«فقط تلاش میکنم کاری را انجام دهم که از من ساخته نیست.»
-لوسین فروید
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، لینک آن را هنگام ثبت کامنت، به شکل زیر، در قاب «وبسایت» ثبت کنید:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

92 پاسخ
بنزین زدم.
پروندهی «کجرفتاری» را بستم. هنوز کارم با این کتاب تمام نشده. باید دربارهی نکات کلیدیاش بنویسم.
شاملو خاندم. بیشتر از همیشه. خشکسار را از شعرش کشیدم بیرون.
افسانهها را کاویدم.
و دربارهی نوشتن. امروز بیش از هر روز دیگری ناامید شدم. نوشتن برایم سخت شده است. فکر میکنم که تمام نوشتههای چند روز اخیرم را از کانال پاک کنم. و بعد، باز فکر میکنم که آنها بخشی از مسیر هستند و من اجازهی پا توی کفش مسیر کردن را ندارم.
بنام خدا
گزارش نیک ۱۶۱:
دیروز برایت از ملالِ تکرار گفتم، همان چرخهی آشنایی که هر روز صبح آغاز میشود، با کارهای یکنواخت پیش میرود و شب به نقطهی شروع بازمیگردد. کارهایی شبیه به هم، فنجانهای چایِ سرِ ساعت، و مسیرهایی که چشمبسته هم میتوان رفت. دیروز تکرار در نظر من، زندانی بود که روزها را در آن حبس میکردم.
اما امروز، چرخشی غریب در درونم رخ داده است، امروز مشتاقِ همان تکرارها هستم. بهنظرم این تکرارها هستند که من را میسازند. و به من فرصت اندیشیدن میدهند.
روزم را با نوشتن آغاز می کنم سه صفحه آزادنویسی که برایم خوشآیند است.
خاندن <>:
– زبان را از قفس کتابهای دستور زبان آزاد کن.
زبان وسیعتر و باشکوهتر از آن چیزیست که در قواعد صلب این کتابها میبینی.
– کلمات بیشتر ، لذت بیشتر . از زمین و زمان واژه بقاپ. انبانی پر از لغت داشته باش.
– با هر کلمهی تازهیاب جمله بساز . حتا جملههای جفنگ. واژه را فوری به کار انداز .
– از کاربست کلمات مهجور نترس. کار نویسنده جلوگیری از کپک زدن واژههاست.
– زمانـی درمییابـی زبـان مسـئلهی توسـت کـه هـر روز بارهـا و بارهـا بـه دو سـایت <>و واژهدان>> سـر بزنـی.
– همیشه به مترادف کلماتی که به کار میبری بیندیش.
– نویسندههای خوب به واژهها ژرفا و معنای تازه میبخشند. لغتنامهی اختصاصی خودت را تألیف کن. معنایی که از هر واژه در سر داری در فرهنگ لغت خودت بیاور ، با جزئیات کامل. نیاز به نظم و ترتیب خاصی برای انجام این کار نیست.
-،بـرای نوشـتن کتـاب هیـچ محدودیـت زمانـی وجـود نـدارد، شـاید نوشـتن اثـری بیـش از یک دهه زمان ببـرد. پیش از آن روی سـاخت رسـانهی شـخصی تمرکـز کـن.
– هر روز یادداشت کوتاهی منتشر کن، حتا جملهیی کوتاه در رسانهیی با دو عضو.
خاندن رمان. <>.
خاندن داستان <> از چخوف.
در وبینار شرکت کردم استاد از شروع قصهپردازی با حادثهی محرک گفتند. و چند صفحه از <> خاندند. و درباره کاگاه خرده خاطره گفتند خیلی مشتاقم در این کارگاه شرکت کنم امیدوارم بتوانم. همچنین استاد بخشهایی از کتاب <>خاندند. وبینارها اوقات خوشی هستند.
هزار کلمه تایپ کردن که بیشتر آزادنویسی بود.
قسمت دیگری سریال <> را دیدم خیلی کنجکاوم ببینم بقیهاش را هم ببینم.
آخر شب است و روزنویسی و روزنویسی و روزنویسی.
محبوب امروز :
من کیستم که هر زمان پیش نظر بینم ترا؟
گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم ترا
افتاده بر خاک درم، خوش آنکه آیی بر سرم
تو زیر پا بینی و من، بالای سر بینم ترا
یک بار بینم روی تو، دل را چه سان تسکین دهم؟
تسکین نباید, جان من، صد بار اگر بینم تورا.
_ هلالی جفتایی
مهربان، خوشحالم که باز گزارشی نوشتم که شد نامهای برای تو.
دوستدار تو مرضیه
گزارش پنجاه و چهار
سال واژه: تبدیل
از صبح در انتظار برگشت پدر و مادرم بودم.
رسیدند و با هم حلیم مادربزرگپز خوردیم.
بعد هم برگشتیم خانه. سردرد و حالت سرماخوردگیام عصبیام کرده بود.
سوپ قارچ آمادهای خوردم و خوابیدم. در ازای این سه چهار شب بدخوابی.
قبل از خواب گفتم دوست دارم شام لازانیا بخوریم.
زمان زیادی از آخرین باری که خودمان پختیم میگذرد.
برخیزیدم و دیر شده بود. سردردم بیشتر شده بود و چشمانم حساس به نور.
بعد از حمام لوازم لازانیا را خریدیم و با یکی از ویدیوهای یوتوب شروع به آماده سازی کردیم.
عاشق لازانیا، مثل گارفیلد
از آنجا که من گوشت قرمز نمیخورم مواد را با سویا آماده کردیم.
قارچها را از تیرگیها زدودیم.
سویا و پیاز و فلفل دلمهای را تفت دادیم و دو قاشق رب گوجه اضافه کردیم.
بعد هم نوبت سس بشامل بود که محتویاتش کره و آرد و شیر است.
وقتی لایهها را میچیدم به این فکر کردم که ایتالیایی حتما دستورهای لایهلایه را خیلی دوست دارند و البته در آن موفق هستند. مثل لازانیا و تیرامیسو.
از پشت شیشهی فر به منظرهی دوست داشتنیام خیره شدم. لازانیا آرام آرام نفس میکشید و جان میگرفت.
قسمت آخر بامداد خمار دیدیم و اثر هنریمان را خوردیم. همهی قسمتهای این سریال را ندیدهام اما چرا این قسمت اینقدر دلم سوخته بود؟ برای محبوبه، پدر و مادرش و برای دختران.
میخواستم کمی بازی کنم اما گذر زمان را دیر فهمیدم.
پس امروز کافیست.
تکههایی که دوست دارم به فردایم بیفزایم انشاالله:
پیادهروی
سریال
رزیدنت ایول
مطالعه
نویسندهساز و
نوشتن
نوشتن و
نوشتن.
امروز را بیشتر به خانه رسیدم. نیاز به توجه داشت. ظرفها را شستم. باری از روی دوشم برداشته شد. لبوهای کشوی یخچال را پختم. ناهار درست کردم. و در تمام این مدت، پادکست بنفش را میشنیدم. اپیزودی درباره زن. کیف کردم از شنیدنش. از چندین نگاه، انساندیرینهشناسی، علوم اعصاب، روانشناسی، اسطوره، فلسفه و تاریخ به موضوع زن پرداخته. زن، چه تاریخ عظیم و دردناکی دارد.
امروز را آرام بودم. آرامشی قبل از طوفان؟ پریود نزدیک است. اما چرا آرامم؟ هورمونها همیشه سوپرایزم میکنند. غرق میشوم در سریالم و انجام تمرینهای کلاس شعر را تا جایی که میشود، به تعویق میاندازم.
نویسندهساز را میآیم. بعدش هم تا کلاس شروع شود تمرینهایم را جمعوجور میکنم. بستنی میخورم. دوست داشتم قهوه بخورم اما قهوهی عصر، خواب شب را از چشمانم میدزدد.
کلاس شعر عالی بود. آنقدر خندیدیم و کیف کردیم. از شعرک گفت استاد، تمرینش کردیم: «گفتی دست / گفتم پا / در عشق دستوپا زدیم». بعد از آن هم برای دورههای مختلف زندگی مثل تنهایی، آشنایی، عاشقی و غیره عباراتی نوشتیم. اینجای کلاس فوقالعاده بود. به قول استاد، هرچی لازم بود بشنوم را شنیدم.
بعد از کلاس هم که باز به سریالم برگشتم. کری بردشاو و زندگی میانسالیاش پس از مرگ همسر.
امروز دمای بدنم پایین بود. احساس سرما میکردم. نمیدانستم هوا خنکتر شده، هورمونهایم قاطیپاتی شدهاند. که قلقلک ته گلوی آخر شب، چراها را پاسخ داد. سلام بر سرماخوردگی به همراه پیاماس! به قول معروف «همه عروسیها باهمن!»
فاطمه شَبِّه
۲۸ مهر
دست مامان سوخت. دیشب. با آب جوش. صبح بردمش دکتر. پماد و پانسمان. برگشتیم. ظرفهای دیشب مانده بود. شستمشان. ماکارونی دیشب را گذاشتم گرم شود. دو تا تخممرغ هم برشته کردم.
ناهار زدیم. خردهظرفهایش را شستم. دستهام خشک شده بود. کرم مالیدم و پهن زمین شدم. خیلی خسته بودم. چند ساعتی خوابم برد.
بیدار که شدم با آبجی بزرگه بساط برنج را پهن کردیم و عدسپلو گذاشتیم. به جز دستم که سوخت و نانهایی که پوشش نمیدادند کف قابلمه را، مشکل دیگری نداشتم.
لم دادم و نوشتم. ایدهی صبحم، شد یاددداشت شبم.
کانالگردی را آغازیدم و یادداشتهای بروبچ را خواندم.
سری هم به «تقاطع» زدم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
برای فاطی
سلام فاطی به پیشنهاد استاد گزارش نیک را به روش نامهنگاری مینویسم. این بار آشکارا برایت نامه مینویسم. البته چند روز پیش این موضوع را پیشنهاد داده بودند اما من پنهانی برایت نوشتم. مثل تمام نامهها و حرفهای پنهانیام با تو.
این روزها با کتاب و شعر و نوشتن بیشتر انس گرفتهام. وقتی میخوانم و مینویسم، حالم بهتر است و نامههای قشنگتری برایت مینویسم. پاییز که میشود، بیشتر دلتنگت میشوم. بیشتر گریه میکنم و بیشتر به تو فکر میکنم.
امشب جلسهٔ شعر داشتیم. وقتهایی که شعر میخوانیم، شعرهای تو را به یاد میآورم. راستی، من هنوز نمیتوانم داستان کوتاه بنویسم. کاری که تو مثل آب خوردن انجام میدادی. هنوز نمیتوانم مثل تو شعر بگویم. شعرهای تو ناب بود و شعرهای من خام. اگر بودی، شعرهایم را اول برای تو میفرستادم تا بخوانی و ایرادهایشان را بگویی.
وقتی در وبینارها تمرین ادامهنویسی انجام میدهیم، یاد انشاهای مدرسه میافتم که برایم مینوشتی. همان انشایی که جملههایش با «چه میشد اگر…» شروع میشد. به قول امروزیها، ادامهنویسی میکردی وقتی هنوز مد نبود.
ذوق و شادیِ گرفتن نمرهی بیست برای آن انشا، با رفتنت رنگ باخت. اگر بودی، آن جملهها را با هم ادامه میدادیم. یکی تو مینوشتی، یکی من. مینوشتی «چه میشد اگر زندگی با ما مهربانتر باشد؟» مینوشتم «چه میشد اگر فرصتها بیشتر باشد؟»
حالا تو نیستی و من چه میشد اگرهای زیادی در دفترم نوشتهام که به تو ختم میشوند.
#گزارش_نیک
@SabzNevesht27
چند روزی است میخاهم برای دوستی، نامهی کوتاهی بنویسم. مینویسم و دوباره مینویسم و نمیفرستم. حرف دلم همینقدر است که، دوستم شعر است. این را چطور و با کدام خط و روی کدام کاغذ بنویسم؟
از نیما میخانم. برای عالیه نوشته، نامهای. «به این جهت مینویسم. تو وقت داری که فکر کنی و آنوقت یقین خاهی کرد چیزی را که مینویسم در موقع نوشتن به آن فکر کردهام.»
بعد از مدت کوتاهی نامه نوشتن، حالا بهتر میفهمم این حرف را. آدم وقتی برای کسی مینویسد مدام مشغول فکر کردن است و تصمیم گرفتن.
وقتی مینویسم و کسی برایم مینویسد، مهر و دوستی و دلتنگی سروشکل پیدا میکنند.
حالا که کار نویسنده به گمانم، سروشکل دادن است. نامه را فرمی میبینم که ظرافتهایی دارد. میتوانم اعتراف کنم که در نامهها بیشتر از روزنویسیها و یادداشتها و داستانها به سروشکل اهمیت میدهم؟
انگار لنا نویسندهای است که نامه مینویسد. و دیگر فرمها تمرین او است، برای بهتر نوشتنِ نامه. شما هم دربارهی نوشتههای من چنین فکری میکنید؟
در نامهها وسواس به خرج میدهم، عقب میاندازم نوشتنشان را، چند بار مینویسم و خط میزنم. شبیه عاشقی میشوم که به دقت با معشوقش برخورد میکند.
بالاخره به فایل جرقهها، که در نوت ساخته و سنجاقش کرده بودم، چند جرقه میافزایم. فکر میکنم، کیفیت این جرقهها به کیفیت دریافتم از جهان مربوط است. وقتی بهتر میخانم و بهتر میبینم و بهتر گفتوگو میکنم، ایدههای جالبتری دارم.
بعد از چند روز، دوری و دیری کمی مفصلتر با تینا حرف میزنم و میگویم، که چقدر دلتنگ او هستم. وقتی از خودم دور میشوم، از تینا هم دور میشوم، از نوشتن هم دور میشوم. انگار این فهرست کوچک نشانهی ارتباط من است با اکنون.
دوستدار شما، لنا
۱۴۰۵/۷/۲۷
۳۰ واژه دارم برای اندیشیدن. درباره این کلمات، هر از چندی مینویسم تا ببینم پوست انداختهام یا نه؟ ببینم چه تغییری در من شکل گرفته، نسبت به گذشته در فرازم یا در فرود؟
۱.موسیقی که پسزمینه لحظات زندگیست. ۲.عشق نداشتهام، گدایی میکنم، میدهم به خیال خودم؛ شاید هم داشتهام، هدر دادهام و نمیدهم واقعن! ۳.تحرک و من که هم تنبلم و هم پرتحرک لابد آدم عجیبی هستم. ۴.گفتکو که روابط را زنده نگه میدارد به شرطی که موضوع مشترکی وجود داشته باشد، چون حوصله دعوا ندارم. ۵.داستان، پنجرهای رو به دنیایی جدید اگر درست نوشته شده باشد. ۶.کلمه که برای بهتر زیستن به تعداد خیلی بیشتری ازش نیاز دارم، هرچه بیشتر، بهتر. ۷.پرهیز که پالایش و سبُک کننده زندگی است. ۸. رویا که هنوز دارمش در ۴۷سالگی و این حال خودم را چقدر دوست دارم. ۹.پیگیری خواستهها و رویاها که کلیشه شده ما همچنان درست است. ۱۰.لبخند زدن را باید تمرین کنم. اصلن بلد نیستم. ۱۱.مرور هر چیزی جز گذشته. مرور آموخته ها را ولی همیشه دوست دارم. ۱۲.خاطره که در زندگیم خیلی جایگاهی ندارد. هرچه بود تمام شد و رفت. فقط میدانم هرچه هستم محصول همان خاطرات است. ۱۳.خط خطی کردن را دوست دارم. همین روزهاست که بروم کلاس مهرداد ختایی برای اسکیس زدن و چه لذتی دارد. ۱۴.نظمدهی و من؟ من نظمزدهام. ۱۵.خلوت، معبد من است. ۱۶.رنگبازی را دوست دارم. تونالیتههای رنگی، رنگ ساختن، ست کردن. ۱۷.احساس، راهنمای من است و خطا نمیکند. ۱۸.پول، قدرت است و بر منکرش لعنت. ۱۹.تغییر، خون جاری در رگهای زندگی من است. ۲۰.نوشتن، عادتم شده و حتی گاهی دچار اسهال قلمی میشوم و هی مینویسم از هرچیز و همه چیز. ۲۱.مزه، لذت زندگی است. ۲۲.شعری خوب است که معنایش را هرکسی نفهمد. ۲۳.طبیعت، آرامگاه من است. ۲۴.آینده را دوست دارم و از الان و این لحظه، جدا نمیدانمش. ۲۵.بو، شوخ است و اثیری، آدم را دنبال خودش میکشد یا فراری میدهد فرسنگها با هیبت و تحکمی که اصلن ندارد. ۲۶.قرار نمیگذارم, حوصله پایبند ماندن را ندارم. ۲۷.تمرین، جان میبخشد. ۲۸.شب، همراز من است. ۲۹.هدف، پیشران است. ۳۰.لمس، جادوست.
گزارشِ نیکِ تناسخِ ۱۶۱ عزیز
این اولین نامهی من به شماست گزارشِ نیک جان. دیشب نامهای که برای کیمیا تایپ کرده بودم را به دستش رساندم. از حس و حالش نگویم برایتان. در پاسخ، نامهای زیبا و شاعرانه نوشت و کلی گپ و گفت در پیاش شکل گرفت. صبح هم اول وقت، تمرینهای کلاس شعرم را سامان داده و ارسال کردم و بعد خودم را شتابان به ادارهی پست رساندم و نامهی کاغذی او را پست کردم. فکر میکنم فقط دو نفر در دنیا وجود دارند که دوست دارم با اشتیاق برایشان نامه بنویسم. البته اگر نویسندگان محبوبم زنده بودند، این لیست گستردهتر میشد. حیف که به «پروست» و «امیرشاهی» و «هدایت» و غیره دسترسی ندارم. میدانید، در نوشتنِ نامه چنان لذتی نهفته که در خاطره نویسی و اغلبِ انواعِ نوشتن نیست. البته که شما خیلی بهتر از من به این چیزها اشراف دارید. هرچه نباشد امروز ۱۶۱امین تناسخ شماست. گزارشِ نیکِ عزیز به نوشتهی دوستانمان نظر انداختهاید؟ من اغلبشان را خاندهام و باید به شما بابت اینهمه سختکوشی و استمرارتان تبریک بگویم. قلمِ برخی از دوستانمان در این مدت چنان شکوفا شده که بند بند نوشتههایشان را با شور میخانم و منتظر قسمت بعدیِ نوشتههایشان هستم.
گزارشِ نیکِ عزیز، تا ظهر مثل مجسمهی تفکر در حال فکر بودم. میدانید، همه که مانند نام شما با شخصیت و نیک نیستند. امروز خیلی به «شخصیت» فکر کردم. حتا به شخصیت خودم و چارچوب و اصولی که دارم. فکر میکنم هیچ چیز ارزش این را ندارد که روزی پا روی اصولم بگذارم. بعد از تفکر خوشحالتر بودم که هنوز «خودم» هستم. خود واقعیام بی هیچ سانسور و ادا اطواری. شاید همین استواریام در این شرایط و زیر بار اینهمه بحران، باعث شده بیشتر خودم را دوست داشته باشم و سرسختتر از پیش باشم. گاهی بد نیست عمیقتر شویم در اعمال و گفتارمان و خوب خودمان را بسنجیم.
نیکِ عزیز، چه نام نیک و زیبایی هم دارید. بعد از ظهر کمی نوشتم. دارم روی پروژهای کار میکنم که حسابی مرا سر ذوق آورده. چنان با اشتیاق مینویسم که در آن لحظههای زیبای نوشتن، عاشق خودم میشوم. منتظر نتیجهی این لذت و عشق باشید. شاید چند سال دیگر نسخهای دستنویس از آن را برای شما بفرستم. (احتمالن آن موقع تناسخ ۱۵۰۰ ام شما شده.)
گزارش نیک جان، هر چه فکر میکنم تا کالبدی برایتان تصور کنم، جز حلزون چیزی به ذهنم نمیرسد. حلزونی در فرم و رنگهای مختلف. امشب به نظرم حلزونی هستید با کت و شلوار مشکی (شلوارتان درون لاک حلزونیتان است و دیده نمیشود)، یک پاپیون مشکی و بولیز سفید اتو شده دارید که خط اتوی آن از سرآستینِ دکمه طلایی، بیرون زده. و یک سیبیل پوآرویی. کلاه پوآرو را هم که دارید. بیایید تصور کنیم در این تناسختان با لباس رسمی رفتهاید شهر بازی و حسابی خوش میگذرانید.
امروز نقاشی کردم و بعد وبینار بود و کلاس شعر که حسابی خوش گذشت و کلی نکته یادداشت کردم.
سر فرصت مناسب برایتان نامهی مناسبتری مینویسم. گوشیام در حال خاموشیست.
نیک بمانید در تمام نسخههایتان.🌱
دِیوید جان، امروزم هم آنچنان تعریفی نداشت. چرا اینطور میشود؟ البته بگذار کمی فکر کنم. حالا آنقدرها هم داغان نبود. میگویمت که چگونه گذشت:
دمِ صبح خابهای درهمبرهمی دیدم که هیچ یادم نیست محتوایش را. یعنی همان موقع که بیدار شدم از خاطرم پاک شده بود.
راستی صبح به خطتت پیام آمد: «سلام داداش داود مادرم تمام کرد». دیبا بود. این چه داداشی است که نزدیک یکسال است از تو بیخبر است؟
خلاصه مادرش آمده آنجا.
دیگر اتفاق امروز این بود که سر کار، چایساز سوخت. آنهم چون عاطفه وسواس دارد و چایساز را خیس گذاشته بود روی صفحهاش. شنیدهای میگویند برق از سهفازم پرید؟ برق از سهفازمان پرید. نه استعاری، واقعن فیوزِ سهفاز پرید. شانس آوردیم. گفتند ۴ میلیون تومان خرجش است. فعلن چای نداریم.
امروز بعد از کار به احساس رخوتم غلبه کردم و کمی پیادهروی کردم. به زنعمو زنگ زدم و کلی قربانصدقهام رفت.
بعدش که آمدم خانه، یک قهوهی مشتی برای شخصِ اینجانب آماده کرده و نوشیدم و کمی جان گرفتم.
بعدش رفتم سراغ لپتاپم که مثلن کارهایم را بکنم که سرِ بازکردن یک صفحهی وب آنقدر طولش داد که عصبانی شدم و خاموشش کردم و دربش را محکم بستم. نمیدانم تفصیر او بود یا اینترنتِ قدرت اول منطقه. هرچه بود آمپرم را چسباند.
بعد رفتم دوباره قیمتهای لپتاپ را سرچ کردم. هرچهقدر حساب و کتاب میکنم اینهمه پول، پول زور است. چه خبر است آخر؟
بعدش که قیمتها را دیدم و هی با ماشینحساب، حساب کردم، برای رفع جریحهدار شدن گرورم بلند شدم رفتم یک چای ریختم. بعد چای کنار دستم آنقدر ماند که یخ کرد و من هم روی مبل نشسته به چیزیهایی فکر میکردم که الان یادم نمیآید دقیقن چه فکر هایی بود.
بعدش خودم را بلند کردم و رفتم روزگفتارم را ضبط کردم. خودم خیلی موضوعش را دوست دارم.
بعدش هم که الان است و دیگر ساعت ۱ بامِداد است و وقت لالائیدن.
بوسش بر تو دیوید. امروزم چطور بود؟
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۸
امروز عصر که از سرکار به خانه برگشتم .استراحتی کوتاه کردم.ومشغول پختن خوراک بادمجان شدم.
بعد از شام تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.
سپس یکی از تمرین های روز نویسی را انتخاب کردم ویک داستان کوتاه درباره اش نوشتم .عنوانش این بود(آفتاب گرم ونیرو دهنده ای بود).
بعد از داستانم کلمه رنگ را انتخاب کردم وچند سطر نوشتم.
رنگ…
من در دنیایی از رنگهایم زندگی می کنم.
گاهی شادم و به زردی خورشید می مانم .
گاهی خشمگینم وبه قرمزی گدازه های آتشفشان می مانم .
گاهی غمگینم وبه سیاهی شبی می مانم که به انتطار فرداست.
ولی گاهی دلم می خواهد بی رنگ باشم به رنگ آب وبه زلالی رود.
بابالنگدراز عزیز، سلام.
حالتان چهطوره؟ من خوبم. همین حالا تمرین درس فردا را تمام کردم. یادداشتی دربارهی پدرم نوشتم. خیلی تلاش کردم به دام دلنوشتههای آبکی نیفتم. تلاش خوبی بود، مگر نه؟ امروز، سرحال بودم. با وجود کمخوابی. میدانی بابا. صبح نسکافه خوردم. اینطور شد که سرکلاسها، انرژی داشتم. عین بلبل حرف میزدم. باید میدیدید چهطور انتقاد کردم از استادی. آخر بابا باید روش تدریساش را تغییر دهد. روش کسلکننده و طاقتربایش را. زبان هم خواندم. شکر خدا امروز کمی مطالعه داشتم. شعر هم نوشجان کردم. خو گرفتهام با سهرابجان سپهری. سرزبان و نویسندهساز را بودم. استاد از حادثهی محرک گفتند. از حادثهای که از همان ابتدای داستان پیدایش میشود و تعادل زندگی شخصیت را برهم میزند. پوشهای باز کردم در گوگل کیپ. جرقههای داستانی. زینپس آنجا مینویسم جرقهها را. نظرت راجع به زنی که تلاش میکند برای شوهر دممرگش لحظات خوشی بسازد، چیست؟ با آن رنج غمفزایی که دارد؟ بابا سخت است که ببینی عزیزت دارد جان میدهد. ولی مجبور باشی حفظ ظاهر کنی. پدربزرگ که سرطان داشت، نمیدانستم چه باید بگویم تا تسکین دلش باشد. خودش میگفت امیدی نیست. نبود. رفت. برای همیشه. کاری کردم کارستان. کلمهبرداری. چه کیفی دارد. لذت بردم از طبیعت امروز. از آسمان آبی با حریر ابر. با دوستانم گپ زدم. پریدیم لای کتابهای قدیمی کتابخانه و عکس گرفتیم. با دو آدم جدید هم آشنا شدم. مرا که میشناسی بابا. با عالم و آدم رفیق میشوم. با هماتاقیها از خاطرات آشناییمان گفتیم. داشتن هماتاقی خوب، نعمت است. در غربت. شکر خدا. پیادهروی را بهخاطر تمرین دانشگاه زیرپا گذاشتم. فرصت نمیشد بابا. دیگر باید بروم بابا. مراقب خودتان باشید.
دوستدار شما، مریم
“زندگی خصوصی درختان” را خواندم و “حرف و سکوت” محمد کیانوش. پیادهروی کردم. وبینار را بودم و کارگاه شعر را. دو صفحه آزادنویسی کردم و تمرین شعر را نوشتم. شام را بیرون خوردم و از پریود زنده بیرون آمدم. چشمسوزم.
دیشب ساعت ده و نیم خوابم برد. کل روز، دویده بودم. ساعت دوازده و نیم بیدار شدم و تا پنج صبح خوابم نبرد. یک و نیم تا هفت خوابیدم. بعد رفتم سر کلاس پیفه. بلاخره هفت صبح داشتم پیفه را میدیدم. دو جلسهی قبل را غیبت کرده بودم. حساسیت چنان در من بیدار بود که من نبودم. صدایم درنمیآمد. چشمهای توی بینیام میجوشید و حرکت میکرد. بعد از کلاس قرار چایی خورون داشتیم. میخواستم بروم اتاق و بخوابم. صبح موقع آماده شدن چنان غرق خواب بودم که فقط با وعدهی اینکه بعد از کلاس، مستقیم میآیم اتاق و میخوابم، حاضر به رفتن به کلاس شده بودم. بعد از کلاس، توی محوطه دانشکده، منتظر یاسمن بودم. با یکی از ترم بالاییهاشان آمد. صدایم هنوز درنمیآمد. هوا خنک بود. باد مطبوعی لای شاخ و برگ میپیچید و به آغوشم مینشست. ایستادیم و چند دقیقهای گپ زدیم. چقدر خوش میگذرد این تایم های بین کلاسها. این هوای صبحگاهی. این بوی خوش پاییز و لطافت. این زیبایی گلها و درختان دانشکده. این همکلامی با دوستانی چنین عزیز. این همنشینی با آدمهای درست و حسابی. خیلی دوستش دارم. از اعماق قلبم دلم نمیخواهد مجازی شود. دیدن دوستان و آشنایان، دیدن استادها، دیدن آدمهای دغدغهمند، آدمهای با پرستیژ، خوشپوش و زیبا، زنده بودن دانشکده، روحم را جلا میبخشد. گویی در پی عاشورایی، به آب گوارایی رسیده باشم. بعد از چند دقیقه صحبت، رفتیم توی کافه نشستیم. چایی سفارش دادیم. بینیام هنوز میسوخت. کافه شلوغ بود. ده دقیقهای ماندن بود به تایم شروع کلاس بعدی. ما کلاس نداشتیم. کافه کم کم خلوت شد. هیاهو از پا افتاد. صدا به صدا رسید. خسته بودم و این خستگی را دوست داشتم. با آن همه خستگی، صحبت میکردم و غرق لذت زندگی عادی بودم. همین لحظات ما را به زندگی بند میکنند. چایی خوردیم و صدای من کم کم از خشدار بود افتاد. درمورد فیلمنامه، دوست، ترم آخر، کنکور ارشد، اساتید، دانشجویان زرنگ، شوخی استادها و همه چیز با هم گپ زدیم. ما هر بار با هم گپ میزنیم، میرسیم به اینکه چقدر ویژگیهای همدیگر را دوست داریم. واقعا آدمهای جالبی هستیم. یا به این جمله که اگر پسر بودیم، حتما میگرفتمت. آن آخرها که میخواستیم بیاییم اتاق، حسنزاده آمد داخل. تیپ مشکی زده بود. استاد دیروز اسمش را گفته بود و کلی تعریف پشت بندش آورده بود. از ترمهای اول به چشمم آمده بود که درسخوان و با جربزه است. از آدمهای با پرستیژ، با فکر و پرکار خوشم میآید. رفتیم اتاق.
