«زندگی فیلم است، مرگ عکس.»
-سوزان سانتاگ
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

104 پاسخ
گزارش نیک
من از راه فروش املاک برای خودم و دیگران نون میخورم. دلالم . چقدر من از این اسم بدم میاد، خدا میدونه. اینم مثل جاکشی میمونه ، پولش خوبه، اما اسمش بد درفته. نمیدونم چرا با این جمله شروع کردم ولی مدتی هست که تصمیم گرفتم قایم نکنم و کمتر چسی بیام. اینجا، در شهر ما، بعضی وقتها که میگی از ایران آمدی، طرف آمریکایی زود می پرسه از خا نواده سلطنتی هستی یا از اشراف دربار؟ که موقعیت عالی پیش میاد که برای بعضی، بخصوص اگه مثل من عقده ای باشند، یک کلاغ چهارصد کلاغ بکنن و با یک تبسم و سر تکون دادن هالیودی، که مثلا نماینگر افتادگی ذاتی من باشه، پاسخی میدادم مثلا ” از خانواده سلطنتی که نه…” و جمله رو کش میدادم که خود اون آمریکایی بیچاره زودی میگفت ” سلطنتی که نه ولی حتما از دربار شاه” ، که با یک لبخند هالیودی آکنده از افتادگی جواب میدادم “یک کمی نزدیک شدی”. و با خنده و شوخی بحث رو تمام میکردم. و از خودم ،یک اشراف زاده آنچنانی در خاطره بچه ها باقی میگذاشتم.
از بچگی این ویروس روان گرد رو این مرض خودکم چاز بچگی همینطوری بود. یادمه ما تازه آمده بودیم تهران و تلویزیون نداشتیم. صبحها بحث بچه ها هم همیشه در مورد فیلمهای شب قبل بود. و من خیلی در عذاب که نمی تونستم شرکت کنم. تا اینکه رمز و رازش رو فهمیدم. تو زنگ تفریح اول حسابی گوش میکردم و سئولاتی رو که داشتم میپرسیدم و با یک کلیتی از فیلم آشنا میشدم . در زنگ تفریح بعدی میشدم ، چشمتون روز بد نبینه، میشدم نقال مجلس . و فیلم رو از نظر هنرپیشه ها، کارگردان ، فیلم بردار و غیره با کمک سایرین تجزیه تحلیل میکردم . (بقیه در شماره آینده)
گزاش نیک .
بیست و چهار /مهذ /چهار صدو پنج .
جمعه ها شاید کسالت بار باشد ولی من دارم با خودم کل انجار میروم که هر به یک شکل است البته نه از کسالت باری آن ولی با خودم فکر میکنم فل واقع این معیاری است که آدمی برای نظم ونسق روز ها گذاشته همینطور ساعت را البته که چنین چیزی خیلی هم مفید سودمند و کارآمد است ولی من شخصن آن را نمیپسندم و متر و معیار خودم را دارم , یعنی من با خودم میگویم هر زمان از خواب سیر شدم بیدار میشوم هر زمان گرسنه شدم غذا میخورم هر زمان احساس تشنگی کردم آب مینوشم و خلاصه دلم میخواهد با ساعت بدنم زندگی کنم , البته که ساعت , روز هفته و سال جزء لاینفک زندگی است ولی خوب هر کسی را یک جور خوش است . از جمله نوشتن یک زمانی ساعت دونیم یا سه یا پنج صبح یه چیزی به ذهنم میرسد همان موقع سرفصل آن را مینویسم و اگر حالی پیدا شود چندین صفحه مینویسم و بعد میخوابم . البته خیلی مواقع هم میشود سوژه از دستم در میرود ولی خوب همین شوق نوشتن که برایم هیچ ساعت و زمانی ندارد برایم بسی جای خوشحالی است که فکرم را جمع و جور سپس فاصله دست و مغزم را کم کنم و همه را به روی کاغذ یا لب تاب بیاورم . زندگی را ازابعاد دیگری ببینم و ورای آنچه زیست میکنیم . زندگی را میشود هم ساده گرفت و زیست و هم میشود بهتر به آن نگاه کرد و آن را به قلم آورد . در گزارش نیک دیگری نوشتم به قسمت بازی کودکان به پارک رفتم و شور و شوق زندگی را در آنان دیدم . هم آنانی که نه ساعت میدانند و نه روز شب نه به چیزی های غیر ضروری توجه دارند که در دید آنها تاثیری ندارد . هر زمان گرسنه شوند غذا طلب میکنند ,هر زمان خوابشان بیاید در جا میخوابند هر زمانی سرحال باشند بازی طلب میکنند چون نمیدانند سرچشمه زیستشان از کجا و چگونه سرچشمه میگیرد نه به خدایی نیاز دارند به فکر میکنند نه دغدغه روزی دارند نه نگران فردا و فردا ها هستن و به گذشته هم چندان توجه ایی ندارند , در یک جمله خوشبخت هستند .
از خواب که بیدار شدم ساعت ده شده بود. بعد از مدتها این ساعت را روی گوشی دیدم. همشیه بین هفت تا هشت صبح بیدار میشوم. مهمانی دیشب باعث شده بود حسابی بخوابم.
هنوز میخواستم بخوابم که پیامک روی گوشی را دیدم و پریدم. ساعت ده قرار داشتم، اصلا یادم نبود. نوشته بود دارد میآید دفتر. نوشتم ده و نیم میآیم. پتو را کنار زدمو تکه کیکی به دهان انداختم و یک گاز موز هم رویش.
دیروز که زنگ زد و عجله داشت، میخواست که حتماً بیایم دفتر و میگفت کارش فوری است. گفتم مهمان دارم. گفت شنبه دیر است. گفتم خب صبح بیا، حوالی ده. فکر کردم حتما شنبه جلسهی مهمی دارد و از آن آدمهای دقیقه نودی است.
کارش اصلأ فوری نبود. آپارتمانی پیش خرید کرده بود و سه سال از تاریخ تحویل میگذشت، حالا دو روز هم رویش. چرا مرا اول صبح جمعه از خواب ناز محروم کرده بود.
کمی برایش غرغر زدم. نمیفهمم چرا بعضیها انقدر هُل و عجولند. انگار آخر دنیاست. یاد جملهای از رامداس افتادم: «there is nothing to do».
گاهی باید یادآوری کنیم به خودمان که هیچ کاری برای انجام نیست. توقف کن.
ناهار پیش مامان بودیم. اردک ناردون درست کرده بود. دستپخت مامان برای من شفا بخش است.
https://t.me/neveshtanbarayebodan
بنام خدا
گزارش نیک ۱۵۷:
امروزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
با خودم قرار گذاشتهام که هر جمعه یکی از آن پنج کتابی که استاد کلانتری توصیه کردهاند را بخانم، امروز هم نوبت کتاب دوم، یعنی «ملکوت» بود. ملکوت را چهار سال پیش خانده بودم و چیزی از آن در خاطرم نمانده بود. امروز که دوباره خاندمش، انگار برای اولین بار بود که میخاندمش. بازخانیاش برایم بسیار لذتبخش بود.
هزار کلمه تایپ کردم که بیشتر رنگ و روی آزادنویسی داشت.
در وبینار شرکت کردم. استاد کلانتری از کتاب «چگونه با نوشتن بهبود یابیم» خاندند. این کتاب دربارهی نوشتاردرمانی بود و بسیار جالب به نظر میرسید. الههی علیزادهی عزیز هم مهمان وبینار بودند و دربارهی «تفکر نقادانه» صحبت کردند و باقی وقت وبینار با پرسش و پاسخ گذشت. وبینارهااوقات خوشی هستند.
در جلسهی بازخورد دورهی شعر محبوبم شرکت کردم. خوشبختانه وضعیت عنوانهایی که نوشته بودم آنقدرها هم که فکر میکردم بد نبود، استاد کلانتری چند تا از عنوانهایم را که خوب بودند خاندند خیلی خوشحالم کردند. از شنیدن عنوانهای دوستانم هم لذت بردم.
آخر شب هم به آزادنویسی و روزنویسی گذشت.
محبوب امروز:
ای آشنا
لکههای آفتابی
در صدایت خانه دارد
از دهانت یاس میروید
حرفهایت سایه دارد
اهل من، ای آشنای باستانی
رنج تو دنباله دارد.
— محمد صالحعلا
سالواژهام: زن.
صبح بیدار شدم و با یادآوری روز تعطیل دوباره خابیدم. دل سیر خابیدم. آزادنویسی کردم. بیشترش قولوقرار با خودم شد. صبحانهی پروتئینی خوردم. نشستم پای درس. شکمم که صدا داد متوجه شدم از ظهر گذشته. ناهار درست کردم و خوردم. یک قسمت سریال دیدم. بعدش ادامهی درس. وسط درس خاندن تلفنم ۴بار زنگ خورد. بیشتر از یک ساعت تلفنی حرف زدم. تا وقتی بیهوش شدم درس خاندم.
جمعه ۲۴ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
سومین روز است که گزارش نیکم را با تأخیر مینویسم. نمیدانم چرا شبها همین که سرم را روی بالش میگذارم، چشمهایم گرم خواب میشود.
کاش همت کنم و در طول روز بنویسم تا مجبور نباشم آخر شب، با چشمهای خوابآلود، گزارشم را نیمهکاره رها کنم.
صبح جمعه بود و نسبتاً بیشتر خوابیدم. ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم و با مامان صبحانه خوردیم؛ از همان نان محلی که شب قبل درست کرده بود.
امروز قرار شد ناهار درست نکنیم.
ساعت دو، همسرم بیدار شد و برای ناهار اکبرجوجه خرید. هر وقت مهمانی از جنوب برایمان میآید، دستکم یک روز اکبرجوجه میخوریم؛ چون ساری خوشمزهترین اکبرجوجه را دارد. رستورانی که هیچوقت ندیدهام خلوت باشد.
بعد از ناهار، همگی استراحت کردیم. امروز هم حوصله نداشتم از اتاق دخترم ویدیو بگیرم. در نتیجه، ساک زایمان را هم نبستم.
گاهی آنقدر در شکمم احساس سنگینی میکنم که انگار تمام انرژیام را میگیرد.
سعید گفت اگر دوست دارم، حاضر شوم تا با هم بیرون برویم. دیدم هم او خسته است و هم من بیانرژی.
گفتم: «نه، حوصله ندارم.»
مامان هم گفت ترجیح میدهد امروز در خانه بماند.
تا غروب فقط استراحت کردیم. کمکم احساس کردم حوصلهام خیلی سر رفته است. تصمیم گرفتم کاری کنم که حالم بهتر شود.
فهرست سادهای از کارهایی نوشتم که میتوانستند انرژیام را برگردانند؛ مثلاً حمام کردن، آرایش کردن و پوشیدن یک لباس زیبا.
بیرون رفتن؛ حالا که شب شده بود، شاید قدم زدن در یک مرکز خرید. خوردن بستنی یا ذرت مکزیکی. کمی موسیقی و جاده.
از همان حمام شروع کردم. بعد موهایم را سشوار زدم، کمی آرایش کردم و حاضر شدم.
حالا واقعاً حس بهتری داشتم.
مامان و مادرشوهرم را راضی کردم که با هم بیرون برویم. سعید هم دوش گرفته بود و سرحال شده بود.
مقداری در خیابان دور زدیم تا اینکه گفتم کنار پارک ولایت توقف کنیم. این روزها که دستفروشها را به پارک ولایت منتقل کردهاند، حسابی رونق گرفته است. نمایشگاه «کئیپلا» یا همان کدوپلو هم برپا بود. فرصت خوبی بود تا کمی پیادهروی کنم.
مادرشوهرم بهخاطر پاهایش جایی نشست و ما به گشتوگذار ادامه دادیم. بین محصولاتی که میفروختند، چیز قابلتوجهی ندیدم. فقط یک تیشرت و مقداری ترشی سیر خریدم.
با اینکه بوی انواع خوراکیها در فضا پیچیده بود، رغبت نکردیم چیزی بخریم. نمیتوانستم از بهداشتشان مطمئن باشم. از بعضی غرفهها هم بوی روغن نامطبوعی میآمد.
بعد از چند دور پیادهروی، تصمیم گرفتیم برگردیم. برای شام کمی مرغ سوخاری خریدیم و به خانه برگشتیم.
بعد هم به تماشای ادامهی سریال «شهرزاد» نشستیم.
آخر شب، لیلیا مدام تکان میخورد و پهلوهایم درد میگرفت. همین که کمی غر زدم، سعید دستش را روی شکمم گذاشت. اما لیلیا دیگر اصلاً تکان نمیخورد.
سعید گفت: «همش به بچهم تهمت میزنی»
گفتم: «میترسم فردا که به دنیا بیاد، همین که پیش من باشه گریه کنه و تا بابایی رو ببینه، آروم بگیره. اونوقت من میشم آدم بده»
هر دو خندیدیم و لیلیا هم یک لگد کوچولو زد.
انگار او هم میخندید و حرفم را تأیید میکرد.
همستر زیادهگو میگوید:
شادی گاهی ساختنی است. گاهی میتوان ادامهی یک روز خستهکننده را نجات داد.
امروز، همین که تصمیم گرفتی حال خودت را بهتر کنی، همهچیز تغییر کرد. از یک حمام ساده و کمی رسیدگی به خودت شروع کردی و در نهایت، شبی ساختی که از آن لذت بردی.
قرار نیست همیشه منتظر بمانی تا انرژی و انگیزه از راه برسند. گاهی باید خودت دستبهکار شوی و به روزت رنگ تازهای ببخشی.
با وجود اینکه این روزها بدنت سخت در حال تلاش است و بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنی، سعی کن از آخرین روزهای بارداریات لذت ببری.
روزهایی پرچالش در راهاند؛ اما قرار نیست از همین حالا تمام فکرت را به آنها بسپاری.
گاهی فقط کافی است یک حمام گرم، یک لباس زیبا، کمی موسیقی، قدم زدن در خیابان و خندیدن کنار آدمهایی که دوستشان داری، حال دلت را عوض کند.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۷
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۰
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۵
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۷۲ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
افشین عزیز
گفتم «گزارش نیک» را خطاب بود به تو بنویسم محض تنوع. در نامهنگاری نویساتریم انگار. اما چرا باید کسی به دوستش نامه بنویسد و فهرست کارهای روزانهاش را تشریح کند؟ حالا اگر دو تا دوست همکار هم باشند یا برنامهی رشدِ مشترکی داشته باشند یک چیزی، من که توی شقیالقلب را ماه به ماه نمیبینم گاهی. هوس کردهام لای اسمت نیمفاصله بگذارم: «افشین». ولی نه، وقتی مینویسم بدشکل میشود. همان افشین. میبینی؟ نامه جای همین شیطنتهاست. داشتم میگفتم. به عبارتی من میخاهم از تو استفادهی ابزاری بکنم. و گمانم در ذهنم تو را ابزاری دستهدار میبینم، مثل بیل. ولی خدایی از آن بیل خوشگلها، آن بیل خارجیه که بابا بزرگم آخر عمری خریده بودم. پس من از تو که ابزاری دستهداری استفادهی ابزاری مینومایم افشین گرامی. شاید تو طبق معمول توی باغ نباشی، پس بگویت این گزارش نیک یعنی چه؟ تا اینجا ۱۵۶ روز است که من هر روز یک صفحهی تازه توی وبگاهم هوا میکنم و میپرسم: «امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟» و بعد همسفران ثابتقدم من در مدرسه نویسندگی، در بخش نظرات گزارشی مینویسند از روزشان، گاه مفصل، گاه مختصر، اما مداوم. گزارش نیک تمرینیست در «روزنویسی» یا همان «ژورنالینگ». دربارهی روزنویسی کتابی آنلاین هم با همین اسم نوشتهام که میتوانی توی سایتم بخانی. از مزایای نگارش گزارش نیک الان برایت نمیگویم که بسیار است اما این را بدان که خودم هم مینویسم و از این چهار پنج ماه میتوانم به عنوان یکی از پربارترین دورههای نوشتن و بهرهوریام یاد کنم. باری، من که شیفتهی تنوع و تازگیام هرازگاهی میکوشم سیاق گزارشنویسیام را دگرگون کنم و حالا ببین به چه روزی افتادهام که دارم گزارشم را خطاب به تو مینویسم. ابزار کی بودی تو؟
اینها همه مقدمه بود، حالیا باید بگویم جمعه چگونه گذشت: وقتی بیدار شدم… نه. ببین واقعن حوصلهاش را ندارم از همان اول صبح همه چیز را برایت بگویم، ساعت را میکشم جلو و میرسم به ساعت چهار و اولین جلسهی کارگاه «خودواژه». ببین، خیلی خوشحالم که در کارگاهی با چنین موضوع خاصی، یعنی واژهسازی و واژهشناسی، میبینم که اغلب هسفرانم حضور دارند. حظ میکنم از اینکه لغت، و در اصل «زبان» در اولویت ماست، دغدغهی ماست. در نخستین جلسهی کارگاه از این گفتم که اصلن چرا نوواژهسازی؟ قصدمان پیش و بیش از هرچیز شناختِ ساختار کلمات است، پس بهقصد سرگرمی واژه میسازیم تا از رهگذرِ بازی دریابیم واژههای فارسی چگونه شکل گرفتهاند. خب، طبیعی است که مهارت در واژهپردازی بعدها میتواند منجر به ابداع واژه در شعر و… هم بشود. نیمهی دوم جلسه را گذاشتیم برای تمرین و صدها واژه ساختیم تا شیوهی درست کار را بیاموزیم.
بعد از کارگاه فوری پریدم تو وبینار نویسندهساز. پارهای از کتاب «چگونه با نوشتن بهبود یابیم» را برای بچهها خاندم. این تکهی کتاب را دوست دارم: «وقتی مینویسیم به فردی مشاهدهگر تبدیل میشویم. مشاهدهگری یکی از مؤلفههای افزایش تابآوری است. وقتی زندگی خود را توصیف و تفسیر میکنیم، بهنوعی از آن فاصله میگیریم و آن را از منظر وسیعتری میبینیم. وقتی به این میاندیشیم که آنچه در ذهنمان است چهطور به گونهای معنادار بیان کنیم، مشکلات زندگی برایمان به آزمون بدل میشود. اثری که با نوشتن خلق میکنیم اهمیتی ندارد، آن اتفاقی که در حین نوشتن برایمان میافتد مهم است. با نوشتن کس دیگری میشویم و این است که اهمیت دارد.
از ساعت ۷ تا ۱۰ هم بیوقفه جلسهی نقد و بررسی تمرین جلسهی اول کارگاه شعر را برگزار کردم. و بعدش کتاب و کتاب و کتاب تا لالا.
از جزئیات پرهیختم تا همین اول کاری نگرخی. دیدی؟ گزارش نیک که درد ندارد. امید که تو هم بنویسی.
روز متنوعی بود. روز جمعه بود و بهانه داشتم برای بیشتر خوابیدن. تا 11 خوابیدم و بخاطر خوابِ تا لنگهی ظهرم به کسی جواب پس ندادم. حمام رفتم و موهایم را ماسکمالی کردم. چقدر فر درشتشان را دوست دارم. کم پیش میآید خودم را در آینه نگاه کنم و از یک نقطه صورتم ایراد نگیرم. به فال نیک گرفتمش. زنگ زدم به دوستم و یکضرب غیبت عالم را کردیم. هر چه آشنای مشترک بیشتر، کیفیت غیبت هم بیشتر. آشپزی کردم. قیمه بادمجان پختم. البته موقع سرخ کردن بادمجانها خیلی نتوانستم سر گاز بایستم. سرم گیج میرفت. بعد ناهار منیزیم خوردم و 2 ساعت چای خوردن را با تمام عطش به احترام منیزیم جان به تاخیر انداختم. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و مثل همیشه لذت بودن در این جمع را بردم. سفارش اینترنتی دادم. بخارشوی و فرکننده مو. امیدوارم سالم و درست به دستم برسند تا از استرس سقط نشوم. حالا یک استرس هم به استرسهایم اضافه شده که مبادا کالاها را خراب بفرستند یا اصلن نفرستند.
شب نشستم با مامان فیلم دیدن. میوه پوست کندم برایش. استقبال نکرد چون دوست دارد خودش میوهاش را پوست بکند و بخورد. به درسهایم رسیدم. برای ترجمه متون جغرافیایی چند تا اصطلاح مربوطه را استخراج کردم. چای خوردم و اینبار خوردن قرص آهن را به تاخیر انداختم.
دستی چنان سترگ به تقویم اتاقم است
که سیلیِ تماشا، سفری به دیارِ غم است
کاش همچو قاصدک که رقصی کند و رود
بادِ بیدلی بیاردم که خیال، ماتم است
امروز که بیدار شدم، در شلوغیهای روز، چند ورق کتاب خواندم دربارهی تاریخ فلسفه، کتاب شبهای روشن را تمام کرده و رفتهام سراغ آنا کارنینا. برای من خواندن قلمِ روس، جذاب است. انگار در پسِ نوشتههای روان و سادهشان، رموزی است. انگار نمیخواهند با تو کامل بگویند. انگار همواره کمتر گفتهاند و بیشتر موجودست. باید کشف کنی. این من را گیراست.
باری کمی خطاطی کردم و ایرادهایم آنقدر کُند رفع میشوند که انگار به کودکی گفتهای صبر کن و این کیکهایِ رنگارنگ و جذاب را نخور، اما کودک کارِ خودش را میکند. بارها. باید صبرم را در زمینهی خطاطی لااقل افزایش دهم. در سایر زمینهها؟ نمیدانم. خطاط صبور است.
امروز در جمع دوستانِ کوچکتر از خود بودم و هیچ نمیدانستم چه باید کرد. زبانِ صحبت با جوانترها را بلد نیستم. کجدار و مریز با آنها مدارا کردم یا آنها مدارایم کردند، نمیدانم. هر چند شیرین است در جمعی جوان بنشینی و تمامن تماشا کنی و بشنوی. گربهای هم بود، کمی شگفتزده و بازیگوش. با من رفیق نشد که مایهی حسرت است. با خواهرم اما حسابی دوست شد. همین کافی است چون خواهرم دوستِ خوبِ من است و دوستِ دوستِ من، دوستِ من محسوب میشود. باید ربطی به گربهها داشت.
از محفل هنری پنج نفرهمان که برگشتم، شب شده بود. شامی خوردم و گپی با دوستم زدم. دوستی گران دارم. گران ز بابتِ بهای دل. دربارهی فیلمها گفتوگو میکردیم. بحث داغ شد و من پرسیدم: دوست داشتی توی کدوم فیلم میبودی و چه شخصیتی میبودی؟ او کمی فکر کرد، دوست داشت بتمن باشد. نجاتبخش، رازآلود، رها ز قید و بندِ تکلیفِ سربازی و آزاد برای کمک به شهرش. کمکی که خودش میخواهد بکند. کمکی که اجباری نیست. بتمن میآمد به او.
انگشت پرسش به سمتِ من برگشت. من تمام ذهنم را جستوجو کردم. فیلم اَمِلی تنها فیلمی بود که میخواستم زندگیش کنم. فیلم ساده است. حول زندگیِ یک دختر در فرانسه. پر از لذتهای کوچک و غمهای کوچک. و بعد خوابیدم. گردیدم به رویِ راست. چشمم افتاد به تقویمِ رویِ میز. همین کافی بود تا خوابم نبرد.
