«چشمهای خود را کشف کن.»
-الک ساث، هنر، برترین شکل امید، ص۴۱
در «گزارش نیک» هر روز گزارشی مینویسیم از عملکرد روزانهمان.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کردهاید.
برای آشنایی با شیوهی نگارش گزارش نیک و مطالعهی نمونههای متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.
چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک
میتوانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسندهساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداختهاید:
حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.
بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.
یکی از آموختههای قبلیمان را از نو مرور کنیم.
دستِکم یک کلمهی تازه به دایرهی واژگانِ فعالمان بیفزایم.
ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه همرسان کنیم.
چند نکتهی دیگر:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابهلای کارهایمان چند سطری دربارهی هر تجربه قلمی کنیم. اینطوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمیشود. تنها کافیست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمعبندی و ویرایش خردهیادداشتهای روز گزارشمان را بفرستیم.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علیپور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی | علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنالنویسی)

101 پاسخ
گزارش نیک ۱۱۱ من/ یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵
– ۶ با آلارم بیدارم و سریع بلند میشوم که خابم نبرد. نمیخواهم وبینار تسلط بر فروش پارسا باقری را از دست دهم. با پاشیدن آب خنک بر صورتم خابم از هم میپاشد و سرحال میشوم. بعد از وبینار در جلسه گذشته و یادآوری امروز از میتایم یا زمان فردی (Me-Time) گفته بود که مرا به تفحص واداشته و مقالهاش در سایتم نیمه کاره مانده بود که تمامش میکنم و تا ۸:۳۰ در هر دو کانالم و در گروه بیزینس کوچ بیپایان هم با این عنوان: زمان فردی (Me-Time) و معماری بازسازی روانی: راهنمای علمی برای رشد فردی و زیست باکیفیتتر) میگذارم و بازخوردهای دوستان کوچ خوشحالترم میکند.
پوستر روز سهشنبه طاهره خادمی نازنین را در مورد وبینار کارآگاه خلاقیت را در کانال بله فوروارد میکنم. از پریشب که خاب پدرم را دیدهام جالب است که در طاقچه که میگشتم نام موسی مرا به یاد فیلم ده فرمان حضرت موسی انداخت که در نوجوانی در شیراز در همان سینمای رکس دیده بودم و تداعیهای نازنین تا کجاها که نمیبرد مرا.
_سر زدن به بنگاههای املاکی و… خرد و خسته و بینتیجه بازگشتن
_تمرینجا
_ادامه رازهای سرزمین من رضا براهنی
_خاندن مجلهای که از کتابخانه هدیه گرفتهام «همشهری سرنخ»که در مورد قتلهای اتفاقی و خانوادگی و اختلافات فامیلی است و باز به هم میریزدم.
_وبیکار الهه علیزاده نازنین و مهمان نازنینش الهه نصیری که دو الهه نازنین که با هم باشند چه شود؟ به ویژه که هر دو مبحث را تو عاشق باشی «بررسی دیدگاه و نظرات و مولفههای آن و معماری»که از دید یک جامعهشناس عاشق، عاشقترت میکند.
_نویسندهساز و ۲۵ دقیقه آزادنویسی که سبک من، تو، او نوشتنش برایم جذاب ترش میکند و در شیراز بودن استاد کلانتری مرا به حال و هوای دوستداشتنی شیراز و خاطراتش میپرتاباند.
ـ وبینار از کتاب تا ایده ندا برصم عزیزم و با برگزاری محمدصدیق در مورد «چگونه کتاب بنویسیم» که مرور خوبی است.
ـ ساعت ده و نیم از خستگی بیهوش شدن.
_درس امروزم: کل مردم ایران از فشار اقتصادی تنها راهی که یافتهاند آن است که گلوی همدیگر را بیشتر بفشارند.
امروز میخواهم گزارش نیک بنویسم استاد کلانتری فرمودند از خواب که بیدار میشوید گزارش نیک بنویسید من هم، امروز میخواهم فهرست دندان های مغزخودم را بنویسم.
برای نگهداری دندان هایمان مسواک می زنیم دندانپزشکی می رویم تا خدای نکرده بی دندان نشویم،حالا برای ذهن خودمان چکار کردیم؟
بیاییم کتاب هایمان را ردیف کنیم این هادندان های ذهن ما هستند، قرار است این دندان ها برای جویدن و درک کردن موضوعات، به ما کمک و یاری برسانند و ما برنامه ریزی کنیم و مطالعه داشته باشیم. این هم فهرست دندان های مغز من
۱. شاهنامه فردوسی
۲. بوستان سعدی
۳. گلستان سعدی
۴. مثنوی معنوی
۵. شمس تبریزی
۶ . دیوان حافظ
۷ . چهار مقاله نظامی عروضی
۸ . تاریخ بیهقی
۹ . تاریخ جهانگشای جوینی
۱۰ . دن کیشوت
۱۱ . مرزبان نامه
۱۲. الهی کمدی دانته
۱۳. عبید زاکانی
۱۴ . تاریخ بیهقی
۱۵. رباعیات خیام
۱۶. شب هول
۱۷. نظامی گنجوی
۱۸.قند و نمک جعفر شهری
۱۹. از بهار تا شهریار
۲۰. دیوان اشعار ناصر خسرو قبادیانی
۲۱. عبید زاکانی
۲۲. سو و شون سیمین دانشور
۲۳. یک عاشقانهی آرام نادر ابراهیمی
۲۴. زبان بدن آلن پیز، ترجمه سعیده زنگنه
۲۵.مثل آب برای گل از والری ِپرَن
۲۶. نغمه های بهشتی، از مولانا
۲۷.فال حافظ
۲۸. شعر های سامان هراتی
۲۹. خانهی خار، دکتر عبدالحسین فرزاد
۳۰. سو و شون از سیمین دانشور
۳۱. شما که غریبه نیستید از مرادی کرمانی
۳۲. شاهراه تأثیرگذاری
این آخرین دندان خیلی مهم است مثل دندان آسیاب که در دهان مهم است حتما بخوانید. و در نگهداری آن بکوشید تا مواظب دندان های مغزمان باشیم.
طاهره ترسلی
#گزارش_ نیک
گزارش نیک .
بیستم / مهر /چهارصدو پنج .
امروز صبح به دفتر امدم صبحانه همجانا میل کردم . از دیشب فکرم درگیر بخشی از بینوایان بودم به قسمتی رسیدم که اسقف میریل همان کشیشی که آن شمعدان های معروف را به ژان والژان بخشیده بود سپس در حضور ژندارمرها او را تبرعه کرده بود در گوش او نجوا کرده بود که من روح تورا خریدم و به خدا بخشیدم و از پس روح تو به شیطان تعلق ندارد و به خدا تعلق دارد رسیدم .
در این فصل کتاب نقل میکند که آن اسقف بخشنده و مهربان چند سال آخر عمر خود را نابینا شده بود و از این موضوع خرسند بود چون هم نابینا و هم محبوب بود بین مردم و در کنار خواهرش که به او عشق میورزید و در جایی نقل میکن که وقتی عشق باشد نبودن روشنایی اهمیتی ندارد آدمی کورکورانه کسی را میجوید و در آخر ممکن است با او به سعادت نرسد ولی آن اسقف با وجود نابینایی سعادت مند بود چون عاشق انسانیت و محبت بود که چیزی آن را عوض نمیکرد .
یاد داستانی افتادم که خودم دقیقن در بطن آن بودم . ما سه دوست بودیم از سه خانواده مختلف یکی از ما خانواده ایی ثروتمند داشت من که پدرم کارمند بود با اوضاع متوسط و دوست دیگرمان که پدرش کارگر و بسیار فقیر و ما سه نفر یار دبستانی بودیم اکنون بزرگ شده بودیم نقطه اشتراک ما کتاب بود . چند سالی از انقلاب میگذشت و هیچگونه تفریحی وجود نداشت . ما شب ها در خانه دوستمان جمع میشدیم چون فقط اوبود که اطاقی و پدرش کتا خانه ای حسابی ولی کسی حق نداشت کتاب ها را از خانه خارج کند .
طوری عشق کتاب بودیم که تا چهار و پنج صبح کتاب میخواندیم هر کدام کتابی برمیداشتیم به صورت چرخشی کتاب ها را میخواندیم و بحث هم میکردیم . به یاد دارم نیمه شبی ساعت نزدیک پنج صبح که من دوست دیگرمان در خواب بودیم آن دوستمان که پدرش کارگر بود و آدمی بود حیجانی و نمایشی ما را به شدت از خواب بیدار کرد و گفت بلند شید بلند شید که ابوحمزهء کفش گر را کشتند من که هنوز آن کتاب را نخو.انده بودم گ
گفتم او دیگه کیه که کشتنش دوست دیگرمان که کتاب قلعه الموت را خوانده بودگفت هیچی بابا بخواب ابو حمزه از یاران حسن صباح بوده . من که حسابی شاکی شده بودم گفتم به جهنم که کشتن مگر پدرت بوده یا قوم خویشت بوده او را کشتن تو را به کجا میبرند آخر به تو چه بگیر بکپ مردک دیوانه ما را از این خواب ناز بیدار کردی که خبر کشته شدن یاران حسن صباح را بدهی دیوانه .
آن دوست عزیز که مارا با آن هیجان بیدار کرد و پدرش کارگری زحمت کش وتهی دست بود نامش رضا بود , دوست دیگر که میتوانستیم در خانه آنها بیتوته کنیم هم داریوش نام داشت . رضا آدمی بود که همیشه به کارهای هیجانی و بزرگ فکر میکرد و مثل اغلب جوان ها دوست داشت تمامی کمبود ها و عذاب هایی که در زندگی خود و خانواده اش دیده را یک شبه یا در کوتاه ترین مدت زمان ممکنه طی کند .
من واقعا وقتی با او صحبت میکرد از افکارش نگران میشدم وحشت میکردم هر خلافی را هم قبول نداشت فقط آدم ربایی سرقت مسلحانه و از این قبیل من و داریوش فکر میکردیم این ها همه اش اسرات خواندن رومان ها یا فیلم هایی است که دیده و خوانده و به صحبت هایش به دیده شوخی نگاه میکردیم .
بعد از مدتی به ناگاه دیدم چند وقتی از رضا خبری نیست و خانواده او هم هیچ چیز بروز نمیدهد همه که میدانستند ما همیشه و در همه وقت باهم بودیم سراغش را از من و داریوش میگرفتند و هیچکس باور نمیکرد ما هم از او بی اطلاع هستیم .
بعد از چند ماه متوجه شدیم که رضا به همراه چند نفر دیگر به جرم آدم رباعی مسلحانه در زندان اوین است و حکم اعدام گرفته . این خبر چنان برای ما شوکه کننده بود که باورمان نمیشد آخر این یچه صبح تا شب , شب تا صبح با ما بود این همه تو داری از او که هیچ حرفی را پیش خودش نمیتوانست نگه دارد این همه تو داری مگر میشد .
رضا آدمی بود قد بلند پهن سینه چالاک با دانش ولی تیز خو زود به خشم می آمد ولی زود آشتی میکرد , هر چند در موقع کج خلقی از در گیری و کتک کاری دریغ نداشت ولی آدمی بود شیرین زبان دلجو با اطرفیان گاهی چنان غمخوار و گاهی مانند ماری سمی گاهی مانند انکه مثل او کسی نیست و گاهی اینکه مانند او کسی نباشد در خانه باز با روی خوش هر کسی را پذیرا بود و هنگام دشمنی بسیار خطرناک مینمود .
باری بعد از نزدیک به دوسال از دور مردی را در محله دیدم با ریش مشکی که تمامی صفات زیبایی صورتش را گرفته بود , نزدیک که شد به سمت ما آمد و تنگ من را در آغوش گرفت و گفت چطوری مسعود دلم برای تو و داریوش خیلی تنگ شده بود بیشتر به یا آن شبها در خانه داریوش بودم . من که شکه شده بودم چون خبر حکم اعدام او را هم از مادر و خواهرش شنیده بودم . به تندی مرا ترک کرد من گفتم رضا کجا بشین تعریف کن ببینیم کجا بودی چه شده چیز هایی شنیدم . که صحبت م را قطع کرد گفت برم اول مادرم را ببینم فهمیدم هنوز به خانه نیمده برای دیدن من و داریوش آمده .
گفت : فعلا نمیخوام توی محل آفتابی بشم آخر شب میام که هم تو را ببینم و هم داریوش را پیدا کن .
گفتم : کجا با مرموزی خاصی گفت خودم پیداتون میکنم . با خودم گفتم این باید از اخلاق زندان رفتنش باید باشد .
شب که یکدیگر را دیدیم او اصلا تمایلی نداشت صحبتی از علت زندان رفتنش و زندانی شدنش حرفی بزند ما هم چون اخلاقش را میدانستیم حرفی راجع به این موضوع نزدیم به داریوش گفتم این آدم تو دار که اینچنین این داستان را از ما مخفی کرده هر زمان که بخواهد و ملیش بکشد با راجع به این مسئله صحبت میکند وگرنه با منقاش هم نمیشود از زیر زبانش حرفی کشبد کسی به زندان اوین رفته و از زیر حکم اعدام بیرون آمده اگر نخواهد حرفی نمیزند ما هم مثل گذشته گویی اتفاقی نیفتاده به رفاقتمان ادامه میدایم . البته رضا بعد از خلاصی از زندان کمی با اکراه به خانهداریوش رفت و آمد میکرد ولی کم کم با آن چرب زبانی اش چنان رفتار میکرد که گویی هیچ اتفاقی نیفاده نه خانی آمده و نه خانی رفته حتی رفت و آمدنش به خانه داریوش مرتب بیشتر و بیشتر میشد و هم طوری رفتار میکردیم که کنکاشی در کارش نکرده باشیم .
چند ماهی گذشت روزی رضا مرا به گوشه خلوتی کشید بعد از اینکه میخواهد از طریق چشمانش حسی غریب را به من منتقل کند گفت: میخوام چیزی یهت بگم ولی نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم . من که تمامی حواسم به او بود گویی رازی مگو را میخواهد برایم باز گو کند رازی را که حتی به بازجوهای زندان نگفته گفتم : بگو رضا راحت باش باز هم صبر کرد گویی که میخواست کلامش بیشتر در من نفوذ کند و مرا بیشتر تحت تاثیر قرار دهد , گفت : فقط باید حتما بین خودمان بماند گفتم : قول میدم راحت باش ما بیشتر از ده ساله باهم خونه یکی هستیم مثل برادر . رضا گفت : شاید هم نزدیکتر گفتم : همینطوره کمی ترسیدم از اینگونه حرف زدنش این آدمی که میتوانست با شیوه بیانش به راحتی همه را به دم تیر رسش بیاورد و از آن محلکه جان سالم بدر برده و راست راست میچرخد اینطور با لکنت سخن گفتن متعجبم میکرد .
در چشمانم طوری نگاه کرد که میخواست بیشترین نفوذ کلام را داشته باشد . سپس گفت : من عاشق خواهر داریوش شده ام و میخوام مادرم را به خواستگاری او بفرستم . حرفش چنان در من اثر کرد که گویی صاعقه ایی به من خورده باشد آماده شنیدن همه حرفی را از او داشتم الی حرف عشق و عاشقی .
کنارش روی پله نشستم . بعد از مکثی طولانی بین من او که گویی به سالی میمانست و انگار میخواستم از خواهر داریوش هم دفاعی جانانه کرده باشم در دفاع از آن خانواده او رو در بایسی را کنار گذاشتم گفتم : آخر پسر جان تو هنوز دو سال نیست از حکم اعدامت میگذرد و بعد هم خانواده من و تو کجا و خانواده داریوش کجا بنگ کشیدی دماغت خشک شده سگ حارت گرفته تو را آخر با خانواده چکار پاشو پاشو آبی به سر و صورتت بزن این خواب ها از سرت بپرد . چنان با تیز خویی نگاهم کرد که گفتی الان است یقه ام را بیگرد .
گفت بشین تا برایت بگویم چه خبر است .
( چون میترسم استاد کلانتری باز بگوید , بچه جان اینجا چرا نوشتی و طولانی شده . ادامه این قصه را در گزارش نیک فردا میارورم)
سالواژهام: زن.
با گیجی از خاب بیدار شدم. صبحانه خوردم و منتظر راننده نشستم. اعلانهای گوشی زیاد بود. حوصله نداشتم بخانم. سابقه تماسم را نگاه کردم. ساعت ده با مامان حرف زده بودم. محتوای مکالمه را یادم نبود. سهتا تماس بیپاسخ هم داشتم. راننده پیام داد جلوی در است. در مسیر تراولماگم را محکم توی دستم فشار میدادم. هنوز سرم درد میکرد. وقتی رسیدیم زنگ زدم ن. یک ربع وقت داشتم. رفتیم توی اتاقش. در را بست. دست کردم توی کیفم و دوتا مداد بهش دادم. گفته بود مداد میخاهد. همیشه با مداد معمولی مینوشت. هیجوقت نپرسیدم چرا. شاید از تراشکردنشان خوشش میآمد. پرسید چرا دیشب تماسش را جواب ندادهام. گفتم خاب بودم. پرسید پیامها را چک کردهای؟ گفتم نه. گفت چک کن. یک لحظه هر سناریوی بدی که ممکن بود از جلوی چشمم گذشت. نگران شدم. فکر کنم روی پیشانیام نوشته شد. چون ن گفت: نترس. چرا اینجوری شدی؟ یک خبر خوب دارم. و خبر خوبی داشت. که هضمش کمی هم سخت بود. هم خوشحال بودم هم احساس افتخار میکردم هم خیالم کمی راحت شد. قبل از اینکه بفهمم اشکم روان شد. یادم نیست آخرینباری که از هوشحالی گریه کردم کی بود. فقط میدانم خیلی از آن گذشته است. هرچه از آن یک ربع باقی مانده بود داشتم اشکهایم را پاک میکردم. توی مسیر ۵۰ دقیقهای تا رسیدن به مقصد ماموریت هم به زور اشکهایم را قورت دادم. با آخر روز با هر کا حرف زدم این خبر را هم بهش دادم. سخت بود جلوی خودم را بگیرم.
با ص صحبت کردم و یکسری قرارها بین خودمان گذاشتیم. امیدوارم بهشان پایبند بمانیم. ن بهم پیام داده بود و گفته بود اینکه از بخاطرش از خوشحالی گریه کردهام باعث شده یک چیزهایی بفهمد و ازم تشکر کرد. گفت یکی از سوتفاهمهای نگفتهاش حل شده.
ناهار قیمه خوردم. سریال دیدم. درس خاندم. درس خاندم. درس خاندم. زیاد نوشتمش ولی هنوز باید بیشتر بخانم.
آزمون دادم. قهوه خوردم تا بیشتر بیدار بمانم. مثل همیشه اثر نداشت و زود خابم برد.
هنوز شیرازم. روزم با مطالعه شروع میکنم، کماکان «مادام بوآری»، با فارسیِ خوبِ مهستی بحرینی. اولین قهوهی روز را که میاندازم بالا و هوس پیادهروی میکنم. میروم خیابان ملاصدرا. انجیر خشک میخرم، پیرهنی تازه و یک کتاب: «دیوان میرزا عبدالحسین بهمنی»: «خود از نظم یک خانه چون عاجزستی/چهسان در پیِ نظم کون و مکانی؟»
توی «تمرینجا» نوشتههای خوب بچهها سرِ حالم میآورد. بعد، دو جلسه کلاس خصوصی دارم. اولی به نقد و بررسی داستانِ کوتاهی میگذرد و دومی به بازنویسیِ بخشی از یک رمان.
میرسم به وبینار نویسندهساز. باز هم پارهای از «اتوپرتره» را میخانم و ۲۵ دقیقه آزادانه مینویسیم و سپس «فهرست هفتگی کلمات» را رگباری میباریم رو صفحه و در انتها سحر فرهادی برایمان داستان کودک میخاند.
دوباره میروم پیادهروی. دو تا کتاب دیگر میخرم و برمیگردم و دومین جلسهی ۷۷مین دورهی نویسندگی خلاق را برگزار میکنم. با چنان شوق و لذتی از زبانِ داستان میگویم که کل یک ساعت و نیمِ کلاس پنداری پنج دقیقه بیشتر نبوده برام. زنده میشوم با گفتن از چیزهایی که عاشقانه میستایم. با مثالهای جاندار و گوناگون رقم به رقم جمله را میکاویم و بنا میشویم بندِ آغازین یک صحنه را بنویسیم برای بررسی در «تمرینجا».
بعد از کلاس شامی جانانه میزنیم و بعد هم پیادهرویِ جانانهتری میکنیم و اینگونه شب مانند شعری ناب میرود تو دفترچهی زیباترین خاطراتم.
ما آیندگانیم.
سالواژه: خواستن
حال عجیبی گریبانم را چسبیده و بیخیال نمیشود. فکر کنم باید حال او را هم مثل ذهن یاوه سرایم بگیدم، تا در گوشه عزلت برایم مظلوم نمایی کند. این روزها هر چه تلاش میکنم تا به جهان کوچک و امن گذشتهام که بسیار در آن شاد بودم و رها برگردم، اما یه نیرویی مرا به عقب میکشد.
بله، هر چه برای داشتن چیزی اصرار کنی از تو فرار میکند.
خوب شاید باید وارد مرحلهی دیگری از زندگیم شوم تا چیزهای جدیدی تجربه کنم.
آخه میدونی آرامش داشتن هیچ وقت یکنواخت نمیشود.
کتاب جاناتان مرغ دریایی را برگزیدم برای پرسه زدن چون شنیدم کتاب جسوریست.
من همیشه به دنبال تفاوتها و جسارتها و خارج شدن از دنیای امنم زیاد دویدم.
حالا که صحبت از خاص بودن شد یهو یه ایده میاد تو ذهنم که قند تو دلم آب میکنه .
دلم میخواد به مکانی در دوردستترین نقطه دنیا برم تا از هیچ کس درباره هیچ چیز نشنوم.
از یه طرف هم میخواهم باشم اما بیتوجه باشم.
اما مگر به این آسانیست من احساساتم رو کجا بزارم؟ چطور سنگ شوم؟ مگر میشود پوست را خراش داد و گفت: خوب حالا درد نکش.
برای همین میگم ذهنمو طرد کردم.
روی کاغذ چی نوشته بودم اینجا چی از رودخانه درآمد! این هم به علاوهی روزهای عجیبی.
از ۱۰ همون ۱۰ بماند. خوشحالم که اسناد آزادنویسی رو یادم داد. الان یه پله از ذهنم جلوترم.
اینجا فعل خواستن زیاد صرف نشد، اما سالواژه بماند.
منم این روزها همین حال رو دارم، انگار میخام خودم رو از چیزهایی رها کنم.
سلام
کلن شکلات دوس ندارم.
همونقد پاستیل دوست.
شکلات فقط نوتلا و هوبی(همون بنفشا)
آیدا همیشه نانی دوس داشت. عاشقش بود.
ولی دیروز من خوشمزهترین نانی دنیارو گرفتم.
کافیه برا داداش باشه. مگه میشه خوشمزه نباشه.
دعا کنید بفروشم.
خسته شدم از تو خشکی پارو زدن.
همین دیگه.
سوپردولینگو رو بگو:))))
دیروز صبح با آزادنویسی شروع شد. بعد تماماً درس بود تا ظهر که رخدادکی نوشتم برای چالش رخدادکنویسی. باز هم درس تا شب. کار عقبافتادهای داشتم، انجامش دادم. مجازی را اعتنا کردم و دستی به سر و رویش کشیدم. متوجه شدهام که از وقتی جدیتر مینویسم و هر روز، سوژهیابتر شدهام. مغزم دنبال فرصتیست تا از هر مسئلهای چیزی برای نوشتن دربیاورد. این نتیجهی روزانهنویسیست. چندتا از پستهای فهیم عطار را خواندم. خیلی دوست دارم مدلشان را. قسمت اول سریالی را دیدم، اگر ادامه دادم و خوب بود نامش را خواهم گفت. دیشب که میخواستم گزارش بنویسم، موقع به گوشی نگاه کردن، انگار مایعی در سرم تکان میخورد و سرگیجه میگرفتم. پس موکول شد به حالا. تمام.
۱۹ مهر| شمارهی شانزدهم
گزار نیک: مافیا در میرداماد
سالواژه: بازگشت
روز واژه: هایل (ترس، هولناک)
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟
ساعت هشت صبح بیدار شدم؟ نهههههه.
ساعت هشت صبح خوابیدم!!!!!!! بله.
چون در سکوت شبانه مشغول نوشتن شده بودم. کتاب جدید. اسمش چیه؟ رمانه یا غیررمان؟ اصلاً چه ربطی به شما داره؟ به هیچ عنوان اِسپَویل نمیکنم و نخواهم کرد. فقط در این حد بگم تا اینجا اسمش شاید از خود کتاب موفقتر هم باشه. فعلاً در محافل ادبی، فقط خودم و چند تا سلول خاکستریِ ازخودگذشته از محتوای اثر باخبریم.
به هر حال، ساعت سه بعدازظهر از خواب بیدار شدم و زندگی رو از چهار بعدازظهر شروع کردم. این یک ساعت فاصله هم صرف مذاکرات دیپلماتیک با بالش و متقاعد کردن بدن به پذیرش این واقعیت شد که هنوز زندهایم و باید برویم سراغ امور جاریه.
امروز حس مافیا داشتم. از اون مافیاهای آبدوغخیاریِ هالیوودی که طرف با کتوشلوار هفتهزار دلاری، آدم میکشه، بعد میره برای زنش شیر کمچرب میخره.
چرا؟
گوش کن بگم.
مامانم یک گردنبند سنگینسنگین داره. از اون گردنبندها که اگر گردن آدم رو خم نکنه، دستکم کمر اقتصاد خانوار رو خم میکنه.
گفت برو بفروشش.
و بعد هم از بازار میوه و ترهبار، یک فهرست مفصل تحویلم داد: خیار، گوجه، نارنگی و باقی شرکای جرم، از کشک تا چسب.
نه اینکه بخوام با پول گردنبند بیچاره، خیار و گوجه بخرم. خیر! گردنبند برای مأموریت دیگری بود و خیار و گوجه هم برای مأموریتی دیگر. در این خانه، هرکس وظیفهای داره و هر وظیفهای هم بودجهای.
گردنبند رو برداشتم و رفتم یکی از لاکچریترین جواهرفروشیهای میرداماد که قبلنها گردنبد را پدرم خریده بود. از اون جاهایی که حتی نور لوسترها هم احتمالاً مالیات بر ارزش افزوده میدن.
گردنبند فروخته شد و من با حدود بیستهزار دلار نقد، بسیار شیک و مجلسی، از جواهرفروشی خارج شدم.
یعنی اگر کسی من رو در اون لحظه میدید، محال بود حدس بزنه مقصد بعدیام بازار میوه و ترهباره. نهایتاً فکر میکردم با اون تیپ سانتیمانتال برای خرید یک جزیره در کارائیب میرم یا قرار ملاقات محرمانهای با یکی از قاچاقچیان بینالمللی دارم.
اما خیر.
مقصد: ملاقات با آقای بادمجان به همراه دیگر دوستان.
با اون کیف پر از دلار، در بازار دنبال گوجه بودم و به همه مشکوک. هرکس از کنارم رد میشد، در ذهنم یا کیفقاپ بود یا همدست کیفقاپ یا دستکم کسی که از نظر اخلاقی ظرفیت کیفقاپی داشت.
یکجور کیفهراسیِ اشرافی گرفته بودم که در تاریخ روانشناسی هنوز براش اصطلاحی ثبت نشده.
خلاصه، مأموریت اول: فروش گردنبند.
مأموریت دوم: خرید میوه و ترهبار.
هر دو با موفقیت انجام شد و من با اعتمادبهنفس یک مافیای بازنشسته که تازه وارد صنف صیفیجات شده، به مرحله بعد رفتم.
خب هنوز دو مأموریت دیگه باقی مونده بود:
خرید نان و دکتر زنان.
دو کلمهی هموزن با دو دنیای کاملاً متفاوت، یکی حاصل تخمیر آرد، دیگری حاصل تخمیر اضطراب.
زندگی، برخلاف سینما، برای پولدار شدن آدم حتی یک سکانس درستوحسابی هم نمیسازه. پولدار میشی، ولی همچنان باید نون بگیری.
مأموریتها انجام شد و من سالم و سرحال به خانه برگشتم. کیف هم به مقصد رسید، پولها هم، و احتمالاً چند نفر از شهروندان بیگناه هم که امروز بهشون مشکوک شده بودم، بدون اینکه بدونن از یک سوءظن مافیایی جان سالم به در بردن.
در خانه، فایل ضبطشدهی نویسندهساز رو گوش کردم و بعد هم قصهی کودکانهای رو که سحر فرهادی عزیزم خونده بود.
دو جهان موازی، یکی برای نوشتن و نویسنده شدن، دیگری برای قصههایی که هنوز میشه توشون به خیر و خوشی رسید.
اما چون احساس کردم دوباره دارم وارد فاز نوشتگیری شبانه میشم و ممکنه تا صبح دست از نوشتن برندارم، تصمیم گرفتم با یک اقدام ضربتی جلوی این بحران فرهنگی رو بگیرم.
قرص خواب رو سریع انداختم بالا. بعد هم یک کاسه آبدوغخیار درست کردم، با دوغ غلیظ و متعلقات مربوطه.