من به این فکر میکردم که بین حسابداری و کارگردانی معلقم. جفتشان را واقعا دوست دارم. نمیتوانم یکیشان را انتخاب کنم. حتی اگر میخواستم بعدا بروم کارگردانی، باید درست و خوب، حسابداری را تمام میکردم. باید با موفقیت تمامش میکردم. اما فکر که میکردم به آمدنم، به اینجا بودنم و هزار بار اراده تغییر کردن و نشدن، حتما حکمتی دارد. پارسال میخواستم تغییر رشته بدهم. یک قدم با انصراف فاصله داشتم. کتاب و جزوه آماده کرده بودم. زیر و بالایش را درآورده بودم. جنگ آمده بود و بعد از هزاران کشته، رویای تغییر را هم در من کشته بود. آماری که هیچجا ثبت نمیشود. این جنگ، چند هزار رویا را کشته بود؟ بعدش میخواستم انتقالی بگیرم. به فاصله یک روز تاخیر، دیر تماس گرفته بودم و کلش رفته بود هوا. گریهها کرده بودم. آنوقتها ذرهای دلم نمیخواست اینجا باشم. حالا اما بودم و غرق خوشی بودم. حالا ثانیهای دلم نمیخواه در اینجا بودنم وقفهای بیوفتد. آدمهایش را دوست دارم، استادهایم را دوست دارم، دوستانم را دوست دارم، محیط و دانشکده را دوست دارم. عاشق جز به جز اینجا بودنم هستم؛ حتی اگر هر روز دارم با حساسیتی که بخاطر هوا و گیاهانی که اینجا دارد، دست و پنجه نرم میکنم. حتی اگر بخاطر دوری از خانواده، دلتنگ میشوم. حتی اگر بخاطر حجم مسئولیتی که اینجا به شانه میکشم، خسته شوم باز اشکالی ندارد. من این خستگی را به حال خوبی که در نهایت دارد، به جان میخرم. این خستگی را هم دوست دارم.
راستش از دوری دوستانم خیلی اذیت میشوم. دوستانم، تراپیاند. حال خوباند. عشقاند. محبتاند. مشاورند. حال خوباند. نمیخواهم دیگر ازشان دور شوم.
آمدیم اتاق. ساعت دوازده من از هوش رفتم. تا پنج خوابیدم. چند باری هم بیدار شده بودم، ولی توان بلند شدن از جا را نداشتم. حساسیت هنوز همراهم بود. آماده شدم و رفتم کلاس. ساعت شش عصر. از کلاس که برگشتم، سردرد عجیبی داشتم. با کوثر رفتیم سلف. سوپ گرفتم. آمدیم اتاق. کم کم سر دردم گم شد. ولی خسته بودم. آکوا برداشتم که خط چشم جدید امتحان کنم. کشیدم. قشنگ شد. پشت پلک بالا و کمی زیر پلک پایین امتداد دادم. مدل کمرنگ سورمه. شبیه آرایش چشم عربی. ابروهایم را بلند کشیدم. انتظار داشتم مثل هربار به خندهام بیندازد. جای خنده، برق آورد به چشمهایم. یاسمن تعریف کرد. مثل اینکه واقعا خوب شده بود و بهام، آمده بود. شال را مدل عربی بستم. چقدر خوب شد. یکی از بچهها آمد چیزی ازم بگیرد. چند دقیقهای گپ زدیم. عجله داشتند. حرفهامان زیاد بود. داشت خوش میگذشت. قرار شد یک شب یا بیایند، یا برویم پیششان. آدمهای جالب و دوستداشتنی*. موقع خدافظی، یکیشان گفت لباس قهوهایات خیلی بهت میآید. آن یکی تاکید کرد و لباس مشکی پارسال را گفت که در نظرش خیلی قشنگ بوده. قربان صدقهشان رفتم. گفتم الهام هم گفت شبیه مدلها هستم. همهشان از صدقه سری، قد بلندی است. همه از آرایش چشمم تعریف کردند. چقدر دوست دارم این تعریفها و گپ و گفتهای خوب را. درود بر دختر بودن و حس خوب.
بچهها که رفتند، بلند شدم ماکارونی درست کردم. خوشمزه و فرحبخش.
یادم آمد صبح توی کافه درمورد چشم توی چشم شدن با آدمها صحبت کرده بودیم. گفته بودم در میروم از چشم توی چشم شدن با آدمها. حالا دارم کم کم درستش میکنم. یاسمن گفته بود من خندهام میآید. یا درمورد بودن سرکلاس رضایی و دهمرده گپ زدن بودیم. سر این دو کلاس، جفتمان نیشمان باز بود به خنده. گفته بودم ما همخندهایم. چه واژه قشنگی. به یاسمن گفته بودم امروز را روز، همخنده مینامم. پس روز ۲۸ مهر باشد روز همخنده. شما هم خندهتان کیست؟
#روزمره
روز واژه: همخنده
تاریخ: ۲۸ مهر ۱۴۰۵
لوکیشن: خوشی، پاییز، دانشگاه
شب دوم: عشق یک واژه از واژههای نویسندهساز
واقعیتش را بخواهید هیچ باوری به عشق ندارم. اصلا تعریفی هم برایش ندارم. نگاه من به عشق بیشتر فیزیولوژیک است تا روحی و عاطفی.
نگرشم این است که رابطه آدمها بر اساس منافع و نیاز تعریف میشود. محبت مادر به فرزند هم اسمش عشق نیست غریزه است. غریزهای که بر اساس تجربهی سالهای متمادی در بشر، و نیاز به فرزندآوری در ژن انسان جایگذاری شده. و معتقدم رابطه زن و مرد هم بر اساس میزان هرمون تستسترون و استروژنی که ترشح میکنند پایهگذاری میشود. یعنی اگر در مردی تستسترون ترشح نشود تمایل به هیچ زنی ندارد و این کارکردش برای بقای نوع بشر است مثل همه جانداران و گیاهان.
البته این نگاه تقریبا مرا به آدم صورت سنگی تبدیل کرده که به راحتی تحت تاثیر چیزی یا کسی قرار نمیگیرم. تلقی من این است که اگر به همسرم مهر میورزم و محبت میکنم چون نیازمند توجهش هستم. او نیز نیازمند توجه من. همین نیاز به توجه هم نتیجه عملکرد مغز است. داشتن احساس خشم، اندوه، شادی، هیجان همه و همه عملکرد مغز است و بند به چند سی سی ترشح هرمون، آن هم برای محافظت از انسان و زنده ماندن. میبینید با این پنجره دید واقعا دنیا چقدر مسخره و تهی به نظر میرسد. اصلا شاید ما اسمش را عشق گذاشتیم و عشق معنا کردیمش تا این زندگی سراسر تهی را قابل تحمل کنیم. اصلا نمیخواهم وجود عشق را منکر شوم. عشق را همه تجربه کردهایم. اما اینکه از کجا آمده و آیا مقدس است یا نه مورد بحث من است. راستش من هم دوست داشتم بگویم آه از این عشق. کسی که عاشق باشد نه به زمین است و نه به آسمان. هست اما نیست. میداند هست اما نمیداند چرا بدون عشقش معنا ندارد. و خیلی داستانهای دیگر. ولی خب من به این جملهها خندهام میگیرد. البته من دارم فرایند به وجود آمدن عشق را توضیح میدهم و با تجربه عشق در یک انسان صحبت نمیکنم.
با معذرت از عشاق.
گزارش نیک | سهشنبه بیستوهشتم مهرماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
این روزها در ایستگاه شلوغ زندگی ایستادهام و به آدمها نگاه میکنم. انگار همه مقصدی دارند و عجله دارند به قطاری برسند که در ایستگاه مهربانی توقف دارد. اما عجیب است که هرچه بیشتر از مهربانی حرف میزنند، دستهای کمتری برای بلند کردن آدمهای افتاده دراز میشود. همه بلیت انسانیت در دست دارند، اما وقتی کسی به کمک احتیاج دارد، صندلیهای قطار ناگهان پر میشود و هیچکس جایی برای او باز نمیکند.
من ماندهام و این سؤال که چه بر سر ما آمده است. چرا اعتماد کردن، شبیه قدم گذاشتن روی پلی شده که نمیدانیم آن سویش کسی منتظرمان است یا قرار است درست وسط راه، زیر پایمان خالی شود؟
گاهی احساس میکنم آدمهایی که هنوز دلشان برای دیگری میلرزد، از زمانه عقب افتادهاند. آنها نمیتوانند بهسادگی از کنار دستی که به کمک دراز شده، بگذرند. نمیتوانند صدای افتادن کسی را بشنوند و وانمود کنند چیزی نشنیدهاند. برای همین، قطارهای زیادی را از دست میدهند. وقتی دیگران به مقصد رسیدهاند، آنها هنوز در ایستگاهی ایستادهاند که کسی در آن منتظرشان نیست.
و من نمیدانم در این دنیای پرسرعت، باید یاد بگیرم مثل دیگران از کنار آدمها بگذرم یا همچنان به احترام دستی که به کمک دراز شده، از قطار جا بمانم.
فقط میدانم گاهی دلم میسوزد برای آنهایی که هنوز دستشان را به سوی دیگری دراز میکنند، بیآنکه بدانند دستی به سویشان برمیگردد یا نه. برای آدمهایی که گاهی خودشان چیزی برای بخشیدن ندارند، جز همان دستی که با تردید از آستین بیرون میآورند.
و گاهی میترسم از روزی که آنقدر در ایستگاه تنها بمانند که دیگر دلشان نخواهد دستشان را به سوی کسی دراز کنند. آن روز شاید آنها هم به مقصد رسیده باشند، اما چه کسی میداند در کدام ایستگاه، انسانیت را جا گذاشتهاند.
https://t.me/MashgheBodan
٢٨ مهر ماه
زهرای عزیزم
امروز صبح هوا تب داشت. صبحم را خلاصه می کنم زیرا نمیخواهم تب غم اش، تنت را فرا بگیرد.
با حالت گیجی صبحانه میخورم و بلافاصله به حمام می روم. خودم را به ایستگاه اتوبوس میرسانم، در مسیر خدا خدا میکنم که سر موقع برسم.
دلم میخواهد خودم را به سرویسی برسانم اما مثانه ام باید یادبگیرد صبور بودن را. دنیا سخت تر از این حرف هاست. نمیشود که کودک هرچه را درخواست کرد همان لحظه اجابت اش کنی.
استاد در کانال اش نامه ای به دوست اش افشین می نویسد. افشین کیست و چه شکلی است؟ کنجکاوم.
بگذریم. امیدوارم امروز نپرسی که چه خبر، چون خبر هایم قابل بیان نیست اما میدانم که میپرسی و من ناچار نیمی از واقعیت را خواهم خورد.
دیدمت. سلام یادم رفت. احساس کردم خسته ای. حدسم درست بود. ساندویچی سردی خریدی و باهم به جایی که اولین بار صحبت کرده بودیم رفتیم.
ماهرانه گولم زدی. خلاف کردیم. کلاس روانشناسی کاربردی را پیچاندیم. حس خوبی داشت همراه با کمی احساس گناه. به گمانم کمی احساس گناه برای زندگی ضروری است.
زهرا می دانی، امروز حفره ای را درون خودم کشف کردم. من به حرفهای آدمها گوش نمی دهم. فقط در دنیای درونی خودم هستم و خوب هم میتوانم وانمود کنم که متوجه حرف ها شده ام. گناه بزرگی در حق دیگری است نه؟
زهرا نویسنده ساز را با عدس پلو آغازیدم اگر تو هم به کتاب خواندن علاقه مند بودی چه کیف می کردی از جمعی که یابیدم اش.
میانه وبینار یا کمی بیش از آن، همراه با طوطی ام خوابم برد، آخر شب ویس را گوش دادم. استاد در مورد جرقه ها و مدیریت دانش شخصی صحبت میکرد. اصطلاحی آن وسط ها هم رد و بدل شد. عاشق اش شدم. شلیل زیادی رسیده، به گمانم. اینجا نمی شود حضوری اما داستان اش را برایت تعریف خواهم کرد.
زهرا اخیرا شب ها به جای خدا، دلتنگی در آغوشم میگیرد. ایکاش می دانستی. با اینحال از اینکه در زندگی حوصله سربرم،حضور داری خوشحالم.
دوستدار تو
دوست هم نامت 💕
https://t.me/MehrNevis_Man
امروز هم مثل دیروز هر کاری کردم که بتونم روزم رو و تنهاییم رو تحمل کنم و به شب برسم. چند بار هم گریهام گرفت ولی نمیشد گریه کنم. اگه شرایط روحی همهمون بدتر بشه، وضع از این هم خطرناکتر میشه و ممکنه اتفاقی بیفته جبرانناپذیر.
دلم میخواهد از کسی، از محرم اسراری، از آدم قابل اعتمادی، یا از یک دوست قدیمی کمک بخواهم . ولی نمیتوانم.
تلاش
هر روز و هر ساعت و هر ثانیه و لحظه تلاش میکنم سِر شوم. بیشتر وقتها موفق میشوم.
وقتی موفق میشوم برای احساساتی که کشتم، بیشتر گریه میکنم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
شش. به تمام کارهایم رسیدم اما چیزی ننوشتم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
چند صفحهای از آئورا خاندم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
دلمهی برگ کلم.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
دنداندرد یهویی.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
حضور در مراسمی که برایش روزشماری میکنم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
پدرم.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
ناهمسازی.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
بحث داستانپردازی. اینکه برخی جرقههای داستانی در گذر زمان میتوانند به داستانی ارزشمند تبدیل شوند.
حلزون است یا ماهی؟ 🤔
دوست دارم ننویسم. دوست دارم نگویم. دوست دارم نبینم. دوست دارم بیتفاوت باشم. مثل چند روز پیش. نمیتوانم. خورهای بهجانم افتاده که نوشتن میخاراندش. مینویسم به ناچار. به سختی. برای خوابیدن.
آغاز روزم خواب بود. دعوا بود. کسی برای اولینبار به خوابم آمد و همین اول کاری زدیم به تیپوتاپ هم. چه گفتم را یاد ندارم ولی چه گفت و دعوا شد چرا. دخترهی سر تا پا عمل گفت دماغت بزرگ است. طعنهوار. نه گذاشتم و نه برداشتم سوراخهای تابهتای دماغش را کوبیدم تو سرش. هنوز ماتم چرا گفتم اگر من هم عمل کنم زیبا میشوم. گمانم هشداری از جانب ناخودآگاه بود. آهای دختر که نگاهت تحقیر است به چهرههای عملی تو خودت همین که هستی را نپذیرفتی. میپذیرم حرفت را. صلح درونی زیبایی بیرونی میآفریند. حالا برو ممنون دخترهی عملی باش هر چند مواجههی سختی بود.
خوابنویسی کردی صفحات صبحگاهی و رفتی جایی دیگر. آنجا هم مسئله زیبایی بود. در رگهایت جریان داشت خشم. خرخرهی مرتیکهی قرمساق را میجویدی با کلمات و کنارش تندتند میگفتی خاک برسرت برینه آن زمان سر جایش ننشاندی که راست راست زل نزد تو تخم چشمانت و بگوید: «من زیبایی برام مهم نیست.» خون خونت را میخورد و در پی تلافی هستی. تلافی هم کردی. یادت رفته مدت مدیدی انگور شد؟
خوش گذشت نیمساعت ابتدای سفر. محتواهای با کیفیتی دیدی. یکساعتونیم بعدش در رنج بودی. چرا دست کم میگیری قدرت نه گفتنت را؟ عزیزم بیلاخ. پیجهای فرعی تنها سزاوار بیلاخند قرمساقها.
راستی دمتگرم بخاری را وصل نمودی. بسیار مطبوع است هوا. آفرین گوشت بدهکار نیست به اعتراض. گرما نمودی از بهشت است. هر که دوست ندارد میتواند از ایران برود.
تمرکز نسبی داشت در وبینارها. یادداشت برداشت و یادش ماند. انواع پرسش بر چه اساسی؟ آموخت هرگاه انواعی آمد بپرسد بر چه اساسی. نوعش مشخص باشد آن وقت میشود گفتگو کرد. شفافیت را نباید نادیده گرفت. براساس پاسخ سه دستهاند پرسشها. تکنظام، بینظام و محل مناقشه. اولیها جواب مشخص دارند و دانوشیاند. دومیها سلیقه در کار است و سومیها دیدگاهها با هم مباحثه میکنند. صحبت از داستاننویسی بود در نویسندهساز. کتابی از یوسا خوانده شد و بعد تمرین ایدهپردازی. استاد از مدیریت دانش شخصی گفت و با چند پوریا پورسرخ(پرسش و پاسخ) خداحافظی کردند. در آزادنویسی بعد از نویسندهساز تصمیم گرفت سی روز جملهورزی تمرین کند. و امشب را با موفقیت پشت سر نهاد. شب هول عزیزش را باز کرد و خواند و خواند متوجه میشد راننده چرا مارها را کشته یا سگ چرا برای سومینبار خودش را جلوی ماشینش گذاشته، اما آنقدر زیاد بود صدای بازی بچهها که عطا و لقا را به حال خود واگذاشت.
پایان شب طاقچهگردی کردم. رمانی یافتم که گیرا بود. چقدر دیر بود چقدر دیر از جیمز کلمن. قیمتش را که دیدم وا رفتم. هر چه زده بودم پرید. به کل روز خوبی بود به نوشتن نزدیک بودم امروز.
https://t.me/sarazolfaghary
وسواسی بودن بهتر از پرستار بودن
امروز در خانه ماندم، تا از دخترم پرستاری کنم. با همهی مراقبتها و توصیههایی که میکنم، طفلک، باز هم بیمار شد. این سومینبار است در این دو ماه، که سرما میخورد. خودم را مقصر میدانم، از وقتی اطرافیان مسخرهام کردند که، خیلی حساسی و وسواسی. بچه باید با میکروب در تماس باشد، ولوم حساسیتم را پایین آوردم، نباید برای حرف دیگران از اخلاقم کوتاه میآمدم. نباید وقتی بستنی را تعارفش کردند، از ترس اینکه نگویند حساسم، بچه را نازنازی و دکتر دارویی بزرگ میکنم، سکوت میکردم. درحالی که میدانستم طبق گفتهی پزشک سینوزیتهایش حساس شدهاست.
وقتی در آشپزخانه مشغول پختن سوپ و گرفتن آبمیوه بودم، دوتا از پادکستهای استاد را گوش دادم. در یکی از آنها استاد به حاشیهنویسی لجدربیار کتابی اشاره کردهبودند، از اینکه فرد به درک درستی از کتاب نرسیده و بیشتر محملنویسی کرده تا حاشیهنویسی. راستش مدتی بود، تب حاشیهنویسی در کتابها را داشتم، اما امروز به خودم گفتم: گوش کن حاشیهنویسی هردمبیلنویسی نیست. البته تا به امروز هم، بیشتر خاطره یا آموختهای که با خواندن صفحه یا سطری از کتاب به یادم میآمد، مینوشتم.
بعد از تمام شدن کارهای آشپزخانه، به اتاق رفتم. چند ماه است که به این خانه آمدهایم، ولی هنوز کتابهایم را از کارتن بیرون نیاوردهبودم. امروز همه را در قفسه چیدم. چه حسخوب و لذتبخشی بود. اتاقم جلا گرفت. حین چیدن، چشمم به بوفکور افتاد، دلم برای بازخوانیاش لکزدهاست. شبیکشبدو بهمنفرسی را که دیدم، یادم افتاد تصمیم داشتم خواندنش را بیاغازم، اما جایخالیسلوچ هنوز تمام نشدهاست. نمیخواهم دو رمان بزرگ را باهم بخوانم. مزهمزه کردن کتابها را بیشتر از قورت دادن آنها میپسندم.
در آخر، به امروز پنج میدهم. چون با خودم قرار گذاشتهبودم بیشتر در ورد تایپ کنم، ولی باز هم پشتگوش انداختم و دفترنویسی کردم.
گیتار عزیزم
سالواژهام: نظم
سلام گیتار عزیزم. اول اینکه دوست دارم. هر ساز دیگری هم بودی همینطور بودم؟ نمیدانم. انتخابت کردم چون دردسترستر بودی و راحتتر. اما هرچی. الان دوست دارم. حتی رشتهام را با این روش انتخاب کردم. و الان دوستش دارم. پس انتظاری نداشته باش ازم. خب:
خواب دیدم که تو خانهی خودمان دیوی چیزی وجود دارد. شبیه همان مرد زردپوش تو سریال فرام. همینطور که درحال قایم شدن بودیم فهمیدم تمام این مدت بقیه داشتند روی سلاحی کار میکردند. سلاح توی چمدان بود و نورش از چمدان بیرون میزد. 🙃 فکر کنم شخصیت اصلی The Owl House هم آنجا بود. رفتم اتاق قایم شدم تا آنها دیو را شکست بدهند. چقدر بامسئولیت. اما یکی از هیولاهای سریال فرام هم با من آمد. جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را شانه میکرد. شبیه پسر فاطیما بود. من سعی کردم قایم بشوم. گوشه تخت خوابیدم. (شبیه قایم شدن بچهها🙃) عجیب بود که تو روز روشن بیرون آمده بود. بعد به من گفت کاریام ندارد. یا چنین چیزی. باور نکردم. فیلم یا خوابم همینجا تمام شد. پایانبندی قوی نداشت.
بعدش کتاب خواندم. برتری خفیف.
درس هم خواندم زیاااد.
یک قسمت از The Owl House دیدم.
باهات تمرین کردم و بالاخره با ریتم همراه شدم. پنجتا نت می اولش بهنظرم بیخود بود. ولی اوکی حالا. هرقدر که بیشتر میشناسمت بیشتر دوست دارم. هرقدر که کمتر از کوک خارج بشوی. و خودت راهنماییام بکنی. و خودت نتهای بلندتری بزنی. و… خلاصه خودت هم کاری بکن.
وبینار نویسندهساز را بودم. نویسندههای جدیدی شناختم و کتابی دربارهی خاطرههای کوچولو خواندیم. جرقههای داستانی هم یافتم. اما بهسرم زده چیزی دربارهی آدمهای قدبلند بسازم. تاثیر آهنگ Uzunlar شاید باشد. تو که حرف بزنی ذاتا قصهی همین را میگویی. اما بلدش نیستی هنوز. چون هنوز آنقدر بلدت نیستم.
بعدا کار خاصی نکردم. آها خودم قهوه درست کردم.
نت می را یادش دادم.
ازش عکس گرفتم.
ازش تعریف کردم.
لبخند هم زدم بهش.😇
دا همین.
تا نامهی بعدی، سوین.
صبح و نور اما بدون آزادنویسی. موکولش کردهام به ساعتی دیگر. درس خواندم و کمی نظافت و دوباره درس تا ظهر. بالاخره در حافظهی هزارسالهام ماند که تمرینجا را بروم. رفتم و خوشگذشت.
…
چون هر کانالی میرفتم حرف فشنشوی ویکتوریا سکرت بود، چند دقیقهی کوتاهش را دیدم. نمیدانم، این مدل اتفاقات جهان برایم ارزشی ندارند. فکر میکنم در دنیا کارهای مهمتری برای انجام دادن هست. مثلا نشستن روی تختهسنگ بزرگی بالای کوه و خیره شدن به نمایش باد میان درختان. یا حتی گوشهای لم دادن و زل زدن به هیچ. سوای از آن، لباسهای خوابی که تنشان بود میل جنسی آدم را کر و کور میکرد. مامان وقتی لباسهایم بیاستفاده میشوند با دست پارهشان میکند و تبدیل میشوند به کهنه برای تمیزکاری. حالا اگر همان کهنه را تن زنی خوشاندام کنی احتمالا میتواند در شوی ویکتوریا سکرت شرکت کند. -شوی بقیهی برندها هم همین است-
البته چند دقیقه پیش که داشتم لیوان لبپُر از شیر را تا اتاق میبردم و مثل بچهی آدمیزاد نمیتوانستم راه بروم، فهمیدم برای قدم زدن با آن کفشها و دربرابر آن چشمها باید تسلط زیادی داشته باشی. اما خب حالا مسلط هم قدم بزنی، آخرش چه میشود؟ انگار چیزهایی به دست بشر، استعداد، توانایی، مهارت یا هنر، تلقی میشوند که درواقع نیستند. یعنی اگر هم باشند سود خاصی ندارند.
بگذریم. چه خوب است که کسان زیادی نمیخوانندم و احتمال اینکه میان خوانندگان، سینهچاکی برای ویکتوریا سکرت و دنیای مد و فشن پیدا بشود، خیلی کم است.
…
برنامهی درسی ماه آیندهام را نوشتم. قسمتی از سریالی که شانزده سالگی عاشقش بودم را دیدم، آنقدر مزخرف بود که حتی روی نوشتن اسمش را ندارم. کاری که باید به دانشگاه تحویل میدادم را تمام کردم. درود بر احساس برداشته شدن بار کارهای تلنبار شده از روی شانه.
…
چون باز جلو جلو بابت اتفاقی ذوق کرده بودم، توی ذوقم خورد. و چون توی ذوقم خورد، شل کردم و باقی روز را به بطالت گذراندم. حالا هم در اوج دلتنگی و غم و بیچارگی و فلان و فلان، میخواهم بخوابم. اگر پرچانگیام رهایم کند.
۲۸ مهر| شمارهی بیست و پنجم
سال واژه: ساده
کله سحر بیدار شدم و رفتم ماساژ. با اینکه دل کندن از بالشم سخت بود، اما خب نه کل روزم از دستم رفت، نه درگیر اسنپ شدم و پدر رساندم. به خانه که برگشتم، دیدم چه ساز دهلی مدرسه راه انداخته است. مناسبتی نبود. بعد با صدای مجری مشخص شد روز تربیت بدنی بوده است. خوب است دیگر نیازی به تقویم نداریم، مدرسه هست.
به سراغ تمرین کردن زبان رفتم. لغتهای جلسه قبل را هم مرور کردم. کمکم چشمهایم روی هم افتاد، تا وقتی مادر برای ناهار صدایم کرد. توی دنیای بیخبری سیر کردم. به وبیکار الهه رفتم. برای منی که توی سوال پرسیدن لنگ میزنم، حضور در این وبیکار خوب است. مبینا هم بود، حرفهایش برای شکلهای مختلف ترجمه اسمها جالب بود. بعد هم به نویسنده ساز رفتم.
استاد خاست توی ذهن دوممان، قوطی برای جرقههایی که به ذهنم آن میرسد داشته باشیم، شاید کمکم خوراک خوبی برای نوشتن شود. کلمههایم را ساختم، اما معنایی هنوز برایشان پیدا نکردم. باید بیشتر رویشان کار کنم. نقاشی کشیدم، رنگآمیزی ذهنم را آرام میکند. امروز هم رفت و فردا آمد.
📝 #گزارش_نیک ۱۶۱
آدمها فیلم و سریال ها رو میسازن چون ناکامی و توصیف دنیاییه که هیچوقت نمی تونن داشته باشن تا صفحه ۴۵٠ جای خالی سلوچ رسیدم تقریباً به پایانش دارم نزدیک میشم. وبینار نویسنده ساز امروز را بعد چند هفته نبودن، شرکت کردم و حضور داشتم . تدریس تاریخ دهم در مدرسه و تمام کردن درس دوم اما امتحان نگرفتم، تماشای قسمت ششم سریال میان قدم ها و قسمت ۱۶ سریال مرثیه ی پاییز انجام شد و سرما خوردگیم خیلی بهتر شده. توی مدسه هم امروز بخاطر حمایت از پایه نهم برای لغو امتحان قرآنشون و رو زدنم به دبیرشون در نهایت خودم سرزنش شدم.
@Maryamwriter_2
بهجز صندلی زرشکیه کنار رارنده ، بقییه ی جلسه شعر امروز ، هر چه که بود انگار شرح حال عاشقی و ازدواج و جدایی من بود.