راستی، به حرف آقای کلانتری گوش کردم و چند مدتیست کانالی دارم. محتوای آنچنانی ندارد اما شاید یک روز توانستم چیزی استخواندار داخلش قرار دهم: https://t.me/Zendeh_A
سلام
جمعه ها نمیتواند برایم خواب داشته باشد ساعت ۸ونیم در سرعت کانگورو صبحانه را با کورتون وقرص قند واون وسط داروی تیروئد رامیخورم. وناهار هم کباب تابه ایی است. وخواب ودم نوش عصرگاهی مرا تا عصر جمعه میکشاند . با جمله: عصر جمعه کثافت چطورید ؟استاد، انگاری چاقوی تیز شده ام را درگلوی روز فرو میکنم .همزمان من ودخترم میگیم: جانا سخن از دل ما میگویی. وبیناررا به دلیل صحبت ودرد ودل دختر راه دور غایب هستم . جلسه شعر ماهی باقلوا است، تذکرهاوخوانش درست استاد همه اش درس است،هنوز تا شعرکی بنویسی جلسات وساعتها وتمرین ها در پیش است.
جمعه 24 مهر
«به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد»
سهراب
نوشتن صفحات صبحگاهی
مرور مطالب جلسه کتابخانی گروهی
حضور در کارگاه خودواژه 🥰
جلسه مشاوره آنلاین
تماس تصویری با پناه
انجام کتابخانی گروهی
آزادنویسی
پیادهروی
پختن عدس پلو
گردگیری خانه
اصلن نفهمیدم گازخوردِ استاد تو راهونیمراه بودم تا خونه رسیدم وقت ازم خونده شد یارب چه شده بود ندانم چندین بار داخلِ ختمِقرآن کوشش کردم نشد هم نت ضعیف بود هم آخوند داشت قرآن میخوند و پند میآموخت!
صداای مهمونها با بچهها ازیبر، میخاستم نرم اما چکار کنم وقتی نوه باشی باید بری مجبوری چه خاسته باشی چه نخاسته باشی.
به استاد پیام دادم آخر که رسیدم طبقِ همیشه جواب مه نداد!
منتظیرم صبح بشه ووس ره استاد بفرسته ببینم چه غلطا کردم. به ایکه قطعو وصل میشد اما استاد فک کنم میگفت مه گازخورد میدم تا که شما بفهمید اگه نه مه روزِ جمعه خوده نمیتونم برم چکرزده، وقت بگذرونم یا استراحت کنم فقط همیقدر به خورما قسم فهمیدم.
بخاطرِ همی دگه ادامه گذارش نیک پس از نیک ره انجام نمیدم. خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
به مدد جادوی ملاتونین، نه تنها دیشب، که حتی امروز صبح هم خواب بودهام. شاید تا ساعت نه. اگر بشود روی عنوان صبح برای این ساعت روز توافق داشت، صبحم را با تمرین Core و انعطاف پذیری شروع کردهام. و اسپرسو را خورده و نخورده، دوش گرفتهام و خودم را رساندهام به سالن رقص. بین تمرین صبح و عصر، دو ساعت فاصله است که در بهترین حالت کفاف رفت و برگشت و یک دوش نصفه نیمه و ناهار و اسپرسوی پیش از حرکت به سمت سالن را میدهد. وقت اضافهای هم در کار نیست.
موقع ناهار چشمم خورده به استوری شروع کارگاه خودواژه. مهارت لازم برای صبر در برابر هوس مادام بوآریوارم به ثبت نام در این دوره را نداشتهام و با اینکه ساعت برگزاری دوره درست وسط تمرین رقص عصرم است، بدون ذرهای تردید ثبت نام کردهام. عنوان دوره را میشد تاب آورد. شرح دوره اما از غنای واژهها در شعر گفته و کار را به جاهای باریک کشانده. شاید هم چون امید داشتهام وسط این روزهای آشفته و شلوغم، جایی برای گنجاندن تمرینهای دوره و فایلهای آفلاینش پیدا کنم.
بعد از تمرین عصر و چند خرید، به خانه برگشتهام تا به کارهای ضروری خانه رسیدگی کنم. خانه هم مثل من، کارهای ضروری انجام نشدهی زیادی دارد.
جایی بین کارها برای دو صفحه خواندن یافتهام؟ شاید. چیزی خواندهام؟ نه. خواندن را مثل تمرین Core در برنامهی هر روزم نگذاشتهام. هر روز انجام دادنِ کاری، نتیجهی بهتری دارد؟ خطهایی که هر روز به شکم و پهلوم اضافه میشوند، گواهی میدهند که بله. شاید برای خواندن هم باید قانون بگذارم. از همین امشب. چون اگر بماند به فردا، میشود از شنبه و ممکن است هیچ وقت نشود. قانون یک شعر، “شرحی از شعر همه شب نیما”، از هوشنگ گلشیری را خواندم و با یکی دو سطر از شعری قدیمی سر و کله زدم و شاید کمی تلختر از دیشب، خود را میسپارم به جادوی ملاتونین.
خواب نیک
ساعت سه و نیم صبح بیدار شدم. سرزمین هرز تی. اس. الیوت را باید باز نویسی میکردم. مروری روی همه بازنویسی های هفت گانه داشتم. همان اول یکی نوشتم و یکی یکی هریک را خواندم تغییراتی دادم. تا رسیدم به اصل موضوع، بازآفرینی بیژن الهی و بالاخره رسید لحظه موعود و نوشتم و ارسال کردم.
هوا هنوز روشن نشده بود که برای پیاده روی رفتم امروز تا پارک رفتم و سرازیر شدم حدود پنجاه دقیقه شد. مامان را بردم برای دندانپزشکی . برگشتیم و ناهار را آماده کردم که خواهرزادهام امروز مهمان ما بود.
قهوهای دم کردم و نشستم قسمتی از خاطرآرت را دیدم اینبار با لیلی گلستان که یک بغل بوس طلبش .
دلم برای ناصر خسرو تنگ شد نشستم و نوشتم حاصلش شد:
آن روز که ناصرخسرو آپدیت شد!
بالاخره جناب ناصرخسرو دل از ابوالعلاء معرّی کندند و راهی حما شدیم.
ایشان شیفتهٔ شهر شدند و فرمودند:
«شهری خوش، آبادان، بر لب آب عاصی »
گفتم: آب و عاصی؟
فرمودند: بله، عاصی است، چو از بلاد اسلام به بلاد کفر میرود، به جانب روم.
اما وقتی فرمودند برویم دولابهایش را ببینیم، منتظر گنجهای، کمدی، چیزی بودم که یکهو چشممان به چرخهای آبی بزرگ و شگفتانگیزی افتاد.
فرمودند: دقت کنید و درست مرقوم بفرمایید. این چرخها انگار هوشی در پرههایشان دارند- همانطور که میچرخند، آب را به کانالهای بالاتر میرسانند تا کشتوکار و باغهای این منطقه رونق داشته باشد.
عرض کردم: دِ آقا، به شما ایمان آوردم! این چرخها هنوز هم به نام «نواعیر حماه» شهرت دارند و از نمادهای تاریخی سوریهاند. گردشگران هم شبها، همانطور که کنار رود عاصی قدم میزنند، با صدای جیرجیر چرخها به شوق میآیند. شما هزار سال پیش از این دولابها نوشتهاید و آنها را در تاریخ ثبت کردهاید. خدا را شکر که خواب دیدید و کار دیوانی را رها کردید تا جهان پیرامونتان را بشناسید و بشناسانید.
فرمودند: از ما هم خدا را شکر، یک چیز زیبایی دیدیم! نگفتید خراب شده یا موشک خورده. پس روحم در آرامش باشد که هنوز در زمانهٔ شما هم زیباییهایی هستند و میدرخشند.
گفتم: بله، جناب! تا رودها عاصی بودند، فقط از بلاد اسلام به بلاد کفر سرازیر میشدند. وقتی آنجا را آباد کردند، اهالی آن بلاد زد زیر دلشان! هی گفتند هر جا آب است، آبادانی است. پس حالا که آب آنها میل ما کرده، برویم هرچه دارند غارت کنیم- به اسم اینکه میخواهیم از آنها آدمهای متمدنی بسازیم.
هنوز هم دستبردار نیستند. آمدند و دیدند خاورمیانه نگو، حلوا بگو! نفت دارد، چه نفتی!
فرمودند: نفت دیگر چیست؟
ماندم چه بگویم. عرض کردم: یک چیزی مثل روغن چراغ!
یک جور عجیبی نگاهم کردند. دستی به محاسن مبارک کشیدند .
فرمودند: باز ما یک تعریف کوچک از شما کردیم، زدید به صحرای کربلا؟
دیدم باز زیادهگویی کردهام.
عرض کردم: ببخشید، قربان! این کمینهٔ سراپا تقصیر خُب باید یک دلیلی هم بیاورد که چرا کنار دست چون شمایی دارد در اطراف و اکناف خاورمیانه طی طریق میکند. اینهمه شما برای ما به ودیعه گذاشتهاید، قدری هم ما شما را آپدیت کنیم.
فرمودند: ضعیفه، بروید پی کارتان! ما را چه کار میخواهید بکنید؟ بزنیم با شمشیرمان از وسط دو نصفتان کنیم؟
با دو دستم صورتم را پوشاندم و گفتم: آقا، صغیر را فقط باید بخشید تا قصه را بگوید!
همانطور که اخمش بار بود با نیمخندهای فرمود: بخشیدیم. برای امروز بس است، بلای جان
بعد ادامه دادند:
راستی، جریان خوابم را من برای شما نگفتم! یا نکند گفتهام و از فرط حرفهای عجیبوغریب شما گرفتار نسیان شدهام؟
عرض کردم:
نفرمایید، قربان! من از همان حضرت گوگل پرسیده بودم که شما چرا سر به بیابان گذاشتهاید، وقتی مقامی چنان بلند مرتبه داشتهاید. برگشت گفت: خب، هر وقت خوشی میزند زیر دل شما آدمها، میزنید به کوه و بیابان.
فرمودند: بس است، همشیره! این گوگل شما هم کم گاگول نمیباشد.
گفتم: اِه، زشته جناب! گاگول دیگر کی به گوش شما رسید؟
فرمودند: این یادداشتهای بلاخیز شما همینجوری اینور و آنور ولاند. گاهی نیمنگاهی میکنم ببینم چه میخواهید از جان ما. آنجا بود که خواندم.
عرض کردم: شما هم کم بلا نبودید و ما بیخبر بودیم!
فرمودند: از جهت اطلاع باید بدانید، اگر درست ازش پرسیده بودید، لابد به شما یاد میداد که من ترجیح میدهم دوستانم مرا ناصر صدا بزنند.
عرض کردم: قربان، افتخاری است مرا دوست خود بدانید؛ اما در ولایت ما همچه جسارتی نابخشودنی است! قویشوکتی چون شما را بیعنوان صدا بزنیم؟
فرمودند: خود دانید، ما هم اصراری نداریم.
عرض کردم: ناصرخان، به دیدهٔ منت! شما خانِ والای جهانگردان جهان هستید و هنوز در زمانهٔ خودتان روی دستتان پیدا نشده است.
سری جنبانده با دستشان اشارهای کردند که یعنی خوش آمدی، برو دیگر بس است.
ما هم اطاعت امر کردیم و غیبمان زد- برگشتیم سرجایمان پشت میز تحریر خیالانگیزمان!
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
گزارش نیک 157
وقتی آدمِ دیگری میشوی خوشحال کننده است؟
پس چرا من خوشحال نیستم. در هیچ کجا اعتراف نکردهام به این تغییرات شخصیتی. به چگونگیاش. که چه شد و از کجا به کجا رسیدهام. آهسته آهسته شدهام منِ اکنون. دیشب زود خوابیدم آنقدر زود که این چند وقت اخیر و شاید چند ماه اخیر به این زود خوابیدنها محال بود برگردم. اما فقط نیازمند همان یکشب بودم تا انرژی هدررفته از بیخوابی شبانه را جبران کنم. خوب بود و سرشارم کرد از انرژی. جمعه بود و استراحت؟ اصلا. جمعه تازه وقت کار و بار و نظافت و شست و رُفت است. دیگر حالا تک و تنها متراژِ بالایی از خانهای ویلایی را در دست داشته باشی هم کارت در آمده. از زمان بیداری مشغول بودم تا ساعت ۸ شب. آنجا تازه نفسی کشیدم. حیاط، دهانم را صاف کرد. هر چه میشستم مگر تمام میشد. خلاصه امروز همه جا تقریبا تمیز شد جز خانهام که اتاقم باشد. هنوز همان است دستنخورده و خاکخورده. متاسفانه امروز فرصتی پیدا نکردم برای حضور در وبینار و بعد هم شنیدنش. اما توانستم متنی که داستان کوتاه باشد در کانالم قرار دهم و حالا پیش از خواب میخواهم ملکوت را شروع کنم و بخوابم. لابهلای این تغییرات رفتاری و شخصیتی، من به لحاظ ذائقه هم تغییر یافتهام. بیمیلم به غذا و شیرینی و نوشیدنی. باقی مزهها برایم معمولی است و عجیب است اصلا گرسنه نمیشوم سیرِ سیرم حتی وقتی از شامِ شب قبل تا ظهر فردا که وقت ناهار است هیچ غذایی یا میان وعدهای نخورده باشم. اما این اتفاق نادر برایم دقیقا با تحولات روحی روانی اتفاق افتاده. احتمالا پاسخ بدن است به این تبدیلها. این روزها یاد گرفتهام بیشتر مکث کنم. جملاتم را چندین بار در ذهنم مزهمزه میکنم تا اگر تلخی قرار است منتقل کند، به زبان نرسد که بیان شوند. و این تأمل را میپسندم. همین دیگر.
https://t.me/zahraballampour
کُتی برای دکمههایم.
اسمش را نوشتهام روی برگه. شش فلش کشیدهام دورش. توصیفش کردم با شش صفت.
سه چهار روز است مشغولم به وصلهپینه کردن.
اصل حرفم همان شش کلمه بوده و هست.
چیز دیگری در موردش ندارم بگویم.
با این حال، نشستهام که لباسی بدوزم به قامت حرفهایم.
برای دکمهها.
پیشنویس اول را صبح تمام کردم.
حوالی چهار صبح.
که جزء دیروز میشود البته.
امروز هم تا شب دسترسی نداشتم به موبایل.
پس نشستم و هربند را از نو نوشتم باز.
هر جایش را درست میکنم میبینم جای دیگرش خراب شده.
یا لحن نمیخواند، یا بیان کلیشهایست یا نمینشیند در کل به دلم.
غروب پیشنویس دوم و سوم هم تمام شد. به بهانه نان گرفتن رفتم پیادهروی.
شلوغ بود آنجا. کارت را گذاشتم در نوبت و به راهم ادامه دادم.
دوست داشتم فاصله بگیرد ذهنم از حال و هوای نوشته.
تا زودتر برگردم و با دید دیگری تکمیلش کنم.
از نه تا حوالی یک مشغول تایپ کردنش بودم.
و بعضا، بازنویسی بندهایی.
دردآور است و لذتبخش.
هم ذوق دارم سریعتر تمام شود، هم دوست دارم بهترین حالتش باشد.
معمولا جستارهای این شکلی، یک هفته زمان میبرند برایم.
و حالا فقط سه روز گذشته.
ویرایشهای ساختاری را انجام دادم. تنها مانده ویرایشهای زبانی.
نوشتهام به انگلیسی است و باید بنشینم روی غلطها و عبارات نامانوسش کار کنم.
فکر میکنم اصلا تمام چیزی که معنا میدهد به این نوشتن، همین وقت گذاشتن برای اصلاحات جزئی است.
و گرنه که چه واقعا؟
سالواژه: رشد پلهای
دو روز گذشته فاز آرایش و چیتانپیتان داشتم. خالهام از ترکیه آمده و خانهٔ مادربزرگ دورهمی داشتیم. با وجود اینکه همیشه به جمع به چشم فرصتی برای یادگیری و زندگی نگاه میکنم، چیزهایی هم هستند که آزارم میدهند. مثلاً وقتی در جمعی، سطح اهمیت بیشتر به استایل، کلاسبازی و از اینجور چوسانفسانها محدود میشود، به نقطهٔ اشباع میرسم. از جایی به بعد تحملش سخت میشود و انگار خودم را گم میکنم.
من به آرایش روح بیشتر اهمیت میدهم تا چهره. این من گفتن از سر منیت یا احساس برتری نیست؛ صرفاً چیزی است که در ذهنم میپلکد. خب، واضح است که در این زمینه با دخترخالهام تفاوت دارم. او بخش عمدهای از پولهایش را صرف خرید لوازم آرایشی میکند، اما من کتاب میخرم.
نمیدانم؛ انگار طرز تفکرمان دربارهٔ زندگی کاملاً متفاوت است. در هر صورت، ترجیحم این است که این دورهمیها کوتاهتر باشند، با وجود اینکه خوش میگذرد.
امروز با دوستم به نمایشگاه کازمتیکا رفتم. تجربهٔ جالبی بود. به نظرم بهاندازهٔ ایران فارما خفن نبود. خودم هم وایب ماجراجویی نداشتم و غرفهدارها بیشتر مکالمات تبلیغاتی داشتند تا علمی؛ اما در کل خوشحالم که رفتم. برای آشنایی خوب بود.
جلسهٔ نقد شعر امروز فوقالعاده تأثیرگذار بود.
نکاتی که یادداشت کردم:
– شعر نمیتواند ترسو باشد.
– «من برای مخاطب نمینویسم؛ برای ادبیات مینویسم.» (سوزان سانتاگ)
– برای مخاطبی بنویسید که از کلیشهها خسته است.
– نظر استاد دربارهٔ این عنوان شاعرانه:
«طنازانه نوشیدم غم پنهانم را»؛ بیانی دستمالیشده و نخنماست.
چند عنوان از نوشتههای بچهها هم بودند که خیلی دوست داشتم:
– محیطم را شعاعت درنوردید
– کلمات گوشهگیر، شعر میشوند
– شمع اشتباه پروانه بود
– صدایت بابونه میکارد
– شعرت تا سایهام قد کشید
https://t.me/WaterLilyEcho
بهترین اتفاق دیدن لاله بعد از حدود یکماه بود.جمعمان جمع شد به بازی و گفتگو و خنده. جان گرفتم.
سالواژهام: ارتباط
بهقصد نوشتن گزارش نیک، در خانهی نویسندهساز را کوباندم. همینقدر خاب.
و اما امروز
جوجویمان خانه را گذاشته بود روی سرش. بهناچار برای ضبط روزگفتار و گفتن از افسانه و اسطوره، به حیاط رفتم. آنجا هم در ساختمان پشتی، کودک دیگری خانهشان را گذاشته بود روی سرش. صدای موتورها و ماشینها هم خیابانها را گذاشته بودند روی سرشان. به هرجهت گرفتمش. آن وسطمسطها حشرهای عجیبغریب هم پاچهی شلوارم را چسبید اما باز ادامه دادم. به روزگفتار اولم و آن همه خجالت و شرم بیخود اندیشیدم. من باید حرف میزدم. باید «زیادتر»حرف میزدم.
خاندم از منزوی: «مرا دریاب ای خورشید در چشم تو زندانی» خورشید میبارد از اشعارش. بهویژه از این مصرع.
نویسندهساز را بودم و پس از مِنمِنهای بسیار، کردم سوالم را. تازگیها از پرسیدن میترسم. از چرند بودن سوالها منظور. پیش از قورت دادن، بیشتر مزهشان میکنم.
دیدم لطف استاد و قرار دادن تمرینم در کانال اهل نوشتن را. امیدوارم ادامهی داستانم هم نیک باشد.
(داستان کوتاه، کشش دردناک هستی من؟)
روزم را نوشتم و همچنین چیزکی خطاب به داستان کوتاه. حالا دیگر مرگ شادمانه و ترجمهی عجیبش تمام شده است. از فردا میتوانم به داستان برگردم.
تمرین کردم و زبان خاندم نیز.
خواب بسیار و دلگیری از جمعه و خواندن و نوشتن و گپیدن.
باید خوابم را کمتر کنم..
آبجی گفت عصر برنامهی پارک داریم.
چرخی تو تلگرام زدم. چند تا یادداشت خواندم. گفت: «پاشو بپوش دیره.»
یک کم زود نگذشت؟
امان از این فضای مجازی.
پوشیدم و به موقع رفتیم. قرار داشتیم تو پارک سر کوچه. من بودم و آبجی بزرگه و دو از دوستاش. مهمان هم داشتیم. پسری که برای اولین بار دیدمش. چشم از هم برنمیداشتیم. با خندهی هم میخندیدیم. من که کیف میکردم از دیدنش، او را نمیدانم. ولی یکهو بیقرار شد. انگار از چیزی ناراحت بود. صدایش زدم. به اسم. برگشت. نگاهم کرد. خندیدم. دستم را بردم جلو. او هم دستش را آورد جلو. شل گرفت دستم را. خندیدم. زل زدیم تو چشم هم. سفتتر گرفت. بعد قشنگترین کلمهی عمرم را از زبانش شنیدم. قند بود که تو دلم آب شد. به من گفت: «دَدَ».
برگشتیم. شام زدیم.
چند تا عکس ازش گرفته بودم. با ذوق نگاهش کردم. گوگولیمگولی.
یادداشت کانال را نوشتم. گزارش نیک را هم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سالواژه: صلحخویشی
امروز را گشتم در پیج یکی از حسرتآورها. خوابیدم و غصه خوردم. نویسندهساز را کمی بودم. کمی هم برنامهریزی کردم. نمیدانم. زمان از کفم رفته. به دوتا از نقدهای تمرینجا گوش دادم.
یادداشتی نوشتم. شبگفتاری ضبط کردم. خداراشکر که پیوستگیام را حفظ کردهام.
نگرانم. نگران آیندهی طبق معمول مبهم.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
روز واژه: مفید بودن
ر استی کردن حلزون چرا اینقدر کشیده شده؟!
ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم
صبحانه را با همسر خوردیم جای شما خالی املت ایشانپز .
گشت و گذاری در خیابانهای اطراف خانه داشتم.
این هم از پیاده روی . منزل که برگشتم پسرمکوچیکم آماده کنار در ایستاده بود وبرای امتحان فردا نگران منتظر من. ظاهرا کتابی راکه طی هفته گذشته می بایست بخرد ، نخریده بود الان آن را برای آزمون فردا لازم داشت. به ناچار راهی خیابان انقلاب شدم. خیابان انقلاب بهشت من . در آنجا روحم پرواز میکند. گشتی زدم وکتاب بوف کور صادق هدایت را خریدم. فروشنده با چنان هیجانی میگفت ؛« خانم ، نشر قبل از انقلابه و بدون سانسور. کم گیر میاد» حیف که نمیتونستم بمانم گشتی بیشتر بزنم وباید میرفتم تا هم کتابی را که پسرم سفارش داده بود به دستش برسانم وهم به یکی از بستگان در پخت و پز و کیک تولد پسر پنج ساله اش برای روز یکشنبه کمکش کنم. با اجازهی شما امشب در منزلشان هستم.
ساعت ۴ اولین جلسه کلاس واژه پردازی استاد را شرکت کردم. همه شاگردبزرگا و حرفهاییهای استاد بودند. کلاس مفیدی بود.
بعلت مشغله نتوانستم در وبینار شرکت کنم. ولی آفلاین آن را حتما فردا گوش خواهم کرد. از وبینار نمیشود گذشت.
امروز خیلی خیلی خسته شدم.
نصف کارهای تولد ماند برای فردا.
امشب وقت نکردم رخدادک بنویسم.
ولی از گزارش نیک نتوانستم بزنم
شبتان نیک
صبح بیدار شدم به امید صبحانه خوردن. شکمم را صابون زده بودم از دوهفته پیش برای این جمعه. توی شمسالعماره لوبیانیمرو و سرشیرعسل خوردیم و چای. طوری سیر شدم که مجبور نشوم ناهار بپزم.
قهوه گرفتیم و نشستیم توی زیباکنار به نوشیدن و کتاب سفارش دادن و گپ. دیدن اینکه کمکم شهر شروع میکند به بیدار شدن را دوست دارم. انگار جلوتر از بقیه ایستادهای و اخبار آینده را میدانی.
بعد پیادهروی کردیم زیاد، چون پول اسنپ نداشتیم.
کارگاه «خودواژه» بود و نویسندهساز و بعد بازخورد شعر. توی خودواژه ترکیب ساختیم از کلمات. نویسندهساز را با چای نشستم کنار پنجرهی سلف خوابگاه و کتاب «چگونه با نوشتن بهبود را یابیم» را خواندیم. الهه علیزاده هم از «دیدگاه» گفت. این وسطها شام درست کردم و رفتیم بیرون به خوردنش و باهم شنیدیم بازخورد را. ناامید شده بودم از شنیدن تمرینم. بالاخره رسید و گفت خوب است، استاد. ذوقی شدم با همین بازخوردک.
حالا میخواهم «خمسالاصابع» را بخوابم قبل خواب.
سال واژهام: تحسیــن
لحظاتی هست که با اینکه واقفی حذف حضور آدمهایی از ادامه زندگیات، اتفاق بهتری بوده اما دلت لحظهای کنار آنها بودن را میطلبد. نمیدانم چه شد که دوباره احساس کردم در آن جاده خاکی باهم قدم میزنیم. حتی لحظهای حس کردم که صدایش را در گوشم میشنوم که با صدای نازک سرشار از نشاطش میپرسد : « دیگه چه خبر؟»
مثل اُ.کلانتری ماژیکی نیستم. فقط مداد. مداد رنگی.
کتاب گریزپا اثر آلیس مونرو را خواندم. فقط یک داستانش را. آنقدر یک جای کارش میلنگید که نتوانستم دو داستان دیگرش را هم بخوانم. با توجه به اینکه نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات هم بود تصمیم گرفتم مشکل را بندازم گردن مترجم نه نویسنده.
موقع نوشتن، به جای واژه، جویبار از بینیام جاری میشود. بینیام را بالا میکشم اما فایدهای ندارد.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۵
سخت است اما….
سخت است اما تصمیم درست همین است. چون همه پل های پشت سرخراب شده است.
سخت است اما باید این حقیقت تلخ را پذیرفت.
سخت است اما شکست هم بخشی از زندگی است.
سخت است اما ادامه می دهم.
سخت است اما گاهی رفتن، تنها راهی است که باقی مانده است.
سخت است اما باید چشمم را به روی همه خاطره ها ببندم….
گزارش کوتاهی از امروز من:
تمرین آزاد نویسی
گوش دادن فایل صوتی وبینار
ادامه نویسی با موضوع سخت است اما…
آشپزی وکارهای خانه ونظافت و…
گزارش نیک
کلهسحر لپتاپ به بغل بیدار شدم. در حال نوشتن گزارش نیک دیروز خوابیده بودم.
احتمالاً نوشتن گزارش نیک توی تختخواب کار مناسبی نبوده.
از دیروز خلاصه بگویم: افتخار داشتم چراغ وبینار نویسندهساز را روشن نگه دارم و چقدر آزادنویسی با بچهها بهم مزه داد.
امروز مشغول بازیابی جسمی بودم.
جلسهای یکساعته با ماهان داشتیم.
کلی خبرهای خوب در راه داریم. (خواهیم دید چه خواهد شد)
در گروه داوران، داستانکنویس برتر ماه را انتخاب کردیم و چقدر لذتبخش است خواندن داستانکهای بچهها. (در طول هفته خوانده بودم و امروز هم برای تصمیم نهایی ۳-۴ دوری دوباره خواندیم.)
با ساحل به کافه رفتیم و منچ بازی کردیم. بار اولم بود و خوششانسی تازهکار باعث بردم شد.
واقعاً باعث تعجب است چطور بار اولم بود که منچ بازی میکردم، اما بار اول بود.
در حال ترجمه و ویراستاری مقالهای درباره داستانکام و بهزودی منتشرش خواهم کرد.
دو روز است گزارش مینویسم و در سایت ثبت نمیکنم. صبح و نور و آزادنویسی و همان کارهای همیشگی. -در حد اینکه توی کافه موقع سفارش بگویی «همون همیشگی» این جمله باکلاس است- آزادنویسیام با جملههایی در مورد عشق به پایان رسید، فردا باز موضوع، عشق است. درس خواندم تا ظهر که برادرم برگشت تهران، کاش همهی سال همگی یکجا بودیم. کمد لباسهایم را ریختم توی اتاق و از اول چیدم، لباسهای فصل سرد هم اضافه شدند. دستی به سر و روی کتابخانه کشیدم. کتابهای مامان آنقدر زیادند که شمارشان از دستم در رفته، اما نوبت ما که میشود هنگام خریدن کتاب باید هزار کلک سوار کنیم تا ایشان متوجه نشنوند که پولهایمان را خرج کتاب کردهایم. مامان معتقد است کتاب را باید از کتابخانه گرفت و پول را باید خرج کارهای دیگر کرد. البته انگار خودش از این قضیه مستثناست. بگذریم. دوباره درس خواندم تا شب. شعر حفظ کردم. نمایشنامه خواندم و دهتا کلمه برداشتم. چیزی به روزگارم اضافه شده و آن تعهد است. متعهد شدهام به تعدادی کار کوچک و تا جایی که در توانم باشد سعی میکنم پایبند بمانم، مثلا همین گزارشها، هیچ باورم نمیشود دارم بیست و یکمی را مینویسم. برای آدم اهمالکاری مثل من، عجیب است. از نظر روانشناسی بعد از ۲۱ روز عادت شکل میگیرد، برای من اما کم است. من دست کم باید دو ماه کاری را تکرار کنم تا عادت شود، البته منظورم کارهای خوب است. چون بدها همان بار اول چنان در تهِ تهدانم نهادینه میشوند که انگار مادرزادند با من. دلم میخواهد برای کسی -کسانی- رودهدرازی کنم اما خواب نمیدهد مجال. از فردا گزارشهایم را در طول روز مینویسم تا فرصت گفتن زیادتر بشود. شب و غم تمام عالمیان بخیر.
راستی دو شعرک هم نوشتم.
۲۴ مهر| شمارهی بیست و یکم
امروز به یک ماشینگردی طولانی گذشت.
یک نوبت آزادنویسی و خاندن بخشی از کتاب لذتهای کوچک:
«بهترین راه بدل شدن به فردی آرامتر و بهتر این است که دست امید از همه بشوییم.»
روزواژه: آرامش
صبح بعد از خانهروبی و پاکسازیِ طوفان دیشب به دلیل مهمان داری، تا حدی که نالهی دستم را در نیاورم نوشتم.
گپ و گفتی با پسرم هنگام نهار بعد از چند روز خیلی اثربخش و شیرین بود.
اولین جلسهی خودواژه، برای من که عاشق واژهپردازی و واژهسازیام، خستگی چند روز گذشته را شست و برد.
بعد هم وبینار نویسندهساز که مجبور شدم دقایقی زودتر کلاس را ترک کنم.
با یلدای عزیزم که تمام این سالها نقشی فراتر از دخترخاله در زندگیام داشته، رفتیم به تماشای تئاتر «شوری».
مریم کشفی نازنینم، از هفتهی پیش دعوت کرده بود و بعد از ماهها دیدارش مسرتبخش بود.
بعد از نمایش با یلدا کافه رفتیم و درد و دلهای خواهرانه، تراپی خوبی را رقم زد.
همیشه با حرفهایش آرام و امیدوارم میکند.
لقب «دلپناه» به واقع برازندهی قلب مهربون و روح بزرگش است.
امروز خسته بودم. مجنون بودم. لش و بیحال بودم. فکر بودم و امیدوارم این دفعه، حال خوبی رو منتقل کنه سرانجام این حس. نمیخوام به ناامیدی برسم. خسته ام. خداحافظ.
برایم نور بفرستید لطفا آدمکها✨.
– هر چقدر یادداشت روزنامه را کم و زیاد کردم، باز به نظرم ناقص آمد. از فرستادنش منصرف شدم و میخواهم فردا یک شانس دیگر به آن بدهم. شاید بین این حذف و اضافه ها بالاخره به چیزی رسیدم که دلخواهم باشد.
– هزار کلمه آزادانه نوشتم. جدیدا بیروح مینویسم. نوشتههایم را دوست ندارم. حس میکنم بیحوصلگیام تأثیر زیادی رو نوشتههایم گذاشته.
– چند صفحهای خواندم از «جستارهایی اندر مصائب نوشتن»: «و آن کس که خود را مؤلف کتابی میپنداشت درحالیکه جز شخصیت آن نبود».
– پستهای دوستان نویسنده را در کانالهایشان خواندم. چه کیفی میدهد خواندن تجربههایشان!
https://t.me/zahrahabibi9626
گزارش نیک
بله. امروز هم گزارشنیک بنویسم. چطور بنویسم. اصلن به همین سوال جواب نوشت. چطور بهتر بنویسم؟ بگذار بیینم، باگ این پرسش کجاست. «بهتر» چیست؟ صفت است؟ قید است؟ تجربهی متفاوت؟ تکراری تکراری تکراری تکراری تکراری تکراری تکراری. تکراری چگونه میشود در گزارش نیک تجربه متفاوتی داشت. اینکه بیایم همیشه در قالب گزارش روزم را فرط بنویسم خوب است . اما همین؟ نوچ راضیام نمیکند. اصلن ناراضی بودم که مینویسم. نه از آنهایی که بخاهد دنیا را تغییر بدهد. نه بیشتر کلافام. انگار در نوشتن اختیارات بهتری دارم. بله اینقدر از فشنگیهای نوشتن گفتیم. از رنجهای نوشتن هم بگیم، خستگی فکری هم میسازد. خودمانی. تویی که داری این متن را میخانی. و دستت تو کار است. این را میفهمی نه؟ ولی این دلیل نمیشود فرار کنم از نوشتن و فکر را تعطیل کنم و از تجربهی غنی که نوشتن دارد بپرهیزیم و این پرسش را بپرسم؟
چگونه در گزارش نیک تجربهی متفاوتی بسازم؟
علی آراسته
#نیکروز
شادی کجاست
سالواژهام: نظم
صبح که بیدار شدم فصل ۷ برتری خفیف را خواندم. ایدهی جالبی داشت. این نقلقول از آلبرت شوآیتزر خلاصهاش میکند: موفقیت کلید شادی نیست. شادی است که کلید دستیابی به موفقیت است.
یعنی نباید بگوییم شاد خواهم بود اگر روزی…
اما شادی از کجا میآید پس؟
طبق تحقیقات از تداوم در انجام کارهای خیلی کوچک. این عادتهای شادی گاهی شخصی هستند. مثلا برای من: نوشتن سه چیزی که قدردانشان هستم.
کمک کردن
موسیقی
کتاب خواندن
نوشتن
دیدن فیلم یا انیمیشنی خوب
حمام کردن
بستنی
بغل
طبیعت
راه رفتن
شاید باشد فهرستی جداگانه برایش بنویسم. (این جزو عادتهای شادی نبود ها)
بعدا سهتا چیزی که شکرگزارشان هستم نوشتم.
جلسهی نچسبی خواندم دربارهی ترنر و کلاینفیلتر.
گزارشنیک دیروزم را کامل کرده و فرستادم. خوشبختانه استاد هنوز تایید نکرده بود.
برویم کمی آهنگ بگوشیم. فعلا.
گوشیدیم و تمرین نواختن کردیم و کمی اویناخلاماخ کردیم که جزوههای جدید از راه برسند. هنوز نرسیدهاند و من کمی دیگر اویناخلاماخ میکنم. میروم فصل آخر سقوط را بخوانم.
خب خواندم. البته هنوز ۵ صفحه مانده ازش. دوست ندارم تمامش کنم. اینطور هم نیست که همهچیزش را فهمیده باشم. اما این یعنی فرصت برای دوبارهخوانی.
میخواهم یکی از جزوههای حجیمتر را تمام کنم. دربارهی انسولین است. تا قبل وبینار تمام کنم خوب میشود.
خب تمام نکردم. اما کارگاه خودواژه را بودم. خیلی باحال بود که کلی کلمهی ناآشنا شنیدم و خودم هم ساختم. مثلا: لشبدل. جانخار. دلپرسه و…
بعدش وبینار نویسندهساز را بودم و بحث از ژاپن بود و ژاپندوستی. کتاب جالبی خواندیم که دوست دارم روزی کامل بخوانمش. انگیزه داد برای بیشتر نوشتن. و الههجان از کتابی دربارهی نقد گفت.
بعدش آزادنویسی حدود نیم ساعت و ۱۵۰۰ کلمه. فکر کردن و راهحل یافتن و آرام شدن. بهروش ژاپنی.
یک قسمت هم از سریال Dark دیدم. و یکی از The Owl House.
بعدش دوباره درس خواندم. ۳ جلسه پیش رفتم و امروز تقریبا به برنامهام رسیدم. چرخی هم با ماشین زدیم.
گزارش نیک بیستوچهارم مهرماه چهارصد و پنج سالواژهام: جسارت
فردا برای من روزی پُرکار و کمی هیجانانگیز است. از آن روزهایی که هنوز نیامدهاند، اما فکرشان از امشب در سر آدم رفتوآمد میکند. نمیدانم چه چیزی در انتظارم است، فقط میدانم قرار است روز متفاوتی باشد.
https://t.me/MashgheBodan
روزواژهام بود «لشینگ». :))))
یکاَش-خوب خابیدم. خوب و زیاد. برای من زیاد است تا ۱۱ صبح خابیدن.
دواَش-املتی زدم موااح🤌🏻. قهوهخانهای نشد اما عالی شد. صبحانهی متمایل به ظهرانه را مفصل زدیم بر بدن.
سهاَش-به موهایم رسیدم و بعدش دوشی جمعهپسند گرفتم.
چاراَش-لاکمالی هم کردم پس از اَشَش.
پنجاَش-اولین جلسهی کلاس «خودواژه» را گذراندیم. بسیار مطبوعمان افتاد. واژهبازی را دوست.
شِشاَش-اهداف کوتاهمدتم را نوشتم و ملزوماتش را بررسی نومودم.
هفتاَش-لَشینگی کوتاه اما دلچسب.
هشتاَش-در یوتیوب ویدئوهایی دربارهی تصویرگری کتاب کودک دیدم. دیدن نقاشی کشیدنِ دیگران مرا مشعوف میکند.
نُهاَش-اندکی دیگر لشینگ.
دَهاَش-خوردن بستنی ساعت دوازده شب.
و پایآن.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
نیک گزارش؟
هر وقت میخاهم بنویسم گزارش نیک را فکر میکنم آیا نیک است این چیزی که مینویسم؟ برای همین هم گاهی یک علامت سوال میآید مینشیند جلویش.
خاب بودم هنوز که بیدار شدم. با صدا بیدار شدم. سرد بود. چپیده بودم زیر لحاف و هر کس در را باز میگذاشت مینالیدم که ببند. اما تو بگو اگر یک نفر محل میداد. بلند میشدم خودم میبستم. دیدم دارند حاضر میشوند بقیه. گفتند نمیایی؟ گفتم میایم چرا نیایم؟ حاضر شدیم و رفتیم بیرون. سودا آش پخیده بود. رفتیم درهی آل. از علفهای آبدار رد شدیم. چرا وقتی توی آبم بدم نمیاید اما علفهای آبدار اینقدر برایم بد بود؟
آش زدیم در بدن. پونههم جمع کردم و هی باید میرفتم توی آبهای علفی یا شاید هم علفهای آبدار. هر بار که میرفتم حس بدی داشت عادی نمیشد برایم.
لبریختههای رویایی را برده بودم و میخاندم. توی طبیعت خاندن حس دیگری دارد. چقدر خوب بود شعرهایش. میفهمیدم و نمیفهمیدم انگار. این مدل بودن شعرها را دوست دارم فهمیدیها اما نفهمیدی. نفهمیدی اما فهمیدی.
«شقیقههای من از تکرار
سرخند
و هر غروب باد زخمهای افق را
وقتی که بر شقیقهی من میزند
همیشهی دنیا را
سرخ از همیشهی من میکند
و این همیشه از شقیقهی دنیا
سرخِ مکرر از همیشه من میشود.»
بعدم رودخانه بود و پیادهروی توی آب. سرد هم بود اما مگر میشود از آب گذشت؟
بعد رفتیم کنار سد کارده تا نزدیکیاش. آخرین بار کلاس پنجم بودم انگار. سودا اما میگوید چند سال پیش تا نزدیکیاش آمدیم. یادم نمیآمد اما هرچی فکر کردم. گفتم حتمن من نبودم. میگوید عکس دارم. هنوز که ندیدم عکس را.
برگشت بود و یخ زدگی پاها از کفش و شلوار خیس. تا رسیدم رفتم توی حمبام و بعد هم لباسهای گرم پوشیدم.
سمانه آمد بعد از مدتها. صحبت کردیم. نگار آمده و دفترچه نقاشیام را برداشته و به دستهایی که کشیدم یکی یکی میگوید چقدر زشتند. منم میگفتم خودت زشتی اگه بلدی بیا بکش. میخندد. میکشم. میکشد. میگویم این چه دست زشتیه کشیدی؟ میگوید حوصله نداشتم. میخاهد موهایم را ببندد. اما همه را توی هم گره میزند. میگوید حوصله ندارم. فسقلی ما انگار همین دیروز دنیا آمد اما ده سال گذشته است. از تولدش. از آشنایی با مونستااکسم. با گروهمان. یادش بخیر.
با فرشته صحبت میکنیم. از تمرینجا میگوید اینکه باید تمرینی را بنویسیم که از آن میترسیم. فکر میکنم. از چه میترسم؟ باید بنشینم و ترسهایم توی نوشتن را پیدا کنم. ولی چیزی که میدانم جملهنویسی است. جمله قصار و هر چیزی که به جمله ربط دارد. تمیرینی که همیشه ازش فرار میکردهام و میترسیدم جملهنویسی بوده. باید رویش کار کنم. فکر کنم خوب میشود اگر جمله بنویسم و بفرستم. حداقل با یه ترسم روبرو شوم و بروم سراغ ترسهای دیگرم.
و بعد یک ساعت مینویسیم. مینویسم و مینویسم. یک ساعت که میشود تازه احساساتم بالا میآیند. این با هم نوشتن این تصویر باز و صدای باز وادارترت میکند به نوشتن. حس این را دارد که کنار هم نشسته و مینویسیم. با فرشته خداحافظی میکنم و نوشتن را ادامه میدهم. مینویسم و گریه میکنم. احساسات پارسالم تازه بالا آمده و مینویسم. همان احساساتی که از نوشتنش فرار کرده بودم. دستم درد گرفته اما مینویسم و کمی خالی میشوم. سههزار و سیصد کلمه نوشتم. حس خوبی دارد این خالی شدن و این نوشتن.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: ساده
امروز با اینکه جمعه بود، انگار روز یاد گرفتن و آموزش دیدن بود. توی وبیناری دربارهی ارزشهایی که توی زندگی برای خودم قرار داده بودم فکر کردم و با توجه به ارزشهایم هدفهایی چیدم. هدفهایی که برای رسیدن به آنها باید عادتهایی درون من شکل میگرفتند و کارهایی را انجام میدادم.
پلهپله آمدم پایین. هرچه پایینتر میآمدم، مسیر برایم آشناتر و قابلدسترستر میشد. میفهمیدم باید چه کارهایی انجام دهم و دست از چه کارهایی بردارم. این برای آدمی مثل من که همیشه دلم میخاست همهچی عالی باشد، تا شروع کنم، خوب بود. زودتر و راحتتر دست به شروع کاری میزنم.
بعد از آن هم جلسهی اول کارگاه خودواژه بود. میخواهم با کلمات زیادی دوست شوم.
چهار دقیقه بعد از آن هم وبینار نویسنده ساز شروع شد. آن هم کلاس درسی برای خودش بود. الهه هم بود و چه کتاب خوبی برای تفکر نقادانه معرفی کرد.
بعد از تمام شدن وبینار هم رغبتی برای بیرون رفتن نداشتم، اما به خاطر اصرارهای خاهرم از خانه زدیم بیرون، تا به قولش، بادی به کلهمان بخورد.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
صبح یک دور کوهها را دور زدیم و باقی روز به استراحت و کلاژ درست کردن گذشت. البته بماند که در کارگاه خودواژه کلمه تفت دادیم. خدا را شکر امروز آن فامیل خوشپُز قصد سر زدن به ما را نداشت و این بار دلمان را قینیویلی نکرد. آخر شب هم به قدم زدن و گوش دادن به چند آهنگ منتخب هفته سپری شد.
امروز را تا نیمه جمعهایدم. بعد از آن حدودا شش ساعتی را با استاد کلانتری زندگی کردم. ساعت چهار کارگاه خودواژه بود. مگر میشود عاشق واژه بود و از این کارگاه سردرنیاورد؟ خود اسم کارگاه، کافیست برای بردن دلم. در همان زمان کوتاهش، کلی واژه به کشوی واژهدانمان اضافه کردیم. لذت همنشینی واژهها و آفریدن واژه جدید. بلافاصله میپرم در تب بغلی که نویسندهساز باشد. اما حواسم پیش تمرینهای تمامنشدهی دوره شعر است. تقریبا چیز زیادی از نویسندهساز نمیفهمم، اما صدای کتاب خواندن استاد، موزیک پسزمینه شعر نوشتنم میشود. دیگر دست کمالگرایی را رها میکنم و تمارینم را ارسال میکنم. سردرد چسبانی میآید سراغم. فردا باید بروم دکتر. بدنم صدایم میکند. لپتاپ را میبندم و به تخت پناه میبرم. درد کلافهام میکند. قرصی میاندازم بالا. ح پیتزا میخرد. لذت، استراحت و آرامش را در غذا میداند. خوب است که او را دارم. تازه از این کلاههای میگرنی هم برایم میخرد. خودش بیشتر ذوقش را دارد. همزمان به صدای استاد در جلسه بازخورد دوره شعر گوش میدهم. سرم را بستهام و چیزی نمیبینم. از شعرهای بچهها لذت میبرم و غبطه میخورم به ذوق و خلاقیتشان و از نظرات استاد بسیار یاد میگیرم. سردرد کمی بیرمق شده، قرص تازه اثر میکند. حالا تصویر استاد را میبینم. به تمرین من که میرسیم، چندتایی از عنوانهایم را استاد با صدای بلند میخواند. این یعنی اینها خوبند. لبخند رضایت مینشیند بر لبهایم. بعد از ۳ ساعت بازخورد، جلسه تمام میشود. سردرد دارد دوباره میآید. بروم کلاه میگرنیام را بزنم و در سیاهی با درد بجنگم.
گزارش نیک – ۲۴ مهر
فاطمه شَبِّه
– صبح شعر نوشتم. با کلماتی که خودم هفتهی پیش تعیین کرده بودم. طلسم طولانی-ننوشتنم کمی شکسته شد.
– خابیدم و حسابی استراحت کردم.
– خارج از نوبت خودم حمام رفتم. معمولن تا قبل از ۴ مال من است و بعد از آن خانواده تا همه بتوانیم استفاده کنیم اما خب من کمی بدجنسی کردم و خاب و استراحت پیشه کردم.
– تکالیف شعرماهی را بهزور و بلا به آخر رساندم. نمیدانم وقتم کم بود یا اینکه تمرین برایم سخت بود.
– در جلسهی بازخورد شرکت کردم و همزمان چندین و چند تا لباس اتو کردم، چند برگه صحیح کردم و نمرات بچهها را وارد کردم.
– صبح دوباره برای دوستان ویس فرستادم و نظرات دُرافشانم را روانهی شعرکهاشان کردم.
– نگاهی به مطالب تدریس انداختم و سعی کردم در گروههای درسی فعالیت کنم که مگر میگذارند؟
– شاید باید هر روز را به یک دوست اختصاص بدهم تا برسم به خاندن یادداشت بچهها. مثلن شنبهها لادن، یکشنبهها الهه و همینطور تقسیم کنم، هان؟
– نویسندهساز شرکت کردم.
– میخاهم بروم بخابم.
– نت ضعیف حتا توی کامنتنگاری هم اختلال ایجاد میکند. تف، تف، تف.
سالواژه: شوق زندگی
جمعه بود و تا ۹ صبح خابیدم. همینکه بیدار شدم مدیتیشن را شروع کردم. برایم از نان شب هم واجبتر است. اگر عاقل باشم و ادامه دهم خیلی از خودم متشکرم. بعد از مدیتیشن هرزهنویسی کردم و سعی کردم کمی خوشخطتر بنویسم. خطم شبیه سیم ظرفشویی است. بقیهی روز یا در حال آموزش ریاضی کلاس ششم بودم به خاهرزادهام یا با چند تای دیگرشان بازی میکردم.
شب مهمانها رفتند و کارگاه الهه جان شروع شد. عالی بود. الهه با مثالهای ساده تمام تلاشش را میکند تا مطلب را درک کنیم. صبور است و صادق. خوشحالم که در کارگاهش شرکت کردم.
امشب لنا دلدرد بود و پیپی نمیکرد. چندین ساعت با من بود. یا بغلم بود یا روی پایم نشسته بود. به سختی رخدادک دیروزم را فرستادم. چند دقیقهای است که از اتاق رفته بیرون و میتوانم گزارشم را بنویسم. ممکن است هر لحظه پیدایش شود.
گزارشم هر روز دارد آب میرود.
جمعهای به تاریخ ۲۴ مهر ۱۴۰۵
/
مانند دو روز قبلی که صرفت برای خود نوشتم گزارش نیکم را و به اشتراک نگذاشتم، نمیخواستم که یک چوبخط دیگر به آن اضافه کنم. برای همین امروزم را با اندکی توضیح مختصر و کمی خودسانسوری (اگر از بطالت هایم بگویم چه؟) شرح میدهم.
صبح ساعت ۴ بیدار شدم. بدنم کلا روی این ساعت کوک شده، مگر روزهایی که میخواهم بروم پادگان! آن روزها مانند جنازهای (چون میدانم “دور از جون” را در ذهنت گفتی، من آن را بلند میگویم!) میشوم که خودش را به مرگ زده. قرار بود ۵ بروم کنار ساحل بدووم – اینبار تنها – ولی نشد. نقشه جایگزین طناب زدن بود. طناب را تقریبا دو سه ماهی است که به برنامه خود اضافه کردم. هنوز جای کار دارم مخصوصا وقتی نوبت به مدلهای مختلف آن میشود. از اینکه فکر میکنم ذهن آدمی با یک وسیله بخصوص میتواند هزاران کار متفاوت کند شگفتزده میشوم هنوز هم. این شگفتزدگی شاید کمی حسادت هم با خودش بههمراه داشته باشد (فقط یکم؟؟) اما ناچار به ساخت پلی از آن برای عبور از دریاچه پر از تمساح های “حسد و فراموشیِ خودِ” هستم.
بعد از آن روی پروژه طراحی پوستر فیلم کوتاهی که ساخت دانشجوی دانشگاه هنری است که خود از آن فارغ شدهام و از قضا دوستِ رفیقی شفیق به نام حسن او را معرفی کرده. اگر بخواهم از آشنایی من و حسن و رشتههایمان که متفاوت بود، بگویم نیاز به یک ریکوردر دارم تا کاغذ و صفحه تایپ، پس میگذارمش برای بعدا.
همیشه “نبرد هنرمند” را هربار در پروژههایم لمس میکنم. یعنی یکبار برای رضای خداهم پروژهای “هلو بپر تو گلو” مآبانهای نداشتم. اینبار گلاویز شدنم هم بیشتر کار را سخت کرد چون نرمش های مهارتی و ذهنی لازم را بعد از شروع سربازی دیگر به لقایش بخشیده بودم.
هنوز هم برایم جالب است که این اضطراب و ترس از نتوانستن و “ایده تازه چطور صید کنم؟” آدم را به سمت کارهایی متفاوت سوق میدهد. هنوز هم خوانش روش های هنرمندان – به مثابه ورزشکاری حرفهای و متعهد – برایم جالب است و من را بهفکر فرو میبرد. دوران دانشگاه برایم دیوید لینچ و کارهایش خیلی پررنگ بودند و کمی او را هم “دیوانه” – اتفاقا به معنای زشت و زنندهاش – خطاب میکردم و از جنونش میترسیدم؟ شاید.
برای همین در هر پروژهای سعی میکنم بگردم و ببینم چه کسی را میتوانم به عنوان مدل آزمایشی برای خودم روش و فرایندش را بازسازی کنم. اینبار چون وقت کم بود و خیلی هم کم بود، نیاز داشتم دستبهدامان ایدهای که از قبل برای یک پروژه دیگر داشتم بشوم و فعلا در مرحله ماکت همهچیز خوب پیش رفته، اما برای دو روز بهشدت باید دست بجنبانم. این ضربالجلها و موعودها باعث میشود هیجان بیشتری یقهام را بگیرد و بیشتر درگیر آن شوم و چهبسا کار را هم زودتر تمام کنم و هم با کیفیتی مطلوبتر.
هر بار در پروژههایم هم میدانم که گرافیک و رشتهام را دوست دارم ولی این آن “یک اصلی” نیست و همیشه هزینههای مالی، اموزش دیدن و یادگیری، حرفه را به صنعت تبدیل نکردن (استادی داشتیم که میگفت هنرمند باید مثل صنعتگر هر روز خلق و تمرین کند وگرنه صرفا ژست آن را گرفته است! و حرفش کاملا درست است هرچند آن موقع ایدههای چپمحور و اریب ما دانشجویان امانش را بریده بود.) فکرم را مشغول میکند و باعث این میشود که در سطح بمانم. سطح از نظر “کیفی” شاید اولویت صحبتم نباشد، حرفم درمورد عمقیاست که امروز هم لابهلای جلسه به صورت یک جواب برای پرسشی از زبان شاهینخان کلانتری شنیدم.
نمیدانم ولی دوست دارم چیزهای مختلف یادبگیرم و آنها را به بیربط ترین شکل ممکن بهم بسط بدم. شاید برای همین وقتی به آن “یکِ اصلی” فکر میکنم معدهام ترش میکند و دوست دارم چند یک را باهم جمع بزنم!! حالا یا زیر سرم بلند شده است یا داستان روال دیگری دارد.
درمورد علایقم بعدها برایت مینویسم، بلاخره هرچی نباشد، تو نیز جزوی از گزارش های نیک روزانهام داری میشوی.
از لینچ فقید یاد کردم (ادا اطفار را نگاه جان مولا!) و از این به بعد در انتهای پیامم، سعی میکنم اگر جملهای را دوست داشتم در طول روز برای تو نیز بنویسم. //
از این قرار است:
“ایدهها مانند ماهی هستند. اگر به دنبال ایدههای معمول و کوچک هستی، در همان سطح آب بمان اما اگر به دنبال ایدهها و ماهیهای بزرگتر هستی، دل را به دریا بزن و به عمق برو. همیشه در عمق ماهیهای بزرگتر، انتزاعی تر و زیبا تری در حال زیست هستند.”
گزارشی نیک
قبل از اتمام روز نوشته و منتشر شد
و این اتفاقی خجسته است برای من.
گزارش نیکهای گذشتهام را مرور میکنم. میبینم افت کردهام به ویژه در هفتهی اخیر. علتش سرماخوردگی میتواند باشد و کار هر روز بدون تعطیلی و استراحت. با این حال تلاش کردهام به دست نویسندهساز متعهد باشم. امروز تنها توانستم پیادهروی را انجام دهم به مدت بیست دقیقه. راستی کارگاه جذاب خودواژه هم امروز برگزار شد. فردا با انرژی بیشتر و با بهبودی از بیماری میآیم و دربارهاش مینویسم.
شبتان نیک
جمعه ۲۴ مهر
گزارش نیک ۱۵۷
سال واژه ام تغییر
در وبینار امروز عصر جملاتی از کتاب چگونه با نوشتن بهبود یابیم اثر لوئیس دِ سالوو ترجمه ی آزاده ضیائی خوانده شد و در ادامه بخش پرسش و پاسخ داشتیم که پرسشِ دوستان و پاسخ استاد ما را به راه راست هدایت کرد.در جواب سوالی ترغیب شدم خواندن گلستان سعدی را هم چنان ادامه دهم و از این شاخه به شاخه ای دیگر نپرم.
و اما بریده هایی از این کتاب:
نوشتن ذهن را پاک می کند و برای نویسنده صفا و آرامش می آورد چرا که روان او را از هیجاناتِ آشفته می پالاید.
ما نمی نویسیم که اثری هنری بیافرینیم بلکه می نویسیم تا شخصیت مان را بسازیم و ویژگی های ارزشمند درونی خود را بپرورانیم.
نوشتن آموزگار ماست.
ته که ناخوانده ای علم سماوات
ته که نابرده ای ره در خرابات
ته که سود و زیان خود ندانی
به یاران کی رسی؟هیهات هیهات
*بابا طاهر
حفظیات مادرم:
سرِ دستِ گُلُم جفتش عیاره
دکون سرمه دون کردم اجاره
اگر یک شب به خواب من بیایی
خدا عمری به من میده دوباره
(عَیارَه در لهجه ی یزدی به معنی النگوست.)
در گوگل جست و جو کردم و شبیه این شعر را یافتم:
دو چشمان گلم جفت جفت ستاره
دکان سرمه را کردم اجاره
اگر یک شب به خواب من بیایه
خدا بخشد به من عمر دوباره
ادامه قصه ی موش و گربه از لطائف عبید زاکانی:
موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه شد تائب
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه های الوانا
آن یکی شیشه ی شراب به کف
وان دگر بره های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی
کرده ایم ما قبول فرمانا
ادامه دارد…
انواع ادبیات از کتاب شرح گلستان
نثر:
نثر سخنی ست که منظوم نباشد و از جهت صورت به سه قسم تقسیم می شود.
نثر مرسل یا ساده
نثر متوسط
نثر فنی یا مصنوع که صنایع لفظی و معنوی در آن به کار می رود.
نثر را از جهت نوع موضوع به دو گروه تقسیم می کنند یکی گروه وصفی و دیگری گروه اثباتی
تاریخ و رمان جزء گروه وصفی هستند.
اثباتی شامل قسم تعلیمی و قسم خطابی می باشد.
شب را به بوستان یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد.موضعی خوش و خرم بود و درختان سر در هم،گفتی که خرده ی مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تاکش آویخته
روضةٌ ماءٌ نهرها سلسال
دوحةٌ سجعٌ طیرها موزون
آن پر از لاله های رنگارنگ
وین پر از میوه های گوناگون
باد در سایه ی درختانش
گسترانیده فرش بوقلمون
مبیت=بیتوته،شب را در جایی به سر بردن
مینا=لعاب شیشه مانند که روی کاشی را با آن می پوشانند و آبی رنگ است.که به معنی زمرد و آسمان و بهشت است، مینا به معنی شیشه هم آمده
سلسال=آب گوارا و باده ی خوش نوش
دوحه=درخت بزرگ و سایه دار
سجع=آهنگ کبوتران و مطلق آواز پرندگان است.
بوقلمون=هر چیز متغیر رنگ به رنگ شده و هر شیئی الوان مخصوصا دیبا و فرش رنگارنگ
عِقد=گردن بند
عقد ثریا=تشبیه شکوفه های تاک به گردن بند ثریا
ساعت ۱۱ و ۲۵ دقیقه شب،احساس می کنم می خواهم گزارش نیکم را پر و پیمان تر بنویسم ولی گویا کلمات در پشت در مانده و کلید در خروجی را گم کرده اند، پشت سر هم سوژه ها و ایده هایی سرک می کشند و زود محو می شوند.شاید ذهنم خسته است که یاری نمی کند و شاید کلمات خسته اند شاید هم مقصر خودم هستم که دستی به سر و رویشان نمی کشم پردازش شان نمی کنم، کلماتم را به حال خود واگذاشته ام.از فردا با آنها مهربان تر خواهم بود آنها را در سفرهایم در خطوط کاغذ همراه خواهم کرد و بی خیالشان نخواهم شد کلمات جگرگوشه های من هستند.
پیاده روی کردم.
آب نوشیدم.
مطالعه کتاب:
هم چنان در حال خواندن بوف کور و جای خالی سلوچ هستم گاهی نوکی هم به کتاب های کتابخانه ام می زنم.
نمره ام ۶
بهمحض بیداری، صفحات صبحگاهی مینویسم. شبیه خوابنگاری میشود چون خواب عجیبی دیدهام. یک آش شلهقلمکاری از دغدغههای ذهن در دور تند خواب. ادامهی نمایشنامهی شهر ما را میخوانم. پردهی دوم جذابتر از پردهی اول است. و این قسمت از دیالوگ: «من همیشه برای همه آرزوی شادی و خوشبختی میکنم، شادی و خوشبختی بهترین چیزه! مهمترین چیز اینه که شاد و خوشبخت باشی.» زبان میخوانم. کمی هم آزادنویسی. تمرین شعرماهی را ویرایش میکنم و میفرستم. در وبینار نویسندهساز، استاد از نوشتار درمانی میگوید و الهه علیزاده از دیدگاه. کنجکاو میشوم دربارهشان بیشتر بدانم. بعد هم کلی کار خردهریز مثل اتو کردن لباسها، تمیزکاری، آماده کردن برنامهی هفته و وسایل. فرصت نمیشود جلسهی بازخورد را گوش کنم. میگذارم برای بعد. گزارش نیک را مینویسم. بعد هم خواب.
میگرن میگرن میگرن. چه دردِ اعصابخورد کنی. البته همۀ دردها همین اند. وا.
قبل وبینار آزاد نویسی کردم. سبک شدم یکم.
برای شام بهترین سوپ عمرم رو پختم.
سردردددد
فردا دندونپزشکیام باز. خداکند جلسۀ آخر باشد.
در یوتیوب چرخیدم. دوباره بستۀ یک ماههام، دو روزه تمام شد.
برای اولین بار لاک زدم. دارم خفه میشم و میدونم یکی از علتهای سردردمه ولی جالبه فعلا نمیخوام پاکش کنم.
رض و نوید در گوشم خواندند.
همین.
یه ذره مونده امروز تموم شه و این حلزون منو میکشه به بازی
از صبح
دارم نوشتههامو که اسمشون جستار روائیه، برای ماهنامه ویرایش میکنم
۶ سال پیش شاهین جان به من گفت؛
روی یه موضوع تمرکز کن.
من اما
الان خلع سلاحم
خود به خود نوشتههام میره سمت جستار
حالا نه ازون خفتاش اما لااقل سبکش جستار روائیه
همینم شکرش واجبه
ناهار مهمون داشتم
از زیر بیماری آنفولانزا درومدم
ناهار کوفته پختم
عصری جلسه بازخورد شعر داشتیم و بسیار تجربه کسب کردم
سر میز ناهار بحث استفاده از مصدرها پیش اومد
بحث سر دختر شش سالهایه که میگه
دوزیدم
میخایه
از شوخی گذشتیم کلی بحثای جدی کردیم راجع به ادبیات
این چند روز رو
من بسیار مشغولم
کار زیاد دارم
و خوشحالم
پیادهروی کردم امروز
یه کتاب جدید از داستایوفسکی دارم میخوپم
دمشون گرم که فقط رو نوشتن تمرکز داشتن
نویسندههای خفن رو میگم
شب به خیر
اینجا بیاین
https://t.me/ghesehaye_shokouh
سال واژه: پذیرش
امروز بیشتر به زندگی بازگشتم.
شیفت کاری صبح داشتم.
تا توانستم گربه های بیرون را غذا دادم، عجیب آرام می شوم. شاید برای دقایقی از مشکلات خود فارغ شده و غرق در پاکی و بی پناهی آنها می شوم.
از روزی که راجع به صبر شنیدم و نوشتم، صبورتر شده ام.
وبینار امروز را دوست داشتم، همیشه بهترین کتاب ها را در بخش پرسش و پاسخ شناختم.
بخشی از کتاب “اثر انتظار ” را خواندم.
زبان خواندم.
چورتی عمیق داشتم، با خورخور پسر نارنجی بیدار شدم، به تافی و جینجر رسیدگی کردم.🐱
ظرفی سوپ تقدیم همسایه ام کردم( دوستدار سوپ های من هستند).
کلی ظرف شستم.
غذای فردای گربه های بیرون را آماده کردم.
دوش گرفتم.
به گزارش نیک پیوستم.
بروم “تافی” را قدری ناز و نوازش کنم.🐱
فعلبازی
بیدارم کرد آفتاب. پریدم بیرون از پشهبند. شده بودم کلافه از گرما. آمدم پایین از پلهها. کردم عوض لباسهایم را. بودیم خاب دیشب را بیرون از اتاق. در ایوان. زیر پشهبند. پوشیده بودم لباس گرمتری. شدم خنک کمی. خاستم بنویسم صفحههای صبحگاهی را. دیدم مانده بالا همهی وسایلم. گفتم بنویسم در گوشی. خوردیم صبحانه. خوردند گربهها بیشتر از ما. هستند دوتا. کردند کلافهمان اما. میپیچند زیادی زیر دست و پا. شدیم آماده. رفتیم سمت دریا. رسیدیم به ساحل. بود خنک هوا. داد کیف بهمان. تا زدم کمی شلوار را. گذاشتم پا در آب. شدم خنکتر. نشستیم و زدیم حرف باهم. میگذرد خوش سهتایی. رفت پرواز کند بابا. میگویند چه؟ کایت بهگمانم. زدیم حرف با مریم. دربارهی تابوها. نوشتن از تابوها. باید کنیم شروع. برگشتیم مسیر را. نشستیم جایی برای ناهار. همان نزدیکی. بود روی دریاچه رستوران. دادم سفارش میرزاقاسمی. دومینبار است در این سه روز. دارم دوست طعماش را. شد شروع کارگاه خودواژه. دادم گوش. میشدم قطع دائم. باید گوش کنم دوباره. رفتیم نویسندهساز. شدم قطع و وصل بیشتر. انداختم بیرون از سایت. رفت بهکل اینترنت. رسیدیم ویلا. عوض کردم لباس. پریدم بالا. نشستم پای تمرینهای کلاس فردا. بود خاب گربه. شد بیدار. کرد سرفه. سرماخورده؟ خورد پشه تمام جانم را. پریدم زیر پشهبند. خاراندم خودم را. کردم تمرین باز. رفتند پایین مامان و بابا. شدم تنها. آمد آخوندک. میترسم ازش. بیرون است از پشهبند اما میشود فعال ترسم. میفرستم ویدئومسیج برای دوستم. میمیریم از خنده باهم. میترسم همزمان. میخورد تکان دائم. نیاید تو؟ میآید دوباره گربه. میکند تلاش که بگیرد آخوندک را. میپرد به پشهبند. نمیشود. میپرد به دیوار. نمیشود. آخوندک مینشیند روی زمین. میشود. میزند پنجه توی سر و بالش. میشود فلج. میخاهد بزند پر. نگهش میدارد گربه با پنجه دوباره. میشود نزدیک. میخورد آخوندک را. کامل. میشود یکحالی دلم. میشود چندشم. میفرستم فیلمش را برای زرا. خوردیم انار. بود ریز و ترش. دوست دارم ترش بودن را. میشود شروع دوباره صداها. از جنگل. میان جنگل. صدای چیست؟ همهچیز. سگ و گربه و شغال و کلاغ. برمیداردم وهم. جالب است اما. نشده تمام هنوز تمرینها. مینشینم به نوشتن. بشود تمام، برمیگردم به تمرین.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
صبح در تختم پرسه میزنم. بله در تختم. همانطور که آنجا دراز کشیدهام میگذارم اندیشهام هر کجا که میخواهد بچرد. هوا دلچسب شده و به لحاف پیچیدن خوش است. بعد همینطور درازکش در دفتر افعال ساده میچرم. کارواژهی ساده را میپسندم (کارواژه را تازه آموختهام).
از تخت که بیرون میآیم میروم به رتق و فتق کارها. آخرین کار اولین مورد فهرست است؛ جارو کردن. اما چون علیرضا توی سالن خوابیده منتفیست. میروم کنارش دراز میکشم و میخانم. فهرستی مینویسم از کارواژههای سادهای که دور از ذهنماند: شایستن، شکیفتن، تفتن، یا به کلی جدیدند: بسودن، بیوسیدن، تاسیدن. از این میان تاسیدن میتواند دوباره زنده شود: مضطرب و اندوهناک بودن. تشویش داشتن. به دنبال بن مضارعش میگردم: تاس.
«شب یک شب دو» را تمام میکنم و تلخیاش در کامم میماند. احساس رهاشدگی میکنم. احساس اینکه چیزی ابتر مانده است. اما بلاخره میفهمم چرا «شب یک شب دو». به بیبی فکر میکنم. به اینکه رازهای بیشتری در زندگیاش داشت. به اینکه کاش فرسی داستان دیگری هم از زبان بیبی مینوشت و مثلن اسمش را میگذاشت «از اعدام به استالین» یا «سلیتهها در اوقات دزدکی». و بعد ناگهان انگار تازه به ذهنم میرسد که چرا تقریبن هیچیک از زنان این داستان … (به دنبال واژهی مناسب میگردم اما نمییابم، یعنی خوش ندارم آنها را به کار برم) بههنجار نیستند؟
جلسهی بازخورد شعر نزدیک به سه ساعت طول میکشد. الان بخاهم بنویسم تیترهای دیگری خاهم نوشت یا دستکم بعضیها را خط خاهم زد.
گفتمش بمان! برفت
گفتمش برو! بماند
رفت و ماند
ماند و رفت
– بهمن فُرسی
گزارش نیک
– در خدمتم.
– آقای دکتر امروزم کمی ناخوش شده. آوردهام معاینهاش کنید.
– آزمایشهایش را بده ببینم. خب، خواندن خونش خوب است. ویتامین داستان از نیما یوشیج را دارد. ویتامین داستان کوتاه از گلشیری را به اندازه دارد. ویتامین زندگی من از چخوف را هم دارد.
بگذار شعرش را ببینم. خداروشکر شعرش هم زیاد است. سهراب سپهریدار است.
وبینارش را هر روز میخورد؟
– بله آقای دکتر، هر روز سر ساعت پنج. تازه امروز برایش کارگاه خودواژه هم پختم. همهاش را خورده است.
– بیا جلو ببینم، دهانت را باز کن.
آفرین، دندانهایش هم برق گزارش نیک دارند.
چشمهایت را ببینم. خوب است. اینها هم انیمیشن «Hoppers»دارند. گوشهایش هم سالماند. نوای ساز دارند. کمی غمگین است اما اشکالی ندارد.
امروز خوب نوشته؟
– بله نوشته. اما جزئی و کم.
– اشکالی ندارد. پماد پیادهروی را به پایش مالیدید؟
– نه امروز نگذاشته بزنم.
– نه اینطوری خوب نیست. این پماد حتما باید روزانه مصرف شود. وگرنه پاهایش ضعیف و سست میشوند.
– امروز، شنیدی آقای دکتر چی گفت مادر؟
– در کل وضعیتش خوب است. جای نگرانی نیست.
– پس چرا اینقدر کسل و بیحال است؟
– چیز خاصی نیست. به جمعه حساسیت دارد. امشب موقع خواب در یک لیوان شکرگزاری را با امید را ترکیب کن و بده بخورد. او را در لحاف عشق به خود بپیچ. صبح که بیدار شود حالش خوب شده است.
۱۴۰۵/۷/۲۴
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
🍎
ساندویچ ماهی
امروز همهی مدارس و دانشگاهها به خاطر سیلی که آمده بود، تعطیل بودند. اما دانشگاه ما تعطیل نکرد.
رفتم دانشگاه. بعد از درس اولمان با دوستانم رفتیم کاراکوی ساندویچ ماهی خوردیم. اینجا زیاد ساندویچ ماهی خوردهام امم هیچکدامشان به اندازهی این خوشمزه نبود.
در راه درس خاندم. هنوز نتوانستم تمامش کنم. وبینار را بودم. نحوهی نوشتن و گزارش نویسنده را از تجربهی شخصیاش دوست داشتم. من هم میخاهم دربارهی رقص با همچین رویکردی بنویسم.
چندتا ایدهی شعر بهم الهام شد. اما نیاز به پخت دارند.
کلاس دومم هم که تمام شد به خانه شتافتم. با احسان به کافهای رفتیم و آنجا شطرنج بازی کردیم. باختم.
کاش یکم کتاب بخانم و بنویسم. از خودم راضی نیستم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبحم با جمعهی خوبی شروع شد. حسابی خوابیدم. برای ناهار مرغ تو فری پختم. قشنگ چهارساعت توی فر بود و آخرش شد عصرانه.
امروز کمی خنکتر بود خدارا شکر.
وبینار عصر را بودم. امروز به پرسش و پاسخ گذشت. الهه علیزاده هم آمد و از مهارت پرسشگری گفت.
وای راستی دیشب عجب خوابی دیدم. هنوز نتوانستهام هضمش کنم. آنجایی که یک قابله آبگوشتِ خوشرنگ و لعاب از پنجاهسال پیش هنوز تازه و خوردنی مانده بود، و دختر داییام داشت برای آن یکی داییام میکشید تا بخورد و من میگفتم بیا برای خودت هم بکش، از ذهنم پاک نمیشود.
از ساعت هفت تا ده شب بازخورد شعر داشتیم. خداراشکر به خیر گذشت. بچهها چه خوب نوشته بودند. باید دوباره بخوانمشان.
https://t.me/mahnaz_roointan
گزارش نیک ۱۵۷ فرح
✔️خوابنگار اول صبح
✔️ بعد از صبحانه جلسه دوم شعر را گوش دادم و نت برداشتم خیلی خلاصهوار. ساعت ۱۱ میوه خوردم
✔️کلاس بازخورد تمرینهای جلسه اول افتاد سه بعداز ظهر بود وبعد اطلاعیهاش افتاد به ساعت ۷ شب که من خونهی مادرم هستم.
خوابیدم تا ساعت ۴:۱۰ دقیقه خوب بود . خواب لازم بودم.
✔️خوابنگاری : عجیبه چه خواب خوبی بود. حتی خواب دیدم و نوشتمش.
✔️وبینارنویسنده ساز را شرکت کردم. از کتاب « چگونه با نوشتن بهبود یابیم» استاد شاهین حرف زدن، امیدوارم کتابش را بخونم و در مشاورههای هرازگاهی که دارم بهرهمند شوم.عضو کانال مادران داغداری هستم که سخت نیازمند نوشتن هستند. متوجه هستم که وقتی در دوران سوگ از عزیزشون مینویسند به آرامش نسبی میرسند.
✔️عصر جمعه همیشه خونه مادرم میرویم. با خواهر و برادرم هر جمعه عصر دور هم جمع میشویم عصرونه با هم میخوریم و از یک هفته و تجربههامون حرف میزنیم.
✔️بازخورد تمرین جلسه اول شعر امشب ساعت ۷ شروع شد، من نیمساعت بعد وارد جلسه شدم. خیلی این جلسات درس و مطلب دارد. باید به سیو و ضبط کلاس دوباره سه باره گوش بدهم. مثلن امشب متوجه شدم برای جمله تتر و عنوان نباید نقطه گذاشت.
جلسه طولانی بود کمی در خونه مادر گوش دادم و کمی درراه از شرق به غرب تهران گوش دادم ،در آسانسور موبایل و ارتباطم قطع می شد. بقیه جلسه بازخورد را در خونه گوش دادم. البته اینبار ایرپادها یکی پس از دیگری “ آوت اوو انرژی” شدند ، نه بهتر بگم مردند. بلاخره این سه ساعت بازخورد با مشقت قطع و وصل گوش دادم، اما مطمئنم که فردا در اسنپ به سوی خانه مادرم حتمن دوباره گوش میدم.
من از این جلسات بازخورد مطلب زیادی میآموزم. واقعن جلسات بازخورد هم درس هم فان و خنده، ممنونم از استاد که جلسات طولانی را اینقدر شیرین و جالب می کند.
✔️دیدن سریال کرهای
نقاشی و کاریکاتور حلزون:: حلزون مدرسه نویسندگی در وضعت استواری قرار گرفته و به آن دو هدف اصلیاش چنگ زده و حسابی هم حواسش جمع است. و خودش را در فضای تخته سیاه و آموزش همیشه میبیند.
زندگی فیلم است، مرگ عکس.» (سوزان سانتاگ)
ما در کنار مرگ میزییم، فقط نفس میکشیم. (فرح)
امروز جزو پر جنبوجوشترین روزهایم بود.
برنامهریزی برای کلاسهای دانشگاه و کلاسی خصوصی. «آینهی سیاه» تمام شد و با آقای «ک.ک» کمی در دنیای انیمیشن «شانس» قدم زدم. کراوات جدید گرفته و شبها موقع خاب هم رهایش نمیکند. ویار تکاندن خانه در بطن سقط شد. آزادانه مینوشتم و وقتی دوباره به جهان برگشتم متوجه شدم که رنگ انگشتی را برداشته و حسابی از خجالتِ طراح جلدِ کتابهای قفسهی پایین درآمده. یک ساعت تمام در حالی که از درون میجوشیدم در حالِ پاک کردنِ اثر هنری از زبانبستههایم بودم و لبخند به لب توضیح میدادم که برای هنرورزی دفتر و دیوارِ خودش را دارد. قیافهاش در آن لحظه: ¯\_(ツ)_/¯
بعد از این هنگام نوشتن باید با حواسی جمعتر بنویسم و همزمان یک چشمم در این جهان و چشم دیگرم در تخیلاتم باشد. نمیداند چیزی تواناییِ سد شدنم را ندارد.
از روی چند واژهی مرکب و ساده از کتاب «فرهنگ واژهشناسی فارسی» نوشتم. از روی «بر دشت آرزو» فریدون توللی هم رونویسی کردم. درسبرگ جملهنویسی را خاندم. چند صفحه از کتاب «تصرف عدوانی» از لنا آندرسون را هم خاندم. و ادامهای از «شب یک شب دو».
کلاسِ خودواژه و وبینار و بعد جلسهی بازخورد شعر که همگی بر من افزود. صبح وویس کلاس شعر و نویسندگی خلاق را دوباره شنیدم. کمی روی نوشتهام کار کردم. هنوز جای کار دارد.
جلسهی بعدیِ نشست، سه داستانِ دیگر بیژن نجدی را بررسی میکنیم. «عقاید یک دلقک» را برگزیده بودم برای بررسی کنار دوستانم، اما عشق به جهانِ نجدی، به دوستانم هم سرایت کرده و دلقک و عقایدش ماند برای جلسهی بعدترش. هنوز فرصت نکردهام صحبتهای خودم را بشنوم و بخشی از آنها را ادیت کنم. نیازمند یک دوست و همراه با قلبی سرشار از عشق به کتاب و دنیای جادویی داستان و مهارتهای فراوان و مقدار زیادی خلاقیتم تا کمی تقسیم کار کنم. 🍀
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
اگر بخواهم روزم را گزارش کنم از اولین لبخند صبح مینویسم. از دختر فرنگ رفتهی آقای اسنپی و چشمان پر افتخار پدرش.
از تلاشهای قهرمانانهی مادر زائو.
از دعای خیری مادری که در لحظهی تولد کودکش به جانم نشست.
از لذت ماما شدن برای اولین بارها.
از چند دقیقهای که نوزاد گریه نکرد.
و لحظات پر اضطراب احیا.
و گریهی ضعیف قهرمان کوچک روز.
و نفس راحت کشیدنهای یواشکی ما.
از دیدن انعکاس حضورم در چشم تیزبین استاد.
از کنار دوست ماندنها.
و چشمان شیطنتآمیز پسرک بخش اورژانس.
و خندههای رها شده توی هوا.
از تماس نیمهشب استاد برای جویا شدن از حال طهورا.
و پردازش پریشانحالِ جسمم پشت این همه اتفاق و احساس.
گزارشم پر از است از اتفاق و هر اتفاق پر از حسها.
شاید دلیل خستگی روزهام همین باشد. اتفاقات و احساسات، سخت در رقابتند.
https://t.me/ravaanehh
از صبح خیلی یادم نیست. فقط میدانم بالش را خیلی بغل کردم و حس خوبی داشتم. یعنی بخاهم واقعبینانه نگاه کنم وضعیتی نبود که حالم خوب باشد اما نمیدانم چرا پر از حس دوست داشتنش بودم.
«هیچ بخشی از ما بد نیست» را ادامه دادم. تمرین دارد و میدانم از آن کتابهاست که باید بیشتر با آن بمانم. به تشویش این روزهایم فکر میکردم و آن را در رودههایم یافتم. رودهها حتا بیشتر از شانهها برایم به اضطراب نزدیکند. اینکه روده تحریکپذیر و مودی میشود یا حس ورم و التهاب زمانی که درگیر مسئلهی روانم بیشتر میشود خودش گواه این است که جای اشتباهی را نیافتم. برای خاندن این کتاب مشتاقم.
بعد از ناهار و استراحت رفتم برای کارگاه «خودواژه». کلمه، بعد از آن جمله، از سختترین قسمتهایی است که در نوشتن به آنها فکر میکنم. تقریبن حکم ریاضی را برایم دارند. یا بهتر است بگویم عدد. آه فکر کنم باید اعتراف کنم از کلمه فراریام. کلمهبرداری برایم ترسناک است و البته به تجربهی من هم برمیگردد. با کلمات زبان انگلیسی این کار را میکردم و میدیدم که توی مخم نمیروند و یادم نمیمانند و میدانی؟ باید یادم میماندند چون کنکور و امتحان داشتم و زبانم همیشه بد بود. برای همین تا استاد از فایل کلمهبرداری میگوید تن و بدنم میلرزد. آن حس که این کار به من میفهماند در یادگیری کلمات ناتوانم عذابآور است. و جمله هم برایم سخت است چون همیشه قواعدی داشته و من در فارسی با گرامر و این چیزمیزها مواجه نشدم، اما انگلیسی پوستم را کنده بود و بله، کلمه و جمله برایم حکم ریاضی و زبان را دارند.
برای همین همیشه مقاومتی هست برایم توی شرکت در این کارگاهها. شاید بهتر باشد در تمرینجا مثل ندا که میگفت از جمله میترسد من هم تمرین جملهنویسی و کلمهسازی کنم.
بعد هم نویسندهساز بود. استاد از کتاب «چگونه با نوشتن بهبود یابیم» گفت و بعد الهه علیزاده از ایمان، تقوا و تفکر نقادانه گفت. تقوا و نقادانه شبیه هم نیستند؟ -یه ق داره یه آ، نه والا.
بعد هم ظرفها را شستم. (تنها عمل نیک واقعی روزم.)
و بعد هم خوشگل کردم برای جلسه با کیمیا. این جمع را دوست دارم. حال و هوای مهمانیهای درست و حسابی دخترانهای را دارد که برای دغدغهای دور هم جمع میشویم.
بعد هم با ندا حدود یک ساعت نوشتیم. چهارهزار و خوردهای کلمه امروز نوشتم. این نوشتنها باعث میشود عاشقتر، مهربانتر، مادرانهتر و طنازتر بشوم و طنز، به نظرم ته چیزی است که از آزادنویسی میخاهم. داشتم برای خودم دستهبندی میکردم طنز را و دیدم بعضی طنزها از روی ترساند، بعضی از روی خشم، بعضی از روی اضطراب و اینی که من میخاهم طنزی است از روی مهربانی. مثلن آقای صیاد که معلم ریاضیام بود از این طنزها داشت و میدانی؟ میقاهم.
امروز کم بود.
عصر بود که برگشتیم خانه. از دیشب مانده بودیم مهمانی. سهیل مریض بود و بیحال. کارهای خانه را کردم. شستن و آشپزی و این کارهای ناتمام.
نشستم به نوشتن و بیش از هزارکلمه نوشتم. این روزها زیاد مینویسم اما معمولا چیزی برای انتشار ندارم. خالیام میکند به هرحال و همینش را دوست دارم.
کمی کتاب خواندم.
عکسهایی که از بچهها حین فعالیتهای مختلفی که در کلاس انجام داده بودیم را درست کردم و فرستادم توی گروه کلاس.
مطلبی که از قبل نوشته بودم را در سایتم گذاشتم و عکسش را هم درست کردم.
برای شنبه و یکشنبه در مدرسه برنامهریزی کردم و غیبتها را از اول سال تا الان توی دفتر کلاسیام ثبت کردم.
میخواستم بازخورد شعر را باشم ولی نشد. نتوانستم گروه هم چک کنم به دوستانم پاسخ دهم و نظر. فردا همه را نگاه میکنم.
میخواستم حمام را بشویم که باز هم نشد. گاز را هم پاک نکردم.
کاش کسی بود که این کارهای تمیزکاری مزخرف وقتگیر را برایم انجام میداد.
آخر ماه است و دلم میخواهد تمام شود این مهر نامهربان.
بیانگیزهام برای شروع هفتهای دیگر.
شعرکی توی سرم وول میخورد.
گزارش پنجاه
سال واژه: تبدیل
امروز خواستم بیشتر بخوابم.
اتاقم را جمع کردم و آماده میشدم تا به پیادهرویام برسم.
گوشی مادر زنگ خورد و خبردار شدیم پدربزرگم به علت تنگی نفس بستری شده. با اینکه در آزمایشهای ریه و قلب چیز خاصی نشان داده نشده بود اما احوالاتش عادی نبود. دل نگران شدیم.
خانواده عازم شدند. من هم نهار خوردم. نهاری آغشته به غصه و نگرانی.
بعد هم یکی دو قسمت اد گین دیدم. حقیقتا سریال زیادی بی پرده و چندش آور شده بود، قصد داشتم دیگر نبینم تا اینکه هیولا دستگیر شد و خیالم راحت.
بعد هم کمی شب هول خواندم تا کارگاه خودواژه آغاز شود.
این بین فهمیدم دکترها جمعهها نیستند که به بیمارها برسند. با احترام به جامعهی پزشکی ولی مگر بقالی هستند که اگر یکی دو روزی نباشند سنگ از سنگ تکان نخورد؟
کلاس شروع شد و با لبخند گشادی پا در این مسیر جدید گذاشتم. برای تکامل. تکامل عشق به نوشتن.
بسیار عالی و پر مایه. انتظاری هم کم از این نمیشد داشت.
در حین کلاس واژهآفرینی هم تمرین کردیم. حالا یک هفته خوراک داریم و تمرین. بعد از کلاس هم قهوه خوردم و سعی کردم برای واژههای دست و پا ترکیبهای ناآشنا بسازم. آسان نیست.
ظرفها را شستم و خانه را مرتب کردم. احتمالا امشب هم به خانهی مادربزرگ بروم.
خدایا خودت همهی پدربزرگ، مادربزرگها را حفظ کن.
آمین.
با پسرعمه و دخترعمه در راه بلال خریدیم و کباب کردیم. خیلی وقت بود با هم از هوسش صحبت میکردیم. در راه آهنگهای مورد علاقهمان از قمیشی را گذاشتیم.
حالا هم سریال موش را میبینیم و بعد لالا.
امیدوارم فردا خبر سلامتی پدربزرگ خیالم را راحت کند.
گزارش نیک پنجاه هفتم من.
امروز صبح اومدیم سمت تهران.
سمت حافظ و فردوسی.
رفتیم پاساژ علاء الدین ولی چیزی که ما می خواستیم رو اونجا نداشتند.
خیلی وقت بود که تهران نرفته بودم. همه جا برام تازگی داشت.
شلوغی بازار به آدم جان می داد.
همه در فکر کار و کسب روزی بودند.
همین که میبینم مردم برای زندگی تلاش می کنند و امید دارند حالم خوب می شود.
خواهرم را به محل کارش رساندیم و ما به سمت خانه روانه شدیم.
وقتی به خانه رسیدیم ساعت ۱۵ شده بود.
هنوز نهار نخورده بودیم که سفره را پهن کرده و دور هم نهار را به بدن زدیم.
من که اصلا اشتها نداشتم ولی به زور سالاد خوردم.
بعد رفتم به اتاق و کمی از کتاب کار عمیق را خواندم.
احساس میکنم که این کتاب کمی قلمبه و سلمبه حرف میزند.
اما می خواهم ادامه اش دهم.
می خواستم پادکست هم گوش بدهم اما به شروع وبینار نزدیک شدیم.
خب پس وارد تلگرام شدم و روی لینک ورود کلیک کردم و بوم وارد وبینار شدم.
هنوز استاد و بقیه نیامده بودند.
منتظر ماندیم.
آهنگ مرتضی چشای بچه پلنگش موهای خرمایی رنگش در حال پخش بود.
مرتضی که خواندنش تمام شد استاد ظاهر شد.
امروز استاد کلانتری سرحال و سرکیف بود.
الحمدالله. خیلی خوشحال می شوم که استاد پرانرژی است.
چند وقتی بود که این انرژی را نداشت و امروز کاملا سرحال و با ذوق آمده بود.
بعد از کلی شوخی و خنده و مسخره بازی استاد کتاب چگونه با نوشتن بهبود یابیم را روخوانی کرد.
کتاب پرمحتوایی بود و نکاتی درمورد نوشتن و مزایای آن را به ما منتقل کرد.
بعد از خواندن کتاب نوبت به آزادنویسی رسید؟
خیر امروز آزادنویسی نداشتیم.چرا؟
چون استاد گفت که همیشه قرار نیست که به یک شکل ادامه دهیم و بهتر است در کارمان تنوع دهیم.
راست می گفت. تنوع حال آدم را کوک می کند.
تنوع روح را تازه می کند.
خوب است که گاهی این طور پیش برویم برای خودمان هم خوب است اما این نکته را هم یادآور شد که تنوع نباید باعث شود که ما از آزادنویسی دور شویم و آن را فراموش کنیم.
بعد از آن هم الهه علیزاده آمد و از کتاب تفکر نقادانه رونمایی کرد.
او درمورد دیدگاه ها صحبت کرد و اینکه همین دیدگاه ها باعث می شود که در ارتباطمان دچار اختلاف نظر بشویم و به مشکل بخوریم.
الهه علیزاده به نظرم روی صحبت کردن مسلط است و آدم را محو صحبت هایش می کند.
بعد از صحبت های الهه علیزاده رفتیم سراغ پرسش و پاسخ.
بخش موردعلاقه و جذابی که خیلی دوستش دارم.
چون در این پرسش و پاسخ با سوال های مختلف آشنا می شوم.
کتاب های خوبی معرفی می شوند که شاید کمتر بشود در بخش های دیگر آن ها را شناخت و راهنمایی های استاد که دوست داشتنی و مفید هستند.
وبینار که تمام شد همانجا نشستم و رفتم سراغ شنیدن پادکست و نکته برداری آن.
گوش کردن به پادکست حدود یک ساعت طول کشید.
کلی لذت بردم و آرامش گرفتم.
به آغوش خانواده رفتم و گپ و گفت و مشاهده فیلم عاشقانه و تمام.
هرگز کافی نیست. نمیدانم چرا این را میگویم اما هرگز چیزی به قدر مناسب کافی نیست. این برای شما هم هست حتما و من بیمارگونه دلبستهام به ناکافی بیتناسب. از پنجره خشکی گلدان را تماشا میکنم و خواب زیادی هنوز لای موهایم منتظر نشسته. چه میشد وقت بیداری را بیمه کرد برای پسانداز خواب در مبادا.
سراغ«ادبیات آتش است» میروم. بخش نخست گفتگوی یوسا با مارکز. به گمان مارکز نویسنده باید بیدغدغه باشد. نویسندهای که خودش را خرج فعالیتهای دیگر میکند ادبیات را به حاشیه میبرد. از خستگی ذهن کاری ساخته نیست. بازمیگردم به تمام این روزهای خودم و خستگی که خیال را مکش میکند از نوشتارم. میخواهم که همسو باشم با مارکز اما نقیصه کم نیست از نویسندگانی که از دغدغهشان راه بردند به خلق فرزندی نو در ادبیات. مارکز باور نمیکند مهاجرت در سبک او تأثیر داشته باشد. 17 سالگی تصمیم میگیرد «صد سال تنهایی» را بنویسد. چون ساختار را نمیشناسند چند داستان مینویسد تا خلق شاهکارش را بیاموزد.
اولین کارگاه خودواژه بود. لذتی دارد ساخت واژههای نو. ابزار جان دمیدن به جهانی دیگر. دوباره نوشتن عنوانهای شعر جامانده پشت میزم. گرچه عجولانه چندان هم بد نشد.
جلسه بازخورد به تمرینها را بودم.
بهروز سرماخوردهتر بود.
پندار بازیگوشتر.
کمی هم از واقعیت نویسنده خواندم. اعتقاد یوسا به سارتر و اندیشههایش مغلوب اعجاز خیالانگیز بورخس میشود. دلم میخواهد بیشتر بدانم از تقابل بورخس و سارتر در نگاه یوسا.
حلزونی عجیبالخلقه. از اون حلزونهاست که استاد تحسینش میکنه واسه کلیشهای نبودنش.
آدما اگه ببیننش حتما میندازنش تو باغ وحش مثل پرندههایی که واسه صدا یا قشنگیشون میندازن تو قفس.
پوستکلفت دارم میشم و دلنازکتر هی. تازگیها متوجه شدم ناراحتیمم شده مدل بچهها. یهو گر میگیرمو غرغر یا اشکاشک.
زودیام از آتیش میفتم به شرط بیرون زدن و راهراه.
آخرشم فکرفکر و رهایی شصت درصدی.
توی خودواژه و گازخورد شعر نکتههای جالبی یاد گرفتم. ممنون استادنیلی👨🍼
کلیام استراحت کردم. هفتهی پُری بود.حسابی استراحتلازم بودم.
یه کاردستی دستو پا شکستهام ساختم.
شب بخیر.
جمعهای که به جمعهها نمیماند. پر از حس نوشتن و ممانعت. پر از ننوشتن. پر از جماعتی نزدیک. جمعه باید جمعه بماند. مدتهاست رنگ باخته است و از جمعهبودن تنها اسمش مانده است.
٢۴ مهر ماه
امروز زنده بودم. بعد از کارگاه استاد زنده تر شدم. یه گوشه ای رو بفهمیم. یه چیزی از جهان رو عمیق بفهمیم. دوست داشتم این حرف ها رو.
درس خوندم. فردا ارائه دارم در مورد انگیزش در محیط کار. حال و حوصله ندارم. امروز یه آدم رو ترسوندم. دوستم من رو ترسونده هرچی بهش پیام میدم جواب نمیده. آدمیه که همه رو نگران میکنه. منم همچین آدمی ام. حال میده یکم. ولی مرض بدیه.
امروز زنده بودم.کتاب و رمان نخوندم. باید بخونم. برم بخونم. کار زیاد دارم. درس هم زیاد. پروچاسکا نخوندم. برم کتاب بخونم و فیلم ببینم. میتونم شب بدون آهنگ گوش کردن بخوابم؟ ایکاش بشه.
https://t.me/MehrNevis_Man
معمولا آدمیان کارهای مهم و شروع همه چیز را میگذارند از شنبه و اما من جمعه شروع میکنم. از این جمعه می آغازم نوشتن گزارش نیک را به امید تداومش.
▪️روز را با خلوت صبحگاهی شروع میکنم
و روال برنامه را با محدثه پی میگیریم او به کارهای خودش میرسد و من آزاد نویسی میکنم و روزنویسی و تمرین نویسندگی انجام میدهم.
▪️«شکوفههای عناب» رضا جولایی را ادامه میدهم. کلمههایش، آنهایی که برایم قلاب دارند را یادداشت میکنم:
اقمشه، گنجفه، تشتت، داو، متجاسر، بیطاروس.
▪️به کارهای خانه میرسم. بعد از آن با زیتون و اطلس (پیشوکهای خانه) وقت میگذرانم و هر بار محو چشمهای تیلهای خوشرنگ زیبایشان میشوم و خطوط زیبای سر و صورتشان.
▪️با محدثه گپ میزنیم، از اینکه هوای آسمان دلمان چند روزیست بالا و پایین شده و رنگاش مدام تغییر میکند، که هر کدام به دلایل مشابه از خویش دلخوریم.
حرفمان میرسد به سختیهای مهاجرت، شاهد سخت تلاش کردنش هستم، میدانم که راه خیلی سخت است و در عین حال بسیار روشن. گپ میزنیم و به دنبال راه حل میگردیم. میگویم که میخواهم وبینار شرکت کنم استقبال میکند و ساعت ۵ اسمش را در وبینار میبینم و لبخند میزنم.
▪️پس از مدتها وبینار را شرکت میکنم، دیدن نام ریحانهجان ربانی خوشایند است. استاد از کتاب (چگونه با نوشتن بهبود بیابیم) برایمان میخواند. دو جمله در ذهنم میماند:
ما مینویسیم تا شخصیتمان را بسازیم.
نوشتن آموزگار ماست.
▪️بعد از وبینار مدتی با محدثه گپ میزنیم و تصمیمهایی میگیریم برای فردا و فرداها. موسیقی «هزار امید» از آرمان گرشاسبی را برایم میفرستد، موسیقی را به اتاق میریزم و زمزمه میکنم مرا هزار امید است و هر هزار خداست.
▪️متن کانالم را مینویسم و مشغول ویرایشش میشوم و رأس ساعت ۸، میرود برای انتشار.
▪️چند ساعتی به خلوت شبانه میگذرد، به نوشتنهای مداوم و پرسیدن از خود و جواب دادن به آن.
▪️به رسم هر شب از طریق دیوان حافظ مشرف میشوم به بارگاه حضرتش، پس از قرائت الحمد، دقالباب میکنم و میگشاید برایم درب ۲٠۶ را. مشعوفم میکند و محظوظ. بیت به بیت میخوانم و مست میشوم. اما شاه بیت این غزل:
بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم، خدا رزاق بود
بیت را مینویسم که بفرستم برای محدثه
بفرستم و بگویم از غزلهای زنبیلدار است غزلی که باید زنبیلش را گذاشت در صف و رفت سر وقت حفظ کردنش.
▪️باقی شب به معاشرت میگذرد، به صحبت در مورد اتفاقات امروز و فوتبال. با خانواده کنار هم سریال میبینیم و کم کم ختم شب را برمیچینیم.
https://t.me/zakiyehsepehrnia
چه خوب که همراه هستید
گزارش نیک ۵۳
امیدوارم. نمیدانم به چه، ولی هستم.
امروز زیاد نوشتم، کم خواندم.
ساعت خوابم را کمی بهتر کردم. امیدوارم تا فردا کامل درست شود.
روز را با خوابنگاری شروع کردم و نوشتهام را، در کانال تلگرامم گذاشتم.
تنبلی کردم و ورزش نکردم. هیچ بهانهای هم ندارم.
کمی «یوسا»، خیلی نوشتن.
جلسهی اول «خودواژه» عالی بود.
آزادنویسی به مقدار زیاد.
جلسهی بازخورد به تمرینهای کلاس شعر برگزار شد. استاد از پیشرفت و کارم راضی بود. بهترین خبر روز.
باز آزاد نوشتم.
«گزارش نیک» را ثبت میکنم و میروم سراغ سریال.
آخرش هم خواب. فقط خواب. حق کار دیگری ندارم. باید خوابم درست شود.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
یک، دو، سه…آتش به اختیار یا اجبار؟
قانون۵ ثانیه مل رابینز حالا یه قاعده حتمی شده برای گریز از تعلل و رفتن برای تلالو
اما برای آتیش بپاکردن چی؟ میشه با سه شماره ورق را بگردوند؟
به گمونم فقط از عهده اون قدرتی برمیاد که “خدا” نامیدیم وگرنه ما هر چه کنیم آخرش یه گامه و باید شانس بیاریم یا به قولی قسمتمون بشه خوشبختی آنی و یهویی.
البته کی میدونه جرقه بزرگترین سرخوشیها و خوشبختیها کی خورده، کی میتونه ادعا کنه تنها یه اننخاب زندگیشو زیرورو کرده؟
یه اننخاب خودش از دهها و شاید صدها فکر و احساس انتخابی گذر کرده.
زلف، رمیده
چشم، افسار بریده
دل در یند کند
آره عزیز جان، من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
از احوالات اینحانب خبری در دست نیست، از یابنده تقاضامندم احوالپرسی باشه برای وقتی که حالی به آدم بمونه، ها والا.احوالی به آدم بمونه ها بِلا
جونم برات بگه شهامت داشتن اگه راحت و مثل آبخوردن بود که جیگر شیر نمیخواست هر بزمچهای جسور و جربزه داشت. اینجور که ادبا و علما میگن، “صبوری بایدت”. کاسه صبر من هم که لبریز، همسایه نزدیک هم ندارم ازش قرض بگیرم لااقل یک شب. اگه بخوام قاشق قاشق هم از حوصلهسررفته بردارم و سر کاسه خالی بشه که عمری رفته و هیچ. بر هیچ که مپیچ.
پس بزدلی پیشه کنیم؟
اونم عرضه میخواد. من همین کلهخرابی را ادامه میدم و با بوی قرمهسبزی ملاجم سر میکنم. یه روزم تو کوچه ما عروسی میشه. حالا که صبحهای خیلی زود حتی پیش از اذان صبح کارت میزنم،زودتر از خورشید خانوم.
میبندم خودمو به مراقبه و مراقبت از افکار مزاحم و احساسات متخاصم با یوگا، نوشتن و قدردانی برای فرصت بیداری و نبود بیماری.
بعدش روز به روز فرق داره مثلا امروز رفتروب خونه داشتم، صافکردن چروکهاس لباسهام، زدودن چربی ظرفها، پختوندن غذا بود تا ۴ ساعت کار روی دوره کمپین.
از بس واژهدونم ضعف میره، دوره خودواژه رفتم و دردم به غم بدل شد. اونجا فهمیدم از فقر واژه شدید رنج میبرم.
یه واژه هم مثلا ساختم: ” شبرفتار” واسه وقتها و آدمهایی که آقتاب اخلاق تو ی چهرهشون طلوع نمیکنه و مدام کسوف هستن.
کم از پاهام کار کشیدم و راه زیادی باهاشون نرفتم. یه فایل شکرگزاری رو تکرار کردم.
برنامه هفتگی هم گذاشتم حلوی چشمم تا قطبنمای برنامه روزانه باشه و بابت اجرای ۸۰ درصدی برنامههای هفته پیش به خودم بالیدم. آخ فیلم voicemail fir isabellaهم حالی داد که نگو و نپرس.
باقیش هم بگم از حوصله خوانندگان احتمالی خارجه.
باقی بقایتان، هادی هوایتان
امروز روز استراحت و تمیزی و کار بود. جمعه همیشه یا ساکت و خوابآلود است یا شلوغ و پر از کارهای تلنبار شده. کمی تمیزکاری کردیم. شستشوهم جزوش بود.
یک داستان کوتاه که چند روزی مشغولش بودم، ویراستم و در سایت بارگزاری کردم. یک داستان کوتاه دیگری هم ایدهاش به فکرم رسید و شروعش کردم.
آزادنویسی کردم. دلنویسی هم کردم. ناهار قرمه سبزی بود. تا غروب نرسیدم مطالعه کنم، چراکه درگیر کارهای و تکالیف یاسی بودم. موقع استراحت عصر البته حافظ خواندم. غزلی پر و پیمان و دلگشا.
یاسی که خوابید به سراغ مادام بوواری رفتم. شیرین و دلنشین بود و حدود ۲۴ صفحه خواندنش.
امروز تقریبن به اغلب کارهایم رسیدم. صبحِ زود با کمی ورزش و روحیهی بالا نشستم پای نوشتن. چهل دقیقه نوشتم تا رسیدم به ساعت هشت. یعنی ساعت بیداریِ کسانی که بین زود بیدارها و دیربیدارها قرار میگیرند. چای دم کردم و صبحانه را با اشتیاق خوردم. چند روز بود که میخواستم تمرینهای شعرماهی را ثبت کنم اما هربار به دلیلی عقب میافتاد. البته کلن شرعن آدم زودانجامبدهی نیستم. اغلب تا لبِ مرز اعتراضِ استاد پیش میروم. یکبار که تمرینم را زودتر از هميشه گذاشته بودم، خود استاد هم متعجبانه نگاه میگرد و گفت که آفتاب از کجا درآمده و چطو متو شده که زود ثبت نمودهای؟ القصه که تا خودم را خون به شیشه نکنم تمرین را بارگزاری نمیکنم. امروز کمتر خواندم و بیشتر به مرور نمونه شعرها گذشت. تمرین دوم را هم باید میگذاشتم. مرور هفت ترجمه از شعر تی.اس.الیوت. حالا لازم شد برای کنجکاوی شما هم که شده بخشهایی از شعر را با ترجمهی جواد علافچی که دوستش داشتم اینجا بیاورم:
تدفین مردگان
“آوريل بیرحمترین ماههاست:
از خاک مرده گل یاس
میرویاند
خاطره و خواهش را
در هم میآمیزد،
و ریشههای افسرده را با باران بهاری
برمیانگیزد
زمستان گرم نگاهمان میداشت:
زمین را با برف فراموشی
میپوشاند
و حیات ناچیزی از تک ریشههای خشک
میپوشاند”
تا بعد
بازگشتم به عاداتم. صفحات صبحگاه، طراحی همراه پادکست، صحبت با ستایش و نویسندهساز. اما جز اینها از نیکافکار روزم هم میگویم.
صفحات صبحگاهی مملو از سوال بود. سوالی تکراری. از نوشتن چه میخاهم؟ حس گمگشتگی، ناپیدایی آنچه میخاهی و در نتیجه گنگی. پرسشها رسید به آنچه همیشه میخاهم. در نوشتن ریحانه نباشم. یا ریحانهای باشم که نمیتوانم در واقعیت باشم.
در تئاتر دیشب خود را گم کردن برایم جذاب شد. گم شدن گاهی اتفاق مبارکیست و چرا ترس باید ازش؟ در نتیجهی انفجار ترس، چشمتیزیدن و جستجویی دیوانهوار. یافتن یا نیافتن. خلأ، فرار، درد، عذاب.
عاشق یکی دیگر بودنم. همیشه عاشق یکی دیگر بودن بودم. تصور خودت نبودن شیرین است و شاید فرار. آنروز راه میرفتم و چشمبسته میفکریدم یکی دیگرم. نیاز داشتم به ریحانه نبودن.
با ستایش حرفیدم دربارهشان. بعد از صحبتمان از نوشتن فراریدم. نمیخاستم بنشینم و از مشکل بنویسم. خستهام و فراریدن از همیشه راحتتر.
شیفته جسارتم و نمیدانم از کجا ریشه میگیرد. اصلن جسارت برایم چه معنایی دارد؟ شاید یکی دیگر بودن. یکی دیگر بودن؟ اگر فرار باشد که جسارت نیست. کسی گفت: جنگجویی یعنی غرقِ رویا نشی و از کاری که باید بکنی فرار نکنی.
گفتمش: جنگجوییام را گم کردهام. جنگجویان را میپرستم بیآنکه باشم.
من جسارت را چه میبینم؟ متفاوت دیدن و توانایی ابرازش. یا حتا فقط توانایی ابراز. ابراز هرچه که هستی، حتا بدترینش. یعنی بها به بدایدهها و رها نکنیشان. یا اصلن خودِ بها.
اما نه همینجا به ختم. وارسیشان و نترستیدن از بازسازی. نترسیدن از دوبارهکاری و دوبارهسازی. که اگر ترس باشد فرار است و فرار رویاست. رویا زندگیست، زیباست. جسارت زشت است؟
انتزاعی شدم. تصویر میخاهم. به سفیدبرفی میاندیشم. به سیب سمیاش. به نامادریاش که در رویا فرار میکرد از چیزی که نبود. جااشغالی کرده بود. و در رویای زیبایی و قامتی زشت سیب سمی را به سفیدبرفی داد که رویا ابدی شود.
https://t.me/ReyhaneRabani
صبح یکی دو بار ساعت را خاموش کردم و بعد از چند دقیقه گفتم دیگر بلند شوم. زود شروع کنم که کلی کار دارم. ساعت چند است؟
چشمهایم بیرون زدند. ۱۱:۱۵ بود. کی گذشت؟
دیر بلند شدم ولی یک نفس کار کردم تا شب.
زبان، غذا، درس، پیام، درس، درس، غذا، درس. ظرفها، پیامها، درس، درس، درس.
قالب اولیهی یک مقاله را نوشتم و حالا فعلاً باید به استادم نشان دهمش.
شام خوردیم و فیلم دیدیم و کمکم میروم بخوابم.
آخر هفتهی خوبی بود. زیاد کار کردم. میترسیدم نشود. چون آدم همیشه میخواهد زیاد کار کند، ولی همیشه نمیشود. باید مراقبت کرد. هم با نوشتن، هم با خود کار.
https://t.me/f_mahmudpur
سالواژهام: ریلگذاری
خوابم را مینویسم و بعد صفحات صبحگاهی.
همسرم تماس میگیرد. دو روز است که برای کار از شهر بیرون رفته است.
از خانه برای پیادهروی بیرون میروم. هنوز نمیدانم برای ناهار چه بپزم و فکر میکنم که این درگیری هر روزهٔ من، منصفانه نیست. آفتاب پاییزی را روی پوستم احساس میکنم و خوشم میآید. به دستهای لاغرم نگاه میکنم و به راهم ادامه میدهم. سر از پارک درمیآورم. چندان شلوغ نیست. شاید هنوز برای شلوغی زود است. نوجوانها زمین بسکتبال را گرفتهاند، فقط جای دختر من خالی است.
به خانه که میرسم، دخترم بیدار شده است و دارد درس میخواند. میخواهم لازانیا درست کنم که میبینم شیر نداریم. بیرون میروم و شیر میخرم. اینقدر امروز به بهانههای مختلف از خانه بیرون میروم که دلم برای پاهایم میسوزد.
لازانیا درست میکنم. ظرفها را میشویم.
دوستم از کانادا تماس میگیرد. اینقدر قطع و وصل میشود که ارتباط را از دست میدهیم و من ناامید از تماس دوباره، باز بیرون میروم تا دیداری دوباره تازه کنم با دستگاه خودپرداز در پی تماس همسر جان.
در کارگاه خودواژه شرکت میکنم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم. استاد کتاب «چگونه با نوشتن بهبود یابیم» را معرفی میکند و کمی از آن را هم میخواند.
مادرشوهرم تماس میگیرد که چرا نمیرویم. با دخترم آماده میشویم و به خانهٔ پدر و مادر همسرم میرویم. خواهر شوهرم و دخترش هم هستند. زود شام میخوریم. خواهر بزرگتر همسرم با شوهرش هم میآیند، بعد هم دختر داییها و پسر دایی همسرم. دختر جان خسته شده است. اصرار دارد که زودتر برویم. مهمانها که میروند، ما هم میرویم.
لباس فرم مدرسهٔ دخترم را اتو میزنم.
کمی زبان اسپانیایی میخوانم.
کمی از «الگوهای ساخت واژه در زبان فارسی» را میخوانم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
تعطیلی جمعه برایم چنان تعطیل است که حتی نمیخواهم گزارش نیک بنویسم.
کاش اصلا جمعه روزمرگی نداشت.
۱. مثل همهی جمعهها زود بیدار شدم و دوباره خوابیدم.
۲. تا ساعت شش بعد از ظهر درگیر سفالگری بودم.
۳. یه کاسه سوپ به عنوان ناهار خوردم.
۴. تمیزکاری کثیفکاری سفالکاری.
۵. ادامهی روز تا الان سریال دیدم.
کاش فردا باز جمعه بود.
استاد تقلب کردید. حلزون قبلی رو گذاشتید.
سالواژهام: استمرار
1. شرکت در وبینار شعر. کار بچهها عالی بود دمشون گرم. از استاد هم ممنون بابت این بازخوردهایی که دادند.
2. پیادهروی دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه.
3. امروز حوصله نوشتن نداشتم اما دیگر نوشتم.
کارگاه طرحوارهدرمانی دیروز مختلط بود. یعنی بیشتر شرکت کنندگان حضوری بودند و من و چند نفر آنلاین حاضر بودیم. فایلهای آفلاین چنین جلساتی را شنیده بودم. اما اولین تجربهی شرکتم بود. توی جلسه هم غریبی میکردم. با اینکه حجاب داشتم دوربین را بسته بودم. خیلی مشارکت نمیکردم. یکی دوباری هم که واژهای گفتم دوتایش غرولند بود. امروز صبح به این حس و حالم توجه کردم و بزرگسال سالمم را راه انداختم که کمی سبک سنگین کند ببیند قضیه چیست؟ گویا داشتم وضعیت خودم را با دوستان حضوری میسنجیدم. خوب معلوم است که حضوری چیز دیگری است، اما شرایط شرکت حضوری را داری؟ نه. پس به جای هی غُرغُر کردن پاشو پاشو منابع را مطالعه کن و از هفتهی بعد خودت هی خودت پرسش بکن «تکرارها عمدی است». بدت نیاید زینب تو کلاً پرسیدنت نمیآید و ذهن نقادی نداری. این طور شد که شروع کردم مطالعه. مطالعهی درسی برای امتحان جامع هم داشتم. میشود از دوستان هم خواست پرسشهایشان را بلندتر بپرسند و یا فایل صوتی که در کانال قرار گرفت، یک بار هم بشنوی و پرسشها را هم گوش کنی. تو این بخش را دوبار از دو کتاب مطالعه کرده بودی، گیج نمیزدی؟ ولی امروز برایت دلنشین نبود؟ پرسشها استفهامی است، جواب در دلش است. راستش هزینهی کارگاه هم بسیار مناسب بوده. پس پیش به سوی مطالعهی هر روزه و تلاش برای یادگیری.
فیلم «من سم هستم» را دیدم. پدری با ناتوانی رشد عقلانی که برای نگهداشتن دخترش پیش خودش با دادگاه درگیر بود. فیلم جالبی بود دوستش داشتم.
در جلسهی اول کارگاه «خودواژه» شرکت کردم. کلی واژهبازی کردیم.
در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری از کتاب «چگونه با نوشتن بهبود یابیم» گفتند. پرسش و پاسخ هم بود. الهه علیزاده هم از «هنر پرسشگری» و «تفکر انتقادی» گفت. الهه این کتابها را با منبعهای دیگر در وبیکارهایش میشکافد.
درجلسهی دوم کارگاه «رنج من، گنج من» باز از الهه علیزاده شنیدیم. چه تمرینهایی و چه منابعی. دلتان بخواهد «خواستم بگویم دلتان بسوزد 😊»، چون قرار شده شامی بیلدی هامی بیلدی نباشم اصلاً اسمی از منابع نخواهم آورد. پیشنهادم تهیه فایل آفلاین دوره است.
درسهای فردا را مرور کردم.
حالا میروم از «لمس» محمدرضا کاتب بخوانم و سپس لالا.
به دیدن روی جدید از حلزون گزارش نیک عادت کرده بودیم، استاد خواست عادتمان را ترک دهد. حلزون امشب تکراری است.
1405.7.24
قهرمانی
#گزارش_نیک
گزارش نیک پنجاه هفتم من.
امروز صبح اومدیم سمت تهران.
سمت حافظ و فردوسی.
رفتیم پاساژ علاء الدین ولی چیزی که ما می خواستیم رو اونجا نداشتند.
خیلی وقت بود که تهران نرفته بودم. همه جا برام تازگی داشت.
شلوغی بازار به آدم جان می داد.
همه در فکر کار و کسب روزی بودند.
همین که میبینم مردم برای زندگی تلاش می کنند و امید دارند حالم خوب می شود.
خواهرم را به محل کارش رساندیم و ما به سمت خانه روانه شدیم.
وقتی به خانه رسیدیم ساعت ۱۵ شده بود.
هنوز نهار نخورده بودیم که سفره را پهن کرده و دور هم نهار را به بدن زدیم.
من که اصلا اشتها نداشتم ولی به زور ِسالاد خوردم.
بعد رفتم به اتاق و کمی از کتاب کار عمیق را خواندم.
احساس میکنم که این کتاب کمی قلمبه و سلمبه حرف میزند.
اما می خواهم ادامه اش دهم.
می خواستم پادکست هم گوش بدهم، اما به شروع وبینار نزدیک شدیم.
پس وارد تلگرام شدم و روی لینک ورود کلیک کردم و بوم وارد وبینار شدم.
هنوز استاد و بقیه نیامده بودند.
منتظر ماندیم.
استاد آمد و آهنگ مرتضی چشای بچه پلنگش موهای خرمایی رنگش در حال پخش بود.
مرتضی که خواندنش تمام شد استاد ظاهر شد.
امروز استاد کلانتری سرحال و سرکیف بود.
الحمدالله. خیلی خوشحال می شوم که استاد پرانرژی است.
چند وقتی بود که این انرژی را نداشت و امروز کاملا سرحال و با ذوق آمده بود.
بعد از کلی شوخی و خنده و مسخره بازی استاد کتاب چگونه با نوشتن بهبود یابیم را روخوانی کرد.
کتاب پرمحتوایی بود و نکاتی درمورد نوشتن و مزایای آن را به ما منتقل کرد.
بعد از خواندن کتاب نوبت به آزادنویسی رسید؟
خیر امروز آزادنویسی نداشتیم. چرا؟
چون استاد گفت که همیشه قرار نیست که به یک شکل ادامه دهیم و بهتر است در کارمان تنوع دهیم.
راست می گفت. تنوع حال آدم را کوک می کند.
تنوع روح را تازه می کند.
خوب است که گاهی این طور پیش برویم برای خودمان هم خوب است. اما این نکته را هم یادآور شد که تنوع نباید باعث شود که ما از آزادنویسی دور شویم و آن را فراموش کنیم.
بعد از آن هم الهه علیزاده آمد و از کتاب تفکر نقادانه رونمایی کرد.
او درمورد دیدگاه ها صحبت کرد و اینکه همین دیدگاه ها باعث می شود که در ارتباطمان دچار اختلاف نظر بشویم و به مشکل بخوریم.
الهه علیزاده به نظرم روی صحبت کردن مسلط است و آدم را محو صحبت هایش می کند.
بعد از صحبت های الهه علیزاده رفتیم سراغ پرسش و پاسخ.
بخش موردعلاقه و جذابی که خیلی دوستش دارم.
چون در این پرسش و پاسخ با سوال های مختلف آشنا می شوم.
کتاب های خوبی معرفی می شوند که شاید کمتر بشود در بخش های دیگر آن ها را شناخت و راهنمایی های استاد که دوست داشتنی و مفید هستند.
وبینار که تمام شد همانجا نشستم و رفتم سراغ شنیدن پادکست و نکته برداری آن.
گوش کردن به پادکست حدود یک ساعت طول کشید.
کلی لذت بردم و آرامش گرفتم.
به آغوش خانواده رفتم و گپ و گفت و مشاهده فیلم عاشقانه و تمام.
کشواکش دست و پا در چهار طرف تخت. خمیازهای به بلندی حجم اتاق. چشم و رویی نشسته و آینهای پر از خواب. بوی رب سرخشده روی گاز. صدای شکستن چندتا تخممرغ. عطر فلفلسیاه. بوی نان داغشده. صدای جلز ولز تخممرغ و مخلفات تابه. تصویر دایرههای چرب و معلق روی آب، در تابهای نشسته. غبار سبکپا در آفتاب پنجرهها. صدای تلقتولوق قوطیهای شوینده زیر سینک. نرمی دستمالهای مخصوص شیشهها. پیسپیس اسپری روی چند شیشه. رایحهی بهاریِ غلیظ چند شیشهپاککن. عکس آدمی مثل من در شیشهها. بوی خاک نمزدهی درز پنجرهها. چند فحش مودب به ساختمان بغلی و مصالحهایش. جیرجیر پردههای آویزان به میلپردهها. صدای دور تند لباسشویی برای آبکشی پردهها. عطر نمناک پردههای آویزان به آفتاب… کارگاه خودواژه و میل خلق کلمات. نویسندهساز و یادی از نوشتاردرمانی. پرسشهای رگباری از من و پاسخش با استاد… بازخورد تمرین و ذوق تداوم. گزارش نیک و دعای هرشبه.
24/07/1405گزارش نیک 157 سال واژه: در مسیر معنوینمره روز: ده از ده 1. فریاد نام هاله در دشت ازهزار و یک مدیتیشن آرام کنندهتر بود.من و دوستم امروز دردشت نام خودمان را فریاد زدیم. امروز به پیشنهاد دوستم به بیابان رفتیم. دوستم گفتکه هیچ کجا برایش بیابان نمیشود. برایم تعریف کرد که به نظر او بیابان مهجورمانده و همیشه بیابان را عضو طرد شدهی خانوادهی طبیعت میدانستهاست. من دعوتشرا با اشتیاق پذیرفتم. زیرا در پشت کارخانهیمان، همان جا که که سگی بزرگجثه، در غلو زنجیر، با چشمانی درشت ملتمسانه نگاهم میکند، دشتی هست با صدای برگها و گاهیزنگولهها. من هم غربت را در کوهها و دشت پشت کارخانهیمان احساس کردهبودم. بیابان که نبود دشتیبود در بزرگراه تهران-ساوه. دور انداخته شدهای و با عظمت. خاکی و پر از سنگ ریزهو درختچههای خودروی خوشروحیه. ما روی زیرانداز نشستیم. ده دقیقهی اول مدیتیشن آرزویبرآورده شده را که انجام دادیم، گوشی دوستم زیر آفتاب هم دمای لباسهای تیرهیتنمان شد و مدیتیشن را متوقف کردیم. اینجا بود که دوستم پیشنهاد داد از اعماق تهگلو نام خودمان را آنچنان فریاد بزنیم که انگار خودِگمگشتهیمان را صدا میزنیم کهشاید به مسیر درست زندگی بازگردد.چقدر نام خودمان رادر آن دشت فریاد زدیم. ای خدا، سبک شدم. از هزار و یک مدیتیشن و خودهیپنوتیزمدرمانی بهتر بود. گلویم آرام شد. فریادهایی بیشمار مانده در گلو داشتم.2. هیچ چیز خورش کرفس مامان پزنمیشود.مامان دوستم چه کرده بود.خورش کرفس با ترشی انار و سالاد و برنج ایرانی. من حاضرم روحم را در ازای خوردنخورشت کرفس بدهم. خورشت کرفس دوستت دارم.3. تبدیل به آرشیو متحرکی ازخاطرات تلخ گذشته شدهام؟ استاد دورهی خودهیپنوتیزم درمانی برای همهی ما سی شب تمرین خودهیپنوتیزم «برون ریزی» و «بالابردن ارتعاش بدن» را تجویز کرده است. امروز روز هفتم بود. خاطرات تلخ گذشته درتمرینهایم هر روز مثل بارپاپاپا شکل و فرم عوض میکنند. من هم پیگیرشان هستم. روزینیست که حیرت نکنم. به گمانم تا هفت روز پیش به تک تک وقایع عمرم احساسی منفی را سنجاق میکردم. نمیدانم هالههستم یا آرشیو متحرکی از خاطرات تلخ گذشته و ترس از آینده. به همراه دوستم مدیتیشنکودک درون را هم انجام دادم. من به دیدار هالهی هشت ساله رفتم و حسابی به او عشقورزیدم. هالهی کوچک به تنهایی در اتاقش در ساری مشغول مشق نوشتن بود و من در قالبمعلم مدرسه که به دیدنش آمده بود، خوراکیهای رنگارنگ به او هدیه دادم و قربانصدقهاش رفتم. کودک بینوا به آن نوازشها عادت نداشت.4. سپاسگزاریامروز به همراه دوستم بهگاوداری نزدیک خانهشان رفتیم. با بستنی تهیه شده از شیر تازه که دوستم مهمانم کرد،سم زدایی شدم. سپاسگزارم برای این احساس چسبنده.سپاسگزارم برای قیمهیمامان پز و سالادِ شام دیشب، دست پخت مامان دوستم.سپاسگزارم برای یک روز دیگربدون چای. سپاسگزارم برای استاد شاهین و این جمع اهل نوشتن و تداوم.
گزارش نیک
امروز به بخور و بخواب گذشت. دیروقت شب رسیدهبودیم و تا نیمهی روز خوابیدیم. ناهار خوردیم و از نوخوابیدیم. روز ما ساعت ۱۷:۳۰ عصر آغازید. یکگُله لباس ماندهبود، چیدمشان. دوشگرفتم و چای نوشیدیم و رفتم پیِ آن زنخیاط پروی لباس. کمی آزادنویسی کردم. املت صبحانهی فردا را حاضر کردم. اثر گاتمن درستحسابی دعوا کن خواندم. چای دمدادم و تنقلات. نشستیم به شبنشینی و گلگفتنی و گلشنفتنی. وسط جمع این گزارشِنیکوی محبوبم را نگاشتم. اتوییهای هفتهی یارا را کشیدم و خسبیدیم. مثل همهی روز.
فاطمه بهزادیمقدم
۲۴ مهر ۰۵
جمعه
🥺دلم میخواد برم توی تِراس. دلم میخواد برم دوش بگیرم. دلم میخواد آشپزی کنم. برم پیادهروی. برم از سوپری سر کوچه خرید کنم. دلم میخواد با عاطی برم خونهی مامان.
امروز بهترم. بهتر از دیروز. صبح وقتی با عصا روی پام وایسادم، دردش کمتر بود و وزنمو بهتر تحمل میکرد.
همیشه قدرت استراحت رو دست کم میگرفتم. این یکیدو روزه هر کی زنگ زد احوالمو بپرسه گفت، فقط استراحت کن و سعی کن به پات فشار نیاری. اما من تحمل دیدن ظاهر بهم ریختهی خونه رو ندارم. ظرفهای نشسته، گردو غبار روی میز تلوزیون و عسلیها، دیدن سبدی که پُر از رختچرکه. دلم میخواد جلوی آینه مسواک بزنم. صورتم رو بشورمو کرمامو بزنم. این قدرت عصبانیت علی بود که باعث شد بمونم توی رختخوابو استراحت کنم.
ساعت پنج صبح بیدار شدم. هوا تاریک بود. تو وضعیت شاواسانا مراقبه کردم. تنفش شکمی، سینهای و شانهای. سپاسگزاری کردم از تکتک اعضای بدنم بهخاطر کمک به این عضوِ آسیب دبده. به خودم قول دادم از این بهبعد اولیت اصلیم خودم باشم و بیشتر انرژیم رو صرف رشد و قوی شدن خودم بکنم. نمیدونم کجای مدیتیشن بود که خوابم برد.
با صدای کلاغی که روی شاخههای انجیر انگار عطسه میکرد بیدار شدم. ساعت دهو نیم بود. احساس سبکی میکردم. دستمو دراز کردم و تبلتم رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم. اولین شکرگزاریم بهخاطر داشتن همین تبلت بود. بهخاطر فضای دیجیتال. اسم تبلتم جولیاس. آخه من عاشق جولیا کامرونم. جولیا پناهگاهمه. روزنهای که به رهایی وصلم میکنه، به آدمهایی که مثل من فکر میکنن. مدرسه و معلم و دانشگامه.
بعداز یهدل سیر نوشتن، با عصا رفتم آشپزخونه. نشستم روی صندلی. بین اجاقگاز و سینک. چای درست کردم. ناهار دمیگوجه گذاشتم.
داروهامو خوردم. به سایت مدرسه سر زدم و گزارش نیک خوندم. نوشتهی دوستامو در تلگرام دیدم. الان ساعت از دهشب گذشته و دارم گزارش نیک مینویسم و امیدوارم به آمدن روزای خوب.
امیدوارم زود زود خوب شین
امشب بعد از اینکه سه شب نتوانستم بنویسم، مینویسم. امروز تولدم بود، بسیار و عمیقا احساس تنهایی کردم، اگر سالهایی را که عمر کردم و به اینجا رسیدم حتی کسی، رفیقی برای تبریک کنارم نیست آیا راه را اشتباه آمدم ؟نمیدانم؟
حوصله گلایه ندارم، اما دارم درون خودم را میگردم تا ببینم چه چیزی در من باید شکسته شود تا کمی از تنهایی کم شود تا آدمهای واقعی تر را در کنار خودم ببینم. روزها را با سخت کار کردن میگذرانم با همدلی و کمک کردن به آدمها شاید هم به خاطر همین است که رفاقتی را تجربه نمیکنم. اما الان تنها همنشین من هنر و کتاب و نوشتن است، اما مگر آدمی برای تجربه ارتباط درست با دیگری خلق نشده است؟ گاه فکر میکنم بعد از این همه کار کردن بر روی خودم و کتاب خواندن اگر هنوز نتونسته ام یک رفاقت اصیل رو تجربه کنم پس این همه خواندن به چه درد خورده است؟ اگر نتوانم خودم را از نگاه دیگری ببینم یافته ها و خوانده ها به چه کاری می آیند؟ حدود سه سال هست بر روی این موضوع کار میکنم تا از اجتناب کردن اجتناب کنم با توجه به اینکه هر روزه محیط سختی را تجربه باز هم ادامه میدهم تا به انزوای کامل برنگردم، کار سختی هست برای من گرچه که تا امروز هنوز هیچ دستاوردی برایم نداشته است و هنوز هم همان حالت حسی و روانی قبل از این همه کار کردن را تجربه میکنم ، شاید دارم در محیط اشتباه این تلاش را انجام میدهم که هیچ نتیجه ای حاصل نمیشود.
به هر حال برای امروز که تولدم بود ساعتی را مثل هر هفته در کا فه ای خلوت کردم و فقط نوشتم. نمی دانم آیا نوشتن و خواندن زمینه ای برای تجربه ارتباط درست فراهم میکند؟
در کافه ای که هر هفته میروم مدتها بود که هر هفته میرفتم و برای کسی که واقعا دوستش داشتم مینوشتم، اما زمانی که ابراز کردن را یاد گرفتم دیدم آن آدم چقدر اشتباه است، سخت است آدمی را که آن همه برایش نوشته بودی را بفهمی اشتباه گرفته ای. حتی نمیدانم اشتباه گرفتن خوب است با بد؟اما این را میدانم که درد دارد. اما حالا دیگر حتی کسی نیست که از قلبم برای او بنویسم حتی در خیال، تجربه عجیبی است وقتی میفهمی همه خیال بوده است. وقتی میفهمی اویی که نیست از اول نبوده است.
تولدتون مبارک🎉
دیشب خاب دیدم به مغازهای رفتم که کلیپس و کتونی میفروخت. صاحب مغازه یک کلیپس رایگان به من داد و یک کتونیِ آبی خریدم.
صفحهی صبحگاهی را نوشتم. یوگا تمرین کردم.
تار نواختم.
خانم آقایی کلاسِ یوگا را برگزار نکرد.
هفتهی پیش از زیرِجاروکشیدن و تمیزکاری در رفتم اما امروز نشد که نادیدهاش بگیرم. پُرز و مو و خاک، سرامیک را پُر کردهبود. باوجود مخالفتِ پدر که همواره معتقد است نیازی به جارو نیست، وسواس دارم و هیچ آشغالی روی فرش و سرامیکها دیده نمیشود، چند ساعت برای این کار وقت صرف کردم.
ساعت ۱۶، نخستین جلسهی کارگاه خودواژه برگزار شد.
ترکیبهایی جدید خلق کردیم مانند خوشدرد، شبکُره، گورزنده، شبآمدگی و شبزنجیر.
در نویسندهساز با کتاب چگونه با نوشتن بهبود یابیم اثر لوییس د.سالوو آشنا شدم. فهمیدم که نوشتن برای درمان، اصولمند است.
بانو علیزاده از پرسشگری گفت. پیشنهاد داد در تمام مکالمهها و ارتباطها، به این نکته آگاه باشیم که هر نکته از چه دیدگاهی مطرح میشود. شاید قدمی باشد برای کاهش سوءتفاهمها.
از پرسشها و پاسخها بسیار آموختم.
از روی این شعر حافظ نوشتم:
قتل این خسته به شمشیر تو، تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
پس از وبینار در اتاق ماندم و با موسیقی هزارکلمهنویسی کردم. در پایان بیست و پنجدقیقه، آقای اندیشمند هم تشریف داشتند.
جملهی «ما آدمهایی آسمانزیست هستیم، در زمین به دنیا آمدیم و به عالمِ بالا تبعید شدیم، ما راندهشدگانِ خاکیم» را در هزارکلمهنویسی دوست داشتم،
تاثیر کارگاه خودواژه آنی بود، بیدرد و خونریزی.
کتاب شبهول و خسروخوبان را خاندم.
زخمدار، روزگاری که بادها هنوز به جنبش در نیامده بودند، یک دشت غزال در صدایش میدوید، اکنون ساعتی از ابدیت است را به صفحهی کلمهبرداریِ موبایلم افزودم.
تا پایان امروز، زیر متن، پرندهبهپرنده و تسلیبخشیهای فلسفی را خاهم خاند و تار خاهم نواخت.
– به زحمت از خواب بیدار میشوی، نه اینکه فقط خوابت بیاید، بدنت تمام شده است. به شوق استخر از جا کنده میشوی شاید جان تازهای بگیری. استخر خوب و خلوت و تمیز است و آب خوشدما. آنقدر در آبْ تمیزکننده هست که وقتی بیرون میایی حس میکنی یکی دو درجه روشنتر شدهای. به محض رسیدن یک ساعتی بیوقفه کار میکنی، بعد تصمیم میگیری کمی بخوابی، اما امان از یک لحظه خواب که به چشمت بیاید. به جایش قهوهای مردافکن آماده میکنی که شاید دستکم مغزت بیدار شود. گوشی را زیر بغلت جا میدهی تا فنجان قهوه و کرهی بادامزمینی را با دو دستت برداری، انگار که سینی وجود ندارد، همیشه همین کار را میکنی. همزمان با وبینار به کارکردن ادامه میدهی و خوشحالی که آزادنویسی انجام نمیشود. اجازه میدهی موسیقی کلاسیکْ دشواری کار را تا حدی بزداید. وسایل عکاسی را آماده میکنی، صندلیهای ماشین را میخوابانی و تمام وسایل را که فوقسنگین محسوب میشوند از سه طبقه بدون آسانسور پایین میبری و در ماشین جا میدهی. قرار نبود این کار را بکنی، اما به خودت میگویی خودم همه را بالا برده بودم، بالا بردن که سختتر از پایینآوردن است. همیشه از این خرکاریهای بیمورد داری. به اندازهی یک وانت وسیله در ماشین بار میزنی، هنوز چند تایی هست که باید صبح برداری. بین کارها دمبهدم میزنی زیر گریه. همین حالا هم داری گریه میکنی. میاندیشی چه بود فایدهی این همه زحمت، این همه دوندگی، فایدهی زندگی چیست اصلن؟ هی تلاش میکنی و هی از دست می دهی و هی برمیگردی سر خط. دیگر از شوق خالی شدهای. اگر نتوانی بروی دیدنش چه؟ اگر همان غصههای قدیمی دامنت را بگیرند چه؟ مردّدی. دفعهی قبل نبودی. بودنش دلت را قرص میکرد. به لبخند قشنگش نگاه میکنی که مثل همیشه امن است و دلگرمکننده. او که از تو جدا نیست وقتی خونش در رگهایت است.
– پروردگارا، اگر داریم از بخشندگی شما داریم و اگر از دست میدهیم به حکمت شما از دست میدهیم. کمک کن شاکر باشیم بر بخشندگی شما و صبور باشیم بر حکمت شما.
– الهی شکرت…
گزارشنیک”1405/6/24″ مهر. روز جمعه.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دورهی خودواژه را شرکت کردم.
دورهی شعر را شرکت کردم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
شعرگرفتگی
شعری گیر کرده در گلویم. نه میآید بالا نه میرود پایین. شاعر خوبی نیستم. اصلن شاعر نیستم. یک آدم معمولیام. یک آدم معمولی با آرزوهای غیرمعمولی. عزم رفتن داریم. با کوه فاصلهی چندانی ندارد انگار. شبیه دِه است، اما ده نیست. سَرَکها و کوچهها همه خامه. خانهها همه یکطبقه. کاهگل نیست. تا چشم کار میکند زمین است برای کشت و کار. دست و پایم را میگذارم به حال خودشان. رقصی بداهه. آهنگی از گوگوش: کاش که این دیوار خراب شه/من و تو باهم بمیریم/توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم/شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه/میون پنجرههاشون دیگه دیواری نباشه…
https://t.me/Mohammadfaty2
راستش امروز به دلیل شرایط جسمی
جز هوا کردن یادداشتی در تلگرام،
تنها قدری نوشتم. شاید خیلی کمتر از هزار کلمه.
روزهای آینده فعالتر خواهم بود و روزم را نیکتر مینویسم.
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
_پیمایش
_ نظافت کاری
_نوشیدن قهوه به همراه کیانا؛ با طعم تیرامیسو.
_تدارک مدارک پزشکی طبق لیست
_ تماشای فیلم حال خوب کن «one night only»
_ شرکت در وبینار نویسندهساز
خواب دیدم یه نوزاد پسر بسیار قد بلند، دادن دستم و لباسهاش کمه و دارم گرمش میکنم. چه جوشی زدم، واسهی بچهی مردم. چه حس خوبی داشت. بغلش کرده بودم. خیلی کوچولو بود. دلم واسش تنگ شد.
کتاب جور هندوستان بهمن فرسی
پسرها سرما خوردن. دکتر، قرص، خواب،شربت، تب، گریه، ناله، ضعف.
درد، بیحالی، بیاشتهایی.
حال منم که معلومه.
آزادنویسی تعطیل.
ساعت پنج و نیم بیدار شدم. امروز برعکس دیروز خیلی حال روحیم خوب نبود. یک فایل صوتی را گوش دادم تا آرامتر شوم. ولی بعد از مدتی احساس کردم کمبود خاب دارم. تا هشت و نیم خابیدم. از سرگیری زندگی. خوردن صبحانه. شستن لباس. ورزش. مدیتیشن. کشش.
نوشتن صفحات صبحگاهی. چند تا فروشگاه اینترنتی خرید لوازم قنادی را چک کردم. قالب سیلیکونی، رنگ خوراکی، اسانس خوراکی و …. . کانالهای دوستان نویسنده را خاندم.
شرکت در اولین جلسهی خودواژه. به لطف استاد، کلاس نیمساعته، یک ساعت طول کشید. و بلافاصله وارد وبینار شدم. برخلاف روزهای گذشته ننوشتیم. میهمان الهه جان بودند.
نیاز دارم برنامه کاملتر و مفیدتری داشته باشم. بنابراین یاد میگیرم. برای هر کار و هدفی یک مربی خوب پیدا کردهام، کافی است که در مسیر قرار بگیرم.
بعد! مثل دیروز با موز و خرمالو راهی مکتب شدم. کتابها و امانتیها و دو تا کارتن اسبابکشی هم چپاندم پشت اتول لنگهی رخشم. که اگر سر ظهری فراخانده شدم برای خدمت، بساطم جور باشد. دو سه جور گرفتاری و جابهجایی کشیدم برای جا کردن دو تا گروه نوازنده و یک گروه کُر و یک گروه نمایشی در این پلاتوها. روژان داشت به دخترک تازهوارد کافه چیزهایی یاد میداد اما دخترک بازیگوش بود. من هم ماندم کنارشان و جزوه نوشتم و سؤال کردم تا جو آموزشی شود. باز یادم رفت ناهار بخورم و تا برسم به خانه، دیگر خاب من را در ربود. ماندم پای درس و اویی که درس میدهد مگر پا میشود؟ حالا که از ۹ شب هم گذشته هنوز مانده پای کارش. چرا من در شگفتم که کنارش انگیزهی بالاتری دارم برای کار؟! کار اصل است، با دل خوش، خوشتر. بروم که دیگر فردا میشود از شنبه.
سال واژه: خوددوستی 🌷
— خوابیدم و فیلم دیدم
امروز جمعه بود. کرخت و خسته و بیحوصله.
مثل جمعههای انتظار امام زمانی.
خوابِ صبح مغزم را سنگین کرده بود و موجبات گردن دردی را برایم فراهم کرد که تا شب با خودم داشتمش.
ورزش نکردم، چون روز استراحتم بود.
شیرسنجد و صبحانهای خوردم در کنار همسر.
دست به هیچ سیاه و سفیدی نزدم.
فقط دراز کشیدم و در تلگرام و یوتیوب گشتی زدم و مجدداً خوابیدم.
بیدار شدم، اویِ همسر آمد و ظرفها را شست و چون جمعهها قرارمان بود او غذا بگذارد، پس برایمان تخممرغ زردچوبهای درست کرد. خیلی خوب بود، همیشه خوب میشود، چون او بلدهکار است.
مشغول دیدن سریال ویجیل (Vigil) شدم، سریالی جنایی ساخت بریتانیا. قبلاً هم گفتهام که در ژانر جنایی، بریتانیا را بیشتر میپسندم. از فصل دوم پنج قسمتش را دیدم و گردن دردم به سردردی خفیف تبدیل شد.
عصر هم دسر لوتوس را با چای خوردیم و مزهاش را دوست داشتیم. خامهای نسکافهایِ لطیفی بود.
دوباره به دیدن سریال مشغول شدم و هرچه جمعه به شب نزدیکتر میشد، حس بهتری داشتم، چون داشت تمام میشد.
لابهلای این وقتگذرانیها، فکرم درگیر جلسهای هم بود که قرار بود با رواندرمانگر داشته باشیم، اما برگزار نشد، چون منشیاش قراری را برایمان ثبت نکرده بود. همین شد که خط قرمزی دورش کشیدیم. حالا ماندهایم با این سؤال که آیا واقعاً درمانگر میتواند کمکمان کند یا گفتوگو با او چندان مؤثر نخواهد بود؟ هنوز در فکریم و به نتیجهای نرسیدهایم.
مادرم تماس گرفت و کمی با او صحبت کردم، گفت که قرار است خواهر بزرگترم او را به خانهی آن خواهر دیگرم ببرد.
و حالا هم به اینکه شام چه بخوریم فکر میکنم به نظرم نان و پنیر و گوجه و خیار دلچسب به نظر میرسد، شاید هم گوجه و خیارشور و سس.
پس فعلاً باید بروم شام را مهیا کنم.
۱۴۰۵/۰۷/۲۴
📝 #گزارش_نیک ۱۵۷
نیمهشب از بستر برخاستم. هانا آرام کنارم خوابیده بود، اما جوجه نبود.در تاریکی، کورمالکورمال دستم را اطراف کشیدم. نه… نبود. نفسم برای لحظهای بند آمد. صدایی از گلویم بیرون نمیآمد و اشکهایم خشک شده بودند؛ انگار پرندهای نحیف را به دست شکارچیای بیرحم سپرده باشند و دیگر هیچ کاری از دستم برنیاید.جوجه را در کشوی کمد تحریرم پنهان کردم. نمیتوانستم غم او را هم به این شب اضافه کنم. پس سکوت کردم و گذاشتم هانا، بیخبر از همهچیز بخوابد. بیصدا اشک ریختم و بعد، بهخاطر احساس سرماخوردگی و کوفتگی بدنم، دوباره دراز کشیدم و خوابم برد.هانا دیرتر از من بیدار شد و سراغ جوجه را گرفت. ناچار شدم دروغ بگویم؛ گفتم سحر دادمش برود پیش مادرش. قانع شد و بهسختی شیرقهوهاش را سر کشید.ظهر ماکارونی و شب کباب خوردیم. قرص سرماخوردگی، سیر، پیاز، لیمو، عسل، تخممرغ هرچه به ذهنم میرسید بیدرنگ به بدنم میخوراندم. بعد دراز کشیدم و خوابیدم.وقتی بیدار شدم غروب گذشته بود و هانا رفته بود.بهزحمت تا صفحه چهارصد جای خالی سلوچ را گوش دادم.حالا فقط امیدوارم فردا، جانی در بدنم مانده باشد آنقدر که بتوانم از جا برخیزم و به کلاس درس بروم.
مریم باقری۲۴مهر۱۴٠۵
🌺 چنل تلگرام
Maryamwriter_2@🌺
«رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم»
گزارش نیک ۱۵۷ چه زود خوابید.
بیست و چهار هفت سال پنج
بیدارم.
بر جا نشستم.
ساعت نه و ده دقیقه است و من کارستانی دارم ،
سرگیجه نه — گیج سری دارم.
نمیدانم از کجای روز بیاغازم زندگی را.
جاکن میشوم.
قبل از دستشویی دکمهی اسپرسو ساز را میفشارم.
بعد از قهوه فهرستی از کارهای امروز مینویسم که میدانم باید ده درصدش را فاکتور بگیرم که به فردا وانهاده شود.
دیشب خوابهای جالبی دیدم ،
هر شب ترسها از عمق ناخوداگاهم دستی تکان میدهند که ما هنوز اینجاییم.
این بار هراس در هیئت فیل ظاهر شد، گلهی فیل.
از خوابها نگویم که فیلم میشود گزارش.
۱- تمیز کردن یخچال و جارو و گردگیری.
۲- پختن سه نوع غذا برای روزهای هفته ، زرشک پلو و ماکارونی و کباب تابه ای.
۳- شستن و اتوکشی لباسها. جامهها. پوشاک. تنپوشها.
۴- امشب شروع دوره واژه سازی است.
۵- هنوز پاراگراف ابتدای داستان کوتاه هم ننوشتم.
یکی گفته بود باید حداقل برای هر کلمه پنج مترادف داشته باشی تا نویسنده شوی.(جرج برنارد شاو)
داری؟ خیر.
پس فعلا با همین واژگان مفلست بنویس.
فهرست با شنیدن موسیقی و فکریدن به پژواک فرهنگوارهی شاهین خلاق نوشته میشود،
کو کلمه برداری؟
پس مینویسم:
شبپره اعمی
حزین
خَستن
مستوری و مستی.
(یکی نیست به این شاهین جانمان بگوید، کمی هم به فکر ما مسکینان باش و کمتر صفحهی خالی بین هر فصل کتابهایت بگذار)
ساعت ۱۲:۳۶ و فروافت انرژی،
قهوهی دوم را میخورم و گرم میشود ،
آشپزی میکنم و گرمتر میشود،
جارو برقی میکشم و داغ میکنم،
زندگی عجب رنجیست.
گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند ،
کاش نمیزدند.
پیمانهاش دقیق بود؟ مال من حتما نه ، گِل من بیش از حد چسبانک است ، دم و بازدم دردناک است.
خَستن.
طرح شعرکی مینویسم:
زندگی میگذرد
بر پشت فیلی
از گلهی فیلها
فیلم میگیرم:
به کندی
ناامن
لرزان
اعلان میآید که جلسه ی اول دورهی واژه شناسی ، ساعت شانزده .
و من هنوز هیچ کاری نکردم:
آشپزی و شستن.
آبکش کردن و شستن.
سابیدن و شستن.
ای شعر ای عالم خیال، عجب قدرتی ست در تو.
یخچال را بیرون میریزم، چیزی نیست.
لبریز از خالی. تهی. پوچ. هوا. هیچ.
چنان قحطی آمد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق.
دو نوع غذا آماده است چه فایده اگر از نتیجهی آن همه تلاش راضی نباشی،
وقتی واژههای پختن را با خسته بالی میآلایی انتظار دیگری نمیرود،
تو ماندهای و ماکارونی شفته و چسبناک درست مثل زندگیات.
گردگیری میکنی تا راه نفس باز کنی،
تا میکنی، جایی برای زندهمیری باز کنی.
ساعت ۱۳:۴۶
نشین ادامه بده.
جابجا کن ،
شاید قدری زندگی در لالوی این خرت و پرتها نهان باشد.
بگرد ،
شاید جانی در این شعبدهگاه درون پنهان باشد.
دور بریز بلکن این خاطرات ملول از این کلبهی احزان برود.
نمیتوانی.
دراز میکشی.
فرش زبر است، پوستت خشک است، سقف ترک دارد ، دل و جانت هم.
نکند خوابت ببرد. غلت میزنی و روی شکم میخوابی. کودک میشوی. تا گزارش نیک را سامان بدهی.
ساعت پانزده چایی میریزی.
خدا با ما نشسته چای مینوشد.
چه غلطا.
میبینی چطور زردخوانیهای نوجوانی در ضمیرت ریده؟
ساعت چهار و جلسهی اول واژهورزی. همه چیز خوب بود.
تا شاشوی وجودم گرفت روی شخصیتم.
من روی نیم ساعت حساب کرده بودم که شاهین جان شگفتانهای رو کرد و کلاس را پنجاه و پنج دقیقه ادامه داد. دقیقه چهل و اندی بود که طاقت نیاوردم، رفتم دستشویی. کاش نمیآمدم.
لعنت به کلم، لعنت به کاهو.
لعنت به این آدم شاشو.
یک رصد و دریافت نابهنگام گازخوردی ناب نصیبم کرد.
بعدشم وبینار. ده دقیقهی اول بودیم که این دفعه، شکیبا آمد. رفتیم پیادهروی و خندیدیم به هرچه بداقبالی.
حسن ختام روز انجام تمرین جلسهی اول نویسندگی خلاق.
صبح که چشم گشود دلش متفاوت بودن را طلب کرد. تفاوت در همه چیز. تبدیل به آدمی جدید شدن. میدانست دشوار است اما فرا خوان به وجودش.
مدتها بود آدمی را میخواست که فوقالعاده باشد در کتاب خوانی، نوشتن، جسمی زیبا داشتن و رنگهای جذاب بر تن کردن.
نتوانست در همان ابتدا شروع کند. میدانست نباید عجول بود، پس به خود مهلت داد. چای خورد، موهایش را بست، صبحانه خورد و همراه خانواده به خانهی باباحجی رفت.
دختر عموی تازه ماما شدهاش آنجا بود. درسش تازه تمام شده و آمده بود برای گرفتن عکسهای فارغالتحصیلی اش. در مورد انتخاب رشته و دانشگاه صحبت کردند. مادرجانش از خاطرات قدیمیاش گفت. در خاطرات هم به دنبال تفاوتها میگشت. فقط تلفظ اشتباه و گاهن شگفتانگیز به دست آورد.
برگشت به خانه مصادف شد به شروع شدن فیلمی که چند روز است میبیند. ناهار خورد، رفت به سمت و سوی ملت عشق. خواند. از شمس تبریزی و دوست عزیزتر از جانش مولوی، از حسن گدا و گلکویر، از اللا و خانوادهاش.
چهل فایل را به پایان رساند. بقیه را گذاشت برای فردا. چای خورد و با لیوانی آب رفت به سراغ ورزش. تفاوت درحال شروع شدن بود. نمیداند و من هم که چقدر بدن را تحرک بخشید.
خود را پرت کرد در حمام، شست و شست. بیرون که آمد سری به تلگرامش زد. گزارش زهرا قاسمیزادگان را خواند و جوابی به مریم داد. نماز خواند و قرآن. پیامی هم به دوستش.
مطلبی منتشر کرد و کمی آزادنویسی افزود به نوشتههایش. شروع کرد به خواندن اثر مرکب. او هم از تغییر میگوید، مسممش میکند در این راه.
شامی خواهد خورد و زودتر از هر شب خواهد خوابید.
۲۴-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
امروز جمعه بود، اما با انجام کارهای عقب افتادهی هفتهای که گذشت. صبح الیالطلوع بعد از نماز ودعا و فاتحه برای درگذشتگان برای نوشتن آماده شدم و یک ربع نوشتم و رهایش کردم تا به پیادهروی بروم. بعد از آن دوباره کمی نوشتم و صبحانه خوردیم و کارهایی را که باید امروز انجام دهم نوشتم یک لیست بلند و سخت. اول از آسانها شروع کردم و دو تا کار نسبتا سخت مانده که نیاز به کمک دارم. در کتابها پرسه زدم چون فکرم آشفتهی کارهایم بود چیزی از آنها دستگیرم نشد و کار و کار و کار. بعد برای ناهاری که آماده کرده بودم. اهل خانه را صدا زدم و با هم ناهار خوردیم و بعد به نوشتن پرداختم. یک تکه پیتزا خوردم و یک قلپ نوشابه آنهم با ترس ولرز بالا رفتن فشار و قند و کوفت و زهر مار. درست کاری خوشحالم میکند و بر عکسش بسیار نگران و ناراحتم میکند. برای گرفتن پول دستی به برادرم زنگ زدم و درخواست پول کردم و او بانک قرضالحسنهی من است. وبینار را شرکت نکردم و نت مرتب قطع و وصل میشد. دستپاچه و متردافهای آن امروز با کار کردن با عجله در ذهنم میچرخید. نمرهی امروزم را هشت میدهم. یک قرص آرامشک خوردم. یادداشتهای مرا در کانال تلگرام بخوانید. 👇
https://t.me/notetoday1
۵/۷/۲۴
جمعهِ تارِ سگی
امروز به حرفِ سگ سیاهِ معروف گوش کردم. هر چه گفت، گفتم چشم.
قرار بود صبح درس بخوانم، عصر بروم بیرون. عوضش صبح خوابیدم، کمی هدایتخوانی کردم و دوباره خوابیدم.
همین، خواستهی سگ زیاد نیست. میدانی سگ چه جور جونوریست؟
ساکت و آرام و متین است و خیلی نون دوست دارد. هرچه بگویی، میگوید: ن
درس بخوانم؟ نَ
بروم بیرون؟ ن
کتاب بخوانم؟ ن
آزادنویسی؟ ن
زندگی؟ ن
همین. زیادهخواهی نمیکند. فقط مثلِ عنکبوت آرامآرام دورت تار میتند. همچین که همهچی تاریک شد، میجَودت. جویده شدن زیبا نیست.
تا به حال جویده شدی؟
دوا و دکتر هم فایدهی چندانی ندارد. مگر دو سه تار را پاره کند و جلو جویده شدن را بگیرد. نمیتواند که کلِ تارها را برچیند. پس جواب چیست؟
نمیدانم. کلمهای که همیشه به آن میرسم. از هر جهتی بنگرم، نمیدانم میبینم. فقط میدانم زندگی با تار سخت است. دست و پایت همیشه بستهست و ازت میخواهند ماراتن بدوی.
احمقهای بیتار.
زندگی خوب به کامتان است. نه تاری، نه جویده شدنی.
هرچه تار و عنکبوت بوده، در ماتحتِ ما لانه کرده.
زیبا نوشتید.لذت بردم
گزارش نیک جمعه آدینه ۲۴ مهر پاییز ۰۵
اتاقی که نمایش در آن متوقف شد
گزارشی از بایگانی رویاها
#رویانگاری
دیشب خواب دیدم در تهران هستم، در ساختمان صداوسیما، و قرار است در یک برنامهٔ تلویزیونی بازی کنم. از آن جزئیات آغازین خواب که معمولاً بیمقدمه و بیتوضیح در اختیار آدم گذاشته میشوند، فقط همین را به یاد دارم که حضورم در آنجا کاملاً طبیعی به نظر میرسید. من بازیگر بودم و برنامهای در جریان بود، یا دستکم قرار بود در جریان باشد.
اما ماجرا از جایی به بعد، بهجای آنکه در برابر دوربین و زیر نور استودیو اتفاق بیفتد، به اتاق عوامل کشیده شد. آنجا بود که کار از حرکت ایستاد. همهچیز قاطی شده بود و برنامه دیگر پیش نمیرفت.
اتاق عوامل را در ذهنم مثل یکی از همان اتاقهای پشت صحنه تصور میکنم که قرار است نظم پنهان یک نمایش را در خود نگه دارند. جایی که تصمیمها گرفته میشوند، آدمها دربارهٔ ادامهٔ کار حرف میزنند و چیزهایی که تماشاگر هرگز نمیبیند، امکان پدیدآمدن آنچه را روی صحنه میبیند فراهم میکنند. در چنین اتاقی، توقف کار معنای دیگری دارد. هنوز ممکن است دوربینها سر جای خود باشند و استودیو آمادهٔ ضبط باشد، اما اگر هماهنگی میان آدمها از دست برود، همهٔ آن تجهیزات به اشیایی بیمصرف تبدیل میشوند که فقط ظاهر یک برنامه را حفظ کردهاند.
در خواب من نیز گویی همین اتفاق افتاده بود. کار پیش نمیرفت و آشفتگی، بهجای آنکه در یک اشتباه مشخص خلاصه شود، همهٔ موقعیت را دربر گرفته بود. نمیتوانم اکنون جزئیات گفتوگوها یا چهرهٔ آدمهای حاضر در اتاق را به یاد بیاورم. آنچه مانده، احساس توقف است، این آگاهی که باید کاری کرد و برنامه نمیتواند به همین شکل ادامه پیدا کند.
در همان وضعیت، به مریم کشفی فکر کردم، از دوستان تئاتریام. او را بهعنوان فردی مدیر، باهوش و باتجربه میشناسم و در خواب نیز همین شناخت راه خود را پیدا کرده بود. پیشنهاد کردم مریم بیاید و تهیهکنندهٔ کار شود.
پیشنهاد من از جنس امیدواری مبهم نبود. مطمئن بودم که انتخاب درستی کردهام. هنوز مریم نیامده بود، هنوز نتیجهای در برابر چشمم قرار نگرفته بود، اما به توانایی او اعتماد داشتم. انگار در میان آنهمه آشفتگی، چیزی در ذهنم سر جای خودش باقی مانده بود و آن، شناخت من از آدمها بود.
با پیشنهاد من، مشکل حل شد و کار دوباره به جریان افتاد.
از لحظهٔ دقیق بازگشت نظم تصویر روشنی ندارم، اما احساس موفقیت و رضایت را بهخوبی به یاد میآورم. در پایان خواب، از تصمیم خودم خشنود بودم. شاید به این دلیل که توانسته بودم راهحلی پیدا کنم، و شاید به این دلیل که در آن موقعیت فهمیده بودم لازم نیست همهٔ مسئولیتها را شخصاً بر عهده بگیرم. گاهی کافی است کسی را بشناسی که توانایی انجام کاری را دارد و در لحظهٔ مناسب، نامش را به میان بیاوری.
اکنون که به خواب فکر میکنم، اتاق عوامل از خود برنامه برایم مهمتر شده است. من بازیگر بودم، اما مسئله در جایی پیش آمده بود که بازیگر معمولاً کنترل چندانی بر آن ندارد. آنچه روی صحنه دیده میشود، حاصل تصمیمها و هماهنگیهایی است که در پشت صحنه شکل میگیرند. شاید ذهن من نیز برای روایت این خواب، همین فاصله را انتخاب کرده بود. فاصلهٔ میان حضور در یک نمایش و توانایی اثرگذاشتن بر چگونگی ادامهٔ آن.
مریم در این روایت، پیش از آنکه وارد اتاق شود، نقشی تعیینکننده پیدا کرده بود. من به تجربه و توانایی مدیریتش اعتماد داشتم و همین اعتماد، نخستین قدم برای حل مشکل بود. او هنوز در صحنهٔ خواب ظاهر نشده بود که من نتیجهٔ حضورش را در ذهنم پذیرفته بودم.
در بیداری، نمیتوانم برای این اتفاق معنایی قطعی تعیین کنم. شاید خواب از خاطرهها و شناختهای روزمرهام استفاده کرده باشد تا داستانی دربارهٔ حل مسئله بسازد. شاید هم آن احساس رضایت، بازتاب میل من به این باشد که در موقعیتهای آشفته، بتوانم تصمیمی درست بگیرم و اثر آن را ببینم.
اما فعلاً میخواهم همین تصویر را نگه دارم. اتاق عوامل در صداوسیمای تهران، برنامهای که پیش نمیرود، نام مریم کشفی که به ذهنم میرسد و اطمینانی که پیش از آمدن او در من شکل گرفته است.
گاهی در خواب، یک اتاق کوچک پشت صحنه از تمام شهر بزرگتر میشود. تهران با خیابانها و ساختمانهایش در پسزمینه میماند و همهچیز به چند آدم، یک تصمیم و امکان ادامهدادن خلاصه میشود.
نمایش متوقف شده بود، اما من هنوز راهی برای ادامه میدیدم.
✓🟥 گزارش نیک | حصاری در آستانهی شبات
جمعه، غروب
بعضی شبها پیش از آنکه اتفاقی در جهان بیرون بیفتد، درون آدم آغاز میشوند. انگار ذهن، مدتها پیش از رسیدن واقعه، اتاقی در خود آماده کرده است، چراغی روشن کرده و پشت دری بسته به انتظار نشسته است. آنچه امروز رسید، بستهای بود با پانزده تکه کاغذ، پانزده سطح کوچک و خاموش که هرکدام میتوانستند حامل جملهای باشند، نشانهای، یا رازی که قرار نبود به آسانی از پوستهی خود بیرون بیاید.
استاد قلاوند گفته بود دعایی را بسوزانم. غروب جمعه، با فرارسیدن شبات در تقویم یهودی، برای اجرای آیین انتخاب شد. آتش، اگرچه در ظاهر چیزی جز دگرگونی کاغذ نیست، در تخیل آدمی همیشه بیش از یک عنصر طبیعی بوده است. میسوزاند، جدا میکند، پایان میدهد و گاهی به ما امکان میدهد که چیزی را آغازشده تصور کنیم. کاغذ به خاکستر بدل میشود و ذهن، در همان لحظه، برای خاکستر معنایی میسازد که شاید از خود آن ماندگارتر باشد.
من به حصار اعتقاد دارم. به این تصور که در اطراف زندگی، مرزهایی وجود دارند که میتوان آنها را به زبان دعا و آیین نامگذاری کرد. و در دل این اعتقاد، مفهوم موکّل جای گرفته است، همراهی که در دستگاه باور من به حصار معنا میدهد. نمیتوانم این باور را به یک آزمایش یا معادله تقلیل بدهم، همانطور که نمیتوانم صرف اعتقاد خود را بهجای سندی برای دیگران عرضه کنم. این قلمرو شخصی من است، جایی که زبان یقین با زبان اثبات همیشه همخانه نیستند.
بعد سرود شالوم علیکم را پیدا کردم. صدایی که از سنت شب جمعه میآمد، از خانههایی که در آنها آغاز شبات با شمع، دعا و خوشامدگویی به فرشتگان همراه است. موسیقی در اتاق جاری شد و برای لحظهای، تاریخ دور یک سنت دینی با انتظار شخصی من در یک نقطه به هم رسیدند. نمیدانستم این همزمانی چه معنایی دارد. شاید معنای آن را من میساختم، شاید هم صرفاً از مجاورت دو چیز پدید آمده بود. اما همین مجاورت برای نوشتن کافی بود.
اندکی بعد، نوک یکی از انگشتان پایم سوزنسوزن شد. حسی کوچک، گذرا و بدنی که در شبی دیگر شاید حتی به آن توجه نمیکردم. این بار اما ذهنم آن را در کنار سرود، آتش و حصار گذاشت و کوشید میانشان رشتهای بکشد. میدانم که یک احساس بدنی بهتنهایی چیزی را دربارهی جهان نامرئی ثابت نمیکند. بااینهمه، آنچه برای من اهمیت دارد، ثبت لحظهای است که یک حس عادی در میدان انتظار معنایی تازه پیدا کرد.
شاید انسان برای زندگیکردن به چیزهایی نیاز دارد که دور خودش میچیند، بعضی از سنگ، بعضی از کلمه، بعضی از خاطره و بعضی از ایمان. حصار من نیز در این شب، هم یک مفهوم آیینی بود و هم تصویری از میل به امنیت، از آرزوی آنکه جهان همیشه بیدر و پیکر نباشد.
غروب جمعه گذشت. سرود ادامه یافت و بعد خاموش شد. پانزده تکه کاغذ همچنان پانزده تکه کاغذ بودند، اما شب دیگر همان شب پیش از رسیدن بسته نبود. چیزی در تجربهی من تغییر کرده بود، دستکم در شیوهای که به اتفاقات نگاه میکردم. و شاید برای گزارشنویس، همین کافی باشد: نه اینکه پرده از راز جهان بردارد، بلکه نشان دهد یک انسان در آستانهی ناشناخته چگونه به اشیا، صداها و لحظهها معنا میبخشد.
امشب، حصار را در دفترم ثبت میکنم. نه بهعنوان حکمی که همه باید بپذیرند، بلکه بهعنوان نامی که من بر تجربهی خود گذاشتهام. بیرون، شب آرامآرام پیش میرود و در خانه، میان کاغذهای خاموش و صدای فرونشستهی سرود، نوشتن ادامه دارد.
#رویانگاری
امضا: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==