قرص خواب، آبدوغخیار، دوغ غلیظ.سهگانهی خوابآورِ سینمای مستقل ایران.
همونجا تیر خلاص زده شد و سیستم عامل بدن با موفقیت خاموش شد.
حالا ساعت شش صبحه و من بیدارم.
بین ادامهی خواب و بیدار موندن، مثل کشوری بیطرف میان دو ابرقدرت، در حال حفظ موضع هستم.
از یک طرف، تختخواب با تمام توان داره تبلیغات میکنه، از طرف دیگه، روز جدید پشت در ایستاده و میگه: «خانم، بالاخره تکلیف ما رو روشن میکنی یا نه؟»
من هم هنوز تصمیمی نگرفتهام.
فقط میدونم که دیروز از جواهرفروشی رسیدم به بادمجانفروشی، از دلار رسیدم به نان، از نان رسیدم به زنان، از نویسندهساز رسیدم به قصهی کودکانه و از اونجا هم با یک پرش ژانریِ بیسابقه رسیدم به آبدوغخیار.
اگر این زندگی رمان نیست، پس چیه؟
البته اسم کتاب جدیدم رو همچنان نمیگم.
اسپویل ممنوع.
تلگرام: https://t.me/asa_fatemi
عسل جان واقعن چسبید مثل یه داستان کوتاه جذاب، به ویژه اونجا که رفتی بازار تا برسی خونه، کنجکاو بودم اتفاقی نیفته برات مافیای عزیز.
در ضمن خیلی جالب بود طنز کلامت، احساس کردم از اون آدمای شوخطبعی.
گزارش نبک به تاریخ ۱۹ مهرماه ۱۴۰۵
(هرچند انتشارش در بیستمین روز مهر است!)
امروز سر صبح را در پادگان گذراندم. خیلی حس و حال خوبی ندارم وقتی در آنجا هستم و میدانم که تبدیل به آدمی شدم که دوستش ندارم. قدرت “شجاعت” خود را انگاری از یاد بردم. شجاعت هم در هرجا معنایی متفاوتی دارد ولی از شجاعتی حرف میزنم که به توانایی حرف زدن و اظهار نظر و حتی خلق کردن خود بازمیگردد.
بعد از آن تا وقتی فرمانده محترم دخول کند! به خوانش کتاب طبیعت انسان از رابرت گرین پرداختم و متوجه شدم که ماندن من در این واحد صرفا اوضاع را بیشتر بهم میریزد.
بعد از آن کارهای روزمرهای که بابتش سرباز تلقی میشویم را انجام دادم (هرچند در اینجا هم قانون اصلی قلعه حیوانات اورول هم به شدت دیده میشود و آن هم برابری تمام حیوانات است! اما بعضی ها برتر ترند!!) و پس از اتمام آن به پیش همخومتی های دیگرم بعد از ساعت اداری رفتم و با خرید خوراکیای برای چند دقیقهای زهر اشعه “اجبار” را به شجاعت تغییر دادم.
بعد از آن ساعت سه و نیم به خانه برگشتم. کمی به سر و سامان دادن اتاقم اختصاص دادم و بعد از صرف ناهار حاضر شدم که در وبینار شرکت کنم. بعد از وبینار انگار کل وجودم خستگی را واو به واو ادا کرد و متاسفانه به خوابی زمستانی فرو رفتم که نتوانستم بیشار از این خودم را بکشانم و انتظارات را براورده کنم.
ولی رابرت گرین راست میگوید. نقل قولی از یونگ میاورد و میگوید : نگرش مهمترین بخش روان انسان است. یونگ نگرش را به جهت گیریای که ما برمیگزینیم توضیح میدهد.
شاید نگرش من نسبت به این روزها همچنان مثل روزهای اول سخت و طاقت فرساست با اینکه خیلی شرایط متفاوت شدهاست.
در ضمن امروز در آزادنویسی برای اولین بار بجای توضیحات مفصل غلیان احساساتم! به خلق داستانکی چهبسا کوچک و بیگره دست زدم، پس این فرصت را غنیمت میشمارم برای وصف کلمه “شجاعت”.
بهامید دیدار و نوشتاری بس نیکتر درباره روزمرهمان.
“+میخونمت.
هر روز که مینویسی میبینم که بهتر از دیروز نوشتی
-این طور فکر میکنی
+اره خوب پیش میری”
چهل و یک، یا چهل و دو.
نمیدانم.
بگو چهل و سه.
چهل و سه شب از گزارش نوشتنم میگذرد.
عروسکی شکسته. که دیگر آواز نمیخواند.
یاد گرفتم. روایت کار نکردن را.
بنشینم و از صبح تا شب، به سان درخت یا هرچه-خوابم میآید و نمیدانم-
به سان چیز دیگر، کسپرسه بزنم اینور و آنور،
آخرش هم نقابی بسازم از روایت.
و قایم کنم سیاهی روزم را پشت چهربندی متفاوت. -مثلا-
جرئت ندارم فهرست بنویسم.
که صبح ال کردم و ظهر بل کردم و عصر کتاب خواندم و شب فیلم دیدم و این کردم و آن کردم.
نه.
در توانم نیست.
چیزی برای گفتن ندارم.
این است که تا شب. تا سحر، تا آخرین لحظه قبل از خواب، مینشینم -به انتظار- که متنی، صدایی، عکسی، جرقهای شود برای ترسیم یک -لحظه-.
همین.
امشب اما از تصویر و ترسیم آن یک لحظه هم عاجزم.
نمیدانم. شاید چون فکر کردم یادگرفتم روایت کردن روزم را.
کجخنده روزگار است این.
اما جدی، فکری باید کرد.
چارهای اندیشید. چهل روز نوشتم و حال این نوشتن آسان شده.
چالشی ندارد دیگر.
قدم بعدی را باید برداشت.
گیرم که هرشب، ناپیراسته، گزارشی انداختیم در کانال
بعدش چه؟
اینگونه میخواهیم نویسنده شویم؟
کار کنم باید. کانالی بسازم که نباشد فقط آرشیوی از گزارشهای نیک.
رشد از چالش میآید
و من نمیدانم میتوانم آنقدر تنگش کنم که بنشینم پای نوشتن یا قرار است همینجا یا گیرم چند قدم جلوتر، خاموش شوم برای همیشه؟
https://t.me/Heydarnotes
سالواژه: رشد پلهای
«مرا بُکُش در عطش، در شبِ بنفشِ غزل
تو ای مُسکّنِ شبهای التهابی من
بسوز جسم مرا و بساز از کفنم
عقیق یشمی خود را به کامیابی من
و در جهانِ لبانت بریز روحم را
بپاش قرمز خون را به شطّ آبی من»
حالا که این شعر خلاقانه و دلبرانه از محمدمهدی بیگمحمدی را میخوانم، مینویسم. وقتی دانشگاه محفل شعری برگزار کرد، با این شخص آشنا شدم. ارشد ادبیات است و نقد ادبی میخواند. من اشعار و نوشتههایش را واقعاً دوست دارم.
دو جلسه از دورهمیشان در کتابخانهای در دانشگاه را توانستم بروم. دورتادورمان قفسههای کتاب بود و ما دور میزی در میان آنها مینشستیم. محفلی گرم و دوستداشتنی که از خاطرم پاک نمیشود. هر دو بار هم هوای رشت بهشدت بارانی بود.
در دورهٔ شعر استاد کلانتری، اسم دفتر شعری گفته شد: «هنوزی در من فریاد میکشد.» یکی از هنوزهای من، طعم آن دو روز و برق نگاه ها است.
البته هنوز هم گاهی بعضی نوشتههایم را برای همین دوست منتقد میفرستم و از نظرات غنی و دقیقش کیفور میشوم.
خب، ادامه میدهم. به قول مصرعی منسوب به سعدی: «بنگر و بشنو، بُگذر و بِه شو.»
با دوستم امروز کلاس زبان داشتیم. راضی بودم. بحث کتاب هم که خیلی جذاب و بهروز بود؛ بهطور کلی، معیارهای جذابیت ظاهری. البته ما خیلی عمیقتر و شاعرانهتر با هم به گفتوگو پرداختیم. برای هر لحظهٔ این دوستیمان خدا را شکر میکنم. از صمیم قلبم لذت میبرم. به معنای واقعی، قلبم اکلیل پمپاژ میکند.
قبل از ساعت معمول خوابم، بهطور وسواسگونهای درگیر اینستاگرام و فضای مجازی شدم. برای اینکه عذاب وجدانم محو شود، بیدار میمانم و به فلسفیدن میپردازم.
راستی، امروز در وبینار هم شرکت کردم. با آزادنویسی و فهرستنویسی هفتگی، افکارم را در لحظه چلاندم و هر چیزی را که داشت، تا آخرین قطره پاشیدم روی کاغذ. خوشم آمد و به خودم بالیدم، با وجود آنکه اثر خاصی نشد. همیشه که خاص بودن ملاک نیست.
آخر وبینار، با داستان کودک سحر فرهادی و اجرای بااحساسش حسابی ذوقزده شدم.
لابه لای روزمرگی ها، کمی هم برای دورهٔ شعر تمرین کردم؛ البته نه فقط برای دوره، که در اولویت، برای دل خودم و شاعر درونم.
فعلاً چای می ریزم، بیدارم و میخوانم؛ برای خودم، برای بهتر شدن نگاهم، برای ویران کردن بعضی چیزها و دوباره ساختن.
https://t.me/WaterLilyEcho
وحشت دارم از اینکه یک روز به هر دلیلی دیگر توانایی نوشتن را نداشتهباشم. مثلاً فراموشی بگیرم. با انگشتانم نتوانم قلم به دست بگیرم. یا آنکه شروع کنم به پرت و پلا و چیزهایی نامربوط بهم گفتن. من از خیلی وقت پیشها ثابت قدم ماندم در نوشتن. اما فقط در نوشتن. دیگر نمیتوانستم به خواندنم، کوششم برای فهم بسیاری از چیزها تداوم ببخشم. نمیدانم چقدر مقصرم. دنبال آن نیستم تا از آبِ گلآلود ماهی بگیرم. اما همینکه اینجا هستم یعنی پل ساختهام و دارم برای آدمِ آن ور پل دست تکان میدهم و میگویم: من از پل ترسهایم عبور کردم و دیدم ترس فقط خط باریکی است که وقتی به آن نزدیک شوی نباید دیگر به گذشته، به عقب، به پایین پایت نگاه کنی، باید تا آنجایی پیش بروی که دیگر ترس برایت تهدیدآمیز نباشد. ترس میتواند هنوز هم ذاتا در کالبد ترس زندگی کند اما مانعی ایجاد نکند. تعهد در نوشتن یکی از زیباترین بخشهای زندگی هر انسانی میتواند باشد، نه فقط نویسندهها. وقتی مینویسی کمک کردهای به خود. و چه سعادتی از این والاتر که دست خود را محکم بگیری و پای به پای کسی باشی که از سختترین روزها عبورت داده است.
متفاوت گذشت امروزم. متنی نوشتنم از برداشتم از رمان «همنوایی شبانه ارکستر چوبها». کتاب فوقالعاده دوستداشتنی و ارزشمندی بود. یک اتفاقِ جدید را درون من رقم زد که تابحال شاهدش نبودم. اینکه فرارِ یعنی تکرار همانِ چیزی که از آن فرار میکردی. همه آن شخصیتهایی که زادهٔ خیال بودند و رنگ واقعی گرفته بودند ، داشتند از گذشته فرار میکردند، در حالیکه که اکنون آنها برگرفته از گذشته بود.
متنام را دوست داشتم. بیشتر از آن، کتاب را.
پیش از وبینار، مقداری کارهای شخصی را پیش بردم و دقایقی پیش از پنج وارد کلاس شدم. یک پومودورو هزارکلمهنویسی داشتیم. اینبار خودم را بیشتر واکاوی کردم. بیشتر خودم را میان سطرها را میدیدم. از این تغییرات خلق و خو و مسیرها، بیشتر علت و معمول را درک میکردم.
سپس کلماتی نوشتیم در پنج دقیقه، اکنونمان در فهرستی از کلمات. این هفته خوب بودم اما هفته پیش حالم خوبتر بود. تازه از سفر برگشته بودم و حال و هوای سفر هنوز در تن و ذهنم مانده بود.
کتاب« قلب تاریکی» کنراد رو کمی خواندم. و تصمیم گرفتم جز کتابهای این ماه باشد.
بعد هم آهنگهایی گذاشتم بابِ بلرزانی. لرزاندنم تنم را؟ آره چه جورم. خوش گذشت. قدری اتاقم را مرتب کردم. باید وسایل اضافی را از اتاق خارج کنم و چیزهایی نیاز به شست و شو دارند و اما میزم را دوباره بهراه کردم تا از آن استفاده کنم. پیش از خواب هم «بوف کور» میخوانم و همین دیگر.
https://t.me/zahraballampour
روزواژه: حساسیتزدگی
امروز را دوست داشتم.
صبح با حساسیت بیدار شدم. زودتر از من، از زیر پتو درآمده بود. ماسک زدم. دو تا کلاس رفتم. مان این دو کلاس، دفتر و نشانگر کتاب خریدم. نهار خوردیم. تلاش کردم نخوابم. نتوانستم. دو ساعت خوابیدم. به کلاس نویسندگی نرسیدم. بیدار که شدم، دلم نمیخواست از جا بلند شوم. میخواستم تا صبح بخوابم. رفتم حمام. شد ساعت ده. کلاس دیروز را گوش دادم، آزاد نویسی کردم به شیوه پیشنهادی. از کتاب معرفی شده خوشم آمد. شام خوردیم. این میان، از صبح، پشت به پشت، لحظاتم را نوشته بودم. چهار صفحه. سه صفحه هم در دفتر مخصوص وبینارها. لباس اتو کردم. شام خوردیم و ساعت از یک نصف شب گذشت. صفحه اول را تایپ کردم و بچهها لامپ را خاموش کردند. دیدم نمیتوانم کلش را تایپ کنم. میرود برای فردا. دارم فکر میکنم این همه نوشتن از روزمره، چه فایدهای دارد؟ کاش داشته باشد. چون خوش که میگذرد، اگر بفهمم مفید هم هست، قوت قلبم میشود. دوست دارم این پر کردن دفترها را. مامان میگوید بگذارندت برای خرید دفتر و ذوق کردنت برای همین چیزها. راست میگوید. عاشق این کارم. دلم میخواهد دفتر فروشی بزنم. فقط دفتر تولید کنم. ژورنال کردن امروز، بماند برای فردا. هفت صبح کلاس دارم.
(هر بار که میآیم گزارش نیکم را ارسال کنم، اسمم را با چشم جست و جو میکنم در لیست بلند همسفران ثابت قدم. شادم میکند این پیوستگی.)
#روزمره
تاریخ: ۱۹ مهر ۱۴۰۵
لوکیشن: رضایت، پاییز، من
یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
به پهلوی راستم خوابیدهام. اتاق تاریک است. صدای باد اسپلیت خوابآور است. هوا خنک شده، ولی هنوز تصمیم نداریم بدون کولر بخوابیم.
با انگشتهایی که هر لحظه خواب میروند، گوشیای که در دستم سنگین شده و دخترک کوچولویی که آرامآرام در شکمم تکان میخورد، شروع میکنم به نوشتن.
دیشب حدود ساعت ۳ خوابیدم و صبح هم حوالی ساعت ۱۱ بیدار شدم. خیالم از بابت ناهار راحت بود. مامان قرار بود خورشت خِئر، «دنبلان کوهی»، درست کند.
این روزها صدقهسر مامان و مادرشوهر، حسابی تنبل شدهام. کمتر در آشپزخانه آفتابی میشوم. البته دلم برای آشپزی و زندگی سابقم که روی نظم و برنامهریزی میچرخید تنگ شده است. چارهای ندارم. بدنم هم دیگر خیلی راضی نیست مثل گذشته یکسره سر پا باشم.
قبل از ناهار، در اتاق دراز کشیده بودم که ضربان قلب لیلیا روی شکمم باعث شد شروع کنم به نوشتن. بعد از مدتها، مطلبی جدا از گزارش نیک در کانالم گذاشتم.
بعد به برنامهی امروزم فکر کردم. مدتها بود دلم میخواست از چیدمان اتاق لیلیا ویدیو بگیرم. تصمیم گرفتم از یکی از کشوهایش شروع کنم.
با اینکه انرژیام مثل ماههای قبل نیست، انگیزه با آدم چه کارها که نمیکند! روز جهانی دختر بهانهای شد تا دست به کار شوم.
بعد از ناهار، همینکه همه خوابیدند، به اتاق دخترکم رفتم و ویدیو را آماده کردم. آنقدر مشغول بودم که حواسم به ساعت نبود.
کلاس بارداری داشتم و باید هرچه زودتر آماده میشدم. تندتند آرایش کردم و لباس پوشیدم. مامان هم در اتو زدن لباسم کمکم کرد.
برای اولین بار امروز لباس پاییزی پوشیدم. دیگر هوا دارد خنک میشود و باید لباسهایم را جابهجا کنم. البته بعد از تولد لیلیا بهتر میتوانم دربارهشان تصمیم بگیرم. امیدوارم دوباره همهی لباسهایم اندازهام شوند.
رانندهی اسنپی که گرفته بودم خیلی پرحرف بود. مدام دربارهی زندگیام سؤال میکرد. من هم که عادت ندارم دل کسی را برنجانم و سن بالایش باعث میشد با احترام برخورد کنم، به سؤالهایش جواب میدادم.
مثلاً وقتی گفت: «مسیر رو بلدید؟» گفتم: «نه، متأسفانه.»
گفت: «مگه اینجایی نیستید؟»
گفتم: «نه.»
پرسید: «پس اهل کجایید؟»
گفتم: «واسه جنوب استان فارسم.»
و بعد گفت که اصلاً شبیه جنوبیها نیستم و بعد از مکثی طولانی گفت: «قیافتون به تهرانیا میخوره!»
نمیدانم چرا مردم از جنوبیها تصور عجیبی دارند. انگار که شاخ و دم اضافه داشته باشند!
درهرحال کوتاه نیامد و دربارهی همهچیز سؤال کرد. وقتی پرسید به کجا میروم، گفتم کلاس بارداری.
گفت این کلاسها به درد نمیخورند. مگر زمان قدیم اینهمه بچه نمیآوردند؟ هیچکدام به کلاس نمیرفتند. تازه آزمایش و سونوگرافی هم همهاش شگرد دکترهاست تا پول به جیب بزنند. وگرنه بچه آوردن به این چیزها نیست.
از آنجایی که حوصلهی بحث کردن نداشتم، تأیید کردم و گذاشتم به حساب سنش.
بالاخره رسیدیم. پیشنهاد داد برگشتنی هم با خودش بروم که یک جوری دستبهسرش کردم.
دیگر پیرمردها هم قابل اعتماد نیستند!
به کلاس که رسیدم، هنوز وارد نشده بودم که بچهها گفتند: «اگه زهرایی، بیا که جات خالیه.»
خوشحالم که حالا میان این جمع، با همه دوست شدهام و دیگر احساس غریبی نمیکنم.
برای ورزش به دو گروه تقسیم شدیم. گروه اول، پیشکسوتان بودیم؛ هفتههای ۳۶ به بالا. گروه دوم هم شامل مادرهایی میشد که هفتههای پایینتری داشتند.
حرکات ما به نسبت سختتر بود. بیشتر اسکات میزدیم و حرکاتی انجام میدادیم که کمک میکرد لگن برای زایمان آمادهتر شود.
بعد از ورزش، کلاس تئوری شروع شد. امروز خانم مسیحپور دربارهی طب فشاری صحبت کردند؛ اینکه در دوران بارداری کدام نقاط بدنمان را فشار دهیم تا به زایمان بهتر کمک کند. این طب برگرفته از چین بود و به نظر میرسید خیلی مؤثر باشد.
در کلاس بارداری، آنکه پاهایش بیشتر از بقیه ورم کرده، منم و آنکه کوچکترین شکم را دارد هم باز منم.
همیشه فکر میکردم وقتی به هفتههای آخر برسم، بالاخره شکمم خیلی بزرگ میشود؛ اما تا آخر بارداری، جمعوجور باقی ماند.
بعد از کلاس به خانه رفتم. مامان و مادرشوهر در حال حرف زدن بودند. بعد از عوض کردن لباسهایم به جمعشان اضافه شدم.
مامان گفت: «زهرا، من اصلاً نمیتونم مثل تو زندگی کنم. فکر کن صبح تا شب توی خونه فقط خودت باشی و یک نفر رو بیشتر نبینی. اینکه زندگی نمیشه. آدم باید دورش مادر و پدر و خواهر و خانوادهاش باشن.»
گفتم: «چقدر جالب! چون من اتفاقاً با سبک زندگی شما مشکل دارم. اصلاً حوصله ندارم هر شب در جمعی قرار بگیرم و آدمهای تکراری را ملاقات کنم؛ با کلی سر و صدا. آدمهایی که در زندگیات دخالت میکنند و جز حرف زدن از این و آن، سرگرمی دیگری ندارند.
من اینجا تنهاییام را دوست دارم.»
من و مامان خیلی متفاوتیم.
او بهشدت وابستهی خانوادهاش است و باید هر شب به خانهی بیبیام بروند و دور هم باشند. من اما تنهاییام را در شهری دور ترجیح میدهم. دوست دارم کلاس بروم و خودم انتخاب کنم چه کسانی دورم باشند.
البته که دوری از مادر و پدر و خواهر و برادرم همیشه برایم سخت بوده؛ اما زندگی در شهری کوچک که امکانات زیادی برای پیشرفت ندارد و برای کوچکترین چیزها، مثل طرز پوششت، مدام مورد قضاوت قرار میگیری، برایم جذابیتی ندارد.
شب که همسرم آمد، دورهم ادامهی سریال شهرزاد را تماشا کردیم و هنگام خواب، دربارهی کلاس بارداریام حرف زدیم.
امشب با خودم فکر میکردم چقدر دوست دارم در این هفتههای آخر، عکسهای بارداری بیشتری بگیرم.
متأسفانه بدنم مثل قبل انرژی و توان مدام لباس عوض کردن و عکاسی از خودم را ندارد. حداقل اگر کسی بود که از من عکس میگرفت، راحتتر بودم.
شاید باید از مامان میخواستم کمکم کند.
شاید هم باید صبر کنم تا سهشنبه به آتلیه بروم.
همستر زیادهگو میگوید:
«امروز روز خوب و متنوعی بود، اما از امشب زودتر بخواب. بگذار فردا انرژی کافی برای نقاشی کردن، رفتن به آرایشگاه برای اصلاح صورت و حاضر کردن وسایلت برای عکاسی روز بعد داشته باشی.
در ناهار درست کردن هم به مامان کمک کن.
اگر توانستی عکس بگیر و در لابهلای این روزها، دوباره خودت را پیدا کن.»
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۱۰
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
📖 خواندن و شنیدن: ۵
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۹۰ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
سالواژهام: ارتباط
پیادهروی صبحگاهی و تمرین و زبانخانی.
خاندن سهنقطهی فرسی و بهبه. راوی زبان ویژهای ندارد. فرسی زبان ویژهای دارد کلن.
وبینار سرزبان و اندیشیدن به اینکه آیا هولوکاست را از دیدگاه زمان میبینم؟
نویسندهساز و نوشتن.
جلسهی دوم نویسندگی خلاق و اندیشیدن به نوع ارتباطی که برگزیدهام. فکر میکنم که برای موضوع پیر و جوان، همیشه حرفهایی برای گفتن دارم.
فقط دارم. چرند بودنشان پای خودشان.
مقالهام را ویرایش کردم.
در و دیوار را شکر کردم بابت داشتن خاهری چون ارشین.
بیداری. سرفه. چای. پیادهروی. تاخیر. سرفه. بخش بستری. همراهبیمار شاکی. چای. سرفه. کتابخانه. کتاب “آدرنالین” از نویسندهی فلسطینی. خواب. درس. سرفه. بحث. تمرین سرنام دفتر شعر. ناهار. سرفه. غذا دادن به گربه. قهوه. گفتگو. آن یکی بیمارستان. طب سنتی. صوتشنیدنِ وبینار دیروز. آزادنویسی. سرفه. کتابخانه. درس. پیادهروی. پارک. همنویسی آزاد. پیاده. گفتگوی سخت. گفتگوی سنگ. گفتگوی شکستنی. سرفه. فکرها. خوابگاه. نفرتپراکنی به خوابگاه. فحشهای کافکایی توی دل. چای. تلفن. خاهر. آمادگی. ولچرخی. بیحالی. تبریک. سرفه. خواب. نقطه.
شِیکِ پروتئینی به دست میروم سراغ لپتاپم تا شروع به آزادنویسی کنم. دو سه خطی مینویسم که بابا زنگ میزند دارد میآید دنبالم. امروز قرار است کلاس رانندگی ثبتنام کنم. از آخرین تلاشم برای رانندهشدن ده سالی میگذرد. کارتکسم دیگر به درد نمیخورد. ده سال زمان زیادیست برای آنکه خیلی چیزها را از یاد ببری، جور دیگری ببینی، آدم دیگری شده باشی. منِ ده سال پیش، از رانندگی لذت میبرد. تمام فکرهایش وقتی استارت ماشین را میزد، محو میشدند. فقط میراند و میراند. نمیدانم منِ امروز، هنوز هم لذت خواهد برد یا نه. یا زندگی به او دیدی داده که لذت جایش را به ترس داده. کارهای اداری دفتری و کوفتوزهرمارش را در گرما انجام دادم و راهی خانه ماماناینا شدیم. پلوعدس جانانه بر بدن زدم. دستپخت مامان، دوای روح و جسم است. با جوجههایم بازی کردیم و خندیدیم و هـ از هنرستانش گفت. هـ دارد رویای مرا زندگی میکند. نقش همانی را برایش ایفا کردم که دوست داشتم در ۱۵ سالگی در زندگی داشتم. سعی میکنم رویای خودم را بر او تحمیل نکنم. محتاطتر، شنوا و راهنمایش میشوم. نویسندهساز را رسیدم که باشم. یکی از بهترین آزادنویسیهایم را تجربه کردم. جملات و ایدهها و تصاویر جالبی از دلش بیرون زد، بعد هم سحر فرهادی آمد و برایمان داستان کودک خواند. عاشقش شدم. آدمهایی که علایقشان را زندگی میکنند، الماساند. بعد از استراحتی کوتاه پریدیم در کلاس نویسندگی خلاق. استاد از جمله و جملهبندی گفت و ریزهکاریهایش. شیفتهتر میشوم. بعد از کلاس هم که میروم زیر پتو و سریال محبوبم را پخش میکنم. شامکی با ح میخوریم و تدلاسو نازنین را میبینیم و بعد هم لالا.
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
بعد از مدتها نیلا را خانهبازی میبرم. امروز زیادی شلوغ است. بیخبرم که برای بچهها جشن گرفتهاند. نیلا برخلاف همیشه که به سمت وسایل بازی میدود، اینبار خودش را به من میچسباند و با کف دستهایش صورتش را میپوشاند. حرصی میشوم، از خودم دورش میکنم. بعضی رفتارهایش انگار بازتابی هستند از خود من، از کودکیام.
همین خجالتی بودن، جمعگریزی یا ترس از شلوغی.
تمام مطالعهی امروزم محدود میشود به چند صفحهای از کتاب «تقویم بیهدفی»:
«اساس کار جستار به مثابهی فرمی ادبی این است که وانمود کند ذهنی در حال اندیشیدن است.»
و اما
آنچه در نویسندهساز گذشت:
یکشنبهها سور و سات نوشتن بر پاست.
۲۵ دقیقه آزادانه مینویسیم. با هدف اینکه هر جمله ادامهی جملات پیشین نباشد و هریک با زاویهی دید متفاوتی نوشته شود.
چه جسارتی میبخشد این نوع نوشتن. میشود خود را از جنبههای متفاوت برانداز کرد.
کلمه مینویسیم، بهوفور. غالب کلمات از احساسات لحظهای میرویند. برخی دیگر از حال و هوای روزهایمان.
دغدغهها که رفع نشوند، به تکرار میافتیم. شتابان که بنویسیم، مترادفها پشت هم صف میکشند.
اما انگشتشمار، واژههایی میزایند که دلیل وجودشان را در نمییابیم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲۰
امروزبعد ازاینکه از سر کار برگشتم ،به خانه پدرم رفتم وتا آخرهای شب آنجا بودم.
فقط توانستم فایل صوتی وبینار را گوش بدهم.
وچند سطر درباره موضوع زیر بنویسم.
من اگر ننویسم…
من نوشتن را خیلی دوست دارم.وهرگز ازنوشتن خسته نمی شوم.نمی دانم کلمات چه حسی نسبت به من دارند ولی من عاشق کلمات هستم.
من اگر ننویسم انگار یک گمشده دارم.گمشده ای که من را بیقرار خودش می کند. گمشده ای که بخشی ازمن شده است.بخشی از ذهنم یا بخشی ازقلمم.
من اگر ننویسم ،نوشتن من را سرزنش می کند.
به خاطر اینکه رهایش کردم.
سالواژه/فصلواژه: حرکت
حال زینب نسبتا خوب است. شکر خدا سرطان روده هنوز تشخیصی قطعی نیست و هفتهی بعد معلوم میشود. وضعیتش با عرفان هم معلوم نیست. غمگین بود و خشمگین . پیشنهاد دادم عجله نکند و همین یک هفته را صبوری کند. از اینکه امروز با دست خودم در آغوشش کشیدم خرسندم.