پیادهروی دلگیری داشتم امروز . احساس تنهایی زیاددارم.
سه تا داستان کوتاه صوتی از توی کانال تلگرام کتاب گویای ژیگ گوش کردم . بدک نبودند .
داستان شنل از نیکلاس گوگول را باید دوباره گوش کنم
🧷 ساموراییَهَ هر یر ژاپن دی
تا چند لحظه پیش از بیدارشدن، خابهایم را در خاطر داشتم ولی به محضِ چشمبازکردن، از سرم پریدند.
صفحهی صبحگاهی و یوگای صبحگاهی و موسیقی صبحگاهی، سه راس مثلث کارهای امروزم بودند.
با فونت قاسم هزار کلمه را در نیمساعت نوشتم و رکورد زدم. سر صبحی، شارژم صددرصد شد.
یک کلاس آنلاین یوگا داشتم.
برای ریتمخانی و نتخانی وقت گذاشتم. رونویسی از حافظ را هم از یاد نبردم.
از هفتهی پیش، استاد در تمرینجا بهطور ویژه به توضیح دربارهی توصیف صحنه میپردازند. نگاهم را خیلی تغییر داده و با عینکی جدید به صحنه نگاه میکنم. این روزها بر صحنهنویسی متمرکزم.
در پیادهرویهایم انگار نخستینبار است که آدمها و خیابانها و حتا درختها را میبینم. با تحیر همهچیز را مشاهده میکنم.
استاد در نویسندهساز از شروعِ داستان گفتند. کتاب قهرمان فروتن از ماریوبارگاس یوسا را معرفی کردند.
کمکم عادت کردهام که هر فکر جدید را در صفحهی جرقههای داستانی بنویسم.
این آغاز را در نویسندهساز نوشتم،
در تهران جنگ میشود، زنی که کارمند بانک است و تازه به اقدسیه منتقل شده، نگران پسرش است. تلفن و موبایل قطع است و شوهرش هم برای ماموریت رفته چین. تاکسیهای اینترنتی قطع است و مترو هم کار نمیکند.
پس از وبینار، بیست و پنج دقیقه هزار کلمه نویسی کردم.
در ادامه مطالعه کردم. منبعالطبع و مشئوم را از شبهول برداشتم.
از کتاب الگوی ساخت واژه در زبان، واژهی زایا و غیرزایا را دوست داشتم.
نگاهی به فرهنگ زبانزدهای فارسی انداختم، اصطلاحِ سحری اومدم خضر رو ببینم گیر خرس افتادم، بوی نویی میداد.
پرندهبهپرنده در مورد از جزء به کل رسیدن گفت و تأکید کرد وقتی کارِ داستان تمام شده که دیگر بخاری در زودپزتان نماندهباشد.
من تهیدستم، حتا تهی از سپاس، از هملت برداشتهشد.
سی و پنج دقیقه تمرین یوگا داشتم.
تار نواختم. و پیش از خاب مرغابیِ وحشی را خاندم.
دعوت شدهایم عروسیِ پسر دوستِ علی.
میگویم، نمیتوانم بیایم.
میگوید، شده سوار ویلچر میبرمت عروسی.
حوصلهی کلکلو قهرهایطولانیاش را ندارم.
دیشب به سودی زنگ زدم و نوبت اصلاح گرفتم.
از صبح زود بیدارم.
لباسی را که فرار است بپوشم از کمد بیرون گذاشتهام.
یک جفت صندل هم آماده کردهام.
برنج خیس کردهام تا دمیگوجه درست کنم برای ناهار.
گوجهو خیار شستهام برای سالاد شیرازی.
صفحات صبحگاهی نوشتهام.
یادداشتم را برای کانال ویرایش کردهام.
حالا هم دارم گزارش نیک مینویسم.
قرار است ساعت یازه علی ببردم آرایشگاه و برمگرداند.
ماندانا میگوید خب همانجا هم آرایش کن.
میگویم، حوصله ندارم.
قرار شده بعداز ظهر عاطی بیاید و با لوازم خودم میکاپم میکند.
غروب میرویم عروسی. احتمالا تا آخر شب آنجاییم.
گزارش نیک
بنویس. بنویس. با خستگی بنویس. حتا اگر نمیخاهی بنویس. که رستگاری در نوشتن. حتا در روزهای که نوشتن را نوشتن پس میزنی. دو روز هوس خرکی کار کردن به سرم زده است. خرکی طرح داستان نوشتن. توان خرکاری را خیلی کمتر از آنچه که فکرش را بکنی دارم. اما بدک نیست بزنم به خرکاری. شاید ذهنم دیگر فرصت نکند. نشخار کند دربارهی موضوعی سلامتی شاید بای بنشینم و درجدی ترین نسخه خودم بروم ببین این موضوع تا چه انداز میشود برایش چاره جویی کرد
بگذار برایت از دلیل دو انتخابم ازآن لیست دهتایی بگویم.
پرهیز.: برای کار جدی تولید کردن باید عادتهای شایسته بسازی. قسمتی هم از ساختن عادت پرهیز است. پرهیز و فاصله گرفتن از سطح.به عمق. حتا اگر این فاصله به رابطه های شخصی آسیب بزند. هزینه برای کارهای جدی منطقی ترین اقدام است.
کلمه: همچنان رابطه و زبان برایم من را میخاراند. پیاش را بگیرم.
علی آراسته
#نیکروز
دقیقن یک ماه دیگه همین روز تولدم است.
خوشحالم.
بعد از کلاس ورزش صبح رفتم مستقیم پاساژ برگههای دانشگاهمو پرینت گرفتم.
وسط راه متوجه شدم صفحهای رو که از قابوسنامه انتخاب کردم یکم مورد دار است.
البته که برای من تفاوتی ندارد.
دارد درباری آداب گرمابه رفتن صحبت میکند.
و همان خط اول نوشته(نقل به مضمون) ای پسر در آنجا جماع نکن علل خصوص در گرمابه آب گرم.
مگه گرمابه زن و مرد قاطی بوده؟ بعد اصن باشه واقعن کسی روش میشه وسط هزارتا آدم خاکبرسری بکنه.
زندگی عجیبی است.
امروز کلاس ظهرم کنسل شد. خیلی خوشحال شدم.
از خوشحال وایستادم به درست کردن ژل.
بار اول بود با آلوورا کار میکردم.
اول دیشب تهشو برش دادم گذاشتم تو آب تا سموم و ایناش خارج بشه.
بعد امروز لبههای تیزشو بریدم و پوستشو قلفتی کندم.
مایع لزج درونشو با قاشق درآورم و ریختم تو مخلوط کن تا مایع شه.
بعد از اون مایع لزج و گذاشتم تو تابه تا یکم آبش جمع بشه و تماممم.
همینقدر سریع آماده شد.
بعد از اینا نشستم ماکارانی خوردم همراه سریال.
بدون سریال و فیلم نمیتونم غذا بخورم.
چرتی نیم ساعته داشتم.
یکم یللی تللی کردم تا نویسندهساز شروع بشه.
سر وبینار حرف از اتفاقی در اول داستان بود و ایدههایی به ذهنم رسید که خیلی دوستشون داشتم. حال بعد کلاس یکی و سعی کردم بنویسم اما آنقدر صدام کردن و کار پیش اومد چهار خطی رو هم که تایپ کرده بودم پاک کردم.
فرداشب مهمون داریم و من از همین امشب خستهام.
این هفته همش مهمونی دادیم. دیگه کشش ندارم.
هرچند که من کار نمیکنم کارها به دوش دیگرانه.
گفتی: خاک
گفتم: گندم
داس شدیم به دست هم
روزهایی هم هست که بیرون میخزی از خویش و دیگر تو نیستی. روزهایی که دلت میخواهد کمی آشتی کنی با فصل سوختن گندمها. من خیال میکنم یا میسوزند؟ روزهایی هم هست که دلت میخواهد از نو شروع کنی، از ساعت 6 صبح و دوباره بنویسی. دلت میخواهد باز بخزی در خودت. سنگ میکشی بر دوش کاش سنگپشت هم بودی. جورواجور خودت را بجوری و از جستن بیراههشناس هزارتوی خودت باشی. هزارتوی غریبی که مدام راه میبری به اکتشاف خودت. پی چه میگردم؟ هر چه بیشتر میگردم انگار زماین و زمآن مزه میکند زیر زبانم. ما مزه میکنیم به پای هم. روز حال و هوای بیرون خزیدن و لرزیدن داشت و کاش برگردم. به چند روز پیش هم اگر میشد که نوش بود. گاه از خودم میپرسم غم نانت اگر نبود با روزت چه میکردی؟ کوه، کتاب، کافه. قهوه، ترانه، دفتر.
گفتم:«نان»
گفتی:«رنج»
چشم ترت غزل خواند.
از مرثیهی کار و جنگ پسرپدر، پدرپسر، من با پدر که گذشتیم. کمی بق کردم تو گرگ و میش تنهایی. لب و لوچهم حتی با کفگیر جمع نمیشد. با این همه مقرر ماندم به قرار ورزش. کمی سر ذوق آمدم. ذوقافزون از قر کمر پریدم تو شعرماهی. اولش ناکوک. آخرا کوک و کیفور از تمرین بچهها.
پندار خواب بود که نگهبانی با بسته پستی رسید. بالاخره«نامههایی به یک نویسنده جوان»
من میترسم از او که بخواهد روزیرسانم باشد. باور کردهام بردهخواه است چنین کسی.
صبحم در کنار بچهها گذشت. اول ریاضی تمرین کردیم. بعد هم مطالعات. دربارهی شباهت و تفاوتهایمان حرف زدیم. کجا شبیه همیم و کجا نیستیم؟ بعد پرسیدم آیا به خاطر تفاوتهایتان مسخره شدید؟ جوابهایشان جالب بود و قابل تامل.
آمدم خانه. قید کلاس بعدازظهر را زدم. در عوض، استراحت کردم و به تمرینهای شعر سروسامانی دادم.
شب شعرماهی بود. مطالب شنیدنی بودند و تمرینها خواندنی.
حالا هم گزارش نیک مینویسم و سپس، جرعهای خواب میچسبد.
سلام
عاشق حلزونهای هرشبم.
امروز مثل لوسین فروید کارهای زیادی که از من ساخته نبود انجام دادم.
گزارش بماند برای فردا صبح.
خدافظ
فقط تلاش می کنم کاری را انجام دهم که از من ساخته نیست.
دقیقن من رو توصیف می کنه .
نا امید می شم از نوشتن اما همچنان قدمهای کوچک بر می دارم.
امروز سه شنبه بود روز رمان در گوشی از سنگ صبور خوندم و لذت بردم از اول شخص بودن و گفتن از خودشون.
از هر شخصیت و واقعی بودنشون .
کار نیک دیگرم نیم ساعت در حیاط راه رفتم بهتر از یک جا نشستن بود .
با علی فیلم اکشن دیدیم.
امروز هم زیر سایهی زهرآلود آدمهای سمی بودم، هم با دیدن دو تا از عزیزانم ساعتهایی خوش بودم.
همین قدر که خدا ناخوشیها رو یکجا آوار نمیکنه رو سر بندههاش، دمش گرم.
سهشنبه ۲۸ مهر ۰۵
تا ۱۰ صبح فرصتی داشتم واسه چند کار مورد علاقه:
صفحات صبحگاهی نوشتن
تمام کردن «زیر چنگال شب.» خیلی خوشمزه بود این کتاب.
کمی تمرین و بازی با واژهها
کامل کردن و فرستادن تمرین دوره شعر
از ۱۰ صبح تا ۸ شب درگیر کارهای بیربط که علاقهای هم بهش نبود و فقط وظیفه شغلی بود.😭
بعد هم کارگاه شعر
آزادنویسی قبل از لالا
پیادهروی صبحگاهی اولین کار نیکم بود. دوش گرفتم و صبحانه خوردم اما نتوانستم بیش از پانصد کلمه آزادنویسی کنم. هنوز سرماخوردگی و خوابآلودگی اذیتم میکند. چند صفحهای «سنگ صبور» از «صادق چوبک» خاندم. وبینار را کم و بیش همراه بودم. امروز شلوغ بود و مشتری اجازه وبینار گوش کردن نمیداد. وبینار امروز را ذخیره کردم تا دوباره گوش کنم. در کارگاه «خردهخاطره» هم ثبت نام کردم. امیدوارم بتوانم خودم را غرق خواندن و نوشتن کنم. شاعر میگوید: «با اینا خستگیمو در میکنم»
سالواژهام: ریلگذاری
سریال «صد» را دیدم.
قسط بیمه را پرداخت کردم.
لباسها را ریختم توی ماشین لباسشویی و بعد از خشکشدن روی بند پهن کردم.
بعدازظهر بیشتر وقتم به کمککردن به دخترم در انجام تکالیف درسیاش، گذشت.
با دوستم در کانادا تماس صوتی گرفتم و تولدش را تبریک گفتم.
دخترم را کلاس بردم.
یک شعر نوشتم و در کانالم گذاشتم.
فقط توانستم کمی در وبینار باشم، چون باید میرفتم دنبال دخترم.
برای ناهار فردای دخترم مواد اسنک را آماده کردم تا صبح برایش بپزم که ببرد مدرسه.
به کانالهای دوستان سر زدم.
شب به خانهٔ پدر شوهرم رفتیم. برای شام دعوت داشتیم. خواهرهای شوهرم هم با خانوادههایشان بودند. بعد از شام، زود به خانه برگشتیم.
کمی زبان اسپانیایی خواندم.
۸ صفحه از «ملکوت» را خواندم.
غزلی از میر کرمانی خواندم. کلمهبرداری کردم. یک بیت از این غزل را یادداشت کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
امروز صبح به اجبار گالری موبایلم را زیر و رو کردم. در میان عکسهایی که خاک میخوردند، عکسهای عزیزی را دیدم که حالا چندان هم عزیز نبود. خب، منطقی نیست اگر بگوییم همچنان سردردم. میدانم دلیل سردردم چیست، اما به ناچار تقصیر را گردن عود میاندازم. حتی میدانم منطقی نیست برای فردی نهچندان عزیز، یک ساعت، نه دو ساعت، نمیدانم، شاید هم سه ساعت در خود مچاله شوم. یار همیشگیام را به آغوش گرفتم، زانوهایم را به سینه فشردم و به گوشهای خیره شدم. دقیقاً یادم نیست به کجا خیره شده بودم، شاید به خانم هلویی( عروسک خرسی محبوبم ) شاید به گل گوشه اتاقم، شاید هم به کتابهایم.
اگر بگویم از صبح تا حالا از جایم تکان نخوردم، احتمالاً بگویی که دارم بزرگنمایی میکنم. اما برای خوردن ناهار و شام هم تکان نخوردم. در انتهای افکارم میخواهم به عزیز ازدسترفتهام بگویم: همان بهتر که از دست رفتی. همین گهگاهی که به خیالم میآیی هم نیا. من میلی به دیدار دوبارهات ندارم.
نمیخواهم گزارش نیک امروز تبدیل به ناله شود. بهعنوان نکته مثبت امروز باید بگویم که کلاسهای نویسندگی امروز پناهم بود. میدانی، وقتی بچه تر بودم، منتظر شخصی بودم که ناجی شود. طولی نکشید که متوجه شدم شخصی قرار نیست با اسبِ سفیدِ بالدار ناجی من شود. فهمیدم ناجی را فقط در آینه میتوانم پیدا کنم. حالا که در بیستسالگی هستم، فهمیدم ناجی همین گوشه دنج اتاقم است.
نمیدانی چه لذتی دارد وقتی موزیک Obsessed with Your Eyes را پخش میکنم. پشت میز مطالعه چوبیرنگم مینشینم. کتابهایم را مرتب میکنم. همان عود همیشگی را روشن میکنم. یادگاری دوستم را گوشه میز میگذارم. کمی بالاتر، عروسکهای قد و نیمقدم در جای خود نشستهاند. نورِ زردِ ریسههای اتاق فضا را کمی دنجتر میکند. کلاس نویسندگی شرکت میکنم.
راستی، در رابطه با کتابهایم، هنوز کتابخانه نخریدهام. البته، در دفاع از خود باید بگویم هنوز چیزی را پیدا نکردهام که به دلم بنشیند.
چیز جالبی امروز توجهم را جلب کرد. گوشهای از اتاقم گلهای خشک را گذاشتهام و مقابلش گلهای پتوس را. انگار بخشی از اتاقم زندگی میکند، بخش دیگر خاطرهها را زنده نگه میدارد.
همین حالا که در حال نوشتن بودم، عمههایم آمدند. خیلی ازم تعریف کردند، البته گفتند خیلی تغییر کردی. حقیقتاً یادم نیست آخرین بار کی همدیگر را دیده بودیم. نیشگون گرفتند ازم که چشمم نزنند. به اعتقاد آنها، نیشگون از باسن مانع چشمخوردن میشود. شاید مسخره باشد، اما گاهی این کار را من هم انجام میدهم.
در پایان روز میخواهم بگویم امروز روزی معمولی نبود. از اکثر روزها تحرک کمتری داشتم، اما مغزم بیشتر از هر روز مرا بلعید.
هانیه عزیزم
صبحم با پیام دادن به تو شروع شد. میدانم برای تو ظهر بود ولی شببیخوابیِ دوش، صبح را ازم گرفت. به جایش نیمهشب از فرصت استفاده کردم و [یادداشتی](https://naemehsajadi.com/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C/2391) که چند وقتی توی آبنمک مانده بود را سروسامان دادم. فکر میکنم حجم نقلقولهایش کمی زیاد شد، ولی دلم نمیآمد هیچکدام را حذف کنم. شاید بعدها اگر خواستم متن را گسترش دهم کمی پراکندهترشان کنم. درکل چیزی که میخواستم نشد، ولی برای نسخهی اولیه بدک نبود.
میخواهم نامه بنویسم برای دوستانم. و چه کسی بهتر از تو برای اولین نامه؟ تویی که از یازدهسالگی تا امروز، یار غارم بودهای و از همان روزها با هم نامهنگاری داشتهایم. حیف که این روزها نامهی کاغذی برای هم نمیفرستیم. راستی آدرس تهرانت را باید بگیرم و برایت نامهی کاغذی بنویسم. کاغذی حال دیگری دارد. آن هم اگر پستچی بیاورد درِ خانه. رابطهی لانگدیستنسمان وارد فاز هیجانانگیزی میشود:).
دیگر افتادهام رو دور عکس فرستادن برایت. از دیروز که عکسم در اتاق شیمیدرمانی را برایت فرستادم، پررو شدهام و با هر قیافهای عکس میفرستم. وقتی چت میکردیم داشتی برای آشِ ظهر پسرهای سرماخوردهات سبزی پاک میکردی. چقدر زندگی در خانهات جریان داشت. داشتم به روحیهی جنگنده و قویات میاندیشیدم. صدای کارتون پسزمینهی حرف زدنت بود. گفتم: «بچهها هم که مدرسه هستن باز تو کارتونت به راهه؟» و گفتی: «نه خواهر جان. یزدان خونهست چون مریضه. وقتایی که بچهها نیستن که فقط کتااااب، آرامش.» و من ذوقیدم که اندکفرصتی برای خودت یافتهای امسال.
راستی نگفتم دیشب چه بر سرم آمد. چند وقتیست بهخاطر مشغلههایمان و شرایط من، بیشترِ خریدهای سوپری را از اسنپ انجام میدهیم. دیشب هم یک سری خریدهای پروتئینی هم داشتم که حدود 4 تومن شد. سفارش دادم و هرچه منتظر ماندیم، اسنپ هی پوزش میطلبید و میگفت درحال ارسال است. بعد از دو ساعت پیک آمد. مثل همیشه گفتیم بگذار توی آسانسور. آسانسور را زدیم بیاید بالا ولی خبری از خریدها نبود. محمد خودش رفت پایین و همه جا را نگاه کرد، هیچ که هیچ. پیک هم گوشیاش را جواب نمیداد. به اسنپ گفتیم. با سوپر تماس گرفتم گفت: «متاسفانه از دیشب چندتا گزارش داشتیم که سفارششون تحویل داده نشده و احتمالاً دیگه با اسنپ قطع همکاری کنیم.» گفت پیک اسنپ بوده و ما دسترسی نداریم. پیگیری از اسنپ هم که تا الان هیچ نتیجهای نداشته. خلاصه به همین راحتی 4 تومنِ عزیزم که به سختی درمیآید، پرید. و منِ گرسنهی بدحال، بیشام ماندم. امان از بیپولی و فقر که این روزها امنیتمان را تهدید میکند همهجوره.
یک چیزی دربارهی عوارض داروهایم بگویم. یکی از بدترینهایش خشکی بسیار شدید پوست، مخاط و مجاری تنفسیست. دوزِ قبلی داروها را که گرفتم، دستهایم اگزمازده شد و باوجود درمان، هنوز هم ردش هست. داخل دهان و گلویم هم به شدت خشک میشود و سوزان؛ همان دلیلی که دیشب تا صبح خوابم نبرد. اما این سری دکتر بهم اسپریِ بزاق مصنوعی داد. روی بستهاش اولین چیزی که دیدم این بود: برای بیمارانی که شیمیدرمانی میشوند. دکتر تازه بعد از دو جلسه بهفنارفتنِ من و شکایتم از موضوع، یادش آمده که برایم بنویسد. برای اگزمای دستهایم بهش گفتم، گفت همون کرمی که جلسه پیش برات نوشتم رو بزن. گفتم کدوم کرم خانوم دکتر؟ گفت مگه ننوشتم برات؟ گفتم نه. بعد گفت این یک کرم ساختنیه و … واقعاً چیز عجیبیست که پزشکهایمان حاضر نیستند دستِکم بوروشوری تهیه کنند، روز اول به بیمار بدهند و بگویند فلان عارضه درمان دارد، اگر داشتی به من بگو تا بنویسم دارویش را. و تازه چیزهایی مثل این بزاق مصنوعی، نیاز به نسخه هم ندارد و میشود با دادن بروشور، از همان روز اول بیمار را مطلع کرد. با اینکه دکتر خیلی خوبیست، حسابی حواسپرت است.
میروم برای چند ساعتی خواندن و نوشتن با تمرکزآر و برمیگردم برایت تعریف میکنم. ماجرا این است که هفت تا هفت دقیقه، هفت تا کتاب مختلف را ورق میزنم. لازم هم نیست حتماً از جای خاصی شروع کنم. ورق میزنم و هرجا به نظرم جالب آمد، خواندن میآغازم. و بعد از هر هفت دقیقه خواندن، هفت دقیقه هم مینویسم. البته برای من خیلی وقتها تنها به دو سه دور هفت دقیقه خواندن و نوشتن ختم میشود. چون دلم نمیآید آخر هفت دقیقه کتاب را کنار بگذارم یا نوشتنم را قطع کنم.
در اولین هفت دقیقه، کتاب «تئوری شعر» را میخوانم. متنی که در آن بعد از تشریح روند تاریخیِ رسیدن به شعر موج نو، نوریعلاء، شرح خلاصهای از دستگاه تئوریک این جریان شعری ارائه میدهد. خلاصهای از آنچه پیشتر در کتاب «صور و اسباب» منتشر کردهبود. خوشبختانه نسخهی کاغذیِ «صور و اسباب» را دارم و بعد از تئوری میخواهم بروم سراغش. واقعاً خواندن از روی کاغذ قابل مقایسه با مطالعهی دیجیتال نیست. هرچند خوشحالم که این فرصت هست تا بتوانیم به بسیاری کتابها که دیگر نسخهی چاپیشان موجود نیست، یا بخاطر محدودیت مالی و مکانی نمیشود تهیهشان کرد، دسترسی داشته باشیم.
نوریعلاء نوشته بود: «انسان اولیه نیز میتوانسته هنرمند باشد، اما روش اندیشهی هنرمند امروز با او بسیار متفاوت است. هنرمند امروز به دنیا و زندگی نگاهی مبتنی بر خردمندی میکند و با تکیه بر دانش عظیم نسل خویش به جستجو و کشف میپردازد.» یاد سخن معروف نیوتون میافتم که: «اگر دورترها را دیدهام، چون بر شانهی غولها ایستادهام.» جالب است که این جمله را در نامهنگاریهای خصوصی نیوتون و رقیب علمیاش هوک یافتهاند. هوک معتقد بود نیوتون خیلی خوب پیش رفته، اما خود او هم قبلاً در پژوهشهایش بخشهایی از یافتههای نیوتون را ثابت کرده. با پیگیریِ جدلشان در نامههای خصوصی بهجای مجامع عمومی، هوک از پیشرفتهای علمی نیوتون تجلیل کرد. این شد که نیوتون در پاسخ، آن جملهی معروف را برایش نوشت. درواقع منظورش از غولها، هوک و دیگرانی بودند که مسیر را برایش هموار کرده بودند. حالا ببین آدمهای حاشیهساز را. عدهای درآمدهاند که این سخن، بار طعنهآمیز دارد، چون هوک اندامی نحیف و مشکلات جسمانی داشته. گاسیپ امروزمون خیلی فرهنگی بود هانی:)
در هفت دقیقهی دوم، کتاب «زبانِ آدم» را ورق میزنم. یک پاورقی چشمم را میگیرد که حاشیهنویسیاش کردهام برای نوشتنِ یادداشتی. دربارهی Memes یا همان میم خودمان گفته. به نظرم میآید برایت جالب باشد. پس مینویسم دربارهاش. ما این روزها به محتواهای معمولاً بامزه یا خندهداری که وایرال میشوند میگوییم میم. بعضیهایشان زمینههایی دارند که باید بدانی تا خندهات بیاید یا مفهومش را درک کنی. اما این میم، با همان املا، به موضوعی در تکامل اشاره میکند. میم یک واحد بنیادی از نظرات، نمادها و یا کنشهای فرهنگیست که از طریق بیان، رفتار، رسوم و سایر پدیدههای قابل تقلید میتواند از یک ذهن به اذهان دیگران منتقل شود. پیروان این نظریه، میم را از آن رو که توان همانندسازی و پاسخ به فشارهای انتخابی را داراست، معادلِ «ژن» در فرهنگ میشناسند. جالبتر اینکه نظریهپردازان میم، باور دارند در فرایندی دقیقاً مشابه «ژن»، میم از طریق انتخاب طبیعی و بهواسطهی فرآیندهای تنوع، جهش، رقابت و توارث تکامل مییابد. گسترش میمها از طریق رفتارهاییست که در میزبان خود ایجاد میکنند و میمهایی که کمتر گسترش یابند منقرض میشوند.
مشابهِ میمهای اینترنتی که بعضیشان مدت کوتاهی وایرال میشوند و بعد فراموش، و بعضیهایشان مثلِ کارگرِ هندوانه به دستِ قهقههزن، یا کچلیک، همچنان دستبهدست میشوند. اولینباری که این را شنیدم حقیقتاً هیجانزده شدم. نام نظریهای تکاملی فرهنگی، با نام پدیدهای اجتماعی در سوشالمدیا یکیست، در حالیکه نوع کارکردشان هم شباهتهایی دارد. این واژه را داوکینز در کتاب پر سروصدای «ژن خودخواه» برای توضیح افکار خود به کار گرفته بود و بعدتر استفاده از آن ادامه یافت. اما در معنای میم اینترنتی بعدها توسط گادوین نامگذاری شد. در سال 1993. فکر کن! میم اینترنتی داشتند وقتی من و تو هنوز درست نمیتوانستیم بگوییم میم. فقط چهار سالمان بوده وقتی یکی آنورِ دنیا برای محتواهای وایرال اینترنتی، اسم میگذاشته.
و شعری از شاملو از میانِ «شبانه»هایش که بیشترشان بیانگر نگاه و درد اجتماعی اوست. شاملو در این شعرها، با رویکردی شاعرانه، رنج اجتماع را در قالب نگرشهای انسانی مینمایاند.
شب که جوی نقرهی مهتاب
بیکران دشت را دریاچه میسازد
من شراع زورق اندیشهام رامی گشایم در مسیر باد
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف،
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی میسرایم شاد
شب که میخواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی که بام خانه ی همسایهام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوش می یابم
سرفه های مرگ را در نالهی زنجیر دستانم که می پوسد
لذت خالص بود برایم خواندنش. راستی تا حالا دربارهی شعر نپرسیدهامت. دوست داری بخوانی؟ چه شعرهایی؟ واقعاً چرا تا حالا نپرسیده بودم؟
عصر میروم برای زدن دگزای بعدی و آمپولِ زیرجلدیِ استخوانسوزم. سوپرمارکت میرویم برای خریدِ دوبارهی سفارشِ بربادرفتهی دیشب. مثل چند هفتهی اخیر یک دوجین بستنی یخی میزنم زیربغلم و میروم سمت پیشخوان. باورت نمیشود. با اینکه هوا دیگر دزد شده و سرما میخزد زیر پوستت و هر گوشهای یکی دارد فینفین میکند یا سرفه، هنوز آدمها وقتی من و محمد را ماسکزده میبینند با تعجب نگاه میکنند. حتی همکارانش در شرکت، و همسایهی روبروییمان هم در این زمینه سوالپیچمان میکنند. این هم ماجراییست.
