«زیبا آن است که میبینیم.
زیباتر آن است که میفهمیم.
زیباترین آن است که درک نمیکنیم.»-نیکلاس استنو
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

87 پاسخ
روزواژه:قدرشناسی
صبح زود آشفته و هراسان از فضای جنگ و بمباران که در خواب دیدم،پریدم.
کتاب ازش چی یاد گرفتی را ادامه دادم.
۱۵ دقیقه آزاد نویسی داشتم.
صبحانه خوردم.
بیرون رفتم برای خرید وسایل پیتزا.
ناهار پیتزا بر بدن زدیم.
به دیدن یکی از دوستان پرستارم رفتم با کیک هویج خودم پز و چند شاخه گل.
با همسر پیادهروی رفتیم
چند شعر از سهراب سپهری خواندم.
کمی تلگرام گردی داشتم.
از شنیدن خبر عقد پسر دوستم بسیارخوشحال شدم.
ثبت یک «رخدادک» در باشگاه نویسندگی.
گزارش نیک نویسی
شبتان نیک
پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
این پنجشنبه هم به کلاس نقاشی نرفتم. بعد از هفت سال حضور در کلاس، حالا احساس میکنم از خانه و خانوادهام دور شدهام.
دلم برای همکلاسیهایم خیلی تنگ میشود. برای استادم که هر هفته سؤال چالشی جدیدی مطرح میکرد و همه با هم دربارهی شخصیتمان حرف میزدیم.
برای آقای صحافی که پدر کلاس بود و از تجربههای شصت سال زندگیاش برایمان میگفت.
برای صبا با موهای فرفری و شرابیرنگ زیبایش که همیشه آراسته و با لباسی زیبا به کلاس میآمد و قاب عینکش را با رنگ لباسهایش ست میکرد.
برای هانیه که با ظرافت تمام نقاشی میکشید و همین ظرافت را میشد در چهره و استایلش هم دید.
برای صبای کوچولوی کلاس که روز تولد من به دنیا آمده بود و هر بار که دربارهی موضوعی حرف میزدیم، با سؤالی نامربوط بحث را عوض میکرد؛ اما وجودش پر از سادگی و خوشقلبی بود.
برای بهار، رکورددار کامنت در اینستاگرام؛ کسی که همیشه مهربان و صادق بود. هیچوقت در او دورویی ندیدم. خودش بود و بس. مادری دوستداشتنی که دلش برای فرزند سربازش تنگ میشد و عاشق حیوانات بود، بهخصوص خرگوشها.
دلم برای شوخیهایمان با آقای خدادادی و آزار و اذیتهای پسر جوان کلاسمان هم تنگ میشود؛ همان که همیشه مرا به یاد برادرم میانداخت.
دلم برای چای و شیرینی خوردنها، جریمه شدنها و حرف زدن دربارهی کتابها تنگ میشود.
دنیای شیرین کوچکی که در یک کلاس نقاشی جریان داشت.
به استادم پیام دادم و گفتم که دیگر نمیآیم. شاید یک روز، وقتی توانستم به روند جدید زندگیام عادت کنم و اگر لیلیا با مامان رفیق بود و اذیت نمیشد، دوباره برگردم. اما نمیدانم چه زمانی. شاید دو ماه دیگر، شاید سه ماه و شاید شش ماه.
ولی مطمئنم که روزی برمیگردم؛ چون آنجا خانهی دوم من است.
⸻
برای ناهار به مامان کمک کردم. با هم شامی و خیارماست درست کردیم. ظهر هم به اتاق دخترکم رفتم و برای اولین بار روی تختش دراز کشیدم.
شکمم را لمس کردم. میخواستم از اتاقش ویدئویی بگیرم، اما خیلی خسته بودم. در نهایت به گذاشتن چند استوری از کادوی دیشب دوستم اکتفا کردم.
شاید فردا روز بهتری باشد.
بعدازظهر با مامان و مادرشوهرم به بازار رفتیم. البته مادرشوهرم مثل همیشه در مغازهی همسرم ماند. او نمیتواند زیاد پیادهروی کند.
من و مامان پیادهروی طولانیمان را شروع کردیم. البته هم بهخاطر مامان و هم بهخاطر من، هر پانزده تا بیست دقیقه یکبار مینشستیم و استراحت میکردیم.
سیبزمینی سرخکرده خوردیم و به چند مغازه سر زدیم.
دیگر هیچ لباسی توجهم را جلب نمیکرد. نه اینکه لباس نخواهم؛ فقط در مرحلهای از زندگیام بودم که بدنم بهزودی تغییر میکرد. بعد از زایمان نمیدانم چقدر از وزنم کم خواهد شد و کدام لباسها دوباره اندازهام میشوند.
حالا که نینی پایینتر آمده، وقتی بیرون میروم، همه متوجه بارداریام میشوند و با لبخند نگاهم میکنند.
دوازده روز دیگر نه ماه بارداریام تمام میشود. شکمم کمی دیر بزرگ شد، اما دستکم آرزو به دلم نماند.
مامان برای اولین بار برای خودش خرید کرد. او هیچوقت چیزی برای خودش نمیخواهد. این رفتار مادرهای نسل گذشته ناراحتم میکند. آنقدر در زندگی از خودشان گذشتهاند که گاهی احساس میکنم بهاندازهی کافی زندگی نکردهاند؛ بهاندازهی کافی جوانی نکردهاند.
⸻
بعد از کلی پیادهروی به مغازه برگشتیم. سعید و شاگردهایش داشتند وسایل را جمع میکردند و مغازه را میبستند. مادرشوهرم در ماشین منتظرمان بود. با هم به خانه برگشتیم.
وقتی رسیدیم، دیدم پاهایم خیلی ورم کردهاند. هر وقت مدت طولانی راه میروم، ورمشان بیشتر میشود.
روی مبل دراز کشیدم و پاهایم را بالا بردم و به دیوار تکیه دادم. چند دقیقه بعد، آنقدر مچ پاهایم را به حالت «پوینت» و «فلکس» حرکت دادم که ورم کمتر شد.
این روزهای آخر، بیشتر با این اتفاق روبهرو میشوم. انگار خونرسانی به اندامهایم سختتر شده است.
از پاها و دیگر عضلات بدنم ممنونم که تمام تلاششان را میکنند تا دخترکم در جایی امن به رشدش ادامه دهد. آنها هم مثل من در این مسیر خیلی صبوری کردهاند.
بهزودی وزنم کم میشود و دوباره بدن چابک و قوی سابقم را به دست میآورم.
⸻
آخر شب، مثل همیشه با سعید حرف زدیم. دخترکش را نوازش کرد و او هم با تکان خوردن پاسخ میداد.
سعید گفت: «ولی واقعاً تو در بارداری عوض نشدی. به نظرم اصلاً زشت نشدی. با اینکه خودت مدام میگویی صورتم هم ورم دارد، من ورمی نمیبینم. هر زن بارداری که تا حالا دیدهام، ورمش خیلی بیشتر بوده و چهرهاش تغییر کرده.»
در دلم خوشحال شدم که از نگاه او، چهرهام هنوز همان چهرهی زهرای قبل است. با اینکه خودم چنین حسی نداشتم و بهاندازهی او با خودم مهربان نبودم.
اما از این خوشحالترم که در دوران بارداریام، با وجود خستگیها و سنگینیها، همچنان به خودم میرسم؛ لباسهای زیبا میپوشم، لاک میزنم و میکاپ میکنم.
خوشحالم که خودم و بدنم را رها نکردهام.
امیدوارم بعد از به دنیا آمدن دخترکم هم، هنوز همان زهرای سابق باشم.
این بار در قالب یک مادر.
⸻
همستر زیادهگو میگوید:
امشب که گهواره را چک کردی، دخترکت بهاندازهی یک هندوانه شده بود. باورت میشود؟
هندوانه یعنی روزهای آخر زندگی کردنش در بدن تو.
یعنی بهزودی باید با حرکاتش، لگد زدنهایش، سکسکههایش و ضربان قلبی که درونت حس میکنی، خداحافظی کنی.
یعنی دیگر به انتهای مسیر رسیدهای و دخترت هر لحظه ممکن است با شروع انقباضها، وارد دنیای آدمها شود.
حالا سیوهفت هفتهات کامل شده و وقتش رسیده من از تو تشکر کنم؛ برای اینکه اینهمه قوی بودی و توانستی دانهای کوچک را در وجودت پرورش بدهی.
مطمئنم که تمام تلاشت را میکنی تا لیلیا را به بهترین شکل ممکن به دنیا بیاوری و برایش مادر خوبی باشی.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۱۰
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
📖 خواندن و شنیدن: ۰
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۸۰ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
ایدهی شخصیت
سالواژهام: نظم
صبح فصل ۶ برتری خفیف را خواندم. میگوید به جهشهای کوانتومی باور نداشته باشید. شاید بدیهی بهنظر بیاید، اما گاهی خودم نادیدهش میگیرم. در انتظار یک روزی که… زمانش را داشته باشم، امکاناتش را، اعتمادبهنفسش را. همین یعنی ناخودآگاه باور به جهش کوانتومی دارم. اما تو فقط شروع کن. ادامه بده. برپایهی همینهاست که جهشهای کوانتومی اتفاق میافتند.
بعدش یک جلسه مقدمات غدد. هورمونهای تیروئیدی. بیشتر مطالبش عین فارما اندوکرین بود.
کمی تمرین گیتار. عوض کردن سریعتر آکوردها چالش فعلیام شده. بقیه راحتترند.
حالا برویم به خواندن جلسهای دیگر از مقدمات. مبحث متابولیسم کلسیم. تبدیلش بکنم به بازی. باید تو دو پومودورو تمام شود. یعنی دوتا ۲۵ دقیقه.
خب تمام بازی را بردم. بعدش جلسهی کوچولوی دیگری را هم خواندم.
تو حمام با آهنگ Shivers اد شیرن کنسرتی برگزاریدم.
نیم قسمت از سریال Dark دیدم و بعدا نیم جلسهی دیگر هم خواندم.
متاسفانه کلاس گیتارم افتاده رو تایم وبینار. اما اولش که رفتم دیدم آزادنویسی میکنند بچهها. انگیزه گرفتم که بعدا این کار را بکنم.
به استادش گفتم که آهنگهای اد شیرن را هم دوست دارم. نمیشناخت. ولی چندتایی را از سایتی پیدا کرد و با گیتار زد. فکر کردم خیلی باحال بود که فقط با گوش دادن به آهنگی بتوانی بنوازیاش. یا بزنیاش.
خب. بعدش مهمانی بود و وقت تلف کردن. یک قسمت از The Owl House دیدم و نیم قسمت از Dark. دوتا سریال همزمان دیدن اصلا هم بد نیست. ارتباطهایی بینشان پیدا میکنی. شاید شبیه همزمان خواندن دوتا رمان باشد.
البته کلا دیدن آدمهای جدید جالب است. ایدهی شخصیت برای داستان پیدا میکنی. ویژگیهای چندنفر را با هم ترکیب میکنی. و تو یک آدم گرد میآوری.
گزارش نیک ۱۵۶
سالواژهام: فاصله
— کتاب «تعمید» را میخوانم. مجموعه داستان تعمید روایت انسانهایی است که هر روز در کوچه و خیابان میبینیمشان. آنهایی که در فقر زیستهاند. مسعود ریاحی مجموعه داستان طنزی آمیخته با هراس و حزن نوشته است. تردیدهایی میان اندوهگین شدن خندیدن یا ترسیدن زمینهی اصلی نه داستان کوتاه این مجموعه است.
—وبینار نویسندهساز را با احسان شناسا بودیم.
— «راهرَوی غروبگاهی میشورد و میبرد به هوا، افکار منفیام را. از بچگی پیادهروی را دوست داشتهام. قول دادهام که هر روز پایبندش باشم. هیچ تراپی جواب نمیدهد وقت پریشانی خاطرم.
خیابانهای پرِ آدم حالم را جا میآورد. دیدنشان بیادم میآورد که من هم آدمم. عین بقیه.
راه که میروم کمتر از احساساتم متوقع میشوم.
فکر میکنم راه رفتن، شکل مؤدبانهای از فرار کردن است. فراری که نه کسی را نگران میکند، نه لازم است بابتش توضیح بدهی. میروی بیرون. بیآنکه مقصدی داشته باشی یا کسی منتظرت باشد. انگار با هر قدم، کمی از سنگینی خودت را جایی در خیابان جا میگذاری.
آدمها را تماشا میکنم. یکی عجله دارد، یکی پشت چراغ قرمز با تلفن حرف میزند، یکی دست دیگری را گرفته و بیآنکه بداند، دارد از یک روز معمولی خاطره میسازد. از سرگذشت هیچکدام خبر ندارم. همین ندانستن آرامم میکند. میفهمم غم من آنقدرها هم که در خلوت بزرگ میشود، استثنایی نیست… » متن کامل این یادداشت را در کانالم گذاشتهام.
— ما امیدورانیم.
https://t.me/nahid40rasti02
گزارش نیک | برگ ۰۵
روزواژه: جستجو
چندیست که میکوشم سالواژهای که آغاز سال برگزیدم را به خاطر آورم، چیزی دستگیرم نشد. با این حال میدانم در پی محقق داشتن چه واژگانی بودهام. تغییر، تحول، شکوفایی و همخانوادههای دیگر حول این مفهوم. از حق نگذریم آدمی همیشه در حال تغییر و تحول درونی است. دستکم برای من شش ماههی اول سال بیشتر از هر زمان این تغییر را در خود لمس کردم. حسرت نکردههای گذشته را کنار گذاشتم، از تردیدهایی که تا یک سال گذشته رهایم نمیکردند به قطعیت نصفهنیمه رسیدهام، دریافتم مادامی که ترکها و شکستگیهای درونم بهم جفتوجور نشده و چسبکاریشان نکرده باشم، نمیتوان اقدام موثری داشت. و من عاشق خلق کردنم. به هر روش و وسیلهای؛ چه نوشتن باشد و چه کار دستی. مادامی که بار دیگر از درون خود را خلق نکنم، قادر به خالق شدن نیستم.
٢٣ مهر.
امروز روز دوست داشتنی بود. با اینکه دیر بیدار شدم وسط اش هم دو ساعتی خوابیدم اما دوست اش داشتم. چرا؟ چون حالم بد بود اما تصميم گرفتم یادگیری ادیت ویدیو رو شروع کنم.
آزاد نویسی امروز، از فکر کردن به مشکل اخیر و بعد رسیدن به راه حل به مشکل دیگه منتهی شد.
حرم رفتم و کمی درد و دل کردم. شب وقتی خواستم بخوابم. یادم امد که این چند وقت چقدر کم کتاب خوانده ام و به کلی از این فضا دور مانده ام.
شنبه ارائه دارم و باید براش فکری بکنم.
همین
امروز مرگ به تهِ کفشم چسبیده بود
امروز به قبرستان شهر رفتم؛ بهشت آباد میگویندش. جالب است که اسم قبرستان هر شهر متفاوت است. اما مرگ در تمام قبرستانها یکیست و در همهجا اجباری و برای همه خانهی آخر. پنجشنبهها روز آنهایی است که جسمشان دیگر در کنارمان نیست اما یادشان هر دم به قلبمان میکوبد. قبرستان شلوغ است. بهشت آباد را به جدید و قدیم تقسیم کردهاند. قدیم برای مردگان قبل از انقلاب و جدید برای مردگان بعد از انقلاب. اما حالا جای جدید و قدیم جابهجا شده. چون قبرستان جدید دیگر جا ندارد و مردگان قدیم خانههایشان را به مردگان جدید دادهاند.
گاریهای گلفروشیِ پر از گلهای گلایل را میبینم و لبخند میزنم. چقدر زیبا و موقراند. مدتهاست دنبال گل گلایل قرمزم اما هیچ کجا پیدا نمیکنم. دوست دارم چندتایی بخرم اما ترجیح میدهم دست مادرم را بگیرم تا بتواند راحتتر بالا پایینهای زمین آسفالتنشده را طی کند.
اول به پدر و برادران مادرم سلام میدهیم. فقط یکی از داییهایم را دیدهام و در تمام تصاویری که از او دارم همیشه میخندید. همه عاشقش بودند. از آن داییها که همه دوست دارند داشته باشند. سلامش میکنم و میگویم دلم برایت تنگ شده. ۲۶ سال است که ندیدمت. مادر روی صندلیاش نشسته و قرآن میخواند. بابا در میان قبرها راه میرود. قطعه شهیدان است. بابا به جبهه رفته. شاید در میان قبرها، دنبال اسم آشنایی، همرزمی چیزی میگردد. قبرستان دلم را فشرده میکند. تحمل گریههای بازماندگان را ندارم. اشکهایم را پاک میکنم. دست خودم نیست. مدام روز از دستدادن عزیزانم را پیشپیش تصور میکنم.
بعد سراغ ننه میرویم. مادر بابایم. حالا هفت سال است که دیگر صدای خندههایش را نشنیدهام. نزدیکترین کسی بود که از دست دادم. به ننه میگویم که دیگر زانوهایت درد نمیکند؟ مرگ او را از زانوددرد رها کرد. اشک میریزم. دلم برایش تنگ شده. به عموی شهید سلام میکنم که در پانزده سالگی قبل از آنکه خیلیها بشناسنش، به آغوش مرگ رفت. برادرم هماسم عمو است. دیدن اسمش روی قبر قلبم را فشرده میکند.
به سراغ مردگان جدید در قبرستان قدیم میرویم. خیلی شلوغ است. انگار که عزرائیل اخیرا خیلی سرش شلوغ بوده. قبرستان پر است از آدمهایی با لباسهای مشکی، مزارهایی بیسنگقبر و گریههایی تازه. به سراغ دوستی میروم که تازه مادرش تسلیم سرطان شده است. زیر چشمانش گود و کبود شده. چشمها در نشان دادن رنج همیشه موفقاند. در آغوشش میگیرم. انگار اینجا نیست. میدانم که آغوشم برایش کافی نیست. قرآنی و فاتحهای میخوانیم و خداحافظی میکنیم. هوا خیلی گرم است.
شوهر عمه نفر بعدی و آخر تور قبرستان است. در کل زندگیام دو سه بار شاید دیده باشمش و کسی بود که همیشه اسمش بود در خانواده جز خودش. اما وقتی خبر مرگش را شنیدم، اشک ریختم. شاید نه برای او، برای رنجی که دخترانش میکشند. دخترعمههای عزیزم. دخترعمه را در آغوش میگیرم. همین را بلدم انگار فقط. بعد از مدتها میبینمشان. عمه پیر شده. شبیه ننه. حتا مژههایش سفید شدهاند. دلم فشرده میشود. چقدر زمان بیرحم است. با دخترعمه حرف میزنیم و از بودن کنار خانوادهام خوشحالم. آن یکی عمه از تهران آمده. عمه محبوبم. میبوسمش. خبردار میشوم که یکی دیگر از دخترهایش هم اخیرا مهاجرت کرده. دلم فشرده میشود. همه دارند میروند. یا مهاجرت میکنند یا میمیرند. همه چیز زیادی برای قلب حساسم سنگین است. پسرعمههایم را میبینم. دستِ زمان آنها را هم بینصیب نگذاشته. از وقتی که ننه رفت، سرگردان شدیم. نقطه اتصال ما به هم، ننه بود. از همه چیز حرف میزنیم. از روح از جن از به خوابآمدنهای مرده، از اینکه جاش خوب است. صحبتهای تکراری.
غروب میشود. آسمان بر خلاف زمین، زیباست. فضای قبرستان چند سالی پیرمان کرده. خداحافظی میکنیم و تنهایشان میگذاریم با غمشان. در راه خانه، به همراه عمه، به بحث و دعواهای بازنشستگی مامان و بابا میخندیم. در دلم خدا را شکر میکنم که دارمشان.
من فکر میکنم که مرگ، آدمهارا به هم نزدیک میکند. اما برای مدت محدودی.
به خانه که برمیگشتم، مرگ به ته کفشم چسبیده بود، روی لباسهایم گرد غم پاشیده بودند و صورتم شور از اشک بود. واقعا قبرستان، چند سالی پیرم کرد. امیدوارم دیگر هیچوقت گذرم به آنجا نخورد.
گزارش نانیک – ۲۳ مهر
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
گزارش نیک
امروز فقط یک دور جلسه دوم کارگاه شعر را شنیدم. مروری اجمالی بر بیست صفحه ای از جای خالی سلوچ داشتم برای کلمه برداری و یاداشت نکاتی برای درنگ. پیاده روی کردم در محله و سموری دیدم از تیر چراغ برق بالا میرفت کلیپی از ش گرفتم خیلی تیز میرفت به بالا که رسید روی سیم کلاغی دید و به همان سرعتی که رفته بود آمد پایین. وقت چشم پزشک داشتم هنوز التهاب و دودههای پخش و پلا دست از سر چشمم برنداشته اند ولی خوب میشوند.
خرید و سر و سامان دادن خانه که از دیشب مهمان عزیز داشتم . دخترم آمده بود گفت چند شب است نخوابیدهام بیام شب پیشتون گفتم بفرما قدم بر چشم . ذوق مال کشیک شب شدم برا ی لنای کوچکم . مامانش خوابید. ناهار آماده کردم و شام و حالا خلوت شده ایم. کلاسی در ایران ثبت نام کردهام و شهریه واریز کرده ام لینکی نیامده اوقاتم تلخ است به خودم وعده داده بودم امشب در محضر محمود دولت آبادی بنشینم. لینک من کجا گم و گور شده خدا میداند. خوابم میآید بهتر که بگویم بیهوشم و توی خواب مینویسم.
آدرس کانال نوشتسار:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
گزارش نیک 156
صبح آنقدر زود بیدار شدم که تا ظهر میتوانستم روز را خالی کنم از کار. کتاب خواندم. “آدرنالین” را و ” “تا روشنایی بنویس” را و نوشتم صفحههایی. لباس شستم و ظرف. صبحانه هم نیمرو زدم. بعد هم کتاب “خمسالاصابع” را یافتم از نگار خلیلی و آغازیدم.