درس خواندم. مثلا. بیشتر شبیه مشق شب بود تا درس خواندن. اضطراب فردا به جانم افتاده. استاد روی مود نباشد بدبختم. کاش روز پر زایمانی باشد و به درس نرسیم.
امروز دوستم گفت از بعد آن اتفاقها از بیرون آسودهتر و سبک تر و راحتتر دیده میشوم. خوشحال شدم. حقیقت این است که خودم هم همچین حسی دارم. بعد کنار گذاشتن یک دوستی سمی ۹ساله و یک علاقهی عاطفی سمی یک ساله و شروع کردن به نوشتن و در کل دور انداختن آت و آشغالها حالم بهتر شده. سبک بالم.
مدتی بود که خوبیهام را زیاد خاطرم نبود. امروز در چند جای زندگی ارزشم را دوباره دیدم. دوباره انرژی گرفتم و حالا گمان کنم کمی به خود رسیدم. دنیای خودم. مدتهاست که دلتنگم و امروز توی روزمرگیم پیداش شد.
هوا بارانی بود. رفتم توی حیاط و نشستم روی زمین و خیره به ابرها بودم که بچه گربهی خوابگاه لوس شد و خزید توی بغلم و خودش را زیر بارانیِ در تنم فرو کرد. طفلکی سرما خورده بود. همان زیر توی بغلم، سرش را گذاشت و خوابید. من ولی نشد بخوابم. تختم آن بالاها بود.
حالا ولی خوابم گرفته.
کاش استاد فردا نپرسد. اضطراب، دست از سرم بردار.
https://t.me/ravaanehh
روزواژه: شکرگزاری
امروز بعد از فیزیوتراپی رفتم خونهی دوستم.
دورهمی بعد از مدتها روحیهم رو بهتر کرد.
دیدن آدمهایی که کنارشون احساس آرامش و شادی داشتم.
بازگویی خاطرات، همدلی و همدردی، نگاه امن و پرمهرشون تو این روزهای پردردم، مرهم بود.
از تمرینجا جا موندم اما به نویسندهساز رسیدم.
بیش از ۱۰ دقیقه نتونستم بنویسم.
دوباره بغض و احساس ناتوانی با تیر کشیدن دستم، اومد سراغم.
مغلوب نشدم. ناامید هم نشدم. تا آخر شب وقت دارم برای آروم شدن دستم.
قصهگویی سحرجان شیرین بود.
رفتم سراغ دو داستان کودک نیمهکارهم.
زیر و روش کردم. به پایانبندی نرسید اما خوب پیش رفت.
چندخطی تو کانالم نوشتم و دگربار از خدا بخاطر حضور پررنگش شکرگزاری کردم.
به کانال دوستانم سر زدم.
شمارهی بهار میرایی رو پیدا کردم. خیلی وقته تو کانالش فعال نیست. نگرانش شدم.
دیروقت بود.
تو لیست کارهای فردا گذاشتم بهش زنگ بزنم.
چرخ کوتاهی تو اینستاگرام زدم و برای دخترهای زندگیم، نیلوفر و نورا استوری تبریک روز جهانی دختر گذاشتم.
بازهم خدارو شکر کردم.
به راستی اگر خدا نبود….
ترجیه به استمرار
صبح را بهزور بیدار شدم. دلم میخاست بخابم و قید کلاس صبح را بزنم. نزدم. بلند کردم خودم را و کشاندم بهسمت دانشگاه. دیر رسیدم کمی بهکلاس اما استاد هنوز نیامده بود. انگار کسانی پیدا میشوند که از منهم دل گندهتر باشند. کلاس اول را یکعالم خمیازه کشیدم. کمی چایی ریختم به حلقم که خابم کمتر شود. نشد. بعد رفتیم سراغ کلاس دوم. ورزش بود. چقدر پشیمانم که میان کلاسها برداشتمش. بعد از آن دلم میخاست فقط میرفتم خانه و دوش میگرفتم، نه اینکه بروم و باز دو کلاس دیگر را بگذرانم. کلاس سوم هنرهای معاصر است. مرور بود بیشتر. ابتدای کلاس تا استاد خودش را پیدا کند و آن دونفری که فرستاده بود ماژیک بگیرند برگردند و حضورغیاب کند، سه صفحهای نوشتم. باشد جای صفحههای صبحگاهی. بعد شروع کرد به مرور آنچه جلسههای قبل گفته بود. نیمی از کلاس را گوش کردم و دیدم سرم دارد نبض میزند. نمیتوانستم سرم را بالا نگهدارم و چشمهایم را باز. این شد که سر گذاشتم روی دستهایم و لمیدم روی میز. خاب که نرفتم، میشنیدم تمام حرفهای استاد را. اما خب، قدرت تشخیص نداشتم دیگر. تمام که شد بلند شدم و رساندم خودم را به بوفه. قهوهای سفارش دادم و ماندم تا آماده شود. گرفتم و آمدم بیرون و سر کشیدم قهوه را تا روشن شوم. بهتر شد اوضاعم. زندگی برگشت بهم انگار. نشستم پای کارهای تصویرسازی. دیدم امروز را نمیشود کمکاری کنم. باید خودم را برسانم پابهپای کلاس. نشستم و کار کردم و رفتم نشان استاد دادم طرحها. دو سهتایی را تایید کرد. از تصویرسازیهای بچهها بیشتر راضی بودم تا کار خودم. بهفکر افتادهام که بروم و آموزش ببینم برای کاراکترسازی و تصویرسازی. شاید بگویید خب مگر دانشگاه نرفتی برای همینکار؟ باید بگویم بله، ولی خب خاک برسر دانشگاه بریند. حالا انصافن این استاد بدکهم نیست بنده خدا. اما خب، لازم دیدم بیرون از دانشگاه و با روشهای بیشتری یاد بگیرم این بخش کار را. بینِ مریض، تمرینجا را هم بودم. شنیدم نوشتههای همسفران را و نکتههای استاد را. بعدهم تمام شد کلاس و برگشتیم با دوستم به سمت خانه.
رسیده و نرسیده نشستم برای خوردن ناهار. ناهار خورده و نخورده، رفتم سروقت وبیکار. امروز مرور کردیم. بخشی از مرورهم ماند برای فردا. که البته دیدیم نفرینی الهه را گرفته است و ویس جلسه پریده است و فردا باز قرار است مرور کنیم و جمعبندی. چهبهتر، که بهتر جا بیفتد برایمان. الهه نصیریهم آمد و از «مفهومپردازی» حرف زد برایمان. دوست دارم لبخند همیشگی الهه نصیری را.
بعد پریدم توی وبینار. استاد باز کتاب «اتوپرتره» خاند برایمان. بعد باز بیست و پنج دقیقه آزادنویسی کردیم باهم. جمله ورزیدیم. جمله رهاترم میکند. آزادتر بیان میکنم خودم را انگار اینگونه. ورزیدم جملهها را و شاید بشود یکی دوتا خوب از تویشان درآورد:
– دلش درد میکرد و این درد و دلهایش را بیشتر میکرد.
– ابرها نباریدند، دل درد گرفتند.
– سرش را بالا گرفت که ماه او را خوب ببیند.
بعد باهم نوشتیم «فهرست هفتگی کلمات» را. مرور کردیم فهرست هفتهی پیش را. دیدم چندین کلمه هرهفته دارند تکرار میشوند. مثلن «ترجیه» و «استمرار». بعد سحر فرهادی آمد و برایمان کتاب کودک خاند. قصهی دختربچهای که دوست نداشت موهایش را شانه کند. بعدهم سرش و موهاش شد یک جنگل و درنهایت رضایت داد به هرروز شانه کردن. بامزه بود و نوع خانش سحر، بامزهترش کرد.
چندشب پیش نوشتم میخاهم «تعلیم ریتا» را بخانم. وقت نشد اما. امروز بعد از وبینار تا شروع جلسهی دوم نویسندگیخلاق، نشستم و خاندم آن را. چه کیفی کردم برای خودم و بلندخانیام. درکل کیف میکنم نمایشنامهها را تا میشود بلند بلند بخانم میانِ خانه. ترجیحن وقتهایی که تنها باشم. نکتهی برجسته در این نمایشنامه «تغییر» بود. اینکه چطور هم استاد و هم شاگرد، روی هم اثر میگذارند و رفته رفته عوض میشوند. (احساس کردم این صحنه و نوشتن دربارهی این نمایشنامه را قبلن دیدهام. دژاوو داشتم بهگمانم.)
در جلسهی دوم نویسندگی خلاق، از اهمیت جملهها شنیدیم. اینکه نوشتن جمله است که نویسنده را نویسنده میکند. که وقتی بخاهیم جملههای بهتری بنویسیم، میرویم سراغ کلمات بیشتر و بهتر و اینگونه دایرهواژگانمانهم افزایش پیدا میکند. اینکه نویسنده باید حوصله داشته باشد و اصلن اصل کار از جایی شروع میشود که وقت بگذاری و بعضی وقتها، جملهای را به ده شکل متفاوت بنویسی و یکی را از میان تمامشان انتخاب کنی. دوباره یادآوری شد چند اثر خوب برایم. دارم کتابهای گفته شده را. فقط باید همت کنم و بروم سراغشان.
بعد از کلاسهم کار باقی ماندهی درس چاپ را انجام دادم. شام خوردم. دوش گرفتم. کتاب خاندم کمی. اینهم گزارش نیک و حالا بروم بخابم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
دوست دارم نویسنده خوبی شوم. پاهایم درد میکنند با مرکزیت زانو. ماگ دوست دارم. دو ماگ روی میزماند همیشه؛ یکی هدیهی مرضیه و یکی تکتم. نمیدانم دلم میخواهد بازنشست شوم یا نه. اضطرابم کم شده. امروز حتما قشنگ است. صبحی که زود بیدار میشوم روزم را ساختهام. کلمهی کبود خیلی در شعرهایم ظاهر میشود. من شاعرم. من شاعرم؟ تازگی شعر بلند خوبی نگفتهام. دوست دارم کتابخوان بهتری باشم. گم میشوم بین عناوین کتابها. سبد دانششخصیام نسبتا خوب شده. کمکم دارم بهتر دانش شخصیام را مدیریت میکنم. آبسیدین را برای این کار دوست دارم. باید نوشتن غیرداستانی را هم در کنار نوشتههای ادبیام پیش ببرم. براساس دانستهها و مدلهای طراحیشدهی سالهای اخیرم معماری کتاب «مکعب مدرسمحتواگری» را چیدهام. نمیدانم چرا کاملش نمیکنم. بهنظرم محتوایش خیلی سروشکل خوبی گرفته. حیفم میآید کاملش نکنم. قبلا از لبهای باریکم متنفر بودم ، حالا اما بسیار دوستشان دارم. درد دارم. نان تازه و صبحانه از قشنگترین چیزهای زندگیاند. عاشق لوازم تحریرم. کاش میتوانستم بیشتر کتاب بخوانم. باید بهتر برای مطالعهام برنامه بریزم. شاید باید برای خواندن هر کتابی که در دست دارم، از عادتهای انعطافپذیر بهره بگیرم. من دوست خوبی نیستم. نمیدانم چرا بهم نگفت دارد میرود اصفهان. حوصله نهار درست کردن ندارم. توی یخچال ماش پخته دارم. میتوانم دال ماش بپزم. میخواهم وقت طلایی بیشتری با محمد بگذرانم. بیشتر بازی کنیم. بردگیمهای دونفره زیادند. یادداشت نازلی را در اهل نوشتن میخوانم و میاندیشم چقدر زیادیم ما که در دریافت محبت درکودکی و نوجوانی ناکام بودهایم. هرکدام به شکلی. نتیجه ولی یکسان.
امروز رفتی پیاده روی با لباسهای کاملا پوشیده و ماسک و عینک آفتابی. تیپت حسابی مشکوک بود و همه چپچپ نگاهت میکردند و تو در دل خندهات میگرفت. پیادهروی را دوست داری. دلت میخواهد بدوی و بچرخی. این روزها صبح زیادی میخوابی. تاحدی حق داری به خاطر دردها. از ساعت بیداری امروزت راضی هستی اما. دوست داری رمان بنویسی. دلت میخواهد رمانت چیزی ویژهی خودت داشته باشد. رمان کم خواندهای پس نمیشود. باید بیشتر بخوانی. هم رمان کلاسیک و هم جدید. رمان آوانگارد هم بخوانی که نور علی نور. کیفت حسابی کوک میشود. نوشتن باید در روزمرهات جاری باشد. الان راهآبی بیش نیست. رودخانهای پرفشار بایدش.خلاصهکتاب بنویس. تنبلی نکن. مثلا همین روزها بعد از خواندن تئوری شعر هم میتوانی چنین کنی و از هر بخش، خلاصه یا برداشتت و یا هر دو را بنویسی. کمرت درد میکند. بد نیست امروز کمی حرکات موبیلیتی انجام دهی. ناعمه دوستت دارد. راستش دلش به حالت میسوزد. روزهای سختی را میگذرانی. حواست باشد به غرغر و ناله نیفتی. الان که حالت خوب است فکر کن در روزهای اول بعد از شیمی باید چکار کنی که راحتتر بگذرد. در آن ساعتها حتی دلت نمیخواهد موزیک آرامشبخش گوش دهی. هیچی. ولی اگر بتوانی مطالعه کنی خیلی حالت بهتر میشود. کاش توانش را داشته باشی. یا برایش تلاش کنی حتی اگر خیلی سخت است. چرا چاپ با ژلاتین را امتحان نمیکنی؟ هزار روز است پد ژلاتینی ساختهای و گذاشتهای یخچال. یک کاری باهاش بکن قبل از اینکه بپوسد. گاهی خیلی خسته میشوی. راستی تو چی دوست داری؟ مثلا فرض کن یک نفر بخواهد برایت کادو بیاورد دوست داری چی بیاورد؟ گفته بودی گجت الکترونیکی دوست داری و ماگ و دفترمداد و کلا لوازم تحریر و اگر آدم کتاببلدی باشد، کتاب. خیلی ناقلایی. میروی سراغ رمان و صد کلمهی بعدی. تمرین جملهورزی با «برگ» را انجام میدهی.
– مرگ است بوتهها را ، برگ از بدن ستردن.
– به مرگ هم برگ میزند پدرسوخته.
– مرگبرگیات را باورم نیست، در این آبسال.
– از بیم بیبرگی، از باران نمیگریزم.
– هر سال قبل نوروز، برگتکانی میکند درخت، خانهاش را.
– دیدی چگونه برگ مرگ گرفت؟
– برگی خشک در جیب باد، یادگار آخرین خلوتش با درخت.
– شکستند استخوان سکوت را، برگهای خشک زیر قدمهام.
– رویای برگبودن میدید، ریشه.
– دایره در دایره در دایره؛ تکثیر تنهایی برگ بر آب برکه.
– دلجویی میکرد درخت از برگهایش. افسوس باد پاییزی بدمترجمی بود.
– خشکیده بر درخت، خشکید در دلش، رویای پر زدن. برگِ بدونِ باد.
دختر بدی نیست اما گاهی کارهای بدی میکند. کمی کنترل اوضاع از دستش در رفته. شور و نشاط قبل را ندارد. برای بدست آوردنش ولی تلاش میکند. دلش برای بابایش تنگ شده. معلوم نیست چرا نمیرود ببیندش. نوشتن را دوست دارد. کمرش درد میکند. صفحهکلید رنگیرنگی و جذابش را خیلی دوست دارد.از کلمهی جذاب خیلی در نوشتههایش استفاده میکند. باید صفتهای بیشتری یاد بگیرد. در واقع کلمات بیشتری برای بیان عواطف و احساستش. بین عاطفه و احساس تفاوتی قائل است؟ از من زیباتر است. حتی با سر کچل. دستهایش خشک شده و حالت اگزما پیدا کرده. زخم پورتش عفونت کرده و اگر تا پایان هفته خوب نشود شاید دوز بعدی شیمی درمانی را نتواند بگیرد. دلش میخواهد برود دراز بکشد و کتاب بخواند. همین کار را خواهد کرد. برای سهیل میخواهد درباره نوشتن بگوید. چه بگوید؟ درد درد درد دارد. امروز گزارش نیک را آرام آرام در طول روز میخواهد بنویسد. چطور گزارش نیکش را با فرم متفاوتی بنویسد. شاید همین فرمِ آزادنویسی نویسندهساز خوب باشد. دیروز پسرخالهاش را از دست داده. غمگین است. بهانه شده که چالشعر دیشبش را ننویسد. تئوری هم نخوانده. بعدازظهر ویسهای ساجده دربارهی شعرکهای خودش و بچهها را شنیده و دوباره به توانایی او در بکارگیری دانشش و بیان مناسب آن غبطه خورده. «تئوری شعر» و «سرخ و سیاه» میخواند. دلش برای روزهای قدیم تنگ است. دیشب با محمد رفته کافی شاپ و کلی حرف زدهاند. دستشویی دارد باید برود. دلش نمیآید نوشتن را قطع کند. میکند.
https://t.me/naemehsajadi
میگویم نمیخواهم تیکهتیکه بنویسم. خسته شدم از آن خط تیرهی مسخره. هی بزنم و بروم پایینتر؟ خب نروم. امروز اگر خل شدم فقط به خاطر خل شدنم نیست، به خاطر خودم است. به خاطر اینکه صبح ورزش کردم هم نیست. به خاطر آزادنویسی هم نیست. به خاطر شعر خواندن هم نیست. حتا به خاطر محمود کیانوش و ترجمهی شعرِ «شعر آفریقا، شعر سیاه» هم نیست. به خاطر سریال دیدن هم نیست. به خاطر ویرایش تمرین کلاس پیشرفتهی نویسندگی خلاق هم نیست. به خاطر دلدرد و معدهدرد هم نیست. به خاطر اعصابخردی هم نیست. به خاطر آدمهای اطراف و نشدنهایم هم نیست. به خاطر هوای گرفتهی بیرون هم نیست. به خاطر خرید نکردن هم نیست. به خاطر کلمهبرداری از شعرها هم نیست. به خاطر اینکه دارم گزارش نیک مینویسم هم نیست. به خاطر خواندن کتاب هم نیست. نمیدانم. شاید به خاطر هیچی نیست.
میگویم نمیخواهم تیکهتیکه بنویسم. خسته شدم از آن خط تیرهی مسخره. هی بزنم و بروم پایینتر؟ خب نروم. امروز اگر خل شدم فقط به خاطر خل شدنم نیست، به خاطر خودم است. به خاطر اینکه صبح ورزش کردم هم نیست. به خاطر آزادنویسی هم نیست. به خاطر شعر خواندن هم نیست. حتا به خاطر محمود کیانوش و ترجمهی شعرِ «شعر آفریقا، شعر سیاه» هم نیست. به خاطر سریال دیدن هم نیست. به خاطر ویرایش تمرین کلاس پیشرفتهی نویسندگی خلاق هم نیست. به خاطر دلدرد و معدهدرده هم نیست. به خاطر اعصابخردی هم نیست. به خاطر آدمهای اطراف و نشدنهایم هم نیست. به خاطر هوای گرفتهی بیرون هم نیست. به خاطر خرید نکردن هم نیست. به خاطر کلمهبرداری از شعرها هم نیست. به خاطر اینکه دارم گزارش نیک مینویسم هم نیست. به خاطر خواندن کتاب هم نیست. نمیدانم. شاید به خاطر هیچی نیست.
توی این یک هفته یک بار هم سر ساعت نرسیدهام اداره. با اینکه ساعت ششونیم بیدارم و شروع ساعتکاری هشت است.
دیرم که شده بود، رفتم سری زدم به داروخانه و کرم آبرسان خریدم.
توی اداره، از بابت دوکار آسودهخاطر شدم. یکی لیست حقمسکن مرداد و شهریور را آماده کردم. چرا مرداد اینقدر دیر شد؟ چون مسوول امور عمومی ستارهی سهیل بود و پیدایش نمیکردم اسامی استفادهکنندگان از پانسیون را ازش بگیرم.
دیگر اینکه شروع کردم به لیست کردن اسامی افراد مشمول ارتقا طبقه و رتبه در نیمهی دوم سال. تا در اولین فرصت نامه بزنم و آنها جهت ثبتنام اقدام کنند.
ناهار برای امروز و فردایمان پختم.
از اینکه پسر راضی شد برای ماز ثبتنامش کنم، روزم ساخته شد.
برای بابا و داداش ناهار فردایشان را آماده کردم.
مطالعهی کتاب« تقصیر تو نیست». شناخت خودشیفتهها و التیام از زخمهای رابطه با آنها.
با آیدا قرار دیالوگنویسی داشتیم یک ساعت.
ساجده آمد شعرهامان را بررسید و حظ کردیم که آنجور معیارمند و قشنگ میگفت.
جملهورزیمان یا موضوع «برگ» بود. زیاد به دلم ننشستند جملهها ولی همانها را منتشر کردم.
تمرکز ندارم این روزها و خستهام.
دیگر صفحات صبحگاهی را سهطلاقه کردهام. از بس که شبها وقت میسوزانم و دیر میخوابم. صبح هم که با جان کندن بیدار میشوم. پس دیگر وقتی برای نوشتن نیست.
تا آبی به صورتم زدم و صبحانه خوردم ساعت یازده شد و وارد جلسه شدم. امروز چند صفحه از «گفتمان نوین رنج» را خواندم. تکلیف کارگاه الهه است. از جدا نبودن ذهن و تن میگفت و فهم روایی. که تا فهم روایی نداشته باشیم نمیتوانیم رنج را درک کنیم.
بعد از جلسه ناهار پختم و خوردم و رسیدم به «تمرینجا.» مودم مرده بود و تا اینترنت گوشی را روشن کردم پیام آمد که ۸۵ درصد بستهی خود را استفاده کردهاید.
پس از تمرینجا آزادنویسی و مطالعه تا دم «سرزبان.» مرور کردیم مبحث دیدگاه را و نصیرو از معماری و مفهومپردازی آن گفت.
نویسندهساز و «اتوپرتره» و آزادنویسی با سه زاویه دید. سپس سحر آمد و داستان کودک خواند. بعد از وبینار یادداشت نوشتم و دفتر شعر «شبدرد» از «ریوار آبدانان» را خواندم.
بعد توی سایت مخابرات چرخیدم تا ببینم علت مرگ اینترنتمان چیست. سایتش زیادی تخمی بود و پشت هم خطا میداد. پشتیبانی هم مشتی دریوری تحویلم داد و پیگیریاش به فردا موکول شد.
باز هم از گفتمان نوین رنج خواندم. از نقش روایت در رنج میگفت. از اینکه رنج به یکپارچگی شخص حمله میکند و اقتدار او را از بین میبرد. و روایت پاسخی است به این عدم یکپارچگی و عدم اقتدار و فرد با روایت خود، اقتدار خود را به دست میگیرد.
بعد هم جلسه با رفقا و بعدتر هم خواندن بیلنگر و بعدترتر هم لالا ایشالا.
سالواژه: ثمربخشی
صبح را خوب شروع کردم. میخاهم دوباره نوشتن صفحات صبحگاهی را شروع کنم، اینکه بعد از مدتی فاصله گرفتن دوباره میتوانم به تمرینهای نوشتن برگردم احساس امنیت در این مسیر را برایم بیشتر میکند.
بعضی از کارهایی که ترک کردم دوباره انجام میدهم به امید اینکه شاید این آخرین شکستمدر استمرار این کار باشد شاید هم نباشد.
این جریان من تو او عجب جریانیست کارساز انگار خودم را در برابر سه پنجره قرار دادم یا شاید سه دوربین، سه راوی که هیچکدامشان قصد قضاوت ندارند فقط میبینند. شبیه این است که سه راه مختلف برای ابراز خودم پیدا کردم خودم را میبینم و ابراز میکنم آن هم به چندین روش.
جناب شاهین کلانتری از تریبون گزارش نیک مغز پر از ایده شما را تحسین میکنم.
آرامش آخر شب را هم برای خاندن شعر کنار گذاشتم و امروز اینگونه به پایان رسید.
https://t.me/sohahashayeb
امروز به مناسبت روز دختر، برای دخترم یک سبد گل خریدم و او و همسرش را برای ناهار دعوت کردم. دلم میخواست با همین بهانه، چند ساعتی کنار هم بنشینیم، غذا بخوریم و از بودن در کنار هم لذت ببریم. برای من، خوشحال کردن فرزندانم همیشه شیرین است. حتی اگر سهمم از خوشحالی آنها، یک سبد گل و یک ناهار ساده باشد.
با برادرزاده و خواهرزادهام هم تماس گرفتم و روز دختر را به آنها تبریک گفتم. شنیدن صدایشان و شریک شدن در شادی این روز، بهانهای بود برای تازه کردن پیوندهای خانوادگی. پیوندهایی که با همین توجههای کوچک زنده میمانند.
در ادامه روز، به عیادت دو نفر از بستگان رفتم. یکی که به بیماری ALS مبتلاست و دیگری که تصادف کرده است. به دیدن زنعمویم هم رفتم که فلج است. روبهرو شدن با رنج و دشواری زندگی آنها، دلم را به درد آورد. در چنین لحظههایی، آدم بیش از همیشه قدر سلامتی و تواناییهای سادهای را میداند که هر روز بیتوجه از کنارشان میگذرد. گاهی برای همدلی، لازم نیست کاری از دستمان برآید. همین که وقت بگذاریم، سراغی بگیریم و کنار کسی باشیم، خودش نوعی محبت است.
امروز میان دو سوی زندگی رفتوآمد داشتم. از شادیِ گل خریدن برای دخترم و تبریک گفتن به دختران خانواده، تا اندوهِ دیدن عزیزانی که با بیماری و آسیب جسمی دستوپنجه نرم میکنند. این تضاد، بیش از هر چیز، مرا به ارزش لحظههای معمولی زندگی انداخت. به دور هم نشستن، شنیدن صدای عزیزان و فرصتهایی که شاید همیشه در دسترس نمانند.
امروز بار دیگر به خودم یادآوری کردم که دوست داشتن، وقتی معنا پیدا میکند که از دل بیرون بیاید و در رفتارمان دیده شود. در گلی که هدیه میدهیم، تماسی که میگیریم و دیداری که به امید دلگرم کردن دیگری انجام میدهیم. شاید نتوانیم رنج آدمها را از زندگیشان حذف کنیم، اما میتوانیم سهمی از تنهاییشان را کم کنیم. زندگی فرصت نامحدودی برای باهم بودن به ما نمیدهد. پس تا فرصت هست، محبت را به فردا نسپاریم.
صبح ره به پرکاری و بیکاری آغازیدم گفتم باشه امروز صفحات صبحگاهی بعدن نویسداری کنم برم اول تمیزکاری کنم تا پسر ام بیدار میشه. که چنین شد نه تمیزکاری شد نه ام نویسداری پسر ام بیدار شد از پهلوای چپ اصلن نمیستاد تا ساعت یک چنین بود دختر ام از مدرسه با سرویس که آمد گفتم بیا برِم پارک همسرم گفت داخل کوچهای خود ما پارک خیلی خوبی هسته آخر کوچه رفتم با بچههام کشف کردم خوشبختانه. باز رفتم لوازِم تحریر که دختر ام هرچه گم کرده بود بهخَرم که خریدم. با استاد دیالوگ نویسداری ۲۵ دقیقه درباره دیالوگ نویسداری سهشنبه بود که متاسفانه هیچ عیدهای نداد دیالوگهاش یکی ام بدرد نمیخورد گفتم ۲۳ دیالوگ ره از چندتا در آوردم که به نظرم خوب بود باز شد ۱۴ تا حال شده ۱۰ خلاصه بجا ازیکه پیشرفت کنم پسرفت کردم.
بخاطری هم کار دارم. هم باید امشب تمامِ دیالوگها درست کنم که فردا برم سراغِ شعر و ۲۴ ساعت پیش خود ام بزارم بررسی کنم تا بفرستم به گازخورد فعلن خدانگهدار.
نه پس موفق شدم. شد ۱۵ تا، البته حال درست کردم پنجتا از غلت نویسداری هاای شاعرنهام در آوردم چرا دورغ بگم اما یکم پائین بالا کردم درست شد اما ۱۵ تا دگه مونده و از این ۱۵ فعلن درست کردم مطمئِنم ایقدر که چندین بار انداختم دور ولی دیدم خیلی خوبه پس آوردم ببخشید چشهام دگه نمیذاره صبح باید ادامه دهم خدانگهدار.
https://t.me/sadegaalezadai
گزارش نیک | نوزدهم مهرماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
این روزها حس خواستگاری را دارم که هر بار راوی، دختری را به او معرفی میکند، راه میافتد و به خواستگاری میرود. حتی اگر دختر، نصف معیارهایش را هم نداشته باشد، باز با خودش میگوید شاید همین باشد.
دو سه روزی با خودش کلنجار میرود. خوبیهای دختر را یکییکی ردیف میکند، برای هر عیبش راهحلی میتراشد و بالاخره خودش را راضی میکند که میشود با این یکی هم کنار آمد. درست وقتی به نتیجه میرسد و دلش را به انتخابش خوش میکند، به راوی زنگ میزند و میفهمد دختر هم او را نپسندیده است.