عکسهای خواستگاری رسمی سروش را برایت فرستادم. بعد یازده سال دوستی، میخواهند رسماً ازدواج کنند. باورم نمیشود به این زودی 27 ساله شد و قرار است از این پس مدام در کنار یارش ببینمش. حس بینظیریست برای یک خاله.
آخرین تمرینِ شعرمان بامزه بود. نوشتن فهرستی خلاقانه: فهرست کارهای روزانهی یک شیء یا یک آدم خیلی خاص. من فهرست کارهای پارهابری سرگردان را نوشتم. شاید توی رستنراه بگذارمش. کار بعضی بچهها واقعاً خلاقانه بود. هم طنزهای ظریف و پرمغزی خلق شده بود و هم تعابیر شاعرانهی ناب. دوست داشتی امتحانش کن. ذهن را میورزاند.
بعدِ جلسهی شعر، با بچههای پیشنویس چت میکنیم و مسخرهبازی. پیشنهاد یک جلسهی آنلاین میدهم. البته همه بهجز من، بیشتر روزها پرکار و سرشلوغند و من هم پردرد و بیاعصاب. ولی اگر جور بشود خیلی خوب است. برایش ذوق دارم.
باید بگویم نوشتن برایت خیلی آرامبخش بود. اصلاً نفهمیدم دارم فعالیتهای روزم را گزارش میدهم. شرحشان برای تو از دل برمیآمد و دلم میخواست عجولانه انجامش دهم. مثل یک تراپیِ کوچک. نوشتن همیشه آرامم میکند. اما اینبار آرامتر از همیشه بودم. حتی تایپ کردنم هم با طمانینه شده. جدید است برایم.
خوب بخوابی مامانِ بینظیر. خوب بخوابی کهنهرفیق. هرچند میدانم بچهها مریضند و امشب احتمالاً شب سختی باشد برایت. به امید بهبودیِ خیلی زودِ سبحان و یزدان.
**رستنراه**
هانیه عزیزم
صبحم با پیام دادن به تو شروع شد. میدانم برای تو ظهر بود ولی شببیخوابیِ دوش، صبح را ازم گرفت. به جایش نیمهشب از فرصت استفاده کردم و [یادداشتی](https://naemehsajadi.com/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C/2391) که چند وقتی توی آبنمک مانده بود را سروسامان دادم. فکر میکنم حجم نقلقولهایش کمی زیاد شد، ولی دلم نمیآمد هیچکدام را حذف کنم. شاید بعدها اگر خواستم متن را گسترش دهم کمی پراکندهترشان کنم. درکل چیزی که میخواستم نشد، ولی برای نسخهی اولیه بدک نبود.
میخواهم نامه بنویسم برای دوستانم. و چه کسی بهتر از تو برای اولین نامه؟ تویی که از یازدهسالگی تا امروز، یار غارم بودهای و از همان روزها با هم نامهنگاری داشتهایم. حیف که این روزها نامهی کاغذی برای هم نمیفرستیم. راستی آدرس تهرانت را باید بگیرم و برایت نامهی کاغذی بنویسم. کاغذی حال دیگری دارد. آن هم اگر پستچی بیاورد درِ خانه. رابطهی لانگدیستنسمان وارد فاز هیجانانگیزی میشود:).
دیگر افتادهام رو دور عکس فرستادن برایت. از دیروز که عکسم در اتاق شیمیدرمانی را برایت فرستادم، پررو شدهام و با هر قیافهای عکس میفرستم. وقتی چت میکردیم داشتی برای آشِ ظهر پسرهای سرماخوردهات سبزی پاک میکردی. چقدر زندگی در خانهات جریان داشت. داشتم به روحیهی جنگنده و قویات میاندیشیدم. صدای کارتون پسزمینهی حرف زدنت بود. گفتم: «بچهها هم که مدرسه هستن باز تو کارتونت به راهه؟» و گفتی: «نه خواهر جان. یزدان خونهست چون مریضه. وقتایی که بچهها نیستن که فقط کتااااب، آرامش.» و من ذوقیدم که اندکفرصتی برای خودت یافتهای امسال.
راستی نگفتم دیشب چه بر سرم آمد. چند وقتیست بهخاطر مشغلههایمان و شرایط من، بیشترِ خریدهای سوپری را از اسنپ انجام میدهیم. دیشب هم یک سری خریدهای پروتئینی هم داشتم که حدود 4 تومن شد. سفارش دادم و هرچه منتظر ماندیم، اسنپ هی پوزش میطلبید و میگفت درحال ارسال است. بعد از دو ساعت پیک آمد. مثل همیشه گفتیم بگذار توی آسانسور. آسانسور را زدیم بیاید بالا ولی خبری از خریدها نبود. محمد خودش رفت پایین و همه جا را نگاه کرد، هیچ که هیچ. پیک هم گوشیاش را جواب نمیداد. به اسنپ گفتیم. با سوپر تماس گرفتم گفت: «متاسفانه از دیشب چندتا گزارش داشتیم که سفارششون تحویل داده نشده و احتمالاً دیگه با اسنپ قطع همکاری کنیم.» گفت پیک اسنپ بوده و ما دسترسی نداریم. پیگیری از اسنپ هم که تا الان هیچ نتیجهای نداشته. خلاصه به همین راحتی 4 تومنِ عزیزم که به سختی درمیآید، پرید. و منِ گرسنهی بدحال، بیشام ماندم. امان از بیپولی و فقر که این روزها امنیتمان را تهدید میکند همهجوره.
یک چیزی دربارهی عوارض داروهایم بگویم. یکی از بدترینهایش خشکی بسیار شدید پوست، مخاط و مجاری تنفسیست. دوزِ قبلی داروها را که گرفتم، دستهایم اگزمازده شد و باوجود درمان، هنوز هم ردش هست. داخل دهان و گلویم هم به شدت خشک میشود و سوزان؛ همان دلیلی که دیشب تا صبح خوابم نبرد. اما این سری دکتر بهم اسپریِ بزاق مصنوعی داد. روی بستهاش اولین چیزی که دیدم این بود: برای بیمارانی که شیمیدرمانی میشوند. دکتر تازه بعد از دو جلسه بهفنارفتنِ من و شکایتم از موضوع، یادش آمده که برایم بنویسد. برای اگزمای دستهایم بهش گفتم، گفت همون کرمی که جلسه پیش برات نوشتم رو بزن. گفتم کدوم کرم خانوم دکتر؟ گفت مگه ننوشتم برات؟ گفتم نه. بعد گفت این یک کرم ساختنیه و … واقعاً چیز عجیبیست که پزشکهایمان حاضر نیستند دستِکم بوروشوری تهیه کنند، روز اول به بیمار بدهند و بگویند فلان عارضه درمان دارد، اگر داشتی به من بگو تا بنویسم دارویش را. و تازه چیزهایی مثل این بزاق مصنوعی، نیاز به نسخه هم ندارد و میشود با دادن بروشور، از همان روز اول بیمار را مطلع کرد. با اینکه دکتر خیلی خوبیست، حسابی حواسپرت است.
میروم برای چند ساعتی خواندن و نوشتن با تمرکزآر و برمیگردم برایت تعریف میکنم. ماجرا این است که هفت تا هفت دقیقه، هفت تا کتاب مختلف را ورق میزنم. لازم هم نیست حتماً از جای خاصی شروع کنم. ورق میزنم و هرجا به نظرم جالب آمد، خواندن میآغازم. و بعد از هر هفت دقیقه خواندن، هفت دقیقه هم مینویسم. البته برای من خیلی وقتها تنها به دو سه دور هفت دقیقه خواندن و نوشتن ختم میشود. چون دلم نمیآید آخر هفت دقیقه کتاب را کنار بگذارم یا نوشتنم را قطع کنم.
در اولین هفت دقیقه، کتاب «تئوری شعر» را میخوانم. متنی که در آن بعد از تشریح روند تاریخیِ رسیدن به شعر موج نو، نوریعلاء، شرح خلاصهای از دستگاه تئوریک این جریان شعری ارائه میدهد. خلاصهای از آنچه پیشتر در کتاب «صور و اسباب» منتشر کردهبود. خوشبختانه نسخهی کاغذیِ «صور و اسباب» را دارم و بعد از تئوری میخواهم بروم سراغش. واقعاً خواندن از روی کاغذ قابل مقایسه با مطالعهی دیجیتال نیست. هرچند خوشحالم که این فرصت هست تا بتوانیم به بسیاری کتابها که دیگر نسخهی چاپیشان موجود نیست، یا بخاطر محدودیت مالی و مکانی نمیشود تهیهشان کرد، دسترسی داشته باشیم.
نوریعلاء نوشته بود: «انسان اولیه نیز میتوانسته هنرمند باشد، اما روش اندیشهی هنرمند امروز با او بسیار متفاوت است. هنرمند امروز به دنیا و زندگی نگاهی مبتنی بر خردمندی میکند و با تکیه بر دانش عظیم نسل خویش به جستجو و کشف میپردازد.» یاد سخن معروف نیوتون میافتم که: «اگر دورترها را دیدهام، چون بر شانهی غولها ایستادهام.» جالب است که این جمله را در نامهنگاریهای خصوصی نیوتون و رقیب علمیاش هوک یافتهاند. هوک معتقد بود نیوتون خیلی خوب پیش رفته، اما خود او هم قبلاً در پژوهشهایش بخشهایی از یافتههای نیوتون را ثابت کرده. با پیگیریِ جدلشان در نامههای خصوصی بهجای مجامع عمومی، هوک از پیشرفتهای علمی نیوتون تجلیل کرد. این شد که نیوتون در پاسخ، آن جملهی معروف را برایش نوشت. درواقع منظورش از غولها، هوک و دیگرانی بودند که مسیر را برایش هموار کرده بودند. حالا ببین آدمهای حاشیهساز را. عدهای درآمدهاند که این سخن، بار طعنهآمیز دارد، چون هوک اندامی نحیف و مشکلات جسمانی داشته. گاسیپ امروزمون خیلی فرهنگی بود هانی:)
در هفت دقیقهی دوم، کتاب «زبانِ آدم» را ورق میزنم. یک پاورقی چشمم را میگیرد که حاشیهنویسیاش کردهام برای نوشتنِ یادداشتی. دربارهی Memes یا همان میم خودمان گفته. به نظرم میآید برایت جالب باشد. پس مینویسم دربارهاش. ما این روزها به محتواهای معمولاً بامزه یا خندهداری که وایرال میشوند میگوییم میم. بعضیهایشان زمینههایی دارند که باید بدانی تا خندهات بیاید یا مفهومش را درک کنی. اما این میم، با همان املا، به موضوعی در تکامل اشاره میکند. میم یک واحد بنیادی از نظرات، نمادها و یا کنشهای فرهنگیست که از طریق بیان، رفتار، رسوم و سایر پدیدههای قابل تقلید میتواند از یک ذهن به اذهان دیگران منتقل شود. پیروان این نظریه، میم را از آن رو که توان همانندسازی و پاسخ به فشارهای انتخابی را داراست، معادلِ «ژن» در فرهنگ میشناسند. جالبتر اینکه نظریهپردازان میم، باور دارند در فرایندی دقیقاً مشابه «ژن»، میم از طریق انتخاب طبیعی و بهواسطهی فرآیندهای تنوع، جهش، رقابت و توارث تکامل مییابد. گسترش میمها از طریق رفتارهاییست که در میزبان خود ایجاد میکنند و میمهایی که کمتر گسترش یابند منقرض میشوند.
مشابهِ میمهای اینترنتی که بعضیشان مدت کوتاهی وایرال میشوند و بعد فراموش، و بعضیهایشان مثلِ کارگرِ هندوانه به دستِ قهقههزن، یا کچلیک، همچنان دستبهدست میشوند. اولینباری که این را شنیدم حقیقتاً هیجانزده شدم. نام نظریهای تکاملی فرهنگی، با نام پدیدهای اجتماعی در سوشالمدیا یکیست، در حالیکه نوع کارکردشان هم شباهتهایی دارد. این واژه را داوکینز در کتاب پر سروصدای «ژن خودخواه» برای توضیح افکار خود به کار گرفته بود و بعدتر استفاده از آن ادامه یافت. اما در معنای میم اینترنتی بعدها توسط گادوین نامگذاری شد. در سال 1993. فکر کن! میم اینترنتی داشتند وقتی من و تو هنوز درست نمیتوانستیم بگوییم میم. فقط چهار سالمان بوده وقتی یکی آنورِ دنیا برای محتواهای وایرال اینترنتی، اسم میگذاشته.
و شعری از شاملو از میانِ «شبانه»هایش که بیشترشان بیانگر نگاه و درد اجتماعی اوست. شاملو در این شعرها، با رویکردی شاعرانه، رنج اجتماع را در قالب نگرشهای انسانی مینمایاند.
شب که جوی نقرهی مهتاب
بیکران دشت را دریاچه میسازد
من شراع زورق اندیشهام رامی گشایم در مسیر باد
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف،
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی میسرایم شاد
شب که میخواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی که بام خانه ی همسایهام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوش می یابم
سرفه های مرگ را در نالهی زنجیر دستانم که می پوسد
لذت خالص بود برایم خواندنش. راستی تا حالا دربارهی شعر نپرسیدهامت. دوست داری بخوانی؟ چه شعرهایی؟ واقعاً چرا تا حالا نپرسیده بودم؟
عصر میروم برای زدن دگزای بعدی و آمپولِ زیرجلدیِ استخوانسوزم. سوپرمارکت میرویم برای خریدِ دوبارهی سفارشِ بربادرفتهی دیشب. مثل چند هفتهی اخیر یک دوجین بستنی یخی میزنم زیربغلم و میروم سمت پیشخوان. باورت نمیشود. با اینکه هوا دیگر دزد شده و سرما میخزد زیر پوستت و هر گوشهای یکی دارد فینفین میکند یا سرفه، هنوز آدمها وقتی من و محمد را ماسکزده میبینند با تعجب نگاه میکنند. حتی همکارانش در شرکت، و همسایهی روبروییمان هم در این زمینه سوالپیچمان میکنند. این هم ماجراییست.
عکسهای خواستگاری رسمی سروش را برایت فرستادم. بعد یازده سال دوستی، میخواهند رسماً ازدواج کنند. باورم نمیشود به این زودی 27 ساله شد و قرار است از این پس مدام در کنار یارش ببینمش. حس بینظیریست برای یک خاله.
آخرین تمرینِ شعرمان بامزه بود. نوشتن فهرستی خلاقانه: فهرست کارهای روزانهی یک شیء یا یک آدم خیلی خاص. من فهرست کارهای پارهابری سرگردان را نوشتم. شاید توی رستنراه بگذارمش. کار بعضی بچهها واقعاً خلاقانه بود. هم طنزهای ظریف و پرمغزی خلق شده بود و هم تعابیر شاعرانهی ناب. دوست داشتی امتحانش کن. ذهن را میورزاند.
بعدِ جلسهی شعر، با بچههای پیشنویس چت میکنیم و مسخرهبازی. پیشنهاد یک جلسهی آنلاین میدهم. البته همه بهجز من، بیشتر روزها پرکار و سرشلوغند و من هم پردرد و بیاعصاب. ولی اگر جور بشود خیلی خوب است. برایش ذوق دارم.
باید بگویم نوشتن برایت خیلی آرامبخش بود. اصلاً نفهمیدم دارم فعالیتهای روزم را گزارش میدهم. شرحشان برای تو از دل برمیآمد و دلم میخواست عجولانه انجامش دهم. مثل یک تراپیِ کوچک. نوشتن همیشه آرامم میکند. اما اینبار آرامتر از همیشه بودم. حتی تایپ کردنم هم با طمانینه شده. جدید است برایم.
خوب بخوابی مامانِ بینظیر. خوب بخوابی کهنهرفیق. هرچند میدانم بچهها مریضند و امشب احتمالاً شب سختی باشد برایت. به امید بهبودیِ خیلی زودِ سبحان و یزدان.
**رستنراه**
https://t.me/naemehsajadi
روزواژه: تکاپو
گزارش نیک
کیک « بَتمَنی»
از ظهر دیروز در منزل خواهر همسر ماندم. میپرسید چرا؟ چون جشن تولد پسرش است. مادر عزمش را جزم کرده که از صفر تا صد کارهای مربوط به جشن تولد را با کمک هم انجام دهیم.
از کیک تولد دوطبقه گرفته تا درست کردن انواع «فینگر فودهای» خوشمزه.
نمیدانم چرا با وجودی که به پختوپزِ انواع غذاها علاقه دارم و آشپزی یکی از کارهای محبوب من است، اما هیچوقت نتوانستم با «غذاهای انگشتی»کنار بیایم.
نه اینکه غذاهای فرنگی بد باشند، نه.بیشتر به بدان سبب که با توجه به زحمتی که برای درست کردنشان میکشید غذای چشمودل سیرکنی از کار در نمیآیند.
آخر تیکهای کالباس با قطعهای از نان تست، همراه با زیتون و گوجهای گیلاسی، غذا میشود؟ پیتزا خودش چیست که «مینی پیتزا» چه باشد؟ انواع پیراشکی و کِلاب و بورک سبزیجات و ناگت و همبرگرِ دستساز و مورد علاقهی بچهها.
به نظرم غذا فقط غذای ایرانی آنهم از نوع چلوگوشت و قیمهی امامحسینی. مزهی غذا فقط کوفته و قورمه سبزی و فسنجان. آبگوشت دیزی که دیگر هیچ نگویم از عطر و طعمش. آبدوغ خیار هم که برای ظهرهای تابستان محشرست.
بگذریم.
نوبت رسید به کیک ۶/۵ کیلويیِ دوطبقه با تزیین «بتمنی» به دستور آقازاده! چشمتان روز بد نبیند.بعد از پخت کیک و خامه کشیِ پرزحمت آن حالا وقت گذاشتن دوطبقهی این کیک بیشاخودم روی هم است.
نمیدانید با چه دقت و دلشورهای این دو طبقه را روی هم گذاشتیم و ماکتهای تزیینی را بر آن سوار کردیم که یک وقت نیفتد و زحماتمان با خاک یکسان نشود.
خلاصه از دو روز قبل تا به الان مدیون شما باشیم اگر من و مادرش دقیقهای نشسته باشیم.
بالاخره نتیجهی کار آن شد که باید میشد.
غذاها وکیک را به سالنی که جشن در آنجا برگزار میشد، منتقل کردیم آنهم در یک عملیات کاملا محافظت شده و درحد انتقال کیک زرد هستهای.
شکر خدا همه چیز بدون تلفات به خوبی انجام شد.
راستی«تمرین جا » را حین خامهکشی کیک گوش دادم. در وبینارهم نتوانستم شرکت کنم.
جشن ساعت ۵/۵ شروع شد وبچهها دست دردست مادران یکی یکی وارد میشدند. چشمان پسرک از شادی برق میزد. هرکدام از دوستانش که وارد میشدند، دستشان را میگرفت و به سمت کیک میبرد و با هیجان، کیک تولدش را نشانشان میداد.
از لذت پسرک شاد شدم.
بچهها در آن وسط با صدای آهنگ بالاوپایین میپریدند.
نتیجهی کار رضایتبخش بود.
نفس عمیقی کشیدم و گوشهای نشستم. چقدر میچسبد خوردن یک چایِ لیوانی از همانهایی که خستگی را میشورد و میبرد، با تکهای از آن کیک «بتمنی».
شبتان نیک
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح که رفتم توی حیاط شاخههای بریده شدهی سهپستان را برده بودند. هنوز دو سوم از شاخهها باقی مانده، و ارهبرقیِ آقایی که آمده بود قطعاش کند خراب شد. دلم برای آن ور باغچه تنگ شده بود. بعد از سالها باغچه دارد کمی نفس میکشد.
احساس عذاب وجدان دارم از این که راضی شدم سهپستان کلهگندک را ببرند. ولی چارهی نبود، باید قطع میشد. جایش توی حیاط نبود.
بعد از دیدن حیاط، نوشتم و تا ظهر روی متن نهایی تمرین دورهی شعر کار کردم. نتیجه بد نبود به قول: سارا.
عصر وبینار را بودم و از اول تا آخر وبینار داشتم تلفن جواب میدادم. چیز زیادی نفهمیدم.
بعد از غروب به باقیماندهی درسهای سارا پرداختیم.
بعدش هم کلاس شعر شروع شد و در ادامهاش بازخورد به تمرینها که حسابی لذت بردم از نوشتههای بچهها.
بعد از جلسهی شعر کمی توی حیاط و کوچه پیادهروی کردم که توی هوای نیمهخنک شب چسبید.
https://t.me/mahnaz_roointan
صبح رفتم دفتر پیش زهرا. ویدئو گرفتیم برای یوتیوب. رفتم پیش الهام خیاط و گفتم: «مارک بوک برام درست کنه».
ظهری با جواد حرف نزدم، از دستش عصبانی بودم.
دیشب میز، میز است را خاندم و شعر. عجب داستانی بود، فلسفه یا یه چیزی توی این مایهها داشت، بازی جالبی از آن یاد گرفتم.
کتاب الگوهای واژهسازی، کمی سخت است، البته با مثالها قابل فهم میشود.
کتاب ایران و تنهاییاش را خاندم، نثر خوبی دارد و البته دقیق.
رفتم باشگاه، مامان سلنا را خیلی تحویل نگرفتم، خیلی منفیباف است.
بچهها از جنگ حرف میزدند.
احتمالن بازهم بروم سراغ ایران و تنهاییاش.
کلمهبرداری هم که پشتبند خاندن کتابها بیبرو برگرد است.
فایلی باز کردم در نت گوشی برای مدیریت کتابها، گاهی فراموش میکنم چه کتابهایی در دست خاندن است.
چندتا از گزارش نیک بچهها را بعد از گزارش نیکم میخانم.
ویلویلی
۱. صبح زود بیدار شدن و رفتن به مدرسه.
۲. سه کلاس را درس دادن.
۳. منتظر ماندن تا تمام شدن جلسهی مشاورهای که مدرسه برای تربیت فرزندان و این چرتوپرتها تشکیل داده.
۴. بلخره حرکت کردن و به خانه برگشتن.
۵. اصلاح تمرین شعرماهی تا حدودی.
۶. رفتن به کلاس خصوصی.
۷. ثبت تمرین در شعرماهی.
۸. جلسهی شعرماهی را شرکت کردن و تا حدی با جمع همراهی کردن.
۹. بازخورد بد گرفتن.
۱۰. انتشار در کانالم.
۱۱. هوا کردن روزگفتار.
۱۲. انجام چالشعر روزانه.
#گزارش_نیک۱۶۱
سال واژه:خودیابی🌷
— دردِ وحشی
خیلی وقتها پیش آمده که از بیدار شدنم ناراحت بودهام. امروز اما ذوق داشتم، چون قرار بود چیزی را تجربه کنم و فرآیند آماده شدنش را یاد بگیرم.
از طرفی پیلاتس را تازه شروع کردهام و مثل کودکانی که وسیلهای جدید خریدهاند و ذوق استفادهاش را دارند، روزهای پیلاتس خوشحالم میکنند. با اینکه تنها در پذیرای خانه با مربی در صفحهی کوچک مبایل تمرین میکنم.
اما امروز او نگذاشت. درد وحشیانهی زیر شکمم. تیر میکشید و مجبورم میکرد مچاله بمانم و تا تکان میخوردم مثل گربهای که موشی را در دام انداخته دوباره تیر میکشید.
من هم حرف گوش کردم و در رختخواب ماندم تا خفهخوان بگیرد. بلاخره شرش کم شد اما دیگر زمان طلائی ورزش صبحگاهیام از دست رفته بود.
— جایت خالی
حرفش به ذهنم میآید. اویی که دیگر درمانگرم نیست. میگفت: «فکر میکنم تو از انجام کارهای خونه خوشت نمیاد. درسته؟»
نه، درست نیست.
از کجا این فکر به مغزش خطور کرده. از چهار سوال تستی؟ آدمیزاد پیچیده است درمانگر عزیزم.
مرا کمی بیراهه فهمیدی.
من عاشق مدیتیشنهای عملیام. اینکه زیر فشار و اضطراب نباشم و سبزی پاک کنم. سبزی خرد کنم و بوی تازهگیاش مستم کند. آش بپزم و آمادهشدنش هفت ساعت زمان ببرد. ظرفهای داخل سینک را بشویم و مرتب در سبد آبچکان بچینم. خانه را جاروبرقی بزنم و همزمان با هندزفری موزیک گوش بدهم. غذا درست کنم و همسرم بگوید: «چه میکنی تو با من، رفتم بهشت با این غذا».
آخ مگر میشود اینها را خوش نداشته باشم.
اینکه حیاط بشویم و روی گلِ گیاهانم را ببینم که روز به روز آرام قد میکشند.
خوشحالم که امروز بیدار شدم تا برای اولین بار
آش ماسووای بروجردی را بار بگذارم و نتیجهاش خوشم باشد. جایت خالی درمانگر در این خوشیهای زندگانی.
— صدایش خوش است اما ناراحتم میکند
او تماس میگیرد، حال و احوالی میپرسد. برایش از پختن آش میگویم. ذوقزدگیام خوشحالش میکند. میگویم ای کاش بودی و آش میخوردی مادر.
میگوید: حرفی میخواهم بزنم اما اینها را به کسی نگویی.
– باشد نمیگویم.
شروع میکند از حرفهایی که دیگران پشت من و همسرم و زندگیام میزنند میگوید. قلبم میشکند.
این دیگران چرا مرا که از آنها اینهمه دورم بیخیال نمیشوند؟ ناراحتی من چه چیز به زندگیشان اضافه میکند؟ هیچ جوابی برایش ندارم.
نشخوارهایم شروع میشوند. نشخوارهای شیطانی.
او نجاتم میدهد. اویِ همسر.
— الماسهای من
باور داری که دوست خوب الماس است. حاضر است دستت را بگیرد و با تو به تاریکترین جاها سفر کند و تنهایت نگذارد.
به تازگی با او دوست شدهام. اما دارد عمیق میشود. دارد ریشه میدواند. میخواهد یکی از گلهای خوشبوی باغم باشد. برایم تبریک صوتی فرستاده؟ برای اینکه رخدادکم انتخاب شده. او بیشتر از من ذوق داشت و این حس در صدایش موج میزد.
او برای ادامه دادن زیاد نوازشم میدهد.
چه خوشبختم که مینایی منحصر بفرد در باغم دارم.
۱۴۰۵/۰۷/۲۸
نیک گزارش
بیدار که شدم رفتم سراغ ادامهی سریال. دو قسمت مانده بود بیست دقیقهای و بعد تمام شد. باید بگویم به مزخرفترین حالت ممکن تمامش کردند. نمیدانم چرا اینطوری شد. انگار که بودجه تمام کرده باشند که ندانند چطور باید جمعش کنند. انگار فقط میخاستند همه چیز را بریزند توی خاکانداز و صحنه را از بازیگرها تخلیه کنند و تمامش کنند. باری ریده بودن به معنای کلی به پایان سریال و همه چیز را مثل کلم پیچیده بودند توی هم و جمعش کردند و خیلی چیزها نا معلوم ماند این وسط. میخاستند فقط رازها را بگویند و تمامش کنند.
پاشدم که به زندگی برسم که رویا مهمان داشت. ظرفها رو شستم و طبق معمول سالاد را درست کردم.
وسط سالاد درست کردن. انیمه هم دیدم. انیمهی «میخواهم تا روز مرگت دوستت داشته باشم» اگه درست گفته باشم. دیدم دو قسمتی. در مورد یه سری دانش آموز است که هیچ خانوادهای ندارند. شاید درستترش این است که یک یتیمخانهاس که به بچهها آموزش میدهد جادو و روشهای جنگیدن را. و از بچهها سلاح جنگی میسازند. بچههایی بین ده تا شانزده سال. یه سلاح جنگی معروف دارند به اسم میمی که نامیراست. دختر داستان یه دختری است که جادویش خیلی ضعیف است و برای مبارزه مناسب نیست و این میمی را میفرستند پیش این. میمی یک دختر بچه ده ساله است. دختری که با نفرین زنده شده و هیچ وقت نمیمیرد و هر بار بمیرد دوباره زنده میشود.
بعدش هم تمرینجا بود. بعد از روزها رفتم تمرینجا.
سهونیم هم که شروع کردیم به نوشتن با هم. من و فرشته و نصیرو. یک ساعتی نوشتیم.
بعد کتاب خاندیم. «تقویم بی هدفی» را خاندم. فرشته هم وسط خاندن خابش برد. خیلی گوگولو بود.
تا نویسندهساز بودیم. بعد نویسندهساز بود. استاد ظهور کرده بود انگار. فکر کنم به خاطر نور بود شاید هم رنگ سفید. از شروع داستان گفت استاد و قهرمان فروتن را خاند. همین دیشب پریشب بود که از قفسه بیرون آورده بودمش و گذاشتم روی میز تا بخانمش. بچهها را که دیدم عاطفه گفته بود یکی از بهترین کتابهایی است که خانده. گفتم بخانمش.
