بازخورد دادن به قصههای پنجمین کارگاه داستان کوتاه. گفتن و خندیدن با بچهها. عشق کردن با رشد چشمگیر برخی همسفران.
– فیلم دیدن: «Thief ۱۹۸۱». بهبه به آبیهای این فیلم.
– ولو شدن. خستگیدرکردن.
– به قول بهمن فرسی در «با شما نبودم»: تماشا و حیرت.
– ما آیندگانیم.
– کانال تلگرام من:
https://t.me/tardidar
استادی که شما باشی و دوندهای قهار
من سلانهسلانه در پیات،مثل گربه میآیم.
ارادتمندم خانم چیتگرها.
سلام استاد عزیزم. سپاسگزارم که هستید و با حضور شما، معنای یادگیری و رشد را لمس میکنیم.
جملاتی که از نوشته شما چیدم:
جملهای از زندهنام شیوا ارسطویی:
مبتلا میشوی به جنونِ نوشتن.
You will succumb to the madness of writing
– ولو شدن. خستگیدرکردن.
Sprawling out. Being worn out
استاد، می نویسیم و با شما مجموع می شویم.
ارتباط کلمهی سال.
حوصلهی مفصلنویسیام نیست. همینقدر که روز خوبی بود کافیست.
داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary
گزارش نیک (۱)
سالواژه: Error 404
بازگشت به صبحنویسی.*
تلاش برای کاستن از غر و افزودن بر پذیرش در زندگی.
شرکت در وبینار نویسندهساز. بزرگتر بودن یک از صفر. انگیزه گرفتن از جملهی استاد برای نوشتن گزارش نیک.
رفتن به باشگاه، دیدن دوستان قدیمی و زنده شدن خاطرههای روزهای دور.
راه ندادن به رانندهی پشتسری که بیدلیل نور چراغ بالا شلیک میکرد به سمت چشمانم.
یاری جستن از دوش آب سرد برای کاستن از بدندرد فردا. یاری جستن از دوش آب گرم برای خوابیدن زودهنگام.
اندیشیدن به واکنش صادقانهی عضلههایم به این سرد و گرم شدنها.
نوشتن گزارش نیک و پرسیدن از خود که نیک است این گزارش؟
* «صبحنویسی» را به جای «صفحات صبحگاهی» به کار میبرم. بیشتر میپسندمش.
کانال تلگرام: کارگران مشغول کارند. از راست برانید.
کانال تلگرام عالی بود،کلی خندیدم.
سالواژهام: تمرکز
نوشتم صفحات صبحگاهی را بعد از چند روز. خوب بود و حال میدهد. نمینویسم چرا هر روز پس؟
خاندم گزارشهای روزانه بچهها را. لذت برم.
صحبت کردم با فرشتو. گفتیم از دلخوری و ناراحتیهامان. گفتیم و سبک شدیم. راحتتر شدیم. تصمیم گرفتیم. قول ندادیم اما. قولها شکستنیاند.
خاندم از قائد. دفترچه خاطرات و فراموشی را. نفهمیدم چیزی. ذهنم تمرکز نداشت. دوباره بخانم باید.
بودم نویسندهساز را. گفت استاد از مصدرنویسی. تمرین کردیم و نوشتیم با هم. گفت علیزو از سوال.
رفتند نصیرو و فرشتو به داستان کوتاه. بودیم پشت صحنه با فائزو. صحبت میکردیم با هم. پشیمان بود فائزو از نبودن؟ دلم میخاست داستان کوتاه. ناراحت بودم از اینکه نتوانسته بودم باشم در داستان کوتاه تا الان. و ناراحتتر که نمیتونم باز هم باشم. دلم میخاهد اجبار به نوشتن را. اما دورم از داستان. دورم خیلی. نمیتوانم باشم حتا اگر بخاهم.
صحبت کردم و چتیدم با دلبرکم پگاه. خیلی وقت بود اینقدر طولانی و اینقدر مفصل صحبت نکرده بودم با پگاه. دلم تنگ بود برایش و تا توانستم گفتم برایش و شنیدمش. چه خوب است که هست. نشانش دادم سایتم را و از ذوقش ذوقیدم. یکی از نعمتهای مدرسهی نویسندگی برایم دلبرکم است. چه دوستیهایی که به خاطر مدرسهی نویسندگی و استاد ندارم.
ممنونم استاد ازتون به خاطر این دوستیها. همشون به خاطر شماست. همیشه قدردانش هستم.
https://t.me/yaddashtneda
سالواژهام: نِوِشتیَت
– در مِه انگار و معلق رویِ بَندی. لبخند اما.
– میخواستم چندتا از کتابهای پیشنهادیِ آقای کلانتری را بخرم. ولی طبق معمول با خودم گفتم: «بذار اول کتابخونههای خودمونو بگردم.» و طبق معمول، نصفشان را یافتم.
– از دیدن فیلم «مارتین ایدن» لذت بردم. یکی از دیالوگهای محبوبم در این فیلم:
«میخوام نویسنده بشم تا خودمو تبدیل به یکی از چشمهایی کنم که دنیا باهاش میبینه.»
– داستان کوتاهم را ارسال کردم. امیدوارم قابل قبول باشد. چندتا از داستانهای دوستان را هم خواندم.
– در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. صحبتهای جالب خانم علیزاده دربارهی «پرسشگری»، مرا یادِ دیالکتیکِ سقراطی انداخت.
– تردید.
– جلسهی بازخورد داستان کوتاه تا ساعت ۹ طول کشید. خسته نشدم.
– چند صفحهی دیگر از «درک حضور دیگری» خواندم.
– «آیندهنویسی» باز به فکرم افتاده.
– «عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد»
حافظ
https://t.me/LailyMaddah
نصف بقیه رو بخر. کتاباروووو میگم.
با خوندن اون دیالوگ بیشتر تحریک شدم یه روز نویسنده شم 🤓
اینارو که بخونم، بعدش حتما میخرم بقیه رو هم. 😍👌🏼
ممنون که وقت گذاشتید و خوندید گزارشم رو. 🤍
خیلی توصیف جالبیه از نویسندگی. 🌼
ممنون که وقت گذاشتید و برام نظر نوشتید. 🤍
امروزم اصلا خیلی ماه بود.
مجبور بودم برای کارگاه داستان کوتاه ۵ تا ساعت هفت یه داستان با حداقل ۱۰۰۰ کلمه هوا کنم، سر همین خود و تمام شیارهای مغزم را پاره نمودم تا داستان از آب دربیاد، یه چیزهایی در آمد. ما کی باشیم که راضی باشیم؟ خدا نگاهی کند اوستادشاهین راضی باشن. خلاصه آقا قبلش ما هی فکر میکردیم هیچی به ذهنمون نرسید گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم تصمیم گرفتیم که رونویسی کنیم. هیچی یه دو سه صفحهایی نوشتم تا مغز و دستم گرم شد.
رفتیم جلسه بازخورد، کلی یاد گرفتیم. به ما نرسید که اوستاد گازمون بگیرن، چه حیف.
بعدش با مادر و خالم کله همه فامیل رو بار گذاشتیم، این قسمت روزم خیلی شیرین بود. اندازه یک هفته کامل وِت وِت کردم.
دیگه موقع خواب بود یه چند تا داستان چخوفی خوندم، دوباره کلی احساس شعف کردم.
الانم دیگه اگر نوشتن گزارش نیک اجازه بده بخوابم.
شب بخیر.
پن: گزارشم یهجاهایی اول شخص مفرده یه جاهایی اول شخص جمع، خودم در جریانم.
سالواژه: پایبندی
بعدِ صفحات صبحگاهی و صبحانه، نشستم به تماشای فیلم. ابتدا «عشق در دفتر کار» که استاد معرفی کردند و بعد «مردی به نام اتو».
نشستن پای وبینار نویسندهساز و نوشتن جمله با مصدر. وصل شدن خانم علیزاده و برق رفتن.
برق که رفت دوش گرفتم و رفتم پیادهروی. مگر وقتی از ورزش برمیگردند دوش نمیگیرند؟ نمیدانم. جمعهها مسیر پیادهرویام شلوغ است. این هفته تغییر دادم مسیر را. آلرژیام اذیت کرد اما میارزید به سکوتاش.
برگشتم و دیدم استاد فایل صوتی وبینار را هوا کرده و فایل را از آنجایی که برق رفته بود ادامه دادم. نشستم پای حرفهای خانم علیزاده از پرسش.
برنامه هفته آینده را میخواهم زودتر تمام کنم و امشب را حداقل زود بخوابم.
این روزها مدیریت زمان و انرژی از دستم در رفته. نشستم و از حجم روتینهایم برای هفتۀ آینده کاستم.
https://t.me/matinchapani
میخاهم در ابتدای گزارشهایم خودم و آن روز را به چیزی تشبیه کنم.
امروز من «☺️» بودم. شبیه همین ایموجی بودم. همش حس و حالم خوب بود. به همه لبخند زدم. از پس غم و آشفتگی کمی آرامش لذت بخش است.
-صبح شروعش دیرتر بیدار شدن و قهوه نوشیدن و صبحانه خوردن بود.
-سپس به فکر کردن و یافتن شخصیت برای داستان کوتاهم نشستن.
-تا ظهر به نوشتن و پاره کردن و خط زدن و در نهایت دو شخصیت را یافتن گذشت.
-دو ساعت بعدی به نوشتن داستان و تایپ کردن آن اختصاص یافت. خوب و بدش را هنوز نمیدانم.
-ناهار جایتان خالی به قرمهسبزی خوردن گذشت. دایی علی هم مهمانمان بود. من را هم کتک زد که اَدایش را درآوردم. 😅 تنم هوس خاریدن دارد آخر.
-خاهرم گفت غزاله آبانی نیست خردادی است در واقع. استاد شما خودتان را ناراحت نکنید، خودم به او بیمحلی نمودم. بیتربیت است آخر.
-بعد ناهار من را چُرتیدن فرا میخاند اما نیم ساعت مانده بود به نویسندهساز و نمیشد. پس قهوهای زدن بر بدن و نشستن پای وبینار شد انتخابم.
-اگر اینطور عجیب مینویسم چون در وبینار استاد از ما خاست گزارش را با مصدر بنویسیم. باحال است به نظرم.
-جلسهی بازخورد داستان کوتاه بسیار عالی بود. به خندیدن و وازخورد گذشت. گازخورد نداشتیم. داستانها عالی بودند. البته همه به بررسی شدن نرسیدند.
-برای روزگفتارم در بارهی اهمیت نوشتن وُیسیدم (استاد شما دیگر امروز من را نزنید گناه دارم، وُیسیدن باحال است آخر).
-سعید، کمتر پست متنی در کانالم گذاشتن را به من گوشزد کرد. راست میگوید. باید بیشتر برای کانالم نوشتن را پیشه کنم.
-جملندههای استاد را نگاه کردن لذتبخش بود. مخصوصن «وقتی حرفهای میشوی که مانع نوشتن را به محرک نوشتن تبدیل کنی».
-الباقی شب را به فیلم دیدن گذراندن ایدهی خوبیست.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
#گزارش_نیک۵۲
به چهارشنبه شب که میرسم بی خوابی ام از خوشحالی آخر هفته شروع میشود. آنقدر مانند دوران نوجوانی لذتهای پنجشنبه و جمعه برایم پررنگ است که یادم میرود سالهاست پنجشنبه و جمعه مزخرفترین روزهای هفته هستند. تمام دعواهای ما در پنجشنبه و جمعه صورت میگیرد. عاشق این فانتزی آخر هفته خودم هستم که هر هفته یادم میرود و جمعه که به انتها میرسد باز متوجه میشوم عه! باز هم آخر هفته مزخرف بود. نمیدانم همه مردهای ایرانی اینگونه هستند یا فقط بخت و اقبال من به این سبک رقم خورده. در پنجشنبه و جمعه تمام ایرادات این بیست سال زندگی مشترک به کوهی بدل شده و با فلاخن به جای جای وجودم شلیک میشود و اینطور است که من جمعه شب همچون سربازی لت و پاره از میدان جنگی یکطرفه و ترکش خورده، باز میگردم و بدین ترتیب هفته خود را به انتها میرسانم.
در پنج ماه گذشته که سرکار نمیروم برای خودم برنامههای ویژه ای در نظر گرفته ام که در راس آن تمرین صبر است به شکلهای مختلف. جلسه کتابخوانی شرکت میکنم، به صورت بیرحمانه ورزش میکنم و از همه مهمتر کتاب میخوانم و فکر میکنم. من تشنه فکر کردنم. چیزی که بیست سال از انجام آن محروم بودم.
