گزارش نیک ۱۶۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«تمام زیبایی
هنر ابر بود
حال آنکه همگان
برای باران شعر می‌نوشتند»
-جاهد ظریف اوغلو، ترجمه‌ی سیامک تقی‌زاده

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وب‌سایت» ثبت کنید:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 خرداد 1396

24 خرداد 1396

8 مهر 1403

8 مهر 1403

114 پاسخ

  1. گزرش نیک .
    چهارم/ آبان / چهارصدوپنج .
    امروز صبح بعداز مراجعت به دفتر و صرف صبحانه و چند تلفن های کاری به پسرخله زنگ زدم بعداز چند صباحی یادی از خاطات گذشته کردیم و کلی حض بردیم و کیف کردیم و پیاده روی را با خودم قرارش را برای عصر پس از غروب آفتاب گذاشتم .
    سپس با خودم گفتم برای ادامه گزارش نیک چه بنویسم چه روایت کنم که طرحی نو برای خودم در انداخته باشم مطلبی برای نوشتنم داشته باشم که نبشته ام از چند سطر فوزنی کند آخر مگر میشود به چند سطر اکتفا کرد با این همه افکاری که در سر آدمی هست این ذهن که حتی موقع خواب هم خاموش نمیشود مدام در آن چون صاعقه فکری میاید و تا آن به سر آنجام نرسیده فکری دیگری از پی هم حتی این افکار در آن واحد میتواند چند فکر را با هم در بر بگیرید و بیایند بروند بدون اینکه چیزی اش را به نتیجه رسانده باشی .
    با خودم گفتم نه مگر اینکه ما هر روز باید در حال تعقیر باشیم .
    نه مگر اینکه باید بنویسیم که امروز مان را با فردایمان تعقیری حاصل گردد.
    نه مگر اینکه در وبینار نویسنده ساز شرکت میکنیم که یاد بگیریم و آموزش ببینیم .
    نه مگر اینکه دانش شخصی مان رو به تزاید بگذارد .
    نه مگر اینکه بهتر اطرفامان راببینیم و از نظاره مان شیرین و رسا بنویسم.
    نه مگر اینکه نوشتن هایمان باید در رفتارمان با دیگرانی تعقیر کند.
    نه مگر اینکه آن تعقیری که کردم اگر کردم در پیام هایی که در هر جا میفرستم نشان دهد که تعقیر کردم یا زمینه تعقیر دارم.
    نه مگر اینکه در طرز بیان با دیگرانیی هم تعقیری ایجاد کند.
    نه مگر اینکه با خودم میگویم نقلی یا خاطره ایی یا آنچه در ذهن دارم بنویسم ولی باز با خودم میگویم آنچه استاد کلانتری طبق دستوری که برای نبشتن داده و آن ( 10 فرمانی ) را که برای نبشتن گزارش نیک صادر کرده را زیر پا گذاشته باشم و جناب کلانتری بشود حضرت موسی که تا چند روزی که به شیراز رفت و حضرت موسی به کوه تور رفت من هم بشوم مثال آن قوم و گوساله پرست بشوم و این همه کلاس و وبینار آن هم با گذاشتن این همه وقت من هم گوساله پرستی بشوم چهل سال در خیابان های طهران گیج سر در گم به دنبال هم چون کسی مثل جناب کلانتری بلکم که رستگار شوم .

  2. خیلی وقت بود این ساعت از شبانه‌روز را ندیده بودم. مگر به هوای شب‌بیداری. امشب اما ساعت یازده بود خابیدم که بعد دوباره بیدار شوم. سه ساعتی را خابیدم. دو نیمه‌شب، دوباره بیدار شدم. و تا الان که ساعت 4:34 صبح است، پای کار بودم. توانستم دوتا پس‌زمینه کار کنم و یک طرح برای کار نهایی اتود بزنم. از این استاد بدم می‌آید. عقده‌های زیاد و شدیدی دارد. نگرانم که نکند به بهانه‌های الکی بیندازدم. خلاصه که همین فکرها بیدارم کرد و بیدارم نگه‌داشت. از کارهایی که می‌گوید اما خوشم می‌آید. جالب است برایم ساخت پس‌زمینه. تاحدودی‌هم مهارت دارم در آن و بی‌تاثیر نیست در خوش‌آمدم. خیلی وقت بود این ساعت از شبانه‌روز را ندیده بودم. حالا دارم از سکوت لذت می‌برم. بدون موزیک کار کردم بیشترش را. که ذخیره کنم سکوت را. خلوتی را.

    حالا دیگر باید بگویم امروز چطور گذشت یا دیروز را چه کردم درواقع:
    صبح را بیدار شدم و رفتم سمت دانشگاه. در مسیر حرص خوردم یک‌عالم از رادیو. بابا روشن کرده بود. ضبط خراب بود و نشد که آهنگ بگذارم. خوب که حرص‌هایم را خوردم، بابا با گفتن جمله‌ی حرص نخور بابا، اینا همه‌اش سیاسته و هیچکس راست نمی‌گه و همه به‌فکر منفعت خودشونن، کل خشمم رو نادیده گرفت و بعد رادیو رو خاموش کرد! خب مرد چرا زودتر خاموش نمی‌کنی که من اول صبح جوش نیاورم؟ تند رفتنش را هم که نگویم. درگیریم همیشه باهم سر این مسئله. آنقدر بدنم را منقبض کرده بودم از ترس که پشت‌ پایم گرفت. این‌هم از این. اما خب همین شد سوژه برای نوشتن رخدادک و هوا کردن در کانال. کلاس اول تجزیه‌تحلیل بود. خاب بودم. استاد تمام چراغ‌ها را خاموش کرد و پرده‌ها را کشید، بعدهم فهمید هیچکس لپ‌تاپ نیاورده و عکس‌ها فرستاد در تلگرام تا هرکس در گوشی خودش ببیند. نفهمیدم چرا بعد از این، لامپ‌ها را روشن نکرد؟ پرده‌ها را پس نکشید؟ همین شد که خابم گرفت. تاریکی گیجم کرد. آخرین ردیف‌هم نشسته بودم. سر سپردم به دیوار. می‌فهمیدم تمام حرف‌های استاد را، اما نا نداشتم سر را صاف نگه دارم. تمام که شد با اتوبوس‌ها برگشتیم یکی دو ایستگاه پایین. ورزش بود این یکی کلاس. نتوانستم زیاد کاری بکنم. امتحان می‌خاست بگیرد که اگر شرایط خیط شد و دانشگاه مجازی، نمره‌ای از همه داشته باشد. شرایط مناسبی نداشتم برای امتحان ورزش. فقط یک انعطاف را انجام دادم. گفتم اولِ لیست نشسته‌ام مثل همیشه، اولی صدایم می‌زند و کار را انجام می‌دهم و می‌زنم بیرون. اما خاک برسر این شانس بریند. گفت هرکسی آمادگی دارد شروع کند و تا به خودم بیایم، ده نفر چپیده بودند روی تشک. این شد که ماندم تا آخر کلاس معطل. تمام که شد باز زدیم بیرون و با اتوبوس‌ها برگشتیم بالا این‌بار. دوباره‌ دانشکده‌ی خودمان. رفتیم کلاس هنرهای معاصر. از چه گفت؟ از فوویسم گفت و کوبیسم و فوتوریسم. دو هفته‌ی دیگرهم، میان‌ترم است. چه مجازی و چه حضوری. کِی رسیدیم به میان‌ترم؟ تمام که شد پله‌ها را آمدم پایین و رفتم محوطه و بعدهم بوفه. یکی دوتا از بچه‌ها را دیدم. سلامیدم و بعدهم رفتم قهوه‌ای سفارش دادم که خاب را شوهر بدهم برود. دختری که برایم قهوه زد یادش رفته بود سیروپ بریزد. تمام که شد کارش، پرسید با سیروپ که نبود؟ گفتم چرا اتفاقن بود. گفت عه. در لیوان را باز کرد و سیروپ را تازه اضافه کرد و بعدهم دیدیم لیوان نشتی دارد. پرسید عکس می‌خاهی بگیری؟ اگر نه که هم بزنم و بریزم توی لیوان دیگری. گفتم نه باباجان عکس چی؟ فقط تو رو جدت بده این قهوه رو تا بیشتر از این ریگ‌شور نکردی و حال‌مان را بهم نزدی. خلاصه که گرفتم قهوه را و نه دلچسب، اما خب خوردمش. کلاس آخر، تصویرسازی بود. کارهام عقب است هنوز برای این کلاس. نمی‌دانم چرا گره افتاده به کار. نشستم و تا استاد بیاید پیشتر بردم کارم را. رفتم و نشان دادم و حالا ده، دوازده‌تا شخصیت تایید شده دارم. هنوز البته خیلی کار دارند. جزئیات زیاد باید بهشان اضافه شود. تا هفته‌ی آینده‌هم باید چیدمان کار را بزنم و اتود مشخصی داشته باشم و بدانم با کدام ابزار می‌خاهم اجرا کنم. بچه‌ها اصرار دارند که با سیستم اجرا کنیم. نمی‌فهمم اصرارشان را. کارهای دستی را ترجیه می‌دهم در مواردی مثل همین تصویرسازی. استاهم البته گفت نه. گفت تصویرسازی‌یک، دستی است و دومی سیستمی. کلاس زودتر تمام شد و برگشتیم. با دوستم بودم. ماشینش هنوز صدا می‌دهد. برده تعمیرگاه. طرف گفته چیزیش نیست. اما هنوز صدا می‌دهد. یکی دوجا نزدیک بود برویم قاطی باقالی‌ها. مخصوصن آنجا که سبقت گرفت و مویی رد کردیم تریلی را. خدا لعنتش نکند، باعث شد اشهد بخانم. تریلی را توی حلق خودم دیدم و آینه‌ی ماشین را که به فاصله‌ی یک مو، رد شد از آن. رسیدم خانه و ناهار را خوردم و وبیکار شروع شد.

    در وبیکار، درباره‌ی وضوح حرف زدیم. اینکه مهم‌ترین بخش تفکر، وضوح است. که چطور وضوح، سنگ‌بنای تفکر را می‌سازد. بعدش وبینار بود. کتابی را خاند استاد به‌نام «سفر طولانی پیرمردی با سرفه‌های خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود» از سید ابراهیم نبوی. حالا چرا نوشتم اسم به این طولانی را؟ که بگویم هوسم انداخت چنین عنوان‌های طولانی و بلندی بنویسم گاه. دوست دارم برای عنوان‌نویسی بیشتر وقت بگذارم. از تجربه‌ی نوشتن گزارش نیک گفتیم. گفتم گزارش نیک به تو امکان می‌دهد که انواع نوشتن را آزادانه‌تر بیازمایی. گفتم باعث می‌شود که هرروز را به خوردن و خابیدن نگذرانی. کاری کنی که حرفی برای دوستانت داشته باشی. استاد از وبینارهایمان گفت. سه‌شنبه باید شروع کنم. پر از استرسم. اما خب شروع می‌کنم. و حیف اگر تا آخر وبینار نبودید و نشنیدید آهنگ به آن جذابی را که استاد گذاشت. باهم گوشیدیم. نه یک‌بار و نه دوبار، بلکه سه‌بار. گفتیم تا سه نشه بازی نشه و بعد از اتمام سومین‌بار، ترک کردیم جلسه را.

    راستی حالا دوباره شنیدم جلسه را. آن‌موقع چه شنیده بودم پس؟ داستان را تازه فهمیدم انگار. درود به تکرارآموزی.

    کمی را به گوشی و جواب دادن پیام‌هایم گذراندم. بعد نشستم و خاندم زندگینامه‌ی خودنوشت سیمین بهبهانی، «با مادرم همراه» را. سرذوقم آورد. خوشم آمد از خاندنش. شکسته و سالم‌نویسی هردو کنارهم. توجهم را جلب کرد. بعد شروع شد نویسندگی خلاق. رفت نیمی از دوره. چه ناراحت و خوشحالم همزمان. درباره‌ی توصیف و جزئی‌نگاری حرف زدیم. همین‌ها باعث شد که این گزارش نیک را انقدر زیاد بنویسم. سعی کردم جزئیات را بیاورم. موفق بودم؟

    بعد از نویسندگی خلاق، آن‌چه باید خریده می‌شد برای کارهای چاپ را خریدم. بعدهم چاپ کردم آنچه برای خوشنویسی باید چاپ می‌شد. شامکی خوردم. نشستم به نوشتن رخدادک و بعد از آن‌هم که دیگر خابیدم و بیدار شدم نیمه‌شب و می‌توانید برگردید از اول بخانید دوباره که چه‌ شد.

  3. صبيحه باوي ١٤٠٥/٨/٤ ب ط ١٤:٥٠
    امروز صبح خيلي زود بيدار شدم داشتم فكر ميكردم چه افكاري اول صبح ذهنم را درگير كرده وقتي دقت كردم متوجه شدم انچه ديشب ديدم و شنيدم داره در ذهن من مرور ميشود با خودم گفتم اگر من شب قبل خواب به خواسته هام فكر كنم ذهن صبح به صورت خودكار به انچه ميخواهم توجه ميكند و اينطور بهتر ميتًانم ذهنم را تربيت كنم اين تصميمي بود كه امروز گرفتم و تصميم ديگري كه گرفتم آينه كه بدون عوامل بيروني احساس ارزشمندي كنم اگر ياد بگيرم ارزشم را از داشته ها بيرون بكشم وجود هر انسان بدون همه چيز ارزشمنداست

  4. به سیستم کارخانه برگشتم صبحگاه را با نگارش صفحات صبحگاهی شروع ستایش و نیایش را نیز بر برنامه افزودم، مدیتیشن و مراقبه انجام دادم.
    به سال واژه مشاهده گری نیز رسیدگی کرده و جزوات را مطالعه و بازنویسی کردم.
    دوباره سری به سایت مقاله زدم و مقاله ی جدید در حوزه تجارت الکترونیک انتخاب و چند صفحه از آن را مطالعه و خلاصه نویسی کردم.
    به فروشگاه رفته، خرید کردم،اما اینبار قهوه نخریدم، نوشیدن قهوه را فعلن حذف کردم، چون به استراحت و خواب بیشتری نیاز دارم، به منزل برگشتم، پروتیین ها را شسته و بسته‌بندی نمودم وبقیه خرید را سر جایش گذاشتم،
    چایی دم کردم و با نان کسمه خوردم، البته سر ظهری به پشت بام رفته تا آفتاب بگیرم پشت به خورشید خانم نشسته تا مستقیمن ویتامین دی دریافت کنم.
    بعد از ساعتی پایین آمده کمی خوابیدم گوشی زنگ زد علی مرادی بود از موکلین سابق و موضوعی را مطرح کرد، خواست عصر بیاید دفتر گفتم خودم نمی آیم اما کارآموزها هستند سفارش می کنم خودم هم نظارت می کنم…
    شام چی بپزم… بالاخره پختم…
    روز خوبی را پشت سر گذاشتم و قدر آرامش را بیشتر درک میکنم این روزها…
    و گزارش نیک ۱۶۶ نیز به خط پایان رسید.

  5. هر روز یک ایده

    افشین عزیز
    دوست دارم هر روز دستِ کم یک ایده‌ی تازه بسازم. این ایده می‌تواند در قالبِ
    طراحی یک دوره یا تمرین باشد یا
    یادداشتی آموزشی برای وبلاگم
    طرحی برای یک قصه
    و یا روشی تازه برای افزایش بهره‌وری‌ام.
    اما مهم‌ترین چیز آن است که بتوانم ایده‌ام را مکتوب کنم و قابل‌ ارائه. یعنی تا زمانی که تایپ‌شده و تمیز روی صفحه نبینمش باورم نمی‌شود که ایده‌ی روزم را آفریده‌ام.
    سال‌هاست که این ایده‌سازی روزانه یگانه اولویت من از بام تا شام است. تقریبن به هر حرکت زندگی هم به عنوان ماده‌ی خام خلقِ همین ایده می‌نگرم.
    ایده‌ی امروزم همین نامه‌ی کوچک است به تو.
    ━━━━━━━━━━━━━━━━
    ضمیمه کنم فهرستی از ارتکابات یکشنبه را:
    نقد و بررسی ۸ نوشته در «تمرینجا»، به‌روزرسانی یکی از مطالب پارسال، کلاس خصوصی و اتمام بازنویسی یک رمان، وبینار نویسنده‌ساز و نگاهی به داستان طنزآمیزی از سید ابراهیم نبوی و معرفی فهرست وبینارهای همسفران نویسنده‌ساز، اندکی پیاده‌روی و چند نوبت آزادنویسی و مطالعه و یادداشت‌برداری.
    ━━━━━━━━━━━━━━━━
    ما آیندگانیم.

  6. ظششگزارش نیک ۱۶۶
    سالواژه‌امفاصله

    آقای کلانتری نمره‌ام را ۳۲ داده. معیار چند بوده، هیچ‌کس نمی‌داند. کسی می‌گوید ۲۱ شدم، دیگری ۲۵. صدای‌شان توی سرم است. نمره‌ها به دیوار آویزان. هر چه می‌گویم برای کدام کارگاه است و معیار چند بوده جوابی نمی‌شنوم. عده‌ای می‌خواهند معترض شوند. می‌خواهند همراه‌شان باشم. نمی‌خواهم. اصرار آن‌ها و امتناع من نفسم را می‌گیرد. دستم را به زور می‌گیرند. تقلا می‌کنم و از خابِ نمره می‌پرم بالا.
    اینستاگرام گولم زد. پنج دقیقه فقط؛ به خودم گفتم. اولین کلیپ را که دیدم مردی از «برج هرمس» خیابان فرشته می‌گفت. حتمن مشاور املاکی است. عجله‌ی مشتریان را برای واحدهای ۴۰۰ و ۵۰۰ و ۹۰۰ متری تبلیغ می‌کرد: «تا آخر همین هفته متر ۲/۵ میلیارد تومن است و هفته‌ی آینده متری ۳ تا ۳/۵ می‌شود.» خواهان شتاب مشتریان بود.
    چند «همت» جور کنم تا بتوانم یکی از واحدها را بخرم؟ می‌گفتند: «آرزو بر جوانان عیب نیست» قدیمی‌ها. چقدر از جوانی‌ام گذشته است؟
    سرم درد می‌کند. شدید. «به تعداد سردردی‌های جهان علت وجود دارد.» این جمله کافی‌ست تا هر بار راضی شوم.
    الهه در باره‌ی «پرسش‌های مناقشه‌ای» توضیح داد.
    بهزاد نبوی داستان کوتاهی نوشته باقلواح. شاهین کلانتری در وبینار نویسنده‌ساز خواندش.
    ما امیدورانیم.

  7. یکشنبه ۳ آبان ۱۴۰۵

    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    دیشب هم ننوشتم. هوا خشمگین بود. باران به‌شدت می‌بارید. رعدوبرق، مثل چراغی نیمه‌جان، اتاق را روشن و خاموش می‌کرد.

    یک لحظه تاریکی مطلق. صدای خشم آسمان.

    و یک لحظه نوری قرمزرنگ که از پرده‌ی ضخیم خاکستری‌رنگ روبه‌رویم عبور می‌کرد.

    من، گوشه‌ای از تخت. پیچیده در گلوله‌ای از پتو. احساس ترس. سرما، گزگز دست‌ها، پوست‌مرغی و احساس ناتوانی در برابر اتفاقی هولناک.

    از کودکی از رعدوبرق می‌ترسیدم.

    در آغوشم گرفته بود. او نمی‌ترسید. وقتی او هست، من هم کمتر می‌ترسم.

    گفت: «خب، از امروز بگو. ماما چی گفت؟»

    گفتم: «دوباره معاینه شدم.»

    گفت: «دوباره؟! ضرر نداشته باشه.»

    گفتم: «نه، دردش نسبت به دفعه‌ی قبلی کمتر بود. ولی درد داشتم، خیلی.»

    گفتم: «امروز سه نفرِ هفته‌بالایی بودیم.»

    گفت: «مگه دونفر نبودین؟»

    گفتم: «یکی دیگه هم اضافه شده بود. اولین بار بود می‌دیدمش. مثل اینکه بعضی وقت‌ها صبح‌ها می‌اومده.»

    گفت: «خب، ماما چی گفت؟»

    گفتم: «صبر کن، بذار قشنگ تعریف کنم خب! ماما گفت می‌خوام هر سه‌تاتون رو معاینه کنم، ببینم وضعیتتون چجوریه.

    اول ستایش معاینه شد. اصلاً راضی نبود. مثل اینکه دهانه‌ی رحمش هم ضخیم بوده، هم هیچ پیشرفتی نداشته. گفت بچه هم خیلی سنگین شده. این‌جوری پیش بره، احتمالاً نمی‌تونه طبیعی بیاره و باید به سزارین فکر کنه.

    فکرشو بکن! ستایش که این‌همه تمرین ورزشی داشت و همه‌ی کارهای آمادگی قبل از زایمان رو مو‌به‌مو انجام می‌داد. وقتی این حرف‌ها رو شنیدم، گفتم خیلی خب، تکلیف من دیگه مشخصه!

    دختره‌ی بیچاره خیلی ناامید شده بود. گفت: من این‌همه تلاش کردم که طبیعی بیارم؛ می‌ترسم تا دو هفته‌ی دیگه بچه‌م سنگین‌تر بشه و دیگه اصلاً نتونم.»

    بعدش اون یکی زنه رفت.

    گفت: «خب، مال خودتو بگو.»

    گفتم: «اصلاً صبر نداری! گوش کن.»

    این یکی که اولین بار می‌دیدمش، حتی جنسیت بچه‌ش رو هم نمی‌دونست؛ باورت می‌شه؟ ۳۷ هفته بود، یه هفته از من پایین‌تر. گفت کلاً دوبار سونو دادم، اونم نخواستم جنسیت رو بدونم. مثل قدیما.

    گفت: «عجب! مگه تو برگه‌ی سونو مشخص نمی‌شه؟»

    گفتم: «چرا، ولی خودش خواسته بود ننویسن و ندونه. آخه یه پسر ۱۴ساله داشت و این بارداریش، به قول خودش، معجزه بود. فکر نمی‌کرد دوباره بچه‌دار بشه.»

    بیچاره خیلی هم چاق بود. دلم براش می‌سوخت. آخه حس می‌کنم وزن بیشتری رو باید تحمل می‌کرد.

    ولی می‌دونی چی عجیبه؟ اینکه می‌گفت عاشق بارداریه و الان غصه‌ش گرفته که داره تموم می‌شه!

    باورت می‌شه یکی از بارداری خوشش بیاد و دلش نخواد تموم بشه؟

    گفت: «شاید وقتی بارداره، دیگه کسی بهش گیر نمی‌ده که چرا شکمش بزرگه. می‌تونه بگه چون باردارم.»

    گفتم: «اینکه خیلی غم‌انگیزه.»

    درهرحال، وقتی رفت معاینه بشه، ماما گفت بچه‌ش از ستایش خیلی کوچیک‌تر بوده و بیشترِ شکمش چربیه تا بچه.

    خیلی هم به طبیعی زایمان کردنش امیدوار نبود.

    گفت: «حالا مال خودتو می‌گی؟»

    گفتم: «آره، منم بعد از اینا رفتم تو اتاق تا معاینه بشم.

    گفت سر بچه هنوز نیومده تو لگن و این هفته قطعاً زایمان نمی‌کنم، اما وضعیتم خیلی خوبه. گفت بچه ریزه‌میزه‌ایه و اگه بیاد تو لگن، زایمانم خیلی خوب پیش می‌ره. گفت این بچه نهایتاً بشه سه کیلو و صد گرم. ما هم انتظارمون همچین وزنیه برای نوزاد.

    گفت به تو خیلی امیدوارم، باید روت کار کنم. دهانه‌ی رحمت نرمه و لگن خوبی داری. برای زایمان طبیعی شرایطت خیلی خوبه. گفت احتمالاً همون چهاردهم که دکتر گفته باید بستری بشی، همون موقع‌ها میاری.

    حتی سر بچه‌م رو از روی شکمم گرفت. گفت: ببین، این سرشه. این بیاد تو لگن، کار ما راحت می‌شه.»

    باورم نمی‌شد. انگار دلم گرم شد که زایمان ترسناکی پیش روم نیست.

    گفت: «خداروشکر، پس همه‌چی خوبه.»

    گفتم: «آره، حداقل الان می‌دونم فردا پس‌فردا قرار نیست زایمان کنم؛ هنوز وقت دارم.»

    گفت: «اون که مشخص بود.»

    گفتم: «می‌ترسم تو این یازده روز دیگه، وزن بچه خیلی بره بالا.»

    گفت: «اشکال نداره، بذار بچه وزن بگیره.»

    گفتم: «پس من چی؟ درد من بیشتر می‌شه؟!»

    گفت: «خودت گفتی ماما گفته بیشتر از سه کیلو و صد نمی‌شه.»

    گفتم: «ماما که خدا نیست!»

    گفت: «تو می‌گی اون همه‌چیو می‌فهمه، خیلی باتجربه‌ست.»

    گفتم: «به‌هرحال، من توقع دارم تو دلگرمی بدی بهم.»

    خندید و گفت: «باشه، نگران نباش، همه‌چی درست می‌شه.»

    باران و رعدوبرق بند آمده بود.

    دخترش را ناز کرد. کمی تکان خورد. از پشت بغلش کردم و خوابید. لیلیا مثل همیشه کمر بابایی را با کش‌وقوس دادن خودش ماساژ می‌داد. و هر دومان خنده‌مان می‌گرفت.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز معاینه‌ای غیرمنتظره داشتی، ولی انگار همه‌ی نگرانی‌هایت را برطرف کرد.

    هنوز مقداری درد و لکه‌بینی داری که کاملاً طبیعی‌ست. ماما برایت لیستی از ورزش‌ها و کارهایی نوشت که باید انجام بدهی تا روز زایمان کمترین درد را داشته باشی. از فردا شروع کن به تیک زدن این لیست.

    امروز به‌راحتی در کلاس، ورزش‌های بارداری را انجام دادی. شکمت آن‌قدر جمع‌وجور بود که حرکت‌ها را با کمترین سختی انجام می‌دادی.

    شاید لازم باشد از بدنت تشکر کنی؛ بدنی که کودکت را به بهترین شکل ممکن در خودش پرورش می‌دهد و تا به امروز بارداری خوبی برایت رقم زده است.

    خدا از این به بعد هم در کنارت خواهد بود.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🚶🏻‍♀️ حرکت و ورزش: ۸
    🌬️ مدیتیشن و تمرین تنفس: ۰
    🤰🏻 مراقبت‌های آمادگی زایمان: ۸
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
    📖 خواندن و شنیدن: ۵
    📱 تولید محتوا و آفرینش: ۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۶۹ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  8. نیک‌روزی پراضطراب و ماندگار

    از شب قبل بی‌خواب شده‌ام. طپش قلب دارم. گویی این مرغ عشق قصد پرزدن دارد از این قفس. تا دهلیز گلو می‌آید. راه نفسم را می‌بندد. قسم و آیه‌اش می‌دهم آرام گیرد تا دمی خواب بیاید به دیدگانم. به خرجش نمی‌رود و همچنان پروبال می‌زند و به نفس‌نفس می‌افتد.‌

    این صبح آدینه، نان و پنیر و فلفل دلمه‌ای می‌خورم. خوشمزه است و سبک. بابک یکی دو روز رفته کرج.
    آنیتا هم مضطرب اجرای امروز است. سیزده قطعه باید با پیانو بنوازد. نگران جو پراسترس است و فالشی.
    ساعت سه می‌رسیم به سالن اجتماعات.‌ پدر و مادرها با جیری‌ویری‌هاشان آمده‌اند. دختر کوچولوها با بلوز صورتی و دامن سرمه‌ای و پسران با بلوزهای آبی آسمانی و شلوار سرمه‌ای. همه ساز به دست.
    دخترهای بزرگتر، شومیز آبی پوشیده‌اند با شلوار و روسری سرمه‌ای.
    بین جمعیت مرجان را نمی‌بینم. دلواپسم.
    پچ‌پچ بین بروبچه‌های موسسه نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند. کسالت دارد و نمی‌آید. گویی توی دلم پر از خالی می‌شود. همه به تلاطم‌اند. استاد پریسا کیا، امسال در فقدان پدر، حالش روبه‌راه نیست. غم بر دلش سنگینی می‌کند و این غم از چشمانش هویداست.
    آقای جهان‌بخش با تیم‌اش صداپردازی صحنه را مدیریت می‌کند. مربیان کودک، بچه‌ها را به آرامش می‌خوانند. پشت تریبون می‌روم و افتتاح می‌کنم این دورهمی گرم و پرچالش را.
    موسیقی کودک می‌نوازد. کودکان فلوت می‌زنند و سرضرب می‌گیرند. کمی بزرگترها ویلون، قانون، گیتار، تمبک و درام. مربیان کودک کمانچه و تار و آنیتا می‌نشیند پشت پیانو.
    باید ترس اجرا در جمع بریزد و جز با کنسرت آموزشی میسر نمی‌شود.
    حواسم پیش مرجان است و از او بی‌خبرم.

    غم تنهایی‌ام بدون او نفسم را بند می‌آورد. انگار نفس می‌رود پایین و دیگر خیال بالا آمدن ندارد ولی بی‌خیال شیطنت نفس بیمار و لوس می‌شوم. تنهایی‌ها را تکه‌تکه می‌کنم و بر سفره‌ی چشمان حاضرین می‌نشانم تا غم‌اش فروکش کند.
    زمستان بی‌نفسی سرمی‌آید و مرد من، پرتقال را از باغ‌های پرباران شمال می‌چیند و بر گیسوان گل سرخ شانه می‌کشد.‌

    از ساعت سه بعدازظهر تا ساعت ده‌و‌نیم شب روی پا ایستاده‌‌ایم. استاد کیا، مدیر موسسه‌ی نی‌نوا از همه خسته‌تر. آنقدر خسته و بی‌رمق و غمدار سوگ نبود پدر در این لحظات قشنگ که حتی در انتهای برنامه که دعوتش می‌کنم برای تقدیم لوح‌های تقدیر گروهش بیاید روی صحنه، بغض راه گلویش را می‌بندد و حرفی نمی‌تواند بزند با اینکه می‌دانم در سخنوری استاد است همپای نواختن رویایی‌اش.

    عکس‌های یادگاری این روز را ماندگار می‌کنند در قاب.
    شب که جنازه‌ام برمی‌گردد، بشقابی آش رشته که اعظم، خواهر همسرجان آورده می‌خورم و ولو می‌شوم. تمام هول دیشب و امروز را با خوابی خستگی‌پَر، می‌زدایم.

    ۱۴۰۵/۸/۱
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  9. دوست نیک -مهوش خوبی؟
    امروز می‌خواهم به سبک و سیاق آن سال‌ها برایت از امروزم بگویم به قول خودت از سیر تا پیازش . یادت هست در سه سال تعطیلی دانشگاه هر روز برای هم نامه می نوشتیم و پستچی هر نیمروز که نامه را می آورد انگار خودش هم به شوق می افتاد از ذوق کردن من و تو می‌گفتی از خواندن نامه ها خودت با خودت می‌خندی و اطرافیانت دست تکان می‌دهند که دختر پاک خُل شد و رفت. و یاد بابات بخیر که می‌گفت من موندم شما اینهمه حرف از کجا میارید که هرگز تمام نمیشه.
    امروز صبح کانال دوره‌ی شعر را مرور می‌کردم و نگاهی به تمرین‌های قبلی دوستان انداختم. یک بار دیگر شعر فریدون توللی را خواندم و سعی کردم به پیشنهاد شاهین کلانتری، چند بیت بر وزن آن بنویسم. بعد مقاله‌ی هوشنگ گلشیری، «زنجیره‌های اوزان در شعر نو»، و بخش‌هایی از فرهنگ واژه‌شناسی فارسی درباره‌ی فعل‌های ساده‌ی متداول و فعل‌های مرکب را مرور کردم. بالاخره نوبت به درس برگ استاد رسید که با عنوان «دوره‌ی شعر» منتشر شده بود. مرور نمونه‌های شعری نگاه خوبی به من داد. نوبتی هم اگر باشد، نوبت تمرین شعر بود. شعری با عنوان «بهار دیروز» و بر اساس الگویی که استاد خواسته بود-« گفتم گفتی گفت» نوشتم و در قاب تمرین دوره و کانال گذاشتم.
    پیش از ظهر، بیتا و همسرش و لنای کوچکم آمدند. گفتند دلشان ساندویچ ایرانی می‌خواهد. جایت سبز، از فروشگاه ایرانی سوسیس و کالباس و مخلفات گرفتیم. خودم هم بورانی اسفناج مرغوبی علم کردم و با سالاد سزار دور هم نشستیم.
    اما امروز هم مثل دیروز یاد عزیز راه دورم، مهوش، افتادم. پس این یاداشت را به تو تقدیم می‌کنم- به عزیزترین دوست همه‌ی اعصارم . ما امسال پنجاه سال دوستی‌مان را دور از هم جشن گرفتیم. دوستی‌ای که از کلاس دوم دبیرستان شروع شد، در دانشگاه مازندران با هم‌خانه‌شدن ادامه یافت و بعد، هر دو ناباورانه در یک زمان در سازمان استخدام شدیم.
    اما چیزی که مرا به یاد تو انداخت، همین قصه‌ی تعجب‌آورِ ساندویچ‌خوردن امروز بود.
    همان سال‌های دبیرستان، تعریف می‌کردی که ماهی یک بار ساندویچ مخلوط برای ناهار دارید و بر سر سفره‌ی شلوغ و پربرکت‌تان، از صبح آن روز شور و حرارت دیگری به راه می‌افتد. یکی نان، به قول آن روزهایمان، فرانسوی یا همان باگت امروزی می‌خرد- یکی مرغ ریش‌ریش می‌کند؛ آن یکی مایونز و کاهو و لوبیاچیتی و هرچه خوردنی در بازار کاوه‌ی اهواز موجود باشد، خرد می‌کند. و مامانت همه را در قابلمه‌ای بزرگ به هم می‌اورد .وقتی دور آن سفره‌ی عزیز می‌نشستید، برادر دومت، مجید، که به «همین که من می‌گویم» میان خواهرها و برادرها معروف بود، روی سه‌کنج سفره مثل باز شکاری می‌نشست، دیس عیال‌واری را برمی‌داشت و بی‌محابا بشقابش را پر می‌کرد. بعد که هرکس دیس را به دست می‌گرفت، هنوز چیزی به بشقابش سرازیر نشده بود که با چشم‌غره‌ای می‌گفت: «دیگران هم هستند.»
    همیشه، تا همین الان که مجید پدربزرگی است برای خودش و سکته‌ی مغزی خانه‌نشینش کرده، از تکرار ماجراهایش، و به‌خصوص روز «خوش سالاد مخلوط»، کلی با هم می‌خندیم.
    دلم برایت تنگ شد، مهوش عزیزم تا با هم قدم زنان برویم باغ فردوس و کنجی پیدا کنیم که بی پایان حرف بزنیم. بعد سری به کتابفروشی حوض نقره بزنیم و یادمان برود چند ساله‌ایم هرچه دنگل دیوونه بازی است در بیاوریم و بالاخره آیا کتابی بخریم یا نخریم.
    از چهارده‌سالگی تا حالا، تو تنها دوستی هستی که با تمام فاصله‌ها هرگز برای حرف‌زدن با او دنبال کلمه نمی‌گردم. می‌دانم که تو هم همین‌طوری.
    و تو تنها دوستی هستی که با کمال آرامش در حضورش با صدای بلند فکر می‌کنم.
    نمی‌دانم چرا دنیا این‌همه جای گل‌وگشادی شده که هرکدام از عزیزانم را می‌خواهم ببینم، باید روزها برنامه‌ریزی کنم و ساعت‌ها در هواپیما بنشینم- تازه اگر دولتمردان بگذارند و به مقصد برسم.
    امروز با خانم مریم عمید در «جریده‌ی فریده» اوقات خوشی داشتم. این جریده را برای آشنایی با نثر قجری می‌خوانم، اما چقدر این بانو برای زمانه‌ی خودش صاحب فکر بوده است. در شماره‌ی هشتم روزنامه، در مطلبی با عنوان «آگاهی یا حقیقت»، بر اهمیت تربیت و تحصیل دختران تأکید می‌کند و معتقد است جلوگیری از آموزش زنان، یکی از نخستین راه‌های مقابله با آزادی و پیشرفت یک ملت است. خواندن این دیدگاه در نوشته‌ای از آن دوران برایم تأمل‌برانگیز بود.
    امشب «بهار» از چهار فصل ویوالدی را شنیدم.
    سی برگ از کتاب عروسی عباس‌خان، از مجموعه‌ی مادران و دختران، خواندم.
    وقتی بچه‌ها می‌رفتند، ازمجموعه شعر سیروس رومی وام گرفتم تا برای لنا بخوانم:
    دلبندم
    « وقتی می‌خندی
    شکفتن را به شکوفه‌ها
    تحمیل می‌کنی
    وقتی خوابی
    آرامش را در آینه‌ها
    تکثیر می‌کنی.»
    شب‌تر، برادر کوچکم آمد تا مامان را ببیند. قدری دور هم نشستیم و گفتیم حالا که حریف تمرینی نداریم، همه با هم تمرین کنیم و از روزمره‌های امروزمان به انگلیسی بگوییم. خوب شد-قدری به انگلیسی حرف‌زدن خودمان با لهجه‌ی غلیظ جنوبی خندیدیم.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران
    گزارش نیک 166

  10. از دیروز

    سال‌واژه‌ام: نظم

    دیروز چه کردم… کلاس‌ها را بودم و گوش دادم. درباره‌ی هپاتیت‌ها بود و IBS. هردو استاد خوب بودند. بین کلاس‌ها از برتری خفیف خواندم. فصل ۱۳ تمام.
    حرف از الگوها بود باز. اما این کار راحتی نیست. البته نه لزوما حذف کردن. شاید کمتر کردن زمانی که با آن‌ها هستیم. آدم‌های دو دقیقه‌ای، دو ساعتی، دو روزه و… داریم.
    این جمله از ناپلئون هیل هم جالب بود: هردو مغزی که در کنار هم قرار می‌گیرند، مغز سومی را با نیرویی نامرئی ایجاد می‌کنند که می‌تواند با مغز اول و دوم ارتباط داشته باشد.
    بعدش برگشتم و کنسرتی برگزاریدم و سپس بیشتر روز  بیرون بودم. کجا بودم؟ خیلی جاها. آدرس‌ها را من بلد نیستم. فقط می‌دانم از بلور شروع می‌شود و همه‌چیز به همانجا ختم می‌شود. کتاب هم خریدم. سنگی بر گوری از جلال‌آل‌احمد. بعدش فکر کنم میدان کهن بود و بعد میدان نماز و نمی‌دانم میدانی که ف داشت و بعد د داشت. کلی پیشی کوچولو هم بود. خیلی بانمک بازی می‌کنند. تماشای پیشی‌ها از دور حس بغل را ایجاد می‌کند. اما خود بغل کمی ترسناک است. پس دست نمی‌زنم. فقط تماشا.
    بعدش کافه‌ای بود که تاریک و شیرین بود. آیا شما می‌توانید چشم چپ‌تان را ببندید؟ راه رفتن و رفتن تا شامی که قاتی‌پاتی بود با نودل و تن‌ماهی.
    حدود بیست صفحه از کتاب زیر چنگال شب خواندم. ادامه می‌دادم اگر انقدر خسته نبودم. بودم و زودتر از همیشه خوابیدم. اینطور شد که الان دارم گزارش‌نیک دیروز را می‌نویسم.