بعدش کمی غریدم با بچهها و داشتم میگفتم چند روزی میشود که گزارش نیک ننوشتهام غیر از روزی که فرشته فحشم داد. بعدش تا تانستم غر زدم. ایح ایح ایح.
با فرشته و فائزه شروع کردیم به نقاشی کشیدن. فائزه نقاشی باحالی کشید. سرها و آدمهایی که به سرها چسبیده بودند. فرشته نقاشیهای رنگی میکشد. میگویم نقاشیهایت شخصیت دارند. بکش و نگهشان دار و روزی میتوانی برای شخصیتهای داستانهایت استفاده کنی. نقاشیهایش خیلی خوبند. من اما خطخطی کردم. منی که توی دست احساساتم گیر افتادم.
بعدش هم نوشتیم. من و فرشته. فائزو رفت که به شعرش برسد. هی سهشنبه میشود و یادم میاید که غر شعری ندارم. هعی. با فرشته نوشتیم با دوربین باز. خوب است و خوش میگذرد. داشتیم کلمات ماههایمان را میشمردیم. توی اردیبهشت فرشته فقط سیزده کلمه بیشتر از من نوشته بود. ایح ایح ایح.
نقاشیهای جدیدم را به سایت اضافه کردم.
«سنگ صبور» و «در حال و هوای جوانی» را خاندم.
به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست
حاج حسن دیگه حساب سالهایی که از پیشمون رفتی از دستم در رفته.
هر موقع کارِت به ادارهها میکشید آرزو میکردی پشت میز نشین بشم.
ولی من هیج وقت از یه جا نشستن خوشم نیومد.
از پنجشنبه ذوق کلاس حافظخانی رو داشتم. امروز از صبح نیز هم.
مریم گفت پریودم حالم خوب نیس. گفتم یعنی نمیای؟
گفت چرا حتما میام.
گفتم پس قراره با طحال پاره بریم سر کلاس؟
«راستی بد نیس تو نامه به حاج حسن میگم پریود؟ بیحیایی نیس؟ ولی خب اون نمیدونه یعنی چی. الان ۱۲ ساله فوت کرده. ۹۰ سالش هم بود فکر نمیکنم در ۱۰۰ سال گذشته این کلمه رو شنیده باشه.»
بالاخره ساعت ۴ با نوا وارد کلاس شدم.
سه تا آقای مسن نشسته بودن و حس کردم اونا باید استاد باشن.
اصلا مونده بودم سر و ته کلاس کجاست.
مریم جا رو باز کرد و نشستم.
استاد خانمی بود با همسرش.
تو این هاگیر واگیر که داشتم خودمو جا میدادم پرسید. چی شد که با بچه اومدید.
لامصب با بچه اومدم با تانک نیومدم که این جوری میپرسی.
گفتم برای وبینارم دنبال منبع بودم اینجا رو معرفی کردن.
گفت اسم بچه چیه؟ گفتم نوا.
گفت برگردون ببینیمش. برگردوندم.
گفتن واااای عززززیییزم.
لبخندیدم.
راستی حاج حسن نوا تا الان آخرین نتیجته. حق داری شاکی باشی که چرا الان اینو میگم. خیلی وقته بهت سر نزدم.
الان دیگه ۱۴ تا نتیجه تو کارنامهت داری.
القصه شروع کردن به خوندن غزل ۲۹۴.
گفتم به ما نمیرسه.
رسید.
بیت یکی مونده به آخر.
خوندم و یه تفسیری از خودم تلاوت کردم.
مریمم خوند.
خوب بود، صداش نلرزید.
هزار تا صلوات نذر کرده بود.
بعد از اون رفتم آموزشگاه نقاشی.
و ساعت ۷ با مهرسام اومدیم خونه.
حاج حسن خیلی خوشحالم.
پشت میز نیستم.
کارمند هیچ ادارهای نشدم.
ولی میون قلم و قلمو و کتاب دارم بهشت رو روی زمین زندگی میکنم.
لای جنگ و گرونی.
دوستت دارم.
مث همیشه.
هنوز صدات که بهم میگفتی ننمی تو گوشمه.
قربون تو. معصومه
امروز مثل هر روز مشغول نظافت خانه بودم. بعد که خیالم از خانه راحت شد، گلابیها را پوست گرفتم و لایهلایه در آبلیمو خواباندم. وسایل کیک را آوردم و کیک گلابی را روی گاز گذاشتم.
امروز، بعد از چند هفته بیگوشی بودن، داستانک یوتیوب را ضبط کردم، کاغذنویسی کردم و وسط این کاغذنویسیها به یک شعر رسیدم. ساعتها روی بازنویسی شعر گیر کردم.
به لطف صلواتهای توی مسیرم، سر کار به همهی کارهایم رسیدم و همهچیز را بهموقع تمام کردم و پایم را که از محل کار بیرون گذاشتم نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم.
در مسیر برگشت به خانه، به عروسی پنجشنبه فکر میکردم به اینکه کدام لباسم را بپوشم؟
و حالا آخرین بازنویسی شعر را ویرایش کردم و در کانالم گذاشتم.
کانال من
https://t.me/meslenafas
سالواژه: تغییر
از بچگی عاشق خوردن ماکارونیِ دمنکشیده بودم. امروز مامان برای ناهار ماکارونی درست کرده بود. هنوز قابلمه را دم نگذاشته بود که چنگالم را برداشتم و رفتم سراغش. خلاصه، دلی از عزا درآوردم و حسابی ماکارونیتراپی کردم.
دیروز رمان شنا در نیمهشب را تمام کردم و امروز خواندن رمان شب را زنده بمان، اثر رایلی سیجر، را شروع کردم. فعلاً برای قضاوت زود است، اما شواهد اولیه نشان میدهد با رمان جالبی طرفم.
در وبگردیهای روزانهام به جملهای درباره عشق و وابستگی برخوردم که به شمس تبریزی نسبت داده شده است. در این نقلقول، وقتی مولانا از شمس میپرسد تفاوت عشق و وابستگی چیست، شمس پاسخ میدهد: «وابستگی بالهای پرنده را میچیند تا بماند، اما عشق پروازش را تماشا میکند، حتی اگر برود.» جملهاش خیلی به دلم نشست؛ برای همین جایی یادداشتش کردم تا از خاطرم نرود.
صبح برای پیادهروی به پارک رفتم و شروع کردم به قدم زدن در نیمسایهها. نسیم خنک، صدای فیسفیس آبپاش و شیطنت گربههایی که روی چمنها جولان میدادند، دست به دست هم داده بودند تا از پیادهرویام حسابی لذت ببرم. از همه بهتر اینکه ایدهای برای نوشتن به ذهنم رسید و سریع آن را در گوشیام یادداشت کردم.
امروز داستانکی نوشتم که قصد دارم در کانالم منتشر کنم، اما نوشتن و سر و سامان دادن به آن بیشتر از چیزی که تصور میکردم طول کشید. برای همین، انتشارش را به فردا موکول کردم.
در مجموع، روز بدی نبود. نمرهٔ ۷ را به آن میدهم؛ چون توانستم به کارهای کوچک زیادی سر و سامان بدهم و در عین حال، از کارهای مهمم هم غافل نماندم. نه اتفاق خارقالعادهای افتاد و نه دستاورد بزرگی داشتم، اما کارها پیش رفتند و روزم در حد متوسط و تقریباً رضایتبخش گذشت.
امروز برنامهام خوب جلو رفت. زیاد وقت نداشتم، اما طبق برنامه جلو رفتم و فهمیدم نظم ذهنی داشتن خیلی مهمتر از زمان زیاد داشتن است. خیلی روزها زمان داشتهام ولی هدر رفته.
صبح کار اداری داشتیم. زود رفتیم انجام دادیم و بعد آمدم خانه بساطم را جمع کردم و رفتم دانشگاه.
کلاس داشتیم. کارگاه Illustrator گذاشته بود یکی از بچهها. چقدر این کلاسهایی که بچههای خودمان میگذارند خوب است. واقعاً یاد گرفتم.
بعدش آمدم خانه و یکی یکی مثل بچهی آدم کارهایم را کردم.
برای یکی از ژنهایی که میخواهم تکثیر کنم پرایمر طراحی کردم و فردا بروم از یکی از بچهها کمک بگیرم ببینم خوب انجام دادهام یا نه.
شب هم خیلی ساده و آرام گذشت. هیچ کاری نکردم. با خواهرم نشستین حرف زدن. نه اینستاگرام رفتیم، نه فیلم دیدیم، نه هیچی. فقط حرف زدیم و ساعتی نشسته بودیم و خاطره گفتیم و تمام.
باید از این مدل کارها بیشتر کنم.
https://t.me/f_mahmudpur
این تمرینِ دیروز است، اما بنا شد بنویسیم از ده کلمهیمان.
ده کلمهی من:
موسیقی
کلمه
خاطره
خلوت
شعر
طبیعت
آینده
تمرین
هدف
تغییر
و جملاتی که دربارهشان نوشتم:
موسیقی، موجیست موزون و رقصان. چون دریا، چون بادِ وزنده بین برگها، بسانِ طپش قلب. موسیقی زنده است. همانا که از بیصداییِ صحرا، اولین سازها آنجا پدید آمدند.
کلمه بزرگترین جادوی انسان است. کلمه نامنهادن بر چیزهاییست که جز در دل و ذهن قرار ندارند. کلمه جریان میسازد. جریان برای انتقال. مردابِ ذهن و جان ما را دریا میکند. پاک.
خاطره ناشی از زیستن است. خاطره تنها مایملک زنده است. زنده حتی این صفت را تا به انتها نمیبرد. اما خاطره را چرا. بازگو میشود. زنده، گرچه دیگر نیست، حضور دارد. گوشه و کناری، دقیقهای. بین مکثهای حنجرهای.
خلوت، رازِ کشف است. رازِ گفتوگوهای پنهان است با خود. مکانِ آرامش است. خانهی بیداریست گرچه صداها خوابند. خلوت را کمتر دوست میدارند. پس من بیشتر دارمش و نمیپردازم.
شعر، کلمهیِ موزون است. شعر، موسیقیِ واژه دار است. شعر ترکیبِ معجزه و موجِ وزین است. زیباترین تبلورِ صفتِ کلمه. هوشمندانهترین موسیقیِ جهان است. در عینِ نرمی، سخت و همچو عسل، بدست آوردنش تحملِ مکافاتِ نیشخوردن را میطلبد.
ما سبز را قویتر و بیشتر از رنگهای دیگر میبینم. خانهی ما طبیعت است. طبیعت نوعی قداست دارد. نباید با او بی تفاوت بود. نباید بیپرده نامش را گفت. نباید او را به حالِ خود رها کرد. ما فرزندانِ بزرگترِ طبیعتیم. آگاهی بار میگذارد بر دوش ما. ما باید بهتر باشیم. سبز.
آینده مانند بال است. پرندهی کوچک که از قفس پر میزند، در یک روزِ بهاری، وقتی همه چیز سبز شده است، میترسد. میترسد بیوفتد و باقی فصلها را نبیند. مرگ، حتی اگر با وی مانوسترین باشی هم ترسناک است. اما این بال برای پرواز ساخته شده است. نمیدانی چطور کار خواهد کرد. با سر به زمین میافتی، یا پرواز خواهی کرد. چقدر بالا خواهی پرید، در هوای بارانی چطور این بال ناامیدت میکند و هر لایه که از هوا میشکافی، ورق تازهای از آینده برای تو آشکار میشود.
تمرین همانا تیزکردن است. تیزکردن چاقو، پنجه، ذهن؛ چالاک کردن عضلات. روند تیزکردن شاید سریع نباشد، اما اگر ارهات تیز نباشد نمیتوانی درخت را به سرعت ببری. قبل از بکاربردنِ نیرو در جهت انجامِ عمل باید پرورش داد قوا را. در نوشتن باید نخست پرورش داد، گسترهی لغات را و به همین منوال. تمرین، قدرت بخشیدن به بالِ پرواز ماست. راهی برای بهبودِ آینده است.
هدف فایدهی هستیِ ماست. هر جانوری هدف دارد. گیاه هدف دارد و ما هم اهدافی داریم. برای بودن، همواره هدفی است؛ هدفها پیوسته پیریزی میشوند. ساختمانِ خوب برای معمار هدف است، نوشتنِ خوب برای نویسنده. و خوب زیستن، برای افراد اصیل.
تغییر، غِیر از قبل بودن. تغییر اره ماهیست. پیکان دارد. میچرخد به سمتِ طعمه، آیدش میشود. میچرخد به سوی شکارچی، برایش گران تمام میشود. پیکانِ نیکم آرزوست. پیکانی که مرا میرساند به آنچه باید باشم. من چه باید باشم؟
فکرمیکنم تمرین سودمندی بود.
بعد از چند روز به کار میگردم. همان کاری که نزدیک به بیست و اندی سال انجام دادهام. خستهام اما حرکت میکنم. سوخت لازم را ندارم اما از ذخیرهی باکم استفاده میکنم. به سرکار میرسم. کمی مینويسم. آرام میشوم. وقت کم است و کارهای عقبافتاده بسیار. از درون خودخوری میکنم. انسان چند لایه دارد که دیگران تنها یک لایه ی آن را میبینند. لایهی روی و دمِ دستی. اما واقعیت در پشتِ ماجراها مخفی است. نگاهی به خیابان عمرم میاندازم. سکوت برقرار میشود. همهی صداها ساکت میشوند. هیاهو فروکش میکند. هنوز خلائی وجود دارد. با چه چیز باید پر شود؟
هم میدانم و هم نه. جوابی سرراست برای سوالاتم ندارم. همه چیز دوپهلو جلوه میکند. تنها خوشایندم نوشتن و با همسفران بودن است.
تا بعد
حمیده و ساجده پیشنهاد دادن که با تمرین فهرستنویسی از کارهای یک ناانسان همراه بشم. تمرین جالبی بود. من دو تا موضوع داشتم. یکی سوسک در آشپزخانهی تمیز و یکی سینک ظرفشویی. تندتند واسه هر کدوم پیشنویسی نوشتم. دیدم واسه سوسک بهتر شد. انگار یه شخصیت گرفته بود به خودش. یه دستی به سر و گوشش کشیدم و فرستادنش واسه بچهها. بعدشم تو کانال. دیشبم یادداشت کانال یه شعر سوسکی بود. تا فرداشبم خدا کریمه. گیر دادم به سوسک.
مطالعهی کتاب «تقصیر تو نیست»
آشپزی کردم و ظرف شستم. حبوباتی که پخته بودم رو بستهبندی کردم و فرستادم فریزر.
فکر کردم و فکر کردم.
تو اداره کلی حرص خوردم از اینکه یه نامهی مهم نرسیده بود دستمون. پیگیری کردم از دانشگاه گفتن فرستادیم، مدرکشم واسهم ارسال کردن، ولی نرسیده بود. نمیدونم اتوماسیون چه مشکلی داشت. سر همین وقتم کلی گرفته شد. چون یه وبینار مهم هم داشت برگزار میشد. اینکه وبینار به این مهمی رو تو پیک ساعتکاری گذاشتن خیلی مسخره بود.
گپ و گفت با مامان.
کار با دولینگو تا حدامکان.( این دسترسی سوپر رو نمیذارم حروم بشه. حَیفِس.)
آزادنویسی.
پسر پرسید: «چه اخلاقی دارم که به نظرت باید تصحیح بشه؟» گفتم در موردش فکر میکنم و میگم ولی در واقع میخواستم زمان بخرم تا در مورد بیان درستش فکر کنم. منم از اون پرسیدم. دو مورد رو گفت. یکیش این بود: «بعضی وقتا زیاد مینویسی.»
حلزون جان! اول باید بگویم که من هم یک روزهایی مثل تو آبی و مبهم میشوم. جوری که نه به ابر میمانم، نه به خط،و نه به آبی. حرف مزخرفیست اگر بگویم درست میشود یا بگویم خوب میشوی. شاید اصلن قرار نیست خوب شویم. ولی مطمئن باش که روزهایی بهتر از امروزت داشتهای و خاهی داشت. یادت بماند که ما موجودات سیالی هستیم بین این روزها.
یک خاهش هم داشتم که اگر ممکن است مرحمت بفرما و کاری کن که اگر یک فلکزدهای(بلانسبت شما) دستش روی ضربدر مرورگر اینترنت خورد، دیدگاه 789547 کلمهایاش به خاک فنا نرود و نخاهد که میزش را گاز بگیرد. برای این مشکل، راه حلی که میشناسم این است که قبل از بسته شدن مرورگر یا صفحه پیج، مرورگر یک پیام میفرستد که «آیا از بستن صفحه اطمینان دارید؟» و اگر نگونبخت یادشده سهون دستش خورده بود، بتواند گزینه کنسل را بزند. خیلی از طراحی سایت سر در نمیآورم، ولی دیدهام که بعضی سایتها این کار را میکنند. شاید برای اینجا یا بعضی دیگر از صفحهها بشود این را اجرا کرد.
☆ یک تکه از تام و جری را در X (توییتر سابق) دیدم. هنوز هم از دیدن آن خرگربه و خرموش، خرکیف میشوم. نیشم باز میشود. حالا میفهمم که نویسندهی اثر چطور یک اتفاق ساده یا یک سوژه را آنقدر کش میدهد تا به طنز یا فکاهی برسد. طنز که شاید نباشد، ولی محض تنوع و خوشحالی، تام و جریهای قدیمی را میشود دوباره دید. (این بند را پای تکرارآموزیام بنویسید.)
☆ امروز فرصت دست یافت و سر کار، خودم را توی وبینار نویسندهساز جا دادم. حرف از داستان بود و من هم جرقهای زدم در نوت گوشی. داستان به وجدم میآورد.
☆ برای اینکه بچهی خوبی باشم و قدری با شعر انس بگیرم، از هوشنگ ابتهاج چند شعر خاندم و کلمه برچیدم.
☆ اگر مراحل خنده را بخاهم نام ببرم؟ همین الان یهویی؟ تبسم کردن، لبخند زدن، نیش باز شدن، خندیدن،قهقه زدن، ریسه رفتن، رودهبر شدن، پاره شدن. حالا چرا این را گفتم؟ چون امروز کارگاه شعر بود و جایتان خالی، در مرزهای رودهبر شدن و پاره شدن جابجا میشدم. مدت زیادی بود با این شدت رودهتکان نشده بودند. آخر بعضی از تمرینها و کامنتها خیلی خنده بودند. مثلن از جمله کارهای طرف در دورهی ابتدایی عاشقی این بود که: «صندلی شاگرد ماشین را زرشکی کردن». امیدوارم که فایل کامنتهای این جلسه استخراج و منتشر شود که خود گنجی از طنز است. خاندن آن برای بیماران قلبی و افراد مسن توصیه نمیشود.
☆ سپاسگزار بودنم.
برنامه صبح منظم انجام میشود، شکرگزاری، آزادنویسی، روزنویسی و تمرین نویسندگی.
نهج البلاغه میخوانم، حکمت ۲۸۸ قلابش را به ذهنم میاندازد:
«هرگاه خدا بخواهد بندهای را خوار کند دانش را از او دور سازد.»
شکوفههای عناب را ادامه میدهم
رضا جولایی هم کلمات خوبی دارد، هم خلاقیت خوبی برای نگاشتن داستانهای تاریخی.
با محدثه گپ میزنیم از ترسها و راه حلها. از اینکه باید با سر میان ترسها برویم. میرسیم به حرف جردن پیترسون که گفته (اول با خودت صادق باش یه برگ کاغذ بردار و ده تا مورد بنویس از چیزایی که میدونی که اشتباهه و داری انجام میدی و میتونی عوض کنی. بعد دستهبندی کن به سهتایی که باید انجامش متوقف بشه. سه تایی که باید روش انجامشون عوض بشه. سه تایی که فکر میکردی درسته ولی در واقعیت نتیجه مطلوبی نداشته. و مورد آخری که فکر میکنی مهمترینه و بیشترین تاثیر رو خواهد داشت.)
میرویم برای انجامش.
با مامان میرویم برای پیادهروی قدم میزنیم حرف میزنیم و مدتی را در سکوت میپیماییم و من غرق در آسمان میشوم با ابرهای سفیدی که نور از بینشان به آسمان سرک میکشد.
وضع نت خوب نیست و مدام حین دیدن و شنیدن وبینار قطع و وصل میشود موضوع در مورد جرقههای داستانی است و حتماً باید فایل این وبینار را گوش کنم.
متن امشب رو آماده میکنم متنی که ایدهاش از موی سپیدی است که در آینه دیدم مینویسم و ویرایش میکنم و رأس ساعت ۸ میرود برای انتشار.
ارمغان امشبم از دیوان حافظ غزل ۱۶۰ است
و بیتهای روشن و بخش آن:
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
ویدیو کست میبینم از احسانو از جسارت زیستن با لهجه شیرین بوشهریاش داستانی میخواند در مورد لفته که همیشه نگران گرسنگی بوده و نگرانیاش این بوده که بچههایش از گرسنگی بمیرند. دست روزگار لولهکشی نفت را از نزدیک خانهشان میگذراند و چند صباحی را از راه فروش قاچاقی نفت میگذرانند؛ میخورند و میپوشند ولخرجی میکنند و بعد که دستگیر میشود نه پشیمان است نه شکست خورده. همین که مدتی بخت با او بوده برایش کافیست.
فکر میکنم به شکم گرسنه به شکمهای گرسنه به اینکه اگر گرسنگی طولانی شد دیگر آدم فکر حلال یا حرامش را نمیکند و همهچیز خوار میشود و این ترسناک و تلخ است اما واقعی است.
سریال میبینیم، حرف میزنیم از امروز، از مسابقههای تیم خودمان، از حال و احوال زیتون و میرویم که شب را بسپاریم به سکوت.
گزارش نیک
میخاستم خاهری را ببرم کلاس رانندگی و همراهش باشم. مامان نگذاشت. خودش رفت. با وجود ناراحتی خوشحال بودم. دو ساعت بیشتر وقت داشتم و خابیدم. از خاب بیدار شدم، دیدم لیوان قهوهای که برای خودم ریختم و روی کتاب گذاشتم سرد شده است اما نریخته. قبل از خاب نگرانش بودم اما چشمانم بسته شد. کتاب با وجود گالینکور بودن، روی تخت امن نبود. قهوهی سرد را خوردم و چند صفحه کتاب خاندم.
رفتم دانشگاه سر عمومیکلاس موردعلاقهام. تا نیامده بود کمی اومانیسم خاندم.
۱۰:۰۷
«برشت میگوید داستانهای بسیار، پرسشهای بسیار در پیش دارد.»
وقتی صبحها کتاب میخانم، احساس میکنم دوباره به گود برگشتهام.
آمد. دمش گرم. هربار میگویم. آدمیست که رسالت درش موج میزند. البته ساده است ها. یک خانم منظم که زبان میدرسد. اما اهل گفتگوست و در عین شوخی دانشجو را رها نمیکند برای تنبلی. اما بیخودی هم سفت نمیگیرد. الهامبخش است. باید بگویمش.
رفتم عیادت تازه متولدشده. وقت هم نداشتم اما دیدن بچه و فامیل پس از مدتها به آدم حس زندگی میدهد.
از بدشانسی یادم رفته بود امشب تئاتر هم باید در همان منطقه بروم. برگشتهام خانه که دوستم زنگ زد خدا خیرش دهد به یادآوری. من هم بدو. تیپی بزنم برای تئاتر که دوستش دارم. بدو هم به دوستم برسم برویم گل بگیریم برای دوست تئاتریمان.
رفتیم به تئاترش. عاشق تیپش شدم. یادم رفته بود بازیاش را روی صحنه و به دلم چسبید. متأسفانه زود از هم جدا شدیم تا برسیم به خانههایمان.
دوباره دیر میخابم چون ساعت خابمبه گند کشیده شده. امید که در طول زمان بهترش کنم.
سالواژه: شوق زندگی
انجامش دادم. همان کاری که اول شک داشتم به انجامش و بعد نمیدانستم چطور شروع کنم و در آخر گفتم فرصت نمیکنم. صبح مدیتیشن و هرزهنویسی را انجام دادم. دفتر را که بستم رفتم سراغ یادگیریاش. هنوز برایم واضح نیست چطور پیش بروم ولی بعد از سی و نه سال زندگی فهمیدهام که مسیر خودش به من یاد میدهد. نشانه میگذارد و باید حواسم باشد و مثل گاو سرم را پایین نیندازم و همان کارهای تکراری را با نتیجههای تخمی انجام بدهم. نشانه. قبل از آن اتفاق، بارها به دلم افتاد که چیزی درست نیست و یک جای کار میلنگد. خودم را به کَری زدم و نتیجهاش شد چیزی که نمیدانم برایم کمرنگ میشود با مرور زمان؟ همین الان که مشغول نوشتن هستم، احساس کردم خابم و اینها همه رویاست. یک لحظه به خودم از بیرون نگاه کردم و گفتم: «زیادی جدی گرفتی.» این اتفاق بارها برایم افتاده. بارها به خودم آمدم و مرز بین واقعیت و رویا را گم کردم. گاهی خودم را تماشاچی دیدم که مشغول دیدن زندگیام هستم. من چه باشم و نباشم، فیلم و اتفاقاتش پیش میرود. پس من چه کارهام؟ هیچکارهی همه کاره؟ شاید. نشانه.
به تمرینجا و وبینار رفتم. رخدادکی نوشتم. دوباره دلم گرفت برای آن بچه. ریتا و لنا هم که مثل کَنه چسبیده بودند به من. حضور همیشگیشان دیگر نیاز به گفتن ندارد.
امشب به آنوشا گوش دادم. دختر زیباییست و حرفهایش ارزش شنیدن دارد. از معلم ویولونش میگفت که چه توجه خاصی به او میکرد. آنوشای شش ساله را میدید قبل از اینکه کسی او را ببیند و جدی بگیرد. قبل از رفتن آنوشا از ایران، استادش به همکلاسیهای آنوشا میگوید از این دختر امضا بگیرید چون قرار است فرد تاثیرگذاری شود. استاد همیشه میگفت: «میشه یا میشه.»
آنوشا در پانزدهسالگی از ایران میرود و روزهای سختش در لندن را با همین خاطرات از استادش، راحتتر میگذراند. نگاه ویژهی استاد به او و شعارش که همیشه میگفت: «میشه یا میشه.»
چه زیباست حضور این عزیزان در زندگی. شاید اگر بدانیم چقدر هر کلام ما میتواند موثر باشد، کمتر و بهتر صحبت کنیم. خوبیها را ببینیم و به زبان بیاوریم.
خستهام. خیلی شعاری و مسخره نوشتم. نمیدانم اگر ادیت کنم چه بنویسم. میخاهم گوشی و لپتاپ را خاموش کنم و نفس بکشم. نشانه.
آنقدر مینویسم، خطخطی میکنم تا دو جمله درست حسابی برای کانالم منتشر کنم.
جلال آل احمد در «سرگذشت کندوها» با تشخص بخشیدن به زنبورها و نامگذاری هر کدام برایم جالبتوجه است.
جلسهی تمرینجا شرکت میکنم. باز هم به نکات تازهای میرسم.
وبینار امروز استاد از حادثهی محرک گفت. جرقههایی در ذهنم شکل گرفت سریع یادداشت کردم. در زمانی دیگر بتوانم کار کنم.
چند صفحه از «چنین گفت زرتشت» میخوانم.
ده صفحه «از سکوی سرخ» میخوانم. مصاحبهی یدالله رویایی دربارهی شعر. تعریف دقیق او از شعر حجم این است: «یکی از مشخصههایی که برای این نوع شعر بیان کردهایم طرز رسیدن شاعر به ماوراء طبیعت است و این که شاعر از سکوی واقعیت حرکت میکند برای اینکه به ماورا برسد. این عبور یک عبور تند است. شاعر از واقعیت یک سکوی پرتاب برای خودش میسازد. شاعر برای حرفش همانطور که طول و عرض میسازد عمق هم میسازد و ارتفاع هم. چون که عبور او یک عبور سه بعدی است در فاصلهی بین واقعیت مادر و ماوراء. و شعری که با این مکانیسم ذهنی است گفتهایم شعر حجم.»
https://t.me/sorayaahmadiani
«فقط تلاش میکنم کاری را انجام دهم که از من ساخته نیست.»
امروز فقط غر بود و حسرت و سوگ.
سرکار رفتم و مرور محتوای تدریس و درس دادن
کمی حضور در جشن روز پرستار دانشکده
دوباره کلاس
خانه آمدن و نماز خواندن و ناهار خوردن
ذوق کردن برای رسیدن کتاب سفارشیام از انتشارات ارجمند
کتاب خواندن
شرکت در وبیکار سرزبان و یافتن نحوهی کار گردانندهی دیسک سخت در رایانه و کمی هم جستجو برای دستور پخت سوپ سیبزمینی به شیوهی اصیل لهستانی (داشتیم پرسشهای دارای رویهی تثبیت شده (تک نظام) را تمرین میکردیم.)