دمت گرم اوس کریم! حقا که گرداننده تویی. من کجا و گنبدکاووس کجا؟ من کجا و فرمانروای آشپزخانه کجا؟ سر خم میکنم در برابر عظمتت و هر روز بیش از پیش میفهمم خیلی اسکل بودم که فکر میکردم من دارم تصمیم میگیرم در حالی که تو کننده کار بودی.
این هفته کلا هفته شلوغی داشتم و این پنجشنبه و جمعه هم دنباله همان روزهای شلوغ دیگر. عصاره قلمه را از دیروز استارت زدم برای درمان رودهی دربو داغان و سوراخ سوراخم. میگویند روده های من نشتی دارند و آب قلم امکان بهبود دارند. من هم قدری قلمه گوسفند روانه زودپز کردم و ۱۰-۱۵ ساعت جوشاندم و صبح جمعه که بیدار شدم اجاق زیر زودپز را خاموش کردم که در یخچال بگذارم برای مصرف یک هفته ام. مربای گیلاسی که شب قبل هسته گیری کرده بودم و لابه با شکر پاشیدن بودم هم به مربای گیلاس و شربت گیلاس تبدیل شد که البته بخشی از آن به دلیل مشغله روی شعله اجاق گاز سررفت و یک تمیز کردن اساسی روی دستم گذاشت. باز خودم را به صبر دعوت میکردم. آرام باش! این روزها میگذره.
فقط یک چیز نگرانم میکند: من تا عبور از روزها زنده میمانم؟
که البته این فکر را هم میسپارم به اوس کریم.
من همیشه مراقبم. مراقب اینکه اگر فردا صبح از خواب بیدار نشدم. حسرتی را با خودم به جهان دیگر نبرم. دلی را نشکنم و آه کسی را در نیاورده باشم.
البته میدانم که این درد نبودنم را بیشتر میکند ولی چه کنم که مرام من این بوده و هست. این روزها بچه ها را زیاد بغل میکنم که سیر از بغل مادر باشند و آغوش نااهلی را طلب نکنند. یادم نمیآید تا حالا از لفظ «برو گمشو» برای بچه های ۸-۹ ساله استفاده کرده باشم یا بچه ها را کتک زده باشم. اما امان از پدری که فکر میکند همیشه وقت برای جبران هست و میتازد و میتازد.
شبها که میخواهم بخوابم دعا میکنم بیدار شوم تا فردا را روز بهتری رقم بزنم.
امشب هم چشمهایم را میبندم و به اول هفتهای بدون تنش فکر میکنم و باز با خودم فکر میکنم که این روزها میگذرد.
#۱۲تیر۰۵
#سوگندستاره
#غربت
#امواج_ذهنی_یک_ADHD
فهرستیدن احوال
ساییدن آفتابِ گرمِ تیرماه
دو سه روز اسباب و اثاثیه جمع کردن، نشستن در کلاس آنلاین و از آموختن، شنیدن، شوقیدن، نوشتن، نوشتن و نوشتن غفلت نورزیدن.
تیر کشیدنِ بندبندِ وجود و خم نشدن زیر بارِ فشارهای زندگی.
ناملایمت ورزیدن و تورمیدنِ زمین و زمان و زمانه.
آماس کردنِ لطافتِ وجودیات زیر فشارِ کارها.
تمرین نوشتن در کلاس و همراهی با همپالگیها.
جاماندن از تمام کارگاه ها و الهَه جانوم.
مدام زنگ زدن به مادر برای هماهنگیِ فردا.
ترکیدنِ هر دو چشم زیر فشارِ عصبی و جسمی.
کبودی و ضربدیدگی از چندین ناحیه در حینِ جابهجاییِ اساسها.
گزینگویَه: در سخت کار کردن چیزهایی را مییابم که در تنبلی احساس میکنم دارم آنها را نمییابم.
خُزَع و بله
✍ آذردخت حمیدی
#اثاثکشی اساسی
🧷 تصویر حلزان چقدر مرتبط با گزارش نیک بنده می باشد .
📌کانال تلگرام : آذردخت
کاش نزدیک بودم و میومدم کمک.مبارک باشه منزل جدید
هزار گل سرخ براتون مهربان جان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹😍
میترا نعیمی
-صفحات صبحگاهی را نصفه رها کردم، باید مواظب مادرشوهر مریضم باشم ، نتونستم داستانم را کامل کنم وبفرستم که از استاد گازخورد بگیرم . درجلسه بازخورد، استاد از کار دوستان وپیشرفت شان حسابی تعریف کردند ،خیلی خوشحالم که درچنین جمعی از دوستان یاد میگیرم.
امروز بهتر از دیروز بود. همین بقدر کفایت جای شُکر دارد.
سر کار رفتم، بیژن و منیژه را دیدم و سهم شان را دادم.
کار، کمی گپ با همکار ها ، چای تازه دم.
خود را به وبینار امروز رساندم.
چورت بعد از وبینار بسیار دل انگیز است.
یک ساعتی است بی وقفه آهنگ؛ تکیه گاه ستار را گوش می دهم.
متن ترانه بسیار گوشنواز است. عجب ترانه سراهایی داشتیم. به یک چیز فکر کردم، چرا قبل تر برای هر چیزی حوصله ی بیشتری بود؟
متن ترانه، موزیک یک ریتم آرام و پیوسته دارد. شاید بهتر است پاییز باشد و بارانی ببارد. از پشت شیشه ی باران خورده به خیابان نگاه کنم و ترانه پخش شود:
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه ی دلتنگی ات را خوب من بگذار و بگذر
گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
ترانه سرا: هومن ذکایی
موزیک: تورج شعبانخانی
خواننده: ستار
زودتر سراغ ” گزارش نیک ” آمدم اما اولویت با آقای جینجر🐈 بود، نوازش گرفت خُرخُر تحویل داد و بعد از دقایقی رفت.
چرا قبلترها برای هر چیزی حوصلهی بیشتری بود؟ شاید سن، شاید جامعه
_ صبح را با صفحات شکرگزاری و صبحگاهی بخیر میکنم.
_ ویس بقیهی کلاس داستان کوتاه را میشنوم. فقط هفت ساعت برای نوشتنش وقت دارم.
میروم سراغ موضوعی ناآشنا و آدمهایی که هیچ ازشان نمیدانم. دو ساعت از وقتم میرود پای تحقیقاتی که در هیچ کجای داستان به چشم نمیآیند.
_ دو ظهر است و همسرم ناگهان تصمیم میگیرد به زیارت اهل قبور برویم و شربت خیرات کنیم.
دلتنگیها بر اضطرابم فائق میشوند و همراهش میشوم.
آنقدر گرم است که در قطعات جدید هم به سختی آدم برای پخش کردن خیرات پیدا میشود اما وقتی هر که خنکای شربت را میچشد از ته دل میگوید خدا امواتتان را بیامرزد خستگیام در میرود
_ ساعت پنج عصر به خانه میرسیم و مشغول نوشتن میشوم. هنوز نمیدانم چه پایانی در انتظار داستان کوتاهم است.
نیم ساعت به بسته شدن درهای رحمت استاد مانده که پایانی عجیب و سورئال به ذهنم میرسد. آنچنان دوستش ندارم اما مینویسمش و ویرایشکردهنکرده متنم را میفرستم.
_ جلسهی بازخورد آنقدر طولانی میشود که میدانم تا نیمهشب نوبتم نمیشود. استرس نوشتن تکلیف کتابنقد و کارهای خانه برم داشته که استاد جلسه را تعطیل میکند و نفس راحتی میکشم.
_ تکلیف دوستان کتابنقدی را بررسی میکنم تا از آنها الهام بگیرم.
هر طور شده مینویسمش و به عنوان پست امشب کانالم منتشرش میکنم.
_ داستان زن زیادی جلال را میخوانم.
_ روزانهنویسی میکنم.
جمعه ۱۲ تیر.
سال واژه ام«فروش» شاید بخاهم کلیه ام را بفروشم اگر کسی خریدار است لطفن با چنگیز تماس حاصل فرماید.
ساعت ۲۲:۱۸ دقیقه شب است و من روبروی پارک جنگلی نورآباد روی بلوک نشسته ام.
امروز تا غروب با احمد کاشی کاری کردیم و بعد از تاریکی هوا به اینجا آمدیم برای بتن ریزی.
سیروس برادرم ظهر بهم زنگ زد و گفت«آرماتور یک کار را بسته ام و چون کار مجوز ندارد قرار است شب و در تاریکی هوا بتنش را بریزیم، آیا میتوانی تشریف بیاوری و دو ساعت کار کنی و ۳ ملیون مزد بگیری؟»
گفتم«آره دادا حتمن میام»
گفت«اگر تونستی یکی دو نفر دیگر را با خودت بیار، بیاید تو شلوغی بچرخید و کار نکنید فقط مزد بگیرید»
من اوس احمد و علی خلج را با خود همراه کردم و آمدیم. الان که آمدیم میبینم تازه لودر داره خاکبرداری میکنه و آرماتور ها یک جای دیگر هستند و باید آنها را بار بزنیم و ببریم و کار را از اول شروع کنیم.
به سیروس میگم داداش قرارمون این نبود، میخنده میگه«من کار ندارم، کار مهراب»
مهرابم گردن نمیگیره. بیل خودم و احمد و چنگیز تو این کار و این وضع و این زندگی. این زندگی باید بیل بخوره، اینجوری فایده نداره.
پیش خودم گفتم خوبه ۲ ساعت کار میکنم فردام تا ظهر میخابم و بعدازظهر میرم سر کار ولی اینجوری که پیداست تا فردا ظهر اینجاییم. اینم شانس مایه.
پشه ها از سر تا پایم را نیش زده اند، کل بدنم میخاره.
من از آرماتور و سقف و تیرچه و بلوک فراریم ولی امشب به این خاطر اومدم چون مبلغی به وحید صفری گله دار بدهکارم، اومدم که پول بدهی رو جور کنم وگرنه به حضرت اباس نمیومدم.
_اشکال نداره داش فیروز چیزی به پایان نمونده، دوام بیار.
چشم دادا، فقط به خاطر تو.
_این«فقط به خاطر تو» را که گفتم یاد چنگیز افتادم و دوران طوفولیت ولی حال ندارم تعریف کنم.
_امروز هزار کلمه آزاد نویسی داشتم، دمم گرم
_ناهار امروزم تخم مرغ بود ولی دوست داشتم ۲ تا پیتزا دو نفره مخصوص بخورم.
انقد اعصابم خرابه که لذتی از تماشای ماه و ستاره ها نمیبرم ولی با این حال وجودشون باعث دلگرمی و آرامشم میشه، دم مرامشون گرم.
_از اتاق فرمان اشاره میکنند که شام حاظره و باید بریم برا صرف شام.
در آخر لازم میدونم که از جمعه تشکر و قدر دانی کنم که در کل روز خوبی بود.
سپاسگزارم از تمام کسانی امروز به من لطف داشتند من جمله امیر حسین. کرم رضا اسدی. محسن عبداللهی و دختر خوشگلی که ۱۷ بار از کوچه ما رد شد و ۶ بار لبخند زد.
سالواژه: ویلویلی
-دو مرتبه بیدارشدن و هر بارش را آزاد نوشتن. یک بارش حسی و یک بارش با تیتر کانال فرشتوکْ برگی.
-گوشدادن به روزگفتار ندا و نصیرو و خوردن صبحانه که امروز تخممرغش بیقصد قبلی باشعورانه عسلی شده بود.
-نیم ساعت مالاندن پیِ درسخاندن به تن.
-نوشتنِ فرهنگ شخصی.
-کنارآمدن با کنسلی پیادهروی هفتگی با قدیمی.
-فرستادن بخشی از شعرهام به شعرْکانالِ تازهتاسیس.
-برنجپختن در ماهیتابه و خوردنش همراهِ قیمهی مامانپز برای ناهار.
-تماشاکردن فیلمِ وصل آستین و وصلاندن آستینها به مانتو و بازکردن آنها و سپس دوباره وصلاندنشان.
-حضوریابیدن در وبینار نویسندهساز و کیفکردن با الههْ سوال.
-گوشدادن به جلد ششم کلیدر.
-تماشا کردن قسمت دوم سریال پیدایت خاهم کرد.
-نوشتن یادداشت برای کانال.
-خواندن ادامهی گنجشکهای سلمی.
-ضبطکردن روزگفتار در کانال.
لینک کانال:
https://t.me/havirism
چقدر طاقت زیستن ندارم من
امروز از ۷ تا ۱۰ صبح جمعه را صرف ویرایش داستان کوتاهم کرد.