  11. گزارش نیک ۱۲۵ یکشنبه من/ ۳ آبان ماه ۱۴۰۵
    دیشب از خستگی و کمر درد تا ساعت دو خوابم نبرد و دوباره ۴ صبح بیدار شدم و با صدای باران کمی حال می‌کنم. چون مریم در حال خروپف است و خیالم از بدخاب شدنش راحت است و از ناچاری و نیاوردن تخت مجبور به خوابیدن روی کاناپه در هال شده‌ام چراغ را می‌روشنم و چون وبینار ۶ صبح کنسل شده رمان رازهای سرزمین من از رضا براهنی را بیست صفحه می‌خانم و هوا که کمی روشن می‌شود و گوشی‌ام که شارژ نداشت شارژ می‌شود شروع به نوشتن گزارش نیک دیروز و جمعه می‌کنم و در سایت استاد می‌ارسالم. بدنم کوفته شده است و با وجود دو ساعت خوابیدن و دانستن روزی پرکار در پیش کاملن سرحالم. شاید انرژی خوب این خانه سرحالم می‌دارد‌.
    _ بعد از صبحانه با شعر سعید عقیقی از دفتر شعر «از سر بی‌حواسی» و عکسی از منظره ایوان رو به زمین سرسبز پشتی که میز صبحانه‌مان مقابل پنجره است و مشرف بر آن در هر دو کانالم می‌گذارم که این حس خوب به اشتراک گذاشته شود.( هر کس هم فکر کند که دارم پز می‌دهم برود کتاب چهار میثاق دون میگوئل را بخواند تا بد نگاه نکند به دیگران»
    _ تا ساعت ۱۳ به جا دادن وسایل و ظروف آشپزخانه می‌پردازیم و پنج کارتن را خالی می‌کنیم. و ساعت ۱۳ می‌رویم تا آخرین نیسان بار را بیاوریم ۴ روز بی‌یخچالی و غذای رستورانی حالمان را بدتر کرده. تا می‌خواهند بار بزنند باران شدید می‌شود و نیم‌ساعتی منتظر می‌مانیم و تندتر می‌شود. کمی که آرام می‌گیرد در پاسخ وانت باری که باشد برای فردا می‌گویم وسایل پلاستیکی و آنچه که اگر خیس شود مهم نیست را ببریم که موافقت می‌کنند ماشین را که کنار پارکینگ پارک می‌کنند تصمیم می‌گیریم تخت‌ها را هم ببریم چون پنج دقیقه فاصله است و باز می‌زنند و کم کم باران کمتر می‌شود. به خانه که می‌رسیم ۴ است و باز باران شدید می‌شود اما ایوان و حفاظ پنج متری جلوی حیاط مانع خوبیست و بار را خالی می‌کنند. تا پنج و نیم سفارش ناهارمان همراه با کابینت سازها می‌رسد و من که پایان وبینار الهه به خانه رسیده‌ام و هدفون در گوش ۱۰ دقیقه پایانی را می‌شنوم وارد نویسنده ساز در همان حال هم می‌شوم و فقط می‌شنوم. ناهار و شام‌مان را در حال غش کردن از خستگی و روی زمین در اتاقم چون کابینت سازها در آشپزخانه مشغولند می‌خوریم و خاطره‌ای به خاطرات‌مان می‌افزاییم.
    در نویسنده ساز متوجه می‌شوم در این چند روز اسباب‌کشی استاد پیام داده و وبینارهای دوره‌ی نویسنده سخنران را مشخص کرده و مرا در موارد خصوصی گذاشته است که در حال نشسته بر کاناپه در حال از بی‌جایی و با سروصدای مته کابینت‌سازها می‌شنوم و متوجه می‌شوم من اعلام نکرده‌ام و در زیر پستش هر چند دیر شده وبینار «راه‌ هنرمند» را که جمعه قبل جلسه‌ی نوزدهم را برگزار کرده‌ام و ادامه دارد را اعلام می‌کنم.
    تختخاب‌ها و تلویزیون و ساعت هال و میز ناهارخوری را که پیچ‌هایش گم شده را هم درست می‌کنند و یخچال را هم در جایش قرار می‌دهند. ساعت هشت و نیم که می‌روند فقط یک سیب و خیار و انار باقیمانده را با مریم نصف کرده می‌خوریم و برنامه‌ی فردا را می‌ریزیم. تا بر تختم دراز می‌کشم شاید از حس خوب سه شب بر تخت نخابیدن بیهوش می‌شوم.
    https://t.me/mahro1402

  12. ۱ : بلاخره موفق شدم عبارت ره یاد گرفتم
    ۲ : صبحانه خوردم نوشیجانم
    ۳ : از ۴۰ عبارت ۲ عبارت ره ساختم بیخی عالییی
    / خوب چکار کنم دوست‌هاای دیگه همه در دیگر کلاس‌ها رفتن حال شعر می‌بود سریع درست می‌کردم
    / چقدر هوشیار شدن اعلان کسی تمرین هم نمی‌ذاره خلاصه سخت بود سخت‌تر ام شد‌
    / و حال شد ۷ عبارت

    دارم به ای‌ فک کنم اگه وبینارها همه شرکت کنم یا خیلی زرنگ‌تر از همه می‌شم یا که پس‌رفت بجا پیش‌رفت یعنی ای بچرخم داخلِ وبینارها از نویس‌داری جا بمانم یا خوندن و یا فهمیدن پس باید محیا خوده انتخاب کنم تا که بشه چیزی نوشت
    دگه نتونیستم ادامه دهم مهمون دارم خدانگهدار

  13. گزارش نیک به تاریخ 3 آبان
    /اسمش را چی میگذاری؟/

    خسارت موتور تمام مغزم را دربرگفته. چس تومن درامد داشتم و آن چس تومن هم باید چند برابرش را صرفا برای گل‌گیر یک موتور آبی‌آسمانی خرج کنم! آخه آبی آسمانی هم شد رنگ، دلقک؟
    خلاصه مسئولیت‌پذیری مستقل شدن و بزرگ‌شدن را باید بپذیرم. امیدوارم این حس تجربه‌ای باشد تا بعد از سربازی دنبال کار پرپولی برم تا انقدر دغدغه‌هام به چیزهای مضحک و تنزل‌یافته، تغییر نکند. امروز باهاش حرف میزنم حداقل در بیست قسطه! (لعنت بر این تبلیغ) پرداخت کنم.
    جدا از این بگایی ها، بگذار کمی از روزم برایت بگویم.
    همان صحنه تکراری را مرور کنیم؟
    صبح، مسواک، طناب زدن، دویدن و صبحانه و بعدش هم پادگان.
    پادگان، همان کوفت سابق ولی کمی زیباتر بخاطر باران امروز.
    باران امروز، به یادم اورد جقدر باران را دوست دارم و خیس شدن را نه.
    برایم لذت بخش است تمام این روتین ها. روتین های سازنده با رنج سازنده برایم لذت‌بخش است.
    اسمش را چه میگذاری؟ سرسختی؟ روتین طلب؟ مستمر؟ یا صرفا متوهم؟

    دیشب ال‌کلاسیکو را ندیدم. میشود مگر؟
    اینها نشانه پیری است؟ قرار بود با عماد (برادر کوچکترم) بریم و هله‌هوله بخریم
    ولی حتی بیرون هم نرفتیم. ای ددم وای!
    اسمش را چه میگذاری؟
    پیری؟ خسته؟ ملال‌بار شده؟ یا فوتبال ندوست؟
    امروز گزارش نیکم تکه‌پاره است و مثل ذهنم انسجامی ندارد ولی عیب ندارد
    این هم میشود نوعی تمرین برای میدان نبردم. میدان نبردم را دوست دارم
    چه پیروز شوم و چه زخمی چون در هرصورت تلاش خود را کرده‌ام و چی میشود اگر
    معنای پیروزی حرکت کردن باشد؟

    جمله قصار امروز:
    جناب سروان مه دزد نیستم به مولا نه آمدم زید بازی
    – مجتبی ترکاشوند

  14. ۰۰:۰۰
    چه کنیم؟
    بخوابیم یا بنویسیم؟
    می‌نویسیم. چون بعد از صد قرن، روزی رو گذروندم که از عملکردم راضی بودم.
    احساس رضایت می‌کنم و حالم خوبه.
    حس خوبی دارم. خوش‌حالم.
    فردا صبح، امتحان میانترم دارم.
    امروز ظهر، رفتم سالن مطالعه دانشگاه.
    از دو ظهر تا نه شب.
    درس خوندم.
    لذت‌بخش بود برام تجربه خوندن و کلنجار رفتن برای فهمیدن و یادگیری.
    و برای بار هزارم بهم ثابت شد، که خیلی وقت‌ها مشکل از تو نیست.
    از تنبلی‌ تو، از کم‌کاری تو، از ضعف اراده‌تو.
    نه. صرفا در محیط مناسب نیستی.
    رفتم نشستم در جایی که برای درس خوندن بود.
    در کنار آدم‌های دیگه‌ای که اون‌ها می‌خواستن فعالیت مشترکی انجام بدن. که به درس و مطالعه‌شون برسن.
    در فضایی که نجوا کردن هم رسمیت نداره. و ای حس رو داری که اینجا، با بقیه جاها فرق داره.
    این تشخص محیط، آدم رو به حرکت وامی‌داره.
    قرار نیست ما همه‌چیز…

    ۵:۳۰
    دیروز یه اتفاق لذت‌بخش دیگه هم افتاد. یک نفر هست که همیشه مورد حسادت من بوده و به خاطر رفتار غیردوستانه‌اش، برخلاف بسیارانی، این حس در وجودم به شکل نفرت مو‌نده.
    معمولا حسم به کسایی که ازم سرتر و بهترن، چیزی از جنس تحسین و هیجان‌زده شدنه.
    این شخص، تنها استثناء‌شه.
    دیشب که چندساعت درس خوندم، احساس مفید بودن کردم، حسم به خودم بهتر شد، و وقتی در راه‌پله مواجه شدم با اون آقا، سبک‌بالانه سلام کردم و گویی هیچ‌وقت نبوده که اون‌طوری چشم دیدنش رو نداشتم.
    امیدوارم روز پیش‌رو هم بتونم بیشتر کار کنم و حس‌های خوب به خودم هدیه بدم

  15. در وبینار نویسنده‌ساز حضور نداشتم. ساعاتی بعد وویس وبینار را گوش کردم. و مشغول نوشتن در پانزده دقیقه آزادنویسی هستم. در شروع وبینار، داستان کوتاهی از مجموعه داستانی با عنوانی بلند از سید ابراهیم نبوی، طنز نویس مطبوعاتی و داستان‌نویس، خوانده شد.
    آقای کلانتری مثل همیشه به زیبایی داستان را خواندند. و راجع به اینکه چطور ابراهیم نبوی در این داستان، با فرم داستان، توصیف، و کارهایی که در نگارش یک داستان، و روال معمول پیرنگ در داستان انجام می‌شود، شوخی کرده، صحبت کردند. عنوان بلند این داستان کوتاه سه صفحه‌ای، « سفر طولانیِ پیر مردی با سرفه‌های خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود» است.
    در ادامه‌ی وبینار به کتاب « فلسفه پیاده روی» نشر ماهی اشاره می‌شود و به کتاب « زبان آدم » نشر آگه.
    ساعت ۹ شب است. روز پرکاری را پشت سر گذاشتم. همه‌ی روزهای من پرکار است. من هیچ روزِ کم‌کاری در زندگی‌ام سراغ ندارم. معنی بی‌کاری و حوصله‌ام سر می‌رود را نمی‌دانم. چون همیشه آنقدر کار دارم که وقت کم می‌آورم. خسته می‌شوم. اما حوصله‌ام سر نمی‌رود. تنهایی در مفهوم تنها زیستن اذیتم نمی‌کند. چون نیاز به خلوت دارم برای خواندن، نوشتن، اندیشیدن و انجام کارهایی که دوست دارم و باید انجام بدهم. همیشه وقت کم می‌آورم. می‌شود گفت به انجام خیلی از کارهایی که هر روز فهرست می‌کنم نمی‌رسم. چشمم که به کتابخانه‌ام می‌افتد غمگین می‌شوم که چقدر کتاب نخوانده و دوباره نخوانده دارم. دلم برایشان پر می‌کشد. چقدر بوم سفید و رنگهای منتظر دارم که باید به سراغشان بروم و چقدر ایده.

    امروز به کانال چندتا از دوستان سر زدم و نوشته‌هاشان را خواندم. وچند تا از گزارش نیک‌ها را. دوست دارم همه را بخوانم.
    کاش می‌شد یک‌بار دیگر به دنیا بیایم تا همه‌ی خواندنی‌ها را بخوانم و همه‌ی دیدنی‌ها را ببینم و همه‌ی شنیدنی‌ها رابشنوم.
    به صفحات پایانی کتاب ناطور دشت رسیده‌ام.
    امروز آشپزی هم کردم. خورش قیمه و سوپ خوشمزه‌ای درست کردم. موهایم را هم کوتاه کردم. خراب‌کاری کردم. کمی سخت بود. خسته شدم. یک ساعتی خوابیدم و وبینار را از دست دادم و ناچار شدم ساعاتی بعد وویس وبینار را گوش کنم. و آزادنویسی کنم و حالا همان متن آزادنویسی‌ام را تایپ می‌کنم تا برای گزارش نیک بفرستم.

    بدری صفایی

  16. گزارش نیک یکشنبه ۳ آبان پاییز ۰۵

    ✓🟥 بایگانی رویاها/ رویای دوم
    خوابگاه بی‌خروج
    نخست چیزی که از آن خوابگاه به یاد می‌آورم، نه شکل اتاق‌ها بود و نه چهرهٔ آدم‌هایی که در آن رفت‌وآمد می‌کردند، بلکه هوای آن بود. هوایی مانده، گرم و سنگین که گویی سال‌ها در میان دیوارها حبس شده و دیگر راهی برای تازه شدن نمی‌شناخت. بویی از رطوبت، پارچه‌های نشسته، تشک‌های کهنه و چیزی نامشخص که نمی‌توانستم منشأ آن را پیدا کنم، در فضا پراکنده بود. بویی که نه آن‌قدر شدید بود که بتوان از آن گریخت و نه آن‌قدر خفیف که بتوان فراموشش کرد. مثل حضوری ناخوانده که بی‌آنکه دیده شود، پیوسته خود را به آدم یادآوری می‌کند.
    دیوارها رنگی مرده داشتند و در نور کم‌جان چراغ‌ها، لکه‌هایشان شبیه آثار چیزی بود که زمانی بر سطح آن‌ها ریخته و سپس، با گذشت سال‌ها، به جزئی از ساختمان بدل شده بود. نور، به‌جای آنکه اتاق‌ها را روشن کند، تنها تیرگی اشیا را از هم متمایز می‌ساخت. تخت‌های فلزی، کمدهای فرسوده و صندلی‌هایی که انگار سال‌ها کسی آن‌ها را جابه‌جا نکرده بود. ملحفه‌ها چین‌خورده و بی‌روح بودند و تشک‌ها فرورفتگی بدن‌هایی را در خود نگه داشته بودند که دیگر آنجا نبودند. گویی حتی پس از رفتن آدم‌ها نیز چیزی از حضورشان در این مکان باقی می‌ماند و اجازه نمی‌داد اتاق واقعاً خالی شود.
    راهروها طولانی و کم‌نور بودند. کف آن‌ها زیر قدم‌ها صدایی خشک و توخالی می‌داد و هر صدای دور، از پشت دری بسته یا از انتهای راهرو، چنان در فضا می‌پیچید که نمی‌توانستم بفهمم از کجا آمده است. گاه صدای بسته شدن دری به گوش می‌رسید، گاه زمزمه‌ای نامفهوم و گاه فقط سکوتی که از صداها آزاردهنده‌تر بود. در آن سکوت، آدم احساس می‌کرد ساختمان نفس می‌کشد. نه با نفسی زنده و آرام، بلکه با دم‌وبازدمی خسته و بیمار، مانند کسی که در خوابی تب‌آلود گرفتار شده باشد.
    نمی‌دانستم چگونه سر از آنجا درآورده‌ام. تنها مطمئن بودم که نمی‌خواهم آنجا بمانم.
    هم‌اتاقی‌ام مردی هیکلی بود با سبیل‌های کلفت، گوشواره‌ای زمخت و دست‌هایی پوشیده از خال‌کوبی. در نخستین نگاه، چیزی در ظاهرش بود که مرا پس می‌زد. شانه‌های پهنش فضای اتاق را کوچک‌تر نشان می‌دادند و ساعدهای سنگینش، با نقش‌هایی که خطوط تیره‌شان در نور زرد چراغ گاه پیدا و گاه محو می‌شد، به دست‌های کسی شباهت داشتند که مدت‌ها در تماس با جهان خشن‌تری زیسته است. سبیل‌هایش بر لب بالایی سایه می‌انداختند و گوشواره‌اش، با آن زمختی نامتناسب، به نظرم چیزی میان زیور و نشانهٔ سرسختی می‌آمد. بااین‌همه، نمی‌توانستم بفهمم آیا این برداشت‌ها از خود او می‌آمدند یا از ترسی که پیش از شناختنش در من ریشه دوانده بود.
    او همیشه آن‌طور که انتظار داشتم رفتار نمی‌کرد. گاهی بی‌آنکه نگاهم کند، با حرکاتی آهسته و تقریباً باحوصله وسایلش را مرتب می‌کرد. گاهی مدت زیادی به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند، انگار در ذهنش گفت‌وگویی را دنبال می‌کرد که من از آن بی‌خبر بودم. سکوتش از حرف زدنش بیشتر بود، اما این سکوت آرامم نمی‌کرد. برعکس، مرا وادار می‌ساخت برای هر حرکت کوچک او معنایی احتمالی بسازم. اگر صندلی را جابه‌جا می‌کرد، صدای کشیده شدن پایه‌های آن روی کف اتاق بیش از اندازه به گوشم می‌رسید. اگر از جایش بلند می‌شد، ناخودآگاه مسیر حرکتش را دنبال می‌کردم. حتی وقتی پشت به من نشسته بود، حضورش را به‌وضوح احساس می‌کردم، مثل قطعه‌ای بزرگ از اثاثیه که نمی‌توان آن را نادیده گرفت و نمی‌توان به‌آسانی از کنارش گذشت.
    بااین‌حال، گاهی در چهره‌اش چیزی می‌دیدم که با آن تصور نخستین جور درنمی‌آمد. لحظه‌ای که سرش را پایین می‌انداخت، یا هنگامی که خستگی در خطوط اطراف چشم‌هایش آشکار می‌شد، به نظرم می‌رسید که زیر آن ظاهر زمخت، نوعی فرسودگی پنهان شده است. نمی‌دانستم این فرسودگی از کجا آمده و چه چیزهایی را پشت سر گذاشته است. حتی نمی‌دانستم آیا واقعاً وجود دارد یا ذهن من، که از حضورش ناراحت بود، برای پیچیده‌تر کردن تصویر او ناخواسته چیزی به آن می‌افزود.
    همین ناتوانی در شناختنش آزارم می‌داد. اگر او صرفاً آدمی نفرت‌انگیز و خطرناک بود، شاید می‌توانستم از او بیزار باشم و تکلیفم را بدانم. اما او در ذهن من به تصویری ثابت تبدیل نمی‌شد. هر بار که می‌کوشیدم در یک صفت خلاصه‌اش کنم، جزئی کوچک از رفتارش آن تصویر را بر هم می‌زد. گاهی به نظرم می‌رسید که از من بی‌خبر است و من بی‌دلیل از او می‌ترسم. گاهی حضور خاموشش چنان بر اتاق سایه می‌انداخت که احساس می‌کردم باید هرچه زودتر از آنجا بروم.
    شاید آنچه بیش از همه آزارم می‌داد، خود مرد نبود، بلکه اجبار به ماندن در کنار او بود. من انتخاب نکرده بودم که با او هم‌اتاق شوم. نمی‌دانستم چه کسی مرا به اینجا آورده و چرا باید در اتاقی زندگی کنم که حتی هوایش برایم ناخوشایند بود. احساس می‌کردم اختیارم را از دست داده‌ام و همین فقدان اختیار، هر ویژگی او را در چشمم برجسته‌تر می‌کرد. هیکلش بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، سبیل‌هایش انبوه‌تر و خال‌کوبی‌هایش تیره‌تر. گویی نارضایتی من از آن مکان، در هیئت او جمع شده بود و هر بار که به او نگاه می‌کردم، دوباره خود را به یادم می‌آورد.
    از اتاق بیرون می‌رفتم و راهروها را جست‌وجو می‌کردم. هر دری که می‌دیدم، برای لحظه‌ای امیدی در من بیدار می‌کرد. شاید این یکی به حیاط باز شود، شاید پشت آن پله‌هایی باشد که به طبقهٔ همکف می‌رسند، شاید از آنجا بتوانم از ساختمان بیرون بروم و در هوایی آزاد نفس بکشم. اما درها یا به اتاق‌هایی دیگر باز می‌شدند یا به راهروهایی که شباهت عجیبی به همان راهروی قبلی داشتند. هر بار که به مسیری تازه وارد می‌شدم، پس از چند پیچ احساس می‌کردم دوباره به همان نقطه بازگشته‌ام. ساختمان انگار از تکرار ساخته شده بود. از درهایی که به درهای دیگر می‌رسیدند و راهروهایی که به‌جای رساندن آدم به بیرون، او را بیشتر در خود فرومی‌بردند.
    بااین‌همه، هنوز امید داشتم.
    در یکی از همین جست‌وجوها، ناگهان وارد بخش دخترانه شدم. آنجا نیز همان هوای سنگین و همان فضای غریب وجود داشت، اما برای لحظه‌ای احساس کردم از محدوده‌ای که پیش‌تر می‌شناختم بیرون آمده‌ام. پشت دری، دختری برهنه دیدم. تصویرش ناگهانی بود، چنان ناگهانی که گویی در میان آن همه تیرگی، پرده‌ای برای یک لحظه کنار رفته باشد. اما پیش از آنکه بتوانم چیزی از آن لحظه دریابم، شرمندگی به سراغم آمد. عقب برگشتم و از آنجا دور شدم، با همان شتاب کسی که بی‌اجازه وارد خلوت دیگری شده باشد.
    و بار دیگر راهروها بودند، دیوارهای گرفته و درهای بسته.
    نمی‌دانستم چند ساعت است که در آن خوابگاه مانده‌ام. زمان در آنجا اندازهٔ معمول خود را از دست داده بود. نه روشنایی به‌درستی تغییر می‌کرد و نه نشانه‌ای وجود داشت که بتوان با آن گذر لحظه‌ها را سنجید. تنها احساس می‌کردم هرچه بیشتر می‌گردم، ساختمان بزرگ‌تر می‌شود و خروج، به همان اندازه، از من فاصله می‌گیرد.
    ترسیده بودم. نه از خطری مشخص، بلکه از این احتمال که شاید هیچ راهی وجود نداشته باشد، که شاید این راهروها تمام جهان را تشکیل دهند و آنچه بیرون نامیده می‌شود، چیزی جز تصوری دور نباشد. اما حتی در دل این ترس، امیدی کوچک باقی مانده بود. هنوز فکر می‌کردم جایی دری هست که آن را ندیده‌ام، راه‌پله‌ای که از آن نگذشته‌ام، پنجره‌ای که می‌توان از آن سویش آسمان را دید.
    و شاید همین امید بود که نمی‌گذاشت تسلیم شوم.
    اکنون که از آن خواب به یادم می‌آید، بیش از چهرهٔ مرد یا تصویر گذرای دختر، آن حس مادی و سنگینِ گرفتار بودن را به خاطر می‌آورم. بوی هوای مانده، زبری دیوارها، نور چراغ‌هایی که چیزی را روشن نمی‌کردند و صدای قدم‌هایی که در راهروها می‌پیچیدند و باز به سوی خودم بازمی‌گشتند.
    گاهی مکان‌هایی که در خواب می‌بینیم، پس از بیداری نیز در ما باقی می‌مانند. نه مانند تصویری که بتوان آن را به‌روشنی به یاد آورد، بلکه همچون احساسی که در بدن جا خوش کرده است. گویی هنوز می‌توانم هوای آن خوابگاه را استشمام کنم و سنگینی آن را بر سینه‌ام احساس کنم.
    و بااین‌حال، در دورترین نقطهٔ آن خاطره، چیزی روشن باقی مانده است. این یقین مبهم که باید راهی وجود داشته باشد.
    راهی به بیرون، به هوای تازه، به جایی که دیگر هیچ‌کس مرا وادار نکند در کنار چیزی بمانم که نمی‌خواهم.
    راهی که هنوز پیدا نکرده بودم، اما امید داشتم روزی پیدایش کنم.

    ✓🟥گزارش نیک | اندوهِ کسی که هنوز نیامده بود
    #رویانگاری -رویای اول
    نمی‌دانم چرا خواب دیدم به خواستگاری دختری رفته‌ام که هرگز ندیده بودمش. یا شاید بهتر است بگویم، دختری که پس از بیداری دیگر نمی‌توانستم به یادش بیاورم، چنان‌که گویی خواب، پیش از آنکه او را از من بگیرد، چهره‌اش را نیز از حافظه‌ام پاک کرده بود. از آن دیدار، جز احساس غریبی که پس از رد شدن در من پدید آمد، چیز چندانی باقی نمانده است. احساسی که نه به‌تمامی شبیه اندوه بود و نه می‌شد آن را با واژهٔ سادهٔ شکست توضیح داد. گویی در آن خانه، در برابر آدم‌هایی که نمی‌شناختم، ناگهان چیزی از من آشکار شده بود که خودم نیز تا آن لحظه از وجودش خبر نداشتم. میل به پذیرفته‌شدن، میل به اینکه کسی مرا بخواهد، بی‌آنکه مجبور باشم برای خواسته‌شدن دلیلی بیاورم.
    از خانه چیزی به یاد ندارم، اما اکنون که می‌کوشم خواب را دوباره در ذهنم بسازم، ناخواسته برایش جزئیاتی می‌آفرینم. شاید اتاقی با دیوارهای روشن، پرده‌هایی که نور روز از میانشان عبور می‌کرد و میزی که آدم‌ها دور آن نشسته بودند. شاید صدای برخورد استکان‌ها با نعلبکی‌ها می‌آمد، یا صدای کسی که در فاصله‌ای نزدیک حرف می‌زد و من، بی‌آنکه به کلماتش توجه کنم، در انتظار چیزی بودم که قرار بود زندگی‌ام را، دست‌کم برای مدتی، از آنچه بود متفاوت کند. نمی‌دانم این تصاویر واقعاً در خواب وجود داشتند یا اکنون حافظه‌ام، که از سکوت و خلأ خوشش نمی‌آید، آنها را به آن افزوده است. گاهی به نظرم می‌رسد که حافظه، حتی در مورد خواب‌هایی که به‌سختی به یاد می‌آوریم، همان کاری را می‌کند که با گذشته می‌کند. از میان آنچه اتفاق افتاده یا می‌توانسته اتفاق بیفتد، روایتی می‌سازد که احساساتمان بتوانند در آن خانه کنند.
    شاید پیش از آنکه پاسخ را بشنوم، اندکی امیدوار بودم. این امید، اگر واقعاً وجود داشته، احتمالاً شکل روشنی نداشته است. نه می‌دانستم دختر چه شکلی است، نه می‌توانستم از زندگی مشترک با او تصویر مشخصی در ذهن داشته باشم. بااین‌حال، در من چیزی منتظر پذیرفته‌شدن بود. چیزی که پیشاپیش، بی‌آنکه از من اجازه بگیرد، برای آینده‌ای نامعلوم جا باز کرده بود. آدم گاهی پیش از آنکه کسی را بشناسد، به امکان دوست‌داشتنش دل می‌بندد. نه به خود آن شخص، بلکه به زندگی‌ای که حضورش می‌تواند نوید بدهد. به اینکه روزی در پایان یک روز طولانی، کسی باشد که بتوان در کنار او سکوت کرد. کسی که حضورش، بدون آنکه اتفاق مهمی افتاده باشد، از سنگینی روز بکاهد. کسی که نام آدم را به شکلی به زبان بیاورد که شنیدنش با شنیدن همان نام از دهان دیگران تفاوت داشته باشد.
    شاید من نیز در آن خواب، پیش از آنکه دختر را بشناسم، به همین امکان دل بسته بودم.
    بعد، به هر شکلی که بود، مرا نپذیرفتند.
    عجیب است که از خود پاسخ چیزی به یاد ندارم. نمی‌دانم چه کسی آن را بر زبان آورد، آیا دختر مستقیماً با من حرف زد یا از سکوت و رفتار دیگران فهمیدم که دیدار به پایان رسیده است. حتی نمی‌دانم لحظهٔ رد شدن ناگهانی بود یا پس از چند دقیقه انتظار اتفاق افتاد. اما احساس شکست، روشن‌تر از تمام این جزئیات در خاطرم مانده است. گویی ذهنم، از میان تمام آنچه می‌توانست نگه دارد، تنها همان چیزی را انتخاب کرده بود که بیشتر از همه آزارم داده بود. این حقیقت ساده و در عین حال دردناک که من خواسته بودم و دیگری نخواسته بود.
    در آن لحظه، انگار چیزی درونم فرو ریخت. نه چیزی که بتوان به آن اشاره کرد، نه تصویری که بتوان در حافظه نگهش داشت. بیشتر شبیه تغییری در معنای تمام چیزهایی بود که تا چند لحظه پیش عادی به نظر می‌رسیدند. شاید همان اتاق، با همان نور و همان صداها، همچنان وجود داشت، اما من دیگر در آن احساس راحتی نمی‌کردم. پیش از پاسخ، هنوز می‌توانستم خودم را در آینده‌ای تصور کنم که از آن دیدار آغاز می‌شد. پس از پاسخ، ناگهان مجبور بودم به همان کسی بازگردم که پیش از ورود به خانه بودم، با این تفاوت که اکنون احساس می‌کردم چیزی را از دست داده‌ام که حتی نمی‌توانستم نامش را ببرم.
    این شاید غریب‌ترین بخش خواب بود. من از دست دادن چیزی را تجربه می‌کردم که هرگز نداشتم.
    از دختر چیزی نمی‌دانستم. نمی‌دانستم صدایش آرام بود یا بلند، نگاهش چگونه بود، هنگام خندیدن چه حالتی پیدا می‌کرد یا آیا اصلاً در آن دیدار لبخند زده بود. نمی‌دانستم اگر در زندگی واقعی با او روبه‌رو می‌شدم، علاقه‌ای به او پیدا می‌کردم یا نه. ممکن بود پس از چند دقیقه گفت‌وگو درمی‌یافتم که هیچ تناسبی میان ما وجود ندارد و با آسودگی از آن دیدار بیرون می‌آمدم. اما خواب چنین فرصتی به من نداده بود. او پیش از آنکه بتواند برایم به انسانی با ویژگی‌های مشخص تبدیل شود، به کسی بدل شده بود که مرا نخواسته بود. و من، به‌جای آنکه از خودم بپرسم آیا اصلاً او را می‌خواستم، از خودم می‌پرسیدم چرا او مرا نخواسته است.
    شاید این همان جایی بود که اندوه خواب از یک ناکامی ساده فراتر رفت. مسئله دیگر فقط این نبود که یک امکان عاطفی از میان رفته بود. مسئله این بود که رد شدن، برای لحظاتی، به قضاوتی دربارهٔ خودم تبدیل شده بود. انگار پاسخ آن دختر می‌توانست چیزی را دربارهٔ من ثابت کند، چیزی که پیش از آن از من پنهان مانده بود و حالا، با بی‌رحمی، آشکار شده بود. در خواب، فراموش کرده بودم که آدم‌ها یکدیگر را به دلایل فراوانی نمی‌خواهند، و اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند از میل یا بی‌میلی دیگری، حکمی قطعی دربارهٔ ارزش وجودی خودش استخراج کند.
    فقط غمگین بودم.
    غمم از آن نوع اندوه‌هایی بود که آدم را به گریه‌کردن یا حرف‌زدن وادار نمی‌کنند، بلکه او را در خودش فرومی‌برند. مثل وقتی که در اتاقی نشسته‌ای و می‌دانی باید کاری انجام دهی، اما برای مدتی کوتاه، هیچ کاری از تو برنمی‌آید. انگار هر حرکت کوچک، هر فکر تازه و هر تلاشی برای بیرون آمدن از آن حالت، به نیرویی احتیاج داشت که دیگر در اختیارم نبود. احساس افسردگی می‌کردم، نه فقط به خاطر آنچه اتفاق افتاده بود، بلکه به خاطر معنایی که در آن لحظه به آن داده بودم. معنایی که می‌گفت شاید آنچه می‌خواهم، چیزی نیست که بتوانم به دست بیاورم.
    و شاید اگر کسی در همان لحظه کنارم نشسته بود و می‌پرسید چه شده، نمی‌توانستم درست توضیح بدهم. چگونه می‌توانستم برای کسی تعریف کنم که از رد شدن به دست زنی ناشناس اندوهگینم، در حالی که حتی چهره‌اش را به یاد نمی‌آورم؟ چگونه می‌شد توضیح داد که برای چند لحظه، نه یک شخص، بلکه امکانِ دوست داشته شدن را از دست داده‌ام؟ شاید تنها می‌گفتم چیزی نشده است. همان پاسخی که آدم گاهی برای پنهان کردن اندوهش می‌دهد، نه از آن رو که اندوهی وجود ندارد، بلکه چون هنوز نمی‌داند چگونه باید آن را به کلمات تبدیل کند.
    بعد از خواب بیدار شدم و غم، کم‌کم، از من فاصله گرفت. این فاصله گرفتن تدریجی بود. درست مثل وقتی که پس از شنیدن موسیقی‌ای اندوهگین، سکوت اتاق را دوباره می‌شنوی و درمی‌یابی که آنچه چند دقیقه پیش تمام وجودت را گرفته بود، اکنون تنها در گوشه‌ای از ذهنت باقی مانده است. جهان بیرون تغییری نکرده بود. هیچ‌کس مرا رد نکرده بود، هیچ دیداری به پایان نرسیده بود و هیچ آینده‌ای از من گرفته نشده بود. تنها خوابی بود که گذشته بود، اما احساسش، برای مدتی کوتاه، از مرز خواب عبور کرده و با من به بیداری آمده بود.
    اکنون که به آن فکر می‌کنم، دختر را تقریباً فراموش کرده‌ام. اگر کسی از من بپرسد چه شکلی بود، نمی‌توانم پاسخ بدهم. شاید اصلاً چهرهٔ مشخصی نداشت. شاید ذهنم برای آنکه بتواند اندوه را تجربه کند، به حضور کسی احتیاج داشت که نخواستنم را به او نسبت بدهد. اما احساس خودم را به یاد دارم. آن لحظه که امید، هرچند مبهم و ناپیدا، جای خود را به شکست داد. آن لحظه که می‌خواستم انتخاب شوم و ناگهان با این امکان روبه‌رو شدم که شاید انتخاب نشوم.
    شاید من در آن خواب برای دختری ناشناس غمگین نبودم. شاید برای خودم غمگین بودم. برای آن بخش از وجودم که دلش می‌خواهد بدون ترس نزدیک شود، بدون نگرانی دوست بدارد و بدون آنکه مدام خودش را بسنجد، در کنار کسی بماند. برای آن بخش که می‌خواهد مطمئن باشد اگر روزی کسی را انتخاب کرد، مجبور نخواهد شد تمام مدت از خودش بپرسد آیا او نیز انتخاب خواهد شد یا نه.
    اما نمی‌خواهم از این خواب نتیجه بگیرم که ترسی پنهان در من وجود دارد یا اینکه چنین اتفاقی در آینده رخ خواهد داد. خواب‌ها گاهی تنها احساسات را کنار هم می‌گذارند و از آنها داستانی می‌سازند که پس از بیداری، معنایش از خود داستان روشن‌تر نیست. شاید این رؤیا چیزی جز یک تجربهٔ عاطفی گذرا نبوده باشد. اندوهی که در خواب شکل گرفته و با بیداری آرام‌آرام محو شده است.
    بااین‌حال، اگر بخواهم چیزی از آن نگه دارم، نه تصویر دختر را نگه می‌دارم و نه لحظهٔ رد شدن را. آنچه برایم باقی می‌ماند، پرسشی است که شاید خواب، بی‌آنکه قصد پاسخ دادن به آن را داشته باشد، در من بیدار کرده است. چرا گاهی پذیرفته‌شدن از سوی دیگری، برای لحظاتی، چنان اهمیت پیدا می‌کند که فراموش می‌کنیم پیش از آنکه کسی ما را بخواهد یا نخواهد، ما خودمان وجود داشته‌ایم. با تمام زندگی‌ای که پشت سر گذاشته‌ایم، با تمام چیزهایی که دوست داشته‌ایم، با تمام شکست‌هایی که از آنها عبور کرده‌ایم و با تمام امکان‌هایی که هنوز پیش روی ما هستند.
    شاید پاسخ ساده‌تر از آن باشد که در ابتدا به نظر می‌رسد. آدم دلش می‌خواهد دوست داشته شود. دلش می‌خواهد در جهان کسی، حضوری یگانه داشته باشد. می‌خواهد روزی روبه‌روی کسی بنشیند و احساس کند لازم نیست برای خواستنی بودن تلاش کند، لازم نیست خودش را با دیگری مقایسه کند یا از هر سکوتی معنای رد شدن را بیرون بکشد. می‌خواهد بتواند به حضور دیگری اعتماد کند، همان‌طور که دیگری نیز بتواند به حضور او اعتماد کند.
    و اگر چنین چیزی را می‌خواهد، خواستهٔ عجیبی ندارد.
    صبح که شد، دختر همچنان ناشناس ماند و خواب از من دور شد. اما شاید چیزی که در آن خانهٔ خیالی به دنبالش بودم، اصلاً آن دختر نبود. شاید می‌خواستم برای لحظه‌ای از این تردید رها شوم که آیا روزی کسی مرا با تمام آنچه هستم خواهد خواست یا نه. می‌خواستم بدانم که می‌توانم برای کسی مهم باشم، بی‌آنکه لازم باشد اهمیت خودم را هر روز از نو ثابت کنم.
    نمی‌دانم چنین اطمینانی چگونه و چه زمانی به دست می‌آید. اما می‌دانم که خواب، هرقدر هم واقعی احساس شده باشد، آینده را تعیین نمی‌کند. آن دختر مرا نخواست، اما او تنها شخصیتی بود که ذهنم برای یک شب آفریده بود. نه داوری دربارهٔ من بود و نه پیشگویی آنچه در انتظارم است.
    و شاید بهتر باشد همین را از آن خواب به یادگار نگه دارم. اینکه می‌توانم از پذیرفته‌نشدن بترسم، می‌توانم از آن اندوهگین شوم، حتی می‌توانم در خواب برای چیزی که هرگز نداشته‌ام احساس فقدان کنم. اما هیچ‌یک از این احساسات، به‌تنهایی، حقیقت نهایی زندگی من نیستند.
    آن شب، در خانه‌ای که اکنون حتی نمی‌توانم شکلش را به یاد بیاورم، دختری ناشناس مرا نخواست. صبح، من از خواب بیدار شدم و زندگی، بی‌آنکه چیزی را توضیح دهد، همچنان ادامه داشت.
    شاید همین ادامه داشتن، در نهایت، کافی باشد.
    ✓🟥گزارش نیک | خاطره‌ای از باشگاه، بدن و بازگشت