حالا حکایت خانه پیدا کردن من هم همین است. هر خانهای که میبینم، سعی میکنم خوبیهایش را پیدا کنم، از بعضی کموکاستیهایش چشم بپوشم و به خودم بگویم شاید همین خانه قسمت من باشد. اما هنوز به نتیجه نرسیده، باید دوباره راه بیفتم و دنبال خانهای دیگر بگردم.
نمیدانم قرار است بالاخره کدام خانه نصیبم شود. از این بلاتکلیفی خستهام. انگار بخشی از زندگیام پشت در خانهای مانده که هنوز پیدا نکردهام. نه میتوانم با خیال راحت در خانهای که هستم مستقر شوم، نه میتوانم برای روزهایی که هنوز نیامدهاند، برنامهای درستوحسابی بچینم.
کارهایم یکییکی عقب میافتند. برای کانالم چیزی نمینویسم، کتابی نمیخوانم و داستانی هم که قرار است برای مجلهٔ «نویسنده» بفرستم، هنوز از ذهنم بیرون نیامده تا روی کاغذ بنشیند. باید برای دورههای حضوری مربیگری یوگا ثبتنام میکردم تا از هشتم آبان سر کلاس حاضر شوم، اما آن کار هم هنوز انجام نشده است.
گاهی فکر میکنم تا تکلیف خانه روشن نشود، نمیتوانم به هیچکدام از کارهایم برسم. انگار زندگی را پشت در خانهای که هنوز پیدا نکردهام، متوقف کردهام و منتظرم کسی بیاید، کلید را در قفل بچرخاند و اجازه بدهد دوباره زندگیام را از سر بگیرم.
اما مگر میشود همهچیز را تا پیدا شدن آن خانه معطل گذاشت؟
در میان این همه بلاتکلیفی، یک اتفاق کوچک هم هست که دلم میخواهد به حسابش بیاورم. امسال مسئولیت نمایندگی کلاس آروین را پذیرفتهام و تا اینجا احساس میکنم از پسش بد برنیامدهام. سعی کردهام کارها را نظم بدهم و مسئولیتی را که پذیرفتهام، جدی بگیرم. امیدوارم تا آخر هم بتوانم همینطور پیش بروم.
شاید هنوز نتوانسته باشم برای زندگیام خانهای پیدا کنم، اما دستکم در گوشهای از آن، کاری را شروع کردهام و دارم پیش میبرم.
سالواژهام جسارت است. شاید جسارت همیشه به معنای تصمیمهای بزرگ و قدمهای محکم نباشد. گاهی جسارت یعنی وسط این همه بلاتکلیفی، نگذاری تمام زندگیات معطل بماند. یعنی حتی وقتی نمیدانی در کدام خانه قرار است ساکن شوی، برای کارهای عقبافتادهات فکری بکنی، کتابت را باز کنی و کلماتت را دوباره به خانه برگردانی.
شاید وقتش رسیده باشد که منتظر پیدا شدن خانه نمانم و از همین جایی که هستم، دوباره زندگی را شروع کنم.
https://t.me/MashgheBodan
میوز
سالواژهام: نظم
صبح کلاس اول را نرفتم. به جایش کتاب برتری خفیف را آغازیدم. تو از خفیف بودنش خوشت آمده. همیشه اعتقاد به جزئیات داشتی و فکر میکنی موضوع کتاب چنین چیزیست. شاید آنها بهدنبال چیزی هستند که عقاید قبلی را تایید کند؟
بعدش خلاصه هم ازش نوشتم. به بخش مدیریت دانششخصی بخش خلاصهها را افزودهام. ایدهی ترنهواییاش خیلی جالب بود. متوجه شدم واقعا درمورد همهی آدمها دورههایی بوده که درخشیدهاند. بعد دیگر بیخیال شده و شکست خوردهاند. بعد از شکست خسته شده و بیشتر تلاش کردهاند. همینطور نمودار سینوسی.
کلاس دوم را اما رفتم. ردیف یک بودم و گوش دادم. ادامهی مبحث PUD بود.
بعدش پیادهروی بین درختها و دانشکدههای مختلف. آدمها اگر دم داشتند؟ من دم خرگوش را ترجیح میدادم. یا دم میمون بهعنوان دست سوم.
بعدش از کتاب سقوط خواندم. فصل سوم را خیلی دوست داشتم. صفحههایی را همین پایین میفرستم. ولی این جمله: به روشنبینی رسیدهایم. اطلاعیه را جایگزین مناظره کردهایم. میگوییم: حقیقت این است. مختارید دربارهش بحث کنید. برایمان اهمیتی ندارد. اما چند سال دیگر، پلیس به شما میفهماند حق با ماست.
بعدش رفتیم بیرون و گشتیم. کافهی راک و متالبازها باز. لاک و پاستا و موسیقی. پیشی و شب و گوشوارهی توتفرنگی. آخر سر کتاب برتری خفیف را خریدی. من که گفتم میخری. میبینید میداند تو طاقچه بینهایت بالاخره روزی باید دست ازش بکشد. اما این شکلی کتاب را لمس کردن حس کتاب بیشتری بهش میدهد.
حالا میخواهد کمی درس بخواند. اما خستهست پس گزارشنیک مینویسد. میدانم. خستهم. سرم بین نورها و توتها و برگها میچرخد. بعد برمیگردد به آن صحنه. اولین درختی که دیدی برگهایش ریخته و زرد شده. و بالاتر اما برگها سبز بودند. بعدش یاد شهربازی میافتی و از چرخیدن سرت لذت میبری. گفته بودم؟ از اینکه خلاف جاذبه بلند شود لذت میبرد. گفته بود؟ من یادم نمیآید کی بود. اگر گفته بود باید بدانی که نوع پوچی که تو آثار آلبرکامو هست آرامم میکند.
فرام دیدم. فصل چهار تمام.
بعدش داستانی شنیدم از زنبور و پیشی که دوست دارم بنویسمش. میوز.
امروز کلا داستان جمع کردم. داستان آدمهای دمدار، درخت ایده… داستانجمعکنی.
روزم را از بعد از بعدازظهر روایت میکنم، چون صبحش کلیشه بود و تا بعدازظهرش هم که اجبار.
پس:
بهترین و نیکترین کارِ امروزم تمامکردن ثبت گزارش نیکهایم در کانالی بود که جداگانه برای گزارشهایم ایجاد نومودم. اینکار را کردم تا به صورت متوالی گزارش روزهایم را پشت سر هم داشته باشم. لینکش را در انتهای گزارش نیک میآورم.
کمی پیادهروی نومودم در هوای پاییزی.
ویس جلسهی آخر نویسندگی خلاق را گوش دادم تا مروری شود. قرار بود ادامهی بخش اول تمرینم را بفرستم، یعنی تمرین اولم را گسترش بدهم و بفرستم. قبلن گسترشش داده بودم، اما امشب که به متنم برگشتم هنوز دوستش داشتمها اما یک چیزهاییاش اذیتم میکرد. کمی ویرایشش کردم و ارسال. یکجوری است که انگار همهاش میخاهم برگردم از اول و ساختارش را دگرگون کنم؛ و با هربار دکرگونی میلم به شخمزدنش التیام نمییابد و همچون پیرمردی بوالهوس میل انگولککردنش را دارم. مثال خوبی زدم؟ فعک نکنم اما دیگر زدم. بگذریم.
امروز کتاب نخاندم هیچ. فرصتش نشد. از طرفی هم میخاستم این کانال گزارش نیکم را تمام کنم و خودم را خلاص کنم. راستش این روزها که سنگینم، تصمیم گرفتهام یکی یکی قیدها را پاره کنم. یا باز کنم؟ قید را پاره میکنند یا باز؟ حالیا، همان که درست است.
آها و اینکه کمی هم نوت گوشیام را مرتبکردم و پوشههای جدید اضافه کردم.
و دیگر اینکه اصلن دوست ندارم که کمبود وقت دارم، و نمیتوانمم قالب روزم را گشادتر کنم. یعنی میدانم که من گناهی ندارم اما اینکه گاهی به خودسرزنشگری میافتم و از خودم ناراحت میشوم، ناراحتم میکند. گاهی این من، چه خودخاه میشود. نمیبیند بیخابی و خستگی و روزهایی فرسودگیام را؟ شل کن ناموسن، لااقل تو با من مهربان باش. گناه دارم والا. شرم برتو باد. اوف بر تو باد. خاک بر سرت برینند. خوبت شد نکبت؟ ولم کن.
ببخشید که دعوای خانوادگی را اینجا آوردم. البته شاید حسابِ کار دستِ خودِ خودخاهِ شما هم آمد.
شما هم خودِ خودخاه دارید؟ بزنید توی دهانش. آدمی آمده زندگی کند نه اینکه به ضربِ شلاق چهارنعل بتازد. پس کِی زندگی کردیم ناموسن؟
آها قهوهام هم تمام شده بود. غروب قهوه ترک نوشیدم ناچارن. شاید دلیل وحشیتم اینهم باشد. شما بگویید دور از جان.
همین دیگر. برویم به لالاییدنمان برسیم.
اودافظظظ هم که باشد.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
کانال گزارش نیکهایم:
https://t.me/rooodnameh
گزارشنیک
گزارشنیک آنجاییست. که علاوهبر بر گزارش آموختهایم. بهینهتر و کارا است. به نحو هم بنگرم. روزم که امروز باشد. همان آغاز صبح. نشستهایم و تعدادی عنوان خلاقانه برای دورهی شعر اتود زدیم. بیافزایم که از همان سهشنبه درگیریم. تا حالا. اینها شکل گرفته از بین اتودها که دوستشان دارم. در حوالی دنیا عاطفهی کسی گم نشده است/ من از تو بغضی حامله شدم/ من هم سفید شدم غم… بعدتر رفتیم سراغ رونویسی از ترحمههای شعر «تیاسالیوت» رونویسها مشغتبار است قدری. اما اگر فلسفهکار روشن باشد که رونویسی باشد که زبان است و برخوردهای متفاوت مترجمان با نحو زبان است که کلاسدرس نویسندگی است. دیگر مانند دوران مدرسه گِللقدکردن نیست هان؟ بعدتر این جملهی حذف هم جزو از گزینههاست کتاب در کمالسادگی. (ایدهی تکخطی کتاب میشود چگونه در دنیای شلوغ حالا. صدای خودمان را برسانیم. اما نه با کلیگویی) عملیکردم. فضای دیجیتال گوگلکیب را سامان دادهام. پوشههایی را حذف و افزودم. با برچسبهای از آموختهای داستان، شخصیتهای دوستداشتنی. عزیزانم…. بعدتر این روندهی دوپا. پیدیاًفی میگشاید. مقالهی زبان چیست؟ که ایدهی در ادامهاش میشود.
حیوانات زباندرکند. اما آنها علامت درک میکنند. از طریق انعکاس و «شرطیسازی» مثلن به چراغقوهی همسایه بغلی واکنش نشان میدهند غافل از اینکه «چراییاش را» بدانند. انسان هم همین ویژگی دارد با آبشن بیشنر انسان دلالت هم درک میکند. همان «چرایی». این ویژگی برخلاف حیوانات که به واسطهی علامت واقعیت را دنیای خارج را یکپارچه بازنمایی میکند. زبان ما این واقعیت را «تقطیع میکند» این بود از گزارش نیک امروز. تا گزارش بعدی بدرود.
علی آراسته
#نیکروز
سال واژه: ساده
تا بیدار شدم، به سراغ دیدن فیلم آموزشی زبان رفتم. لغتهایش را گذاشتم توی ذهن دوم که هر وقت خاستم تمرین کنم، نزدیکم باشد. آخر وقتی جایی بیرون از خانه دلم میخاهد تمرین کنم، میبینم یادم رفته است دفترش را بیاورم. به تمرینجا هم دیر رسیدم، زود آمدم بیرون. سرگرم حرف زدن با پدر شدم، نفهمیدم چطور گذشت.
توی وبینار هم توی آزادنویسی، انگار دور میزی با دو نفر دیگر نشسته بودم. دربارهی خودم با هم حرف میزدیم. قربانشان روم، یار تخریبچی خوبی بودهاند. سحر هم داستان کودک را چقدر قشنگ برایمان خاند.
درد پاهایم مهمان کمر و گردنم هم شده است. نمیتوانم زیاد با گوشی یا لپتاب کار کنم. به خاطر همین از دنیای مجازی کشیدمشان بیرون. اینجوری حس بهتری موقع خاندنشان دارم.
سر سفره چیزی گفتم، پدرم گفت: «اینم نشون نمیده، وگرنه نصفش توی زمینه.» مادرم هم گفت: «چی میگی؟ کلش زیر زمینه.» و من از زیر زمین به شما شب بخیر میگویم.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
بنام خدا
گزارش نیک ۱۵۲:
امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم که بیشتر آزادنویسی بود و تازه شدم با نوشتن.
خانه را مرتب کردم. گرد و غبارش را زدودم. گلهای فرشها را جارو کشیدم. ناهار هم زرشکپلو با مرغ درست کردم.
بعدازظهر کمی استراحت کردم و خاندیهایم را خاندم.
از «فرهنگوارهی فارسی خلاق» خاندم:
«هنگامی که معنی کلمهیی را نمیدانید چه میکنید؟
یک: از کنار آن میگذرید.
سه: فوری سراغ لغتنامه میروید.
چهار: میدرنگید و به معناهای احتمالی واژه میاندیشید، سپس در واژهنامه معنای آن را میجویید.
برای واژهبازها چهارمی میتواند جرقهیی برای ایدههای تازه باشد.»
(کاش من هم جزء دستهی چهارم بشوم.)
رمان «شبیک شبدو» را خاندم انگار بار اول است این کتاب را میخانم. طبیعی است بعد از چهار سال دارم دوباره میخانمش.
«بوف کور» خاندنیتر از قبل است.
در وبینار شرکت کردم و نوشتم هر جمله را به سیاق اولشخص، دوم شخص و سوم شخص و چه حس عجیبی پیدا کردم با اضطرابی که یکی دو روزه دارم نادیدهاش میگیرم روبرو شدم و سعی کردم ریشهاش را بیابم. فهرست کلمات نوشتم کلماتم هم مضطرب بودند، البته نسبت به هفتهی پیش که اصلن اضطرابی در کلماتم نبود، داستان کودک را از زبان شیرین سحر فرهادی عزیز شنیدم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
بعد از وبینار چند صفحه «بوطیقای شعر نو» خاندم و چند غزل از حافظ.
داستان «دوئل» را تمام کردم و داستان «همسرم» را شروع کردم که خیلی جذاب است.
آخر شب آزادنویسی کردم که بخشی از آن نامه شد. روز نویسی هم کردم و از اضطرابم بیشتر نوشتم. این روزها بیشتر مینویسم و خیلی از این بابت خوشحالم.
محبوب امروز:
«مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست»
حافظ
خاندن پارهای از کتاب «کلمات» از «ژان پل سارتر».
بازخانیِ بخشی از «یادداشتهای زیرزمینی» از «داستایفسکی».
ادامهی دیگری از کتاب «صبر و چکش» از «خاکستر ابهری».
دوچرخه و خاندن دو مقاله.
روزنویسی.
هزار کلمه آزادنویسی.
بازگشت به آغوشِ مدیتیشن.
آرزوهای خوب برای تمام آدمهای خوبِ دنیا که شرافتمندانه، در سکوت میلولند و منتظر آمدنِ روزهای خوبند.
نقاشی با رنگ روغن و موسیقی.
بازبینیِ انیمیشن استاپ-موشن Mary and Max. بازبینی چند قسمت از سریال Black Mirror.
دو ساعت قدم زدن و دیدنِ اتفاقیِ چند نفر، از جمله فاطمه و موهای فرفریاش.
از موهای فر نوشتم.
در قدم زدن به چهرهها بیشتر از همیشه دقت کردم. تقریبن همه شبیه هم بودند. عاشق چهرههای متفاوت، طبیعی و آرایشهای نقصدارم. چقدر جمعیت زیاد شده. همه در حال رفتنند. به کجا؟ چرا با این شتاب؟
گوش کردن به وویس نویسندهساز و کلاس نویسندگی.
🪶
دلم میخواد که کمی خودمونی تر بنویسم امروز رو
امروز خیلی با کودک سر و کار داشتم
خودم کودک شدم و زدم زیر گریه
آهنگ های کودکانه شنیدم
بچه های تازهدبستانی رو از لب پنجره دیدم
یک توک پا رفتم و برگشتم
با دیدن خوراکی هایی که برای خونه مادرم گرفته بود ذوق زده شدم
سازم رو که خاک گرفته بود در آوردم، اما نزدم. کوک نبود و تا سنتورو کوک کنی چند ساعت گذشته. تازه خوب هم بلد نیستم.
و در ادامه وبینار بود با موضوع کودک
کلمات هفته ای که سری پیش کلمه اولش سنگین بود و این بار ریزبینی بود
یعنی ریزتر ها و کوچولوتر ها رو ببینیم
از ترسِ لولوخرخره امروز فقط از پنجره آدما رو نگاه کردم
اما به چشم هیچ آدمی نگاه نکردم
من اون بچه خجالتیم که زنگ تفریحا قایم میشه و پیداش نیست
مخصوصا اگه دلگیر باشم به هیچ کس نگاه نمیکنم
چه بیمقدار دوستش بدارم، چه نفرتم ازش بیشتر از جوندوستیم باشه
نوشته ی امروزم در آزادنویسی درباره ماهی بود
باز هم کودکانه
بله ماهی های زیبایی که شنا میکنن و پولک هاشون رو جلوی نور تکون میدن تا بازتابش بخوره به چشمِ دوستانشون و اینطوری یکم پز بدن. باله هاشون کوتاهه پس بجای دست دادن، می بوسند همدیگه رو. دیدید که، قبلش هم همیشه دارند تمرین میکنن که مودب بنظر بیان. اما من کودک نویس نمیتونم باشم چون امروز ماهی خوردم. ماهی بود به هر حال و نمیشه رمانتیکش کرد. من اون ماهی های با ادب رو روی برنج ریختم و با ولع خوردم. داشتم فکر میکردم که چقدر ما ماهی های پرورشی هستیم! چقدر پوچ گاهی منتظریم بریم خلیج، چقدر راحت از آب بیرونمون میارن و توی کیسه های تیره میذارنمون، چقدر زندگی اون سمتِ دیوار های این حوض میتونه قشنگ باشه. بهش که فکر میکنم، میبینم شاید بیرونِ این حوض خشک باشه، شاید جایی برای من اون بیرون نیست. شاید من متعلق به این حوضم. شایدم ما اصلا ماهی پرورشی نباشیم؟
به هر حال، امروز یکم فلسفه خوندم و فعلا داره سپنسر رو بیشتر باز میکنه و نظریه تطورش رو توضیح میده. زوده که بگم چی میشه ازش استنباط کرد. فلسفه جمله ای نیست، کلمه ای نیست، واحدش آهانه. یعنی بعد از دو صفحه، هیچ آهانی نیست و بعد توی یک صفحه ۵ تا آهان هست. امروز بی نصیب بودم از هن و هون.
عصرگاه خوابیدم، بیدار که شدم آسمون سیاه بود. شوکه شدم. یکمی زیست شناسی رفتاری خوندم. نحوه تدریس بعضی استادا آدمو جذب میکنه. نمیدونم به چی ربط داره. اداشو در بیاری که خوب نمیشه. در کل این بود از روزِ من. یک سری وقت تلف کنی هم داشتم که باعث میشه این متن بدون ادیت باشه.
– ورزش کردم. دمبلها بالا بردم و عرقها ریختم.
– کمی گذران وقت با فعلِ «آویختن» و دیدنش در چند شعر. نمیدانستم معنای دیگرش «جنگیدن» است.
فردوسی با «آویختن» گفته:
«کنون گاه کین است و آویختن
ابا گیو و گودرز خون ریختن»
و سعدی:
«بندهای رُطب از نخل فرو آویزند
نخلبندان قضا و قدر شیرین کار»
– آمارخوانی و مرور شاخصهای تمرکز. یا همان گرایش به مرکز.
– خواندن «گلشیری و مشکل رمانِ» براهنی. این بخش برایم جذاب بود و آموزنده:
«رمان نه تقلیدی از واقعیت است، و نه بازآفرینی واقعیت. رمان یک سیستم ادبی است که با مکانیسمهای بنیادی خود، واقعیتهای جدید برای خواننده تعبیه میکند. این واقعیت منبعث از فرم است.»
– شرکت در نویسندهساز و نوشتن. در تمرین ضمایر به نسبت دیروز روانتر و رهاتر بودم. فهرست کلماتم غالبا نو شده بود اما موضوعاتش کما فی السابق. انتهای وبینار هم خانم فرهادی آمد و قصهای خواند از تانیا و موهایش. ساده بود و دلنشین. هم اجرا هم قصه.
– کمی دیگر از کتاب «آمار برای دانشمندان داده» میخوانم.
– باقی وقت را هم مینویسم تا شاید بتوانم یادداشتی آماری برای عاقلک دست و پا کنم که… هعی…میرود برای فردا.
صبحم با دلدرد وحشتناک شروع شد. دیدن آفتاب در آسمان هم حالم را بدتر کرد. با خوردن مسکن بالاخره توانستم کمر راست کنم و راه بروم. البته هنوز ضربه نهایی را نخورده بودم. با خبری بدتر، مادر از من استقبال کرد. نشد که بماند. باید چمدان سفر میبست و به دیدن خواهرش میرفت. هنوز نمیتوانستم صاف بایستم، دست به کمر زده بودم و بین وسایلی که باید جمع میشد، وول میخوردم و کمکش میکردم. مامان رفت. خانه خلوت و ساکت شد.
به مهنا زنگ زدم. پایه بود که از خانه بیرون بزنیم. کامران و هومن گذاشتم و آماده شدم. سر وقت رسیدم سر قرار. اول همش دوست داشتم فقط نگاهش کنم. برای بار چندم و چندم و چندم پرسیدم خب دیگه چه خبر و همچنان همدیگر را نگاه میکردیم. خب، زمان زیادی گذشته بود دیگر. بعد کمکم بحثمان گل انداخت. چقدر خوشحالم که چیزی را که به آن علاقهمند است، پیدا کرده. ذوقش موقع تعریف و توضیح چیزی که مورد علاقه زندگی آینده و اکنونش است، بوسیدنی بود.
قدم زدیم و به کافه بعدی رفتیم. دکور این یکی بامزهتر بود و وایب تمیزی میداد. بیشتر صحبت کردیم. ولی یادم بود که دفتر فسقلی را دربیاورم. صفحهای باز کردم و از او خواستم چیزی برایم بنویسد. از خطش همینقدر بگویم که شبیه لپ نوزاد است. تپلی و نانازی.
پیادهروی بعد از غذا نباید فراموش شود، مگر نه؟ پیادهروی پرپیمان و شبانه داشتیم که پاساژگردی و بررسی موضوعات دارای پتانسیل کنکاش زیاد (غیبت) در ضمیمهاش بود. حالا کمتر ناراحت بودم. آنقدر راه رفتیم که پادرد شدیم. لازم است اشاره کنم ابرهای دلبر بارانی و قرمز بیشتر آسمان را پر کردهبودند. قسمت موردعلاقه روزم تمام شد. خدا دوست زیبا و مهربان نصیب شما هم کند.
کتاب جدیدی شروع کردم. «یادداشتهای یک دیوانه» اثر نیکلای گوگول و ترجمه خشایار دیهیمی را تمام کردم. متن ناتمیزی نوشتم از اثرش روی نوشتنم. اما هنوز حوصله مرتب کردن و گسترشش را پیدا نکردم. میترسم بماند کپک بزند. امشب هرجور شده ارسالش میکنم. از آن متنهای انقضادار است. نیاز به جا افتادن ندارد. فکر کنم کتاب جلد ۲ دارد، چون داستان آخر نصفه ماند. گوشه و کنار کتاب را چک کردم. ننوشته بود که جلد ۱ است. یعنی در کتابخانه میتوانم جلد ۲ را پیدا کنم؟ اصلا دارندش؟ چشمانم توانایی خواندن نسخه الکترونیکی را ندارد. اگر نباشد، باید این ماجرا را نصفه رها کنم.
داشتم میگفتم. کتاب جدید دیگری شروع کردم. «آبلوموف» اثر ایوان گنچاروف، ترجمه سروش حبیبی. کوچک و قطور است، با جلدی بسیار بوسداشتنی. اما قرار است دستدرد بگیرم، چون معمولا دراز میکشم و کتاب را بالا میگیرم و میخوانم. امیدوارم خودم را کور نکنم. این اسمهای روسی چقدر سختاند. معمولا اسمها را میگذرم و نمیخوانم. فقط سعی میکنم شکلشان را یادم باشد که آن هم زیاد چارهساز نیست، چون آنها هم شبیه هماند. خدا کند دفعه بعد کتاب غیرروسی به تورم بخورد.
این بچه کوچیکه چقدر پیگیر جواب نتایج کنکور من است. گفتم چرا پیگیری؟ گفت چون وقتی جواب کنکور من اومد، نذاشتی خودم اول ببینم. خودت نگاه کردی و جواب رو به من گفتی. واقعا این کار را کردم؟ پس چرا یادم نمیآید؟ برای بار دوم مجبورش کردم آشپزخانه را تمیز کند و رفتم بالا.
چند صفحه از «آبلوموف» خواندم. دوست دارم ادامه بدهمش. جملهبندیهای طولانیاش جالب است. الان موقع خواندن بیشتر به جزئیات دقت میکنم. اما وای به روزی که از سر بیحوصلگی کتاب به دست بگیرم. همین که پایان داستان را بفهمم، دیگر به نقشونگار نویسنده و عرقریخته مترجم اهمیت نمیدهم. موقع خواندنش ویولون گذاشتم، ولی موقع نوشتن گزارش نیک، کامران و هومن هوسیدم.
دوست دارم نوشتن گزارش نیک را به شکلهای مختلف انجام بدهم. مثل روشهای متفاوت و غیر معمول که بچههای نویسندهساز مینویسند. اما خب اینکه تلاشی هم برایش میکنم یا نه، جای بحث دارد.
ویلویلی
– برگشتم خانه. توی یک شبی که تنها ماندم فهمیدم ارزشش را ندارد. من و خانوادهام معمولن راحتتر از دیگران پول را خرج راحتیمان میکنیم. برای همین رفیقم به شوخی میگوید لاکچری هستیم.
– ۳ زنگ در مدرسه درس دادم. ساعت آخرم دوباره کنسل شد چون بچهها قروقاطی برنامه آورده بودند. روحشان مشمول رحمت الهی.
-با مدیر بحث کردم و تا آخرش رفتم. جالب این است ازش به دل نمیگیرم. از این آدمهاییست که میشود با خیال راحت باهاش دعوا کرد چون او آدمیست که سعی میکند کارش را خوب انجام بدهد و حقوق کسی را زیر پا نگذارد. تازه ساعت بعد از دعوا دوباره با احترام برخورد میکند.
– آمدم خانه. دفتری را که برای شاگردم خریده بودم جاگذاشتم اوی آن خانه برای همین امروز دوباره مجبور شدم بروم بخرم. این بیرون رفتن خوب شد. مکالمههای خوبی داشتم و شاگرد سابقم را هم دیدم.
– خابیدم. لازم بود. هنوز هم هست.
– بلخره داستانکی که داشتم مینوشتم را کامل کردم و گذاشتم کانال. کمی از فرهنگ شخصیام را نوشتم و کمی تیترنویسی کردم و اضافه کردم به گزینههای قبلی تمرین شعرماهی.
– با دختری که دیروز دعوایش کرده بودم مثل بقیهی دانشآموزان رفتار کردم و خداحافظی کردم. امیدوارم کنار بیاییم باهم.
– با جوجو بازیبازی کردم.
– صاحبکار سابقم را دیدم و این بار برخلاف سری قبل از دیدن و حرف زدن باهاش خوشحال شدم و فکر کردم که شاید باز هم من خطایی کردم که تمام ماجراهای بینمان اتفاق افتاد. و فکر کردم به فرق بین غیبت کردن و گفتن یکسری چیزها. نمیدانم وقتی احساس میکنیم کسی بهمان ظلم کرده و ما ازش بد بگوییم غیبت کردهایم یا نه.
– روزگفتار ضبط کردم و فرستادم کانال. معلوم نیست کی برسد.
– یکسری لباسهایم را از روی بند برداشتم و لباسهای جرید را انداختم رویش. باز هم دلم پارچه و لباس جدید میخاهد. البته الآن خستهتر از اینم که ببینم واقعن این میل را دارم یا نه و دارم الکی مینویسم
امروز مدرسه خوب بود. به بچهها مشق بیشتر داده بودم دیروز و عجیب امروز کار کرد. قرارمان این بود از اول. که هر روز صبح سه تا استیکر خندان میکشم کنار تخته. هر بار که کل کلاس همهمه است و با سه تا شماره هم ساکت نمیشوند، یک استیکر پاک میشود. تعداد استیکرهایی که در پایان روز مانده، تعیین کننده میزان تکالیف است. دیروز یک استیکر ماند و تکلیفها به نسبت روزهای قبلش بیشتر.
بچهها اول صبح غر زدند که خانم مشق دیروز زیاد بود. خانم دیکتهها را صحیح کردی؟
من هم غر زدم بهشان که دیروز انقدر اذیتم کردید که رفتم خانه و خوابیدم و غذا پختم و کارهای خانه و دوباره خوابیدم. کِی صحیح میکردم؟
بعضی هم میگفتند که اگر خانم را اذیت کنیم کار خودمان هم زیاد میشود و…
توی دلم میخندیدم که چه عجب پس میفهمند یک چیزهایی.