مادری کردم.
ستون پای صحبت بزرگترها را منتشر کردم.
میزبان بودم.
شب بخیر
گزارش نیک امروز
کلمهی سال«پستانه» یا پستاندار درون
دیرخوابیدن دیشب و صبح زود بیدار شدن.
حرص خوردن از نخوابیدن بچهها.
پختن زودهنگام ناهار
رفتن به آرایشگاه بعد از عمری.
خوردن دیرهنگام ناهار.
بودن در وبینار نویسندهساز و چرت زدن حین آن.
رفتن به نانوایی و کمی کتاب خواندن تا زمان نوبت.
بردن فرداد به آرایشگاه و باز کمی کتاب خواندن تا تمام شدن کارش.
دور ریختن ده کیلو گوشت که مشکوک بود به فاسدی.
دوباره کتاب خواندن.
https://t.me/mahnaz_roointan
برخاستن از خواب ساعت ۱۰ صبح و کمی نرماش کردن برای رهایی از خشکی کمر. دمکردن چای و چیدن صبحانه در سینهای گرد و نوشیدن قهوه صبحگاهی. خواندن گزارش نیک دوستان و ترجمهی چند جمله از هر یک. نوشتن هزار کلمهای دربارهی داستان-اندیشی و نشر آن در وبلاگ. عمومی کردن برگزاری وبینارهای انگلیسی در کانال «یادگیری انگلیسی با پادکست». مطالعه کردن کتابهای داستان-اندیش، مادران و دختران و جور هندستان. حضور یافتن در وبینار نویسندهساز و گوش سپردن به سخنان الهه علیزاده دربارهی پرسشگری. تحلیل کردن یک مدل سوال از آزمون PTE. نظافت کردن خانه و آشپزی برای خانواده. رفتن به مهمانی و باز هم کمک کردن در انجام چند کار ریز و درشت به صاحب خانه. نوشتن گزارش نیک به مثابه الگویی از صورتالغراب که استاد شاهین کلانتری فرمودند و شروع کردن هر جمله با مصدر. قصه خواندن برای دخترم تا بخوابد. چای نوشیدن و بهتر کردن گزارش نیک برای ارسال کردن.
واژگون شدن چشمان حلزون، جور دیگر دیدن؟
و اما امروز
آکنده بودن از داستان و دل کندن از غیر آن.
صبحگاهان غرقگی در نوشتن با طعم خواب
و
صبوری کردن برای بیداری
و
نوشتن
و
ادامه دادن داستان،
نوشتن و نوشتن.
خویشتنداری و مدارا در افزودن و کاستن جزئیات
غرقگی در موضوع مقالهٔ مطرحشده در داستان
اندیشیدن به گنجاندن موضوع در قالب پاره
از یاد بردن غذا
دل سوزاندن برای یار، برای دو روز گرسنگی در پی داستان
لذت از اتمام داستان
بلند بلند خواندنش برای یار
و
ویراستنش در چند نوبت
احساس شعف از اتمام کار
آسودن
شرکت جستن در وبینار و تمرین مصدری نوشتن
شرکت در کارگاه پنجم داستان کوتاه و خواندن داستانهای دوستان و مشعوف شدن از قلمهای نابشان
آسودن و آسودن
غذا خوردن و لذت بردن از قیمهٔ هلناک و طعم کاهو با عطر نارنج
همنوشی چای سبز اناری با همسر
شنیدن پادکستی از شاهنامهٔ خودمونی
اندکی چرخیدن در آشپزخانه
هوا کردن یادداشتی کوتاه در کانال
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
برداشتن «قدم»ی کوچک در راه نوشتن و بهتر شدن
مادر. حرکت. کار. خواب. قهوه. نان. پدر. عکس. نوشتن. آب. تصمیم. یادآوری. همراهی. قدردانی.
– سالواژهام: انتشار
– بیدار شدن از خواب و نوشتن صفحات صبحگاهی
– رفتن به پیادهروی دو ساعته، نشستن در کافه بین راه و نوشیدن قهوه
– شنیدن دوبارهی جلسه سه کارگاه کتابنقد
– خواندن دوباره بخشی از رمان محبوبم
– مهمانداری و پذیرایی کردن
– تپش قلب گرفتن و توبهی دوباره از نوشیدن قهوه
– آزادنویسی و رأفت و مدارا کردن
– شرکت کردن در نویسندهساز
گزارش کمی تا قسمتی نیک یا بیش از حد نیک؟
لپتاپ را از صبح روشن گذاشتهام به امید هزار کلمه، این بین پانصد کلمه آزاد نویسی کردم تا ظهر. شبم که نوشتم شد هشتصد و سی و دو کلمه.
سعی کردم برای ثبت دامنه سایتم کاری کنم که هر راهی رفتم به مشکل خورد و تهش به پشتیبانی پیام دادم.
ظهر یک نودل درست کردم، ماه. حالا خیلی خوشمزهی خوشمزه نشد اما از اینکه هر بار یک جور دیگری درست کنم یا چیزی کم و زیاد کنم خوشم میآید.
این بار برای خوراکش. کمی تکه مرغ کوچک، کمی قارچ، فلفل دلمه، هویج، گوجه با یکم رب و یک سیر و ادویه و کمی آب گذاشتم بپژه و تهش پنیر پیتزا و پنیر چدار ریختم.
نودل رو بیشتر بالا کشیدم بعد کمی از آبش هم ریختم.
با سس قرمز و سفید و ترشی خوردم.
بعد نشستم به سریال دیدن و دیدن و دیدن قسمتهای پراکنده و بیسروته. این آسانترین راه برایم است تا فکر نکنم.
بعد کمی از کتاب «زندگی با تمام وجود» از برنه براون خوندم. از این میگفت که چطور خودمان را به بیتفاوتی میزنیم و نمیخواهیم با مشکلات و ناراحتیهایمان رو به رو شویم و اینکار باعث میشود شادی را هم حس نکنیم.
با خودم گفتم زده است توی خال.
از این میگفت که خودمان را ببینیم و سرزنش نکنیم. باز من به این سوال بر میگردم که از خودم چه انتظاراتی دارم؟
از جان خودم چه میخواهم که هر بار ناامیدتر میشوم؟
برنه برون میگوید فرق است بین اعتماد به نفس و حق به جانب بودن.
«حق به جانب بودن یعنی من سزاوار فلان چیز هستم چون میخواهم، اما اعتماد به نفس یعنی میدانم که میتوانم به فلان چیز برسم.»
من حق به جانبم میخواهم اما نمیگویم میتوانم. برای توانستن باید چه کار کرد؟
نکته بعدی که کتاب به آن میپردازد احساس کفایت است.
«کفایت نه به معنی مقدار، ذهنیتی که خودمان ایجاد میکنیم که کافی بودن زندگی و کافی بودن همان که هستیم.
کفایت انتخاب آگاهانه و عامدانه نحوهی تفکر دربارهی محیط است.»
به نظرم برای اینکه بتوانم کاری بکنم باید بدانم کاری که انجام میدهم کافیست، انتظار زیادی از خودم نداشته باشم که احساس سرخوردگی به من دست بدهد.
به نظرم کتاب توسعه فردی خواندن خوب است اما تا وقتی عملی نباشد فایدهای ندارد.
میخواهم سعی کنم به آن فکر کنم و راهی برای عمل پیدا کنم تا دردی از من دوا کند. شاید برای همین اینجا بخشی از آن را نوشتم.
برای دوباره و دوباره برگشتن و دوباره خواندن.
https://t.me/faezehazami
1. پیاده رفتن به سمت پارک و سلام کردن به هممحلهایهای سحرخیز و خریدن شیر کاکائو و کیک برای ضعف نکردن و دید زدن دختران و پسرانِ منتظر خوردن املت عموحسین.
2. دیدن فوارههای زیبا و گوش سپردن به صدای آب و قارقار کلاغها و غرق شدن در آهنگ گیتار زن پارک و مرور کردن خاطرات سالهای دورِ عاشق شدن و فارغ شدن.
3. آرام کردن ذهن در کنار صدای شر شر فوارههای پارک و سیاه کردن دفترم و نوشتن نامهای به خودم برای کمی قربان صدقه رفتن و تحویل گرفتن «آزی» کوچولو.
4. لبخند زدن به گربههای گارفیلدگونهی پارک و نوازش کردن آنها برای ناز خریدن و آرامش گرفتن
5. فکر کردن به کارهای نکرده و برنامهریزی برای انجام دادن سریعتر آنها در هفته آینده
6. خریدن ماست و مخلفات ناهار و خوردن آن کنار پدر و مادر
7. همراه شدن با وبینار نویسندهساز و دل سپردن به صحبتهای استاد و فکر کردن در مورد پرسشکاوی الهه خانم علیزاده
8. خواندن ۳۰ صفحه از داستان «به سوی تنهایی» کتاب «تقاطع» و خندیدن به طنز نوشتاری آن و نوشتن اولین جملههایش:
«برادرم زوزه خود را این دفعه علنا توی دستگاه دشتی دوباره رها کرد»
9. دعا کردن برای خواندن هر چه زودتر رمانم توسط استاد که زمان فرستادنش برای گرفتن گازخورد تقریبا یک هفته شده است.
سالواژهام: بیشنویسی
روزواژهام: پَس لیس
سالواژه: روایت
– باز بعد از نماز صبح بیخوابی زد سرم. پاشدم و به امور عبادی- سیاسیام پرداختم.
– ورزش کردم.
– کمی از رود راوی خواندم.
– داستان گلیمجان را خواندم. با توجه به الگویی که استاد برای نوشتن داستان کوتاه داده بودند داستان کوتاهم را نوشتم. موضوعش سالها بود با من بود. اما این مدل نوشتنش و نگارش یک شخصیت از دید شخصیت دیگر در این کارگاه افتاد. استاد راضی بودند خدا را شکر.
– بعد از ظهر به جبران کمخوابی صبح گذشت.
– شب بعد از جلسه بازخورد پنجمین کارگاه داستان کوتاه روی پروپزالنویسی دانشگاهی گذشت.
– گزارش کارورزیام را هم کامل کردم و به استاد فرستادم.
– گاهشمارم را هم مثل 5 سال اخیر نوشتم.
– امشب حلزون انگار روی تاب نشسته و سرگیجه گرفته حالا خم شده و دارد استفراغ میکند.
روز واژهام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهی مثبت
چه جمعهی پر کاری داشتم، شبیه جمعه های امام زمانی نبود، شبیه جمعه های انتظار نبود.
من منتظر چیزی یا کسی نبودم.
امروز پربار بود، پر از حس خوبِ نویسندگی و اضطراب.
استرس اینکه آیا میتوانم یک داستان کوتاه بنویسم.
با دلشوره شروع به خواندن داستان گیلم جان کردم شاید بهانهای برای شروع پیدا کنم، نوشتهی دوستی را در سایت خواندم و جرقه های نوشتن در ذهنم زده شد.
خوشحالم که بلاخره نوشتم، هرچه نباشد از ننوشتن که بهتر است.
امروز روز حمام بود در اول صبح که همه خواب بودند، تمیزی آدمی را سبک وزن میکند، انگاری روح راه پرواز را پیدا کرده باشد، شاید همین دلیلی برای سبک وزنی باشد.
عجیب است که بعد از حمام احساس سبکی و سنگینی را باهم تجربه میکنی، سبکی چون تمیز شدهای، سنگینی چون تلاش کردهای تمیز بشوی.
امروز با جاروبرقی دست در دست هم تلاش کردیم خانه را تمیز کنیم از گرد و غبار و آشغالهای ریزه میزه بر روی فرش و سرامیک. همکاری خوشایندی بود.
امروز نهار با خواهرم بود و عجب نهار خوشمزه ای بود، حتی همین حالا هم تصورش خوشمزه و خوش طعم است.
امروز نان تست پختم، مراحل آماده سازی و استراحت خمیرِ لطیف ونازنینم ۶ ساعت زمان برد، ولی من هربار به خودم مطمئنتر میشوم و کار را خیلی خوب از آب در میآورم.
احسنت بر من، اینجا یک نمره خوددوستی هم به خود عالیام میدهم، به خودی که امروز بودم.
به خودی که با تمام استرس و وحشتش داستان کوتاهی نوشت و در سایت استاد هوا کرد.
به خودی که بلاخره بعد از سه هفته، موزهای بی نوای سیاه شده را تبدیل به کیک موزِ وعده داده شده کرد.
به خودی که در آخر شب با خواهر و عامر جانش خوب کیک و چای خوردند.