    امروز، پس از ساعت‌های کار، به باشگاه رفتم. انگار میان پرونده‌ها، رفت‌وآمدها و ساعت‌هایی که پشت میز نشسته بودم، چیزی از من در انتظار فرصتی مانده بود تا دوباره خودش را به یاد بیاورد. باشگاه با صداهای آشنایش پذیرایم شد. صدای برخورد وزنه‌ها، نفس‌هایی که در فضای بسته بالا و پایین می‌رفتند و آینه‌هایی که آدم را بی‌واسطه در برابر تصویر خودش قرار می‌دادند.
    تمرین را با وزن بدن آغاز کردم. هر حرکت، هر بار که عضلاتم را به کار می‌گرفتم و وزن خودم را جابه‌جا می‌کردم، مرا از فکرهای پراکنده روزانه دورتر می‌برد. در آن لحظه‌ها، بدن دیگر چیزی نبود که فقط با خودم به این‌سو و آن‌سو حمل کنم. حضوری زنده بود که می‌توانستم آن را احساس کنم، حضوری که با هر انقباض عضله و هر نفس عمیق، از زیر غبار خستگی روز بیرون می‌آمد.
    بعد مقداری وزنه زدم. آهن سرد در دست‌هایم بود و مقاومتش، ساده و بی‌تعارف، مرا به اکنون بازمی‌گرداند. وزنه نه چیزی از گذشته می‌دانست و نه وعده‌ای درباره آینده می‌داد. فقط در برابر نیروی من ایستادگی می‌کرد و از من می‌خواست همان‌قدر که می‌توانم، در همین لحظه حضور داشته باشم. عجیب بود که این گفت‌وگوی خاموش با چند قطعه فلز، چگونه می‌توانست ذهن را از پیچ‌وخم‌های بی‌پایانش بیرون بیاورد.
    در فاصله میان حرکت‌ها، وقتی لحظه‌ای مکث می‌کردم، به بدنم فکر می‌کردم. به این‌که چقدر آسان آن را در روزهای شلوغ فراموش می‌کنیم و چطور گاهی باید دوباره به آن بازگردیم، مثل بازگشت به خانه‌ای قدیمی که پنجره‌هایش مدت‌ها بسته مانده‌اند. شاید تمرین‌کردن، بیش از آن‌که تلاشی برای تغییر ظاهر باشد، راهی برای آشتی با همین خانه باشد. راهی برای شنیدن چیزی که زیر صدای بلند فکرها پنهان شده است.
    از باشگاه که بیرون آمدم، روز هنوز تمام نشده بود، اما چیزی در من جابه‌جا شده بود. نه اتفاق بزرگی افتاده بود و نه معجزه‌ای رخ داده بود. فقط بدنم را اندکی بیشتر به یاد آورده بودم. گاهی همین کافی است تا آدم احساس کند دوباره در زندگی خودش حضور دارد، نه صرفاً تماشاگر گذر ساعت‌ها.
    امروز برای من روز بازگشت کوچکی بود. بازگشت از پشت میز به حرکت، از فکر به عضله، از پراکندگی به تمرکز. و شاید فردا، وقتی دوباره در میان کارهای روزانه گم شوم، خاطره همین چند حرکت ساده در جایی از ذهنم باقی بماند، مثل گرمایی ملایم که پس از غروب آفتاب هنوز روی دیوار خانه مانده است.

    ✓🟥گزارش نیک | ال توپو؛ خاطره‌ای از تاریکی و رستگاری
    تماشای ال توپو برایم شبیه فرورفتن در رؤیایی بود که نمی‌دانستم از کجا آغاز شده است. رؤیایی آکنده از شن‌های داغ، سکوت‌های طولانی و چهره‌هایی که گویی پیش از آنکه در قاب دوربین ظاهر شوند، سال‌ها در تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم زندگی کرده بودند. وقتی فیلم به پایان رسید، احساس کردم چیزی در من همچنان در آن بیابان باقی مانده است. بخشی از ذهنم که هنوز در امتداد افق پیش می‌رفت و نمی‌توانست بفهمد آنچه دیده بود، روایت زندگی مردی دیگر بود یا بازتاب پرسشی که از مدت‌ها پیش در درون خود حمل می‌کردم.
    ال توپو در آغاز، با اسلحه به دنبال حقیقت می‌رود. مردی است که انگار به قدرت دست‌هایش بیشتر از ناتوانی‌های روحش اعتماد دارد و تصور می‌کند برای رسیدن به روشنایی باید تاریکی را در دیگری شکست دهد. در تماشای او، بارها به این فکر کردم که انسان با چه اطمینانی گاهی راه خود را درست می‌پندارد و چگونه ممکن است چنان شیفتهٔ مقصد باشد که خشونت نهفته در مسیر را نبیند. شاید خطرناک‌ترین لحظهٔ زندگی هر انسانی همان زمانی باشد که دیگر در درستی خویش تردید نمی‌کند.
    چهار استاد تیراندازی که ال توپو در برابرشان قرار می‌گیرد، برایم تنها حریفانی در یک وسترن غریب نبودند. هرکدام انگار آینه‌ای بودند که قهرمان در برابر آن‌ها می‌ایستاد، بی‌آنکه بتواند چهرهٔ واقعی خود را در آن‌ها بازشناسد. او پیروز می‌شود، اما هر پیروزی مرا به این پرسش نزدیک‌تر می‌کرد که آیا شکست‌دادن دیگری واقعاً چیزی از تاریکی درون ما می‌کاهد؟ گاهی گمان می‌کنم انسان می‌تواند تمام عمر را صرف غلبه بر موانعی کند که در بیرون از او قرار دارند، فقط برای آنکه مجبور نباشد لحظه‌ای در برابر آنچه در درونش پنهان کرده است بایستد.
    پس از آن، فیلم مرا به غار می‌برد. به فضایی که تاریکی‌اش نه آرامش‌بخش است و نه کاملاً هراس‌آور، بلکه یادآور چیزی است که مدت‌ها از دیدن آن گریخته‌ایم. دیوارهای سرد، هوای مانده و بدن‌های رنج‌کشیدهٔ ساکنان غار، برایم تصویری از بخش‌های طردشدهٔ وجود انسان ساختند. همان قسمت‌هایی که شاید در خلوت، با شرم یا اندوه به یادشان می‌آوریم و در روشنایی روز ترجیح می‌دهیم وجودشان را انکار کنیم. غار هم پناهگاه بود و هم زندان، درست مانند بعضی خاطرات که از یک سو ما را از جهان بیرون حفظ می‌کنند و از سوی دیگر، نمی‌گذارند از گذشته عبور کنیم.
    ال توپو این بار می‌خواهد نجات‌دهنده باشد. به‌جای آنکه با اسلحه راه خود را باز کند، دست به کار حفر تونلی می‌شود تا انسان‌های محبوس را به سطح زمین بازگرداند. این تغییر برایم تأثیرگذار بود. گویی مردی که زمانی جهان را میدان نبرد می‌دید، اکنون می‌خواهد با دستان خود راهی برای آزادی بسازد. اما هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شدم، بیشتر احساس می‌کردم که فیلم به چیزی تلخ‌تر از شکست یک قهرمان اشاره دارد. به این حقیقت که نیت نیک، به‌تنهایی، برای تغییر جهان کافی نیست.
    تونل سرانجام به بیرون می‌رسد، اما آن سوی آن، جامعه‌ای قرار دارد که هنوز نمی‌تواند انسان‌های طردشده را بپذیرد. در آن لحظه، تمام امیدی که در حفر تونل شکل گرفته بود، در برابر واقعیتی بی‌رحم قرار می‌گیرد. با خودم فکر کردم شاید گاهی ما نیز تمام توانمان را صرف گشودن دری می‌کنیم، با این امید که آن سویش زندگی تازه‌ای انتظارمان را می‌کشد. اما وقتی در باز می‌شود، درمی‌یابیم که برای تغییر زندگی، تنها خروج از یک زندان کافی نیست. گاهی جهان بیرون نیز با همان دیوارهایی ساخته شده است که از آن‌ها گریخته‌ایم.
    و بعد، آتش.
    پایان فیلم برایم نه تصویر روشنی از رستگاری بود و نه نشانه‌ای قطعی از شکست. بیشتر شبیه پرسشی بود که در میان شعله‌ها شکل می‌گرفت و با خاموش‌شدن تصویر، بی‌پاسخ باقی می‌ماند. ال توپو، پس از آنکه می‌کوشد دیگران را نجات دهد، بار دیگر به خشونت بازمی‌گردد و سرانجام خود را به آتش می‌سپارد. نمی‌توانستم این مرگ را به‌آسانی تطهیر بنامم. آیا او می‌خواست از جهانی که نتوانسته بود تغییرش دهد رها شود؟ آیا در آن شعله‌ها چیزی از امید باقی مانده بود، یا تنها خستگی انسانی که دیگر نمی‌توانست فاصلهٔ میان آرمان و واقعیت را تحمل کند؟
    شاید آنچه در این پایان مرا متوقف کرد، همین پیوند غریب میان رستگاری و خشونت بود. انسان گاهی چنان به نجات باور پیدا می‌کند که فراموش می‌کند نجات نیز می‌تواند بهانه‌ای برای تحمیل ارادهٔ خویش شود. شاید برای رهایی از خشونت، پیش از هر چیز باید از این تصور دست کشید که حقانیت هدف، هر وسیله‌ای را مجاز می‌کند.
    پس از پایان فیلم، بیشتر از آنکه به دنبال معنای قطعی نمادها باشم، به ناتمامی انسان فکر کردم. به اینکه چگونه می‌توان در جست‌وجوی حقیقت بود و هم‌زمان از آن فاصله گرفت، چگونه می‌توان خواهان رهایی بود و هنوز بخشی از وجود را به زنجیرهای گذشته سپرد. در ال توپو چیزی از این تناقض را دیدم. نه به این معنا که سرگذشت او را سرگذشت خود بدانم، بلکه از آن رو که پرسش‌هایش برایم غریب نبودند.
    شاید فیلم به همین دلیل در ذهنم باقی ماند. بعضی آثار را می‌توان پس از تماشا در چند جمله خلاصه کرد و کنار گذاشت، اما بعضی دیگر، مانند خاطرهٔ بویی که ناگهان ما را به اتاقی دور، به بعدازظهری فراموش‌شده یا به احساسی که تصور می‌کردیم از میان رفته است بازمی‌گرداند، معنایی فراتر از تصاویر خود پیدا می‌کنند. آن‌ها چیزی را در ما بیدار می‌کنند که پیش از تماشایشان نیز وجود داشته، اما هنوز نامی برایش نداشته‌ایم.
    ال توپو برای من با مرگ قهرمانش تمام نشد. با تصویر بیابانی ادامه یافت که آفتابش همچنان بر شن‌ها می‌تابید و با پرسشی که پس از خاموش‌شدن صفحه در من باقی ماند. آیا رستگاری در رسیدن به روشنایی است، یا در لحظه‌ای که انسان سرانجام می‌پذیرد تاریکی را نیز باید در شناخت خویش به حساب آورد؟
    نام فیلم: El Topo (1970)
    کارگردان: الخاندرو خودوروفسکی (Alejandro Jodorowsky)

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  17. دیدی گفتم دوباره خلاق می‌شوم؟ دوباره به زندگی برمی‌گردم؟

    امروز بجای استراحت بدنی – هرچند که هنوز با دردهای مختلف دست‌‌و‌پنجه نرم می‌کنم – حس‌وحالِ خلق‌کردنی که به سراغم آمد را در هوا شکار کردم.

    دفتر آبرنگم را باز کردم و تکنیک‌های آبرنگ را تمرین کردم. رنگ‌ها اثرشان را گذاشتند. چند سالی فعلا جوان‌ترم. جوان‌تر هم می‌شوم صبر کنید.

    کانال تمرینجا را باز می‌کنم و می‌بینم که اسمم در لیست خوانده‌شده‌های امروز است. با استرس فایل را پخش می‌کنم. در تمرینجا استاد درباره تمرین‌هایمان برای کلاس نویسندگیِ خلاق بازخورد می‌دهد. چند سطر اول داستانم درباره صحنه‌ است. استاد می‌خواندش و هر لحظه منتظرم بگوید این چه چرت‌و‌پرتی‌ست که نوشتی. ولی با قطاری از تعریف‌ها و کلمات تشویق‌کننده رو‌به‌رو می‌شوم. روزم ساخته می‌شود. جوان‌تر؟ البته. صبر کنید هنوز هست.

    نویسنده‌ساز با تمرین آبرنگ همراه می‌شود. استاد پاره‌ای از یکی از نوشته‌های ابراهیم نبوی را می‌خواند و من قلم‌مو را در رنگ‌ها می‌رقصانم. زمان آزادنویسی، بند و بساطم را جمع می‌کنم چون که حالا وقتِ منِ نویسنده است و منِ نقاش شیفتش تمام شده. در آزادنویسی امروز، آزادپرسی کردم. پشت سر هم، از خودم سوال پرسیدم. از هر موضوعی. تجربه جالبی بود. چیزهای جدیدی در خودم کشف کردم. همیشه عاشق سوال‌ پرسیدن از خودم هستم. آزادنویسی که تمام می‌شود بعد از پرسش و پاسخ، استاد می‌گوید می‌خاهم یک آهنگ محشر پخش کنم. آهنگی می‌گذارد که نگویم برایتان. «ﺟﻨﺎب ﺳﺮوان وﻟﻢ ﻛﻦ اﻳﻦ وﻗﺖ ﺷﻮ ﻛﻤﻴﻨﻢ». بله گوگل کردم. خیلی خندیدیم. نظرهای بچه‌ها فوق‌العاده بود. جوان‌تر؟ البته.

    در فاصله‌ی تا شروع کلاس نویسندگی خلاق، با سین‌شین وویس‌ ردوبدل کردیم که دیدم ای‌ وای زمان از دستم رفت و پنج دقیقه‌ست کلاس شروع شده. پریدم توی کلاس. چه بحث جذابی شکل گرفته بود. تفاوت کتاب با فیلم. استاد می‌گفت که در کتاب، خواننده با داستان تعامل دارد و شکل‌گیری داستان وابسته به تعامل خواننده‌ست. اما در فیلم تعاملی وجود ندارد چراکه همه چیز از قبل نمایش داده شده و جایی برای تصور مخاطب نمی‌گذارد. برای همین نویسنده به توصیف می‌پردازد. مخصوصا در رمان‌های قرن نوزدهم که توصیفات بسیار زیاد و پرجزئیات بودند چون مردم آن زمانه نسبت به الان، از تصویر محروم بودند. اما ما می‌توانیم هروقت اراده کنیم، دورترین نقطه دنیا را در گوگل ببینیم.‌ جالب نیست؟ شیفته نویسندگی نمی‌شوید؟ در ادامه شیفته‌تر هم می‌شوم. جوان‌تر؟ البته البته.

    بعد از کلاس، اسکچ‌بوک را در‌می‌آورم تا افتتاحش کنم. یکی از تصویرسازی‌هایی که دوست دارم را می‌آورم و تمرین رونویسی می‌کنم. یکی از بهترین تمرین‌ها برای فهم عمیق‌تر یک اثر و البته بهتر نوشتن، رونویسی کردن از روی آثار خوب است. و حالا رونویسی را آوردم در حیطه هنر. خیلی وقت بود که طراحی نکرده بودم. اما شروع خوبی بود. هنوز چیزهایی در من هست. جوان‌تر؟ البته.

    برمی‌گردم به بوف کور. شگفت‌زده می‌شوم از تعابیر و توصیفات. حالا دیگر حواسم بیشتر به توصیفات هست. باید رونویسی کنم. کلی ایده برای وام گرفتن پیدا می‌کنم. جوان‌تر؟ آه البته که آره. اما فکر کنم الان دیگر نوزادی باشم. بله فکر کنم امروز باز متولد شدم.

    در یکی از سوال‌های آزادپرسی امروز، از خودم پرسیدم اگر فقط بتوانی یک لذت را داشته باشی آن لذت چیست؟ پاسخ دادم: لذت خلق کردن.

    گزارش نیک
    فاطمه شَبِّه
    ۳ آبان

  18. امروز احساساتی شدم. خندیدم، خوشحال بودم.گریستم، ناراحت شدم. خیره ماندم. کشف کردم.

    انرژی کم نیست من آنها را پیش از جستجو در وجود خود، از دیگران دریافتش می‌کنم.
    شب است و نگاه‌ها خیره به آسمان روزی‌رسان.
    من اما سهمم را برداشته‌ام. پربار است دایرهٔ ارتباطی‌ام و کم‌نظیر.
    امروز دو کارِ اساسی انجام دادم که به هر به دلیلی عقب مانده‌ بودم از انجامشان.
    ملاقات به دوستی خوش‌ذوق و مهربان.
    رفتن به دندانپزشکی و ترمیم دندان و قرارگیری در مراحل طاقت فرسای آن.
    از کارهای امروزم در جهت بهره‌وری بیشتر در نوشتن:
    متن نوشتم برای دوستِ عزیزم.
    عضو شدن در گروه هم‌خوانی کتاب‌های چند جلدی مادر و دختران. با جمعی از هم نویسان خوش‌ذوق.
    پیاده‌روی و تخلیه اطلاعات نامرتبط و غیرمهم و بارگیری داده‌های اصلی و ضروری برای کشف و مشاهدهٔ دقیق‌تر.

  19. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبحی استاد خبر داد که برگشته است و ظهری راه افتادم سمت شرکت. البته، صبحی‌تر آزادنویسی کردم و خاندم «نفتی» چوبک را. از نثر نجدی پرت شدم توی نثر چوبک. انگار که چوبک، معیار متمایل به شاعرانه می‌نویسد و نجدی، خود شاعرانه. منظورم دو مجموعه داستان «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» و «خیمه‌شب‌بازی‌» است.
    بخشی از صحنه‌ام را پیش بردم.
    از شرکت یک‌راست رفتم کتابفروشی اردیبهشت و یک‌راست‌تر، قفسه‌ی اسطوره‌شناسی. یافتمش «اسطوره و نماد در ادبیات و هنر» را. گفت‌‌وگو با جلال ستاری. فروشنده که خود، خوره‌ی اساطیر است، از وجود چنین کتابی اطلاع نداشت و خودش را به در و دیوار کوباند که من نخرمش. تنها همین یک نسخه باقی مانده بود. من هم گفتم که انتهای لطفم این است که قرض بدهم والا‌.
    دختر بسیار نازنینی‌ست. اصلن یکی از مزایای غیر مستقیم شرکت که مستقیم‌تر از مزایای مستقیمش است، همین آشنا شدن با بچه‌های خوش‌ذوق اردیبهشت است.
    شب به زبان گذشت و نویسندگی خلاق. استاد که از عینی‌ها و ذهنی‌ها می‌گفتند، یاد مادرانگی افتادم. اسطوره‌ی دمتر، شکل مادری‌ و مادرانگی‌ست برایم.

  20. امروز:

    چند صفحه‌ای می‌خانم از کتاب پادزهر.

    ورزش می‌کنم، این بار هوازی.

    برای اولین بار کیک هویج می‌پزم. بدک نمی‌شود.

    ۲۵ دقیقه آزادنویسی می‌کنم.
    و حالا هم که گزارش نیک، امروز را پیش‌رویم می‌نهد تا از آن چیزی بنویسم.

  21. روز‌واژه: وابسته‌ی نوشتن
    گزارش‌‌نیک ۴۰۵/۸/۳
    ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. زودتر از با بیدارباش خورشید.روزها کوتاه و کوتاهتر می‌شوند. عقربه‌های ساعت پایشان را بر پدال سرعت گذاشته‌اند و پیش می‌روند. گذر زمان را حس نمی‌کنم. زمان کم می‌آید برای زندگی. واین خوب‌ست که آنقدر دنبال اهداف ‌و برنامه‌های زندگی باشبم که وقت کم بیاید. در زندگی زمانِ اضافه برای زندگی، یعنی مردگی، نه زندگی.
    همیشه باید در تکاپو بود نه در سکون.
    بگذریم.
    پسرم را به مترو رساندم. امسال خاطرم از رفت و آمد مدرسه‌اش کمی آسوده شده. صبح‌ها با اسنپ تا مترو می‌رود یا خودم می‌رسانمش. چهار ایستگاه بعد سر کوچه‌ی مدرسه پیاده‌می‌شود و ‌مسیری پنج دقیقه‌ای تا درمدرسه را پیاده می‌رود. خدارا شکر رها شدیم از ترافیک صبحگاهی اتوبان‌های تهرانو هزینه‌ی گزاف سرویس . این هم از اطف‌های بیکران پرودگارست که هیچوقت من را تنها نگذاشته.
    برگشتم صبحانه خوردم دوباره کمی خوابیدم. بعد از بیدارشدن مجدد کمی نوشتم. از دل آزادنویسی صبحگاهی که نه، نزدیک به ظهرگاهی ،رخدادکی جذاب بیرون آمد. فردا دستی به سر و رویش می‌کشم ودر کانال «باشگاه نویسندگی خلاق»می‌گذارمش. یکی از کانال‌های مورد علاقه‌ام شده‌است. از خواندن رخدادک‌های دوستان لذت می‌برم و با دوستان خوبی آشنا شده‌ام. ناهار را آماده کردم ودر «تمرین‌جا»شرکت کردم. استاد شاهین نکات بسیار خوبی را در این جلسه مثل جلسات قبل عنوان کرد.خدا خیرش دهد کار بچه‌ها را با حوصله ‌و نقادانه، گاهی محکم وبدون رحم مورد ارزیابی قرارمی‌دهد. بی‌چشمداشت وانتظار. بازهم می‌گویم چنین افرادی در این دنیای وانفسا کمیابند. بعد از مرتب کردن خانه و آشپزخانه سریال «قمارباز» رادیدم. فعلا چیز مهمی ندارد، ببینم تا بعد از این چه حرفی برای گفتن دارد. کتاب «ازش چی یاد گرفتی»احمد جوکار را تمام کردم. کتاب نمونه‌هایی از رخدادک‌های آموزنده و خواندنی‌ست. بعد در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم کتاب «سفرطولانی»از ابراهیم نبوی خوانده شد. کتاب جالبی بود با یک اسم طولانی که یک کامیون برای کشیدن اسمش لازم بود «سفری طولانی پیرمردی با سرفه‌های خشک و پیاپی و دختر جوانی که کیفش را روی دوشش انداخته بود.» پانزده دقیقه آزادنویسی انجام دادم. بازهم یک رخدادک از دلش درآمد.بعد از علاقه به کاریکلماتور و گزین‌گویه حالا نوبت رخدادک‌ست. آهنگی جالب با مضمونی جالب‌تر که تا حالا نشنیده بودم اما پسرانم می‌شناختند در وبینار پخش شد. خدایی بعد از آنهمه آهنگ های موسیقی کلاسیک اروپا ‌موسیقی های خواننده های معروف ونامدار سنتی وپاپ این مورد ازاستاد شاهین جالب بود. بعد از وبینار با تلفنی از طرف دونفر ‌از آشنایان و اتفاقاتی که بعد از آن دوتماس پیش آمد به یاد پدر و مادرم افتادم. چقدر مهربانی‌ها ‌و حمایت‌هایشان را کم داشتم. همسرم کمی من را آرام کرد. اگر اورا نمی‌داشتم چه می‌کردم .
    پیاده روی شبانه را نیم ساعت در اطراف منزل انجام دادم. تنها و درسکوت. دوش گرفتم. چای ریختم ومشغول نوشتن شدم. واکنون من در نوشتاری‌ نیک. که سخت به آن وابسته شدم.
    ساعت یک وپانزده دقیقه بعد از نیمه‌شب است و حسم، حسِ یک معتاد به نیک‌نویسی‌ست.

    شبتان نیک

  22. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۸٫۳

    امروز هوا نیمه ابری بود.او هم دلش نیمه ابری بود‌.
    آسمان در باریدن بخل می‌ورزد .ابرها می آیند ومی‌روند بدون اینکه ببارند.اما او دلش می‌خاست بگرید به جای اشکهای آسمان.

    به کلمات فکر می کنم وبه اینکه چه بنویسم .

    کلمه رهایی را انتخاب کردم وچند سطر درباره اش نوشتم.👇👇

    رهایی…

    او دائم من را به دنبال خود می‌کشاند ازاین کوچه به آن کوچه.

    مدام به من وعده وعید می‌دهد .امروز و فردا می‌کند، ولی هیچ خبری از رهایی نیست.

    نمی‌دانم تا کی می‌خاهد به این بازی ادامه بدهد.

    از اینکه مدام من را به دنبال خود می‌کشاند،احساس شادمانی می‌کند .

    انگاردر خود کمبودی دارد که می‌خاهد باکشاندن من به دنبال خودآن را جبران کند.

    خسته شدم ازبس که به دنبالش دویدم.

    خسته شدم ازبس پشت درهای بسته ماندم ورها نشدم.

    خسته شدم ازبس گرفتار بودم در بند افکارم.

    خسته شدم ازبس گرفتار بودم دربند جسمم.

  23. سال‌واژه: ثمربخشی
    صبح خود را پر نشاط آغازیدم، هفت ساعت عمیق خابیده بودم مانند خاب‌های کودکی و نوجوانی، در ذهن من نماد خاب باکیفیت خاب‌های این دو دوره زندگی هستند.
    بخشی از کارهای عقب‌افتاده را انجام دادم نگرانی انجام ندادن کارهای عقب‌افتاده سنگینی زیادی به ذهنم‌تحمیل می‌کند.
    چند صفحه انگلیسی خاندم.
    دمی را با چخوف و داستان‌هایش گذراندم.
    با وبینار نویسنده‌ساز همراه شدم آزادنویسی کردیم در مورد اثرات مثبت گزارش‌نیک‌نویسی صحبت‌کردیم. نوشتن گزارش نیک به من کمک می‌کند بفهمم با روزهایم‌چکار می‌کنم و در خاتمه یک آهنگ داش‌مشتی گوش دادیم من اولین بار بود این آهنگ رو می‌شنیدم اینکه در وبینار و همراه دوستان شنیدم برام خاطره خوبی شد.
    همراه شام قسمت جدید سریال صد روز فریب را تماشا کردم این سریال درباره دورانی‌ست که کره جنوبی مستعمره ژاپن بود قلبم از مفهوم استعمار به درد آمد ای کاش بشر واژه استعمار و عمل استعمار را هرگز نمی‌آموخت.
    شعری از نیمایوشیج خاندم.
    امشب قصد دارم چند دقیقه زودتر بخابم یاد آهنگ وبینار امروز افتادم جناب سروان ولم کن امشب می‌خام زود بخابم!

  24. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    گردآفریدِ عزیزتر از جانم،
    این اولین نامه‌ای است که برایت می‌نویسم. داشتم فروغ می‌خواندم، بلکه پُرفروغ به دنیا بنگرم، اما آخر تو نگاه کن چه بیتی آمد!
    «درد تاریکی‌ست، درد خواستن
    رفتن و بیهوده خود را کاستن»
    این روزها خیلی گریه می‌کنم. نه، بهتر بگویم شعرهایش را می‌خوانم و زار می‌زنم. انگار که کسی قلبم را بوسیده باشد، بی‌آنکه خودش بداند و تصمیم داشته باشد. حالا رایحه‌اش مانده و خودش ناپدید شده. البته خودم باید ناپدیدش می‌کردم.
    آه، می‌دانی؟ موقع آزادنویسی امروز بیشتر دریافتم که گویا همه‌اش تراوشات ذهنی من است.

    وقتی موقع وبینار نویسنده‌ساز غرق آزادنویسی می‌شوم، سبک می‌شوم، اما امان از وقتی که شب از راه می‌رسد…
    در عین سرشار بودن از احساس، تهی می‌شوم. گل یا پوچ‌هایم همگی پوچ می‌شوند؛ گلی وجود ندارد، حتی خشکیده.
    چنان از ذوق پوچ شده‌ام که هنوز سراغ تمرین‌های دورهٔ شعر و کارهایم نرفته‌ام. مدام در مختصات عشقی می‌پلکم که مال من نیست و نخواهد بود.
    گردآفریدم، قلبم تیر می‌کشد. کاش می‌توانستم در آغوشت لالایی شوم، اما در درد زندانی‌ام.
    به قول فروغم:
    «تنم به پیلهٔ تنهایی‌ام نمی‌گنجید»
    البته من باید بگویم نمی‌گنجد، چون هنوز تنهایی از من عبور نکرده و مرداب‌گونه پیله‌پیله‌ام را می‌بلعد.
    حالا نامه را تمام می‌کنم؛ ابرها باران می‌شوند.
    در قلبمی،
    نیلوفر

    یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵
    https://t.me/WaterLilyEcho

    1. سارای عزیز،
      وضعیتی که توش هستی، تجربه‌ی خیلی منحصر به فرد و البته سختیه و برای همه به این شکل پیش نمیاد. بعد از گذشتن دوره‌ی سوگ، حسش جوریه که انگار اگر تا قبل از این مثلا یک شکل هندسی شش وجهی بودی، تبدیل می‌شی به یه شکل هندسی ده دوازده وجهی. یعنی مطمئن باش اون‌جوری که الان احساس می‌کنی بیهوده کاستن بوده، نیست. و یه پیشنهاد، به‌جای گریه کردن ازش بنویس.تبدیلش کن به زیبایی و ازش لذت ببر. هرکسی حس تورو نمی‌تونه عمیقا تجربه کنه. شعرهایی که بعد از این تجربه می‌نویسی، جزو بهترین شعرات می‌شن.

  25. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی نوشتم با برنامه‌ی روز.
    ساعت نُه کمی چرت زدم.
    باز کلی ظرف شستم.
    حین منجوق‌دوزی، فایل صوتی چند جلسه از وبینار سرزبانِ الهه علیزاده را گوش دادم. توی یکی از فایل‌ها از «بازی سکوت» گفت. و روی کلمه‌ی «بازی» تاکید کرد. این که گاهی بعضی آدم‌ها از سکوت کردن به عنوانِ ابزاری برای توهین، تحقیر و صدمه‌زدن به ما استفاده می‌کنند. امروز دقیقاً روزی بود که باید این موضوع را می‌دانستم؛ چون مدتی‌ست از جانب آشنایی با ابزار سکوت آزار می‌بینم. و تازه فهمیدم که او از این بازی لذت فراوان می‌برد نکبت.

    من از آن دسته آدم‌هایی هستم که نمی‌توانم نسبت به غم دیگران بی‌تفاوت باشم.‌حتی اگر زمین‌ام بزنند، باز در مواقع ضروری دست‌شان را می‌گیرم. اما امروز صدایی در وجودم گفت:«مهناز به خودت بیا». «بازی». این کلمه بدجور تکانم داد. از این که فهمیدم می‌گذارم دیگران و اویِ کثافت این‌چنین بازی‌ام بدهند سخت سرخورده شدم از درون.

    عصر هوا طوفانی شد، رعد و برق و گردوخاکی بدون باران.

    بعد غروب نیم ساعت در حیاط خانه پیاده‌روی کردم. امشب باد خنکی می‌وزید و راه رفتن بسی خوشایند بود.
    تا آخر شب درگیر مشق‌های سارا و امتحانِ فردایش بودم.

    این روزها متأسفانه کتاب کم می‌خوانم و این عذابم می‌دهد. امشب چند صفحه از کتاب «فلسفه‌ی پیاده‌روی » خواندم . حین خواندن چشم‌هایم روی هم می‌افتاد و کلمه‌ها را جابه‌جا می‌دیدم. جاهایی که نیم‌فاصله نداشت بین عبارت‌ها فاصله نمی‌دیدم. آن‌قدر گیج و درگیر فاصله و نیم‌فاصله‌ی متن کتاب بودم که آخرش یک شعرک متولد شد با همین فاصله و نیم‌فاصله.

  26. لیست کارهایم در ابتدای روز

    ـ متاسفانه زیست کل فصل یک
    ـ متاسفانه‌تر گزارش نیک( نوشتن متاسفانه دارد آن هم« تر»؟)
    ـ یادداشت( ای وای گویوم)
    ـ شعر( جونز.)
    ـ داستان کوتاه( ان‌شالله تو مدرسه.)
    ـ طراحی اسم همکلاسی‌هایم( زیادی تو این مرحله ماندی. برو کار با برنامه.)
    ـ فیلم باشو( تو را خدا ببین. حتا شده به صورت سریال.)
    ـ راس ساعت نه یک تانکر چای
    ـ نمایش‌نامه( عشقم خرده‌عادت‌ها.)
    ـ روزنویسی( اگر توانستم( باید بتانی.))
    ـ کاریکلماتور( یادت نرود‌‌ها. زمانی نمی‌گیرد و مدتی نمی‌خانیش.)
    ـ ای وای آزادنویسی یادم رفت.