گرچه در ادامه باز هم اذیت میکردند ولی نسبت به دیروز امام بودند.
بعد از مدرسه و کارهای معمول مثل خوردن ناهار و تکلیف فرستادن، خیلی زود خوابم برد و خیلی دیر بیدار شدم. وبینار را نبودم. تلفنی حرف زدم و رفتم سراغ دیکتهها. با اینکه از تصحیح دیکته بدم میآید اما زود تمام شدند. وضعیت متوسط بود. نمرهها را وارد کردم و کمی لیستهایم را اینور آنور کردم.
کارهای مدرسه را گذاشتم کنار و رفتم سراغ نوشتن. هزار کلمه پشت سر هم نوشتم. متنی هم از میانش کشیدم بیرون برای یادداشت کانالم. میخواستم منتشرش کنم که سهیل رسید.
یادداشتم را منتشر کردم و ظرفها را شستم. غذا از دیروز داشتم و برای ناهار فردای سهیل گذاشته بودم کنار و امشب میخواستیم املت ربی بزنیم. دستپخت سهیل.
تا غذا آماده شود، من هم پریدم توی حمام. شام خوردیم و سریال. نزدیک دو قسمت مظنون دیدیم. دوستداشتنی بود. باگ دارد بعضی جاها اما در حد سریالی که آخر شب دوتایی ببینیم خوب است و گاه هیجانانگیز.
باز هم ظرف شستم و چای زدیم موقع سریال و حرف.
میخواهم تا خوابم ببرد تمرین شعرم را انجام دهم.
روزها چه سریع میگذرند. دلم میخواهد عصرها نخوابم اما وقتی نمیخوابم هم مدام منگم و چرت میزنم. نمیدانم خواب را باید چه کرد. کاش میشد مثل موبایل خودم را بزنم به شارژ. گرچه در آن صورت از لذت خواب محروم میشدم. نچ هیچ راهی ندارد.
سالواژه: شوق زندگی
امروز صبح به باشگاه نرفتم. باید داستانک را تا پایان روز ارسال میکردم. موضوع آن «مهمانی» و چالش «روایت از نگاه یک شی».
دیروز در جلسهی وبینار حین بازی با ضمایر این جمله را نوشتم «طناب را در حیاط بست و لباسها را پهن کرد.» همانجا به خودم گفتم: «شاید این، همان شی من باشد.» با همین مثلن کشفم، چرکنویسی از داستانک را قبل از خاب نوشتم و خوشحال بودم که وقت کم نمیآورم.
امروز صبح همان چرکنویسها را بالاوپایین کردم و تا ظهر نوشتهام آماده بود. یکهو گفتم دوباره نگاهی بیندازم به موضوع. دیدم بهبه راویِ من شی نیست. اولش فکر نمیکردم اینقدر تغییر راوی اذیتم کند ولی کرد. در نوشتهی اولم راوی چون بیرونِ گود بود میآمد و بعضی جزییات را تعریف میکرد و این به درک خاننده کمک میکرد. ولی از نظر شی، واقعن حس ناتوانی به من دست داد.
ساعت ۲ به تمرینجا رفتم. آموزنده و عالی.
دیگر وقتش بود رخدادک را بنویسم. ذهنم خالیِ خالی بود. به خودم گفتم: «امروز دیگه نمیتونی. عمرن چیزی بنویسی.» زبانم را هم برای خودم درآوردم. ولی نوشتم هر چه که بود. حالا دیگر نمیدانم زبانش را میخاهد لوله کند و کجایش بگذارد؟
در وبینار نویسندگی شرکت کردم. نتوانستم ۲۵ دقیقه بنویسم. حالت تهوع داشتم. بعد از آزادنویسی آمدم و سحر فرهای را دیدم که داستان کودک میخاند برایمان. خیلی ناز و بغلی بود.
لیلا و سارهی عزیزم، امشب خیلی به من حس خوبی دادند. تشویقم کردند و حامیِ من بودند. دقیقن همان لحظاتی بود که از داستانکم ناامید بودم و میگفتم: «چرت نوشتم.» پیام آنها جانی دوباره به من داد.
مربی نازنینم دیدم در گروه باشگاه، لینک کانال تلگرامم را گذاشته و آنرا به بچهها معرفی کرده. خیلی زیبا از احساسش نوشته بود موقع خاندنم. کلهقندی بزرگ در دلم آب شد. ممنون از همه.
میخاهم زودتر بخابم تا صبح خودم را فحشکش نکنم.
با سرماخوردگی دو سه روز است که دست به یقهام. هر چند امروز نگذاشت آزاد نویسی کنم، چون وسط نوشتن خوابم برد اما توانستم نیم ساعت پیادهروی کنم. سر کار رفتم و وبینار را هم گوش سپردم. از داستان کودک و اجرای عالی خانم فرهادی خیلی خوشم آمد. ساعت 11 شب رسیدم خانه. دارو و جوشانده خوشبوی عناب خوردم.
شبتان به نیکی
به سبک سحر باشم و کودکانه حلزون باشم. نشسته روی صندلی استاد تا کسی نیاید و جای شاهینش ننشیند. چند روزی است صندلی و حلزون تنهایند تا یار سفر کرده باز آید.
در وصف گزارشهای نیکم
ای گزارش بیا تا نیک بنِگارمت
از سیاهی بگیرم و به سپیدی سپارمت
هر روز را از سرت تا انتهای کار
با دیدهی اغماض بینم و خوش شِمارمت
گاهی چو امروز تو را زیر و رو کنم
گاهی چو دیروز تکاتک شُمارمت
گاهی دلم هیچ هوای تو را بر سر نمیزند
گاهی چو مو از میان ماست میشکافمت
از روزنهی نگاهت روزنگارم هیچ از سکه نمیفتد
از بس که لحظهبهلحظه چو نرخ روز میشکارمت
گاهی نوشتنت درد میشود و رنج سینهام
از بس زیاد حیف میخورم از هرز رفتنت
خسته نمیشوم و دمبهدم نَشد میکند
روز از نو و کار از منو، تو و شب نشر کردنت
گاهی چنان که بخواهم روزگار نمیچرخد
فرض میکنم که نشستی به میل من و سازکردنت
بعد از آن راهیَت میکنم تا شاهین
که زند مهر تایید را چارهی ثبتکردنت.
گزارشنیک”1404/6/19″ مهر. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”فیل در تاریکی” از قاسم هاشمینژاد را خاندم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
امروزم بعد از ۳ خط نوشتن خابم برد.
دیگهام بیدار نشدم تا ساعت ۱۸/۳۰.
البته امروز کمی حالم خوب نبود.
صبحم بعد صبحانه یکبار خابیدم.
بعدن باید ویس این ۲روز گوش کنم.
شعری آمد نوشتم.
ویس دورهی شعر را دوباره گوش دادم.
https://t.me/speechoff
دو سه باقی از خاب لیلی هم تمام کردم.
تو کلاس چهار داتش آموز بیشتر نبود. خوشحال و شاد و خرم که آدمخاران را تو مدرسه تمام میکنم که ناظم گفت:« گم شید برید خونههاتون.» تا بابام بیاید نصفهاش را خاندم. مترجم فیتیش علامت تعجب و کسره دارد. حین حاشیهنویسی تاثیر داستان چگونه کار میکند را میبینم. نوشتهی پشت جلد را اشتباه خانده بودم. رئال نوشته شده بود نه سورئال. حادثهی مهیج خیلی خندهدار است. پسر عمهی آلن میگوید مرگ بر فرانسه. یکی از روستاییان به الن میگوید پسر عمهات چنین حرفی زده. آلن هم میگوید ولی من نشنیدم بگوید مرگ بر فرانسه. آن مرد و سایر مردم همه مست و احساساتی از اخبار جنگ تو روزنامه جدی جدی میپندارند آلن پروسی است. تمام لطفهایش را فراموش میکنند. او دیگر برای مردم آلن نیست. فقط جاسوس پروسی. به گمانم کتاب مجالی دهد تا در مورد رفتارشناسی شخصیتهای داستان یادداشتی تحلیلی بنویسم.
دو فصل اول مغازهی خودکشی را میخانم. مترجمهاش همان مترجم آدمخاران. احسان کرمویسی. در مغازهی خودکشی هم به مرض علامت تعجب و کسرههای اضافی ادامه داده. فصل دوم برای آغاز مناسبترست تا فصل اول. فصل دوم هم تعلیق بیشتری دارد و هم بهتر اطلاعات اولیه در اختیار خاننده میدهد. شگفتانگیز است که ژان تولی دو اثر دارد چنین متفاوت از نظر محتوایی. یکی قرن نوزدهمی و دیگری پساآخر زمانی. حداقل دو فصل اول میگوید مغازهی آدمکشی نثر به مراتب بهتری از آدمخاران دارد.
با سوژههایی که قبل از تو نت یادداشت کرده بودم کاریکلماتور مینویسم. بین جملهی روایی و جملهی تعریفی میمانم. روایی را بیشتر دوست دارم اما چندان یادآور هر دوتا معنای شیرین بیان نیست. کاریکلماتورم بهانهای میشود تا خانم یاوری و الهه هم را بوسبوسی کنند. میخاستم بنویسم بهانهای میشود تا دل بدهند و قلوه بگیرند وای همین امروز ژان تولی را به خاطر جملات کلیشهای و اصطلاحات سرزنش کردم. کاریکلماتور قبلیم از بس بد بود که حاضر شدم با پاک کردنش در انتشار روزانهام خللی ایجاد شود.
پارسال دوستم مغاک سیاه تاریخ را معرفی کرده بود. میگفت از این کتابفروشیهای عهد بوقی خریده. آن موقع اصلن اهل جستجو نبودم. نه برای یافتنش انقلاب را زیر و رو کردم و نه حتا سرچکی تو گوگل. تصمیم کرفتم بخرمش. اسم دقیقش را یادم نبود. پس سرچ کردم و پیدیافش را یافتم. درست و غلط بودن حرفهای نویسنده به کنار شیوهی مطالعه و تحقیقش فقط. به نظر میآید کتابی باشد تا حد ممکن بدون جانبداری سیاسی- دینی. برای تحقیق هم به قرآن و راویتهای دینی اتکا میکند و هم منابع غیر دینی. به قول خودش نگاه دروندینی و بیروندینی. مثلن طبق کتاب معاویه با نگاه دروندینی پدر یزید است و آدمی شقی اما با نگاه بروندینی فرمانداری مسیحی است. در ادامهی مثال میگوید با هر دو نگاه معاویه وجود دارد ولو اینکه یکی نیستند. دوستم گفته بود خیلی منطقی و با رفلنس در مورد دین اسلام صحتسنجی میکند اما انتظار این را نداشتم.
چند کاریکلماتور از شاپور. باز هم آتش. بیشتر به درد سطری از شعری مدرن میخورند. نمونهاش: باد سرزده وارد گفتوگوی گلها شد.
در مورد آدمخاران روزگفتار میگیرم. بیشتر از حاشیهنویسیهایم حرف میزنم و انتطاراتم از کتاب.
تمام شد داستان کوتاه با کمال تاسف از بهرام صادقی. با شیوا در موردش کمی زر زدم. در خیالم آقای مستقیم مرده اما خیر. اوستا میگفت بهرام برای نوشتن این داستان تظاهر کرده مرده. بعد مثل داستان میرود مراسم ختمش تا حرفهای دیگران در موردش را بشنود.
پردهی اول ایوانووف تمام شد. آخرهای پرده بلخره اتفاقی نامعمول در زندگی شخصیتها رخ میدهد. آنا از دلتنگی شوهرش با وجود مریضی به مهمانی میرود. کنجکاوم اگر بر فرض این اتفاق حادثهی معیج باشد چه سلسله کنشهایی در پی دارد.
خطاطی میکنم. در واقع میرینم. یکی دو روز فاصله میبردم به روز اول. با کوچکترین اشتباهی عصبی میشوم و بیتمرکز. کاغذ را خطخطی میکنم.
آزادنویسی میکنم. همان موقع هم یادم نبود از چه مینوشتم برسد به الان.
چهار صبح بیدار شدم. سومین جلسهی کلاس زبانم بود. نمیدانم اگر جنگ شود و اینترنت را قطع کنند، چهکار باید کنم. فعلا ترجیح میدهم ادامه دهم و به احتمالات نیندیشم. کلاس زبانم خوب بود. همین که خجالت نمیکشم از شکسته بسته صحبت کردن، برایم کافیست. پس از آن خوابیدم. حوالی ساعت 10 پاشدم و مرتبکاری کردم و صبحانهای خوردم. فهرست کارهای روزم را چک کردم و چند مورد دیگر بدان اضافه. کمی زبان تمرین کردم. نمایشنامهی «نقطه نقطه نقطه» از بهمن فرسی را خواندم. سپس رفتم سراغ نمایشنامهی «تعلیم ریتا». دومین جلسهی نویسندگی خلاق77 بود. شدم دقیقه نودی. نمایشنامهها به دلم نشستند و متفاوت بودند برایم. اولینبار بود که از فرسی چیز میخواندم. کاش در فضای آکادمیک هم از او میگفتند. خوشحالم در جمع مدرسهی نویسندگیام. لابهلای کارهایم آزادنویسی میکردم در دفترم. ناهار خوردم و چرتی زدم و با هماتاقیها گپ زدم. ویالون تمرین میکردند. میگفتند و میخندیدند. در بستر بودم. نمیتوانستم از این جای گرم و نرم بیرون بروم. چراکه… سعی کردم نمایشنامهی «تعلیم ریتا» را بخوانم که نشد. کمی زبان خواندم و شنیدم و نوشتم. رنگآمیزی کردم. سرزبان را بودم. روی دیدگاه من، فرهنگ و مذهب و گروه همتایان تاثیر بیشتری دارد. وبیکارهای الهه علیزاده طلاست. افسوس که برخی شرکت نمیکنند. نویسندهساز را بودم و آزادنویسی کردیم. استاد میگوید به سبک کتاب «اتوپرتره» بنویسید. حال اینکه من معمولا همانطور آزادنویسی میکنم. بعد کلاس زدم بیرون به قصد پیادهروی. راه رفتن مغزم را ماساژ میدهد. فکر کردم و کردم. ایدهی یادداشت امشب هم به ذهنم آمد. تابتاب عباسی کردم و با مادرم پس از چند روز گپ زدم. مادر… استاد از تکرار گفتند. از صحنه. چقدر دانش ایشان وسیع است. نویسندگی آموختن یک طرف، استاد خوشذوق و دانا یک طرف دیگر. با هماتاقیها شیرینی خوردیم و گپ زدیم. همه به نحوی ناراحت و نگرانیم. پیگیر زبان شدم باز. باید مرتب تمرین کنم. باید زودتر بخوابم. فردا روز پرکاری است.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
آزادنویسی.
جور هندوستان فرسی.
امروز برفتم دورهمی.خوش گذشت. کلی گفتیم. خندیدیم. رقصیدیم. غیبت کردیم.
راستش اصلا حال و حوصلهی رفتن نداشتم و اصرارهای مریم نرمم کرد که بریم. یه ۲۰ نفری میشدیم. سی دقیقه اول، همه توی خودمون بودیم و زورکی خندهای میزدیم. زمان برد تا از لاکمون بیرون بیاییم و بحثهامون داغ داغ شن. انگار هر کدوم از ما رو از یه چارچوب و قفس ذهنی بیرون کشیده بودن و هل داده بودن زورکی وسط یه مهمونی. معلوم بود که هر کی، درگیر کلی دغدغه و فکر مشغولیه البته به مدل خودش. تا رسیدم خونه شد ساعت ۹ شب.
و باز من و آراد و مشقهایش.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
امروز نَرم بود. از آن روزهای یواش و بیزاویه. بچهها سَرِ مشق نوشتن اذیت نکردند. کارهایم را تا حدود زیادی خوب پیش بردم. البته برخی کارهای ناتمام و اهداف نارسیده همیشه هست در سبد زندگی.
صفحات صبحگاهی و برنامهی روزم را نوشتم. به کانال بچهها سرزدم، نوشتههاشان را خواندم و آموختم. کمی تمرین جملهنویسی کردم. تمرین دورهی شعر را مرور کردم. تا ظهر درگیر کارهای خانه بودم. عصر باز گیج بودم و خوابآلود. بیست و پنج دقیقه آزادنویسیِ وبینار نویسندهساز حسابی کیف داد. «من، تو، او» ی متفاوتی شد با الهام از کتابِ «اتوپرتره».
در فهرست هفتگی کلمات چالشهای بیشتری دیدم نسبت به هفتهی قبل. آنقدر گیج خواب بودم که در آن پنج دقیقه فهرستنویسی، دو دقیقهاش را چرت زدم با چشمهای نیمهباز. فرداد نگران پرسید: «مامان حالت خوبه؟ چرا اینطوری شدی» همین پرسش باعث شد خواب از سرم بپرد و باز به نوشتن ادامه بدهم.
سحر آمد و یک کتاب کودک خواند. سارا شنید و آمد تا آخرش را گوش داد و لذت برد و ذوق کرد. بعد از وبینار کتاب را برایش از طاقچهی بینهایت دانلود کردم.
از بعد غروب تا آخر شب باز با بچهها درسشان را کار کردم.
https://t.me/mahnaz_roointan
گزارشنیک”1404/6/19″ مهر. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”فیل در تاریکی” از قاسم هاشمینژاد را خاندم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
امروزم بعد از ۳ خط نوشتن خابم برد.
دیگهام بیدار نشدم تا ساعت ۱۸/۳۰.
البته امروز کمی حالم خوب نبود.
صبحم بعد صبحانه یکبار خابیدم.
بعدن باید ویس این ۲روز گوش کنم.
شعری آمد نوشتم.
ویس دورهی شعر را دوباره گوش دادم.
گزارشنیک”1404/6/19″ مهر. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”فیل در تاریکی” از قاسم هاشمینژاد را خاندم.
کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
امروزم بعد از ۳ خط نوشتن خابم برد.
دیگهام بیدار نشدم تا ساعت ۱۸/۳۰.
البته امروز کمی حالم خوب نبود.
صبحم بعد صبحانه یکبار خابیدم.
بعدن باید ویس این ۲روز گوش کنم.
شعری آمد نوشتم.
ویس دورهی شعر را دوباره گوش دادم.
https://t.me/speechoff
امروز جایی خواندم: دختر روز نمیخواد، سپس «لیستی نوشته شده از وسایل و چیزهایی که میخواست» نوشته شده بود که یک دختر به گمانش میخواست.
جالب بود ولی من هیچکدام را نمیخواستم.
پس رفتم سراغ وبینار و نوشتن هزار کلمه و بازی با جملهها و ضمیرها در آزادنویسی عصرانه.
اما این سوال مدام در ذهنم ول ول میخورد حتی زمانی که چند صفحه از *«رودین» خواندم و حتی وقتی که به جای خیابان بیست دقیقه در حیاط پیادهروی کردم،
چون هوا تاریک شده بود و حوصلهی بیرون رفتن نداشتم.
حالا همین سوال را در کانالم منتشر میکنم: «من از دختر بودن چه میخواستم؟»
*از ایوان تورگنیف
آدرس کانال تلگرام من
https://t.me/tarqim1
صبح آزادنویسی داشتم.
بیوقفه چهار صفحه نوشتی.
در آزادنویسیاش به شکرگذاری، یادآوری و تنظیم هیجان پرداخت.
به خانهی مادربزرگم رفتم تا ساعتی را با او بگذرانم و از احوالش باخبر شوم.
به دردودلهای مادربزرگت گوش دادی. همراه او چای نوشیدی.
به هنگام خداحافظی مادربزرگش دست برد داخل کیسهای سفید رنگ، یک کیوی سبز بیرون کشید. به عنوان هدیهی خداحافظی به سمتش پرت کرد.
داستانک مرحلهی دوم چالش را نوشتم.
داستانک را آراستی و شاخ و برگهای اضافیاش را زدی.
برای آخرین بار به داستانک نگاهی انداخت و سپس آن را برای پشتیبانی فرستاد.
امروز ۳۰ دقیقه پیادهروی داشتم.
پاهایت را تندتند به جلو راندی.
قبل از پیاده روی احساس کسالت داشت اما با کمک پیادهروی انرژیاش را پس گرفت.
در تمرینجا شرکت کردم.
به بازخوردها گوش دادی.
نکات جدیدی آموخت.
از کتاب قدرت نوشتن خواندم.
این جمله قند خونت را تنظیم کرد: اگر شما صد داستان نوشتید، مطمعن باشید نویسندهاید، چون هیچ کس نمیتواند ۱۰۰ داستان ضعیف بنویسد.
از تصویر سازیهای کتاب خوشش آمد و به نظرش تصاویر بسیار بامزه و شیرین بودند.
در وبینار شرکت کردم.
۲۵ دقیقه آزادانه نوشتی.
اکنونش را در قالب فهرستی از کلمات ثبت کرد.
کتاب خواندم.
زندگی من از چخوف را خواندی.
در مدت درخت از یداله رویایی قدم زد.
۱۴۰۵/۷/۱۹
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
امروز خسته بودی. فصل خستگیهایت رسید. فشار کار و زمان کم، آزارت میدهد و همیشه از خودت عقبی. این حس را دوست نداری اما میکوشی تاب بیاوری و کارها را سامانمندتر انجام دهی. وقتی نوبت ظهر مدرسه، کلاس داری، ناهار نمیتوانی بخوری و ممکن است گرسنگی باعث سردردت شود. پیش از مدرسه، صبح در خانه، برگه تصحیح کردی. هنوز سال تحصیلی درست شروع نشده اما تو چند آزمونک گرفتی تا بچهها درس بخوانند. چرا خودشان درک نمیکنند که باید بخوانند تا بتوانند آخر سر، راحتتر آزمون دهند؟ برگههای آزمونهای آغازین را هم تصحیح میکنی و دچار قضاوت میشوی. برخی دانشآموزانت ضعیفند، مخصوصاً یکی از کلاسهای دهم. چه کنی؟ هفتم و هشتم و نهم تدریس کنی؟ وقت هست؟
بعد از مرتب کردن برگهها، به خاطر پیام «شیراز اوشاخلاری» به اینستاگرام سر میزنی. استوری استاد را میبینی. بچههای شیراز دور هم جمع شدهاند کنار حافظ. قشنگ است. ناگاه درمییابی که مدرسهات دارد دیر میشود. سریع چیزی میخوری و میروی. برای مدرسه هم کیک دستپخت خودت و سیب و انگور میبری. سر کلاس اول، با بچهها به خاطر حرف گوش نکردن تندی میکنی. کلاس چندان خوب پیش نمیرود. ناراحتی که بچهها هنوز بلد نیستند نظم و آرامش کلاس را حفظ کنند. آخر کلاس کمی شوخی میکنی تا خیلی نترسند. ساعت دوم خوب میگذرد. تازه زنگ که تمام میشود برای چند تا از دانشآموزان مشتاقت شعر میخوانی، از شیمبورسکا. همان شعر «مهربانی نابینایان» که دوستش داری و شعر «دختر کوچک رومیزی را میکِشد». دربارهٔ نگاه نوی شاعر حرف میزنی و زنگ تفریح تمام میشود. با یک چای به کلاس بعدی میروی. در کلاس آخر، تدریس سخت است چون بچهها خستهاند. تصور میکنی تدریس هر بند از درس، چیزی مثل کندن کوه است. برای اینکه حالشان بهتر شود، میروی سراغ وزن شعر و تمام کلاس با شعرها دست میزنند. بچهها وزن «مستفعلن» را دوست دارند، چون ریتمش به نظرشان شاد است، مستفعلنهایی از مولانا میخوانی و کل کلاس با نظم دست میزنند و گاهی هم، تنی میجنبانند. برای یکی از دانشآموزانت که همیشه چشمش به دست توست که چه کتابی سر کلاس آوردهای، چهار کتاب نشان میدهی و ذوق میکند. زنگ میخورد و تمام. وقت نکردی میوههایت را بخوری. به خانه میروی و ناهار میخوری. در اواخر وبینار هم شرکت میکنی و داستانی را که سحر میخواند، میشنوی. بعد از مدتها میروی آرایشگاه و صفایی به صورتت میدهی. میخواهی پیادهروی کنی اما گرم است. به خانه برمیگردی. استراحتی میکنی و غذایی آماده میکنی. یادداشت کانال را هم مینویسی و «محبوبهٔ ویتگنشتاین» میخوانی. در ایسام هم کتاب خاطرهانگیز کودکیهایت را مییابی. «گوهر شبچراغ»، همان افسانهای که رنگ صفحاتش زرد بودبا نقاشیهای زنده و رنگی و جاندار. چقدر آن مجموعهٔ پنج جلدی را دوست داشتی. نسخهٔ تمیزی از آن موجود نیست اما فعلاً در سبد خریدت میگذاری. از این خاطرهبازیها به چه دوست داری برسی؟ به یادی؟ یا به شوقی که در همان دوران از آن کتاب گرفتی؟ چه چیزی را در گذشته جا گذاشتی جز مادر و پدر و برادر و خانواده؟ یاد؟ شادی؟ شوق؟ مدرسه؟ تمام اینها را در کتابها و اشیا و مکانها میجویی. شاید بیابی، شاید حسی خوب بیابی.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
نوزدهی هفت، سال پنج
نمیدانم از کجای این روز بگویم. از درونش یا از بیرونش. از بیرون بگویم؛ تیتروار، ماشینی. آدم از بیرون همیشه سبکتر به نظر میرسد تا از درون.
روز با روزنویسی روی کاغذ آغاز شد. قلم که به کاغذ میرسد، تنی به تنی میرسد و گاهی ارگاسم. بعد هشت و ربع، روز کاری. تا شش و نیم. در این میان، ساعت پنج، وبینار را آنلاین شدم. صدای معلم جان از پشت هدفون میآمد و من، همراه بقیه، با اولشخص و دومشخص و سومشخص جمله ساختم. جملههایی که یا از چاهِ تخریب میآمدند، یا از حسرت چیزی که نیست.
خانه. کمی غذا. باز هم مرغ و سالاد. مرغ آبپز را که از ته فریزر درمیآورم، دستم یخ میزند و دلم میسوزد.
بعد کلاس نویسندگی خلاق با شاهین بیتا. بینظیر. چندین نکته برداشتم. تمام تلاشم تمرکز است؛ تمرکزی که این روزها مثل ماهی از دستانم سر میخورد. باید یاد بگیرم لطافت را. تمرکز لطیف است، مثل مراقبه، لحظهای هست و لحظهای دیگر نه.
دو ساعت تلفن با مریم. از صدای مستقیم در گوشم عصبی میشوم. ناخودآگاه بلندتر حرف میزنم، گاه تندتر. بعد از ده دقیقه موبایل را روی بلندگو میگذارم و ادامه میدهم. درد و دل که میکنم، بارِ غم کم نمیشود؛ سنگینتر میشود. کلمهها جای سبک کردن، وبال میشوند و مینشینند روی سینه. یک چیز دیگر که هر بار میفهمم: توانایی بالایم در تسلط بر دیگران. در مجاب کردن. در چرخاندن مسیر گفتگو به سمتی که میخواهم. مریم تأیید میکند، بیآنکه بخواهد. حرفم را میپذیرد. خودش را در کلمات من جا میدهد. معذب میشوم. این توانایی، در کنار شنوندهی خوب بودن، شمشیری ست در غلاف مانده و زنگ زده.
یازده و پانزده دقیقه است. سردرد دارم. خوابم میآید. نوری در اتاق نیست. منم و صفحهی لپتاپ که به زودی هر دو خاموش میشویم.
گزارش چهل و پنج
سال واژه: تبدیل
گزارش خوانی صبحگاهانهام را جا انداختم.
امروز سوشال مدیا گردی زیادی را پس از مدتها رقم زدم.
یکمی رزیدنت بازی کردم.
شب هول خواندم.
نیک ترین بخش روزم نوشتن یکی دو صفحه تیترهای نامعمول بود. نامعمول اندیشیدن را دوست دارم.
در دورهی شعر نیستم اما تمرینش را از گزارشهای استاد و دیگران خواندم.
غیر نیک ترین کار امروزم، شرم زده میگویم که پیادهروی نرفتم. میدانم. بهانه جایز نیست. پس نمیتراشمشان.
همراه مادرم قسمت اول فصل دوم سریال ترکیمان را دیدیم که بیشتر به خاطر یکی دو تا از بازیگرهایش ادامه میدهیم.
حرف مائدهی عزیز در گروه دوباره مرا یاد تمام قدمهای شاید اشتباهم در مسیر کاری و تحصیلیام انداخت. بیشتر، قدمهای برداشته نشده در جریان این مسیر.
حوصلهی شرح وقایع نبود اما شاید روزی از دوستان همسفرم مشورت بگیرم. هنوز گاهی تجربه بهترین استاد است.
شبها زود خوابم میگیرد و این برایم عجیب است. منی که شب را تا دو بامداد زنده نگه میداشتم حالا از ده و نیم سنگینی پلکهایم را حس میکنم.
گاهی خوب است و گاهی بد. نوشتنهای بامدادانه یا فیلم دیدنهای شامگاهانه لذت بخش بودند.