شنونده بودن در وبینار نویسندهساز (بهتر است یکبار دیگر بگوشم)
نماز خواندن و دعا و طرحواره خواندن از دو کتاب
شرکت در جلسهی سوم شعر و گوش دادن، تمرین کردن، بازخورد و گازخورد و ناخورد دریافت کردن درهم، خندیدن و خندیدن، و حاضر جوابی کردن (اگر آه شما گرفته بود تا حالا بخار شده بودیم)
انتشار تمرین دورهی شعر در کانال مبارکم
رخدادک نوشتن
این بود #گزارش_نیک امروزم 28 مهرماه صفر پنج
قهرمانی
۲۸ مهرماه ۴۰۵
بار اولی است که گزارش نیک مینویسم و امیدوارم نیکو گزارشی از آب درآید.
ساعت نزدیک ۱۱ شب است و عجیب است که هنوز خوابم نمیآید. صبح ساعت ۵:۴۵ مثل هر روز ساعتم زنگ زد و من خوابالود صدایش رو خفه کردم و ده دقیقه بیشتر خوابیدم و مجبور شدم بعد از بیدار شدن خودم را روی دور تند بگذارم تا بتوانم به موقع از خانه خارج شوم. ساعت ۶:۲۰ زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و خیابانمان را مثل هر روز صبح خلاف رفتم تا راهم نزدیکتر شود. پشت چراغ چهار راه توحید که یک زمانی میدان توحید بود توقف کردم و ادامه کلاس نویسندگی خلاق این هفته را که از دیروز مانده بود پخش کردم. آخر آنقدر اینترنت خاک بر سر قطع و وصل میشود که نیمی از حرفهای استاد را نمیفهمم. چراغ سبز میشود و اتوبان چمران را یکراست بالا میروم تا به ملاصدرا برسم. نزدیک شرکت جای پارک پیدا نمیشود. نیمی از ماشینها به بدترین شکل ممکن پارک کردهاند و در نیمی دیگر صاحبان آنها پشت فرمان خوابند. هر روز صبح این جمله را از خودم میپرسم که آخر این چه مدل زندگی کردن است؟ و اصلا اینها چیزی از زندگی میفهمند؟ بعد با خودم میگویم مگر تو میفهمی؟ پانزده سال است که در این شرکت کار میکنم و اگر قرار باشد طراحی بستهبندی ماست و پنیر و شیر و فلان و بهمان کار نیکی به حساب بیاد من نیکوکارترین انسان روی زمینم و از آنجایی که نام خانوادگیام نیکوحرف است، اگر کمی تلاش کنم تا افکارم را هم نیک کنم شاید بتوانم پیامبر بعدی زرتشتیان باشم، ولی مگر میشود این افکار نابسامان را به نیکی سوق داد؟ نزدیک ساعت هشت رییسم میآید و صبحانه را زهرمارم میکند. چند روزی است بدخلق است و کسی جرات نمیکند زیاد دور و برش بپلکد. هنوز نرسیده از پروژهای که دستم است سوال میکند و من هم قول میدهم سر موقع تحویل شود. چند تا کار لحظهی آخری برای جلسهاش میخواهد و من تند و تند آمادهاش میکنم و در دلم بد و بیراهی به بینظمی همیشگی کارها میگویم و سراغ کار بعدی میروم. سر ساعت دوازده ظهر با همکارانم دور میز وسط شرکت ناهار میخوریم و چرت و پرت میگوییم بعد شبیه اپراتورهای مخابرات پشت میزهایمان که رو به دیوار است میرویم. از این روند تکراری هر روزه خستهام ولی چارهی کار کجاست؟ هیچ کجا. ساعت چهار از شرکت میزنم بیرون و یک ساعت در ترافیک به وبینار ضبط شدهی نویسندهساز گوش میدهم تا برسم به خانه. در را که باز میکنم با صحنه شگفت انگیزی که لمون(گربهام) آفریده روبهرو میشوم. آباژور را روی زمینه پرت کرده و هر تکهاش یک جایی افتاده، به جای عصبانی شدن شروع میکنم از صحنه جرمش فیلم میگیرم. بعد سر شغل دومم میروم؛ خانهداری. هر روز همین بساط است. تا یک ماه قبل که دکتر ورزش را قدغن نکرده بود روزهای فرد یک ساعت به ورزش کردن میگذشت اما حالا بعد از سالها ورزش کردن انگار یک چیزی را گم کردهام. به قول همسرم من استراحت کردن بلد نیستم. همیشه باید خودم را به کاری مشغول کنم. امشب یک سریال جدید را شروع میکنیم. یک مینی سریال ترکی نه از سریالهای آبکی شبکههای جم. انتهای قسمت اول اشکم سرازیر میشود و به آغوش همسرم پناه میبرم و های های گریه میکنم انگار منتظر همین بودم و دنبال بهانه میگشتم. شام میخوریم و همسرم برعکس همیشه زودتر از من میرود میخوابد. من میمانم و گزارش نیکی که نمیدانم چقدر نیک است و چند تکه لباس برای اتو کردن.
خوابم میآید. عصر نخوابیدم. گزارش نیکم را قیچی میکنم. تکه تکه.
مدرسه افتضاح بود. دلم میخواست معلمی در دهه چهل بودم تا حسابی بعضی بچهها را کتک بزنم. چون گویا فقط زبان کتک بلدند.
هزار کلمه نوشتم و کتاب نخواندم. تمرین شعر و کلاس شعر. آشپزی و شام و ناهار. خرید و درگیری با فرم ثنا. مدارک و کارهای مسخره. حرف زدن با دوستان و همین. کارهایم کشدار بود. کششش. کششش.
امروز روز توجه به جزئیات بود.
از پیادهروی گرفته تا کلمهی سال.
و البته یک ربع آزادنویسی به محض بیداری صبح.
همه چیز خوب پیش میرود، خوابم حتی چند روزیست راحتتر و عمیقتر شده.
بیستوپنج دقیقه هم نوشتم و در آخر با سپاسگزاری تمامش کردم.
بنابراین نمرهی امروزم «نُه» خواهد بود به خاطر همه چیزهایی که انجام دادم و ورزشی که انجام ندادم.
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
دومین گزارش نیک
نوشتن گزارش نیک برام سخت شده با اینکه تازه شروع کردم حس میکنم همش میخوام بهانه بیارم انجامش ندم. اما انجامش میدم چون میدونم اینم کمالگرایی و ذهن فاجعه اندیش منه که سعی میکنه بدترین احتمالات رو به تصویر بکشه برام مثلا امشب میگفت بقیه دوستان خیلی خوب مینویسن بزار بهتر بنویسی بعد منتشر کن. شاید خیلی فاجعه باشه متن هات. الان که آزادنویسی انجام دادی و هزار کلمه نوشتی ولی بیشتر برای خودت بنویس. مشخصه که چرا چند ساله از مسیر نوشتن دور شده بودم با اینکه اولین بار سال 99 با مدرسه نویسندگی آشنا شدم. حالا بگذریم همینطوری که اون غر میزنه منم میخوام از یه ایده ای بگم که امروز به ذهنم رسید و انجامش دادم،ترکیب آزاد نویسی با تمارین خودشناسی. من چند سالی هست سعی میکنم یه سری تغییرات تو زندگیم اعمال کنم و عادت های مثبتی رو دنبال کنم و روانمو تحلیل کنم حالا با مطالعه،دوره های آموزشی یا روانشناس ولی نتیجه کم تر از چیزی بود که انتظار داشتم؛ البته که پیشرفت های زیادی هم داشتم ولی انگار یه چیزی کم بود؛امروز که دوباره دوره هامو گوش میدادم اومدم نوشتم و علاوه بر نوشتن مطالبی که یادگرفتم« این کار رو قبلن هم انجام میدادم» اومدم موقع آزادنویسی با در نظر گرفتن اون موضوعات نوشتم و پیش خودم گفتم بزار هرچی میاد توی ذهنم همینطوری تبدیل به کلمه بشه و خب خیلی کمکم کرد به فهم عمیق تر اون مطالب و ذهنم با آزادنویسی خیلی آروم تر شده و بهتر میتونم به منتقد درونیم غلبه کنم؛ مثل همین الان که دیگه صداشو نمیشنوم و مشغول نوشتن شدم و اونم ساکت شد. این نوشتن و صحبت کردن تبدیل شده به یه ترسی که فکر میکنم فقط با انجام دادنش میتونم بهش غلبه کنم.
این چند روزه کسلم. تنها نوشتن مطلب کانال، گشت در مدرسه نویسندگی و گوش دادن به دو فایل از سری فایلهای نوشتیار شاهین کلانتری.
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
روزِ دیدنِ ساعتها
ساعت ۰۵:۳۹
سگی که دیشب برایت گفتم هنوز اینجاست. البته دیشب وقتی که باران گرفت نبودش دیگر. حالا برگشته. تا آخر پل، همراهیمان کرد دوباره. بعدهم ایستاد و دم تکان داد تا از دیدش خارج شویم.
ساعت ۰۶:۵۹
باران میآید. خنکی هوا زیاد است. بخار دارد شیشهها را میگیرد.
ساعت ۰۷:۰۷
باران که میزند نمیدانم چه کنم که نهایت استفاده را برده باشم. باران ذوقزدهام میکنند.
ساعت ۰۷:۱۴
دارم کتاب میخانم. همان نمایشنامهی شب بهخیر، مادر. چقدر نگه میداردم این کتاب. ماشین میرود و من میخانم. وادارم کرد بخانم و تمامش کنم. در لحظهی شلیک گلوله و پایان نمایشنامه، چند لحظهای چشمهایم را بستم. درجایی از نمایشنامه مادر میگوید:
اگه جرئت این رو داری که خودت رو بکشی، جسی، پس جرئت این رو هم داری که زنده بمونی.
و جسی جواب میدهد که:
این رو میدونم. پس مسئله درواقع اینه که ترجیح من کدومه.
اصل ماجرا همین است که من چه میخاهم و تا کجا فرمان زندگیام دست خودم است.
ساعت ۰۷:۳۰
کوکی خریدم. حس میکنم یکی از خوشمزهترین شیرینیها است. کمی آرد و تخممرغ و شکلات که پف میکنند و طعم شکلات را خوب در خودشان نگه میدارند.
ساعت ۰۷:۳۶
ایستادیم بنزین بزنیم.
ساعت ۰۸:۵۲
امامزاده هاشم ایستادیم. عقبتر جایی ایستادیم برای صبحانه و گفت ندارد امروز. گفت بیاییم اینجام. کثیف بود. شلوغی کثیفی داشت. چنین مکانهایی را تاب نمیآورم. توی مخم میرود نگاه خیرهی آدمهاش. همیشه همینطورند. زیاد نگاه میکنند. تو را غریبه میبینند و حقهم دارند. این غریبگی اذیتم میکند.
ساعت ۰۸:۵۷
آمدیم جلوتر. ایستادیم برای صبحانه. املتِ نازنینم.
ساعت ۰۹:۵۱
از تونلها خیلی خوشم میآید. تاریکی دلچسب و نور آخرشان. تونلها کاملاند بهنظرم. خوش به حالشان.
ساعت ۱۰:۲۸
بوی سیر پیچیده در ماشین.
ساعت ۱۱:۰۵
خاب. خاب میچسبد. خاب صندلی عقب میچسبد. چایی بعد از خاب میچسبد.
ساعت ۱۲:۲۳
قهوه زدیم. روشن شدیم. البته که دوباره موکا خوردم و شیر داشت و زرا گفت اتفاقن آرامبخش است عزیزم و تاثیری ندارد. اما خب خودم را گول میزنم که روشن شدهام. کی به کی است.
ساعت ۱۲:۵۵
دوباره عوارضی و احتمالن آیندهی جاده مثل گذشتهی آن، بازهم پر از چاله و خرابی. خاک برسرشان بریند.
ساعت ۱۳:۰۵
شتر دیدیم در خارستان کنار خیابان.
ساعت ۱۳:۰۹
مسیر شمال به اصفهان مزخرف است. از شمال که گذر کنی بیابان است و بیابان و بیابان تا اصفهان. چرا این همه بیابان آفرید خدا؟
ساعت ۱۳:۳۹
گوشهایم گرفته. هرچه خمیازه میکشم خوب نمیشوند. انگار نیمسوز شدهاند.
ساعت ۱۴:۴۲
سعی میکنم از ابرها شکل بکشم بیرون.
ساعت ۱۵:۱۹
نتوانستم ناهار بخورم. هیچچیزی دلم نمیخاست. کمی از کنار مامان و بابا خوردم. اما سرجمع پنج لقمه نشد.
ساعت ۱۵:۵۹
خورشید رفت زیر ابرها.
ساعت ۱۶:۱۶
کاش یکی از اتوبوسها یا هجده چرخها دائم کنارمان میآمد و نمیگذاشت آفتاب چشمم را بزند.
ساعت ۱۶:۳۹
حالا دیگر خورشید پشتش یه ماست.
ساعت ۱۷:۱۷
در وبینارم. مبینا از روزنوشتهای بچهها خاند و گفت. باید روزنویسی و رخدادک را جدیتر بگیرم. از قهرمان فروتن حرف میزند استاد. چندمینبار است میشنوم این کتاب را. وسوسهام میکند بخانمش موجود بودنش در طاقچه بینهایت.
ساعت ۱۷:۴۰
باهم جرقههای داستانی مینویسیم. جرقهای که دوست داریم به آن فکر کنیم و آن را بپروریم. میرسم به کامیونسواری که نزدیک روستایی ماشینش خراب میشود و خودش را به روستا میرساند. بعد از گرفتن غذا و آب از آنها و خوردن، میفهمد تمام روستا جذام دارند.
ساعت ۱۷:۵۴
کارگاه جدید. اهمیت خاطره. آخ جان!
ساعت ۱۸:۰۲
اینترنتم رفت به امید خدا. از وبینار قطع رفتم.
ساعت ۱۸:۰۷
به آن همه نور ریز در شهری که آن عقبها است نگاه میکنم.
ساعت ۱۸:۱۳
فکر میکنم اگر با این سرعت، در ماشین را باز کنم چه اتفاقی میفتد؟
ساعت ۱۸:۱۶
از خیلی دور کوه صفه را میبینم. برایش لبخند میزنم.
ساعت ۱۸:۱۹
حالم دارد بهم میخورد از صدای منیژه در نشان.
ساعت ۱۸:۲۴
ماه از پنجره بیرون میرود.
ساعت ۱۸:۴۷
بلخره رسیدیم. اینهم خانه.
ساعت ۱۹:۴۳
رسیدم به حمام و گرفتم دوش و جملهی:
آخیش، هیچجا خونهی خود آدم نمیشه.
ساعت ۲۳:۱۴
برای اولینبار همین شبِ رسیدن، تمام وسایلی که میشد سامان داد را، جمعیدم. چشمهام میسوزند. خاب دارد میبردم. شب توام بخیر.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
روز شصت و یکم گزارش نیک من.
امروز از صبح درگیر خواهرم بودیم.
کل روز را به او اختصاص دادیم برای خرید چیزی که او می خواست.
خب خداروشکر وسیله ای که می خواست را خریدیم که اگر انتخاب نمیکرد از من کتک می خورد.
برگشت در ترافیک تهران وُول می خوردیم.
تهران از بس شلوغه در حال منفجر شدن است.
او را به مقصد رساندیم و ما هم به سمت خانه روانه شدیم.
در راه سری به بیمارستان زدیم تا اگر شد نوبت بگیریم و برویم دکتر تا خیالم از بابت دردم راحت شود.
سمت شهریار رسیدیم و به بیمارستان نور رفتیم.
بعد از پرس جو از بخش نوبت دهی و پذیرش متوجه شدیم که دکتر رفته و سه شنبه ها از ساعت ۹ صبح تا ۱۲ تشریف دارند.
با ناراحتی به خانه برگشتیم و مامان سریع السیر نهار را درست کرد و بعد از خوردن نهار و کمی استراحت ساعت ۱۵ شد.
تا آماده شویم و راه بیفتیم، ساعت شد ۱۵:۳۰
دقیقا ساعت ۱۶ به بیمارستان رسیدیم و از مرکز نوبت دهی یک نوبت گرفتیم. این دکتر دیگری بود.
حساب و کتاب ها انجام شد.
ماشاالله بیمارستان آنقدر شلوغ بود که آدم باید روزی هزار مرتبه بابت سلامتیش از خدا سپاسگزاری کند.
به نظرم سلامتی بالاترین نعمتی است که همه ی ما داریم و تا وقتی از دستش ندهیم قدرش را نمی دانیم.
پیش خانم دکتر رفتم و مشکلم را توضیح دادم. برام آزمایش نوشت و انجامش دادم.
جواب را پیش خودش بردم و نگاه کرد و گفت هیچ مشکلی نیست. برات دو تا قرص نوشتم آن ها را بخوری به امید خدا خوب میشوی.
خب دلم آرام گرفت. از استرس داشتم می مردم.
اما هنوز هم کمی درد دارم. درد مثل باد پاییزی گاهی می وزد و گاه خاموش می شود.
تا ساعت ۱۷ داخل بیمارستان بودیم و من دوست داشتم که زودتر کارمان انجام شود و در وبینار حاضر شوم.
متاسفانه با بیست دقیقه تاخیر در وبینار حاضر شدم.
فکر کنم استاد در حال خواندن کتابی بود.
من که از وسط وبینار حضور یافته بودم، گیج شده بودم و اصلا نمی فهمیدم از چه حرف می زنند.
این وسط پریدن هم خوب نیستا اینکه از اول در وبینار باشی متوجه میشوی قضیه از چه قرار است و نظم و انضباط خوبی را حس میکنی.
تمام هوش و حواست جمع می شود.
پرسش و پاسخ هم داشتیم در حد یکی دو تا سوال.
استاد کتاب نوشی و جوجه هایش را برایمان خواند.
هر چه از نمک و خوشمزه بودن داستان بگویم کم گفتم.
بازی هایی که با شخصیت ها و خود داستان شکل گرفته بود هیجان انگیز و جذاب بود.
استاد هنوز شیراز هستند و در هوای خوش شیراز زندگی می کنند.
خاک شیراز او را پا گیر کرده و دلش را برده است.
او چند وقت پیش به شیراز سفر کرده بود. چند روزی آنجا بود و بعد به تهران برگشت. الان مجددا به شیراز رفته و با حال و هوای سفر عشق بازی می کند.
چه می شود گفت فقط می توانم بگویم که استاد جان هر جا هستید ان شاءالله همیشه خوش باشید و کیف کنید.
بعد از تمام شدن وبینار هم یک چای دبش زدیم و خستگیمان در رفت.
به اتاق رفتم و پادکست گوش دادم.
پادکست برای تغییر باورهاست. به نظرم باورها یک رکن مهم و اساسی برای زندگی سالم است.
کمی فیلم دیدم و دوباره به اتاق رفتم و ادامه ی کار عمیق را خواندم.
گاهی هیچ کاری نکردن هم قشنگ و لازم است.
مثلا این جمله که می گوید رهایی از مشغله ، صرفا به معنی رفتن به تعطیلات و تفریح نیست. دوری از شلوغی ها و آشفتگی های روزمره، به همان اندازه ای که ویتامین دی برای بدن ما ضروری است و بدون آن به بیماری هایی از جمله راشیتیسم مبتلا می شویم، برای روح و روانمان ضروی است.
یا با استراحت دادن به ذهن خودآگاه، ذهن ناخودآگاه شما این امکان را پیدا می کند تا پیچیده ترین چالش های حرفه ای شما را مرتب سازی کند؛ بنابراین عادت دوری گزینی از کار، لزوما مدت زمانی که درگیر کار مولد هستید را کاهش نمی دهد؛ بلکه در عوض، به نوع کاری که انجام می دهید، تنوع می بخشد.
گزارش نیک ۱۶۱ فرح
گزارش نیک ۱۵۸و ۱۵۹ و ۱۶۰ را بصورت نامه برای فرزندانم نوشتم. بهشون گفتم و آنها هم برای دیدن نامههاشون به سایت مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری رفتند. جالبه پیدا نکردند، براشون از تلگرام نشر نویسندهساز پست در تلگرام گروه خانوادگیمون گذاشتم. دخترم لیلا خیلی خوشش اومد و از نامهام تشکر کرد
امروز از ۷ صبح بیدارم ولی ۸:۱۵ از تخت خودم را جدا میکنم. صبحانه نان (پیناتباتر) کره بادام زمینی با کمی عسل و نان برنج خوردم. آرامش زندگی بدون آرد گندم را دارم. گلوتن با آن حالت چسبندگیاش زندگیم را تحت شعاع قرار داده بود و حالا رها و آزادم از این ماده، پروتئینی که در لغاتی مانند گندم ، جو یافت میشود. و خدا را بابتش شاکرم. همیشه میگویم:
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾
سپس فجور و تقوا (شر و خير) را به او الهام كرده است . سوره شمس آیه ۸ )
(انگار خدا بهم الهام کرد که مدتی نان نخور تا دل درد هایت کم شود.)
چند سال پیش هم مدتی محصولات گندمدار را حذف کردم و به آرامش دستگاه گوارشم رسیدم.
✔️آشپزی کردن: ناهار قورمه سبزی از دیشب روی گاز با شعله کم گذاشتم و صبح قورمه سبزی عالی تحویل گرفتم که آبش زیاد بود، گذاشتم روی شعله بیشتر تا غلیظ و جا افتاده شد. پختن کته ، که کمی شفته شد. آبش را زیاد ریخته بودم.البته با قورمه سبزی چسبید.
خواندن گزارش نیک دوستان دیروز و امروز در حالی که روی کاناپه توی آفتاب دراز کشیدم چون کمی کمر درد داشتم.
خواب بعدازظهر تا قبراق بشم برای وبینار نویسندهساز و کلاس شعر دوره ۱۴هم.
همورکم را هم نوشتم اما پست نکردم. موقع روی نویسی از قلم غلطگیر گاهی استفاده می کنم پس از زبان او فهرست کار روزانه را نوشتم.
فهرست روزانه لاک غلطگیر:
1. اصلاح خطاهای نوشتاری و اشتباهات خودکار، خودنویس
2. نگاه سطحی کردن به کلمهای که باید محو شود.
3. با حرص و غضب نگاه کردن به کلمه که باید پاک شود.
4. نظارت بیچون چرا کلمه اشتباه تایپ شده؟ یا نوشته شده؟
5. تلاش اولیه که با یک حرکت بتواند کاغذ را بصورت اولیه اش در بیاورد.
6. فحش دادن به نویسندهای که با فشار زیاد کلمه را نوشته است.
7. تشکر از کاغذی که لاک را سریع به خود میگیرد.
8. بد و بیراه گفتن به نویسندهی بی تمرکز، بابت غلطهای اضافی ، غلط زیادی، گه خوریهای بیشمار، حواستو جمع کن بیمغز
9. در حال استراحت، آفرین گفتن به نویسندههای حواسجمع
10. پاک نکردن کلمههایی که دوس داره
11. لج کردن و لاک ندادن بیرون برای نویسندههای بیدقت.
12. سریع پاک کردن کلمههای ناهنجار، ناخوشایند، نامربوط، بی حیا ، بی شرف.
13. خوش یوم نیست میرم بعدی😊
14. پاک نکردن کلمههای دلفریب و جذاب، دلربا و زیبا.
کلاس شعر تا بعد از ۱۰/۵ ادامه داشت.
حلزون مدرسه نویسندگی امشب چقدر طناز شده، شکل ماهی توی آب شده، نقاشیاش هم سبک “آبستره” و رویا گونه شده.
«فقط تلاش میکنم کاری را انجام دهم که از من ساخته نیست.» (لوسین فروید)
شبا
باد محبوس در ایوان اتاقم
اسم تو را زمزمه میکند. (فرح)
گزارش میگ میگ
سرکار بودم صبح و شلوغ. دوتا همکار مرخصی بودند. البته نه آنقدرها شلوغ. نسبت به کل ماه شلوغ. نسبت به ماه قبل خلوت.
ظهر تمرینجا را بودم. وبینار الهه علیزاده را بودم.
از صبح تا عصر لا به لای کارها به نوشتن تمرین شعر مشغول بودم.
قبل جلسه شعر با بچههای گروه متخصص نقاشی کشیدم. نقاشیام شکل خواب شد.
کلاس شعر بودم و بسی خوش گذشت. بازخورد هم خوش گذشت. خوبی کلاس شعر، کارگاهی بودنش است و تمرین کردن سر کلاس.
کتاب بازی و خلاقیت را تمام کردم و روزنویسی در سایت منتشر کردم.
لطافت آسمان صورتی
عشق: عشق، غروب بود که در آسمان صورتی لطیف به ما چشمک میزد. تماشایش کردیم. رقصیدیم. من گفتم آسمان، آینهی پوشالی دریاست. گفتم مهربان است.
تحرک: لب دریا رقصیدیم. امشب کلاس رقص داشتم. کنسل شد.
گفتوگو: با بچهها راجب کتابهای جین آستین و فیلم عقل و احساس که تازه آمده حرف زدیم. یاسمین دیروز در سینما دیده بود و خوشش آمده بود. با احسان از حیاتواژههایمان گفتیم. خاطرات عروسیهایی که رفته بودیم را تعریف کردیم. از احساساتمان زیاد گفتیم.
پیگیری: فقط توانستم برگشتنه از دانشگاه درس بخانم. زبان را رفتنه خاندم. میخاستم در تبلتم کتاب تئوری شعر را بخانم که نخاندم.
خاطره: وقتی حیاتواژههایم را میگفتم، یاد خاطرات زیادی افتادم. یاد مسافرتهای شمال. یاد عروسیای که با مامانماینا رفته بودم و شبش بیاعصاب شده بودم و میخاستم سریعتر برگردم خانه. یاد عروسیای که در باغ بود و پر از خوراکی بود.
خلوت: تنها خلوتی که داشتم شش صبح بود. میخاستم زمین و زمان را فحش بدهم.
شعر: میخاهم قبل خاب تلاشی در شعر گفتن بکنم. شعری از فرشته خاندم. مشوق بود. دوستش داشتم.
نوشتن: در راه به دانشگاه چالش پنججملهای را انجام دادم. و یک داستانک نوشتم. اما نیاز به بازنویسی دارد.
تغییر: امروز نسبت به دیروز هم بیشتر آب خوردم و حواسم بود. یکم از لحاظ روحی امروز تغییر کرده بودم. هورمونهایم بهم ریخته بود. اما با گریه آرام گرفتم.
طبیعت: راه رفتن در پارک پشت دانشگاهمان و تماشای غروب، لب دریا برایم لذتبخش بود. روحم را نوازید. طبیعت جزو حیاتواژههایم است.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
بیست و هشتِ هفتِ سالِ پنج
امروز عصبیم. دلم فحش میخاهد، رکیک. از آنها که آدم با خودش میگوید و بعد بند کیف را محکمتر میگیرد. جلوی آینه ایستادهام. رژی قرمز بر لبم جیغ میکشد، خط چشم نه، فقط کمی پشت پلکم را سیاه میکنم، زیر لب تیری میفرستم به همهی چیزهایی که نمیدانم دست کیست. شاید بهتر است در مسیر رفتن به شرکت سراغ کتاب سردوزامی بروم. قبلن هم گفتهام هر بار متنی از کسی میخانم دلم میخاهد صورتش را ببینم یا چیزی دربارهی او بخانم، اینچنین سخنش به دلم مینشیند و اگر از خاندنش سر ذوق بیایم، تصویر و متنش تار و پود میسازند و یادش در من تهنشین میشود. پس این بار جستجو میکنم تا بهتر بشناسمش. سایتش را به سختی با فیلترشکن باز میکنم، تصویر جوانیاش با گربهای سیاه در آغوش، در ابتدای صفحه است. صورت گربه پیدا نیست، نگاهش هم نه. فقط خودش دارد میخندد. از قرار دادن این تصویر چه قصدی دارد؟ این مرد چه پیامی را منتقل میکند؟
من از صبح دنبال فحشی میگردم که به کسی بدهم، حالا او یک گربه دارد و میخندد. فحشم را به خودم برمیگرداند.
سه بار «برادرم جادوگر بود» را خاندهام. سردوزامی در آنجا با زبانی عریان و عصبی، با کلامش شلاق میزند ، رسوا میکند و همه را به دادگاهی میکشاند که قاضی و متهم کسی نیست جز من. خشمی که در آن کتاب هست، اول از خودش شروع میشود. در کتاب «روایت شفق» هم کمی لولیدهام و با کتاب و سبک او آشنایی دارم. در جایی سردوزامی میگوید تلاش کرده «بدون دخل و تصرف در جملههای شفق، در همان دایرهی لغات او» صحنهها را برجسته کند. یعنی یک جا خودش را هم پای میز محاکمه میآورد، جای دیگر کنار میکشد تا صدای دیگری بیواسطه شنیده شود. در نگاه من این تصویر، از همین جنس است: صمیمی، آرام، واقعی، بیآنکه بخواهد چیزی را به شکل خودش دربیاورد. برای من، تصویر وعدهی همان رفاقت است و کتابهایش، شاید وفای به آن وعده.