    لیست‌ کارهایم در انتهای شب

    ـ زیست( روخانی بهتر از کلن نخاندن است. به قول شاهین یک به از صفر.)
    ـ گزارش نیک( تا دقایقی دیگر)
    ـ یادداشت( یک تیر و دو نشان. هم انتشار کانال و هم گزارش.)
    ـ شعر( مهدی سرباز بای بای کرد. من هم به بوسه‌های ویانا های های کردم.)
    ـ روزگفتار( کاری که قرار نبود انجام دهم.)
    ـ داستان کوتاه( سفر بخیر آقای رئیس جمهور از مارکز را خانده نخانده می‌گذارم سر جایش. حمله به کتاب بعدی.)
    ـ طراحی( درود بر شرفم که کردم. همشان اما نه.)
    ـ فیلم باشو( ملتزم دیدن مجدد همان بیست دقیقه. در خاب و بیداری دیدمش.)
    ـ راس ساعت نه یک تانکر چای( عوض تانکر بطری خانواده خوردم و وضعیتم این. بیهوش شدن و انتشار پس اژ دوازده. ای وای گویوم به توان ده.)
    ـ نمایش‌نامه( کمی بیش از خرده‌عادت و کمی کمتر از عادت متوسط.)
    ـ روزنویسی( توانستم. لالای لای)
    ـ کاریکلماتور( یک دانه؟ یک صفحه. همشان هم رونویسی.)
    ـ آزادنویسی( تو لیست آخر از همه یادم آمد و تو عمل اول از همه.)
    ـ دیگر چه گوهی نیک خارج از برنامه خوردم؟ آهان آشپزی( هیچ وقت شیر و نودل را ترکیب نکنید.)

  27. گزارش نیک
    برای چهارمین بار است که گوش می‌دهم به آهنگ وبینار امروز شاهین.‌آهنگ به شدت و داستان‌گو بود. جوانی عاشق‌پیشه. وضع بدی دارد. پول ندارد زنش را ببرد. کافه. هر شب می‌رود خانه ای کسی که دوسش دارد. مخفیانه از خانه‌اش می‌رود بالا. تا عشقش را ببنید. اما هرشب‌ها از حضور ماشین‌های گشتی می‌نالد. فقط آنجایی که می‌گوید خودتو قایم نکن. بیا بیرون آسمان. ببین آدم به چه روزی می‌افتد که اعتراف می‌کند من دزد نیستم به مولا. من اومدم فقط عشقم را ببینم. ببین آدم به چه روزی می افتد. و نتیحه می‌گیرد. اگر صدا‌وسیما به این آهنگم گوش می‌کردنذ. اصول قصه‌گویی را به یاد می‌آورند. آش درهم جوش را نمی‌دیدیم. من از صدا‌وسیما ب بریدم برایم جدی نیست. گذری چشم می خورد. وقت شام با خانواده. این «برایم جدی نیست.» جمله‌‌ی مناسبی است. بله من هم از سخف‌ترین‌ها آغازیدم مثل رمان قهوه‌ی سرد آقای نویسنده اما اقبال یارم بود. پایم از ‌آن فراتر نگذشتم. آشغال‌خور نشدم. اما آشغال‌بین چرا. نوشتن برایت. برکت می‌اندازد.که این‌همه می‌نویسم. از تجربه نوشتن گزارش نیک فقط این را بگویم. پیگیری کارها و بازگشت به آموخته‌ها پیشین و مرتب‌کردن سبد دانش‌شخصی.
    …………………………………………………….
    از اقدامت روز
    خاندن دفترچه خاطرات‌فراموش.
    آزاد‌نویس یک ساعت.
    شرکت در وبیکارهای معماری تفکر موضوع امروز سنگ بنای تفکر وضوح
    شرکت درنویسده‌ساز. خوشحالم حالیا چون وبینارهای دوستانم معرفی شد حالا من می‌توام تصویر بیشتر‌دوستانم را ببینم.
    خواندن رود‌راوی.

    علی‌آراسته

  28. این روزها خیلی دل و دماغی برای نوشتن ندارم. نه این‌که ننویسم. می‌نویسم ولی حوصله‌ی به اشتراک گذاشتن ندارم. نه توی کانالم نه این‌جا. نمی‌دانم حوصله‌ام کجا رفته؟ با این‌که بی‌حوصله‌ام اما روزهایم درگیر رکود نیست. مثلا امروز چندین بار آزاد‌نویسی کردم. کتاب خواندم. فایل یکی از درس‌هایم را گوش دادم. تمرین دروره‌ی تاپاس را انجام دادم. کارهای خانه را انجام دادم. پیاده‌روی کردم. توی وبینار شرکت کردم. بچه‌ها از تجربه‌ی گزارش نیک‌شان گفتند. همه‌ی تجربه‌ها قشنگ بود. دل‌نشین بود ولی هیچ‌کدام تجربه‌ی من نبود. اگر الان می‌نویسم از سر کنجکاوی‌ست که کدام یک از ‌آن تجربه‌های قشنگ می‌تواند تجربه‌ی من‌هم باشد یا شاید من حس و حال دیگری را تجربه کنم. نمی‌دانم. در ادامه‌ی روز آشپزی کردم. رفتم سرکلاس اشارات. ‌آخر کلاس آروز کردیم بازهم هفته‌ی دیگربتوانیم سر کلاس حاضر شویم. بچه‌های خارج مدام می‌گفتند مراقب خودتون باشید. دلم گرفت و از آن لحظه تا همین الان گرفته‌ام. دل‌ گرفته و دل تنگ. وقتی رفتم توی بالکن به گل و گیاه‌‌هایم برسم دیدم آسمان چقدر قشنگ است. مهتابی و درخشان. بعد به شهر نگاه کردم که انگار روی‌اش پولک‌ ریخته‌اند و برق می‌زند. دیدن شهری که در ظاهر آرام است ولی در باطن آبستن ترس و اضطرابی مدام است قشنگی مهتاب را از من گرفت. یکی از بچه‌های اشارات شعری از بیدل دهلوی توی گروه فرستاد. وقتی خواندمش بغضم ترکید. بغض همان دلی که از سرشب گرفته و بی‌قرار بود. با یکی از دوستام که در شرایط سختی‌ست تماس گرفتم. باهم گپ زدیم به این امید که کمی دلش سبک شود. نمی‌دانم سبک شد یا نه ولی من باز هم بعدش گریه کردم. کلا نمی‌دانم چرا امشب اشکم دم مشکم است. حتا الان. دل گرفته‌ام نشسته است کنار بی‌حوصلگی‌های مدام این روزهایم.
    می‌خواهم تمرین کنم که بیشتر در مقام نگریستن این روزها ی نگران باشم تا مشوش و آشفته.

  29. ویل‌ویلی

    ۱. رفتم سر کار.
    ۲. وبیکار الهه را شرکت کردم.
    ۳. بخشی از نویسنده‌ساز را ببودم.
    ۴. نوشتم.
    ۵. خابیدم.
    ۶. تولد دوستم را با تاخیر تبریک گفتم، جواب نداد.
    ۷. چالشعر روزانه را ‌ انجام دادم.
    ۸. انتشار روزانه داشتم در کانالم.
    ۹. لباس اتو کردم.

  30. دلم می‌خواد هیچ کاری نکنم.
    جدیدا هر کاری که پیامد قابل توجهی نداشته باشه باعث رنجشم می‌شه.
    زمان به سرعت سپری می‌شه.
    بحث جنگ داغ شده.
    داداشم داره دوماد می‌شه.
    نمی‌دونم.
    همه چی به هم ریخته.
    قطع به یقین افسردگی پس از زایمان گرفتم‌.
    حتی حوصله رفتن یا تلفن زدن به یه درمانگر هم ندارم.
    امروز یه کم لباس اطو کردم.
    یه کم وسایل خونه جا به جا کردم.
    رفتیم خونه‌ی یکی از اقوام برای عرض تبریک.
    به همین راحتی غروب شد.
    تکالیف مهرسام رو انجام دادیم.
    مرغ شستم.
    برای خاطر فریزر چپانی مرغ بسته بندی کردم.
    فیله کردم.
    کباب مرغ نیمه آماده درست کردم.
    برای فردای مهرسام اناری که محمد دون کرده بود رو گذاشتم و سیب زمینی خلال کردم که صبح درست کنم ببره.
    به همین راحتی شب تموم شد.
    از غروب دارم فیلم زندگی دوگانه‌ی ورونیکا رو می‌بینم.
    بعد از گزارش نوشتنم ادامه‌شو می‌بینم‌.
    کتی معرفی کرده.
    قطعا خوبه.
    قبلش آهنگش رو فرستاد و پرسید چه وایبی‌ بهت می‌ده.
    گفتم.
    گفت دقیقا موضوع فیلم همینیه که گفتی.
    خیلی با خودم حال کردم.
    برم ببینمش. شاید غم تموم شدن روز بدون مطالعه و پیگرد خواسته‌هام رو بشوره ببره.
    بی‌خيال

  31. بابا جان می‌دانی، فهمیدنِ پاسخ درست، لازمه‌اش پیدا کردنِ سوال درست است. تصمیم گرفته‌ام فایلی در نوت گوشی‌ام باز کنم با عنوانِ «پرسش‌های من».
    باید سوال‌های بیشتری بپرسم از خودم، از جهانِ اطرافم، تا جواب‌های شاید درست‌تری پیدا کنم.
    مثل هرشب منتظری ببینی امروز چه کردم؟
    راستش امروز جسمم ناتوان بود و رنجور. من هم با دلش راه آمدم. خسته‌ترش نکردم. گرچه آنقدر احساس ضعف می‌کردم که حالِ زودتر به خانه برگشتن را هم نداشتم. یک قهوه نوشیدم که شاید کمی جان بدهد به تنم، اما بیشتر از جانم کاست. خلاصه به زور دوام آوردم تا عصر و بعدش چون توان ایستادن و اعصاب شلوغی مترو را نداشتم، یک موتوری گرفتم. به کسی نگو، غُر می‌زنند به سرم.
    بابا یک جایی در تونل، راننده گازش را پر کرد، حس کردم دارد باد می‌بردم. فکر کنم دارم زیادی سبُک می‌شوم.
    اما یک چیز خوبِ امروز، نویسنده‌ساز بود. استاد داستانِ کوتاهی خاند با عنوانی بلند، «سفری طولانی، پیرمردی با سرفه‌های خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود». می‌بینی چه جالب است؟ خودِ داستان سرجمع، ۴-۵ صفحه است و عنوانش اینقدر طولانی. داستانش هم جالب بود. خودِ داستان، هرچه که نباید به گزاف در داستان استفاده کرد را، استفاده کرده بود. خواندن آقای کلانتری هم با آن اَکت‌هایش جالب‌ترش می‌کرد. اما یک قسمت خیلی بامزه‌ترش، آهنگ پایانی وبینار بود. همان آهنگ را پخش کرد که می‌گوید «جناب سروام ولم کن، این وقت شو کمینم/ آمدم روی دیوار عشقم ببینم»، در خیابان بودم و منتظر پیدا شدن موتوری اسنپ. می‌خندیم و عابران به خنده‌ام می‌خندیدند.
    خانه هم که آمدم فقط نشستم به جستجو درمورد یک چیزی که در فکرم افتاده که انجامش دهم. حالا اگر پخته‌تر شد و قطعی می‌آیم برایت می‌نویسم.
    راستی، تو چرا اصلن دلتنگ من نمی‌شوی؟

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh
    کانال گزارش نیک‌هایم:
    https://t.me/rooodnameh

  32. بابا لنگ‌دراز عزیز، سلام.
    روزهایم معمولی می‌گذرد. معمولی یعنی خوب. می‌بینی بابا؟ هرکسی یک لغت‌نامه‌ی ذهنی دارد. صبح را رفتم به کلاس ادبیات استانی. استاد، داستان سیاوش از سیاست‌نامه‌ی خواجه نظام‌الملک توسی را با داستان‌های امروزی قیاس کردند. نسبتا خوب زبان خواندم. جست‌و‌جو می‌کردم در گوگل. دنبال راه‌هایی برای بهبود یادگیری‌ام. تمرینجا را بودم. سنجه دارد دستم می‌آید. سنجه‌هایی برای ارزیابی یک نوشته‌ی خوب. در سرزبان از وضوح گفتیم. یکی از معیارهای جهان‌شمول فکری و مهم‌ترین آن وضوح است. در مواجه با مسئله‌ای ابتدا باید با توضیح بیشتر، بدان وضوح بخشیم. در نویسنده‌ساز 15 دقیقه آزادانه نوشتیم. استاد داستانی از سید ابراهیم نبوی خواندند. چه فرم جالبی داشت. نقدی بود طنازانه به فرم معمول و مرسوم داستان‌نویسی. باز هم تمرین زبان. نویسندگی خلاق را هم بودم. استاد از توصیف گفتند. نویسنده باید با کنش‌ها وصف چیزی کند و این‌گونه نوشته نمایشی بشود. پیاده‌روی نکردم. فرصت نشد. یک گلدان گلی پیدا کردم. گویا گنج دیده بودم. زیباست. می‌خواهم در آن گل بکارم. بابای عزیزم، خسته‌ام. باید بروم و بخوابم.
    دوستدار تو، مریم
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  33. گزارش نیک | سوم آبان ۱۴۰۵

    سال‌واژه‌ام: جسارت
    امروز کار نیکم برگشتن به وبینار‌ نویسنده‌ساز بود. اینترنت اما انگار سرِ سازگاری نداشت. صدا می‌رفت، تصویر می‌ماند، جمله‌ای از داستانی که شاهین کلانتری میخواند شنیده می‌شد و نیمه‌راه گم می‌شد. من بودم و صفحه‌ای که مدام از دسترسم درمی‌رفت.
    اما ساعت آخر، وقت آزاد‌نویسی، بالاخره چیزی سر جایش نشست. نه اینترنت درست شد، نه آشفتگی این روزها تمام شد. فقط من بودم و نوشتن. کلمه‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند و من، میان این‌همه کار نیمه‌تمام و کارتن و بی‌سامانی، چند دقیقه توانستم کاری را بکنم که دلم می‌خواست.
    نمی‌دانم چیزی که نوشتم به درد کسی می‌خورد یا نه. اصلاً نمی‌دانم روزی از این نوشته‌ها چیزی درمی‌آید که بشود به کسی نشانش داد و گفت ببین، این حاصل آن همه نشستن و نوشتن است. اما امروز، برای خودم به درد خورد. مثل باز کردن پنجره‌ای در اتاقی که چند روز است در آن رفت‌وآمد می‌کنند و هیچ‌کس فرصت نکرده هوایش را عوض کند.
    نوشتم و کمی از غبار این روزها از روحم کنار رفت. برای ساعتی هم که شده، از زنی که مدام باید چیزی را جمع کند، جابه‌جا کند، پیگیر چیزی باشد و حواسش به همه‌چیز بماند، فاصله گرفتم. برگشتم به خودم، به آن تکه‌ای از من که هنوز دلش می‌خواهد بنویسد، حتی وقتی معلوم نیست این نوشتن قرار است به کجا برسد.
    شاهین کلانتری عزیز، ممنونم که هستید و این فرصت را فراهم می‌کنید که آدم، میان شلوغی زندگی، دوباره چند دقیقه‌ای به کاری برگردد که دوستش دارد. امروز نوشتن برای من فقط نوشتن نبود، یادآوری این بود که هنوز چیزهایی در من زنده‌اند که دلم نمی‌خواهد زیر بار روزمرگی خاموش شوند.
    https://t.me/MashgheBodan

  34. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    شستن و تمیزکاری و باز شستن. سپس پختن و دوباره شستن و این بار بالاخره کمی نوشتن.
    بی‌نهایت لذت‌طلبم. دو رخدادک‌ نوشتم فقط به جهت لذتِ تماس خودکار با کاغذ.
    بوی جوهر. کاغذ تا خورده. فاصله‌ی کوتاه ذهن و دست. عضلاتِ در تکاپو برای رقصاندن خودکار و خلق کلمه.
    لذت‌بخش ترین قسمت روزم.
    دستم که درد آمد رها کردم.
    هر چند که قصدم در ابتدا رخدادک‌ نبود. ولی بعد به رخدادک شبیه شد.
    از آن‌جایی که هر چه حس کردم را همان لحظه ثبت کردم پس می‌شد اسمش را رخدادک گذاشت.
    بازنویسیش ولی ماند. آخ که چه کار سختی. وارد کردن آن همه کلمه از کاغذ روی صفحه‌ی شیشه‌ای تلفن…
    برگه را نگه داشتم برای روزی که حوصله کم ندارم.
    فردا دوباره برمی‌گردم خوابگاه. این چند روز خانه حسابی چسبید. استراحت کردم خروار خروار. نتیجه شد همین نوشتن‌ها. مدت‌ها بود که نوشتنم نمی‌آمد‌. خلاقیتم خشکیده بود و ذهنم پراکنده پی اتفاقات سطحی روز.
    حالا اما دوباره مائده ام.
    خودم را زندگی می‌کنم و می‌نویسم و می‌اندیشم و خیال می‌بافم.
    زیاد پر حرفی نمی‌کنم. روزم مادربزرگی گذشت و رضایتم را به ته رساند. فردا پر کارترم.
    امیدوارم رخدادکانم را فراموش نکنم. کودکانم. دو قلو‌های کوچک من.
    فردا بازنویسی‌تان می‌کنم. قولِ قول.
    https://t.me/ravaanehh

  35. گزارش نیک فوری و عجولانه‌ای در قالب دست نویسنده‌ساز
    -پیاده‌روی: رفت و برگشت از خانه تا محل کار
    -آزادنویسی: 20 دقیقه داشتم.
    -تکرارآموزی: نداشتم.
    -کلمه برداری: «وراغ» به معنی شعله آتش، «گاسم» به معنی شاید
    -گزارش نیک: نکته نیک این که بعد از ده روز سرماخوردگی و بدحالی امروز چند صفحه از «سنگ صبور» را مطالعه کردم. وبینار امروز هم پربار بود توانستم بخش‌هایی از آن را بشنوم.

  36. زنگ آواز

    عشق: امروز عشق، آواز خاندن بود و یاد خاطرات. امروز عشق، آغوش طولانی بود. مسکن دردهای تنم. امروز عشق، لاک زدن بود. لاک زردرنگی که مرا یاد پو می‌اندازد و زنبور عسل و مهربانی و کودکی.

    تحرک: صبح برای رفتن به بورک‌فروشی با خاهرم ده دقیقه پیاده‌روی کردیم. موقع جمع کردن تخت هم با آهنگ ماچ افشین رقصیدم.

    گفت‌وگو: گفت‌وگوی موثری داشتم. کوشیدم مشکلم را هرچند که سخت بود، به زبان بیاورم. به زبان که آوردم، شناخته شد، شنیده شد، حل شد.
    با مادربزرگم هم امروز حال‌ و احوال‌پرسی‌ای داشتم.

    پیگیری: مقاله‌ی رقصم را خاندم و تمام شد. دیگر فقط باید وقت و انرژی‌ای برای نوشتن بخش دوم یادداشت رقص و سلامت روان بیابم. صبح آزادنویسی کردم. درس خاندم.

    خاطره: وقتی آواز می‌خاندم یاد کودکی‌ام افتادم که با مادربزرگم آواز می‌خاندیم. و یاد موقعی که قبل از رفتنم به ایران آن آواز اشک‌آور را خاندم.
    زمانی هم که آهنگ افشین را گوش می‌کردم باز به کودکی‌ام رفتم. موزیک‌ویدئویی که از پی‌ام‌سی پخش می‌شد، هنگام رقص از خاطرم می‌گذشت.

    خلوت: صبح خلوت خوبی داشتم. صرف خاندن و نوشتن شد.

    شعر: از بیژن نجدی خاندم. دفتر واقعیت رویای من است. از این خوشم آمد و رونویسی‌اش کردم:

    «بیشتر از ماه»
    بیشتر از ماه
    دوست دارمش چراغم را
    که به روشن و شیشه و خاموش تنش
    می‌توانم دست بزنم
    بیشتر از چراغ اتاق
    شیفته‌ی کبریت خودم هستم
    با همین اندکش گرما
    و شعله‌اش پر از بوی سوختن چوب
    و چقدر بسیارتر از کبریت
    عاشق روشنایی خاکستر سیگار تو هستم من
    که پشت دود
    چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه‌ی من.

    نوشتن: دارویی برای زلالیت ذهن است. هر روز صبح یک دوز ناشتا توصیه می‌شود.

    تغییر: تعییر مثبت این روزهایم پیگیری مطالعه است به وقت صبح. تغییر دیگری هم، کاهیدن از نگرانی‌هایم برای امتحان‌ها.

    طبیعت: برای درس خاندن شب لب دریا رفتیم. عاشق بوی این هوای مربوطم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  37. ۱. از این صداها خسته شده‌ام. صدای آدم‌ها، بوق ماشین‌ها و موتورها، ساخت و ساز‌ها. برای شستن این‌همه صدا از گوشم، باید در جنگل چادر بزنم. صدای کلاغ‌ها و گنجشک‌ها و حتی ببرها را ترجیح می‌دهم، حتی صدای ببری که قصد خوردنم را داشته باشد.
    ۲. ابراهیم گلستان «چرا ادبیات؟» می‌خاند و من از کلاس فرار می‌کردم. وقتی فهمید دررفته‌ام، لحظه‌ای نگاهم کرد. از نگاهش ترسیدم. مودبانه گوشه‌ای ولو شدم. جمله‌ای درباره‌ی اقتباس، در آن نسخه‌ی کتاب بود. دلم را برد. تا کاغذ دراوردم، بنویسمش، مامان صدایم زد، «لنا، بیدار نمی‌شی؟»
    ۳. بارانی بلندی تن کردم و گامیدم. حدود یک ساعت قدم زدم. برگ‌ها‌ی رنگ و رو رفته را دیدم. از کنار سه تا سگ کوچولوی بامزه رد شدم. یک گربه هم دیدم،‌ به درشتی پلنگ بود. وایساده بود، گوشه‌ای و کلاغ‌های توی چمن را دید می‌زد.
    ۴. کافه‌ی دم خانه دکوراسیون عوض کرده. نورش چشمگیرتر شده اما رنگ‌ها، چنگی به دل نمی‌زنند. اسپرسو ماکیاتو چشیدم و خوشم نیامد.
    ۵. دیروز این را شنیدم. یارو به همینگوی نسبتش می‌داد. می‌گفت، تا وقتی به نوشتن ادامه دهید که بدانید بعدش چه می‌خاهید بنویسید، این‌طوری بازگشت به نوشتن برایتان راحت‌تر می‌شود. نویسنده‌ی گشاد درونم به همینگوی، «زارت» می‌گوید. در هر حالت، بازگشت به نوشته برایم سخت است.
    ۶. آرایش امروزم خیلی خوب شده بود. سایه و رژگونه خوب هم‌نشین شده بودند و پاک کردنش آزردم. کاش می‌شد آرایش‌های خوب را هم در دفتر خاطرات خشک کرد و نگه داشت.
    ۷. از تمرینجا آموختم، «نویسنده‌ی خوب به همنشینی جمله‌ها دقت می‌کنه». البته نیاموختم، می‌دانستم. اما یادم رفته بود. این که جزئیاتِ «مهم» و «تاثیرگذار» تکرار می‌شوند، چه لطف بزرگی است. و امان از این واژه‌های مبهم. «مهم» و «تاثیرگذار». چه کسی معنی می‌کند این «مهم» و «تاثیرگذار» را؟
    ۸. شیک و پیک‌ترین لباس‌هایم را پوشیدم و شخصیتم ذره‌ای شیک و پیک نشد. یک جای کار می‌لنگد.
    ۹. مریم می‌گوید، هر روز شیوه‌ی تازه‌ای برای نوشتن، بیازماییم. به این فکر می‌کنم چقدر جسارت آزمودن ندارم. پیش‌تر داشتم. حالا چرا کمتر سراغ راه‌های تازه می‌روم؟
    ۱۰. آزادنویسی می‌تواند شیوه‌ای برای «بازیابی فعال» آموخته‌ها باشد. خیلی چیزها را می‌خانیم و به‌یاد می‌سپریم، اما بعد از چند روز یا چند هفته یا حتی چند سال، می‌توانیم درباره‌اش بنویسیم؟
    ۱۱. درباره‌ی معیارهایی که دیگر «به‌کار نمی‌آیند» می‌پرسم و استاد حواسم را به این جمع می‌کند که «به‌کار آمدن» هم مبهم است. وقتی این واژه را می‌گویم، مقصودم «ناکافی بودن» است؟ فکر می‌کنم، بله. مطمئن نیستم. شاید هم باید بعضی از سنجه‌هایم را دور بریزم. کتابِ داستان نویسی نگارش و نقد را در فهرست مطالعه‌ام می‌گذارم. باشد که در رسیدن به پرسش‌های بهتر کمکم کند.
    ۱۲. از سکوتی که در سر دارم، شادمانم. شاید هم در جنگل چادر نزدم.
    ۱۳. مو‌هایم را حالت دادم. دقیق‌تر بگویم، نتوانستم حالت بدهم. همیشه این کار بی‌حاصل را بااعتماد به‌ خودم می‌آغازم و با بدوبیراه ادامه می‌دهم و با خراب‌کاری تمام می‌کنم.
    ۱۴. با پروتئوس سروکله زدم.
    ۱۵. خوش دارم وقتی شعر می‌خانم، کاغذ و دفتری کنار دستم باشد و هر چه به‌چشمم زیبا آمد، بدزدم. اما بخش خجالت‌آور این دزدی‌ها آن است که نمی‌برم بگذارمشان در پوشه‌ی کلمه‌برداری‌ام. شبیه دزد‌های شکم‌سیرم نه آن‌ها که از سر نیاز به چیزی می‌دزدندش. می‌دزدم و به‌کار نمی‌بندم.
    ۱۶. چند فعل اندوختم. از آن‌ها که دوست دارم بیشتر بنویسم و بگویمشان. فهرست کوچک فعل‌های امروزم: اندوختن، پروردن، فرسودن، فرساییدن، آزردن، فکندن، بازجستن.
    ۱۷. سه بارِ نمی‌دانم چند دقیقه‌ای آزادنویسی کردم. کوتاه بودند و باز هم پربار و رهایی‌بخش. خیال داشتم در آبان درباره‌ی نیما بنویسم. خاندن شاعری که هیچوقت او را نفهمیده‌ام، وسوسه برانگیز بود. خیلی زود فهمیدم، نوشتن درباره‌ی او، آن‌ قدر مفصل که انتظارش را داشتم چندان ممکن نیست. اما پی روزنویسی را گرفتم، با نامه به او.

  38. گزارش پنجاه و نه
    سال‌واژه: تبدیل
    نیکی‌های امروز:
    _ بیدارشدن هشت صبح
    _ رسیدگی به کارهای زمان‌بر بانکی و اداری
    _ تماشای دو‌ سه قسمت سریال
    _ تمرین کلمه‌سازی برای ساخت کلمه‌های جدید و دسته‌بندی کلمات برای پنج موضوع تعیین شده
    _ پیاده‌روی طولانی و گشت و گذار در خیابان‌های پاییز‌زده
    _ تا چند ساعت پیش انرژی پیاده‌روی را ذخیره داشتم و حالا بی‌حوصلگی و نگرانی کنارم جا خوش کرده‌اند.
    برای همین گزارش امشبم جانی ندارد.

  39. روزِ کش‌آمدنی

    بابای لنگ‌دراز عزیز
    کاش آنقدر پاهایت دراز بود که می‌رسید به کلید برق و خاموشش می‌کردی. کاش دستت آنقدر بلند بود که می‌رسید به من تا گوش‌هایم را بگیری و سکوت را راه بدهی به تنم. چشم و گوشم نبض می‌زند. از نور لامپ و از صدای آهنگ توی گوشم.

    می‌دانم می‌خواهی دوباره سرزنشم کنی که چرا با حرف زدن حلش نمی‌کنم. ولی فکر کنم بالاخره بزرگ شده‌ام بابا. خشم‌باد نمی‌شوم از خوابگاه. از اینکه آدم‌ها شلوغند و من بیزار از صداها. از اینکه من خسته‌ام حالا و آن‌ها هیجان‌زده و انرژی‌مند. نکند بزرگ شدن همان خسته شدن باشد بابا؟ من خسته‌ام از اینکه گاهی چیزها آن‌طور که میل منند پیش نمی‌روند. اما من مدار زمین را تعیین نمی‌کنم که. هرطور بخواهد می‌چرخد‌.

    قبل‌ترها می‌گفتم بزرگ که شدم می‌خواهم پزشک شوم. حالا می‌گویم پزشک که شدم می‌خواهم یک آدم بزرگ واقعی باشم. آدم بزرگی که چیزهای کوچک بهمش نریزد و با خودش و آدم‌ها مهربان‌تر باشد.

    آنقدر امروز سرپا بوده‌ام که مبارک‌باسنم حسرت لمس زمین را دارد. می‌بینی دختر عزیز تو تمام روزش را مشغول یادگیری و فعالیت بوده و پیاده‌روی‌ها و آزادنویسی‌ها زنده‌ترش کرده؟ درست است به همه‌ی کارها نرسیده‌ام‌، ولی همین‌ها را فقط می‌توانستم توی هزارساعت بیداری‌ام جا بدهم. بقیه‌اش را می‌گذارم توی زندگی بعدی انجام بدهم.

    قربانت، مهسای تو.

  40. ۱. صبح مدرسه رفتم. ۸۰ درصد به درس و ۲۰ درصد به بازی با بچه‌ها و کارهای متفرقه گذشت.
    ۲. بعد از ظهر خوابیدم و خستگی جانانه‌‌م در رفت.
    ۳‌ ادامه‌ی شب یک شب دو را خواندم. بعضی جملاتش را دوست دارم چندین و چندبار بخوانم.
    ۴. یک ساعت‌ونیم پای ساز نشستم و تمرین کردم.
    ۵. ادامه‌ی تمرین شعرماهی را نوشتم.
    ۶. زبان خواندم تا دولینگو با من مهربان‌تر شود.

  41. سال واژه: تحول
    امروز به شوق دیدن دوست قدیمی زودتر از خواب بیدار شدم. اما ای کاش به این ملاقات نمی‌رفتم.
    نه تنها هیچ تغییری نکرده بود، بلکه با خودشیفتگی‌اش تکلیفم را با خودم معلوم کرد.
    دوست ندارم به همین راحتی آدم‌ها را از زندگی حذف کنم. اما آستانه‌ی تحملم خیلی پایین آمده و حتی حاضر نیستم به حرمت تمام سال‌های دوستی اینگونه آدم‌ها را کنارم نگه دارم.
    به وبینار تمرین‌جا نرسیدم.
    اما قبل از نویسنده‌ساز روزنگاری کردم.
    آزادنویسی و همراهی با همسفران نویسندگی همیشه برایم لذت بخش است.
    امروز با خیس‌شدن کاغذم فهمیدم شاید دلیل سبک‌بالی از آزادنویسی این است که زخم‌های فروخورده با نوشتن سر باز می‌کند.
    و منِ درون دلسوزانه آن‌ها را مرهم می‌گذارد. مطالعه‌ی کتاب فلسفه‌ی پیاده‌روی را به توصیه‌ی استاد شاهین شروع کردم.
    ابتدای کتاب از آزادی‌ای که به واسطه پیاده‌روی نصیبمان می‌شود، گفته بود.
    زمین گذاشتن بار نگرانی‌ها، فراموش کردن کار و بار برای مدتی اندک، وا نهادن یوغ روزمرگی از گردن، دستاوردهای پیاده‌روی‌ست.
    در قسمتی از کتاب به تفصیل از زندگی نیچه گفته شده. این جمله از نیچه توجه‌ام را جلب کرد.
    «یکجا نشستن، یگانه گناه واقعی به درگاه روح‌القدس است.»
    تمرین‌های گویندگی را ارسال کردم و در جلسه‌ی بازخورد شرکت کردم.
    از پیشرفت همراهان این دوره و خودم، به گفته استاد، امیدوار و خوشبین شدم.
    چند تماس تلفنی، آماده کردن شام و مطالعه اندکی از کتاب «اثر انتظار» نیک‌ورزی‌های ساعات پایانی امروزم بود.

  42. امروز خیلی کلافه بودم، پیام دادم به زهرا که حالم خوب نیست و نمی‌یام دفتر.
    بعدظهری یکی از جستارهای «ندوشن» را خاندم، و کلمه‌ی «چرخشگاه» و «ناداری»، را شکار کردم.
    کتاب مناظره‌ی خویی و نراقی را خاندم و جمله‌ای از مولوی را نوشتم در پوشه‌ی جمله‌ها.
    عصری رفتم باشگاه و دو ساعت تمام ورزشم طول کشید.
    امشب به پیشنهاد من رفتیم برای شام رستوران دهلیز، در یکی از قدیمی‌ترین محله‌های همدان نزدیک باباطاهر. فضای دلنشین و متفاوتی داشت، در برگه‌ی نظرسنجی همه چیز را عالی زدم و واقعن همینطور بود.
    شاید کمی کتاب بخانم بعد از گزارش نیک.
    یکی از یادداشت‌های قائد را در کانال متمم خاندم.

  43. از صبح یک دستم کتاب می‌خواند و دست دیگرم آشپزی می‌کند. سه بار تا آشپزخانه دویده‌ام. بار اول ماهی‌ داشت می‌سوخت. دومین بار برنج داشت شِفته می‌شد و سومین بار ته‌دیگش داشت جزغاله می‌شد. خانمی را می‌شناسم که با این‌که باردار بود و خانه‌دار، کنکور شرکت کرده و پزشکی قبول شده بود. تازگی فیزیوپاتش تمام شده و استاجر شده. از آدم‌های این مدلی خوشم می‌آید. آدم‌هایی که هم برنج‌شان شفته نمی‌شود هم در تحصیلات یا شغل، موفق‌اند. چون سال‌واژه‌ام را دارند. -نظم-
    بدون نظم هیچ چندکارگیی ممکن نیست. حالا نمی‌دانم اصلا چندکارگی خوب است یا نه؟ بگذریم.
    موقع خوردن ناهار بی‌حواس به همراه غذا، دوغ خوردم. دوغ و ماهی هم که بله. الان نشسته‌ام به انتظار اولین درد شکمی، تا سریع وصیت‌نامه‌‌ بنویسم. دارم فکر می‌کنم چقدر بد است که آدم قبل از مرگ، دستِ کم دو تا جای خوبِ دنیا را ندیده باشد. فرزندی نداشته باشد که رَدی از او بر نسل بشر باقی بماند. یا مثلا کسی را عاشق خودش نکرده و حتی عاشق کسی نشده باشد. خوب زل نزده باشد به شالی‌کاری‌های توی راه خانه‌ی مادربزرگش. یا مثلاً ماشین مورد علاقه‌اش را نخریده و حتی از نزدیک‌ ندیده باشد. لب‌هایی را نبوسیده یا سر به روی پای کسی، خوابش نبرده باشد. چه بد است که دخترش را مدرسه نبرده و انجمن اولیا-مربیان نرفته باشد. و لااقل پانصد کتاب نخوانده باشد. یا چمی‌دانم یکی دو بار بیشتر تنش زیر باران، خیس نخورده باشد. توی ادارات معطل نشده و به زمین و زمان فحش نداده باشد. یا مثلاً کم زندگی کرده باشد.
    …
    در راستای جملات بالا، باقی روز را ترکاندم. کتاب خواندم و درس. شعر خواندم و حفظ کردم. خانه را برق انداختم، حالا صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یک‌جا نشسته‌اند. همزمان «خانه بر دوشِ» علیرضا افتخاری را گوش کرده‌ و چای دارچین دَم کرده‌ام. مقاله‌ای خوانده‌ام در مورد بیماری بخصوصی. دوباره کمی درس خوانده‌ام و آزادنویسی پر ملاتی داشته‌ام و تمام.
    راستی، دوغ و ماهی هم دوغ و ماهی‌های قدیم.
    راستی‌تر، مصراع محبوب امروزم از حسین منزوی: «ترسم به نام بوسه، غارت کنم لبت را»

    اضافات: دیشب گزارش نوشتم اما چون توی کاغذ بود و بلندبالا، حوصله‌ام نکشید تایپ کنم و ثبت. بابتش نِق هم زدم به خودم، تا دل‌تان بخواهد.

    ۳ آبان| شماره‌ی سی‌اُم

  44. شفیقم. این چند‌روزه درحال مبارزه بودم. با احتمالن ویروس. هر‌چه بود رفت پی کارش. و من هنوز زنده‌ام. تا احتمالن انقراض دوباره‌ی دایناسور‌ها. بچه که بودم تصور می‌کردم یک دایی وجود دارد به نام ناصر که بهش می‌گویند دایناصر و بعد‌ها فهمیدم چه دایی خطرناکی بوده. حالا بگذار از چیز‌هایی که امروز باهاشان روبه‌رو شدم برایت بگویم:

    ۱. بیست سی صفحه از رمان خدیش.

    ۲. وبینار نویسنده‌ساز. هر‌کس کلمه‌ای تازه با خودش آورد و به هم هدیه دادیم. کلمه‌ی من نهانگاه بود. قرار شد هر‌روز با نو‌واژه بیاییم. و توصیه‌ای برای مشتاقان پیوستن به گزارش نیک. گزارش نیک تمرینی است برای مشاهده‌گری و توجه به جزئیات. و اگر در طول روز نوشته‌شود بهتر است و لازم نیست مثل من تا این موقع شب درگیر نوشتنش باشی.

    ۳. یک‌ربع آزاد‌نویسی در وبینار و نوشتن رخداد‌ها و تجربیاتم در خلوتنامه یا سفرنامه‌ام.

    ۴. کتاب فلسفه‌ی پیاده‌روی. امروز استاد از پیاده‌روی گفت و من همانجا فکر کردم حیف که امروز نمی‌رسم بروم پیاده‌روی.

    ۵. یک داستان کوتاه با عنوانی طولانی که حال ندارم بنویسمش. توی کانال مدرسه‌ی نویسندگی هست خودت برو ببین.