ها راستی ادامهی کتاب استاد را هم خواندم و کلمات خودم را نشان گذاری کردم. خودم را برای دورهی خودواژه تجهیز میکنم. به سلامتی.
گوشیام شارژ ندارد و دلم میخواهد اگر بیدار ماندم اد گین ببینم. یا insidious جدید. هنوز که هنوز است به نظرم قسمت اول و دوم از همه بهتر است. این یکی را دست کم گرفتهام. تا ببینیم.
فردا نیک تر از امروز.
تا رسیدم خانه هشت شد. این چند روز را نفهمیدم چطور گذشته. انگار روزها و روزها گذشته.
با فرشته و الهه صحبت کردیم. دلم تنگ شده بود برایشان. این پنج روز بیشتر از ده روز گذشته انگار. فائزه نبود. دیروز توی اسنپ بودم که یه ثانیهای فائزه و الهه را دیدم. صحبت کردیم کمی و بعد در سکوت هم را نگاه کردیم. گاهی سکوت و دیدن چه خوب است. لحظهای فرشتو رو میدیدم و لحظهای نصیرو را. فائزه گفت فائزو را دوست ندارد. پس بهش گفتم فایزه. حالا میگوید او را هم دوست ندارد. تا دیروز دوست داشت ها. ما هم گفتیم بهت میگوییم تفتفو. میگوید حداقل تافی. گفتم تافی تفی. ایح ایح ایح ما اینیم دیگه.
بعد از سکوت رفتیم سراغ نقاشی. نقاشی کشیدیم با هم. صدای حرکت مداد و ماژیک روی کاغذ میآمد. چه صدای دلنشینی.
رفتم حمبام. آب داغ زیادی خوب است. خستگیات را میبرد البته فقط همان لحظه که زیر دوشی.
توانایی نشستن پای لپتاپ و تایپ را نداشتم. پس توی دفتر نوشتم. چقدر احتیاج داشتم به نوشتن. این چند نشد درست بنویسم. نیم ساعتی نوشتم. وقتی چند روز نمینویسی و بعد مینویسی میفهمی نوشتن چقدر خوب بوده، چقدر خوب است. روی کاغذ نوشتن هم که خداست. نقاشی میکنی کلمهها را. چقدر نوشتن خوب است. دلم تنگ شده بود برای آزادنویسی. حس میکنم روزها و روزها گذشته.
دلم کتاب خاندن میخاهد. دلم شعر میخاهد. میخاهم. میخاهم بیژن بخانم الهی.
۱۹ مهرماه ۱۴۰۵
سالواژه: پیوستگی 🐜
در تکملهٔ کارگاه «رنج ما، گنج ما»، درسگفتار مصطفی ملکیان با عنوان «رنج معنادار و رنج بیمعنا» را گوش میکنم و از آن نتبرداری میکنم.
هم درد و هم رنج، ادراک روانی دارند؛ اما درد واسطهای بدنی دارد و رنج چنین واسطهای ندارد. مثل شرمندگی و خشم.
رنجی معنادار است که قابل فهم و دارای علت، معقول و هدفمند باشد؛ رنجی که در نهایت به لذت بیشتری برسیم.
آزادنویسی را با الگویی از استاد کلانتری آغاز میکنم: ابتدا با اولشخص مینویسم، سپس دومشخص و در ادامه سومشخص.
بیش از گذشته به اهمیت نوشتن واقف شدهام و میکوشم تحت هر شرایطی روزانه هزار کلمه آزادنویسی کنم؛ گاهی با این الگو، گاهی با آزادپرسی و گاهی هم وقتی سوپاپ بخار مغزم بالا میزند، از هر دری مینویسم تا دیگ ذهنم خنک شود و منفجر نشود.
یکشنبه است و در نشست انجمن مولانا، غزل ۱۴۱ را میخوانیم. بعد با استاد و دوستان حاضر به بحث و تحلیل مینشینیم.
امشب خواندن جای خالی سلوچ را به پایان رساندم. این بخش از کتاب در ذهنم ماند:
«کجایی ای مرد؟
کجا بودهای، ای مرد؟
کجایی ای سلوچ که آواز نامت درای قافلهای است در دوردستهای کویر بریان نمک.
در کدام ابر تیره پنهان شده بودهای؛ در کدام پناه؟
رخسار در کدام شولای پوشانده بودهای؛ کدام خاک تو را بلعیده بوده است؟
چگونه آب شدی و به زمین فرو شدی؛ چگونه باد و در باد شدی؟…»
و اینک گزارش نیکم را مینویسم تا پس از آن به مطالعهٔ آخر شبم برسم. احتمالاً داستانی از چخوف خواهم خواند.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
«چشمهای خود را کشف کن» شاید برای من اینگونه تعبیر شود: «چشمهای خود را دریاب» بس که خسته است چشمهایم.
با صدای زنگ هشدار بیدار میشوم. معمولن بعد از بیداری چند دقیقهای در تخت میمانم. از اتاق که بیرون میآیم مات ساعت میشوم. چند دقیقه شده چهل دقیقه! دیر شد. به تایچی با تاخیر میرسیم و با قیافهی هنوز خوابالو.
بعد از تایچی کمی وقت دارم تا شروع شیفت، پس میرویم پارک آزادی صبحانه بخوریم. بیمیلم. بیمیل و بیحال. اما یک چیز را فهمیدم، برای نوشتن فقط باید نوشت.
مینشینیم زیر سایهروشن آفتاب بین شاخههای خشک کاج. کاج خشکیده. نیمکت همیشگیمان اشغال است. عوضش اینجا گلهای اطلسی بنفش پیش رویمان است و بوی آتش میآید. اما حرفهای مرد چاق و کچل میز روبرو روی مخ است. مرد کچل که میرود جایمان را عوض میکنیم تا در سایه باشیم. گربهها بین نیمکتها میلولند. خرخر آنها و غارغار کلاغها بوی زندگی میدهد.چای بهارنارنجم زیر آفتاب میدرخشد. و من به دوستم فکر میکنم که زیر دست جراح است.
بعد از صبحانه قدم میزنیم در پارک. همه چیز آرام میگذرد که ناگهان صدای «تو را به ناموست خشت نیو» آرامش را درهم میریزد. انواع فحشها را میشنوم و حتا فحش جدید یاد میگیرم و به علیرضا هم یاد میدهم: «کسپدر».
امروز هم شیفت بیمارستانم. تصمیم گرفتهام با بیماران بداخلاقی نکنم، هرچند هیچگاه نمیکنم. اما امروز میخواهم بیشتر لبخند بزنم. چند شب پیش بیماری گفت: «لبخندتون رو که دیدم کلن حالم خوب شد.» میخواهم دریغ نکنم.
بعضی بیماران را باید چندبار صدا کنی تا به خودشان بیایند. بعضی چند بار از جلوی میز تو رد میشوند و دنبال شمارهای که خواندهای میگردند. نمیدانم باید بهشان حق بدهم که انقدر گیج باشند؟ نیمی از تقصیر به گردن گوشی موبایل است. بعضیها حتا وقتی جلوی میز من ایستادهاند و من دارم یکیک داروها را توضیح میدهم برایشان همچنان با گوشی حرف میزنند. اینجور مواقع خوشاخلاقیام را کنار میگذارم و آن رویم را بالا میآورم. البته آن رویم چندان سگ نیست، سرزنشگر است. بعد از اینکه چند بار بیماری را صدا میزنم و او سه دور داروخانه را میچرخد، آخر سر میرود سراغ همکار مَردم. با لبخند سرزنشش میکنم که آخر صدای مرا از مرد تشخیص نمیدهد؟ عذرخواهی میکند. حین صحبت متوجه سردرگمیاش میشوم. تازه فهمیده همسرش بیمار است و هنوز گیج است. به او حق میدهم.
همراه بیمار میگوید دو سری داروهای قبلی جواب نداده و حالا دکتر داروها را عوض کرده. میپرسد: «حالو اینا جواب میده؟» آخر من از کجا میتوانم بدانم؟ لبخند میزنم: «بله چرا جواب نده؟»
ظهر داروخانه کمی خلوت میشود. دو همکار دیگرم دربارهی شیوع طاعون حرف میزنند. من باید انتخاب کنم بین داوری طرحهای «پژوهشیار» و مشق شعرماهی. شعرماهی پیروز میشود. شعر اصلی را جلوی رویم میگذارم تا نخست نگاه دست اولی نسبت به آن بیابم بدون وام گرفتن از مترجمانش. کاری که با نسخهی پزشک میکنم؛ قبل از نگاه کردن به فاکتور، اول نسخه را میخانم تا تحت تاثیر اشتباه نسخهزن قرار نگیرم. یکیک ترجمهها را میخوانم و با ترجمهی خودم مقایسه میکنم و آن را که بیشتر میپسندم یادداشت میکنم. دوباره به نسخهی اصلی برمیگردم که به آن وفادار مانده باشم. بازی شیرینیست.
بعد از شیفت، خوابآلود به خانه میرسم. خوشبختانه علیرضا ناهار درست کرده. نیاز دارم کمی بخوابم. جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز میکشم و فیلم میبینم و در ذهنم کارهایم را مرور میکنم. خوابم نمیبرد. بلند میشوم به انجام کارها ولی مغزم هنوز پی خوابیدن میگردد. شبم به خانهداری میگذرد و به ورزش زانو. این وسطها تیتر هم مینویسم؛ مشق دورهی شعر. شاید بعد از شام کمی بخانم.
به شعر پروین میاندیشم:
«خرم آنکس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است»
حتا به لبخندی؟
سال واژهام: تحسیــن
۱.کتاب استنلی ـ آموزش مشاغلـ همیشه با این جمله تمام میشود: « و حالا وقت خوابیدن است. شب بخیر استنلی» وقتی که خستهام این جملهی درخشان پایانی در سرم تکرار میشود.
۲. امروز ساعت شش و ربع بیدار شدم و تا حالاـ ده و نیم ـ سرپا هستم.
۳. بخاطر مشغله کاری تنها دو صفحه آزادنویسی کردم. با این شرایط بعید میدانم نویسندهای از من دربیاید.
۴. به دردودلهای مدیر گوش دادم. کلی هم برایش متاثر شدم و چون حرفی برای گفتن نداشتم فقط از روی تاسف سر تکان میدادم. همین که حرف هایش شنیده میشد، برای کل روز با ما خوش اخلاق میماند و بیخیال اجرای بخشنامهها میشد. تازه میسپرد تا دوباره برایمان چایی درست کنند.
– ساعت ۶ صبح بیدار شدم. چه پیروزی بزرگی. حقا که شایستهٔ تشویقم.
– یک قسمت رئالیتی شو دیدم. اول صبح چه کسی چنین میکند؟
– مامان گفت امروز روز دختر است. خوشحال شدم و پرسیدم میخواهد چه چیزی برایم بخرد؟ جواب داد که اشتباه کرده و امروز روز دختر نیست!
– تیتر یکی از مقالههای سایت دوستم غلط املایی داشت که درستش کردم.
– نصف اسکریپت یوتوب را نوشتم. موضوعش افسردگی است. به نظرم چیزی نیست که برای مخاطب جذاب باشد.
– خیال ندارم بقیهٔ قسمتهای midnight club را ببینم.
– در جستوجوی فیلم دیگریام.
– هنوز به نتیجه نرسیدم که چه زمانی با کارفرمای قبلی جلسه بگذارم.
– شاخ غول را شکستم و رخدادکی در کانال فرستادم.
– دلم میخواهد در نویسندگی سبک منحصربهفرد خودم را داشته باشم. میدانم هنوز مانده تا به چنین جایی برسم. فقط خواستم آرزویم را بگویم.
– دقیق ۱۰۰۱ کلمه آزادنویسی انجام دادم. همهٔ کلمات شایستهٔ شمارشاند، حتی همین یکِ بدقواره که چسبیده به هزار و از تعادل خارجش کرده.
– نفر شصتوپنجم وبینار نویسندهساز بودم و دو بار پرت شدم بیرون.
– ۱۰۸ تا کلمه نوشتم. هفته پیش ۱۱۱ تا بود.
– در عجبم که بقیه چطور کار میکنند، باشگاه میروند و کتاب میخوانند.
– یاد کریسمس دو سال پیش افتادم. بابانوئل پرسید میخواهید با من عکس بگیرید؟ هل شدیم و گفتیم نه!
– وقتی گزارش نیکها را متفاوت مینویسم، ذوق میکنم.
– فهمیدم ویروس تبخال میلیونها سال است که وجود دارد.
– چرا وقتی دبیرستانی بودیم اسم درس تنظیم خانواده که میشنیدم، میخندیدیم؟
– وقتی رسیدم به فصل نهم «رها و ناهشیار مینویسم» دریافتم کلمات نامناسبی را در نوشتههایم به کار میگیرم.
– بدم میآید کنار هر جمله خط تیره بگذارم. از این به بعد جملهها را بدون خط تیره مینویسم.
خلاصهٔ «تقویم بیهدفی» را برای کسی گفتم. امیدوارم سراغش برود.
https://t.me/zahrahabibi9626
یکشنبه ۱۹ مهر
گزارش نیک ۱۵۲
سال واژه ام تغییر
بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز بنشینم
و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق،چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
*فریدون مشیری*
ساعت ۱۱ صبح،۲۰ دقیقه ی پیش سهم روزانه نویسی امروز را نوشتم.
باد خنک مطبوعی در بند بند وجود من و مادرم نفوذ می کند و می ماند،دوباره دمی دیگر، حیف است با بازدمی بیرون بفرستیم این هوای مطلوب را
پیشتر گفتم همسایه ی روبه رو خانه اش را بازسازی می کند.از ساعت ۷ صبح که استاد بنا و کارگران می آیند و سکوت خفه ی صبح را می شکنند کوچه انگار حرکت می کند، از خمودی و سستی در می آید قد می کشد، زنده است در وجودمان جاری می شود و چقدر این جریان زیباست مانند جریان رودخانه ای پر خروش!
حرکت،تکاپو، جنب و جوش، کار و فعالیت کلماتی مقدسند.
از بلندگوی مساجد آوای خوش اذان بلند است،باید بلند شد وضو ساخت ، به نماز ایستاد و با خدا درد دل کرد، شکر مهربانی هایش را به جای آورد و به آرامش رسید.
شکرگزاری از خدا به ما می آموزد که قدردان هم باشیم به هم مهر بورزیم، در کارها به یاری هم بشتابیم خدا همین را می خواهد وگرنه چه احتیاجی به ستایش ما دارد.
اکنون ساعت ۱۱ و چهل شش دقیقه، به همراه مادر از ایوان به دل ساختمان می رویم تا این فریضه را به جای آوریم.
نوشتن از غذا برایم لذت بخش است ناهار امروزمان عدس پلو است با کشمش، برنج را در دو قابلمه دم می کنم یکی با کشمش دومی بی وجود کشمش، پسرها از کشمش دوری می کنند آن ها عدس پلو را با ترشی لیته ای که دو هفته ی پیش گذاشته ام خواهند خورد.جناب هویج هم در اندرونی تشریف ندارند اگر بودند پوستشان را می تراشیدم، خلالشان می کردم و با کمی آب با شعله بسیار کم می پختمشان انگار که بخارپزشان کرده باشم.برای اینکه خوشمزه تر شوند کمی شکر به آنها اضافه می کنم به مذاق من عدس پلو هر چه شیرین تر خوشمزه تر، اما ناهار امروز را بدون حضور هویج روانه ی معده خواهیم کرد حضورتان سبز
حفظیات مادرم:
دو تا کفتر بودیم جونی به جونی
جدا گشتیم و هر دو بوم به بومی
الهی مردمون بد نباشند
که نگذاشتند بفهمیم زندگونی
*اتو پرتره از ادوارد لِو در وبینار نویسنده ساز شماره ۵۷۷
عشق لذات بزرگی به من ارزانی کرده اما خیلی وقت گیر است.همان طور که چاقوی جراح اعضا و جوارحم را آشکار می کند عشق نیز نسخه های دیگری از خودم را می نمایاند که تازگی وقیحشان مرا پس می زند.
برای سلامتی روح و جسمم پیاده روی کردم و آب کافی می نوشم.
ساعت ۱۰ دقیقه به ۵ بعد از ظهر است، خورشید کم کم از نظرها محو می شود و می رود تا در نیمه دیگر کره خاکی انجام وظیفه کند.
آغاز وبینار امروز سفر به هندوستان😀
هنرنمایی سحرجان فولادی جذاب و نمکین بود.
۲۵ دقیقه آزادنویسی از زاویه ی دیدهای متفاوت من،تو،او
۵ دقیقه نوشتن کلمه ها در روزهای یکشنبه و مقایسه با کلمات هفته ای که گذشت.
مطالعه کتاب
کتاب بوف کور و جای خالی سلوچ را می خوانم.
از خواندن جای خالی سلوچ لذت می برم کشش دارد ولی به شدت ناراحت و عصبی می شوم.آیا شخصیت های داستان این همه بدبختی و بیچارگی را واقعا تجربه کرده اند؟داستان واقعی ست یا نیمی واقعیت و نیمی زاده ی افکار نویسنده؟
دلم آتش گرفت آنجا که عباس به خاطر یک پشته ی پنبه چوب ناقابل گوش برادرش ابراو را جوید و او را لگدمال کرد،دلم سوخت آنجا که عباس سکه ها را همراه با خاک و نخاله ی طویله در دهان ریخت و بلعید،دلم لرزید آنوقت که سالار می خواست دو تکه مس مرگان را که تنها دارایی اش بود از چنگش دربیاورد،خون به جگر شدم آن شب برفی که مادر پیر علی گناو آوار روی سرش خراب شد و عاقبت مرد، دلم سوخت از فقر مردمان، از زمین فقیر آن سامان و…
به قول *استاد ما آیندگانیم
نمره ام ۷
گزارش نیک | برگ ۰۱
روزواژه: پایان
روزم را با هدف پایان رساندن آخرین پروژهی محتواییام آغازیدم. یک پروژهی عظیم و منحوس که از دی ماه سال پیشین بر گردنم افتاده بود تا به اکنون. در عین حال که منحوس بود اما نمیتوانم مفید بودنش را انکار کنم. این پروژه سبب شد تا به خودم نزدیکتر شوم. گویی همزمان روی پروژهی زندگیام داشتم کار میکردم. روزهایی که برای شروع خود را به آب و آتش میزدم یادم داد چطور کمالگرایی سالها من را در بند اسارت کشیده بود. کمی که حواسمپرت کارهای حاشیه میشد میدیدم چطور دارم اصل کار را به تعویق میاندازم. کمی که از کارم انتقاد میشد گویی نقره.داغ بر نقاط دردم میفشارند. با خود گفتم مگر کاری که میشد در کمتر از ۳ ماه تمام شود چطور کارم کشید به جایی که تا ۱۰ ماه از پایان رساندن پروژه بگریزم. امروز که دیگر آخرین کار را برای کارفرمایم فرستادم نفس آسودهای سر دادم. در تمام مدت سنگینیای در قلب و ذهنم به اندازهی لنگر انداختن مهمان سرزده آزارم میداد. حالا که دیگر جایش را به آسودگیِ خاطری سبکبالانهای داده بود میفهمم. به وضوح میبینم که چطور تجربهی پایان معجزه میکند. که چطور پایان رساندن کارها حتی از شروع کردنش مهمتر است. باید بیشتر با خود یاداوری کنم که تمامش کنم. همه چیز را.
نوشتم. تمام این چند روز نوشتم. از دورترین و تلخترین گوشههای درونم. از عزیز. سیدمحسن اسکاف. از خصومتم با هفدهم شهریور ماه. از 44 سالگی. واژه به واژه عریانیم را به تماشا نشستم و ترسیدم. از ترس که میگویم دردی راه میرود لای نفسهایم. دردی که میرسد به گذشتههای دور. بماند برای بعد هر آنچه نوشتم. چند روزی متعهد نماندم به سالواژهام «استمرار». به من. چند روزی بیحوصله بودم از حقیقت و مجاز هر فضایی.
اما امروز؛ بیرغبت دری بسته را نیمه گشودم که تا همیشه بسته میخواستمش.
تمام چند روز پیش متعهد بودم به آزادانه نوشتن. امروز هم.
تایپ کردن هفت ترجمه از شعر تی.اس. الیوت در یک صفحه. مفتون نثر بیژن الهی شدم.
با مشاورم جلسه داشتم که خودش باز شدن درهایی بود نه چندان گوارا. هر چند ضروری.
کمی با پندار ریاضی خواندیم. تا امروز خیال میکردم صفر عدد خنثیست تو نگو زوج است و حسابی پسرک با بیسوادیم تفریح کرد.
کمی هم توپ به هم پاس دادیم و دویدیم.
شام پختم و شام خوردیم و روی فایل جلسه کوچینگم کار کردم. بین خودمان بماند گمانم اینبار هم مردودم.
از احتمال جنگ زیاد شنیدم و اینکه شاید باز بخواهیم دور هم جمع شویم و من نمیخواهم.
گزارش نیک
باید بگویم روز خوبی بود. روز خیلی خوبی بود.
در همان حدی که یک روز میتواند خوب باشد، بود.
صبح به سرم هوای گفتن از نوشتاردرمانی درمحیط کار افتاده بود. قسمت شد و مسئول روان را دیدم و گفت بیا تا تنور داغ است بچسبان. جلسه داخلی ماه بعد در موردش بگو. منم گفتم باشد. اما بعدش استرس بود که از سر تا پایم میریخت.
من را چه به گفتن. اما بعد دیدم، پس من چه میشود. اینقدر توی نوشتن از تصویر من گفتم. پس تصویر من چه میشود. من که نویسندهام. میدانم نوشتن چیست. پس چرا نگویم و تصویرم را گره نزنم به نوشتن توی دید دیگران.
یک دفعه شجاع شدم و در موردش روزگفتار هم گرفتم.
نویسندهساز و و بینار الهه را هم بودم.
زهرا و نیکوجان عزیزم را هم تصویری دیدم و گفتوگویی بر بدن زدیم.
البته که صبح اختصاصی خواندم از کتاب «بازی و خلاقیت» و یادداشت روز هم توی سایت ثبت شد.
1. سالواژهام: استمرار
2. شرکت در مدرسهنویسندگی و تجربه کردن آزادنوسی در قالب اول شخص، دوم شخص، سومشخص. برای من تجربهای جدید و جالبی هست مخصوصن که از چند دید متفاوت به خودم نگاه میکنم و این دید برای خیلی جالبه.
3. پیادهروی دور باغچه و دویدن.
https://t.me/samanmofidi78
امروز ناهار کوکو درست کردم خوب درنیامد همیشه آشپزی حالم رو خوب می کنه بر عکس نوشتن که با همه بدی ها و خوبی هایم روبه رو میشم با اشپزی حالم خوبه .بوی سرخ کردن و پختن وتلاش برای اینکه این غذا خوب از آب در آید .امروز خونه رو جارو برقی زدم و و سیصد کلمه تایپ کردم.
از انجام کارهایی که بلد نیستم خوشم میآید، یکیش همین نوشتن.امروز زیاد نوشتم.
کیفور نقدی هستم که دوست دورنزدیکم برای نوشتهام نوشت. دقیق و بزرگوار است.
بعضی سوالها جواب ندارد. من نمیپرسم.
از وبینار یکی دو روز عقبم ولی غافل نیستم و این خوب است.
مهمان ناخوانده داشتیم.
روز دختر را به مردی تبریک گفتم که دختر درونش سرحال و بیدار است.
از مصاحبه گلزار خوشم آمد، چرا؟ هیچوقت برام جذاب نبوده ولی حالا انگار دارد درست حرف میزند و احتمالن درست هم فکر میکند. حسودیم شد.
قبل از خواب میخاهم مادام بواری بخانم.
خانه را مرتب میکنم و میخابم که در امروز را کامل بسته باشم.
یاد نوزادی دخترم افتادم و درباره آروغزدن مطلبی نوشتم.
یکشنبه ۱۹ مهر
«از او مپرسید
زیرا زبانش طعم راز نمیداند
زیرا گونههایش
زلالتر از آنند که خیز خون را
پنهان توانند داشت
از او مپرسید
زیرا نقاب انکار به نگاهش نمیارزد»
بهمن فرسی
آزادنویسی صبحگاهی
نوشتن فهرست کارهای امروز
خاندن شب هول
رونویسی از غزل حافظ
انجامیدن تمرینهای دوره شعر
آزادنویسی عصر
آموزش خانوادۀ در انجمن و توانبخشی احبا
چند جلسه مشاوره فردی
ویرایش تمرین دوره پیشرفته خلاق
پزیدن ماکارونی
-سالواژهام که میکوشم باهاش آشتی کنم: تدریس.
-با مامانبزرگ تلفنی حرف میزنم. راهمان دور است ولی انگار جفتم نشسته. صدایش عجیب آرام میکند قلبم را.
-چشم میبندم و خوابم میگیرد.
-بیدار که میشوم، میروم سراغ دو تا داستان کودک. قبلن نوشتم و الان ویرایش لازماند.
-کار ویرایش که تمام شد، آزادانه مینویسم. یادداشت پایین خودنمایی میکند. هوایش میکنم تو کانال.
-بیکار بودم، وسوسه شدم: خط انداختم روی سرش.
دو طرف پوستش را گرفتم و کشیدم تا پایین. قِلِفتی. دل و روده و معدهاش را ریختم زمین. چشمهایش را از کاسه درآوردم. گذاشتمشان جای معده. کلیههایش را جاساز کردم تو جمجمه تا بعدن کشف شوند. رودهی بزرگش را کوتاه کردم. زیادی دراز بود. رودهی کوچکش را کشیدم تا بلندتر شود. معدهاش را چپاندم تو حلقش.
خلاصه جایی نمانده بود که دستکاریاش نکرده باشم. دوباره پوستش را برداشتم و کشیدم روی سرش. کوک زدم. آماده شد. آمادهتر شد. چیکار کنم خب، ویرِ ویرایش گرفته بودم.
-برمیگردم به گزارش نیک. بعد از وقفهیی یکروزه، شاید هم دو روزه.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
سلام
الان هفت ماه است که یکی از کارهای روزمره ام نوشتن وشرکت در وبینار های نویسندگی است. وقتی ۲۵ دقیقه کنار دوستان مینویسم به خودم وکارهایم بیشتر دقت می کنم، نمیدانم آیا کتابی مینویسم؟ اما همین که کتاب خوانی ذهن وروح آدم را مثل یک تابلوی نقاشی رنگ میدهد. لذت میبرم زندگی ؛برایم هیجان دلپذیر دارد، جدای از هیاهوی روزمره که هرروز دست وپا می زنم . یکشنبه ها را بیشتر دوست دارم مثل یک شیرینی خوشمزه وکوچک است.
🍀یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵
آغاز روز با ادامهخوانیِ زندگی از دریچهی حواس پنجگانه. خطکشی زیر برخی سطرها. پیش بهسوی پیادهروی و باشگاه و خواندن و نوشتن.
سه انگشت میانیِ پایِ راستم گرفته. از حرکتِ پنجهی کشیده در پیلاتس. موقع راهرفتن دردش اذیت میکند. پنجهام را داخل کتونی جمع میکنم. روی پاشنه راه میروم. به ذهنم القا میکنم: آرومآروم راه برو. نگران نباش. خودش کمکم نرم میشه و دردش میافته.
همینطور هم میشود. «اثر انتظار» است دیگر!
حین پیادهروی به ذهن دوم فکر کردم. به قوطیهایی که باید برای آشپزخانهی ذهنیام تدارک ببینم و زمانبندی برای انجام بهتر کارها.
چقدر هوا سرد شده! رفتم توی آلاچیق، کتاب فلسفهی پیاهروی را از توی ساکم برداشتم. در گوشهای آفتابگیر شروع کردم به خواندن: «دوست دارم با خاطر آسوده راه بروم. حیاتی میخواهم سرشار از آوارگی و پرسهزنی. راهرفتن در دلِ دشتی زیبا در هوای صاف، بیآنکه مجبور باشم شتاب کنم.»
روی نیمکت نشستم. شروع کردم به نوشتن. آزادنویسی، زیرِ آبیِ درخشان آسمان، در احاطهی شاخوبرگهای درختان، عجب صفایی دارد!
رفتم باشگاه. دقایقی مانده تا شروع کلاس. تا مربی بیاید، چند صفحهی دیگر از فلسفهی پیادهروی خواندم. ابتدای ورزش بدنم انعطاف لازم را ندارد انگار! مالِ کمآبیست. از وقتی هوا سرد شده کمتر آب میخورم. این اصلاً خوب نیست. ها!
بعد از ناهار کمی استراحت کردم.
در آداب روزانهی میسن کاری از ارنست همینگوی خواندم: سحرخیز بود. پس از دمیدن نخستین شعاع خورشید، دستبهکارِ نوشتن میشد. ایستاده مینوشت. پیشنویس اولیه را با مداد روی کاغذهای پوستپیازی مخصوصِ ماشین تایپ مینوشت.
دستوپایم یخ کرده! چای دارچین نوشیدم. چپیدم زیر پتو. از یادداشتهای آنتوان چخوف خواندم؛ جملههای کوتاهکوتاه و استفادهی زیاد از نقطه. گرم شدم.
نگاهی انداختم به ضمیمهی وبینار دیروز: صفحات ابتدایی کتاب اتوپرتره.
پرسه زدم در وبگاه مدرسهی نویسندگی: بایگانی، کتابوکتابخوانی. «چرا اینهمه کتاب میخری؟
– برای رفع دلتنگی.