لذتِ بدون عذاب وجدان، بنظرتان نباید یک نمره از خوددوستی را بگیرد؟
من امروز نمرهام در خوددوستی ۴ شد.
مرحبا بر منِ پر تلاش.
شبتون بهشت☁️🌛
سال واژه: کنترل خشم🎀🐊
نمره روز:۸
گزارش نیک:
۱. صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم.
۲. داستان کوتاه کارگاه رو تکمیل کردم.
۳. کارهای دانشگاه رو انجام دادم.
۴. چون مامان کار داشت جایی من بایست خونه رو مرتب میکردم.
۵. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم
۶. رفتم پیادهروی
۷. جلسه بازخورد داستان کوتاه رو شرکت کردم.
۸. بعدش با چندتا از دوستان حرف زدم
۹. میخوام قبل خواب یکم کتاب بخونم
همین دیگه جمعه خیلی خسته کنندهای بود.
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
تمرین مصدرنویسی
درپی نوشتن گزارش نیک: اعتراف به کوتاهی در نوشتن، بلکه شستن لباس و روفتن و البته آماده کردن ناهار وقتگیر برای روز تعطیل به تعبیر خودم عید هفتگی سفره خانواده. از قرار زرشکپلو با مرغ و مخلفاتش، خلال و سرخ کردن سیب زمینی، نه چیپس بازاری خریدن به همراه پیاز کشمش و زعفران و زرشک.
شنیدن آخرین قسمت بخش تابستان ۶۲ و متاثر شدن بخصوص سرنوشت دکتر منصور فرجام مهاجر تازه بازگشته از آمریکا با هدف راهانداختن مرکز آموزش تکنولوژی.
شرکت کردن در وبینار نویسنده ساز و تمرین مصدرنویسی و در آخر
خواندن چند صفحه از رمان بیلنگر برای جلوگیری از مواخذه کردن خود.
گزارش کار نیک فرخ (۵۲)
✔️ سال واژهام « گفتگو» یا به قولی امروزی ها دیالوگ
✔️دیدن فیلم و انیمیشن
✔️ این هفته آخرین جلسه شعر ماهی بود.دوباره جلسه را گوش ندادم و از موضوع “تعریف” هیچ فکری ندارم. چه بد، تصویر، ترکیب و تشخیص و تقلید را خوب درک کردم. و قطعههای نوشتم اما قابل ارائه نبود.
✔️خواندن دفتر شعر کوردی “ دوردست” از ریوار آبدانان. شعر هایش تأمل میطلبد. چند بار خوندم و روش فکر کردم.
✔️ دخترم دلمه بادمجون پخت ، منم با محتوای توی بادمجونها یتیمچه پختم. چرا میگن یتیمچه ؟ سبب شد یه سرج کوچولو و یه جستارک بنویسم.
✔️خواندن نماز و نیایش روز جمعه
✔️خواندن و تلاوت ۵۰ آیه از سوره انعام به فارسی با ترجمه مکارم که خیلی روانتر از بقیه ترجمه های فارسی قرآن است.
✔️ خواندن کتاب در تختخواب و خواب عصرگاهی
✔️عصر به دلیل برنامه در مصلا تهران در بزرگراه حکیم یکساعت و نیم طول کشید تا به دورهمی خونه مادرم رسیدیم.
✔️شب با رانندگی دخترم بخاطر برنامه تشیع فردا مجبور شدیم، دور شمسی قمری بزنیم تا به غرب تهران رسیدیم.
✔️دلم نیومد چند قطعه شعر از دفتر شعر آبدانان براتون ننویسم:
سُرخ چونان شهر
رگبارِ گلوله-
نه به خانه، به خون می رسند
خیابانها.
*******
غمین
این مِه
ادامهی اندوهِ من است
در بیتویی.
*******
رفیقِ من
صدایت میزنم
با نامِ کوچکات
عطرِ هزار گُل از دهانم.
ـ کله صبح مهمانها آمدند. بیچاره اصلا وقت نکرد فرصت کند، بیدار شود.
ـ با آنکه کلی آدم ریخته بود خانهشان نشست سر نوشتن داستان کوتاه برای کارگاه. ایدهای بس کلیشهای برگزید. امید که استاد گازش نگیرد. نوشتن این داستان برایش عجیب بود و تازه. تا به حال با این لحن داستان نگفته بود.
ـ بدون آنکه کسی را جر بدهد، معاشرت کرد.
ـ در کارگاه داستان کوتاه شرکت جست.
ـ دعا کرد مهمانها بروند، نرفتهاند. هنوز نرفتهاند.
ـ امروز مجبور شد یکه و تنها از دهه هشتادیا دفاع کند. (چه کار به ما دارید؟ داریم زندگیمان را میکنیم.) اعصابش سگی شد.
سالواژهام: ارتباط
تمرین کتابنقد را انجام دادم و بعد خارشی پوستفرسا به جانم افتاد.
گویا کار حشرهمشرهای بود.
به هر جانکندنی بود داستان کوتاهم را نوشتم و فرستادم. میدانم که جملهبندیام داغان است. اما چیزی نیست که نتوان درست کرد.
سریال برلین را شروع کردم. هیجان خانهی کاغذی را بسیار دوست داشتم و این یکی هم هممایهی همان است.
https://t.me/utabkeykha
۱-” موقرمز” را تمام کردم. بنظرم قسمتهایی از داستان توضیح بیش از حد داده شده بود. جایی برای کشف نمیماند. شاید چند وقت دیگر که بازخوانیاش کنم، نظرم عوض شده باشد.
۲-” دیوان سومنات” را در یک نشست خواندم. از آن کتابهاست که دوباره و سه باره و صدبار خواهم خواند.
۳ـ” هیل بیلی” را شروع کردم. سبکتر از دیوان سومنات است و مغزم کمی نفس کشید. کنجکاو بودم معنی اسم کتاب را بفهمم و میخواستم از خودت متن متوجه اش شوم که خوشبختانه شدم. برایم جالب بود که حین خواندش هوس بازخوانی” ناطوردشت” و” ساندویچ ژامبون” به سرم زد.
۴ـ روز قبل کل اتاق را برق انداختم.امروز آنقدر گرد به دل هوا ریخت که خاک همه جا را برداشت. امشب یک پارچه بیندازم روی صورتم تا عین ” زن در ریگ روان” صبح که بیدار می شوم خاک توی سوراخهای بینیام نباشد.
۵ـ هنوز برنامه ی مناسب آخر هفتههایم را نیافتهام. برنامهی فعلی حوصلهام را بدجور سر میبرد. موردی را محض امتحان اضافهاش کردم ولی جواب نداد. باید بیشتر فکر کنم.
صبح کیانا رو بردم برای مسابقه پینگپونگ، کیانا از گروهش نیومد بالا، چون بچهها سطح و تجربهشون بیشتر بود و بعضیهاشون مقام کشوری داشتند.
بعدظهر بچهها با مامانم و جواد رفتن داهات خونهی عمهشون که زندایی منم هست و من موندم خونه.
یادداشتی رو که برای تمرین کتابنقد نوشتم، ویرایش کردم و فرستادم هرچند که شاید دوباره تغییرش بدم، چون برام این موضوع جدی هست و میخام ادامهش بدم.
کتاب هرمز انصاری رو خوندم و چندتا از جملههاش رو نوشتم و از اون برای یادداشتم دربارهی محتوای سبز استفاده کردم.
یه دوردوری توی اینستا کردم.
کتاب دربارهی ازدواج رو خوندم که از یه بخشیش هم توی تمرین کتابنقد استفاده کردم.
الانم که دارم گزارش رو مینویسم کتاب قوی سیاه رو میخونم.
۱. دیشب ساعتِ ۸ شب در حالِ نوشتنِ گزارش نیکِ شماره ۵۱ بودم که مامانم صدایم زد و تا ساعتِ ۱۲ شب نتوانستم پشتِ کامپیوتر بشینم. ساعتِ ۱۲ شب هم از زور خواب مغزم از کار افتاده بود.
در حالِ حاضر ساعت ۷ و ۹ دقیقهی شب است. نمیدانم که چرا باز هم خستهام و خوابم میآید. اما هر طور که شده باید گزارش نیکِ شمارهی ۵۲ را بنویسم. دوست داشتم که اولین گزارش نیکی که مینویسم از یک شمارهی گِرد مثل ۵۰ یا ۶۰ شروع بشود، اما به اجبار باید از شمارهی ۵۱ به بعد این کار را انجام بدهم.
خیلی هیجانزده هستم. شوق و ذوق در درونم در حالِ فراوان است. خوشحالم از این که میخواهم به زور خودم را در گروهِ نویسندهها جا بزنم.
۲. وبسایتِ خانمِ ندا احمدی(۱) را نگاه کردم و جملهای توجهام را جلب کرد: «نقاشی همهچیز هست و همهچیز نقاشی.» در صفحهی نخستِ وبسایت بودم. صفحه را به سمت پایین پیمایش(۲) کردم. چند نقاشی در پایین صفحه به نمایش گذاشته شده بود. در زیرِ آن نوشته بودند: «برای دیدنِ نقاشیهای بیشتر اینجا بروید.» بر روی «اینجا» زدم. نقاشیهای دیگرِ خانمِ ندا احمدی را دیدم. جالب بودند.
اولین بار که در زندگیام یاد گرفتم خوب نگاه کنم، چندین سال پیش بود. توی توییتر بودم و توییتهای حسابی با آدرسِ illuminatibot رو نگاه میکردم. یکی از توییتهاش تصویرِ یک نقاشی بود. انسانی را کشیده بود با سرِ یک کلاغ که در حال انجامِ کارهای ناشایستهای بود. فکر میکردم که یک نقاشیِ معمولی هست که بر اثرِ تصوراتِ یک نقاش کشیده شده است، اما اینطور نبود. آن تصویر واقعیت داشت. برایم جالب بود و دربارهاش تحقیق کردم. چند وقت بعد با نقاشیهای خانمِ Kim Noble آشنا شدم. نقاشیهای ایشان وحشتناک بودند. نمیخواستم آنچه که کشیده بودند را باور کنم، اما کمکم پذیرفتم.
یاد گرفتم که پشتِ هر تصویر یا نقاشیای میتواند معنی و مفهومی وجود داشته باشد. نقاشیها بیدلیل کشیده نمیشوند. میخواهند حرفی را به آدمها بزنند. تنها کافیست با دقت نگاهشان کنیم و به این فکر کنیم که چه حرفی برای گفتن دارند.
۳. با مشکلِ بزرگی در زندگیام مواجه هستم و آن هم تعدادِ فراوان کارهای زندگیست. البته فکر کنم تنها من نیستم که با همچین مشکلی دستوپنجه نرم میکنم.
۴. حرفهای بیشتری برای نوشتن دارم. اما به نظرم برای امشب کافیست. ساعت ۱۰ و ۵۸ دقیقهی شب است.
(۱) https://nedayaahmadi.ir
(۲) معادلِ فارسیِ scroll
نشانیِ کانالِ تلگرامم:
t.me/amin_articles
ننوشتن مثل خوره ذهنم را میخورد
بیست دقیقه آزادنویسی کردم. چرا محبوبه انقدر کار میکند؟ ذهنم درگیر اوست.
صبح اگر قصد پیادهروی نداشتم ساعتها در رختخاب میماندم. چرا این روزها کسل هستم؟ کسالت با ملال تفاوت دارد؟
ملول نیستم چون میدانم معنای زندگیم چیست، در جستجوی حقیقت هستم. در گوگل و گنجور میگردم.
برای تمرین کتابنقد یادداشتی مینویسم. همیشه سخن استاد که میگویند: «یک بهتر از صفر است»، مرا تشویق میکند بنویسم حتا ناقص.
قسمت اولِ فصل سوم «سیلو» را دیدم. با خوراندن قرص، خاطرات هر که را مخالف یا شورشی است پاک میکنند. اشاره میکند به بمبافکنی ایران به آمریکا.
این جنگ تا کجا ادامه دارد؟ عدهای که منافع دارند جنگ راه میاندازند و عدهای بدون منافع میجنگند و کشته میشوند.
در نویسندهساز با مصدرنویسی تمرین کردیم. تنوع جالبی بود. پنج دقیقه نوشتیم. استاد گفت سخت نگیرید. مهم نوشتن است. ننوشتن مثل خوره ذهن مرا میخورد و میفرساید. هر روز بارها مینویسم.
مهمان، الهه جان بود. از روند چالش پرسشگری گفت و اینکه «پرسش فضایی است که امکان کودکی کردن به انسان میدهد.»
