قاعدهیی در کار است که نمیگذارد این جمله اینطوری بنویسم:
«قاعده بوده کار در استهایم جمله را که نوشته بوده باشم طور اینها.»
نخستین جمله بامعناست و کارراهانداز، دومی اما «غلط» است و بیفایده و شاید اصلن نتوان آن را جمله نامید.
اما در این شعر هرمز علیپور چی؟ آیا هنجارگریزی شاعر از نحوِ زبان بیحاصل است یا نه؟ آیا جوهری شاعرانه به متن افزوده؟
«دارم دنبال نامی بگردم برای خندیدنت
دارم دنبال نامی بگردم برای نوع مکالمهات
دارم دنبال نامی بگردم
برای چشمهایت
که فقط چشمهای توست
که فقط»*
پنداری شاعر از شدت شوق به تتهپته افتاده، و در پی نام، نحو از کفَش گریخته.
زبان روزمره در بند قاعدههاست؛ باید هم باشد، زبان ادب اما زنجیر جر میدهد تا به زبان و زبانور بگوید: از یاد نبر که «خدایت آزاد آفرید، آزاد باش».
نفراموشیم که تنها راه آفرینش ادبی، هنجارگریزیِ نحوی نیست و هر نوع از هنجارگریزی هم لزومن به ادبیات نمیانجامد، ولی توی تمرینهای شخصی چه باک از لودرسواری روی هنجارها؟ «بیحصر و بیاستثنا».
*پرتره، ص۶۸