– بامعناترین چیزی که میتوان کلکسیونی از آن داشت.
– پولزدن به شاخِ فرهیختهترین گاو دنیا.»
من کتابخریدن را دوست دارم، کتابخواندن را بیشتر؛ چون هر کتاب پاسخی است به پرسشهایم.
هرمز انصاری گفته: «اگر پرسش نداشته باشید، پاسخ به هیچ درد شما نمیخورد.
در وبینار نویسندهساز بازیِ شیرین با ضمیرهای من، تو، او را ادامه دادیم. خوش گذشت. کلاً طرفدار تنوعبخشیام در هر کاری و شیفتهی بازی!
فهرست کلمات هفتگیام تفاوت محسوسی با هفتهی قبل داشت. ذهنم درگیر برنامه و زمانبندی بود.
سحر فرهادی داستان کودک خواند. هم داستان بامزه بود هم خواندنِ سحر.
پس از وبینار گزارش نیکی دیگر نوشتم.
خداراشکر امروز هم به خیر گذشت.
گر به قسمت قانعی بیش و کم دنیا یکیست
تشنه چون یک جرعه خواهد، کوزه و دریا یکیست
حرص گر دهقان نباشد کشت را شبنم بس است
خوشه و خرمن به پیشِ چشم استغنا یکیست
کج نظر سود و زیان را امتیازی داده است
هرچه را اَحول دو میبیند بَرِ بینا یکیست
ناامیدی دستگاه عیش میسازد فراخ
گر ببندی دیده، کنجِ خانه و صحرا یکیست
غم نه پیوندی به دل دارد کزو بتوان برید
گر به اصلِ کار بینی، شیشه و خارا یکیست
از دیوان کلیم کاشانی🌱
امروز وبینار و آزادنویسی خیلی خوب بود .
پیادهروی متاسفانه نرفدم.
آخر شب دو حکایت از سعدی خاندم به ادراری برخوردم. برام جالب بود؛
*ادراری معین کرده که به معنی حقوق و مستمری تعیین کرده بود، بود.
و کلمهی کاسد
*بازار اینان کاسد که یعنی بازارشان کساد شدهبود.
وقتی سعدی میخوانم انگار قاشق قاشق شکّر میخورم.
صبحی حوالی 4 بیدار شدم نه به زور آلارم و چماق همینطوری خودبه خودی البته شب هم یازده خوابیدم شاید کمی دیرتر اما سبک خوابم برد و همین دلیل بیداری سبکترم شد
دلم خواست نماز بخونم سجاده مامان رو برداشتم و آداب به جا آوردم بعد شکرگزاری و مراقبه هم داشتم. اپیزود پنجره از انسانک رو شنیدم خیلی غبطه میخورم به قدرت تحلیل و تخیل حسام ایپکچی خوشذوق و قریحه
یوگا روز 16 هستم و نیت کردم برای ساختن مسیری که از آن منه در هر لحظه نشانگانی به جا بذارم که اعلان کنند من در مسیر هستم پس لازمه رفتارهام الگوی انتخابم باشند و اعتبار بدن به ادعاهام.
راستی یه لیوان آب ولرم هم ناشتا سر کشیدم و سلولهایی که با دهان باز تیشنمه تیشنمه کر میخوندن به سکوت دعوت کردم.
دو صفحه آزادنویسی داشتم و ناهار درست کردم . روتین پوستی صبح هم که جانی تازه میده به پوستمو دوست دارم. البته گاهی از علاقه رد می شه یک التزامه به خصوص روزهایی که با دلیل و بی دلیل پف میکنم.
صبحانه هم املت درست کردم با پیازچه و تره خشک شده. ادویه هم زردچوبه بود بینمک و فلفل البته با کره محلی
کمی هم ارده و عسل همراه چای خوردم و یک ناخنک به پنیر صبحانه پگاه زدم اما به لطف خشکی نون از خوردن پنیر هم منصرف شدم برای میان وعده خیار و کیوی و سیب سبز خرد کردم و چند تایی بادوم برداشتم. این بادامهای نمیدونم کجایی، تپل و به قول بابا پرمغز هستن اما صد رحمت به مغز پوک بادامهای ایرانی که عطر و طعم داره. اینها یه جوری شبیه پلاستیک هستن. انگار بهشون عصاره مونده بادوم تزریق کردن تا تپل و جوان به نظر بیان.
تا دفتر یک ساعتی در راه بودم اولش خواستم اسنپ بگیرم اما تصور ترافیک صبحگاهی مانعم شد. در مترو خانومی حسابی غر زد که چرا وقتی قطار خالیست هم یکی مثل برج ابولهل آمده بالای سرش و احساس خفگی مهمانش کرده .
تا اینجای گزارش را پیش از شروع کار و در آزادنویسی دوم امروز نوشتم. همزمان 4 قطعه از شوبرت هم در جونم نواخت.
400 هزار تومان به هاستنگ دادم برای اشتراک ماهانه سایت خودم و هاست دانلود سایت رقص و باز خودمو ملامت میکنم که چرا شبیه مادربزرگها این دو سایت را گذاشتم توی گنجه خاک بخورن و کلیدشونو انداختم گردن و تازه هر ماه کیسه کلید را هم نونوار می کنم اما دریغ از آب و جاروی سایت ها
درباره پیام موثر کمپین ها مطالعاتی داشتم و تطبیقش دادم با پیامهایی که خودم در طول روز مخابره می کنم به پیرامونم. تاثیرگذاریشون به چه عواملی وابسته است؟ آیا کنش و و اکنشها با من و شخصیت و هویتم همخونی داره؟
چه میزان از خلاقیت توی هر پیام هست؟ چطور و کجاها تونستم جایی توی ذهن کسی باز کنم و با چه ویژگیهایی. برای فهمیدنشون لازمه بارها خودمو مرور کنم و چقدر مدل اتوپرتره و ایده ای که ازش گرفتیم برای آزادنویسی کمک کننده است. چون یه وقتایی تصویری که از خودمون داریم خودانگاره اصلا شبیه تصویر دیگران از ما نیست.حالا ممکنه خودمونو درست تعریف نکردیم یا توهم برداشتیم یا بدتر توی مقطعی توقف کردیم در حالی که تغییراتی داشتیم و حتما توی بررسی میفهمیم تغییراتی مدام لازمه
جمنای قراره کمک کنه سرعتم بالاتر بره اما یه وقتهایی خودش زبون نفهمترین هوش مصنوعی موجود میشه. باز ترجیح میدم برگردم و دست یکار کردم تا پومودوری 50 دقیقهای صرف گیجی و اعصاب خردی نشده.
پس از این تا ۵ ساعت بابت جالشهای سایت پشت سیستم بودم و فقط سه بار به قدر آب خوردن بلند شدم.
پیادهروی هشت هزار قدمی داشتم.
۲۵ دقیقه آزادنویسی هم انجام شد در وبینار نویسنده ساز.
در برگشت دو اپیزود از انسانک شتیدم یکی با محوریت طراحی آینده و تناژهای متفاوت حضور و شعور.
آخر سر هم گپی با دوستی داشتم در مورد تعارضهایش در محیط کاری جدید و گفتم از زمان، زمین و زمینه که چطور تغییر هر کدوم میتونه در مدیریت تعارض کمک کنه و ” پشت دریا شهریست” را خواندم و شنیدم.
کالبدشکافیِ روان
تا چشم باز کردم شروع کردم به خواندن اشعار نادرپور.
حریق باد از نصرت رحمانی را شروع کردم. میخواهم تا خط آخرش را بخوانم.
پیادهروی امروز چسبید. هوای خنک، نور آفتاب، سکوت.
دادخواست جدیدی نوشتم. به نظرم نیاز به ویرایش دارد.
تمرینجا خودم را رساندم.
امروز تو آزادنویسی ابتدا از زاویه اول شخص نوشتم. من، من، من. من چنینم، من چنانم. من من زیاد نوشتم. چرا من؟ اثباتِ وجود.
نوبت دوم شخص که رسید، روی صندلی بازجویی سفت یقهی خودم را گرفتم. حالا نوبت توبیخ و سرزنشِ «تو» بود. همان منی که اظهارِ فضل میکرد، منِ پر ادعایِ اول شخص.
و در پایان وقتی به سوم شخص رسیدم «او» را با نگاهی آمیخته به ترحم دور، غریب و تنها دیدم. همان خودِ اصیل من. او همان حقیقت عریان است. جدی و ناشاد، کمی افسرده، کمی خسته. بهم ریخته. گریزان، مستأصل. از پا درآمده.
https://t.me/sorayaahmadiani
گزارش نیک یکشنبه ۱۹ مهر پاییز ۱۴۰۵
✓🟥 صبح یکشنبه، خوابی کوتاه دیدم. خوابم موضوع یا داستان مشخصی نداشت و هنگام بیدارشدن نتوانستم جزئیاتش را به خاطر بیاورم. فقط میدانم که چیزی دیده بودم، چیزی که در فاصلهٔ خواب و بیداری از دست رفت.
✓🟥 گزارش نیک | کارمند آماتور، خواهرِ کاربلد و داروهای پلندار
صبح، مثل هر صبح دیگری که آدم باید به محل کار برود و نقش بزرگسالان مسلط به زندگی را بازی کند، از خانه بیرون زدم و راهی شرکت شدم. کیف و وسایل همراهم بود، ظاهر کارمند را داشتم و ظاهراً هیچکس از بیرون نمیتوانست حدس بزند که در پشت این چهره نسبتاً رسمی، یک آماتور تمامعیار در حال دستوپا زدن است.
من، دکتر داروساز، با مدرک دانشگاهی و سالها آشنایی با دنیای دارو، حالا در موقعیتی قرار گرفتهام که باید بخشی از کارهای اجرایی شرکت را یاد بگیرم. اینجا دیگر صرف دانستن نام داروها و شناختن شکل و شمایل بستهبندیها کافی نیست. هر کار، روال خودش را دارد، هر مرحله قاعدهای و هر پروندهای جزئیاتی که ظاهراً همه جزو بدیهیاتاند، مگر برای کسی که تازه وارد میدان شده است.
در چنین موقعیتی، آدم با تناقض بامزهای روبهرو میشود. از یک طرف عنوان دکتر را یدک میکشد و از طرف دیگر، گاهی جلوی یک مرحله اداری یا یک فرایند اجرایی میماند و نمیداند قدم بعدی را کجا بگذارد. انگار کسی را با اطمینان پشت فرمان نشانده باشند و بعد تازه یادش بیفتد که هنوز همه پیچوخمهای مسیر را بلد نیست.
البته قرار نیست آدم از روز اول همهچیز را بداند. مشکل اینجاست که ذهن آدم گاهی از خودش انتظار دارد پیش از آنکه فرصت یادگیری پیدا کند، به یک کارمند باتجربه تبدیل شده باشد. نتیجه هم میشود نگرانی، مکثهای طولانی و آن حس آشنای آماتور بودن در میان کسانی که به نظر میرسد کار را از بر هستند.
امروز به این نتیجه رسیدم که بهتر است بهجای کلنجار رفتن با ندانستنهایم، از کسی کمک بگیرم که هم کار را میشناسد و هم میتواند آن را برایم روشن کند. بنابراین تصمیم گرفتم فردا صبح زود از خواهرم بخواهم یکی از مراحل مربوط به داروهای پلندار را با مثال برایم توضیح بدهد.
مثال، همان چیزی است که گاهی فاصله میان دانستن و توانستن را پر میکند. توضیح کلی ممکن است در ذهن آدم بچرخد و جایی برای نشستن پیدا نکند، اما وقتی یک پرونده واقعی یا یک نمونه فرضی پیش رویش قرار میگیرد، اجزای کار آرامآرام کنار هم مینشینند. آن وقت میشود فهمید چه چیزی را باید بررسی کرد، چه اطلاعاتی اهمیت دارد و ترتیب انجام مراحل چگونه است.
درخواست کمک از خواهرم هم برایم معنای سادهای دارد. لازم نیست وانمود کنم همهچیز را بلدم. میتوانم بپذیرم که در این بخش از کار تازهکارم و برای یادگیری به راهنمایی نیاز دارم. شاید همین پذیرش، اولین قدم برای حرفهایتر شدن باشد.
فردا صبح باید زودتر بیدار شوم و پیش از شروع کار، پای درس کوتاهی بنشینم که احتمالاً از بسیاری از ساعتهای سردرگمی مفیدتر خواهد بود. میخواهم این بار بهجای اینکه فقط توضیحات را بشنوم، مثال را دنبال کنم، مراحل را بفهمم و آنقدر مرور کنم تا بتوانم دفعه بعد با اطمینان بیشتری از پس کار بربیایم.
فعلاً من کارمند آماتوری هستم که هنوز دارد نقشه ساختمان محل کارش را یاد میگیرد. شاید عنوان دکتر روی کارت ویزیت باشد، اما مهارت اجرایی با کارت ویزیت به دست نمیآید. باید وقت گذاشت، پرسید، اشتباهات را اصلاح کرد و دوباره امتحان کرد.
و چه بهتر که آدم در آغاز راه، خواهری داشته باشد که بتواند صبح زود کنارش بنشیند و با یک مثال ساده، گره یکی از کارهای پیچیده روزمره را باز کند.
یادداشت پایانی: امروز لازم نبود ثابت کنم که همهچیز را بلدم. کافی بود بفهمم چه چیزی را نمیدانم و برای یاد گرفتنش قدم بعدی را بردارم.
✓🟥 گزارش نیک | جشن مهرگان، در سینما بهمن اهواز
امشب سینما بهمن اهواز برای چند ساعت از وظیفه همیشگیاش فاصله گرفت و به خانهای برای موسیقی، شاهنامه و تئاتر تبدیل شد. بهانه، جشن مهرگان بود. جشنی که انگار از لابهلای برگهای تقویم کهن بیرون آمده بود تا به ما یادآوری کند پیش از آنکه تقویمها را ورق بزنیم و مناسبتها را در شبکههای اجتماعی تبریک بگوییم، آدمها برای کنار هم بودن بهانههایی از جنس مهر میساختند.
برنامه با اجرای موسیقی زنده، حالوهوای دیگری به فضا بخشید. صدای ساز و آواز در سالن پیچید و برای لحظاتی، زندگی روزمره با تمام قبضها و قرارها و نگرانیهایش پشت درهای سینما ماند. بعد نوبت شاهنامهخوانی رسید. کلمات فردوسی، با آن صلابت دیرینه، از فاصله قرنها عبور کردند و در گوش ما نشستند. انگار پیرمرد توس هنوز در گوشهای از حافظه جمعی ما نشسته و منتظر است کسی کتابش را باز کند تا دوباره از پهلوانی و سرنوشت و آدمیزاد بگوید.
نمایشنامهخوانی هم بخش دیگری از برنامه بود. برای من که تئاتر از آن رشتههای نامرئی زندگیام است که هرقدر از آن فاصله بگیرم، باز جایی در وجودم کشیده میشود، شنیدن متن نمایشی در جمع، لذتی آشنا داشت. کلمات این بار نه در سکوت صفحه، بلکه از دهان آدمها بیرون میآمدند و در فضای مشترک سالن جان میگرفتند.
اما شاید شیرینترین بخش شب، دیدار با دوستان هنری و تئاتریام بود. دیدارهایی از آن جنس که آدم را به نسخههای قدیمیتر خودش وصل میکنند. به روزهایی که صحنه، تمرین، گفتوگوهای طولانی و رؤیاهای هنری، بخش مهمی از زندگی بودند. در چنین دیدارهایی، چهرهها فقط چهره نیستند. هرکدام دریچهایاند به خاطراتی که در ذهن آدم خاک نخوردهاند، حتی اگر مدتها کسی سراغشان را نگرفته باشد.
خوشی این دیدارها در آن است که برای مدتی لازم نیست خودت را از نو معرفی کنی. بعضی آدمها تو را از فصلهای پیشین زندگیات میشناسند. لازم نیست همهچیز را توضیح بدهی. کافی است سلامی کنی و رشتهای از گذشته، آرام و بیتکلف، دوباره به اکنون وصل شود.
امشب از سینما بهمن بیرون آمدم با خاطره موسیقی زنده، طنین شاهنامه، کلمات نمایشنامه و دیدار دوستانی که هنر، روزگاری ما را به هم پیوند داده بود و هنوز هم پیوند میدهد.
مهرگان امشب برای من فقط نام یک جشن باستانی نبود. فرصتی بود برای اینکه یادم بیاید فرهنگ، وقتی از کتابها و تقویمها بیرون میآید و در حضور آدمها جریان پیدا میکند، زندهتر میشود.
و چه خوب که گاهی برای دیدن دوستان قدیمی، شنیدن چند بیت شاهنامه و نشستن پای یک نمایشنامه، لازم نیست بهانهای پیچیدهتر از یک جشن داشته باشیم.
بعضی شبها، آدم فقط به یک سالن، چند صدای آشنا و اندکی مهر نیاز دارد تا دوباره خودش را در آینه زندگی پیدا کند.
✓🟥 گزارش نیک | مسافری در جغرافیای بیشعوری
امشب فهمیدم که سفرهای شهری گاهی پیش از رسیدن به مقصد، آدم را به مقصدهای دیگری میرسانند. مثلاً به سرزمین شگفتانگیز بیادبی، جایی که رانندهای پس از لغو یک سفر، تصمیم میگیرد با ارسال یک پیامک، فرهنگ لغت فحشهای خود را بهطور رایگان در اختیار مسافر بگذارد.
پیامک رسید. چند کلمه بود و مقدار قابلتوجهی بینزاکتی، اهانت و خشونت کلامی. راننده لابد تصور میکرد با لغو سفر، بخشی از حقوق طبیعیاش بر جهان پایمال شده است و حالا باید با چند واژه تند، نظم کیهانی را به جای نخست بازگرداند.
من اما تلفن را برداشتم و با پشتیبانی اسنپ تماس گرفتم. ماجرا را گزارش کردم و گذاشتم پرونده این شاهکار ادبی در بایگانی شرکت ثبت شود. لابد روزی در کلاسهای ارتباطات انسانی، از آن بهعنوان نمونهای درخشان از اینکه چگونه نباید با آدمها حرف زد، یاد خواهند کرد.
راستش را بخواهی، آدم از این برخوردها دلگیر میشود. نه به خاطر چند کلمه، بلکه از اینکه میبیند کسی به خودش اجازه میدهد خشمش را به شکل توهین به دیگری تحویل بدهد، درست مثل بستهای که گیرنده سفارش نداده است.
بااینحال، امشب تصمیم گرفتم این بسته را باز نگه ندارم. گزارشش کردم و تمام. قرار نیست یک راننده ناشناس، با چند کلمه از فرهنگ لغت شخصیاش، کارگردان باقی شب من باشد.
شهر همچنان شلوغ است، آدمها همچنان عجله دارند و بعضیها هنوز فرق میان اعتراض و اهانت را نمیدانند. من هم همچنان مسافرم، با این تفاوت کوچک که از امشب میدانم هر سفری را میتوان لغو کرد، اما لازم نیست احترام را هم همراه آن لغو کنیم.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
امروز روزم بارانی بود و بادخیز. هوا پاورچین پاورچین از خنکی به سردی متمایل شد و چهرهی شهر به لباسهای پاییزی مزین شده بود.
بعد صبحانه، دیوان فروغ را برداشتم و با توقعِ لذت بردن از شعرهایش، تورق کردم. برگهی اول، شعر اول. برگه دوم، شعر دوم و به این ترتیب برگه بعدی و شعرهای بعدی. حالم گرفته شد و نصیبی از شهرهای موزونش نبردم امروز. ناامید نشدم و چون وقت تنگ بود، به ٱمیدِ آخرین شعر روزم صفحه دگر را ورق زدم. به به. خودش بود.
یک جستار در مورد «نوشتن» نوشتم و وارد سایت کردم. جستاری هم در مورد رنج که قبلاً نوشته بودم، ویرایش و در سایتم منتشر کردم.
از شهریار خواندم:
چند است نرخِ بوسه به شهرِ شما که من
عمریست کز دو دیده گُهر میشمارمت
..
ای غم که حقِ صحبتِ دیرینه داشتی
باری چو میروی به خدا میسپارمت
یک فصل از دنکیشوت خواندم.
یک داستان کوتاه از سایت خواندم.
_ دختران عزیزند، جسورند،شجاعند و آزادند،
در عرصه تصمیمسازی جایگاه پایدار دارند.
_ حقوق دختران در گرو آگاهی دختران است.
« دخترا سیب گلابند مثل برفند مثل آبند
برف جاده گل و خاکه آب چشمه اما پاکه »
و گزارش نیک ۱۵۲ مختومه شد.
دم رفتن به دانشکده تازه متوجه شدم اشکال پروپزال ارسالیام به خانم رنجبر، کارشناس گروه دانشگاه محل تحصیلم، چی بوده. تند تند اصلاحش کردم و رفتم دانشکده.
از صبح تا ظهر قرار بود کلاس داشته باشم با دانشجوهای کارشناسی ارشد. تا 10 و نیم کلاس رو ادامه دادم. درسهای این ترمم، مداخلات روانپرستاری در اختلالات خانواده، در اختلالات روانپزشکی کودکان و نوجوانان و سالمندان میباشد. فیلم I swear و Nomadland را مثال میزنم. از دانشجویانم هم میخواهم فیلمهای مرتبط معرفی کنند. آقای محمدی این فیلمها را معرفی کرد: « The Father، Rain man، Snow cake و I am sam.» 10 و 30 دقیقه رفتم طبقه دوم و در جلسه هماندیشی که از طرف نهاد نمایندگی و ریاست دانشگاه برگزار شده بود شرکت کردم. صحبت از ماهیت جنگ بود و نقش ما. وقت بیرون آمدن از جلسه خانم دکتر غیاثی خبر داد که گزارش نیکم را همچون بخشهای یک رُمان میخواند حتی اگر بسیار خوابآلود باشد. بسیار خوشحال شدم. از اینکه خانم دکتر حنیفی هم جزء دانشمندان 2 درصد امسال انتخاب شده بودند بسیار خوشحالتر شدم.
قصهی پروپزال من تمامی ندارد. کارشناس محترم گروه نوشته بودند فرم دفاع عنوان را منطبق با عنوان پروپزال تغییر دهم. مگر میشد عنوان ثبت شده را تغییر داد؟ بنده خدا تماس گرفته بود وقتی ماجرا را گفتم گفتند نامه بنویسیم با امضای استاد راهنما برود تحصیلات تکمیلی. موقع نوشتن نامه متوجه شدم خدای من یک ایراد عمده دارد این پروپزال، آن هم کلمهی «مبتلا» بود. اساتیدم بارها تأکید کرده بودند از نوشتن افراد مبتلا به … خودداری کنم حالا توی پروپزالم 36 مبتلا به وجود داشت. فوری پاک کردم و پروپزال را با نام و بینام و در دو نسخه ورد و پیدیاف برای کارشناس گروه فرستادم. حسابی هم شرمنده شدم. از گیجبازیهای خودم خستهام.
در بینِ پروپزالبازی در وبیکار سرزبان الهه علیزاده شرکت کردم. بخش اول جمعبندی دیدگاه بود. فردا اگر برق بگذارد انشاالله پرونده بخش دیدگاه بسته میشود. الهه نصیری هم از معماری و زندگی گفت. در وبینار نویسندهساز آزادنویسی کردم. امروز سوم شخصم فعالتر شده بود. تازه دارد از آزادنویسی خوشم میآید. البته هنوز تبدیل به عادت نشده. 5 سال است گاهشمار مینویسم. هر زمان 5 سال هم آزادنویسی کردم و دیگر نشست در جانم آنوقت میشود روتین آزادنویسی. 5 دقیقه هم اکنونمان را نشاندیم در فهرستی از کلمات. این هفته کلماتم کمتر شده بود. ولی بازی با آنها بیشتر بود. دارد خود کلمه رو میآید گمانم. سحر فرهادی کودکانه داستان «موهایم را شانه نمیکنم!» را خواند. خیلی شنیدنش لذتبخش بود. از طاقچه دانلودش کردم. حالا ببینم کوثر خانم راضی میشود برایش داستان را بخوانم.
دو تمرین دورهی شعر 14 را کامل کردم و در جا تمرینی ثبت کردم.
سه تا از فیلمهایی که آقای محمدی معرفی کرده بود را از فیلمکیو دانلود کردم، فیلم «کیک برفی Snow cake» را در این سایت پیدا نکردم. امشب حس فیلم دیدن ندارم. دیدنشان را از روزهای بعد شروع میکنم.
الان میروم داستان «ننویییسسسس» را بلند با صدای خوشم بخوانم، ضبط کنم و به عنوان روزگفتار 283 منتشر کنم. امروز استاد از سحر فرهادی جان تشکر کرد که از حلزونهای گزارش نیک مینویسد. حلزون امشب سیاه پوش است و انگاری سرقبرش رفته است. یاد تمرین اکت افتادم که دوست داری روی سنگ قبرت چی بنویسند؟ ، یا بالای قبرت ازت چی بگن؟ حلزون بیچاره.
از «لمس» محمدرضا کاتب هم خواندهام و این جمله هم از این بخش تقدیم به شما: «نتیجۀ اخلاقی قصۀ خیالی ما این است که هیچ موجودی به اندازۀ باشها و بودنهای جورواجور ما حسود و بدکینه نیست.»
1405.7.19
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
۱. برای شروع امروز خسته بودم.
۲. برای لباس پوشیدن و آماده شدن هم خسته بودم.
۳. حتی برای خیالپردازی هم خسته بودم.
۴. چیزی مخالف من، مقابل من، حرف میزد، وسوسهام میکرد با اون موافقت کنم و من توانستم همانچیزی بمانم که هستم.
۵. پرخوری کردم. همیشه وقتی دستبندی به دست ندارم پرخوری میکنم.
۶. بیحوصله شدم کلافه شدم عصبی شدم اشک شدم آرام شدم. در کمتر از یک ساعت. نمیدانم. همهچیز بهانهای بود برای یک دلیل واقعی که امروز هم نتوانستم کامل به چشم ببینمش. دلایل واقعی هیچ اشتیاقی به دیدهشدن ندارند.
۷. سریال دیدم. فصل اول را بستیم و راحت شدیم. منتظر و مشتاق فردا و شروع فصل دوم هستم.
۸. مینویسم و با بخشی از خودم که نوشتن را نمیخواهد، میجنگم ولی واقعا باید جنگید؟!
سال واژه: پذیرش
جلسه تراپی داشتم.
بعلاوه مابقی روزمرگی ها: کار، غذارسانی، ظرف شستن
آمدم به احترام چراغی که هر شب اینجا روشن است، گزارش نیک هر چند مختصر داشته باشم.
( بازیابی حساب مایکروسافت از تصدق تحریم ایران)
تخت و شب و… یه لنگ تخت هم که در رفته مثل یه چشم حلزون.
تخت با معماری گنبد مسجد یا تئوریهای مخصوص فروید؟ مسئله این است.
۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم. انگاری داره میشه یه ابزار اساسی واسهی سبککردن ذهنم یا شده اصلا دیگه.
امروز جاست شکسته.
مدرسه و کلاس و بچهها و هزار جور چالش رنگارنگ. هم حرص و سکته هم خنده و عشق.
کلی سبزی تازهی خردشده خریدم بعد از مدرسه. تا خونه هی کلهمو میکردم تو کیسه و بوشو میبلعیدم.
بستهای رسید دستم که ذوق کردم بیشتر از اینکه پلاستیکهای پر بادیو که واسهی محافظت از محصول گذاشته بودن تو کارتن، فشار میدادم و بووووم میترکوندم. بعد از پوکوندن سومیش مامان دیگه ترسون لرزون، لرزون ترسون اومدش دم اتاااقم.
با برادرم یه بحث حسابی داشتم (همون دعوا) یه ساعت بعدش بغل هم نشسته بودیم هِرهِر و کِرکِر.
نویسندهساز مهمون بودم و داستان کودکی خوندم.
تمرین شعرماهی و از همینا.
شب بخیر.
صبح کار بود و کمی نوشتن بود.
سارا پیام داد که مامان نرگس فوت شد و من یاد همهی آن روزهای تلخی افتادم که تازه فهمیده بودیم مادرش سرطان دارد و دیگر نرگس سابق نشد. به زور خودم را نگه داشتم که گریهام نگیرد. یک ماه هم نشده که بابای نسترن رفته و حالا مامان نرگس. خستهام، خسته. این شرایط لعنتی با این کمبودها و گرانیهای دارو و درمان، انگار توی قلب آدم چیزی فرو میرود وقتی عزیزش مریض است. خستهام خسته.
آخر وقت هم امتحانی باید میدادیم.
تمرینجا را بودم.
نوشتم.
نویسندهساز را بودم. نوشتیم و کلمات هفته را هم نوشتیم و سحر برایمان داستان کودک خاند.
با ساحل «در مدت درخت» را ادامه دادیم.
با ندا و الهه گپی زدیم و وسطش باتری خالی کردیم و گفتیم نقاشی بکشیم در سکوت. خطخطی کردم. با ماژیک و مداد رنگی. قبلش هم از روی عکسی خاستم نقاشی دیجیتال بکشم و میکشم.
و «تمرین» را خاهم خاند. هنوز روز تمام نشده است.
گزارش نیک ۱۵۲ فرح
✍️خوابنگاری بعد از چند روز که ننوشتم.