در راه که میروم، چند صفحهای از «برادرم جادوگر بود» را بازخانی میکنم و همینها را مینویسم ، البته مفصلتر. به دفتر میرسم و آغاز محاسبهای دگرگونه. شتابانگیز عبور میکنم از خاندن، یادداشت را میبندم و مینشینم پشت میز حساب و کتاب. تا ساعت دو چند باری سرک میکشم به نویسندهساز، نمیتوانم دور بمانم. ساعت دو میشود و تمرینجا. همانطور که بر پشت میز به پیشفاکتور زدن مشغولم هندزفری در گوش، تحلیل و تذکرهای استاد را میگوشم و نکته بر میدارم. قلبم میتپد، محکمتر، تندتر. ثانیهها در گلویم ضربان میزنند و استاد تمرین مرا میخاند. میخاند و واژههایش در خونم زلزلهزا به دیوار رگ میکوبند. گرمم شده، عرق کردم. موس را محکمتر میفشارم. «کارت خوبه بیتا، خیلی خوبه، آفرین بهت.» دیگر توی اتاق نیستم. در فضا جا نمیشوم، نیستگونه بر صندلی میمانم. نمیفهمم چند دقیقه گذشته که به خودم میآیم. خوشحالترینم. موس را رها میکنم، به پشتی صندلی تکیه میدهم و یک نفس عمیق میکشم. بعد برمیگردم به اصلاح پیشفاکتور ارسالی با یک میلیارد و دویست تومان کسری .
ساعت پنج و وبینار. شاهینِ استاد از قصهگویی میگوید، از اینکه چطور همین طرح ابتدایی داستانوار میتواند در گذر زمان به داستان یا رمانی موفق تبدیل شود اگر با جزئیات ثبت شود. از فایدهی نوشتن همین جرقههای کوتاه در بستر فضای دیجیتال شخصیمان میگوید. از دورهی جدید خردهخاطره میگوید. و من باز هم وسوسه میشوم، اما نه، تصمیم میگیرم متمرکز بر همین دو دوره بمانم.
به خانه میرسم. فرهنگوارهی شاهین خلاق برگبرگ روی زمین پهن است. به پشت دراز میکشم و مینویسم. همزمان فایل «برادرم جادوگر بود» روی لپتاپ باز است. چند خطی گزارش مینویسم و میروم. برمیگردم و میخانم. ژولیدهمو با زبانهزن جملهکی مینویسم. بعد صفحهی اول دفتر را باز میکنم و بالایش مینویسم: «بیست و هشتم مهر. ساعت دو، هندزفری، پیشفاکتور، صدای شاهین، مخابرات منطقهی چهار تهران.» دفتر را کنار میگذارم. همه جا رژمالیست. ردی از رژ هنوز روی لبم که دیگر جیغ نمیکشد، حالا انگار خونیست. صفحهی سردوزامی را نمیبندم. جلوی آینه ایستادهام. فحش میکشم.
سه شنبه ۲۸ مهر
گزارش نیک ۱۶۱
سال واژه ام تغییر
ساعت ۵ نمازم را می خوانم و بعد از نماز با خدایم به زبان مادری درد دل می کنم.
صبحی دیگر را تجربه می کنم به سمت حیاط می روم باد ملایم و مطبوعی به صورتم می وزد خوشم می آید.روی سکوی حوض می نشینم شیر آب را باز می کنم، دست و صورتم را می شویم و با دستانم موهایم را خیس می کنم باد لابلای موهایم می پیچد و احساس خنکی به من دست می دهد.
سرم را به سوی آسمان بلند می کنم آبی و صاف بدون لکه یا پشته ای ابر،بلند می شوم و درختان را تماشا می کنم.درخت انجیر بارش را داده، برگ هایش رو به زردی می روند سست شده اند و گاه و بی گاه از درخت می افتند.درخت زیتون هنوز باردار است،سبدی برمی دارم و دانه های زیتون را که کف زمین ریخته اند جمع می کنم.
کنار گل کاغذی می ایستم، گل های خوشرنگی دارد دوستشان دارم به داخل ساختمان می روم تلفن همراهم را برمی دارم و باز به حیاط می روم از گل های کاغذی عکس می گیرم در زاویه های مختلف، در گالری نگاه می کنم بدک نشده اند عکس ها، شاید شعری انتخاب کنم ضمیمه ی عکس گل و در کانالم بنشانم.
مثل هر روز صبح پرندگان هم بیدارند و آواز می خوانند، چه دل انگیز و چه روح پرور!
پروانه ای بال می گشاید و روی گل می نشیند تا می آیم از او عکس بگیرم پر می زند و دور می شود، حیف شد خیلی زیبا بود.
این طرف آن طرف دنبالش می روم ولی انگار پر کشیده و رفته، ناامید می شوم.
تو مثل خنده ی گل، مثل خواب پروانه
تو مثل آن چه ناگفتنی ست زیبایی!
*حسین منزوی*
ساعت ۱۰ در سه صفحه ژورنالینگم را، روزانه ام را و روزنویسی ام را می نویسم، فهرست کارهایم را نیز هم چنین
ادامه ی قصه ی موش و گربه از لطایف عبید زاکانی را می خوانم و می نویسم:
گربه گفتا که موش گه خورده(جسارت است و شرمنده🙂)
من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشکر معظمی ز گربانا
گربه های براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
لشکر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
لشکر موش ها ز راه کویر
لشکر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
ادامه دارد…
انواع ادبیات
از کتاب شرح گلستان
گروه وصفی
تاریخ:
تاریخ شرح وقایعی ست که در گذشته به وسیله ی آدمیان در روی زمین انجام شده باشد و تاریخ تحولات جوامع را مورد مطالعه قرار می دهد و بر حسب آن که در باره ی یک ملت یا چند ملت یا همه ی جوامع باشد تاریخ ملی یا عمومی و تاریخ کلی جوامع نامیده می شود.
دیباچه ی کتاب
ادامه ی سبب تالیف گلستان:
بامدادان که خاطر بازآمدن بر رای نشستن غالب آمد،دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبتِ شهر کرده.
گفتم: گلِ بستان را چنان که دانی بقایی و عهدِ گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند: هر چه نپاید دلبستگی را نشاید.
گفتا: طریق چیست؟
گفتم: برای نزهتِ ناظران و فسحتِ خاطرِ حاضران،کتاب گلستانی تصنیف توانم کرد که بادِ خزان را بر ورقِ او دستِ تطاول نباشد و گردشِ زمان عیشِ ربیعش را به طیشِِ خریف مبدل نکند.
به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
ضیمران=نوعی گل از جنس نیلوفر
فسحت=گشایش و گشادگی
تصنیف=نوشتن کتابی ست از خود و تالیف گردآوری گفته های دیگران است.
تطاول=درازدستی
طیش=سبکی و فساد عقل در اینجا مراد بدی و ناپسندیدگی است.
خریف=فصل پاییز
پنج و شش=کنایه از کوتاهی مدت است.
راس ساعت ۵ در وبینار موجود بودم لحظاتی پیش شروع شده بود.گفتند که اوایل ماه آبان کارگاه خرده خاطره برگزار می شود در سه جلسه ی سه ساعته،عاشق خاطره نویسی ام و مرور خاطرات و نوشتن از آنها برایم لذت بخش است.
آب کافی نوشیدم.
فایده های نوشیدن آب:
کمک به روشن نگه داشتن و خشک نشدن پوست و مو
کمک به مبارزه ی بدن با بیماری هایی مثل بواسیر، گرمازدگی و مسمومیت غذایی
کمی پیاده روی کردم.
جای خالی سلوچ را صفحات پایانی هستم کلکسیونی ست از کلمات و جملات به شدت رنج آور و زجرآور چون غم،غصه،طمع،هوس،بی شرمی،پررویی،تجاوز به پاکی ها،پرده دری،مظلوم ستیزی،برادرکشی،فقر،نداری،حق خوری و اما در مقابل زنی که بدون حضور همسر،مقاوم چون مردی می ایستد و سعی می کند که دشواری های زندگی را تاب بیاورد.
نمره ام ۸
امروز کمی زبان خواندم، با یکی از خدایان یونان باستان رازنیازی کردم. مدیتیشن هم انجام دادم و کلاس تمرینیجا استاد شنیدم و شروع به خواندن رمان «٢٠ زخم کاری» کردم و همچنان تلاش میکنم اثر جدی بنویسم که اشک شما را در بیاورم، و فکر میکنم خوب پیش میرم.
صبح وحشی شدم و افتادم به جان کاغذ. یک نیم و یک ربع نوشتم. با من شروع کردم و مقدمه چیدم. من که ترسید او را وارد کار کردم و مسائل را شرح دادم. تفسیر های او که تمام شد تو وارد میدان شد. مشاوره داد و نصیحت کرد. پند داد و نهی کرد.
در کتابخوانی امروزم قرار بر این شد که گاهی تندوتیز گاهی کند باشم. کتابهای مدیریت شخصی و مهارت آموزی را تند میخواندم. وقتی به ادبیات میرسیدم از سرعتم میکاستم.
اصول سخنرانی و فن بیان را تندتند جویدم و داستان کوتاه از فرسی را نمنم چشیدم.
نمیتوان گردن سحرخیزی انداخت. خواب بعد از ظهر را میگویم. به نظرم مقصر خوشگرمی اتاق بود. دستهای گرم و نرمش را دورم پیچید. در گوشم زمرمه کرد. خمارم کرد. هوشیاریام را گرفت و خوابم کرد.
به نظرم خواب بعد از ظهر تمامش باخت است. تا بفهمی چه کسی هستی کجاد بودی و چه میکردی شب شده است.
بخشی از کتاب نظم زمان که دلم خواست در گزارش نیکم باشد: آن را ما آدمیان با احساسات و افکار زندهایم. وقتی همزمان با هم در یک مکان هستیم و با هم صحبت میکنیم و به چشمان هم مینگریم و همدیگر را لمس میکنیم، احساسات و افکار خود را مبادله میکنیم.
این شبکهی برخورد و تبادل ما را تغذیه میکند. اما در واقع لازم نیست برای این گونه تبادلات در یک مکان و زمان باشیم. افکار و احساساتی که بین ما حلقهی اتصال ایجاد میکنند به راحتی دریاها و دههها و گاهی قرنها را طی میکنند، در اوراق نازک کاغذ ا رقصان بین میکروچیپهای کامپیوتر. ما بخشی از شبکهای هستیم که بسیار فراتر از چند روز عمرمان و چند متر مربعی است که بر آن گام مینهیم این کتاب نیز قسمتی از آن شبکه است.
تمرینجا را بودم، آفلاین. وبینار را بودم، آنلاین.
پیادهروی داشتم، دو مرتبه. اولی جذب شادی، دومی دفع خشم ناگهانی.
https://t.me/maryamebrahimi21
امروز هم رسید و من غرقِ کلیشه هستم همچنان. غرقِ روزمرگی و تکرار. اما صبر و صبر و صبر.
صبح بعد صبحانه، آزادانه نوشتم. دیدم باید نگهدارم نوشتههایم را، تصمیم گرفتم در دفتر خاطراتم بنویسم. حرفهای مهمی بود که باید به یادم بماند تا این روزها را به یاد داشته باشم.
ناهاری گذاشتم. فیلم دیدم.
از شهریار خواندم:
زِ قعرِ چاه توان دید درِ ستاره و ماه
گراین فنا بپذیری، بقا توانی یافت
قبل ظهر در کتابهای میکروبشناسی نیز پرسه زدم.
شب مادام بوواری خواندم.
– طولانیترین آزادنویسیام همین امروز بود که شد ۱۶۰۰ کلمه، از بس غر زدم و خودم را سرزنش کردم، از بس ناسزا بار اطرافیانم کردم. حقشان است. نمیخواهم بدجنسی کنم اما واقعا حقشان است، حتی اگر از هزاران زاویهٔ دیگر به موضوع نگاه کنی.
– یک تمپلیت ورد درست کردم که قرار است آدمهایی را که تاکنون شناختهام در آن جای دهم. هر فایل ورد متعلق به یک نفر است. میخواهم ویژگیها و خصوصیات هر کدام را آنجا بنویسم. راستش میترسم روزی فراموششان کنم. خوشحالم که بالاخره توانستم حسرتها، رازها و نگاههای معنادار آدمها را در یک جا ثبت کنم.
– کتاب «جستارهایی اندر مصائب نوشتن» را تمام کردم. نمیدانم چرا دوست دارم دوباره آنا کارنینا بخوانم. یاد ضیافتها و دورهمیهایشان افتادم. کاش آن زمانها زندگی میکردم و دغدغههایم مثل دغدغههای زنان آن دوره بود.
– دو قسمتِ آخر رئالیتی شو را دیدیم. نچسبترینشان برنده شد. البته از وسطبرنامه مشخص بود که او برنده میشود. یک جمله که دوست دارم بنویسمش اما اصلا ربطی به موضوع ندارد: «حتی دشمن خوبی هم برای مبارزه نیستید».
– یک جملهٔ دیگر که بعد از خواندن گزارش نیک یکی از دوستان یادم آمد و باز هم هیچ ربطی به موضوع ندارد: «آدمها رقتانگیزند». این آخرین جمله مرگ به لیزل ممینگر بود در کتاب «کتابدزد». با مرگ موافقم. بعضیها واقعا رقتانگیزند.
– نکات خوبی آموختم از «از رها و ناهشیار مینویسم». دربارهٔ این بود که چه چیزهایی را بعد از نوشتن دور بریزیم و چه چیزهایی را نه. یکی از مشکلاتم حین نوشتن این است که مدام مینویسم و پاک میکنم. در واقع حین نوشتن ویراستاری هم میکنم. تصمیم گرفتم از این به بعد هر جملهای به ذهنم میآید بنویسم و بعد از این که متن تمام شد، به فکر ویراستاری بیفتم.
https://t.me/zahrahabibi9626
1. سالواژهام: استمرار
2. پیاده روی دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه.
3. شرکت کردن در وبینار شعر.
حلزون هم مثل من امروز آشولاشه.
یه آبی که آشولاشش کردن.
امروز ۷۰۰ کلمه تایپ کردم. چند بار روزکفتار ضبط کردم و قطع کردم و آخر هم هیچ نفرستادم.
توی مدرسه جشنوارهی غذا داشتیم. روز خوشمزهای بود. کوچولو کوچولو خوراکی گذاشتم توی ظرف جوجههایم.
از ارتباطم با بچهها راضی نیستم. خستگی کارهای حاشیه انرژی برای صبوری را ازم گرفته است. اگر با خودم مهربانتر باشم یادم میآید که هرسال یکی دو ماه اول، خودم، بچهها و کلاس آشفته هستیم و هر سال شرایط کلاس بسیار فرق دارد با سال قبل. بعد که قلق هم دستمان آمد میفتیم روی روال.
همیشه توی محیطمان آدم و آدمهایی هستند که ادعای بسیار محترم بودن دارند و اتفاقا نامحترمانهترین رفتارها را دارند. کاری میکنند که به خودت هم شک کنی و درنهایت باور کنی که همیشه اشتباه از خودت است و تمام. بعد از مدتها آموزش، سعی میکنم دیگر گولشان را نخورم. خیلی سخت است اما. خیلی سخت است که خشمت را جوری بیان کنی که آخرسر ی باز هم بَده نشوی خودت و بدتر از همه عذاب وجدان نگیری و دوباره برنگردی سر جای اولت. هووووف…
شعر هفتهی پیش نبودم و امروز گوشش دادم و خسته بودم و دقیق نفهمیدم و تمرینش را به زحمت نوشتم و اشتباه بود.
با تمام سختیها روز بدی نبود. خوب هم نه.
شب بخیر.
امروز هم روزی بود مثل همیشه. من اصلن دلم نمیخاهد این همیشگیِ روزها و شبهایم را. اما امروز وقتی داشتم آخرین قسمتِ منتشرشده از «راویا» را گوش میدادم فهمیدم که اتفاقهای غیرمعمولیِ خوب از دلِ همین اتفاقهای معمولی بیرون میآید و رسیدنها به مقصد همیشه باید از یک مسیر رد شود که گرفتارِ یک همیشگی است.
گاهی وقتها به خودم میگویم خدا را شکر که امروز هم روزی بود مثل روزهای قبل و یک اتفاقِ غیرمعمولی زندگیام را به هم نزد یک اتفاقِ غیرمعمولیِ سهمگین. مثل خیلی از اتفاقهایی که دقیقن افتادند وسطِ معمولیترین ثانیههای زندگیام و شد آنچه نباید.
امروز داشتم به این فکر میکردم که اِ بهمن فرسی هم «جور هندوستان»ش را در قالب نامهای به یک شخص خیالی به نام «داش آکل» نوشته است. و من ناخاسته دارم این کارِ فرسی را تقلید میکنم و گزارش نیکم را در قالب نامه برای تویی مینویسم که خیالی هستی و اسمت هم «شفیق» است. این خوشحالم کرد. این که بدون این که بدانم دارم کاری را میکنم که احتمالن به جز فرسی خیلیها کردهاند. پریشب بود که از دوستی شنیدم: «تو اولین نفری نیستی که هر چیزی را تجربه میکنی. آخرین نفر هم نیستی. قبل از تو خیلیها تجربههای تو را در زندگی داشتهاند و بعد از تو هم احتمالن همینطور است. و تو هیچوقت در کسبِ یک تجربه تنها نیستی». پس من تنها نیستم. شاید همهی آنهایی که برای اولینبار برای یک شخص خیالی نامه نوشتهاند خوشحال شدهاند مثل من. شاید همهی آنهایی که مثل من برای اولینبار فهمیدهاند که میتوانند نوشتن را بیاموزند و با کلمهها دوست شوند کلی رؤیا ساختهاند برای خودشان و خوشحال بودند. شاید همهی آنهایی که مینویسند وقتی برای اولینبار نوشتهاند نوشتهشان را مثل من از دید همه پنهان کردهاند تا کسی بهشان نخندد. و هزار شایدِ دیگر که با یادآوریِ هر کدامشان خیالم کمی راحت میشود که تنها نیستم. من توی تمام تجربههای زندگیام تنها نیستم.
امروز توی نویسندهساز هم این صحبت دربارهی «معمولیها و برهمزنندهی معمولیها» بود. یک داستان دقیقن از جایی شروع میشود که یک اتفاق غیرمعمول یک زندگیِ معمولی را به هم میزند. میبینی؟ یعنی باید یک زندگیِ معمولی وجود داشتهباشد تا یک اتفاقِ غیرمعمولی به همش بزند.
راستی رمان «خدیش» را هم آغازیدم. کلی جان میدهد برای کلمهبرداری. «سرابستان»، و «دیدارگاه» از کلمههایی بود که برداشتم از توی صفحههای کتاب و فعلن همینها را یادم هست.
کمی هم ترکی خاندم.
یکی از مواردی که استاد شاهین قبلتر برای ادامهنویسی گذاشتهبود را دوباره برداشتم و ادامهنویسی کردم باهاش.
«درد این است که……………»
و دیگر هیچ به جز دلتنگی برای خیالهای دور؛ و یک چیز دیگر:
کاش خبرها فقط در حد یک جملهی خبریِ ساده بودند.
همین.
28/7/1405
نوشتن و خواندن برایم یک امر شیرین و رام کنندهست. همزمانی رخدادها رو تجربه میکنم و کلاس نویسندهساز با کلاسهای عصر آراد یکی شده.
آزادنویسی.
پیادهروی جانانه، در هوایی بس سرد و دلگیر.
رفتم خونهی دوستم و یه چند ساعتی کارمون، غیبت، گریه، تخمه، چایی، میوه، فشار و فوشور پیشی ملوسه، آش رشته و چس ناله بود. البته بخوام حساب کنم، خوردنمون بیشتر از بقیه بود. یه تفریح عالی.
فیلم one.last.shot محصول ۲۰۲۶
نوکی به شب هول.
جور هندوستان
کتاب با شما نبودم.
همچون غلام حسین ساعدی که نامهاش را با عنوان «طاهره عزیزم» شروع میکرد و با «طاهرهی عزیزم را میبوسم» خاتمه میداد؛ گزارش نیک امروزم را با نوشتن نامهای به خودم شروع میکنم.
یاسمن عزیزم
صبح داشتم به «پادکست زن» بودن گوش میدادم. صدای آزاده هنوز در گوشم است که میگفت: دختران ما نوعی از تابآوری را زندگی کردهاند و من آرزو میکنم که هر کدامشان در یک جایی از این زندگی فرصتی پیدا کنند تا خودشان را زندگی کنند.
دختری که نگاهِ اخگر مانندش را که مثل دو گُلهٔ آتش میسوزاند، به خانواده و یا جامعه دوخته و میگوید: من آن چیزی را زندگی میکنم که دوستش دارم و پای انتخابم حتی اگر اشتباه باشد میایستم. من این جسارت را زندگی میکنم.
میدانی؟ حالا که بار دیگر آنچه شنیدهام را مینویسم، بیشتر به تو افتخار میکنم.
و این واقعیت که آن لحظهی انفجار، آن لحظهای که در درون تو رخ داد و تمام نقاب و زنجیرهایی که دست و پاهایت را میبست را با سرعتی ناباورانه ذوب کرد؛ همزمان بوده با تاریخی ماندگار در این سرزمین!
تاریخی که برای همیشه زن را در کنار زندگی و آزادی در یک قوم و خویش قرار داده است.
میتوانم تصور کنم که اگر در این لحظه از زندگیات، از تو بپرسم آیا از تصمیمی که گرفتی راضی هستی یا نه؟ فقط یک جواب از تو میشنوم.
حتی اگر در نگاه قضاوتگر همهی آدمها، تو هنوز آن جوانهی سبزِ کم جانی باشی که در برابر این جنگل باعظمت، لگدمالِ سیل حوادث میشوی.
میدانم که این بار در دل خاک ریشه داری و هر بار از نو جوانه میزنی. چون چیزی در درون تو هست که خیلیها آن را از دست دادهاند و آن میل به رشد و شورِ زندگی است.
حتماً الان درحال خواندن کتاب زائری زیر باران از احمد محمود هستی و حیران میشوی از اینکه چطور به جای آفتاب از پشت پنجره میتابد، نوشته است: «آفتاب سایه را مکیده بود و حالا به دیوار سنگی کلانتری لیس میزد.»
میتوانم تصور کنم که چطور از تحیر دستت را به پایت میکوبی و با جهشی از جایت میپری تا با برداشتن مدادت، زیر آن سطر بنویسی بهنازم عمو محمود، چی پخت و پز کردی!
آری، خلاصه که من همین لحظههای جدا شدن از جهان و وصل شدندت به آسمان را دوست دارم. جایی کنار ستارهها. آنجا که حتی غم هم تعریفی از نور میشود برای تو و بر تن عریانت میتابد.
قرار بود شبیه به نامههای ساعدی به پایان برسد پس؛
یاسمن عزیزم را میبوسم.
تا بعد.
۲۸مهر ۱۴۰۵/خوابگاه،تهران
#گزارش_نیک
گزارش نیک
فارسی بعد از سعدی متاثر از سعدی این را کلونتری گفت
ساعت 10 صبح. گوشتهای توی یخچال می خواندم. از تخت میکنم. ابگوشت لذیذ باید سه چهارساعتی خوب روی گاز بنشیند. نیمرو میزنم. پس از بارگذاشتن ابگوشت. یکپومودورمو ازادنویسی میکنم. زنگدر است. مادر یارا سفرهی ابگوشت را تکمیل میکند. با یکظرف دوغ پشتدر بود. به نماز میایستم. نمازهای جامانده را هم میخوانم. از نو مینشینم. وبینار جاماندهی روز شنبه را میگوشم. حض میبرم. کلونتری اسم مرا در لیست گزارش نیکو نگاران میخواند. کسی از دورهی دانشگاهی فیلمنامهنویسی میپرسد و کلونتری میگوید: بهقول استادی یادگیری واقعی روبروی دانشگاه تهران اتفاق میافتد منظور کتابفروشیهای روبروی دانشگاه است. منظور مطالعه غیردرسیست. منظور اینکه از دانشگاه چیزی درنمیاید انرا در کتابها باید جست.
گزارش نیکو
ساعت 10 صبح باحالت سرماخوردگی بیدار میشوم. ابلیموعسل مینوشم.نان پنیرگردو روتین همیشگی صبحانه. جوجهها را توی مواد میخوابانم. اشپزخانه بازارشام میماند. رفتوروبش کردم. بهموازات ان به صحبتهای سوگل مشایخی دربارهی شیخ خرقانی گوشیدم. حتی صدای این زن روحم را میبوسد.کوهی از لباسهای شسته را تازدم.( اخ که چقدر این کار را دوست ندارم.)برای شیرینکردن این کارتلخ به وبینار کلونتری گوش میکنم. تمرین جالبی پیشنهاد میدهد و میخواهد راجع ان در گزارش نیکمان بنویسیم. فردا حتما انجامش میدهم. میایم در این گزارش نیکو ازین تمرین نیکو مینگارم. خرماها را الک کردم گردشان بریزد و چیدم توی سبد. روبروی کولر باد خنک بخورند تا روزیکه بدهم به صاحبشان. چندبسته برهی( نوعی از خرما که گرد و نرم است و معمولا برای شیرهگیری از ان استفاده میشود.) چیدم توی قابلمه روحی درش را بستم و به سفارش مادرم توی پتو پیچیدم. بخوابند گوشهی بالکن تا شیره بیندازند. خانه در انتظار یاراست. سفره را چیدهام. جوجهها روی اتش دارند کباب میشوند. غذای کبابی سه روز است که وارد روتین غذاییمان شده. چراکه ازمایشات یارا میگوید انواع چربیهایش بالاست. به او میگویم باید بیشتر ازت مراقبت کنم. ناهار میزنیم. سهم گربهی مادر که بهتازگی بچهدار هم شده و توی باغچه روبرو زندگی میکند را بردهام پایین. بااشارهی دستانم میاید تولهاش سردیوار خانهی همساده نگاهم میکند. میدود سمت گوشتها. خیال میکنم الان همهشان را خودش میخورد و چیزی برای ان طفلکها باقی نمیماند. اولین لقمه را بهدهان کشید و جستی زد روی همان دیوار مذکور. مهرمادری حتی توی حیوانها هم نمود دارد. یکساعت خوابیدم. دقیق یکساعت. چای دم دادم به حلاوت خرماگردو. وجود یارا و خواندن اثر گاتمن درستحسابی دعوا کن. نماز خواندم و رفتم باشگاه. مربی محترم بهقصد کشت تمرینمان داد. باروحی سرشار برگشتم خانه. “ف” چندین بار تلفن کرده بود. کمی درددل کردیم.با مادرم حرف میزنم که ان زنخیاط پشتخط است. پیام میدهد که بیا پرو. درجا میروم. هنرش به تنم مینشیند. کمی اصلاح جزئی دارد. میایم خانه. تا میایم بنویسم یارا میاید. شام میخوریم. خورش بامیه. هیچ دوست ندارم. از ان جهت میخورم که تقویتش به جانم برسد. یارا اصرار دارد همراه او به شبنشینی بیایم. میگویم نمیتوانم دل از نوشتن این گزارش نیکو برکنم. “ف” ازنو تماس میگیرد. ازنو درددل. اول لحظهی رهایی مینشینم پشت لپتاپ به نوشتم. حالیا با قلبی که راضی از روح است تمرینم را میگذارم و میروم. اکنون شبنشینی بهجانم مینشیند. رسالت روزم را انجام دادهام. نمرهی روز 9 از 10.
بقول کلونتری ما ایندگانیم.
فاطمه بهزادی مقدم
سهشنبه
28 مهر 05
– اگر بپرسند تو را با چه مبلغی میتوان خرید؟ میگویم یک میلیون و پانصد هزار تومان، چیزی حدود ۵ دلار. درحدی که اگر یک بچه عیدیهایش را جمع کند سیزدهم فروردین بتواند مرا بخرد. آنهایی که پای رقمهای بالا را وسط میکشند یا میگویند مرا نمیشود با پول خرید، احتمالن با پول مشکلات حلنشده دارند یا شاید خودشان را نمیشناسند. من که نه خوشاخلاقم، نه مهارتی دارم، نه میتوانم جنایت تروتمیزی مرتکب شوم، بهواقع هیچ پخی نیستم، پس این چه گوز شوریست که مرا با پول نمیشود خرید؟ اتفاقن راحت هم میشود خرید. من فقط میتوانم پیک شادی بچهای را یک شبه حل کنم تا استرس نکشد، در این حد کارآمدم. به خدا به پول، با این همه پربرکتی، برمیخورد اینقدر که آدمیزاد خودش را دستبالا میگیرد.
– وقتِ تمرینجا در جاده بودم که در مورد خوانندهی محبوبم، عباسجان قادری، مورد سوال واقع شدم. کاش دستکم یکی از آهنگهایش را شنیده بودم. شاید هم شنیدم ولی نفهمیدم عشقم است که میخواند. حداقل یک چیزی از محبوب من پخش کنید، الان احساس دختری را دارم که تا دم عقد شوهرش را ندیده است، جستجو هم نمیکند تا هیجانش از بین نرود.