    ۶. آهنگ پایانی وبینار که یه چیزی بود در حد پاریس. سه‌بار پخش شد. نه ما می‌رفتیم نه استاد شاهین. ما آهنگ را رها نمی‌کردیم و استاد کامنت‌های ما را. این از همان سبک موسیخ‌هایی بود که عمویم دوست‌دارد و من همیشه بهش میگم که چرا این همه غمگین گوش می‌دی و حالا خودم دچارش شدم. در تصورم نبود روزی جایی با یک آهنگ غمگین کلی شاد شوم. گفتم استاد توی کانال می‌فرستدش اما باید خودم دان‌ش کنم.

    ۷. ادامه‌ی خلوتنویسی‌هایم چون یک‌ربع کم بود.

    ۸. فایل صوتی وبیکار سرزبان و اهمیت وضوح در پرسش و تفاوت مشکل با مسئله.

    ۹. امروز خاله بهم گفت تو واقعن حقت بود مشاور شوی. و من حسابی ذوقیدم.

    ۱۰. گزارش نیک و یادی از تو و لالا و احتمالن خاب‌های خوب. زندگی پر است از احتمال و اصلن همینش را دوست‌دارم.

  45. گزارش شصت و ششم را می نویسم.
    این روزها سرم شلوغ شده است و در حال یادگیری هستم.
    کار تازه را شروع کردم و فعلا باید یاد بگیرم.
    همکاران با فرهنگ و باسوادی دارم.
    البته خیلی خوش برخورد هستند.
    وارد محیطی شاد و پر از پیشرفت شدم.
    کارم بیشتر ذهنی است و وقتی به خانه بر میگردم ذهنم خسته است.
    دیروز چون اضافه کار بودم نتوانستم در وبینار نویسنده ساز شرکت کنم و این باعث ناراحتی من شده است.
    ممکن است در روزهای اخیر هم این اتفاق مجدد پیش بیاید و باز اضافه کار باشم.
    از این که نتوانم در نویسنده ساز شرکت کنم افسرده میشوم.
    من عاشق وبینار هستم. وقتی با فضا،استاد و دوستانم همراه نشوم روحم پژمرده می شود.
    امروز در وبینار حاضر شدم. وای دلم برای وبینار لک زده بود. دلتنگ شده بودم. اتفاقا امروز صبح وقتی صبحانه می خوردم و برای رفتن به سرکار آماده می شدم با مادر صحبت کردم و گفتم کارم باعث شده از عشقم نوشتن و نویسندگی به دور باشم.
    امروز در وبینار شرکت کردم. داخل سرویس بودم که روی لینک زدم و وارد شدم.
    نویسنده ساز شروع شده بود. صدای استاد گرفته بود. انگار خروسکی شده بود. شاید گرفتار ویروس جدید شده است.
    راستی دیشب گزارش نیک ننوشتم به حدی خسته و کوفته بودم که واقعا نتوانستم.
    به نظرتان زنجیره نوشتن را قطع کردم گزارش نیک ناراحت شد؟
    اشکالی ندارد گاهی پیش می آید دیگر گزارش نیک جان.
    من تا جایی که امکان دارد اجازه نمی دهم، ولی اگر پیش آمد شما به بزرگی خودت ببخش.
    در راه کل وبینار را گوش دادم.
    استاد از آزادنویسی صحبت می کرد و من هنوز به خانه نرسیده بودم.
    نتواستم در آزادنویسی دسته جمعی شرکت کنم.
    به خانه که رسیدم مهمان داشتیم. همسایه ها بودند. به دیدار مادربزرگم آمده بودند. آخر مادربزرگم همراه ما به تهران آمده است و مهمان ماست.
    سلام و احوال پرسی کردم و به اتاق رفتم و لباس هایم را درآوردم، دست هایم را شستم و پیش همسایه ها نشستم.
    کمی خندیدیم و صحبت کردیم.
    بعد که می خواستند بروند حاج خانم که پیرزنی است من را گرفت و بوسید. گفت خیلی دوستت دارم دخترم.
    کارش یکدفعه ای شد.
    بوسه ای ناگهانی بر گونه ام زد.
    رفتند و من چای با خرما و شیرینی خوردم تا خستگی را برهانم.
    بعد هم که رفتم و دوشی جانانه گرفتم.
    کمی مطالب کاریم را دنبال کردم و چند سوال برایم پیش آمد. اول به همکارم پیام دادم تا سوال هایم را بپرسم، اما دیدم که سوال ها زیاد است و با پیام مشکل حل نمی شود.
    پیام دادم که می تونم باهاتون تماس بگیرم؟
    بعد از گرفتن جواب مثبت تماس گرفتم و سوال هایم را پرسیدم.
    شام خوردیم و با خود گفتم که امشب هر جور شده گزارش نیکم را بنویسم تا بهانه هایم بزرگ نشوند و جلویم را نگیرند.
    چه قدر خوشحال شدم که دوستان زیادی قرار است وبینارهای خودشان را برگزار کنند.
    دم همه ی دوستان نویسنده سازم گرم.

  46. سلام زکیه جان. امروز از خودم و از روز شلوغی که داشتم ناراضی‌ام. دلم نمی‌خواست بنویسم. چون می‌دانم غرنامه‌ای بیش نخواهد شد. اما می‌نویسم. می‌نویسم تا به تعهدی که به خودم داده‌ام عمل کنم‌‌. با خودم عهد کرده بودم حتا در پرکارترین روزم بنویسم. پس این شد که گفتم با تیر نامه‌نویسی، دو نشان بزنم.

    زکیه جان عزیزم، نامه‌ات به دستم رسید. از این‌که دیدم روزت را چقدر قشنگ سپری کردی و چه چیزهای خوبی خواندی لذت بردم. انگار ناراحتی‌هایم اندکی کم شدند و یادم رفت دلم می‌خواست گریه کنم.
    از امروزِ من اگر بخواهی بدانی، باید بگویم همه‌ی کارهایم در خارج از خانه سپری شد. در بانک. در کلاسی که داشتم. در کنفرانسی که باید ارائه می‌دادم. در باشگاه پسرکم. در خرید خانه. خرید لباس. وقتی برگشتم شب شده بود. خانه نابسامان بود. تکالیف پسرجان مانده بود. شام نبود. از بیرون شامی تهیه کردیم و فیلم سینمایی صد سال به این سال‌ها را تماشا کردیم. به پسرجان هم قول دادم فردا قبل از رفتن به سرکار، در انجام تکالیف راهنمایی‌اش کنم. حالا هم دارم می‌نویسم تا این بار لعنتی را روی زمین بگذارم و با دلی سبک‌تر بخوابم.

    مواظب خودت باش دوست قشنگم و برایم نامه بنویس تا لااقل از دیدن موفقیت‌ها و دستاوردهای تو دلم شاد شود.

    قربانت آرزو

  47. سال‌واژه: ارتباط
    امتیاز روز: ۹
    بعد از مدت‌ها امروز عزمم را جزم کردم که گزارش نیکم را بنویسم.
    راستش نمی‌دانستم چگونه و از کجا شروع کنم که آدم کسل کننده و کارنابلدی شناخته نشوم، پس از سوال ها کمک گرفتم.
    برای سال‌واژه‌ام امروز دوتا کار مفید کردم. اولی اینکه در جلسه‌ی کتابخوانی شرکت کردم با اینکه اصلن حوصله‌ی حرف زدن نداشتم ولی شرکت کردم و در حد چند جمله حرف زدم و به حرف بچه‌ها گوش دادم.
    از نوشیدن سفارشم هم کلی لذت بردم. سفارشم فراپه بود، فراپه‌ی شکلاتی. توی راه برگشت هم درباره‌ی تاریخچه اش جستجو کردم و خواندم. برخلاف اسمش زاده‌‌ی یونان است درحالی که من فکر می‌کردم مال فرانسه باشد. به صورت اتفاقی چون آب‌جوش در دسترس نبوده کشف شده. راستش این ها را گفتم که آدم متمدنی به نظر بیایم.

    بعدِ جلسه را به پیاده‌روی اختصاص دادم. دوست دارم درباره‌ی پیاده‌روی امروزم و انگیزه‌ی پشتش حرف بزنم. دیروز کتاب ذهن توسعه یافته را شروع کردم. از همان صفحات اول داشتم به این فکر می‌کردم که چرا من ایده‌ها و فکرهای حین پیاده‌روی ام را حفظ نمی‌کنم؟ پس امروز حین پیاده‌روی تصمیم گرفتم با خودم حرف بزنم. افکارم را بیرون ریختم و همه‌شان را توی گوشی ضبط کردم. تجربه‌ی جالبی بود بعدش یک احساس سرزندگی و تازگی داشتم. همینجوری رفتم تا به یک پارک رسیدم توی نم‌نم بارون چند دور از مسیرهای مختلف پارک را دور زدم. حرف‌هایم که تمام شد برگشتم.
    یک دوش آب سرد حالم را جا آورد. پادکست وبینار را گوش دادم و کمی نوشتم.
    کار دومم برای سال‌واژه حرف زدن با یکی از دوستانم بود. تا همین چند دقیقه پیش صحبت می‌کردیم حرف‌هایمان به جاهای جالبی رسید و الان احساس می‌کنم سبک‌تر شده‌ام.
    در کل امروزم را دوست داشتم و از زندگی لذت بردم.

  48. سوم آبان‌ماه صفر پنج

    خواب‌های تکه تکه‌ات ادامه دارد. اما نمی‌شود چسبید به تخت و عوض آن خواب پاره را صبح درآورد. پس از عبادت، درس می‌خوانی و صبحانه می‌خوری و می‌روی دانشگاه.
    تا ظهر با دانشجویان کارشناسی ارشدت کلاس داری. تا پیدایشان بشود، داستان «از خاطرات یک ایده‌آلیست» را از چخوف می‌خوانی. در چخوف‌خوانی قانون این است که ببینی چخوف چطور توی دل زندگی عادی داستان خلق کرده است. دانشجویانت می‌آیند و از بس نق می‌زنند که مطالب تکراری است این‌ها را در درس بزرگسالی خوانده‌ایم، که خستگی به تنت می‌ماند. اما نه تو پوست کلفت‌تر از این حرفایی. ازشان درس می‌کشی بیرون. کارهای وقت دفاع پروپزالت را انجام می‌دهی و برای 27 ام آبان وقت دفاع می‌گیری. خیلی دلت می‌خواهد 3 سال هم بگذرد و بازنشسته بشوی و کامل بچسبی به مشاوره‌ات.
    خواب بعد از ظهرت را کنترل می‌کنی و 15 دقیقه بیشتر چرت نمی‌زنی. خودت را به وبیکار سرزبان می‌رسانی. الهه از کتاب تفکر انتقادی معیار وضوح را توضیح می‌دهد. جرقه‌ی یک یادداشت به سرت می‌زند. در وبینار نویسنده‌ساز استاد از «داستان کوتاه سفر طولانی پیرمردی با سرفه‌های خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود» ابراهیم نبوی پرده برداشتند. نصفش را نگاهی می‌اندازی. چند صفحه از افعال ساده می‌خوانی. ولی خواندن به درد بخور نیست باید رونویسی‌شان کنی و بیفتی به جانشان. یادداشتت را می‌نویسی. فردا در وبیکار گفت‌وگوی جالبی باید شکل بگیرد.
    صحبت تصویری با خواهرجان و خندیدن به موهای زرد کله ترامپی‌ات، در گفتگو با دانشجویی دچار لغزش زبانی می‌شوی و به پرامپت می‌گویی یک ترامپ دقیق. خدایا شر این شیطان را از سرمان کم کن.
    روزگفتارت فصلی دیگر از «خوب گوش نمی‌دهی» می‌شود. « گوش‌ کردن، تجربه‌ی تجربه شدن است.» کتاب درسی امروز نخوانده‌ای. دیشب از کتاب «هیس» محمدرضا کاتب این‌واژه‌ها را کلمه‌برداری کرده‌ای: «جهان‌شاه، خوش‌دست، رج می‌زدم.» امروز اما پاراگراف‌ها را نشان‌دار می‌کنی: «توی خیلی از فیلم‌ها غروب آفتاب را ربط می‌دادند به مردن آدم‌ها. چقدر بی‌ربط بود واقعا، چون آفتاب فردا صبح درمی‌آمد باز، ولی آن آقا زیرخروارها خاک خوابیده بود.»

    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  49. سال واژه: ساده
    بیدار که شدم به پایین رفتم، مادرم از باشگاه برگشته بود. چایی و شکلاتی خوردم، با هم حرف زدیم. او سرگرم انجام کارهای خانه شد.
    آمدم بالا، آهنگی گذاشتم و دور خانه راه رفتم. حرکاتی که ماساژور گفته بود را هم انجام دادم. بعد از تمام شدن آن‌ها، وقتی نشستم، نگاهم به کتاب‌هایی خورد که روی میز چیده بودم تا دم دستم باشند. یکی از آن‌ها را برداشتم.
    دلم می‌خاست فقط بخش کوچکی از آن را بخانم، پس بیست و پنج دقیقه زمان گذاشتم. اصلن نفهمیدم کی زمان تمام شد، اما دلم نمی‌خاست کتاب را رها کنم، پس دوباره بیست و پنج دقیقه‌ی دیگر زمان گذاشتم و سرگرم خاندنش شدم.
    نمی‌دانم چرا دوست ندارم شب هول تمام شود. هی می‌خاهم به مورچه‌ای خاندنش ادامه بدهم. انگار هر دفعه چیز جدیدی درونش کشف می‌کنم. بعد هم به سراغ شاملو رفتم و از او خاندم.
    صدای در آمد، رفتم پایین و دیدم پدر آمده است تا تعطیل شدن مدرسه، خاهرم استراحتی بکند. مادرم هم داشت اسفناج خرد می‌کرد. به تمرینجا رفتم و چیزهای خوبی از صحنه‌نوشتن یاد گرفتم. صحنه‌نوشتن از چیزهایی است که برایم مشکل است.
    عصر هم به وبیکار الهه رفتم. انگار این چند روزی که به وبیکارهایش می‌روم، روی خودم و سوال‌هایم دقیق‌تر شده‌ام. به نویسنده‌ساز هم رفتم. استاد داستان کوتاهی از ابراهیم نبوی برایمان خاند که عاشق آن عنوان درازش شدم. باز هم پانزده دقیقه با هم نوشتیم و هی از خودم سوال‌های جورواجور پرسیدم. دیوانه‌ی آن آهنگی هم شدم استاد که آخر وبینار گذاشت. قرار است فردا هم ماساژ داشته باشم، هم دوباره دکتر نگاهی به پایم بیندازد. به خاطر همین رفتم حمام و وسایلم را آماده کردم تا به قول مادرم چیزی یادم نرود.

  50. ساعت ۷ صبح بیرون زدم تا کارم زودتر در پلیس فتا راه بیفتد، ولی من را از خیابان سپاه به بلوار کاشانی فرستادند و از آنجا به انتهای خیابان مطهری، تا سرانجام پرونده‌ی شکایتم ثبت شد و به خانه بازگشتم.
    از ظهر تا شب در گیر و دارِ انتقال فایلها و بازگرداندن گوشی به تنظیمات کارخانه بودم.
    فقط بندهایی در صف‌های انتظار نوشتم، کتابی نخاندم و از یوگا و تار خبری نبود.

  51. یه زمان هایی هست ما دوست داریم یه چیزایی وارد زندگیمون بشه یا آرزوی داشتنش رو داریم مثلا یه سطحی از کیفیت میتونه باشه،یه رابطه عاطفی خوب،یه ویژگی اخلاقی خوب. مثل قوی بودن یا با جنبه و انتقاد پذیر بودن یا قلم خوبی داشتن، حتی یه میزانی از درآمد و غیره. اما الان نداریمش ؛یعنی در حال حاضر من نمیتونم خوب بنویسم یا آدم زودرنجی هستم و دوستام یا همکارانم یا همکلاسی هامو میبینم که توی این موضوعات از من قوی‌ترن یا اون هدف یا آرزویی که من دارم؛ یه آدمی در جای دیگه ای داره زندگیش میکنه و دقیقا من دارم میبینم موفقیت و دستاورد این آدم هارو. تا امروز دروغ چرا یه حسی داشتم که حسرت میخوردم یا نا‌امید می‌شدم و میگفتم چرا برای من نمیشه و یا میگفتم خوشبحالش،من استعداد ندارم یا فلان محدودیتو دارم و از کنارش رد میشدم. هیچوقت فکر نکرده بودم که دیدن این دستاوردها و موفقیت آدم هایی که یا نزدیکان من هستن یا به هر نحوی در معرض دیدم هستن نشونه ای میتونه باشه از درک فراوانی و عدالت و تحقق و لطف خدا که اگر شامل حال اونا شده برای منم میشه؛ اگر فلانی تونسته یه مهارتی کسب کنه یا به یه موفقیتی برسه و یا یه رابطه خوبی رو تجربه کنه پس برای منم میشه. و مسئله اینجاست که ما همیشه از وسط داستان آدم ها اونها رو پیدا میکنیم ولی از اول داستان نمیدونیم چه مسیری رو طی کردن و چه بهایی رو پرداختن که به این نقطه رسیدن. اینارو تعریف کردم که بگم من امروز برخلاف همیشه که آدم زود‌رنجی هستم و حساس و بیشتر اوقات از همون اول از خودم انتظار عالی بودن دارم،امروز از نظر استاد ناراحت نشدم چون اصلا هدفمم همین بود که با این ترس از انتقاد شنیدن مواجه بشم و خب متوجه شدم متنم برای تمرین اصلا خوب نبوده اما به خودم گفته بودم نهایتش استاد میگن متنت افتضاحه بالاتر از این نیست که نمی‌میری. خب این هم بخاطر این بود که اصلا پرت بودم از دنیای نوشتن و خوندن و اینقدر دنیال ایده بودم حتی نتونستم شخصیت هارو درست انتخاب کنم و بنویسم. در همین رابطه هم یه مقاله راجب داستان نویسی توی سایت خوندم که نوشته بود ایده از دل نوشتن میاد. بعد کلاس امروز رفتم شروع کردم به نوشتن و دقیقا همین اتفاق افتاد تونستم ایده داستانم رو پیدا کنم و شخصیت ها رو مشخص کردم. امروز برای اینکه نسبت به یک موضوع تکراری رفتار متفاوتی نشون دادم به خودم افتخار کردم چون یه چیز ظاهری هم نبود برای اولین بار حس کردم من گاهی رفتار اشتباهی دارم یا ممکنه در یک کاری ضعیف باشم اما همچنان ارزشمندم و اگه میخوام مثل بقیه کسایی که به موفقیتی رسیدن من هم پیشرفت کنم باید بهاشو بپردازم و اومدم که یاد بگیرم و این یک مسیره که باید با صبر طی کنم. درس و تکرار آموزی امروز برای من پیدا کردن حس ارزشمندیم بود حتی اگر تایید نشم. این نگرش هم باعث شد با اشتیاق بیشتری تمرین کنم. دومین درسم این بود که هرچقدر ضعیف باشم در نویسندگی از کدو که کمتر نیستم«مثال جالب و قانع کننده استاد» پس با تمرین و صبر میتونم بهتر بنویسم.😬

  52. آقای بیژن نجدی عزیز

    خوب که نباشید چه می‌کنید؟
    من، سعی می‌کنم در کنج دنجِ خودم بخزم و از دور، آدم‌ها را تماشا کنم. گاهی چشم و گوشم را هم مثل زبانم می‌پوشانم و در تاریکیِ مطلقِ خلوتم می‌گَردم به جست‌وجوی خودم.
    از شما چه پنهان، آدم‌ها و دنیا خیلی وقت‌ها ناامیدم می‌کنند. سهم من از این مبارزه‌های بی‌پایان، جمع‌کردن تکه‌های خودم است و بردنشان به اندرونی و تلاش برای ترمیمشان. اما، هر‌بار چیزی از من گم می‌شود که دیگر پیدایش نمی‌کنم. هر‌بار بعد از ترمیم، کم‌گوتر می‌شوم و بسیار دورتر به جهان. می‌ترسم روزی تمام خودم را بغل بگیرم و به دنج‌ْگاهم ببرم و دیگر بیرون نیایم.
    آقای نجدی عزیز، گاهی فکر می‌کنم آدم‌های داستان‌های شما هم هرکدام به شکلی با همین گم‌شدن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. مثل طاهر و ملیحه‌ی «سپرده به زمین»، که در آرزوهایی‌ از دست رفته گم می‌شوند و حتی برای نبودنِ آن، سوگواری هم می‌کنند. یا مرتضی در «استخری پر از کابوس» که سکوت می‌کند. شبیه آدمی که آن‌قدر درون خودش چیزی را تحمل کرده که دیگر توان توضیح‌دادنش را ندارد. و آدم‌هایی که چه آسان یکدیگر را می‌شکنند در «شب سهراب‌کشان» و چه دیر می‌فهمند چه کرده‌اند. نمی‌دانم چه وقت خلوت، پناهگاه است و چه وقت، تبعیدگاهی که خودم برای خودم ساخته‌ام.
    آقای نجدی عزیز، گاهی فکر می‌کنم این دنیا برای آدم‌های خیال‌باف و بلند‌پرواز ساخته نشده. انگار، باید سنگ‌دل بود و خودمحور، نه دل‌محور.
    بااین‌همه، حتی در بدترین حال هم زندگی را سامان می‌دهم. صبح از خاب بیدار می‌شوم، قهوه می‌ریزم و به روزی سلام می‌کنم که نمی‌داند دیروز چه چیزی در من مرده. تمام کارهایم را مثل همیشه با وسواس تیک می‌زنم و مسئولیت‌هایم را بی ذره‌ای کاستی، انجام می‌دهم. نمی‌دانم، شاید همه‌ی ما آدم‌ها شب‌ها، اندکی می‌میریم و صبح مانند طاهر طوری بیدار می‌شویم که انگار نه انگار. خودمان را زیر دوش به آغوشِ آب می‌سپاریم تا بغلمان کند و در بخارِ اطرافمان آیینه را تمیز می‌کنیم و خیره می‌شویم در تصویری از خودمان که هر‌چه بیشتر به آن زل می‌زنیم، کمتر او را می‌شناسیم. از بیرون اما، همه‌چیز مثل همیشه است. و می‌نشینیم کنار بخاری و با دهانی پر از نان و پنیر، زل می‌زنیم به زمستانی که بیرون از پنجره به شیشه می‌کوبد و استکان چایی که ملیحه به سمتمان گرفته. به لبخندش نگاه می‌کنیم و تکرارِ هر روزش و نامی که هنوز هم برایش سوال است و گم می‌شویم در یافتنِ اسمی برای بچه‌ای که جسمش زیرِ خاک پوسیده اما، یادش تا همیشه در ما زنده است.
    می‌بینید آقای نجدی جان، شخصیت‌های داستانهای شما هم گاهی چنان گم می‌شوند که در پیِ یافتنِ خیش، تمامِ عمر می‌دوند. درست مانند عنوانِ کتابتان، «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند». درست مثل بعضی آدم‌ها، آرزوها و حتی نسخه‌های قدیمی خودمان، که روزگاری همراه ما بوده‌اند و حالا، دیگر نیستند.
    آقای نجدی، با تکه‌هایی از خودمان که دیگر پیدا نمی‌شوند، چه کنیم؟ چطور می‌شود از جهانی که هر روز ما را کم می‌کند فاصله بگیریم، بی‌آنکه رفته باشیم؟
    با مهر، به آفریننده‌ی یوزپلنگانی که با ما هم دویده‌اند.

  53. بکشنبه ۳ آبان
    گزارش نیک ۱۶۶
    سال واژه ام تغییر

    نزدیک به ۷۰ روز است گزارش نیک نوشته ام عددش از چهل گذشته که بعضی می گویند مقدس است و برای تغییر در عادت موثر
    ترک عادتی ناپسند و جایگزین کردنش با عادتی مفید،
    دست کم هم حساب کنم روزانه نویسی هم تبدیل به عادتی شده گرچه مدام ننوشته ام و گاهی سه صفحه را به یک یا دو صفحه کاهش داده ام و شاید بارها ۴ صفحه ای نوشتم و جبران کرده ام این ها همه نشان از تغییر دارد و خوشحالم که واژه ی سالَم را *تغییر* انتخاب کرده ام.

    خدا را صدهزار مرتبه شکر و سپاس،خودم را چشم نزنم صبح ساعت ۵ بیدار شدم و نیک ترین هایم را انجام دادم دو رکعت نماز، دو صفحه از قرآن و چند جمله سپاس گزاری از آفریدگار مهربانم

    نامه ای به کودکی های خودم:
    کودکی من! می دانی چقدر دلتنگ توام؟ نگو که نمی دانی عزیزکم،اگر تو ندانی پس کی بداند و به یاد بیاورد آن روزها را، روزهایی که رها از هر قید و بندی در محیط امن خانه زیر سایه ی پدر و مادر، در کنار مادربزرگ که همیشه تسبیح به دست ذکر می گفت و در کنار خواهران و برادرانت که بعضی بزرگتر و بعضی کوچکتر از تو بودند روزها و شب ها را در آغوش می کشیدی با فراغ بال

    عزیزکم! کوچولوی من ماه ، ماه آبان است و انارهای باغ پدری چه سالم و چه خندان انتظارت را می کشند آنها منتظرت بر شاخه ها نشسته اند و محتاجند محتاج دستان ناز و کوچکت که بچرخانی و بچرخانی یا بپیچانی و بپیچانی شان در جهت و غیر جهت عقربه های ساعت و چیده شوند شاید سالم در دستانت بیفتند و شاید به زمین کرت اصابت کنند و هزار تکه شوند و خونشان گردن تو بیفتد.

    عزیز کوچولوی من! یادت می آید از شهر که شال و کلاه می کردیم به مقصد خانه باغِ ساده و محقرمان! آن روز ما بچه ها چون اسیرانی در قفس، به محض رسیدن،سرِ کوچه باغ پرواز می کردیم اصلا باز کردن در چوبی باغ معنایی نداشت از دیوار خشتی و کوتاه باغ بالا می رفتیم بال هایمان را می گشودیم و پرواز کنان فرود می آمدیم پروازی باشکوه، از این کرت به آن کرت، از این درخت به آن درخت و در نظرمان بهشت یعنی همین

    مرضی کوچولوی آن روزها، نگو که یادت نیست این را نگو؟ ناراحت می شوم با من همراه شو، دست در دست من و دل به دل من بده و بیا برویم کرت هلو و شفتالویمان، ببین چقدر بار داده اند شاخه هایشان زیر این همه میوه دارد کمر تا می کند انگار می شکنند ولی مگر پدر اجازه می دهد که آنها خمیده شوند؟
    یک لحظه پدر را ببین شاخه قطور درختی را که سرش مثل عدد هفت خودنمایی می کند قبلا بریده و گوشه ی انبار بایگانی کرده است ببین شاخه را گذاشت زیر درخت شفتالو، شاخه ای که داشت از پرمحصولی می شکست و کمرش خم شده بود اکنون راست و استوار ایستاده و آسمان را می نگرد.

    یادت می آید چه طعم خاصی داشتند شفتالو و هلوها! یک نوع از شفتالو ها اسمشان کاشانی بود شاید محل تولدشان کاشان بود یا شاید یک نفر اهل کاشان نهالش یا هسته اش را کاشته بود یا اینکه اسم و فامیلش این بود شفتالو کاشانی، خودش که دیگر نیست سالها پیش خشک شد و با اره به جانش افتادند، موجودی بود که دیگر به درد نمی خورد و باید از زندگی ساقط می شد. از این درخت فقط مزه اش در دهانم مانده است که شیرین تر از عسل بود ولی اغراق می کنم باید بگویم دست کمی از عسل نداشت.

    کودکی من! دوباره دستت را  به من بده با هم برویم لب جوی، همان جویی که تابستان در کنار کوچه، پر از آب عبور می کرد تا باغ ها را سیراب کند عجب آبی، عجب خروشی، تندرویی بود برای خودش! تندرو، اگر در آن می افتادیم و کسی به دادمان نمی رسید بعید بود سالم بیرون بیاییم و حتما که غرق شده بودیم و دیگر کودکی نبود که بزرگ شود و خطاب به کودکی هایش نامه ای بنویسد.

    خلاصه آن روزها همه چیزش خاص بود و قشنگ، به قشنگی نگاه هایی زیبا هر چه بود زیبایی بود، آرامش بود و سادگی
    اما کودک روزهای کودکی ام !حالا چه؟ این باغ که در بزرگسالی می بینی همان باغ است و همان محصول را دارد؟ نگو که هست، نیست که نیست و افسوس که نیست.
    انارهای درشت و آبدار، ملس، شیرین،ترش،طوق گردن،انار گِل، انار زاغ کجا رفتند؟ و اگر هستند چرا این قدر بی کیفیت؟
    از تو می پرسم آیا درخت هلو و شفتالویی مانده تا پدر از سفر دور و درازش برگردد و دولَقِّه ای زیرش بگذارد تا بار زیاد کمرش را خم نکند؟ نه نمانده والله نمانده

    تازگی ها جوی آب را دیده ای که آن سالها خروشان چون شیری خشمگین می خروشید؟ آن شیر خشمگین تو سری خور شده، هیبتی ندارد یک پاره استخوان است، چون قنات ها خشکیده اند! سلوچی باید تا آب رفته به قنات ها را احیا کند با هزار زحمت، آنگاه آن شیر دوباره خشمگین و خروشان شود و انارها، شفتالوها، بادام ها، زردآلوها، سیب های گلاب بار دهند باری سالم اگر که هنوز این درختان روی کرت ها هم چنان زندگی می کنند!

    مرضی کوچولوی من سخن طولانی ست و در این صفحه نمی گنجد نه این که نگنجد نه، حرف دل و خاطره زیاد است، زمان اندک و کارها زیاد، لنگ ظهر شده یاد کودکی هایمان کردیم و ناهارمان افتاد وعده ی شام با این پرچانه گی

  54. گزارش میگ میگ
    صبح به سر کار بودن گذشت.
    بخشی از کتاب «محاکمه» را خواندم.
    تمرین‌جا را بودم. هر چقدر بگویم این نیم ساعت آموزنده است کم گفتم.
    بعد وبینار الهه علیزاده و استاد کلانتری را بودم.
    ساعت شش بود که با بچه‌ها شروع به نقاشی کشیدن، نوشتن و خواندن کردیم. تا ساعت هشت و بیست دقیقه.
    من نگاهی به سه کتاب مرتبط با موضوع کودک انداختم. از آخری،کتاب «هنر همه فن حریف شدن در احساسات» یادداشت برداری کردم.
    انتشار روزنویسی در سایت و یادداشت در کانال داشتم.

  55. مگر می‌شود ننوشت؟ اینجا می‌توان نوشت از ناتوانی‌ها در نوشتن و ننوشتن. اینجا می‌توان نیرنگ را فراموش کرد و بی‌پرده سخن گفت. اینجا همان است که زبان بی هیچ واهمه از تمامِ واهمه‌هایش حرف می‌زند. می‌ترسم، می‌ترسم که ترس ناتوانم کند. می‌ترسم که سیلابِ ترس یورش بیاورد و برای همیشه زیرِ گل و لای محتاط بودن مدفونم کند.

  56. با صدای زنگ محدثه بیدار شدم. گفت برویم برای تسویه؟ گفتم برای چی مگر باید برویم؟ گفت گفتند که باید برویم. پس رفتیم. اول پیاده و بعد اتوبوس. به شهرک صنعتی رسیدیم. جایی که می‌خاستیم برویم دور بود ماشین هم نبود. پس پیاده رفتیم. هوا خوب بود و دو نفر بودیم با اینکه جاده برای تنهایی خطرناک بود و حتا دو نفری اما پیاده رفتیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم. یه عالم علاف شدیم تا آمدند و کارهایمان را انجام دادند. وقت برگشت اسنپ نمی‌گرفت. باز پیاده که ماشینی گیر آوردیم و تا سر شهرک آوردمان. بعد هم منتظر اتوبوس نیامد‌ باز ماشینی دیگر.

    تا رسیدم خانه شد ساعت شد سه. غذا خوردم و کمی خابیدم‌.
    چهار با فرشته نوشتیم و خاندیم‌.
    نویسنده‌ساز بود و آزادنویسی. چقدر خوب است این با هم نوشتن. اصن حس و حال دیگر و لذت دیگری دارد. دوباره سوال پرسیدم که کتاب نقاشی و نوشتن معرفی کند استاد که ندید. چرا هر بار این سوال را می‌پرسم؟ خودم هم نمی‌دانم.
    نقاشی کشیدم کمی دیجیتال. نقاشی که مدت‌ها می‌خاستم بکشم و نشد البته که کامل هم نشد.
    بعدش وصل شدیم با فرشته و فایزه و نوشتیم و خاندیم و نقاشی کشیدیم.
    خاندم داستان «آیلار» از کتاب شرق بنفشه از شهریار مندنی‌پور. البته نصفش را خاندم. نصفش مانده که می‌ماند برای فردا.
    با بچه‌ها بای بای کردم و باز نوشتم‌.
    مقاله نقاشی چیست را خاندم. یادم نمیاید از کی بود. مربوط به یک گروهی معماری چیزی بود.
    روزنویسی سایتم را نوشتم.

  57. – گزارش نیک سنگری است که می‌توان به آزادانه‌ترین شیوه آن را حفظ کرد، درحالیکه حفظ‌کردن هر سنگر دیگری نیازمند رعایت اصولی است. از این منظر کار را بسیار ساده می‌کند که این ساده‌سازی می‌تواند منتج به استمرار شود. آزادی و سادگی و استمرار؛ چه ترکیبی بهتر از این؟

    گزارش نیک مصداق بارز این شعر است:
    «هیچ آدابی و ترتیبی مجو
    هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو»

    – زیاد پیاده‌روی کردم، هم صبح و هم عصر.

    – شکلات‌های مورد علاقه‌اش را خریدم. کاش فرصت داشتم که هزار هزار بار دیگر برایش بخرم. حالا هر گوشه و کنار زندگی تبدیل به حسرتی شده است که قلبم را فشرده می‌کند.

    – انتخاب، تصمیم، کار.

    – در آزادنویسی امروز به یکی از تمناهایم اندیشیدم. کاش بتوانم اجرایش کنم. نه اینکه مانع خاصی بر سر راهش باشد؛ تنها مانع ترس‌ و شرم و چیزهایی از این دست است.

    – نمی‌شود که حال خوبت وابسته به بی‌دغدغگی باشد که در اینصورت دسترسی‌ به حال خوب برایت محدود خواهد بود. باید بگویی آن دغدغه گوشه‌ی زندگی‌ام هست و به موقع به آن خواهم پرداخت، اما این لحظه را می‌توانم صرف حال خوبم کنم، همان‌طور که وقت مناسبی را هم صرف دغدغه‌هایم خواهم کرد. وقتی دستمان کاملن کوتاه است گند‌زدن به این لحظه چه دردی را دوا می‌کند؟

    – پروردگارا، شما که از بالا می‌نگری می‌دانی زمان و مکان هر چیزی کجاست و هر اتفاقی چطور باید بیفتد تا اوضاع به نفعِ راحتی و رونق زندگی ما پیش برود. ما نمی‌بینیم آنچه شما می‌بینی، پس وظیفه‌ی ما اعتماد‌کردن است؛ نترسیدن، غمگین نشدن و همراهی کردن.

    – الهی شکرت…

  58. گزارش نیک ۱۶۶
    ۳ آبان ماه ۱۴۰۵ ساعت ۲۳:۲۵
    خسته نمی‌شوم
    بیداری ۵:۲۴ ✅️ مدتی است می‌گذارم ساعت بیولوژیک، خودش کارش را انجام بدهد.
    امروز تصمیم گرفتم تلنبارها را تقسیم کنم و هر روز بخشی از آنها را انجام دهم. سهم امروز انجام شد.
    اسکیسِ فیگورها تمام شد، چند ترکیب دیگر را هم طی روزهای بعدی خواهم داشت.
    ساعت ۱۴ استوریِ بریده‌ای از کتاب مردی که می‌خندد اثر ویکتور هوگو.
    متاسفانه به جلسه تمرینجا نمی‌رسم امروز کار خودم بازخورد داده شده بود. فایل صوتیش را باید حتما خوب گوش کنم.
    ساعت ۱۹:۳۰ دوره‌ی نویسندگی خلاق با استاد شاهین کلانتری، سرشار از تازگی، خلاقیت و به چالش کشیدن ما برای بهتر نوشتن و بهینه اندیشیدن.
    امروز فیش‌هایی درست کردم تا اطلاعات دقیقی در مورد نپال داشته باشم، شامل: مردم و غذا‌های آنها و غذاهایی که کوهنوردان به آنها علاقه‌مند هستند و همچنین طبقه‌بندی راهنماهای بومی نپال برای کوهنوردان.
    در مورد مراحل زندگی و رابطه شامل تنهایی و… هم کمی فکر کردم و مطالبی نوشتم.
    خوانش شعر به‌سوی شهرِ سیمین بهبهانی هم جذاب بود
    🪷🪷🪷
    ارتکاب‌های تکرای من( با عاریه واژه‌ی ارتکاب از استاد)
    نوشتن واژگان روزانه، رسیدگی به امور رییس، کارهای خانه. خواندن کتاب‌های نبرد من اثر هیتلر و خسرو خوبان اثر رضا دانشور، زبان فرانسه، خواندن خبرهای روزانه، شبکه‌های اجتماعی، گپ با دوستان.