✍️به درمانگاه امام علی رفتم و داروهای روتین مادرم را برای دوماه گرفتم. کار نیک واقعی
✍️آشپزی برای اهل خانه.
✍️بعدازظهر رفتن به ماساژ درمانی با سنگ داغ
✍️شرکت در وبینار نویسندهساز از شیراز و نوشتن ۲۵ دقیقه رها نویسی. خیلی کیف کردم.
✍️شنبدن اخبار روز ایران و سایر کشورها
✍️دیدن سریال کرهای که رقابت ناسالم والدین دانش آموزان یک مدرسه که به قتل یک دانش آموز ختم شد. البته هنوز ادامه داره .
✍️نماز و نیایش
✍️روزانه نویسی سهم شبانگاهی
✍️رو نویسی از کتاب محبوبم فقط یک آیه
✍️کتاب نخواندم ، امیدوارم قبل خواب یک فصل از شبیک، شبدو را بخوانم.
✍️بلاخره حلزون از دربدری گویا رها شده و داره صاحب خونه میشه مبارک باشه.
«چشمهای خود را کشف کن.»(الک ساث، هنر، برترین شکل امید، ص۴۱)
با نفسهای عمیق شکمی نشخوارهای ذهنت را کنترل کن. (فرح)
گزارش نیک پنجاه و دوم را استارت میزنم.
امروز از صبح که بیدار شدم درگیر کارهای شغل جدیدم بودم.
اول که رفتم شرکت و معرفی نامه ها را گرفتم.
بعد از آنجا به خانه آمدم و به آتلیه و دفترخانه زنگ زدم.
قبل از آن به شرکت قبلی زنگ زدم برای پیگیری نامه ی ترک کار که متنش را برایم فرستادند و تایید کردم.
اگر پیگیری نکنی کارت لنگ می ماند.
آتلیه که تازه ساعت۱۰:۰۰ باز می شد و هنوز خیلی مانده بود که ساعت ۱۰ شود.
به دفترخانه زنگ زدم و گفت که ما کار شرکت شما را از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲:۳۰ انجام میدیم اگر میتوانید امروز بیاید اگر هم که نه فردا تشریف بیارید.
تایم را برای فردا فیکس کردم.
بعد با عکاسی تماس گرفتم و خودم را معرفی کردم و گفتند که ۱۸ الی ۱۸:۳۰ اونجا باشم.
من طب کار را تازه اول مهر انجام دادم الان دوباره باید برای اینجا هم انجام میدادم؟
زنگ زدم به شرکت و توضیحات لازم را دادم.
یه آقای محترمی تلفن را برداشت و گفت ما مشکلی نداریم ولی دو نسخه از طب کار شما را می خواهیم.
هر دونسخه اصل باشد.
گفتم من سمتم در شرکت قبلی با اینجا متفاوت بود.
گفت ببینید هنوز از موعد آزمایشتون نگذشته و چون تازه انجام دادید میتوانید برید اونجا و اگر قبول کنند آدرس شرکت و سمت رو براتون ویرایش می کنند.
ولی حتما دو نسخه از آن را تهیه کنید.
با مادرم آماده شدیم و رفتیم طب کار که باهاشون صحبت کنیم و ببینیم چه می گویند.
اسنپ گرفتیم و با آسانسور بالا رفتیم.
خلوت خلوت بود. هیچکس نبود.
منشی از اتاق آمد بیرون بهش گفتم من میخوام طب کارم را ویرایش کنید و آدرس محل کار و سمت را تغییر دهید.
گفت که خانم دکتر نیستند.
بهتر بود قبل از اینکه تشریف بیارید با اینجا تماس می گرفتید بعد.
الان خانم دکتر نیستند که بتوانیم کارتون را انجام بدیم.
فردا بیاید و پروندتون را هم با خودتون بیارید.
یه تست دید رنگی هم تو معرفی نامه زده بود که اونم باید انجام بدم.
حالا جای شکرش باقی است که امکان یک بار ویرایش است وگرنه که باید تمامی مراحل را از اول طی می کردم.
خدا به دادم رسید و ماجرا ختم به خیر شد.
دست از پا شکسته برگشتیم خانه و چندین بار با پشیمانی گفتم که ای کاش قبل از اینکه این همه راه بیاییم تماس می گرفتم.
راه زیادی هم نبود ولی هزینه و وقتی که گذاشتیم و آماده شدیم و رفتیم همه بر باد رفت.
مادر مشغول درست کردن نهار شد و من هم به اتاق رفتم و یک فصل دیگر از کتاب علم خودانضباطی را خواندم.
کمی هم گوشی را چک کردم.
بعد قرار شد که ساعت ۱۸ بریم آتلیه برای گرفتن عکس پرسنلی.
آتلیه کجا بود؟
آن سر دنیا در جهانشهر کرج.
داخل نشان آدرس را زدم که ببینم از خانه ی ما تا آنجا چه قدر راه است.
تقریبا یک ساعتی راه بود.
هیچی دیگر. نهار را که خوردیم ظرف ها را شستم و کمی بعد از هضم غذا نزدیکای ساعت ۱۶ چای هم نوشیدیم و آماده شدیم که بریم جهانشهر.
جهانشهر کرج هم زیباست.
وبینار نویسنده ساز هم شروع شده بود.
استاد کلانتری امروز سفیدتر شده بود.
لباس صورتی رنگی پوشیده بود که بهش میامد.
من داخل ماشین بودم و در حال رفتن به سمت آتلیه.
نتوانستم آزادنویسی امروز را انجام بدهم و لذت ببرم.
صد حیف و هزار حیف.
البته که اشکالی ندارد گاهی همه چیز بر وقف مراد نیست.
بالاخره به آتلیه رسیدیم.
من به ناچار و برخلاف میلم از وبینار خارج شدم و نتوانستم در بقیه نویسنده ساز همراه باشم.
تمام زنگ ها را زدم و بالاخره در را باز کردند.
بالا رفتیم و بعد از سلام و احوال پرسی خانمی گفت که بنشینید صداتون می زنند.
کمی منتظر نشستیم و بعد آقای عکاس آمد و معرفی نامه را مهر زد و فرمی به ما داد که شماره تلفن و امضا را می خواست.
خداروشکر من اولین نفر بودم.
به ترتیب باید از ما عکس می گرفت.
سه نفر اول رفتیم طبقه بالا تا برای عکس بردای آماده شویم.
ژست مورد نظر را گرفتم و لبخند، چیک عکس گرفته شد و تمام.
از آتلیه بیرون آمدیم که به سمت خانه برویم.
آتلیه انتهای کوچه بود و مسیر یکطرفه.
به سختی ار آن کوچه ی تنگ بیرون آمدیم و به سمت خانه رفتیم.
خسته و کوفته بودم وقتی به خانه رسیدیم.
نمی دانم چرا امروز آنقدر خوابم میامد.
چشم هایم می سوخت.
با اینکه تازه ویتامین هم خریدم و آن را می خورم.
الان هم که دارم گزارش نیک می نویسم چشمانم می سوزد و از بی خوابی دارم میمیرم.
دلم می خواهد بروم و یک دل سیر بخوابم.
با اینکه فردا هم باید بروم دفترخانه برای امضاء و کلی کار دیگر دارم.
پیش به سوی رختخواب برای ریلکس کردن و آرامش گرفتن بدنم.
– بلاککردن افراد حاوی پیامی صریح برای جهان است؛ اینکه دیگر نمیخواهم با این نوع آدمها در ارتباط باشم و در این نخواستن جدی هستم. خیلی اوقات بلاککردن میتواند کابلهای انرژی را کاملن قطع کند و هزینهای که از بابت انرژی صرف آن فرد میشده را ذخیره نماید. شاید حتی بهطور فعال ارتباط خاصی میان ما در جریان نبوده باشد، اما همینکه احتیاطها، ترسها، شکها و ملاحظات را کنار میگذاریم بیان واضحی از درخواستمان ایجاد میکنیم و این در نهان به ما آرامش میبخشد و فکرمان را آزاد میکند.
گاهی حتی ناچار میشویم از افراد نزدیک دوری کنیم چون رفتار و گفتار آنها انرژی ما را میبلعد. هرچند که عمل بلاککردن نمیتواند به تنهایی ضامن قطع کابلهای انرژی باشد، چرا که ذهن قدرتمندتر از آن است که با یک کار ظاهری گول بخورد. باید واقعن به آن نقطهی نخواستن رسیده باشیم، آن وقت کارهای ظاهری میتوانند مهر تاییدی باشند بر خواست درونی ما. (دارم بلندبلند فکر میکنم وگرنه شاید هیچکدام از اینها درست نباشند.) در هر صورت فکر میکنم باید در مصرف انرژی خسیس باشیم و به هر طریقی که میتوانیم جلوی نشتکردن آن را بگیریم. لازم است بیان واضحی از حد و مرزهایمان داشته باشیم، نه در کلام بلکه در رفتار و عملکرد، وگرنه جهان تکلیفش را با ما نمیداند که نتیجهاش میشود سرخوردگی بیشتر و بیشتر.
– بسیار فراتر از توانم کار کردم، دارم از جان مایه میگذارم برای تغییر، اما ترکیب غروب و آزادنویسی را از دست ندادم.
– پروردگارا، برنامهریزیهای شما بینقصاند؛ آنقدر دقیق و آنقدر درست که حتی یک سانتیمتر جابهجا کردنشان به ضرر آدم تمام میشود. اگر عاقل باشیم با برنامههای شما پیش میرویم. من نادان بودم، آنقدر نادان که همهی دورها را زدم و دستآخر برگشتم به همان جایی که برنامهی شما بود. من اعتمادکردن را به بهای سنگینی آموختم، اما حالا اهمیتش را میدانم.
– الهی شکرت…
دیشب خاب دیدم اما یادم نماند برای مکتوبشدن.
صفحهی صبحگاهی را در دفتر نوشتم.
بیست و پنج دقیقه یوگا تمرین کردم.
یک کلاس آنلاین یوگا داشتم. به بچهها توصیه کردم شستشویِ بینی را با آبنمک یا سرمِ شستشو از یاد نَبَرَند.
پیادهروی کردم.
از روی این شعرِ حافظ رونویسی کردم:
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دو پومودورو تار نواختم.
به منزل خاهرم آمدم، با ساز و کتاب و دفتر.
در تمرینجا، آثار دوستانم را شنیدم. در همین جلسات و قدمبهقدم، کاربرد علائم نگارشی را آموختهام و میآموزم.
از کتاب زندگی با حواس پنجگانه، رونویسی کردم.
فیلم بیداد را دوست ندارم. معانی را به فیلم سنجاق کرده.
ایرانِ واقعی را وصف نکرده. در شبهایِ بعد بیشتر توضیح خاهم داد.
در نویسندهساز، شبیهِ کتاب اتوپرتره نوشتیم.
ترکیبی از اول، دوم و سوم شخص و عجیبغریب.
با این نوع نوشتن، خودم را به جای دیگران میگذارم و طبیعتن ارتباطهایم بیتنشتر شده، چون از نگاه دیگران میبینم و از واکنشهای هیجانی بهدورم.
فهرست اکنون کلماتم در مقایسه با هفتهی پیش عینیتر شدهبودند با اینکه تعدادشان کمتر بود.
بانو سحر فرهادی برایمان داستان خاند.
احساس کردم دوباره شاگردِ کلاس اول شدهام.
با چند سوال، حضور و هوشیاری ما را در وبینار سنجید.
پس از نویسندهساز، تمرین یوگا داشتم.
کتابهای خسروخوبان و شبهول راخاندم.
کتاب یکسال تا رواقیگری را هم خاندم.
زیرمتن و پرندهبهپرنده را هیچروزی فراموش نمیکنم.
از نکاتشان در آزادنویسیهایم بهره میبرم.
ذوقورزی، روزواژهام بود.
تار نواختم.
رخدادکم را در کانال به اشتراک گذاشتم.
به فایل کتاب اتوپرتره هم نگاهی انداختم.
☘گزارش نیک شادی
حدود ساعت ۸/۵ بیدار شدیم. پسرم تب داشت و در خانه مانده بود. دخترم هم سرماخورده بود. بعد از صبحانه با بچهها رنگآمیزی کردیم با مدادرنگیهایی که برای تولدم هدیه گرفته بودم.
بعد متمرکز شدم روی تعالیم ریتا. دیشب حدود ساعت ۲ پسرم حالش بد بود و بیدار شد. بیخواب شدم و نمایشنامه را تا آخر خواندم. صبح روز بعد دیالوگهایی که به تغییر شخصیتها مرتبط بود را جداگانه روی کاغذ نوشتم. این تمرین سبب شد نمایشنامه را از زاویهی دیگری ببینم. گاهی پیدا کردن آنچه منظور دیالوگ بود با تمرکز بر عنصر تغییر، زمان میبرد. درحالیکه اگر فقط میخواندمش اینقدر به زیرمتن توجه نمیکردم.
بعد از ناهار هم بقیهی منابع دورهی نویسندگی خلاق را خاندم. عصر با دوستم دربارهی مفهوم مرز گپ زدیم و بسیار آموختم. شام خوردیم و با پریا تکتک ترسهایش راجع به مدرسه را روی ورق کشیدیم و نوشتیم. سپس داخل جعبهی نگرانی انداختیم مثل نگرانوداکتیل. بعد خابیدیم.
shadisafavi.ir
@shadisafavi
https://www.instagram.com/shadisafavi.ir
#گزارشنیک
#تعالیمریتا
حلزون دوبعدی ببینمت یا سه بعدی؟
☆میخاهم از هوشنگ ابتهاج بخانم، ولی چون امکان خاب در شعر هست، اول گزارشم را مینیکم.
☆ روز نیمهگرفتهای بود و بهانهی تمرین شعر شد. از ۸۶ عنوانی که نوشته بودم، ۳۰ تا را گلچین کردم و صیقل کشیدم تا آمادهی پرواز شوند. امکان ادامهی تمرین هست.
☆ در قوطی واژهام پرسه زدم و اینها را در دفترم گذاشتم: سواد | بوریا | حرز | لفچه | طنطنه
برای هر کدام از واژهها معنی، مثال نثر و مثال نظم آوردم تا در آشپزخانهی ذهن، خوب جا بیفتند.
☆ دوست دارم امشب وسط دفتر شعر هوشنگ ابتهاج بخابم.
☆ سپاسگزار بودنم.
https://t.me/asaremoaser
۵/۷/۱۹
یکشنبه آبنباتی
۱. صبح
صبح حسِ سگی را داشتم که صاحبش دست و پایش را بسته و سگ از فشارِ زنجیر دِلدِل میزند.
اشتباه نکنید، صاحبِ سگ مهربانست، سگ را نان و آب میدهد. اما سگ آنقدری بیوفاست که به فکرِ فرارست. سگ هر روز ظهر از سایهی منت به سمتِ آفتاب میغلتد و ترحم را تف میکند. حسِ عجیبی بود.
۲. ظهر
روز به دانشگاع و تراپی و دوباره دانشگاع سپری شد.
راستی، ناهارم را با زنی که ماتیک نداشت، اما در بخشِ سایکوسوماتیک بستری بود، سهیم شدم. پیراهن و شلواری صورتیرنگ، شالی افتاده روی شانه، و موهای وزوزی، سیگار به دست، در محوطه نشسته بود.
۳. شب
شب به زیارت رفتم و دستانی آبنباتی را عبادت کردم.
بعد از زیارت به سمتِ مترو رفتم و از صدا و بنرهای نحسی عبور کردم و فحاشی.
امروز تنها خستگی روح داشتم.
سردم بود. لباس پوشیدم و رفتم.
رفتم جلسهی گزارش. ارائهی دوستم خوب بود. سوالات استادها بد.
اگر جای آنها بودم و میخواستم چرتترین چیزی که میتوانم را بپرسم این قدر در بد بودن عمیق نمیشدم.
روپوش پوشیدم رفتم آزمایشگاه.
سلولهایم؟ خیلی خوب نبودند. محیطشان را عوض کردم. باید محیط جدید بخرم.
یک تستم به مشکل خورده.
چیز جدیدی نیست.
درگیر راهحل پیدا کردنم.
چیز جدیدی نیست.
عصر یکی از دوستهایم را دیدم بعد از کلی مدت. دلم تنگ شده بود. قدم زدیم در انقلاب.
خانه که رسیدم سرم داشت میترکید. دراز کشیدم.
بلند شدم و دوش گرفتم و دوباره نشستم پای پیدا کردن راهحل برای تستهایی که جواب نمیدهند.
چیز جدیدی نیست.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز که نویسندهترم بیشتر مینویسم. سفری شروع کرده بودم که با این مریضی، شکل عوض کرد. هنوز مشغول رفتن هستم. هنوز قدم به قدم.
این روزهای بیماری، که قرنطینهام، ساعتهای بیداری سرگرمم به کتابها. یک رمان دیگر، یک نمایشنامهی دیگر، یک فیلم دیگر. باز تب میکنم و میزنم زیر گریه از بیحوصلهگی و بونهگیری کودکانه.
دوست داشتم چیزهایی بنویسم از این خاندهها. یا متنهایی برسانم برای تئاتراه عزیزم یا بروم گردش و زیارتی یا زنگ بزنم به فلانی و فحش بدهم که نشد. هیچکدام را انجام ندادم. صفحات صبحگاهی نوشتم، مدیت و قرآن هم سر جا. حتا صبحانه هم خوردم. بعد دیگر باتری زندگی آگاهانه تمام میشود. چون توان ورزش و جان رقص ندارم. بدن آدمی است. باید تنش بجنبد تا تازه باتریش شارژ شود، جان بگیرد برای کار و حرکت و تمرکز. نمیشود دیگر. چقدر دورههای محشر پیدا کردم و چقدر وقت خالی دارم که نمیشود دیگر. باز تب و بیحوصلگی و گریه.
پادمستی را باز میکنم و چیزهایی مینویسم. پیشنویس میکنم هر بار. یکی بالاخره میرسد به انتشار. ناخنک میزنم به نوشتههای قبلی. پیمانه را پر می کنم از پاتیل (https://t.me/potiil) چه چیزهایی ریختهبودم توی پادمست. هوس پشت هوس که برای رخ و قلپ هم کار نویی باید. باز خستگی و تنش و تپش.
امشب جلسهی دوم کلاس خلاق آنلاین ۷۷ است. دست و پا میزنم به این یکی برسم. کاش برسم. میرسم. خوشبخت میشوم که فرصتش از دستم نمیرود. نمیخاهم جا بمانم از تمرین. همین که صوت را گذاشتند خیمه میزنم روی موبایل. یادم میرود هنوز غذا نخوردهام. میوه هم نمانده است. دیر است برای خرید. با همین که توی یخچال هست باز پاستا علم میکنم یک ربعه.
فردا صبحی هم سر کار نمیروم. تا عصری کاش بهتر باشم و بروم که بشود پسفردا برسم به کلاس بدن. بزرگترین حسرتم شده از دست دادن روزهای همین کلاس. حالم را میپرسد استاد.
📍از خودم بیرون میآیم، به خودت میرسی و خودش را میبیند.
سال واژه: خوددوستی 🌷
— مرا، تو را و او را مینویسم
دوساعت قبل از نُه صبح بیدار شدم. گزارش نیک دیشبش را در سایت استاد و کانالش روانه نکرده بود. در رختخواب ماندی و گزارشت را ویرایش کردی و آماده بود برای ارسال شدن. در ذهنم این حرف استاد بود که نهایتاً تا دوازده شب همان روز گزارش را بفرستید. اما او میدانست که دیروز چه لحظاتی را سپری کرده و مغزش چقدر قفل و بی حرکت مانده بود.
دوباره در ذهنش صداها زیاد بود. تلاش میکردی راهی برای سکوتش پیدا کنی. بلند شدم و برای ایجاد حرکتی در ذهنم شیر جوشاندم تا شیرسنجد بنوشم. حوصلهی ورزش را نداشتی. هربار که مهمان برایش میآید و میرود دچار این کرختی و ایست ورزشی میشود.
به خودش میگوید، خیلی به خودت سخت نگیر اما برای این ایستها محدودیتی قائل باش.
همسرم برای انجام کاری به وسط روستا میرود.
و تصمیم میگیری ظرفهای داخل سینک که از دیشب مانده را بشویی.
بعد از بازگشت همسرش باهم صبحانهای میخوردند.
از پومودوروی نوشتاری ده دقیقهایم میگویم و از خواندن کتاب مادام بووآری.
او تشویقت میکند به ادامه دادن این روند.
همسرم قصد دارد به دیدن مادرش برود من میخواهم در خانه بمانم و کارهایم را انجام بدهم.
او میرود و تو با لیلی تماس میگیری در ابتدای گفتگو از غم از دست دادن گربههای او «عسل و برفی» صحبت میکنید.
بعد در مورد خودش حرف میزند از روند مشاورهاش، دوست دارد نظر لیلی را بداند.
صحبتهای ما همیشه موحب تسکین وسبکتر شدن ذهنم بوده و بابت این موضوع از خدا سپاسگزارم، از داشتن دوستی که به من هدیه داده.
تماس بعدی با خواهرت است او راجع به زیرسفرهای که با مادرت برای تو خریدهاند صحبت میکند و مکالمه تمام میشود.
رختخوابهایی که از داخل کمد بیرون ریخته بودم را مرتب داخل کمد میچینم به همراه بالشتهایی که دیروز دوخته بودمشان.
دلش میخواست خانه را جاروبرقی بکشد اما حوصلهاش نمیآمد.
همسرم بازگشت با دستی پُر از خرید.
خریدها را سروسامان دادی. غذایی حاضر کردم و ناهار خوردیم. بعد وارد تمرینجا شد.
ادامه سریال «تابو» را دیدم. بنظرت چندان ارزش رتبهی بالا را نداشت. اگر او امتیاز میداد بیشتر از پنج نمیگرفت. «تام هاردی» در این سریال فقط آدم تکه پاره میکند و دیوانه بازی در میآورد، با این حال خوب بازی میکند.
خدا را شکر میکنم که فصل بندی ندارد و در هشت قسمت فاتحهاش خوانده است.
وارد وبینار نویسنده ساز میشود و برای خالی شدن ذهنش مینویسد.
پنج دقیقه اکنونت را در صد کلمه مینویسی.
در ادامه سحر فرهادی میآید و داستان برایمان میخواند. اجرای قشنگش داستان را برایم جذابتر میکند.
بعد از وبینار وارد سایتی میشوم که همسرم آن را پیدا کرده و پر از درمانگر است.
گشتی میزند و فرم پر میکند. میخواهی درمانگر دیگری برای خود انتخاب کنی.
۱۴۰۵/۰۷/۱۹
https://t.me/pichesabz
۱۹مهر ماه ۱۴۰۵
امروز همه کارهای تکراری را انجام دادم اما از نظر من هیچ چیز در این عالم تکراری نیست. و هر کاری که به نظر تکراری میآید در حال و روز ما واطرافمان تغییرات شگرفی ایجاد می کند مثلا من هر روز گزارش نیک مینویسم اما هیچکدام مثل هم نیستند. از پیاده روی که کردم و بسیار خوب بود راضی هستم امروز حالم هم بهتر بود و همه چیز به چشمم زیبا میآمد. همهی اشیاء و جمادات و نباتات دارای شعور هستند ولی نوع شعور هر کدام فرق میکند که ما فقط درکی از شعور انسان داریم مثلا شعور گیاه این است که در پائیز و زمستان بخوابد و خشک شود اما در فصل بهار جوان و سبز میشود. امروز کار بانکی داشتم و اشتباه محاسباتی من منجر شد به خراب شدن حسابم و تغییر پروفایلم. و در نتیجه صبر کنم تا فردا که درست شود. کتاب مدیر مدرسه را تمام کردم و نثر روان و زیبایی دارد و آموزنده است خلاصهاش را مینویسم. ناهار را بیرون خوردم و با چند نفر از دوستان حرف زدم. امروز هر کسی با من تماس گرفت طلب پول کرد و حتی بدهی دیگران را پای حساب من گذاشته بودند که قول دادم بدهم. (بی انصافها) شهر شلوغ و بی در و پیکر و کسب و کارها کساد و بی رونق برای این که پول نیست و عدهای از این مردم مثل گرگ شدهاند. فقر بچههای حاشیه شهرها ناراحت کننده است.نمرهی امروزم هفت است. وبینار شرکت کردم و سحر فرهادی خیلی داستان کودک را زیبا خواند. کانال تلگرام یادداشت روزانه به آدرس 👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک ۴۸
امروز فقط نوشتم. نمیدانم فقط نوشتن خوب است یا نه.
هیچ کار دیگری نکردم. نه ورزش، نه گامیدن، نه خواندن. فقط نوشتم.
«تمرین دوم شعر» را ثبت کردم. با «تمرین اول شعر» همچنان درگیرم.
پیش از خواب سعی میکنم برای چند صفحه هم که شده، وارد دنیای «یوسا» شوم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
سعی کردم براساس پومودورهایی که برای خودم به ترتیب اولویت گذاشته بودم، روزم را شروع کنم. دوتایش را بیشتر نتونستم انجام دهم. باز هم نتونستم صبح زود بیدار شوم و از برنامهام جاماندم. هرچقدر سعی میکنم شبها زودتر بخابم، که صبح زودتر بتونم بلند شوم، برایم سخت است. میدانم باید چه کنم ولی همیشه حوصلهی کافی نیست. تعادل بین سخت گرفتن به خود و استراحت کردن، برایم به دست نیامده، بعضی روزها بااراده و بعضی روزها خسته، حفظ تداوم کار سختی است.
گویا امروز، روز سلامت روان بوده است. یک کارشناس از مرکز بهداشت غرب آمده بود، برای کلاسی در این باره. مطالبش همه بروز بودند و کاربردی. برای من یادآوری کتاب «بدن فراموش نمیکند». توی کلاس به این فکر کردم که توانایی صحبت در مورد مطالب روانشناسی را دارم. یک دفعه دلم خاست در کلاسی مشابه آنچه آقای کلانتری برگزار کردند و جاماندم شرکت کنم (نویسندهسخنران). اسمش یادم نیست ولی مربوط بود به سخنرانی. دوست دارم دانستههایم را در روانشناسی که بیشتر از رشته و شغل خودم هست با بقیه در میان بگزارم. خانم کارشناس واکنشهای ما به بحران را یادآوری کردند، fight, flight, freeze من اون موقع داشتم فکر میکردم که چقدر جالبه هر سه کلمه با حرف اف شروع میشوند. به فارسی میشود، ستیز، گریز، فریز. اما اگر بخاهیم به جای فریز از واژهی فارسی شدهاش کمک بگیرم، که همآوایی و همهجاییشان به هم نخورد، به جای فریز چه کلمهای میشود جایگزین کرد. یک کمی در گوشی سرچ کردم، بعد احساس کردم همکاری بغل دستی، پیش خودش فکر میکند این خانم مهندس، یعنی معنی کلمه فریز را نمیداند، منصرف شدم. البته نباید تاییدطلبی دیگران برایم مهم باشد، به هرحال، کلمه جایگزینی پیدا نکردم.
کارهای اداریم را به پرومودورهای 25 دقیقهای تقسیم کردم. همیشه یک کشندگی به ادامه دادن کار هست، که آدم را بیچاره میکند.
قبل از نویسندهساز، داشتم در اینستاگرام میچرخیدم، فکر کردم اینستاگرامم به مشکل خورده، به توصیهی از اینترنت، آمدم کَشِ اینستا را پاک کنم، کلن زدم نابود کردم اینستا را. و دوباره احیایش کردم.
در نویسندهساز نوشتیم، هم آزادنویسی پیشرفته با ضمایر من و تو و او و موضوعات مختلف. خوشحالم که در این جمع این خلاقیتها را میتجربم. بعد هم نوشتن کلمات هفتگی، امروز برخلاف هفتههای گذشته، در گوگلکیپ نوشتم ولی نمیدونم ذخیره شد یا نه.
بعد از مدتها دوست دارم کانالم را دوباره احیا کنم. https://t.me/armaghannevesht
سلام همگی؛ روز دیگری هم سپری شد از جان ما…
🎬دیدنِ قسمت دوم سریال صد روز فریب.
📗مطالعه پی دیافالکترونیکی کتاب جای خالی سلوچ همراه صوتی با صدای آرمان تا صفحه۱۴٠.
کو میدانی به گریز کو خیابانی به فریاد اینکه باید تسلیم شد؟ که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی؟ و غالبا وقتی چنین چیزی از ذهن میگذرد که خبری از مرگ نیست در این دم تو توده ای از ذرات هستی که پیوسته تمام میشوی شاید بتوان گفت مثل آتش مثل خود آتش به ظاهر میسوزی تا تمام شوی گر چه به ظاهر خشکیده در کنار چاه پیر شده باشی و ترس پیرت کرده باشد که تکان نتوانی بخوری که صدای نفس های خود را نتوانی بشنوی. #جای_خالی_سلوچ
👩👦با داداشم کمی ریاضی کار کردم.
👥سی دقیقه مهمان داشتیم(خواهر شوهر و مادر شوهر عمه ی بزرگم بودند)
✔️تست قانون اساسی تا نصفه اصل ها .
🥔سرخ کردن سیب زمینی برای ناهار.
👀انتشار پست جدید در پیچ اینستاگرامم.
۱۹مهر۱۴٠۵ مریم باقری
@Maryamwriter_2