خوشحالم از روز اول وبیکارها همراه مدرسه «سرزبان» و الهه جان هستم. از استاد کلانتری ممنونم که سبب این آشنایی شدند.
چند صفحه از رمان «سنگصبور» چوبک را میخانم. هر بخش از رمان را یکی از شخصیتها روایت میکند. با هر راوی لحن گفتار و زبان تغییر میکند.
چرا انقدر دیر سراغش آمدم؟
وُیس جلسهی دیروز کتابنقد را شنیدم. سراغ مقالهی «اسنوبیسم چیست» قائد میروم. با یک روایت شخصی مقاله را میآغازد و در ادامه مینویسد:
«اینگونه اثرگذاریِ فرع نامربوط به اصل قضیه را میتوان اسنوبیسم نامید.»
پست کانال تلگرام را منتشر میکنم.
چرا هر شب گزارشنیک نمینویسم؟ شاید علتش همان باشد که استاد گفتند.
۱ـ خاندم تمرین همسفران در کارگاه داستان کوتاه، پنجش را.
۲ـ کون کتاب روانشناسی و توسعه فردی نیست اما کون پادکستهای شیما هست.
۳ـ آفوریسمی تو کانال در کردم.
۴ـ مگر استراحتتر از کش و قوس وجود دارد؟
۵ـ در جهت کونیدن، سالواژهام، هیچ کونی تکان ندادم این دو روز.
۶ـ هر چی یادداشت و مادداشت و روزگفتار بود برای این چند روز قورت دادم.
۷ـ گزارشات هم نوکی زدم و اوستا باید دوباره برود زیر ناودان که کوتاه شده صفحهی گزارش.
۸ـ دو سه شعری نوشیدم از دفتر کوچ و کویر که صاحبش نصرت نام دارد و نُصی تو این دفتر چرا اینقدر ریدی؟ ضعیفتر از میعاد در لجن یا شمشیر قلم.
۹ـ اینقدر دوس دارم هشتپا شم اما چه کنم باید هفت پا شم. یادش بخیر. چه دوران تباهی داشتم. سه ساعت به این جوک میخندیدم و برای همه میفرستادم و جالب که برایشان بینمک.
۱۰ـ رفتم دم در کوچه تا کمک کنم به پدر زری برای بالا آوردن خریدها.
۱۱ـ دم در عمهی زری را دیدم و نه فضولی و نه حرف اضافی اما همان دو دقیقه هم شکنجه.
۱۲ـ خوشمزهتر از صبحانه هم هست؟
۱۳ـ میخاهم با خاب بیامیزم.
۱۴ـ خانم رسولی نشریه را از از دست رفت. ای وای گویوم.
۱۵ـ کانال نیلا پریده با حذف شده. انگار. ای وای گویومتر.
۱۶ـ ریدن هم وقتگیرستها!
۱۷ـ حالا از چه روزگفتار بگیرم؟
۱۸ـ ای خدا خودت داستانم را از گزند دندانهای اوستا نجات بفرما. الهی آمین.
۱۹ـ خودت داستانم را از گزند پورن نجات بفرما. الهی آمین.
۲۰ـ ای خدا خودت داستانم را تا هفت تمام بفرما وگرنه اوستا مرا نیزهنیزه میکند. الهی آمین.
۲۱ـ ای خدا… فعلن کاریت ندارم. میتانی بروی.
۲۲ـ کوتاهترین و ترسناکترین جملهی جهان:« اینجام.»
۲۳ـ از خاهر زری نود میگیرم وقتی با سشوار کرده خودش را انیشتین و میفرستم براش.
۲۴ـ گلیمجان را میقورتم. قرچ. قرچ.
۲۵ـ با داستان کوتاهم خواهم گفت اگر احمدی شاپور زمانهست من هم فیلیپ راث ایرانم.
۲۶ـ صد لنعت به گرما به شرجا.
۲۷ـ آزادنویسی و گزارش نیک و صدجمله را یکی میکنم که کمزمانهراسم.
۲۸ـ بعضی روزها هم سگ رندوم تو صورتم میریند.
۲۹ـ به خودم میفحشم که داستان ظرافت ندارد.
۳۰ـ و آخجان بلخره امشب داستانی از نصیرو میخانم و چه قدر منتظر بودم.
۳۱ـ هنوز داستان ننوشته دنبال اسمش که تیغهی انحرافی سولاخ ننه بهترست یا سولاخ مامان؟
۳۲ـ یادم باشد تا آخر شب پدوفیلِ خانم کامساعد را بخانم که به درد داستانم میخورد.
۳۳ـ یکی از آرزوهام اینست کسی ازم بپرسد کیستی و بگویم تخم بابام.
۳۴ـ پس این داستان کی تمام میشود؟
۳۵ـ جمعهها تلگرام آرامست.
۳۶ـ دارم میرینم به داستانی که قابلیت دارد.
۳۷ـ شاید چنین روزی نباید در طول روز گزارش مینوشتم.
۳۸ـ انگار ناراحتی قلبیم دارد برمیگردد و نمیفهمم که آرامتر از قبلم.
۳۹ـ میتانم به صد جمله برسانم؟
۴۰ـ استادِ اوستا کیست؟
۴۱ـ آنطور که میخاهم جملات دراز و تو در تو نیست و به زور با واو میچسبانمشان.
۴۲ـ آیا بیشتر از ظرف تو داستان نمیریزم؟
۴۳ـ میخاستم بیزمان باشد و فقط به طرز آزاردهندهای در خاطرات میپرد.
۴۴ـ آیا ادای صادق را در نمیآورم که متجاوز یادآور چند نفرست و گویی سایه؟
۴۵ـ نسخهی سومش تمام شد و چهارمی مثل آن سیاهپوست کت زرد منتظرم است.
۴۶ـ به گمانم در مورد شخصیت مقابل زیاد توضیح نمیدهد.
۴۷ـ به اندازه کافی گسست زبانی را نشان ندادم و اصلن یعنی چه؟
۴۸ـ نسخهی چهارم هم تمام شد. نانای اصغر و صغرا. نانای اکبر و کبرا.
۴۹ـ بلندخانی کردم و اشتباهات تایپی را اصلاح.
۵۰- نویسندهساز رفتم فقط به عشق الهه و عکسی ازش گرفتم وقتی استاد دهان به تعریفش گشود. از زیباترین خندههایش بود.
۵۱ـ بحث نویسندهساز چه به درد کاریکلماتور میخورد و حتا اگر جمله ندهد آدم را نسبت به روابط کلمات دقیق میکند.
۵۲ـ خوشآواتر از صدای شکستن قولنج؟ هیچ.
۵۳ـ اشکالاتی داشت و راهش را هم میدانستم اما به هرحال فرستادم که دیگر وقتی نبود.
۵۴ـ برای داستان کوتاه تقدیمنامهای نوشتم و میترسم خدا شوخی تلقی کند و بگوید زهرا چرا همه چیز به مسخره گرفتی؟ در حالی که کاملن جدی نوشتم.
۵۵ـ بستنی یخی تمشک زدم به رگ و چوب تمامن داخل بستنی.
۵۶ـ با ترس و لرز و صدتا دعا و صلوات رفتم جلسهی گازخورد.
۵۷ـ از معدود دفعاتیست که هنوز شروع نشده چهارستون بدنم میلرزد.
۵۸ـ بهترین اتفاق امروز نام مرادپور بود تو جلسه. همچون خری که بهش تیتاپ دادند.
۵۹ـ چیزی ننوشتم که مثلن چه عجب ما روی شما را دیدیم که هیچ صنمی باهاش نداشتم.
۶۰ـ از همین تریبون بگویم الهه اگر میدانستی مرادپور میآید ثبتنام میکردی؟
۶۱ـ نباید قبل از کارگاه چندتا چندتا چای نوشید وگرنه کل کلاس را از دست میدهید.
۶۲ـ همه گازخورد نمیگیرند که وقت نمیشود.
۶۳ـ روزگفتاری گرفتم؟ کردم؟ گفتم؟
۶۴ـ سگ تو روح ویپیان که وصل نمیشود.
۶۵ـ تو این گرمی ناهار سوپ داده و شام هیچی. این چه وضعیاست؟
۶۶- شاهینم کنون که جلویش آش رشته گذاشتهاند.
۶۷ـ لنعت بر حساسیت.
۶۸ـ چطوری صدتاش کنم؟
۶۹ـ قرار بود امشب را دیگر بیدار بمانم و مد و آه بخانم. تف بر من.
۷۰ـ چند روزی زود خسته میشوم و فقط میخاهم شب بشود که بخابم.
۷۱ـ چند شبی میخاهم اپلیکیشنهای تایپوگرافی دانلود کنم و تف بر من.
۷۲ـ حالا کی حوصله دارد گزارش را پاکنویس کند؟
۷۳ـ قلبم شکست وقتی تو تمرینها هیچ داستانی از نصیری نبود.
۷۴ـ چند روزیست که ملولترم که برای معناسازی تلاش نمیکنم.
۷۵ـ دو روزی تمام معناهایم را از دست دادم جز ادبیات. خصوصن امروز.
۷۶ـ شبها ملولترم یا خستهتر؟
۷۷ـ ویپیان وصل بشود تا با شیوا برنامه بچینیم برای امتحانات: خرید قرص برنج.
۷۸ـ چرا اوایل فکر میکردم مکائیل دبیرستانی است؟
۷۹ـ سندرومی هم هست به نام سوسکانگاری که حتا گل قالی را از دور سوسک میبینی.
۸۰ـ قبل از وبینار رفتم تراس و از پیشیهای خیابان عکس گرفتم.
۸۱ـ ای خدا چرا یکی باید سهتا گربه داشته باشد و من تازه بهش حساسیت هم بدارم؟
۸۲ـ ای وای گویوم. قرار بود داستان زهره رسولی را بخانم. انشاالله فردا.
۸۳ـ معمولن همینست. میگویم آخر هفته کار زیادی ندارم پس فلان میکنم و به کارهای عقب ماندهام میرسم و زکی. خود طول هفته حسابی خارم را خرما میکند.
۸۴ـ دو روزی به خانم یاوری گزارش ندادم. ای وای.
۸۵ـ ابرپرسشها زمانبر نیست اما انرژی ذهنی میگیرد.
۸۶ـ چند وقتی میاحساسم لودان ارادهام خالی شده و هر چند روز یکبار چند قطرهای میچکد بر آن.
۸۷ـ ده دقیقه هم درس نخاندم و به شیوا چه بگویم پس؟
۸۹ـ دارم از تخمی به گوشتی تغییر کاربری میدهم.
۹۰ـ مدام چند جمله مینویسم و چند دقیقه چشمهایم را میبندم.
۹۱ـ خیلی به خودم آسان میگیرم و برای همین سالواژهام کونیدنست.
۹۲ـ کونیدن یعنی کون کارها و مطالبی را بگذارم که نمیگذارم.
۹۳ـ امسال نمیخاهم بچههای کرج باشم.
۹۴ـ ای خدا یک دوست دختر برای من جور کن و یک زن خوب برای داوشم مکائیل.
۹۵ـ اگر فردا اوستاد گازخورد داد کدام یک از گربههایش را بدزدم؟
۹۶ـ با هاشم کاری ندارم که هنوز بهش وابسته نشده.
۹۷ـ تخمدان چپم چند روزیست گاییدتم.
۹۸ـ نباید اینقدر در گزارش نیک بنالم.
۹۹ـ ننهبزرگ زری نه تنها از سکته زنده برگشته که هیچیش نشده.
۱۰۰ـ میخاهم با مرادپور تمام مادربزرگان جهان را بکشم.
https://t.me/hphp137
چقددددددر نمک بود باباجان من😆😆
✓امروز آزادنویسی کردم.(اخیرا نیمه شب راحت مینویسم در سکوت)
✓فیلم خوانای دیوانه را دیدم. انتخاب خودم نبود. درباره ملکهی جوان کاستیل که عشقی افراطی به همسر خوش گذرانش دارد تا جاییکه از این موضوع برای دیوانه نماییاش سواستفاده میشود و…
امروز دندان قروچهی نوزاد بی دندانم.