اما بعد؟ سر ظهر خبر فوتی شنیدم که زخمم کرد. بعدش اشک بود و سرفه. بعدش فکر بود و خیال. بعدش یاد بود و خاطره.
بعدش ترسیدم از تنها گذاشتن خودم. رفتم بیرون با دوستان. کمی آرامتر شدم و شب بود که برگشتم.
پنجشنبهی نارنجی
صبحی دیر و سخت بیدار شدم چون شب گذشته هیجانات و احساساتی آمدند و خاب پرید و رفت. اصلن بعد از مریضی دیگر نشد برگردم به برنامهی عادت های قبلی. یاد روزگاری میافتم که عادت ساختن را آموزش میدادم. حالا شبیه مار و پله شده. نیش خوردهام و برگشتهام به خانهی اول.
صبحی با یک فروند موز راه میفتم سر کار. زنبیلم قدر هر روز پر است. کتابهایی برای خاندن و دفترهایی برای نوشتن و لوازم ضروری و قمقمهی آب و این لپتاپ. تا شب قمقمه و دفترها به کار میآیند. و روغن لب. لبهام باز سوختهاند. این خورشید که شبها توی آسمان نمیبینید، میآید یواشکی لبهای من را ماچ کند تا کل روز گرفتار باشم. والا.
توی مکتب گروهی تمرین دارد که از شنبه میروند تئاتر شهر و آمادهی اجرا میشوند. برنامهریزی گروهها عوض میشود. کارگردان رفته مجلس ختم و یک بازیگر گفته پارتنرش ناخوش است و باید دکتر ببردش و دو تای دیگر هم نرفتهاند سر تمرین و حیاط پر شده با دستیارها.
یکی زنگ میزند که میبینم دختر ۱۷ سالهی شیرین و مهربانیست که دیشب به بچههای کافه اضافه شده. قبلن برادرش اینجا کار میکرده. من نمیشناختم. یکی یکی بچههای کافه میرسند و میشود کارهام را بسپارم بهشان و سُر بخورم برای سمپوزیوم و ناهار. میرسم و میچرخم و لازانیایی مینشیند مقابلم که دلم میخاهد یک لقمهی چپش کنم اما وسعم نمیرسد. زود دلم را میزند. از مریضی تا حالا، از اشتها افتادهام. نزدیک چهل روز میشود که از اشتها افتادهام. اما واقعیت را نمیپذیرم هنوز. سمپوزیوم نویسندگی خوب است، آدمهاش خوبتر. خوش و سرخوشم که بین آن هنرمندها، خوب و میزان و سر و تهدار نوشتن، عادی باشد. همان وسط مجلس که استاد سؤالی میگذارد و به تجربههای شخصیمان فکر میکنیم و گپ میزنیم و بعد هم گرم نوشتن میشویم، حاصلش آش خوردنی لذیذیست با یک وجب روغن. کسی نمیگوید نشد و نتوانستم و حالا خوب نیست دفعهی بعد میخانم… اصلن همین قضیه که آدمها بتوانند از خودشان بنویسند تجربهی یگانهایست. از فکر و خیالها و دغدغههای روزمرهی خودشان.
بعد هم تماشایی و غذایی و دیگر خفتن. سؤالی همراهم مانده که باهاش غوطه میخورم و تحمل ابهام را تمرین میکنم و اعتماد دارم که هر چیزی به وقتش معلومم میشود و یاد میگیرم.
دراز کشیده بودم در هال.
چشم بستم که استراحت کنم لحظهای.
بستنش را به یاد ندارم البته کی بود و به خواست من بود آیا واقعا یا نه.
از تصاویری که میدیدم و صدای دیالوگها فهمیدم به خواب دارم میروم.
برخاستم. داشتم مینوشتم قبلش.
بازنویسیِ پیشنویس جستاری به انگلیسی.
خستهکننده است و لذتبخش.
هم هیجان تمام کردنش را دارم، هم خوب میدانم همین وقت گذاشتنهاست که حس مالکیتم را زنده نگه میدارد.
آخر بعدش باید بدهم چت جیپیتی، خطاهای گرامری و چیزهای این شکلی را دربیاورد.
دستمالی میشود متنم و چارهای ندارم.
مجبورم پس حالا با این بازنویسیها، پیوندم را قویتر کنم با نوشته.
که حس نکنم دیگر مال من نیست.
بگذریم.
خوابم میآمد و میخواستم بیخیال گزارش نوشتن شوم.
بگذارمش برای صبح مثلا.
چندتا از دوستانم یادم آمد که نوشته بودند خوابشان گرفته ولی نشاندهاند خودشان را پای موبایل و مانیتور.
که اول بنویسند بعد بروند بخوابند.
که بود میگفت؟
فکر میکنم یکیشان مریم ابراهیمی کوچک بود. چند شب پیش.
امروز، یعنی در واقع دیروزی که گذشت، روز خواب بیلذت بود. -بر وزن درد با لذت-
کمخوابیهای تلنبار شده و حالهای بد و بیحوصلگیها و صدالبته فرار از هیولای بیداری، هلم داده بود به آغوش خواب.
از ده تا پنج عصر، برنامه این بود. یکم بیداری یکم خواب. یکم بیداری یکم خواب.
با بالشت بیبالشت. با پتو بیپتو.
همینطور گذراندیم تا عصر.
عصر هم بعد از کمی آزادنویسی مشغول چه شدم یادم نمیآید، کارهای بیاهمیت. تا حوالی هشتونیم که بالاخره ساختار اولیه مدنظرم برای نوشته به ذهنم آمد و مشغول کار شدم.
پیشنهاد:
اگر پیش آمد غذا خوردن را قربانی کنید پیش پای نوشتن.
یک احساس wowگونهای به آدم میدهد که نگویم برایت.
به سبک و سیاق این سه روز، تا ساعت یک خواب بودم. نه ببخشید، مرده بودم. بعدش به حمام رفتن، غذا خوردن، سریال دیدن و گپ زدن با اینور و آنور، و درنهایت خود را رساندن به آماده شدن برای جشن گذشت. بعد از ده ماه، بلاخره جشن.
معلوم بود همگی دلمان پوکیده است از بیجشنی. مجری میگفت مجلس گرمکنهای خوبی هستیم. نمیدانست دق کرده بودیم از دوری از دانشگاه، دوستها و حال و هوای دانشگاه. آماده شدیم و شیتان پیتان کردیم و رفتیم جشن. آهنگ خواندیم، جیغ کشیدیم، خندیدیم، عکس گرفتیم. چقدر خوش گذشت. راستش را بخواهید، ما سه تفنگدار، امشب ک*ن خوشگلی را دریده بودیم. هر کداممان، در یک دنیایی خوشگل بودیم. چقدر به شهابی فحش دادم. امشب خیلی به هم میآمدیم. آدمک مورد علاقهام که نمیدانم کجاست. غریبهای که یک سال و نیم پیش برایم آشنا آمده بود و بلاخره بعد از دو ماه، فهمیده بودم چرا آشنا میزند. آشنا میزد چون ایدهآلهایی که همیشه برای یک پارتنر در ذهن داشتم را، یکجا داشت. همهی همه را. نگاهش که میکردم، آشنا میزد و نمیدانستم چرا. احمق بودم آن روزها که با هم همکلاسی بودیم و نفهمیدم کیست و چیست. میگفتم نمیخواهم درگیر هیچکس شوم. حالا یک اسم و فامیل ازش میدانم. حتی نمیدانم فارغالتحصیل شده یا نه. اصلا رشتهاش چیست. یک هفتهای میشود که خل شدهام از ندیدنش و ندانستنش. هست یا نیست؟ اگر هست، چرا نیست؟ اگر نباشد چه؟ وقتی به این فکر میکنم که ممکن است رفته باشد و من دیگر هیچ وقت نبینمش، سالهای بعد را میبینیم که نشستهام و برای نوههایم این احساس را تعریف میکنم:« یک چیزی بهتان میگویم، به هیچکس نگویید. بین خودمان بماند. جلوی بابابزرگتان نم پس ندهیدها. من آن روزها خیلی خوشم آمده بود. ولی خب، فکر میکردم هر چی قسمت تو باشد، تو را پیدا خواهد کرد. کتابها و ترندهایی که آن دوران بود، این مزخرفات را به خوردمان داده بود. وای بچهها، واقعا خوشم آمده بود. فکر که میکردم دلم قنج میرفت، قنجی با ناامیدی. آخر هر کجا را که نگاه میکردم، نمیدیدمش. همه بودند و او نبود. فکر میکردم رفته است. خیلی خوشم آمده بود ازش، بعدها فهمیدم البته. آن روزها، به آن حس آشنایی کاری نداشتم. به نگاههای او هم کاری نداشتم. اما یک سال بعد، دیوانه شدم بودم و دلم میخواست دوباره ببینمش. دلم میخواست ببینمش که اثبات کنم این ایدهآل بودنش، حاصل زایش ذهن من نیست؛ واقعا خودش خوب است…» نه. جدا نمیخواهم با این همه بیحاصلی تمام شود. بلاخره، یک جایی، باید یک کاری انجام دهم دیگر. اینطور که نمیشود. بگذار ببینم چه میشود.
#روزمره
روز واژه: جشنزدگی
تاریخ: ۲۳ مهرماه ۱۴۰۵
لوکیشن: غریبه، شب، پاییز
سلام
از خرید شما متشکرم، خواهشمند بعد از دریافت کالا گزینه فیدبک را ثبت بفرمایید. با سپاس و احترام.
کتابی که از ایسام سفارش داده بودم رسید. در واقع کتابهایی که سفارش داده بودم. «ادبیات آتش است»، «واقعیت نویسنده»، «ادبیات چیست». هنوز یکی از کتابها به دستم نرسیده. چند کلمه ساده به بسته پستی هویتی میدهد که یادداشت نویسنده را میگذاری لای کتاب. اهل فیدبک نیستی. اما این یکی حرمتی دارد که قبل از هر کاری میروی سراع فیدبک. این چند کلمه ارتباط بود. اهل ارتباط هم نیستی. بیحوصلهتر از آنی که بخواهی برای ارتباط وقت بگذاری. حالا چطور با این اشتیاق رفتی سراغ کوچینگ قصهایست برای کشف جهانت. شاید شبیه آن ماشینی که شبیه قوطیهای اسباببازی بود و انگار کاروان درشکهای. به جای نشستن کنار درشکهچی و مرد همراهت رفتی درون محفظهای طلقمانند. صورتی، طلایی. مرد با دیدن مازوخیستی که داری تیغهای طلایی با لبههایی برندهتر پیشنهاد داد. با تمام خلوضعی متحیر ماندی از مرد که زخم بیشتر تعارفت کرد. شاید خودت نبودی. شاید هم بودی. شاید هم تأثیر سرماخوردگیست که دوباره عود کرد و رویاهایت به شکل منحوسی از آب درآمدند. دقیقا کدام وجه ما رویا میبیند. رویاها از کجا میآیند؟ باز میانه روز خوابیدم شاید کمی از تب سرماخوردگی کم شود. شد. تو مغازهای میگشتم پی لباس و پیدا نمیکردم آخر دست خالی از خواب بیدار شدم. کتابهام رسید. با ولع شروع کردم به خواندن ادبیات آتش است.
«دلیل وجودی نویسنده اعتراض، تناقض و انتفاد است.» در ادامه یوسا میگوید حد وسطی وجود ندارد جامعه یا نویسنده را حذف میکند یا با آغوش باز میپذیرد. در صورت پذیرش با جریان دائمی مخالفت روبهروست زیرا نویسنده هرگز راضی نمیشود. کسی که راضی باشد قادر به نوشتن نیست. این قسمت جریان انقلاب و نویسندههای منتقد آن زمان را برایم تداعی میکند که در شرایط فعلی آماج انتقاد بسیاری از افراد جامعه هستند. هنوز مطمئن نیستم موضوع را دقیق دیده باشم نیاز دارم بیشتر بخوانم از تأثیر روشنفکران آن دهه بر انقلاب و شرایط امروز. راستی که این شرایط آنقدر پیچیده است که نمیدانم چطور میشود به تحلیل کلی و نقشه راهی برای نجات رسید. به دعوت دوستی رفتیم تئاتر کمدی که هرچقدر از فاجعه بودنش بنویسم کم است. ترجیحاً چیز زیادی ندارم بگویم جز اینکه در جامعهای که راه به هنر بسته باشد تولید آثاری از این دست خیلی هم عجیب نیست. شاید هم دارم حکم کلی صادر میکنم. مطمئن نیستم. اما تئاتر یا هر اثر هنری وقتی سلیقه جامعه را نزول میدهد به چند تا شوخی سطح پایین و دم دستی نگران میشوی نکند دیگر هنر جای خودش را پیدا نکند. از طرفی هم میدانی کم نیستند آنهایی که تئاتر، موسیقی، هنر و ادبیات را میفهمند و گام برمیدارند برای زنده ماندنش. مگر مدرسه نویسندگی کارش همین نیست که آثار خوب را معرفی کند و چطور نوشتن را رواج دهد. خدا کند روزی آغوشها باز باشد به روی نویسنده از آن نوع که یوسا تعریف میکند و هنر راه به خلق سرزمینی نو برد.
به قد و قوارهی پنجشنبه نمیخورد که چنین شلوغ باشد اما بود.
در نویسندهساز برای «داستان کوتاه» نامه نوشتم. نوشتم از مسیری که باید برای رسیدن به آن، طی کنم. در پاسخ نوشت که منتظرت میمانم.
بهراستی هیچ نوع نوشتهای را به اندازهی داستان کوتاه دوست ندارم. الهی بمرم براش. فردا هم از او مینویسم و اینجا مینویسم از نوشتههایم.
تمرین و تمرین و تمرین
چه گندی بود این «مرگ شادمانه» جملات بیخودی دراز، در پایان کار. کار دستش داد.
دربارهی او هم مینویسم.
دقایقی پیش، شعری نوشتم اما اسمش در نمیآید که نمیآید. و من هم تا اسمی برایش انتخاب نکنم، خاب به چشمم نمیآید که نمیآید. میخاهم تا آنجا که میشود، یک روز را هم از انتشار محتوا دور نیفتم.
بیست و سهی هفت سال پنج
ساعت چهار رسیدم خانه. مریم آنجا بود. از صبح دلم گرفته.تا در را باز کردم، خودم را جمع کردم یعنی من خوبم. آدم دم رفتن عزیزش که نمیتواند بدحالیاش را توشهی راه بدهد.
ریشهی موهایش را رنگ زدم. خندیدیم. چیزهایی گفتیم که هیچکدام مهم نبود. فقط سعی میکردم از خاطرهها دور بمانم. میخواستم آن ساعتها تمام نشوند و چیزی از امروز با من بماند. خندیدنش. حرکات صورت و دستهایش. جانم تو چقدر زیبایی.
اصرار دارد که من هم خیلی زود بروم. نمیدانم. ساعت شش رفت.
سریال «ماده تاریک» را دیدم. جیسون از پلهها پایین میرود و آن جمله روی زمین افتاده: «صدای پا در خاطره طنینانداز میشود / در راهرویی که در آن گام نگذاشتیم / به سوی دری که هرگز نگشودیم.» این جمله از شعر ت. س. الیوت است. یادداشت میشود برای فلسفیدن . بعد نظرم را دربارهی این سریال مینویسم.
در را که میبندم، خانه خالی است. چهار دیوار، همان چهار دیوار همیشگی. یکی میآید، چند ساعت میماند، میرود. و من پشت سر هر رفتنی، همان بچهی چندسالهام که ساعتها اشک میریخت. از همان وقت از خو گرفتن بیزار شدم. از همان وقت تنهایی را انتخاب کردم. ترجیح دادم آدمها نیایند، نمانند، تا هرگز نروند. انتخاب تنهایی، نه بهعنوان قهر، بهعنوان زره.اما زره هم سنگین میشود. تنهایی که کشدار میشود، تار میشود. دیگر تنهایی نیست. دست و پایت را میبندد.
لپ تاپ را روشن کردم و بقیهاش را پشت سر هم دیدم. نمیخواستم گریه کنم. گریه کردن را دوست ندارم، هرچند همیشه بعدش حالم بهتر است. اما چه کنم. آدم برای این کارها بهانههای قشنگی میسازد، طوری که خودش هم باور میکند.
کلید را برداشتم. ماشین را روشن کردم. همایون شجریان و جاده. راندم. قصد برگشتن نداشتم. اما هرچه گاز دادم، سرم سنگینتر شد. دلتنگتر.
تارها رهایم نمیکنند.
تنهایی همیشه هم بد نیست.
بیتا شاید آن نسخهی دیگرش را دیگر نبیند.
سالواژهام: زن.
صبحم در درمانگاه گذشت. برخی روزها مثل امروز بیماران کلافهام میکنند. مخصوصن آنهایی که بدن خودشان را خوب میشناسند.
ناهار خوردم. یک ساعتی خابیدم برای تجدید قوا. کمی تمیزکاری و مرتبکردن خانه.
و بعد تا الان درس خاندم.
گزارش را توی تخت مینویسم و احتمالن تا دقایقی دیگر بیهوش میشوم.
هفتهها در انتظار سمپوزیوم بودم، امروز به دیدار دوباره دوستان و گپ و گفت و نوشتن گذشت. شب مهمانی تولد بود، آن هم سه تا. آنقدر با پسرداییها ملیجکبازی در آوردیم که رمقی برایم نمانده.
در راه مترو شعرهایی خواندم از اخوان ثالث و شاملو.
اکنون میان خواب و بیداری گزارشکی مینویسم و اگر وقتی کنم دو یا سه صفحه از کوچه ابرهای گمشده خواهم خواند.
چند ساعت خواندن و نوشتن باصوت تمرکزآر میچسبد. جاهایی که گرم میشوم صوت را متوقف میکنم و بیشتر میخوانم یا نوشتن را ادامه میدهم. پارهای از دریافتهایم را مکتوب میکنم:
امروز مقالهای از گابریل گارسیا مارکز در کتاب یخن چاپ 1364 میخواندم. از فانتزی و خیال میگفت و اینکه واقعیت در این جغرافیا به قدری غریب و باورنکردنیست که نویسندگان ایم خطه برخلاف دیگران باید تلاش کنند تا واقعیت را باورپذیر بنویسند. ماجراهای کشف سرزمینها ناشناخته، ابعاد و عظمت پدیدههای طبیعی، ظلمهای عجیب دیکتاتورهای مختلف در طول سالها و … «در امریکای لاتین و منطقه کارائیب، هنرمندان نیاز چندانی به ابداع یا جعل داستانی ندارند. برعکس، مشکل آنها در حقیقت همیشه این بوده است که چگونه واقعیات زندگی را باورپذیر جلوه دهند.» ایران چطور؟ سرزمین ما هم اینطور نیست؟ کار نویسندگانمان تا چه حد از واقعیتِ روزها و روزمرگیهای عجیبمان در ایران رنگ میگیرد؟
سبک هندی، که در بسیاری از کتب نقد از آن تحت عنوان «انحراف» و «افراط» یاد میشود، در نگر کروهی از صاحبنظران، پایهای برای شعر نیمایی بوده. اما به دلایل متعدد، نه توسط دانشگاهیان به درستی دیده شده و نه نوآوران پیرو نیما. صاحب صدا و منسب بودنِ شاعران سبک خراسانی و بی اهمیت جلوه دادن سایر جریانها توسط آنها، از دلایل این غفلت است.
به دیدهی حسن حسینی در «بیدل، سپهری و سبک هنری»، گناه بیدل در فرم شعر، بهرهگیری از زبانِ تکاملیافتهی سبک هندی و در محتوا، گرایشهای شدید عرفانی و فلسفی او بود. حسینی همچنین معتقد است نوآوران نیمایی نیز در این زمینه کاهلی کردهاند و از تشابههای شعر نیمایی با تلاشهای شاعران سبک هنری غافل شدهاند. مشابهتهایی چون نوآوریهای زبانی، بهکارگیری زبان غیرددرباری در شعر و نمایش عواطف درونی به کمک عوامل طبیعی و بومی.آنها با بیتوجهی به این موضوع، ردپای نوآوریهای سبک نیمایی را تنها در شعر غرب جستند، حال آنکه نوع تصویرپردازی در شعر شاعران سبک هندی بسیار بدیع و همخانواده با نمونههای شعر نیماییست.
تک بیتی از «سلیم» شاعر سبک هندی در توصیف راهی کوهستانی:
رهی بر پای دل زنجیر اندوه
رهی همچون صدا پیچیده در کوه
نکتهای که در مطالعهی این پاره از کتاب «بیدل، سپهری و سبک هنری» برایم جالب توجه آمد، جشازت و عصیان شاعران سبک هندی در خیالآرایی و مضمونآفرینی بود. هرچه بیشتر به گوشهگوشههای هنر سرک میکشی، اهمیت هنجارگریزی و بیپروایی در هنرورزی برایت افزون میشود. هر حرکت نو و ارزشمندی، بهدست شخصیتی جسور و پردل شدنی شده.
در کتاب «ذهن کامل نو» نکتهای دربارهی دگرسو بودنِ دو نیمهی چپ و راست مغز، و ارتباط آن با خطِ نوشتاری هر زبان خواندم. برایم جالب شد که این ارتباط را با خط فارسی بیشتر بکاوم.
پارهای از خاطرات محمد اسلامی ندوشن در «روزها» را میخوانم و به این میاندیشم که چطور میتوان تا این حد جزئینگرانه روزنویسی کرد؟ باید دقت و ریزبینیام را بازبینی کنم. برای درک بهتر دنیای اطرافم.
حظ میبرم از خواندن مقدمهی «چنین گفت زرتشت» به قلم داریوش آشوری. باید اولین مقدمهای باشد که از آن کلمهبرداری کردهام.
رستنراه
https://t.me/naemehsajadi
تازه صبحانه خورده بودم که همسر، ماهی تازه آورد. پاک کردم. برای امروز نمک زدم و بقیه را فریز کردم.
آشپزی کردم.