  59. هذیان هذیان راه به کوچه می‌رسد. به ضریح که گشمده راه‌بلدت من بودم. رساندمت به مرمرسرد و خالی ضریح و دعای ندبه از دیوارها بلند بود که پیکرهای چادرپوش دعای افتراق قرقره می‌کردند زیر دندان. خلوت دیوارها پر از ازدحام کوچه و یار بار و خاطره ناخوش. من و کوچه همیشگی خواب‌ها. از تاریکی آن طرف اتاق خنده‌ی مشمئز صورت‌های موذی پیدا و ناپیدا زیر نور چراغ و انعکاس آینه در تاریکی. تو پنهان کوچه‌های خلوت و دیوارها. صدات بی‌حوصله بود و تو ذهنم براش تصویر می‌ساختم. تا همه جا تصویر تو بود و صدا نداشت و آنچه من داشتم جفت نمی‌شد با دهانی که تو تصویر بود. اسفند شهید شد و مقصد حرم بود و تحریم. تاریخ تحریم موج می‌کوبد به مد بلاخیز. کی مشت مشت حاصل این خاک بلا شد؟ مبتلا شدیم. خیز برداریم به روز به راه بلا. از سال‌واژه آب می‌خوریم که راه می‌برد به مرور مرارت‌خیز استمرار. اردوی مدرسه را بی‌رضا گفتیم:«راضی».

    چخوف و داستان کوتاه.

    نوشتن، نوشتن، نوشتن.

    قدم زدن و دید زدن شیتان‌‎پیتان دختری تو ایستگاه اتوبوس. کیسه‌های قند رو پیشخوان مغازه و طغیان پیام‌‌ها از اصابت اخبار.

  60. مدرسه امروز سرسام‌آور بود. تا حدی که وسط درس نشستم و دستان کثیفم را گذاشتم روی صورتم که بتوانم خودم را کنترل کنم. و به خودم گفتم: ملیکا اونا فقط بچه‌ان. به خاطر همین این کارا رو می‌کنن. به خودت مسلط باش‌. پاشو و ادامه بده.
    ادامه دادم. سخت بود. چرا بعضی روزها بچه‌ها انقدر آزاردهنده می‌شوند و بعضی روزها انقدر خوب‌اند که لذت می‌بری از درس دادن بهشان؟
    موجودات عجیبی هستند چه می‌شود کرد.
    بعد از مدرسه قرار بود برویم خانه فائزه‌. من و فاطمه بقا. انقدر فاطمه‌ها زیادند دورم که باید کنار هر کدام اسمی بگذاریم تا قاطی نشوند.
    راه زیاد بود. ساعت دو رسیدیم. فاطمه خواهر فائزه هم آنجا بود. اگر فاطمه خواهر من هم می‌بود. شصت درصد جمع‌مان فاطمه می‌شد به هر حال حالا هم پنجاه درصدمان فاطمه بود.
    دور هم بودیم و مثل همیشه انقدر حرف زدیم که نفهمیدیم چطور ساعت پنج شد. پنج و نیم بود که با فاطمه راه افتادیم. خسته بودیم. در حد کش‌دار حرف زدن. تا برسم خانه ساعت هفت شده بود.
    برای شام از فریزر قرمه‌سبزی درآوردم و برنج هم درست کردم. زود آماده شد و تا سهیل بیاید نوشتم. کمی هم با چت‌جی‌پی‌تی حرف زدم ولی به نتیجه خاصی نرسیدم.
    شام خوردیم و سریال و میوه و چای و حمام. به موهایم رسیدم و به پوستم. دلم می‌خواهد زود بخوابم. تمرین شعرم مانده و فردا دوشنبه است چقدر زود می‌گذرد. این روزها به کتاب و شعر نمی‌رسم یا خیلی کم. دلم می‌خواهد راحت پا‌یشان بنشینم. به فردا امید دارم. ببینم چه می‌شود.

  61. امروز قشنگ بود.
    صبح یک ربع به هفت بیدار شدم. آماده شدم، اوتمیل خوردم و گوشی را برداشتم که بروم بیرون. گذاشتمش که کیفم را بردارم و دفتر را بگذارم تویش. غیب شد یک‌هو. دیرم شده بود و داشتم دیوانه می‌شدم، هیچ جا نبود. رفتم کلاس. استاد همان دقیقه قبل آمده بود و هنوز شروع نکرده بود.‌ بعدش فهمیدم نه کیفم بوده آن وقتی که من داشتم با حرص، دنبالش می‌گشتم.
    وسط کلاس حساسیت نازپرورده من هم شروع شد. فیش فیش و عطسه پشت عطسه. کلاس که تمام شد، رفتیم از کافه بغل دانشکده چایی گرفتیم. کلاس بعدش شروع شد. در طول کلاس، داشتم روزنویسی می‌کردم. حالا آنقدر بی‌جانم که نمی‌توانم بگویم درمورد چه داشتم صحبت می‌کردم.
    کلاس ساعت یازده تمام شد. بدو آمدم اتاق و شروع کردم غذا درست کردن. یک هم کلاس داشتم. شامی درست کردم. سریع‌ و هم‌زمان همه کارها را انجام دادم. منتظر که بودم برنج دم بکشد، لباس اتو کردم و آرایشم را قلمی زدم. پنج دقیقه، تند و تند غذای داغ خوردم.
    ساعت یک. از در که بیرون رفتم، هوای مستانه زیبایی خورد توی صورتم. بوسه‌های ریز بارانی به صورتم می‌نشست. اما باران آنقدر کم بود که گویی جز موهومی نبود. رفتم کلاس. استاد نیامده بود. باز آمدم بیرون. نیم ساعت بعد استاد آمد. درس داد. دو و نیم اتاق بودم. تا ساعت چهار آهنگ گذاشته بودم و با یاسمن گپ می‌زدیم. ساعت چهار آمدم درس بخوانم، چنان خوابم گرفته بود که داشتم می‌مردم. کلمات در نظرم بالا و پایین می‌رفتند و از به یادسپرده‌شدن، درمی‌رفتند. نیم ساعتی خوابیدم. با زنگ فاطیما بیدار شدم. می‌خواست برایش مو ببافم. چشمانم باز نمی‌شد. سرم محکم خورد به میله گوشه‌ی تخت. موهایش را جودی‌ابوتی یافتم و برایش سایه زدم.
    نشستم به درس خواندن. تا قریب به ده درگیر درس خواندن بودم. این میان با مامان صحبت کردم، کوثر آمد اتاقمان و او هم زبان خواند.
    شام خوردیم و لپ‌تاپ باز کردم که الکلاسیکو ببینم. فهمیدم از ده و نیم، شده یاز و نیم. گور پدرشان. می‌خوابم. فردا هم خودم را از نتیجه دانستن در امان می‌دارم که بعد از کلاس بیایم ببینمش.

    #روزمره
    روزواژه: روزگسسته
    تاریخ: ۳ آبان ۱۴۰۵
    لوکیشن: درس، سرما، خواب

  62. بعد از صبحانه هزار و دویست و پنجاه کلمه می‌نویسد.افکارش می‌خاهند روز را ازش بدزدند اما وی به کارش ایمان دارد. شعری می‌خانم از دفترشعر خاب لیلی:
    ” از آغاز افتادگی
    تبار بی‌سامان دیوار را
    بو می‌کشیدند
    من از تو متبرک‌تر نیستم
    یار با سراب خیش به سفر رفته
    خاب سبز جنگل
    مرا اغفال نمی‌کند
    که خنجر
    جهنمی که از من می‌گذرد
    تاریک‌تر از
    سلام ماشه است
    اگر بتازی
    راه نزدیک است»
    بتول عزیزپور
    عصرتر کتاب راه و رسم ترانه خاندم. شیوه‌ی گسترش متنش حرف ندارد و راحت‌خان است و جذاب. کلمه‌ی «پیشران» را امروز در این کتاب یافتم.
    شب هم مانند صبح به پیاده‌روی گذشت
    به افکار و احساساتی که خیلی جاها میزون نمی‌شن و خیلی جاها درست شدن و درست می‌شن.
    الان گذشته‌س، آینده الانه و
    شب بخیر.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  63. داداش عزیزم، نویدم
    جای خالی نبودنت در قلبم هیچ‌وقت خوب نمی‌شود، از این‌رو مجبورم که برایت بنویسم. بنویسم تا حس کنم که شنیده می‌شوم، حس کنم که هستی. این روزها حالم خوب نیست، فکر می‌کنم حال بیشتر مردم سرزمینم خوب نیست. این روزها نگرانی‌های کوچک هم بدجوری روی شانه‌هایم سنگینی می‌کنند. باورت می‌شود که حتی فکر اینکه غذا چه درست کنم، آن‌چنان نگران و آشفته‌ام می‌کند که حس می‌کنم بدنم می‌خواهد نوعی از فلج را تجربه کند.
    امروز کتاب «ملکوت» را تمام کردم. بعد از خواندن «بوف کور» و حالا «ملکوت» فکر می‌کنم دارم به آنچه استاد گفت پی می‌برم. بلافاصله «شازده احتجاب» را دست گرفتم. خدا را شکر جلوی چشمم بود، همین‌جا در کتابخانه اتاق. از اینکه کتاب را بعد از این همه سال این‌قدر نو نگه داشته بودم، از خودم خوشم آمد.
    امروز آبگوشت درست کردم. خیلی وقت بود هوس کرده بودم. اهالی خانه هم دوست دارند. باور نمی‌کنی غذادرست‌کردن برای اینها چقدر سخت است.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. آزادنویسی کردم. خودت می‌دانی که آزادنویسی‌ام، نامه‌ای به تو بود، می‌دانی؟ گریه‌ام گرفت. خیلی گریه کردم. با هر جمله‌ای که می‌نوشتم اشک‌هایم بیشتر می‌شد. آخر خودت خوب می‌دانی که چقدر دلتنگم.
    سریال «صد» را دیدم. اگر بودی، با هم می‌دیدیم. بیشتر وقت‌ها فکر می‌کنم همان بهتر که نیستی. برای خودت می‌گویم. فکر نکن می‌خواهم آه و ناله کنم. نه، واقعیت این است که تو برتری، بالاتری. حیف است که در این دنیا تباه شوی.
    پارمیدا که از کلاس آمد. بستنی می‌خواست. تنهایی نمی‌رود. با هم رفتیم. بهانه‌ای شد تا پیاده‌روی هم کرده باشم و هوایی به سرم بخورد. برای پارمیدا بستنی و بعد کره بادام‌زمینی خریدم و برگشتیم.
    ۵ صفحه از «اثر مرکب» را خوانده بودم و داشتم تمرین‌هایش را انجام می‌دادم که پارمیدا با کتابش وارد اتاق شد و این‌قدر التماس کرد تا راضی شدم برایش انشا بنویسم. این روزها انشا هم که می‌نویسم تبدیل به داستان می‌شود‌.
    از روی دو صفحه از «بگوییم… نگوییم» هرمز انصاری، رونویسی کردم.
    کلمه‌برداری کردم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    شعری از «پابلو نرودا» خواندم.
    ۳ صفحه از «شازده احتجاب» را خواندم.
    فیلم «روزی روزگاری در خاورمیانه» را دیدم.
    این هم از نیکی‌های امروز من.
    https://t.me/bargmoments

  64. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
    3. امروز پیاده‌روی دور باغچه، روی برگ‌ها و تغییر ناگهانی هوا تجربه‌ی نابی رو برایم ساخت.

  65. نامه ای برای داداش
    سلام داداش
    تا حالا چندین بار برایت نوشته‌ام و بعد با خودم گفته‌ام این چه کثافت‌کاریست و ازسیستم دیلیت کردم. نمی‌دانم چرا وقتی برایت نامه می‌نویسم یاد بابا می‌افتم که عاشق نامه نوشتن بود. با خودم می‌گویم دیگر چاره‌ای نیست باید بپذیرم این ژن را از بابا گرفته‌ام.
    از وقتی هم که پذیرفته‌ام این ژن را از بابا گرفته‌ام دچار سندروم نامه بی‌قرار شده‌ام.
    خب به نظرم بهترهمین که این سندروم‌ها را بین خودمان بی‌قراری کنیم که بقیه نفهمند و بهمان نخندند.
    فکر کنم هیچ‌کس به اندازه مامان از این سندروم‌ها بدش نمی‌آید ولی خب به ما چه.
    حالا نه اینکه نامه نوشتن بابا خیلی چیز مهمی بوده و درش خلاقیت خاصی داشته ولی حالش را حتما خوب می‌کرده. ناخواسته از روش نوشتاردرمانی سود برده. تصمیم خودم را گرفته‌ام. می‌خواهم حداقل هفته‌ای یک‌بار برایت نامه بنویسم و از خودم و روزگارم و افکارم برایت بگویم. اگر دوست داشتی جواب بده و اگر هم دوست نداشتی همین که بخوانی کافیست.
    این روزها درگیری ذهنی زیادی دارم رضا جان. می‌دانم کجا می‌خواهم بروم و نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم. احساس می‌کنم باید برای تو بنویسم. اینجوری سختی روزگار برایم آسان می‌شود و قابل تحمل.
    یک روز ازت پرسیدم کار تا ابد تکرار تو چیست؟ کاری که وقتی انجامش می‌دهی اگر تا ابد هم تکرارش کنی خسته نشوی.نوشتی وقتی دنبال حقیقت می‌گردم.
    عجب کار سختی.
    قدیم‌ترها نمی‌دانستم کار تا ابد تکرارم چیست ولی حالا فهمیده‌ام. نوشتن. وقتی می‌نویسم افکارم نظم می‌گیرند. هر کدام از فکرها می‌رود توی جای خودش و بعد جلوی چشمم باز می‌شود. تازه می‌فهمم چکار باید بکنم و چه کاری نکنم بهتر است. الان دارم کتاب مادام بوواری نوشته گستاو فلوبر را می‌خوانم. هفته گذشته کتاب عیش مدام از ماریو بارگاس یوسا را خواندم که در مورد کتاب مادام بوواری نوشته بود و تشویق شدم این را هم بخوانم. هنوز زود است در موردش قضاوت کنم ولی فعلا به نظرم خوب است. تو هم از خودت برایم بنویس خوشحال می‌شوم صدای واژه هایت را بشنوم.
    خواهرت
    هانیه
    3آبان 1405

  66. هوا ابری، بادی، بارانی
    خواندن در حال‌هوای جوانی
    نوشتن صبحگاهی
    ویرایش داستان
    درست کردن ناهار
    وبینار و با دوستان نوشتن
    واژه‌سازی، تمرین کردن

  67. 🍀یکشنبه ۱۴۰۵/۸/۳
    واژه‌هایم ته کشیده. می‌نشینم در گوشه‌ای. خیره می‌شوم به صفحه‌ی سفید کاغذ. قلمم از حرکت ایستاده. نه جوششی نه تراوشی. عالیجناب مغز نَم پس نمی‌دهد. به‌گمانم قفل بزرگی زده‌اند بر دریچه‌ی مغزم. قفلش کتابی‌ست؛ چون درست همان لحظه که کتاب در دست می‌گیرم و چند صفحه‌ای می‌خوانم قفلِ ذهن خودبه‌خود گشوده می‌شود. واژه به واژه می‌شکفد بر صفحه. علاج کار خود را می‌یابم. علاج در خواندن است.
    امروز زودتر از همیشه رفتم پیاده‌روی. درست ساعت ۷:۲۰ دقیقه داخل پارک بودم. پیاده‌روی جانانه‌ای کردم. لابه‌لاش نرمش و کشش هم انجام دادم. بدنم که خوب گرم شد دور پارک دویدم. از وقتی کتابِ «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» را خوانده‌ام عاشق دویدن شده‌ام. پارک شلوغ بود. خیلی‌ها اول صبح می‌آیند پیاده‌روی. کاغذ و قلم هم برده بودم تا صفحات صبحگاهی‌ام را توی پارک بنویسم. به‌قول استاد پیاده‌روی آزادنویسی با پاست. وقتی حسابی با پا آزادنویسی کردم. نشستم توی آلاچیق و با دست ثبتش کردم روی کاغذ.
    برگشتم خونه. دوش گرفتم و یکم استراحت کردم. چند صفحه از کتاب تا می‌توانی بنویس رو خوندم. راهی شدم رفتم باشگاه. تا رسیدم دیدم کلاس شروع شده. تعجب کردم. هنوز که ده دقیقه مونده تا تایم کلاس! ساعت کلاس تغییر کرده بود یک ربع اومده بود عقب. توی گروهِ بله اعلام کرده بودن ولی من ندیده بودم. آخه دیگه فرصتی برای چرخیدن توی فضای مجازی و چک‌کردن پیام‌ها ندارم. از وقتی اومدم مدرسه‌ی نویسندگی حتی دیگه پامو تو اینستاگرامم نذاشتم.
    با چوب و دمبل، پیلاتس کار کردیم. دمبل سبک برمی‌دارم.
    بعد ناهار چرخی زدم توی کانال‌های مدرسه‌ی نویسندگی. وارد کانال اهل نوشتن شدم. جایی که یادداشت‌های روزانه‌ی همسفرانم هم‌رسان شده. هر یادداشتی که می‌خواندم به‌به و چه‌چه می‌کردم. بیشتر که خواندم اندک یأسی وجودم را فراگرفت. من کجای کارم؟
    نوشته‌های من خیلی نوپاست. فرسنگ‌ها مانده تا این کودک نوپا بالغ بشود. حالا حالا‌ها باید تاتی‌تاتی کند. یاد حرف‌های استاد افتادم. سعی کردم نومیدی را پرت کنم بیرون.
    خستگی در وجودم خزیده. دراز می‌کشم روی تختم. کمی استراحت می‌کنم تا جان تازه‌ای بگیرم. کتاب یادداشت‌های جلال آل‌احمد را برمی‌دارم. جلد اولش را دارم می‌خوانم. خیلی نثرش صمیمی و روان است. فارسی درخشانی است. من همیشه نوشته‌های جلال آل‌احمد را دوست داشته‌ام. اصطلاحات و تعابیر عامیانه در نوشته‌هایش به‌وفور دیده می‌شود.
    از کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه درباره‌ی حس شنیدن می‌خوانم: «ما می‌توانیم طیف وسیعی از صداها را تشخیص دهیم، مسیری را تعیین کنیم که صدا از آن می‌آید و صداهای ناخوشایند را حذف کنیم تا بتوانیم آنچه به آن علاقه داریم را انتخاب کنیم.»
    عاشق خط‌کشیدن زیر سطرها و جمله‌های طلایی کتابم با مداد رنگی‌هایی که نوکشان را با مدادتراش تیزِتیز کرده‌ام. خط‌کشی‌های رنگی‌رنگی زیر جمله‌ها از انرژی و ذوق سرشارم می‌کند، وانگهی کار مرور کتاب را هم سهل‌تر می‌سازد.
    ساعت ۱۷ وبینار نویسنده‌ساز، صحبت از دست نویسنده‌ساز، آزادنویسی ۱۵ دقیقه‌ای، داستان کوتاهی از ابراهیم نبوی که خوانش استاد شیرینی‌اش را صدچندان کرد و آن لاولوها کامنت‌های بامزه‌ی همسفرانم خنده از لب برنمی‌داشت. در پایان هم استاد با یک آهنگ باحال و بامزه‌ی کردی بدرقه‌مان کرد. خیلی خوش گذشت😊

  68. هدایت عزیز،
    صبح به بهانۀ هوای ابری، یک‌ساعت‌ تمام از پنجره بیرون را دید زدم. بیشتر سربه هوا بودم و پرنده‌ها، ابر‌ها، هواپیماها را نگاه کردم.
    نستعلیقِ شکسته، دشوارترین خطی که تلاش کردم یاد بگیرم است.
    دوباره ابزارهای نوشتن را آماده کردم. مداد تراشیدم و با صدای حرکتِ روان‌نویس روی کاغذ، به‌راه شدم.رو به راه.
    موهایی که خانمِ آرایشگر، ناشیانه سشوار کشیده بود را شستم، فر شدند. حالا کمی بیشتر به دلم می‌نشیند تصویر در آینه. خط چشم کشیدن تمرین کردم.
    امروز پادکست”چهار اسطوره” را شنیدم. حقا که بی‌نظیر بود.
    وصال در وادی هفتم از نعلبندیان را دوباره ورق زدم.
    هدایت… این روزها هر طرف را که نگاه می‌کنی هوش مصنوعی می‌پاچد توی صورتت. تبلیغِ محصول. محتوای کودک و نوجوان، اخبار، ریلزِ اینستاگرام، حتی در کتاب‌ها.. عصبی‌ام می‌کند. تقلیلِ تواناییِ انسان به ماشین، با برچسب پیشرفت. (!) حذفِ هنر و خلاقیتِ آدمی.
    …و باران
گویش”گریه آمیز” آسمان است.
    مهرداد محمدی.
    یاهو، قربانت.

  69. گزارش نیک
    امروز صبح کار بود. اونم چه کاری خیلی خسته کننده بود. ساعت ۱۱ ناهار درست کردم و موقع ناهار سریال dark matter دیدیم. سریال جالبیه درباره دنیای موازی هست. بعد از اون کمی کار بود و یک ساعت استراحت کردم. ساعت ۵ وبینار مدرسه نویسندگی بودم و نوشتیم. من هم داستانی که چند وقته شروع کردم رو ادامه دادم و نوشتم. خیلی جالب بود اولش نمی‌دونستم چی بنویسم. ولی وقتی یک جمله نوشتم بقیش اومد. بعد از اون کار بود تا ۸ و نیم. پیاده‌روی رفتم. خیلی خوب بود. تهران که بودم همیشه صبح و شب پایین خونه پیاده‌روی می‌رفتم. اما از وقتی اینجا اومدم، پیاده‌رویم کم شد. اما تصمیم گرفتم شروع کنم و این هفته تا اینجا خوب پیش رفته. افکارم رو به پیاده‌روها سپردم و برگشتم. الانم یه قسمت دیگه dark matter رو داریم می‌بینیم و بعدش می‌خوابم.
    زهرا موحدی

  70. فرش حلزون لول شده بود و حالا قِلللل خورده است و دارد از هم باز می‌شود حل‌حل.
    دیروز ننوشتمگزارشنیک. دلممیخواستننوییم. و ننوشتم. دلم خواست توی هم بنویسم خط پیش را و نوشتم‌.
    جلسه با اولیا داشتم امروز و دلممیخواست جدیباشمو بودم‌.
    دوستدارم درهمبرهم بنویسمودارممینویسم.
    ظهری‌آنارا‌دیدم. بچه‌م.
    همین.
    شببخیر.

  71. «همنشین انسان‌هایی باش که با هر کلامشان شمعی را در سرت روشن می‌کنند.»
    این را می‌توانید به‌عنوان یک حدیث قدسی از طرف من بپذیرید!
    می‌توانم با قاطعیت تمام به شما بگویم که بعد از تقریباً یک ساعت و اندی نشستن سر کلاس استاد فربود، چلچراغی در سرم روشن است که می‌توانم تا مدت‌ها نور اندیشه و تفکرم را با آن روشن نگه دارم.
    فربود از آن دسته انسان‌های برگزیده‌ای است که هاله‌ای مقدس بر سر دارد؛ همان هاله‌ای که غرب‌زبان‌ها به آن «آئورا» می‌گویند. هاله‌ای که به یمن و برکت نشست‌وبرخاست با نسلی طلایی، از جمله دکتر جلیل ضیاءپور، خانم دکتر مدرس‌پور و تنی چند از خوبان روزگار خودش، گرداگرد او شکل گرفته است.
    تعبیر جالبی شد؛ اما واقعاً به نظرم کسی که شبانه‌روز شمع تفکر و پژوهیدن را در سرش روشن نگه می‌دارد، به مرتبه‌ی انسان خردمند دست پیدا می‌کند. درست در همان زمان است که هاله‌ای طلایی دور سرش شکل می‌گیرد و به‌واسطه‌ی آن می‌تواند شمع‌های خاموش بسیاری را در اطرافش روشن کند.
    یکی از شمع‌هایی که امروز جرقه‌اش در سرم زده شد، آشنایی با کتاب «شرق بهشت» از جان اشتاین‌بک افسانه‌ای بود!
    چه کسی می‌توانست به تو بفهماند که این اسطوره‌ی ادبیات، شاهکار دیگری هم دارد، به همان عظمت و شکوه «خوشه‌های خشم»؟!
    درست بعد از کلاس، در طول صف دراز کباب کوبیده، فایل الکترونیکی کتاب را باز کردم. مسحور طبیعت کوهستانی آمریکا و رودخانه‌ی سالیناس بودم که به انتهای صف رسیدم. در میان آن ازدحام و سروصدای دانشجوها، بدون ذره‌ای اغراق، لحظه‌ای از زمین کنده شده بودم و تلپورت از سلف دانشگاه الزهرا به کالیفرنیای شمالی را تجربه می‌کردم!
    اگر صدایی که از من می‌خواست کارتم را بزنم، مرا از آن دنیا جدا نمی‌کرد، احتمالاً هنوز هم در کالیفرنیا بودم و حسابی آفتاب می‌گرفتم!
    جایی از کتاب، اشتاین‌بک به خشکسالی‌ای می‌پردازد که روزگاری گریبان دره‌ی سالیناس را می‌گیرد. در آن سال‌ها، کشاورزان و دامداران دره را نفرین می‌کردند. خانواده‌ها زمین‌هایشان را به بهایی اندک می‌فروختند و کوچ می‌کردند.
    درست پس از این توصیف، جمله‌ای آمده بود که حسابی متأثرم کرد:
    «این امر (خشکسالی) پرهیزناپذیر بود: طی سال‌های خشک مردم سال‌های پُربار و مساعد را یاد می‌بردند و در سال‌های بعد، وقتی باران به فراوانی می‌بارید، خشکسالی را. همیشه این‌طور بوده است.»
    جالب نیست؟ واقعاً جالب است! چه اندیشه‌ی درستی!
    درست همان زمانی که زندگی روی خوشش را به تو نشان می‌دهد، حتی ذره‌ای از بدبختی‌هایی را که روزگاری از سر گذرانده‌ای و به خاطرشان دهان روزگار را مورد عنایت قرار داده‌ای، به یاد نمی‌آوری! و البته که عکس این ماجرا هم صادق است؛ وقتی روزگار سخت می‌گیرد، انگار نه انگار که روزی هم بوده که همه‌چیز به کامت باشد، باران ببارد و زمینت حاصلخیز باشد.
    ما آدم‌ها حافظه‌ی عجیبی داریم؛ رنج‌ها و خوشی‌ها را نه آن‌طور که واقعاً بوده‌اند، بلکه آن‌طور که در لحظه‌ی اکنون به کارمان می‌آیند، به خاطر می‌آوریم. خشکسالی که می‌رسد، باران به افسانه‌ای دور بدل می‌شود و وقتی باران می‌بارد، انگار هیچ‌وقت خشکسالی‌ای در کار نبوده است.
    چه گزارش نیکی شد! خدا این انسان‌های نیک را از سر راه‌مان برندارد بلکه زیادش هم کند. روزت را می‌سازد.
    از شمع هایی که شاهین کلانتری برایت روشن می‌کند که دیگر نگویم. در وبینار نویسنده‌ساز امروز کلی جرقه‌ی دیگر در سرم زده شد که سر فرصت از آنها هم برایتان می‌گویم. روده درازی نکنم. تا بعد.

    ۳آبان۱۴۰۵/خوابگاه،تهران
    #گزارش_نیک

  72. گلو درد. صبحانه‌ی روتین. رساندن این و آن و آن‌یکی. داری فکر می‌کنی داستان باید فجیع باشد؟ باید قتلی، غارتی، خیانتی، جنایتی، فقری، فلاکتی چیزی باشد؟
    بله، باید باشد. روال روزمره‌ی هر روزه را چه نیاز به روایت؟ داستان باید محرک اندیشه باشد، محرک احساس باشد‌. داستان باید با یک جای آدم یک کاری کند وگرنه که چرا آدم وقتش را بگذارد پای آن قصه‌ای که ساده می‌آید و ساده می‌رود؟ آنقدر ساده که تو کک‌ت هم نگزد؟
    یوگا روی سرامیک: حداقلِ برخورداری از طبیعت. دستم می‌رسید می‌رفتم روی شنهای ساحل ترنج، می‌رفتم روی خزه‌های جنگل عباس‌آباد یوگا می‌کردم، افسوس که نیست و از همین سنگ صیقل خورده‌ی سرامیک شده شارژ یونی می‌گیرم.
    نهار عدس‌پلو. خانه مرتب. بساط خیاطی می‌چینم.
    ابری در آسمان است و می‌دانم که در بسیاری از دلها و پشت بسیاری از پلکها تکه‌های بزرگ و سنگین ابر هست و من، حلقه به حلقه انسانها را یاد می‌کنم، باشد که با حالی بهتر روز را شب و شب را روز کنند.
    می‌خابم. خواب مخدر است. لایه‌لایه‌های ذهنم را از هم جدا می‌کند. می‌خابم که ذهنم هوا بخورد.
    قلم افتاده دست آنکه می‌نویسد و دارد روز دیگری از احوالات زنی را می‌نویسد که خیانت کرد.
    تو مهمان شعرت کردیم و بردیم به روزهای تلخ کش‌دار شروع شده از پیش و ادامه‌دار تا امروز: روزهای ایران‌مرگی، روزهای جوان‌مرگی، و من به فردایی روشن، امید دارم.
    فهرست هفتگی کلمات می‌نویسم تا ببینم با هفته پیشم فرقی دارم؟
    دوطفلانم همراهم می‌نویسند و رایا می‌پرسد چرا وقتی نوشته‌های قبلیم را می‌خوانم اشکم جاری می‌شود؟
    نوشتن زلالت می‌کند دخمل، جاری شو. زیباتر از این چه می‌خواهی؟
    خیابان و خرید و شام و چرا کوبیدم پشت آن ماشین مشکی شکاری؟ ندیدم. دمنوش پونه کوهی و نبات. قراری که برقرار نشد و آهش بر دلم ماند که ماند نمی‌دانم تا کی؟!

  73. ” واخواست” واژه روز بود.
    وزنه زدم ۹۰ دقیقه برای ورزیدگی پاها و زیر یغل
    مراقبه بر چاکرای سوم و آتش درون متمدکز بود.
    به شکرانه بیداری، شکرگزاری هم داشتم، تخلیه غدد لنقاوی با حرکات
    بیشتر وقت با نوشتن شناسنامه محصول و ساخت وایزفریم گذشت
    یک ساعتی غژل خوانی
    مراقبت‌های زیبایی و بهداشتی پوست و مو
    و حسن ختام:
    ” چه خوش است راز گفتن به حریف نکته‌سنجی که
    سخن نگقته باشی، به سخن رسیده باشد.

  74. امروز ظرف نشستم، فقط خانه را تمیز کردم و جارو زدم. کمی روی سایت خودم و کمی هم روی سایت دوستم کار کردم و و و…

    بقیه‌ی روزم را چه کردم؟ چرا یادم نمی‌آید؟ یک جارو و کمی کار کردن روی سایت که این حرف‌ها را ندارد. چه کردم؟ خوابیدم؟ چقدر خوابیدم مگر؟ کتاب خواندم؟ آخرین متنی که خواندم، داستان «هشتمین روز» مندنی‌پور بود که آن هم دیشب برای یوتیوب خواندم. پس بقیه‌ی روزم را چه کردم؟

    بیشتر فکرم مشغول بود. زودتر راه افتادم و با خیال راحت به سمت محل کارم رفتم. اولین نفر بودم که قبل از اذان پایم را در مسجد پشت محل کارم گذاشتم و نماز خواندم. و بعد، بعد هم که مشغول کار شدم.

    امشب در مسجد سیدی هم نبود، نه سید، نه سیدی، هیچ‌کدامشان. اما وجدان را دیدم. روبه‌روی مسجد لباس و شال و کلاه آورده بود برای فروش. گفت: «بخر، بخر.» دوست داشتم چیزی بخرم، اما چیزی که نیاز داشته باشم پیدا نکردم. خدا قوت گفتم و گذاشتم به کاسبی‌اش برسد.

    حالا هم که اینجایم.

    حتی در طول مسیر پادکست هم گوش ندادم. پس چه کردم؟ چه بی‌ذوق گذشته بود امروزم! بی‌ذوق بودم یا پرفکر؟ به کلنگی که در خوابم خورده بود توی سر پدرم فکر می‌کردم. به کارهای نیمه‌کاره‌ی محل کارم. به قالب دندانی که در خواب درآمده بود و به راه‌های مختلف روبه‌رو شدن با سید.

    اما راستش را بخواهید، فکرم آن‌قدرها هم درگیر این فکرها نبود. این‌ها افکار گذرایی بود که یادم مانده، اما بقیه‌اش را یادم نیست. یادم نمی‌آید حتی یادم نمی‌آید بیکار بوده باشم.

    نمی‌دانم. حالا که دارم روزم را نگاه می‌کنم، انگار یک چیزی کم است. حتی حس نمی‌کنم به بطالت گذشته باشد. فقط می‌دانم امروز زمان برایم یک جور دیگر گذشته. شاید یک چیزهایی از یادم رفته، شاید خودم را جایی جا گذاشته‌ام.
    https://t.me/meslenafas

  75. امروز صبح هم مثل دیروز به پیاده‌روی رفتم.
    از سکوی سرخ درباره شعر یدالله رویایی خواندم.
    سه صفحه کامل می‌نویسم.
    به مادرم زنگ زدم. حالش را پرسیدم.
    چند صفحه چنین گفت زرتشت خواندم. «دیوانگی در میان مهربانان بیشتر از همه جای جهان بوده است و مردم هرگز رنجی دردناک‌تر از زیان ناشی از دیوانگی مهربانان به خود ندیدند. وای به حال عاشقانی که بر عشق خویش چیره نتوانند بود.»
    چند صفحه «مدیر مدرسه» جلال آل احمد می‌خوانم.
    جلسه‌ی تمرینجا شرکت می‌کنم.
    بعد نیم ساعتی می‌خوابم.
    تا وبینار شروع شود دو صفحه پی در پی می‌نویسم.
    وبینار امروز استاد داستان کوتاه جذابی از سید ابراهیم نبوی می‌خواند. استاد از گزارش نیک پرسید. برای من تداوم و تعهد سبب رضایت درونی می‌شود. مرا پایبند می‌کند به نوشتن. این‌که مدام به خودم فکر کنم. خودم را بنویسم، خودم را بشناسم. و در نهایت خودم را باور کنم.
    سری به سامانه عدل ایران می‌زنم. طبق معمول اختلال دارد و قطع است.
    برای کانالم متنی را منتشر می‌کنم در باب شعر.
    برنامه روزانه فردا را یادداشت می‌کنم.
    خسته‌ام. رمقی ندارم باید زودتر بخوابم. فردا روز دیگر است.

    https://t.me/sorayaahmadiani

  76. سلام بر آرزوجان دوست صدیق و تلاشگرم.
    رقعه‌ی دل‌نشنیت را که خواندم سراسر شعف شدم که این‌چنین مفتون و شیفته‌ی مطالعه و نگاشتنی، لایق تحسین است تلاش و علاقه‌ات. من هم به دنبال سرقت وقت و فرصت هستم که مبدلش کنم به خواندن و نوشتن.

    سومین روز از فصل خزان و آبان ماه را با آزادنویسی، روزنویسی آغاز نمودم و صفحاتی از روی کتاب خدیش مشق کردم. بعد از آن به سراغ تورق کتاب مادران و دختران رفتم و شکوفه‌های عناب را خواندم و حسرت وطنی را می‌خورم که مدام گرفتار استبداد بوده و هست…

    ساعتی را به خواندن مصحف شریف اختصاص دادم و بعد از آن قطره‌ای از اقیانوس نهج‌البلاغه برداشتم:

    «نابود شد کسی که ارزش خود را ندانست.»

    ساعاتی مصروف کارهای خانه شد و طبخ غذا. بعد از آن با پیشوک سرگرم بودم و وعده‌های غذا را برایش مهیا کردم.

    لحظاتی را در بند موسیقی بودم و نوای همایون شجریان.
    ساعت ۵ خود را به وبینار رساندم، جایت خالی بود. استاد داستان کوتاهی از ابراهیم نبوی را خواند و بعد از کلمه‌برداری و لزوم گزارش‌نیک سخن گفت و بچه‌ها هر کدام جمله‌ای از تجربه‌شان و توصیه‌شان گفتند. بعد ۱۵ دقیقه با موسیقی آزادنویسی جمعی کردیم. چه احوال خوشی دارد این جمعی نویسی. امیدوارم در برنامه‌ی خودمان هم بگنجانیمش. حیف است. دقایقی هم به پرسش و پاسخ گذشت.

    متن کانالم را آماده و ویرایش کردم و راهی‌اش کردم برای انتشار.

    به خلوت شبانه می‌رسم و تفأل به حضرت حافظ و این هم چند بیت درخشانش:

    مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
    وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید

    ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
    ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید

    بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
    ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

    می‌روم برای ادامهٔ شب و قرار است دیدگانم را به تماشای فوتبال بدهم، امشب الکلاسیکو است. از ۱۲ سالگی تا به حال الکلاسیکویی را از دست نداده‌ام. به امید برد کهکشانی‌ها(رئال‌مادرید)

    آرزوی عزیزم امیدوارم صحّت و سلامت قرینِ حالت باشد. روزگارت به کام، تا مرقومه‌ی دیگر، به خدای لایزال می‌سپارمت.