جمعه ۱۲ تیر
بهمحض چشم گشودن چند پیرنگ داستان کوتاه ریختن توی ذهنم. از قبل بودن. دیشب هم. قبل خواب هم. و گویی پشت در بودن و آنقدر یکدیگر را هلیدن که به محض بیداری، در را شکستن و تو آمدن. تنم هنوز سنگین بود. کوه مگر جابهجا کرده بودم. خواب داشتم و خوابم نمیبرد. آخر ساعت هفت صبح روز تعطیل است. بتمرگ دیگر. بیفایده بود. موضوع بود و فرمش معما. هی نشخوار میکردم. با تشر مادرم برخاستم. هشت و ربع دیر بود؟ نه بگویید دیگر. چند لقمه نان بربری تازه که مادرم خریده بود با خامه خوردم. پنیر لاکتیکی را که یادتان هست؟ مزهی کوفت هم نمیداد. حالا خواستید بخرید خب. اصلن به من چه. ساعت نه رفتیم بهشت زهرا. در این سه ماه بیش از تمام عمرم رفتیم آنجا. نزدیک که شدیم از پسربچهای دسته گل رز قرمز خریدیم. دلم برایش رفت. مادرش بمیرد. پوست صورتش در آفتاب سوخته و زمخت شده بود. گل به چه درد مردگان میخورد؟ زنده بود نمیخریدیم. خیالمان بود راهها یا بسته است یا ترافیک. اما نبود. جاده خالی بود. برگشتیم ساعت کمی از یازده گذشته بود. هوا هم گرم گرم. تنبویمان از عرق زیاد بود. ناهار قیمهای بود که دیروز ظهر بارش گذاشتم و خوراک امروزمان شد. داستان کوتاه چخوف و طرح فیلمنامهی دل تاریکی سعید عیقی را خواندم. بعد از ناهار چرت زدم و بعدش سراغ داستان کوتاه رفتم و باهاش ور رفتم. ساعت چهار و نیم رفتم وبینار الهه، خبری نبود. داستانهای دوستان را خواندم و دیدم ساعت از پنج گذشته، رفتم وبینار نویسندهساز. همزمان ظرفها را شستم. الهه آمد و مفصل از پرسشگری گفت. در دل تحسینش کردم. داستان کوتاه را در سایت گذاشتم. بعد گزارش نیک را نوشتم. اگر بگذارم آخر شب تنبلی میکنم و نمینویسمش. ساعت هفت بازخورد داستان کوتاه بود. تا هشتونیم بودم. بعدش رفتم شام و شستن ظرفها. پارهای در کانال گذاشتم و گزارش را در سایت استاد.
چپ و راست کردن داستان
-سالواژهام: تدریس.
-صبح رفتم سراغ ویرایش داستانم. جملهیی حذف شد، جملهیی اضافه. جملهیی کوبیده شد، جملهیی ساخته.
-برای جلوگیری از وسواس ویرایش، سریعن ارسالش کردم.
-دوش گرفتم.
-رفتم سر جلسهی بازخورد. استاد تکتک داستانها را با دقت شروع کرد به خواندن.
-تو زمان استراحت رفتم شام زدم.
-ادامهی بازخورد تا ساعت ۹ بود. هنوز هم ادامه دارد. در روزهای آینده.
-گزارش نیک را ارسال کردم تو کانال.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژه: ریسکپذیری
امروزم پراسترس شروع شد. از آن استرسهایی که دلیلش را نمیدانستم و مدام میکوشیدم تا ببینم جوانهاش از کجا سبز شده است. چند سال پیش وقتی سر یکی از کلاسهای مسخره دانشگاه بودم و طبق معمول در اینستاگرام میگشتم تا زمان با عذاب کمتری بگذرد، در یک پستی خواندم که اگر روزی بیدلیل احساس کردید ناراحتید یا استرس دارید، حتما نسخه دیگرتان در دنیا و زمان دیگری با مشکلی جدی روبهرو شده است. چه حرفها! من که به این چیزها اعتقاد ندارم. ولی اگر یک درصد، نسخه دیگری از من وجود دارد، کنجکاوم بدانم امروز چه بلایی سرش آمده که مجبور شده چنین استرس شدیدی را تحمل کند.
و اما گزارش امروز:
۱. کتکزدن ۸۰۱ واژه و نشاندنشان در ۷۰ جمله بهعنوان آزادنویسی. میگویم کتکزدن چون امروز با انتخاب کلمه خیلی درگیر بودم. تا میآمدم یک کلمه بنویسم، هزاران کلمه دیگر به ذهنم هجوم میآوردند. بهناچار بعضیهایشان را کتک زدم تا در صف بایستند و منتظر نوبتشان بمانند.
با این که آزادنویسی بود، ولی بعضیهایشان وقتی در جمله نشستند، از جایشان راضی نبودند و به جملات دیگر سرک میکشیدند. آنها را هم کتک زدم تا به چیزی که دارند، راضی باشند (بعضی وقتها خشونت و جدیت لازم است).
۲. ویراستاریکردن داستان کوتاهی که تکلیفمان بود.
۳. شرکتکردن در وبینار نویسندهساز و یادداشتکردن نکات تأملبرانگیز استاد و الهه علیزاده عزیز.
۴. حضور داشتن در جلسه دوم «کارگاه داستان کوتاه».
۵. کَلکَلکردن با کارفرمای پروژه سئو بهخاطر ایدههای مسخره و پیشپا افتادهای که از چت جیپیتی گرفته است.
۶. خواندن یک مقاله درباره نوستالژیهای فرهنگی و هنری.
۷. چند ساعتی اندیشیدن و پیداکردن ایده برای تولید محتوا.
۸. تماشاکردن یک ویدئوی آموزشی در یوتوبِ عزیزم (درد و بلایش مستقیم بخورد بر سر پلتفرمهایی که ادایش را درمیآورند).
۹. گشتن در اینستاگرام و هدردادن وقتم.
شکفتن حلزون در قاب پنجرهی اتاقش، گلدادن چشمهایش، از زل زدن به چه میگوید؟
مصممبودن است، سالواژهام، معنا مستمربودن است، نه به رهانیدن و آری گفتن به ماندن در جادهی نگاریدن.
گشودن چشمها و آغازیدن روز.
خوابدیدن استاد. بودن در کلاسی که گویا کلاس خواندن بود. داستانخواندن او بود و غبطهخوردن من. خواستن ممتد من بود برای خواندن و رفتن پرشتاب او.
گامیدن در کوچهپسکوچههای مدرسهی نویسندهساز، خواندن و قاپیدن واژهها، زیستن در سطرهای گزارشهای نیک، نوشتن و کاویدن کتابهای لمیده در اتاق.
غمیدن از بینتیجه بودن داستان کوتاهم. نوشتن و پاککردن بسیار. خطزدن به داستانهای بیخود. شرمگین بودن از خود و استاد. تمامشدن فرصت ارسال.
ساختن زرشتپلو با مرغِ چربوچیلی، با خلال مفصل. شکستن رژیم جمعهها.
بودن در وبینار، تمرین برای مصدرنوشتن.
پذیرابودن وبینار از الهه علیزاده و مسئلهی چیستی پرسیدن. فکرکردن و کنکاشکردن.
مرحباگرفتن الهه از استاد و الگو قراردادن او برای بروبچ مدرسه.
تحسینکردن و در فکررفتن من و زیرلب دعاکردن.
https://t.me/manesehchtgrh
۱. نوشتن داستانم و کلنجار رفتن با آن.
۲. دیدن فیلم appex و مشتاقشدن برای نوشتن مطلبی و گذاشتن آن در کانالم.
۳. شستن لباسها و پهن کردن آنها وسط هال به دلیل گرد و خاک و آلودگی هوا.
۴. فرستادن داستانم در سایت.
۵. سردرد داشتن و قرص خوردن.
۶. شرکتکردن در وبینار نویسندهساز.
۷. رفتن به باغ و مهمانشدن.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
جمعهی دلگیر و عبوس دارد کمکم به آخر میرسد. از صبح که بیدار شدم اضطراب ننوشتن داستان کوتاهم را داشتم. میان شلوغی این روزهایم وقت نکردم تکلیف کارگاه داستان کوتاه را کامل کنم. سردرد امانم را بریده. تند تند کارهای خانه را انجام میدهم. میخواهم قبل از هفت به ارسال داستانم برسم. سفرهی غذا را جمع میکنم. ظرفها را تلنبار میکنم و د بدو که رفتی دفتر را باز میکنم و داستان را ادامه میدهم. تغییر میدهم. گسترده میکنم. کوتاه میکنم. حالم به روزهای امتحان میماند. به آن موقع که آخر وقت هست و من چند سوال عقبم. وای تازه باید اینها رو باز توی لپتاپ تایپ کنم و روی سایت قرار بدم. لپتاپ هم مثل گاومیش جای خیس دیده و نشسته. هنگ کرده عوضیِ وقت نشناس. به سراغ نت گوشی میروم. جدید است یکبار مینویسم تا نصفه بعد متوجه میشوم فقط عکس متن را میدهد پاک میکنم تنظیمات را تغییر میدهم. درست شد. تند تند تایپ میکنم. وقتی ندارم که حتی یکبار بخوانمش درست یا غلط باید همین جور ارسال کنم. ارسال نمیشود. سوادم نم کشیده. چرا؟مشکل چیه؟ نمیدانم. باز تلاش میکنم باز خبری نیست. ساعت هفت و یک دقیقه شد. وقت تامام و من ناکام.
چند دقیقه دیرتر وارد کارگاه شدم. سر درد استخوانهای صورتم را به تنش کشانده. داستانهای جذاب دوستان اضطراب و تنش را از بین برد.
استاد لطف کرد و عذرم را پذیرفت. موفق شدم داستان کوتاهم را به پشتیبانی ارسال کنم. تشکر ویژه از استاد و پشتیبانی محترم.
آنچه این روزها یاد گرفتهام؛ مهمترین آدم زندگی هر کسی اول خودشه.
اصرار دارم به نوشتن گزارش نیک هر چند نوشتنم نانیک باشد.
زهرا شعله
#گزارشنیک
https://t.me/Neweshtangiiizz40360
گزارش نیک “1405/4/12” تیرماه. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
بعد از خوردن صبحانه شروع به نوشتن داستان کوتاه کردم. 1000 کلمه.
ساعت ۱۶ یا همان ۴ بعدظهر فرستادم.
حالت پیشنمایشم دیدم بعد آمدم بیرون.
اما الان در سایت نیست. وقتی دیدم نیست قلبم ریخت.
به پشتبانی پیام دادم. گفت اگه حالت پیشنمایش دیدید هست.
گفتم خب ولی آخه نیست. نمیدانم یعنی استاد برگوار شما تایید نکردید؟
اگر اشتباه باشد تایید نمیکنید. آخه من ۴ بعدظهر فرستادم. چطوری نیست. ۲ بار هم همه نوشتهها را بالاوپایین کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم. جلسه بازخورد بود.
https://t.me/speechoff
پشتیبانی مشکلگشاست مریمبانوجانم.
ادامهی خابهایم را چه کسی میبیند؟
سالواجه: ترویج
خابهای عجیب و پراکنده میدیدم. میدیدم توی سفرم و مسیر شبیه فیلمها و کارتونها پر از چالش است. برف هم میبارید.
خاب استاد را هم دیدم. نشسته بود وسط حال، لپتاپ روبهرویش و وبینار داشت. من اینورتر بودم و از گوشی توی وبینار. مدام نگاه میکردم به او و بعد توی گوشی. تصویر و صدای هردویشان به هم نمیخورد و صدای گوشی من رفته بود توی وبینار و وضعیت چیزی بود. رفتم سمت یخچال و دیدم خوراکی داریم و میدانستم برای استاد است. برداشتم و جلوی چشمش خوردم. حواسم نبود و همچین باتعجب نگاهش میکردم. او همچنان متمرکز.
بیدار که شدم با خودم اندیشیدم اگر حمید نوجوان بود یک دعوای مفصل داشتیم.
و اینکه چهقدر بیشعورانه. خوراکیهایش را خوردم بیاجازه. شبیه شکنجهایست که دست و پای طرف را بسته باشی. البته برای من اینگونه است.
فقط آنجا که توی واقعیت هم برای من تار پخش میشد. یکبار هم خاب دیده بودم اسنپ گرفتهام و ماشین فراری قرمز بود ولی تویش شبیه پژو. خب لعنتی تو خابی، بساز دیگر.
سوالم این است که وقتی از خاب بیدار میشویم بقیهی خاب کجا میرود؟ کسی کسی ادامهاش را میبیند؟
ععی روزگار، جمعه است. گزارش نیک بچهها را خاندم و حالا میخاهم بروم سراغ داستان. یکچیزی روی مخم رفته است. میخاهم داستان برای من کار کند و نوشتنش فقط تمرین نوشتن نباشد. حالا ببینم چه میشود.
خبخبخب. موضوع داستان را دوست دارم. ولی حس میکنم دارم لوس مینویسمش. میخاهم اول یکدور بنویسم و بریزم بیرون این کثافت را و بعد بیفتم به جانش.
میخاهم عاشقانه باشد. میدانم میتوانم اما چالشی دارد برایم از جنس تمرینهای نثرانه.
حرکت، بدن، تخیل. مثلت دوستداشتنی من.
با شیما بودم. حرفهایی از جنس حرکت زدیم.
با احمدو بودم. دربارهی سایت گفتیم و درد دل. درد آزردگیها دارد کم میشود و آه بله، نفسی بباید کشید و فراغتی بباید یافت.
داستانم را نوشتم و فرستادم.
بودن در نویسندهساز و نوشتن جمله با مصدر و وصل شدن الهه و حرف زدن دربارهی پرسش و گرسنه شدن پیدرپی بعد از وبینار و هوس کردن غذای جاپنی و حرف زدن با فائزه که در رشت تنهاست فعلن و بازخورد گرفتن در داستان کوتاه.
سوال جالبیهها فرشتهجانم؟ راستراستی خوابها کجا میروند؟
من هم دیشب خواب استاد را دیدم.
به نام خدا
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
گاهی باید چشمها را از تن جدا کرد، بر قابِ پنجره به انتظارِ طلوع نشست و جهان را با چشمهایی شسته نظاره کرد، درست مانند حلزونک.
۱. امروز هم مثل همه روزها موبایلم آرام صدایم کرد و بیدارم شدم. از موبایلم تشکر کردم و روزم ، پیش از روز آغاز شد.
۲. صف بستن و به ترتیب ادامه صبح را رقم زدن، مربوط می شود به دعا و ثنا، ورزش و نرمش ، خودکاوی و درون پویی.
۳. صبحانه را لقمه لقمه با شِکر شُکر، به سفارش عزیزی آرام و بیست بار جویدن و به دنیای رمزآلود درون فرستادن، دیگر کار امروزم بود و عجیب آن که حتی نان و پنیر هم طعمی دیگر یافت.
۴. کمی به نام دخترانه«شادنوش» اندیشیدن و دریافتن که مرکب است از (شاد+ انوش=جاوید و همیشگی) و ای کاش شادی ها همیشه جاودان بودند!
۵. تمرین دیروز را دوره کردن، در ۵ دقیقه ۱۵ سؤال نوشتن ، پرسشی را گلچین کردن و خود را به نوشتن ۱۵ سؤال دیگر از آن سؤال برگزیده واداشتن، البته این سؤال نویسی مرا بر کاویدن بیشتر و خواندن مطالب استاد در صفحه مطالب مربوط به سؤال، خواهان کرد و دلیلی شد بر اینکه شورانگیزانه ، سؤال و پاسخ حکیم فردوسی را در روزنگارم بنگارم که:
«به از گنج دانش به گیتی کجاست؟
کرا گنج دانش بُوَد پادشاست)
۶. جُستن واژه «پِیخسته» و یافتن معنایش: ( درمانده، لگدمال شده،)
۷. ادامه فشرده نویسی کتاب استاد، ( چرا باید بیشتر حرف بزنیم؟)، و فرجامانیدن آن، اما درسهایی که از این کتاب آموختم فرجام ندارد؛( وقتی بیافرینی، آفریده می شوی)
۸. بودن در وبینار امروز و با کتابهای« پنداشته ها» و «سورة الغراب» آشنا شدن.
۹. شکاریدن و نوشتن جمله های استاد مانند:
( آنچه بسیار به ما کمک می کند، مرزگذاری های اخلاقیه.) و
( نفس این حرکت [نوشتن گزارش نیک] احترام گذاشتن به زندگیه.)
۱۰. با خانم زیبا، متین و کاربلد، الهه علیزاده، و سایت ایشان آشنا شدن. از کلام ایشان دریافتن ِ مفهوم (پرسش چیست؟ ) و با اعجاب و ابهام در آمیختن و آزادی را آزمودن.
۱۱. تمرین امروز یعنی مصدر نویسی را در گزارش نیکم به کاربستن.
۱۲. به عادت آدینه ها کشک بادمجان پختن
۱۳. هنگام به شفق نشستن خورشید، به پشت بام رفتن و آن چشم انداز زیبا را با دیده دل دیدن و به آفرین یاد کردن.
۱۴. برای چالشی به ظاهر دشوار، بر طبل ناامیدی کوبیدن، گریستن، با خدا راز گفتن، نوشتن و این جمله استاد را مانترا وار گفتن و گفتن و سپس آرام یافتن
( زخم چیزی است که نمی نویسی)
گزارش نیک: (1405.4.12)
*حلزون امروز کلهپا شده و در اتاقکی حبس است.
سال واژهام، «تداوم در نوشتن» است و من مینویسم با چالش روزانهی کاتری و آزادنویسیهای مکرر. امروز هم از صبح در حال نوشتن داستان کوتاه بودم و سبک روایی بود که با کلی فکر به اینکه این رابطه با کی باشه، راوی خودم باشم یا داستانی خیالی با شخصیتهاررو خودم بسازم که در نهایت اینکار رو کردم.
حمام رفتم و بعد سرو سامانی به اتاقم دادم. تا ظهر 15 باری داستانم رو ویرایش کردم و در نهایت وارد وبینار نویسندهساز شدم و امروز الهه جانم مهمان بودند. در تمام مدت وبینار به مشکلات ریز و درشت داستانم فکر میکردم و در نهایت بعد از وبینار ویرایش نهایی رو کردم و ساعت یه ربع به 7 تو سایت هواش کردم. جلسهی داستان کوتاه شروع شد و با سکوتی عمیق همراه بود و استاد داشتن داستانارو میخوندن و نکاتی راجع به هرکروم میگفتن و اکثر کارها تا جایی که فررصت شد بخونیم عالی بودن و استاد خوششون اومد. اما بقیه منجمله من که موند استاد طی 48 ساعت آینده بخونن و نظرشونو بگن یا تو وویس یا تو جلسهای. در هر حال جلسهی خوبی بود. اما من به شخصه امروز از خستگیه فکر کردن و نوشتن تابم بریده و الان بعد از گزارش نیک و برنامهی فردا میرم که روتین شبانه رو انجام بدم و بعد بخوابم.
سالواژه: غرقگی
۱. از خواب برخاستم.
۲. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۳. درس بیست و هفتم را مطالعه کردم.
۴. صوت دو جلسه قبل «کتابنقد» را گوش دادم؛ همانجا کتاب افسانه اسطوره (نجف دریابندری) را سفارش دادم و دیجیکالا تا عصر به دستم رساند.
۵. ظهر قدمی زدم و در کافهای در رستاخیز، نوشیدنی پیشنهادیِ خودشان را امتحان کردم؛ عالی بود.
۶. محتوای «عدد صفر و خشم» را برای سایتم نهایی کردم.
۷. در وبینار ساعت ۱۷، به نکتهی الهه دربارهی «سؤال پرسیدن و فضا دادن» عمیقاً دقت کردم؛ نگاهِ تازهای بود.
تعجب سبب پرسیدن میشود.
۸. کمی اتاق را مرتب کردم.
۹. به صوتِ «کاریکلماتور» گوش دادم و جملات را به سه دستهی: ۱. خنثی، ۲. جفنگ و ۳. گزینگویه طبقهبندی کردم.
۱۰. گزارشِ نیک را نوشتم
از کتابخریدنت من هم ذوقیدم. مبارکت باشه نگارجانم.
حلزون گیر افتاده توی یه مکعب. چون افتاده توی قفس قابلیت حرکت ۳۶۰ درجهی چشم یافته؟ خیر. چون این قابلیت رو داره انداختنش توی قفس.
۱. نقاشی کشیدم. میخوام ماژیک راندو بخرم. نقاشی با ماژیک نرم و رنگآمیزی با مدادرنگی رو خیلی دوست دارم.
دوست دارم هر نقاشی که میکشم واسش اسم بذارم. انگاری میشه بچهم.
۲. تا ۴ عصر خوابیدم. خیلی زیاده. شبا نمیخوابم چون. وقتیام خیییلی ناراحت باشم بیشتر میخوابم. از صبحهام بدم میاد. نه، از حالوهوای خودم توی صبحها بدم میاد.
چرا اسمم سحره؟
۳. در شرف دیدار با کسی بودم که نمیخوام. از بیخ گوشم گذشت.
۴. شعر خوندم و هیجانزده شدم. فهمیدم چیزایی که من مینویسم اسمش اصن شعر نیست. حالاحالاها باید بدوئم.
۵. میخوام یه کاری کنم ولی باید صبر کنم. بهتر که شدم تصمیم بگیرم واسش.
۶. مهمان داریم. همش دوست دارم بیام توی مکعب اتاقم، توی خلوت خودم و کتاب و دفتر و قلمهام.
۷. نتونستم داستان کوتاهمو بنویسم. از صبح توی خواب هم بهش فکر میکردم. یکی دو تا طرح نصفهنیمه هم از قبل داشتم ولی ذهنم که فلج میشه نمیتونم هیچ کاری کنم.
تازگی خیلی یادم میره که کِی؟ چه کلاسی دارم؟ و چه تمرینی؟
ذهنم قاطیپاتی شده. همین امشب باید اینا هم بنویسم بچسبونم به یخچال. جلوی چشمم باشن.
چون کلاسها و تمرینها خیلی مهمن برام.
۸. توی نویسندهساز، الهه چیزهای جالبی گفت از سوال. خوبه که قراره بازم بیاد. متاسفانه ساعتِ وبینارهاش من معمولا خوابم و بسیار کسل و چون بلافاصله بعدش هم نویسندهسازه، برام خیلی سخت میشه تمرکز.
تمرکز، از وقتی یادمه باهاش دستوپنجه نرم میکنم.
قربونت بشم من سحرجان
سحر عزیزم شما همیشه عالی هستید. فقط گاهی آدمی خسته میشود. ما معلمها این روزها دلیل مهمی برای این کسالتها داریم. در سال تحصیلی تحت فشار شدید و نفسگیر هستیم و فرصت هیچ مرخصیای را هم نداریم اما یکمرتبه در تابستان هیچ نیست و ما هم که دوست داریم خودمان را سرگرم کنیم و زمانمان را مفید بگذرانیم، میمانیم میان انواع انتخابها اما کسالت هم هست. من هم از حال صبحهایم بیزارم. صبحها به زور خودم را از جایم جدا میکنم و آن زمان خیلی کم برایم مفید است. خواستم بگویم احوالتان را درک میکنم.
انشاءالله بهتر بشوید عزیزم.
سلام سحر جان. امیدوارم همیشه در خواب ذهن ات از هر غمی رها شود و در باغی از فکرهای خوش و رویاهای روشن، آرام بگیرد.
جملهای که از نوشتهات چیدم:
تازگی خیلی یادم میره که کِی؟ چه کلاسی دارم؟ و چه تمرینی؟
Lately, I’ve been forgetting a lot—like when my classes are, which ones I have, and what assignments I need to do
سال واژهام پایندگی.
خواندن آخرین داستان از کتاب تقاطع.
نوشتن دو صفحه آزاد نویسی که ترجیح دادم در اول صبح باشد.
خواندن مطالب جدید درسی و مرورخواندههای پیشین.
کلافهام کردند نوجوانان پر سر و صدایی که دائم میآمدند و میرفتند.
صبح سرحال بودم اما غروب انگار شیره تنم را مکید و بیجانم کرد. شاید از فعالیت زیاد بود. شاید هم به این دلیل که امروز هم صحبتی نداشتم.
آب دادن به گل هایم. نمیدانم به راستی تشنه بودند یا به خاطر تشنه لبی و گرمای خودم آب خنک نثارشان کردم.
تلاش کردن برای زیباتر شدن خطم. واژههای جدیدی را آموختم برایم دشوار بود نیاز به تمرین بیشتر دارم.
کوتاه شد اما اجازه دهید مطلب را همین جا به پایان برسانم زیرا دیگر قدرت حمل کلمات بر صفحه را ندارم.
خسته نباشی مریم جونم. امیدوارم پس از کمی خستگی در کردن، طلوع، جانِ تازهای دَرِت بِدَمه. 🤍
ممنونم ازت لیلی عزیزم 🌷🌷🌷
سالواژهام: ارتباط
➖️ صفحات صبحگاهی را نوشتم.
➖️ با سارا پرسیدیم.
➖️ کتابِ «ابهام را در آغوش بگیر» را خواندم.
➖️ نویسندهساز را شرکت کردم.
۱۲ تیر ۱۴٠۵
https://t.me/PhoenixO0
*#گزارش نیک
۱-امروز یک جمعهی غمزده ولی پر کار را از سر گذراندم
۲-تحلیل مفصل و جالبی راجع به کتاب« اندوه بلژیک» نوشتهی هوگوکلاوس در یک گروه کتابخوانی، خواندم و مشتاق خواندن کتاب شدم.
۳-ساعتهای طولانی روی نوشتن داستانم برای دورهی داستانکوتاه کار کردم و به موقع ارسال کردم.
اما وبینارنویسندهساز را از دست دادم.
۴- در دومین جلسهی داستان کوتاه(بازخورد) ساعت ۷ شرکت کردم. جلسه تا ساعت ۲۱/۲۰ دقیقه ادامه پیدا کرد. تعدادی از داستانها خوانده شد. اکثر کارها خیلی خوب بود. بررسی بقیه، از جمله داستان من به بعد موکول شد.
۵- بخشهایی از کتاب «سفر در خواب» از شاهرخ مسکوب را که تازه بهدستم رسیده خواندم.
۶- گزارش نیک نوشتم.
۷- چندتا تلفن زدم.
۸- تلویزیون نگاه کردم
۹- به گلدانهای بالکنم آب دادم
۱۰- استراحت کردم.
بدری صفایی
سمبوسه من را یاد تو نمیاندازد
۳- برای ب.م
نمیدانم چرا هنوز دارم برای تو مینویسم. امروز توی ذهنم فکرکردم شاید برای دختر زهرا قاسمیزادگان نامه بنویسم! چرا؟ چون مامانش خیلی بانمک است. البته فعلن زهرا غلامی را دارم که دوست دارم هرروز برایش بنویسم. برای تو اما باید بنویسم. آنقدر که خسته شوم و فراموشت کنم.
امروز دیر بیدار شدم. ویگن شنیدم. امروز سمبوسه پختم. حین پختنش ریچل هالیس برایم سخن راند. جالب نیست؟ لواشی که داشتیم کمی خشک شده بود و من حس بدی نداشتم. به زور مواد را انداختم داخلش و بستم. مثلث نشد ولی خوشمزه بود. (درواقع هرچی بود جز مثلث) ادویه زیاد ریختم. بعدش احساس بیهوشی داشتم. بعد زیست خواندم. دیگه؟ چند قسمت سریال دیدم. که برای خودم هم سوال است چرا. وسط نهایی؟ بعدتر، باز هم زیست و ناهار و نویسندهساز. روتینم. بعد نویسندهساز و کمی غیبت در موردش با نازعلی. با این وضع کاش استاکر بودم. موفق میشدم، نه؟ چون نازلی هم معتقد است برگانش! البته آن را برای چیز دیگری گفت. ولی به هرحال. بعدتر با خانومهای زیبا رقصیدم. آهنگها عجیب بودند. من نشنیده بودم قبلن. یکذره شجریان غرقم کرده. حوصله چیز جدید را نه که ندارم، سخت است سبک جدیدی بشنوم. الان هم دارم به خودم و زیباییهایم فکر میکنم. اینکه چه چیزی هستم و چه چیزی باید باشم. تا سرحدِ جِر خوردن دارم تلاش میکنم. امیدوارم تهش ناپدید نشوم. مُردهی متحرک نشوم. غم پدرم را در نیاورد. کاش همهچیز زودتر بهتر شود.
چند نفر آمدند و فقط خودم نیستم توی چنل پرایوتم. فقط درخواست یک نفر را رد کردم. چون دوست ندارم پسرها آنجا باشند. با عرض پوزش اما راحت نیستم. دوست دارم آدمهای دیگری هم آنجا باشند اما مجبور نمیکنم آدمها را. دیگه چه خبر؟ هیچی. الان باید بروم و برای دومین بار در امروز دوش بگیرم. چون گرمممم است. راستی تو هنوز هم باید با شامپوی مخصوص کراتین سرت را بشوری؟
https://t.me/shivanotes
#ب
شیوا کاظمی ننه خیال نکن که اینجا از دست من در امانیها
ولی چون دختر ندارم دیگه اصرار نمیکنم که باست واسه دختر من بنویسی 🙂
تجربهی من میگه هرچی بیستر دوش بگیری، بیشتر گرمت میشه.
دوازدهم تیرماه
برای نوشتن، امروز هوا قدری بیحوصله بود، شاید بهانهاش دیدن دوستانی بود که کانالم را ترک کرده بودند،
یا گروه همداستانی که مدتهایِ زیادی با هم خانده بودیم و نوشته بودیم،
خندههامان باهم، دلنگرانیهامان برای هم.
خاندنی بود قصهی آموختن با همسفرانم،
اما مدتیست خاموشیم بیهیچ خنده و یادی.
کمی در سکوتِ سایتم نشستم، کوشیدم الگویِ مناسبی برای نوشتن شعر در فهرست شعرریشهها بیابم اما نشد،
از لادن جان شایانفر و ناهید راستی کمک خاستم.
ده صفحهای از داستاناندیشی خاندم.
در وبینار نویسندهساز از احساس تنهاییم گفتم،
استاد از ما که تنهاترینیم در عالم، گفت و دوست عزیزی پرسید؛ آیا کم شدن دنبال کنندگان کانال باعث شده احساس تنهایی کنی؟
و نوشتم دوباره از تنهایی،
چیزی فراتر از تنهایی،
تحملِ رنجِ تنهایی
گاه شاعرانه و گاهی پرسشگرانه؛
از تقسیم تنهایی، تا هر روز سهمی بگیرد و جمعه زیر هوای سنگین تنهایی قد خم نکند.
یا پی تعریفی برای تنهایی گشتم،
تنهایی را چگونه برای خود تعریف میکنم؟
امیدبخش یا ویرانگر؟
رنجش را چگونه میپذیرم؟
گریزانم یا میپذیرم که احوال آدمی همیشه یکسان نیست.
چشمانِ تنهایی به من است، من چگونه به تنهایی مینگرم؟
تشبیهام از تنهایی چیزی مانند رفیقست یا تاریکی؟
برای من که سالهاست تنهاییم، چرا گاهی جنس تنهایی زمختتر است؟
#گزارشنیک
بخودم ۵ میدم بخاطر روشن کردن چراغ گزارش نیکِ ۱۲ تیرماه😄
دوست عزیز
گاه تنهایی مثل آینه میشود، هر چه باشیم همان را تحویلمان میدهد. مواظب حالتان باشید.
نفس ایجاد کانال هم برای تداوم نوشتن است و ایجاد تعهد نه حضور دوستان که صد البته بودنشان باعث شعف است. اصل نوشتن را دریابید، مخاطب اگر جستوجوگر باشد، خودش روزی مییابدتان. عجله نکنید. فقط از مسیر رشد در نوشتن لذت ببرید.
راستی را چرا نشانی کانالتان را ندادهاید؟
نعیمه جانم، نوشتن و خواندن جانپناهندبرایم. البته قدردان مدرسه نویسندگی هستم که دنیایم را با دوستان بی نظیری، زیباتر ساخت. اما کنارگذاشته شدنم، توسط چند دوست، نمیتونه اونقدر ضربهی کاری بزنه. ولی گاهی دل آدمی شکننده تر از حبابی میشه که با یه آه فرومیریزه. دیروز از اون روزها بود. و امروز با مرور محبت شما ،روز دیگریست. مرسی عزیزم از لطف و محبتت .
تنهایی منصورهجانم، خصلت روزگار اکنون ماست. عضوی لاینفک و مهمانی خوانده یا ناخوانده. هست و برای تو و منی که جنس روزهایمان از جنس کاغذست و خط و قلم،تنهایی بیشتر معنا پیدا میکند. هیچ عیبی ندارد اگر گاهز دوستانی دست از خواندن ما بشویند و سراغ ما را هم نگیرند، شاید به گفتهی استادشاهین، بشوند از تنهاییهامان، چراغ جادو بسازیم، برای کشف جادههایی که ما را به سرحد آرزوهامان میرساند.
گزارشت غم داشت. دلم برای غمت، غم خورد و الهی شاد باشی فردا شبیه نامت بانام.
مرسی عزیزدلم. غمم از ترک کردن چند همسفر نیست، دیگه دلِ رقصیدن نیست با هر سازِ زمانه.خدا رو شکر که جان پناهِ خواندن و نوشتن ،همیشه همراهن. ممنونم.نازنینم.
امروز بزرگترین دزد وقت ام این.ستاگرام بود.
امروز به پارک می روم برای تمرین calisthenics. الآن در ماشین هستم. اسنپ گرفته ام. بر صندلی عقب نشسته ام.
برنامک / اپلیکیشن تخمین زده است که تا ساعت ۱۰:۵۵ خواهم رسید به آن جا.
آن هم خدمتی دوران گذشته هم ۷ و نیم صبح نیامده بود. من بیدار بودم، اما وقتی پیامک ام را ندید و تلفن ام را جواب نداد، حدس زدم که شاید نیامده باشد. اگر رفته بود در محل قرار و معطل شده بود، به احتمال زیاد اول زنگ میزد. نه این که خطاش در دسترس نباشد.
الآن ساعت ۱۲:۳۴ است. در پارک هستم. مربیمان رفته است چرخی بزند و بیاید. در این مدت حواسم به کوله پشتی او نیز هست. چراکه کوله پشتی اش را گذاشته است اینجا در محل برگزاری کلاس و رفته است.
الآن هم منتظر مربی مان هستم و هم منتظر آن دوست مذکور که قرار گذاشته بودیم یکدیگر را ببینیم. نمیتوانم ول کنم بروم یک جای دیگر.
ساعت ۱۸:۲۴ است. آمده ام که گزارش نیک ام را ثبت کنم. شرکت در وبینار نویسنده ساز امروز باعث شد که الآن اینجا باشم. نمیدانم چرا مدام فراموش میکنم گزارش نیکام را اینجا ثبت کنم.
من که اول یا آخر، یک گزارشی از روز-ام مینویسم، پس چرا قسمت انتشار-اش را این قدر فراموش میکنم؟
در وبینار نویسنده ساز امروز با پرسشی از خانم الهه علیزاده روبهرو شدم که تا به حال واقعاً به آن نیندیشیده بودم. آن پرسش درباره ی چیستی خود پرسش بود: «پرسش چیست؟»
قبل از آن یک تمرین به پیشنهاد آقای شاهین کلانتری انجام دادیم: نوشتن با کمک مصدرها و اسم مصدرها.
از خستگی حتی از نیم ساعت قبل از وبینار، داشت خواب ام میبرد. علیرغم این خواب آلودگی، همان لحظه سررسیدی که روی میز تحریر-اَم بود، برداشتم و این تمرین را همزمان با دیگر شرکت کنندگان وبینار انجام دادم.
نکتهی قابل توجه در انجام این تمرین این بود که «لازم نیست فقط از فعلهای تک کلمهای بنویسید.» – این جمله را شاهین کلانتری به یکی از بچههای شرکت کننده در وبینار گفت.
بعد به کتاب پنداشتهها، که در کانال مدرسهی نویسندگی قرار دارد، اشاره شد.
بعد از صحبتهای بعدی این جمله را خطاب به خود در سررسید یادداشت کردم که «نوشتن گزین گویه را به یک تمرین روزانه تبدیل کن.»
چرا این تمرین را این قدر راحت فراموش کرده بودم؟
من که قبلاً این قدر شیفتهی گزین گویه نویسی بودم، چرا این قدر از این تمرین فاصله گرفته بودم؟
تمرین گزین گویه نویسی
تمرین پرسشگری
کتار دو عبارت بالا یک مربع کوچک گذاشتم که بهشان توجه ویژهای کنم.
یک سؤال عجیب دیگر هم که خانم الهه علیزاده مطرح کردند، این بود: «آیا ما واقعاً زبان همدیگر را میفهمیم؟» و پاسخ ایشان حول محور این پرسش بسیار تأمل برانگیز بود.
یک جملهی دیگر از ایشان که حیف است اینجا ثبت نکنم، این بود: «پرسش درست باید از ظاهر بگذرد و برسد به قسمت معنایی.»
ساعت ۱۸:۴۴ است. چه خوب میشد اگر به همین راحتی که اینجا مینوشتم، در سایت شخصی و ویرگول هم مینوشتم. اما نمیدانم چرا. این رهایی اینجا، آنجاها وجود ندارد.
سلام محمد جان. زنده باشی و سرشار از توان؛ و همواره در آغوشِ نشاطِ ورزش، جان بـﮕـرانی.
جملهای که از نوشتهات بر داشتم:
این رهایی اینجا، آنجاها وجود ندارد
This liberation found here exists nowhere else
سلامت باشید، متشکرم. از دیدن پاسخ تان خوشحال شدم. ممنون از لطف و توجهتون.