سهم زبان امروزم را خواندم. شصتمین روز مستمر.
قدری از کتاب « تقصیر تو نیست » خواندم.
آزادنویسی کردم.
داستانکی نوشتم و فرستادم کانال.
رفتم خانهی بابا. به مامان کمک کردم.
دستی به سر و گوش هفت شعرک کشیدم و برای بررسی دوستان به کانال فرستادم.
پنجشنبهای بوسیدنی چطور میتواند باشد؟ امروز همانطور بود. همه چیز تویش داشت.
مثلا خوابیدن تا هر وقت دلم خواست.
تمرین شعر و لذت بردن.
خواندن شعر دوستانم.
نوشتن هزار کلمه تند و تند.
خواندن صفحات پایانی کتابی.
حس آب روی پوستم.
آرایش کردن بعد از مدتها.
نوشیدن چند فنجان چای.
آماده شدن و رفتن به مهمانی.
خندیدن و حرف زدن با کسانی که نسبت فامیلی دوری دارند اما همصحبتی نزدیکاند.
خوردن غذایی لذیذ که خودت نپختهای.
و خواب پس از روزی که زود گذشت.
همین.
شعر :
چرا دوسنداری
ضمیری تنها
مابین خابوخاهش
در مسیر گمراه
در اوج سودا
در تنگناای اسیر اینواون
اسم ت فیض
فیضِ راهای دیگران
شبوشب در بازو پاهات خابیده
سر به سجده کنه بجاای ( خدا )
همیجوری تو در فیض دیگران باش
او کو دیوونه خونه داره
تو میخاهی بیا
منتضیره تا ابد
از برکت عمو شناسا شعر مسیر ام جور شد
خوب موضوع ۲۵ دقیقه مسیر بود
که متاسفانه فهمیدم مه هیچ مقصد ندارم به مسیری خود یعنی هیچ برنامه ریزی، جالبتر ایبود که داشتم بررسی میکردم فهمیدم هرچه نویسداری کنم بدونِ فکره یعنی هیچی فک نهکنم. اگه خوب شد که خوب اگه نهشد اندازم دور حتی به استاد هرچه میفرستم همیجوری هسته نویسداری کنمو مابیننا هرچه که خوبتر بود میفرستم بقیه سطلِ آشغال چرا سطلِ آشغال اندازم چرا ویرایش نمیکنم عجیبه؟ حتی همی شعری اعلان که نویسداری کردم میخاستم گذارش آماده کنم ناخاسته اول شعر نویسداری کردم.
رفتم خوندم دوستانِ عزیز چکار کردن که یکی دیدم نگو چکارکرده تمرین شخصی خودِما چهارمی تمرینه گرفته دیالوگ درست کرده هیچ کدوم بهم مربوط نداره فرستاده خلاصه عینِ خودام تیربارون میشه فردا.
خبرِ خوب مهمونی بهمخورد فردا
خبرِ بعد استاد وقته تغییر داده ساعت ۱۹ هسته گازخورد که متاسفانه مه به فاتحه ام یعنی خطمِ قرآن خدابیاموز بابابزرگم از ساعت ۱۸ تا ۲۱ اوجا هستم یعنی نیستم. اما آمادم میبینم که چه غلطا کردم. ووس ره گوش میدم!
بخاطرِ همی مهمونی ام بهم خورد موند وقتِ دگه.
دگه باز ام که تکراره اما میگم حس کنم ایجاایکه همه نویسدارا هستند جا مه نیست یعنی از نظرِ هرچیزی متاسفانه.
امشب همسرم میگه کتاب آوردی:
— آوردم
— چرِ بمه نگفتی رفتی کتاب آوردی
— زنگ زدم گفتم او روز بهت گفتم میرم کتاب گیرم یا یک خاهش دارم از تو رد نکن!
خلاصه نارحت شد دارم ناز میکشم
مه زیادتر ازی میسوزم که او همش ازم پنجسال بزرگتره اما فکرا ما خیلی فرق داره
مثلن:
مه از روای خوبی میگم سیگار نکش یا گاهی وقت عرق میخوره میگم نخور
چو دگرا بهایش میگند: تو از زن خود میترسی
رفته سیگاری شده هردم میکشه، یکبار فک نمیکنه آخه زن مه چو احساسه بالِ مه خوبی مه میخاد میگه! نه چنین گپِ نیست همش انتظار بمه هدیه مونده متاسفانه از هرکس که عزیز منه. دلم خیلی گرفته هسته خیلی زیاد لطفن ببخشید دگه گذارشنیک ره ادامه داده نمیتونم خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
امروز با نیلا پیش کبوترها رفتیم. شکمسیر بودند انگار، هرچه گندم پاشیدیم افاقه نکرد و از بالای شاخهها پایین نپریدند.
بعد از ظهر به تمیزکاری گذشت. بلاخره امروز فرشهای شسته را آوردند. خانه که لخت باشد حس اسبابکشی به آدم دست میدهد.
امروزم بدون نوشتن گذشت.
سر شب چند صفحهای از آئورا خاندم.
امروز هم با گریه بود و آبغوره. پیادهروی سرجایش بود. نوشتن نیز. پشت هم آهنگ غمگین. دارم خودم را نابود میکنم. میدانم که همینطورست. اما چارهای ندارم. تمام وجودم درد میکند. میخواستم به مادر زنگ بزنم و بگویم اگر من بمیرم، حالت چهطور میشود؟ اما مادر زهرترک میشود و نگران. میخواهم بدانم مادر چقدر اذیت میشود اگر من نباشم. دیوانگیست. نمیدانم.
گشتم در اینترنت. باید میدیدم روی موضوع مقالهام کار شده یا نه. زارترین حال را هم داشته باشی، باز هم باید پایبند بمانی به مسئولیتهای زندگیات. این اجبارها اذیتم میکند. ولی چاره چیست؟
پیادهروی شبانه نچسبید. تنهایی آزارم میدهد. اما با این هم نمیشود کاری کرد. زود برگشتم. خوراکی خریدم و با فیلم خوردم. چندتا فیلم را بازبینی کردم. تکههایی را. بدی نبود. خاطراتی را زنده کردند. نمیدانم اینکه آدم نوستاژیزدهایام خوب است یا بد. از این نمیدانمها هم خستهام. رنج ابهام؟ ابهام تا این حد؟ زیر فشار این ابهامها له شدهام.
همچنان تمرکز کتاب خواندن ندارم. کمی که از مطالعه فاصله میگیرم اینطور میشود.
یادداشتی نوشتم. خداراشکر که دستکم این پیوستگی را حفظ کردهام. هر یادداشتی مینوشتم پهلو میزد به دلنوشته. این شد که رویهای متفاوت را پیش گرفتم. تصمیم دارم یادداشتهایم صرفا روایی نباشند.
از هماتاقیها عصبانی شدم. چرا باید محتواهای خوش به مذاق آمدهی خود را در اتاق بگذارند؟ آه. خدا. در خوابگاه زندگی کردن دردرسرهای خود را دارد.
گروه فامیلی را دیدم. چه غوغاها شده بود و من خبر نداشتم. آخ که دلم میخواهد همه را یک لقمه چپ کنم. حیف که پدر نمیگذارد من وارد بحث شوم. وگرنه میدانستم چه زهر چشمی باید از این جماعت گرفت.
کمی در کانال همسفران چرخیدم و کامنت گذاشتم. کار همه عالی است. چقدر خوشحالم که وقتم در تلگرام با کانال همسفران میگذرد. واقعا عیش مدام است.
حالا هم میخواهم بخوابم. یک عالم کار نکرده دارم. شبتون بخیر. غمتون نیز هم.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
سالواژه: ثمربخشی
امروز آنقدر پیادهروی کردم کهپاهایم برای خودشان آهنگ خستگی میخانند گوشم را گرفتهام آهنگ خوبی نیست بهتر است خودم را به کوچه علی چپ بزنم و بخابم.
موقع وبینار در اتوبوس بودم دفتر همراه داشتم اما نمیدانستم چطور بنویسم، اتوبوس کمی حرکت میکرد دوباره میایستاد همش در حال لرزش بود و بیستوپنج دقیقه نوشتن امروز را از دست دادم.
امروز طاقچه را هم گذاشتم روی طاقچه و چیزی نخاندم.
امروز نیکهای زیادی را از دست دادم.
https://t.me/sohahashayeb
سالواژه: شوق زندگی
ساعت ۶:۳۰ صبح بیدار شدم. کمخابی و دلدرد به پر و پایم پیچید که بخابم و استرس پیروز شد. بخاطر استرس انجام پروژهام از جا پریدم و بلافاصله مدیتیشن کردم. چند نفس عمیق، عضلات صورت و فک و گردن را شل میکنیم. نفس عمیق. به سراغ شانهی راست و آرنج و ساعد میرویم.
در تمام مدت مدیتیشن آنقدر حواسم همه جا بود که خاستم بیخیال ادامه شوم. ولی گفتم بنشین و تکان نخور و چه کار خوبی کردم. بعد از آن انگار یک آرامشی به جانم نشست.
ورزش را بیخیال شدم. دیدم مهمان داریم و پروژه مانده. چه بهتر از فرصت خاب مهمانها استفاده کنم و کارم را انجام دهم. تا ظهر در کتابخانه بودم. بعد با خاهرزادههایم رفتیم پارک و خیابانگردی.
ظهر که به خانه رسیدم کنی پیش مهمانها بودم و دوباره کارم را پیش بردم. تمام شد و رخدادکی نوشتم و دوباره بچهها را بردم پیاده روی. رفتیم پارک و زورخانهی قوچان که در همان باغ ملی بود. برای خاهرزادههایم از قدمت زورخانه و ورزش مخصوصشان گفتم. هیچی نمیدانم راجع به آن. حتا یکبار هم گوگل نکردم.
برگشتیم خانه و با نهال تمرین ریاضی پایهی ششم داشتم.
حالا هم ساعت ۱:۲۵ شب است و غرق خابم.
گزارش چهل و نه
سال واژه: تبدیل
دیشب شبهول خوانی کردم تا خوابم برد.
صبح با گردن درد بیدار شدم و تکههایی مخشوش از خواب بی سروته دیشب به یادم میآمدند.
ها چند شب پیش یک خواب عجیب آخرالزمانی دربارهی حملهی زامبیها دیدم. به محض بیدار شدن خواب نگاریاش کردم.
ساقه طلاییام را همراه شیر حین تماشای پرندهها میخورم. گنجشکها لای شاخ و برگ درختان گرگم به هوا بازی میکنند.
دو سه تایی هم پرندهی خیلی زیبا میبینم که شبیه بلبل خرماهایی هستند که محمد در گروه برایمان میفرستاد. فکر میکنم یکی دو تا مرغ مینا هم بینشان باشند. کلاغ هم میبینم. جمع پرندهها جمع است.
کمی وبینار ۵۴۷ را گوش دادم و به هزارکلمه نویسی که رسیدم دست نگه داشتم چون نمیخواهم با گوشی تایپ کنم و هنوز با سیستمم سر جنگ دارم. امروز سعی میکنم فضایش را مهیای درست نوشتنم کنم.
یک قسمت دیگر هیولا: اد گین دیدم.
امروز کم بازی کردم.
کم هم نوشتم.
کم پیادهروی کردم. یا شاید بتوان گفت نکردم. هنوز.
یک مغازه هم رفتم و کت کوتاه مخملی خریدم.
و کمی عذاب وجدان دارم. باید وسوسهی خریدم را در پاییز کنترل کنم. زیباییهای این فصل زیادند و راهی برای به دست آوردن همهی آنها نیست.
شام املت خوشمزهای با نان بربری کنجدی خوردم.
برای کارگاه خودواژه ذوق دارم و فردا آغاز میشود.
خداراشکر.
آخر شب هم قرار است به خانهی مادربزرگم برویم. حسابی دلتنگ پرروبازیهای پسرعمهی کوچولویم شدهام. البته زمان زود گذشته و این کوچولویی که در ذهن من است امسال پیش دبستانی میرود.
گردن دردم بهتر شده.
فردا روز نیکتریست.
خاب دیدم. خاب فرشته را میدیدم. توی تهران بودیم. توی مترو. مترویی عجیب و ترسناک. هر چه جلوتر میرفت ایستگاهایش خلوتتر و ترسناکتر میشد. ما هم به مقصد نمیرسیدیم. زیادی دور بود. مقصد مشخص شدهای هم نداشتیم. ایستگاهی بود اما اسمش عجیب بود. ندیده بودمش تا حالا. فرشته میخاست برود آنجا. قبلترش توی کلاس بودم. کلاس که نبود کافهای شبیه به ماشین بود. شاید هم ماشینی که کافه شده بود. استاد بود. الهه بود. بچههای مدرسه بودند. بعدش فرشته را دیدم که از کنار پنجره رد. بلد شدم و بدو دنبالش. صدایش کردم. بهش رسیدم. بغل و گریه و خنده و بعد هم مترو سواری. مترویی که به مقصد نمیرسید و مسیر چه سخت بود.
سریال دیدم.
بعد حمبام و بعد هم تمیزکاری اتاق. شستن ظرفها و جارو کردن سالن.
روزنویسی کردم.
نویسندهساز بود و احسان شناسا. از هدف گفت. بیست و پنج دقیقه نوشتیم.
با فرشته صحبت کردیم. نقاشی کردیم و یک ساعت بیوقفه نوشتیم. با هم. چه حالی داد این نوشتن طولانی. با دوربین و صدای باز. هی شعر میخاندم وسطش. میخندیدم و یادم میافتاد که فرشته دارد مینویسد. چرا من اینقدر پر سرو صدایم موقع خاندن و نوشتن؟
لبریختهها خاندم یدالله رویایی.
با خودم میگویم: «امروز برمیگردم به گزارش نیک.»
دو هفتهای دور از نوشتن بودم. درگیر ویروس، کار و بهانههای مختلف. همهشان را کنار گذاشتم. همیشه اتفاقاتی هست برخلاف خواست و اراده.
روزم با کتابی شروع شد که بهتازگی خریدمش بهنام این راهش نیست. چند صفحه خواندم. دوش گرفتم تا بدن هم مثل ذهن شاداب شود. ناهار را کنار خانواده زیر سایهی درختان در پارکی خوردم. فضای خوبی برای نوشتن بود. تمرین شعرماهی را انجام دادم. چند روز پیش، هنگام گوش دادن به جلسهی اول فهمیدم باید عنوانهای شاعرانه بنویسیم. نسبت به روزهای قبل، بهتر پیش رفت. تاثیر محیط سرسبز بود. کمی قدم زدیم و اطراف را گشتیم. نمایشنامهای جدید خواندم به نام شهر ما. نکتهی جالبش اینکه خود صحنهی تئاتر بخشی از نمایشنامه بود. شعری هم نقل کرده بود: «برای برخوردار شدن از زندگی باید به آن عشق بورزی و برای عشقورزیدن به زندگی باید از آن برخوردار شوی.» پردهی اول تمام شد. به او میگویم: «میدانم بعضی از مسائل سخت و پیچیدهاند اما اغلب چارهای دارند. برای مسئلهی بیراهحل چه میتوان کرد؟» او هم جوابی نداشت. حداقل نه جوابی که دلم را خوش کند. مینشینم پشت ساز. اولین قطعهی ساده و خوشآهنگ را میزنم. تقلا میکنم برای هماهنگی دست راستوچپ. قسمتی از سریال Gilmore girls را میبینم. دربارهی یک مادر و دختر مجرد و روزمرهشان. کیک میپزم. مزهی پاییز میدهد. انتهای شب مینویسم گزارش نیک را.
خوشا روزی که با نوشتن آغاز شود.صفحات صبحگاهی را بی وقفه نوشتم. سعی کردم خوابی را که دیشب دیدم به یاد بیاورم وبنویسم که ذهن بد قلقی کرد. نصف ونیمه نوشتم. آسمان صاف بود وهوا هم آفتابی. پیاده روی دراین هوا حسابی میچسبد اما من فرصت انجام آن را ندارم. برای ناهار مهمان دارم.دوست همسرم حدودچهل کیلو انگور رسیده ازباغش را برایمان آورده که مشغول پختن رب هستم. در کنار هم زدنش مثل روزهای قبل عنوان شعرها را تکرار میکنم تا شاید راه به جایی ببرم. تمرین وتکرار برایم لذتبخش است. به دستور خواهر شوهرم سبزی پلو با کوکو سبزی وکره گوسفندی درست میکنم. برای فاتحه خوانی به مزار عزیزانم میروم وسریع بر میگردم چون نوبت سونوگرافی دارم وباید به موقع آنجا باشم. به وبینار نرسیدم. ولی آزادنویسی را انجام دادم. برای ماهگرد ازدواج برادرزادهام به همراه خواهر وزنداداش ودخترانشان به دیدنش رفتیم البته با هدیه وسبدگل. مثل همیشه باسلیقهی خاص خودش عصرانهی مفصلی را تدارک دیده بود.خوش گذشت. بلافاصله بعداز خداحافظی از او با خانواده برای عیادت از داماد شوهرم رفتیم که تازه جراحی کرد وحالش خوب نیست. بنده خدا سه سال اسیر جنگی در عراق بود والان با بیماری ای ال اس کلا فلج شده وتنها کاری که میکند فقط نگاه است ونگاه. با دیدنش به یاد برادر جوانم افتادم که دوماه در کما بود. از دیدن چهره ناراحت خانواده سردردم شدیدتر شد. دست خودم نبود زدم زیر گریه.
«هیچ حقیقتی وجود ندارد، همهچیز تفسیر است.»
-نیچه
علیه تفسیر از سوزان سانتاگ را شروع کردم. از آنها است که دلم میخواهد هر صفحه را چند بار بخوانم و یادداشت بنویسم و بردارم. و حتماً با چای.
از وقتی صفحات صبحم را با قهوهای مینویسم راحتتر انجامش میدهم.
همیشه پنجشنبهها باشگاه خلوت بود، اما انگار این پنجشنبه همه عصر خانهنشین بودند.
هزارکلمه هنوز نمیتوانم بنویسم. دستم کند است. امروز از سوژهای شغل محور نوشتم.
دو فیلم دو ساعته دیدم امروز. یکی بعد از ناهار و یکی خانهی او. پفیلا درست کردم و رویش فلفل پاشیدم.
برای کانال از استعارهای سرطانی نوشتم که خیلی دوستش داشتم. در همرسان هم خوب استقبال شد.
این گزارش نیک نوشتن هم تا عادت شود پیرمردم. موقع نوشتنش خوابم میبرد.
https://t.me/Shallwejustbegin
دیشب گزارش نیک ننوشتم. دور چشم هم نمالیدم. مسواک هم نزدم. فقط توانستم خودم را از کاناپه به روی تخت بکشانم.
شب خواب دیدم در خانهی شاهینخان هستیم. اطراف خانه بیابان بود و تاریک بود و سگ ولگرد، فراوان. من بیرون از خانه کتاب میخواندم که ناگهان دیدم همهجا تاریک است. ترسیدم و به طرف خانه دویدم. سگها به سمتم میآمدند اما بعد میگریختند از من. در خانه همهی بچهها جمع بودند.
در داروخانه، هم داروی ساختنی دارم و هم باید روی فرمولاسیون ضد ریزش مو کار کنم. ایدهی اخیرم جواب داده است و من هیجان زدهام.
ظهر غذا سفارش میدهم تا فرصتی برای نوشتن و خاندن بیابم. دارم میکوشم به رسمالخط جدید خو کنم. از خیلی قبلتر تنوین و الف مقصوره را با نون و الف جایگزین کرده بودم. از همان سالها که فربد مجلهی گردون میخرید و اولبار آنجا دیده بودم که برخلاف کتاب فارسی دبستانم، «حتی» را «حتا» مینویسد و خوشم آمده بود. با حذف واو معدوله اما کنار نمیآمدم. حالا دارم آن را هم تمرین میکنم و عجب آنکه به نظرم «خاندن» قشنگتر میآید از «خواندن». انگار سلیقه هم در گرو عادت است.
هوشنگ گلشیری از وزن شعر فروغ گفته. پس لازم است قبلش خود شعر را بخانم. دوباره بخانم. و آنچنان کیفور میشوم که میاندیشم باید دوبارهتر هم بخانمش.
به داروخانه که میرسم عباسی نشسته است منتظر من. خدا به خیر کند. امروز راجع به چشمش سوال ندارد، از کمردردش میپرسد. چند بار تکرار میکند که داروهایش با هم مصونیت نمیدهد؟ که منظورش مسمومیت است. خداحافظی میکند اما به دم در نرسیده دوباره برمیگردد و میپرسد: «پس مصونیت نَمیده؟»
دم غروب است و هوای پاییزی بیباران چیزی کم دارد. روی پروژهی مریم وقت میگذارم تا داروی مناسبی بیابم. آخر شب به این نتیجه میرسم که برویم سراغ عطر. نیما هم آمده اینجا. امشب میماند.
شب در حالیکه علیرضا شام آماده میکند لم میدهم و گزارش نیکم را کامل میکنم و به حرف نیکلاس استنو میاندیشم: چرا آنچه درک نمیکنیم باید زیباترین باشد؟ شاید آنچه فهمیده میشود رازآلودگیاش را از دست میدهد و رازآلود بودن رمز زیباییست. شاید دستنیافتنیها در چشم ما زیباترند.
زیباترین دریا
دریایی است که هنوز در آن نراندهایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیباترین روز
هنوز فرا نرسیده است
و زیباترین سخنی که میخواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است
– ناظم حکمت
ویلویلی
او میدود در زمان
– حسابی خابید. بهجای اینکه در طول هفته بهاندازه بخابد، آخر هفتهها کمخابیها را تلافی میکند. نه که در طول هفته خیلی کم بخابدها ولی آخر هفته بیشتر میخابد و شاید حتا این خاب را حق خودش بداند.
– صبح کلاس خصوصی دارد. شبِ قبل مطالب را آماده کرده. برادرش میگوید عروسی دعوت است و یک شلوار و پیرهن میگذارد برای اتو. لباسهای خودش هم ازش اتو طلب دارند. اتو زدن توی خانه تقریبن کاملن در انحصار خودش است.