  77. صبح از ۷ و خرده‌ای بیدار شدم، ولی هی خوابیدم و یک بار هم ۲۰ دقیقه به ۸ واقعاً داشتم بلند می‌شدم که خوابم برد و بعد صدای موتور داداش آمد و چون روز قبلش ساعت ۸ و ربع صدای موتورش آمده بود امروز هم گفتم شاید همان حدود است و بعد با خودم گفتم خدایا ۸ و ربع نباشد، کاش یک ربع به ۸ باشد، ولی خب ته دلم می‌دانستم از سری قبل که ۸ و ۴۰ دقیقه ساعت را دیدم بیشتر از ۵ دقیقه گذشته و بله، ۸ و ۱۹ دقیقه بود.

    سریع بلند شدم و آماده شدم. از قطار جا ماندم. حدود ۱۰ رسیدم دانشگاه.

    رفتم دیدم استادمان در دفترش است. یک هفته بیشتر است کارش داریم و نمی‌شود ببینیمش. زنگ زدم دوستم گفت ۱۰ دقیقه دیگر می‌رسد. گفتم پس صبر می‌کنم با هم برویم. دیدم استاد از دفترش آمد بیرون. ترسیدم برود که رفتم گفتم استاد چند دقیقه یک چیزی بگویم. خوب شد رفتم. چون تا کلی بعدش جلسه بود.

    بعد دیگر رفتم سراغ کارهای خودم و سلول‌هایم.
    ظهر قرار بود دوستم را ببینم. بعد از ناهار رفتیم کافه.

    تا عصر بودیم و برگشتم خانه و سریع نشستم پای کارهای خودم.

    تا شب درس خواندم، کمتر از چیزی که می‌خواستم شد ولی باز بد نبود. فردا باید بیشتر بخوانم.

    فکرم درگیر ارائه است. می‌خواهم یک سمینار بدهم. دوست دارم همیشه تمرین کنم. تا می‌توانم ارائه بدهم. و درباره‌اش یاد بگیرم و بنویسم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  78. آقا جونم براتون بگه، صبح که بیدار شدم فهمیدم مهمون می‌خواد بیاد.
    آبجی بزرگه خسته و کوفته، دست مامان هم سوخته. با بدبختی ناهار پختن.
    منم بدوبدو اتاق‌و جمع کردم. ناهار زدیم. ظرف‌ها رو شستم. جاروبرقی رو برداشتم و کل خونه رو تمیز کردم.
    میز تلویزیون خاک گرفته بود. اونم دستمال کشیدم.
    لِه و داغون نشستم زمین. پیام اومد که مهمونا نمیان. همون‌و لَش کردم رو زمین.
    بلند که شدم سیب‌زمینی پاک کردم. گذاشتم سرخ شه. تو این فاصله یادداشت کانال‌و نوشتم.
    شام که زدیم بر بدن، یادداشت‌و هوا کردم تو کانال. گزارش نیک رو هم بل‌‌اخره‌ نوشتم. ایول.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  79. سلام.
    صبح تغذیه با لقمه دخترم را آماده کردم. به مدرسه رفت. بعد حیاط را جارو زدم به گلدانهای حیاط آب دادم و کلی نگاهشان کردم و جان گرفتم .
    صفحات صبحگاهی نوشتم .آماده شدم. به مدرسه دخترم رفتم و با دبیر ریاضی صحبت کردم.عصر وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.آزاد نویسی را انجام دادم .حس من بعد از آزاد نویسی حس سبکی بعد از پیاده‌روی است.

  80. گزارش نیک
    ساعت برخاستن 10 صبح. یادم نمی‌اید صبحانه‌ام را کی و کجا خوردم. در بدایت بیداری فریزر را تخلیه کردم. ناهار بار گذاشتم. خورش دال‌عدس با گوشت تیکه. یارا گفت نمی‌اید واین خبر خوش روز بود. پس بیش‌تر به کارهایم می‌رسیدم. تمیزکردن یخچال و فریزر همیشه از من پوره می‌سازند. با تنی شرحه‌شرحه و پوره‌شده می‌نشینم این گزارش نیک را می‌نگارم. ساعت 22:20 همه رفته‌اند شب‌نشینی. من اما باید رسالت روزم را تمام می‌کردم. پیش‌از شروع کارها صفحات صبح‌گاهی نگاشتم. تمیزکردن ان فریزر لعنتی بسته‌بندی گوشت‌ها و مرغ‌ها تعویض بسته‌بندی پوره‌ها شستن ظرف‌های فریزری شستن طبقات و کشوهای فریزر کذایی جاروی اشپزخانه و درنهایت طی کشیدن تا 8شب به‌درازا کشید. ان وسط‌ها ناهار کوزتی خوردم و یک‌ساعت دراز شدم و توی اینستاگرام ول چرخیدم. یارا نزدیک خانه بود که بالکن را شستم بساط نشستن‌مان را گستریدم. چای نوشیدیم و روز به‌شب رسید. دوش گرفتم و تلفن مختصری داشتم. شام خوردیم و حالیا اینک من دارم می‌نویسم و هیچ‌کس جز من و نوشتن نیست. توانی برای گوش‌دادن به وبینار نویسنده‌ساز و مطالعه باقی نمانده. می‌روم نزد شب‌نشینان. بقول کلونتری ما ایندگانیم.
    یک‌شنبه
    3/8/05
    فاطمه بهزادی‌مقدم

  81. از جنس روزهای نیک

    با صفحات صبحگاهی آغازیدم. برای خرید بیرون رفتم. گلی جان زنگ زد. کمی با هم گپ زدیم و دلم باز شد. گاهی یک گفت‌وگوی ساده با رفیق، حالمان را عوض می‌کند.

    در وبینار معماری تفکر، الهه جان از کتاب تفکر انتقادی ریچارد پل و لیندا الدر، برایمان خواند. و از معیارهای تفکر جهان‌شمول گفت و مهمترین‌شان که وضوح است. گاهی خیال می‌کنیم چیزی را فهمیده‌ایم، اما وقتی می‌خواهیم آن را روشن و دقیق بگوییم، تازه متوجه ابهام‌ش می‌شویم.

    در وبینار نویسنده‌ساز، با هم آزادانه نوشتیم. چنان غرق می‌شوم که گذر زمان را نمی‌فهمم. تداعی‌ها پشت هم می‌آیند و روی صفحه مانیتور می‌نشینند. آزادنویسی در جمع دوستان برایم لذت‌بخش و انگیزه‌بخش است. انگار می‌شود هم در جمع بود و هم در جهان خود غرق شد.

    این روزها «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی را با دوستان چالش همخوانی دوباره می‌خوانم. دوباره‌خوانی فرصت دوباره‌بینی از زاویه‌ای دیگر را فراهم می‌کند. واژه شبچره* چشمم را گرفت. یاد چِرِزَک خودمان افتادم. همان هله‌هوله.

    «شب هول» را هم که قبلاً نیمه‌کاره رها کرده بودم، از ابتدا شروع کردم. فعلاً از خواندنش لذت می‌برم. گاهی در برگشت، چیز تازه‌ای می‌یابیم.

    امروز هم میان نوشتن، خواندن، گفت‌وگو و کارهای معمول زندگی گذشت. آش هم بار گذاشتم. هرکدام سهمی داشتند؛ یکی حالم را بهتر کرد، دیگری فکرم را روشن و آن یکی در بی‌زمانی فرو بردم.

    سهیلا شیبانی
    #ازروزمرگی
    #گزارش‌نیک

  82. سال‌واژه: شوق زندگی
    خیابان

    دیشب لنا پیش من خابید. یک‌بار بیدارم کرد و شکلات خاست. دفعه‌ی بعد درِ اتاق را باز نکرد و نشست همان‌جا پشت در. شروع کرد الکی به گریه کردن. دوباره خابیده بودم که صدای ریز گریه شنیدم. در را باز کردم و دیدم توی راهرو نشسته و منتظر است او را ببرم به اتاقم. بغلش کردم و به‌اجبار آوردمش داخل. سرش روی بالش من بود و صورتش چسبیده به صورتم. بعد از این‌که کلی شعر خاند و خودش را تکان داد، بالاخره خابش برد. آرام گذاشتمش روی بالش کناری تا کمی برایم جا باز شود. وقتی کنارم می‌خابد چندین بار بلند می‌شوم و پتویش را چک می‌کنم تا کنار نرفته باشد. بی‌خاب می‌شوم.
    صبح شد و مدیتیشن کردم. در لپ‌تاپ هرزه‌نویسی کردم. سرعتم پایین‌تر بود و تعداد کلماتم کمتر. ولی عیبی ندارد دستم راه می‌افتد. برای باشگاه رفتن آماده شدم و سعی کردم شبیه کسی نباشم که سگ دنبالش کرده. کمی آرام‌تر. خودم را رساندم باشگاه. مربی نازنینم دستم را به‌گرمی فشرد و گفت هر وقت مرا می‌بیند بسیار خوشحال می‌شود. تشکر کردم و گفتم: «منم همین‌طور.» ولی عمق احساسم خیلی بیشتر از این کلمات بود. حضورش و دیدنش برایم آرامش‌بخش است و لذت می‌برم از رفتار حرفه‌ای و بالغانه‌ای که دارد. از او می‌توان خیلی چیزها یاد گرفت.
    موقع برگشتن پسری توی ماشین صدایم زد که بروم سمتش و گفت با من کار دارد. جواب دادم با او کاری ندارم و رفتم. آمد چهارراه بعدی. باز هم جواب ندادم. چهارراه بعدتر از ماشین پیاده شد و گوشه‌ای ایستاد. قدبلند و چهارشانه. موهای جلوی سرش را کوتاه کرده بود و موهای پشت سرش را بسته بود. عین گاو از جلویش رد شدم. صدایم کرد و گفت اصلن قصد مزاحمت ندارد و می‌خاهد صحبت کوتاهی کند. رفتم و دوباره آمد. از همان توی ماشین شروع کرد به صحبت کردن و این‌که فقط لحظه‌ای به او گوش دهم. چند لحظه ایستادم. به اذن پروردگار کوچه و چهارراه خلوت شده بود تا اگر دامن این دختر پاکدامن لکه‌دار شود، کسی نفهمد. نگاهش کردم. از من چند سالی کوچک‌تر می‌زد. می‌خاست قراری بگذاریم و هم‌دیگر را بشناسیم. از من می‌پرسید که اگر شماره ندهم از کجا مرا پیدا کند؟ از خاسته‌اش می‌گفت که اصلن نامعقول نیست و فرصت می‌خاهد برای آشنایی. کمی سکوت کردم. نمی‌دانستم چه بگویم. در خیابان فقط برای زن‌های چادری که امر به حجاب می‌کنند، زبانم دراز است و می‌توانم جرشان بدهم. برای پسر و مرد بدترکیب و هیز هم همین‌‌طور. ولی این جزء هیچ‌کدام از دسته‌ها نبود. قبول نکردم. باز هم دلیل می‌آورد و در نهایت جواب دادم: «نه ممنون. مرسی.» خودم از جوابم شوکه شدم که این چه کسشری بود. مگر خوراکی به تو تعارف کرد؟ پسر دوباره ادامه داد به حرافی، که درِ خانه‌ای باز شد و پیرزنی سرک کشید بیرون و به ما دو تا زل زد. هر سه به هم نگاه کردیم و دیدم فرصت خدا برای پوشاندن گناهم تمام شده. سریع به سمت خانه رفتم.
    نزدیک خانه بودم و یادم آمد همیشه تمام پیشنهاد و شماره‌ها را در خیابان رد کرده بودم. بعضی‌هاشان ظاهر موجه و بسیار مناسبی داشتند. انگار جمله‌ی دبیر قرآنِ دوران راهنمایی‌ام، در ذهنم حک شده که می‌گفت: «رابطه‌ای که تو خیابون شروع بشه، همون‌جام تموم میشه.» ای توی روحت معلم جان. نمی‌دانستم وقتی دستم را زده‌ام زیر چانه‌ و آن‌قدر دقیق حرف‌هایت را می‌شنوم، قرار است این‌طور در ذهنم نفوذ کنند.
    ریتا و لنا را بردم پارک. با دو بچه‌ی دیگر دوست شدند و بازی کردند. موقع برگشتن ریتا خاست حتمن کمی هم در دفترش یادداشت کند. هر سه روی نیمکتی نشستیم و مشغول شدیم به نوشتن. هوا تاریک شده بود و باید ریتا را سریع‌تر به خانه می‌رساندم که به کلاسش برسد. به‌موقع رسید ولی از خستگی به کلاس نرفت. عذاب‌وجدان گرفتم که چرا زودتر برنگشتیم تا استراحت کند.
    امشب کمی از داستانم را نوشتم. داستان کودکانه. نوشته‌ی اولم که خانده شد بسیار بد بود. امیدوارم این یکی خوب از کار در بیاید. این هم نشد دوباره می‌نویسم. یاد می‌گیرم.

  83. چرا ننوشتم؟

    روزهایم سریع‌تر از هرزمان دیگری می‌گذرند.
    صبح‌را میان خواب و بیداری می‌گذرانم و ظهر را بی‌هوش افتاده، کف زمین.
    عصر که می‌شود، امتحان‌ها و تکالیفی را به‌خاطر می‌آورم که رها کرده‌ام. کارهایی‌که می‌خواهم انجام دهم و به‌دلیل تنگی زمان؛ می‌دانم لذت‌بخش نخواهند بود.
    درس‌خواندن از لذت‌هایم است اما، این‌روز‌ها برایم، تنها به‌قصد اتمام مراحل تحصیل است.
    نواختن را ازیاد برده‌ام. انگشت‌هایم حس می‌کنم، خشک و دردناک شده‌اند و توان حرکت را ندارند.
    غمی ناخواسته، همه چیز را تحمل‌ناپذیرتر می‌کند.
    غمی که افکارم، تحمیل می‌کنند بر من. افکاری‌که پیش‌از خواب و پس‌از بیداری، مدام می‌چرخند در سرم. نمی‌توانم مهارشان کنم یا کاهش‌شان دهم.
    اما دارند هرچه انگیزه و شادی‌ست می‌مکند و هرچه یاس و ملال‌است، می‌پراکنند.
    اینکه،
    هیچ‌چیز را نمی‌توانم درست انجام دهم و همه‌چیز بیهوده به‌نظر می‌آید و انجام دادن‌شان، به‌طور منظم، بی‌نتیجه.
    نوشتن در خلوت و سانسور را دومرتبه از سر گرفته‌ام و شاید بی‌ربط به‌نظر بیاید اما منجر به بی‌عاطفگی عجیبی درمن شده‌است.
    انگار رهاکردن علایقم، دلایلم برای شاد زیستن، مرا از هرچه مربوط به زیستن است دل‌زده کرده‌ست.
    درست مثل وقتی‌ست که در خواب‌، شخصی ناشناس هلت می‌دهد و در مردابی‌از هیچ می‌افتی.
    نه راه گریزی‌ست و نه معلوم است، چه‌بر سرت آمده.
    تنها فرو می‌روی و فرو می‌روی همه‌چیز تیره‌تر از پیش می‌شود.
    روزهایم نیک‌ نیستند. قلمم ناله می‌کند.
    پوزش.

    https://t.me/hermionediana

  84. یکشنبه سوم آبان صفر پنج
    مژی جانم سلام
    دلتنگتم عجیب. چقدر تو را کم دارم تا بگویمت این روزها چه میگذرد بر من. پاره‌ای از آن آموختن است و آموختن. پاره‌ای هم همراه با ناامیدی می‌گذرد و گاهی نیز با شرم. کار هم هر روز حضور دارد. اگر کار نباشد که هیچ. آنچه مرا سرزنده میکند و جانی به من اضافه، همین کار است و آموختن و فرصتی شود کمی حال دادن به دیگران. نوازش دوستی یا شنیدن حرف‌دل برخی. از صبح تا بوق سگ هم کار میکنم و آخر ماه هم همیشه حسابم خالیست. هنوز یاد نگرفتم کمی از پولم را پس‌انداز کنم. کار خودت است که باید آنرا بیاموزی به من. یادت هست از نوجوانی به نوشتن و حرف‌زدن تعلق خاطر داشتم؟ این روزها فرصتی شد تا به این اشتیاقم بپردازم. و موفق شدم جمع کوچکی در جهت کتابخانی و بیان تجربه ترتیب دهم.
    از فهرست کارهای امروزم برایت بگویم:
    نوشتن صفحات صبحگاهی
    خوردن صبحانه با همکاران
    گوشیدن روزگفتار غزاله‌ عزیز در مورد لالایی
    دو جلسه گروه‌درمانی
    رونویسی از غزل حافظ
    چند صفحه از رمان حرف سکوت
    تمرین شعر سه سطری گفتم/گفتی/و نتیجه
    آزادنویسی
    گوشیدن وبینار امروز. این بخش را دوست داشتم:
    «وقتی متوجه شدی کدو می‌تونه بنویسه اما تو استعداد نداری اما میگی من باز هم می‌نویسم»👌🏻
    مژی نازنینم در نامه بعدی حتما از گزارش نیک برایت می‌نویسم.💌

  85. بعد از تمرین کارگاه رنج‌من گنج من، و توصیه‌ی الهه‌جان، به مادر، نامه می‌نویسم‌. کاغذهای زیادی را پر می‌کنم از گله‌هایی که داشتم. او رفت و حرفها در دلم ماند.
    در آخر نامه این پرسش برایم نقطه‌ی پایان می‌شود:
    مگر بچه‌ها خودخاسته به این دنیا می‌آیند؟

    پیاده‌روی سرحالم می‌آورد تا برای کارهای روزمره سوخت داشته باشم.
    برای مهمانی فردا، میوه، آجیل و نوشیدنی می‌خرم. بخاطر هزینه‌های بالا، رفت‌و‌آمد، کم داریم. (خاهرا سالی دو یا نهایت سه بار می‌آیند.)
    دیگران چطور، مثل ما هستند؟
    از شواهدی که می‌بینم، کم و بیش شبیه هستیم.
    چند ساعت توی برق هستم. کارهای مختلف می‌کنم. از گردگیری و شستشو تا دانه کردن یک کاسه بزرگ انار. محبوبه دوست دارد، نوش‌جانش. سهم رضا را برمی‌دارم.
    در «سرزبان» الهه‌جان از وضوح صحبت می‌کند.
    «وضوح مهم‌ترین معیار فکری است.
    تغییر پرسش یکی از راه‌های وضوح‌بخشی است.
    کسی که از وضوح فرار می‌کند از مسئولیت فرار می‌کند.»
    در آزادنویسی همراه استاد، با خودم مکالمه می‌کنم، چقدر حرف دارم. ذهنم را نظم می‌دهد. خوش به حال ما که نوشتن را داریم.

    داستان «سفر طولانی پیرمردی با سرفه‌های خشک و پیاپی…»
    از ابراهیم نبوی را دوباره‌خانی می‌کنم. شوخی‌های او با عناصر داستان را دوست دارم‌.
    چند صفحه از «زبان گفتگو حقیقت» اکبر جباری را می‌خانم.
    «تعلق خاطر افلاطون به ایده‌ها، او را بر آن می‌داشت تا در باب هُنر که از نظر او تقلیدی از جهان است، بی‌اهمیت شناخته شود‌.»
    اما هنر همیشه تقلید نیست.
    لیلا تماس می‌گیرد، با هیجان می‌گوید دیبا بین هشتاد و دونفر در کشور، رتبه دوم کارشناسی هنر را کسب کرده. (نفر اول سهمیه داشته)
    برایش خوشحال می‌شوم. یاد نقاشی‌های دیبا می‌افتم، تقلید نمی‌کند، خلاقانه و نوآورانه می‌کشد.

    کلیات سعدی را ورق می‌زنم.
    «الا گر بختمند و هوشیاری
    به قول هوشمندان گوش داری
    وفاداری کن و نعمت شناسی
    که بد‌فرجامی آرد ناسپاسی
    تو نیکویی کن و در دجله انداز
    که ایزد در بیابانت دهد باز
    که پیش از ما چو تو بسیار بودند
    که نیک‌اندیش و بد‌کردار بودند
    بدی کردند و نیکی با تن خویش
    تو نیکوکار باش و بد میندیش
    که سعدی هر چه گوید پند باشد
    حریص پند، دولتمند باشد.»

    با این مقدار کار، نیاز دارم نیم ساعت یوگا انجام دهم. شاید دوباره بیایم و دلیل اینکه چرا هر شب گزارش نیک نمی‌نویسم را توضیح دهم.

  86. گزارش نیک ۱۶۶ فرح
    بیدارشدن صبح زود، اتاق گرم فرح، شوفاژ روشن اتاق من. خوردن صبحانه. چای دم‌کشیده لیلا پز. نان برنجی بدون گُلوتن. طعم نمکی نان برنجی. لمیدن در آفتاب صبحگاهی. ضرر داشتن آفتاب. گرم شدن با نور آفتاب آبان ماه.

    پختن کوفته آردِنخودچی. کوفته زیره. کوفته طوسی. کوفته با طعم نعناع. کوفته با طعم شنبلیله. کوفته با طعم ترخون و مرزه‌ی خشک. کوفته برنجی- گردویی. پختن میرزاقاسمی با گوجه کبابی. میرزا‌قاسمی با سیر فراوان. بادمجان کبابی خوش عطر. بادمجان کبابی شیرین.

    خرید غیر منتظره. خریدن مایحتاج. خریدن آذوقه لازم. خریدن وسایل لازمِ آشپزی. نداشتن تخم‌مرغ. سوپر مارکت ساسان پشت برج.

    خواندن کتابهای هدیه دوستم صدیق. نویسنده کتاب‌های روان‌شناسانه. الن دوباتن نویسنده بریتانیایی- سوئیسی. پیوند زدن فلسفه ،جامعه‌شناسی و هنر با زندگی روزمره.

    استراحت نیمروزی. سرد بودن خونه از دید فقط فرح. چمباتمه زدن در گوشه مبل. خواندن کتاب “ از خود بیزاری” اِلن دوباتن. کتاب ترجمه شده “بنفشه شریفی‌خو”.
    چرت زدن در حال مطالعه. مطالعه کردن در حال چرت.

    سروناهار به اعضای خانواده. تغذیه کردن اهل خانه. شستن میوه‌های خریداری شده.
    نوشیدن دم‌نوش گرما‌بخش لیلا‌پز. دمنوش زنجبیل، هل، دارچین، زعفران، میخک
    شرکت کردن در وبینار نویسنده‌ساز. شنیدن آهنگ شمالی “آها‌بوگو”.
    هوای تاریک عصرانه پاییزی. روزای کوتاه پاییزی. شبای بلند شده‌ی زمستان. تنوعی الهی در فصل‌ها و ماه‌ها. رفت و آمد روز و شب. عبور از زمان . حرکت کردن آهسته و پیوسته در زمان.‌ شنیدن آهنگ کوردی با شعر جالب و زیبا. انتهای دوست‌داشتنی وبینار با آهنگ کوردی.
    قسمتی از رها و آزاد نویسی امروز در وبینار نویسنده‌ساز:
    دیگه ساعت شش بعدازظهر کلی هوا تاریک میشه روزا کوتاه و شبای بلند شده. چه تنوعی خدا برامون در فصل‌ها و ماه‌ها گذاشته، و از همه جالب‌تر رفت و آمد روز و شب. و جالب‌تر عبور از زمان است. از گذشته عبور میکنی به حال میرسی و باز در رفت و آمد هستی.
    از گذشته عبور میکنی به حال میرسی و باز در رفت و آمد میشوی. اما بنطرم به آینده نمی‌روی تا خودت نخواهی. گاهی میرم در آینده ولی اصلن حتی یک لحظه‌اش را هم نمی‌خواهم. باید آینده همیشه سوپرایز و شگفت‌آوری برات داشته باشه. و من این ایده را دوس دارم. لحظه به لحظه‌اش را دوس دارم. که شگفتی پشت شگفتی داره.‌ نمی‌خوام آینده را ببینم. گاهی در رویا گوشه‌ای می‌بینم اما سعی میکنم منتظر شگفتی‌های آینده باشم.
    🐌کاریکاتورو نقاشی حلزون امشب مینی‌مالیستی، زیبایی داشت که در یک خط باریک آهسته و پیوسته در حرکت است.
    ✍️تمام زیبایی
هنر ابر بود
حال آنکه همگان
برای باران شعر می‌نوشتند»
(جاهد ظریف اوغلو، ترجمه‌ی سیامک تقی‌زاده)

    ✍️(انوری از شاعران سده ۶ هجری قمری است.)

    ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
    آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

  87. گربه از درخت پرید
    -صبح امروز با شاملو آغازید. می‌خوانم و نمی‌فهمم. می‌خوانم و می‌فهمم. می‌خوانم و مرددم که فهمیده‌ام یا نه. اما در هرحال لذتش را می‌برم. دو واژه‌ی «سُم‌ضربه‌» و «شب‌چراغ» هم دستاوردم بود.
    -قهوه‌ را ساختم. چه قهوه‌ای شد. نمی‌دانم چه کردم که اینقدر خوب درآمد. در کنار قهوه، قلم و کاغذ را برداشتم و صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    -رفتم سروقت آمار. شاخص‌های تمرکز و پراکندگی را تمام کردم. در این مرورها و پیگیری مطالب از منابع دیگر چند چیز جدید آموختم. اینکه چطور از روی جدول فراوانی شاخص‌های تمرکز را محاسبه کنم. هرکدام فرمولی داشتند و خواندنشان برایم جالب بود.
    -رفتم پیاده‌روی و هواخوری. یک ساعتی بیرون چرخیدم. در راه گربه‌ای را دیدم که برای پایین آمدن از درختی تقلا می‌کرد. مدتی ماندم به تماشایش ببینم چه می‌کند. در آخر، راهش را از لای شاخ‌وبرگ‌ها پیدا کرد و پایین پرید.
    – برگشتم خانه و از «فرهنگ واژه‌سازی در زبان فارسی» واژه‌های دیگری رونویسی کردم. بعضی واژه‌هایش بامزه است. مثلا «پاشنگ». یعنی «خوشه‌ی انگور». به عمرم چنین کلمه‌ای را نه خوانده بودم و نه نوشته. چه خوب که در کارگاه خودواژه شرکت کردم و با چنین کتاب مفیدی آشنا شدم.
    -پس از رونویسی، کمی دیگر از تمارین کارگاه را انجام دادم و روزم را به پایان بردم.

  88. گزارش‌نیک‌”1405/8/3″ آبان. روز یک‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاس‌گزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب‌”سوره‌الغراب” از محمود مسعودی شروع کردم.
    آن “ه” آخر “ت” است اما من چنین‌ گزینه‌ای‌ در کیبورد گوشی‌ ندید‌م.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    نویسنده‌ساز‌ شرکت‌ کردم‌.

    شعری آمد. نوشتم.

    صبح بعد از خوردن صبحانه دوباره خابیدم.

    اینم‌ از نیک‌نیک‌ امروز‌.

    https://t.me/speechoff

  89. صبح پر از اضطراب را پشت سر گذاشتم، به کلمه‌ی اضطراب بسنده میکنم چون گفتن از جزییاتش حالم را بد می‌کند. هر چند استاد در مورد استفاده از کلمات ذهنی ما را بر حذر داشتند.
    و تاکید داشتند برای استفاده از جزییات.
    ب خودم قول میدهم از شنبه این اخلاق بدم را اصلاح میکنم و میشوم آدم توصیفی و جزیی نویس استاد.
    حوالی ظهر با شکم خالی به خانه رسیدم، چیزهایی از یخچال پیدا کردم و خوردم.
    مغزم هنوز گرسنه بود پس مرغ و سیب زمینی را روی گاز گذاشتم تا آبپز شود.
    همراه با وبینار الویه ام را درست کردم.
    تایم کلاس نویسندگی هم مشغول خوردن الویه‌ بودم.
    چه وبینار و کلاس نویسندگی خوشمزه ای شد.

  90. سال واژه: تداوم
    – تماشای فیلم the drama 2026
    -پخت شوید پلو با مرغ.
    – خوندن دو فصل از کتاب بیست کهن الگوی پیرنگ و…
    -وبینار با شاهین کلانتری.
    قسمت جالب این وبینارعلاوه بر آزاد‌نویسی که هر بار تجربه‌ی جالبی برای من دارد. این بار خواندن کتاب جالب داستانی از سید ابراهیم نبوی بود که استاد با هنرمندی در خواندنش آن را جذاب‌تر کرد
    اسم کتاب هم بسیار جالب و طولانی بود و اینکه برای من تازگی داشت، بقیه را نمی‌دانم.
    اسم کتاب: سفر طولانی پیرمردی با سرفه‌های خشک و پیاپی و دختر جوانی که ساکش را روی دوشش انداخته بود .
    – تماس تصویری با برادرم و همسرش در تورنتو ی کانادا.
    -پیاده‌روی یک ساعته و فکر به کتاب فلسفه پیاده‌روی و نیچه که حین انجام آن و هم بعد آن حس خیلی خوبی داشتم.
    -شام و ….
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار به امید تداوم در کارهای نیک.🍁⭐️

  91. سال واژه: خودیابی 🌷

    — در شروع
    امروز هم صبح زود بیدار شدم، اما نه زودتر از خورشید.
    تا همسرم و مادرش بیدار نشده بودند، دلم می‌خواست ورزشم را انجام داده باشم. نمی‌خواستم دوباره حضور مهمان، روتینی را که با کلی جنگ و دعوای ذهنی توانسته بودم ثابتش کنم، از بین ببرد.
    دوست داشتم ورزش اصلاحی ستون فقرات انجام بدهم، اما خیلی وقت می‌برد و در میانه، اگر آن دو نفر بیدار می‌شدند، ورزشم نصفه می‌ماند.
    تصمیم گرفتم برای این چند روز پیلاتس را انجام بدهم که پرتحرک‌تر و کوتاه‌تر است.
    سفره پهن کردم برای صبحانه و بعد از خوردن هر آن‌چیزی که درونش بود، بساط را جمع کردم و ظرف‌ها را شستم.
    شستن دو پتوی مسافرتی و بخشی از لباس‌ها را به ماشین لباسشویی سپردم، چون آفتاب ملایم صبح مرا هوس انداخته بود.
    حبوباتی را که چند روز پیش خریداری کرده بودیم، پاک کردم و دوباره درون شیشه‌هایشان برگرداندم.
    بعد مشغول پختن ناهار شدم. باقالی‌پلو با تن ماهی، غذایی که مادر همسرم خیلی دوست دارد. سالاد کاهو هم برایش درست کردم.

    — در میانه
    در حال خوردن غذا بودیم که باران شروع به باریدن کرد. من و همسرم دویدیم و لباس‌ها را از روی بند برداشتیم و در خانه روی رخت‌آویز پهن کردیم.
    تازه نشسته بودیم که صدای درِ حیاط باعث شد همسرم مجدداً از جایش بلند شود. مهمان تازه‌وارد، برادرش بود. سر سفره نشست و با ما مشغول خوردن ناهار شد. خوشبختانه دست‌پخت مرا بسیار دوست دارد.
    از محل کارش برایمان مرغ سوخاری آورده بود. ما هم برای شام کنار گذاشتیم. او در فست‌فودی کار می‌کند و صاحب‌کارش هر شب یک پرس کامل مرغ سوخاری با قارچ و سیب‌زمینی به آنها می‌دهد. این دومین بار است که در این مدت کوتاه کاری‌اش، این پرس نصیب ما می‌شود.
    ظرف‌ها را شستم و چای دم کردم برای مهمان تازه‌آمده که می‌خواست زود برو.چای نوشیدیم و او‌ رفت.
    در اتاق دراز کشیدم و شروع به نوشتن گزارش نیک کردم.
    بعد از گفت‌وگو با برادرزاده‌‌ی عزیزم روحیه‌ام عوض می‌شود. در یوتیوب چرخ میزدم که نویسنده‌ساز شروع شد. بعد از مدت‌ها در آن شرکت کردم، و یک ربع آزاد‌نویسی کردیم. پر از سؤال بودم. همه را ریختم روی کاغذ.

    — به شب رسیدیم
    همسرم از پذیرایی خانه صدایم می‌زند. استاد به سؤال و جواب رسیده است. کمی گوش می‌دهم و از وبینار بیرون می‌پرم. به جمع دونفره‌ی همسرم و مادرش می‌پیوندم و بستنی سنتی می‌خوریم.
    تلویزیون را روشن می‌کنم و چشمم به جمال سریالی مزخرف در شبکه‌ی ایران روشن می‌شود.
    وارد فیلیمو می‌شویم و میان سریال‌های گریه‌آور و آب ‌دوغ خیاری با فیلم نامه‌های شخمی تخیلی، همسرم « سریال سرخ و سیاه» را انتخاب می‌کند که فقط دو قسمتش آمده.
    خلاصه، سریال‌های ایرانی یکی سم‌تر از دیگری‌اند.
    دو قسمت را نگاه کردیم و‌ شام خوردیم.
    و دوباره ظرف شستم. 
    روی مبل نشستم و گزارش نیکم را پایان دادم.
    برای من بخش بسیار نیک امروزم ورزش ویلاتس، گفتگوی تلفنی‌ام و شرکت در وبینار نویسنده ساز بود با کمی آزاد نویسی.
    خدا برکتش را زیاد کند.

    ۱۴۰۵/۰۸/۰۳

  92. کوشیدم آنچه در ذهن دارم روی کاغذ بیاورم و پستش کنم در کانال تلگرام اما نشد. هر چه نوشتم آن چیزی نبود که در ذهن داشتم. دست از کار کشیدم. هیچکدام از تلاش‌هایم نتیجه نداد. حتی آزادنویسی‌ام را وقفش کردم. شاید روزی راهش را یافتم. بعدش کمی وب‌سایت‌ها را زیر و رو کردم. PHP‌ها باید آپدیت شوند اما تخصص لازم را ندارم. سرعت وب‌سایت‌ها پایین آمده و پلاگین‌ها و قالب به یک آپدیت کلی نیاز دارند. بعدش چند صفحه از «به زبان مادری گریه می‌کنیم» خواندم. جستارهای دارد که برای ایده‌گرفتن به کار نویسنده‌ها می‌آید. اما متاسفانه به کار من نیامد. شاید من نویسنده نیستم. بعدش در وبینار نویسنده‌ساز حاضر شدم. درست نفهمیدم استاد چه چیزهایی گفت چون صدای گوشی کم بود و فکرم در جای دیگر. کارهایم روی هم تلنبار شده. نمی‌دانم چه کنم. هنوز منتظر آن تلفن مهمم. کم‌کم دارم ناامید می‌شوم. بعدش رفتم پیاده‌روی. یک افق کوروش نزدیک خانه‌مان باز شده. مغازه کوچک است و جنس‌هایشان کم. بیچاره‌ها. فکر نکنم توان رقابت با بقیه را داشته باشند. یکی از کافه‌های قدیمی هم تعطیل شده و یک کافهٔ دیگر جایش آمده. تم کافه صورتی است و دو دختر جوان مدیریتش را بر عهده دارند. وقتی چشمم به رنگ صورتی میزها و صندلی‌ها افتاد، ناخودآگاه لبخند زدم. متفاوت بود و گیرا. بعدش آمدم خانه و دوباره با متن گلاویز شدم. باز هم نشد. بعدش سعی کردم ورد لپ‌تاپ برادرم را درست کنم اما این هم نشد. حالا نشسته‌ام و به آشپزخانهٔ همسایه روبه‌رویی نگاه می‌کنم. چند وقتی است که با بقیه دعوا نکرده.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  93. فاطمه‌ی عزیز،
    ملاتونین دیشبم را نخورده‌ام و صبح بی‌خواب شده‌ام. باور می‌کنی سر صبح به‌جای دست و پا زدن در تخت، کل خانه را به هم زده باشم و مبل دونفره را کشانده باشم کنار قفسه‌ی کتاب‌ها؟ دو گلدانِ قد درخت را هم نشانده‌ام کنار مبل تکی. که جای مبل قبلی سبز باشد! جایِ خواندنم دیگر از نامکانی درآمده.
    کششیِ سر صبح به گمانم از قهوه‌ی صبح هم واجب‌تر است‌. قبول داری؟ نه انصافا. هر دو با هم واجب‌ترند. مثلا نسبت به هر چیز دیگر.
    از در خانه زودتر زده‌ام بیرون و به خودروهای مهاجم صبح، امانِ تاختن نداده‌ام. بی‌ترافیک رسیده‌ام‌ شرکت.
    برای برداشتن فایل کتابی، سری به گروه تلگرامی کارگاه “واژه‌باز” زدم و دیدم اسمش “خودواژه” بوده. نه که به سن و سالم مربوط باشد. از بچگی در حفظ کردنی‌ها بی‌استعداد بودم. مَخلصِ اسامی در خاطرم می‌ماند. مثلا هنوز بعد از یک سال همراهی در گروه رقص، به زکریا می‌گویم‌ رئوف. احتمالا چون در تصورم پسر مهربانی‌ست.
    لابد گمان می‌کنی به خانه نرسیده، پریده باشم روی مبل دو نفره و سر در کتاب فرو کرده باشم؟ درست است. البته تا حدی. از ذوقم پریده‌ام روی مبل و غرق کلنجار رفتن شده‌ام که کدام کتاب را بخوانم. دستِ آخر راضی شده‌ام به‌ خواندن ده دوازده صفحه از یک کتاب، به جای خواندن یک صفحه از هر دوازده کتاب. شب یک شب دو خوراک کلمه‌برداری‌ست.
    <> به معنای بسنده کردن. و این جمله که نابودم کرده. <>. بهمن فرسی هم زن را درست نفهمیده. وگرنه چرا به آن دومی گفته <>؟ با این جمله آن‌قدر کلنجار رفته‌ام تا زمان بیشتری برای خواندن نمانده و رفته‌ام سر وقت بازنویسی شعری.
    و بعد تمرین core.
    و بعد چند کار مربوط به شرکت که لازم شده خانه بیاورم.
    پله‌های نپیموده‌ی انتهای دالان امشب هم شده‌اند آماده کردن شام و چند کار شخصی و طبق معمول تمرین‌های زبان کوردی. لابد چون نیمه‌ی دوم سالیم و روزها کوتاه‌ترند. به‌نظرم که ۱۹ یا ۲۰ ساعت سرجمع.