– وقتی رسیدم ماشین همسایه روی پل بود. رفتم دور شهر را دور زدم و چند ساعت بعد برگشتم هنوز روی پل بود. پسرم، وقت زنگرفتن شماست، چرا دقت نمیکنی؟
– سگ همسایه پایش را روی زمین میکشید و در برابر برگشتن به خانه مقاومت میکرد.
– چشم چپم اندازهی یک عناب ورم کرده و قرمز شده است. هم میخارد و هم درد میکند، چه ترکیبی.
– امروز قهوه نخوردم و حالا «دست من در پی چیزی میگردد.»
– پروردگارا، بر تمام دادهها و ندادهها شکر، بر تمام دادهها و پسگرفتهها هم شکر. ما که تا ابد بدهکار شماییم، پس این ندیدنِ نعمتها را بر ما ببخش که باید ده زندگیِ دیگر به ما عطا کنی تا در آنها فقط شکرگزار نعمتهای همین یک زندگی باشیم.
– الهی شکرت…
گزارشنیک”1405/7/28″ مهر. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”فیل در تاریکی” از قاسم هاشمینژاد را خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دورهی شعر شرکت کردم که بعد از چنددقیقه خابم برد. آخر سری با صدای خندهی استاد بزرگوار بیدار شدم.
بعدن دوباره باید گوش کنم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
https://t.me/speechoff
گزارش نیک ۵۷
گاهی دوست دارم هیچکس مرا نشناسد. هیچکس مرا یادش نباشد. برای چند روز، تنهایی مطلق را تجربه کنم.
این چند روز اینطور بودم.
اما امروز:
با آزادنویسی آغازیدم.
کلاس «خردهخاطره» ثبتنام کردم.
مطالعه داشتم. همچنان کمتر از حدی که میخواهم.
شعر خواندم.
تمرین «خودواژه» را ادامه دادم.
با خانواده نشستیم و چای خوردیم و حرفیدیم.
چرت کوتاهی زدم.
گامیدم.
ورزش کردم.
دوباره آزادنویسی کردم.
با دوستانم گپ زدم.
با «تاکسیدو» بازی و درگیری داشتم. شیفتهی غذای خام است و دکتر برایش ممنوع کرده.
«کارگاه شعر» عالی برگزار شد. «استاد» با صبر و دقت به کارهایمان باخورد داد. خوشحالم که «استاد» از تمرینم راضی بود.
شام خوردم و نشستم پای فوتبال.
بعدش هم کمی مینویسم و خواب.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
امروز از صبح شروع نکردم به نوشتن. حالا اینجا نشستهام و به روزم فکر میکنم و هیچ به یاد نمیآورم چه گذشته است. میاندیشم چه روزی از هفته است؟ سهشنبه. بله سهشنبه است و کارگاه شعر در پیش است. پس صبح تایچی بودهام. به صبح فکر میکنم. بله تایچی بودم. بعدش چه شد؟ رفتم برج پژوهشی برای گرفتن کارت دهمین حسابی که دانشگاه برای واریز حقوق برایمان باز کرده. آفتابهلگن هفت دست، شام و ناهار هیچی. در دانشکده دو جلسه داشتم برای طرحهای پژوهشی. اینترنت قطع بود و نسخهها در میلباکسم. نتوانستم سوالات امتحان OSCE را آماده کنم.
بعد خانه، آشپزی، خوردن، خوابیدن. احساس میکنم خیلی زیرپوستی بیمار شدهام. بیش از یک هفته است احساس خستگی مفرط و خوابآلودگی دارم. مغزم در جنگلی از مه سفید فرو رفته است. خاندن و نوشتن هم کمابیش تعطیل شده، سردرد تعطیلش کرده. شاید هم همهاش از کمخوابی باشد. باید با خودم مهربانتر باشم و بیشتر بخوابم.
به زور چشمهایم را باز نگه میدارم و پشت سیستم مینشینم. نمیتوانم به صفحهی مانیتور نگاه کنم اما کاغذ را که ازم نگرفتهاند. بعد از چند روز، نیمساعتی کاغذبازی میکنم و برمیگردم پای سیستم. زودتر از موعد با چشمهای نیمهباز و مغز نیمهبیدار میخزم توی کارگاه.
بله «تلاش میکنم کاری را انجام دهم که از من ساخته نیست.» و این فرسودهام میکند.
☘️سهشنبه ۱۴۰۵/۷/۲۸
کتاب «تا میتوانی بنویس» از شیراز به دستم رسید. بازم دَم شیرازیها گرم. سه روزه سفارشم اومد. ایرانکتاب که بیخ گوشمونه دوهفته است خبری ازش نیست!
صبح رفتم پیادهروی. از همانجا رفتم باشگاه. دست چپم خیلی اذیت بود. تمرینات پیلاتس را با مشقت فراون یا واضحتر بگویم با جانکندن انجام دادم.
با صدای پیامک، گوشیام را چک کردم: پستچی ظرف روز جاری برای توزیع مرسوله مراجعه مینماید. لطفاً در موعد مقرر در نشانی حضور داشته باشید. بعد باشگاه هیچجا نرفتم. کلاً در محل حضور داشتم. ناهار خوردم. کتاب خوندم. استراحت کردم. بازم کتاب خوندم. خبری نشد از نامهرسان. وبینار نویسندهساز شروع شد. وبینار تموم شد. شام خوردم. کتاب خوندم.خبری نشد. مشغول نوشتن گزارش نیک شدم. پاسی از شب گذشته بود که پستچیِ گرام تشریفش را آورد و کتابهای نازنین را که از هفتخوان رستم رد شده بود تحویلم داد. چه سعادتی!
بسی ذوق کردم از ورود دوستان و همنشینان نازنینم. برای دوجلدیِ یادداشتهای جلال آل احمد کمی بیشتر.
کتاب زندگی از دریچهی حواس پنجگانه را پی گرفتم. همچنانکه کتاب پیش میرود، میبینم که چقدر غافل بودهام از حواس پنجگانهام. چه ساده از کنار مناظر و شاهکارها عبور کردهام، بیآنکه غوطهور شوم در حس دیدن؛ دیدنی که مرا تا عمق هنر و زیبایی ببرد.
امروز در وبینار نویسندهساز صحبت از قصهپردازی بود و خردهخاطره و کارگاهش. جرقههای داستانی که به ذهنمان خطور کرد کامنت کردیم. استاد بخشی از رمان قهرمان فروتن را خواند. مبینا ملائی دربارهی روزنویسی گفت. پیشتر در وبگاه مدرسهی نویسندگی دربارهی صفحات صبحگاهی و گزارش نیک خوانده بودم. با توضیحات دیروز استاد و صحبتهای مبینا جان پی بردم که «روزنویسی» نوعی از نوشتار است؛ جامع و مفصل از تمام وقایع روزمان. گزارش نیک فقط برشی از دلِ روزنویسیِ ماست و گونهی نوشتاری محسوب نمیشود. علاقهمند شدم به روزنویسی. بنا دارم زین پس اهتمام بیشتری بورزم به یادداشتروزانهنوشتن. علیالخصوص حالا که یادداشتهای جلال آلاحمد هم انگیزهساز شده است.
ساعت از ده گذشته. درد دستم آزارم میدهد. خیلی. باید پناه ببرم به لالا.
گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل
هشدار دل! اینبار، که دریای من اینست
من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
آسودگیام نیست که معنای من اینست
حسین منزوی
سلام.
صبح، بعد از بیدار شدن و انجام کارهای همیشگی، تغذیه و صبحانه دخترم را آماده کردم و او را به مدرسه رساندم.
صفحات صبحگاهی را نوشتم. بعد از نوشتن این صفحات، حس سبکی دارم؛ همان حسی که بعد از پیادهروی هم تجربه میکنم. «بوستان سعدی» را خواندم. عصر، کلاس دخترم را با پیادهروی گره زدم و تا جایی که توانستم پیاده راه رفتم. وبینار «نویسندهساز» را هم در حین پیادهروی شرکت کردم. چهار دقیقه دیرتر وارد وبینار شدم؛ وقتی استاد را دیدم، از پشت سرشان حدس زدم که دوباره به شیراز برگشتهاند. باورم نمیشد. بعد از وبینار، گزارش نیک استاد را دیدم و به یقین رسیدم که بله، در شیراز (شیراز از گل بهترو) تشریف دارند. خوش آمدید.
مثل همه روزها صبحم با قامت رو به قبله شروع میشود. سپاس و دعای کتبی در صفحه مربوطش فقط پنج دقیقه وقت میگیرد. موفق به آزادنویسی هزار کلمه شدم. به ندرت اتفاق میافتد، متوالی بنویسم.
نرمش صبحگاهی چند روزی است از حاشیه به متن برگشته، دقایقی وقت برایش میگذارم. بعد از صبحانه تمیز کردن کف و دیوار و گاز مطبخ کار هفتگی سهشنبه است.
ویرایش یادداشت آدینویس کانال بعد از چند نوبت مراجعه، قابل انتشار شد.
خواندن کانالهای دوستان و خبریها جای خودش محفوظ است و حذف نمیشود.
چند صفحه از کتاب«تفریح یاد گرفتنی است» نوشتهی مایک راکر خواندم. از تاثیر تفریح بر کیفیتبخشی زندگی میگوید که اتلاف وقت نیست و باعث ایجاد نشاط و رضایت در فرد میشود.
بعد مدتی فاصله با گزارش نیک در نتیجهی شوک پوکی گردوی رمانجا، در تلاش به چالش برگردم.
در سعیام برای نوشتن شعرکنما نوشتم :
بینصیب کرد خاکستری دیوار بلند
چشمان مشتاق پنجره
به دیدن لبخند خیابان
گزارش نیک سهشنبه ۲۸ مهر پاییز ۰۵
✓ 🟥گزارش نیک | اتاقی که بوی دارو و کاغذ میداد
روز با تماس مدیرعامل شرکت آغاز شد. تماسی در میان جریان معمول کار، با لحنی که مرا متوجه برنامهای اداری میکرد. جلسهای در معاونت غذا و داروی استان خوزستان، با حضور مدیران عامل شرکتهای پخش دارو. تماس تمام شد، اما ذهنم از همان لحظه وارد فضای دیگری شد. فضایی رسمی، با چهرههای آشنا و ناآشنا، گفتوگوهای کاری و موضوعی که قرار بود ساعتهایی از روز را به خود اختصاص دهد.
وقتی به معاونت غذا و دارو رسیدم، خودم را به اتاق جلسات رساندم. اتاق تقریباً از مدیران عامل شرکتهای پخش استان پر شده بود. حضور این تعداد آدم در یک فضای اداری، حالوهوای خاصی به محیط داده بود. صندلیهایی که کنار هم چیده شده بودند، فاصلههای اندک میان افراد، رفتوآمدهای کوتاه پیش از شروع جلسه و گفتوگوهایی که با ورود هر نفر برای لحظهای بالا میگرفت و دوباره فروکش میکرد.
هوای اتاق، آمیختهای از حضور آدمها و بوی معمول فضای اداری بود. بوی کاغذ، پوشهها و وسایل دفتری، در کنار هوایی که از رفتوآمد و بستهبودن نسبی فضا سنگینتر به نظر میرسید. صدای کشیدهشدن صندلیها روی زمین، برخورد آرام پوشهها با میز، ورقخوردن چند برگ و گاهی صدای کوتاه تلفن همراه، لایهای از صداهای پراکنده ساخته بود که هنوز به سکوت رسمی جلسه تبدیل نشده بودند.
نگاهها میان چهرهها میچرخید. بعضیها با هم آشنایی قبلی داشتند و پیش از شروع، چند جملهای دربارهٔ کار و مسائل روزمره ردوبدل میکردند. بعضی دیگر آرام نشسته بودند و منتظر بودند جلسه آغاز شود. چهرههایی که هرکدام از شرکتی آمده بودند، با مجموعهای از مسئولیتها، دغدغهها، انبارها، سفارشها و مسیرهای توزیع. همه در یک اتاق جمع شده بودند، اما هرکدام جهان کاری جداگانهای را با خود به همراه آورده بودند.
من نیز جایی نشستم و بهتدریج توجهام از محیط به فضای جلسه منتقل شد. اتاق کمکم از حالت انتظار بیرون میآمد. گفتوگوهای پراکنده فروکش میکردند و نگاهها به سوی مدیر داروی استان خوزستان برمیگشتند.
سخنان او دربارهٔ سامانهٔ تیکو، سامانهٔ مربوط به هماهنگی توزیع دارو توسط شرکتهای پخش، آغاز شد.
در چنین اتاقی، واژهها شکل متفاوتی پیدا میکنند. «توزیع»، «هماهنگی»، «سامانه» و «شرکتهای پخش» دیگر صرفاً اصطلاحات اداری نیستند. هرکدام به شبکهای از فعالیتها و مسئولیتها اشاره میکنند که بیرون از این اتاق، در انبارها، واحدهای سفارشگیری، مسیرهای حملونقل و داروخانهها جریان دارد.
به چهرههای حاضر نگاه میکردم و به این فکر میکردم که چه حجم بزرگی از فعالیتهای روزانهٔ صنعت دارو، در نهایت به همین هماهنگیها وابسته است. دارو باید بهموقع تأمین شود، مسیر توزیعش روشن باشد و میان بخشهای مختلف، ارتباطی قابلاعتماد برقرار بماند. آنچه در این اتاق دربارهاش صحبت میشد، روی کاغذ مجموعهای از فرایندها و دستورالعملها بود. اما بیرون از این اتاق، هر اختلال کوچک میتوانست در زنجیرهای طولانی اثر بگذارد.
صدای مدیر دارو در فضای اتاق جریان داشت. گاهی نگاهها به سوی او ثابت میماند و گاهی کسی سرش را پایین میانداخت تا نکتهای را یادداشت کند یا به برگهای که مقابلش بود نگاهی بیندازد. سکوت جلسه از جنس سکوت یک سالن خالی نبود. سکوتی بود پر از توجه، انتظار و فکرهای پراکنده. آدمها گوش میدادند، هرکدام احتمالاً با این پرسش که موضوع مطرحشده چه تأثیری بر کار روزانهٔ شرکتشان خواهد داشت.
حضور همهٔ مدیران عامل شرکتهای پخش داروی استان، به اتاق نوعی فشردگی و تمرکز داده بود. هر صندلی به یک مجموعهٔ کاری وصل میشد و هر چهره، نمایندهٔ بخشی از چرخهای بود که از تأمین و انبارش آغاز میشود و به توزیع دارو میرسد. اینجا جایی بود که بخشهای مختلف آن چرخه، دستکم برای چند ساعت، در یک نقطه به هم میرسیدند.
در میان این همه اصطلاح، توضیح و موضوع اداری، گاهی ذهنم از سخنان جلسه فاصله میگرفت و دوباره به خود اتاق برمیگشت. به میزها و صندلیها، به پوشههایی که روی میز قرار داشتند، به دستهایی که گاهی روی کاغذ حرکت میکردند و به چهرههایی که در سکوت به سخنان مدیر دارو گوش میدادند.
این جزئیات کوچک، صحنهٔ واقعی روز را میساختند. زندگی حرفهای همیشه در لحظههای بزرگ و تصمیمهای مهم خلاصه نمیشود. گاهی در همین ساعتهای ظاهراً معمولی جریان دارد، در اتاقی که آدمها کنار هم نشستهاند و میکوشند مسئلهای مشترک را بفهمند و دربارهاش تصمیم بگیرند.
جلسه برای من از تماس مدیرعامل آغاز شده بود و در فضای رسمی معاونت غذا و دارو ادامه پیدا کرده بود. از یک تماس کوتاه تا نشستن در جمع مدیران عامل شرکتهای پخش استان و شنیدن سخنان مدیر دارو دربارهٔ سامانهٔ تیکو.
وقتی به این چند ساعت فکر میکنم، چیزی بیش از موضوع یک جلسهٔ اداری در ذهنم باقی میماند. تصویر اتاقی پر از آدم، صداهای آرام پیش از شروع، سکوت هنگام سخنرانی و فکرکردن به شبکهای گسترده که در پسِ هر بستهٔ دارو وجود دارد.
شاید بخش بزرگی از کار حرفهای ما همین باشد. حضور در موقعیتهایی که در ظاهر روزمرهاند، گوشدادن، فهمیدن و پیدا کردن جای خودمان در مجموعهای بزرگتر.
دارو پیش از آنکه به دست مصرفکننده برسد، مسیر طولانیای را طی میکند. بخشی از این مسیر در انبارها و خودروهای توزیع میگذرد و بخشی دیگر، در اتاقهایی مثل همین اتاق. جایی که آدمها دور هم جمع میشوند تا دربارهٔ چگونگی حرکت دارو حرف بزنند.
و من آن روز، در میان مدیران، صندلیها، کاغذها و واژههای اداری، بخشی از همین مسیر را از نزدیک لمس کردم.
✓🟥گزارش نیک | رؤیایی که میخواهد روی صحنه بیاید
امروز ایدهای در سرم افتاد که هنوز شکل روشنی ندارد، اما از همان لحظهٔ نخست، چیزی در من را به حرکت واداشت. میخواهم نمایشنامهای از آلخاندرو خودوروفسکی را به فارسی ترجمه کنم و روزی آن را در اهواز روی صحنه ببرم.
نمیدانم این فکر از کجا آمد. شاید از تماشای فیلمهای او، از کشش همیشگیام به جهانهای نامتعارف و رؤیاهای ناممکن، یا از میل قدیمیام به اینکه ادبیات از صفحه بیرون بیاید و در فضایی واقعی، میان آدمها، نفس بکشد. فقط میدانم که امروز این فکر از ذهنم گذشت و برخلاف بسیاری از فکرهای گذرا، دلم نخواست رهایش کنم.
در ابتدا به اجرای نمایشنامه فکر کردم. صحنه، بازیگران، نور و تصویرهایی که میتوانند از دل کلمات بیرون بیایند. حتی به این فکر کردم که با صحنههای جنسی نمایشنامه چه کنم و چگونه میتوانم با سایهبازی و استعاره، زبان بصری خودوروفسکی را در چارچوب محدودیتهای تئاتر ایران حفظ کنم. ذهنم جلوتر از امکاناتم میدوید و پیش از آنکه حتی متن را بهدرستی بشناسم، تصاویری از اجرایی احتمالی در اهواز میساخت.
بعد به خودم گفتم شاید بهتر باشد ابتدا نمایشنامهخوانی کوچکی با دوستان قدیمیام راه بیندازم. چند نفر دور هم جمع شویم، متن را با صدای بلند بخوانیم و دربارهاش حرف بزنیم. نه سالن بزرگی لازم است و نه گروهی حرفهای. فعلاً کافی است چند نفر به کلمات گوش بسپارند و ببینند این جهان عجیب با آنها چه میکند.
اما پیش از همهٔ اینها باید متن اصلی را ببینم و ترجمهاش کنم. امروز عصر میخواهم به کافینت سر کوچه بروم و نسخهٔ چاپی نمایشنامه را بگیرم. میخواهم کاغذها را روی میز بگذارم، مدادی کنار دستم قرار بدهم و آرامآرام وارد جهانی شوم که تا امروز بیشتر از پشت پردهٔ سینما میشناختمش.
حتی به خودوروفسکی ایمیلزدن هم فکر کردم. شاید بتوانم دربارهٔ اجازهٔ ترجمه و اجرای اثر از او یا نمایندهاش سؤال کنم. نمیدانم پاسخی خواهم گرفت یا نه، اما همین که چنین امکانی را در ذهنم تصور کردهام، برایم جالب است. آدم گاهی باید به خودش اجازه بدهد درِ خانهای را بکوبد که پیشتر حتی جرئت نزدیکشدن به آن را نداشته است.
هنوز هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده است. نمایشنامهای ترجمه نشده، دوستی دعوت نشده و چراغ هیچ سالنی برای اجرای من روشن نشده است. فعلاً فقط ایدهای دارم و چند قدم کوچک که میتوانم یکییکی بردارم.
بااینحال، امروز جملهای در ذهنم نشست که دلم میخواهد آن را به خاطر بسپارم: کارهای بزرگ گاهی با کوچکترین قدمها انجام میشوند.
شاید این پروژه به اجرا برسد و شاید مسیرش در میانه تغییر کند. فعلاً نمیخواهم از آن قولی بزرگ بسازم یا پیش از آغاز، پایانش را بدانم. میخواهم متن را پیدا کنم، بخوانم، ترجمه کنم و ببینم از دل این کوشش چه چیزی متولد میشود.
امروز یک نمایشنامه در ذهنم از کاغذ بلند شد و برای لحظهای روی صحنهای خیالی ایستاد. من هنوز در سالن ننشستهام و پرده هنوز بالا نرفته است. اما برای نخستین بار، بهجای تماشای رؤیای دیگری، دارم به ساختن رؤیای خودم فکر میکنم.
✓🟥گزارش نیک | دیزی، سینما و خاطرهی ناتمام یک شب
امشب، پس از خوردن دیزی، در آن حالت دلپذیر و اندکی رخوتآلودی که غذا خوردن در پایان روز بر آدم مستولی میکند، به تماشای فیلمی نشستم که از همان دقایق نخست، مرا از جهان آشنای اشیا و عادتها بیرون کشید و به قلمرویی برد که در آن واقعیت، همچون خاطرهای دور و دستکاریشده، پیوسته شکل عوض میکند. دیزی هنوز در حافظهی حسی من حضور داشت. انگار مزهی چربی و نخود و گوشت، گرمای غذا و سنگینی خوشایند پس از شام، در لایهای از وجودم باقی مانده بود که تصاویر غریب فیلم، با تمام خشونت و کابوسگونگیشان، نمیتوانستند بهسادگی آن را محو کنند.
چه فاصلهی عجیبی بود میان آن غذای آشنا که مرا به زمین، به خانه و به زندگی روزمره بازمیگرداند و این تصاویر که گویی از اعماق ناخودآگاهی بیمار و تبزده بیرون آمده بودند. با خودم فکر کردم شاید لذت تماشای فیلم نیز، دستکم برای من، از همین تضادها سرچشمه میگیرد. آدم باید پیش از آنکه در تاریکی سینما یا اتاق خود فرو برود، چیزی از جهان واقعی را با خود حمل کرده باشد. مزهای بر زبان، بویی در حافظه، یا حتی خستگی مختصری که یادآور گذشتن یک روز دیگر است.
نیمهای از خون مقدس را تماشا کردم و در طول این مدت، بیش از آنکه خود را درگیر دنبال کردن داستان کنم، به احساسی گوش میدادم که تصاویر در من برمیانگیختند. فیلم، با آن فضای نامتعارف و هراسآلودش، مرا به یاد خوابهایی میانداخت که هنگام بیدار شدن تنها تکههایی از آنها را به خاطر میآوریم. چهرهای باقی میماند، حرکتی نامفهوم، رنگی که بیدلیل در ذهنمان رسوب کرده است، و احساسی که هرچه بیشتر میکوشیم منشأ آن را پیدا کنیم، بیشتر از دسترس ما میگریزد.
شاید آنچه در این فیلم برایم دشوار بود، نه تاریکی آن، بلکه اصرارش بر آشکار کردن جهانی بود که من هنوز آمادگی ورود کامل به آن را نداشتم. گاهی احساس میکردم تصاویر، پیش از آنکه فرصتی برای تأمل به من بدهند، جای خود را به تصاویر دیگری میسپارند. ذهنم میخواست مکث کند، به عقب بازگردد و از میان این همه نشانهی غریب، چیزی برای خودش پیدا کند. اما فیلم بیاعتنا به این میل، راه خود را میرفت و من، که پس از شام بیش از آنکه خواهان کشف رازهای تاریک باشم، به نوعی آسودگی و خلوت نیاز داشتم، سرانجام پذیرفتم که امشب زمان مناسبی برای ادامه دادن نیست.
همیشه تصور کردهام که هر اثر هنری، افزون بر آنچه در خود دارد، به حالتی نیز وابسته است که ما هنگام مواجهه با آن در آن به سر میبریم. شاید اگر این فیلم را در شبی دیگر، پس از روزی متفاوت و با ذهنی آمادهتر میدیدم، نسبت دیگری با آن پیدا میکردم. مگر نه اینکه یک قطعه موسیقی، یک نقاشی یا حتی منظرهی خیابانی که هر روز از آن عبور میکنیم، در دو لحظهی متفاوت زندگی میتواند دو معنای کاملاً جداگانه داشته باشد؟ آنچه تغییر میکند، گاهی خود جهان نیست، بلکه آن بخش پنهان وجود ماست که جهان از خلال آن دیده میشود.
فیلم را در نیمه رها کردم، بیآنکه احساس کنم چیزی را از دست دادهام. ادامهاش به شبی دیگر تعلق دارد، به حالتی دیگر از ذهن و شاید به خاطرهای که هنوز ساخته نشده است. عجیب آنکه همین ناتمام ماندن، اکنون به بخشی از تجربهی امشب بدل شده است. اگر فیلم را تا پایان میدیدم، شاید تنها یک اثر سینمایی را به پایان رسانده بودم. اما حالا، میان من و آن، فاصلهای باقی مانده است که تخیل میتواند در آن کار کند و ذهن، فارغ از اجبار روایت، تصاویر را به شیوهی خودش از نو مرتب کند.
و سرانجام، وقتی به خود شب بازمیگردم، میبینم آنچه از آن در خاطرم خواهد ماند، احتمالاً نه معنای نمادهای فیلم است و نه حتی صحنههای خاص آن، بلکه ترکیب نامنتظر چند حس ساده خواهد بود. مزهی دیزی، سکوت خانه، نور صفحهنمایش در تاریکی و آن احساس مبهمی که پس از مواجهه با جهانی غریب در آدم باقی میماند. گویی شب، بیآنکه قصدی داشته باشد، این عناصر نامتجانس را در کنار هم نشانده تا خاطرهای بسازد که هیچیک از آنها بهتنهایی قادر به ساختنش نبود.
شاید خاطره دقیقاً از همینجا آغاز میشود، از جایی که زندگی روزمره، بدون آنکه متوجه باشیم، به چیزی شخصی و تکرارنشدنی بدل میشود. امشب من دیزی خوردم و نیمی از فیلمی تاریک و نامتعارف را دیدم. گزارشی ساده از اتفاقات یک شب. اما چه کسی میداند چند سال دیگر، با شنیدن نام آن فیلم یا حتی با بوی غذایی مشابه، کدامیک از این تصاویر دوباره در ذهنم زنده خواهد شد و مرا به این شب بازخواهد گرداند؟ شاید آن روز، چیزی که اکنون عادی به نظر میرسد، ناگهان در روشنایی خاطره معنایی پیدا کند که امشب هنوز از آن بیخبرم.
نام اصلی فیلم: Santa Sangre (Holy Blood)
کارگردان: آلخاندرو خودوروفسکی (Alejandro Jodorowsky)
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
چند کلمه بنویسم و با کلمات حرف بزنم از شروع روزم مینویسم. بیداری، عشق، برهوت، صحرا، ناله، خاک، آبی، مَلَک، گوش، پرنده، چنانکه شاعر فرموده در طریق عشق بیداری بد است. یعنی شاعر میگوید من بخوابم. از عشق میگویم و استاد در کانالش به این سخن اشاره کرده بود «رازِ عشق بزرگتر از رازِ مرگ است.»
-اسکار وایلد به کلمه بعدی توجه میکنم و برهوت سرزمینیست که نمیتوانم راه به جایی ببرم و در آن گیر افتادهام. و صحرا راه رفتن در دشتی وسیع است و ناله شکوه از روزگار را میماند. خاک که از آن آفریده شدهام و به آن بازمیگردم. آبی دریا و آسمان است. ملک که ما آدمها بودیم و به قول شعر حافظ من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد به این دیر خراب آبادم. گوش هم دنیای ماست تصورش را نمیکنم اگر ناشنوا بودم وحشت تمام وجودم را پر میکرد. پرنده همه جا با من است و خیالم پرندهایست که مدام پر میزند و شاخههای زندگی را نوک میزند. این ده کلمه را فورا نوشتم و امروز همهی کارهایم را طبق سالواژهام انجام دادم. پیاده روی رفتم و از در مغازهای رد شدم و خاطرهای را برایم زنده کرد و در کانالم توضیح دادم. از خوردن یک چای لذت بردم و کتاب خواندم نه نوک زدم. و از اخبار جنگ واهمه دارم. و از بی تکلیفی مردم با گرانی چه بکنند. به خودم نمرهی هشت میدهم زندگی پراز فراز و نشیب است با تجاربی که دارم باز هم اشتباه میکنم و از خودم شکوه دارم. با کارمند بانک در خصوص سیستمهای ناکارآمد بانکی حرف زدم و گفتم فقط در یک بخش پیشرفت دارد و از پیشرفتهترین کشور جلو زده و آن هم سیستم گرفتن پول است بسیار دقیق حتی از مردهها در قبر پول درمیآورد. در وبینار شرکت کردم و استاد در بارهی خرده خاطره صحبت کردند و دورهای هم برای ثبت نام هوا کردند. به کانال مهرابی بیایید و اگر حوصله و وقت داشتید یادداشتها را بخوانید. 👇
https://t.me/notetoday1