– صبحانه میخورد و همزمان سریال early spring را میبیند. از این رومنسهای اداریست. هر چقدر هم بد، گاهی لازم دارد از این فیلمها ببیند. میگویند بنشین فیلمهای عمیق و این چیزها ببین. ولی خدایی کی برای آرامش پیدا کردن میرود سراغ لینچ و تارکوفسکی و هانکه؟ سلیقه را بالا ببریم که نسل این فیلمها منقرض شود؟ خب او نمیخاهد که منقرض شود. اصلن بد بود؟
– موقع رفتن متوجه میشود کلیدش را پیدا نمیکند. کلید مغازه و کلید خانه که به یک جاکلیدی متصل بودند. ماماناینهاش هم کلید دارند برای همین پس از قدری جستوجو را بیخیال میشود و راه میافتد و تندتند و قدمزنان خودش را میرساند. وقتی حس میکند ممکن است دیر شود به مادر شاگردش زنگ میزند و اطلاع میدهد که ممکن است ۲ دقیقه دیر کند. او هم میگوید اشکالی ندارد. تقریبن سر وقت به شاگردش میرسد.
– در مغازه را که باز میکند با چیزی مواجه میشود که انتظارش را نداشت. لباسهایی که برادرش برای کمک به یک خیریه به او سپرده بودند تحویل بدهد. گذاشته بود آنجا و فراموش کرده بود برشان دارد. خودش جابهجایش میکند و کمکم درس را شروع میکنند.
– پس از کلاس میرود غذاخوریشان. مامان میگوید که امروز زرشکپلو با سینه درست کرده که او دوست دارد. میخاهد؟ و او میگوید که خورشت قورمهسبزی میخاهد با سینهی مرغ زرشکپلو. فلفل ریز؟ شیرین؟ خوراکی؟ نمیداند اسمش چیست اما آن را هم برایش میگذارند.
– تا خانه پیاده میرود اما فوری سراغ غذا نمیرود. شاید نیم ساعت، چهل دقیقه بعد. لباس برادرش را طبق درخاست اتو میزند تا خیالش راحت باشد. لباسهای خودش هم سماق بمکند. همهی فلفلها را همراه ناهار میخورد و حسابی لذت میبرد. با این حال حس نمیکند که غذای زیادی خورده و سنگین شده باشد. بعدش هم یک بستنی پروتئینی میوهای به عنوان دسر میخورد.
– هنوز کد پرسنلیاش نیامده و توی سامانه هم لیست دانشآموزی در کار نییت. میآمد هم چیز بهدردبخوری نبود. برای خودش لیست خریده و مینشیند و شروع میکند به نوشتن اسم دانشآموزان و هر اطلاعاتی که از این چند جلسه برایش مانده. تعدادی هم برگه صحیح میکند.
– آرایشگر گفته بود از ۳ونیم باز است. آژانس میگیرد و میرود. با شنیدن صدای آهنگ از آرایشگاه خیال میکند کس دیگری قبل از او رفته، اما خبری نیست. خوشبختانه خودش نفر اول است و کارش انجام میشود.
– باز هم برمیگردد خانه، سر برگهها و صحیحشان میکند. مامان از سر کار میآید و میگوید خسته است و میخاهد بخابد. گاو است و میگوید که پارچهفروشها میروند و باید برویم بازار. مامان به چرت کوتاهش نیاز دارد و او را محل گربه هم نمیگذارد. میخابد. او هم مشغول تصحیح بقیهی برگهها میشود. اصلن معلمی اندازهی او پرسش برگهای از دانشآموزان میکند و پی تصحیح را به تنش میمالد؟ تازه توی شاد هم چیزی برای بچهها نگذاشته است.
– مامان که بیدار میشود کارش تقریبن تمام شده. حاضر میشوند و میروند بازار. پارچه میخرند و میوه و گلسر و یک بسته جوراب. گلسرها را نمیداند چجور اما گم میکند. میوه هم میخرند. از موردعلاقههای او: طالبی، انگور، خرمالو. یک طالبی کوچولو برای خودش جدا میکند و یکی هم کمی بزرگتر. پلاستیک پاره میشود و میافتد اما چون مامان پشت بود و دید از گم شدن نجات پیدا میکردند هر دو طالبی. به بابا زنگ زده بودند و او هم آمد دنبالشان.
– میوهها را شست و شام تخممرغ پخت و خورد. قدری از سهم تخممرغش را به جوجو داد. اینترنت واقعن سرعت مزخرفی دارد. سرعت؟ لابد باور کرده که لاکپشت میتواند از خرگوش جلو بزند. از بعدازظهر تلاش کرد یک فیلم برای شاگردش بفرستد و هنوز ارسال نشده.
– شعرهای ناعمه، ملیکا، لادن و ساجده را میخاند و برایشان ویس میفرستد. ویسهای ملیکا و ناعمه طبق آخرین بازدید هنوز در حال چرخشاند و مال لادن و ساجده هم ناپدید شدهاند. فائزه هم که تلگرام زده به کمرش. میگوید از گروه نوتیف برایش میآید اما نمیتواند وارد شود و پیام اوسی کند (بفرستد.). پس
او شعرهای بچهها و خودش را فوروارد میکند برایش تا بعد نظرات او را هم فوروارد کند برایشان.
– یادداشت کانال و روزگفتارش را هم هوا میکند. قبل از آن در جستوجوی گلسرها و حتا به نیت تمیزی، کمی وسایلش را توی هال و اتاق مرتب میکند و اوضاع را قابلتحملتر میکند. برای خودش بیشتر از همه.
– لباسهای روی بند را جمع میکند و میبرد اتاق. لباسهای کثیف تازه را هم میاندازد ماشین بشورد. تازه آخرشب وقت نوشتن پیدا میکند. چالشعر روزانه را انجام میدهد و تیکش را در گروه میفرستد. موقع نوشتن چشمش میخورد به یکسری برگهی دیگر و متوجه میشود که آنها از دستش دررفتهاند. نمیداند فردا چقدر از کارها را برساند.
چرا «زیباترین آن است که درک نمیکنیم»؟
چند روزیست مشغول ترجمه و خواندن دیکشنری غذا هستم، ولی خیلی آهسته پیش میرود. هنوز به صفحه ۱۰۰ نرسیدهام. آنقدر صدای این خانم کامپیوتری را موقع ویس درست کردن شنیدهام که در خوابم هم صدایش پسزمینه است. مثلا شما فرض کن در خوابم مایکل جکسون با کامران و هومن فیت داده و من به کنسرتشان رفتهام. کنارم آن خانم کامپیوتری نشسته و دارد بلندبلند میخواند. کازئین: کازئین که فلانفلانشده شیره است، … . در کل شب و روز عجیبی را میگذرانم.
آن معلم بینمک گفته ایکیگای بنویسم و برایش بفرستیم. قبل از جنگ چیزی نوشته بودم، الان یادم نمیآید چطور بود. باید دوباره بروم چتش را ببینم تا یادم بیاید. یعنی یک جوری دارم کارهایم را لفت میدهم که عنکبوت مخفی اتاقم دارد از دستم گیسهایش را میکند.
فراموش کردهبودم اگر برنامهها را بهموقع آپدیت نکنیم، یکهو ممکن است دیوانه شوند و کار نکنند. مثلا امروز سر ناهار یوتیوب دیوانه شد و تصمیم گرفت مصاحبه ۱۸ سال پیش آرتیستی را که تازه فنش شدهام، نشان ندهد. خیلی غمانگیز بود.
چقدر یک آرتیست میتواند تاثیرگذار باشد. مثلا من الان حتی موقع حرف زدن با خودم هم جانب احترام را نگه میدارم و خوشگلتر حرف میزنم. نه که قبلش استغفرالله بوده باشمها، ولی خب بازم. کلانتری میگفت قرار نیست از روی زندگی یک هنرمند، اثرش را قضاوت کنیم. باید به چیزی که خلق کرده توجه کنیم. کاملا حرفش را قبول دارم. ولی بعضی اوقات، وقتی میفهمی احساسی که خرج اثری شده، پشت پردهاش چه شخصیت و فکری بوده، انگار آدم خیالش راحتتر میشود. دوست داری این ترکیب را بیشتر روی طاقچه بگذاری و با احترام بیشتری با آن برخورد کنی.
«آبلوموف» خواندم. تازه در فصلهای ۵ و ۶ دارم با شخصیتی که داستان حول او میچرخد، آشنا میشوم. فصلهای قبل مکالماتی بین شخصیت اصلی و کسانی بود که به دیدنش آمده بودند. از فصل ۱ تا ۴، شرح صبح تا ظهری بود که این آبلوموف تنبل روی تخت دراز کشیده بود. کل متن فقط مختص مکالمه نبود. هر مراجعهکننده با جزئیات معرفی میشد. این شخصیتپردازی را که در «یادداشتهای یک دیوانه» هم نظرم را جلب کرده بود دوست داشتم. خیلی کار سختی است و نویسنده در جمعوجورترین حالت، ولی با جزئیات این کار را کرده است. دوست دارم بعضی جملهها را هایلایت کنم یا زیرشان خط بکشم ولی چون کتاب من نیست، نمیشود. الان میخواستم یک جمله از آبلوموف را اینجا بنویسم، ولی مشخص نکرده بودم کجا بود و جایی هم یادداشتش نکرده بودم.
کرکره یکی از لوازمتحریریهای نزدیک خانه مدت طولانیای پایین بود. امروز که از آن نبشی رد شدم، دیدم پیرمرد آنجاست. خیلی خوشحال شدم. نتوانستم بیتفاوت رد شوم. رفتم و احوالش را پرسیدم. چه خوشحال شد. از دبستان تا زمانی که دانشجو شدم، بیشتر وسایلم را از اینجا میگرفتم. خوشحالم که هنوز هم چراغش روشن است.
ورزش و کمی آزادنویسی و ریختن چای تازه دم برای مادر کارهای نیک امروز را تمام کرد.
پنج شنبه ۲۳ مهر
گزارش نیک ۱۵۶
سال واژه ام تغییر
شب که دیر بخوابی و آن هنگام که خوابیدی اوهام و افکار درهم و برهم ذهنت را چپاول کنند نتیجه اش این می شود که صبحت را باید به جای ساعت ۵ ساعت ۹ آغاز کنی، یعنی ۴ ساعت و یا ۲۴۰ دقیقه و به عبارتی ۱۴۴۰۰ ثانیه را از دست داده ای مدام پریشانی،نگاهت مرتب عقربه های ساعت دیواری را دنبال می کند و تو آن لحظه ممکن است کفر هم بگویی و از خدایت شکایت کنی و با خود واگویه کنی که ای خدا قربانت گردم تازگی ها دل سبک شده ای،تند و تند امروز را به فردا و پس فردا پاس می دهی خودت گفته بودی عجله کار من نیست و کار شیطان است پس این همه عجله برای چه؟قربان عظمتت شوم خدا، یا زمان را متوقف کن یا حداقل کمی کندترش کن!
و تو چاره ای نمی یابی جز اینکه در سریع ترین زمان ممکن صبحانه را آماده کنی، سماور را روشن کنی، مقدمات ناهار را بچینی،روزانه ات را بنویسی و نگاهت را از ساعت بدزدی تا گذر زمان را متوجه نشوی
*روزانه نویسی امروزم از سه صفحه به یک صفحه کاهش یافت.
*فهرست کارها را تا پایان روز جمعه نوشته بودم تنها نگاهی به آنها انداختم.
در زمان هایی کوتاه طی چندین بار *پیاده روی کردم.
*ادامه ی قصه موش و گربه از لطائف عبید زاکانی:
گفت کو گربه را تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود رو به رو به میدانا
گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام
عفو کن از من این گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
می شنیدم هر آنچه می گفتی
آروادین قحبه ی مسلمانا
گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد می خواند همچو ملانا
بارالها که توبه کردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آن قدر لابه کرد و زاری کردی
تا به حدی که گشت گریانا
ادامه دارد…
داشتم برای حضور در *وبینار آماده می شدم که نزدیکی های ساعت ۵ زنگ آیفون نواخته شد.
مهمان بود،قدمش روی چشمانم به گرمی با لبانی به لبخند شکوفا شده از مهمانم استقبال کردم.
در رفت و آمدهای میان هال و آشپزخانه، بین دم کردن چای، گذاشتن فنجان داخل سینی،پر کردن قندان، آماده کردن میوه مجالی می یافتم و وبینار را می دیدم و گاه فقط می شنیدم.
نتوانستم ۲۵ دقیقه آزادنویسی کنم جسته و گریخته دریافتم در باره استرس صحبت می کنند آقای؟ و در پایان آقای ؟ گفتند که بعد از نوشتن ۲۵ دقیقه استرس جزئی که داشتند برطرف شده است امروز زمان وبینار نویسنده ساز کوتاه بود.
آقای؟ قدرت بیانشان عالی بود.
*کلمه برداری،گسترش واژگان:
آلاف=هزارها،جمع الف
آلاله=لاله ی سرخ،شقایق
آلام=جمع اَلَم به معنی درد و رنج
*انواع ادبیات:
ادبیات را در هر زبان به نظم و نثر تقسیم می کنند.
نظم، سخنی ست دارای آهنگ و ایقاع که موسیقی می تواند با آن همراهی کند و لغت های آن از جهت تعداد هجا یا بلندی و کوتاهی هجاها یا اتکا بر هجاها هم آهنگ باشد و به تدریج شعر دارای قافیه و پس از آن دارای وزن کامل می شود بدین معنی که تعداد هجاهای لغت ها مساوی می گردد و هجای بلند در برابر هجای بلند و هجای کوتاه در مقابل هجای کوتاه قرار می گیرد.
*شرح گلستان
آب هم به اندازه مورد نیاز نوشیدم گاهی فکر می کنم نوشیدن آب کافی از پیاده روی هم مهم تر است و نباید فراموش شود.
ما آیندگانیم
نمره ام ۵
گزارش نیک
بیشتر خواندم و کمتر نوشتم. با خودم قرار گذاشتم علی زورت را بزن در طول روز تلاشت را بکن دوتا رمان را همزمان پیش ببرم. یکی از چالشهای که در خواندن دارم. چشم است… صبح را یکی از دمدسترین برنامه های فیلیمو آغازیدم. برای تنوع. آخر یکی نیست بگوید. پسر برای تنوع به روز گزینهی بهتری وجود ندارد؟ که وقتت را به شاخ گاو زدهای. واقعا هرچه پیش میروم از مدیا ناامید تر میشوم. البته به زودی انگاری از همین جمعه سریال جدید آیدا پناهنده با عنوان سرخ و سیاه از فیلمو پخش میشود. من که خیلی وقت است. دیگر نمایشخانگی را مشتری نیستم…. در ادامه رفتیم سراغ بوطیقا ارسطو برای بازخانی. این جمله را در گوگل گیب در ظرف مدیریت دانش. در قسمت گزارش آموختههای داستانی «درام جدی یا در زبان یونانی کاتاراسیس که معنایی تخت الفضی پالایش عاطفی و روانشناختی تجربه بشر است.» حالا بر اساس همین تعریف سینمای ایران با توجه به مشاهدات محدود من و سطحی من. احتمالن خیر. در ادامه بیلنگر که همچنان ادامه میدهم. اما اگر مشتاقم که هستم بهتر بفهمم گریزی از بازخوانی نیست… و اما دوباره رود راوی را شروع کردم. پیشتر تا نصفه خاندم بودم حالا. که میخانم میبینم جهانی که با زبان میسازد. جهانی که حیرت میکنی که ببین چه کارهای خارقالعاده میشود با این زبان کرد. آن تکهی ابتدا برایت نوشتم که لقمانوار از من بیاموزی.
علی آراسته
#نیکروز
گزارشی نیک
امروز سرکار بودم ولی حوصلهام خواب مانده بود. تا ظهر بدون حوصله سر کردم و پیگیری کار همکاری که با زیرمجموعهاش قهر است.
بالاخره سطرهای شاعرانه را سوهانی کشیدم و در کادر محبوب ثبتیدم.
در راه خانه یادم آمد نان نداریم. ساعت دوونیم ظهر بود و نان سوپریها هم ته کشیده. بالاخره بعد از چرخیدنی ۳۷۰درجه در بازارچه نان تنوری پیدا شد و پسرک کیف کرد از مزهاش.
حوصلهام را در خانه یافتم. روی تخت منتظرم بود. یکساعت خوابیدیم و عصر را با هم چیپس خوردیم. یک دفتر شعر را کامل خواندم. توانستم سریع بخوانم چون قبلا رونویسیاش کردم. بعد هم ظرف شستم و لباس و جاروی خانه و گردگیری بود و به به تمیزی. حمامیدن تنم بود و به به خوشبویی و خریدن گلی برای دوست پرستارم به مناسبت روز پرستار و به به دوستنوازی.
کنار پسرک نشستم تا آنلاین کاربرگ ریاضی حل کند و لقمهی آش در دهانش گذاشتم تا مبادا حواسش پرت شود و متوجه درس نشود. هییییییییی اینها آیندگانند و ما نیز هم.
الان ساعت ۰۰:۱۸ است و من هنوز در پنجشنبه هستم. میخواهم کمی زیر چنگال شب بخوانم و بالکن را بشورم. پنجشنبه را بسیار دوست. همهی روزهایی که فردایشان تعطیل است را دوستترتر میدارم. کاش امشب بیشتر کِش بیاید.
کانال من:https://t.me/qalamgah_niku
چند وقت پیش یک مجسمۀ کوچکِ ماهی ساخته بودم. امروز رنگش کردم.
و بعد مدتها خطاطی. کردم. از بینشان کلماتِ صبر، ایران و هیچ، زیباترین شدند. هیچکس نبود برایشان ذوق کند.
پیادهروی و بستنی قیفی.
امروز با لشکرِ غم جنگیدهام و بسیار خسته و زخمی هستم.
همین.
مثلن زود بیدار شدم که به جلسهی ساعت یازده برسم ولی زمانبندیام به اندازهی یک ربع جای کار داشت. دقیقن یک ربع.
از سارا خداحافظی کردیم و با فائزه راه افتادیم. او به خابگاه رفت و من به ایستگاه.
توی راه مدام سرفه میکردم و خیلی رومخاند این سرفهها. هیچ علامتی نباشد و فقط سرفه؟ عجبا. حس میکردم تیغ درون لوزههایم فرو میکنند. یاد چوپچی افتادم. کسی که اهل فن است و دست میندازد به گلو و حلقت و اگر چیزی در آن گیر کرده باشد درمیآورد. با شگفتی از کار او یاد میکنند. دلم میخاست دست بیندازد و آن تیغ ماهی را بیرون بیاورد. یعنی آن درد یک توهم بود؟ دو سال پیشش هم اینطوری شده بودم. نه اشکم را درمیآورد، توهم نبود.
دروغ چرا، بیشتر دلم جاده میخاست. آهنگ و جاده و تخیل. جز ماشین راه و اتوبوس چیز دیگری این موقعیت را برایم ایجاد نمیکند.
با تراپعلی حرف زدم. پنجشنبهها روز بالا آوردن است بیشتر که خیلیخیلی خستهام میکند ولی حس راحتی هم میدهد بهم. یا حسی شبیه قلنج شکاندن.
بعد ناهار خوردم و بیهوش رفتم.
و بعد از بیداری نوشتم و نوشتم و نوشتم.
تجربهی ناب باهمنویسی امروز با ندا را فراموش نمیکنم.
حرف زدیم و ندا خاب من را دیده بود. وقتی تعریفش کرد غمم گرفت. توی خاب او هم دنبال خانه میگشتم.
اولش نقاشی کشیدیم و مدادشمعیهایم را امروز افتتاح کردم و ندا هم پز وسایل نقاشیاش را داد. گگگگگ. و بعد نوشتیم. یک ساعت، فیس تو فیس. حدودن پنج هزار کلمه امروز نوشتم و ببین، ببین… آه، فقط آه. واقعن سبکی مغزم را حس میکردم و میدانی چه شد؟ برگهایم ریخته بود که خیلی ناخودآگاه راوی را اول و دوم و سوم شخص میکردم. یعنی با من شروع کردم و انگار که من زمانش به سر برسد میرفتم روی تو و بعد او.
بعد رفتم ویسهای بابک را شنیدم و عجیب یاد الهه علیزاده افتادم. لینکمینکها را برایش فرستادم تا اگر کنجکاو بود برود سراغش.
و بعد از این میخاهم «هیچ بخشی از ما بد نیست» را بخانم. امروز میتوانم بیشتر بیدار بمانم.
گزارش نیک
نیمی از گزارش نیکم را توی لپتاپ جاگذاشتم و عازم دزفولم. با یارا و طه( اینگونه نوشتار اسم برادرم را بیشتر دوستمیدارم.) صبح با یارا رفتیم ازمایشگاه “ف” محبت کرد کارمان را زودتر راهانداخت. صبحانه آش داغ با سنگک داغ زدیم. یکساعت تمام نشستم پشت لپتاپ و نوشتم. سپس گزارش نیکم را ابتدانویسی کردم.(همان که جامانده توی صفحهی ورد) خوابیدم با فراغت خیال. رسالت روزم را تمام کردهبودم. لازانیا پختم. رختچرکها را نجات دادم. روی دور دوایکس کارهایم را پیش بردم. مثل همیشه محض احتیاط لباس برای دو روز آوردهام. بقول یارا اگه صندوق بازبشه یکی اتفاقی چشش به کیف تو بیفته میرینه تو خودش، فک میکنه قراره یههفته بمونی خونشون. اول راهی امدم سیس آدمهای مداومتکار دربیاورم، رفتم سروبینار کلونتری، یه کلهفرفری آمد توی صفحه و چون کلونتری نبود با قیافهاش حال نکردم و گوشی را بستم.بنظرم این آقای نویسندهآموز وقتی کسی را جای خودش میفرستد باید روی قیافهشان تجدیدنظر کند. رسیدیم دزفول. بقول خودشان شهر.ساعت ۰۰:۱۳ نیمهشب ادامه گزارش نیک را توی راه برگشت در نوت گوشی مینگارم. شام قرمهسبزیِ جانیفتاده بود. گفتیم خندیدم. از تهدل. چای نوشیدیم با طعم وجود ادمهای قدیمی که روزگاری زودبهزود یکدیگر را میدیدند اما در این هنگامه از زمان سالی یکبار به اجبار دعوت. فرصت آنقدری غنیمت بود که صاحبخانه شرط کردت بود بعد شام هیچکس حق شستنظرفها را ندارد ازینرو که از زمانِ باهمبودنمان میکاهد. شستنظرفها کاهنده نیست چیزی که آدمها را از هم دور میکند ذاتتغییرپذیر انهاست.
بقول کلونتری ما آیندگانیم.
فاطمه بهزادیمقدم
پنجشنبه
۲۳ مهر ۰۵
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۴
صبر…
صبر هم برای خودش شان ومنزلتی دارد. ودرخانه هرکسی را نمی کوبد.
ولی من و صبر یک عمر هست که با هم رفیق هستیم.نمی دانم چرا من را انتخاب کرد، ولی من زیادی برایش مایه گذاشتم.
هرجا که نیاز به تمرین وتلاش زباد بود،صبرکردم.
هرجا که گذشت لازم بود ، گذشت کردم.
هرجا که با آدم های همیشه عصبانی دم خور بودم، صبر کردم وگذشتم.
صبر بیشتر وقتها من را تحسین می کرد.
اما وقتی که بیش از حد صبر می کردم. خودش هم ازمن خسته می شد.
او معتقد بود هرچیزی به اندازه ش زیبا وبه جاست، ازحد که بگذرد ،توقع زیادی در دیگران ایجاد می کند.
بعضی وقتها صبر کردن یعنی خودخوری کردن واین خوب نیست.چون مثل زودپزی می شویم که سوپاپ ندارد ودیر یا زود می ترکد.
این بخشی از نامه من درباره صبر، که استاد در وبینار۵۷۹و ۵۸۰ به آن اشاره کرده بود وخواسته بود درباره صبر وخوبیها وبدیهایش بنویسم.
بریم سراغ دیروز، که روز شلوغ وپر کاری بود. وسفر کوتاه امروز:
دیروز بعد ازاینکه ازسرکار برگشتم شام درست کردم-فایل صوتی وبینار را گوش کردم.فیلم های بچه های کلاسم را ادیت زدم.وسایل سفر امروز را گذاشتم و….
آخر شب گزارش نیک را نوشتم ولی ارسال نکردم چون نیاز به بازنویسی داشت.
امروز سفر کوتاهی به شهرستانک داشتیم.بعد ازخارج شدن از تونل هجدهم آزادراه تهران -شمال سمت راست جاده یک راه فرعی دارد که وارد شهرستانک می شود.روستایی خوش آب وهوا با رودخانه ای بسیار زلال مثل اشک آهو..
هوا بسیار سرد بود. برگ درختان به رنگ سبز وزرد بود. هر از گاهی باد می وزید وبرگی ازدرخت به زمین می افتاد…
شب که به خانه برگشتیم، خیلی خسته بودم.چای آویشن دم کردم وخوردم. سپس کارها را انجام دادم. یک مقدارنوشتم . فایل صوتی وبینار را هم گوش کردم.
پنجشنبه ۲۳ مهر
با گفتن من بیاستعدادم، میخای از مسئولیت یادگیری و رشد فرار کنی. تو باید خودت رو در معرض یادگیری بذاری. اما نمیخای قبول کنی. به همین دلیل فقط میگی من از پسش بر نمیام و اینجوری خودتو راحت میکنی. میگی بلد نیستم و خلاص. دیگه زحمت لازم نیست. بارها با هم حرف زدیم. گفتم بهت تو ممکنه به سرعت بقیه یاد نگیری اما نهایت که یاد میگیری. خودارزیابیت هم دقیق نیست. چرا میذاری روز و هفتههات همینجوری بگذره؟ یه جاهایی مکث کن. ببین چه چیزهایی رو بلدی. چیارو باید بیشتر تمرین کنی. یه حساب کتابی بکن. اما تو گوش نمیدی. عادت نمیکنی به این کارا. اصلن میدونی چیه؟ تو کار آماده میخای. بارها بهت گفتم تو ذهنت همه چیز رو نگه ندار. یه کم عملیتر باش. میدونم سخته. اما تو فعلا راه دیگهای نداری. مگر اینکه خاستهای نداشته باشی. میدونی چی میخای و چرا میخای؟ بعید میدونم.
صبح فیلم «نوامبر شیرین» را بازبینی کردم. کتابهایم را مرتب چیدم سرِ جایشان و همزمان وویس کلاس نویسندگی را گوش کردم.
نسخهی خامی از تمرینش را هم نوشتم.
بخشی از فیلمهای نشست را ادیت و پست کردم.
تماسی نامطلوب را جواب دادم.
موسیقی کلاسیک شنیدم.
در گروه، برنامهی دو جلسهی بعدی را اعلام کردم و…
خستهترین سمیرا💤
حلزون سنجاق شده بر امشبمان. چشمهایش میسوزد از خواب.
میخواستم امروز از صبر بنویسم. در ستایش صبر. از تلخبارگیهایش و گاهی شکرکی که میزند و ته میگیرد در عمق تنم.
اما نشد. نمیشود روز سمپوزیوم باشد صبورانه بنشیم و صبر را بریزم روی کاغذ روزنگارم. نهاینکه صبر نباشد، باشد هم مجالی برای نازدادنش نیست. راهی باید شوم و جانب احتیاط را بگیرم که دیر نرسم چنانکه از دست برود هر آنچه از وقت برود. پس روز صبوری که نباشد روز شتابست لابد. روز جاده و روز سمپوزیوم. شوق باشد یا نباشد جادهپیمایی را به گردنم نهادهام. و چه خوشند این گردنآویزها که از جنس نوشتنند.
میرسم و کافه را مییابم. بنبست دانشور. کافهی «ترگل چی پخته؟»
از اسمش خندهام میگیرد. جالبست برایم اسامی و نامها. تصور میکنم چه جالب است لحظهی انتخابشان. سختگیر بودن یا نبودن چقدر سهم دارد در انتخاب؟ احتمالا وسواس کار را سخت میکند و نتیجه را ناکار. یادم میفتد روزی مامان گفته بود: «هر چه برای هر چیزی بیشتر سخت بگیری و حساس باشی، کار دلخواهت نمیشود». چندباری هم امتحان کردهام. راست میگوید.
ساعتهای کلاس حضوری میگذشت با جمعی که هم را یافتهایم انگار. تکههای پازلی که انگار در همزمانی و هممکانی قاب رنگینی از حضور باشیم.
به ته که میرسد، نه تن خستگی دارد و نه جان تنیدگی. ثبت دقیقها را با جمعی تیک میزنی و به یک وحدت خاطره میرسی.
https://t.me/manesehchtgrh
خاب دیدم، به محضِ بیداری خودکار به دست شدم ولی چیزی یادم نیامد. در خاب دغدغهی فراموشی داشتم.
پس از بیداری، صفحهی صبحگاهی را در دفتر نوشتم، یوگا کار کردم و تار نواختم.
از روی این شعر حافظ نوشتم:
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد
زدیم بر صف رندان و هرچه باداباد
بیست و پنج دقیقه آزادنویسی کردم.
داستانکوتاهی را که چند روز پیش نوشتهبودم، سر و سامان دادم.
برای خرید مضراب به میدان بهارستان رفتم. مضرابی با طول و قطر مورد نظرم یافت نشد و دست از پا درازتر بازگشتم. باید به یک سازنده در شیراز سفارش بدهم.
در هر مغازه عدهای نشستهبودند و ساز مینواختند.
حال و هوای بهارستان را دوست دارم. پیادهرویام را کمی طول دادم و مغازههای بیشتری را دیدم.
کتاب خسروخوبان و شبهول را خاندم.
چون فولادی در آستانهی ذوبشدن و رنجشناس را به فهرست کلمهبرداری افزودم.
امروز آقای احسان شناسا نویسندهساز را برگزار کردند.
از هدف گفتند و جملهای از نیچه، هدف مسیر را میسازد. مدتهاست هدفپروری را رها کردهام و به روزی که دارم میپردازم. اگر لحظهها در جایِ خودشان کار کنند، کمی جلوتر هدف خودش را نشان خاهد داد.
آزادنویسی کردیم.
هملت، زیر متن، پرندهبهپرنده و مرغابی وحشی را هم خاندم.
رخدادکم را منتشر کردم.
روز را با تارنوازی به پایان بردم.
اینجا هستم تنها برای حفظ زنجیره هر شب نوشتن. کار نیکی نتوانستم انجام دهم. نیمه شب است و بعد از یک روز خیلی سخت به خانه آمدهام. البته مشکلات حل شدند و من خوشحالم به این خاطر و نیز برای فردا و آغاز کارگاه «خودواژه» با استاد کلانتری.
شبتان نیک
صفحات صبحگاهی را امروز توی مسیر نوشتم. البته نه بهاندازهی هر روز
صبح با سارا رفتیم خرید. مادر دختری کلی بازارگردی گردیم و اگر گرانی را فاکتور بگیرم خوش گذشت.
عصر رسیدیم خانه و بعد از ناهار دیرهنگام فرداد را بردم کلاس ریاضی و بعد هم وبیار نویسندهساز را دیدم. امروز احسان بود. خسته بودم و حین باهمنویسی خوابم برد.
امروز بعد از مدتها توی اینستاگرام یک محتوای خوب دیدم. مستند کوچِ دهروزهی عشایرِ لرستان که به خوزستان میکوچیدند.
گلهها را در بخشی از مسیر با قطار میبردند. اسب، الاغ، گوسفند و بزهایی که با سروصدا از واگنهای باری پیاده میشدند، دیدنی بود. اما متأسفانه خودشان روی قطار نشسته بودند. چون جایی برایشان تعبیه نشده بود. آنجایی که از زیر پل میگذشتند و باید روی قطار دراز میکشیدند تا آسیب نبینند، دلهرهآور بود.
مستند، دختری دهیازدهساله را نشان میداد که آشپزی میکرد. آب از چشمه میآورد و چادر را جارو میکشید. به سارا نشانش دادم و برای اینکه تشویقش کنم به کمک در کارهای خانه، میگفتم ببین فقط دوسهسالی از تو بزرگتتر است. تو هم میتوانی یواشیواش یاد بگیری «سیاست مادرانه».
گذشتن از رودخانهها و ساختن پل روی آن به چشمِ منِ بیننده زیبا بود و برای آنها مشقتآور. اما مشقتی که خودشان برگزیدهاند، نه تحمیلی. همین انتخاب است که آنها را میسازد.
یادم آمد که تام لاتس در «تقویم بیهدفی» از ابنخلدون نقل میکند که: «مردمان یکجانشین درگیر انواع لذتها هستند و به تجمل و کامکاری در مشاغل دنیوی و زیادهروی در امیال مادی خو گرفتهاند، اما کوچنشینان تنها به بیابان میروند؛ پایداری درونی راهنمای آنهاست و به خود متکیاند. پایداری به خصلت شخصیتی آنها، و شجاعت به طبیعتشان تبدیل شده است».
متأسفانه نرسیدم کتاب بخوانم. البته تا قبل از خواب وقت دارم که چند صفحهای بخوانم.
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
کلاس رفتم، خوابیدم، غذا پختم.
کل روزم حول همین سه کار گذشت. کلاس پزشکی قانونی و بعد اخلاق. از کلاس پزشکی قانونی لذت میبرم پر از داستان و مسائلیست که ذهنم را گیر میاندازد. بحث هایمن بود و حواشی همیشگیش. از استاد پرسیدم این مسئله جدای از اینکه در فرهنگ و جامعهی ما جدی گرفته شده آیا در کشورمان قانونِ ارگان خاصی هم هست یا نه؟
استاد جوابم را درست و حسابی نداد و بحث به بیراهه کشید ولی تا جاییکه عقل خودم را میداد جز موضوع فرهنگی در جامعهی ما قانونی اینچنینی ندیدم. مردم جالباند. برای خودشان مشکل میسازند و همان را هم میزنند.
رشتهام این روزها با روحیهام سر ناسازگاری برداشته. یعنی چی اینهمه داستان غم انگیز؟
تجاوز؟ قتل؟ کالبد شکافی جنین بیست هفته؟
ادامهی روزم را چند ساعتی خوابیدم. این روزها حسابی خستهام. از خستگی، بدن درد و سردرد میشوم و تا نخوابم انرژیم بازسازی نمیشود. طبق معمول میاندازم پای هورمونها تا بعدا ببینیم چه میشود.
فردا زایشگاه داریم. بله. جمعه. شده قضیهی حسنی به مکتب نمیرفت.
فقط یک روز خالی در هفته برای نفس کشیدن داشتیم که همان هم پر شد.
کاش حداقل زایمان داشته باشیم و استاد درس نپرسد.
برای نهار فردا برنج و خورشی پختم، اسکرابم را اتو کشیدم، ناخن کوتاه کردم و تنها کاری که نکردم درس خواندن بود.
بدنم دوباره درد گرفته و خستهام.
این یکی هم گردن هورمون تا باز ببینیم چه میشود.
https://t.me/ravaanehh
سلااام از پنجشنبهای که خیلی پنجشنبه بود.
صبح موفق شدم در مترو چند صفحهای «تقویم بیهدفی»ام را بخانم. قطار از این قدیمیهایش بود و تاریک و من در کورسوی نور به زحمت کتاب میخاندم. شنیده بودم قدیمها برخی میگفتند با نور چراغِ کوچه، نورِ شمع یا چراغِ گردسوز درس میخاندند؟ من همیشه بهشان افتخار میکردم و در دلم تحسینشان میکردم. حالا من در روز، در مترو، در کشوری ثروتمند، با نورِ نیمسوزِ واگن، کتاب میخاندم. آفرین بر من و امثالِ من. والّا.
بعدش چون صبح دیرم شده بود و خاب مانده بودم و نشده بود صبحانه بخورم، سرکار صبحانه ساندویچ کالباسِ قدیمی با نان بولکی خوردم. بسیار ناسالم. این بار فعک کنم نباید بگویم آفرین بر من. اما خب چسبید. تازه رویش هم چای نوشیدم. و نگران نباشد اسهالمِسهال هم نشدم.
بعدش کار کردم و اواسط روز الهه و محمد آمدند. حلقهی ازدواج خریده بودند و شیرینی گرفته بودند. جاتان خالی با چای و قهوه آن را هم زدیم بر بدن که آنهم چسبید.
بعدش مهسا آمد. گفت اگر بعدِ کار برنامهای نداری برویم فردوسی. کتِ چرم هوس کرده بود خانم دکتر و گفت برویم ببینیم چند است.
بعد کار، پیاده رفتیم تا میدان فردوسی. یک پیادهروی جانانه. قیمتها بالا بود و خانم دکتر در انتها «اصن حالش بد شد» من یک کفش پاشنهدار دیدم که خیلی گشنگ و شیک بود. و یک کیف که آن هم بسیار زیبا و هنرمندانه ساختهشده بود. اما گران بوووود همه چیز.
آخرش به این نتیجه رسیدیم که خداوند متعال یا سلیقهی ما را تنزل دهد یا وسع مالی ما را افزایش دهد؛ که البته باید مورد دوم را عنایت فرماید.
بعدش گفتیم برویم یک قهوه بزنیم تا شاید بشوید برود.
از فردوسی رفتیم سمت تاتر شهر. در راه آنقدددر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که نگو. از آن خندهها که اشک از چشمانم جاری گشت و پاهایم سست و عابران متحیر. قرار گذاشتیم هردو کلیههامان را بفروشیم و پولش را به دیگری بدهیم که چیزهایی که دوست دارد بخرد. قول دادیم که هردو حتمن همزمان اینکار را بکنیم و طوری نشود که یکی ناقص شود و دیگری سالم بماند. سلام بر خاورمیانه.
رفتیم کافه «باکارا»ی خدابیامرزِ قدیم و کافه «با حرارت» جدید. باورم نشد که آن کافهی زیبای هنری تبدیل به این سفرخانهی سنتی شده بود. درونم بغضی شد اما بهخاطر دوستم رفتم و نشستیم سر میزی.
دلم گرفت برایش. آخرینبار در زمان جنگ بود که کلافه از درخانه ماندن خانواده را پیچاندم و رفتم باکارا، تنها مشتریشان من بودم. کافهی به آن بزرگی، تنها مشتریش من بود. بعد از آن دیگر نرفتم تا امروز. جلیقهای که از آرتشاپش خریده بودم تنم بود و کیفی که آنهم از آرتشاپ آن گرفته بودم. یکییکی چیزها خاطره میشوند برایم. آههه.
آری، نشستیم در آن سفرهخانه و قهوه سفارش دادیم. به چتجیپیتی پرامپتهای مسخره میداد مهسا و میخندیدیم. بعدش هم از هم جداشدیم و هرکه رفت سمت خانهاش.
«اِدی» از کافهموازی را یادتان است؟ قبلن درموردش گفتم. برایم جالب بود که پیام داد و احوالم را پرسید. شروعش اینگونه بود: «چطوری نویسنده بزرگ؟». ذوقیدم.
هنوز کافهی جدیدی نزده. گفت دلش برای کارش تنگشده. این هم یک موردِ دیگر.
آنهمه راهرفتن گشنهام کرده بود. شام خوردم حسابی جاتان خالی و مدت طولانی در پینترست ولچرخیدم.
برنامهام برای مِنبعد این است که چند خط یا صفحهای «خسرو خوبان» بخانم.
شاید هم یک فیلم دانلود کنم و فردا ببینم. اگر دیدم میگویمتان.
همین. و اینچنین پروندهی پنجشنبه را میزنیم زیر بغلش تا شنبه با ولیاش تشریف بیاورد.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
بنام خدا
گزارش نیک ۱۵۶:
امروز هم روزم را با نوشتن آغازیدم که بیشتر آزادنویسی بود. سعی کردم از چند تا از کلمههایی که تازه با آنها آشنا شدهام در آزادنویسیام استفاده کنم.
به تمرین عنواننویسی پرداختم خیلی از انجام این تمرین لذت میبرم هر چند عنوانهایی که نوشتم اغلب کلیشهای بودند. اما امیدوارم بتوانم عنوانهای خلاقانهتری بنویسم.
از کتاب «نویسندهساز» خاندم:
– به خودت تلقین نکن. قلم نویسنده هیچگاه نمیخشکد. مادامی که ذهنت کار میکند قلمت هم کار میکند.
– وقتی فاصلهی مغز و دستت کم میشود که هر چیزی را نوشتنی بدانی، یعنی حتا بیارزشترین نشخارهای ذهنیات را هم بنویسی.
– از چیزی بنویس که برایت هیجانانگیز است، طوریکه گاهی هنگام نوشتن بترسی و ضربان قلبت تندتر شود.
– در آزادنویسی با جریان تداعیها پیش برو، ا گر موضوع تازهیی به ذهنت رسید موضوع قبلی را به سرعت رهگا کن.
– نوشــتن از ســادهترین موضوعــات روزمــرهی زندگــی را در اولویـت بگـذار . «موضـوع بـد وجـود نـدارد، نویسـندهی بـد چــرا» بیــش از «چــه» بــه «چگونگــی» فکــر کــن.
– اگر نمیدانی چگونه بیاغازی، سؤال بنویس،
سؤالهای منطقی و فرامنطقی.
– ایدههایی که نمینویسی در سرت میگندند.
– زخم چیزیست که نمینویسی.
– در نوشتههایت از حواس پنجگانه بیشتر استفاده کن.
– مانیفستی شخصی داشته باش و پیوسته آن را بهروز کن.
من مینویسم تا…
من مینویسم چون…
من مینویسم برای…
بعد از ظهر رمان «شبیک شبدو» را خاندم و همچنین داستان «همسرم» از چخوف را خاندم و هزار کلمه تایپ کردم که بیشتر عنواننویسی بود.
عصر با دخترم به شهر کتابی که حوالی خانه است رفتیم. پرسه زدن میان قفسههای کتابها برایم خیلی خوشآیند بود. اغلب کتابهایی که را میخاستم یافتم. آخر شب هم به روزنویسی گذشت.
محبوب امروز:
نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم، از دل نشان دارد.
هوشنگ ابتهاج
گزارش میگ میگ
امروز تولد آبجیم بود. تمام روز خانواده بسیج برای آمادهسازی و به پا کردن تولد بودیم. امیدوارم بهش خوش گذشته باشد و سالهای خوبی پیش رو داشته باشد.
سال واژه: ساده
خاهرم صدایم زد که کلاس داشتم. سرم درد میکرد. وقتی هم به این فکر میکردم باید سه طبقه بروم تا به کلاس برسم، بعد از آن هم ملابنویس شوم، سردردم بیشتر میشد. پس پتو را محکمتر دور خودم کشیدم. گفتم به دانشگاه نمیروم. دوباره به خاب رفتم.
بعد از اینکه حمام کردم، کمی حالم بهتر شد. شروع کردم به نوشتن از هرچه که این روزها مثل خوره جانم را میخورد. انگار فقط مدتی که مینوشتم، دست از سرم برمیداشتند.
با مادرم حرف میزدم. گفت وقتی سرگرم ورزش کردن توی باشگاه بوده است، دختری به او گفته است: «شما چقدر شبیه زینب هستید.» مادرم هم گفت: «خب، مامانش دیگه.» او از شباهت زیاد ما حیرت کرده بود. البته همه از شباهت زیاد ما به یکدیگر متعجب میشدند و خیال میکردند که ما خواهریم. بعد معلوم شد من و آن دختر توی دوران دبستان با هم بودهایم.
بعد از آن هم رفتم توی وبینار. احسان شناسا دربارهی اینکه ما آدمها توی زندگیمان هدفهای مختلفی داریم، اما مهمتر از رسیدن به هدف، مسیری است که طی میکنیم و درسها و تجربههایی که یاد میگیریم، گفت. بیست و پنج دقیقه هم نوشتیم. من هم از مسیر خودم برای نوشتن نوشتم. مسیری پر از درس و تجربه.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
امروز آفتاب پاییزی، گرمابخشِ روزهای مهرماه بود.
صبح بعد صبحانهای که دخمل برایم آماده کرده بود، کمی آزاد نویسی کردم. ماکارونی پختم. سری به دل نوشتههای دفترخاطرات زدم. چند صفحه را سیاه کردم.
به سراغ مادام بوواری رفتم و حدود ده صفحه خواندم. گویا خواندن فایل در گوشی باعث و بانی سردرد امروز من بود. درنتیجه خواندن را رها کردم. همیشه کتاب و کاغذ برایم بهترین بود و هست اما مجالی برای خرید ندارم این روزها.
عصر قبل استراحت، حافظ را گشودم و غزلی جانفزا نصیبم شد:
خیالِ تیغِ تو با ما حدیثِ تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
فیلم هم دیدم.
آخر شب مهمان سرزده آمد. چایی و شامی.
امروز با مهلا رفتیم تئاتر. داستانهایی از بارش مهر و سنگ.* نعلبندیان. نویسنده موردعلاقهام؟ شاید موردعلاقهی پارسال. امسال باید دوباره بیابمش.
نخانده بودمش. بیتصور بودم. هم خوشم میآید از بیتصوری و هم میخاهم بدانم. تئاتر عجیبی بود. به عجیبیت آثار نعلبندیان؟ به نظرم توانسته بود به تصویر کشد. برنامهام این است نمایشنامه را بخانم. در نمایش شخصیتها دوبار مجبورمان کردند جاهایمان را عوض کنیم. دومین بارش جایم را گم کردم. بیجا شدم. سردرگمی لحظهای مرا فرا گرفت. بیجایی.
حالا که میفکرم شخصیتها هم گم بودند. همان احساس گم بودن را در ما دمیدند. گم بودن.
قبلترش با مهلا پیادهروی کردیم. تا پردیس کتاب. وقت داشتیم و گپ زدیم. او از زبان گفت. من هم. از تجربیات متفاوتمان. از طبیعتگردیهایش میگوید و وسوسه میشوم. از هم عکس گرفتیم. جای عاطفه را خالی دیدیم. او استاد عکاسیست. ما ژستگیری بلد نیستیم.
قرار بود بعد از تئاتر بمانیم. حرفی نداشتیم و ارتباطگیری اضطرابآور بود. این شد که فرار کردیم و در راه سکوت بود و خداحافظی.
از صبح خستگی در کردم و حمام. افتادم به جان اتاق و هنگام پادکست شنیدن از نو کوبیدمش. هنوز خیلیاش مانده. تا تمیز نشود نمیتوانم به جنبش بیوفتم.
*در کافه دلآن مشهد برگزار میشود.
https://t.me/ReyhaneRabani
وقتی خواب بودم نطفهی روز بسته شد. صبح که بیدار شدم تولهی امروز زاییده شد. مریض، زرد و ضعیف. دکتر گفت اگر پرستار خوبی باشم توله میتواند ۲۴ ساعت زنده بماند.
درد میکشید. تنش ضعیف و حواسش علیل بود. میخواستم برایش کاری کنم میخواستم تا اندک زندگیای که دارد به نیکی بگذرد. تصمیم گرفتم دل توله را شاد کنم.
من و توله شروع کردیم به نقاشی کشیدن. تراشیدن مداد، مالیدن رنگها و صفحهها به هم.
_ میدانی کاش میشد مداد رنگیها نمیمردند. کاش جادو داشتند. هر روز که نقاشی کردنم تمام میشد آن ها را در جعبه میگذاشتم. روز بعد وقتی در جعبه را باز میکردم میدیدم همهشان سبز شدهاند. نوک جدید درآوردهاند. توله خندید گفت نمیشود. گفتم میدانم من هم به او میگویم اما خیالم خیلی خنگ است نمیفهمد.
دست توله را گرفتم یک ساعتی راه رفتیم. خوشش آمد با اینکه مریض احوال بود اما احساس سرزندگی کرد.
توله گفت عوعو یادم بده. بلد نبودم. گفتم لبخند یادت بدهم؟ این را خوب بلدم.
یاد گرفت. باهوش بود. میتوانست بخندد با اینکه لبخندی کج و کوله بود.
غروب را کنار هم نشسته بودیم. پاییز آمد کنارمان نشست. کوله پشتیاش را باز کرد. پر از افسرگی بود. ایستادم. توله را انداختم روی دوشم. پاییز را تا میخورد زدم.
به توله گفتم باید بروم وبینار. غصهاش گرفت گفت من را تنها نگذار. گفتم باید بنویسم. گفت پس من هم مینویسم. نوشتیم آزادانه. من وتوله.
داستانکم را نوشتم. آن را برای توله خواندم. نمیدانست طنز نوشتن چطور است. خودم هم زیاد بارم نبود. دستوپا شکسته توضیح دادم. حتی گفتم نمیدانم این که نوشتم طنز بود یانه. خندید. گفت اشکالی ندارد. یاد خواهی گرفت، سختی ندارد.
برایش از گلشیری داستان خواندم. توله آنقدر ناله کرد که هیچ کدام نفهمیدیم داستان چه بود و چطور گذشت.
تنم را به آب زدم. توله هم دلش خواست. او را بردم زیر آب گرم. موهایش را شستم. تنش را شستم. بعد از حمام بوی توت فرنگی میداد.
شب که شد نالههایش خوابیدند. منو توله بیدار بودیم. کنار هم دراز کشیدیم. بغض کردم گفتم چیزی نمانده به رفتن. گفت هیچ غصه نخور دوستیمان تا ابد در یادم میماند. تو برایم تلاش کردی من باکوله باری از خاطرات خوب میروم.
به آغوشم خزید. بوسید من را، بوسیدمش.
۱۴۰۵/۷/۲۳
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
دیشب زود رفتم رختخواب، ولی خوابم نمیبرد.
صبح بیدار شدم، ولی از جا بلند نشدم.
خیلی هم دیر نبود. ولی فردا صبح باید زودتر بیدار شوم.
بیدار شدم و سریع صبحانه خوردم و نشستم پای کار. امروز از صبح فقط یک کار دارم. طراحی پرایمر برای ژنهای کارم.
کارگاهی که رفته بودم را دوره کردم و تمام شد. حالا از عصر خودم دارم عملی انجامش میدهم و از آن چیزی که به نظر میرسید سختتر است. ولی لذت میبرم. تازه دارم خوب یادش میگیرم.
اگر میخواهی کاری را یاد بگیری باید آن کار را انجام بدهی. هزار بار هم ببینی و بخوانی نمیشود. باید انجامش دهی.
الان بعد از چند ساعت تمرین کمی سردرگم شدم و گفتم یک بار دیگر ببینم دارم چه میکنم. ولی خب این هم در تمرین طبیعی است.
تا شب ادامه میدهم. فردا دو تا کار دیگر دارم که سعی میکنم زود تمامشان کنم و دوباره برگردم سر همین تمرین.
https://t.me/f_mahmudpur
بانام تو که فقط تو را داریم🩷
بچه ها خوابن داشتم روی پیرنگ رمانم کار میکردم که ناگهان یادم اومد عجب خر توخریه تو مملکت و بند دلم پاره شد. یاد بچه هام افتادم.دلم سوخت، چشام پراشک شد و بدون اینکه واقعا بخوام اومدم سراغ گزارش نیک. صبح رفتم فیزیوتراپی و حسابی بهم حال خوبی داد. برگشتم و به بچه ها غذا دادم و بعد رفتم اوشیننگاه کردم.عصر بچه ها رو دادم به همسرم رفتم که بنویسم توی کافه یه کم تو اینستا چرخیدم برای دهه شصتیهایی که ازدواج نکردن یا کردن طلاق گرفتن مطالب تکراری خوندم.ریلزهای ژاپنی دیدم.دوسه تا دانسر را نگاه کردم و حرفهای دوتا روانپزشک را خوندم و قهوه خوردم و سه خط نوشتم اومدم خونه! خاک تو سر اینستا.
دوباره دلم گرفت از اوضاع مملکت یاد عطرو ادکلنهایی افتادم که در تنگه هرمز روی اب میچرخن و البته سریهای پرچم دار ایفون و ماتم برد.داریم چه کار می کنیم؟ به کجا داریم می رسیم خواستم گریه کنم فکر کنم حالم بهتر بشه وسط گریه یادم میره و فراموش میکنم به خاطر چی داشتم گریه می کردم.
یاد کتاب فرهنگواره فارسی خلاق استاد می اوفتم یادم باشه بپرسم این کلمات را در رمان هم میتونیم به کار ببریم؟ اخه چطور وسط رمان بندیسیم مثلا مریم آسیمه وار به طرف اتاقش امد.🙄
دوباره به گریه ام ادامه می دهم طفلی بچه هام.کاش یه زن هیچوقت مادر نشود و اگر می شود هیچوقت غم بچه نخورد.خدایا همه بچه ها را نگه دار..
یه روضه گذاشتم و دارم با لذت گوش میدم.
دوباره ذهنم می رود به اوضاع مملکت و بعد یهو برمی گردم به ادامه نوشتن پیرنگ رمانم.فیلترشکن گوشیم را خاموش میکنم و شروع می کنم به نوشتن…بقیه گریه ام باشد برای بعد!
خدایا شکرت.
– صبح باقیمانده مشابهیابی کتاب را انجام دادم.
– ۳۰۰ کلمه آزادانه نوشتم و آماده شدم بروم سمپوزیوم.
– هر چقدر از لذتبخشبودن سمپوزیوم بگویم کم است.
– دیدن استاد بعد از یک ماه ذوقزدهام کرد. – چقدر همصحبتی با دوستان به دلم نشست و چقدر خوب که چنین فضایی برایمان فراهم است.
https://t.me/zahrahabibi9626
📝 #گزارش_نیک ۱۵۶
گزارش نیک دیروزم رو ننوشتم چون هانا دختر عمویم پیش ما بود به کل فراموشم شد فکر نمی کردم شب را پیشم بخوابد چون وابستگی زیادی به مادرش داشت ولی در کمال شگفتی دیشب را ماند قبلش پیاده روی و فروشگاه هم رفتیم البته تنها نه، همراه جوجه مرغ کوچیک تازه به دنیا آمده ی شش روزه ی مادر بزرگم تصور کنید من و جوجه همراه هانا بعد تماشای فیلم سینمایی کلوپ همسران روی یک پتو سه تایی خوابمان برد… صبح هم هانا زود بیدار شد و برادرم مدرسه بود شکلات صبحانه خوردیم که جوجه در حرکتی ناگهانی پرید در ظرف عسل و مجبور شدیم جوجه را بشوریم زیر دامنم جوجه را پناه دادم تا سرما نخورد جوجه ی نحیف از سر و گردنم بالا می رفت و بر لپ و لب هایم با نوکش بوسه میزد برای شام پیتزا و پنیر و زمینی خریدیم و آوردیم منزل، هانا برایم هدیه کاردستی درست کرد امشب هم جوجه کنارمان هست و فردا نزد مادرش برمیگردد همچنین هانا، من هم باید پتو هایم را بشورم.
مریم باقری۲۳مهر۱۴٠۵
@Maryamwriter_2
خب رسیدیم به گزارش نیک پنجاه و ششم.
شروع میکنم با نام و یاد خداوند متعال.
یاد خطبه ی عقد افتادم.
امروز صبح از خواب برخیزیدم و کمی که گذشت کتاب کار عمیق را خواندم.
کمی بعدتر نزدیکای ظهر پادکست گوش کردم.
قبل از وبینار با خانواده چای با حلوا خوردیم.
البته من و مادرم فقط حلوا را خوردیم.
حلوا را صبح هماسایمان برایمان آورد.
شیرینی حلوا میزان و برایم خوب بود.
به وبینار نویسنده ساز رسیدیم.
وارد وبینار که شدم چند نفری بیشتر نبودیم.
امروز استاد حضور نداشتند و اجرای وبینار را به آقای شناسا سپرده بودند.
استاد کجا بود؟ سمپوزیوم نویسندگی.
خوش به حال دوستانی که از نزدیک با استاد آشنا می شوند.
موضوع وبینار امروز توجه به مسیر رسیدن به هدف بود.
چه قدر برایمان پیش آمده که برای رسیدن به هدف قبل از توجه به نتیجه به مسیر فکر کنیم و از آن لذت ببریم؟
ما همیشه دنبال نتیجه هستیم بی آنکه خود مسیر نصف راه رسیدن است که به آن بی توجهیم.
شاید یکی از دلایل ناراضی بودن ما هم همین باشد.
اینکه برای رسیدن به هدف آنقدر تلاش می کنیم که سر از پا نمی شناسیم اما وقتی آن هدف را به دست می آوریم دیگر خوشحال نیستیم و برایمان عادی می شود.
پس آن همه ذوق رسیدن کجا رفت؟
گاهی هم فکر می کنیم که اصلا این ما نبودیم که چنین هدفی را می خواستیم دختر همسایه بود.
از عجیب بودن انسان واقعا متحیرم.
انسان ها واقعا عجیب و غیر قابل پیش بینی هستند.
کمی بعد که صحبت های آقای شناسا درباره ی این موضوع تمام شد به سراغ آزادنویسی رفتیم.
آزادنویسی را امروز به مسیر رسیدن به هدف اختصاص دادیم.
مثل همیشه وقتی می نویسم روحم به پرواز در می آید و سبکبال می شوم.
وبینار امروز اگرچه کوتاه اما مفید و دلچسب بود.
بعد از اتمام وبینار هم همسایمان آمد و لوستری که خریده بودیم را برایمان نصب کرد.
دستش درد نکند و خدا خیرش دهد.
چند باری به شماره ای که لوستر فروش داده بود تا برای نصب به آن زنگ بزنیم تماس گرفتیم اما پاسخگو نبود.
بعد از نصب لوستر و رفتن ایشان مادر خانه را جارو زد و من هم داخل آشپزخانه در حال خوردن نان و خامه بودم.
گرسنم شده بود.
چند لقمه که خوردم آرام گرفتم و احساس سیری کردم.
لیوان ها داخل سینک و قاشقی که با آن خامه خوردم را شستم.
بعد هم کمی گذشت آهنگ امید از تلویزیون پخش میشد. چه صدای آرامش بخشی داشت.
آهنگم که گوش کردم و رفتم دوشی گرفتم و تمیز و مرتب از حمام بیرون آمدم.
شام هم جای شما خالی لازانیا خوردیم با سالاد کلم.
دیروز و امروز حس غمگینی داشتم. شب پنجشنبه و امشب هم که شب جمعه است.
پنجشنبه ها و جمعه ها دلم می گیرد و پر از دلتنگی می شوم.
بدشانسی یعنی چهارشنبه غروب تاندون پنجهی پای راستت آسیب ببینهو پنجشنبه مطب تمام دکترای ارتوپدی که میشناسی تعطیل باشه، روز بعدش هم جمعه باشه🫠.
بدشانسی یعنی دوستات پنجشنبه صبح تو طبیعت یوگا انجام بدنو دورهم صبحانه بخورن و تو، توی رختخواب از درد به خودت بپیچی🫠.
بدشانسی یعنی بعداز مدتها انتظار، به علی یه بار خوب بخوره و مجبور باشه بره🫠.
از ساعت پنج صبح بیدارم. در تاریکی مراقبه کردم. شکرگزاری کردم و التماس به درگاه صاحبِ هستی که زودتر پام خوب بشه. نیت کردم از این بعد بیشتر از خودم مراقبت کنم.
تا ظهر توی رختخواب، لیست دکترایِ ارتوپد و توانبخشی که هم شیفت صبح باشن و هم پنجشنبه مطبشون باز باشه رو تو گوگل جستجو کردم. دربارهی پارگی تاندون و درمانای خانگیش تحقیق کردم. برای اینکه مجبور نباشم برم دستشویی لب به آب و غذا نزدم.
علی هم دیوانم کرده بود. توی آشپزخانه میچرخید و جای ماهیتابهو روغنو چایو قوریو کاسهبشقاب رو ازم میپرسید.
عاطی سر ظهر آمد سر زد. برایم عصا و نان و خوراکیهایی که مامان داده بود آورد. سعی کردم با عصا راه برم، اما با هر فشاری دود از کلهم بلند میشد. شروع کردم به نوشتن توی تبلت. سعی کردم تمام احساساتم رو لحظهبهلحظه و نسبت به همهچیز بنویسم. به سایت مدرسه نویسندگی سر میزدمو گزارش نیک میخوندم. به کانال بچهها تو تلگرام سرمیزدم و دردمو فراموش میکردم.
الان ساعت دهو نیم شبه. یهروز گذشت. پنجهی پای راستم بدجور ورم کرده. کبود شده. هنوز نمیتونم روی پام وایسم. نمیتونم یه قدم بردارم. درد شدیدی دارم. مرتب کمپرس آب سرد میزارم. مسکن میخورم و پیروکسیکام میزنم. امیدوارم زودتر شنبه برسه و برم دکتر.
امروز تمرکزم را روی این موضوع گذاشتم درهفته جاری چه کارهایی را نباید انجام می دادم اما انجام دادم.
کجاها نباید میرفتم اما رفتم.
با چه کسی یا کسانی نباید زنگ می زدم، اما زنگ زدم.
چه کارهای خوبی را می توانستم انجام بدهم، اما ندادم.
کارهای خوب تاثیر گذار غالباً کوچک هستند مهم نیستند، مثل همین احوال پرسی گرم بایک همکار، تلفن زدن به مادرجون و بگوید سیب زمینی سرخ شده با بادمجان و پنیر خورده خوشمزه بوده است…
و گزارش نیک ۱۵۶ درحالی که دو دل را دریک دل شاد کرد خوابش برد.
۱. با ذهنی خالی بیدار شدم و متوجه شدم دلم نمیخواهد تکان بخورم. بیحرکت مدتی طولانی به گوشهی دیوار زل زدم.
۲. املت امروز خوشمزه بود ولی حس املت نداشت.
۳. خودم را رها کردم، روزمرگی را هم رها کردم، جز نفس کشیدن چیزی نمی توانست مرا به زندگی وصل کند. نفس کشیدم و از زمان عبور کردم.
۴. تا به خانه برگشتم مستقیم رفتم آشپزخانه و برای خودم شام درست کردم و بلافاصله نشستم پای سریال.
۵. سه ساعت سریال دیدم و دو ساعت غر زدم چون بازیگر موردعلاقهام در این چند قسمت اخیر کمتر حضور داشت.
۶. دوستم پیام داد و همچنان باهم مشغول صحبتیم.
سال واژه: خوددوستی 🌷
—خسته بودم اما
امروز روز خوبی بود، خسته بودم اما استراحت نکردم.
خسته بودم و لِه اما جلسهی اول پیلاتس را در خانه انجام دادم. بعد از صبحانه که با حلیم شروع شد، اویِ همسر جفت پا آمد و برنامهی امروزم را کونفیکون کرد، آخر مرد تو مگر کار نداری؟ میپرسید چطور؟
دیشب فایل آموزش زبان انگلیسی خریده بود و تا صبح دانلودش طول کشید و بعدش درون فلش ریخت و فرو کرد در تلویزیون و برنامهی من.
از حق نگذریم آموزش خوبی بود ولی خسته بودم و خستهتر شدم.
تازه بعدش گفت بیا رواندرمانگر پیدا کنیم، بلاخره پیدا کردیم، دکتری تبریزی که فردا عصر به ما وقت داد.
اما دیگر حوصله جاروبرقی کشیدن نداشتم، چه برسد به شستن ظرفهای مانده از دیشب و صبح.
همان ظرفهایی که مادرم معتقد بود اگر شب نشوییم شیطان لیسشان میزند. حالا چه اشکال دارد ته ماندهی چسبیده به بشقابها را شیطان بلیسد حتما گشنه است بیچاره. من که بلاخره میشویم چه او بلیسد چه نه.
نمیدانم چطور خودم را کشاندم تا پخت ناهار، باورم نمیشد با آن کرختی مغزی و جسمی ماکارانی پخته بودم. فقط به این خاطر که دیروز قولش را داده بودم وگرنه با غذای ماندهی داخل یخچال هم میتوانستم سرش را هم بیاورم.
گفتم قول، یادتان هست دیشب از فروشندهی خوشاخلاق برایتان نوشتم؟ قرار بود امروز ظرف مورد نیازم را از انبار بیاورد. اما وقتی از روستا کوبیدیم و رفتیم آنجا، نه از جنس خبری بود، نه از خودش. ناراحت شدم که چرا به حرف همسرم گوش ندادم و به خاطر آن جوان چلغوز تا آنجا رفتیم. اجازه بدهید فحشش بدهم. احساس کردم دیروز خَرَم کرده و این حس خَرشدگی باید به فحش ختم میشد.
چرا نمیشود خوشحالی دستکم چند روز دوام بیاورد؟ چند ماه و چند سال پیشکش. انگار این چیزها اصلاً در این مملکت به ما نیامدهاند.
بگذریم. جوش آورده بودم که سوپاپ را کشیدم.
عوضش رفتیم کتاب اِمریکن انگلیش را خریدیم و به لوازمالتحریر هم رفتیم و پاکن بچگانهای برای خودم خریدم. مگر کودک درونم دل ندارد؟
و بخش بسیار خوشمزهاش خرید دوبارهی دسر از شیرینی فروش بود اینبار لوتوس خریدیم، تیرامیسو نداشت.
هرچند ما برای خرید تیرامیسو نرفته بودیم. احساس میکنم دوباره دارم به وزن قبلیام باز میگردم و چه بد.
با خستگی از پیادهروی طولانی به خانه برگشتیم.
تا قبل از این بیرون در نمیآمدیم حالا هم ول کن ماجرا نیستیم و سه شب است بیرون میرویم.
فردا روز استراحت است، ظاهراً.
۱۴۰۵/۰۷/۲۳
https://t.me/pichesabz
– برای رسیدن به هدفی هشت سال دوندگی کردم؛ کیلومترها مسیر از شهری به شهری دیگر، از این اداره به آن اداره، نه یک بار و دو بار، صد بار و هزار بار. گره پشت گره افتاد و یکی یکی بازشان کردم. با آدمهای صالح و ناصالح مواجه شدم و همه را پشت سر گذاشتم. همهی آنچه میگفتند غیرممکن است را ممکن کردم. باج ندادم و پا پس نکشیدم. استرس هم که تا مرز جنون گریبانگیرم بود. در نهایت آن هدف همین تازگیها محقق شد. اما طوری پیش رفت که نتوانستم نتیجهی تلاشم را حتی یک لحظه دست بگیرم و لمس کنم. فقط تصویرش را دیدم، آن را هم شاید دو یا سه بار نگاه کردم. مهم نیست مقصد چقدر برایمان مهم است یا چقدر برایش تلاش میکنیم، ما مدت زمان بسیار کوتاهی در مقصد هستیم، درحالیکه صدها برابر آن را در مسیر سپری میکنیم. چیزی که از این هدف برای من ماند همان مسیر بود نه مقصد. دیگر میدانم که نباید چشمم به مقصد باشد که هدف در مسیر نهفته است.
– کار، به میزان زیاد.
– پروردگارا، هر ناممکنی در پیشگاه شما ممکنترین است؛ کافیست اشاره کنی تا همهی درها باز شوند، کافیست بخواهی تا بشود. ما وظیفه داریم فقط از شما طلب کنیم و شما هم وعده دادهای که اجابت میکنی. حقبودن وعدهات هم که روشنتر از روز است، پس دیگر چه حاجت به ترس و ناامیدی؟
– الهی شکرت…
چه پیشه کردم؟
پشت کار را گرفتم و غرق کیورد ریسرچ و به گمانم چند روز دیگر پشتش را به خاک بمالم.
پیادهروی، ۱۲ کیلومنر در پارک پردیسان با الهه جان، از کار و آموزش و برندسازی گفتیم تا عزیزان از دست داده و یاران نیمهزاه و همکلران باصفا و ییوفا. از دلتنگی برای خود تا دلبستگی به کار
پست لینکدین نوشتم در مورد مدیریت انتظار مشتری. تلگرام هم ۲ پست کوتاه گذاشتم، روتین صبح از شکرگزاری تا یوگا و مرافبه.
آزادنویسی کوتاه هم موشتم
1. سالواژهام: استمرار
2. پیادهروی به دور باغچه و دویدن به مدت بیست دقیقه. امروز کمی برام دویدن سخت بود نمیدونم دیگه پنج دقیقهی آخر گفتم بسه دیگه اما بازم ادامه دادم تا تموم شد.
3. یکم کارهام به هم ریخته باید یه برنامهریزی کنم تا بهشون یه سروسامان بدم. کمدم رو که مرتب کردم خیلی سریع به وسایلم دسترسی دارم. این منظم بودن چقدر میتونه از اتلاف وقت جلوگیری کند.
جملهی بالا هم قشنگ بود.
حلزون هم مثل ای حلزونا نخستینه.
-سالواژهام، فکر کنم تدریس.
-با صدای جیغ پا شدم. از اتاق آبجی بزرگه. ببینید چطور جیغ زده بود که منِ خوابسنگین پریده بودم. نفهمیدم چطوری رفتم تو اتاق. مامان هم پشت سرم آمد. تو تاریکی اتاق، صندلی را دیدم که افتاده بود روی پاهای آبجی. بلندش کردم.
مامان رسید. گفت: «چراغو روشن کنید ببینم چی شده.»
روشنش کردم. آبجی سرش را برد تو بالش. داشتم پاهایش را ماساژ میدادم که گفت: «نور تو چشممه، خاموش کنید برید.»
خاموش کردم. بیرون نزده بودم که خوابش برد. اونوقت من، تا یک ساعت زل زده بودم به سقف. نزدیک هفت بود که خوابم گرفت دوباره.
دمِ ظهر که بیدار شدیم، آبجی بزرگه گفت انگار پاش گیر کرده به صندلی و چپ شده روش. اون هم از خواب که پریده جیغ زده وگرنه صندلی درد نداشته.
من هم گفتم: «تو اون ساعت اگه پرِ سیمرغم آتیش میزدی نمیومد کمک که هیچ، فحشم میداد.»
-هر چی نوشته برای کودک داشتم، جمع کردم تو یک فایل Word.
-ماجرای صبح را هوا کردم تو کانال.
-نگذاشتم گزارش نیک امروز در برود از دستم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
همین من
که بهاری ندیدم بهچشم
حتی در خواب پروانههای اواخر پاییز
چشم میبندم
منصورململی
عجب روزی بود امروز .
از کارهای نیکم رسیدگی به مامان بود .فشار و قندشو گرفتن. زنگ زدن به اورژانس .کارهای خونرو انجام دادن .پرستاری. مراقبت . آب سیب گرفتن .
مرغ و سیرابی پختن .
پیادهروی طولانی و وبینار آفلاینگوشیدن در پارک.
آه خیلی سنگین بود امروز .
دم غروب که داشتم از ماهواره برنامهی آشپزخانه دنج آنیتا رو نگاهمیکردم ؛ صبحتهای استاد توی ذهنم تداعی میشد. آشپزخانه آنیتا مرتب و منظم و همه چیز پاکیزه و سر جای خودش قرار داشت. دقت و ظرافت در استفاده از وسایل. ای کاش ذهن من مثل آشپزخانه دنج آنیتا بود . ذهن دنج آذردخت .
نرمشهای اصلاح فرم کمر رو باید انجام بدم .
🧷 بنگر به قطرهخون که دلش لقب نهادی
که بگشت گردعالم نه ز راه پر و پایی
*مولانا
امروز ننوشتم اما تا توانستم خواندم و خواندم. چون دیشب دیر خوابیدم دیر هم بیدار شدم. دو ساعت فیلم دیدم و مشغول تمیزکاری و نظم اتاق شدم. جمع کردن لباسها و مرتب کردن میز.
بعد از شارژ شدن گوشی کمی در کانالها گشتم. ملت عشق را دانلود کرده و به مریم پیام دادم که برای گروهمان کتابخانهای تشکیل دهد. مشغول گوش سپاری به کتاب ملت عشق شدم. در قسمتهای اول حدس زدم که یکبار خواندهام اما هر چه جلوتر رفت به این نتیجه رسیدم که شاید تا بخشیهای اول شنیدهام یا کسی برایم تعریف کرده است.
کلمهی روز را از همین کتاب برگزیدم. کلمهی چشمخانه شد کلمهی روز.
«هنوز هم فریادش در مغزم میپیچید. همان صدایی که پیش از کشیده شدن خون صورتش، درآمدن چشمهایش از چشمخانه و بسته شدن دهانش پس از کشیده شدن آخرین دم از هنجره برآورد. صدای همانند زوزه که گرگی در تله افتاده فریاد الوداع آدمی خنجر خورده.»
ناهار که خوردیم، بابا و مهدی رفتند سر زمین. مامان و امیر هم خانهی مادرجان. من هم مشغول ملت عشق شدم. خدا نکند کتابی را شروع کنم تا به پایان نرسانم ول کنش نیستم که نیستم. بعد از ده قسمت کمی در خانه پیادهروی کرده و آهنگهای قدیمیام را گوش دادم. درگیر کانال گردی بودم که مامان، مهدی و امیر برگشتند. با مامان سیبها را برای مربا پوست و ریز کردیم. بچههای عمو حمید و علیرضا آمدند بازی با امیر. خواستیم برویم خانهی باباحجی اما نشد. نماز و قرآن خواندم و مطلبی برای لذت نوشتن تایپ کردم اما جذبم نکرد پس منتشرش نکردم. باز هم ملت عشق خواندم و میخواهم بخوانم.
۲۳-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
به نیکی از امروزم یاد میکنم. چرا که توانستم تکتک کارهایم را انجام دهم.
به جانِ خانه افتادم. از جاروبرقی بگیر تا گردگیری و آشپزی. خسته و هلاک نشستم یک صفحه نوشتم. حالا انرژی دارم به بقیه کارهایم برسم.
دستِ راستم دو روز است که درد میکند. بی خیال. باید بنویسم. باید بخوانم. باید کار کنم.
چند صفحه حریق باد از نصرت رحمانی میخوانم.
سنگی بر گوری» جلال که دیروز شروع کردم امروز تمام شد. فردا میخواهم «مدیر مدرسه» را شروع کنم. دارم به این فکر میکنم چرا جلال قلم عصبی و پرخاشگری دارد؟
وبینار امروز در غیابِ استاد، احسان شناسا از هدف گفت. بیستوپنج دقیقه نوشتیم. پرسید: «کسی سوالی ندارد؟» دلم میخواست از داستانک بگوید.
پس از وبینار دوش میگیرم. حوصلهی سشوار کشیدن موهایم را ندارم. خستهام.
روزم را یک جمله از «چنبن گفت زرتشت» به پایان میرسانم.
https://t.me/sorayaahmadiani
درود خانم احمدیانی، همشهری نازنینم. گزارش نیکتون رو خوندم. براتون آرزوی موفقیت میکنم.
سلام
امروز تا نیمه ادامه بی حالی دیروز کش داشت ولی دیگه با خوردن یک ویتامین ایی یکم امیدوار شدم .
وقفه ایی چند روزه مرا از نوشتن دور کرده .امیدوارم فردا بیشتر بنویسم .
حلزونمون ورم کرده
شاید بارداره
نمدونم
قاتی کردم اینروزا دارم هیفکر میکنم هی فکر میکنم
خب که چی؟
اینا گفتن نداره.
پس بخوانید که؛
پیادهروی اینتروال رفتم.
به امید پایین آمدن کلسترول بد.
ده دقیقه آخر هم عقبعقب راه رفتم و فکر کردم
نشستم به تایپ با رویکردی متفاوت، خواستم بنویسم که بفهمم چهام است.
با موسیقی کلاسیک (از بتهوون)
آخر ش هم چیزهایی فهمیدم البته.
عکسها را برای ماهنامه برگزیدم، با موسیقی ایرانی قدیمی(کلاغ دم سیاه قار فارو سرکن)
دلم شور اینترنتمان را میزند
داریم کفش و کلاه میکنیم سمت «بله»
گیری افتادیمها.
دلم کتابِ مادران و دخترانِ مهشید امیرشاهی را میخواهد،
جدای از سطح بالایش در نویسندگی،جذابیت این شخص حال آدم را خوب میکند.
فردا ناهار کوفته میپزم.
ایشالا
چون آنفولانزا هنوز هم دست در گریبانم انداخته ول نمیکند.
خدافظ
https://t.me/ghesehaye_shokouh
دو داستان از «سنگر و قمقمههای خالی» خاندم و حیرت میکنم که بهرام صادقی چطور در بیستسالگی و زودتر از آن، داستان کوتاههایی به این خوبی نوشته. جوهر قلمش مرا گرفته و دوست دارم تمام داستانها را بخانم.
فیلم The Rivals of Amziah King 2025 را تماشا کردم. هم حالخوبکن بود، هم خانوادهپسند. داستان در طبیعت آمریکا جریان داشت و کار متفاوتی بود.
کمتر به نوشتن پرداختم. دل و دماغی نیست.
سپاسگزار بودنم.
سال واژه: پذیرش
صبح زود بعد از دادن وعده ی صبحانه ی بچه ها خوابم پرید. فیلم Mirage 2018 را دیدم، بازی و چهره ی نقش اول: Adriana Ugarte هنرپیشه ی اسپانیایی را دوست دارم. فیلم معمایی، فانتزی و تخیلی بود، احساسات بسیار زیبا به تصویر کشیده شده بود، گرچه هدف من پناه بردن به فیلم برای تغییر حال و هوای ذهن پریشان بود که البته موفق نشدم.
خوابی طولانی مزه کردم.
سوپ آماده کردم.
غذای گربه های بیرون را پخش کردم.
زبان خواندم.
گزارشی نیک را حضور یافتم.
گزارش نیک ۱۵۶ فرح
از چند روز قبل دوستان قدیمیمون گفتند صبحانه میان خونه ما چون پسرش امشب مسافر امریکاست و باید بره استانبول و بعد ادامه سفر.
با آمدن شام و ناهار مخالفت کردند، چون کار زیاد داشتند و درضمن پسرشون هم سرماخوردگی داشته که حالا دورهاش تمام شده. پسرشان استاد دانشگاه شیکاگو است و از وفتی شش ساله بوده من با او دوست شدم و الان من از اولین خالههای الکی 😊او هستم،
ماشالله از زن اولش وقتی ۱۹ سالش بود و ازدواج کرده و دیده هم جفت هم نیستند، یک پسر داره، که تاریخ خونده در امریکا. و از زن دومش یک دختر و یک پسر دارد. اتفاقن زن دومش هم دختر یکی از دوستانما و از استادان شریف بود. که برای فرصت مطالعاتی زفتند امریکا و برنگشتند. میگن هرکه آب کشور امریکا رو برخورده دیگه نمیتونه جایی دیگر زندگی کند😳
سرانجام برنامه صبحونه شد: “برانچ” یعنی صبحانه و ناهار باهم اما نه صبح زود و نه دیر، وسط روز. این مادر و پسر ساعت ۹/۵ امدند و تا ساعت ۱۱/۵ با ما بودند. ماهم نان چند مدل و پنیر و عسل و مربا و چند تخممرغ هم دخترم با پنیر پیتزا نیمرو درست کرد . روز خوبی داشتیم. یک جعبه دوکیلویی کیک بریده شد خامهای آوردند.
خودشان هم یک دانه از آن دیس بزرگ شیرینی تازه فقط خوردند.
✔️پس منو دخترم شیرینیها را در سه ظرف در دار کردیم. یکی به لابیمن و یکی به نگهبان دم در برج و یک ظرف هم برای مادرم که فردا میریم خونهشون گذاشتیم.
✔️بعد از ظهر آبتراپی رفتم دوتا نیمساعت ورزش و پیاده روی در آب داشتم. و نیمساعت هم شنا و پیاده روی در عمق استخر کردم. ورزش خوبی بود.
✔️به موقع به وبینار نویسندهساز رسیدم. آقای شمسا عالی بودند. ممنونم
✔️عصر کمی تلگرام دوستان و گزارش نیک دوستان را خواندم . از زهراجان قاسمیزادگان ممنونم که دوران باریداریش را عالی مینویسد. از گزارش های نیک محبوب ( فیورت) منه.
✔️اخبار جهان و تحلیلهای آبکی و چرتکی را مثل هر روز گوش دادم.
✔️نماز و نیایش انجام دادم.
امیدوارم مثل دیشب کمی از رمان در دست خوانش را بخونم. و دوسه خط هم رونویسی کنم.
کاریکاتور و نقاشی حلزون را هنوز ندیدهام.
دوره فوق لیسانس روی نقاشی کودکان و تفسیر آن با دکتر مریم سیف استادم زیاد کار کردم، ناخودآگاه بچهها چیزهایی را میکشند که میشه از آنها نابسامانی در خانواده ، استعداد، و به شادی و غمگینی کودکان و خیلی چیزهای دیگر ، پیبرد.
و اما حلزون امشب: در فضای شطرنجی کشیده شده. ابهام زیادی دارد، انگار در رویایی فرو رفته، سر درگریبان است ، تصمیم میخواد بگیرد، که برایش مشکله، باید حواسش را جمع کند، تا موفق بشه.
«زیبا آن است که میبینیم. زیباتر آن است که میفهمیم. زیباترین آن است که درک نمیکنیم.»
(نیکلاس استنو)
ما به زنده بودن عادت کردیم، و الا خیلی وقته مردهایم.( از عنوان / تتر نویسی فرح)
سر دواندم در روزنویسیها. چندتایی قابل پخش. نیمتایی از تن. ترکیبشان، اصلاحشان، بالا پایین کردنشان و فرستادنش. یادداشتی از تن. از تنخاهی و تنسردی و تنارتباطی. روزگفتاری هم قبلترش فرستادم. حرفی بود از دیروز که ویپیان امروز فرستادش.
پیام دادم به بروبچ تهرونی منهای آبجی شبنم. گفتم آبجیمان تئاتر دارد و لشکری است یک نفره. هم بازیگر و طراح گریم و هم دستیار صحنه. آباریکلا بهش. زهرل گفت بله بله خودمان میدانیم. من که پایهام. یکشنبه بهترین زمان برایم است. نه شهرستونم و نه تازه از سفر آمدهام. لنا گفت اوووو تا یکشنبه. اگر توانستم که میآیم وگرنه نوچ. تنگِ ستان گفت بهبه. با بروبچ سمپوزیوم همین قرار را داشتیم. اگر شد یکشنبه میآییم کخ کیف مضاعف شود. از بس مودبانه و لفظ قلم حرف زده بود که هر چی میگفتم باز بیادبی به نظر میرسید.
کاریکلماتوری از شاپور: اگر باران بودم فقط بر سر کسانی میباریدم که چتر دارند.
حال میفهمی چرا ریحانه اول صبحی گامیدن را میگاید. از بس خلوت است که بینگاه به چپ و راست از خیابان میگذری. از بس خلوت است میتوانی صدای پرندهها را بشنوی. چند خانه میبینی نه چندان قدیمی و نه چندان جدیدی. ویلاییطور. گربهها در عوا انگار در مسابقهی اپرا رقابت میکنند. این میگوید میو میووووو آن میگوید مَیو مَیووووو. خندهدار است دعوایشان. فردا باید زودتر بروی. میخاستی طلوع را ببینی. سنگگ میخری. تنورش شکل سنگکی کوچک. نانواهایش دو جوان. یکی بزرگتر. تو پارک میخک چندتا دختر پسر جوان بودند. پراکنده. تو دست چندتایشان روزنامه کاهی قدیمی. انگاری دانشجوی علوم انسانی مثلن تاریخ بودند. اینجا برای کار تحقیقاتی یا همچنین چیزی قرار گذاشته بودند. میخاستی بمانی تا با فالگوش ایستادن چیزی بفهمی اما از ترس خشک شدن نان باید زود برمیگشتی.
داستان کوتاه غیرمنتظره از بهرام صادقی طنز دارد مثل اغلب کارهایش. اعضای خانواده با همدیگر خیلی رسمی حرف میزنند طوری که ابتدا خاننده متوجهی راوبط خانوادگی نمیشود. مثلن به پسرشان میگویند آقای مهندس.
در پردهی دوم با حرفهای مهمانهای لبیدوف آشناتر میشویم با ایوانووف و زنش. حسی میگوید ساشا و ایوانووف آخر داستان زیر زیر برادر.
مغاک سیاه تاریخ شیوهی تاریخنگاری اسلامی را میبررسد. از ابناسحاق میآغازد و به ابنسعد میانجامد. برای باپرپذیری نوشتهی خوپ به قول کنار سلسلهالنسب میآورند. در اصل نویسنده میگقت فلان اتفاق را از فلانی شنیدهام که بچهی فلانی بوده و او هم خودش از فلانی شنیده که فلانی هم از عموی پدرش نقل میکرد.
صدجمله مینویسد. از تایپ بیزار است. اعصابش را خرد میکند. خیلی بد و بیحوصله تایپ میکند طوری که از غلطهای تایپی زیاد خودش هم نمیتواند بخاند.
رونویسی از طرزی. غزلی بود عاشقانه؟ در شک لنا هستم خوشبختم. رندوممصرع:
تا ابروی تو دیده جنونیدهایم ما
از عین و شین و قاف نونیدهایم ما
تا از شراب عشق تو جامیدهایم ما
رندومسطرهایی از به تصرف در آمدگان:
آنجا که بازیابم تن به تصرف در آمدهام را
رفقای مختصرم را
صنف کوچکم را.
شیوا برام نامه نوشته. لالای لالای. شعری از حافظ نوشته بود. جواب سوالام رو داد. همونا که تو نامهم پرسیده بودم. نامه نوشتن تو این دوره زمونه گفت. چندتا سوال ازم پرسید. با وویس جوابش رو دادم. اینکه کون کور هنر چطوریه. من هم گفتم از سال بعد کونم کور میشه. سلیقهی موسیقیم رو پرسید. اینکه خار مادر دارم یا نه. گفتم یه خار دارم مثل خودت کوچیتکر از خودم. رابطهم با زبانآموزی رو گفتم. اینکه اوایل ازش متنفر بودم و الان برام معنایی نداره. دارم عاشق نامهبازی میشم. یه نقاشی هم ازم کشیده بود. پیراهن بلندی هم تنم کزده بود. بهش گفتم زن حسابی آخه به سیس من میاد چنین چیز دخترونهای بپوشم؟ پرسید تو غم و غصه چه میکنم. من هم لیستی بلند بالا ردیف کردم. از شعر و آزادنویسی بگیر تا انیمه و پیادهروی.
بخشی از وبینار دیروز را گوش بدادم. در مابقی نت به فنا برفت.
چند عکسی گرفته شد از چیزی به نام دار و درخت.
روزنویسی کردم. برهلاف همیشه با کاغذ. روزنویسیهایم شده ساغرنویسی.
با ساحلک آزادنویسی کردم. تایپیدن مساوی با ریدمان اعثاب. پس وسطهایش زدم به دل کاغذ.
گزارش نیک نوشتم. تقریبن هر بخشش را به شکلی متفاوت از دیگری نوشتم.
گزارش نیک ۵۲
باید ساعت خوابم را درست کنم. اینجوری نمیشود.
✓🟥بایگانی رویاها
نمایش عقرب و رمز آسمان
گزارش نیک با الهام از جهان روایی مارسل پروست
در مکانی بودم که نمیتوانستم بهدرستی تشخیص دهم سالن تئاتر است یا فضایی دیگر که حدود و مرزهایش در حافظهام باقی نماندهاند. تنها میدانم که دختری بازیگر تئاتر در آنجا حضور داشت و عقربی را به سوی من رها کرد. این حرکت، ناگهانی و غیرمنتظره بود. عقرب به سوی من فرستاده شده بود و من، بیآنکه بدانم چه چیزی این صحنه را ضروری کرده است، درون ماجرایی قرار گرفته بودم که ظاهراً کسی جز من از قواعد آن خبر نداشت.
هنوز معنای این اتفاق برایم روشن نشده بود که پدیدهای دیگر توجه مرا به خود جلب کرد. هر چند دقیقه یکبار، تصویر یک روحانی با شمارهای در آسمان ظاهر میشد. این اتفاق تکرار میشد و هر بار، چهره و شماره در برابر دیدگانم قرار میگرفتند. آسمان، که در زندگی روزمره معمولاً پسزمینهای خاموش برای عبور ساعتهاست، در آن لحظات به صفحهای برای نمایش رمزهایی ناشناخته تبدیل شده بود. گویی چیزی میخواست با من سخن بگوید، اما زبانش را از اعدادی ساخته بود که هنوز معنایشان را نمیفهمیدم.
در آغاز، عقرب و تصاویر آسمانی دو اتفاق جداگانه به نظر میرسیدند. یکی در نزدیکی من و در محدودهای ملموس رخ میداد و دیگری در فاصلهای دور، بر پهنهٔ آسمان پدیدار میشد. بااینحال، تکرار تصاویر و حضور آن شمارهها بهتدریج در من این احساس را ایجاد کرد که میان اجزای این صحنه ارتباطی پنهان وجود دارد. نمیدانستم این ارتباط چیست، اما کمکم به این نتیجه میرسیدم که با اتفاقاتی تصادفی روبهرو نیستم. چیزی در پس این نمایش جریان داشت که میبایست کشفش کنم.
این شاید از آن ویژگیهای عجیب خواب باشد که آدمی را ابتدا در برابر معما قرار میدهد و سپس، بیآنکه راهنمایی آشکاری در اختیارش بگذارد، میل به یافتن پاسخ را در او بیدار میکند. من نیز اندکاندک احساس میکردم که شمارهها، تصویر روحانی و عقربی که به سویم رها شده بود، اجزای یک طرح واحد هستند. جهان خواب، با همان بیاعتنایی اسرارآمیزی که به قوانین واقعیت نشان میدهد، مرا به جستوجوی معنایی فراتر از ظاهر اتفاقات وامیداشت.
سرانجام، ناگهان فهمیدم که ماجرا چیست.
من در حال درمان خودم بودم. آنچه تجربه میکردم، در منطق خواب، نوعی مواجههدرمانی برای ترسهایم بود. این کشف، مانند روشن شدن چراغی در اتاقی تاریک، معنای موقعیتم را تغییر داد. تا پیش از آن، در میان اتفاقاتی قرار داشتم که علتشان را نمیدانستم. اکنون دریافته بودم که این صحنهٔ عجیب، به شکلی رازآلود، با مواجههٔ من با ترسهایم ارتباط دارد.
در آن لحظه، احساس آرامش و هیجان به سراغم آمد. آرامش از آن رو که توانسته بودم معنای کلی ماجرا را بفهمم و هیجان از آن رو که رمز صحنه، پس از مدتی انتظار و سرگردانی، برایم آشکار شده بود. دیگر همان احساس نخستین را نداشتم. عقرب همچنان بخشی از خواب بود و تصاویر آسمانی نیز همچنان در خاطرم حضور داشتند، اما شناخت تازهام از موقعیت، رابطهٔ مرا با آنها دگرگون کرده بود.
اکنون که به این رویا فکر میکنم، بیش از خود عقرب یا شمارههای آسمانی، لحظهٔ کشف معنا برایم اهمیت دارد. گویی ذهن من نمایشی ترتیب داده بود که در آن ابتدا ترس را به صحنه میآورد، سپس نشانههایی رازآلود در برابر دیدگانم قرار میداد و سرانجام، در لحظهای که انتظارش را نداشتم، مرا از جایگاه تماشاگر سردرگم به جایگاه کسی منتقل میکرد که میتواند دربارهٔ تجربهٔ خود شناختی تازه پیدا کند.
نمیدانم چرا تصویر یک روحانی با شمارهای در آسمان ظاهر میشد یا چرا دختری بازیگر، عقربی را به سوی من رها میکرد. شاید این تصاویر از تداعیهایی شخصی سرچشمه میگرفتند که هنوز معنای روشنی برایم ندارند. اما خواب، دستکم در پایان، پاسخ دیگری به من داده بود. پاسخ نه در حل تکتک معماها، بلکه در کشف ماهیت کلی تجربه نهفته بود.
شاید گاهی آنچه بیش از هر چیز ما را میترساند، ناشناخته ماندن موقعیتی است که در آن قرار گرفتهایم. لحظهای که معنایی برای آن پیدا میکنیم، احساسمان نیز میتواند تغییر کند. در خواب من، عقرب ناپدید نشد و آسمان از رمز خالی نشد. آنچه تغییر کرد، آگاهی من از جایگاه خودم در میان آنها بود.
و اکنون، در روشنایی روز، این اندیشه را با خود حمل میکنم که شاید ذهن آدمی، حتی در تاریکترین ساعتهای خواب، میتواند صحنههایی بسازد که در پایان، امکان دیگری برای نگریستن به ترسهایش پیش روی او بگذارند. من از آن خواب با آرامش و هیجان بیدار شدم، با خاطرهٔ نمایشی که معنایش را نه در آغاز، بلکه در پایان کشف کرده بودم.
#رویانگاری
✓🟥 گزارش نیکی از تماشای سی دقیقهٔ نخست «کینگ چانگ اکسپرس»
دربارهٔ حافظه، فقدان و بازگشت ناخواسته به خویشتن، با الهام از جهان ذهنی مارسل پروست
امشب سی دقیقه از کینگ چانگ اکسپرس را تماشا کردم و چیزی که از همان ابتدا مرا با خود برد، حال غریبی بود که شخصیتهای فیلم در من برمیانگیختند. آدمهایی در ازدحام هنگکنگ که از کنار یکدیگر میگذرند، به زندگی روزمره ادامه میدهند و بااینحال، گویی بخشی از وجودشان در جایی دورتر置 مانده است. در خاطرهٔ رابطهای ازدسترفته، در انتظاری بینام یا در لحظهای که زندگی از آن عبور کرده، اما احساس هنوز در آن متوقف مانده است.
همیشه تصور کردهام بعضی فاصلهها نه میان آدمها، بلکه میان ما و جهان پیرامونمان شکل میگیرند. ممکن است در شلوغترین خیابان قدم بزنیم و ناگهان احساس کنیم چیزی در زندگی از دسترس ما خارج شده است. جهان به حرکت ادامه میدهد، چراغها روشن میمانند و آدمها به کارهای روزمرهشان میرسند، اما در درون ما، زمان گاهی به لحظهای خاص گره میخورد و از حرکت بازمیماند.
شاید به همین دلیل بود که هنگام تماشای فیلم، ذهنم پیوسته از تصویرها فاصله میگرفت و به تجربههای شخصی خودش بازمیگشت. بعضی تصویرها، بیآنکه خاطرهای مشخص را به یاد بیاورند، حالوهوایی آشنا را زنده میکنند. احساسی که پیشتر تجربهاش کردهایم، اما شاید هرگز نتوانستهایم بهدرستی نامی برایش پیدا کنیم. هنگکنگ برایم کمکم از یک شهر فراتر رفت و به فضایی ذهنی تبدیل شد که در آن آدمها نهفقط از کنار یکدیگر، بلکه از کنار گذشتهٔ خودشان نیز عبور میکنند.
با خودم فکر کردم که شاید دلتنگی همیشه دلتنگیِ یک انسان نیست. گاهی آنچه در فقدان دیگری جستوجو میکنیم، صورتی از خودمان است که در حضور او تجربه کرده بودیم. ما به گذشته بازمیگردیم، نه لزوماً برای آنکه چیزی را دوباره به دست آوریم، بلکه برای لمس دوبارهٔ احساسی که زمانی زندگی را برایمان به شکلی دیگر معنا میکرد. زمان از آن لحظه عبور کرده، اما حافظه هنوز راه بازگشت را بلد است.
این همان چیزی است که تماشای فیلم را برای من شخصی کرد. احساس کردم شخصیتها، با تمام تفاوتهایشان، حامل پرسشی مشترکاند. آدم پس از ازدستدادن چیزی که به زندگیاش معنا میداده، چگونه به روزمرگی ادامه میدهد؟ شاید پاسخ در رفتارهای کوچک و عادتهای ظاهراً بیاهمیت پنهان باشد. در تلاش برای حفظ نظمی آشنا، در چسبیدن به نشانههایی از گذشته یا در ادامهدادن زندگی، حتی وقتی هنوز نمیدانیم چگونه باید با غیاب کنار بیاییم.
در این سی دقیقه، بیش از آنکه بخواهم بدانم داستان به کجا میرود، به این فکر میکردم که چرا بعضی فیلمها بیسروصدا به درون آدم راه پیدا میکنند. آنها لزوماً تجربهای تازه به ما نمیبخشند. گاهی فقط چیزی را که از پیش درونمان بوده، از تاریکی بیرون میآورند. سینما در چنین لحظههایی به حافظه شباهت پیدا میکند. تصویری را پیش رویمان میگذارد و ما را، بیآنکه قصدش را داشته باشیم، به جایی از خودمان بازمیگرداند که مدتها از آن دور بودهایم.
هنوز سی دقیقه بیشتر ندیدهام و ترجیح میدهم معنای فیلم را زودتر از خود فیلم تعیین نکنم. میخواهم بگذارم ادامهاش، با ریتم و بیقراری خودش، مرا به هرجا که میخواهد ببرد. اما همین نیمساعت برایم کافی بود تا دریابم گاهی تماشای یک فیلم، تجربهای فراتر از دیدن داستان دیگران است. فرصتی است برای مواجهه با احساساتی که در زندگی روزمره از کنارشان میگذریم.
امشب، در خیابانهای دوردست هنگکنگ، چیزی از خودم را شناختم. نه خاطرهای روشن و نه اندوهی با علت مشخص، بلکه آن فاصلهٔ ظریفی را که گاهی میان آنچه زندگی میکنیم و آنچه در درونمان باقی میماند، شکل میگیرد.
شاید هنر همین باشد. سفری به جهان دیگری که در میانهٔ راه، بیآنکه متوجه شویم، ما را به خودمان بازمیگرداند..
پس از سی دقیقه تماشا
#رویانگاری #گزارش_نیک #کینگ_چانگ_اکسپرس #وونگ_کاروای
امضا: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
مرده را زنده میکند
ــ انار دانه میکنم برایت. عمری تو دانه کردی حالا نوبت من است. قشنگی پاییز به همین چیزهاست دیگر، انار و بولانیِ پالَک و نان کدو و خابهای طولانی. وگرنه خود پاییز گه نمیارزد با آن برگهای زرد و عبوسش. فقط افسردهتر میکند. اینجایی که من هستم فقط اسفند بوی زندگی میدهد. مرده را زنده میکند. رابطهام با ماههای دیگر سال شکرآب است. از همین حالا منتظر اسفندم. آدمی موجود عجیبیست. یکسره به انتظار میگذرد عمرش.
https://t.me/Mohammadfaty2
امروز کمی خواب نگاری کردم با گردنی کج، گردنم از دیشب به طرز فجیعی گرفته و جرئت تکان دادنش را ندارم اما این باعث نشد نوشتن و منتشر کردن یادداشت در کانالم را پشت گوش بیندازم.
تصمیم گرفتم تایپ کردن و تمرین نوشتن با لپتاپ را بعد از وقفهای طولانی از روی تنبلی باز از سر بگیرم.
در شهرهای فروغ فرخزاد قدمی زدم و پر از حس خوب شدم اما امان از این گرفتگی گردن.
آدرس کانالم در تلگرام
https://t.me/tarqim1
ساعت ۱۹ و ۴۱ دقیقه است. به مناسبت میلاد حضرت زینب سلام الله علیها مامان کیک پخته و آبجی کوچیکه و خانواده اینجایند. قرار است برادرجان و خانواده هم بیایند گرچه محمدحسن اینجاست. دارم به وصیت مادر میخندم. ریحانه از قولش در دفترچه یادداشتش نوشته: “من فرخنده اگر امروز فوت کنم تقصیر هیچکس نیست، قارچ خوردم و مردم.”
صبح از روی شعر فریدون توللی رونویسی کردم و چند بار خواندمش. ولی هنوز در ذهنم چیزی در وزن آن تراوش نکرده. شاید هم تقصیر ذهنم نیست. از صبح ۴ ساعتی کارگاه طرحوارهدرمانی بودم. بلافاصله رفتم وبینار پژوهش اثرگذار. از بس که این روزها حرف از پژوهش اثرگذار است. ناهار خوردم و کمی استراحت. با دوستانم جلسه گروه داشتم. وارد که شدم دو نفر جدید آمده بودند. فکر کردم اشتباه آمدم خارج شدم و از پروین جان ماجرا را پرسیدم. منتظر نشدم جواب بدهد. برگشتم معلوم شد دوستان جدید عضو هستند. به پروین گفتم بدون هماهنگی آخر. خلاصه بندههای خدا رفتند و اگر قرار شد سری جدید گروهی باشد دوست داشتند شرکت کنند. با اینکه در گروه اصلی از جفتشان عذرخواهی کردهام و یکی اطمینان داده که خواهش میکند و مسئلهای نیست اما والد سرزنشگرم خفه نمیشد و مدام هو هو میکند. اینجا مینویسم بلکه از خجالت آب شود و دست از سرم بردارد.
تبریکهای رسیدهی روز میلاد حضرت زینب را تبریک گفتم، حالا میروم شام بخورم. راستی من هم از قارچ مامانپز یک قاشق خوردم. اگر دیگر نبودم ببخشیدم. خواستم بنویسم حلالم کنید یادم افتاد هر کی میگفت حلالم کن، میگفتم مگر من قصابم؟
از “لمس” محمدرضا کاتب “حرفکشها” را کلمهبرداری کردم: “به نظر من بازپرسها، قاضیها، محققهای جنایی، مسئولهای پروندهها و در کل همهی “حرفکشها”، بهترین خوانندگان دنیا هستند.” ببخشید که امروز از این علامت ” ” استفاده کردم. ریخت گیومهی یادداشت گوشی را دوست ندارم.
۱۴۰۵.۷.۲۳
قهرمانی
#گرازش_نیک
ساعت ۲۰:۰۸
چه خوشرنگ شده حلزون امشب
گزارشنیک”1405/6/23″ مهر. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب”زیر چنگال شب” از میثم علیمددی را خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
ویس دورهی شعر یکبار دیگر گوش کردم.
دیشب آخر شب شعری آمد نوشتم.
امروز دوباره شعری آمد نوشتم.
چون فضاش یکی بود و شباهت داشتند هر ۲ را ترکیب کردم و از تلفیقش یک تولد نو اتفاق افتاد.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
امروز همهی کارهای نیک را انجامیدم. آن هم طبق برنامه. علیرغم اینکه پنجشنبهها سرکار نمیروم. صبح زود بیدار شدم. پرومودور. پرومودور جلو رفتم. صبحانه درست کردم. لباس شستم. زیر نور آفتاب رفتم. حرکات کششی انجام دادم. راه رفتم. آب خوردم.
از همه مهمتر صفحات صبحگاهی نوشتم. فایلهای دورهی صابونسازی را نگاه کردم. با سه همکار تلفنی صحبت کردم. جارو کشیدم. ظرف شستم.
یک مراقبهی پنج مرحلهای انجام دادم که مرحله پنجمش نوشتن نامهی به کودک درون بود که به همراهی جمع و آقای شناسا نوشتم. دوش گرفتم و … .
چند روزیست که تعهدورزی در گزارشهایم کمرنگ شده اما قطع نشده و سالواژهام است و به آن متعهد هستم. امروز صبحی خوب را آغاز کردم و با یک دنیا امید و آرزو از خواب بیدار شدم. دست وصورتم را شستم وضو گرفتم و نماز خواندم و دعا برای همه مردم کردم و برای خودم بیشتر دعا کردم و درونم خوشحالی و سرور موج میزد از این همه نعمتی که خدا بخشیده و آنکه به چشم میبینم و آن نعمتی که دارم و نمیبینم ای بسا کسان در آرزوی آنند و من نمیبینم و از دور خدایا میکنم و خدا مرا ببخشد. نمرهی امروزم را نه میدهم. چند تا از آثار جلال را قبلا خوانده بودم و در کتابخانه نوکی به بقیه آثارش زدم اما چون وقت نداشتم فعلا کتاب برنداشتم تا شنبه. امروز پیادهروی دلچسبی داشتم و روحم را صیقل داد و تمام دردهای روحی و خستگیهای جسمی را از میان برد. آخر فصل بعضی از میوههاست مثل شلیل که خوردم و چه معطر و شیرین بود. حرف جنگ و سردرگمی مردم ناراحتم میکند. و ثباتی در هیچ چیز نیست. امروز نامهای به دوستم نوشتم و در یادداشت روزانه منتشرش کردم و به او گفتم بیا با من حرف بزن و بقیه نامه که در تلگرام است. امروز با همه کس تماس تلفنی و دیداری داشتم حتی آدمهایی که اولین بار بود میدیدم. واژهی پلاس یعنی ولگرد را در کتاب نفرین زمین جلالآلاحمد را دیدم و در دفتر گلواژه نوشتم. نوشتن داستان بلند فکر آزاد میخواهد و زمان بسیار که من ندارم. خاطرات ذهنم قفل شده و خاطرات را با جزئیات میتوان نوشت که فعلا ذهنم درگیر چیزهای دیگر و مهم است. دوست دارم یک فیلم خوب و تاثیر گذار ببینم اما تا وقتی دیگر به تاخیر افتاده است. آدرس کانال تلگرام مهرابی برای خواندن یادداشت روزانه اینجاست. 👇
https://t.me/notetoday1
سالواژه: تغییر
صبح حدود ساعت هفت بیدار شدم، صفحات صبحگاهیام را نوشتم و سریع پریدم توی آشپزخانه تا صبحانه درست کنم. حوصله سوسیس و تخممرغ نداشتم، برای همین سوسیس رُبی درست کردم، چند تکه نان سنگک توی تستر گذاشتم و با اشتها زدم به بدن.
بعد از صبحانه و شستن ظرفها، برگشتم سراغ «شنای شبانه» و مطالعهاش را ادامه دادم. امروز به کلیپی برخوردم که حرف جالبی میزد: خطرناکترین نشانه روانی نه وحشت است، نه خشم و نه حتی اندوه؛ آرامشی غیرطبیعی است، وقتی دیگر آنطور که باید، چیزی احساس نمیکنیم. در ادامه از آدمهایی میگفت که آنقدر تلاش کردهاند قوی باشند که حالا میتوانند زخمهایشان را ببینند، بیآنکه دردی حس کنند. حرفهایش ذهنم را مشغول کرد. با خودم فکر کردم من با زخمهایم چه کردهام؟ واقعاً با آنها کنار آمدهام یا فقط یاد گرفتهام از کنارشان بگذرم و چیزی به روی خودم نیاورم؟ جواب روشنی نداشتم، اما همین که این سؤال به ذهنم رسید، برایم جالب بود.
به دوستم زنگ زدم و حالش را پرسیدم. خیالم که از بابتش راحت شد، قرار پیادهرویمان را هم هماهنگ کردیم.
بعد از ناهار، یک ساعت چرت زدم تا رخوت وسط روز از تنم بیرون برود. بعد نشستم پای چند تا از داستانکهایم و برای بار دوم ویرایششان کردم تا در ویرگول منتشرشان کنم. بعد هم رفتم سراغ رمانم و یک ساعتی رویش کار کردم. راستش خودم برای گیر افتادن قاتل هیجان دارم و دلم میخواهد زودتر به آن قسمت برسم. برای همین سعی میکنم داستان را تندتر جلو ببرم، هرچند باید حواسم باشد این عجله به خود داستان لطمه نزند.
به امروز نمره هفت میدهم. انرژیام کمی پایین بود و نتوانستم آنطور که دلم میخواست فعال باشم، اما دست روی دست هم نگذاشتم؛ هم داستانکهایم را ویرایش کردم و هم یک ساعتی به رمانم رسیدم.
۵/۷/۲۳
پنجشنبه تَنگ
روز را با《طلب آمرزش》از صادق هدایت شروع کردم. تنها قسمتِ خوبِ روز بود.
به دانشگاع رفتم. تنگیِ نفسها امانم را بریدند. به خانه برگشتم.
تنگی نفس تنگی نفس تنگی نفس
مثل این است که سرت را زیرِ آب کنند و تو ندانی این بار کسی سرت را بیرون میآورد یا نه. در این مواقع قلب، مثلِ گوسفندِ سربریدهست. گوسفندی که دستوپایش را نبستند و سرش را بریدند. دست و پاها باور نمیکنند سر بریده شده. تقلا و تمنا میکنند و به دنبالِ سر میدوند.
بدجوری خواهانم سیگارم. اما ترک کردم. چرا ترک کردم؟ مگر چند بار جوانم؟ من که کلی درد و مرض دارم، این هم روش.
اما نمیتوانم. از سی روز پیش که آخرین کام را با لذت گرفتم، دیگر لذتی نداده و نداشته. فقط بویِ زُهم و چرکِ زیرِ ناخن شده بود.
همهی سیگاریها به ی دوراهی میرسند. دوراهیای که یا باید ترک کنند یا باید بیشتر بکشند تا لذتِ قبل را بده. من احمق ترک کردم و پای حماقتم هم میمانم. حتی فندکهایم را خیرات کردم.
خدانگهدار وینستون لایت پهن.
دوستدارِ همیشگیِ تو، علی.
دیگر برایتان بگویم، فردا جمعهبازارِ کتابست و من کتاب میخواهم. اما کتاب قبلیها را تمام که نکردم، هیچ، جزوههای دانشگاع هم اضافه شده. عقلانی نیست الآن کتاب بخرم وقتی وقتِ خواندن ندارم.