    فدای سرمای وجودت.

  94. سه هشت سال پنج:

    امروز سر کار مهمان داشتیم. از اداره‌ی مخابرات فلان استان. بازرسی. قرارداد یک ماهه بسته شده، حالا آمده‌اند تأیید کنند. حتماً توان مالی مدیرعامل. یکی‌شان کفش قهوه‌ای پوشیده بود، براق. آن یکی، مدیر مالی، خودکارش را می‌چرخاند. سه بار دور کامل زد. بعد ایستاد. بگذریم. رفتند دنده کباب.
    روز سختی بود. نه دشوار. سنگین.
    عقربه‌ها گیر کرده بودند. با چشم خودم دیدم. ساعت سه. ده صفحه خواندم. باز هم سه و سه دقیقه. چرخ‌دنده‌ها با هم قهر بودند. نفس در سینه.
    امشب دوره‌ی نویسندگی خلاق. بازنویسی صحنه. فردا می‌نویسم. مغزم باد کرده. سلول‌ها هر کدام در قفس خودشان. جواب نمی‌دهند.
    توی سند زدن هم همین بود. بانک بدهکار. ده ثانیه سلول‌هایم را هل دادم تا کدینگ بستانکار را از تاریکی بیرون بکشم. نبود. یک سلول را بغل کردم، بردم آن‌طرف خیابان تا پول را تحویل بدهم. یک خاطره. از پشت یک ماشین پارک شده. نشست. من ماندم و آن خاطره و یک سند ناتمام.
    الان هم یکی دیگر آمد. نشست. نمی‌رود. سمج.
    خوابم می‌آید. خیلی. صبح باید زود بیدار شوم. دوش بگیرم. شیر آب را باز می‌کنم. آب گرم است. موهایم را می‌شویم. آرام، طوری که بهم نریزد. بوی اقیانوس. حوله. سشوار. موها را که خشک می‌کنم، گرمای سشوار هلم می‌دهد سمت تخت. همان‌جاست. هنوز شبه. پهنم روی تخت. صدای آب نمی‌آید. سشوار در کشو. گوشی در دستم.
    خسته‌ام. فردا دوش می‌گیرم. آب از بالا می‌آید و همان‌جا می‌ماند. بین من و سقف. قطره‌ها ایستاده‌اند. من هم ایستاده‌ام. زیرشان. نه می‌روم، نه می‌مانم. چرت می‌زنم. برمی‌گردم. یادم نمی‌آید چه بودم. کجا بودم. فقط برگشتم. از جایی. به جایی. بین این دو، هیچ.

  95. سال واژه: پذیرش
    در ترافیک صبح کمتر عصبانی می شدم.
    وعده های غذا امروز به موقع بود.
    صبح قدری محدود اما مفید، غذارسانی داشتم.
    پس از چند ماه، لپ تاپ را آپدیت و زبان کیبورد آلمانی دانلود کردم.
    تلاش هایی در بخش شبکه ی اینترنت لپ تاپ داشتم، با اینکه به نتیجه نرسید اما راضی ام.
    بیش از شب های پیش خسته ام، کم خوابی را در نی یابم‌.
    کمی زبان می‌خوانم قبل از خواب.

  96. منم الان شکل حلزونم، مماس رو یه خط صاف😂
    عقیده‌ی من یه کم با جاهد ظریف اوغلو‌متفاوته،
    چون همه ابرا که بارون ندارن.
    پس شاید بخشی از باباران‌بودگیِ یک ابر، هنر خودش نباشه.
    واما،
    اون دست خوش‌ترکیب، خیلی در نوشتن گزارشات نیک یاری‌رسانه.
    همون بنویسی از اون پنج فعالیت ادبی هنری کدوم رو انجام دادی، خودش یه گزارش نیک می‌سازه، بس پر و پیمون.
    من الان انگشتارو‌به ترتیب نمی‌گم، بلکه کارای انجام شده رو‌ به ترتیب می‌نویسم.
    آزادنویسی اولین‌فعالیتم بود.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم ولی بسیار از کلمات خودساخنه‌م لذت بردم.
    شاید ارجح اینه که بگم کلمه سازی.
    تکرارآموزی امروز در حد خواندن یادداشت‌هایی بر کتاب جادوی بزرگ بود.
    و پیاده‌روی.
    آخ اگه بدونین چقدر حالم با پیاده روی امروز خوب شد.
    باعث شد که یه کلاس ثبت‌نام‌کنم.
    الان هم که در حال نوشتن گزارش نیک هستم.
    یه سری یادداشت از صبح تا حالا نوشتم، از کارای انجام شده.
    در گزارش نیک نمی‌گنجه.
    آخه گناه دارین هی بگم صبونه چی خوردم، ناهار چی پختم کجارو‌ تمیز کردم، داروخانه رفتم چه قرصی گرفتم، سوپر رفتم‌چی خریدم و شام چی بود.
    دوتا شعر کوچولو ‌نوشتم.
    شعرک هم‌نشدن.
    با الهام و فریده، کارای ماهنامه‌ی آذر رو داریم‌ردیف می‌کنیم.
    تم آذرماه پاییزه.
    راستی، اگه کسی اینجامنو خوند، یا قدم‌رنجه‌کرد و کانالمو خوند، دعوت میشه برای نوشتن در باره‌ی پاییز.
    افتخار می‌کنیم که نوشته شما هم رنگ و لعابی به ماهنامه‌ی چهارگوشه بده.
    همین دیگه،
    من این‌طوری بلدم دعوت به هم‌نویسی کنم.
    دیگه‌م، خدافظ، تا فردا بای.

  97. با بدنی جمام و سرشار از قرص منیزیت، مقداری پاره‌نویسی کردم و نیمچه‌نگاهی به تمارین شعر دارم. از الان گزارش نیک فردایم را هم می‌توانم بنویسم. چون کلی مشق ناتمام از «خودواژه» و «کارگاه شعر» دارم و زمان تنگ است. سپاسگزار بودنم.

  98. گزارشم را امروز از صبح شروع می‌کنم به نوشتن. اگر ذره ذره ننویسمش شب دیگر توان نوشتن ندارم
    ساعت ۵ صبح بیدار می‌شوم. می‌دانم هنوز خیلی زود است ولی دیگر خوابم نمی‌برد. تا پنج و سی دقیقه تلاش می‌کنم بخوابم. ولی خواب خیلی وقت است که رفته. از جایم بلند می‌شوم. همان کارهای هر روز صبح را تکرار می‌کنم. زودتر از هر روز از خانه بیرون می‌زنم. هوا هنوز کامل روشن نشده. ابرهای کوچک زیبایی در آسمان می‌رقصند. رنگشان آبی‌صورتی‌ست. خورشید دارد آرام آرام بالا می‌آید و نور اول صبح به ابرها می‌تابد. شبیه نقاشی‌های دوران رنسانس است. صبح را دوست دارم. هوای خنک مطبوعش را هورت می‌کشم. خیلی زود به شرکت می‌رسم و چه موهبت بزرگی که روبروی شرکت جای پارک پیدا می‌کنم. این است پاداش سحرخیزان. هنوز هیچ‌کس نیامده. این خلوت صبحگاه شرکت را دوست دارم. سیستمم را روشن می‌کنم و می‌نشینم و لیست کارهای امروزم نگاه می‌کنم. همکارانم یکی یکی از راه می‌رسند. روز شلوغمان شروع می‌شود. کارهای فورسِ پشتِ سرِ هم. نمی‌دانم این‌همه عجله در این وضعیت بلاتکلیف این روزهای زندگی برای چیست. نمی‌فهمم چطور ظهر می‌شود فقط می‌دانم گرسنه هستم. ناهار می‌خورم و کارهای فورس‌تری را انجام می‌دهم. ساعت چهار و نیم عصر از شرکت روانه‌ی خانه می‌شوم. لعنت بر ترافیک. شام می‌پزم. کمی استراحت می‌کنم. کلاس نویسندگی خلاق شروع می‌شود. اینترنت افتضاح است فقط می‌توانم صدای کلاس را داشته باش و تصویر نه. نویسنده نیستم ولی نوشتن و آموختن بهترین اتفاق این روزهای من است. کلاس که تمام می‌شود لمون را در آغوشم می‌فشارم و هزاربار می‌بوسمش. به زور خودش را از دستم رها می‌کند.
    می‌نشنیم ادامه گزارش‌ نیک امروزم را می‌نویسم.
    باقی شب هم مثل هر شب تکرار است و تکرار. یاد قسمت‌های‌ اول سریال وست‌ورد می‌افتم که یک صحنه چندین بار به همان شکل تکرار می‌شد. نکند در یک جهان ساختگی زندگی می‌کنیم؟

  99. دیروز پنج ساعت تمام دوخت و دوزم به باد رفت بخاطر یک جنس آشغال. آستری کشی خریده بودم. کشی‌ام هم نااستوار. خلاصه به بهانه‌ی اینکه عجله دارم و باید بدوزم تا ظهر دوختمش. ظهر مقداریش جر خورده بود. جرخوردگی‌ای که می‌دانستی به مرور بیشتر می‌شود. چاره‌ای نداشتم. دوباره‌کاری. باز رفتم آسترس خریدم و امروز از نو شنل دوختم. یک روز عقب افتادم با این همه استرس.

    کلِ دیشب را عصبانی بودم. از خودم بیش از همه. امروز گفتم حداقلش فهمیدی اول پرس‌وجو کنی و بعدش از مغازه‌ی بهتر جنس گران‌تر را بخری بهتر از پولی‌ست که به دوباره‌کاری بیاندازدت.

    سه صحنه از یک ماجرای خیلی خیلی سیاه* را خاندم. به آهسته‌خانی عادت ندارم و دلم زیادتر می‌خاهد. به زور کتاب را کنار می‌گذارم تا وظایفم را بیانجامم. به خودم وعده‌ی وصال می‌دهم. کمی که وقتم باز شود رمانی طولانی می‌آغازم.

    دوستم درباره‌ی قرون‌وسطی و رنسانس کنفرانس داشت. موضوعی که چند کتاب و فیلم خوب بهم معرفی کرد و رویه‌ی کنفرانس خودم را هم برایم روشن کرد.

    یکشنبه‌ها کلاس عصر دارم. کلاسم زود تعطیل شد. سوار ماشین شدم و آمدم آهنگ بگذارم دیدم پنج است. رفتم به وبینار و با اثری نو آشنا شدم و با اسمی که نشنیده بودم. ابراهیم نبوی.

    شش آمدم بخابم خابم نبرد. گفتم قسمت است تمرین کنم. حالا باورم نمی‌شود دو ساعت تمرین کردم، بدن را از دست دادم و دلم حسابی پیاده‌روی خاست. قبلش می‌توانستم به امروز بخاطر کلاس‌ها، وبینار، نوشتن و خاندن هفت دهم. حالا بخاطر تمرین بیشتر هشت می‌دهم.
    *از مارتین مک دونا انتشارات بیدگل
    https://t.me/ReyhaneRabani

  100. کلمه‌ی روزم «ادیمی به معنی چرمی یا چریمنه» بود،
    کلمه از واژه‌نامه‌ای پارسی هومر آبرامیان است.
    از پیشرفت‌هایم در مورد کلمه‌ی سالم که پیاده‌روی است کاملا راضی‌ام.
    امروز به محض بیداری یک ربع نوشتم. بعد از آن با ترس ویس ضبط کردن که همیشه همراهم بود روبه‌رو شدم.
    این روزها تصمیم گرفته‌ام دانسته‌ها و یادگرفتنی‌هایم در مورد نوشتن را در قالب ویس به خودم یادآوری کنم.

  101. شبیه همین حلزونم امروز. لَخت سکوت.

    جاده‌ی تازه‌ای کشید‌ه‌ام امروز، بر صفحه‌ی روزهایم. صفحه‌ی روزهایم سفید نیست و خلوت هم نه. شلوغ‌ست. از همان مدل شلوغی‌هایی که از پرکاری به بیکاری می‌رسی و ته‌روز دست از پا درازتر، به فردا می‌ریزی. قاطیِ همین‌ها جاده‌ای انداخته‌ام که شاید بشود میانش قدمی بزنم. فارق از سروصدای شلوغی‌ها. شاید کمی میانش بنشینم. سکوت باشد و من. حرف نباشد و هیچ‌چیز دیگر هم نباشد. هیچ‌چیز هیچ‌چیز هم که نه. سکوت باشد و من باشم و کتاب‌هایم. اما فقط کتاب‌هایم. نه آرزوها بیایند و نه خاطره‌ها. نه قصه‌ها و نه غصه‌ها. حتی اشک‌های دم مشکم هم نباشند. همه‌شان بیرون از جاده‌ی سکوتم بمانند. من شاید آنجا کمی دراز هم بکشم و پاهایم را روی هم بیندازم و برای خودم شعر آسمان را بخوانم. شاید هم نخوانم. شاید همان‌طور درازکش، یکی از کتاب‌هایم را، هر کدام‌شان را که بخواهم، با دستانی صاف و کشید رو به چشمانم نگه دارم و ورق‌ورق‌شان را با سرعتی که خودم می‌خواهم بخوانم. و ثانیه‌های سکوتم را به هیاهوی بیرون جاده نفروشم. شاید هم نگاه‌شان کنم بی‌خیال. آنها قیل‌قال‌شان را کنند و من، تنها غرق در سطرهای دلم باشم.

    جاده‌ی تازه‌ای کشیده‌ام امروز. شاید تمام روزمره‌گی‌ها و روزمرگی‌هایم را کنارش جا بگذارم. خنده‌هایم را هم برنمی‌دارم. لازم‌ نمی‌شوند. می‌خواهم لب‌هایم تنیده به هم، تنگ هم بمانند. تنها هنگامی باز و بسته‌شان کنم که یکی از کتاب‌هایم را ورق می‌زنم. هر کتابی را که بخواهم.

    https://t.me/manesehchtgrh

    1. امروز یکساعت در جایم این‌شانه آن‌شانه شدم و نای بلند شدن نداشتم. نه انرژی نه امیدی. فقط کار و کار و بدو بدو. آخرشم پادردِ شب و در حسرت چرایی‌های اکنون و حسرت های گذشته.

  102. گزارش نیک یکشنبه ۳ آبان
    امروز روز شلوغی داشتم. کلی بدو بدوی خوب و کلی هم معاشرت با آدمای مسن غریبه. صحبت کردن چند دقیقه‌ای با غریبه‌هایی که سر راهت قرار می‌گیرن، دیدن برش کوتاهی از جهان اون‌ها می‌تونه جالب باشه. امروز به کوچه و خیابون‌های قدیمی محله‌مون یه جور دیگه‌ای نگاه کردم به خونه‌هایی که یه روزی حتمن توشون زندگی‌های جالبی در جریان بوده. نمی‌دونم اون زمان‌ها زندگی شیرین‌تر بوده یا الان، اما می‌دونم که اون روزا ارتباطات آدما نزدیک‌تر بوده، همسایه‌ها همه همو می‌شناختن و با هم مراوده داشتن. روزایی که از هم تخم‌مرغ و سیب‌زمینی و پیاز قرض می‌کردن. دلم می‌خواست ماشین زمان داشتم و می‌رفتم از دور وایمیسادم زندگیاشونو تماشا می‌کردم.
    صحبت کردن با آدمای مسنی که امروز سر راهم قرار گرفتن منو برد تو دنیایی که اونا زیسته بودنش. البته که با توجه به روحیات این چند وقت اخیرم نوستالرژی بازی برام جذابه.
    حوالی ظهر وقتی منتظر قراری بودم رفتم تو چای‌بار نشستم، یکی از پاتوق‌های من و دوستام. چهار ماه بود اونجا نرفته بودم، و حالا بعد چهار ماه می‌دیدم که اون جریان زندگی اونجا جاریه و اونی که متوقف شده بود من بودم. هر گوشه‌ از باغ که قدم می‌زدم خاطره‌ای برام زنده می‌شد. این گوشه با فلان دوستم عکس دارم، اینجا با اون یکی دوستم.
    رو این میز با بچه‌های طراحی نشسته بودیم، رو اون میز با دوستم و خواهرش که از سوئیس اومده بود، اونورتر با بچه‌های ورزش. هر گوشه‌اش برام خاطره‌ای بود و قلبم رو می‌فشرد. اون آدما الان تو زندگیم نیستن، باهاشون دیگه اون ارتباط نزدیک رو ندارم اما خاطره‌ها، اونا امروز خیلی بهم نزدیک بودن.
    یه عالمه عکس مونده ازشون و یه دنیا خاطره از اون لحظات. دوست‌شون دارم، روزای خوبی بودن اما الان غمگینم می‌کنن.
    نتونستم زیاد بشینم، چاییم رو نصفه رها کردم و پاشدم. رفتم تو ماشین منتظر نشستم تا ساعت۱۲:۳۰ شه و برم به قرار کاریم برسم. تو این فاصله برای خودم کلی نوشتم. همیشه تو ماشین کاغذ و خودکار دارم برای مواقعی که جایی منتظر می‌مونم بتونم بنویسم.
    کارم تا ۲ طول کشید و بعدم برگشتم خونه.
    غذا خوردم و کارای خونه رو انجام دادم و به قرار هر روز ساعت ۵ نشستم پای وبینار محبوبم. این روزا قدر همه چیز رو بیشتر می‌دونم، هرچند که در کل آدم قدرشناسی‌ام؛ ولی این روزا انگار تلاش می‌کنم بیشترین لذت رو از لحظات حالم ببرم. امروز تو وبینار وقتی استاد از زندگی گفتن، نوشتم که چقدر زندگی برام پوچه. چقدر بی‌معنی و مفهومه. فکر می‌کنم همینم باعث میشه بیشتر تلاش کنم که فقط همون لحظه‌ی در اختیارم رو زندگی کنم. شاید بعدها نظرم عوض بشه ولی در حال حاضر اینطور فکر می‌کنم.

  103. کار و تمرینجا و نوشتن و خاندن و نویسنده‌ساز و نوشتن و خاندن و نقاشی کشیدن.

  104. بعضی از فروشندگان اگر کارت پولم را به دستشان بسپارم چنان آن را قلع و قم می‌کنند تا چند نسل متوجه نخواهم شد.
    امروز صبحدمان که بیدار شدم و روزی نو را بنام خدا رقم زدم به نوشتن پرداختم و بعد از آن به پیاده روی رفتم و برگشتم چیزکی با خانواده خوردیم و در سکوت نخود نخود شد و به ناگاه اطرافم خلوت شد. برای ناهار خورشت کرفس دوست داشتنی درست کردم و با خواهرم حرف زدم و از تنهایی‌اش بعد از رفتن مادرم گفت و حس خوبی نداشت و من هم. حافظ چقدر خوبی تو و تک ستاره‌ی ادبیات جهان. امروز از خوردن یک تکه نان سنگک لذت بردم و نمره‌ی امروزم را هفت می‌دهم. این یک راز بزرگ است که هیچ عروسی از مادر شوهر خوشش نمی‌آید و اخبارهای ضد و نقیض در باره‌ی جنگ ناراحتم می‌کند. چقدر عالی می‌شد که آن پسرک ضایعاتی به پا می‌خاست و دست و صورتش را می‌شست و از جمع کردن زباله پرهیز می‌کرد و به مدرسه می‌رفت اما شاید مادر مریض و خواهر و برادر گرسنه داشته باشد. واژه‌ها مثل پرنده در ذهنم دور می‌زنند واژه‌ی پرندک بد نیست. حادثه برایم در خیابان رخ داد یک کلاغ روی سرم ضربه‌ای زد و رفت دنبالش کردم و تهدید به مرگش کردم و به او گفتم ای نادان تو را چه می‌شود دیوانه، و او فرار کرد. وبینار نویسنده‌ساز را دیدم و آدرس کانال تلگرام مهرابی این است 👇💫
    https://t.me/notetoday1

  105. گزارش نیک ۱۶۶

    یکشنبه، سوم آبان‌ماه ۱۴۰۵

    چرا بنویسم؟

    می‌خواهم بنویسم.

    چرا بنویسم؟

    چون نوشتن، نیاز هرروزه من است. باید بنویسم؛ اگر ننویسم، احساس می‌کنم روزم از کفم رفته است؛ درست مانند ماهی‌ای که از رودخانه صید کرده‌ام، اما از میان دستانم لغزیده و به آب بازگشته است. آن‌وقت افسوسی درونم آشوب به پا می‌کند و حسرت، سایه‌ای سنگین بر سر روزم می‌گستراند؛ سایه‌ای که مرا در سنگینی خودش غرق می‌کند.

    می‌نویسم تا روزم را از دست دزد زمانه، یعنی ننوشتن، نجات دهم.

    می‌نویسم تا روزم را از دست ندهم.

    و وقتی از روزم حرف می‌زنم، منظورم فقط چند ساعت سپری‌شده نیست؛ منظورم زندگی زیسته من است، همین امروز من، همین برگی که از دفتر زندگی‌ام ورق خورده است. حیف است این برگ از روزنامه زندگی‌ام را در ژورنال شخصی خود ثبت نکنم؛ حیف است بگذارم روزی از زندگی‌ام بیاید و برود، بی‌آنکه نشانی از آن در دفتر روزنگاری‌ام باقی بماند.

    ژورنالیستی بودن، رنگ‌ورویی تازه به زندگی می‌بخشد. مانند باز کردن پنجره‌ای رو به جهان است؛ پنجره‌ای که هوای تازه را به اتاق زندگی‌مان دعوت می‌کند.

    روزنگاری، شیوه‌ای زیبا برای آراستن خویشتن است؛ راهی برای دیدن دوباره خود، برای شناختن لحظه‌ها و برای کشف معناهایی که در شتاب زندگی از کنارشان می‌گذریم.

    مگر خداوند به قلم و آنچه می‌نویسد سوگند نخورده است؟

    دیگر چه گفتار و سفارشی رساتر از این سخن خداوند می‌توان یافت؟

    خداوند، ارزش قلم و نوشتن را به ما یادآور شده است. گویی راه را نشانمان داده و انتخاب را به خودمان واگذار کرده است. اکنون با ماست که این پیام را در زندگی‌مان به کار ببندیم یا از کنارش بی‌اعتنا بگذریم.

    خداوند مسیر را نشان داده است؛ این ماییم که باید راه بیفتیم. این ماییم که باید گوش جان به حقیقت بسپاریم و در جست‌وجوی راه رستگاری باشیم.

    پس بنویس!

    با برنامه ورد بنویس، با گوشی بنویس، با مداد بنویس، با خودکار بنویس؛ حتی اگر هیچ‌کدام را در دسترس نداری، با زغال بر دیوار بنویس. مانند نیاکان نخستینت که بر دیواره غارها و بر سینه سنگ‌ها نقش می‌زدند، بنویس.

    مهم نیست با چه می‌نویسی؛ مهم این است که بنویسی.

    بنویس تا رستگار شوی.

    بنویس تا جاودانه شوی.

    بنویس تا ماندگار شوی.

    بنویس تا چراغ راه دیگران باشی.

    بنویس تا دانا شوی.

    بنویس تا خودکار شوی؛ تا خودت به کار بیفتی و قلمت در خدمت اندیشه‌ات باشد.

    بنویس تا تازه‌کار شوی و از تازه‌کاری نهراسی.

    بنویس تا نویسا شوی و واژه‌ها در دستانت جان بگیرند.

    بنویس تا قلمت مانا باشد.

    بنویس تا خداوندگار واژه‌ها شوی.

    بنویس تا راهکار شوی و برای گره‌های زندگی، راهی بیابی.

    بنویس تا دلگشا شوی و دلت را از غبارهای انباشته بتکانی.

    بنویس تا کردگار شوی؛ تا به جای تماشای جهان، در ساختن و بهتر کردنش سهمی داشته باشی.

    بنویس تا آفریننده شوی؛ تا از هیچ، چیزی بیافرینی و به واژه‌ها جان ببخشی.

    بنویس تا هزار شوی؛ هزار اندیشه، هزار رؤیا و هزار امکان.

    بنویس تا نویسنده‌ساز شوی؛ تا دیگران را نیز به نوشتن برانگیزی.

    بنویس تا خوشحال شوی.

    بنویس تا دلشاد شوی.

    بنویس تا رازدار خویش باشی و رازهای دلت را در پناه واژه‌ها آرام بگیری.

    بنویس، بنویس، بنویس؛ و باز هم بنویس.

    تنها بنویس، تا بیکار نمانی؛ تا اندیشه‌ات از حرکت بازنایستد؛ تا لحظه‌هایت بی‌نشان از کنارت نگذرند.

    امروز اختیار دستانم را به خیال‌های گذرایم سپردم. رهایشان کردم تا هر کجا که می‌خواهند، بروند؛ تا در آزادی، مرا و قلمم را با خود ببرند، از مرزهای آشنا عبور دهند و سرانجام در سرزمین بی‌انتهای واژگان رها کنند.

    امروز نگذاشتم اندیشه‌هایم در چهارچوب‌های تنگ و ازپیش‌ساخته محبوس بمانند. دروازه را به روی خیال گشودم و اجازه دادم واژه‌ها، بی‌آنکه مقصدی از پیش تعیین‌شده داشته باشند، راه خود را پیدا کنند.

    شاید راز نوشتن همین باشد: گاهی باید دست از هدایت قلم برداری و بگذاری قلم، تو را به جایی ببرد که پیش از آن نمی‌شناختی.

    پس می‌نویسم؛ نه فقط برای ثبت روزها، بلکه برای زندگی کردن، برای دوباره دیدن، برای کشف کردن و برای آنکه چیزی از من در گذر شتابان زمان باقی بماند.
    می‌نویسم تا زندگی زیسته‌ی امروزم را از چنگال فراموشی برهانم؛
    می‌نویسم تا روزم را نجات دهم؛
    تا زندگی‌ام را زندگی کنم؛
    و تا در سرزمین بی‌انتهای واژگان، خودم را دوباره بیابم.

    https://t.me/ehteram_karami

  106. گزارش نیک ۶۲

    به‌راستی سردرد از جان من چه می‌خواهد؟
    پس از بیداری، آزادنویسی کردم.
    مدتی در تخت جان کندم تا بلند شدم. با قرص و پماد به جنگ سردرد رفتم و شکست خوردم.
    شروع به نوشتن یک داستان کوتاه کردم.
    تمرین‌های «شعرماهی» را ادامه دادم و جزوه‌هایش را خواندم. می‌دانم نام این دوره «کارگاه شعر» است اما دوست دارم هم‌چنان «شعرماهی» بگویمش. خیلی زیبا و لطیف است.
    داستان کوتاه «غروب مسی» از رضا جولایی را که «استاد» به‌مان داده بود، خواندم. پایان داستان، جذابیتش را چند برابر کرد.
    با وجود سردرد کمی گامیدم.
    آزادنویسی کوتاهی داشتم.
    کمی «یوسا» خواندم.
    شعر خواندم و مشق شعر کردم.
    با «تاکسیدو» بازی کردم.
    متنی هم برای کانال تلگرامم نوشتم که شب ارسالش می‌کنم.
    هنوز ورزش نکردم. اگر بهتر شوم، حتما سراغش می‌روم.
    «گزارش نیک» را ثبت می‌کنم و سراغ داستان کوتاهی از «صادق هدایت» می‌روم.
    شب هم «الکلاسیکو» و سریال.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

  107. تمام نامه‌هایم را پاسخ دادم. و همه‌ی صدور مجوزها را. امروز یک پیغامی در اتوماسیون اداری آمد، که امشب یک تاتر رایگان میهمان اداره هستید. در پارک هنرمندان. البته یک تاتر خاص منظورشان بود، در ساعت 9 شب. ولی اصلن حوصله‌ی تاتر رفتن با همکاران را نداشتم. گویا بقیه‌ی همکاران هم تمایل چندانی نداشتند. اول موضوع حالت دعوت داشت. بعد صورت دیگری پیدا کرد. گفته‌اند مدیرکل هم امشب بیننده این تاتر هست و گویا به مدیر ما گفته که حتمن باید حداقل بیست نفر از این کارمندان را به تاتر بیاوری. بعد گفتند که اگر بیایید، فردا دو ساعت دیرتر می‌توانید بیایید، باز هم استقبال‌کننده‌ای نبود. کم‌کم موضوع حالت تهدید پیدا کرد. یعنی چی؟ ما سیاهی لشگر مدیرکل هستیم؟ دو تا از آقایان به اکراه و در رودربایستی مدیر قبول کردند که تاتر بروند. این جور تاتر رفتن هم نوبر است. من که زیر بار زور و ارعاب نرفتم. هرچند عاشق تاتر هستم.
    امروز هم صفحات صبحگاهی نوشتم و هم در برگشتن به خانه، کمی پیاده‌روی کردم.
    ادامه‌ی یادگیری برای پروژه‌ی کاری. کاش یک روزی که کارم گرفت، بیایم و برایتان بگویم.
    وبینار و آزادنویسی و یک آهنگ جذاب پایانی. چرا غمگین خاندن و از بدبختی‌های دیگران شنیدن باید من را شاد کند؟ البته منظورم این آهنگ است.
    https://t.me/armaghannevesht

  108. من سرطان دارم

    ــ اوایل فکر می‌کردم زخمی‌ام. بعدها فهمیدم زخم این شکلی‌ نیست. حتا دردم شبیه‌اش نیست. پس چیست؟ که تا این حد توانسته بتازد بر روح و روانم. به گمانم سرطان دارم. سرطان دو جور است آبی. معروفترینش از تن آغاز می‌شود. تنت را فلج می‌کند. سلول به سلول. دیگری اما روان‌رنجورت می‌سازد. طغیان می‌کند. عصیان می‌کند. می‌خاهی سینه‌ات را چاک کنی و قلبت را بیندازی بیرون. می‌خاهی جمجمه‌ات را بشکافی و مغزت را خوراک سگ‌ها کنی. آبی بعضی وقت‌ها حسودی‌ام می‌شود به تو. که انسان نیستی. که زن نیستی. انسان بودن اینطور مواقع دست‌وپا گیر است. به وقت دردمندی می‌گویم کاش حداقل زن نمی‌بودم. آبی من فکر می‌کنم زن بودن بیماری‌ای‌ست لاعلاج. گاهی به این نتیجه می‌رسم که بی‌عدالتی زاده‌ی طبیعت است. یک نگاه به بدنت بینداز. کوه کوه درد پریودی، حاملگی و زایمان را تحمل کنی باید، آخرش؟ که چه؟ می‌بینی حتا طبیعت هم به ما رحم نکرد. آبی به تو فکر می‌کنم و ناخودآگاه لبخندی جا خوش می‌کند کنج لبم. چه خوشبختم از داشتنت. چه خوب می‌فهمی‌ام.

    https://t.me/Mohammadfaty2

  109. نیم ساعت بنویسم
    امروز اولین فکری که به ذهنم آمد، درباره‌ی «رشت» بود. با این‌که در رشت به دنیا آمدم و به قولِ دوستم: دخترِ تُرکِ شمالی هستم، اما بعد از این‌همه سال به تازگی رفتار غالبِ مردم رشت را می‌شناسم. قبلن فکر می‌کردم افاده‌ای هستند که آدم‌های شهرهای دیگر را به زندگی خصوصی راه نمی‌دهند. البته بسیار مهمان‌نوازند و بسیار هم محبت می‌کنند. بیشتر محبتِ زبانی است اما به دل می‌نشیند. وقتی حرف می‌زنند یک جور تسلط کلامی و رفتاری دارند. با هیچ‌کس، بیش از اندازه صمیمی نمی‌شوند. در بیشتر موارد، تفریحِ خوب و سطحِ بالا یا ویلایی دارند که کسی خبر ندارد. کلاس خصوصی تنیس خاکی می‌روند و به کسی نمی‌گویند. انگار تنهاییْ لذت‌بُردن را یاد گرفتند. این رفتار خیلی برایم مفهوم نبود. چون تُرک‌ها این‌طور نیستند و بیشتر اطلاعاتشان را دیگران می‌دانند. شاید به این دلیل که تُرک‌های رشت را کسی زیاد نمی‌شناسد. تعمیم‌دادن را تا همین یک‌سال پیش کاری نادرست می‌دانستم. اما بعد از تجربه‌هایی که داشتم، از جنبه‌ی دیگر به این موضوع نگاه کردم و فهمیدم که با دلایل روانشناسی می‌توان از تعمیم برای شناخت استفاده کرد. با همین مرزگذاری، در شهرک گلسار رفتارِ غالبی را می‌توانم ببینم، این‌‌که مردم این شهرک توانستند، جامعه‌ی کوچک بافرهنگی بسازند. در این شهرک با این‌که همدیگر را تا حدودی می‌شناسند به واسطه‌ی کار و خرید و فروش ولی به مرزهای یکدیگر احترام می‌گذارند و غریبه‌های شهرهای دیگر را خیلی به حریم شهرک و خانه راه نمی‌دهند. بعد از چند سال، می‌فهمم این رفتاری سنجیده‌ست. فقط باید آن‌قدر قوی باشی که در برابر وسوسه‌های دیگران مقاومت کنی و هر آن‌چه که داری را نگویی. من از بچگی عاشقِ شمال بودم. رشتی‌ها هم شخصیتم را خیلی دوست دارند. بارها بهم گفتند: «تو از خودمونی.» این جمله را خیلی به ندرت از مردمِ رشت می‌شنوی. غرور خاصی دارند، این غرور را حتا در چهره و زبانِ بدن هم می‌توانی ببینی. اما همین غرور، نوعی فرهنگ و تمدن به این شهر می‌آورد. در خیابان‌های بالاشهرِ رشت نمی‌بینی یا خیلی‌خیلی به‌ندرت می‌بینی که کسی فحاشی کند. حتا در سخت‌ترین روزهای جنگ، هم در شهرک گلسار به هم لبخند می‌زدند. این لبخند به معنای درد‌نداشتن نیست، برعکس به معنای این است که من شرایط سخت را می‌بینم و درکت می‌کنم. صفتِ مغرور را من همیشه به اشتباه تحمل می‌کردم. دیگر قبول کردم که من مغرورم. هرچند که واقعن مغرور نیستم و نمی‌دانم دیگران غرور را چه‌طور معنا می‌کنند. اما اگر چنین غروری باعث می‌شود که به مرزهایم احترام بگذارم دیگر اسمش را غرور نمی‌گذارم. شاید دیگری می‌خواهد رفتاری مثبت را با برچسبی منفی تحریف کند، وظیفه‌ی من است که باید به مفهومِ کلمه دقت کنم.
    جمله‌ی ناب امروزم:
    «از نظر یک زبان‌شناس، این دیدگاه عجیب‌وغریب است و عکس این موضوع صادق است. این حرف که ما تصمیم می‌گیریم چیزی بگوییم و بعد به فکر خود لباسی از کلمات می‌پوشانیم، مثل این‌ است که بگوییم خورشید دور زمین می‌چرخد، و به نظر فرد عادی کاملاََ طبیعی می‌آید، اما نسبتی با آن‌چه در واقعیت می‌افتد ندارد.» از کتاب: زبان آدم | دِرک بیکرتون
    از شخصیت:
    امروز میکی‌موس خیلی بانمک بود. من چه‌قدر خوشبختم که شخصیتِ کارتونی محبوبم را می‌بینم. بچه که بودم وقتی می‌رفتم تو لکِ نقاشی، فقط میکی‌موس می‌توانست من را بخنداند. من هم از همان چهارسالگی برای تشکر بارها میکی‌موس را نقاشی کشیدم. میکی‌موسِ کودکی، با همان دهان خندان و همان لبخندِ شیرین. میکی‌موسِ جوانی را فقط چشم‌هایش را نقاشی کشیدم.
    گزارش نیک:
    – درباره‌ی یک نویسنده‌ جستجو کردم. نامه‌های او به همسرش را خواندم.
    – نقاشی‌های خوب دیدم. لذتِ محض بود.
    – امروز بارندگی خیلی زیاد بود. با هماهنگی تماشاخانه را لغو کردیم. امروز صدای باران گوشم را، در بیشتر ساعت‌های روز می‌نوازد.
    – ساعت نوزده و سی دقیقه با مامان و بابا، طبقه‌ی پنجم قرار داریم که سه نفری سالاد اولویه درست کنیم. برایشان خُرده‌قصه می‌گویم گاهی، کیف می‌کنند. (فعلِ «درست‌کردن» برای غذا را شمالی‌ها در زبانِ گفتاری، استفاده می‌کنند.)
    کلمه‌برداری:
    درویش‌مسلک
    با یال ‌و کوپال
    چراغ‌دیده
    تن‌سایه
    جمله‌ی امروزم:
    عاشقِ صبرم، صبرِ سنجیده.

  110. امروز داستان سنگ صبور صادق چوبک ررو از لینک سایت استاد به پایان رساندم داستان جذاب چون راوی شخص اول و آزادانه نوشتن و سانسور نکردن داستان و نوشتن از اسطوره ها در اخر داستان باعث جذاب شدن آن شد.
    دلم می خواد دوباره بخونم حیف که لینک بود چاپی نبود
    امروز سیصد کلمه نوشتم
    نماز اول وقت خوندم
    خونه رو جارو کشیدم
    ولی باز هم چیزی ندارم بنویسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *